خانه
شماره جاری
آرشیو
گفتگو با سيد هادي خسروشاهي
صفحه 4
مردي که امروزه ما در تواريخ معاصر مرتب به نام او برميخوريم وتاثير عظيمي بر فکر و زندگي مسلمانان جهان نهاده، بيگمان سيد جمال الدين اسدآبادي است.او در همه مسائل اساسي دوران خود،به ويژه آمور مربوط به مسلمانان ،بسيار انديشيد،بسيار کوشيد،بسيار سخن گفت و بسيار قلم زد.ازاين رو انديشه ها و آمال واعمال او شايسته بازانديشي ودقت فراوان است.درگفت و گوي حاضر نويسنده ومورخ ارجمند استاد سيد هادي خسروشاهي به ايضاح برخي جنبه هاي نظري وعملي در زندگي سيد جمال الدين در پاسخ به پرسش هاي ما پرداخته اند. همچنين استاد ترجمه دو سند مهم تاريخي را نيز جهت انتشار در اختيار ماقرار داده اند که يکي از آنها مصاحبه اي با سيد در يک نشريه بريتانيايي و از اسناد درجه اول در اين زمينه است. ضمن سپاس از استاد دانشمند،متن اين دو سند بلافاصله پس از گفت و گو به نظر خوانندگان عاليمقام ميرسد. در ميان كوشندگان ديني و ملّي در ميان مسلمانان، هيچ يك شبيه سيد جمال الدين نبودند، او چه تفاوتي و چه ويژگيهايي داشت كه اينگونه خاص و منحصر بفرد بود؟ بيترديد سيدجمالالدين داراي ويژگيهايي بود كه ديگر مصلحان و بقول شما «كوشندگان ديني ـ ملي» فاقد آنها بودند. سيد از لحاظ فيزيكي نيرومند و از لحاظ هوش و حافظه خارقالعاده بود و تلمّذ و تعلّم او در شهرهاي مختلف ايران و سپس در نجف اشرف و حضور در درس شيخ مرتضي انصاري در شكوفايي استعداد او نقش اساسي داشت. بيان و خطابه و تأثير كلام سيد و توان بينظيرش در القاء مطالب، تا آن حد قوي بود كه همه شاگردان و نزديكان او، آن را «سحر»آميز و شبيه نوعي هيپنوتيزم ميناميدند. نفوذ كلام سيد سخنرانيهاي عمومي و جذاب و شگفتآور ـ مثلاً در مصر، حتي در قهوهخانههاي پرازدحام ـ يك ويژگي ديگري است و كمتر كسي داراي اين صفات است... در مورد نفوذ و تأثير معنوي او در افراد، ميتوانم فقط به يك نمونه اشاره كنم: شيخ محمد عبده، شخصيت معروف علمي و مفتي مصر، از شاگردان سيد در دوره اقامت دهساله و تدريس در زاويهاي، در مسجد الازهر بود. او در مورد نقش سيد در زندگي معنوي او ميگويد: «... پدرم زندگي را بر من بخشيد كه علي و محروس، در آن با من شريك هستند و سيدجمالالدين زندگي ديگري بر من بخشيد كه من در اثر آن، با محمد و ابراهيم و موسي و عيسي و ديگر اولياء و قديسان زندگي ميكنم.» اين مطلب در كتاب زعماءالاصلاح في العصر الحديث، چاپ قاهره ص 293 آمده كه نشاندهنده عمق نقش و تأثيرگذاري سيد و برتري مدارج علمي و روحي او است... متأسفانه در ايران، بعضي از روشنفكران عصر ما سيد را «فردي غوغائي» با كمي «حافظه و لافظه» و «علمي اندك» معرفي ميكنند كه هيچ نقشي هم در اصلاح جوامع اسلامي نداشته است!! بهرحال اينها بخشي از استعدادهاي طبيعي و ذاتي او بود. و از نظر ويژگيهاي اكتسابي هم او جامع بين المعقول و المنقول بود. علاوه بر حضور در درس اصول و فقه شيخ انصاري و نيل به درجه اجتهاد در دوران نخستين زندگي خود، در نزد آخوند ملاحسينقلي همداني عارف و فيلسوف بزرگ نجف هم به تلمذ علوم عقلي و سير سلوك عرفاني اشتغال ورزيد كه اين امر، از سيد مردي خودساخته، متوكل بر خدا، شجاع، نترس، پرهيزكار، بياعتنا به دنيا و زخارف آن و اتخاذ روشي درويشمآبانه در زندگي مادي، ببار آورد. شيخ محمدحسن قمي چهار مرداني از فقهاء معروف دوره ناصري كه خود از شاگردان شيخ انصاري بوده و با سيد در نجف آشنايي داشته در نامههايي كه به حاج امين الضرب نوشته از سيد با اعجاب تمجيد ميكند و او را عالمي جليلالقدر و عارفي بينظير معرفي نمايد كه همراه سيد احمد تهراني كربلائي و سيد سعيد حبّوبي ـ دو عارف و فيلسوف معروف عراق ـ در مكتب ملاحسينقلي همداني، تربيت شدهاند. (اين نامهها در بين مخطوطات مربوط به سيد در كتابخانه مجلس نگهداري ميشوند). مرحوم شهيد مطهري پس از ديدن اين اين نامه ها، مي گويد «اين بنده از وقتي كه به اين نكته در زندگي سيد پي بردم شخصيت