خانه
شماره جاری
آرشیو
ابن مقفع و ترجمه آثار منطقي ارسطو
پل کراوس - ترجمه سيد مهدي حسيني اسفيدواجاني
صفحه 38
عبد الله بن مقفع اديب و مترجم برجسته ايراني قرن دوم هجري که به وضعي فجيع گشته شد يکي از چهره هاي برجسته ادبيات عرب است و شايد به همين علت کمتر در ايران درباره او نوشته اند و خوانده اند. تحقيقاتي که مستشرقان درباره اين شخصيت ايراني انجام داده اند نيز زياد نيست ولي همان اندازه هم براي اکثر خوانندگان ايراني شناخته شده نمي باشد. يکي از اين مستشرقان پل کراوس است که شايد در ايران بيشتر براي انتشار رساله هاي فلسفي ذکرياي رازي شهرت داشته باشد. وي در اين مقاله همچون برخي مستشرقان ديگر استدلال مي کند که ترجمه آثار منطقي ارسطو نه توسط او بلکه بدست فرزند وي محمد صورت گرفته است. اين در حالي است که دلايل متقني وجود دارد که نشان مي دهد ترجمه ها از خود ابن مقفع مي باشد. اين دلايل در پي نوشت مقاله درج شده است. بنابراين تا زماني که سند يا مستندات محکم تري آشکار نگردد ابن مقفع جايگاه کنوني خود را در ميان ايرانيان به عنوان مترجم آثار ارسطو خواهد داشت. فرانچسکو گابريلي توضيحات مفصلي را در مقاله خود درباره ابن مقفع بيان ميکند و ضمن آن پرسشي را مورد بحث قرار مي دهد: «آيا اين سخن که ابن مقفع در کنار ترجمه کتابهاي ادبي فارسي از قبيل کليله و دمنه و خداي نامه و غيره، بخشي از نوشته هاي ارسطو را نيز ترجمه کرده است داراي پايه و اساس درستي است؟» با توجه به اينکه همه آثار ابن مقفع ادبي هستند نويسنده مقاله مزبور محتمل نمي داند که اين نسبت صحيح باشد. البته وي دليلي که مؤيد نظر او باشد ارائه نمي دهد و خصوصاً تلاشي هم نمي کند که وجود نظرات با ارزش نويسندگان مسلمان را در اين زمينه تفسير نمايد. عين کلام نويسنده به شرح زير ميباشد: «و از اينجا نمي توانيم نتيجه بگيريم که ابن مقفع زبان سرياني مي دانست. زبان سرياني زباني بود که اين ترجمه ها و تلخيص هاي متون فلسفي يونان غالباً به آن زبان نوشته مي شدند. اما در مورد امکان وجود ترجمه پهلوي از اين کتابها چنانکه ونريچ ادعا کرده است و ترجمه هاي عربي و ايراني نيز اشارات مختصري به آن داشته اند امري است که امروزه آن را مبتني بر اسناد کافي نمي دانند.» بعداً خواهيم ديد علت نسبت دادن ترجمه هاي ارسطو به ابن مقفع ناشي از خطايي است که تاريخ نويسان اسلامي متأخر مرتکب شده اند. نخستين منبعي که آشکارا به اين گونه ترجمه هاي ابن مقفع اشاره مي کند کتاب «طبقات الأمم» صاعد اندلسي است.1 وي مي گويد: «اما [علم] منطق، پس نخستين کسي که در اين دولت [يعني دولت عباسي] بدين علم شهرت يافت عبد الله بن مقفع، خطيب پارسي و کاتب ابو جعفر منصور بود. 2 وي سه کتاب منطقي ارسطو را که در زمينه صورت منطق بودند ترجمه کرد و آنها عبارت بودند از کتاب قاطيغورياس، کتاب باري ارميناس و کتاب آنالوطيقا. و گفته اند که تا زمان ابن مقفع جز کتاب اول هيچيک از کتابهاي ارسطو ترجمه نشده بود. وي همچنين مدخل کتاب منطق را که از فرفوريوس صوري و به ايساغوجي معروف است نيز ترجمه کرد، و آنچه که در اين ترجمه ها با عباراتي ساده بيان کرده است به مأخذ نزديک مي باشد. او کتاب هندي معروف به «کليله و دمنه» را نيز ترجمه کرد. ابن مقفع نخستين شخصي است که از زبان فارسي به زبان عربي ترجمه کرده است. او داراي نوشته هاي خوبي است از قبيل رساله اي در باب «آداب» و «سياست» و رساله معروف به «اليتيمه» 3 درباره اطاعت از سلطان». 4 متأخران کاري بيش از اين نکردند که متن قطعه فوق را عيناً نقل کنند. ابن قفطي در «تاريخ الحکما» 5 اين مطلب را کلمه به کلمه زير نام «عبد الله بن مقفع» مي آورد. 6 ابن ابي اصيبعه نيز در کتاب «عيون الأنباء» [زير نام برزويه] همين کار را کرده است. 7 پس صاعد اين روايت را از کجا گرفته است؟ الفهرست ابن نديم بخش طويلي درباره ابن مقفع دارد و نويسنده در آنجا درباره زندگي و نوشته هاي وي صحبت مي کند ولي حتي يک کلمه هم درباره ترجمه هاي او از نوشته هاي فلسفي ياد نمي کند و بطور خاص مي گويد ابن مقفع يکي از مترجمان از فارسي بود. وي در صفحه ديگري از کتاب خود (ص. 244) نيز ابن مقفع را در آغاز فهرست مترجمان فارسي به عربي قرار مي دهد. با وجود اين در بخش ديگري از کتاب الفهرست عباراتي وجود دارد که در وهله اول شبيه گفته هاي صاعد به نظر مي رسد. 8 کتاب الفهرست، ابن مقفع جزو کساني شمرده شده که قاطيغورياس و باري ارميناس را مختصر کرده اند 9 و اين مطلب را سخن جاحظ در کتاب «الحيوان» نيز مورد تاييد قرار مي دهد. 10 جاحظ (وفات 255 هـ.) که به زمان اين وقايع خيلي نزديک بود و چه بسا اکثر مترجمان متأخر را نيز شخصاً مي شناخت در همين بخش از کتابش نقدي تحليلي از مسأله ترجمه و ارزش ترجمه هايي که از يوناني صورت گرفته است مي آورد. براي مثال مي گويد امکان ندارد ترجمه ها بطور مطلق آدمي را از متن اصلي بي نياز کند ([و اين نظري است که جديداً آن را مد نظر قرار داده اند]) زيرا اين امر بدين معنا است که فهم مترجم عيناً به اندازه درجه فهم کسي است که از متن او ترجمه ميشود. جاحظ مي گويد: «کي خدا بيامرز ابن بطريق 11 و ابن ناعمه 12 و ابو قره 13 و ابن فهر 14 و ابن وهيلي 15 و ابن مقفع مانند ارسطو بودند و کي خالد 16 مانند افلاطون بود.» مقاله حاضر جاي بحث مفصل درباره گفته هاي بسيار مهم جاحظ در اين زمينه نيست. 17 در اينجا همين قدر کافي است که ثابت کرديم در کتابي که در نيمه اول قرن سوم هجري نوشته شده است از ابن مقفع به عنوان مترجم ارسطو ياد کرده اند. بنابراين آيا شک و ترديدهاي گابريلي توجيهي دارد؟ پاسخ اين است که بله ولي حل اين مسأله بسيار پيچيده است و تاکنون هم کشف نشده است. کتاب الفهرست راه ميانه اي را براي ما روشن مي کند. قبلاً گفتيم که ابن نديم در بخشي از کتابش که به عبد الله بن مقفع اختصاص داده بود حتي يک کلمه از ترجمه هاي يوناني او ياد نمي کند. ابن نديم نبايد از مسأله مهمي مانند اين موضوع غفلت کرده باشد خصوصاً اينکه در جاي ديگري از کتابش از آن ياد مي کند. بنابراين به احتمال زياد عدم ذکر اين مطلب در بخشي از الفهرست که درباره عبد الله بن مقفع بحث مي کند دليلي بر آن است که ابن نديم مترجم آثار ارسطو و اديب مشهور را يک شخص نمي داند. 18 و در ثبت ترجمه دو کتاب ارسطو يعني قاطيغورياس و باري ارميناس تنها از «ابن المقفع» ياد مي کند نه «عبد الله بن المقفع». از اينجا بايد فرض کنيم که دو شخص مختلف در برابر ما قرار دارد و شايد خويشاوند هم باشند که هر يک به اين نام عجيب يعني «مقفع» ناميده شده اند کما اينکه پيشينيان او نيز چنين ناميده مي شدند. 19 اين فرض از ناحيه ديگري نيز به راحتي قابل تحقق است. در نسخه خطي جديد و متأسفانه بسيار بدي از کتابخانه دانشکده سنت جوزف در بيروت به شماره 338 که فرلاني سالها پيش آن را توصيف کرده بود 20 ترجمه اي عربي از ايساغوجي و قاطيغورياس و باري ارميناس و آنالوطيقا وجود دارد که بدست محمد بن عبد الله بن مقفع 21 انجام گرفته است. و شکي نيست که مترجم مورد نظر الفهرست و جاحظ همين شخص است. در عين حال قبل از اينکه به نوشته هاي اين شخص بپردازيم بايد اندکي در مورد نام وي به شک و ترديدمان ادامه دهيم. به احتمال زياد محمد بن عبد الله (بن) مقفع شخصي جز فرزند کاتب مشهور نيست 22 و ما از منابع ديگر مي فهميم که ابن مقفع حقيقتاً داراي فرزندي به نام «محمد» بود. الفهرست مي گويد که کنيه ابن مقفع قبل از مسلمان شدنش «عمر» بود و سپس آن را به ابو محمد تغيير داد. 23 علاوه بر آن ابن خلکان نيز به صراحت از فرزند وي «محمد» سخن مي گويد. 24 ما چيزي از زندگي او نمي دانيم. به گمان من اين