خانه
شماره جاری
آرشیو
در جستجوي معنويت
گفتگو با ويليام چيتيک / علي اکبر عبدالرشيدي
صفحه 7
اشاره: ويليام چيتيك در حال حاضر در دانشگاه استوني بروك نيويورك استاد مطالعات مذهبي است. او در دانشگاههاي ديگري مانند دانشگاه كلمبيا هم تدريس کرده است. در 8 فوريه 2005 برنده جايزه كتاب سال مطالعات ايراني در جمهوري اسلامي ايران شد. علاوه بر اين، جوايز ديگري هم در تركيه و هند دريافت كرده است. مجموع آثار منتشر شده وي تا به حال شامل حدود چهارده اثر تأليفي، يازده ترجمه، شش مورد سردبيري و ويراستاري و 44 مقاله ميشود. در ميان آثاري كه چيتيك تاكنون منتشر كرده، ميتوان به كتاب «ايمان و عمل در اسلام»، «گلچين ادبي شيعه»، «تصحيح و شرح نقد النصوص في شرح فصوص الحكم» و «عوالم خيال از ديدگاه ابنعربي» اشاره كرد. از اين ميان كتاب «تصحيح و شرح نقد النصوص في شرح فصوص الحكم» عبدالرحمان جامي و «عوالم خيال از ديدگاه ابنعربي» به زبان فارسي ترجمه و منتشر شده است. همچنين از چيتيك كتابي در شرح آرا و انديشههاي مولانا جلالالدين بلخي با ترجمه شهابالدين عباسي به زبان فارسي ترجمه و منتشر شده است. كتاب «ابن عربي» وي در 160 صفحه از سوي انتشارات وانولرد منتشر شده است. ويليام چيتيك در اين اثر به بررسي اين امر ميپردازد كه به واسطه آثار ابنعربي، تصوف از جستجوهاي همراه با آشفتگي و زهد و رياضت دل و باطن، به موضوع فلسفه و الهيات تبديل شده است. چيتيك به ترجمه «صحيفه سجاديه» به زبان انگليسي و آثار ديگري درباره مولانا، ابنعربي1 و فخرالدين عراقي نيز همت گماشته است. پروفسور چيتيك از اساتيد دانشمند و متواضعي است كه كمتر تن به مصاحبه ميدهد. ارتباط با او نيز سخت است، چرا كه وي آمريكايي است و معمولاً در آمريكا اقامت دارد و سفر به آمريكا براي يك خبرنگار ايراني اين روزها دشوار است. بسياري از ايرانيان دستاندركار در علم و معرفت چيتيك را ميشناسند. من هم نام ويليام چيتيك را بارها و طي سالها شنيده بودم. در مصاحبه با جيمز موريس هم كه در دانشگاه اگسيتر انگليس انجام شد، نام چيتيك به ميان آمد. ظاهراً چيتيك و موريس هر دو سالها در محضر مرحوم سيدجلال آشتياني در مشهد تحصيل كرده بودند. تنها راه تماس، از راه دور بود. به لطف اينترنت، اين ارتباط برقرار شد. ويليام چيتيك به برخورداري از آموزههاي اكتسابي شرقي و شناختي كه از يك سائل شرقي داشت، با لطف و مهرباني پذيرفت كه مصاحبه از راه دور انجام گيرد. سؤالها را برايش فرستادم. هفته بعد، پاسخ مصاحبه را فرستاد، با اينترنت و از طريق پست الكترونيك يا همان ايميل. البته اگر مصاحبه رودررو انجام گرفته بود، مطالب فراوان ديگري قابل طرح بود و بايد ذكر ميشد. چيتيك در پاسخهاي خود تصريح كرد كه تمايلي به پاسخ دادن به برخي سؤالات مطرحشده ندارد. حالا لازم نيست آن سؤالات بيجواب مانده ذكر شود. در هر صورت، چارهاي نبود و نيست. همين مقدار، هر چند اندك، براي اداي دين به يك ايرانشناس و اسلامشناس بزرگ و درخور احترام كه نسبت به ايران و ايراني ابراز محبت ميكند، كافي است. چيتيك سهم به