سيد در نظرم بعد ديگر و اهميت ديگري پيدا كرد.» از ويژگيهاي ديگر سيد معلومات گسترده او درباره اوضاع سياسي، اقتصادي و اجتماعي شرق و سرزمينهاي اسلامي و روابط حسنه او با شخصيتهاي علمي ـ سياسي دنياي اسلام و آشنايي يا تسلط او به زبانهاي: تركي، فارسي، عربي، انگليسي، فرانسه و غيره بود كه بطور طبيعي دامنه اطلاعات و معلومات او را افزايش ميداد و در سفرهايش به كشورهاي مختلف، وي را كمك ميكرد تا بتواند روابط حسنهاي با شخصيتهاي مختلف برقرار كند. در كل سيد داراي خصائص ويژهاي بود كه به بعضي از آنها اشاره شد كه متأسفانه بيشتر كوشندگان دين ـ بقول شما ـ فاقد آنها هستند. چرا سيد جمال الدين هويت شيعي خود را پنهان ميكرد؟ اين از روي رياكاري بود يا هدف سياسي وي ايجاب ميكرد؟ آيا اساساً اين كار، قابل توجيه و مثبت يا مفيد است؟ در عصر ما، پس از 70 سال کار تقريبي در مركز پيدايش و رشد انديشه تقريب در مصر و با وجود فتواي معروف شيخ محمود شلتوت ـ شيخ الازهر ـ به جواز عمل به احكام بر طبق موازين شيعه و موافقت بسياري از علماي معروف مصري با مسئله تقريب بين مذاهب اسلامي، متاسفانه هنوز شيعه حق فعاليت ندارد و نشر هرگونه كتابي از علماي شيعه و يا درباره شيعه، نياز به مجوزي خاص از «مجمع البحوث الاسلاميه» ـ وابسته به الازهر ـ دارد و متأسفانه همزمان، دادگاهي در قاهره به آزادي تبليغات بهائيگري در مصر رأي ميدهد! و در مقابل برادر و دوست ما! جناب شيخ يوسف القرضاوي ـ رئيس اتحاديه جهاني علماي مسلمين! ـ به هر بهانهاي درباره خطر «تبشير شيعي» ـ اصطلاحي كه او جعل كرده است ـ هشدار ميدهد ... و يا گروههاي سلفي ـ باصطلاح تكفيري ـ به تخريب مساجد و اماكن مذهبي شيعيان در عراق، افغانستان و پاكستان و ... و قتل زن و مرد، كودك و پير و جوان و بريدن سر آنان به اتهام «رافضي»!! بودن، اقدام ميكنند... چگونه ميتوان توقع داشت كه سيدجمالالدين الحسيني، يك قرن و نيم پيش با اعلام رسمي شيعه يا ايراني بودن، بتواند به فعاليت بپردازد و به بيداري نسل جديد مشرق زمين و بويژه در سرزمينهاي اسلامي و مركز خلافت عثماني بپردازد؟ تعبير «رياكاري»! در اين زمينه، تعبير جالب و درستي نيست ... بلكه اين «تاكتيك» بسيار جالبي از سوي سيد، براي امكان فعاليتهاي آزادي خواهانه و بيدار سازي مردم بود ... از سوي ديگر، سيد براي جلوگيري از توطئه و مزاحمتهاي دولت قجري ايران كه از روز نخست مخالف فعاليتهاي اصلاحي سيد بوده و همواره ميكوشيد كه او را به عنوان يك ايراني «متمرد»، تحت تعقيب قرار دهد و حتي خواستار استرداد او از دولت عثماني ـ پس از اعدام «ناصرالدين شاه» توسط ميرزا رضا كرماني كه گويا پس از ديدار با سيد در استانبول به اين كار اقدام كرده بود ـ ميگردد ... و اين نكته مورد توجه اساتيد و محققاني چون سيدمحمد محيط طباطبايي و ديگران قرار گرفته و شرح دادهاند كه چرا سيد خود را «افغاني» معرفي ميكرده است. البته باين نكته هم بايد توجه داشت سيد در هيچ كجا، خود را سني يا شيعه معرفي نكرده، بلكه همه جا خود را مسلماني «حنيف» ميناميد كه بعضيها اين كلمه «حنيف» را دليل بر «حنفي مذهب» بودن سيد دانستهاند كه قطعاً چنين نيست، بلكه سيد با استناد به آيه شريفه: «ما كان ابراهيم يهوديا و لانصرانيا ولكن كان حنيفاً مسلماً» خود را مسلماني حنيف ميدانست. و البته شرايط «زمان» و «مكان» را در موضعگيريهاي خاص سيد نبايد از نظر دور بداريم و به اين نكته هم بايد توجه كنيم كه سيد، با همكاري همهجانبه با علماي اهل سنت در مصر و هند و افغان و عثماني، در عمل گامهاي مثبتي در راه تقريب بين مذاهب اسلامي برداشت و حتي اقدام شيخ محمد عبده، در شرح و تفسير نهجالبلاغه، ناشي از آشنائي و تلمذ وي در نزد سيد بوده است... و بالاتر از اين، سيد در مصر و هند، شاگرداني مسيحي، يهودي و بودائي هم داشته است كه علاوه بر تقريب نوعي «همكاري بين الاديان» است. علل واپسماندگي جوامع اسلامي از نظر جمال الدين چه بود و چه چيزهايي را در اين زمينه برجسته ميكرد؟ پاسخ اين سؤال شما را خود سيدجمالالدين در نوشتهها و مقالات متعدد خود داده است ولي جامعترين آنها رسالهاي است كه تحت عنوان: «چرا اسلام ضعيف شد» چاپ شده است. اين رساله كه در واقع ترجمهاي از متن عربي آن كه در مجله العروةالوثقي تحت عنوان: «سنن الله في الامم و تطبيقها علي المسلمين» ـ سنتهاي الهي در ميان ملتها و تطبيق آن در مورد مسلمانان ـ درج شده و سپس ترجمه فارسي آن در شمارههاي مختلف مجله فارسي «تذكر» مورخ شهريور و مهر 1301 هـ در سه قسمت بچاپ رسيده است. پس از مجله «تذكر»، اين رساله را ديگران نيز به همان شكل اقتباس و نقل كردهاند و ما نيز در آخر رساله «اسلام و علم» * ـ پاسخ سيد به ارنست رنان ـ آن را تحت عنوان: «علل عقب ماندگي مسلمانان» نقل كردهايم ولي وقتي در محتواي آن دقت شود، روشن ميگردد كه در آن اشكال و سؤال مطرح شده ،ولي پاسخ و جواب، بيان و روشن نشده است؟ خوشبختانه توجه به اين نكته و با توجه به اينكه متن كامل عربي اين رساله در «العروةالوثقي» چاپ شده، ترجمه قسمت بعدي نيز آماده شد و چون اين بخش ـ پاسخ اصلي ـ به پرسش ـ در ضمن مجموعه آثار سيد نيامده است، در اينجا متن كامل آن را که پاسخ سئوال شما است،ميآوريم: جمالالدين مينويسد: «ماكان ربك ليهلك القري بظلم و اهلها مصلحون ـ خداوند هيچ دياري را كه مردم آن، اهل صلاح باشند، به ستم هلاك نميكند... چرا مسلمانان ذليل شدند؟ چرا دين اسلام ضعيف شد، كفار چرا غالب گرديدند؟ اين پريشاني از كجاست و خرابي از چه راه است، بايد حل اين مسأله مشكل را از قرآن مجيد پرسش نمود. در اين آيهاي كه فرموده «ان الله لايغير و ابقوم حتي يغيروا ما بانفسهم» خداوند متعال در اين آيه ميفرمايد هيچ قومي را از عرش عزت و رفعت به زير نياورد و آسمان استقلال و حريت به قعر چاه ويل بندگي و عبوديت ديگران نيافكند مگر بعد از آن كه از سنتهاي الهي كه براساس حكمت نهاده است، انحراف يابند و دور شوند. پس خداوند نعمتي را كه به قومي عنايت نموده، هرگز از آن سلب نميكند مگر بعد از آن كه آن قوم حالات خود را تغيير دهد. نعمت قديم ما چه بود؟ بزرگي و سيادت كه تمام ملوك روي زمين از نام ما بر خود ميلرزيدند و ديگر امنيت و راحت، آزادي و حريت و رفعت و احدي را جرأت برابري با ما در خاطر نميگذشت بتان هند را سرنگون ميكرديم؛ بتخانهها را خراب مينموديم؛ علماء جليل، سلاطين مقتدر، عساكر قدرتمند داشتيم. ديگر، صاحب ثروت و مكنت بوديم؛ به اجانب محتاج نبوديم؛ لوازم زندگاني را خود فراهم مي نموديم. به يك كلمة جامعه، همة اسباب كار را صحيح و تمام نعمتهاي خداوندي را بر وجه اكمل داشتيم. لكن جملگي از دستمان به در رفت و در عوض فقر و پريشاني، ذلت و نكبت، احتياج و مسكنت، بندگي و عبوديت در ما زياد شد. چرا كه حالات خود را تغيير داديم و از سنت خداوندي كناره كرديم. اولاً عقل را كه راهنماي سعادت و نجات است متابعت نكرديم و به زنگار جهل تيره ساختيم. ثانياً در اقوال، صدق و راستي كه لازمة دين اسلام است، پيشه نكرديم. دروغ و بهتان، كذب و افتراء عادت و ملكة ما شد. سلامت نفس بَدَل به شرارت و خيانت گرديد؛ اتحاد و همدستي را به نفاق و دورويي مبدل ساختيم؛ مروت و انصاف را با بيرحمي و ستم معاوضه نموديم؛ غيرت و حميت رفت؛ كسالت و بيحالي جايگيرش شد؛ عفت و حيا رفت؛ بيشرمي و بيعصمتي آمد؛ نوع خواهي و ملتپرستي مبدل به بخل و حسد، اتفاق به نفاق، اتحاد به اختلاف، رحم و شفقت به قساوت تبديل يافت. قبحي نبود كه مرتكب نشديم؛ فسادي نماند كه برپا نكرديم؛ فتنهاي نيافتيم كه احداث ننموديم؛ گناهي نبود كه مرتكب نشديم؛ منكري نديديم كه اقدام نكرديم، مختصراً مجموعة اخلاق رذيله، منبع اعمال شنيعه، مركز افعال قبيحه گشتيم؛ از حق اعراض كرده طرفدار باطل شديم. عهدي كه با خدا نموديم وفا نكرديم و معاملهاي كه با كردگار عالميان نموديم برهم زديم. پس در عوض به غضب الهي دچار شديم و به آتش قهر آسماني سوختيم و خواهيد فرمود چه معامله و چه عهد؟ همان معاملهاي كه خداوند در اين آية كريمه ميفرمايد: «ان الله اشتري من المؤمنين انفسهم و اموالهم»، يعني خداوند جان و مال مؤمنان را از آنها خريده است؛ چطور خريده؟ بايد در راه كلمة الهي از جان عزيز صرفنظر و از مال دنيا اعراض كنند. جان بدهند تا احكام الهي را جاري و مجري سازند. مال و منال را به جهت ترويج كلمة الهيه دريغ و مضايقه ننمايند. يعني دين اسلام را با خونها و مالهاي خود ترويج كنند. اگر امر داير شد كه سكته براسلام وارد شود يا جان مسلمانان، البته بايد جان فدا کنند و از اسلام دست نكشند. از كلمات سخت نويسنده نبايد برنجيد يا حمل بر مبالغه و خيالات شاعرانه كنيد. اندكي در پيش خود نشسته و وجدان را حاكم و قاضي قرار داده تفكر و تأمل كنيد و به حال ملل و دول اسلامي نظر عبرتي بيفكنيد تا صدق قول ما بر شما ظاهر شود. اولاً به طرف پادشاهان اسلامي متوجه شده ميبينيم سلاطين اسلام به طرف يكديگر جز به نظر عدوان و دشمني نظر نميكنند و از احوال اتفاق ساير دول پند نميگيرند. كو دوستي و مراوده؟ چه شد اتحاد و يكرنگي؟ اين ملوك مسلمانان به حدي از هم دوري و نفرت ميكنند كه گويي پدر كشتهاند و مسالمتشان محال است. چرا ايران به مراكش سفير نميفرستد؟ چرا مراكش به عثماني وزير مختار روانه نميكند؟ كو دوستي ايران و افغان؟ آخر اين همه قهر لازم ندارد! آنقدر بياعتنايي به هم واجب نيست. قسمت بزرگ اين مسامحه و غفلت راجع به دولت عثماني است كه امروز محل توجه تمام مسلمانان عالم است. خيلي جاي افسوس است كه در اين حالت كه كشتي اسلاميان گرفتار نهنگهاست دست از حالات سابقه برنميدارد. باز از گريبان ايران دست نميكشد. اما ملت اسلامي، يعني ما مردم كه دعوي مسلماني ميكنيم آيا هيچ در فكر برادران خود هستيم؟ آيا از همساية گرسنه ياد ميكنيم؟ آيا مصلحت مسلمانان را بر مصلحت خود مقدم ميداريم؟ آيا در دفاع از اسلام بذل جان و مال ميكنيم؟ آيا شعائر دين را احترام مينماييم؟آيا بيضة اسلام را محافظت ميكنيم؟ آيا در اعلاء كلمة الهي كوشش و بذل جهد مينماييم؟آيا به حيات دنيا پشت پا زدهايم؟ اگر مؤمن هستيم علامت مؤمن بايد در جبين ما هويدا باشد. مگر نه مؤمن معتقد است كه هركس در راه خدا كشته شود زندة جاويد و در نزد كردگار جليل است؟ مگر نه مؤمن نميترسد مگر از خداوند؟ مگر نه مؤمن جان و مال را نثار برتري و اعلاء كلمة الهي ميكند؟ مگر نه مؤمن اصلاح و صلاح را طالب است؟ به خدا قسم ايمان به قلب احدي وارد نميشود مگر آن كه اول عملش گذشتن از جان و مال در راه خدا باشد بدون آن كه عذري بتراشد و داشتن زن و بچه را بهانه قراردهد كه اين حرفها آثار نفاق است و علامت دوري از كردگار. با اين همه تنزل و انحطاط، باز هم عقيدة ما آن است كه به زودي اسلام ترقي خواهد نمود و مقامات اولية خود را نايل خواهد شد. چرا كه خداوند بر مسلمانان رئوف است و مهربان، چنان كه فرمايد: «والله ذوفضل علي المؤمنين»، و اميدواريم كه اين انحراف و تنزل عارضي و موقتي باشد و بزودي رفع گردد، به شرط آن كه علماء اعلام و پيشوايان اسلام قيام به وظايف واجبة خود كرده تكليف خود را در نصيحت و خيرخواهي اداء نمايند و هرآينه اگر علما اين مسلك را پيش گيرند بزودي حق بلند خواهد شد و باطل سرنگون خواهد گرديد و چنان نوري ساطع شود كه چشمها را خيره سازد و اعمالي صادر گردد كه عقول و افكار اهل علم را متحير نمايد. اين حركتي كه امروز از مسلمانان در اغلب نقاط عالم مشاهده ميكنيم، ما را بشارت ميدهد كه عن قريب كلمه اسلاميان برتر گردد و خير و سعادت از آسمان و زمين به طرفشان رو آورد. خوشا بحال عالمي كه پاي همت در ميدان نهد و قد مردانگي علم كند و سردار اين فوج گردد كه شرف و افتخار اين كار راجع به او خواهد بود من يهدالله فهو المهتدو من يضلل فلن تجد له ولياً ومرشداً. هر كس را كه خداوند هدايت كند او رستگار است و آن كس را كه گمراه سازد، هرگز او را ياور و راهبري نخواهد بود». همانطور كه ملاحظه مينمائيد سيدجمالالدين در اين رساله مانند هر مسلمان