خانه
شماره جاری
آرشیو
باور به خدا
صفحه 79
نشست "باور به خدا" از سوي گروه فلسفه دين پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي برگزار شد. در اين نشست دكتر حسين کلباسي و دکتر علي اصغر مصلح به گونه اي به تبيين مسئله خدا پرداختند. دكتر حسين كلباسي اشتري، دانشيار فلسفه دانشگاه علامه طباطبايي، اولين سخنراني بود که در اين نشست به مسئله خدا از نظر کانت پرداخت وي در آغاز سخن با اشاره به اين نکته که چهارچوب نظري فلسفه نقادي كانت ريشه در تحولات قرن هيجدهم و دوره موسوم به روشنگري و منورالفكري اروپا دارد اظهار داشت: رهيافتهاي دين پژوهي – و از جمله باور به خداوند يا علت اولي – نزد او نيز متاثر از همان فضاست. وي در ادامه به اشاره به مسئله فوق بر مقوله مابعدالبيعه تاکيد کرد و گفت: پرسش از اعتبار و دامنه شمول معرفت مابعدالطبيعي و مهمتر از آن مبادي تكوين چنين معرفتي از مهمترين دغدغه هاي معرفت شناختي كانت است. وقتي سخن و پرسش از "امكان مابعدالطبيعه" است يعني تامل و چند و چون درباره مبادي نظري چنين دانشي كه تا زمان كانت از پيشينه اي بس دراز برخوردار است. مسئله اي به نام "عليت" در واقع شاخصي است براي اعتبار سنجي چنين دانشي كه البته پيشاپيش پاسخ كانت بدين سئوال منفي است و دليل آن نخست به محدوديت هاي معرفتي بشر باز مي گردد. يکي ديگر از موضوعاتي که دکتر کلباسي آن را مورد بحث و بررسي قرار داد مسئله علم و تجربه بود وي در اين مورد گفت: هنگامي كه كانت از اين دو واژه سخن مي گويد در واقع به قلمرو عيني معرفت بشر نظر دارد. يعني آنچه كه در حيطه حساسيت و فاهمه انعكاس مي يابد و لذا آنچه كه فراتر از اين قلمرو تصور شود، نه به لحاظ نفس الامري، بلكه به لحاظ معرفت پديداري نامعتبر تلقي مي گردد. اينجا نيز همان پرسش تكراري مي شود، يعني پرسش درباب "امكان رياضيات محض" و "امكان طبيعيات محض". جستارهاي كانت در اين دو قلمرو بدين نتيجه منجر مي شود كه هر چند مبادي نظري علم نزد فاعل شناسات، اما فرآيند فعاليت ذهن قابل اطلاق به تجربه – و در واقع عينين يافته – خواهد بود و معضل شكاف ميان متعلق و متعلق ادراك برطرف خواهد شد. دکتر علي اصغر مصلح، دانشيار فلسفه دانشگاه علامه طباطبايي، دومين سخنراني بود که به موضوع فلسفه دين از نگاه هگل پرداخت. وي در آغاز سخن با اشاره به اين نکته که فلسفه هگل را بايد موقفي خاص در تاريخ فلسفه غرب به حساب آورد گفت : هگل از سويي نقطه پايان طرحهاي بزرگ متافيريکي و بياني جامع از اين سنت است؛ از سوي ديگر عمده آنچه را که فيلسوفان بزرگ پس از وي بيان کرده اند، سلباً يا ايجاباً به انديشه هاي او بازمي گردد. به علت گستردگي بي نظير نظام هگل، مباني وي در تمامي مقولات فکري تاثير داشته است و وي هنوز متفکري الهام بخش در حوزه هاي مختلف فلسفي است. با توجه به گسترش مطالعات دين پژوهي بخصوص آنچه که با عنوان فلسفه دين در سالهاي اخير مورد توجه قرار گرفته است، مي توان از مباني و رويکردهاي هگل براي مطالعه فلسفي در باب دين نيز پرسيد. پرسش آن است که براي مطالعات فلسفي در باب دين، چه مباني و رويکردهايي را مي توان از هگل اخذ کرد؟ بايد توجه داشت که هگل هرگز در قامت يک متکلم يا الهيدان ظاهر نشده است. انديشه هاي وي از زمان حيات خود وي بر الهيات تأثير گذاشته و همواره الهيداناني بوده اند که بر اساس انديشه هاي وي مسيحيت را تفسير کرده اند. وي در ادامه تاکيد کرد: اما آنچه هنوز اهميت دارد روش و رويکرد خاص وي در باب دين است که اساسا فلسفي است. هگل از جواني به دين و نقش آن در زندگي انسان و بخصوص نسبت آن با فلسفه، سياست و فرهنگ به معناي عام آن انديشيده است. هگلِ جوان همه امور را در نسبت با دين مورد بررسي قرار مي دهد و هر گونه تحول در زندگي مردم را منوط به تحول در دين مي داند. وي در نوشته هاي دوره جواني، با مطلوب پنداشتن دين يونانيان و با نحوي جانبداري از انديشه هاي عصر روشنگري، مسيحيت را نقد مي کند. نقد وي از مسيحيت متوجه اصل و اساس آن نيست. وي با اعتقاد به اصالت مسيحيت آن را اصلاح شده و متناسب با اقتضائات زمان مي خواهد. هگل بزرگترين معضل مسيحيت را آن مي داند که در قالب آداب و مناسک تقليل پيدا کرده و به صورت ديني تحصل يافته، مانع انديشيدن آزاد و بروز استعدادهاي آدمي شده است. مسيحيت مطلوب هگل ديني است که تنها در قالبهاي شريعت تجسم نيافته باشد، بلکه با تکيه بر عشق رانه اي دروني براي بروز و ظهور استعدادهاي آدمي است. وي به ديني مي انديشد که در تمامي جوانب حيات انسان وحدت و هماهنگي ايجاد کند. ديني که ميان انسان و طبيعت، انسان و هم نوعانش، و بالاخره بين انسان و خدا وحدت و هماهنگي ايجاد کند. همه نيازهاي زندگي را پاسخ دهد و موجب تعارض در نيازها و خواستهاي آدمي نشود. علاوه بر آن هگل در برخي از نوشته هاي دوره جواني در جهت تشريح و آسيب شناسي مسيحيت ابژکتيوِ صلب شده، مي کوشد ريشه هاي تاريخي چنين سرنوشتي را بيابد. دکتر مصلح در ادامه سخنانش به دوره دوم اشاره کرد و گفت : هگل پيدايش وضع مطلوب را از افقي وسيعتر و در تحولاتي بنيادي در مجموعه عناصر سازنده فرهنگ از فلسفه و هنر و دين تا مناسبات و نهادهاي اجتماعي و در افقي تاريخي مي بيند. آنچه که فلسفه دين هگل ناميده مي شود و حاصل انديشه هاي دوران پختگي اوست، نتيجه بر فراز قرار گرفتن فلسفه است. هگل تا قبل از دوران ينا نگاهي اساسا ديني داشت. يعني همه امور را در نسبت با دين مي ديد. اما از زمان طرح نظامش در ينا، همه چيز از جمله دين را در نسبت با فلسفه و در ذيل آن مي بيند. از مجموع آنچه که هگل در آثار اصليش مانند "پديدارشناسي روح" و "دايرة المعارف علوم فلسفي" نوشته و از چهار درسگفتاري که در دانشگاه برلين ايراد کرده، مي توان به مباني و رويکردهاي بديع وي براي تفکر فلسفي در باب دين دست يافت. برخي از مباني فلسفه دين هگل را مي توان اين گونه برشمرد: محتواي دين و محتواي هنر و فلسفه يکي است. موضوع اصلي دين مانند هنر و فلسفه امر مطلق است. دين وضع مقابل(آنتي تز) هنر است که بالاخره در وضع مجامع(سنتز) فلسفه ارتفاع پيدا مي کنند. دين نيز مانند هنر و فلسفه و ساير مقولات زندگي بشر تاريخي است. ادله اثبات خداوند که تاکنون اقامه شده، اهميت تاريخي داشته و نمود کوشش فکر براي همراهي با ايمان بوده است. با توجه به اينکه اصول اساسي تطور روح در فلسفه بيان شده است، ديگري نيازي به اقامه دليل براي خداوند نيست. ***
ارسال مطلب بوسیله ایمیل
چاپ خبر