روح ِدوستی

چاپ
نوشته شده توسط Administrator چهارشنبه ۰۸ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۰۷:۵۴

روح ِدوستی

مارک ورنون
ترجمه علیرضا رضایت


هر یک از ما صرف‌نظر از کسانی که با آنها روابط نسبی و سببی داریم و شامل پدر، مادر، خواهر، برادر، فامیل و بستگان و غیره می‌شوند، با یک یا چند نفر نیز در ارتباط‌ایم که آنها را «دوست» می‌نامیم. گاهی از این افراد با نام دوست، دوست جون‌جونی، رفیق شفیق، یارِغار، رفیق گرمابه‌وگلستان و امثالهم یاد می‌کنیم. اما دوستی درواقع چه نوع رابطه‌ای است؟ عمق این رابطه چقدر باید باشد؟ من کجای این رابطه‌ام؟ آیا رفیق شفیق می‌تواند هرکسی باشد؟ داشتن رفیق شفیق شانس می‌خواهد یا مستلزم تلاش و جستجوی ماست؟ رمز ماندگاری رفاقت خوب و مشفقانه چیست؟ چه عناصر و اصولی بر یک رابطه دوستانه حاکم است که آن را از بقیۀ روابط ممتاز کرده و سبب تداوم و کمال آن می‌شود؟ رابطۀ دوستانه مبتنی بر سود و منفعت دوطرفه است، یا سود و منفعت ملاک نیست و هر چه از دوست رسد نیکوست؟ آیا رفیق خوب سرمایه است یا صرفاً خلائی در زندگی كه عمر ما را پر می‌کند؟ از این دست پرسش‌ها کم نیست. درعین‌حال به تعداد افراد، پاسخ برای آنها وجود دارد. شاید آنچه در این قسمت می‌خوانید لختی شما را به تأمل در روابطی وادارد که آنها را «دوستانه» می‌خوانید.
***
«دوستی، که از هر لحاظ سرمایه‌ای بس بزرگ به‌شمار می‌رود، چیزی است که به حکم عقل، مایۀ خوشبختی و رستگاری انسان در سراسر عمر اوست.»                                                  اپیکور
امروزه نُقل هر مجلسی معنویت است. به‌گفتۀ جرمی کاره و ریچارد کینگ در کتاب Selling Spirituality: the Silent Takeover of Religion، معنویت مفهومی است که اولاً، به‌غایت، شخصی و فردی شده (یعنی چیزی است تنها مربوط به من و کیفیت زندگی من) و ثانیاً چیزی است که طیف وسیعی از سازمان‌ها (از کارخانه‌های اتومبیل‌سازی تا گالری‌های هنری) سراغش می‌روند و هدف اصلی‌شان جذب مشتری، رونق تجارت، و تنوع محصول است. در این میان، کلیساها نیز مدعیات خاص خود را دارند.
به‌علاوه، دست‌کم در نگاه اول، روح دوستی، عبارتی پرسش‌برانگیز است. اگر درباره‌اش سؤال شود، احتمالاً شایع‌ترین پاسخ این است که دوستی حقیقی، بالضروره عبارت است از داشتن دوستی جون‌جونی (یا رفیقِ شفیق یا همان یارِغار). البته مفهوم رفیق شفیق مفهومی است که الّا و لابد مقهور پیوندها و رابطه‌های پراحساس و بازاری نیز می‌شود. اگر مفهوم «رفیقان شفیق» (یا به‌نحوی خودمانی‌تر دوستان «جون‌جونی») را در اینترنت تایپ کنید، مجموعه‌ای از گفته‌هایی را در باب دوستی دریافت می‌کنید که به‌شدت احساسی‌ و عبرت‌انگیزند. مثلاً: «دوست جون‌جونی دوای دردهاست»، « تو دریای بیکران منی و من ساحل تو» و از این قبیل سخنان. در اینترنت صدها آژانش دوست‌یابی و وب‌سایت‌هایی (که دوستی با رفقای سِلِبریتی و دوستان دیگر را توصیه می‌کنند) وجود دارد که چیزهایی مثل «رفیق‌درمانی» را تبلیغ و عرضه می‌کنند. تجاری شدن این مفهوم تا بدانجاست که یک تولیدکنندۀ لوازم الکترونیکی، پخش‌کنندۀ موسیقیِ MP3 خود را رفیق فابریک یا نَفَسِ من(SoulMate) نام نهاده است.