سخن که عبد الله بن مقفع کاتب منصور بود تنها سخن کساني است که ترجمه کتابهاي ارسطو را به او نسبت ميدهند. به احتمال زياد اين نسبت در واقع به فرزند وي محمد تعلق دارد نه به خود او زيرا اگر ابن مقفع بنا به ترجيح گابريلي (در مقاله مذکور) در سال 139 هجري وفات کرده باشد پس به احتمال زياد پسرش همان کسي است که به خليفه منصور (متوفي به سال 158 هجري) خدمت کرده است. 25 اکنون بر مي گرديم به مطالب نوشته شده در نسخه خطي بيروت و تحقيق مي کنيم که آيا محتواي اين نسخه عنوان آن را توجيه مي کند. متأسفانه من چاره اي جز اين ندارم که مطلب را به مواردي که فرلاني در بحث خود آورده است مختصر کنم. فرلاني روشن نموده است که آنچه ما در پي آن هستيم ترجمه کتابهاي مذکور ارسطو نيست بلکه تنها تلخيصي کوتاه در شرح اين کتابها است. و اين موافق با مطالب الفهرست ابن نديم است مبني بر اينکه ابن مقفع فقط قاطيغورياس و باري ارميناس را تلخيص کرده است. و هنوز براي ابن نديم معلوم نبود که مسأله خود اين کتابها مطرح نيست بلکه مسأله شروحي است که بر آنها نوشته شده است. ما نمي توانيم بگوييم اين شرح ارسطويي که در زمانهاي متأخر وجود داشته است چيست. مطالبي را که فرلاني درباره سر فصلهاي نسخه آورده است اجازه مقايسه دقيق را به ما نمي دهد. فرلاني خود در مقدمه شرح مقولات به تفاوتها و مشابهتهاي ميان اين شرح و دو شرح يحيي نحوي و سرجيوس رأس العيني اشاره کرد ليکن از مواردي که فرلاني بيان ميکند روشن مي گردد که شرح ايساغوجي فرفوريوس بر اساس ظاهر شروح قدماي متأخر بنا شده است يعني مقدمه اي عام درباب فلسفه به همراه حدود فلسفه و تقسيم علوم و سپس بحثي از کليات خمس فرفوريوس را در بر دارد. 26 پس اگر در پايان بخش اول اين نسخه خطي نوشته است: «تمّ کتاب إيساغوجي» طبعاً دقيقتر اين است که بگويند: «تمّ شرح کتاب إيساغوجي». بعيد نيست که شرح إيساغوجي يحيي نحوي اساس بخش اول همين نسخه خطي قرار داشته است. چنانکه باوم اشتارک روشن نموده است شرح يحيي نحوي از اين به بعد نقش مهمي را در ميان سريانيان و اعراب ايفا مي نمايد. 27 با اين وجود متأسفانه ما نميتوانيم ميان اين بخش از نسخه و مطالب اندکي که باوم اشتارک منتشر نموده است مقايسه کنيم. اما شروح باري ارميناس و آنالوطيقا مفصلند زيرا هر يک از آنها تقريباً صد برگ از نسخه خطي را شامل مي گردند. در برگ 255 امضاء پاياني قرار دارد يعني جايي که دوباره نام مترجم محمد بن عبد الله (بن) المقفع را مي آورد که بعداً در اين باره سخن خواهيم گفت. در حال حاضر مسأله اين است که آيا نسبت ترجمه يا تلخيص شروح چهار کتاب منطقي فوق به کسي که به او منسوب شده صحيح است يا اين نسبت در زمان متأخر به مترجمي قديمي (در اينجا يعني محمد بن عبد الله [بن] مقفع) نسبت داده شده است؟ فرلاني ترديد ندارد که اين نسبت صحيح است. اما واقعاً عجيب است که فرد مجعول متأخري متوسل به شخص بسيار ناشناخته اي مانند محمد بن عبد الله بن مقفع شود و بجاي اينکه تأليفي را به مترجمي مشهور و يا حتي با اتکاء به عبارت پردازي مبهم الفهرست به اديب مشهوري مانند ابن مقفع نسبت دهد اين تاليف را به کسي که آن را ننوشته منسوب سازد. مي توانيم با استناد به علل مرتبط با درون خود متن و با اتکاء به نقد داخلي نيز دليل بياوريم. ملاحظه مي کنيم که کتابهاي مد نظر مترجم در اين نسخه خطي، ايساغوجي فرفوريوس و سه کتاب نخست أرغنون ارسطو مي باشد و از ملاحظات اندک فرلاني روشن نمي شود که آيا اين نسخه حاوي شرح تمام آنالوطيقا است يا نه و اين گونه اقدامات بطور اتفاقي روي نمي دهند. از بحثهاي ماکس مايرهوف 28 در مي يابيم که مدارس وابسته به ديرهاي سرياني به مطالعه و شرح همين گونه کتابها مي پرداختند و به گمان غالب اين مطلب به سنتهاي اسکندراني متأخر بر مي گردد. علت اين امر در وهله اول به ملاحظات ديني بر ميگردد چنانکه از سخن مرجعي مانند فارابي که مايرهوف به او اتکا دارد معلوم مي شود و آن اين است که مطالعه ارسطو در اسکندريه به حکم يکي از مجامع ديني محدود به همين کتابها مي شد. اين سنت حتي در زمان خود فارابي هم هنوز پايان نيافته بود. ارسطو همانطور که در قرون وسطاي لاتيني شخصي بود که به لحاظ منطق شهرت داشت در ميان سريانيان نيز چنين بود. مسلمانان تنها کساني بودند که اين تب را فرو خواباندند و به تمام نوشته هاي ارسطو توجه نشان دادند، غير از نوشته هاي مربوط به سياست. مطلب مزبور که درست هم هست با اين عبارت بخش پاياني نسخه خطي مورد بحث ما که قبل از ذکر نام مترجم آمده است کاملا موافقت دارد: «تمام شد کتاب آنالوطيقا و بعد از اين کتابها کتاب ديگري جز کتاب أفود طبيعي نيست و ما را از استقراء آن منع نکرده است مگر آنچه را که جماعاً در آغاز کتاب گفتيم بي نياز از تفسير ديديم.» 29 فرلاني به اشتباه گمان کرد که منظور از «أفود طبيعي» کتاب «طبيعت» ارسطو است. پس به همين دليل بايد در اينجا بجاي آن «سمع طبيعي» را گذاشت. اولاً ملاحظه مي کنيم در جايي که صحبت از کتابهاي منطقي است ذکر کتاب «طبيعت» بي معنا است. ثانياً مي بينيم که در عربي قديم کتاب طبيعت را يقيناً به صورت «سمع الکيان» نامگذاري کرده بودند نه «سمع طبيعي» يا «سماع طبيعي». 30 و روشن است که «أفود الطبيعي» را بايد به صورت «أفود يقطيقي» يا مشابه آن تصحيح کرد و آن کتاب آنالوطيقاي ثاني ارسطو است. 31 زيرا عبارت چنين است: «تمام شد کتاب آنالوطيقا و بعد از اين کتابها کتاب ديگري جز کتاب أفود طبيعي نيست و ما را از استقراء آن منع نکرده است مگر آنچه را که جماعاً در آغاز کتاب گفتيم (آن را) بي نياز از تفسير ديديم.» 32 باعث تأسف است که اين مقدمه در آغاز کتاب در نسخه خطي بيروت حفظ نشده است 33 زيرا سبب اجتناب از جستجوي کتاب «أبود يقطيقا» را در اين مقدمه مييافتيم.34 اما آيا امکان ندارد که کلمه «جماعاً» تحريف شده باشد و صحيح آن «إجماعاً» باشد به معني قرار و حکم مجمع ديني يا مانند آن؟ 35 در هر حال اين حقيقت يعني اينکه نسخه خطي مزبور فقط درباره سه کتاب اول أرغنون و إيساغوجي است دلالت بر اين دارد که کتاب پيش روي ما در قديمي ترين حالتي که در گذشته وجود داشت با شيوه نگارش اسلامي آثار ارسطو مرتبط مي باشد. بحث و جستجو درباره اصطلاحات ما را به نتيجه خواهد رساند. فرلاني ما را به مسأله اي آگاه کرد و آن مسأله اين است که مترجم کتابهاي مزبور در همه آنها از معني جوهر به لفظ «عين» تعبير مي کند و اين در حالي است که ما پيوسته در تمام ترجمه هاي فلسفي بجاي آن کلمه «جوهر» را مي يابيم و اين مسأله اي است که از اهميت بسياري برخوردار است. زيرا در کتابهاي غير فلسفي اسلامي، خصوصاً کتابهاي کلام، تصوف و عرفان اسلامي لفظ «عين» در واقع هم معناي با لفظ جوهر (و ذات) بکار برده مي شود. ولي وجود اين اصطلاح در ترجمه هاي متأخر و در فلسفه اسلامي ارسطويي مبتني بر اين ترجمه ها جاي شگفتي دارد. بر اين اساس بايد نتيجه بگيريم که کلمه «عين» در همان اوايل وارد تحقيقات فلسفي در اسلام شد ولي پس از ورود کلمه «جوهر» اين واژه از علوم فلسفي به معناي دقيق آن کنار گذاشته شد. علاوه بر آن در کلمات آغازين شرح ايساغوجي که فرلاني آورده اين عبارت آمده است: «إن لکل صناعه متاعاً». درست اين است که عبارت مزبور ترجمه متن اصلي مشابهي باشد مانند ايـــن عبارت که در شـــرح آمــونيــوس [ساکاس] بر الفاظ کليات خمس Εξηγησις των πεντε φωνων آمده است: «(هر دانشی و)هر صناعتی موضوعی(و غایتی)دارد».