سزايي در معرفي ادبيات و فلسفة عرفاني در آمريكا و جهان دارد. دوستان و شاگردانش او را كارشناس تصوف ميدانند. خود او هم از لفظ «تصوف» در مطالعات خود زياد استفاده ميكند؛ در حالي كه به نظر من او بيشتر در حوزه عرفان اسلامي متخصص است تا تصوف. حالا شايد استفاده از «تصوف» و «صوفيگري» كمي هم به اين علت باشد كه در آمريكا كلمات شناختهشدهاي هستند و مورد توجه. شايد اين حرفها درست باشد كه كسي كه درباره ابنعربي1 و مولانا مطالعه كرده باشد، بيشتر متخصص عرفان باشد تا تصوف. من در ترجمه پاسخها به جاي كلمه «تصوف» از «عرفان» استفاده كردهام. چيتيك دوستي ديررس، اما پايدار و مستمري با خانم آنهماريشيمل2 مرحوم داشت. در سالهاي پاياني عمر مرحوم شيمل ارتباط اين دو بسيار صميمانه و گرم بود. چيتيك در كمتر مصاحبهاي است كه يادي از جايگاه و مقام علمي مرحوم شيمل نكند. يك بار در مصاحبهاي گفته است: «با وجودي كه ميدانستم مرحوم شيمل بيمار است و دچار كهولت سن، اما از شنيدن خبر فوتش به شدت يكه خوردم». وي همچنين در هر فرصت ممكن است از ارادت خود به پرفسور سيدحسين نصر هم ياد ميكند. چيتيك اگرچه به كشورهاي اسلامي و غيراسلامي بسياري سفر کرده، اما ظاهراً عمده دانش خود را در مدت اقامت در ايران كسب نموده است. او خود در مورد ايران و تحصيلاتش در ايران شيرينتر سخن ميگويد. متن زير ترجمه پاسخهايي است كه او براي برخي از سؤالات من فرستاده است. *** من متولد كنكتيكات3 در آمريكا هستم. پس از طي دوران كودكي و نوجواني، در سال 1966 به ايران رفتم. تازه تحصيلاتم را در كالج ووستر4 در اوهايو به پايان رسانده بودم كه تصميم به سفر به ايران گرفتم. هدف من مطالعه عرفان و فلسفه اسلامي بود. در كالج كه بودم، درسهاي مختلفي ميخواندم. هيچ كدام از دروس نظر مرا جلب نكرد. فقط فهميده بودم كه مذهب و دين براي ما حرفي دارد كه در عصر جديد قابل استفاده است. يك سال را در دانشگاه بينالمللي مسيحيت در توكيو گذراندم. البته علت ورود من به اين دانشگاه فقط اين بود كه حاضر شده بود مرا بپذيرد. از سوي ديگر، توكيو هم براي من جذابتر از اوهايو بود، همين. در توكيو براي اولين بار يك زبان خارجي را فراگرفتم. از مطالعه بوديسم مشعوف ميشدم. غير از توكيو، به منطقه نارا5 هم سفر کردم. به اوهايو كه بازگشتم، به شدت نگران آيندهام بودم. تصميم گرفتم يك سال ديگري را در خارج بگذرانم. كجا بهتر از دانشگاه آمريكايي بيروت؟ در اين مرحله، مشغول مطالعه تاريخ بودم. لذا در بيروت به سراغ تاريخ اسلام رفتم. از اين مسير بود كه با عرفان آشنا شدم. وقت زيادي را صرف مطالعه عرفان كردم و مقالاتي نوشتم. اين مطالعات، مرا به اين فكر انداخت كه شايد انتخاب درستي كردهام که به سراغ چنين موضوع غريبي رفتهام وبه قول آنهماريشيمل به سراغ «مرغ بسم الله» آمدهام. در يافتن حقيقت نه خانواده، نه دوستان و جامعه، هيچ كدام مرا هدايت نكردند. در ارتباط با عرفان و مطالعات عرفاني بود كه دريافتم بايد از واقعيات مرسوم كمي فاصله بگيرم. لذا تصميم گرفتم بعد از فارغالتحصيلي به ايران بروم. در