خانه
شماره جاری
آرشیو
بيم واميد سارتر
روح اله مظفري پور
صفحه 63
فلسفه ژان پل سارتر نشان مي دهد که او توجه زيادي به مثبت انديشي و تشويق انسان ها به زندگي بهتر داشته و فلسفه اگزيستانسياليسم را خوش بين ترين فلسفه دانسته است. فلسفه اخلاق سارتر و تاکيد وي بر مسئوليت انساني و آزادي بشر به عنوان موجودي بي نظير يا به اصطلاح خودش موجود لنفسه، هم چنين تاکيد او بر هدفگذاري در زندگي، مي تواند دلايل محکمي براي مبرا ساختن او از پوچ گرايي باشد. در اين نوشتار برانيم براساس نگاه سارتر به انسان، جنبه مثبت افکار او را در خصوص بيم و اميدهاي موجود در فلسفه وي را تشريح کنيم. اگزيستانسياليسم براي يافتن آنچه که بيم و اميد در فلسفه سارتر مي ناميم لازم است ابتدا به افکار اگزيستانسياليستي سارتر بپردازيم. نام سارتر با اگزيستانسياليسم گره خورده است. "اگزيستانسياليسم" يا "وجود گرايي" فلسفه اي است که به تقدم وجود بر ماهيت اعتقاد دارد و بدين معنا است که انسان در آغاز، فطرت و ماهيتي ندارد بلکه بر اساس اعمال و انتخاب هايش ماهيت خود را مي سازد. اين فلسفه ممکن است براي کسي که زندگي توفيق آميزي نداشته باشد، ناخوشايند باشد. اما از طرفي مردمان را آماده درک اين معني مي کند که فقط واقعيت به حساب مي آيد؛ روياها، انتظارات و اميدها تنها از اين نظر مورد توجه قرار مي گيرند که ممکن است آدمي را به عنوان روياي ناکامي ها، انتظار بيهوده و اميد ناموفق تعريف کنند. به عبارت ديگر رويا و انتظار و اميد، معرفي کننده آدمي از منظري منفي است نه مثبت. »(سارتر، 1386ص52). به نظر سارتر، فلسفه اگزيستانسياليسم از اين جهت که سرنوشت فرد را به خود مربوط مي سازد و عمل فرد را مهم تلقي مي کند بر خلاف تصور بعضي ها بيش از ديگر فلسفه ها در تقويت روح خوش بيني تأثير دارد. از نظر سارتر اساس و بنيان کليه ارزش ها، آزادي است. انسان محکوم به آزادي است و آزادي او کامل و بدون قيد و شرط است. سارتر انسان موجود را کاملا آزاد مي داند از نظر وي، آزادي با "وجود داشتن" يکي است؛ يعني انسان با پيدا کردن وجود، آزادي دارد و نمي تواند از اين آزادي فرار کند. (بري ، 1986) انسان صورتي خاص ندارد و به منزله استعداد محض است و در سايه انتخاب و اراده خود ممکن است صورت هاي مختلف به خود بگيرد. ماهيت انسان محصول اراده و انتخاب خودش است. انسان موجودي است که تحقق پيدا مي کند پيش از آن که بتوان ماهيت او را شناخت و تعريف کرد.( شريعتمداري،1373) در ميان همه هست هاي ديگر در پهنه زمين فقط انسان است که نه فقط هست بلکه از هستي خود آگاهي دارد و از اين که چه کسي يا چه چيزي مي تواند بشود آگاه است.(مک کواري،1376) وجود انسان به اندازه اي اصيل است که بتواند خودش باشد يعني وجود خود را در تصوري که از خويش داشته، ريخته باشد. پرسش اصلي سارتر اين است که انسان بودن چه شکلي دارد؟ مقصود او از طرح اين سوال تشريح آن چيزي است که خود او آن را «واقعيت بشر» در کلي ترين شرايط مي داند.