(πασα επιστημη και) πασα τεχνε ‘υποκειμενον τι εχει (και τελος)36 لفظ یونانی ‘υποκειμενον در اینجا به «متاع» ترجمه شده است در اينجا به «متاع» ترجمه شده است در حالي که اصطلاح عربي که در ترجمه اين لفظ بکار برده مي شود لفظ «موضوع» است. 37 بعلاوه شايسته است به تقسيمي که در نسخه خطي فرلاني آمده است نيز توجه داشته باشيم يعنـي تقسيم علوم به: 1ـ حکمتي که نيک نگريستن قلب 38 و انديشيدن آن و 2ـ (حکمتي) که حرکت قلب و قوه آن است. 39 منظور از اين دو، تقسيم به علوم نظري و علوم عملي است. 40 در صورتي که تمام کتاب را دقيقاً مورد بحث و کنکاش قرار دهيم مي توانيم سلسله تلاشهاي اوليه اي را که براي ترجمه اصطلاحات فلسفي يوناني بکار گرفته شد و اصطلاحاتي که پس از آن جايگزين آنها گرديد نيز بيان کنيم. ليکن اصطلاحاتي را که در اينجا گفتيم براي تاييد تاريخ نسخه خطي که با دلايل ديگر نيز آن را اثبات کرديم کفايت مي کند. با وجود اين نبايد از قدمت اصطلاحات نسخه خطي برداشت کنيم که ترجمه از زبان يوناني يا سرياني بلکه از زبان فارسي ميانه صورت گرفته است چنانکه فرلاني نيز بر همين نظر است، 41 زيرا ترجمه لفظ يوناني ????? (به معناي جوهر) به لفظ «عين» عربي و نه به لفظ «جوهر» فارسي دال بر عکس نظر مزبور مي باشد. ما مدرکي داريم که بعداً آن را خواهيم آورد. اين مدرک ما را به آنجا مي رساند که باور کنيم ترجمه (يا تلخيص) محمد بن عبد الله (بن) مقفع از اصل يوناني صورت گرفته است. بخش پاياني نسخه خطي همانطور که انتظار آن را داشتيم به نحوي مؤيد همه نتايجي است که تاکنون به آن رسيديم. متأسفانه در اينجا هم دوباره متن آشفته اي که فرلاني به چاپ رسانده وجود دارد و از اين پس تصحيحهاي لازم را بيان خواهم کرد. [عبارت پاياني چنين است:] «تمت الکتب الثلاثه من ترجمه محمد بن عبد الله المقفع، و قد ترجمها بعد محمد، أبو نوح الکاتب النصراني، ثم ترجمها بعد أبو نوح، سلم الحراني صاحب بيت الحکمه ليحيي بن خالد البرمکي الکتب الأربعه کلها قبل هؤلاء الترجمتين الذين تکساني الملکاني النصراني.» 42 (تمام شد ترجمه محمد بن عبد الله از کتابهاي سه گانه، و به تحقيق پس از محمد، ابو نوح کاتب نصراني آنها را ترجمه کرد و پس از ابو نوح، سلم حراني صاحب بيت الحکمه پيش از اين دو ترجمه که آنها را ملکاني نصراني مي ناميم همه کتابهاي چهارگانه را براي يحيي بن خالد برمکي ترجمه کرد.) در اين متن براي نخستين بار به کلماتي در اين عبارت بر مي خوريم: «صاحب بيت الحکمه» و در اينجا سخن از دو ترجمه براي کتابهاي سه گانه اول أرغنون [ارسطو] است که ابو نوح و سلم بعد از ترجمه محمد به آن پرداختند. اما درباره اين دو مترجم بعداً صحبت خواهيم کرد و در اينجا تنها کافي است اشاره اي داشته باشيم به اينکه بيت الحکمه اي که سلم در رأس آن قرار داشت به همت مأمون ايجاد شده بود. به همين علت امکان ندارد که ترجمه او از کتابهاي ارسطو براي يحيي بن خالد برمکي متوفي به سال 190 هجري (805 ميلادي) بوده باشد. علاوه بر آن عبارت «پيش از اين دو ترجمه» دلالت بر آن مي کند که صحبت از ترجمه محمد در برابر دو ترجمه ديگر است. به همين دليل روشن است که بايد وجود نقصي را درمتن، قبل از عبارت «براي يحيي» مفروض بگيريم. و در اين نقص نيز صحبت از اقدام محمد بن عبدالله (بن) مقفع است و بر اين اساس مايلم متن مزبور را بدين صورت تکميل نمايم: «و قد ترجم محمد بن عبد الله المقفع، ليحيي بن خالد البرمکي، الکتب الأربعه کلها». (و محمد بن عبد الله مقفع همه کتابهاي چهار گانه را براي يحيي بن خالد برمکي ترجمه کرد). در اينجا مشکل ديگري وجود دارد که به آن بر مي خوريم و آن در کلمات آخر متن خصوصاً در لفظ «تکساني» است. ما بعد از کلمه «الذين» انتظار داريم فعلي بيايد که فاعل آن «الملکاني النصراني» است. آيا اين فعل در واقع در لفظ تحريف شده «تکساني» نهفته است يا اين لفظ بر نام تحريف شده شخص ملکاني يا رتبه کشيشي مسيحي او دلالت مي کند و نسخه بردار سهواً فعل را نياورده است؟ در وهله اول از مطالب بخش پاياني متن به نظر مي آيد که ما در پي چيزي قديمي که در زمان مأمون و قبل از اينکه کندي و حنين به تفسير و تلخيص اين کتابها بپردازند هستيم وگرنه حتماً اسامي اين دو نفر ذکر مي شد. همين متن پاياني به ما اجازه مي دهد که به روشني نگاهي به سنتهاي قديمي ارسطويي در اسلام بياندازيم به نحوي که هيچ مرجع ديگري آن را براي ما تسهيل نمي کند. فرلاني زحمت تحقيق درباره مترجمان ذکر شده در کنار محمد بن عبدالله (بن) مقفع را به خود نداده است. درعين حال ما مطالب زيادي از اين افراد مي دانيم. سلم ملقب به «صاحب بيت الحکمه» 43 هم عصر با مأمون است و الفهرست 44 درباره او مي گويد که سلم به سهل بن هارون کاتب مشهور و متصدي بيت الحکمه که مأمون وي را بدان گمارده بود نزديک بود. الفهرست درباره سلم نقل مي کند که وي خصوصاً از فارسي به عربي ترجمه مي کرد. شايد اين موضوع مربوط به منتخباتي باشد که وي از کليله و دمنه به عمل آورد چنانکه صاحب الفهرست روايت مي کند. 45 الفهرست درباره سلم مي گويد 46 که وي به همراه تني چند از دانشمندان به جهت جستجوي کتابهاي نويسندگان يوناني براي ترجمه به قسطنطنيه فرستاده شد. الفهرست همچنين مي گويد 47 که سلم موظف به اصلاح ترجمه اي قديمي از المجسطي شد. اشتاين اشنايدر 48 در اينکه گمان مي کرد «سلم» همان «سلام ابرص» 49 مترجم مي باشد راه خطا رفته است. سلم اهل حرّان است و ما اين نکته را تنها از بخش پاياني همين نسخه خطي مورد بحثمان دريافتيم. بنا به نقل بخش پاياني نسخه مزبور کسي که در ترجمه کتب ارسطو بر سلم سبقت گرفت أبو نوح کاتب مسيحي بود. ما يقيناً مي توانيم شخصيت اين فرد را روشن و معلوم نماييم. جاثليق تيموثئوس اول (وفات 823 م.) که نزد مهدي و هارون الرشيد به مقام بالايي رسيد 50 و خليفه به او دستور داده بود تا کتابهاي ارسطو را به عربي ترجمه کند در مجموعه نامه هايش که پنجاه و هشت نامه از آن باقي مانده است 51 درباره اين ترجمه ها مطالب بسياري مي گويد و در کنار اين مطالب ذکر مي کند کسي که در اين امر به او کمک کرد ابو نوح بود. وي خصوصاً در نامه اي که براي کشيش فثيون فرستاده بود درباره ترجمه کتاب طوبيقاي ارسطو به زبان عربي سخن مي گويد 52 و ما در اينجا بخشي از نامه اي را که وي در آن بطور خاص درباره اين ترجمه سخن مي گويد مي آوريم: «خليفه 53 به ما دستور داد که کتاب طوبيقاي ارسطوي فيلسوف را از سرياني به عربي ترجمه کنيم. شيخ ابو نوح به ياري خداوند بدين امر مبادرت ورزيد و کار تمام شد (ما آنچه را که به سرياني است اندکي [واقفيم] و او هر آنچه مختص سرياني و عربي بود به عمل آورد ؟!) 54 و اگر چه غير از ما هم [کساني] به ترجمه عربي اين کتاب مبادرت ورزيده بودند (و ما قبلاً در اين مورد نوشتيم و شما را از چگونگي آن با خبر کرديم) ولي ايشان 55 اين ترجمه ها را حتي شايسته اينکه اطلاعي از آنها پيدا کند هم ندانست زيرا آنها نه فقط از لحاظ الفاظ بلکه از لحاظ معاني نيز ضعيف بودند و اين از جهتي به دليل سختي موضوع .... و از جهت ديگر به دليل درايت اندک کساني بود که به اين ترجمه ها مبادرت ورزيده بودند». ابو نوح مذکور را در بخشهاي ديگر نامه هاي تيموثئوس نيز مي يابيم. 