خانه
شماره جاری
آرشیو
بيروني گرايي در فلسفه ذهن
کيوان الستي - دانشجوي دکتري مؤسسه پژوهشي حکمت و فلسفه ايران
صفحه 20
بيروني گرايي اگر چه در ابتدا به عنوان نظريه اي درباره معنا شناسي واژه ها توسط کريپکي و پاتنام پيشنهاد شد، پس از آن به فلسفه ذهن نيز ورود پيدا کرد. بر اساس بيرون گرايي، حالات ذهني تنها توسط امور دروني متعين نمي شوند، بلکه امور بيروني نيز در تعين حالات ذهني دخيل هستند. در اين مقاله پس از بررسي ونقد ديدگاه درون گرايانه، نظريه بيروني گرايانه نسبت به حالات ذهني شرح داده مي شود. مقدمه بيروني گرايي، که در بعضي از مسائلي که فلسفه ذهن با آن درگير است، همانند مسأله ماهيت ذهن و عليّت ذهني و ..، تأثير مهمي گذاشته است، پيش از آنکه نظريهاي مطرح شده در فلسفه ي ذهن باشد، به عنوان ديدگاهي در معناشناسي واژه ها (به خصوص واژه هاي انواع طبيعي) مطرح شد. سول کريپکي1 (فيلسوفي که آراء او در مورد معناشناسي اسم هاي خاص در فلسفه امروز غالب است) انتقادش به ديدگاه توصيفي در مورد اسم هاي خاص را به واژه هاي انواع طبيعي نيز بسط داد. هيلاري پاتنام2 به دنبال کار کريپکي، در دفاع از اين ديدگاه، در سلسله مقالاتي از جمله مقاله "معناي"معنا"3 "، آزمايش فکري معروف "همتاي زمين"4 را طرح کرد. آزمايش فکري پاتنام به همراه بحث هاي تيلر برج5، مبناي ديدگاه بيروني گرايي معناشناسانه شدند. پيش از اين پاتنام در سلسله مقالاتي در مورد ماهيت ذهن، براي يافتن راه حلي براي مشکلاتي که نظريات رفتارگرايي6 و اينهماني7 با آن مواجه بودند، ديدگاه کارکردگرايي8 را پيشنهاد کرده بود. امّا در دهه 1970 بعد از ارائه مجموعه مقالاتش در مورد معنا، متوجه تبعات اين ديدگاه در فلسفه ذهن مي شود، و به واسطه همين در کتاب بازنمود و واقعيت آراء پيشينش در فلسفه ذهن، يعني کارکردگرايي، را رد مي کند. بسياري از نظريات ارائه شده در مورد ماهيت ذهن از جمله رفتارگرايي، اينهماني و کارکردگرايي، نظرياتي هستند که بر پايه ديدگاهي که پاتنام آن را "دروني گرايي "9 مي نامد، شکل گرفته اند. دروني گرايي مي گويد: اينکه چيزي خصوصيت K را دارد يا ندارد بر خصوصيات دروني آن مبتني است. محيط نقشي در اينکه چيزي خصوصيت K را داشته باشد يا نه ندارد. دروني گرايي منکر اين نيست که محيط مي تواند به طور علّي در داشتن اين خصوصيت، يعني خصوصيت K اثر داشته باشد. به عنوان مثال فاکتورهاي بيروني مثل امواج راديويي مي توانند باعث مبتلا شدن يک فرد به سرطان شوند. امّا مبتلا به سرطان بودن هنوز يک حالت فيزيکي دروني است. بيروني گرايي در مورد خصوصيات K، ديدگاهي است در اين مورد که چگونه K تفرد10 مي يابد. بخشي از اين سوال که آيا موجودي خصوصيتي مثل K را دارا است يا نه، به اين بستگي دارد که چگونه اين جاندار با محيط بيروني مرتبط است. به عبارت ديگر ممکن است که دو موجود غيرقابل تشخيص از هم وجود داشته باشند که تنها به اين دليل که در محيطي متفاوت قرار گرفته اند، يکي از آنها داراي خصوصيت K باشد و ديگري اين خصوصيت را نداشته باشد. به عنوان مثال براي داشتن خصوصيت به وسيله پشه گزيده شدن، لازم است که توسط پشه گزيده شده باشيم. و اگر علامتي روي پوست داشته باشيم که بوسيله هر عمل ديگري به جز نيش پشه بوجود آمده است، داراي اين خصوصيت نيستيم. ولو اينکه به هيچ صورتي نتوان آن علامت را از يک نيش پشه واقعي تشخيص داد. بنابراين در داشتن اين خصوصيت تنها ويژگي هاي دروني (که ظاهر آن علامت را تشکيل مي دهد) دخيل نيستند. يک بيروني گرا در مورد حالات ذهني معتقد است که ما نمي توانيم مفاهيم و باورها و ديگر حالات ذهني را بدون ارجاع به (محيط11) تفرد بخشيم. معنا تنها در درون سر متعين نمي شود. حالات مغز و سيستم عصبي متوجه تجربه اي است که در اجتماع و محيط غيرانساني اتفاق مي افتد. مطرح شدن چنين ديدگاهي، نظرياتي درمورد ماهيت ذهن که پيش فرضي دروني گرايانه دارند، از جمله کارکردگرايي را به چالش مي کشند. در اين مقاله ابتدا شرحي کوتاه از ديدگاه دروني گرايانه کارکردگرايي و سپس نقد پاتنام به آن ديدگاه، به همراه شرح مفصلي از ديدگاه بيروني گرايي، توضيح داده خواهد شد. *** 1-کارکردگرايي: نظريه کارکردگرايي شايد بهترين خوانش براي يک ديدگاه دروني گرا در مورد ذهن به حساب آيد. اين ديدگاه به دنبال نظريه اينهماني، که هر حالت ذهني را با حالتي فيزيکي شيميايي يکسان مي دانست، مطرح شد و بعضي مشکلات نظريه ي اينهماني، و به طور مشخص مساله ي تحقق چندگانه12، را توضيح داد. به عنوان مثال درد، حالتي ذهني است که علّت اش آسيب بدني است، کارکرد درد اين باور را ايجاد مي کند که چيزي در بدن ايراد دارد. مي توان فرض کرد که در نوع بشر، فعاليت عصبي خاصي وجود دارد که قادر است اين نقش را ايفا کند. فرض کنيم که بشر با تحريک عصبC متحمل درد مي شود. نظريه کارکردگرايي اين اجازه را مي دهد که سيستم کاملاً متفاوتي نيز بتواند اين وظيفه را به انجام برساند، به عنوان مثال ممکن است ترکيباتي سيليکوني در يک موجود فضايي يا حالاتهاي غيرارگانيک در انسانهاي ماشيني نيز بتوانند اين شرايط را دارا باشند. بنابراين اين موجودات نيز در حالت درد هستند. پس درد مي تواند بوسيله حالت هاي مختلف فيزيکي محقق شود. و به عبارت ديگر تعين چندگانه داشته باشد.