(کالينسون،1380) در اين فلسفه جهان مادي يا عالم منهاي انسان معني ندارد و با توجه به اين که در فلسفه سارتر واژه هاي منفي مثل دلهره، تهوع، و ... وجود دارد برخي او را به بدبيني در مورد انسان متهم کرده اند؛ او در جواب چنين مي گويد: «چنان که شهرت دارد من بدبين نيستم. من کسي هستم که مي کوشد مردم خود را بهتر و روشن تر بشناسند و به همين سبب است که منفورم. من مردم را مي ترسانم و مي خواهم بگويم که اکثريت مردم هميشه از فکر کردن وحشت داشته و دارند.» (سارتر به نقل از مهرين،1343،ص149) «سارتر اصرار مي ورزد که زندگي به راستي اقتضاي رشد و پختگي دارد و شخص بايد قبول کند که امن و آسودگي زمان کودکي تا ابد دوام نخواهد داشت.»(کرنستن،1354،ص158) سارتر در کتاب هستي و نيستي موجود را به لنفسه و في نفسه تقسيم بندي کرده است. موجودات في نفسه که « هستي در خود » دارند شامل اشياء و اجسام و حيوانات هستند. اين موجودات همان اند که هستند يعني هر شيء اي که فعليت پيدا کرده است و آنچه بايد بشود، شده است. اما موجود لنفسه يا موجودي که «هستي براي خود » دارد، شامل انسان است.(سارتر،؟) « براي خود بودن به طور دائم حاضر نيست بلکه در آينده حاضر مي شود و نبود است و "به سوي گونه اي ديگر پيش رفتن" است يعني در وضعيت کنوني آن چيزي است که پيش از طرح اندازي خواهد شد.» (احمدي، 1384، ص 189) انسان، کامل نيست و وجود او داراي پتانسيل تکامل به سوي آينده است يعني با گذشت زمان کامل تر مي شود و اين بستگي به انتخاب هاي انسان دارد.( مک اينتاير ،1964) يعني انسان تنها موجودي است که به اصطلاح استعداد « شدن» دارد و مي تواند با انتخاب هايش آنچه را که مي خواهد، بشود. از نظر سارتر انسان کامل نيست و وجود او ثابت نيست و قابليت پيشرفت و تغيير دارد. انسان با "خود تعالي بخشي" و "پرواز به آينده" گذشته و حال را مي سازد. وضع هستي انسان موقتي و تاريخي است. « من صرفاً گذشته خودم نيستم، من به وسيله گذشته ام محدود نيستم زيرا از او جدا شده ام؛ من آزادم و آزاد مي مانم و با آزادي، آينده خود را مي سازم.»(سارتر، به نقل از کاپلستون،1361،ص240) از نظر سارتر، انسان مدام تفاوت مي کند و مي تواند با گزينش هاي خود به کمال خويش نزديک تر شود ولي هرگز به کمال نهايي نمي رسد زيرا با مرگ، گزينش هاي او تمام مي شود.(احمدي، 1384) انسان از ويژگي امکان برخوردار است و مي تواند چيزي بشود که الآن نيست. «انسان خود را از آنچه هست (دنيايي که هست، خودش که هست) جدا مي کند و به سوي چيزي که نيست، پيش مي رود و هميشه در جريان برقرار کردن خويش است و هرگز به معناي کامل برقرار نمي شود.»(همان، ص 187) سارتر مي گفت: « انسان مي تواند خودش را بسازد و از آنچه پيشتر از خود ساخته، فراتر برود»؛(همان، ص 408) يعني انسان ويژگي پيشرفت و خودسازي دارد. هدف گذاري سارتر مي گويد برخي انسان ها نمي خواهند اين حقيقت را که در زندگي به جايي نرسيده اند بپذيرند و براي مثال مي گويند اگر من کتاب بسيار خوبي ننوشته ام به خاطر اين است که فراغتي براي انجام اين کار نداشته ام. اين افراد، خود را فريب مي دهند. سارتراظهار داشته: « وجود واقعيت انساني همواره با مسلم فرض کردن وجود خود، يعني پذيرش مسئوليت خود همراه است...