56 آسماني 57 با اتکاء به تاريخ نامه عمرو بن متي طرّهاني 58 که او را با تسميه اي دقيق تر يعني ابو نوح أنباري مي نامد برخي اخبار مربوط به وي را ذکر مي نمايد و او را با لقب کاتب موسي بن مصعب والي موصل ملقب مي سازد (مقايسه کنيد اين لقب را با لقب کاتب نصراني در بخش پاياني نسخه خطي بيروت). علاوه بر آن تيموثئوس دوست و رفيقي مطالعاتي داشت که نقش تعيين کننده اي در انتخاب وي به عنوان جاثليق در سال 779 ميلادي ايفا کرد. نکته جالب توجه آن است که عبد يشوع در فهرست کتابهاي اين شخص از کتابي در نقض قرآن به نام «شرا چادي قرآن» 59 ياد مي کند. اما من اطمينان ندارم که اين شخص همان خود ابو نوح بن الصلت باشد که الفهرست او را جزء مترجمان از زبان يوناني ذکر مي کند. 60 به همين دليل آنچه در پايان اين نسخه خطي در باب توالي ترجمه هاي کتب ارسطو و طريقه نقل آن آمده است صحيح مي باشد. محمد بن عبد الله (بن) مقفع در زمان خلافت مهدي يا هادي به تلخيص و ترجمه کتابهاي ارغنون براي يحيي بن خالد مبادرت ورزيد. ابو نوح کاتب نصراني نيز هم عصر هارون الرشيد است اما پس از آن سلم صاحب و متصدي بيت الحکمه به اندازه يک نسل در زمان خلافت مأمون خدمت کرد. در بخش پاياني و توقيع نسخه خطي مزبور روايتي بسيار ارزشمند از تاريخ قديمي ترين ترجمه هاي ارسطو در اسلام وجود دارد. از لحاظ تاريخ ارسطو گرايي در اسلام اين مسأله مهمي است که اثبات کنيم نخستين مترجم جز کتابهاي سه گانه اول ارغنون ارسطو را که در سنت سرياني متداول بود ترجمه نکرده است. اما چنانکه ديديم در عصر ابو نوح و تيموثئوس کتابهاي ديگر ارسطو يا لااقل بخشهايي از آنها خصوصاً کتاب طوبيقا (و در کنار آن ابوديقطيقا ، کتاب خطابه و کتاب شعر) نيز ترجمه شد. لکن شناخت فلسفه ارسطو تنها در عصر مأمون به ديگر کتابهاي ارسطو غير از کتابهاي وي در زمينه منطق گسترش يافت. ممکن است سلم به طبقه قديمي [مترجمان] تعلق داشته باشد. با وجود اين، نهضت ترجمه اي که حنين بن اسحاق پرچم دار آن بود بلا انقطاع تا نيمه دوم قرن چهارم هجري يعني تا يحيي بن عدي و ابن زرعه ادامه پيدا کرد و همين نهضت همه کتابهاي ارسطو را به مسلمانان تقديم کرد. اما اين مسأله را که آيا ترجمه (يا تلخيص) محمد بن عبدالله (بن) مقفع از زبان سرياني يا يوناني صورت گرفته است قطعاً نمي توان حل کرد زيرا براي اين منظور بايد بحث و کنکاش عميقي در کل نسخه خطي انجام داد. و اگر گفته هاي تيموثئوس را در رساله سابق الذکر او درباره ترجمه هاي قديمي از کتاب طوبيقاي ارسطو که مستقيماً از زبان يوناني صورت گرفته است در نظر بگيريم مي بينيم واقعاً چنين امکاني وجود دارد که محمد بدون روي آوردن به ترجمه سرياني، اصل يوناني را بکار گرفته باشد. نتايجي را که ما در اين بحث به آن رسيديم از لحاظ تاريخ علوم در اسلام داراي اهميت بسيار زيادي است. مشخص شد بر خلاف نظر بسياري از افرادي که به روايتهاي نقل شده درباره ابن مقفع اتکاء نمودند و در فهم آن به خطا رفتند، کتابهاي ارسطو اصلاً از زبان فارسي به عربي ترجمه نشده بودند. ديگر اينکه ممکن نيست مرحله نخست ترجمه آثار ارسطو در اسلام يعني مرحله اي که بدان اشاره داشتيم مستقل از اشتغال غربيها (يعني سريانيان و اهالي اسکندريه) به کتابهاي ارسطو فهميده شود. بايد اين نکته روشن و واضح گردد مخصوصاً وقتي مي بينيم که تاثير ايرانيان در زمينه رياضيات و نجوم همواره ادامه داشته است و اين را نلينو 61 و روسکا 62 اثبات نموده اند. همچنين پزشکي نيز در اوايل دوره اسلامي تحت تاثير شرق بود. پزشکي هندي در آن زمان در مدارس بزرگ ايراني 63 رواج داشت. مع ذلک ميراث يونان در اين زمينه قوي بود تا اندازه اي که توانست تا پيش از پايان قرن سوم هجري تقريباً تمام عناصر شرقي را کنار بزند. اما شرق در زمينه فلسفه اصلاً تاثير زيادي نداشت. البته چنانکه آگاتياس 64 روايت مي کند کتابهاي ارسطو و افلاطون براي خسرو انوشيروان به زبان فارسي ترجمه شدند ولي اين روايت هنوز از طريق منابع ديگر اثبات نشده است. ثابت شده است که مردم قبل از اسلام در جندي شاپور و مدرسه هاي بزرگ پزشکي ساير نواحي ايران به زبان فارسي تفلسف مي کردند و شايد اصطلاحات فلسفي مانند «جوهر» در برابر کلمه ????? «اوسيا» يوناني در همين مدارس وضع شده باشند. مع ذلک قطعاً هيچيک از کتب فلاسفه يونان از زبان فارسي به عربي 65 ترجمه نشده است. 66 * اين مقاله ترجمه اي است از: پول کروس. «التراجم الأرسططاليه المنسوبه إلي ابن المقفع». في عبد الرحمن بدوي. التراث اليوناني في الحضاره الإسلاميه: دراسات لکبار المستشرقين. (الکويت: وکاله المطبوعات، 1980)، الطبعه الرابعه. صص. 101ـ120. مقالات اين کتاب را عبد الرحمن بدوي از ايتاليايي و آلماني به عربي ترجمه کرد و توضيحات اندکي به آنها افزوده است که در پانوشت ترجمه فارسي با عنوان «بدوي» آن را مشخص کرده ايم. پي نوشتها: * پل کراوس (1900 يا 1904 ـ 1944 از خانواده اي يهودي در شهر پراگ به دنيا آمد و در آنجا و در برلين و پاريس ادامه تحصيل داد. در سال 1922 به فلسطين رفت و مدتي را در يک کيبوتس بسر برد سپس به بيت المقدس رفت و وارد مدرسه مطالعات شرقي تابع دانشگاه جديد عبري شد و در اين مدت زبان عربي را بخوبي فراگرفت. ازدواج ناموفقي هم داشت و سپس در اواخر سال 1926 طي يک سفر تحقيقاتي از طريق لبنان و ترکيه به برلين رفت و مطالعات خود را در آنجا ادامه داد. حزب نازي که در آلمان به قدرت رسيد وي به پاريس رفت و به همراه لويي ماسينيون در آنجا مطالعات خود را تا سه سال ادامه داد. وي با وجودي که از دانشگاه اورشليم پيشنهاد کار داشت ترجيح داد در دانشگاه قاهره مشغول به کار گردد. کراوس در سال 1941 با خواهر لئو استروس ازدواج کرد و حاصل آن دختري بود که ولادتش مرگ مادر را به همراه داشت. کراوس در سال 1943 به همراه دخترش به اورشليم رفت و در آنجا مجدداً ازدواج کرد. در دانشگاه عبري اورشليم نظرات وي مورد تمسخر قرار گرفت و ناراحتي اين موضوع باعث شد که وي دوباره به قاهره برگردد. اما محيط سياسي قاهره نيز براي او مناسب نبود. در سال 1944 وي را در حالي که از سقف آويزان شده بود در حمام خانه دوستش در قاهره يافتند. بسياري بر اين باورند که وي دست به خودکشي زد ولي شواهدي هم وجود داشت که نشان مي داد او به انگيزه هاي سياسي به قتل رسيد. بدوي معتقد است که وي از سوي يک گروه صهيونيستي براي قتل يک انگليسي به نام لرد موين تحت فشار بود و براي اينکه مرتکب اين عمل نشود دست به خود کشي زد. پس از مرگ کراوس لئو استروس دخترش را به فرزندي قبول کرد. مقاله حاضر در اصل به زبان آلماني با عنوان «درباره ابن مقفع» (Zu Ibn al-Muqaffa’) در سال 1933 در مجله مطالعات شرقي به چاپ رسيد. درباره زندگي و آثار کراوس بنگريد به: عبد الرحمن بدوي. موسوعه المستشرقين. (بيروت: دار العلم للملايين، 1989، الطبعه الثانيه)، صص. 325ـ330. (مترجم) [تحقيق حاضر تعليقه اي است بر مقاله اي که استاد فرانچسکو گابريلي با عنوان «تأليفات ابن مقفع» نوشته و در جلد سيزدهم مجله «مطالعات شرقي» (سال 1932) صفحات 197ـ247 منتشر نموده است. مقاله کنوني نيز در جلد چهاردهم سال 1933 همان مجله صفحات 1ـ14 با عنوان «درباره ابن مقفع» منتشر گرديد و به دو قسمت تقسيم شده است: يک قسمت آن به مسأله ترجمه هاي آثار ارسطو اختصاص يافته است که ترجمه آن را به عربي در اينجا خواهيم آورد و قسمت ديگر نيز (صفحات 14 تا 20) به باب برزويه در کتاب کليله دمنه تعلق دارد. بدوي] 1ـ چاپ لويس شيخو در بيروت سال 1912، ص. 49 [در چاپ ايران ر.ک. به: قاضي صاعد اندلسي. التعريف بطبقات الأمم. تصحيح غلامرضا جمشيد نژاد اول. تهران: انتشارات هجرت و دفتر نشر ميراث مکتوب، 1376، ص. 215. مترجم] 2ـ همانطور که الفهرست مي گويد ابن مقفع در خدمت عبد الله بن علي بود و عليه سياستهاي منصور فعاليت مي کرد. رجوع کنيد به سخنان گابريلي در صفحه 246 مقاله مذکور و همچنين رجوع کنيد به تفسيرهاي احتمالي گفته هاي نادرست صاعد که از اين پس در اينجا خواهيم آورد. 3ـ منظور رساله «الدره اليتيمه» است که اصمعي مي گويد کسي مانند آن تاليف نکرده است و در بلاغت به اين کتاب مثال زده اند. برخي معتقدند ابن مقفع با اين کتاب خواسته است که با قرآن به معارضه بپردازد. برخي اين کتاب را «الدره اليتيمه و الجوهره الثمينه» و «اليتيمه الدهر» ناميده اند و حتي کتاب ديگر ابن مقفع به نام «الادب الکبير» قبلا به همت شکيب ارسلان بدين نام منتشر شده است لذا برخي اين دو را يکي دانسته اند. حنا الفاخوري آن را حاوي شرح حال حاکمان نيکوکار دانسته است. ر.