خانه
شماره جاری
آرشیو
متافيزيك
استفن مامفورد / ترجمه ابوتراب يغمايي
صفحه 13
شايد متافيزيک تحليلي را بتوان فرزند ناخواستهي فلسفهي تحليلي دانست و با آنكه اين فرزند هنوز از سوي برخي فيلسوفان تحليلي، مشروع شناخته نشده، در طي دهههاي اخير، اما ، به درون بيشتر شاخههاي فلسفهي تحليلي رخنه نموده و بسياري از حوزههاي آن را به خود وابسته كرده است. نوشته ي پيشرو ترجمهي مقالهي Metaphysics اثر Stephen Mumford است که در مجموعهيTHE ROUTLEDGE COMPANION TO PHILOSOPHY OF SCIENCE به کوشش S.Psillos و M.Curd و در سال 2008 چاپ شدهاست. نويسنده، استاد متافيزيک دانشگاه ناتينگهام است و از وي دو کتاب Dispositions و Laws in Nature منتشر شده است. او در اين مقاله با نگاهيگذرا به متافيزيک در سنت فلسفهي تحليلي فراز و نشيبهاي آن را واکاوي مي كند. مقدمه علم و متافيزيک، هردو درگير اين پرسش هستند که چه چيزي وجود دارد، براي همين تاحدي از موضوعي مشترک برخوردارند.به لحاظ تاريخي، ماهيت کليها(ويژگيها و روابط)، جوهر، عليت، قوانين طبيعت، وجهيت(Modality)، اينهماني، زمان وصدق از مهمترين موضوعهاي مورد بحث در متافيزيک هستند.البتة اين فهرست کامل نيست و موضوعهاي ديگري در متافيزيک وجود دارد که به ساير حوزههاي فلسفه نيز مربوط است. به عنوان مثال، مسألهي ذهن/بدن، بحثي است متافيزيکي در فلسفهي ذهن،همچنين ماهيت و وجود گزارهها و اشکال منطقي- که در منطق فلسفي به بحث گذارده مي شوند- ميتوانند از منظر متافيزيکي نيز مورد بررسي واقع شوند. بافرض اين که متافيزيک و علم، هردو، به دنبال چيزي واحدند- يعني توصيفي از ماهيت و کارکرد جهان- ميتوان پرسيد که، پس اختلاف ميان آنهادر چيست؟البته مشروط بر اين كه اساساً اختلافي باهم داشته باشند.اگر بپذيريم که ميتوان ميان آن دو تفاوتهايي يافت،درآن صورت پرسش اين است كه چه ارتباطي ميان علم ومتافيزيك وجوددارد؟ آيا ميتوان از منظري خاص،يكي را برتر وحاكم بر ديگري دانست؟ آيا يکي از آنها به لحاظ منطقي يا معرفتشناسيك، برديگري مقدم هست يانه؟ خواهيم ديد که فيلسوفان علم و متافيزيکدانان درباب اين پرسشها،ديدگاه هايي دارند و اينکه اختلاف نظرهايي اساسي نيزميان آنان دراين باره وجود دارد. در يک سوي طيف ديدگاههاي موجود، اين عقيده هست که، متافيزيک بيمحتوا و بيمعنا است و درسوي ديگر آن اين ديدگاه که، تمامي معرفت تجربي و علمي، به شناخت متافيزيکي و پيشيني وابسته است. موضوع اصلي اين مقاله، مرزبندي ميان علم و غير علم وتميزدادن آن دوازهم است:اينكه برخلاف موضوع به ظاهر يکسانشان، چه چيزي آنها را مباحث يا شيوههاي واکاوي متفاوتي ميسازد، البته اگر چنين اختلافي وجود داشته باشد. بافرض اين كه تمام کتاب حاضر مربوط به ماهيت علم است، هدف اصلي اين مقاله شفافسازي ماهيت متافيزيک است.برخي از فيلسوفان به جهت خصلت غير تجربي و انتزاعي متافيزيک، در امکان آن اظهار تعجب ميکنند. بنابراين من به اين موضوع خواهم پرداخت که متافيزيك چگونه با معرفت درارتباط است، البته اگر ربطي وجود داشته باشد. هرچند بايد اين نكته رادر نظرگرفت که حتي ميان خودِ متافيزيکدانان توافق بسياراندكي درباره ماهيت دقيق متافيزيک وجود دارد. ماهيت متافيزيک، يکي از هزاران مسألهاي است که متافيزيکدانان بدان مشغولند. تلاشهاي نخستين در باب تحديد واژهي «متافيزيک» برآمده از کتابي از ارسطو با همين نام است. وي در اين کتاب، از مسائل مختلف مربوط به ماهيت کلي متافيزيک،بحث مي كند. ارسطو اين مباحث را متافيزيک نميناميد، بلکه مطالعهي وجود بماهو وجود برميشمرد(متافيزيک،کتاب IV.1). به نظر وي وجود داشتن يعني موجود بودن و آنچه که بصورت کلي وجود دارد و آنچه که از مقولات مختلف اشياء وجود دارد، همان موضوع موردعلاقه ارسطو بود. ترسيمِ روابط ميان مقولات مختلفِ وجود و در نتيجه، توليد کليترين سياههي وجود، ديگر خواستهي وي بود. وجود بهماهو وجود، هرچيزي را تحت پوشش قرار ميداد: آن بايد توضيحي براي هرچه که وجود دارد، ميبود، ونه فقط آن چيزهايي که در جهان تجربي يا طبيعي موجود هستند. مدرسيان بعدي در ويرايششان، اين کتاب متافيزيك را پس از کتاب فيزيک ارسطو قرار دادند واين وجه تسميهي كتاب متافيزيک است. ترجمهي تحتاللفظي متافيزيک، «پس از فيزيک» است. اما قرارگرفتن متافيزيک پس از فيزيک، به صورتي اتقاقي(شايدهم غيراتفاقي) معناي ديگري نيزمي تواندداشته باشد: اينکه موضوع متافيزيک، فوق و فراتر از موضوع فيزيک است. نگاه ارسطو به وجود، چنان کلي و انتزاعي بود که مطالعهي آن از مطالعهي تجربي فراتر ميرفت. بنابراين ابتداييترين نسخهي متافيزيک، براساس موضوع از علم متمايز ميشود. هرچند پيش از ارسطومتافيزيكداناني ديگرنيز بودهاند.