خانه
شماره جاری
آرشیو
گفتگو با جاناتان لُو
شوق فلسفه ورزي
ديويد موزلي - ترجمه ابوتراب يغمايي
صفحه 9
مصاحبه پيش رو ترجمه مصاحبهاي است که ديويد موزلي1 از دانشگاه ليدز با جاناتان لُو،2 استاد فلسفه دانشگاه "دورهام" انجام داده است. متن گفتگو در شماره اول از مجلد پنجم مجله ديسکورز3 در سال 2005 منتشر شد. لُو در اين گفتگو از معني و مفهوم دانشگاه، رابطه فلسفه با ساير رشتههاي دانشگاهي و نقش آن در جامعه، رابطه ميان تدريس و تحقيق، نحوه فلسفه ورزيدن و شيوه پرداختن درست به فلسفه سخن ميگويد. نکاتي که ميتواند هم براي دانشجويان مفيد باشد هم براي اساتيد و دست اندرکاران محيطهاي دانشگاهي. لُو صاحب تأليفات فراواني در فلسفه است که ميتوان از ميان آنها به کتابهاي لاک در باب فهم بشر4، امکان متافيزيک: جوهر، اينهماني و زمان5 و هستيشناسي چهارگانه: مبنايي متافيزيکي براي علم طبيعي6 اشاره کرد. اگر اجازه دهيد در مورد تجربه شما بهعنوان استاد فلسفه چند سؤال بپرسم. آموزش فلسفه را چگونه ميبينيد؟ آموزش فلسفه چه تأثيري بر شما داشته است؟ متشکر ميشوم اگر از سرگذشتتان بهعنوان استاد فلسفه شروع کنيد. چگونه به وادي فلسفه قدم نهاديد، کجا آن را آموختيد و ... ميشود گفت که من به صورت مستقيم به فلسفه وارد نشدم. هنگاميکه به عنوان دانشجوي ليسانس وارد کيمبريج شدم، علوم طبيعي ميخواندم. اما در سال اول بودم که از آن دلسرد شدم و به تاريخ پرداختم. بنابراين اولين مدرک من در تاريخ است. در همين مرحله بود که در حين مطالعه تاريخ به تاريخ انديشه سياسي علاقهمند گرديدم و هنگاميکه فارغالتحصيل شدم تصميم گرفتم دکتريام را در تاريخ انديشه سياسي بگيرم. اما بيش از آن به فلسفه محض علاقهمند شده بودم. بنابراين براي گرفتم ليسانس فلسفه به آکسفورد آمدم و پس از آن دکتريام را در فلسفه گرفتم. اين داستان فيلسوف شدن من بود. ابتدا به مدت يک سال در دانشگاه ريدينگ7 کار کردم سپس به دانشگاه دورهام آمدم و تا اکنون نيز در دورهام8 هستم. شما در حوزه فلسفه به متافيزيک، لاک و فلسفه ذهن علاقهمنديد. من در مورد اين حوزهها سؤالاتي دارم که دوست دارم از شما بپرسم. در کتاب اخيرتان يعني" امکان متافيزيک"، از موضعي در فلسفه، خصوصاً متافيزيک، دفاع کردهايد که براساس آن هدف متافيزيک تعيين حدود موضوع مورد کاوش و جستجوي حقيقت است. چرا که متافيزيک حدود امکان را به ما ميدهد. اگر اشتباه ميکنم، آن را تصحيح کنيد. نه، درست است. کمي درباره اين موضوع صحبت کنيد و اينکه نقش فلسفه را در محيط دانشگاهي چگونه ارزيابي ميکنيد، چه در رابطه با رشتههاي چندگانه چه در رابطه با رشتههايي که با يکديگر اشتراکهايي دارند. اين تزِ من تا حدودي به ايده اتحّاد يا تقسيمناپذيري حقيقت وابسته است. يعني اينکه تمامي کاوشهاي فکري بشر يا حداقل بسياري از آنها به دنبال حقيقت هستند. هرچند هر کدام به طريق خود، با توجه به روشهاي کاملاً مستقل خود و با در نظر گرفتن محدوديتهاي موضوعهاي مورد مطالعه شان در پي آن هستند. اما با توجه به همه اينها، حقيقت واحد و تقسيمناپذير است. آنچه در يک حوزه صادق است نميتواند با حقيقت يا صدق ديگري در حوزه ديگر در تقابل باشد. بنابراين بخشي از وظيفه فکري ما آشتي دادن شيوههاي رسيدن به حقيقت با يکديگر است. با توجه به اين موضوع فکر ميکنم که فلسفه در مقايسه با ساير رشتهها مسؤوليت بيشتري بر عهده