ک. به: محمد غفراني الخراساني. عبد الله بن المقفع. (القاهره: الدار القوميه للطباعه و النشر، 1965)، ص. 132ـ138؛ حنا الفاخوري. ابن مقفع. ترجمه عبد الهادي حائري. (مشهد: زوار، 1341)، ص. 20 و خليل مردم بک. ابن المقفع. (دمشق: مکتبه عرفه، 1930) ص. 59 (مترجم) 4ـ رجوع کنيد به مقاله گابريلي که ضمن آن از ترجمه هاي ابن مقفع از زبان فارسي بحث ميکند و نيز رجوع کنيد به آن دسته از کتابهاي وي که در آنجا اين بحث را تفصيل داده است. 5ـ چاپ لايپزيک، سال 1903 ص. 220. 6ـ قفطي چيزي کمتر ندارد جز اين مطلب که مقولات قبل از ترجمه ابن مقفع ترجمه شده بود. 7ـ چاپ ميلر در قاهره سال 1882، جلد اول ص. 308 8ـ الفهرست، صص. 248ـ249. 9ـ همچنين رجوع کنيد به مقاله زير از اشتاين اشنايدر: M. Steinschneider. Centralblatt f. Bibliothekswesen. Beiheft 12. 1893, p. 38 10ـ چاپ قاهره، 1323، ج.1، ص. 38 11ـ ابو زکريا يحيي بن (الـ) بطريق مترجم مشهور اوايل قرن سوم هجري. رجوع کنيد به: M. Steinschneider. ZDMG. L. 1896, p. 281 همچنين رجوع کنيد به کتاب «مقدمه اي بر تاريخ علم» جورج سارتون و منابعي که وي در اين کتاب آورده است: G. Sarton. Introduction to the History of Sciences. (Washington, 1927), Vol. 1, p. 556. 12ـ عبد المسيح بن عبد الله بن ناعمه الحمصي خصوصاً به ترجمه کتاب «اثولوجيا»ي منسوب به ارسطو شهرت داشت. رجوع کنيد به الفهرست، ص. 244 و به مقاله سابق الذکر اشتاين اشنايدر ص. 400 و همچنين «تاريخ ادبيات عرب» بروکلمان، ج.1، ص. 203. 13ـ مترجمي به اين اسم نمي شناسم. آيا مقصود همان تئودور (ثئودوروس) اسقف حران (سال 740ـ830 م.) است؟ در اين مورد رجوع کنيد به کتاب گراف درباره تئودور ابو قره عربي: G.Graf. Die Arabischen Schriften des Theodor Abu Qurra (Forschungen zur Christlichen Literatur und Dogmengeschichte, XI, Paderborn 1910. الفهرست مترجمي را براي کتاب آنالوطيقا ذکر مي کند که نامش «ثيادورس» است اما شايد منظور «تذاري» باشد. همچنين رجوع کنيد به: Steinschneider, Centralblatt f. Bibliothekswesen. Beiheft 12, p. 41. 14ـ به گمان من اين شخص قطعاً همان عبد يشوع بن بهريز مطران موصل است که الفهرست او را به عنوان مترجم تعدادي از کتابهاي منطقي و فلسفي خصوصاً قاطيغورياس و باري ارميناس ذکر مي کند. ابن ابي أصيبعه مي گويد که وي براي جبرائيل بن بختيشوع ترجمه ميکرد. ر.ک. به: Assemani, Bibliotheca Orientalis, Vol III,I, pp. 173 and 279. اسم وي در الفهرست بجاي عبد يشوع، «حبيب» ذکر شده است. اما نام پدرش «بهريز» غالباً يک حرف ندارد. (رجوع کنيد به تعليقات فلوگل بر الفهرست، ج.2، صص. 13 و 109). بنابراين مي توان ابن بهريق، ابن فهريز، ابن بهرين و شکل تحريف شده اي را که جاحظ براي اين اسم نقل کرده يعني «ابن فهر بن مطران» به معناي «ابن فهر يز مطران» را براحتي به عنوان تحريف نسخه برداران تفسير نمود. در مورد نام ابن بهريز رجوع کنيد به «تاريخ ايرانيان و اعراب» نولدکه: Noeldke, Geschichte der Perser und Araber, p. 223 [اشتباهات، بي دقتيها و گاهي کم سوادي نسخه برداران و کاتبان به انضمام علل ديگر و نيز فقدان چاپهاي منقح و انتقادي از کتابهاي مهم عالم اسلام در گذشته همواره مشکلاتي را براي محققان به وجود آورده بود. کمبود نسخه ها بعضاً دقت کار را کاهش داده است اما در برخي موارد نيز کثرت نسخه ها از يک کتاب دقت کار را پيچيده تر کرده است. چند نکته در اينجا قابل ذکر است: اولاً اينکه در الفهرست ابن نديم نام ابن بهريز را در جايي حبيب و در جاي ديگر عبد يشوع (عبد يسوع در نسخه تجدد) مي نامد. ثانياً همانطور آقاي دانش پژوه که منطق ابن مقفع و حدود المنطق ابن بهريز را به چاپ رسانده اند تذکر مي دهند دو ابن بهريز ديگر نيز که عنوان عبد يشوع داشتند نيز ياد مي کند که نبايد با عبد يشوع حبيب بن بهريز اشتباه شود. ثالثاً در چاپ عبد السلام هارون از کتاب «الحيوان» جاحظ که از شش نسخه خطي استفاده کرده نام وي به صورت «ابن فهريز» آمده است. ر.ک. به: الجاحظ. کتاب الحيوان. تصحيح عبد السلام محمد هارون. (بيروت: دار إحياء التراث العربي، 1969)، الطبعه الثالثه، ص. 76؛ ابن النديم. کتاب الفهرست. ترجمه و تحقيق محمد رضا تجدد. (تهران: انتشارات امير کبير، 1366)، صص. 40 و 454 و محمد تقي دانش پژوه. المنطق لإبن المقفع و حدود المنطق لإبن بهريز. (تهران: انجمن شاهنشاهي فلسفه ايران، 1357)، ص. هفتاد و هشت. (مترجم)] 15ـ مايلم اين اسم را به صورت «ثيوفيلي» تصحيح نمايم. الفهرست ثيوفيلي را جزو مترجمين از زبان يوناني مي شمرد. نسخه هاي خطي الفهرست شکلهاي متفاوتي از اين نام مي آورد چنانکه در جاحظ نيز به صورت «فيوقيلي» و «بتوفيلي» آن را مشاهده مي کنيم. اشتاين اشنايدر در مقاله سابق تحريفات ديگري از اين نام را مي آورد. نام کامل اين مرد ثيوفيل بن توما الحمصي است که يک مسيحي ماروني و منجم خليفه مهدي بود و از زبان يوناني به سرياني ترجمه مي کرد. الفهرست خصوصاً از ترجمه سوفسطيقا بدست او ياد مي کند. رجوع کنيد به کتاب «تاريخ ادب سرياني» (Geschichte der Syrischen Literatur) از باوم اشتارک (چاپ بن سال 1922) ص. 341 و رجوع کنيد به مقاله ماکس ماير هوف در مجله «ايزيس»، جلد 8 سال 1926، ص. 704 و مقاله پس از آن با عنوان «جنبه هاي روشنتر درباره حنين بن اسحاق و عصر او». [نسخه اي از کتاب الحيوان جاحظ را که پل کراوس در اختيار داشته ظاهراً نواقصي داشته است زيرا نسخه هاي چاپي جديد اين کتاب هم «ابن وهيلي» و هم «ثيوفيل» را در کنار هم نام مي برد. معلوم نيست چگونه کراوس «ابن وهيلي» را به صورت «ثئوفيلي» تصحيح کرده است. (مترجم).] 16ـ مترجمي به نام خالد را که کتابهاي افلاطون را ترجمه کرده باشد نمي شناسم. به گمان من نبايد اين شخص را همان خالد بن يزيد فرض کرد که بنا به روايت دستور داد در مصر کتابهاي کيميا را از يوناني و قبطي ترجمه کنند. در اين مورد رجوع کنيد به کتاب روسکا به نام «کيمياگران عرب»: J. Ruska. Arabische Alchemisten. Vol. 1. (Heidelberg, 1924). آيا مقصود از اين خالد خالد برمکي است؟ 17ـ اميدوارم بتوانم در مناسبت ديگري به اين موضوع بپردازم. 18ـ اين فرض خيلي قطعي نيست. با توجه به گفته الفهرست که عبد الله بن مقفع را صراحتاً در زمان بحث از ترجمه کتابهاي منطقي و طبي ذکر مي کند ممکن است که ابن نديم از حقيقت امر غافل نبوده باشد. 19ـ مخصوصاً مقايسه کنيد با نام سوروس بن المقفع (Severus) يکي از کاتبان کليسا. [در مورد وجه تسميه «مقفع» (به معني چلاق) پدر عبد الله بن مقفع به تشديد و فتح فا که نام اصلي اش «دادويه» بود گفته اند که وي مسئول جمع آوري ماليات فارس بود و چون در اين امر کوتاهي کرد به دستور والي عراق حجاج بن يوسف ثقفي يا يوسف بن عمر ثقفي بقدري او را زدند که دستش چلاق شد. بعضي آن را به تشديد و کسر فا مي خوانند به معني زنبيل فروش که البته قول اول بين مورخان بيشتر رايج است. اما معلوم نيست چرا سوروس را بدين نام خوانده اند. (مترجم).] 20- Di una presunta versione araba di alcuni scritti di porfirio e di Aristotele, Rendiconti della R. Accademia Naz. Dei Lencei, Classe di Sc. Mora. Stor. E filol, Vol. II (1926), pp. 205-213. 