خانه
شماره جاری
آرشیو
زيبايي و زشتي ، داخل و خارج از متن
مارشا ميولدر ايتون/ترجمه رفيق نصرتي
صفحه 41
خواهش دارم به من بياموزيد زيبايي چيست و خواهش دارم جواب مرا به نهايت دقت بدهيد. سقراط، در «هيپياس بزرگ» اثر افلاطون1 دريافتهاي متعارض و اگر اينها، زشت خوانده شوند تنها به خاطر فقدان آن خصوصيتي است که چيزهاي زيبا دارا هستند؟ يا نشان از خصوصيتي ديگر است که تنها در چيزهاي زشت وجود دارد؟ يا فرض کنيم افراد تنها براي بيان احساساتِ شخصيشان از کلمههاي زشت و زيبا استفاده ميکنند و قصد ندارند به ويژگي ذاتي ابژهها استناد کنند. با اين فرض، آيا افراد در به کار بردن صفت زيبا در حضور گل هايي خاص، بعضي صبحهه، قطعات موسيقي و غيره به طور ضمني به چيزي مشترک در احساسهايشان اشاره ميکنند که ميتواند زيبا خوانده شود؟ آيا زشت به يک احساس منفي خاصي، بدون در نظر گرفتن جسم مورد بررسي اشاره دارد؟ بازنگري برخي واگويهها که در آن ها زيبايي به کار رفته است کار جالب و در عين حال پيچيدهاي است: • زيبايي، عملي است که زيبايي را انجام ميدهد. • زيبايي، در نگاه ناظر است. • زيبايي، حقيقت است: زيباييِ حقيقت . • زيبايي، تنها امري سطحي است. • زيبايي را نميتوان خورد و پوشيد. • چشم ها هيچ گاه نميتوانند زيبايي درون را ببينند. • زيبايي، دليل وجود خودش است. • زيبايي سريع تر از طلا، دزدان را برانگيخته ميکند • چيز زيبا، شادي جاودان است. بدون شک خوانندگان ميتوانند مواردي را به اين ليست اضافه کنند. کدام يک از اين ادعاها درست است؟ چه اتفاقي ميافتد اگر در اين عبارت ها واژه زشتي، جايگزين زيبايي شود؟ اگر معناي زيبايي(يازشتي) در اين عبارت ها يکسان است، پس بديهي است که همه آن ها نميتوانند درست باشند؛ با وجود اين که هرعبارت، حاوي مشاهدههايي مهم، جذابيّت وشايد حتي اشکال ضروري تجربه انساني باشد. با تمام احترامي که براي افلاطون قائل هستم، مايلم اين گونه بيانديشم که اين يک لغزش فلسفي است که تلاش کنيم زيبايي يا زشتي را به يک معناي دقيقِ يگانه مرتبط کنيم يا تلاش کنيم که تعداد موارد استفاده افراد از اين کلمات را محدود نماييم. در عوض تلاش خواهم کرد تا برخي از مسيرهاي متفاوتي که در آن ها احساس به سمت آفريدن معنايي زيباييشناختي از جهان کشيده ميشود، را ارائه دهم و اين بحث را پيش ببرم که بيش تر- اگر نه همه- موارد استفاده از «زيبا» و «زشت» به پيوند ميان اين خصوصيات و ساير کيفيات موجود در متني بستگي دارد که اين واژهها در آن ها به کار گرفته شده اند. واگويههايي که من آن ها را در بالا فهرست کردهام - با همه تعارضي که دارند- برخي دريافتهاي افراد را از زيبايي نشان ميدهند. احتمالاً يکي از شايعترين نگرشها در مورد زيبايي در اين عبارت آمده است که «زيبايي در نگاه ناظر است»؛ در حالي که ما همه، قضاوتهايي کردهايم که ديگران با آن مخالفت کرده اند؛ براي مثال حظّ بردن از يک گلدان پرزرق و برق فرانسوي دوران روکوکو. چگونه ميتوان اين اختلافها را تعبير نمود؟ حکم «اين امر تنها به سليقه مربوط است» به نظر ميرسد که بلافاصله به بيان اين که «سليقه اعتباري ندارد» منتهي شود. ديگر عبارت هاي بيان شده در بالا ، مانند« زيبايي حقيقت است»، «چشم ها هيچ گاه نميتوانند زيبايي درون را ببينند» و «چيز زيبا، شادي جاودان است»، که توانستهاند راه خود را به درون بحثهاي زيباييشناختي متداول باز کنند، به نظر ميرسد به اين انگاره که پاسخ به پرسش «زيبايي چيست»، پاسخي کاملاً فردي است، چندان پايبند نيستند. آيا ما اعتقاد داريم که «چيز زيبا با در نظر گرفتن ناظر، شادي جاودان است؟ مسلماً نه حقيقت در نگاه بيننده است و نه آن زيبايي که ما در درون اشياء مي يابيم جوهره اي دارد بدانگونه که، ما آن را سليقهاي بخوانيم. اگرچه در اين جا، نميتوان انکار کرد که عدم توافق در باب زيبايي و زشتي امري شايع است؛ اما به نظر ميرسد حوزههايي نيز هست که بر سر آن ها توافق وجود دارد. چه کسي ميتواند نقاشي آب رنگ مونه را زشت بداند يا با شنيدن صداي تري تنورز2 ها اخم کند يا بيتفاوت از کنار غروبي زيبا عبور کند؟ چگونه کسي ميتواند از ديدن تلنباري از نخاله يا شنيدن صداي قورباغه يا گروه کري که خارج ميخواند لذت ببرد؟ برون کردن زيبايي و زشتي از متن اين معما – احساس اين که زيبايي و زشتي به صورت بدون فاصله اي، مسألهاي است مربوط به ترجيح شخصي از يک طرف، و از طرف ديگر اين احساس که همه انسان ها بايد پاسخي يکسان بدهند به حداقل پديدههايي که ميبينند يا ميشنوند - بسيار دشوار و در نهايت غير قابل حل است. يکي از درخشانترين تلاشها در اين زمينه را امانوئل کانت3 در اواخر قرن هيجدهم انجام داه است.( کانت،1790(1997)) پاسخ وي به اين پرسش که چگونه يک نفر ميتواند به سازگاري عقلايي معتقد باشد که قضاوتها درباره زيبايي به طور هم زمان هم ذهني هستند و هم حقيقتي کلي به شمار ميروند، تأثيري ژرف بر نظريههاي زيباييشناختي تا به امروز نهاده است. هنگامي که من ميگويم « اسفناج خوشمزه است» به اين حقيقت کاملا آگاهي دارم که آنچه ميگويم چيزي که تنها مربوط به خودم است و شايد افراد ديگري هم باشند که در لذت بردن از خوردن اين سبزي به من شبيه هستند. ميدانم که ادعاي من در مورد اسفناج، امري کلي نيست؛ چون که مخالفان بسيار دارد. کانت به درستي اشاره ميکند که زيبايي کارکردي مانند خوشمزگي ندارد و نه مي خواهيم که داشته باشد. اصطلاحهايي که براي بيان ترجيحهاي شخصي به کار ميروند به طور کامل از اصطلاحهايي متفاوت هستند که براي بيان زيبايي(و بسياري از توصيفهاي زيباييشناختي) به کار مي روند؛ البته هنگامي که من يک گل رز را زيبا، کمپوزيسيوني را آشفته، يا آبشاري را روح افزا مي خوانم، در باره واکنش شخصيام سخن مي گويم؛ اما برخلاف گزارش شخصيام در مورد خوشمزگي اسفناج وقتي مفاهيم زيبايي، آشفتگي يا روح افزا بودن را بکار ميبرم، احساس ميکنم کاري فراتر از بياني خودنگارانه صرف انجام ميدهم. معتقدم که چيزي درباره رز، کمپوزيسيون يا آبشار ميگويم که هرکسي بر سر آن توافق دارد؛ اما چگونه يک نفر ميتواند هردو طرف را داشته باشد؟ چگونه من ميتوانم چيزي بگويم که در آن واحد هم در باره لذت يا رنج شخصيام باشد و هم حاوي ادعايي در باره ماهيت جهان؟ کانت پيشنهاد ميکند که قضاوتها در باره اين که زيبايي چيست؟ ذهني هستند، به اين مفهوم که آنها چيزي در باره قضاوت سوژه خواهند گفت. به طور مثال من، هنگامي که ميگويم آن رز زيباست، چيزي درباره ابژه (مثلا آن رز) نيست؛ از آن رو که ما ميانديشيم که خصوصيت زيبايي در تجربه من نهفته است نه در ابژه به طور فينفسه. بخش مهمي از مفهوم جملههاي حاوي واژه «زيبايي» در حکمي نهفته است که درباره لذت احساس شده توسط گوينده جمله اعلام شده است؛ اما برخلاف جملههاي حاوي واژههايي چون خوشمزه، که کل منظور جمله در حکم مربوط به لذت سوژه قرار دارد، منظور و منطق جملههاي حاوي واژه زيبايي به طور بطيء شامل چگونگي واکنش ديگران نيز هست. هنگامي که من ميگويم « آن رز زيباست» توقع دارم که ديگران نيز از ديدن آن حظّ ببرند و به زعم کانت اين توقع، بخشي از منظور واقعي اظهار نظر من است. ما از واژه «زيبا» براي انجام کاري خاص بهره ميبريم، معني ويژه آن، اين امر را منعکس ميکند. کانت باور داشت که ما کلمه زيبايي را براي اين قيد ميکنيم که نشان دهيم چگونه افراد فينفسه به چيزي معين واکنش نشان ميدهند. واکنشها به اسفناج، واکنشهاي افراد خاصي است با گذشـه و سليقه خاص و به همين ترتيب و هنگامي که شخصي ميگويد «اسفناج خوشمزه است»، گوينده و شنونده هردو ميدانند که «از نظر من» بخشي از محتوي ادراک شده از جمله است؛ اما واکنش به زيبايي يک رز چنين نيست. هنگامي که شخصي اظهار ميکند «آن رز زيباست» عبارت «از نظر من» بخشي از منظور وي نيست. به نظر مي رسد که تنها امر حائز اهميت در اين جا اين حقيقت است که شخص، موجودي از نوع انسان مي باشد. بر خلاف مورد اسفناج که شخص نميتوانست توقع توافقي حتي گسترده را داشته باشد. هنگامي که من ميگويم چيزي زيبا است توقع توافقي جهانشمول دارم. من چيزي شبيه اين بيان ميکنم: «من بر اساس لذت واکنش نشان ميدهم و هيچ چيز منحصر به فردي در لذت بردن من وجود ندارد؛ پس هر کس ديگري نيز بايد به همين طريق واکنش نشان دهد». بدين گونه کانت ادعا ميکند که قضاوتها در باب زيبايي به صورت هم زمان ذهني و جهان شمول هستند. اما چه هنگام ما بر اساس گونهاي خاص از لذت واکنش نشان ميدهيم که کانت تاکيد ميکند منجر به اين ميشود که قضاوت کنيم چيزي زيباست؟ وي پاسخ ميدهد که لذت زيباييشناختي به طور ساده، آن چيزي ايجاد مي کند که « کيفيتهاي شکلي»4 ناميده مي شود؛ يعني رنگ ها، حالات، خطوط، و روابط ميان اينها و صرفاً اين دريافت شکل است که، لذت زيباييشناختي را تحريک ميکند. کانت بر اين باور بود که ما به اين مسأله واکنش نشان ميدهيم که يک چيز چگونه ظاهر ميشود؛ امااهميت نميدهيم که چه هست يا چگونه، از چه چيز، کجا و کي ساخته شده است. لذت زيباييشناختي بدون درنگ از دريافت برخي چيزها احساس ميشود و از باورهاي علمي و نگرشهايي اخلاقي که داريم يا ميخواهيم داشته باشيم مستقل است. به طور مثال اگر طراحيِ رنگ و شکل کاغذديواري از نظر زيباييشناختي مورد پسند من قرار گيرد ديگر اهميت نميدهم که چه قيمتي دارد يا طراحي آن به دوره روکوکو تعلق دارد يا باروک. اگر هنگام قدم زدن در جنگلي، گلي را پسند کنم، لذت من به هيچ وجه به دانش من در مورد گونه گياهشناختي آن گل وابسته نيست، يا اين که چه تأثير دارويي ميتواند داشته باشد يا حتي اين که واقعي است يا نه. من فقط احساس لذت خواهم کرد، همين و بس و گمان ميکنم که ديگران نيز به همين شکل واکنش نشان مي دهند. کانت تصديق نمود، هنگامي که ما لذتي زيباييشناختي ميبريم مفاهيم نيز درگير ميشوند؛ اما تأکيد داشت که اين مفاهيم، تجربه ما را تعيين نمي کنند. به عنوان مثال اگر من گلِ خاصي را زيبا بيابم ممکن است قضاوت کنم که چه رز زيبايي است؛ در حالي که اگر لذت من زيباييشناختي باشد، رز بودن آن گل دليل لذت من نيست. شکل گل، خوشايند من است نه رز بودن آن. من ممکن است از گل ديگري از گونه گياهي متفاوت اما با شکلي مشابه به همين اندازه خوشم بيايد؛ ما کاملاً آزاديم که پيرامون اين گل بازي کنيم و اسامي ديگري را برايش به کار ببريم، مانند به گل هم چون دوشيزهاي بيانديشيم در حال رقص يا قلبي عاشق يا هرچيزي که به نظر مناسب ميآيد. داشتن اين آزادي، بخشي از دليل کانت براي تأکيد بر نامتعين بودن مفاهيمي است که بر تجربه زيباييشناختي ما تأثير ميگذارند. ما مطمئن هستيم که حتي آن دسته از افراد که گونه گياهي گل را نميشناسند يا نميتوانند استعاره هايي زيبا را در مورد آن به کار ببرند؛ در حالي که به گل مينگرند و از ديدن آن لذت ميبرند. بيربط بودن نظامهاي اعتقادي و نگرشهاي اخلاقي بخشي از آن چيزي به شمار ميآيد که در احساس من محسوب ميشود و براي هر کس ديگري نيز بايستي به همين منوال باشد. پس کانت، احتمالاً از صميم قلب با تعدادي از گفتههاي فوق در مورد زيبايي موافق