معتقد و با ايمان و باصطلاح امروز «اصولگرا» علت العلل واپسگرائي و انحطاط جوامع اسلامي را شرح ميدهد و در واقع بطور وضوح عوامل انحطاط فعلي جوامع مسلمان را تبيين ميكند كه آن: دوري مسلمانان از تعاليم اصيل اسلامي و رويكرد ماديگرانه به امور و توجه به لذات دنيوي و غفلت علما در انجام تكاليف و وظايف ارشادي است. البته سيد بموازات اين روشنگري و هشدار، پيشبيني ميكند كه حركتهاي اسلامي، در صورتي كه علما به تكليف خود در ارشاد و راهنمائي مردم عمل كنند، موفق خواهند شد و بيترديد خداوند به وعده خود وفا خواهد كرد و در آن هنگام:« نوري ساطع شود كه عقول اهل عالم را متحير نمايد» و بعد ميافزايد:« هر عالمي كه پاي همت در ميدان نهد و سردار اين فوج گردد شرف و افتخار اين امر راجع به او خواهد بود.» بنظرم پيشبيني سيد با پيروزي انقلاب اسلامي در ايران، تحقق يافت و همانطور كه شاهد هستيم زمينه براي تكامل و ارتقاء مادي و معنوي جوامع اسلامي ـ بويژه ايران ـ مساعد گرديد، بشرط آنكه ما، دچار آن انحرافهائي كه سيد اشاره كرد، نشويم! در اينجا باز بي مناسبت نيست اشاره كنيم كه مخزوميپاشا در خاطرات سيد تحت عنوان «سبب انحطاط المسلمين» به علل و عوامل ديگر انحطاط اشاره ميكند و از جمله ميگويد: «... مسلمانان در همه امور دين و دنياي خود به پيشرفتهاي محيرالعقولي نائل شدند ولي متاسفانه در قرن سوم و چهارم هجري «عناصري در لباس دين» پيدا شده و بدعتهايي را به اساس دين مرتبط ساخته و انديشه مسلمانان را دگرگون و ضايع ساختند. پيدايش جبرگرائي و موهومات سوفسطائيها درباره انكار حقيقت و تجلي مظاهر وجود در ميان مسلمين و نسبت دادن اين افكار به پيامبر اكرم(ص) در واقع سمّ قاتلي بود كه مسلمانان را به ضعف و سستي سوق داد و علماء هم به تكليف خود در ارشاد مردم، خوب عمل نكردند و در نتيجه اين عوارض، انحطاط و سقوط گسترش يافت... و اگر مسلمانان به قرآني كه آن را تلاوت ميكنند، عمل ننمايند راه نجاتي نيست چرا كه اين كتاب الهي نشان دهنده حق و باطل است و اگر به آن عمل شود بيترديد مجد و عظمت پيشين تجديد خواهد شد و مسلمانان، ضمن حفظ و صيانت حقوق و استقلال خود، در همه امور پيشتاز خواهند بود». اين خلاصهاي از ديدگاه سيد درباره علل سقوط و انحطاط مسلمين است كه در کتاب خاطرات الافغاني چاپ قاهره، ص 277 و 278 آمده است. برخي محققان و مورخان، سيد جمال را در سلسلة احياگران يا مصلحان ديني مورد توجه قرار دادهاند، او بيشك از جمله احياگران نبود، اما اگر بپذيريم كه هدف اصلاحي داشت و با عنصر دين ميخواست به اين هدف برسد، چه عناصري را در اين زمينه برگزيده و مورد توجه قرار ميداد؟ يعني كدام بخش از دين را در ذهن مخاطبانش فعال ميكرد؟ احيا، تجديد، اصلاح، نوانديشي و مصطلحاتي از اين قبيل، گرچه به ظاهر هر كدام بخشي از مسائل حركتهاي اجتماعي را شامل ميشود، ولي در واقع نميتوان آنها را از هم جدا و يا «مانعة الجمع» دانست... بلكه يك مصلح اجتماعي ـ مانند سيدجمالالدين ـ علاوه بر اين بعد از ابعاد تحول و حركت فراگير، در فكر اصلاح و تجديد است- و همزمان يك نو انديش ديني هم محسوب ميشود. از ديدگاه سيدمسئله احيا عمدتاً در دو عنصر حياتي تبلور مييابد: 1ـ بازگشت و تكيه به «قرآن» بمثابه نخستين سند مورد قبول همه مسلمانان. 2ـ باز بودن و گسترش دامنه «اجتهاد» در همه مسائل مورد نياز جامعه بشري و ترك محدوديت يا انسداد باب اجتهاد... اين دو امر، در واقع دو عنصر اساسي در ديدگاه همه احياگران بوده ـ و هست ـ و اگر« احياگري را در اين چهارچوب بررسي كنيم، بيترديد ميبينيم كه سيد همچنان پيشگام بوده و در مناسبتها، مقالات، آثار و سخنرانيها، خواستار بازگشت به قرآن و باز نمودن باب اجتهاد شده است. باز «مخزومي پاشا» در «خاطرات» سيد، از قول او درباره ضرورت باز بودن باب اجتهاد چنين نقل مي کند: «چه كسي گفته كه باب اجتهاد بايد مسدود باشد و يا اجتهاد، خاص ائمه اربعه بوده و كسي نمي تواند فتوائي و حكمي برخلاف نظر آنها اعلام نمايد؟