21ـ درباره بحث مذکور بنگريد به فرلاني، ص. 206. وي مي نويسد: «کتاب ايساغوجي يعني کتاب کليات خمس فرفوريوس صوري و کتاب قاطيغورياس يعني کتاب مقالات ؟ عشر ارسطو با تفسير فرفوريوس صوري و کتاب آنالوطيقا يعني کتاب تحليل قياس ارسطو که مترجم همگي آنها محمد بن عبد الله بن مقفع است.» عجيب است که اينجا در ذکر باري ارميناس کوتاهي شده است با وجودي که پس از اين نيز از آن ياد مي شود. در مورد تفسير کتاب مقولات بدست فرفوريوس نيز اهمال شده است (شايد بين آن و ايساغوجي مذکور خلط شده است). و طبعاً بايد «مقالات» را «مقولات» بخوانيم. همچنين مشاهده شده است که «بن» را قبل از واژه «مقفع» انداخته است و عين اين قضيه در آخر نسخه خطي نيز تکرار مي شود. 22ـ فرلاني دوباره بدون اينکه تحقيق مفصلي بکند فرض خود را (در صفحه 213) در اين باب مطرح مي سازد. 23ـ در واقع چنانکه ابن نديم ذکر مي کند کنيه او قبل از اسلام آوردنش «ابو عمرو» بود. (مترجم) 24ـ ووستنفلد به قصيده اي اشاره مي کند و مي گويد که ابن مقفع آن را ننوشته است بلکه اين قصيده کار فرزندش محمد بن عبد الله بن مقفع است. البته ووستنفلد بجاي «المقفع»، «المقنع» مي نويسد. ابن خلکان نيز به قصيده ديگري اشاره مي کند. مقايسه کنيد با مطالب گابريلي در مقاله مذکور. 25ـ پيرو صحبتهاي گابريلي مشابه اين را مي توان در «مرآه الزمان» ابن جوزي (نسخه هاي خطي موزه بريتانيا، پيوست شماره 23377) يافت. استاد گيب لطف کردند و طي نامه اي که براي من در اين مورد فرستادند بدرستي متذکر شدند که ابن مقفع کاتب ابو جعفر نيز بود ولي اين روايت ناشي از اشتباه ابن جوزي است زيرا وي کسي است که گفته است ابن مقفع به نام منصور براي عبد الله بن علي امان نامه نوشته است. (نگاه کنيد به مقاله ياد شده گابريلي). 26ـ فرلاني در صفحه 207 عناوين مطالب را که فرفوريوس در باب جنس و عرض عام گفته است عرضه مي کند. 27- A. Baumstark. Aristoteles bei den Syrien von V. bis VIII Jahrhundert. Vol I. (Leipzig, 1900), p. 156 ff. 28ـ منظور مقاله ماکس مايرهوف با عنوان «از اسکندريه تا بغداد» است که قبل از مقاله حاضر در همين مجموعه اي که عبد الرحمن بدوي جمع آوري کرده درج شده است. 29ـ متن عربي چنين است: «تم کتاب أنولوطيقا و ليس بعده من هذه الکتب إلا کتاب أفود الطبيعي و لم يمنعنا من إستقرائه إلا ما قدمنا في صدر الکتاب جماعا رأينا کافياً عن التفسير.» عبارت عربي کمي آشفتگي دارد. 30ـ الفهرست تنها عنوان سماع طبيعي را مي شناسد و از ترجمه اي قديمي از کتاب طبيعت ارسطو بدست سلام بن ابرص [سلام بن ابرش در نسخه تجدد] سخن مي گويد. و ما نميدانيم که براي نخستين بار چه وقت ترجمه اين عنوان بدين صورت در آمده است. ولي در نسخه خطي ليدن به شماره 1433 (بنام شرح سماع طبيعي) که در آن نام مترجم «حنين» ذکر شده است ما را بدين سمت مي برد که او يا شخصي نزديک به او را نخستين کسي بدانيم که اين عنوان را استفاده کرده است. اما در روايات قديمي همواره به «سمع الکيان» بر ميخوريم. از جمله يعقوبي نيز در تاريخش (چاپ هوتسما، ليدن، 1883) در توضيح سمع الکيان مينويسد که سمع الکيان همان خبر طبيعي است. نگاه کنيد به مقاله کلامروت: Klamroth. “Ueber die Auszuege aus griechischen Schriftstellern bei al-Ja’qubi. ZDMG. XLI (1887), p. 428. همچنين در مطالبي که از کتاب سماع طبيعي اقتباس شده و در کتابهاي جابر بن حيان موجود است خصوصاً در «کتاب البحث» (نسخه خطي جار الله شماره 1721 که عکس آن در کتابخانه فاربرگ موجود مي باشد) و غيره. و در ثبت کتب ارسطو توسط بطلميوس غريب که ظاهراً قفطي آن را نقل کرده است و ابن ابي اصيبعه از ترجمه اي خيلي قديمي نقل مي کند که عنوان «سمع الکيان» [جزو کتب ارسطو] آمده است. نگاه کنيد به: Wenrich, De Auctorum Graecorum Versionibus et Commentariis, p. 147. علي الخصوص شايسته است که مطلبي که قفطي ذکر مي کند توجه داشته باشيم: «کتاب السماع الطبيعي و هو المعروف بسمع الکيان». از متأخران حاجي خليفه (چاپ فلوگل) در جلد دوم [کشف الظنون] «سمع الکيان» را نامي براي شرح اسکندر افروديسي و در جلد پنجم آن را نام يکي از کتابهاي ارسطو مي نويسد و علاوه بر آن در همان جلد پنجم به عنوان متأخر «السماع الطبيعي» بر مي خوريم. محمد بن زکرياي رازي نيز کتابي به نام «کتاب سمع الکيان» دارد که مدخلي براي طبيعيات است. نگاه کنيد به: الفهرست، ص. 299 و قفطي، ص. 273 و ابن ابي اصيبعه، ج.1، ص. 315 و نيز بنگريد به فهرست کتابهاي رازي در رساله بيروني، نسخه خطي ليدن، شماره 133. ر.ک. به: J. Ruska. “El-Birunisis Quelle fuer das Leben und die Schriften al-Razi’s”. Isis. (1923), p. 25 ff. همچنين در رسائل اخوان الصفا خصوصاً به همين عنوان در رساله اول از جلد دوم بر ميخوريم و در خلاصه موجود در آغاز رساله دوم (چاپ بمبئي، ج.2، ص. 16) رساله سمع الکيان ناميده شده است. اما سمع الکيان نام ترجمه قديمي است و ترجمه لفظ يوناني ????? (فوسيس) به «کيان» است که از واژه سرياني «کيانا» گرفته شده است. اين واژه در زمان متأخر جز در موارد نادر بکار نرفته است. اين نظر مطابق با مطالبي است که در اقتباسهاي جابر بن حيان مي بينيم. وي هر يک از کتابهاي سماع طبيعي را «مثمر» مي نامد که بايد آن را «ميمر» خواند که از کلمه سرياني «ميمرا» گرفته شده است. به گمان غالب اقتباسات جابر برگرفته از ترجمه بخشي از سماع طبيعي بدست عبد المسيح بن ناعمه است. اين ترجمه اي است که الفهرست به وجود آن گواهي مي دهد و در ترجمه عبد المسيح از کتاب «اثولوجيا»ي منسوب به ارسطو فصلها «ميمر» ناميده شده اند. در اين زمينه بنگريد به: A.Baumstark. “Zur Vorgeschichte der Arabischen Theologie des Aristoteles”. In Oriens Christianus. Vol. II (1902), p. 188. درباره اين موضوع در فرصت ديگري به تفصيل صحبت خواهيم کرد. بطور کلي درباره تاريخ سماع طبيعي ارسطو نزد مسلمانان نگاه کنيد به کتاب زير از اشتاين اشنايدر درباره «ترجمه هاي عربي از زبان يوناني» چاپ لايپزيک سال 1893 دفتر رقم 12 صفحه 50 که پيوست نشريه مرکزي کتابخانه ها منتشر شده است. [کراوس در اينجا براي توضيح سماع طبيعي و تصحيح برداشت نادرست فرلاني زحمت بسياري متحمل شده است. در حالي که اگر به نسخه هاي خطي دقيق تري از ترجمه آثار منطقي ارسطو دسترسي داشت نيازي به اين همه توضيح نبود.] 31ـ منظور کتاب برهان است. قفطي آن را ابوديقطيقا مي نامد. ابن ابي اصيبعه نيز در عيون الأنباء جزو کتابهاي ارسطو که از بطلميوس نقل کرده است کتابي را بدين صورت به او نسبت مي دهد: «کتاب أفودقطيقا و هو البرهان». ر.