بوده است ، به طور مثال زيبايي در نگاه ناظر است. نگاه کانت بسيار تأثير گذار بوده است. براي تعداد زيادي از منتقد هاي فرماليست قرن بيستم، سنت کانتي، نقش حامي را داشته است و عدهاي نيز در حذف نقش مفاهيم، اعتقادات و ارزش هاي اخلاقي حتي از خود کانت نيز فراتر رفتند. اگرچه خود کانت، با پذيرش اين که بخش والايي از اثر هنري حاصل از واکنش به اين امر است که انساني ديگر آن را ساخته، ميان زيبايي هنري و زيبايي طبيعي تمايز قائل شده بود. شکل گرايان، نگاه متنزدايي5 او در مورد زيبايي را به کل هنر تعميم دادند. آرچيبالد مک ليش6 در بوطيقاي آرس مينويسد: « يک شعر لازم نيست معنايي را برساند بلکه- کافي است- که باشد». مونرو بيردسلي7 و دابليو. کي. ويمست8 نظريهپردازان هنر، ارائه منبع براي شهود هنري و هرگونه اطلاعات خارجي، براي کار هنر را غلطي فاحش خواندند.( ويمست و برديسلي، 1954) راجر فراي9 باور داشت که موضوعِ اثر هنري هيچ ربطي به زيبايي يا زشتي آن ندارد. وي مينويسد: « رامبرانت10 عميقترين احساسهايش را به خوبي بيان ميکند چه زماني که لاشه آويزان از ويترين قصابي، چه آن هنگام که مسيح را بر صليب، يا معشوقهاش را نقاشي ميکند » (فراي(1927)1970:297) . کلايو بل11 تاکيد نمود: «براي ستايش يک اثر هنري لازم نيست چيزي با خود همراه داشته باشيم، کافياست درکي از شکلف رنگ و دانشي درباره فضاي سه بعدي داشته باشيم» (بل 1914:25) به عبارت ديگر، متن اثر هنري اصلا مهم نيست. ارزش زيباييشناختي يک اثر هنري تنها به آنچيزي بستگي دارد که فرد بلافاصله دريافت ميکند. چيزي شبيه به گزاره ذيل، در کانون برخي نظريههاي شکلگرايانه وجود دارد: X زيبااست، اگر و تنها اگر، توجه به خصوصيات ذاتي X ،تجربه ادراکي لذتبخشي به بار آورد. برخي هنرمندان، منتقدان و نظريه پردازان موضعي مشابه گرفتهاند؛ اما همه با اين حکم موافق نيستند. قرار دادن زيبايي و زشتي درون متن در پايان قرن نوزدهم، رماننويس مشهور، لئو تولستوي12 در نوشتن پيرامون قرن بعد از کانت، نگران بود نتواند ارزشهاي زيبايي شناختي را بر اساس مفهوم لذت به طور کامل تبيين کند؛ چون چنين تلقياي از هنر، باعث فروکاستي اهميت آن در ميان مردم خواهد شد. (تولستوي، 1930) او بيان داشت که درهمآميزي ارزش هنر با لذت، شبيه درهمآميزي ارزش غذا با لذت است. درست همان گونه که ارزش اصيل غذا در ارزش غذايي آن نهفته است، ارزش اصيل هنر نيز در تغذيه روح افراد و مردم نهفته است. وي معتقد بود، هنر سترگ حقيقتاً جامعه را بهبود ميبخشد و تمرکز بر خصوصيات شکلي به تنهايي نميتواند چنين تأثيري بر جاي بگذارد. ميتوان پنداشت که تولستوي با اين گفته که « زيبايي عملي است که زيبايي انجام ميدهد» موافق بوده است؛ هرچند وي ميترسيد که گرايش به درهمآميزي زيبايي و لذت، هستي هنر را از دغدغه اخلاقي و زيباييشناختي تهي نمايد. پيشرفتهاي صورت گرفته در تاريخ هنر بسياري از افراد را به اين سمت سوق داد که باور داشته باشند که زيبايي ديگر تنها يا مهمترين نقش را در صحنه زيباييشناسي ايفا نميکند. جنبش هاي هنري از اکپرسيونيسم انتزاعي تا داداييسم، به بسياري از منتقدان اجازه دادند که درباره اهميت برانگيختگيِ احساس انساني و کارکرد ناخودآگاه روان شناختي بيش تر از انگيزش لذتبخش صحبت نمايند. هستي پويا13 ، قوي14 و به شکل کاملاً روشن و جذاب15 يک اثر هنري نسبت به خوشايند بودن آن، مسألهاي بسيار مهم تر (يا حداقل هم رديف آن) به شمار ميآيد. وقوع دو جنگ جهاني و تعداد بيشتري جنگهاي منطقهاي، با همان ميزان خون ريزي درطول قرن بيستم، بسياري از هنرمندان را بر آن داشت تا کاري فراتر از لذت بخشيدن به مخاطبانشان انجام دهند. بسياري از نظريه پردازان تا آنجا پيش رفتند که اعلام کنند زيبايي «مرده» است. اما در انتهاي قرن بيستم هنرمندان، منتقدان و زيباييشناسان بيشتر و بيشتري علاقه تازهاي به زيبايي و اين فحوا يافتند که زيبايي مرتبط با ارزش هنر و بالطبع اهميت اجتماعي آن است ( يا ميتواند باشد). نميتوان انکار کرد که هنوز گرايشي سخت فرماليستي در هنر و زيباييشناسي وجود داردغ اما هرچه کندوکاو در مفهوم زيبايي بيش تر صورت ميگيرد، گرايش به بيان متنگرايانه آن بيش تر ميشود. بيشتر نويسندگان در اين انگاره سهيم شدهاند که زيبايي و زشتي و ارتباط آن به هنر ميتواند به مثابه پديدهاي اجتماعي و فرهنگي درک شود. ترس از عواقب زيانآور اجتماعي، محيطي و سياسي اي که ناتواني در تشخيص امر فوق در پيداشته و ممکن است در قرن بيست و يکم نيز داشته باشد، آشکار و نهان احساس ميشود. يکي از حوزههاي زيبايي شناسي که در آن زيبايي به شکل ويژهاي متنگرا16 شده است، زيباييشناسيِ محيطي است. بسياري ادعا ميکنند که رجحان زيباييشناسانه ما نميتواند و نبايد مستقل از عقايد و نظريههاي علمي و اخلاقي ما شکل گيرد. اين که مستقل نيست، ادعايي تجربي است؛ در حالي که، اين که نبايد مستقل باشد، حکمي اخلاقي است. هردوي اين ادعاها به تبيين نياز دارند. به ياد آوريد که کانت ميپنداشت که همه آنچه براي لذت زيباييشناختي ضروري مينمايد تعلق داشتن به گونه انسان است. در اين جا چيزي منحصر به فرد در هستي آدمي هست که به لذت بردن ما از يک گل ويژه يا يک آبشار منجر ميشود. انکار اين مسأله امري دشوار است. ما به طور مثال زيباييها و زشتيهاي سرنمون،مثلاً رزها و تل نخالهها را داريم. اما سرنمونهاي زيباييشناسانه در پهناي فرهنگها متنوع هستند. همانند جهانبينيهاي اخلاقي از قبيل «هميشه حقيقت را بگوييد» يا «مرتکب قتل نشويد»، جهانبينيهاي زيباييشناختي از تاريخها، جغرافيا، اقتصاد و دين ويژه شکل ميگيرد. برخي سلايق بايد به دست آيد. هرچه ما بيش تر و بيش تر تحصيل و تجربه ميکنيم، اين دست از سلايق گسترش مييابند. بدون ممارست در خواندن، بيش تر افراد نميتوانند از خواندن شعر يا رماني کم و بيش پيچيده لذت ببرند. براي مثال پي بردن به ارزش يک فوگ، نياز به آموختگي موسيقايي قابل توجهي دارد. اخيراٌ برخي از زيباييشناسان اذعان داشته اند که چه و چگونه دانستههاي بيشتر يک نفر، در لذت بردن وي از طبيعت نقش مهمي بازي ميکند. کانت، لزوم گسترش و پرداخت سليقهها را معتبر ميداند؛ چون قضاوت هاي زودهنگام ما در باره سليقه اغلب حشو و زايد مينمايند.