مشکلی که این ابهام احساسی دارد آن است که مفهوم فاخر ارزش انسانی و فلسفی را سبک جلوه می‌دهد: دوستی حقیقی چیزی نیست که به‌آسانی بتوان آن را به بازار برد. این مفهوم باید از نو احیا شود، چون (همان‌طور‌ که در این فصل نشان می‌دهم) این تلقی را پیش می‌نهد که بر مبنای دوستی حقیقی می‌توانیم به بهترین وجه ممکن ابهامات دوستی مد نظرمان را به بحث بگذاریم و دوستی را چیزی بینگاریم همطراز با شیوۀ زندگی.
نخستین کاری که باید بکنیم آن است که لایۀ معنوی دوستی بازاری را برداریم یا کنار زنیم. و مجدداً تلقی ارسطویی از دوست به‌مثابۀ «خودِ دیگری» را در نظر آوریم. ابهام این عبارت نشانگر شاخصه‌ای است که کلید یا محور هر دوستی حقیقی است. «دیگری» واجد قرابت میان دو دوست نزدیک است که بیان می‌کند، این دوست، شخص دیگری مثل شماست؛ یافتن این شخص، درواقع یافتن کسی است که دست‌کم زمانی، افکار، باورها و احساسات شما را همچون آینه انعکاس می‌دهد. او شخصی است که با (وجودش) فاصلۀ ظاهری بین آدمیان کمتر و کمتر می‌شود و در‌نهایت از میان می‌رود. به‌علاوه، این تعبیر باوجود آنكه به رفقاي سرزنده و پرشور و نشاطی اطلاق می‌شود و باوجود قرابت یکپارچه‌اش، باز هم سبب نمي‌شود كه رفقای جون‌جونی گاهي حس نکنند که از هم دورند. هریک از آنها، برای فرد دیگر، یک «دیگری» است. برخلاف شخص خودشیفته که در آینه می‌نگرد و تنها خود را می‌بیند، منبع شادی و خرسندی رفقای جون‌جونی آن است که نه‌تنها خود، بلکه دیگری را نیز در نظر دارند. به‌گمان من، همان‌طور‌ که ریچارد وولهایمِ فیلسوف می‌گوید، «ذات دوستی در تحقق توانایی درک و میل به فهم تفاوت‌های بین اشخاص نهفته است.» دوستان حس خود (اعم از شادی و غم و موفقیت و شکست) را با هم در میان می‌گذارند (مثل اینکه من خوشحال‌ام چون او خوشحال است و غمگین‌ام چون او غمگین است). آنها از کسب افتخار دوستشان، لذت می‌برند و شاد می‌شوند یا اشتباهات دیگری ملولشان می‌سازد. درعین‌حال، آنها به‌هیچ‌وجه در پی ضایع کردن یکدیگر نیستند.
این جنبه از تفاوت است که معمولاً در دوستی معنوی بازاری (شده) نادیده گرفته می‌شود (احساساتی برخورد کردنِ با رفاقتِ مشفقانه زمانی اتفاق می‌افتد که آن را با اتحادی درآمیزیم که اقتضای عشق رمانتیک است؛ مفهومی مجازی که به‌لحاظ تجاری بسیار بهتر از دفاع از تفاوت، جواب می‌دهد). این تفاوت در نحوۀ رفتار رفقای شفیق و عاشق و معشوق‌ها خود را نشان می‌دهد. برای مثال، اینکه دوستان جون‌جونی یا رفقای شفیق به فردیت یکدیگر احترام می‌گذارند، بدان معناست که اگر مدت زمانی به‌لحاظ فیزیکی در کنار هم نباشند، در دوستی‌شان خللی ایجاد نمی‌شود.
این رفقای گرمابه‌و‌گلستان، کل زمانی را که پیش هم نیستند، در آرزوی لحظه‌ای‌اند که به هم برسند (و وقتی با هم‌اند، نگران‌اند که نکند دیگرهیچ‌وقت با هم نباشند). دوستان جون‌جونی به‌حدی یکدیگر را درک می‌کنند که ذاتاً به هم اعتماد دارند: وقتی (مثلاً یکی از آنها) دست دوستی به شخص ثالثی می‌دهد، حتی در حد آشنایی مختصر، بذر حسادت در میانشان جوانه نمی‌زند. درعین‌حال، رفقای گرمابه و گلستان کلاً نمی‌توانند چشمان هَرزگَرد را برتابند، چشمانی که در پی خیانت و هوسرانی، دودو می‌زند. 