بيروت كساني بودند كه به من اطمينان ميدادند در سفر به ايران ميتوانم در مورد عرفان و فلسفه اسلامي مطالعه كنم. در حقيقت اين يك تصميم شخصي بود و هيچ اجبار يا دليل كاري و ضرورتي براي رفتن به ايران نبود. بعداً فهميدم كه تصميم من درست بوده است و از اين راه، مسير خود را هم پيدا كردهام. سرانجام بار سفر بستم و به سوي ايران حركت كردم. وقتي به تهران رسيدم، به عنوان دانشجوي خارجي مقطع دكترا در رشته زبان و ادبيات فارسي در دانشگاه تهران ثبتنام كردم. در اولين روز كلاس درس، علاوه بر من، حدود بيست دانشجوي خارجي ديگر هم حضور داشتند. قرار بود ما يك دوره تحصيلي سه ساله را بگذرانيم. دانشجويان ديگر بيشتر هندي و پاكستاني بودند. قبل از آغاز رسمي درس، در دو نيمسال زبان فارسي را خواندم. در پايان سال سوم، با دانشجويان ايراني در امتحان شركت كردم و از توانايي كافي در درك زبان فارسي برخوردار شدم. بعد از آن، سه سال وقت صرف نوشتن رساله دكتري خود كردم. دو سال را هم بر سر انجام مقدمات و هماهنگيها براي چاپ آن به صورت يك كتاب گذراندم. رساله من بسيار مهم بود. تحقيقات من روي ميزان آگاهي و دانش عبدالرحمان جامي، متفكر معروف ايراني، از انديشههاي محيالدين ابنعربي صورت گرفت. جامي در آثار خود علاوه بر استفاده از الهامات ابنعربي، نقلقولهاي فراواني از مولانا جلالالدين محمد بلخي آورده است. پس از دريافت مدرك دكتري و تا چاپ رسالهام به صورت يك كتاب، در دانشگاه موسوم به صنعتي آريامهر– صنعتي شريف فعلي– به تدريس پرداختم. اين دانشگاه براساس الگوي انستيتو فناوري ماساچوست يا همان دانشگاه ام.آي.تي6 آمريكا طراحي شده بود. من در تحقيقاتم در اين دانشگاه به بررسي تطبيقي اديان پرداختم و الگوي عرفان اسلامي را در هندوئيسم، بوديسم، انديشههاي چيني و مذاهب ابراهيمي جستجو كردم. در اين فاصله، فرصت خوبي دست داد تا در جلسات درسي كه زير نظر و با مديريت دكتر سيدحسين نصر تشكيل ميشد، شركت كنم. در اين جلسات، اساتيدي چون پورفسو توشيهيكو ايزوتسو7 و هانري كربن8 تدريس ميكردند. علاوه بر اين، تحقيقاتي كه اساتيد در مورد ابنعربي انجام داده بودند، در اين جلسات از سوي كارشناسان مورد بررسي قرار ميگرفت. من جمعاً دوازده سال در ايران اقامت داشتم. از اين مدت، به جز خاطرات خوش، هيچ ندارم. ايرانيان مردمي بسيار خونگرم، چشم و دل سير و سخاوتمند بوده و هستند؛ به خصوص اگر احساس كنند كسي به فرهنگ آنها علاقمند است، اين خصوصيات در آنها تشديد ميشود. در تهران بارها با كساني روبرو ميشدم كه باور نميكردند يك دانشجوي آمريكايي به ايران آمده باشد و مشغول تحصيل و مطالعه درباره زبان و ادبيات فارسي و اسلام باشد، آن هم زماني كه همه دوستان و بستگان نزديك آنها براي رفتن به آمريكا و خواندن دروس مهندسي و پزشكي سرودست ميشكستند. آن روزها ترافيك در شهر تهران بهتر از حالا بود؛ يعني قابل قبول بود. ساختوسازها هم از كنترل خارج نشده بود. خيابانهاي تهران، به خصوص در اطراف دانشگاه تهران، همه بولوارهاي سه خطه بودند. تهران آن روز محل بسيار دلپذيري براي