خانه
شماره جاری
آرشیو
گفتگو با ند بلاك
نفي کارکرد گرايي
سوزان بلک مور - ترجمه حامد شيرمحمدي دانشجوي دکتري فلسفه علم
صفحه 4
ند بلاک (Ned Block) (متولد 1942) درجه دکتراي فلسفه را از دانشگاه هارواد گرفت، در ام.آي.تي (MIT) کرسي برنامه فلسفه را تصاحب کرد و از سال 1996 در NYU استاد فلسفه و روانشناسي بوده است. شهرت او به علت نقدهايش بر علوم شناختي و کارکردگرايي است؛ همچنين به علت آزمايشهاي فکرياي از قبيل ملت چين يا مغز چيني -که در اينجا مورد بحث قرار خواهد گرفت- و به علت تمايزگذاشتن بين آگاهيِ در دسترس و آگاهي پديداري مي باشد. او ويراستار کتاب «سرشتِ آگاهي: مباحثات فلسفي» (1997) است. مسأله آگاهي چيست؟ مسأله اين است که آگاهي چيست؟ اگر بخواهم مشخص تر صحبت کنم بايد بگويم موضوعي که من به آن علاقه دارم اين است که آگاهي در مغز چيست. اما منظور شما از آگاهي چيست؟ چرا آگاهي براي علم يا فلسفه چنين مسأله دشوار و جذابي است؟ منظورم از آگاهي، حداقل در زمينه اين گفتگو، همان پديدارشناسي رنگين (Technicolor phenomenology) است، همان مسأله معروف که داشتن فلان حالت ذهني چطور احوالي است (what it's like). البته همه وقتي از آگاهي حرف ميزنند اين معنا را در ذهن ندارند. آگاهي همواره به معاني مختلف به کار ميرود اما معنايي که گفتم، معنايي است واقعاً جذاب. گاهي افراد وقتي از آگاهي حرف ميزنند، منظورشان چيزي است ناظر به انديشه مرتبه بالاتر يا دسترسي يا نظارت يا تأمل بر خود در يک مرتبه بالاتر. اينها شبيه مسائلي هستند که روانشناسي شناختي (cognitive psychology) دارد در آنها پيشرفت ميکند، اما مسأله اي که واقعاً دشوار است، چيزي است که روانشناسي شناختي هيچ پيشرفتي در آن نميکند، يعني پديدارشناسي. در اينجاست که مسأله شکاف توضيحي پيش ميآيد [يعني اين مسئله که]: چرا مبناي عصبي يک تجربه پديداري خاص، مبناي عصبي آن تجربه خاص است نه مبناي يک تجربه پديداري ديگر يا اصلاً چرا مبناي تجربه پديداري است؟ شما به خاطر تمايز گذاشتن بين آگاهي در دسترس (access consciousness) و آگاهي پديداري (phenomenal consciousness) معروف هستيد. ميتوانيد توضيح دهيد منظورتان از اين تمايز چيست؟ آگاهي پديداري همان چيزي است که داشتم در موردش حرف ميزدم، يعني همان چيزي که برايمان خيلي دشوار است بفهميم چطور ممکن است يک حالت مغزي (brain state) باشد، يا چطور ممکن است بر يک حالت مغزي عارض (supervene) شود يا توسط آن تعيّن يابد. آگاهي پديداري چيزي است که نميتوانيم بفهميم چرا اين حالت مغزي و نه حالت مغزي ديگري، آن را متعين کرده است. اما معمولاً منظور از آگاهي، آگاهي در دسترس است. مثلاً فکر ميکنم منظور فرويد از آگاهي همين آگاهي در دسترس است. وقتي فرويد از يک حالت ناآگاهانه حرف ميزد، منظورش آگاهي پديداري نبود بلکه از چيزي سرکوفته (repressed)، از چيزي که به آن دسترسي نداريد حرف ميزد. اما همين چيزِ سرکوفته و دور از دسترس ميتواند يک حالت پديداريِ (phenomenal state) روشن و واضح باشد. شايد کسي تصويري در ذهن داشته باشد که اگر کاملاً به سطح آن نوع آگاهياي وارد شود که زيربناي انديشه و استدلال است، به او آسيب رواني وارد کند. به همين خاطر شايد او مجبور باشد آن تصوير ذهنيِ روشن را سرکوب کند. اين تصوير ميتواند خيلي هم پديداري باشد اما قابل دسترسي نخواهد بود. شما فکر ميکنيد اينها دو چيز متفاوت هستند، درست است؟ فکر ميکنيد وقتي مغز را خيلي بهتر از الان درک کنيم، اينها باز هم دو چيز متفاوت باقي بمانند؟ بر اساس آنچه اکنون ميدانيم اينها دو چيز متفاوت اما خيلي مرتبط به نظر ميرسند. اما به موازات اينکه دانستههايمان افزايش مييابد، مفاهيمان هم دقيقتر ميشوند. اتفاقي که در سراسر تاريخ علم همواره رخ داده اين است که مفاهيمي که مردم در آغاز از آنها استفاده ميکنند، حتي مفاهيمِ خيلي شهودي، اغلب از هم جدا ميشوند. در قرن هفدهم مردم بين حرارت و دما تمايز نميگذاشتند. اخيراً در فلورانس بودم، در موزه علمِ آنجا وسايل اوليهاي بود شامل همه دماسنجهايي که آزمايشگران فلورانسي در نخستين مطالعات نظاممندِ دما و حرارت از آنها استفاده ميکردند. اما آنها تفاوت اين دو را نميدانستند. به همين خاطر بعضي روشهايشان حرارت را اندازه ميگرفت و بعضي ديگر دما را. به عنوان مثال يک تکنيک [اندازه گيري] به اين ترتيب بود که چيزي مثلاً يک آجر را در اجاق خاصي و براي مدت خاصي گرم ميکردند، بعد مشاهده ميکردند که اين چيز چه مقدار يخ را در زمان مشخصي ذوب ميکند. از اين آزمايش آنها نتيجه ميگرفتند که بعضي از مواد داغتر از بعضي ديگر هستند . اما آنها دماسنجهاي عجيب چهارصد درجه اي هم داشتند و آن دماسنجها [گاهي] نتايجي برعکسِ آزمايش قبلي را نشان ميدادند. در نتيجه آنها واقعاً در يک تناقض گرفتار ميشدند چراکه بين حرارت و دما تمايز نميگذاشتند. ظاهراً ميخواهيد بگوييد تمايز بين آگاهي در دسترس و آگاهي پديداري هم همينطور است، يعني بايد به چنين تمايزي قائل شويم تا به جايي برسيم. اما افراد ديگري هم هستند از جمله دنت (Dennett) که معتقدند اين تمايز نادرست است و از بين خواهد رفت. شما چه فکر ميکنيد؟ من فکر نميکنم [اين تمايز] از بين برود اما فکر ميکنم شايد پيچيدهتر شود. همانطور که در مورد حرارت ديديم، حتي شايد دو نوع آگاهي پديداري وجود داشته باشد و ما بر اساس آزمايش هايي بتوانيم اين دو را از هم تميز دهيم و بعد حتي شايد اين تمايز را در پديدار شناسيِ خودمان هم ببينيم. اخيراً چيزي فهميده ام که احتمالاً خيليها از قبل ميدانستند و آن اين است که وقتي صدمه ميبينيم و احساس درد ميکنيم در واقع دو درد وجود دارد: يک دردِ سريع و يک درد که تا حدي کندتر و تدريجي است. وقتي اين واقعيت را فهميدم، دفعه بعد که دردي را حس کردم توانستم [اين دو نوع درد را] تشخيص دهم. به نظر من پديدارشناسي ايستا نيست: هرچه بيشتر بدانيد، احتمال دارد که چيزهاي بيشتري را در پديدارشناسيتان ببينيد.در مورد پديدارشناسي انبوهي چيزها وجود دارد که برايمان بسيار مبهماست: براي مثال اين مسئله که آيا انديشهها پديدارشناسي دارند يا پديدارشناسي انديشهها چيزي جز پديدارشناسي واژههايي که از سرمان ميگذرند نيست؟ منظور اين است که مطالعه آگاهي، آموختن چيزهايي فني درباره درد يا مغز يا هر چيز ديگر، عملاً آگاهيتان را تغيير ميدهد. پس به من بگوييد که اين همه سال مطالعه در مورد آگاهي چطور شما يا زندگيتان يا تجربهتان را تغيير داده است؟ واي! سوالِ خيلي سختي است. خب، اين باعث شده من موضوع هيجان انگيزي براي تفکر داشته باشم. و بله، آموختن چيزهايي درباره شراب، حال و هوايِ تجربه شراب خوردن را عوض ميکند. بنابراين نميدانم چطور ممکن است آموختن چيزي کليتر کيفيت و حال و هوايِ تجربه هر کاري را تغيير ندهد. اما فکر نميکنم چندان چيزي آموخته باشم که واقعاً پديدارشناسيام را تغيير داده باشد، اگرچه چيزي که در مورد درد گفتم يکي از آنها است اما اين امر به اين خاطر است که ما خيلي کم ميدانيم. شما بين آگاهي پديداري و آگاهي در دسترس تمايز گذاشتيد و فکر کنم همين الان گفتيد که ما چيزي در مورد آگاهي پديداري نياموختهايم. اوه، منظورم اين نبود. اما فکر ميکنم که در مورد توضيح علميِ آگاهيِ پديداري خيلي کم ميدانيم. همه ما در تجربه خود به آگاهي پديداري دسترسي داريم. اما وقتي مسئله آموختن چيزِ خيلي مهمي در مورد سرشتِ آن در ميان باشد، فکر نميکنم چيز چنداني بدانيم. اما بعضيها با شما موافق نيستند، مثلاً پاول چرچلند (Paul Churchland) در مورد رنگ، که بالاخره يکي از عمدهترين موضوعات است، ميگويد وقتي کل فضاي رنگ (colour space) و چگونگي بازنمايي آن را در مغز واقعاً بفهميم، ديگر کار را تمام کردهايم، پديدارشناسي را فهميدهايم. کوين اورگان (Kevin O'Regan) ميگويد اگر نظريه موتورحسي (sensorimotor) را بپذيريد و در مورد نگاشتِ (mapping) بين کنش و ادراک حسي فکر کنيد، ميتوانيد هر چيزي را که در مورد تجربه بايد توضيح داد توضيح دهيد. احتمالاً شما با هر دوي اينها مخالفايد؟ مطمئن نيستم که کوين را درست فهميده باشيد. به نظر من چرچلند فکر ميکند که نگاشتِ فضاي رنگ مسئله مهمي است اما شک دارم که فکر کند اين کار ميتواند همه چيز را به طور کامل توضيح دهد. اگر بخواهم با اصطلاحاتِ چالمرز (Chalmers) مطلب را بگويم، او فکر ميکند که حل انبوهي مسائل ساده به حل يک مسئله دشوار خواهد انجاميد؛ اما گمان نميکنم او فکر کند مسأله دشوار را حل کرده ايم. حال برگرديم به کوين اورگان، به نظر من او واقعگرايِ پديداري (phenomenal realist) نيست؛ از آن کساني نيست که واقعاً به آن نوع آگاهياي که فکر ميکنم چرچلند به آن معتقد است، معتقد باشد. نظريه او در واقع روايتي از يک نظريه رفتارگرا يا کارکردگرا است و به نظر من اين نظريه واقعاً مبتني بر دادهها نيست. معتقدم که او اين نظريه را مدتها قبل از آنکه اصلاً دادهاي وجود داشته باشد داشت. بيشتر دادههايي که او اکنون به آنها متوسل ميشود در آن زمان که او مقاله سال 1992 خود را مينوشت وجود نداشت. او همان موقع هم همين نظرات را داشت؛ مطمئنام که همه عمرش همين نظرات را داشته است. اما ميشد بگوييد که او از نظريهاش براي پيشبيني امور استفاده ميکرده و حالا آن پيشبينيها درست از کار در آمدهاند، اين کاري است که هر دانشمند خوبي بايد بکند. به نظر من ديدگاه او يک ديدگاه پيشين (a priori) است. موقعي که فلسفه ذهن تدريس ميکنم، معمولاً درس را با مسأله طيف وارونه (inverted spectrum) شروع ميکنم. بعضيها مسأله را اينطور مطرح ميکنند که چطور چيزهايي را که شما سبز ميبينيد من قرمز ميبينم و برعکس. به نظرم راهِ تا حدي متفاوت و بهتري براي طرح اين مسأله وجود دارد [و آن اين است]: چيزهايي که هر دو قرمز ميناميم، براي شما طوري به نظر ميرسد که چيزهايي که هر دو سبز ميناميم براي من به نظر ميرسد. من فکر نميکنم که واژههاي قرمز و سبز بايد متناسب با تجربه خاصي باشند چون معتقدم همه ما ممکن است به لحاظ کيفيتِ پديداري تجربياتمان با هم فرق داشته باشيم و اينطور نيست که تجربه فرد خاصي از رنگهاي قرمز يا سبز، تجربه حقيقيِ آن رنگ باشد. بلکه ايده کلي اين است که حتي اگر ما به شيوهاي واحد رفتار کنيم و اذهان ما به شيوه اي واحد سازمان يافته باشند، باز هم کيفيت پديداريِ بنيادينِ تجربه من از يک رنگ ممکن است شبيه تجربه شما از رنگ ديگري باشد. بنابراين من در کلاسهاي مقدماتيام مطلب را به اين صورت بيان ميکنم و معمولاً حدود دو سومِ دانشجويان ميگويند، «اوه بله، ميفهمم راجع به چي حرف ميزنيد» و حتي بعضيها ميگويند، «اوه بله، من از بچگي تو فکر اين قضيه بودم» ـ دختر خودم يکبار وقتي هفت ساله بود گفت «اوه، پس به خاطر همينه که بعضيها بنفش را دوست ندارند، چون آنها وقتي به رنگ بنفش نگاه ميکنند، بنفش را آنطور که من تجربه ميکنم تجربه نميکنند؛ آنها تجربه من [از بنفش] را وقتي به سبز يا رنگ ديگري نگاه ميکنند تجربه ميکنند». اما خب، يک سوم افراد هم ميگويند «نمي دانم راجع به چي حرف ميزنيد» و فکر ميکنم اينها کساني هستند که مثل دنت يا اورگان، به نوعي کارکردگرا يا رفتارگرا هستند، اينها کساني هستند که به دليلي پديدارشناسي و مسائل دشواري را که از آن برمي خيزد درک نميکنند. آيا منظورتان اين است که اينها به لحاظ فکري مسأله کيفيت پديداري را درک نميکنند يا ميخواهيد بگوييد تجربه اين افراد چنان متفاوت است که نميتوانند اين مسأله را درک کنند؟ واقعاً توضيحش را نميدانم اما فکر ميکنم مطالعه آن جالب باشد. يک بار راجر شپارد (Roger Shepard) به من گفت که اين وضعيت احتمالاً معلول نوعي نقص در صور ذهني و تخيل است- فکر ميکنم اين چيزي است که ميشود آن را به طور تجربي بررسي کرد. ميتوانيد کساني را که با اين مباحث آشنا نيستند انتخاب کنيد و از آنها سوالاتِ مختلفي، شبيه سوالاتي که در آزمون طيف (spectrum test) پرسيده ميشود، بپرسيد و سعي کنيد بفهميد چه چيز با اين مسأله [يعني درک کردن يا نکردن پديدارشناسي] در ارتباط است. فکر نکنم قبلاً کسي اين کار را کرده باشد، اما تعجب نميکنم اگر تفاوتي باشد بين صور ذهني و تخيلِ افرادي که واکنششان [در مقابل اين پرسشها] اين است که فکر ميکنند در اين ميان مسألهاي مربوط به پديدارشناسي وجود دارد و افرادي که فکر نميکنند چنين مسأله اي وجود داشته باشد. انگار داريد به اين تصور ميرسيد که بعضي از آنها زامبي (zombie) هستند. دنت اغلب ميگويد که مردم ميگويند شايد او زامبي باشد اما من نميدانم. نميگويم که آنها فاقد پديدارشناسي هستند، ميگويم نوعي اشکال در دسترسي به آن وجود دارد، نوعي اشکال که مانع از درک پديدارشناسي ميشود. فرضيه مورد علاقه من در اين مورد شايد اين باشد که بعضي مؤلفههاي صورِ ذهني و تخيل اين افراد نقص دارد، اگرچه هرگز سعي نکردهام فرضيهام را امتحان کنم. فکر ميکنيد ممکن است زامبيهايي که فلاسفه از آنها حرف ميزنند وجود داشته باشند؟ خب، دو نوع زامبيِ فلسفي وجود دارد و تمايز گذاردن بين اين دو خيلي مهم است. اوه نميدانستم، لطفاً در مورد اين تمايز توضيح دهيد بسيار خب، من با آن زامبياي شروع ميکنم که شهودي ترين است و آن شخصي است که به لحاظ کارکردي شبيه ما است اما به لحاظ فيزيکي چنان متفاوت است که فاقد مبناي فيزيکيِ پديدارشناسي است. مثلاً اگر ميتوانستيد از تراشههاي سيليکوني يک آدم بسازيد... يا از قوطيهاي آبجو؟ مثلِ [زامبيِ ساخته شده از] قوطيهاي آبجو در مثال سرل (Searle)، يا اگر بخواهم از موردي در مقاله سال 1978ام استفاده کنم، مثل مغز چيني (China Brain). مغز چيني در واقع محرکِ اتاقِ چيني است که جان سرل بعداً مطرح کرد. او به من گفت که وقتي اولين بار مقاله اتاق چينياش را ارائه ميکرد، مقاله من را خوانده بوده. درباره مغز چيني توضيح دهيد. بسيار خب، ايده مغز چيني اين است که شما ميتوانيد گروهي از مردم را جمع کنيد و به آنها امکان دهيد با ماهواره يا تلفن همراه با هم در ارتباط باشند، به طوري که هر يک از آنها در عمل شبيه يک نورون عمل کنند. آنها از طريق وسايل الکترونيکي با هم رابطه دارند، به همان شيوهاي که نورونهاي مغز از طريق وسايل الکترونيکي با هم رابطه دارند. اسمش را مغز چيني گذاشتم چون فکر کردم که در چين يک ميليارد آدم وجود دارد- البته به تعداد نورونهايي که در مغز وجود دارد نميرسد اما به آن نزديک است. آنها با هم بدني را کنترل ميکنند، همه اين آدمها با هم مغز اين بدن هستند، مغز اين ربات. به اين ترتيب ايده اين است که اين ربات، به علاوهي مغزش، ممکن است به لحاظ کارکردي معادل يک انسان باشد، به اين معنا که [در مغز اين ربات] حالتهايي متناظر [با مغز انسان] وجود دارد که با يکديگر به شيوهاي متناظر [با شيوه حالتهاي مغز انسان] ارتباط و همکاري دارند. مسأله اين است که آيا اين ربات پديدارشناسي دارد؟ شايد پديدارشناسياي در کار نباشد، شايد در اين مغز کسي وجود نداشته باشد. شما اينطور فکر ميکنيد؟ نمي گويم که ميدانم، چون واضح است که نميدانم. اين چيزي است که نياز به پژوهشهاي علمي دارد. اما اگر به يک نظريه عصبشناسانه (Neurological) در باب آگاهي معتقد باشيد، آنگاه شک خواهيد داشت که اين چيز که به لحاظ عصبشناسانه کاملاً با ما فرق دارد، و به شدت هم فرق دارد، واجدِ پديدارشناسي باشد. فکر ميکنم تنها يک کارکردگرا يا رفتارگرا، مثلاً کسي مثل دنت، ميتواند مطمئن باشد که اين چيز واجدِ پديدارشناسي است. بنابراين اين چيز نوعي زامبي است، زامبياي که به لحاظ فيزيکي کاملاً با ما متفاوت است، اگرچه به لحاظ کارکردي شبيه است چون مجموعه اي از حالتهاي متناظر [با حالتهاي مغز ما] دارد که به شيوه اي مشابهِ [حالتهاي مغز ما] برهمکنش دارند و رفتاري مشابه [با رفتار ما] توليد ميکند. هدف از مطرح کردن مغز چيني چيست؛ آيا ميخواهيد کارکردگرايي را رد کنيد؟ بله، ميکوشم کارکردگرايي را رد کنم. هدف همين است. خب، ميرسيم به نوع دومِ زامبي. نوع دوم زامبي موجودي است که به لحاظ فيزيکي دقيقاً شبيه ما است. اين زامبيِ چالمرز است. پس وقتي او ميگويد باور دارد که زامبيها تصورپذير و بنابراين ممکن هستند، از اين نوع زامبي حرف ميزند. به نظر من هر کس که مبناي زيستشناسانه آگاهي را جدي بگيرد، به اين نوع زامبي اعتقادي نخواهد داشت. من به امکان اين زامبي معتقد نيستم، باور من اين است که فيزيولوژي مغزِ نوع بشر پديدارشناسي ما را تعيين ميکند پس امکان ندارد چنان موجودي وجود داشته باشد؛ موجودي که به لحاظ فيزيکي دقيقاً مثل ما است، حتي هر سلولِ مغزش مثل ما است، اما کسي در آن نيست، پديدارشناسياي ندارد. به چنين زامبياي باور ندارم اما به زامبيِ کارکردي (functional zombie) باور دارم. آيا معتقديد که اراده آزاد داريد؟ بله. خب، شايد بايد بگويم بله و خير، چون فکر ميکنم اراده آزاد را در خيلي از موارد طوري ميفهمند که نوعي سردرگمي است. در مورد پديدارشناسي من کاملاً با دنت فرق دارم اما در مورد اراده آزاد تقريباً همان ديدگاه او را دارم. مشکلِ اراده آزاد اين است که با جبرگرايي (determinism) هم سازگار است هم ناسازگار و در عين حال هم با جبرگرايي ناسازگار است هم با ناجبرگرايي (indeterminism). با جبرگرايي ناسازگار است به همان دلايل آشنا؛ با ناجبرگرايي ناسازگار است زيرا تصادف (chance) به تنهايي باعث آزادي ما نيست: اگر همه افعال ما به تصادف رخ ميداد ديگر آزاد نميبوديم. پس چرا نميگوييد که اراده آزاد توهم است يا وجود ندارد؛ چرا با دنت موافقايد و ميگوييد وجود دارد؟ خودم فکر نميکنم که اين مسأله آنقدرها و آنطور که شما ميگوييد مهم باشد: ميتوانيد بگوييد [مفهومِ] اراده آزاد يک سردرگمي است و دلايل خوبي براي اين ادعا وجود دارد، همچنين ميتوانيد بگوييد «خب، واقعاً منظورمان از اراده آزاد چيست؟ خب، منظورمان اين است که من در زنجير نيستم، کسي اسلحهاي را به سويم نشانه نرفته، ميتوانستم کاري متفاوت [با اين کار] بکنم». اين نوعي فهم انقباضي (deflationary understanding) از اراده آزاد است. يک برداشت متورم (inflated conception) از اراده آزاد داريم و يک برداشت انقباضي. برداشتِ متورم يک سردرگمي است. اين برداشت مدعي است که من به نوعي صاحب اختيارِ افعال خود هستم، آن هم به شيوهاي که علم نميتواند توضيح دهد. اما اگر روايت انقباضيِ اراده آزاد را در نظر بگيريم که تنها مدعي است من ميتوانستم کاري متفاوت بکنم، آنگاه بله، اراده آزاد وجود دارد و با جبرگرايي سازگار است. چيزي که الان گفتيد در زندگي خودتان، وقتي بايد تصميمي بگيريد، چطور خودش را نشان ميدهد؟ تصميماتي مثل اينکه بعد از اين گفتگو براي شام کجا ميخواهيد برويد يا تصميم در اين مورد که آيا به من بگوييد که گفتگو را متوقف کنم تا چيزي بنوشيد. آيا احساس ميکنيد که يک ند بلاک کوچک جايي درونتان هست که مسئول اين تصميمگيري است و ميتوانست کار ديگري بکند؟ نه، نه! فکر ميکنم من ميتوانستم کار ديگري بکنم، اما فکر نميکنم که آدمک (homunculus) کوچکي در درون باشد. پس اين چه کسي است که ميتوانست کار ديگري بکند؟ من، من، اين شخص منم، منم که ميتوانم کار ديگري بکنم. و اين من کسيت يا چيست؟ نوعي مجموعه حالات است، مجموعهاي سازمانيافته از حالات و مباني آنها است که با هم برهمکنش و ارتباط متقابل دارند. اين «شما»، اين مجموعه سازمانيافته ـ آيا ميگوييد اين «شما» کسي است که تجربه و احساس ميکند، کسي است که تجربياتاش واجد کيفيت پديداري است؟ مي دانيد، بخشي از ديدگاهِ من اين است که ممکن است حالاتِ پديدارياي در ما وجود داشته باشند که جزئي از ما نيستند،[يعني] چندان با ساير حالات يکپارچه نشدهاند که بتوان آنها را حالتي از خود (a state of the self) دانست. اين موضعي است که در آن با خيليهاي ديگر که در مورد اين مسأله فکر ميکنند تفاوت دارد. آه، درست. پس بگذاريد اين موضوع را روشن و واضح بفهمم. پديده رانندگي ناآگاهانه را در نظر بگيريد: شما مشغول رانندگي هستيد و در عين حال با من هم گپ ميزنيد و گفتگوي ما چنان جذاب است که وقتي به پارکينگ ميرسيد و درِ خودرو را باز ميکنيد، ده دقيقه آخر رانندگي را اصلاً به ياد نميآوريد. واضح است که بدن شما داشته دنده را عوض ميکرده و کارهايي از اين دست ـ ند، آيا ميخواهيد بگوييد حالات آگاهانهاي بوده که در رانندگي دخالت داشته، اما اين حالات بخشي از شما نبوده؟ خب، در يک بررسي آزمايشي با استفاده از شبيهسازِ رانندگي، کاري ميکردند که فرد ماتش ببرد و حواسش به اطراف نباشد، بعد از او ميپرسيدند که «الان داري چه چيزي را تجربه ميکني؟» و افراد هميشه ده ثانيه آخر يا چيزي در اين حدود را گزارش ميکردند. بنابراين فکر ميکنم در چنين مواردي پنجره دسترسي به حافظه متحرک و متغير است. اما فکر نميکنم که اين موردي باشد که در آن داريد چيزي را تجربه ميکنيد اما اين تجربيات متعلق به شما نيستند. شايد بيماري نابوديِ [بينايي] (visual]extinction]) چنين موردي باشد. نابودي بينايي يک پديده آسيبِ مغزي است که افراد مبتلا به آن، در ديدن چيزي که در يک طرفِ فضا، معمولاً سمت راست، است مشکلي ندارند اما اگر چيز ديگري در طرف چپ باشد، آنها تنها همان چيزي را که سمت راست قرار دارد ميبينند. با اين حال، همانطور که گرنت ريس (Geraint Rees) نشان داده است، آن منطقه پردازش چهره (face-processing area) در مغز که متناظر با شيء سمت چپ است، به اندازه وقتي که آنها واقعاً آن را ببينند فعال است. بنابراين در اين مورد خواهيد گفت که يک تجربه آگاهانه وجود داشته اما اين تجربه با ند (Ned) مرتبط نبوده؟ بله. اين واقعاً بهترين موردي است که سراغ دارم، زيرا تنها موردي است که ميدانم در آن، فعاليت منطقه تشخيص چهره به قدرتِ وقتي است که فرد شيء را ميبيند. براي مثال دادههايي که درمورد رقابتِ ديدِ دوچشم (binocular rivalry) به دست آمد نشان داد که تغييرات در منطقه دوکي شکلِ تشخيص چهره (fusiform face area) در بيشتر شرايط متناظر با وقتي است که افراد ميگويند دارند چيزي را به عنوان يک چهره ادارک ميکنند . اما در موردِ نابودي بينايي، وقتي ميگوييد چيزي را نميبينيد فعاليت منطقه تشخيص چهره درست به قوّتِ وقتي است که ميگوييد آن را ميبينيد. فکر ميکنم اين امر دليلي قوي است براي اين باور که در آن مغز، پديدارشناسي چهره وجود دارد، اما با ساير بخشهاي فرد يکپارچه نشده است. اما آيا گسترش منطقيِ آنچه گفتيد چيزي شبيه اين نميشود: من و شما اينجا در اين اتاق نشستهايم و گپ ميزنيم، در اين لحظه بيشتر توجه شما معطوف به گوش دادن به سؤال من است؛ اما ميدانيم که مغز شما از جهات گوناگون فعال است ـ به طور سرسري چيزهاي اطرافتان را ميبينيد، صداها را ميشنويد، آمادهايد که اگر اتفاقي رخ دهد واکنش نشان دهيد... آيا ميخواهيد بگوييد تجربياتِ پديدارياي از اين دست که همواره در جرياناند اما با شما ارتباطي ندارند، وجود دارند؟ خب، بسياري از اين چيزها که در جريان هستند، در عمل منطقه تشخيص چهره را فعال نميکنند. خب، اين منطقه چه چيز خاصي دارد؟ آيا ادعا ميکنيد که همبستههاي عصبيِ (neural correlates) [آگاهي پديداري] بايد فعال شدنِ بخش خاصي از مغز باشند؟ آخر چرا بايد فعال شدنِ زيرمجموعه خاصي از نورون هاي مغز، در مقابل باقي مغز، منجر به يک تجربه شود ـ نميدانم شما چه واژه اي را برايش به کار ميبريد ـ يک تجربه خاص را توليد کند، پديد آورد، همراه با آن باشد، در ارتباط متقابل با آن باشد؟ من نميگويم پديد آورد ـ ميگويم تعيين کند. بسيار خب... آخر چرا بايد اين زيرمجموعه از نورونها تجربهاي را تعيين کند در حالي که ساير نورونها چنين نميکنند؟ خب، اين همان شکاف توضيحي است. پس شما به همين راضي هستيد که بگوييد «نمي دانم». اصلاً چرا حالتِ کل مغز چيزي را، پديدارشناسي اي را معين ميکند؟فکر ميکنم اين يک معماي بنيادين باشد. خيليها فکر ميکنند اين معمايي است که هرگز حل نخواهد شد؛ دسته اي ديگر مثل کوين اورگان فکر ميکنند که اين معمايي است که بايد با خلاصي از شرِِّ پديدارشناسي حلاش کنيم: او فکر ميکند اين معما آنقدر بد است که تنها اگر پديدارشناسي را با نوعي تحليلِ کارکردگرايانه حذف کنيم ميتوانيم با آن کنار بياييم. به نظرم اين ديدگاه کوتهبينانه است. معماهاي بسياري در تاريخ علم وجود داشته ـ که به بدي همين معما بوده اند ـ چون بالاخره پديدارشناسي دشوارترين مسأله است ـ و اين ميتواند مفيد باشد که به عقب برگرديم و تاريخِ فهم مردم از انديشه (thought) را بررسي کنيم. زماني در قرن نوزدهم، مردم از مسأله مشابهي درباره انديشه به شدّت سردرگم بودند: چطور نوعي از فعاليتها در مغز ميتواند انديشيدن را تعين بخشد يا بنا بگذارد ـ فکر ميکنم ما اکنون کمي جلوتر رفتهايم. يکي از پيشرفتهايمان اين بود که فهميديم در مورد انديشه، نبايد مغز را دقيقاً از نظرِ فعاليت نورونها در نظر بگيريم بلکه بايد به شيوه اي محاسباتي (computationally) در مورد آن فکر کنيم. در نتيجه اکنون در مورد اينکه ساز و کار احتماليِ انديشه چيست، ايدههاي بيشتري داريم، و فکر ميکنيم که رهيافت محاسباتي احتمالاٌ رهيافت درستي باشد و در نتيجه مردم ديگر آنقدرها نسبت به آن [ يعني انديشه] سردرگم نيستند. اما اکنون ما نسبت به پديدارشناسي همانقدر يا حتي بيشتر از آن سردرگم هستيم. فکر ميکنم هنوز خيلي زود است که سپر بياندازيم و اعلام شکست کنيم. اما در مورد انديشه، بخشي از پيشرفت به اين خاطر بود که ماشينهايي ساختيم که ميتوانستند کارهايي بکنند که تا قبل از آن فکر ميکرديم مستلزم نوعي جادويي از انديشيدن هستند، کارهايي مثل شطرنج بازي کردن يا حل کردن مسأله يا کنترل کردنِ چيزها. اما در مورد کيفيت پديداري مسأله اين است که اگر چنان موجودي بسازيم نخواهيم دانست که آيا تجربياتي خواهد داشت يا نه، بنابراين تفاوت بزرگي وجود دارد. بله، تفاوت عظيمي وجود دارد و فکر ميکنم به همين دليل است که رهيافتِ ماشين محور وقتي به پديدارشناسي ميرسد مأيوس ميشود. اما آيا شما فکر ميکنيد که اين مقايسه [بين انديشه و پديدارشناسي] هنوز معتبر است، به اين معنا که انديشه که زماني مسأله اي لاينحل مينمود اکنون حل شده است [ و پديدارشناسي هم در آينده حل خواهد شد]. بله، اما نکته اين مقايسه فقط اين نيست که مسائل لاينحل حل شده اند، بلکه دو ويژگي ديگر هم در اين مقايسه وجود دارد: اول اينکه ما نميفهميديم که مبناي يک پديده ذهني چطور ميتواند مبناي آن پديده ذهني باشد. و دومين ويژگي که حتي شايد مهمتر هم باشد اين است که معلوم شد داشتيم به جاي نادرستي نگاه ميکرديم زيرا مفاهيم محاسباتيِ لازم براي فهم ساز و کارِ انديشه را در اختيار