احترام قلبی، اعتماد ضمنی و اظهار نكردن نیازمندی ازجمله شروط این رفاقت مشفقانه‌اند. حتی در نگاه اولیه می‌توان دریافت که دوستیِ جون‌جونی (رفاقت مشفقانه) تنها یک استثناست. ارسطو تلویحاً می‌گوید که این دوستی تنها بین برخی افراد (خاص) شکل می‌گیرد. او معتقد است که اگر شخصی آرامش درونی نداشته باشد، در نگاه، احساسات و رفتارش پارسایی نداشته باشد، و به‌درستی از ارزشمندی خود آگاه نباشد، نخواهد توانست با خودش دوست باشد، چه‌رسد به دیگری. و حقیقتا نیز درست می‌گوید. البته، این کمیابیِ دوست جون‌جونی یا رفیق شفیق به این معنا نیست که در میان روابط شایع‌تر و عام‌ترِ دیگر، خبری از تعلق و پیوند نباشد، بلکه به این معناست که کیفیت هرکدام از آنها لزوماً یکی نیست. مثلاً خیلی‌ها حس تعلق شدیدی نسبت به همسر و شریک رابطۀ خود، و خانواده‌شان دارند که هر دو نمایانگر پیوندهایی عمیق است: مانند زن و شوهر، که به یکدیگر در حد حسادت عشق می‌ورزند؛ یا پیوندهای خانوادگی که تحت هیچ شرایطی کلاً از هم نمی‌پاشد و اعضا، اگر گوشت هم را بخورند، استخوان یکدیگر را دور نمی‌اندازند. نکته اینجاست که آنها لزوماً پیوندهایی دوستانه نیستند؛ درحقیقت، آنها مناسباتی سودجویانه یا جابرانه‌اند. به دیگر سخن، دوستی یک رابطۀ انسانی بنیادگرایانه نیست، درعین‌حال، هر نوع آشنایی، مصاحبت، پیوند، وصلت، یا رابطۀ خونی یا عشقی کمابیش دوستانه تواند بود. البته دوستی چیزی است که از بطن این روابط برخیزد، هرچند، گاهی ممکن است این روابط، مشترکاتی با دوستی جون‌جونی یا رفاقت مشفقانه داشته باشند.
اما ارسطو عمدۀ دوستی را در تلقی‌اش از سعادت جای می‌دهد، او درنهایت بر این باور است که بهترین حیات معنوی که هرکس می‌تواند آرزویش را داشته باشد، حیاتی متأملانه و مستقل است که نقش دوستی یا رفاقت مشفقانه را تا حدی کمرنگ می‌کند. بنابراین، وقتی دربارۀ چیستی و چگونگی تحقق آن پرسش می‌شود، ارسطو مرجع مناسب و خوبی برای پاسخ به این پرسش نیست. بلکه  باید به‌سراغ دو فیلسوف دیگر که بسیار به این مهم پرداخته  اند برویم: مُنتنی و امرسون.

زمان و استثناپذیری
مُنتني به‌صراحت از کمیابی این دوستی سخن می‌گوید. استدلالش هم این است که چون افرادی که توانایی رفاقت مشفقانه دارند، انگشت شمارند، پس رفاقت مشفقانه فی‌نفسه نادر و کمیاب است. برآوردش هم این است که این قضیه یکبار در هر سه قرن اتفاق می‌افتد. پس تعجبی ندارد که رفاقتش با لابوئسی را دارای احتمال یک در یک میلیون به‌حساب می‌آورد. خب، با این حساب معلوم است که به بقیۀ دوستی‌ها چگونه می‌نگرد! اما همین برآورد اغراق‌آمیز، وافی به مقصود تواند بود. برآوردِ او ارزش استثنایی دوستی را برایش برجسته می‌کند و حامل معنایی موسع‌تر از این است که رفاقت مشفقانه صرفاً امری نادر است، بلکه این برآورد از این امر حکایت دارد که وقتی این دوستی اتفاق بیفتد، برای دو طرف دوستی چنان می‌نماید که گویی نظیرش وجود ندارد. چیزی منحصربه‌فرد در این صمیمیت و رفاقت وجود دارد؛ ارزشش بی‌همتاست و دشوار بتوان آن را به دیگران انتقال داد یا با آنان در میان گذاشت.
خب، پس این دوستی چیست؟ این دوستی را نه می‌توان به‌مانند دیگر انواع روابط و نه حتی مانند انواع دوستی‌های دیگر دانست که مثلاً در پروژه‌ای یا احساسی مشترک شکل می‌گیرد. رفاقت مشفقانه اساساً تجربۀ شناختن و شناخته شدن توسط آن شخص خاص را تکرار ناپذیر می‌کند. بیان اینکه این رفاقت شبیه چیست، به همان اندازه ناممکن است که بخواهیم اندیشیدن را توصیف کنیم. تنها با انجام دادنش می‌توان آن را به منصۀ تجربه رساند. این رفاقت، نوعی زیستن است. فرد دیگر شاید بتواند برخی تأثیرات این رفاقت مشفقانه را دریابد (و چه‌بسا او گرفتار این سوء‌تفاهم شود که این رفاقت، نوعی عاشق شدن یا افتادن در دام عشقی پرشور است). اما تنها از راه درون و باطن می‌توان این رفاقت را به‌درستی شناخت و درک کرد.