زندگي بود. در خانهاي، يك اتاق اجاره كرده بودم كه به اندازه ده دقيقه پيادهروي، تا دانشگاه فاصله داشت. درسها هم آنقدر فشرده نبود كه نفسبُر باشد. من وقت آزاد براي فعاليتهاي فوقبرنامه، زياد داشتم. خلاصه اينكه دوره تحصيل دانشگاهي من بسيار لذتبخش و شيرين گذشت؛ يعني وضعيت درسي من در تهران به مراتب بهتر از وضعيت درسي دانشجوياني بود كه اين روزها در اطراف خود ميبينم كه با چه بدبختي مشغول تحصيلند، چه فضاي رقابتي را تحمل ميكنند و چه فشارهايي را بر خود هموار ميسازند. من در آن سالها بسيار آموختم و همه چيز را آرام و با درك دقيق و احساسي خودم فراگرفتم. در حقيقت، آنچه ياد گرفتم، با جان و دل احساس كردم و به جان نيوشيدم. هنوز هم از ذخاير آموختههاي آن روز در نوشتهها و گفتههايم استفاده ميكنم. باور ندارم دانشجوي امروزي بتواند چنين آموزشي كه من پشت سر گذراندم، تجربه كند. دانشجوي امروزي چگونه ميتواند ده سال عمر خود را در كشوري ديگر بگذراند؟ اصلاً خبر ندارم كه چنين فرصتهايي براي دانشجويان وجود داشته باشد. همان طور كه گفتم، من اصالتاً اهل كنكتيكات هستم. در بچگي، هرگز فكر نميكردم كه زماني فرابرسد كه دوازده سال از عمر خود را صرف فراگيري زبان و ادبيات فارسي، اسلام و عرفان اسلامي كنم. حتي در سالهاي نخست كه در تهران بودم، باور نداشتم كه موفق شوم اين رشته را به پايان برسانم. چند سالي كه گذشت، متوجه شدم كه اين امكان وجود دارد. ورود به عرصه علمي و دانشگاهي كار سادهاي نيست، به خصوص اينكه اين حوزه براي من غريب هم بود و من بايد وارد عرصهاي ميشدم كه در آن محققان و اساتيد برجسته و قدرتر از من بسيار بودند. ورود من به عرصه مطالعات دانشگاهي اسلامشناسي، بسيار قبل از آن اتفاق افتاد كه آمريكاييان بر اثر حادثه 11 سپتامبر بفهمند که چقدر اسلام را نميشناسند و متأسفانه نسبت به آن جاهلند. من زودتر از بسياري از آمريكاييان ديگر اسلام را شناختم. در مسير مطالعات عرفاني خود در دوره ليسانس و سپس در مقطع دكتري كه ادبيات فارسي را ميخواندم، با آثار مرحوم آنهماريشيمل آشنا شدم. او در آن ايام به ايران سفر نميكرد، لذا هرگز فرصت اين را نداشتم كه با او ملاقاتي حضوري بکنم. در سال 1979 به طور غيرمنتظره ايران را ترك كردم و به آمريكا بازگشتم. يكي دو سالي را با همسرم در كنكتيكات و در كنار مادرم سپري كردم. در اين مدت، دو كتاب در مورد ايران نوشتم، اما بيشتر وقت خود را صرف خواندن آثار مولانا كردم. كتاب «شکوه شمس»9 اثر آنهماريشيمل در سال 1978 چاپ شده بود. لذا او با نوشتن آن كتاب، زحمات مرا به شدت کاهش داده بود. نتيجه اين مطالعات كتابي شد به نام «طريق عارفانه عشق»10 كه در سال 1981 به پايان رسيد. در همين زمان، در دانشگاه كلمبيا، در نيويورك، شغلي به عنوان دستيار ويراستار كه مقامي علمي بود، براي تدوين «دايرةالمعارف ايرانيكا» پيدا كردم. به خاطر تصاحب اين شغل به نيويورك نقل مكان كردم. در اين مقطع بود كه براي آنهماريشيمل نامهاي نوشتم و نسخهاي از يكي از مقالاتم را برايش فرستادم. مدتي گذشت و يك روز شنيدم