(لوين2009) همه و تنها موجوداتي با حالات رواني دروني، چنين شرايطي دارند يا به عبارت ديگر چنين نقشهايي را ايفا مي کنند. آنچه که حالت ذهني يک نوع خاص را مي سازد، بستگي به محتويات دروني آن ندارد، بلکه به کارکردهاي آن است که اهميت دارد. ريشه اين نوع نگاه در مفهوم نفس در ارسطو است. و تبارش به مفهوم هابزي ذهن به عنوان ماشين محاسبه بر مي گردد(لوين2009). در خوانش پاتنام از کارکردگرايي حالت هاي ذهني مثل باور داشتن و... را حالت هاي محاسباتي13 مغز مي دانند. در اين ديدگاه تاکيد مي شود که حالت هاي ذهني هر موجود را مي توان به حالت هاي کارکردي يک کامپيوتر رقمي تشبيه کرد. مغز همانند يک کامپيوتر رقمي کار مي کند و روانشناسي، نرم افزار اين کامپيوتر محسوب مي شود. هر موجود داراي ذهن را مي توان به عنوان دارانده ي حالاتي از ماشين تورينگ (يک حالت کامپيوتر رقمي محدود ايده ال) مورد توجه قرار داد. به نحوي که عمليات آن مي تواند به وسيله ي مجموعه اي از دستورالعمل ها (يک جدول يا يک برنامه کامپيوتري) که هر کدام صورت زير را دارند به انجام برسد: اگر ماشين در حالت S باشد و ورودي jL را دريافت کند ، به حالت kS خواهد رفت و خروجي jO را توليد خواهد نمود. چنين جدولي، عمليات ماشين خودکار را توصيف مي کند. تورينگ فکر کردن را با حالات يک سيستم که به تنهايي بوسيله نقش آن در توليد ورودي و خروجي هاي گفتاري معرفي مي شود، يکسان مي داند14. و اين ديدگاهي است که در نظريات کارکردگرايانه معاصر رايج است. بنابراين هرچند يک کارکردگرا اعتقاد ندارد که تنها يک حالت فيزيکي خاص يا يک حالت محاسباتي خاص وجود دارد که باور ما به اينکه مثلاً گربه اي روي فرش است را مي سازد اما او معتقد است که هر فرد بايد در حالت فيزيكي مناسب يا يک حالت محاسباتي مناسب، که خصوصياتي کاملاً دروني هستند، باشد تا چنين باوري داشته باشد. 2- بيروني گرايي معناشناختي: چگونه مي توان تفاوت ميان خصوصيات بيروني يک جاندار و آنهايي که دروني و ذاتي هستند را فهميد؟ بسياري از کساني که دراين نزاع شرکت دارند، خصوصيات دروني را خصوصيات فيزيکي يک جاندار مي دانند. يک حالت ذهني دروني، يک نوع روانشناختي خاص با محتواي ذهني خاص است. باور به اينکه باران مي آيد و اميد به اينکه باران بيايد، حالات رواني التفاتي 15 با يک محتواي واحد، ولي با انواع روانشناختي متفاوت هستند. درحالي که باور به اينکه باران مي آيد و باور به اينکه هوا آفتابي است حالاتي با محتواي متفاوت، ولي نوع روانشناختي يکسان مي باشند(لاو2008). احتمالاً غالب افراد دراين مورد که بيروني گرايي در مورد معرفت صادق است توافق دارند. ما عموماً فکر مي کنيم آنچه که مي دانيم در طبيعت و البته خارج از ذهن صادق است. معرفت احتياج به محتواي عيني دارد. اما اين شکل بيروني گرايي مورد نظر ما نيست. معرفت نوعي از حالت روانشناختي محسوب نمي شود. ديدگاه بيروني گرايي درمورد حالات ذهني از آنجا که بسياري از حالات ذهني حالات ذهني التفاتي هستند. به اين معني که درباره چيزي (احتمالاٌ خارج از ذهن) هستند، بنابراين براي داشتن (نوعي خاص) از حالات ذهني التفاتي، لازم است که با محيط مستقيماً در ارتباط باشيم. همانطور که گفته شد اين ديدگاه در مقابل در مقابل دروني گرايي که معتقد است که داشتن حالات رواني تنها به خصوصيات دروني ما مربوط است، قرار دارد. پاتنام بحث خود در اين مورد را با توصيف نگرشي که آن را "درون نگري روشمند"16 مي نامد آغاز مي کند. 1-2) درون نگري روشمند: پاتنام مي گويد در تفکر سنتي دانستن معناي يک واژه با داراي يک حالت ذهني خاص بودن، يکسان است. از سوي ديگر هر چيزي که معناي يک واژه است، مي تواند مصداق يک واژه را نيز متعين کند. بنابراين تفکري درباره معنا که پاتنام به آن انتقاد دارد، داراي دو برنهاد کلي است: 1- هر کلمه اي در ذهن يک سخنگو با يک مفهوم (بازنمود ذهني) در ارتباط است. 2- مفهوم ، بازنمود ذهني، آنچـه را که کلمه به آن ارجاع مي دهد، متعين مي کند. فلاسفه سنتي زماني که از حالات ذهني صحبت مي کنند، پيش فرضي دارند که پاتنام آنرا به نام "درون نگري روشمند" مي نامد. در اين پيش فرض بيان مي شود که يک حالت ذهني، الزامي براي وجود داشتن هيچ شيئي، به غير