( کانت(1790)1997: بخش 32) در حالي که او ميانديشد که اين پرداخت به عنوان يک سرنمون نشان ميدهد که ما به آن چيزهايي تمايل داريم که در پروسهاي فرهنگي لذتبخشيِ ديرپايي داشتهاند؛ هرچند هنوز تاکيد ميکند که آنچه در طول يک پروسه ميآموزيم، تجربه ما را محدود نميکند. آنچه ما درباره يک گل يا يک قطعه موسيقايي ميدانيم تأثيري در لذت ما از مواجه با آنها ندارند. نظريهپردازان متنگرا با اين بينش کانت مخالف هستند. حداقل گاهي اوقات، تأکيد ميکنند که لذتِ زيبايي و رنج ناشي از زشتي بستگي به مقدار دانشي دارد که پيرامون ابژه داريم. براي مثال، آلن کارلسون17 تأکيد ميکند ما بايد مدلي شناختگرايانه18 از دريافت طبيعي را اتخاذ نماييم، مدلي که علاوه بر لذت بيواسطه که کانت به زيبايي مربوط ميکرد براي دانش نيز جايگاهي برميسازد. درست همان گونه که ممکن نيست يک نفر در بررسي يک اثر حماسي، بدون دانش از اين که چه چيزي حماسي است، آن را بهرهمند از زيبايي حماسي بخواند و به همين ترتيب، شخصي نميتواند محيط طبيعي ويژهاي را زيبا بخواند، مگر اينکه بداند محيطي که مورد نقد قرار ميدهد چگونه محيطي است. به نظر مضحک ميرسد اگر شخصي به بيابان بنگرد و اظهار کند که بيابانِ زشتي است؛ زيرا درختان بسيار کمي دارد. بيابان، زيبايي خاصِ خودش را دارد. زماني يک نفر ميتواند به اين نکته پيببرد، که چيزي در باره بيابانها بداند. هرچه شخص بيش تر در باره بيابانها بداند بيش تر در موقعيتي قرار ميگيرد که بيابان خاصي را زيباتر يا زشتتر از ديگري بداند. يا اگر شخص بداند فلان گياه يا حيوان خاص، تنها در شرايط ويژهاي ميتواند زندگي کند، محتملتر است که به هنگام ديدن اندامواره آن، به حظّي زيباييشناختي دست يابد. کارلسون مينويسد: « به منظور دريافت زيباييشناختي هنر ما مجبور به داشتن دانشِ سنتهاي هنري و سبکهاي متعلق به اين سنتها هستيم و به منظور دريافت زيباييشناختي طبيعت، ما بايد داراي دانشي درباره محيطهاي طبيعي متفاوت، سازوکارها و عناصر محيطي وابسته باشيم»( کارلسون 1997:273) در مسير کسب دانش قضاوتها تغيير و رشد مييابد. ميتوان فراتر هم رفت. متنگراها معتقد هستند که در برخي مواقع، آگاهي از تعلّق خاطر ما، به گونه خاصي از اشيا به لذت يا رنج زيباييشناختي منجر ميشود.کانت، اين امر را انکار ميکند. برخيها پالتو پوست را زشت ميدانند نه به دليل اين که فورها داراي خصوصيات شکلي ناخوشايندي هستند؛ بلکه دقيقاً به دليل همان چيزي مي باشند که آنها از پوست حيوان درست ميشوند، يا ميتوان تصور کرد فردي از مناظري لذت ببرد که ديگري آنها را به شدت نيازمند حمايتهاي زيست محيطي بداند، دقيقاً به اين خاطر که وي از اين واقعيت آگاه است. برخي از واگويههايي که ما اين نوشته را با آنها شروع کرديم چيزهايي کلي در باره زيبايي ارائه ميدهند که کاربستهاي ويژهاي در زيباييشناسي محيطي دارد. کاربستهايي که شناختگرايان از آنها کمک ميگيرند. براي مثال، « زيبايي تنها امري سطحي است.» به طور ضمني بيان ميکند که شخص بايد در مقابل افسون چيزهاي زيبا محافظت شود. اين گفته هشدار ميدهد که آنچه از منظر زيباييشناسانه ما را جذب ميکند ممکن است واقعاً چيز با ارزشي از کار درنيايد.افرادي شرور با ظاهري زيبا، اتومبيلها يا لولهکشيهاي به ظاهر شيک اما پر از ايراد وجود دارند. « چشم ها هيچ گاه نميتوانند زيبايي درون را ببينند.» يکي ديگر از واگويههاي فهرست فوق است که من فکر ميکنم قصد دارد راجع به ناديده گرفتن خصوصيات بدنهاد برخي چيزها و اشخاص به ظاهر زيبا هشدار دهد. شخصي که ظاهري زيبا دارد ممکن است از نظر اخلاقي بسيار زشت باشد. اين واگويه بيان ميکند که ارزش واقعي يک فرد يا يک ابژه در مسائلي همانند سرشت سالم و عملکرد موفق در حوزههايي نهفته است که واقعاً اهميت دارند. انسان، بسيار راحت فريب صورت زيبا و ظاهر پر زرق و برق را ميخورد. لب کلام واگويه مذکور را از راه ديگري نيز ميتوان بيان کرد: ميان زيبايي و زشتيِ ظاهري و باطني، تفاوت هست. به ويژه در مورد آدمها، به ما هشدار داده ميشود که مبادا که آنچه را چشم ها ميبيند اشتباه گرفته شود با آنچه درون ميتواند کشف نمايد و ممکن است اضافه نمايند، اين امر بسيار خطرناک است که اجازه دهيم انگارهها در باره ظاهر زيباي مناظر طبيعي، مبناي فعاليتهاي زيستمحيطي قرار گيرند. من پيش تر به اختلاف نظر در ارزش پالتو پوستها و مناظر سالم از نظر زيست محيطي اشاره کردم. حال مثال هايي درباره آنچه ما ميتوانيم« زيبايي خطرناک» و « زشتي بيخطر و امن» بخوانيم، مفيد به نظر برسند. • بسياري از افراد، گستره وسيعي از چمنزار صاف و يک دست را بسيار زيبا ميدانند؛ اما نگهداري چنين حجم چمن زاري نيازمند کود و علفکش فراوان است که باعث آلودگي آب زيرزميني ميشوند و استفاده از ماشين چمن زني است که آلودگي