دارد چرا که شامل همه آنها ميشود. تمامي آنها از چشمانداز فلسفي قابل رصد هستند. بنابراين آنچه به من به عنوان يک فيسلوف آگاهي ميبخشد، اين خصلتِ مهمِ در پي حقيقت بودن است که ميان تمامي رشتهها مشترک است. عنصر ديگري که در رابطه با اين موضوع قرار ميگيرد، موضوع امکان است. امروزه اکثر ما تجربهگرا هستيم و مدعي هستيم که معرفت يا بخش عظيمي از آن از طريق تفحّص تجربي و مشاهده قابل حصول است. اما به نظر من مشاهده يا تجربه تنها ميتواند تأييدکننده آنچه حداقل ممکن است، باشد. منظورم اين است که مثلاً شما نميتوانيد يک تناقض را تأييد کنيد يا بر يک عدم انسجام صحّه بگذاريد. بنابراين وظيفه ديگر فلسفه مرزبندي ميان امور ممکن و غير ممکن است. مرزبندي اي که به نوعي پيشفرض تفحّص تجربي است. بنابراين، به اين دو دليل يعني اتحّاد حقيقت و امکان امر تأييد شونده به عنوان پيش شرط تأييد تجربي آن است که فلسفه نقش ميان رشتهاي خاصي بازي ميکند. در نتيجه در رابطه با دانشگاه و ساير نظام هاي آموزشي همواره بُعدي فلسفي براي تمامي رشته ها وجود دارد، خواه به اين بُعد فلسفي آگاهي وجود داشته باشد خواه وجود نداشته باشد. در بسياري از موارد، افراد دخيل در يک رشته قادر هستند اين بعد فلسفي را براي خود شان پررنگ کنند. اما آنچه فلسفه محض را از ساير رشته ها متمايز ميکند اين است که ابعاد فلسفي مختلف را در رشته هاي متفاوت آشتي ميدهد. اين نقشِ اجتنابناپذير فلسفه است که آن را به عنوان ميانجياي بين رشتهاي ميسازد. خصوصاً در درون دانشگاه يعني محلي که تمامي رشته ها وجود دارند، فلسفه در رابطه با سازماندهي و آگاهي بخشيِ فعاليت هاي متفاوت در رشته هاي مختلف، وظيفه خاصي بر عهده دارد و ميتواند ياري رسان باشد. به نظر ميرسد که جان لاک تصور روشني از دانشگاه داشته است. براساس نظر وي، دانشگاه در بستري از عقلانيتِ روشن گرايانه که با مفهومي يگانه از حقيقت همراه است بنا شده است. به نظر شما دانشگاه چگونه چيزيست و چرا مفهوم دانشگاه در عصر پسامدرن مورد چالش قرار گرفته است؟ درست است. به نظر من هم گروهي از انديشمندان مستقل که در پي حقيقت و به دنبال معرفت هستند، آن را حفظ و منتقل ميکنند و ميآموزند تا به نسل بعدي بياموزند، همگي در معني و مفهوم دانشگاه نهفته است. دانشگاه اساساً تشکيلاتي وابسته به مشارکت افراد است. هر چند افراد دانشگاهي هر کدام درگير رشتههاي خاصّ خودشان هستند اما جامعهاي اصولگرا را تشکيل ميدهند که وظايف و تعهدات متقابل را شامل ميشود. اين وظايف و تعهدات هم مربوط به جامعه دانشگاهي است هم به جامعهاي که دانشگاه بخشي از آن است. تعالي، حفظ و انتقال معرفت و آموزش به نسلهاي مختلف همگي از وظايف اصلي هر گونه جامعه متمدني هستند که آن جامعه در قبال آنها مسؤليت دارد. در حال حاضر تجاري شدن و کالاشدگي محيط دانشگاهي و تأکيد بيش از اندازه بر آموزش جهت استخدام در تمامي حرفه ها رو به فزوني است و من از اين بابت نگرانم. قبول دارم که امروزه اين امور محدود هستند ولي بيم آن ميرود که نقش مرکزي و سنتي دانشگاه به عنوان محيطي که معرفت را جمعآوري ميکند، آموزش ميدهد و در قبال جاودانه ساختن معرفت براي استفاده نسلهاي بعدي مسؤوليت دارد، ناديده گرفته شود. بر اين اساس دانشگاه معرفت محور به دانشگاه توليد محور تبديل ميشود. اگر چنين شود آيا انسان نيز معنايي تقليلگرايانه پيدا خواهد کرد؟ يقيناً. اجازه دهيد به نکته بعدي بپردازيم. شما يک شخص را براساس آموزشي که ميبيند چگونه تحليل ميکنيد. آموزش چگونه بر يک فرد تأثير ميگذارد و اصلاً تعريف شخصيت از منظر فلسفي بر نحوه آموزش وي تأثيري خواهد داشت؟ بله، بهنظرم تأثيرگذار است. همان طور که اشاره کرديد ديدگاه من نسبت به شخصيت غير تقليلگرايانه است. يک شخص تنها مجموعهاي از مواد زيست شناسانه و چيزهايي از اين قبيل نيست. شخص موجودي خود- انديش است که قادر به کنش و انديشه معقول ميباشد. جان لاک نيز چنين نظري داشت. اگر چنين تعريفي از شخصيت را بپذيريم، آموزش نقشي انکار ناپذير خواهد داشت. يک فرد براي اينکه صاحب شخصيت شود بايد از طريق فرآيند خاص آموزشي با ساير مردم مشارکت فکري داشته باشد. بنابراين رشد شخصيت وظيفه آموزش است، چه در مقطع پيشدانشگاهي چه در مقطع دانشگاهي. بهنظر من اين معنا از شخصيت، معنايي اخلاقي است. لاک آن را معنايي قانوني9 ميخواند چرا که بر اساس نظر وي شخص موجودي است که ميتواند مسؤليتپذير باشد، مستحقّ جزا و پاداش باشد و از اين قبيل امور. به همين دليل است که آموزش رنگي اخلاقي پيدا ميکند. خصلتي که به نحو مستمر به بعد فکري[آموزش] متصل است و بايد هم در ساختار و نظام دانشگاهي ظهور داشته باشد و هم در فعاليتهاي دانشگاهي. پس از آنکه اشخاص داراي فرديت، مورد توجه واقع شدند، ميتوانيم جوامع متشکل از اشخاص را مورد توجه قرار دهيم و آنها را اشخاص مشارکت طلب برشماريم. دانشگاه نمونهاي از اين شخص مشارکتطلب است. دانشگاه زندگي مدني دارد، کنشهاي مختلف را سبب ميشود، داراي معرفت است؛ هرچند گاهي غيرعقلاني عمل ميکند ولي اساساً موجودي عقلاني است و در نهايت نسبت به افراد درون آن و جامعهاي که در درون آن قرار دارد داراي مسؤليتهاي اخلاقي است. با توجه به اين موضوع، دانشجويي که ميخواهد به وادي فلسفه وارد شود بايد از چه تواناييها، نظرگاه ها و استعدادهايي برخوردار باشد؟ بهنظر هيچگونه معرفتي پيشنياز ورود به فلسفه نيست. دانشجو بايد از نقطهنظري درست يعني يک ذهن باز، اشتياق به شرکت در مباحثات عقلاني و آزادمنشانه و بدون تعصب و داشتن توانايي جهت شنيدن استدلال ساير افراد برخوردار باشد. نبايد اجازه دهد عوامل بيروني مثل ايدههاي شخصي و پيشداوريهايش در پاسخ دادن به استدلال هاي ساير افراد دخيل باشد و اگر هم جوابي دارد آن جواب نقاط مثبت استدلال ساير افراد را مورد توجه قرار دهد. بهنظر من اگر دانشجويي از چنين شايستگي هايي برخوردار باشد، قادر خواهد بود از آموزش فلسفي لذت ببرد. بهنظر شما چيز بهخصوصي در رابطه با فلسفه وجود دارد؟ آيا اين خصوصياتي که شما برشمرديد در مورد آموزش تاريخ يا زبان انگليسي صدق نميکند؟ به نظر من در مورد تمامي رشته ها صدق ميکند، اما تا حدّي. چون همانطور که گفتم تمامي رشته ها از رنگي فلسفي برخوردار هستند. آنچه فلسفه را از ساير رشته ها متمايز ميکند اين است که فلسفه موضوع مورد مطالعه خاص خودش را ندارد. منظورم اين است که امور واقع10 فلسفي اي وجود ندارد که نياز باشد توسط «کارآموزان» و «مبتدي ها» فهيده شود. در فلسفه همه يکسان هستند، از دانشجوي جديدالورود گرفته تا عاليترين اساتيد. در فلسفه اتوريته جايي ندارد. تمامي افرادي که در يک بحث فلسفي وارد ميشوند از وزن يکساني برخوردار هستند. بحث فلسفي براساس نقاط مثبت استدلال هاي شرکتکنندگان پيش ميرود