از شخصي که آن حالت ذهني متعلق به اوست، يعني سوژه، را ايجاد نمي کند. به عنوان مثال اگر اشکان به خاطر علاقه اي که سارا به آرش دارد، به آرش حسادت کند، حالت ذهني اشکان مستلزم وجود داشتن آرش و سارا نيست. درون نگري روشمند حالت ذهني اشکان در باور به اينکه سارا به آرش علاقه دارد را، به نحوي بازسازي مي کند که اشکان بتواند تنها به اوهام و ساخته هاي ذهني خودش حسادت کند. پاتنام مي گويد اين پيش فرضي است که به طور صريح در دکارت و به صورت ضمني در همه فلاسفه ي سنتي وجود داشته است. درون نگري روشمند تنها زماني قابل قبول است که پذيرفته باشيم، حالات ذهني درجه اي از بستگي علّي 17 را دارا هستند. يعني با محدود کردن خود به حالات ذهني خودمان در درون ذهن مي توانيم راحت تر از گزاره هايي که حاکي از قوانين روانشناختي هستند، صحبت کنيم. فرضيه سنتي به همراه برنهادهايش تلاش مي کند تا اين زمينه را ايجاد کند(پاتنام1975/221). آنچه از دو برنهادي که به عنوان برنهادهاي نظريه سنتي مطرح شد، حاصل مي شود، اين است که نمي توان دو جهان منطقاً ممکني را فرض کرد که در آنها کسي داراي يک حالت ذهني يکسان باشد و در عين حال در يک جهان، واژه اي را به يک صورت بفهمد و در جهان ديگر آنرا به صورتي ديگر. پاتنام توضيح مي دهد، اگر فرض کنيد که دو واژه a و b داراي مضموني واحد هستند، آنگاه اگر بگويم که "معناي a را مي دانم" ادعايي بيشتر از زماني که مي گويم "مفهوم a را بدست آوردم" کرده ام. به عنوان مثال: ما مي دانيم کسي که معناي "گربه" را در فارسي مي داند در حقيقت مفهوم کلمه ي مترادف18 آن واژه در زبان انگليسي يعني cat را نيز بدست آورده است. ولي اگر خود او نداند که مفهوم گربه همان مفهوم cat است، او معناي کلمه ي cat را - همانند همه ي کساني که اين واژه ي انگليسي را نمي شناسند- نمي داند. واژه ي "مريخ" و "بهرام" داراي يک مفهوم هستند. امّا دانستن مفهوم "مريخ" منجر به اين نمي شود که ما از پيش بدانيم "مريخ همان بهرام است" بلکه دانستن اين مطلب به اين بستگي دارد که دو حالت ذهني متفاوت يعني دانستن اينکه مفهوم بهرام چيست و دانستن اينکه مفهوم مريخ چيست، هر دو را داشته باشيم. پس اگر a و b واژه هاي متفاوتي باشند، آنگاه شناختن مفهوم a حالت روانشناختي متفاوتي از شناختن مفهوم b است، خواه مفهوم a و b يکسان و يا متفاوت باشند. بنابراين در حالت کلّي گفته مي شود که واژه هاي a وb اي وجود ندارند که مصداق هاي متفاوت داشته و در عين حال شناختن معناي a، همان شناختن معناي b باشد. از سوي ديگر با همين استدلال مي توان بررسي کرد که اگرi1 و i2 مفهوم هاي متفاوتي براي يک واژه مثل a باشند، آنگاه باور به اينکه"i1 معناي a است"، حالت روانشناختي متفاوتي از باور به اين که "i2 معناي a" است، مي باشد. باور به اينکه خيام رياضيدان است حالت ذهني متفاوتي از اين باور است که خيام شاعر مي باشد. بنابراين نمي توان در يک حالت ذهني يکسان بود و با دو نوع دريافت متفاوت به خيام ارجاع داد. از همه اينها مي توان به اين فرض سنتي رسيد که نمي توان دو جهان منطقاً ممکني را فرض کرد که در آنها اشکان در يک حالت ذهني يکسان باشد و در عين حال در يک جهان، a را با مفهوم i1 بفهمد و در ديگري a را با مفهوم i2. به طور خلاصه: اگر S حالتي ذهني و I يک مفهوم و a يک واژه باشد. آنگاه حالت ذهني باور به اينکه I معناي a است، شـرط لازم و کافي براي تعيـين مصـداق a را در هر جهان ممکني که متکلّم در اين حالت ذهني (يعنيS) است، فراهم مي کند. بنابراين، اگر آنطور که پيش فرض ذکر شده در بالا مطرح مي کند، قرار باشد که حالات ذهني مرتبط با يک واژه، شرط لازم و کافي را براي متعين کردن مصداق آن واژه فراهم کنند آنگاه ذهن يک فرد مستقل از محيط و جامعه و اذهان ديگر مي تواند اشياء را در جهان خارج متعين کند. اينگونه نگرش به حالات ذهني دو نتيجه به بار مي آورد، 1- فردگرايي19 و 2- ذهن گرايي20. بر طبق فردگرايي، ذهن هر فرد در ارتباطش با جهان خارج، مستقل از اذهان ديگر عمل مي کند. و بر اساس ذهن گرايي، ذهن انسان در ارتباطش با جهان، مستقل از محيط اطرافش عمل مي کند. پاتنام با چند آزمايش فکري براي اين اصل و تبعات آن يعني فردگرايي و ذهن گرايي مثال نقض مي آورد و سپس مطرح مي کند، که براي رفع مشکل، دو راه وجود دارد. هر کدام از اين دو راه حذف کردن يکي از دو برنهاد نظريه ي سنتي را پيشنهاد مي کند. 2-2) مثال هاي کلاسيک بيروني گرايي 1-2-2) تقسيم کار زبان شناختي21: (عليه فردگرايي) فرض کنيد در قبيلهاي دور افتاده مشغول جهان گردي هستيد و تصادفاً به معدني از يک فلز زرد رنگ برمي خوريد. در اين صورت باور شما به اينکه مقدار زيادي طلا پيدا کرده ايد در صورتي صادق است که: الف: معناي کلمه “طلا" متعين کننده عنصر طلا باشد.