كه خانم شيمل به نيويورك آمده است. از او دعوت كردم براي صرف ناهار به اتاق واقعاً محقر ما در آپارتماني كه در نزديكي دانشگاه كلمبيا اجاره كرده بودم، بيايد. او با مهرباني دعوت مرا پذيرفت. همين ديدار، آغازگر دوستي ما بود. از آن به بعد، دستكم سالي يكبار در نقطهاي از جهان همديگر را ملاقات ميكرديم تا اينكه از دانشگاه هاروارد بازنشسته شد. در اين مدت چند باري هم به ديدن ما آمد. به نظر من، شيمل مجذوب زيباييهاي موجود در آثار مولانا بود؛ نه فقط زيبايي كلام مولانا كه در زنجيره واژگان و در اشعار زيباي او نمايان ميشود و نه به خاطر زيبايي در آداب، رسوم و سنتهايي كه مولانا پايهگذار آن است، كه به خاطر زيبايي روح مولانا كه در عمق آثارش متجلي است. هيچ كس ديگر به اندازه مولانا نتوانسته است در سنت اسلامي زيبايي را اينچنين با عمل و شخصيت خود درآميزد و چهرهاي واقعي از زيبايي را ارائه دهد. اين، آن چيزي بود كه آنهماري شيمل را مجذوب خود كرده بود. شيمل عليرغم انضباطي كه بر زندگي خود حاكم كرده بود و مثلاً صبح زود از خواب بيدار ميشد، سر وقت مشغول به كار ميشد و مداوم و پيوسته كار ميكرد، با وجود اين، مجذوب مظاهر زيباييشناختي فرهنگ اسلامي در شعر، خط، موسيقي و انديشه اسلامي بود. تصادفي نيست كه دانشجويان و همكاران او تابلويي به او هديه كرده بودند كه روي آن نوشته شده بود: «خدا زيباست و زيبايي را دوست دارد» ـ انالله جميل و يحب الجمال. در اولين سال تحصيل در دانشگاه بيروت بود كه براي اولين بار با آثار مولانا روبرو شدم. بعد از آن، وقتي به كالج در آمريكا بازگشتم تا دوره تحصيلات ليسانس را به پايان برسانم و راهي ايران شوم، تصميم گرفتم موضوعي را براي يك دوره مطالعه يكساله خود در كالج انتخاب كنم. در فكر بودم كه چه موضوعي را انتخاب كنم، که سرانجام انديشه و آثار مولانا را انتخاب كردم. بايد موضوعي را انتخاب ميكردم كه استادان با آن آشنايي ميداشتند و از آنجا كه آثار مولانا بيشتر از هر عارف ديگر به انگليسي ترجمه شده بود، انتخاب موضوع مولانا براي اين منظور مناسبتر بود. از سوي ديگر، بايد خود را براي فراگيري زبان فارسي آماده ميكردم تا قبل از رفتن به ايران با آن آشنايي داشته باشم. زبان فارسي هم كه آن روز در هيچ كالجي در آمريكا تدريس نميشد. مقالهاي كه در اين دوره براساس مطالعه آثار مولانا نوشتم، در سال 1973 در ايران به صورت کتاب انتشار يافت. اين كتاب در ايران تجديدچاپ هم شد و در چاپ دوم با افزودن آثار خط و مينياتور با عنوان «رساله عارفانه مولانا» انتشار مجدد يافت. ترجمه آثار مولانا و درك اشعار او براي غيرفارسيزبانان و غيرمسلمانان بسيار دشوار است. مولانا در آثار خود واژگاني را به كار برده كه به گفته خودش، صورتهايي دارند كه به معاني خاصي اشاره ميكنند. مولانا معتقد است كلمات معناهايي دارند كه در لغتنامهها پيدا نميشود. معناي يك كلمه واقعيتي است كه در وراي ظاهر آن قرار دارد؛ حال اين قاعده گاهي در مورد يك كلمه صدق ميكند و زماني در مورد اشيا، حيوانات، انسانها، انديشهها يا تخيلات هم