هوا را در پي دارد. • بيشتر افراد تحت تأثير شکوه تنديسهاي عظيمي قرار ميگيرند که ساحل جزيره ايستر19 را پوشانده اند. جمعآوري سنگهايي که براي اين کار لازم است مستلزم نابودي درختان بسياري است ( به منظور ايجاد غلطک حمل و نقل سنگ) که اين خود جنگلزدايي جزيره را در پي داشته است و جماعت بينوايي را جايگزين جمعيت مرفه آنجا نمود. • نميتوان به هنگام رانندگي درنواحي حومهاي، باغچهکاريهاي آراسته ساکنان اين نواحي را که به منظور صرفه جويي انجام شده است، کاري که اوايل قرن بيستم باب شد، را ستايش نکرد، اين باغچهها براي ساکنان حسي از زيبايي نيز ايجاد ميکند اما مانند حياط منازل حومهاي، حفظ و نگهداري آنها نياز به يک سري اعمال منظم ( مانند علف کشها و کودپاشي و ماشينهاي عظيم) دارد که باعث انهدام خاک ميشود. • آتش گرفتن جنگلها، زندگي را به مخاطره ميافکند و اغلب باعث نابودي خانههاي مجللي ميشود که افرادي به منظور بهرهمندي از زيبايي جنگل در آنجا احداث نموده اند. اما آتشها بخشي از چرخه احياي جنگلها هستند؛ براي مثال دانههايي شروع به روييدن مينمايند که رويششان نيازمند درجه بسياربالايي از حرارت است که تنها به هنگام آتشسوزي طولاني حاصل ميشود. • بسياري افراد فکر ميکنند که نواحي باتلاقي، مردابهاي زشتي هستند که بوي گند ايجاد ميکنند و پشه پرورش ميدهند؛ اما آنها منابع بسيار ارزشمندي براي تصفيه آبهاي زيرزميني و حفظ تنوع حيات وحش هستند. پذيرش اين امر که قضاوت صحيح درباره آثار هنري و طبيعت به داشتن دانش لازم و درخور به طور مستقيم بستگي دارد، منجر به اين ميشود که بپذيريم ممکن است فردي درباره عقيده ديگري در باب زشتي و زيبايي اشتباه کند. نگرشهاي مثبتف ممکن است به منفي تبديل شوند و بالعکس. اگر من بياموزم که يک باتلاق از سيستم ارزشمند تصفيه آبهاي زيررزميني و زيستبوم حيات وحش محافظت ميکند ممکن است که به آن هم چون يک باتلاق خوش منظره يا علف زار آبگير بنگرم. اگر من تأثيرهاي مخرب يک چمن زار يکدست را در نظر گيرم، ممکن است که آن را به شکل يک منظره آفت زده نه يک جواهر ببينم. هنگامي که من دانش کامل را پيرامون آن چيزي کسب کنم که در مرحله نخست اقامت گاهي دلنشين پنداشته بودم، ممکن است شروع به تغيير کردن به منظرهاي قبيح نمايد. نابخردانه به نظر ميرسد که انکار کنيم که عبارت «زيبا» اغلب براي اشاره به آنچه به کار ميرود که افراد بلافاصله دلپذير مييابند و زيبايي در نگاه ناظري است که به چيزي مينگرد که موجب لذت احساسي ميشود.اما شناختگراها يا کليتر بگوييم، متنگراها توجه ما را به اين حقيقت جلب ميکنند که ما گاهي از زيبايي و زشتي براي توصيف تجربهاي استفاده ميکنيم که در آن دانش به لذت يا رنج يک تجربه ادراکي، شکل و آگاهي ميدهد. به زعم آنها زيبايي واقعي تنها به تجربه مشاهدهگر هاي آگاه درميآيد، تجربهگراني که قلب و ذهن آنها هم چون پيش تر درست در جاي صحيح قرار دارند. شناختگرايان انکار نميکنند که لذت احساسي، نقشي مرکزي در تجربه زيبايي ايفا ميکند؛ اما آنها تأکيد ميکنند که دانش نيز نقشي بنيادي ايفا ميکند. بنابراين نظريه زيبايي آنها چنين شکلي را به خود ميگيرد. X زيبااست، اگر و تنها اگر، توجه به خصوصيات ذاتي X تجربه ادراکي لذتبخشي در مشاهدهگري ايجاد کند که در باره X دانايي دارد و به X مينگرد. آشکاراست که در اين جا مدارج و سطوح متفاوتي از دانستن وجود دارد. اما حقيقت اين است که حداقل در پارهاي مواقع با تغيير عقايد افراد، واکنشهايشان نيز تغيير ميکند و اين شامل آن واکنشهاي لذت بخشي ميشود که با زيبايي همراه هستند. پارهاي مواقع، فردي درمييابد که فلان عمل خاص وي براي محيط زيست مضر است اما براي بهرهمندي از نتيجه عملش آن را ادامه ميدهد. شخصي ممکن است هم چنان از ديدن چمن زاري عظيم و يک دست لذت ببرد؛ اما تصميم بگيرد که ديگر نبايد چنين چيزي براي خود داشته باشد و حتي به ديگران اصرار ورزد که چمن زار خود را رها نمايند. شخصي ميتواند اعتراف کند که به داشتن خانهاي جنگلي تمايل دارد اما از خريدن آن صرف نظر مينمايد؛ زيرا وي درک ميکند داشتن چنين منزلي با اقدامهاي مديريت حفظ سلامت جنگلها مطابقت ندارد. به طور مشابه ممکن است ما به حمايت از اقدامهاي حفظ محيط زيست تصميم بگيريم؛ در حالي که منظره باتلاقي يا جنگلي سوخته، چندان خوشايندمان نباشد. دانش ميتواند بر اعمال تأثير گذارد و ميگذارد. اما دانش ميتواند واکنشها را نيز تغيير دهد. از آن جهت که هنگامي که شخص درمييابد که فلان عمل مفيد است، ممکن است لذت ادراکي وي فزوني يابد. حتي ممکن است، مکاني را زيبا ببيند که زشت ميپنداشت و بالعکس. جوان ناسور20 پيبرده است که حومهنشينها در صورت اطلاع از نتايج اقدامهاي در دست انجام در مورد محوطهسازي، ذهنيتشان را نسبت به زيبايي و زشتي تغيير ميدهند. وي با استفاده از تصوير سازي کامپيوتريف عکس هايي را از خيابانهايي با رويکردهاي متفاوتي به عنوان مثال در زمينه ميزان رويش گياهي به کار برده است. هنگامي که از حومهنشينهايي که در غربميانه امريکا پرسيده شد کدام منظره را ترجيح ميدهند، بيشتر تعداد در وهله نخست، مناظري خياباني را برگزيدند که حجم وسيعي چمن کاري داشت، به اضافه درختهاي اندک و درختچههاي کوتاه، مقداري گل، لبههاي مشخص، جدول بندي واضح و پيادهرو همگن. سپس وي براي آنها شرح داد که برخي از اين خواستهها از نظر محيطي سالم نيستند. براي مثال، جدولبندي خيابانها اجازه ميدهد که جريان آبهاي سطحي ناشي از باران سريع تر حرکت کند، بنابراين کودها و علفکش هايي که براي نگهداري چمن کاري پيرامون خيابانها استفاده ميشود راه خود را سريع تر از خيابانهايي که جدولبندي ندارند به آبهاي زيرزميني باز کنند. همچنين ماشينهاي چمن زني از آلوده کننده ترين ماشينهايي هستند که تا به حال اختراع شده اند، به علاوه گياهان غير بومي نيازمند مقادير بيش از اندازهاي آب هستند. ناسور، دريافته است که برخي از افراد گروههايي که وي با آنها کار ميکرده است به تدريج، ترجيحهاي زيباييشناختي خود را تغيير ميدهند و پيش انگاره ها در مورد آنچه زيبااست را تصحيح ميکنند. هرچه که بيش تر در باره اقدامهاي حفظ سلامت زيستبوم ميآموزند واقعاً به چمن زار خود با حظّ کمتري نگاه ميکنند. آن ها شروع زمين خود را با چمن کاري کمتر زيبا ميبينند، خيابانهاي جدول بندي نشده را ترجيح ميدهند و غيره.