(فرض اول نظريه سنتي) ب: اين معنا درون ذهـن شما موجود باشـد.(فرض دوم نظريه سنتي) بنابراين زماني جمله شما درباره عنصر طلا خواهد بود که معناي کلمه ي "طلا" [اگر معنا را با محتوايي که در ذهن است، يکي بدانيد] در ذهنتان وجود داشته باشد. حال سؤال اين است که آيا آنچه درباره طلا در ذهنتان وجود دارد، قادر است که اين عنصر را متعين کند؟ طلا براي بسياري از افراد جامعه اهميت دارد. آنرا خريد و فروش مي کنند از جمله وسايل تجملي است. ارزش پول را تثبيت مي کند و ... امّا آنچه در ذهن يک استفاده کننده از طلا هست، هميشه متعين کننده آن فلز نيست. من به تنهايي بدون کمک گرفتن از يک متخصص در اين زمينه نمي توانم يک فلز زرد مثلاً پيريت آهن را از طلاي ناب تشخيص دهم. محتويات ذهني من براي متعين کردن اين فلز کافي نيست. پس زماني که من از طلا صحبت مي کنم، کلام من به اين عنصر ارجاع نخواهد داد. از سوي ديگر ما به خوبي مي دانيم که هر روز به دلايل مختلف درباره اين فلز صحبت مي کنيم و به نظر مي آيد که مي دانيم از چه چيز حرف مي زنيم. آيا نظريه سنتي مي تواند به اين موضوع پاسخ دهد؟ پاتنام در مثال ديگري مي گويد در آمريکاي شمالي دو درخت به نام هاي "الم " 22و "بيچ "23وجود دارند 24. مشخصات ظاهري اين دو درخت شبيه به هم است و همين باعث شده که اين دو را اکثراً با يکديگر اشتباه مي گيرند. فردي که اين واژه ها را بکار مي برد، ممکن است پارامترهاي عصب شناختي که در مغز او براي تثبيت نحوه درکش از بيچ وجود دارد، نظير به نظير با پارامترهايي عصب شناختي مرتبط با الم يکي باشد(پاتنام1988/22). اگر در آن جامعه هيچ کسي (مثلا يک گياه شناس) نباشد که بتواند درخت الم را از بيچ تشخيص دهد، به کار بردن صحيح اين واژهها براي افراد آن جامعه غيرممکن خواهد بود. در حالي که طبق نظريه سنتي، محتويات حالات ذهني ما يا بايد اين دو درخت را از هم تشخيص دهند، و يا اينکه اين دو کلمه يعني "الم" و "بيچ" را به واسطه اينکه بازنمود ذهني يکساني دارند، علي رغم اينکه مي دانيم با يکديگر متفاوتند، مترادف يکديگر بدانيم. پاتنام معتقد است که ضعفي در پيشفرض هاي سنتي ما وجود دارد که اين مشکل ناشي از آن است. او مي گويد لااقل بايد در يکي از دو برنهاد سنتي درباره معنا تجديد نظر کرد. معناي هر واژه نوع طبيعي در ذهن تک تک افرادي که اين واژه ها را بکار مي برند، وجود ندارد. معنا پديده اي اجتماعي است(پاتنام1988/22). براي يک سخنگو که واژه اي را بکار مي برد و به عنصر مورد نظرش ارجاع مي دهد، الزامي نيست که قادر به تشخيص آن عنصر از ديگر عناصر مشابه باشد. معناي کامل "طلا" خارج از ذهن کاربران عادي و نزد متخصصاني است که مي توانند طلاي ناب را از ترکيبات ناخالص تشخيص دهند. بواسطه وجود زيست شناسان در جامعه زبان شناختي است، که ما کلمه ي “الم" و "بيچ" را بکار مي بريم و بدرستي به همين انواع ارجاع مي دهيم. 2-2-2) عليه ذهن گرايي پاتنام در انتقادش از فردگرايي از نقشي که متخصصان رشته هاي مختلف در تعيين معناي واژه هاي انواع طبيعي بازي مي کنند، صحبت مي کند. معناي يک واژه ي نوع طبيعي تنها در ذهن يک سخنگو نيست، بلکه معنا، درون جامعه همراه با متخصصاني شکل مي گيرد که مي توانند گونه هاي متفاوت و به لحاظ ظاهري شبيه به هم را از يکديگر تشخيص دهند. امّا به جز اين عامل، عاملي ديگر نيز در نظريه ي پاتنام درباره دلالت انواع، ايفاي نقش مي کند و آن عامل، محيط25 است. در آزمايش فکري معروف "همتاي زمين"26، پاتنام نشان مي دهد که معناي اين واژه ها نه تنها در ذهن هر فرد، که به طور کامل نزد جامعه و متخصصان نيز تکميل نمي شود. قسمتي از معناي واژه هاي انواع طبيعي را بايد در محيط جستجو کرد. سياره اي را تصور کنيد بسيار شبيه زمين، امّا کاملاً مجزا از آن، ولي تا حد امکان با همين خصوصيات و همين انواع و گونه هايي که امروز در سيّاره زمين موجود است. شباهت اين دو سيّاره بقدري زياد است که حتي در قسمتي از آن مردم به زبان فارسي سخن مي گويند. حال دانشمندي را تصور کنيد که با سفينه اي به همتاي زمين سفر مي کند و کشف مي کند که در اين سيّاره علي رغم همه شباهت ها به جاي آب، مايع بي رنگ و بي بو و شفاف ديگري وجود دارد که فرمول شيميايي پيچيده آن، کاملاً متفاوت از H2o است. ما به اختصار اين فرمول را xyz مي ناميم. اين مايع در رودخانه ها و درياچه ها جريان دارد و از آسمان نيز به جاي آب اين مايع باريده مي شود. مردم آنجا به جاي H2o اين مايع را يعني yzx، مي نوشند و از همه مهمتر اينکه آنها اين مايع را "آب" مي نامند. اين دانشمند بعد از اتمام تحقيقات خود به زمين باز مي گردد و گزارش مي کند که " در سياره همتاي زمين منظور از "آب" xyz است". در زبان