به عنوان نمونه نظريهي مُثُل افلاطون در جمهور مشخصاً يک تز متافيزيکي است حتي دغدغهي فلاسفهي پيش از سقراطي نيز اساساً دغدغهايي متافيزيکي است. از زمان ارسطو نامگذاري اشتباهي مرسوم بوده است که طبق آن به شاغلان متافيزيک، «متافيزيسين» ميگفتهاند. اگر متافيزيک بعد و فراتر از فيزيک است، روشن است که به شاغلان آن بايد «متافيزيکدان» گفته شود. چراکه شاغلان فيزيک با نام «فيزيکدان» شناخته ميشوند و شاغلان طب، با نام فيزيسين. ولي من در اينجا در تغيير آنچه که مرسوم است، سعي نخواهم کرد. محتواي متافيزيک ارسطويي از محتواي علم تجربي، انتزاعيتر است. فلاسفهي علم به دنبال وجوه تمايز ديگري بودهاند تا بدانوسيله علم و متافيزيک را تحديد کنند. بصورت گسترده، علاقهي آنها اين بوده است که موقعيت و مشروعيت علم را تأييد کنند و براين اساس آن را از غيرعلم جدا کنند: يعني خرافه، تعصب، شبه علم، و متافيزيک. بيکن بصورتي عالي مقام کشف را وجه مشخصهي علم ميداند. وي در کتابش با نام ارغنون نو، روش استقرايي جديدي مطرح ميکند که بتواند حقايق علمي را توليد کند، روشي که همانند يک ماشين کار ميکند. به نظر وي معرفت، علمي است که اگر وتنها اگر به شيوهاي درست توليدگردد، يعني از مشاهدهي امور واقع شروع شود، و روش جدلي را طي کند، در نهايت به يک نظريهي کلي منتهي مي شود، مثل اين نظريه که گرما حرکت است و يا تمامي قوها، سفيد هستند. در سنت تجربهگرايي، ضرورت شواهد تجربي از اين هم بيشتر است. زيراکه در اين سنت، تمامي معرفت از تجربه حاصل ميشود. اين نگاه مولد اين اصل است که هر مفهوم ياهر تصور انساني، تنها زماني مشروع خواهد بود که قابل اشتقاق از تجربه(ها)ي اصيل باشد.و اگر چنين نباشد، آن تصور(ايده)نامشروع است. همين اصل چند قرن بعد، باعث محکوميت جامعه متافيزيک از سوي پوزيتيويسم منطقي شد، محکوميتي که خصوصاً توسط آير(1936:Chap.1) توصيف شد. وي چنگال هيومي را به خدمت گرفت تا ضربهاي مهلک وارد کند: براي اينکه يک گزاره يا حکم، معنادار باشد بايد حداقل بصورت بنيادي و تجربي تحقيقپذير باشد. پس اين ادعا که يک گربه در اتاقم هست، بامعنا است اگر وتنها اگر تجربههايي چنان وجود داشته باشد که بتواند آنرا محقق کند- مثلاً تجربهي شبهگربه در اتاقم. اما به نظر ميرسد که متافيزيک غيرتجربي است. وقتي ادعا ميکنم خدا وجود دارد، ادعا نميکنم که آن يک صدق تجربي است. چراکه خدا فراتر از فضا و زمان وجود دارد، آن رانه ميتوان ديد و نه مي توان شنيد. ولي اگر تحقيقپذيري بهعنوان معيار معناداري در نظر گرفتهشود، چنين ادعايي نه تنها کاذب به نظرخواهد رسيد- به بيان دقيق، نه تنها کاذب است- بلکه بيمعناست. چنين کلماتي صرفاً اصواتي تهي هستند. چون هنگامي که لفظ «خدا» را به زبان ميآوريم، هيچ تصوري واقعي از آن نداريم. بنابراين براساس اين قالب از تجربهگرايي، غيرعلم بيمعنا است. هرچند اشخاصي مانند هيوم و پوزيتيويستهاي منطقي صدقهاي منطق و رياضيات را مجاز ميشمردند، يعني صدقهايي که صرفاً روابط ميان تصورات بوده ،کلاً بديهي ميباشند. مشکل متافيزيک اين است که درآن ادعا ميشود: در عين واقعي يا غيربديهي بودن، غيرتجربي نيز هست. چنين ترکيبي مجاز نيست ، به همين دليل است که آير به شدت از «حذف» متافيزيک دفاع ميکند. هرچنداستدلال وي، نسخه اي جديد از آن چيزي است که هيوم به نحوي شايسته ارائه ميکند: هنگام مرور کردن کتابخانههايي که توسط اين اصول مورد اغوا قرارگرفتهاند، چه خرابکارياي از دست ما ساختهاست؟ زمانيکه کتابي را به عنوان نمونه از الهيات يا متافيزيک مدرسي در دست ميگيريم از خود بپرسيم که آيا شامل استدلال مجرد در باب ارقام و اعداد است؟ خير. آيا شامل استدلال تجربي در باب امور واقع و موجود است؟ خير. پس آنرا به شعلههاي آتش بسپار. چرا که به جز زبانبازي و توهم چيز ديگري نميتواند داشتهباشد.(Hume 1748: 165) کارل پوپر هم به استقراي بيکني انتقاد داشت هم به پوزيتيويسم منطقي. به نظر وي روش استقرايي فارغ از اينکه چگونه ممکن است بازتعريف شود، به لحاظ منطقي نيز نامعتبر است.از طرفي نظريههاي علمي کلي هستند در نتيجه بصورت عليالاصول غيرقابلتحقيقند.پس پوزيتيويسم منطقي بايد آنها را بيمعنا بداند. به همين دليل به نظر پوپر، تحقيق پذيري معياري نيست که بوسيلهي آن بتوان ميان علم و غيرعلم تمايز قائل شد. پوپر بهجاي آن "ابطالپذيري" را پيشنهاد کرد. در حالي که هيچ مشاهدهاي نميتواند نظريهاي کلي را محقق کند، بسياري مشاهدات هستند که ميتوانند آن را ابطال کنند. بنابراين پوپر دريافت که مي تواندبراين اساس نظريه اي درباب علم،و معياري براي تمايز علم از غيرعلم بنا شود. هر نظريهي ابطالناپذيري غيرعلمي است. اينجا همان نقطه اي بود که پوپر از پوزيتيويسم منطقي جدا ميشد. هم پوپر و هم پوزيتيويستهاي منطقي رسالهي ويتگنشتاين(1921)را خواندهبودند، اما با ديدگاههاي متفاوتي درباب متافيزيک از آن جدا شدند. به نظر پوپر، ضرورتي ندارد که غيرعلم، بيمعنا باشد. همانند ادعاهاي متافيزيکي که ممکن است براي ما از مهمترين موضوعات باشند.البته اين بدان معنا نيست که هر غيرعلمي، مهم يا خوب است. پوپر به شدت درپي آن بود تا مارکسيم و روانکاوي را به جهت شبه علم بودنشان، بياعتبار سازد: نظريههاي ابطالناپذيري که ادعاي علمي بودن داشتند. اما پوپر به جهت مجاز شمردن اينکه متافيزيک ميتواند مهم باشد، بر پوزيتويسم منطقي برتري قابل توجهي دارد. اين ادعاي پوزيتيويست منطقي که گزارهها براي معنادار بودن بايد تحقيقپذير باشند، خود غيرقابل تحقيق است، چراکه بنابر دلايلي ادعايي وجهي(modal) است. بنابراين ادعايي خودزن(self-undermining) است.در مقابل،حكم" گزاره هاي علمي ابطالپذير هستند،"قضيه اي خودزن نيست، حتي اگر خود ابطالناپذير نباشد. اين فقط بدان معنا است که چنين ادعايي علمي نيست در عوض ميتواند ادعاي فلسفيِ مشروعي باشد. هرچند توضيح پوپر، درباب ماهيت متافيزيک چيزي بيش از اين نميگويد. مثلاً نميگويد که اگر ابطالپذير نيست چگونه ممکن و يا معنادار است. ضمن اينکه موجه بودن معيار علم پوپر، سؤال برانگيز بوده است. احتمالاً علم همانطور که شامل قضاياي مرکب (هليه مرکبه) است، قضاياي وجودي(هليه بسيطه) را نيز دربرميگيرد. مثلاً ميتوان مدعي شد که «پنج نيروي بنيادي وجود دارد» يا «نوع هفتمي از کوارک وجود دارد».چنين گزاره هايي داراي شکل منطقيxFx? هستند: چيزي F است. در صورتيکه من ميتوانم گزارههاي اين شکلي را تحقيق کنم، مثلاً با پيداکردن نوع هفتم کوارک، اما نميتوانم آنها را ابطال کنم. بدون توجه به تعداد تحقيقات ناسرانجامي که در يافتن نوع پنجم نيرو انجام دادهام، نميتوانم اين ادعارا که نوع پنجمي وجودداردابطال کنم. بنابراين شايد ابطالپذيري تنها در محدودهي خاصي از گزارههاي علمي اعتبارداشته باشد. افزون براين، روشن است که گزارههاي علمي ميتوانند در مقابل ابطال مقاومت کنند. تز کواين-دوئم بيانگر اين است که هر نظريهي کلي ميتواند دربرابر هر شاهد مخالف مسلمي،بازهم برقرار بماند. مثلاً ميتوان بهجاي اينکه نظريه را مردود دانست، شواهد را مردود کرد. به عنوان نمونه، اگر قوي سياهي ببينم، ممکن است نظريهي "همهي قوها سفيد هستند" را تغيير ندهم، و گزارهي کمکي ديگري را بپذيرم مثل اينکه مشاهدهي من غيرقابل اعتماد است. از زمان پوپر، تبيين هاي کلگرايانهتري درباب نظريههاي علمي ارائه شدهاست که اختلاف ميان علم و متافيزيک را سستتر کردهاند. نظريهها معادل پارادايمها(Kuhn 1962)، برنامههاي تحقيقاتي(Lakatos 1970) يا ايدئولوژيها (Feyerabend 1975)شدهاند و به شکل بستههاي کلي درآمدهاند که ميتوانند مشاهدات را معين کنند. مشاهدات آنچنان وابسته به نظريه توصيف ميشوند که اگر شخصي نظريهاي را بپذيرد، ديگر قادر نخواهد بود ابطالهايي تجربي عليه آن پيدا کند. اگر چنين است،پس به همان اندازه که متافيزيک به لحاظ تجربي غيرقابل توضيحاست، نظريههاي علمي نيز،به مثابهي يک کل،غيرقابل توضيح مي باشند. بار ديگر ما شگفتزده ميشويم