اين موجود خود مي تواند برگزيند که چگونه باشد و به سوي کمال راه جويد يا اينکه راه زوال را بپيمايد.»(سارتر، ترجمه آذرنگ، 1377 ص31) از نظر سارتر، انسان آن چيزي است که مي توانسته بشود اما به سبب برخي موانع نشده است؛ به عبارت ديگر نابغه ناشناخته، وجود ندارد. اگزيستانسياليسم، انسان ها را به عمل تشويق مي کند؛ زيرا به آنان مي گويد که اميدي جز به عمل نبايد داشت و آن چه به بشر امکان زندگي مي دهد، عمل است. (علوي تبار،1381) از نظر سارتر اگر انسان بتواند باور کند زندگي اش داراي هدفي است و او ماموريت يا وظيفه اي براي انجام دادن دارد که هيچ کس ديگر نمي تواند آن را انجام دهد، در اين صورت احساس پوچي وجودش محو مي شود و زندگي در نظرش بي هدف و ناضروري نخواهد بود. اگر انسان بتواند همه اشياء موجود در عالم را وسايلي ضروري در نظر بگيرد براي غايتي که در زندگي دارد ديگر هيچ شء نا ضروري و زيادي وجود نخواهد داشت. بي معنا بودن به معناي بي فايده بودن است و کساني که خود را افراد مهمي مي دانند هيچگاه احساس پوچي نمي کنند.(همان) پيداست که به اعتقاد سارتر، انتخاب هدف در زندگي، پوچي و بي معنا بودن را از بين مي برد. سارتر خود مي گويد: «آن چه اصالت بشري اگزيستانسياليستي مي ناميم عبارتست از تعقيب هدف هاي برتر و درون گرايي ... تعقيب هدف هاي برتر يعني فرا رفتن جاودانه بشر از حد خويش.» (سارتر، 1386، ص79) او همچنين اعتقاد دارد که بشر در پي گيري اهداف بيرون از خويش و استخلاص و آزادي و حقيقت بخشيدن به طرح ها است که بشر جاودانه خود را به عنوان بشر تحقق مي بخشد.( همان) بحث هدفگذاري و تعقيب اهداف برتر از جمله مواردي است که سارتر در آثار خود مستقيم يا غير مستقيم بدان اشاره کرده است. در نظر سارتر هرکس بايد خود را در انجام چيزي متحقق سازد؛ همان طور که در رمان تهوع، روکانتن با روي آوردن به نويسندگي، از احساس تهوع رهايي مي يابد. سارتر همچنين در اين باره موضوع هنر را مطرح مي کند. از نظر او دليل روي آوري به هنر اين است که عالم هنر متضمن غلبه بر عالم تهوع آوري است که ما در آن زندگي مي کنيم. «انسان با روي آوردن به هنر عالمي خلق مي کند که داراي نظم و کمال و وقار و سکون است. هنر، ما را خرسند مي کند زيرا زندگي را آن گونه که هست به ما نشان نمي دهد بلکه به ما آن چيزي را نشان مي دهد که در زندگي وجود ندارد.»