( ناسور، 1988) من ادعا نميکنم که نگرش هرکس در باره زيبايي با بيشتر دانستن راجع به اقدامهاي حفظ سلامت زيستبوم تغيير مييابد. وزن گونههاي متفاوت ارزشها نزد افراد مختلف به يک اندازه نيست. ممکن است در موارد، دلمشغوليهاي اقتصادي، باورهاي ديني و نگرانيهاي زيست محيطي چنان اهميتي بيابند که پرسش در باب زيبايي يا زشتي بياهميت به نظر برسد. توانايي نگريستن به گستره وسيعي از چمنزار ممکن است نگراني براي آبهاي زيرزميني را ملغي نمايد. برخي افراد ميگويند نميخواهند چيزهاي قطعي را بدانند. آنها معتقد هستند، اين که گفته مي شود که فلان نويسنده پدر خشني بود يا اين که فلان نقاش به مدلش آسيب رساند يا اين که فلان آهنگ ساز در فرانسه به دنيا آمده است، بيربط و گيج کننده است. به طور مشابه، برخي افراد تأکيد ميکنند که ميخواهند طبيعت را فارغ از دانش تجربه کنند. رونالد مور21 فيلسوف، خاطرهاي از دوران نوجوانيش را برايم تعريف کرد: زماني که دخترخانمي را براي قدم زدن در جنگل دعوت کرده بود، وي گلايه کرد که « همه کاري که ميخواست بکند اين بود که نام گلهاي وحشي را به من بگويد». حالا پرسشها درباره اين که رون چه کاري ميخواست بکند، بماند! رونالد پرسيد که آيا نامگذاري بيش از حد ميتواند به منزله مانعي براي برقراري ارتباط زيباييشناختي با طبيعت در نظر گرفته شود؟ پاسخ من اين بود که ما چيزي را مانع فرض ميکنيم که از لذت بردن آن چيزي جلوگيري نمايدکه فرد دريافته است. نامگذاري ضرورتاً اين تأثير را ندارد. در حقيقت، بسياري افراد از دانستن نام گياهان و حيوانات لذت بيشتري ميبرند.چيزي مشابه با لذت تشخيص به لذت احساسي افزوده ميشود و من فکر ميکنم معمولاً جدا کردن اين گونههاي لذت، بسيار دشوار است و نميتوان تأکيد کرد که تنها گونه احساسي، اصالت زيباييشناختي دارد. به علاوه، دورههايي هست که شخص احتمالاً تنها زماني از ديدن چيزي لذت ميبرد که بداند به چه مينگرد. فرض کنيد که شخصي ميداند که گل کاليپسو بولبوسا22 تنها در خاک مرطوب ميرويد جايي که شخص ميتواند درختهاي سدر سفيد قديمي بيابد. من معتقدم که دانش شخص نسبت به اين سازواره زنده موجب ميشود که در چنين محيطي وي به جستجوي اين گل برآيد؛ در حالي نداشتن اين دانش ممکن بود به ناديده گرفتن بوتهاي از اين گل منجر شود. به بيان ساده، بيش تر بدانيد بيش تر ميبينيد و اگر بيش تر ببينيد بيش تر احساس ميکنيد. کم تر دانستن امکان عدم مشاهده تمام آن چيزهايي را که دريافتشان لذت حسي ايجاد ميکند را افزايش ميدهد. و غياب برخي دانستههاي خاص آنگونه که مشاهده کرده ايم، ممکن است رجحانهاي زيباييشناختي فاجعه باري را القاء نمايد. نميتوان انکار کرد که لذت بردن از طبيعت بدون دانستن نامهاي گونه گياهي، وضعيت آب و هوايي و انواع خاک و از اين قبيل مي توان از طبيعت لذت برد؛ اما دانستن، موجب لذت سطح بالاتري است. محدود کردن متنگراييِ شناختي برخي از شناختگراها مطرح ميکنند که از نگرش آنها اين نتيجه بر ميآيد که هيچ چيز در طبيعت نميتواند زشت محسوب شود. آلن کارلسون مينويسد: « محيطهاي طبيعي داراي کيفيات زيباييشناختي عمدتاً مثبتي دارند...تمامي مناظر طبيعي بکر... اساساً از لحاظ زيباييشناختي خوب هستند» ( کارلسون 1984:5) ارج گذاري، تالي درک است. پس چگونه چيزي در طبيعت ميتواند زشت محسوب شود؟ شناختگراهاي متعصب اقرار ميکنند کپههاي نخاله و پارکينگهاي روباز، مناظر زشتي هستند؛ اما تأکيد ميکنند که اگر ما خودمان را به محيطهايي که انسان ها تخريب نکرده اند محدود کنيم، دريافت طبيعت مستلزم ارج گذاري تمامي مناظر سالم است. من فکر ميکنم در اين حکم، آنها دچار افراط شدهاند. نخست بايد بگويم، من با اين برداشت که اصطلاح طبيعي را صرفاً براي مناظر دستکاري نشده توسط انسان بهکار ميبرد موافق نيستم. ساختمانهاي بلند ممکن است همان اندازه طبيعي باشند که سد ساخته شده توسط سگ آبي ، پارکينگهاي روباز همان اندازه طبيعي هستند که جنگلهاي سوخته از اصابت صاعقه، اما سواي اين امر، هنوز عدم توافق با شناختگراهاي متعصب وجود دارد که تأکيد ميکنند چيزي در طبيعت نيست که زيبا نباشد. همانگونه که ارزشهاي ديني، اقتصادي، علمي و غيره ميتواند لذت يا رنج ادراکيِ زيباييشناختي را برانگيزد، به همين شکل ممکن است واکنش به ظاهر چيزي، قدر و منزلت آن را که بر اساس مسألهاي غير زيباييشناختي شکل گرفته است را کمرنگ يا به کلي محو نمايد. اگر اصطلاح زيبايي، کاربردي دارد پس بايد چيزهاي نازيبايي وجود داشته باشند. من فکر ميکنم مثالهاي واضحي براي ابژههاي طبيعي زشت وجود دارد. براي مثال، حيوان ها يا گياهان از ريخت افتاده. يا صدفهايي که برخي افراد جمع ميکنند را تصور کنيد، پس از اين که جمع کنندگان صدفهاي ارجح را برداشتند، صدفهاي زشت بر روي زمين باقي ميمانند. صدفهاي مردود، با صفاتي نظير زشت يا حداقل غير جذاب يا ناخواستني توصيف ميشوند. يک کتاب راهنماي صدف در ساحل فلوريدا، صدف قلمي را اين گونه توصيف کرده بود: « بزرگ، تيره، شکننده، خاردار و بدترکيب. بيشتر افراد ، صدف قلمي خار- دندانه دار، آلتينا سرراتا را ناديده ميگيرند... صدف قلمي خشک شده که سطح بيروني زشت تري نسبت به صدف قلمي خشک نشده دارد...