که چه چيزي آنها را متمايز ميکند، اگر اساساً چنين تمايزي وجود داشته باشد. تجديدنظر درباب تمايز ديديم که نه پوزيتيويستهاي منطقي نه پوپر،هيچكدام در ارائهي تمايزي اساسي ميان علم و متافيزيک موفق نبودند. چنين عدم توفيقي براي ماامكان مي آورد تا در اين فرض که تمايزي روشن ميان دو حوزه وجود دارد، تجديد نظر کنيم. در اين بخش نگاه دقيقتري به مبناي اين فرض خواهيم داشت و در بخش بعدي، گزينههاي پيشرويمان را ملاحظهخواهيمکرد. متافيزيک بصورت سنتي، هم واقعي وهم ترکيبي، اما پيشيني پنداشته ميشدهاست. در حاليکه علم کاملاً تجربي فهم مي گرديد، متافيزيک کاملاً غيرتجربي بود. بنابراين تنها تمايزي که ميان آنها پنداشته ميشد، اين بود که صدق در علم بصورت پسيني کشف ميشود ولي درمتافيزيک بصورت پيشيني. بنابراين صرفنظرازاينکه کدام نظريهي متافيزيکي درست است، جهان براي تمامي ناظران يکسان بهنظر خواهد رسيد. به عنوان مثال تقسيمبندياي در متافيزيک و در مورد ماهيت ماده ميان نظريههاي بستهاي(bundle) و جوهري(substratum) وجود دارد(Loux 2002:Ch.3). مدافعان نظريهي بستهاي فکر ميکنند که مواد جزيي، چيزي جز بستههايي متشكل از کيفيات يا ويژگيها نيستند. در حاليکه مدافعان نظريهي جوهري معتقدند که بايدجوهري بنيادين و بدون ويژگي وجود داشته باشد تا بستههايي از ويژگيها را جمع کند و آنها را متمثل(instantiate) سازد.نظريهپردازان بستهاي و جوهري، ميتواننددرباره تمامي اطلاعات تجربي با هم موافقباشندواختلاف ميان آنها، نميتواند اختلافي مشاهدهپذير باشد. به نظر ميرسد اگر بخواهيم از ميان آن دو يکي را انتخاب کنيم، صرفاً بايد از عقل استفاده کنيم و از حس کمک نگيريم. گويا انتخاب مااز ميان نظريه هاي متافيزيکي تنها ميتواند عقلاني و پيشيني باشد. چنين متافيزيکي را ميتوان در دستهي متافيزيک عقلگرايانه قرار داد. شايد اخلاق اسپينوزا، نمونهي کلاسيک اين ديدگاه باشد. اثري که در آن يک دستگاه جهاني تمام، از اصول اوليهي عقلاني و با استنتاجي پيشيني ساخته ميشود. اما واقعي بودن ادعاهاي بعدي و ترکيبي بودن صدقهاي متافيزيکي دفاع از چنين موضعي رادر متافيزيک مشکل کردهاست. ساير اشکال معرفت مثل منطق و رياضيات اگر چه پيشيني ولي غيرواقعي هستند، چرا که درباب آنچه هست هيچ ادعايي نميکنند. اين استدلال که اگر الف آنگاه ب و اگر ب آنگاه ج، آنگاه اگر الف آنگاه ج، چيزي در مورد الف و ج و يا چيزهاي ديگر نميگويد. ما به پيروي از هيوم ممکن است چنين صدقهايي را صرفاً بيانگر رابطه ي ميان تصورات بدانيم. امامتافيزيک آشكارا ادعاهايي وجودي ميکند که فراتر از رابطهي ميان تصورات هستند، مثل اين ادعا که کليها وجود دارند. چنين ادعايي، صدقي مفهومي يا تحليلي نيست: يعني صرفاً به جهت معناي واژگان سازندهاش صادق نيست؛ پس ترکيبي است. الحاق واقعي بودن اما غير تجربي بودن، اکنون ميتواند به عنوان مسألهاي عميق ديدهشود. ما ميدانيم چگونه صدقهاي تجربي واقعي را تأييد کنيم. مثلاً با مشاهده پيميبريم که وضعيت امور(State of affaires) گزارششده توسط اين صدق مطابق با چيزي در جهان است يا خير(با اين فرض که نسخهاي از نظريهي تطابقي صدق را پذيرفتهايم). منظور متافيزيکدانان ازواقعي بودن متافيزيک اين است که مثلاً اين گزاره که «کليها وجود دارند» صادق است اگروتنها اگر فيالواقع کليها وجود داشته باشند، فارغ از اينکه واقعگرايان و نامگرايان درباره تمام دادههاي تجربي توافق دارند.در نتيجه نميتوان صدق يا کذب آن را بصورت تجربي کشفکرد. از ميان سايرين اين مسأله باعث نگراني کانت (1781) شد، کسي که چگونگي امکان معرفت پيشيني ترکيبي را مورد پرسش قرار داد. راهحل وي اگر چه هوشمندانه بود، ولي پاسخگوي اهداف بسياري از متافيزيکدانان نبود. کانت کارکرد متافيزيک راكم كرد.