(علوي تبار،1381،ص339) «سارتر مي گويد همه ما در باطن خود مي دانيم که آزاديم اما هدايت اشتباه، به سادگي ما را به ايمان بد که همان دروغ گفتن به خود مي باشد، منتهي مي کند. روکانتن در کتاب تهوع نتيجه گرفت که اگر انسان به زندگي معنا ببخشد زندگي، واقعا با معناست. انسان بايد ابتدا عمل کند و خودش را درگير زندگي کند. عمل، به تنهايي تعهد و التزام فرد را بيان مي کند.» (شپارد،1386،ص67) اين نيز نکته ديگر قابل توجه در فلسفه سارتر است که انسان ها را به عمل تشويق مي کند. انسان با "خود تعالي بخشي" و "پرواز به آينده" گذشته و حال را مي سازد. وضع هستي انسان موقتي و تاريخي است. از نظر سارتر، انسان مدام تفاوت مي کند و مي تواند با گزينش هاي خود به کمال خود نزديکتر شود، ولي هرگز به کمال نهايي نمي رسد زيرا با مرگ، گزينش هاي او تمام مي شود. (احمدي، 1384) انسان از ويژگي امکان برخوردار است و مي تواند چيزي بشود که الآن نيست. «انسان خود را از آنچه هست (دنيايي که هست، خودش که هست) جدا مي کند و به سوي چيزي که نيست، پيش مي رود و هميشه در جريان برقرار کردن خويش است و هرگز به معناي کامل برقرار نمي شود.»(همان، ص 187) سارتر مي گفت: « انسان مي تواند خودش را بسازد و از آنچه پيشتر از خود ساخته، فراتر برود»؛ (همان، ص 408)يعني انسان ويژگي پيشرفت و خودسازي دارد. سارتر بسيار تاکيد دارد انسان ها را تشويق کند به اين مساله که آن ها هرگاه بخواهند مي توانند تعريف جديدي از خود ارائه نمايند. به اعتقاد او انسان آن چيزي است که بخواهد باشد در باره اين که انسان هر چه را بخواهد و هر چه را دوست داشته باشد، همان مي شود سارتر مي گويد ما خود را يکباره در جهاني مي يابيم که بگذاريد بگويم «جهان بين الاذهاني». در همين جهان است که انسان بايد تصميم بگيرد که خود چه باشد و ديگران چه باشند.(سارتر به نقل از ماتيوز،1378) دلهره بيم در فلسفه سارتر همان است که خود آن را دلهره مي نامد. دلهره تشخيص اين است که آزادي تام من مسئوليت کامل من نيز هست که موقعيتم را تعريف مي کند. در دلهره است که من خودم را بي درنگ چنان کاملاً مختار و آزاد درک مي کنم که نمي توانم معناي جهان را دريابم مگر اين که از خودم بيرون بيايم.(لاوين،1386) سارتر اعتقاد دارد که ما مثل هنرپيشه اي هستيم كه بدون تمرين، بدون كوچك ترين اطلاعي از نمايشنامه و بدون حضور فردي در پشت پرده كه ما را راهنمايي كند و بگويد كه چه كار بايد بكنيم، به روي صحنه مي رويم و نمايش زندگي مان را اجرا مي كنيم. ما بايد خودمان تصميم بگيريم كه چگونه زندگي كنيم. زيرا اگر ما مي توانستيم انجيل يا يك كتاب آموزش فلسفه را باز كنيم و در جايي از آن بخوانيم كه چگونه بايد زندگي كنيم، كارمان راحت مي شود.(کوششي،1385) به هر حال وقتي انسان درك كرد كه وجود دارد و روزي هم بايد بميرد و دليلي براي زندگي و مرگش وجود ندارد، آن وقت دلهره بر او چيره مي شود. دلهره در نظر كي يركه گارد نيز به هنگام توصيف وي از انسان در موقعيت وجودي اش، نقش عمده اي داشت. به اعتقاد سارتر، انسان در جهاني كه دليل وجودي اش معلوم نيست، خود را بيگانه احساس مي كند. او به هنگام بحث درباره بيگانگي انسان بر آراي هگل و ماركس تأكيد دارد و نظر اين دو فيلسوف را تأييد مي كند. سارتر معتقد است كه انسان به هنگام درك بيگانگي اش در اين جهان، احساس ترديد، ملامت، تهوع و پوچي خواهد كرد.