نداشتيم. فکر ميکنم وضعيتي که در آن قرار داريم کمي شبيه به آن چيزي است که تام نيگل (Tom Nagel) سالها پيش شرح داد، در مقاله معروفاش در باب آگاهي به نام «خفاش بودن چطور احوالي است؟». او از تمثيل يک غارنشين استفاده کرد: به غارنشين ميگوييد که ماده انرژي است، اما او مفاهيم لازم را براي فهم اين جمله در اختيار ندارد؛ من هم فکر ميکنم که ما مفاهيم لازم را براي فهم اينکه چطور ميتوان مسأله ذهن - بدن را حل کرد در اختيار نداريم. اما همچنين فکر ميکنم اينها مفاهيمي هستند که انتظارِ در اختيار داشتنشان را نداشتيم و ممکن است در آينده وقتي علوم عصبي بيش تر پيش رفتند به آنها دست پيدا کنيم. برايم تعريف کنيد که اولين بار چطور وارد اين موضوعات شديد؟ فکر کنم به خاطر طيف وارونه بود. وقتي دانشجوي کارشناسي بودم. اين اولين موضوعي بود که مرا درگير کرد ـ يادم نميآيد که اولين بار خودم به فکر آن افتادم يا کسي راجع به آن با من حرف زد يا چه شد. آن زمان سرِ کلاس فلسفه ذهنِ هيلاري پاتنم (Hilary Putnam) ميرفتم و ممکن است او به اين مسأله اشاره کرده باشد. به هر حال طيف وارونه مجذوبم کرد و از آن زمان تا به حال مجذوبِ آن باقي ماندهام اما در واقع تنها از ده سال پيش است که به علمِ اين مسأله هم علاقه پيدا کردهام. شما در مباحثاتِ مربوط به آگاهي مشارکتهاي متعددي داشتهايد. آيا در ميان آنها چيزي به طور شخصي مورد علاقه شما بوده يا چيزي بوده که احساس کنيد از همه ارزشمندتر است؟ احتمالاً مغز چيني يک از آنها است. اين همان ملت چين (Chinese nation) است؟ ملت چين، بله. شما به ديدگاههاي دَن دنت اشاره کرديد؛ من خيلي بيش از شما مجذوب اين هستم که او تماشاخانه دکارتي (Cartesian Theatre) را ويران کرد و مجذوبِ تحليل او از ماترياليسم دکارتي... اما کسي به ماترياليسم دکارتي اعتقاد ندارد، يعني به اين تصور که مکاني در مغز هست که آگاهي در آنجا رخ ميدهد . ماترياليسم دکارتي وقتي او به آن حمله کرد يک حريفِ پوشالي بود و هنوز هم يک حريف پوشالي است. شايد مردم باور نداشته باشند که همه آگاهي در جايي از مغز جمع ميشود، اما خيليها درباره چيزهايي که به آگاهي وارد و از آگاهي خارج ميشوند حرف ميزنند. انگار که آگاهي يک مکان است؛ انگار بعضي اطلاعاتِ مغز «در آگاهي» قرار دارد. من هم همينطور حرف ميزنم اما منظورم اين است که ممکن است اطلاعاتي باشند که پديداري هستند و اينکه همين اطلاعات ممکن است به صورتي غيرپديداري در مغز حاضر باشند. فکر ميکنم دنت اين ديدگاه را ماترياليسم دکارتي بنامد، شما اينطور فکر نميکنيد؟ بسيار خب، اگر اين ماترياليسم دکارتي است، پس من ماترياليست دکارتي هستم، اما او ماترياليسم دکارتي را بر حسب يک مکان تعريف ميکند. فکر ميکنم او بايد در مورد روايتي کارکردي شده (functionalized) از ماترياليسم دکارتي حرف ميزد، يعني اين ايده که يک محلِ کارکردي (functional place)، يک سيستم، نوعي سيستم آگاهي وجود دارد. اما دنت ديگر به روايت کارکردي معتقد نيست، همينطور به روايت ساده اي که بيشتر مردم به آن معتقدند: بيشتر مردم معتقدند که ميتوانيم همبستههاي عصبيِ آگاهي را بيابيم، يعني آن چيز يا آن مکان يا آن سيستم يا آن ساختارِ يکپارچه شده نورونها که متناظر با آن چيزي است که در آگاهي هست. اما من ميگويم و فکر ميکنم او هم همين را بگويد که چيزي به عنوان بودن «در آگاهي» وجود ندارد. اين به اين خاطر است که آگاهي از استعاره مکان گرانبار شده است. من به استعاره مکان باور ندارم اما معتقدم که چيزي به عنوانِ کيفيت پديداري وجود دارد و اين ميتواند به لحاظ پديداري پيدا شود و از ميان برود. پس من به استعاره مکان علاقهاي ندارم. اما ميدانيد، اگر کسي مخالف ديدگاه دنت باشد آن کس منم.
ارسال مطلب بوسیله ایمیل
چاپ خبر