چون به نظر وي معرفت پيشيني ترکيبي تنها به اين دليل ممکن است که معرفتي است درباب طبيعت و محدوديتهاي تفکرمان. يک شرح کانتي بهجاي اينکه مثلاً بگويد: عليت خصيصهاي واقعي در جهان است، ميگويد:خطوطي در انسان وجود دارد که باآن چگونگي فکرکردن مشخص مي گرددد و باعث ميشود که جهان پيرامونمان را برحسب شرايط علي درک کنيم. به طرز مشابه من نميتوانم بگويم که جهان درذات خودفضا- زمانياست، بلکه تنها ميتوانم ادعا کنم: فضا- زمانيبودن براي درک وفهم انسان شرط لازم است. چنين رهيافتي به متافيزيک ميتواندانقباض گرايانه محسوب شود. متافيزيک بهجاي اينکه چيزي واقعي درباره جهان بگويد، تنها چيزي واقعي درباب ماهيت تفکر انسان ميگويد: هدفي بسيار اندك. نکتهي مهم اين است که اين مسأله مختص به متافيزيک نيست بلکه شايد خصلت عمومي فلسفه باشد. به عنوان مثال در اخلاق پرسش كه"آيا فايدهانگاري نظريهي اخلاقي درست است يا خير؟" بصورت تجربي ممكن نيست پاسخ دادهشود؛ باوجوداين يک واقعگراي اخلاقي چنين تزي راواقعي ميپندارد و ممکن است ادعا کند که اين نظريهدرست است يا غلط. يا بصورت مشابه اينکه معرفت، باور صادق موجه است يا خير بصورت تجربي غيرقابل شناخت است. بنابراين مسألهي مذکور، مسألهاي عمومي براي کل فلسفه است( همچنين فلسفهعلم). ممکن است ادعا شود بصورت عمومي فلسفه ظاهري پيشينيِترکيبي دارد، بنابراين نظر انقباضگرايانهي کانت درباب متافيزيک بايد به ساير حوزههاي فلسفه نيز سرايت کند.اين ادعاکه حوزههاي فلسفه صرفاً درباب ماهيت تفکر انسان هستند، ادعايي مناقشهانگيز خواهد بود. اگر چه برخي ازفيلسوفان ممکن است اينچنين بپندارند که نظريههاي اخلاقي صرفاًبحث درباب شيوهي تفکر ماست، -که اين خود يک موضع فلسفي است- ولي واقعگرايان اخلاقي با آن موافق نيستند. بصورت مشابه واقعگرايان متافيزيکي با اين موضع فلسفي که متافيزيک بحث درباب خودِ جهان نيست، موافق نخواهندبود. رهيافت ديگري هست که به يک معنا، انقباضگرايانه محسوب ميشود. براساس اين ديدگاه متافيزيک و ساير بخشهاي فلسفه پيشيني و ترکيبي نيستند. چنين ديدگاهي بهدنبال آن است تا متافيزيک رابحث درباب جهان بداند، اما خصيصههايي از تفکر متافيزيکي راکه مشکلساز بودمردود ميداند. ميتوان مدعي شد که تفکر متافيزيکي اساساً تفکري ترکيبي نيست و متافيزيکدانان اغلب مشغول جمعآوري صدقهاي تحليلي هستند. يا ميتوان ادعا کرد که بر خلاف ظواهر و قرنها باور فلسفي، متافيزيک اصلاً پيشيني نيست. اين نظرگاه ها را در بخش آخر مورد بررسي بيشتر قرار خواهمداد، اماابتدامي كوشم نتيجهي چنين واکنشي را روشن کنم. اين چنين پنداشتهميشده که شيوهي تفکر فيلسوفان، -و به نحو عاليش متافيزيکدانان- درباره جهان به گونه اي است که با شيوهي تفکر دانشمندان بسيار متفاوت است. در حاليکه دانشمندان صدقهاي تجربي را کشف ميکنند، فيلسوفان قادرند صدقهاي غيرتجربي واقعي را بيابند. اما چنين انگارهاي ممکن است صرفاً کلاهبرداري فيلسوفان از راه جلب اعتماد باشد تا بوسيلهي آن حوزهاي رازآلود و متمايزبتراشند وبتواند فلسفه را بهعنوان ديسيپليني جداگانه موجه جلوهدهد. اگر چنين باشد، ممکن است اساساًشيوهي تفکر متمايز متافيزيکي وجود نداشتهباشد. پس چرا فکر ميکنيم که چنين شيوهاي ممکن است وجود داشتهباشد؟ چگونه چنين شيوهاي رشد ميکند؟ تفکر متافيزيکي براي انسان چه سودي دارد؟ تصور تفکري که هيچ نتيجهاي تجربي ندارد و در عينحال براي انديشمندش امتيازي تکاملي به ارمغان ميآورد، مشکل است. چرابايداز ميان بسياري باورها که در طول تکامل انسان امکان بقاء و بازتوليد داشتهاند،اين باور که واقعگرايي در باب کليها درست است يا نامگراييِ مشابهتي(resemblance)، قابليت انتخاب و تحول را داشتهباشد؟ واکنشهاي معاصر: گرفتن حقِ تقدمهايمان در بخشهاي نهايي، نگاهي به پاسخهاي معاصربراي مشکلي که در بالا بدان اشاره شد خواهمانداخت. براي چنين کاري،نظررا به دو موضوعي که با آنها شروع کردم برميگردانم: تفاوت متافيزيک با علم چگونه است، اگر اساساً چنين تفاوتي باشد؟رابطهي ميان آن دو چيست؟ سه گزينهي موجود را بررسي خواهم کرد. اگر چه اين گزينهها جامع نيست، ولي دامنهي گزينههاي مبيّن واقعي بودن متافيزيک را بازنمايي ميکنند. اين گزينهها درباب ماهيت متافيزيک واندازهي آگاهيبخشي آن از تجربه،با هم اختلاف دارند. اين اختلاف ها به عدمتوافق درباره تقدم ميان علم و متافيزيک بازميگردد. براساس يک ديدگاه، متافيزيک بصورت عقلاني بر علم و معرفتتجربي پيشي ميگيرد. براساس ديدگاه مخالف، متافيزيک شاخه يا توسعه اي از معرفت تجربي است. بنابراين اختلاف ميان متافيزيک و علم بهجهت پيشيني بودن متافيزيک نيست بلکه بهجهت انتزاعي بودن آن است. براساس ديدگاهي ديگر که اندکي ميانه است، متافيزيک و علم دو شريک شانهبهشانه در تلاش براي کسب معرفت ميباشند. من هيچيک از اين ديدگاهها را مورد حمايت قرار نميدهم، شايد بهاينجهت که هريک از آنها مزيتها و مشکلات خود را دارند. من اين سه موضع را بهترتيبي که از آنها بحث کردم، واقعگرايي، طرح کانبرا( يعني ديدگاه شريک شانهبهشانه) و پسينيگرايي مينامم. اين مقاله را با ملاحظهاي پيرامون ديدگاه مصالحهجويانهي شايعتري درباب روش درست در متافيزيک، به پايانميبرم. واقعگرايي اي.