نه اشتهار آنان. حداقل بحث فلسفي بايد چنين باشد. بهدلايلي در عمل چنين نيست ولي نه تنها در مباحثههاي ميان حرفه اي ها بلکه در مباحثه هاي ميان دانشجويان و معلمان نيز بايد چنين باشد. در مورد ساير رشته ها فکر نميکنم چنين چيزي بهصورت کامل صدق کند. چرا که در ساير رشته ها دانش پذيرفته شدهاي وجود دارد که بايد به دانشجو منتقل شود. به عنوان مثال، دانشجوي مبتدي فيزيک نميتواند اصول مکانيک کوانتومي را زير سؤال ببرد. دانشجوي سال اول فيزيک نميتواند چنين کند اما دانشجوي سال اول فلسفه ميتواند آراي عاليترين اساتيد را زير سوال ببرد و اتفاقاً چه بهتر که چنين کند. اگر چنين باشد پس اصل فلسفي اي وجود ندارد؟ درست است. چيزي که در فلسفه وجود دارد، خوب و بد است. تمامي عقايد فلاسفه و هر کسي که ادعايي فلسفي داشته باشد از فضيلت يکساني برخوردار نيست. فلسفه بيش از هر رشته ديگر از تاريخش آگاهي دارد. چنين آگاهي پيوسته و مداومي در فيزيک و رياضيات وجود ندارد. مطالعه کار فلاسفه پيشين، شريان حياتي آموزش فلسفه است. چرا که فلسفه همواره در معرض خطر مدگرايي و پرداختن به امور جاري است و بايد از آن جلوگيري شود. با بازگشت دوباره و دوباره به تاريخ فلسفه مشاهده ميکنيم که مشکلات امروزي در بستر تاريخ سابقه دارد و در برهه هاي زماني مختلف از مناظر متفاوت به آنها نگريسته شده است. اين به ما کمک ميکند تا آنها را در زمان کنوني به صورت عينيتري بنگريم. بنابراين دانشجويان فلسفه در گفتگويي آزاد و هم تراز با استادانشان شرکت ميکنند. آنها از اين طريق چه چيزي کسب ميکنند؟ چگونه رشد ميکنند؟ چگونه تغيير ميکنند؟ چنين تغييري، تا چه اندازه اخلاقي است؟ اين تغيير، تغييري اخلاقي است. حداقل بايد تغييري اخلاق باشد. بهصورت ايدهآل آنچه اتفاق ميافتد اين است که دانشجويان عشق ورزيدن به حقيقت را کسب ميکنند، هر چند چنين تعبيري، تعبيري اغراقآميز جلوه ميکند. بنابراين عشق به صداقت فکري بايد به وجود آيد، شخص بايد عقايدش را از منظري انتقادي ببيند، آنها را مورد چالش قرار دهد، هنگام مواجهه با عقايد ديگران آنها را بر اساس دلايل متعصبانه به سادگي رد يا قبول نکند، همواره آنها را با ديدي نقادانه تحليل کند و آنها را بر اساس نقاط قوتشان مورد توجه قرار دهد. فريب فصاحت و بلاغت زبان را نخورد و اساس آنچه را ادعا و اقامه ميشود درک کند. بهنظر من اگر اشتياق به اين امور بهوجود آيد، از گزند بسياري از دام ها و تله ها که جامعه مدرن آنها را براي ما گسترده است، در امان خواهيم ماند، دام هايي که خود مردم با تعامل با يکديگر آنها را سبب ميشوند. اجازه دهيد به رابطه ميان آموزش و تحقيقات عالي آکادميک بپردازيم. از شما صدها مقاله تحقيقاتي و نقد بسياري از کتابهاي موفق منتشر شده است. حال شما رابطه ميان آموزش و تحقيق را چگونه ميبينيد؟ آموزش و تحقيق، خصوصاً در زندگي اجتماعي، چه نقشي ايفا ميکنند؟ به نظر من رابطه تنگاتنگي ميان تحقيق و آموزش وجود دارد. بسياري از مقالههاي من ناشي از ايدههايي است که در طول آموزش، سخنراني ها و مباحثات گروهي حاصل شدهاند. همچنين بسياري از موضوع هايي که درباره آنها به مباحثه ميپردازم، موضوعاتي هستند که در حين تحقيق بروز کردهاند. بنابراين رابطه ناگسستني اي ميان تحقيق و آموزش وجود دارد. مطمئنم که اگر درس نميدادم، تحقيقات من راه به جايي نميبرد و بالعکس. اما به اين بپردازيم که چگونه تحقيق و آموزش، زندگي اجتماعي را تحت تأثير قرار ميدهند. سؤال سختي است. بايد بگويم که تخصص فلسفي من نتيجه مستقيم عملي دربر ندارد چرا که من در اخلاق و فلسفه سياسي متخصص نيستم، هرچند به هردوي آنها علاقهمندم. بسياري از مردم فکر ميکنند که متافيزيکدانان برج عاج نشيناند. به نظر من چنين چيزي درست نيست چرا که متافيزيک در رابطه با طبيعت و هدايت زندگي اجتماعي نتايج زيادي دارد. اما بايد اين را نيز خاطر نشان ساخت که متافيزيک امري سهلالوصول نيست که بتوان آن را توسط راديو و تلويزيون آموزش داد. بنابراين به نظر ميرسد که متافيزيک بتواند از طريق فرآيند آگاهيسازي، آموزش، قرار دادن مردم در فضايي که متخصصان و علاقهمندان به متافيزيک وجود دارد، همچنين کساني که ميتوانند متافيزيک را بر زندگي اجتماعي شان و تعامل با ساير مردم اعمال کنند، بر زندگي اجتماعي تأثير داشته باشد. اجازه دهيد برگرديم به تجربه گذشته شما. بهنظر شما آموزش چه تحولي کرده است؟ سؤال سختي است. جور ديگري آن را مطرح ميکنم. آموزش عالي از بسياري جهات تحول داشته و سياست آموزش عالي نيز تغيير کرده است. اما آنچه مورد نظر من است اين است که در طي دوراني که شما به امر آموزش پرداختهايد، چه تحولاتي رخ دادهاند؟ من که نحوه تدريسم را تغيير ندادهام...در واقع من اصلاً فکر ميکنم که صحبت از آموزش فلسفه بحث درستي نباشد. فلسفه تنها ميتواند شکوفا شود11 . شما ميتوانيد مردم را چنان شکوفا کنيد که فلسفي فکر کنند يا اينکه فيلسوف شوند و از طريق مثال ميتوانيد چنين کاري را انجام دهيد. به همين دليل است که از روي دست نوشته سخنراني نميکنم. چرا که معتقدم آنچه بايد به نمايش درآيد، نحوه انديشيدن شخص در رابطه با مسأله اي فلسفي است که نو به نو تراوش ميکند. شما در هنگام سخنراني همواره بايد اين آمادگي را داشته باشيد که به نتيجهاي متفاوت از آنچه در سخنراني پيشين به آن رسيدهايد، دست پيدا کنيد. اين نحوه تدريس من است که تا کنون در سخنراني ها و آموزش هاي گروهي داشتهام. تا آنجا که ممکن است سعي ميکنم بدون برنامه حرف بزنم. مرگ فلسفه روزي است که شما سعي کنيد مباحث فلسفي را به مجموعهاي از فرمول ها کاهش دهيد. جامعه امروزين، جامعهاي است که کيفيت در آن بايد تضمين شده باشد و اين خصلت اجازه نميدهد که مانند گذشته چنين نحوه تدريسي به آساني پيش برود. خوشبختانه من چنين تدريس کردهام چرا که من همواره از تضمين کيفيت تبرّي جستهام. اما نسبت به نسل جوان آينده از فلاسفه بيمناکم. آنها بايد براي ترفيعشان موانع اداري را يکي پس از ديگري طي کنند و اين باعث ميشود که چنين نحوه تدريسي را به آساني در پيش نگيرند. با همه اينها به نظر من اساس فلسفه هماني است که در قديم انجام شده است و آن انديشه بدون برنامه و خود به خودي است. به همين دليل شيوه اصلي تدريسم را تغيير ندادهام. يکي از چيزيهايي که قطعاً تغيير کرده است، تغيير تعداد کل دانشجوياني است که من بايد با آنها در تماس باشم و اين باعث شده زمان کمتري را با آنها سپري کنم. بهعنوان مثال 20 سال قبل تمامي دانشجويان دوره کارشناسي را ميشناختم در حاليکه امروزه چنين نيست. شايد بتوان گفت تعداد دانشجويان دکتريام در حال حاضر از تعداد کل دانشجويان سال سوم دوره کارشناسي که 20 يا 30 سال قبل داشتم، بيشتر است. امور، ديگر معطوف به اشخاص نيست و اين جاي تأسف دارد. دانشجويان زمان کمتري را به صورت فردي با من در تماساند و من تعداد کمتري از آنها را به صورت جداگانه ميشناسم. اين هم بهضرر من است هم به ضرر آنها. من به اين نظر که فلسفه آموخته نميشود بلکه شکوفا ميشود علاقهمند شدم. ميتوانيد بيشتر درباره آن توضيح دهيد؟ حتماً. نکته اين جاست که در فلسفه نه اتوريتهها جايي دارند، نه پاسخ هايي که فينفسه «درست» باشند. تنها چيزهايي که وجود دارند پرسش هاي جاوداني است که شايستگي پيگيري را دارند، البته اگر افراد به آنها علاقهمند باشند. تنها مانعي که سبب ميشود شما سؤالي را پيگيري نکنيد ميتواند اين باشد که شما به آن علاقهمند نباشيد. البته اين براي بشريت ميتواند مفيد باشد که برخي اشخاص به پرسش هاي فلسفي علاقهمند باشند و اين چيزي است که فلاسفه سعي در شکوفا کردنش ميکنند يعني علاقهمند کردن مردم به پرسش هاي فلسفي. اما اشخاص علاقهمند ميشوند که پرسش هاي فلسفي را خودشان پاسخ دهند نه اينکه تنها پاسخ ديگران را به آن پرسش ها بشنوند. مردم مشتاقاند که براي خودشان فکر کنند. آنچه بايد شکوفا شود اين است و اينکه به مردم بفهمانيد چقدر و چگونه پيگيريِ پرسش هاي فلسفي، آن هم براي خودشان اشتياقآور است. شما تعدادي کتاب به منظور تدريس يعني براي دانشجويان يا کلاً براي قشر دانشجو، نوشتهايد (که شامل مقدمهاي بر متافيزيک، دو کتاب درباب لاک و مقدمهاي بر فلسفه ذهن است). اگر ممکن است کمي درباره آنها توضيح دهيد. چگونه به چيزي که ميتواند براي مخاطب دانشجو مفيد باشد، پي برديد؟ تمامي کتاب هايي که نوشتهام نتيجه دوران تدريس يا سخنراني هايي است که داشتهام. خصوصاً دو کتاب متافيزيک و فلسفه ذهني که نوشتم تقريباً برآيند همان درس هايي است که ارائه کردم. بنابراين در اين مورد مديون دانشجويانم هستم. چرا که بسياري از شيوههاي پرداختن به موضوع و همچنين موضوع هاي مورد علاقه دانشجويان از طريق تبادل افکار با آنان حاصل شدند. از طرف ديگر همانطور که قبلاً نيز اشاره شد آنچه در هنگام سخنراني و تدريس اهميت دارد اين است که بدون برنامه و خود به خود فکر کنيد و آن را ارائه کنيد و بعد هم به دانشجويان بگوييد «اگر ميخواهيد آراي رسمي مرا در مورد موضوع هاي الف، ب و ج بدانيد به اين کتاب ها مراجعه کنيد». من همانند راسل دائماً نظراتم را تغيير ميدهم. چرا که انسان اشتباه ميکند و همينکه فهميد آنها اشتباه هستند، آنها را تغيير ميدهد. به همين دليل است که هيچگاه سعي نميکنم دوره هاي درسيام خشک و بي روح باشد. معمولاً تعداد زيادي دست نوشته آماده ميکنم اما هيچگاه تعيين نميکنم که کدامشان را در طي سخنراني ارائه کنم. به نظر من سخنراني بايد زنده و خود به خودي باشد. در طي سخنراني همواره اين خطر وجود دارد که همانند يک احمق جلوه کنيد چرا که همواره ممکن است به چيزهاي اشتباه برسيد يا اينکه چيز جديدي کشف کنيد. اينها مواردي هستند که براي من پيش آمدهاند. در برخي مواقع در هنگام سخنراني به امور بنياديني ميرسم که قبلاً درباره شان فکر نکرده بودم. يا برخي دانشجويان پرسش ها يا پيشنهاداتي را مطرح ميکنند که آنها را در خاطر نداشتهام. اين روش تدريس بسيار جذاب تر از آن است که تمرين برنامه ريزي شده در دست داشته باشيم و آن را پيش ببريم. اميدوارم که چنين روش تدريسي خصوصاً در فلسفه اجرا شود و فلاسفه جوان آنقدر اسير تضمين کيفيت نشوند که چنين طريق آموزشي را ناديده بگيرند. به نظرم ناديده گرفتن آن خسارات فراواني در پي خواهد داشت. به نظر چنين روش تدريسي اعتماد به نفس فراواني ميطلبد. اينکه شما همواره خود را در معرض خطا و اشتباه قرار دهيد. در اين زمينه براي استادان تازهکار توصيهاي داريد؟ بله، امر دشواري است و تنها چيزي که ميتوانم بگويم اين است که نگران چيزي نباشند. به نظر من زماني دانشجويان شناخت پيدا ميکنند که استادانشان اشتباه ميکنند. به اين نيز باور دارم که دانشجويان قدر آن را ميدانند و براي آنها بسيار بهتر است از آنکه برايشان چيزي را عرضه کنيد که خودشان ميتوانستند آن را مورد مطالعه قرار دهند. به نظر نميرسد که شما را بابت چنين روش تدريسي مورد انتقاد قرار دهند و ملايمت به خرج ندهند. البته پيش از آغاز دوره آموزشي بايد آنها را از چنين روش تدريسي آگاه سازيد. بايد به آنها بگوييد: «اين روشي است که پيش خواهم گرفت. من مواد درسي را طوطيوار براي شما تکرا نميکنم و شما نيز نبايد در مقاله ها و امتحاناتتان آنها را طوطيوار به من تحويل دهيد. خود به خودي و زنده بودن فعاليت فلسفي شاهرگ حياتي آن است. به همين دليل چنين روش تدريسي را برگزيدهام. اگر اشتباهي مرتکب ميشوم آن را خاطر نشان سازيد تا با هم بتوانيم بحث را به پيش ببريم». اگر شما با آنها «رو باز» بازي کنيد و نسبت به آنها و خودتان صادق باشيد، مشکلي پيش نخواهد آمد. فلسفه نيز جريان ها و مُدهاي مخصوص به خود را دارد. به نظر شما در حال حاضر چه عناصري جريان فلسفي را در انگلستان و کلاً جهان، به پيش ميبرد و اينکه چه گرايشهايي در حال حاضر وجود دارد؟ خوب به طريقي همه آنها درخور و به يکديگر مربوطند. به عنوان مثال در حال حاضر بسياري از فلاسفه ذهن هستند که خودشان را فيلسوف ذهن مينامند ولي بيشتر با علوم شناختي و روانشناسي تجربي درگير هستند. به نظر جذاب است اما اين دسته از فلاسفه کمتر با فيلسوفاني که در حوزه متافيزيک و فلسفه زبان مشغول هستند، تماس دارند. بنابراين نسبت به 20 يا 30 سال پيش، حوزهها، بيشتر از يکديگر جدا شدهاند. امروزه متخصصان بسيار بيشتري حضور دارند در حاليکه در گذشته اکثر فلاسفه در يک دانشکده دستي بر روي تمامي حوزهها داشتند. امروزه فلاسفه تنها به حوزه تخصصي خودشان ميپردازند. به نظر من اين چيز خوبي نيست. چرا که همانطور که قبلاً نيز اشاره کردم ماهيت فلسفه عموميت آن است. بنابراين منشعب شدن فلسفه به حوزههاي تخصصي به ضرر فلسفه است. اگر در درون فلسفه نيز انقطاع پيش آيد، حيات آن به خطر ميافتد و اين آزار دهنده است. اما به نظر آنچه مورد نظر شماست و من آن را خوش يمن ميدانم احياي متافيزيک در سال هاي اخير است. به نظر من احياي متافيزيک نيک است نه به آن جهت که به آن علاقهمندم بلکه به جهت اينکه متافيزيک بايد قلب فلسفه باشد و ناگزير چنين است. تبعاً متافيزيک در مرکز حيات فکري نيز قرار دارد. همه امور، بُعدي متافيزيکي دارند بنابراين براي متافيزيک بسيار اهميت دارد که حياتي دوباره بيابد و اکنون نيز اطمينان زيادي براي «نائل شدن» آن وجود دارد. برگرديم به نظر شما درباره فلسفه و نقش آن در دانشگاه. با توجه به صحبتهايي که تا کنون داشتيد، بزرگترين دستآورد شما به عنوان يک پرورشدهنده، نه بهعنوان يک استاد، چيست؟ اميدوارم باعث شکوفا شدن برخي از دانشجويانم که به فلسفه علاقهمند بودهاند، شده باشم. البته ميدانم که برخي دانشجويان گذشتهام فلاسفه حرفهاي شدهاند يا به امور مربوط به فلسفه ميپردازند و اين باعث مباهات من است. اما از آن مهمتر آن است که عشق ورزيدن به فلسفه را ميان افرادي که قصد نداشتند فيلسوف بشوند، تزريق کرده باشم. چنين عشقي سراسر زندگيشان را تحت تأثير قرار خواهد داد، از فرزندانشان گرفته تا دوستانشان. براي فلسفه بسيار اهميت دارد که برج عاج نشين و غير عملي نشود و من همواره بيم آن را داشتهام که کل جامعه باعث شود چنين نشود. همواره بايد چيزي وجود داشته باشد که تمامي افراد به آن علاقهمند باشند و از پرداختن به آن نترسند. اگر کسي بتواند آن را بيشتر نشر دهد که چه بهتر. گسترش دانشگاه ها و افزايش تعداد دانشجوياني را که فلاسفه با آنها حشر و نشر دارند بايد به فال نيک گرفت. هر چند آموزش فلسفه ذره ذره صورت ميگيرد اما به صورت گسترده پخش ميگردد. هيچ شخص يا معلمي بوده که شما را به نحوي تحت تأثير خود قرار داده باشد؟ پاسخ اين سؤال ضمن اينکه پيچيده است، عجيب هم هست. شخصي که مرا از هر جهت تحت تأثير قرار داد، مدير بخش تاريخ کيمبريج بود. همانطور که گفتم من در سال اول دوره کارشناسي تصميم گرفتم از علوم طبيعي به تاريخ تغيير رشته بدهم و اين در صورتي بود که من ديپلم علوم داشتم. اين کار به دشواري انجام شد و بخشي از آن به اين جهت بود که مدير بخش تاريخ دانشگاه به من اعتماد و ايمان داشت. وي استاد دقيق و الهام بخشي بود و از وي بسيار آموختم. امروزه چنين تغييري در دانشگاه هاي انگلستان تقريباً غير ممکن است چرا که من ديپلم علوم داشتم و براي مطالعه تاريخ در دانشگاه بايد ديپلم هنر داشت. اما وي با توجه به اطمينان خاطري که نسبت به من داشت، مسبب چنين تغييري شد. به همين دليل است که دوست ندارم محيط دانشگاهي، محيط خشک و سفت و سختي باشد. اگر چيزي در مورد وضعيت فلسفه در انگلستان باقي مانده است که دوست داريد آن را مطرح کنيد، بازگو کنيد. به دلايل مختلفي وضعيت از زماني که من به دورهام آمدم يعني دههي 1980، مناسبتر است. در آن دهه بسياري از دانشکده هاي فلسفه بسته شدند. اين باعث شد که تعداد فلاسفه و دانشجويان فلسفه کاهش يابد. از آن زمان به بعد، تعداد آنها رو به فزوني نهاده است. فکر ميکنم اکنون محيط فلسفي، محيط زندهاي است و بسيار خوشحالم که در سطح جهاني نيز چنين چيزي رخ داده است. اينترنت و وسايل ارتباطي از اين دست، تماس فلاسفه انگليسي با فلاسفه ساير نقاط جهان را افزايش داده است. در زماني که من فيلسوف جواني بودم بدگويي و نگاه هاي سلسله مراتبي پيرامون فلسفه وجود داشت که اکنون بسيار کمتر شده است. اکنون فلاسفه به ديد مساوي نگريسته ميشوند و براي بحث آزاد فرصت ها و موقعيت هاي فراواني وجود دارد که به نظر من پيشرفتي قابل توجه است. از دکتر حسين شيخ رضايي سپاسگزارم که متن گفتگو را در اختيارم قرار داد. پي نوشتها: 1. David Mossley. 2. Jonathan Lowe. 3. Discourse. 4. Locke on Human Understanding, London & New York: Routledge, 1995. 5. The Possibility of Metaphysics: Substance, Identity and Time, Oxford: Oxford University Press, 1998. 6. The Four-Category Ontology: A Metaphysical Foundation for Natural Science, Oxford: Oxford University Press, 2006. 7. Reading. 8. Durham University. 9. Forensic. 10. Facts. 11. Inspired.
ارسال مطلب بوسیله ایمیل
چاپ خبر