انگليسي که پاتنام به آن تکلّم مي کند، براي واژه معنا (ningmea) و براي واژه منظور (means) به کار مي رود. پاتنام مي گويد وقتي "منظور از..." را بکار مي بريم، به مصداق آن واژه يعني آب اشاره مي کنيم. ولي کمتر کسي را مي توان يافت که معتقد باشد، معناي واژه “آب" در همتاي زمين xyz است. حال اگر به همين شکل سفينه اي از همتاي زمين، به کره زمين ما بيايد، سرنشينان اين سفينه نيز در ابتدا تصوّر خواهند کرد که آب همان چيزي است که آنها در سياره خود "آب" مي نامند. اما اين فرض اشتباه احتمالاً با تحقيقات بعديشان - اگر شيميداني ميان آنها باشد- اصلاح خواهد شد. آنها نيز به همين ترتيب گزارش خواهند کرد که در زمين منظور از " آب" ماده H2o است. پس مصداق واژه " آب" در اين دو جهان دو ماده متفاوت خواهد بود. حال براي اينکه نتيجه استدلال اين بخش، از نتيجه بدست آمده در بخش "عليه فردگرايي"، مجزا شود، اين بار اين دو سيّاره متفاوت را در سالها قبل از زمان حال، مثلاً در سال 1750 ميلادي، تصور کنيد. همانطور که مي دانيم در اين زمان شيمي در زمين، پيشرفت قابل ملاحظهاي نکرده بود. فرض مي کنيم که در آن زمان در سياره همتاي زمين نيز به همين ترتيب شيمي دان متخصصي نبوده باشد. به طور قطع فارسي زبانان آن زمان نيز هنوز نمي دانند که آب از هيدروژن و اکسيژن تشکيل شده است. حال فرض کنيد محتويات حالات ذهني شخصي بنام "کريم خان" در زمين و کريم خان ديگري که همتاي او در جهان ديگر است، کاملاً يکسان باشد. يعني هر چه اوّلي مي داند ديگري نيز بداند. هر دو در يک زمان به کوزهاي اشاره مي کنند و مي گويند که: "داخل اين کوزه آب است". از آنچه قبلاً ذکر شد، ما مي دانيم که کريم خان1 هنگام اداي اين کلمات به آب و کريم خان2 هنگام بيان اين جمله، نه به آب بلکه، به ماده ديگري با فرمولي کاملاً متفاوت اشاره مي کند. اينبار نيز مي دانيم که با وجود اينکه بازنمود هاي ذهني هر دو فرد، يعني کريم خان1 و کريم خان2، يکي است امّا هر کدام به ماده اي متفاوت اشاره مي کنند. از طرفي هيچ متخصصي نيز، بر خلاف مثال قبل، در اين زمان در اين دو جهان وجود ندارد تا بتواند تشخيص دهد که کدام ماده واقعاً آب است. نتيجه جديد اين است که معناي آب نه تنها تابعي از محتويات ذهني گوينده نيست، بلکه جامعه و متخصصاني که گوينده در آن بسر مي برند نيز، به تنهايي قادر به متعين کردن مصداق نيستند. اگر هنوز به اين فرض قائل هستيم که معنا متعين کننده ي مصداق است، پس بايد نتيجه بگيريم که قسمتي از معناي واژه ها را نه در ذهن گوينده و نه در ذهن متخصصان آن زمان جامعه اي که گوينده در آن بسر مي برد، بلکه در جايي خارج از اين اذهان، بايد جستجو کرد. در ادامه، اين عقيده پاتنام بررسي مي شود که قسمتي از معنا در محيط زندگي – يا آنطور که فلاسفه بعد از پاتنام به تبعيت از ديويد کاپلان مي گويند، در متن -27 نهفته است. پاتنام عبارت معروفي دارد که: "کِيک را هر جور دوست داريد، ببريد. به هر حال معنا فقط در سر نيست" (پاتنام1975/ 227). اگر دو جهان ممکن، به صورت w1 و w2 را به نحوي فرض کنيم که موقعيت بين سخنگوي 1w با 2w مشابه موقعيتي باشد که دو سخنگو در مثال زمين و همتاي زمين داشته اند، به طوري که در جهانw1، که جهان بالفعل است، به ليواني پر از H2o و در جهان w2 نيز به يک ليوان محتوي xyz - که در آن جهان تصادفاً "آب" ناميده مي شود- اشاره کنيم، و بگوييم "اين آب است"، براي معناي "آب" مي توانيم دو تعبير متفاوت داشته باشيم: (1) نظريه ي اوّل اين است که مصداق واژه “آب" بسته به اينکه در چه جهاني باشد، متغير است 28. اين واژه در هر دو جهان داراي معناي يکساني است، يعني معناي "آب" در جهان w1 و w2 ثابت است، امّا مصداق "آب" در جهان w1، ماده H2o است و در جهان w2، ماده xyz. (2)نظريه دوّم مطرح مي کند که آب در همه جهان ها تنها به H2o دلالت مي کند (پس ماده اي که در جهان w2 "آب" ناميده مي شود در واقع آب نيست) پس واژه " آب" در اين دو جهان يک معني خاص ندارد(پاتنام1975/231). اگر نظريه اوّل را قبول کنيم آنگاه بايد بپذيريم که معنا تعيين کننده مدلول نيست. به عبارت ديگر برنهاد دوّم ديدگاه سنتي زير سؤال رفته است. امّا در صورتي که نظريه ي دوم را قبول کنيم، آنگاه برنهاد اوّل نظريه ي سنتي که معنا را حالتي ذهني مي داند، زير سؤال برده ايم. پاتنام که مدافع نظريه دلالت مستقيم در مورد واژههاي انواع طبيعي است، ديدگاه دوم را مي پذيرد. اين تز مبناي بيروني گرايي خواهد بود. امّا همان طور که خواهيم ديد راه حل بعضي کارکردگرايان براي نجات ديدگاه کارکردگرايي پذيرش تعبير اول است. 3-2-2) نقش عوامل اجتماعي در آزمايش فکري که تيلر برج براي دفاع از بيروني گرايي مطرح مي کند، تاکيد بر تعاملات اجتماعي