جي.لاو(E.J.Lowe) از متافيزيک به عنوان ديسيپليني واقعي و اوليه دفاع ميکند. وي هدفش را چنين بازگو ميکند « بازگرداندن متافيزيک به موقعيتي مرکزي در فلسفه که با توجه به معيارهاي اعتباردهي و روشهاي متمايزش، بنياديترين شکل از جستار عقلاني باشد»(1998:1). متافيزيک به ما نميگويد که چه چيزي وجود دارد، بلکه ميگويد چه چيزي ممکن است. بنابراين وظيفهي علم است که به ما بگويد کدام يک از امکانها، واقعي(actual) است( يا کداميک از جهانهاي ممکن بسيار، جهان ماست). علم عريان نميتواند به ما بگويد که چه چيزي ممکن است، مگر اينکه خودش متافيزيک شود. علم به ما ميگويد که چه چيزي واقعي است، اما چنين ادعايي بر پايهي فرضهاي هستيشناسيك و متافيزيکي درباب ممکن بنا ميشود. بنابراين متافيزيک پيشزمينهاي وجهي(modal)فراهم ميآورد که ما در رابطه با آن، يافتههاي تجربيمان را طرحريزي ميکنيم. بهعنوان مثال ما تنها زماني بصورت تجربي ميتوانيم پيببريم که ستارهي صبحگاهي با ستارهي شامگاهي اينهمان است که اين ادعاي وجهي را بپذيريم که دو شيء مادي متمايز نميتوانند بصورت همزمان، يک مکان را اشغال کنند. چنين فرضي نميتواند ادعايي تجربي باشد و تنها متافيزيک پيشيني از طريق تحقيقاش درباب آنچه ممکن است و آنچه ممکن نيست، ميتواند آن را آشکار کند. بصورت مشابه فيزيک اغلب اوقات، هستيشناسياي را برپايهي تعهدات متافيزيکي بنا ميکند تا تعهدات تجربي. اينکه اشياء صرفاً بسته هايي از حس يا مستقل از ذهن هستند، يا اينکه آنها درعين درک نشدن به وجود ادامه ميدهند يا نه، به جهت ماهيتشان به صورت تجربي غيرقابلپاسخگويي هستند. چنين ملاحظاتي باعث ميشود تا لاو ادعا کند :«ما همگي متافيزيکدان هستيم، خواه به آن آگاهي داشتهباشيم يا نه، خواه آنرا دوست داشتهباشيم خواه نه»(2004: 4). بزرگترين مشکل چنين رهيافتي فائقآمدن براين مسأله است که معرفت وجهي چگونه ممکن است حاصل شود، مشکلي که به پرسش کانت بازميگردد. لاو به شرحي واقعگرايانه از متافيزيک ادامهميدهد: متافيزيک بحث درباب جهان است تا تفکر بشر(يا حداقل بحث درباب آنچه که در مورد جهان ممکن است، ميباشد). با وجوداين پيشيني است. همچنين بنيادي و اوليه است، که اين بازگشتياست به پيشينيبودن ارسطوييِ متافيزيک به عنوان فلسفهي اولي(First Philosophy). هرچند لاو براي تجربه حقي قائلميشود. ملاحظات تجربي و فلسفي ميتوانند بايکديگر تعامل داشتهباشند، بهنحوي که ممکن است ما متافيزيک را با آگاهيبخشي از تجربه توسعهدهيم. بهعنوان نمونه ممکن است علم به ما بگويد که جهان از عناصر اتمي تشکيلشدهاست. اين ادعا ميتواند اتميسم را در متافيزيک اطلاع دهد و توجيهکند. چنين نظريهاي ديگر بهاندازهي گذشته بصورت محض پيشيني نخواهد بود، و بنابراين ديگر قطعيت پيشينيِ محض را نخواهد داشت؛ ولي قطعيت، همانطور که لاو ميگويد، چيزي است که بايد براي قرباني کردن آن در متافيزيک آمادهباشيم. طرح کانبرا لويس(1970) براي انجامدادن فلسفه،خصوصاً متافيزيک، روشي پيشنهاد کرد که در سالهاي اخير تأثيرخودرانشاندادهاست. اين روش توسط فرانکجکسون(1998)،فيلسوف کانبرايي، توسعهيافتهاست. شغل متافيزيکدان، جمعآوري واضحات(platitudes)است: تمامي صدقهاي پيشيني که به ما ميگويند فلان پديدار چيست؛ بهعنوان نمونه، قانون طبيعت يا عليت چيست. به اين پرسشها ميتوان از طريق يک «جملهي رمزي» پاسخداد. اين جمله نقش کامل يکچيز را توصيف ميکند. □xFx & Gx & Hx & …) ميگويد چيزي وجوددارد که F،G، H و غيره در مورد آن صادق هستند. مثلاً جملهي رمزي در مورد عليت ممکن است بگويد که چيزي وجود دارد که رخدادها را به هم مربوط ميکند، اقتران ثابتي را