آستر رنگينکماني زيبايي را در خود پنهان کرده است.(2002:105 نيل) آيا يک شناختگراي سخت گير تأکيد خواهد کرد که سطح خارجي صدف زيبااست در حالي که سطح داخليش زيباتر است24 يا آن کسي که از صدف ونقش آن را در محيطهاي اقيانوس آگاهي دارد، حکم ميدهد که بيرون و داخل صدف به يک اندازه زيباست؟ هر دواين موضعگيريها به نظر من مضحک است. به طور مسلم، برخي افراد از ديدن هيبت وحشي صدف قلمي لذت ميبرند ، ممکن است حتا آن را زيبا توصيف کنند. اما آنچه من بر آن تأکيد ميورزم اين است که بيش تر افراد شبيه به نويسنده کتاب راهنما، آن را بدترکيب و زشت توصيف ميکنند. يک نگرش زيباييشناختي محيطي مکفي، بايد اين را به حساب آورد يا حداقل مجاز بشمارد. شناختگراي سخت گير به نظر ميرسد فراموش کرده باشد که دانش فينفسه، لذت احساسي را تضمين نميکند. به اين نظريه دوباره توجه کنيد: X زيبااست اگر و تنها اگر، توجه به خصوصيات ذاتيX تجربه ادراکي لذتبخشي در مشاهدهگري ايجاد کند که در باره X دانايي دارد و به X مينگرد. اين نظريه امکان تجربههاي احساسي ناخوشايند را ناديده ميانگارد. شناختگراها در تاکيدشان بر احترام به طبيعت و سازوارههايش بر حق هستند، اين حرمتگذاري واجد اين مسأله نيست که همه طبيعت و سازوارههايش موجب لذت احساسي ميشوند. همان طور که ما ديديم، کانتيها از نقش کانوني دانش چشم پوشيدند. اما يک شناختگراي متنبنيادِ بسيار سخت گير در صرف نظر کردن از نقشي که دريافت بازي ميکند بسيار افراطي است. من فکر ميکنم يک نظريه زيبايي مکفي، بايد نقش هر دو احساس و دانش را در نظر گيرد. نتيجه دانستن اين که چه چيز براي محيط مفيد يا مضر است تاثيري بر ترجيحها يا اعمال زيباييشناختي افراد ندارد؛ مگر اين که آنها پابند ارزشهاي متناسب باشند. همان گونه که من در جاي ديگري اشاره کرده ام، مواجههاي ما در و با جهان اين چنين نيست که در آن ها منابع ارزشي متفاوت بسان سکوهاي مشاهده جداگانهاي از يکديگر عمل کنند ( ايتون، 2001) به خصوص، بايد مراقب محيطي پاک بود، پيش ازآن که آنچه ميآموزيم مبدل به آنچه انجام ميدهيم شود. به طور کلي، اين درهمجوشي از اعتقادها و ارزشها است که بر ترجيح هاي زيباييشناختي و اعمال مرتبط در تمام حوزههاي انساني تأثير ميگذارد. اين امر در برخي از واگويه هاي آغاز اين نوشته منعکس شده است. براي مثال: « زيبايي عملي است که زيبايي انجام ميدهد.» يا « زيبايي سريع تر از طلا، دزدان را برانگيخته ميکند» . در نمايش موزيکال چرخ وفلک25 اثر راجر و هامرشتاين26، يکي از شخصيتهاي زن متن در آوازش، از تغيير واکنشهايش به مرور زمان نسبت به مرد ماهيگيري که عاشقش شده ميگويد. وي تعريف ميکند که چطور در اوايل، بوي لباسهاي ماهيگير، وي را از فرط اشمئزاز بيحال ميکرده است ؛اما پس از اين که، عاشق وي شده بوي ماهي عطر مورد علاقهاش شده است. همتاي اين تغيير در حس بويايي در همه حواس وجود دارد . در جايي که پاي زيبايي وسط است، اين صدا و تصوير هستند که بيش ترين سنخيت را دارند.(هرچند افراد از بوها، مزهها يا لمس زيبا حرف ميزنند) بسيار پيش آمده کسي بگويد در ابتدا کس ديگري را زشت پنداشته است ؛اما با آشنايي بيش تر، وي را زيبا ديده است. دانش ،نقش چشم گيري در تعيين اين که شخص به هنگام ديدن يا شنيدن اثري هنري احساس لذت يا رنج کند، ايفا ميکند. دوروتا27 در رمان ميدلمارچ28 اثر جرج اليوت29 ميگويد: « عمو! شما ميدانيد که من هرگز در آن عکس هايي که ميگوييد بسيار تحسين شده اند، هيچ زيبايي نمييابم. آنها زباني هستند که من نميفهمم. رابطهاي با طبيعت در اين عکسها هست که من بسيار نادانتر از آن هستم که درک کنم، دقيقاً همان گونه که شما معناي عبارتي يوناني را ميفهميد که براي من فاقد هرگونه معنايي است.» ارزشهاي اخلاقي ميتوانند تأثيري ژرف بر تطورهاي زيباييشناختي بگذارند. اگر من کسي را که پيش تر غير جذاب ميديدم، زيبا ببينم به خاطر آن چيزي است که در باره آن شخص خواهم دانست و آنچه که من خودم در شخصيت انساني ارزشمند تلقي ميکنم. پرنسس دايانا و مادر ترزا به صورت اتفاقي در يک هفته فوت شدند و اين موجب بسياري مقايسهها ميان آنها شد. اگر کسي يکي از اين دو زن را زيباتر توصيف کند به طور حتم اين انتخاب وي به آنچه بستگي دارد که در باره زندگي و ارزشهاي اخلاقي آن دو ميداند. پس آيا تعريف زير صحيح است؟ X زيبااست اگر و تنها اگر، توجه به خصوصيات ذاتي X تجربه ادراکي لذتبخشي در مشاهدهگري ايجاد کند که در باره X دانايي دارد و به X مينگرد و هم چنين آن کس که X را از نظر اخلاقي ارزشمند ميپندارد. من اين چنين فکر نميکنم. من ادعا نميکنم که عقايد و ارزشهاي اخلاقي شخص هميشه نظر وي درباره اين که چه چيزي زيباست و چه چيزي زيبا نيست را تعيين ميکنند. برخي مواقع ما به رغم دانستن اين که افرادي ناشاد و نامهربان هستند آنها را خوشايند مييابيم و شايد حتي اگر بدانيم ستمگر هستند. عبارتهايي مانند مرد رذلِ خوشتيپ يا زن سبکسر پرزرق وبرق بر خلاف ظاهر پر از تناقضشان، حاوي معنايي کامل و بينقص هستند. ما اغلب از ديدن يا شنيدن آثاري هنري لذت ميبريم که به شکل بارزي ارزشهايي که ما از آنها متنفر هستيم را به نمايش در ميآورند براي مثال مستهجنگرايي يا نژادپرستي. هنوز عقايد و ارزشهاي اخلاقي نظرها را در باره اينکه چه چيزي زيبااست و چه چيزي زيبا نيست را تغيير ميدهند. بگذاريد به اولين تعريفي که ديديم بازگرديم: X زيباست اگر و تنها اگر توجه به خصوصيات ذاتي X تجربه ادراکي لذتبخشي به بار آورد. شناختگراها تأکيد ميکنند که دريافت گر بايد دانا باشد؛ اما ما مشاهده کرديم که اين بسيار سخت گيرانه است. و اين بسيار سخت گيرانه تر است که تأکيد کنيم که دريافت گر بايد از نظر اخلاقي X را باور داشته باشد. هرچند از آن جا که آنچه که از آن لذت ميبريم گاهي تحت تأثير باورها و ارزشهاي غير زيباييشناختي است، نميتوان زيبايي را به طور کامل و کافي با تأکيد کانتي بر جدايي کامل زيبا از علمي و اخلاقي تشريح نمود. بنابراين ما بايد تکرار کنيم که زيبايي و زشتي در برداشتهاي گوناگون به کار رفته اند، در برخي برداشتها با پيوند محکم به دانش و ارزشهاي اخلاقي و در برخي ديگر در پيوندي سست يا کاملاً منفک. به نظر ميرسد که شمول واکنشهاي احساسي در تعريفهاي زيبايي و زشتي ماندگار است اما آيا اين نيز درست است؟ برخي واگويهها مانند «چشم ها هيچگاه نميتوانند زيباييِ درون را ببينند.» به نظر ميآيد که مشاهده را در سايه التفات به بينش ژرف به کناري مينهند. آيا اگر مادر ترزا شکل و شمايلي شبيه پرنسس دايانا داشت زيباتر به نظر ميرسيد؟ احتمالاً بعضيها پاسخ مثبت ميدهند. اما عدهاي ديگر ممکن است که اعتراض کنند که پارهاي پرسشها بيمعني هستند. آنها اذعان ميکنند پرنسس دايانا براي اين که به همان زيبايي که بود به نظر برسد مجبور بود همان مدل مو را داشته باشد، ساعتها وقت صرف آرايش کردن و لباس پوشيدن کند و همه آنچه با هزينههاي گزاف به دست ميآيد. در حالي که آنچه به زيبا به نظر رسيدن مادر ترزاکمک ميکرد خودداري وي از اين تجمل هاي پرهزينه بود. يکي ديگر از سرچشمههاي غير احساسي محتمل براي زيبايي، آن نوع از زيبايي است که افراد براي قوانين رياضي، علمي و برخي نظامهاي حقوقي قائل هستند. به طور حتم اينها را به دليل شکل مشاهده يا شنيده شدن، نميتوان زيبا يا آراسته توصيف نمود.در عوض افراد به اقتصاد مفهومي و نبوغ اينها و تأثيري که آزمايش ها در تغيير نگاه ما به جهان دارند اشاره ميکنند. به نظر ميرسد در اين جا همه چيز تنها به دانستن و فهميدن بستگي دارد. ( کريس، 2002). آن گونه که من مکرر در بالا بيان کردهام، فکر نميکنم که بتوانيم براي اصطلاحهاي زيبايي و زشتي تنها يک معناي يگانه در نظر بگيريم؛ اما معتقدم که هنگامي که اين اصطلاحها را براي توصيف انگارههاي مفهومي صرف هم چون قوانين يا نظريهها به کار ميبريم، کاربرد آنها کاملاً استعاري است. بدين سان است که ارتباط و هماهنگي اجزاي يک سازواره تحسين يا نکوهش ميشود و به نظر ميرسد در اين جا اين هماهنگي در ابژههاي ادراکي است که موجب لذت زيبايي ميشود و فقدان آن موجب به کاربردن اصطلاح زشتي از جانب ما ميگردد. نگرش کانت ،کاملاً درست بود که هيچ قانون يا قاعده يا فرمولي نميتواند اين رابطه را تسخير کند. يک مطالعه درباره ترجيح آقايان از ميان چهرههاي خانمهايي خاص بيان ميکند که: ما با استفاده از چهرههاي ترکيب شده نشان داديم که برخلاف فرضيه ميانگينگرا، متوسط ريخت پارهاي از چهرههاي جذاب، از متوسط ريخت تمامي چهرههاي انتخاب شده زيباتر قلمداد شد. علاوه بر اين امکان، ايجاد چهرهاي جذاب تر از طريق اغراق در تفاوت هاي شکلي نسبت به ميانگين وجود داشت.( پررت، مي و يوزيکاوا 1994:239) اما در خوشبينانهترين حالت اين کشف ها، نمايان گر تمايلاتي جانب دارانه هستند، حتي اگر شخصي بتواند فرمول اندازههاي چهره زيبا از نظر يک گروه مخصوص را به دست آورد، تضميني وجود ندارد که فردي بتواند با استفاده از اين محاسبه ها و جراحي پلاستيکي، چهره خويش را تغيير دهد و از نظر افراد گروه، زيبا به نظر مي رسد که وي را بشناسند. ترکيب پيچيدهاي از احساس، ارزش نگرش فرموله شده، جهانشمول و نامتني تعريف زيبايي را با شکست مواجه ميکند. به اين سبب ميتوان گفت که آرزوي سقراط براي داشتن تعريفي يگانه از زيبايي تحقق نيافت. * اين مقاله ترجمهاي است ازمقالهاي به نام: Beauty and Ugliness In and Out of Context. که بخش اول فصل دوم کتاب زير است: Kieran,Matthew.2006.Contemporary Debates in Aesthetics and the Philosophy of Art, Blackwell publishing. پي نوشتها: 1- (افلاطون؛ چهار رساله: رساله هيپياس بزرگ؛ ترجمه محمود صناعي؛ تهران :هرمس، 1382،ص 288). 2- گروهي متشکل از پلاسيدو دومينگو، خوزه کاره راس و لوچيانو پاورتي که از حدود سال 90 تا 2002 با هم بودند. م ف. 3. Immanuel Kant. 4. Formal qualities. 5. decontextualized. 6. Archibald MacLeish. 7. Monroe Beardsly. 8. W.K.Wimsatt. 9. Roger Fray. 10. Rembrandt. 11. Clive Bell. 12. Leo Tolstoy. 13. moving. 14. compelling. 15. interesting. 16. contextualization. 17. Allen Carlson. 18. Cognitive model. 19. Easter Island. 20. Joan Nassauer. 21. Ronald Moore. 22. Calypso bulbosa. 23. Altina serrata. 24- چراکه از نظر يک شناختگرا هرچه طبيعيتر، زيباتر. م. 25. Carousel. 26. Rodger & Hammerstein. 27. Dorothea. 28. Middlemarch. 29. George Eliot. *منابع در دفتر مجله موجود مي باشد.
ارسال مطلب بوسیله ایمیل
چاپ خبر