اتفاق ميافتد. مولانا در نهايت به توصيه استادش شمس تبريزي بر آن است كه معنا همان خداست، و خداست كه حقيقت قابل اطلاق به معاني است. انسان امروزي از اين تعريف اينگونه برداشت ميكند كه ما نبايد اسير ظواهر شويم، اما منظور مولانا از اين فراتر ميرود. ما امروز در دنيايي زندگي ميكنيم كه براي معنا تعريفي مانند تعريف مولانا را نميپذيرد. مولانا در مورد عشق هم نظريات خاص خود را دارد. او از ما ميخواهد كه همه چيز را دوست بداريم. مولانا ميگويد تنها عشق واقعي، عشق به خداست. مولانا آيههايي از قرآن را نقل ميكند با اين مفهوم كه «ما خدا را دوست ميداريم و خدا هم ما را دوست ميدارد». در نظر او، خدا انسانها را دوست ميدارد، يا دستكم بعضي از آنها را دوست ميدارد و انسانها هم ميتوانند در مقابل، او را دوست بدارند. مولانا معتقد است كه عشق انسان اگر قرار است واقعي باشد، بايد معطوف به ذات اقدس اله و درحقيقت، عشق به خدا باشد و اين، همان تجلي روح است. خدا هم كه حماقت و زشتي را دوست نخواهد داشت. پس به اين دليل است كه در گفته پيامبر اسلام «خدا زيباست و زيبايي را دوست دارد». در نظر مولانا عشق، يك ميل و هوس نيست. انسان نميتواند با عشق، همه چيز را بپسندد و دوست داشته باشد. در نظر انسان چيزي زيباست كه خدايي باشد و از سوي خدا آمده و تجلي خدا در آن وجود داشته باشد. و اين دشوارترين مسئوليتي است كه انسان با آن روبرو است. در نظر مولانا، عشق آتش است و آتش ميسوزاند. البته مولانا اصراري ندارد كه عشق را براي ما معنا كند، اما در نظر او عشق در ذات الهي نهفته است.در مورد ترجمه آثار مولانا هم نكاتي مورد نظر من است. ترجمه آثار مولانا فقط به خاطر انتخاب واژه درست و مناسب، دشوار نيست. مشكل ترجمه آثار مولانا فراتر از مشكلات زباني و زبانشناختي است. بين درك ما از جهان و دركي كه مولانا و همعصرانش از جهان داشتهاند، تفاوت عميقي وجود دارد. هر ترجمهاي از آثار مولانا نارسا است. مشكل ترجمه آثار مولانا، در پيشداوريها و درك ما از مفاهيمي است كه مولانا به كار برده است. مردم غرب، اسلام را نشناختهاند. اگر مردم غرب بدانند كه اسلام بخشي از تفكر و زندگي ساكنان غرب هم هست، خيلي چيزها تغيير خواهد كرد. ما همه به يك فرهنگ مشترك تعلق داريم كه در بين اضلاع يك مثلث قرار دارد. يك ضلع اين مثلث يهوديت است و ضلع ديگر آن مسيحيت و ضلع سوم اسلام. «الله» نام عربي خداست كه يهوديان و مسيحيان هم به آن اعتقاد دارند، اما مردم غرب به اين نكته توجه ندارند. وقتي از اسلام سخن به ميان ميآيد، بايد به ياد بياوريم كه از ديني سخن ميگوييم كه يك ميليارد نفر طرفدار و معتقد دارد كه در آسيا، اروپا، آفريقا و حتي شمال آمريكا زندگي ميكنند. هر كس كه به سراغ تاريخ تمدن و ادبيات اسلام برود، خيلي زود درمييابد كه انديشه و تفكر اسلامي آميخته به عرفان است.