ميان انواع رخدادها پديد ميآورد، خلافواقعها را حمايت ميکند و غيره. اما اين نخستين گام است. گام بعدي نگريستن به جهان است تا ببينيم به عنوان يک واقعيت تجربي، چه چيزيهايي چنين نقشي را ايفا ميکنند: روابط وجهي ميان جزييها، انتقال انرژي، قواي علي يا چيزهاي ديگر. دانشمندان چنين قدمي را برميدارند. امتياز چنين روشي تبيين، حتي توجيه فرآيند فلسفي است. فيلسوفان با خيالي آسوده در اتاق نشيمن خود مينشينند وبا تحليل مفهومي، نقش سازماندهي مهمي در کسب معرفت ايفا ميکنند. تنها بخش پيشيني به آنان مربوط است، هرچند که اين نقش حياتي و غيرقابلچشمپوشي است. متافيزيکدانان قيود مربوط به هر نظريه را آشکار ميکنند. به عنوان مثال هر نظريهي پيشنهادي درباره عليت، بايد جملهي رمزي مربوطهاي را ارضاء کند. در رابطه با اين رهيافت، دو مشکل وجود دارد.نخست: اين ادعا که متافيزيک تنها به يکي از دو گام ميپردازد، مناقشهانگيز است. جمعآوري واضحات به نظر امري پيشپاافتاده و سطحي است که کامل بودن بخش اعظمي از آن تنها مفروض واقع ميگردد. به عنوان مثال مناقشات مربوط به عليت بهندرت درباب خودِ واضحات است. چراکه بسياري از نظريههاهست که جملهي رمزي را به راحتي ارضاء ميکنند. اين ويژگي مشترک بيشتر حوزههايي است که متافيزيکدانان دربارهي آنها مناقشه مي كنند. بنابراين آنها تمايلي ندارند که برداشتن گام دوم را به دانشمندان تجربي بسپارند. مشکل دوم آن است که روش طبيعي تفکر را مورد هيچگونه چالشي قرار نميدهد. متافيزيک بندهي واضحات است، واضحاتي که صرفاً مجموعهاي از عقل سليم است. فلسفه در سنت سقراطياش پادزهري براي عقل سليم بهشمار ميرود و يا آن را بهچالش ميطلبد. چرا شيوهاي پيشا فلسفي از تفکر درباره جهان بايد برحق باشد؟ بهقدر کفايت معلوم شدهاست که ما به عنوان يک نوع به بقاء ادامهميدهيم، اما با وجود اين ممکن است نکات دقيقتر در مورد جهانمان را درست درک نکردهباشيم(Lowe 1998:6-7) . متافيزيک قادر خواهد بودشيوههاي تفکرمان را بهبود بخشد، اصلاح کند و سازماندهي کند،اين چيزي است که طرح کانبرا براي آن جايي باز نميکند. پسينيگرايي کواين تمايز تحليلي- ترکيبي را مورد چالش قرارداد و پاتنم نيز(1962) استدلال کرد که معرفتِ بهظاهر ضرورتهاي پيشيني ميتواند نادرست باشد. براساس تحقيقات تجربي ممکن است معلوم شود که گربهها حيوان نيستند بلکه روبات هستند. بنابراين گربهها حيوان هستند، بايد به عنوان صدقي پسيني تلقي شود. پاتنم بصورت کلي اين نظر را که: صدقهاي ضروري و تغييرناپذير وجود دارند،به پرسش ميگذارد. اگر پاتنم برحق باشد آنگاه براي متافيزيک چه چيزي باقي ميماند، حوزهاي که تاکنون بهعنوان يك تشکيلات پيشيني خود مدعي(self-professed) عرضهشدهاست؟ متافيزيک هنوز هم ممکن است، ولي صرفاً ميتواند به عنوان يک نوع مطالعهي پسيني فهميده شود. بنابراين تمايز ميان علم و متافيزيک به اينجهت نيست که يکي تجربي است و ديگري پيشيني؛ پس تمايزشان چيست؟ يک گزينه اين است که نوعِ مطالعهي آنها را در طيفي از انضمامي يا انتزاعيبودن ببينيم. متافيزيک پيوسته به فيزيک است، اما انتزاعيتر از آن مي باشد. ما گاهي درباب معرفت تجربيمان تأمل كرده،قصد ميکنيم با جمعآوري آن، ديدگاهي جامع بسازيم و پيببريم که در انتزاع چهچيزي وجود دارد. بهعنوان مثال متوجهايم که دانشمندان بهدنبال قوانين معين و مختلف طبيعتند، مثل جاذبهي گرانش و قانون کولن. در حاليکه متافيزيکدانان بابررسي قوانين طبيعت بصورتکلي،درپي اين هستند که هرقانون بايد چه خصلتهايي داشته باشد، قوانين در جهانما چه کارکردي دارند، آيا آنها رخدادها را بههم مربوط ميکنند يا ويژگيها را؟ و پرسشهاي اينچنيني. بنابراين متافيزيک نيز مانند ساير چيزها پسيني است، اما انتزاعيترين پسيني است و بدين طريق از سايرين متمايز ميشود. اما چنين ديدگاهي هنوز بايد اين ادعاي لاو را، که مي گويد: معرفت متافيزيکي پيششرط معرفت تجربي است،پاسخ دهد. ديدگاه آخر ترتيب تقدم مدعي واقعگرايي را معکوس ميکند: علم به عنوان مطالعهي تجربي بر متافيزيک مقدم است. اين معرفت که اشياء مادي متمايز، نميتوانند در يک زمان مکاني را اشغال کنند شايد تعميمي تجربي از موارد خاص مربوط به اشياء متمايز باشد. اما باز هم تببين اين موضوع مشکل است که چگونه چنين معرفتي ميتواند معرفتي وجهي باشد و خلاف واقعها را حمايت کند. اما اگر شخص بيشتر از يک فيلسوف تجربهگرا باشد، بهراحتي وجهي بودن چنين ادعايي را رد ميکند و به شکلي از پسينيگرايي روي ميآورد. قلمرو بيطرف بسياري از متافيزيکدانان بهجاي اتخاذ يکي از سه موضع مطرحشده، ديدگاهي بيطرفانه و مصالحهجويانهبرمي گزينند. متافيزيک عموماً غيرتجربي نگريسته ميشود.