(همان) « دلهره نبايد با حس عاطفي اي چون ترس، به اشتباه يکي انگاشته شود. ترس داراي موضوع مشخصي است. من از مار يا سارق مسلح مي ترسم. اما دلهره بي موضوع است. شايد بتوان گفت متوجه نيستي است.» (احمدي، 1384، ص 241) مي توان گفت نظر سارتر در مورد دلهره به اندازه ترس منفي نيست و به نوعي اعتقاد دارد که دلهره در واقع نوعي واقع بيني و درک شرايط خويشتن است که انسان را تحريک به عمل مي کند. سارتر مي گويد: «اگزيستانسياليسم با صراحت اعلام مي کند که بشر يعني دلهره؛ مفهوم اين جمله چنين است: هنگامي که آدمي خود را ملتزم ساخت و دريافت که وي نه تنها همان است که موجوديت خود را و روش و راه زندگي خود را تعيين و انتخاب مي کند بلکه اضافه بر آن قانون گذاري است که با انتخاب شخصي خود جامعه بشري را نيز انتخاب مي کند. چنين فردي نخواهد توانست از احساس مسئوليت تمام عميق بگريزد.» (سارتر، 138،ص34) راست است که بسياري از مردم دلهره ندارند اما به نظر مي آيد اينان سرپوشي بر دلهره خود مي گذارند يا از آن مي گريزند.(همان) به نظر مي آيد سارتر در اين مورد نظري کاملاً شبيه نظر کانت دارد و معتقد است که هر فردي در موقع انجام يک عمل بايد به اين مسأله فکر کند که عمل او بتواند به صورتي قانوني جهاني دربيايد. منابع احمدي، بابک(1384). سارتر که مي نوشت. تهران: نشر مرکز. سارتر، ژان پل(1386). اگزيستانسياليسم و اصالت بشر. ترجمه مصطفي رحيمي،تهران،انتشارات نيلوفر. سارتر، ژان پل(؟)، هستي و نيستي، ترجمه عنايت اله شکيبا پور، تهران،انتشارات شهريار. سارتر، ژان پل (1377)، طرح نظريه هيجان، ترجمه علي آذرنگ(جباري)، تهران، انتشارات آنزان. شپارد، لسلي(1386)، ژان پل سارتر،ترجمه مرزبان مهدوي، تهران، انتشارات يزدان ستا. شريعتمداري، علي(1373)، فلسفه، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي. شريعتمداري، علي(1380)، اصول و فلسفه تعليم و تربيت،تهران، انتشارات امير کبير. علوي تبار، هدايت(1381)، سارتر، دين و اومانيسم، رساله دکتري، به راهنمايي نصرالله جوادي، دانشگاه تهران، دانشکده ادبيات و علوم انساني. کاپلستون، فردريک(1361)، فلسفه معاصر، ترجمه علي اصغر حلبي، تهران، چاپ نقش جهان. کالينلسون، دايانه(1380)،50 فيلسوف بزرگ از تالس تا سارتر، ترجمه محمد رفيعي مهرآبادي، تهران، انتشارات عطايي. کالينلسون، دايانه(1380)،50 فيلسوف بزرگ از تالس تا سارتر، ترجمه محمد رفيعي مهرآبادي، تهران، انتشارات عطايي. کوششي، پريش(1385)، درباره اگزيستانسياليسم سارتر، روزنامه همشهري شماره 3954 تاريخ19/1/1385. کرنستن، موريس(1354)، ژان پل سارتر، ترجمه منوچهر بزرگمهر، تهران، انتشارات خوارزمي. مهرين، مهرداد(1343)، مکتب فلسفي اگزيستانسياليسم، تهران انتشارات آسيا، لاوين، ت.ز.(1386)، از سقراط تا سارتر، ترجمه پرويز بابايي، تهران، انتشارات آگاه. - Macintire, Alasdair (1964). A Critical History of Western philosophy: Mc millan press. - Berry, C. (1986). Human Nature. Hong Kong: Mc Millan.
ارسال مطلب بوسیله ایمیل
چاپ خبر