فرد است. برج همانند پاتنام معتقد است که در تعين محتواي گرايشات گزاره اي عوامل بيروني نيز نقش دارند. عوامل اجتماعي و کيفيات زبان نيز جزئي از محيطي هستند که در اين موضوع مفيد هستند. سوال برج ناظر به اين موضوع است که کلمات چگونه در جامعه اي که زندگي مي کنيد در نظر گرفته مي شود. فردي بنام احسان را ابتدا در موقعيتي در نظر مي گيريم (و اين موقعيت را "موقعيت بالفعل" مي ناميم)، که باور دارد دچار بيماري آرتريتس29 شده است. امّا باور احسان، باور درستي نيست چرا که بيماري آرترتس به معناي ورم مفاصل است در حالي که احسان فکر مي کند که اين بيماري به معناي ورم همه نوع استخوان (و نه فقط مفاصل) مي باشد. احسان به اين دليل که دردي را در استخوان ران خود احساس مي کند به دکتر مي گويد که مبتلا به بيماري آرتريتس شده است. دکتر براي او توضيح مي دهد که آرترتس تنها در مفاصل اتفاق مي افتد و نه در استخوان ران. بنابراين باور احسان به اينکه که در رانش آرتريتس دارد باور کاذبي بود. حال در مرحله بعد موقعيتي خلاف واقع را در نظر مي گيريم: فرض کنيد که در جامعه کلمه "آرتريتس" را براي بيماري ديگري که آن را تارتريتس30 مي ناميم بکار برده شود. اين بيماري نه تنها درد مفاصل بلکه درد ران را نيز پوشش مي دهد. پس آنچه تغيير کرده نحوه استعمال واژه ها و در واقع نحوه استفاده از واژه "آرترتس" است. در اين موقعيت واژه "آرتريتس" به ورم استخوان ها نيز گفته مي شود و بنابراين درد در استخوان ران را هم شامل مي شود. حال باور احسان به اينکه دچار آرترتس است در اين شرايط خلاف واقع، باوري درست خواهد بود. تنها عاملي که اين موقعيت را از موقعيت قبلي متمايز مي کند، نحوه استفاده از زبان است. در صدق و کذب باور تشخص و تعين محتوا متفاوت است. اين نشان مي دهد که حداقل بخشي از محتواي باور به سياقهايي که اين شخص را در آن قرار مي دهيد بستگي دارد. چرا که شرايط دروني احسان در موقعيت واقعي و در موقعيت خلاف واقع کاملاٌ يکسان است(لاو2008). 3) بيروني گرايي حالات ذهني و کارکرد گرايي: مشکلي که پاتنام در ارتباط با ديدگاه کارکردگرايي مطرح مي کند، ناسازگار بودن آن با شرحي است که از معنا در مقاله "معناي معنا" ارائه داده است. در اين مقاله، محتواي باورها و خواسته ها و حالت هاي التفاتي ديگر، بوسيله خصوصيات فردگرايانه31 متعين نمي شود، بلکه تعين اين حالت ها به خصوصيات اجتماعي که يک سخنگو عضو آن است و حقايقي که ناشي از محيط فيزيکي او است بستگي دارد. همانطور که گفته شد متخصصين يک جامعه، چيزهايي را طلاي واقعي و درخت الم و يا آلومينيوم مي دانند. و اين متخصصان کمک مي کنند که مصداق اين واژهها تثبيت شود. مصداق اين انواع تنها بوسيله آنچه در سر سخنگو است تثبيت نمي شود. کسي مي تواند يک واژه را تثبيت کند که بتواند تصميم بگيرد که يک شيء بخصوص همان طبيعت را دارد که مثلاً آب يا ... دارند يا نه. گرايشات گزارهاي، نه تنها آنطور که پيروان نظريه اينهماني مي گويند، حالت هايي از مغز و سيستم عصبي نيستند، بلکه آنها حالت هاي کارکردي، يعني حالت هايي که قابل تعريف برحسب پارامترهايي که درون يک نرم افزار هستند، نيز نمي توانند قلمداد شوند. و در نتيجه اين ادعاي کارکردگرايي که گرايشات گزاره اي تنها حالتهاي محاسباتي ذهن هستند درست نخواهد بود. محتواي باريک32 و محتواي پهن33 راه حلّي که براي مقابله با اين مشکل، توسط کارکردگراياني همانند جري فودور 34و ندبلاک35 درنظر گرفته شده، اين است که محتواي گرايشات را شامل دو جزء متفاوت يعني يک محتواي فردگرايانه که به آن "محتواي باريک" مي گويند و يک محتوايي بيروني که به آن "محتواي پهن" گفته مي شود، بدانيم. جزء فردگرايانه، عضو محاسباتي معنا است. در واقع اين کارکردگرايان معتقدند که محتواي باريک را مي توان به عنوان حالات کارکردي در نظر گرفت. فودور درمجموعه ابتدايي مقالاتي که در پاسخ به پاتنام مطرح کرده بود، ديدگاهي ارائه کرده که خود بعدها آن را نفي کرده است(پاتنام1977/45). هرکلمه در ذهن با يک الگوي ادراکي36 مرتبط است. اين الگو تابعي از خصوصيات مشاهده اي از چيزهاي متفاوت است و محتواي باريک آن کلمه را تشکيل مي دهد. به عنوان مثال ما الگويي ادراکي از سگ داريم که به ما کمک مي کند آن را به عنوان يک حيوان درک کنيم. ما سگ بودن را پيش از اينکه بدانيم با چه سگ خاصي مواجه هستيم درک مي کنيم. الگوي ادراکي من از يک چيز، انتزاعي تر از هر تصوير ذهني خواهد بود. پاتنام مي گويد اگر اين همان کليشه اي37-38 باشد که جزئي از معناي واژه ها را تشکيل ميدهد آنگاه اگر بخواهم کليشه ي يک درخت تيپيکال را توضيح دهم، مثلاً خواهم گفت که اين درخت پانزده فوت قد دارد و برگهايش در زمستان مي ريزد و... . اين قسمتي از معناي