بههمين دليل ما ميمانيم و استدلالي دقيق درباب حقيقت موضوع. بهعنوان مثال ديويد آرمسترانگ(1989: 135) که از مهمترين و تأثيرگذارترين متافيزيکدانان معاصر است ميگويد: متافيزيکدانان نبايد انتظار هيچگونه يقيني را در تحقيقاتشان داشتهباشند. شايد روزي موضوع عوض شود، اما درحال حاضر تنها کاري که ميتوانند انجام دهند اين است که موضوع را از روي وجدان و حس وظيفهشناسيشان مورد مطالعه و ارزيابي قرار دهند، به عقايد و استدلالهاي اسلاف و معاصرانشان توجه کافي داشتهباشند، و در نهايت تا آنجا که ميدانند عقلاني است، براساس يافتهها و داشتههاي شان قضاوتي جايزالخطاء داشتهباشد. آرمسترانگ نيز مانند بسياري از متافيزيکدانان حالحاضر، روش سود و زيان را ميپذيرد: به نظر من بايد بپذيريم که ابطال(يا اثبات) قاطعِ ديدگاهي در فلسفه، بهندرت ممکن است. آنچه بايد انجام شود، بنانهادن قضيهاي موافق يامخالف يک موضع است. اين را ميتوان از طريق ارزيابي ملاحظات و استدلالهاي مختلف و بسياري كه موافق يا مخالف يک موضع وجود دارد و مقايسهي آنها با ملاحظات و استدلالهايي که موافق يامخالف نظرهاي بديل ميتوان گفت،به دست آورد. آنچه که شخص بايد آرزوي رسيدن به آنرا داشته باشد... چيزي شبيه تحليل سود و زيان فکري ديدگاه مورد نظر است. ارجاع به اقتصاد فکري يکي از روشهاي مهمي است که باآن بسياري از نظريههاي علمي و فلسفي قابل مقايسه ميشوند. بصورت کلي، نظريهاي که پديدهاي را با حداقلِ هويات و اصول(خصوصاً با حداقلِ انواع هويات و اصول) تبيين کند، ترجيح دادهميشود.(Ibid: 19-20). اينکه چنين راهکاري براي توليد صدق در متافيزيک کافي است يا خير، موضوع ديگري است. عوامل اشارهشده، پراگماتيستي هستند و بنابراين صدق نتيجهشده توسط تحليل سود و زيان، صرفاً صدقِ منطقي(coherent) خواهدبود. اگر شخص حامي صدق مطابقتي باشد، اين احساس بهوي دستخواهد داد که از طريق تحليل سود و زيان در متافيزيک، کاملاً نميتواند صدقهاي متافيزيکي واقعياي را که بهدنبالش بودکسب کند. منابع Armstrong, D. (1989) Universals: An Opinionated Introduction, Boulder, CO: Westview Press. Ayer, A. J. (1936) Language, Truth and Logic, 2nd edn repr., London: Penguin, 1971. Feyerabend, P. (1975) Against Method, London: New Left Books. Hume, D. (1975 [1748]) An Enquiry Concerning Human Understanding, Selby-Bigge edition, Oxford: Clarendon Press. Jackson, Frank (1998) From Metaphysics to Ethics: A Defence of Conceptual Analysis, Oxford: Oxford University Press. Kuhn, T. (1962) The Structure of Scientific Revolutions, Chicago: University of Chicago Press. Lakatos, I. (1970) “Falsification and the Methodology of Scientific Research Programmes,” in I. Lakatos and A. Musgrave (eds) Criticism and the Growth of Knowledge, Cambridge: Cambridge University Press, pp. 91–196. Lewis, D. (1970) “How to Define Theoretical Terms,” in Philosophical Papers, Oxford: Oxford University Press, 1983, V olume I, pp. 78–95. Loux, M. J. (2002) Metaphysics: A Contemporary Introduction, 2nd edn, London: Routledge. Lowe, E. J. (1998) The Possibility of Metaphysics: Substance, Identity and Time, Oxford: Oxford University Press. Popper, K . (1959) Logic of Scientific Discovery, London: Hutchinson. Putnam, H. (1962) “It Ain’t Necessarily So,” in Mathematics, Matter and Method, Cambridge: Cambridge University Press, 1979, pp. 237–49. Wittgenstein, L. (1921) Tractatus Logico-Philosophicus, trans. 1961, London: Routledge.
ارسال مطلب بوسیله ایمیل
چاپ خبر