ک. به: قفطي. تاريخ الحکما. ترجمه فارسي از قرن يازدهم هجري. به کوشش بهين دارايي. (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1347)، ص. 58 و ابن ابي اصيبعه. عيون الأنباء في طبقات الأطباء. تصحيح محمد باسل عيون السود. (بيروت: دار الکتب العلميه، 1998)، ص. 91. (مترجم) 32ـ عبارت عربي در متن که ذيلاً نقل مي کنيم اندکي آشفتگي (و حتي غلط چاپي) دارد: «تم کتاب أنولوطيقا و ليس بعده من هذه الکتب إلا کتاب أفود الطبيعي و لم يمنعنا من استقرائه إلا ما قد قدمنا في صدر الکتاب جماعا رأينا (لعلها: رأيناه) کافيا عن التفسير.» در چاپ آقاي دانش پژوه «أفوذقطيقي» در متن مصحح آمده است. (مترجم) 33ـ ظاهراً از نسخه هاي مورد استفاده آقاي دانش پژوه نيز دقيقاً منظور نويسنده از «صدر کتاب» معلوم نيست. به نظر مي رسد در اين نسخه ها نيز چنين مقدمه اي وجود ندارد. (مترجم) 34ـ در کتابهاي منطق دوره اسلامي در برابر اين واژه کلمات عربي مختلف و بعضاً عجيبي قرار داده شده است که منظور از همه آنها واژه يوناني αποδεικτικη مي باشد. (مترجم) 35ـ مقايسه کنيد با متن فارابي که در کتاب ابن ابي اصيبعه موجود است و مايرهوف نيز [در مقاله خود] آن را در صفحه 44 همين کتاب آورده است. قطعاً اين نکته اخير از طرف مترجم نيست بلکه در اصل چنين بوده است. [سخن فارابي در باب ظهور فلسفه و خلاصه آن اين است که وقتي کتابهاي ارسطو را در يونان و اسکندريه استنساخ کردند و تعليم دادند با ظهور پادشاهان مسيحي و به قدرت رسيدن مسيحيت در اروپا و نيز در اسکندريه، اسقفها جمع شدند و تصميم گرفتند که از ميان کتابهاي ارسطو تنها کتابهاي منطقي آموزش داده شوند و بقيه کتابهاي او به دليل اينکه براي مسيحيت زيان آور است کنار گذاشته شوند. (مترجم)] 36ـ در اينجا کراوس به نکته جالبي در ترجمه ابن مقفع توجه مي کند زيرا عبارت مورد بحث ظاهراً در خود ايساغوجي نيز نيست. متأسفانه متن يوناني مندرج در اين مقاله نيز دچار اشتباهات چاپي شده است. عباراتي که داخل کمانه هستند در متن اصلي شرح آمونيوس بيرون از کمانه قرار دارند و کراوس تنها براي مشخص کردن ترجمه دقيق عين عبارت ابن مقفع آن را در کمانه قرار داده است. متن کامل عبارت آمونيوس ساکاس در کتابش بدين صورت است: Πασα ουν ενιστημε και πασα τεχνε ‘υποκειμενον τι εχει και τελος, ‘ποκειμενον μεν ουν εστι περι ‘ο καταγινεται, τελος οε ου στοχαζεται και ‘ο Βουλεται κοσμειν. See: Adolfus Busse. (ed.) Commentaria in Aristotelem Graeca. Voluminis IV. Pars II. (Berolini: Typis et Impensis Georgii Reimeri, 1888), p. 1 نمي دانم چرا کراوس واژه ουν را که با «إنّ» آغاز عبارت ترجمه ابن مقفع مطابقت دارد حذف کرده است و جالب اين است که همين «إنّ» در چاپ آقاي دانش پژوه نيست. همچنين رجوع کنيد به: فرفوريوس. ايساغوجي (و مقولات تصنيف ارسطو). ترجمه محمد خوانساري. (تهران: مرکز نشر دانشگاهي، 1383) (مترجم) 37ـ ποκειμενον درترجمه هاي عربي آثار ارسطو بدست مترجمان معروفي از قبيل اسحاق بن حنين در ترجمه قاطيغورياس و در ترجمه فارسي آن از زبان يوناني بدست مترجم دانشمندي چون دکتر مير شمس الدين اديب سلطاني «موضوع» ترجمه شده است. ر.ک. به: ارسطو. ارگانون. ترجمه دکتر مير شمس الدين اديب سلطاني. (تهران: انتشارات نگاه، 1378)، ص. 5 و عبد الرحمن بدوي. منطق ارسطو. الجزء الأول. (الکويت: وکاله المطبوعات و بيروت: دار القلم، 1980)، ص. 34 و سهيل محسن افنان. واژه نامه فلسفي (تهران: نشر نقره، 1362، چاپ دوم)، ص. 316 (مترجم) 38ـ در اينجا خصوصاً برخي اشتباهات حادث شده که فرلاني آنها را تصحيح نکرده است. براي مثال بجاي «بقيت»، «بغيب» و بجاي «الذوات»، «الدواب» و بجاي «للصوره»، «الصوره» مي خواند. 39ـ متن عربي چنين است: «فالحکمه قسمان: قسم هو تبصّر القلب و تفکيره (تفکره ؟) و يسمي العلم و قسم هو حرکه القلب و قوته و يسمي العمل». ر.ک. به: دانش پژوه، پيشين، ص. 2 (مترجم) 40ـ روش ترجمه اصطلاحات يوناني در اينجا روش خاصي است. «تبصر» و «تفکر» ترجمه مزدوج کلمه يوناني Θεωρητικη (Theoretike (Theoretike) [به معني بينش و نظر] مي باشد در حالي که «قلب» در کاربرد لغوي آن در زبان عربي خصوصاً در قرآن دارنده و حامل اين بينش و ادراک Θεωρια مي باشد. در اينجا در ذکر اسامي علوم در سطرهاي آتي نسخه خطي به «علم الغيب» بر مي خوريم که ظاهراً همان الهيات است و در اينجا هم دوباره استفاده از تعبير قرآني را مي بينيم در حالي که متافيزيک در دوره هاي متأخر به عنوان علم الهي يا علم مابعد الطبيعه ترجمه شد. 41ـ فرلاني مي گويد: «اما خيلي زود روشن مي گردد که کتابهايي را که در اينجا به تحليل آنها پرداختيم داراي ارتباطي با ايرانيان هستند و اصطلاحات فلسفي که به آنها بر مي خوريم منحصر به فرد هستند و با اصطلاحاتي که در ساير کتابهاي مشائيّون عرب مي بينيم فرق دارند. بنابراين قابل انکار نيست که کسي که ادعا شده مترجم اين کتابها است فرزند مترجم کليله و دمنه است. حال که چنين است پس ترجمه از فارسي ميانه صورت گرفته است و شايد هم اين ترجمه بر اساس اصل نوشته اي به زبان فارسي جديد بوده باشد و شخصي که به فارسي بيش از عربي آشنايي داشته آن را ترجمه کرده است.» 42ـ کراوس در متن مصحح فرلاني که داراي به هم ريختگي است تصحيحاتي انجام مي دهد و متن عربي داخل مقاله با تصحيحات کراوس مي باشد. ولي در نسخه آقاي دانش پژوه متن عربي اين بخش بدين شکل آمده است: «تمت کتب المنطق الثلاثه من ترجمه ابي محمد عبد الله بن المقفع، و قد ترجمها بعد ابي محمد ابو نوح الکاتب النصراني، ثم ترجمها بعد ابي نوح سلم الحراني صاحب بيت الحکمه ليحيي بن خالد البرمکي، و ترجم الکتب الاربعه کلها قبل هؤلاء المترجمين الذين سميناهم هيلي الملکاني النصراني.» ر.ک. به: دانش پژوه، پيشين، ص. 93 (مترجم) 43ـ درباره اين بنياد علمي که مأمون آن را بنا نهاد بنگريد به: A. Mueller. Der Islam in Morgenland und Abendland. (Berlin, 1885), Vol. 1, p. 511; O. Pinto. Le biblioteche degli Arabi nell, eta degli Abbassidi (bibliofilia, XXX, 1928), p. 12 f. فريد رفاعي. عصر المأمون. (طبعه القاهره، سنه 1928)، ج.1، ص. 375. 44ـ الفهرست، ص. 120 45ـ همان، ص. 305 46ـ همان، ص. 243 و ابن ابي اصيبعه، ج.1، ص. 187 47ـ الفهرست، ص. 268 و قفطي، ص. 97 48- Steinsneider, Centralblatt f. Bibliotekswesen, p. 50 49ـ در اين مورد نگاه کنيد به کتاب الفهرست، ص. 244 که از ترجمه کتاب سماع طبيعي بدست او سخن مي گويد. همچنين بنگريد به: ابن ابي اصيبعه، ج.1، ص. 160 و ج. 2، ص. 34 و 35 و نيز به کتاب اغاني، ج. 5، ص. 5 و ج. 6، ص. 7 و 78. 50ـ نگاه کنيد به تحقيقات براون درباره «جاثليق تيموثئوس اول و نامه هاي او» در مجله «شرق مسيحي» جلد اول (سال 1901)، ص. 138 و 152. O. Braun, “Der Katholikos Timotheos I und seine Briefe”. Oriens Christianus; N. Labourt. De Timotheo I nestorianorum patriarcha et christianorum orientalium condicione sub chaliphis abbasidis. (Paris, 1904), p. 257; A. Baumstark. Geschichte der Syrischen Literatur. (Bonn, 1922), p. 217. 51ـ براون در صفحه 149 کتاب مذکور و صفحات پس از آن خلاصه اي از آنها را مي آورد وي همچنين درباره مجموعه اي از اين رسائل در مقالات زير صحبت مي کند: Braun, “Ein Brief des Katholikos Timotheos I ueber Bibliche Studien des 6 Jahrhunderts”, Or. Chr., Vol. 1, pp. 299-313 und “Briefe des Katholikos Timotheos I”, Or. Chr. Vol II, pp.I-32; Vol. III, pp. 1-15 und “Zwei Synoden des Katholikos Timotheos I”, Or. Chr., Vol. II, pp. 283-311. پونيون نيز در مقدمه کتاب زير درباره اين نامه ها صحبت کرده است: P. Pognon. Une version syriaque des aphorisms d’Hippocrate (Leipzig, 1903). Vol. I. pp. XVI ff. 52ـ اين رساله را براون در مجله «شرق مسيحي»، جلد دوم صفحه 4 منتشر و ترجمه کرد سپس پونيون نيز آن را در کتابش آورد. همچنين مراجعه کنيد به: F. Nau, RHR, 1929, p. 284. 53ـ شايد مقصود از خليفه در اينجا هارون الرشيد باشد. 54ـ پونيون درباره اين عبارت اظهار مي کند: «اين عبارت بسيار غامض و پيچيده است و شايد متن آن نيز تحريف شده باشد. به گمان من منظور تيموثئوس اين بود که ابو نوح کتاب را به عربي ترجمه نمود ولي در فهم متن سرياني کمک کرد.» 55ـ مقصود از ايشان يعني خليفه. 56- Assemani, Bibliotheca Orientalis, Vol. III; I, p. 82. 57- Ibid., Vol.III, I, p. 159. 58- See: H. Gismoudi. Maris, Amri et Sibae de Patriarchis Nestoranorum Commentaria. (Rome, 1896-1899), text I, pp. 71-72; II, p. 66. 