درخت خواهد بود. امّا اين چيزي نيست که مورد نظر فودور باشد. کليشه ها (آنطور که پاتنام به آن معتقد است) عناصري زباني هستند و از واژه ها و جملات تشکيل شده اند. امّا الگوي ادراکي براي فودور فراتر از چيزي است که با کلمات قابل بيان باشد. مغز شامل ابزارهايي براي تشخيص الگوهاست که به آنها ماژوله39 گفته مي شود. در جايي مستقل از هوش کلي، کامپيوتري هست که کارکردش تشخيص چيزهايي است که الگوهاي خاصي دارند. فودور معتقد است آنچه تقسيم کار زبان شناختي پاتنام نشان مي دهد اين است که محتواي باريک، اطلاعاتي در مورد خصوصيت مشاهدتي مرجع خواهد داد بدون اينکه آن اطلاعات، براي شناسايي مرجع کافي باشد. در اين حالت به عنوان مثال نقره و فلز نقره اي يک محتواي باريک خواهند داشت. پاتنام اين ديدگاه را داراي کمبودهايي مي داند. ماژوله چيزي همانند فهم در يک زبان ايجاد نمي کند. آن مثل ترموستاتي عمل مي کند که حرارت را تشخيص مي دهد بدون اينکه مفهوم حرارت را در اختيار داشته باشد. بر طبق اين ديدگاه مغز نيز مي تواند شکل يک سگ را دريافت کند، بدون اينکه مفهوم سگ را در اختيار داشته باشد. بنابراين اين تصويري حداقلي از مغز انسان مي سازد. ند بلاک نيز همانند فودور به تفاوتي ميان محتواي باريک و محتواي پهن قائل است. آب در زمين و در همتاي زمين، محتواي باريک يکسان و محتواي پهن متفاوت دارد. اما براي بلاک، محتواي باريک به جاي اينکه نوعي از معنا باشد، تنها يکي از فاکتورهاي متعين کننده معنا است. بلاک معتقد است که فرگه و پاتنام از دو سو اينهماني معنا و مصداق را مورد حمله قرار داده اند. فرگه نشان داد که اينهماني مصداق به اينهماني معنا منجر نمي شود و پاتنام نيز نشان داد که اينهماني معنا به اينهماني مصداق منجر نخواهد شد 40(فودور1992). محتواي باريک يک سوي اين اينهماني را متعين مي کنند. برخلاف فودور محتواي باريک، تابعي از خصوصيات مشاهدتي نيست بلکه با "نقش مفهومي"41 آن شناخته مي شود. نقش مفهومي فرمول هاي زبان را مي توان به طور نحوي توصيف کرد. اگر توصيفي محاسباتي از فرايندهاي نحوي داشته باشيم به طوريکه اگر کلمات و جملات داده شوند آنگاه به طور محاسباتي رابطه اي را که شبيه به محتواي باريک است تعريف مي کند. بلاک براي از بين بردن دوگانگي خام ميان هماني/تفاوت از رابطه "شبيه بودن" (به جاي "هماني") استفاده مي کند. کلمات شبيه هستند اگر نقش هاي مفهومي شبيه به هم داشته باشند و اگر کلمات شبيه باشند و همان مرجع را داشته باشند آنگاه در معنا شبيه هستند. در برابر اين ديدگاه ها، پاتنام به همراه تيلر برج استدلال مي کند که ديدگاه تقسيم محتوا به باريک و پهن نمي تواند مشکل گشا باشد. تنها يک حالت فيزيکي يا تنها يک حالت محاسباتي براي اين باور که گربه اي روي فرش است وجود ندارد. درست است که ما يکديگر را، حتي زماني که با زبانهايي متفاوت از زبان خود سخن مي گوييم، با بيان عبارتهايي مثل "گربه روي فرش است" درک مي کنيم. امّا ممکن است به عنوان مثال زماني که گربه اي در تايلند روي فرش نشسته است آنگاه دهقاني تايلندي که در آنجا آن را مي بيند باور نکند که" "ميو"42روي فرش است". دهقان تايلندي همان باوري را که يک فارسي زبان زماني که باور دارد گربه روي فرش است، ندارد. يک حالت روانشناختي را نمي توان بدون ارجاع به چيزي که يک دهقان تايلندي يا يک سخنگوي فارسي مورد نظرش است توضيح داد. چرا که دهقان همان الگوي ادراکي را که يک سخنگوي فارسي دارا است را ندارد. گربه تايلندي در واقع همان چيزي است که ما آن را "گربه سيامي" مي ناميم. در ايران گربه سيامي وجود ندارد (و يا کم است) و حتي اگر اتفاقاً يک سخنگو يکي از گربه هاي سيامي را ديده باشد، باز احتمال کمي وجود دارد که يک گربه سيامي را به عنوان گربه کليشه اي بشناسد. سخنگوي تايلندي حتي ممکن است باور داشته باشد که گربه (که سخنگوي فارسي مي گويد) نه تنها يک ميو نيست، بلکه کاملاً از گونه اي متفاوت است. بنابراين آنطور که اين مثال نشان مي دهد غير ممکن است که نشان دهيم که محتواي باريک مي تواند، نقشي را که يک کارکردگرا انتظار دارد، ايفا کند. 4) نتيجه آزمايش هاي فکري که از سوي پاتنام و برج و .. مطرح شده است، ديدگاه هاي رايج در مورد ماهيت ذهن که اغلب برپايه ديدگاهي که به عنوان دروني گرايي شناخته مي شود، تعريف شده اند را به چالش کشيده است. محيط، جامعه ي زباني و متخصصان در تعين واژه هايي که هر فرد بکار مي برد نقش دارند و قسمتي از محتواي حالات ذهني هر فرد به وسيله اين عوامل بيرون از پوست متعين مي شود. همچنين راه حلهاي پيشنهاد شده توسط مدافعان کارکردگرايي، يعني کارکردگراياني که استدلالهايي مثل همتاي زمين را پذيرفته اند، از جمله اين راه حل که محتواي ذهني را شامل دو جزء