قرآن در بين كتب مذهبي ديگر تنها كتابي است كه بيشترين توجه را به خِرد و درك ميکند. بسياري از گفتههاي پيغمبر اسلام معطوف به اين توصيه است كه بايد چيزها را درست درك كرد. به همين دليل است كه تاريخ تمدن اسلامي مشحون از تحقيق و پژوهش است. تمدن اسلامي با توجه مسلمانان به علم و خرد تكامل يافت. اگر از من بخواهيد در مورد ابنعربي هم صحبت كنيم، مايلم به اين نكته اشاره كنم که ابنعربي در كتابهاي خود هميشه بحث را با آيات قرآن و احاديث منقول از پيامبر اسلام آغاز ميكند. او معتقد است كه عشق يك هديه الهي است. ابنعربي آيات زيادي را نقل ميكند كه موضوع آن آيات، عشق است. مثلاً چهارده آيه از قرآن را نقل ميكند كه در آن آيات، خدا كساني را كه دوست ميدارد، نام ميبرد و در 23 آيه ديگر خدا از كساني نام ميبرد كه دوستشان ندارد. در اين آيات، اين خداست كه انسان را دوست ميدارد يا دوست نميدارد. نكته اين است كه عشق خدا در قرآن فقط معطوف به انسان است و نه موجودي ديگر. حال اگر قرار است تفاوت بين انسان و ديگر مخلوقات را درك كنيم، بايد به عشق به عنوان كليد اصلي معادله بنگريم. ديگر نعمتهاي الهي مثل حيات، خِرد، ميل، قدرت، سخنوري، سخاوت، عدالت، رحمت و خشم الزاماً به نوع بشر منسوب نيست و شامل ديگر موجودات و مخلوقات هم ميشود. پينوشتها: 1. ابوعبدالله محمد بن علي بن محمد بن العربي الحاتمي الطائي (1240ـ1165) معروف به شيخ اكبر واضع گفتمان وحدت وجود و نويسنده حدود 800 اثر از جمله اثر 37 جلدي موسوم به الفتوحات المكيه. از اين آثار 110 اثر باقيمانده كه 18 اثر به خط خود ابنعربي موجود است. 2. Annemarie Schimmel آنهماري شيمل (7 آوريل 1922 ـ 26 ژانويه 2003) از ايرانشناسان سرشناس و پر نفوذ آلماني است كه تخصص ويژهاي در باب اسلام و تصوف داشته است. اين نابعه در زماني كه تنها نوزده سال سن داشت دكتراي خود را در رشته زبانهاي اسلامي از دانشگاه برلين دريافت كرد. در 23 سالگي به عنوان پرفسور زبان عربي در دانشگاه ماربورگ University of Marburg آلمان مشغول به كار شد. در همين دانشگاه دكتراي دوم خود را در سال 1954 و در رشته تاريخ اديان دريافت كرد و بلافاصله به عنوان استاد در دانشگاه آنكاراي تركيه مشغول به كار گرديد. پنج سال مشغول تدريس زبان تركي بود و با اغتنام از فرصت اقامت در تركيه به مطالعه تصوف و عرفان اسلامي پرداخت. از سال 1967 تا 1992 در دانشگاه هاروارد مقام استادي داشت و پس از بازنشستگي مقام استادي مادامالعمر در رشته فرهنگ هند ـ اسلام را دريافت داشت. وي استاد افتخاري دانشگاه بن نيز بود و بالغ بر يكصد كتاب در باب عرفان، فرهنگ و ادبيات اسلامي انتشار داده است. اكثر كتابهاي وي به زبانهاي فارسي، اردو، سندي، تركي و انگليسي ترجمه شده است. 3. Connecticut 4. College of Wooster in Ohio 5. Nara 6. The Massachusetts Institute of Technology (MIT) 7. Toshihiko Izutsu 8.Henry Corbin هانري كربن: (1903 ـ 1978) فيلسوف و متكلم فرانسوي و استاد مطالعات اسلامي در دانشگاه سوربن در پاريس بود. وي در اروپا سرشناسترين متفكر مذهبي قرن بيستم نام گرفته است، زيرا عمر خود را صرف كشف مشتركات و عوامل وحدت يهوديت، مسيحيت و اسلام كرد. 9. The Triumphal Sun 10. Sufi Path of Love
ارسال مطلب بوسیله ایمیل
چاپ خبر