59- Assemani, Bibliotheca Orientalis, Vol. III,I, p. 212; Baumstark, Op. Cit., p. 218; Badger, The Nestorians, II, supplement. 60ـ الفهرست، ص. 244 61- C.A. Nallino. “Tracce di opera greche giunti agli Arabi per trafila pehlevica”. In A Volume of Oriental Studies Presented to E.G. Browne. (Cambridge, 1922), p. 345 ff. همچنين نگاه کنيد به صفحه 187 به بعد کتاب نالينو به نام «علم نجوم» چاپ روم سال 1911ـ1912. 62- See: J. Ruska, Tabula Smaragdina (Heidelberg, 1926), p. 168 f. and M. Plessner, Der Islam, XVI (1927), p. 104. 63ـ خصوصاً نگاه کنيد به کتاب «سموم شاناق» که در مجموعه اي با عنوان «منابع و مطالعات درباره تاريخ علوم و پزشکي». B. Strauss, “Das Giftbuch des Sanaq”, Quellen und Studien zur Geschichte der Naturwissenschaften und Medizin. 64ـ در متن عربي اجثياس ذکر شده است. (مترجم) 65ـ نالينو درباره اين بحث مطالبي را در جلد 14 مجله مطالعات شرقي (سال 1933ـ1934)، ص. 133ـ134 نوشته است. وي مي نويسد: «با توجه به مسأله کتابهاي منطقي که محمد بن عبد الله بن مقفع ترجمه کرده است و با توجه به کاربرد لفظ «عين» به معني «جوهر» در اينجا مطلب مهمي وجود دارد. اين مطلب در صفحه 143 مفاتيح العلوم ابو عبد الله محمد بن احمد بن يوسف خوارزمي (نوشته شده بين سالهاي 365 و 381 هجري ) چاپ فان فلوتن (سال 1895) موجود است و متن آن از اين قرار است: عبد الله بن مقفع جوهر را عين مي نامد و همچنين مقولات را عامه ناميده است و ساير مواردي را که در فصلهاي اين باب (باب مفردات در منطق) ذکر مي شود به نامهايي ذکر مي کند که اهل فن آنها را کنار انداخته اند و من ذکر آنها را رها کردم و آنهايي را که ميان اهل فن مشهور است بيان کردم.» مي توانيم به اظهارات خاص و صحيح کراوس در مورد کاربرد لفظ عين به معناي جوهر در کتابهاي غير فلسفي خصوصاً کتابهاي کلام و تصوف اين نکته را هم اضافه کنيم که اين گونه کاربرد لفظ عين در کتابهاي فقها نيز يافت مي شود براي مثال ابو اسحق شيرازي (وفات 476 هـ.) در کتاب المهذب (چاپ قاهره، سال 1333، ج. 1، ص. 259) تمايز ميان چيزهايي که بيع آنها حلال و غير حلال است بدين صورت بيان مي کند: الاعيان ضربان: نجس و طاهر. با اين وجود به نظر مي رسد کراوس در اينکه محمد بن عبد الله لفظ عربي عين را بجاي لفظ فارسي جوهر در ترجمه لفظ اوسياي (?????) ارسطو بکار مي گيرد دليلي است بر اينکه متن اصلي که از آن ترجمه صورت گرفته يوناني بوده است نه فارسي مبالغه مي کند. احتمالاً محمد از کاربرد اين لفظ بدست متکلمين متقدم تبعيت نموده است زيرا آنها لفظ «جوهر» را که از نظر آنها «جوهر فرد» به معني شيء واحد غير مرکب يعني «ذرّه» بود به شکل خلاصه و کوتاه استفاده مي کردند. در عين حال آنها لفظ «عين» را بر جوهري اطلاق مي کردند که ناشي از اجتماع ذرات بود و اين ذرات يا از نوع واحد و يا از انواع مختلفي بودند. از اينجا ميتوانيم بفهميم که چرا از نظر آنها امکان نداشت که اوسياي ارسطو «جوهر» باشد. (بدوي) 66ـ اگر چه تلاش کراوس در اين مقاله در خور توجه و تحسين است ولي به نظر مي رسد در اينجا برخي مباحث با هم خلط شده است. ظاهراً آن گونه که از منابع مشخص مي شود ابن مقفع در زبان فارسي و عربي مهارت داشت ولي آشنايي او به زبان يوناني مسلم نيست. اما اين بدان معنا نمي تواند باشد که ابن مقفع کتابهاي منطقي را ترجمه نکرده است زيرا وي نخستين کسي نبود که اقدام به اين امر نمود. شايد وجود نسخه هاي خطي جديد تر نسبت به عصر ابن مقفع انگيزه چنين برداشتي بوده باشند. علاوه بر آن منابع عمده و اصلي قديم از قبيل ابن ابي اصيبعه، قفطي، قاضي صاعد و تا حدي ابن نديم مؤيد ترجمه آثار منطقي ارسطو بدست ابن مقفع مي باشند. بنابر اين مي توان ديدگاه کراوس را مبني بر اينکه ابن مقفع مترجم آثار ارسطو نيست بدين صورت پاسخ داد. نظر کراوس مبتني بر چهار دليل است که ما با وجودي که مقاله وي اکنون ترجمه شده است به تفصيل آنها را نمي آوريم و فقط به آنها پاسخ مي دهيم: 1ـ اگر چه ابن نديم در زمان صحبت از مترجمين آثار ارسطو از ابن مقفع ياد نمي کند بلکه تنها مي نويسد که وي قاطيغورياس و باري ارميناس را خلاصه کرد ولي با توجه به اينکه مي دانيم خلاصه آنالوطيقاي اول از ابن مقفع نيز در دست هست اما ابن نديم اشاره اي به آن نمي کند مي توان نتيجه گرفت که قول ابن نديم در اين زمينه کامل نيست. اگر چه ابن نديم اشاره به ترجمه برخي آثار منطقي بدون ذکر نام آنها به عربي بدست ابن مقفع نيز اشاره دارد. 2ـ ابن مقفع تنها مترجم آثار منطقي نبود بلکه قبل از او نيز برخي از اين آثار را به عربي و حتي فارسي ترجمه کرده بودند و قول ابن نديم بر خلاف نظر کراوس است که مي گويد ايرانيان در گذشته از فلسفه و منطق چيزهايي را به پارسي در آورده بودند که عبد الله بن مقفع و ديگران آنها را به عربي ترجمه کردند. بنابراين ابن مقفع مي توان احتمال داد که ابن مقفع از فارسي متون منطق را به عربي ترجمه کرده باشد. ر.ک. به: ابن نديم، پيشين، ترجمه تجدد، ص. 441) 3ـ اينکه ابن نديم در جايي از کتاب خود تنها «ابن مقفع» مي نويسد نه عبد الله بن مقفع بدان معنا نيست که فرزند او محمد مد نظر است. زيرا ابن مقفع تبديل به اسم علم براي شخص خاصي شده است. 4ـ نسخه بسيار مغلوط دانشگاه قديس يوسف بيروت که در تاريخ 1245 هجري قمري و ظاهراً از روي نسخه آصفيه هند رونويسي شده است و در پايان آن چهار کتاب منطقي مزبور را به محمد بن عبد الله بن مقفع نسبت مي دهد نمي تواند دليل محکمي باشد زيرا برخي نسخه هاي ديگر که قدمت بيشتري دارند از قبيل نسخه مدرسه غرب همدان کتابت 1042 هجري اين کتابها را به ابو محمد عبد الله بن مقفع نسبت مي دهند. علامه قزويني و ملک الشعراي بهار نيز اين تحريف نام «ابو محمد» به «محمد» را تاييد مي نمايند. علاوه بر آن بروکلمان در کتاب خود «تاريخ ادبيات عرب» از نسخه آصفيه ترجمه کتابهاي منطقي مزبور را به احمد بن المقفع نسبت مي دهد و سپس به مقاله پل کراوس ارجاع مي دهد. 5ـ ظاهراً ابن مقفع پسري به نام محمد داشت ولي در هيچ يک از منابع اصلي ذکري از اينکه او آثار منطقي را ترجمه کرده باشد نيست. اگر وي از مترجمين آثار منطقي ارسطو بود بايد نام او در منابع مي آمد. 6ـ اين استدلال که به دليل ترجمه جوهر به عين معلوم مي شود که کتب منطقي ارسطو از يوناني برگردانده شده است نه از پهلوي نيز سخن خوارزمي در مفاتيح العلوم و توضيحات عبد الرحمن بدوي کفايت مي کند و ما آنها را تکرار نمي کنيم. 7ـ دليل محکم ديگري که حاکي از آن است که ابن مقفع آثار منطقي ارسطو را ترجمه کرده اين است که بزرگان علم و زندگينامه نويسان قديم که از کاتبان نسخه هاي خطي اين آثار به عصر ابن مقفع نزديکتر بودند از قبيل قفطي، ابن ابي اصيبعه، بطليوسي، خوارزمي، جاحظ و قاضي صاعد اندلسي همگي به ترجمه اين آثار بدست ابن مقفع اعتراف کرده اند. چگونه مي توان همه آنان را در اين اتفاق نظر به غفلت متهم کرد! مشخص نيست چرا برخي مستشرقين از قبيل کراوس و فرلاني و رشر و غيره تنها به دليل برخي نسخه ها و بدون مستندات کافي در اين امر اصرار دارند که فرزند ابن مقفع مترجم آثار منطقي است. بنابر اين تا زماني که سند و مستندات محکم تري يافت نشود بايد بپذيريم که ابن مقفع چهار کتاب منطقي ارسطو را نيز به زبان عربي ترجمه کرده است. ر.ک. به: دانش پژوه، پيشين، ص. 73ـ77 مقدمه و غفراني خراساني، پيشين، ص. 159ـ166 و کارل بروکلمان. تاريخ الأدب العربي. ترجمه عبد الحليم النجار و السيد يعقوب بکر. (قم: موسسه دار الکتاب الاسلامي، 2008)، المجلد الثاني. ص. 98. (مترجم)
ارسال مطلب بوسیله ایمیل
چاپ خبر