باريک و پهن بدانيم، اغلب مشکل بوجود آمده را کاملاً برطرف نکرده اند. يک نوع رويکرد به اين مساله، نگاهي است که خود پاتنام در غالب سؤالي مطرح مي کند(پاتنام 1977/74): چرا نبايد اجتماع همه ارگانيزم ها را به همراه محيط مناسب آنها، به يک کامپيوتر عظيم تشبيه کنيم. در اين صورت رابطه هاي کارکردي و نقش محيط در اين سيستم بزرگتر توضيح داده خواهد شد. ارجاع را مي توان به عنوان رابطهاي کارکردي بين بازنمودهاي بکار رفته در ارگانيزم ها و چيزهايي که ممکن است درون يا بيرون اين ارگانيزم باشد، قلمداد کرد. يعني نوعي کارکردگرايي اجتماعي. در اعتقاد به بيروني گرايي کسي ممکن است تقليل گرا باشد، بدون اينکه به درون نگري روشمند اعتقاد داشته باشد. بنابراين کارکردگرايي مي تواند با شکلي پيچيده تر نيز ارائه شود. امّا اين سوال همچنان وجود دارد که آيا در عمل مي توان چنين تعبيري ارائه کرد. پاتنام معتقد است که فلاسفه اي هستند که چنين ايده آلي را علي الاصول فرض مي گيرند. خود پاتنام تلاش مي کند با تحليلي که از عبارت "علي الاصول" مي کند، چنين ديدگاهي را رد کند. با اين وجود نتيجه او حاکي از اين است که احتمالاً علي الاصول مي توان به چنين رويکردي اعتقاد داشت. References: [1] Fodor, Jerry (1992) Holism, A shopper’s guide, Blackwell, Oxford UK and Cambridge USA. [2] Lau, Joe and Max Deutsch, (2008) "Externalism About Mental Content", The Stanford Encyclopedia of Philosophy, Edward N. Zalta (ed.), URL=
. [3] Levin, Janet (2009) "Functionalism", The Stanford Encyclopedia of Philosophy (Summer 2009 Edition), Edward N. Zalta (ed.), forthcoming URL
. [4] Putnam, Hilary (1970) “Is Semantic Possible” Mind, Language and Reality, philosophical Papers Vol2, Cambridge University Press; 1st edition (November 28, 1975), P.139-152. [5] Putnam, Hilary (1973), “Meaning and Reference” in Analytic philosophy an anthology edited by David Sosa, Blackwell publisher, (2001) [6] Putnam, Hilary (1975), ““The meaning of ‘meaning’” Mind, Language and Reality, philosophical Papers Vol2 Cambridge University Press; 1st edition (November 28, 1975), P.215-271. [7] Putnam, Hilary (1988) Representation and Reality, MIT Press. [8] Ravenscraft, Ian (1995) Philosophy of mind, a beginner’s guide, Oxford University Press. پي نوشتها: 1.Saul Kripke. 2.Hilary Putnam. 3.The Meaning of “meaning”. 4.“Twin Earth” thought experiment. 5.Tyler Burge. 6.Behaviorism. 7.Identity. 8.Functionalism. 9.Internalism. 10.Individuate. 11.Environment. 12.Multiple Realization. 13.Computational States. 14. تورينگ اين سوال که آيا يک ماشين مي تواند فکر کند را به اين سوال تبديل کرد که آيا به طور نظري براي يک کامپيوتر رقمي ممکن است که با استفاده از جدولي بزرگ (ولي محدود) از دستور العمل ها، به سوالات يک فرد ناشناخته پاسخ دهد و او را در اين مورد به اين اشتباه بياندازد که در حال صحبت با يک بشر واقعي است؟ آيا نظراً براي يک حالت محدود کامپيوتر رقمي ممکن است که آزمون تورينگ را پشت سر بگذارد؟ 15.Intentional State. 16.Methodological Solipsism. 17.Causal Closure. 18.Intension. 19.Individualism. 20.Mentalism. 21.Division of Linguistic Labor. 22.Elm. 23.Beech. 24. در لغت نامه هاي انگليسي به فارسي معمولاً "الم" را نارون، و "بيچ" را راش ترجمه کرده اند. امّا از آنجا که ممکن است با ترجمه اين واژه ها منظور پاتنام از ارائه مثالش برآورده نشود،(و به واسطه اينکه خود پاتنام نيز اهميت محيط را در معناي واژه ها متذکر شده) لغات را با همان واژه هاي اصلي به کار برده ام. 25.Environment. 26.Twin earth. 27.Context. 28.world-relative. 29.Arthritis. 30.Tharthritis. 31.Individualistic. 32.Narrow Content. 33.Broad Content. 34.Jerry Fodor. 35.Ned Block. 36.Perceptional Prototype. 37.Stereotype. 38. پاتنام معناي واژه هاي انواع طبيعي را داراي 4 جزء مي داند. به عنوان مثال معناي "آب" شامل - شاخصه هاي نحوي همانند "اسم" 2- شاخصه هاي معنايي همانند "حيوان " 3- توصيفاتي که در کليشه يک واژه قرار دارد. 4- توصيف مصداق مثل H2o. 39.Module. 40. همانطور که در بخش (عليه ذهن گرايي) توضيح داده شد از آزمايش فکري پاتنام مي توان دو تعبير متفاوت استخراج کرد، ند بلاک بر خلاف خود پاتنام، تعبير اول را پذيرفته است. 41.Conceptual Role. 42. واژهاي است که تايلندي ها در اشاره به چنين جانوري بکار مي برند. 43.Sociofunctionalism.
ارسال مطلب بوسیله ایمیل
چاپ خبر