روي چه مدرك و سندي ميتوان اجتهاد را خاص چند نفر معدود، محدود ساخت، كدام يك از ائمه مذاهب گفتهاند كه كسي بعد از ما حق اجتهاد ندارد؟ همه آنها معتقد بودند كه بايد طبق هدايت قرآن و سنت، اقدام كنيم و هر كسي در راه گسترش زمينه اجتهاد خود با شناخت دقيق موازين، با كوشش و تلاش به نتيجهاي برسد، بايد آن را اعلام دارد، حتي اگر، با توجه به زمان و مكان، مخالف نظر به رهبران قبلي مذاهب باشد...» به هر حال بنظر من، سيد علاوه بر اينكه يك مصلح اجتماعي بود، يك شخصيت احياگر ـ مجدد و محيي ـ نيز بود و در كل، اين عناوين را ميتوان در چهارچوب «نوانديشي ديني» قرار داد كه بي شك سيد طليعهدار اين نوانديشي در قرن اخير بود. آيا سيد جمال يك سياستگر در جستجوي قدرت سياسي بود كه عليرغم تلاش زياد در چند كشور اسلامي قدرتي كسب نكرد؟ (ايران، مصر، عثماني، هند، افغانستان) چرا به انگلستان رفت؟ سيدجمال الدين بيترديد يك سياستگر مصطلح امروز نبود و هرگز بخاطر قدرتيابي تلاش نميكرد، و اگر هدف نهائي او دريافت مقام و موقعيت سياسي در سرزمينهاي اسلامي بود، ميتوانست در ايران بجاي امينالسلطان به صدارت برسد و در افغانستان، وزير و امير محمد خان گردد و در مصر كرسي خديوي توفيق پاشا را از آن خود سازد و در عثماني شيخالاسلام حسن فهمي و يا از پاشاها! و افنديهاي درجه اول مقربالخاقان گردد... و ميدانيم كه او به هيچ يك از اين مقامات نرسيد، چرا كه خود نخواست و اصلاً به دنبال آنها نبود... هدف او «دو گوش شنوا» و اصلاح امور در كل مشرق زمين و نجات مسلمانان از استبداد سلاطين بود... و بهمين دليل هم هر كجا كه رفت دستگير و توقيف و زنداني و تبعيد شد، و اگر در آن ايام به پاريس و لندن رفت، در واقع براي ادامه مبارزه بود، چون هنوز آن سرزمينها ـ پس از انقلاب كبير فرانسه ـ مهد آزادي نام داشت و به فعالين سرزمينهاي ديگر، تا حدودي آزادي عمل داده ميشد. يك روش اصلاحي و سياسي سيد، طرح اتحاد اسلام بود، به نظر ميرسد، او نوعي امپراتوري اسلامي شبيه خلافت را در ادوار اوليه در نظر داشت. آيا اين ايدة سيد يك آرمان ذهني و ايدئاليستي نبود؟ اصلاً چنين پديدهاي با توجه به اختلافات و بلكه تمايزات ميان مذاهب اسلامي ـ خاصه شيعه و سني ـ امكانپذير بود؟ طرح عمده سيد براي اتحاد جهان اسلام، در راستاي تشكيل امپراتوري اسلامي شبيه خلافت صدر اسلام نبود... او نميخواست كه همه كشورهاي اسلامي تحت سيطره سلطان يا خليفه و يا امپراتوري مانند سلطان عبدالحميد و يا ناصرالدين شاه قرار گيرد، چون اين كار نه عملي بود و نه سودي براي مسلمانان داشت. هدف و خواست نهائي سيد از اتحاد جهان اسلام، مقابله با دشمن مشترك ـ انگليس، فرانسه و ديگران ـ بود كه تحت عنوان واحد ـ استعمار ـ همه سرزمينهاي اسلامي را اشغال و زير سلطه خود داشتند و منابع غني و ثروت عمومي آنها را به غارت ميبردند. بيشك اگر اتحاد اسلام تحقق مييافت، سلطه استعمار قطع ميشد و ما ميبينيم كه سلطان عبدالحميد دوم و خلافت عثماني بيمار ـ بقول اروپاييها ـ با همه ضعفها و مذهبگراييها كه داشت، در مقابل خواستهاي استعمار ايستاد و سرانجام هم به علت آنكه حاضر نشد سرزمين فلسطين را به يهوديان بفروشد، آن را از درون تضعيف كرده و سرنگون ساختند. چگونگي انديشه اتحاد اسلامي سيد در همه مقالات و آثار او موج ميزند و تشريح آن نيازمند فرصت ديگري است بويژه كه بعضي از مستشرقين، حتي حركت «پاناسلاميسم» در شبه قاره هند را ناشي از فعاليت سيد در آن منطقه ميدانند. و محمد اقبال لاهوري شاعر پاکستاني، شاگرد معنوي سيد هم در اشعار خود، اين انديشه را تبليغ ميكند و مثلاً ميگويد: نه افغانيم و ني ترك و تتاريم چمن زاديم و از يك شاخساريم تميز رنگ و بو بر ما حرام است كه ما پروردة يك نو بهاريم و اشعار بسيار ديگري در اين راستا كه در ديوان اقبال موجود است. آيا سيد جمال ايدهاي در باب گفتگوي مذاهب ـ نظير آنچه تقريب مذاهب اسلامي در دهههاي اخير ناميده ميشود داشت؟ اصلاً در اين باب كاري كرده يا ميتوانست انجام دهد؟ جمالالدين در «خاطرات» خود كه يكي از شاگردان وي: مخزومي پاشا، آن را در استانبول، بهنگام اقامت سيد در آنجا، تنظيم و تحرير نموده است در مورد مذهب ـ شيعه و سني ـ ميگويد: اهل بيت پيامبر اكرم، در زمانها و مكانهاي مختلف پيروان و هواداراني يافتهاند كه بعضي از آنها راه غلو را پيموده و به «الوهيت» علي بن ابيطالب (عليهالسلام) معتقد شدهاند در حالي كه خود امام علي فرموده است: دو گروه در مورد ما به هلاكت ميافتند: دوستان غلوانديش و دشمنان افراطگرا. شيعه، پيرو مذهب امام جعفر صادق، بزرگترين فقهاء اهل بيت ميباشند نميتوان اين توده عظيم مسلمان را به خاطر اينكه اهل بيت را دوست دارند و امام علي را از ديگران برتر ميدانند و مقلّد مذهب امام جعفر صادق هستند، از جرگه امت اسلامي دور بدانيم و بخاطر اختلاف در فروع فقهي به جنگ و نزاع و كشتار بپردازيم! اين امور از ناداني امت و خودخواهي شاهان آزمند ـ كه خواستار گسترش نفوذ خود بودند ـ سرچشمه ميگيرد». سيد بعد مطلب جالبي را مطرح ميكند و ميگويد: «اگر امروز همه اهل سنت جمع شوند و بگويند كه حق با علي بن ابيطالب بوده و يا برعكس، شيعهها بگويند كه خلافت ابوبكر برحق بوده، چه چيزي در دنياي سني يا شيعه، تغيير ميكند؟ آيا اين امر باعث ميشود كه مسلمانان از ذلت و بدبختي و سستي كه به آن دچار شدهاند، رها شوند؟ به عزت حق سوگند! اميرالمومنين علي ابن ابيطالب و يا خليفه ابوبكر، راضي نيستند كه امروز شيعه و سني از هم جدا باشند تا چه رسد به اينكه با همديگر به جنگ بپردازند. اين نوع اختلاف، برضد روح قرآن است كه مسلمانان را دعوت كرده كه مانند «بنيادي استوار» ـ كالبنيان المرصوص ـ با هم باشند. و ميدانيم كه امام علي در نهجالبلاغه ميگويد: «و انما الشوري للمهاجرين والانصار، فان اجتمعوا علي رجل وسموه اماما، كان ذالك لله رضي» شوراي مهاجرين و انصار اگر درباره فردي تصميم بگيرند و او را به عنوان رهبر انتخاب كنند، رضايت خداوند در آن است. اين مطلب را «مخزومي پاشا» شاگرد سيد از او نقل ميكند و در صفحه 150 و 151 «خاطرات الافغاني» چاپ قاهره آمده است و عمق نظريه وحدت طلبانه و انديشه تقريبي سيد را نشان ميدهد. جمالالدين البته، فقط انديشه تقريبي در مسائل فقهي را نداشت، بلكه او هوادار وحدت تقريبي در همه امور، بينمسلمانان بود و در اين راستا ميگويد: «ارزش اتفاق در شريعت اسلامي به اوج ميرسد تا آنجا كه اجماع در هر امري را كاشف از «حكمالله» اعلام كرده و پذيرش آن را بر همه مسلمانان واجب دانسته است و جدا شدن را خروج از دين ناميده است.» سيد باز در جاي ديگر ميگويد: مسلمان اگر باور و ايمان واقعي داشته باشد از تعصب به نژاد و مليت خود، دور ميشود و به روابط عقيدتي، ايمان ميآورد. اگر اين رابطه و پيوند بوجود آمد، همگان در انديشه تحقق جامعه واحد خواهند بود و بهمين دليل ميبينيد كه عرب از سلطنت ترك و فارس از حكومت عرب و هندي از رياست افغان رنجيده خاطر نميشود. اگر سلطنت واقعي در جامعه اسلامي با قرآن باشد، همه اختلافات برطرف ميگردد.» اين نوع انديشة سيد در «وحدت تقريبي» است كه مرحله تكامل يافته «تقريب فقهي» و گفتگو درباره نزديكي مذاهب است. روش سيد نوعي نخبه گرائي بود و او غالبا با برخي عالمان و دانشوران ديني يا رجال سياسي معروف مراوده داشت. اين روش چه نتائجي مي توانست داشته باشد؟ روابط سيد با رجال و شخصيتها و علما مربوط به بعضي از كشورها است و در بعضي ديگر – مانند هند، افغانستان، مصر و... – علاوه بر علما سيد بيشتر با مردم سر و كار داشته و با آنها سخن ميگفته است. يعني در همه جا فقط با «نخبگان» در تماس نبود. بلكه باتوجه به شرايط زمان و مكان، اقدام ميكرده است و علت اصلي اين امر آن بوده كه سيد با شناخت عيني و دقيقي كه از جوامع اسلامي ـ سني و شيعه ـ داشت از دوگانگي موقعيت و مقام و شرايط علماي شيعه و سني بخوبي آگاه بود. سيد ميديد كه روحانيت اهل تسنن ـ و متأسفانه تا امروز نيز ـ يك سازمان مستقل جدا از حكومتها نيست ـ مثلاً شيخالازهر را رئيس جمهوري تعيين ميكند ـ بلكه آنها «حكام» را، هر كسي كه باشد، «اوليالامر» مينامند و ميدانند و بهمين دليل هم فرق نمي كند كه حاكم مصر ـ مثلاً ـ شاه فاروق باشد يا عبدالناصر و انورسادات و ديگران،چرا که همه اوليالامر! هستند و هر فتوائي كه لازم باشد ـ چه در «وجوب» اطاعت از فاروق و عبدالناصر و يا «جواز»! برسميت شناختن اسرائيل توسط سادات و حتي وجوب اعدام شخصيتهاي بزرگ و معروفي چون سيد قطب مفسر بزرگ قرآن، ـ توسط عبدالناصر ـ را صادر ميكنند! براي همين است كه سيد در مصاحبه با روزنامه «پال مال گازته» چاپ انگليس ميگويد كه «استبداد» پذيري در جامعه روحانيت اهل سنت نهادينه شده است ولي در نهاد شيعي، چنين نيست و علماء شيعه حكام غيرصالح را غاصب ميدانند كه مخالفت با آنها ـ نه اطاعت ـ واجب است و روي همين اصل سيد ميگويد كه نشر انگيزه اصلاح طلبي بين شيعه، آسانتر است (مصاحبه سيد را ما در همين شماره آوردهايم، مراجعه شود). پس بهمين دليل سيد در جوامع اهل سنت خيلي با علما و نهاد روحانيت كاري نداشت و بيشتر به سراغ روشنفكران و مردم عادي ميرفت (نمونه مصر شواهد زيادي دارد كه در يك گفتگوي كوتاه نميتوان به آنها پرداخت) چون سيد بخوبي ميدانست كه از نهاد روحانيت اهل سنت به عنوان پايگاه مبارزه ضداستعماري ـ و ضد استبدادي ـ نميتوان استفاده كرد... اما در روحانيت شيعه، كه يك نهاد مردمي مستقلي است، مردم همواره پشتيبان و در كنار روحانيت بودهاند و براي مبارزه با استبداد يا استعمار، منتظر رهنمودهاي علماء هستند... و بهمين دليل هم سيد «تكليف» آنان را سنگين ميداند و براي هشدار، نامههاي سياسي خود را به بزرگان علماء شيعه در شهرهاي مختلف عراق و ايران مينويسد و آنها را به مبارزه برضد سلطنت هاي فاسد يا سلطه استعمار دعوت ميكند كه در اين رابطه، اقدامات سيد نقشآفرين بوده و تاريخ و حوادث عصر قجري چگونگي آن را روشن ميسازد... اين روش و اين پيوند، با علماي شيعه در واقع بخاطر استقلال و داشتن پايگاه واقعي مردمي بود و ميبينيم كه مثلاً در جنبش تنباكو و صدور فتواي تحريم تنباكو توسط ميرزاي شيرازي و ورشكستگي كمپاني دخانيه! انگليس در ايران، سيد نقش اصلي و عمده را داشته است. البته سيد در اواخر زندگي خود، طبق محتواي آخرين نامهاي كه از باب عالي به يكي از دوستان خود مينويسد (و من آن را بنقل از «تاريخ بيداري ايرانيان» در مجموعه نامهها و اسناد سياسي ـ تاريخي سيد، آوردهام) از اينكه بذرهاي آزاديخواهي را در «شورهزار سلطنت» پاشيده و متأسفانه «فاسد» شدهاند اظهار نارضايتي ميكند و ميگويد: «ايكاش من تمام تخم افكار خود را در مزرعه مستعد ملت كاشته بودم و در سرزمين شورهزار سلطنت فاسد نمينمودم... در اين مدت هيچ يك از تكاليف خيرخواهانه من به گوش سلاطين مشرق فرو نرفت. همه را شهوت و جهالت مانع از قبول شد. اميدواريها به ايرانم بود، اجر زحماتم را به فراش غضب حواله كردند. با هزاران وعده و وعيد به تركيا احضارم كردند، اين نوع مغلول و مقهورم نمودند غافل از اينكه انعدام صاحب نيست، اسباب انعدام نيست نميشود. صفحة روزگار حرف حق را ضبط ميكند...» اين آخرين نامه نشان ميدهد كه سيد خود از اينكه بجاي تودههاي مردم، به ارشاد بزرگان! و سلاطين! پرداخته ناراضي است و آرزو ميكند كه كاش همه زحمات را در ميان تودهها ميكشيد كه به ثمر رسيد و بقيه فاسد گرديد... و بهرحال خود سيد اين روش انتخابي را در همه جا مثمرثمر نميداند... گرچه انتخاب آن، بخاطر مصلحت ها و نكاتي بود كه در آغاز، به آنها اشاره كردم. پينويس: *اين رساله- قسمت اول ترجمه رسالة «قضا و قدر» و قسمت اول رساله «چرا اسلام ضعيف شد؟»به ضميمه رساله «قضا و قدر» در پيوست رساله «اسلام و علم» در سال 1347 توسط انتشارات سروش تبريز به چاپ رسيد و براي بار دوم و سوم هم از سوي انتشارات دارالتبليغ اسلامي قم، در سال 1350، تجديد چاپ شد.
ارسال مطلب بوسیله ایمیل
چاپ خبر