باز مونتني می‌گوید:
اگر مرا مجبور کنید که بگویم چرا عاشق اویم، هیچ چاره‌ای ندارم جز اینکه بگویم: «چون من اویم و او من است. تأمل در این اتحاد و یگانگی، فراتر از عقل من است، فراتر از هرآنچه بخواهم درباره‌اش بگویم و در یک کلام، تقدیری است که در بِرکۀ وصف نگنجد.

اما باوجود اینکه این رفاقت، به «تقدیر» حواله شده، شرایطی که زمینه را برای این رفاقت بین مُنتنی و لابوئسی مهیا کرده، کاملاً مشهود و مشخص است. شانس در شکل‌گیری این رفاقت نقشی محوری دارد. زمان هم اصل قضیه است. واقعیت این است که دورۀ تاریخی که این دو نفر در آن به‌سر می‌بردند، سبب ایجاد این پیوند شده است، بنابراین، عجیب است که کسی بخواهد درخصوص نحوۀ شکل‌گیری این رابطه چیز (جدیدی) بگوید.   وقتی توضیح می‌دهد که چطور این دو یکدیگر را پیش از آنکه به ملاقات هم نائل آیند، می‌شناختند، به همین قضیه اعتراف می‌کند. بارزترین جنبۀ مشترک بین این دو نفر این بود که هر دو در زمانی اومانیست بودند، آن هم زمانی که خلاف سنت و عرف رفتار کردن، از لحاظ مذهبی خطرناک بود.
مُنتنی به شاه پروتستان مسلکِ ناوار بسیار نزدیک بود؛ شاه ناوار وقتی با مارگو دِ والوئا ازدواج کرد (گفتنی است که این وصلت پیش از قتل شرم‌آور قدیس بارتالومیو اتفاق افتاد)، به کیش کاتولیک در آمد و پادشاه هنری ششم لقب گرفت. از این جهت، دشمنان بسیار داشت. و در اظهار نظرهای عمومی‌اش باید جانب احتیاط را می‌گرفت چون این کار بازی با جانش بود. دلبستگی‌اش به پلوتارخ، که زندگی‌اش، صبح تا شام وِرد زبان او بود، کافی بود تا خشکه‌مقدس‌ها او را آماج حملات و انتقادهای خود قرار دهند. لابوئسی نیز با همین ریسک‌ها و خطرات مواجه بود. او رساله‌ای با عنوان On Willing Slavery  نوشت که درواقع تحلیلی جنجال‌برانگیز از سلطۀ دینی آن زمان بود و درنهایت سبب شد او را به جمهوری‌خواهی متهم کنند. این رسوایی و اتهام آن‌چنان ناراحت‌کننده بود که   در مقاله‌اش در باب دوستی‌‌شان، بر آن شد تا از دوستش دفاع کند و با بیان مطالبی درخصوص اینکه لابوئسی به شریعت عیسوی احترام می‌گذارد تا حدی وی را از اتهام باورهای جمهوری‌خواهانه تبرئه کند.رسالۀ لابوئسی را پیش از آنکه یکدیگر را ملاقات کنند، خوانده بود و این‌گونه شد که وی در کانون توجه‌اش قرار گرفت.
وقتی یکدیگر را ملاقات کردند، تقریباً انتظار می‌رفت که با هم دوست شوند، چون قسمت این بود که از آن بی‌تعادلي احساسی که هر دو گرفتار آن بودند، خلاص شوند. خوشحال بود از اینکه چنین محرم اسراری دارد چون می‌گوید: «نه‌تنها می‌دانم هر چه در سر من است در ذهن او نیز هست، بلکه به او بیش از خودم اعتماد دارم.»   نه‌تنها دربارۀ اعتماد عاطفی و حسی که بینشان است حرف می‌زند بلکه به کسی اعتماد کرده که تاوانِ خیانتش، جانش است. به‌گفتۀ   یعنی احتمال خیانت در این رابطه به اندازۀ کشتن بچه‌هایشان ضعیف و تصورنکردنی است. او با کاری که دانته کرد همدلی داشت؛ دانته بروتوس را نه به‌خاطر خیانت به وطن، بلکه به‌خاطر خیانت به دوست، به قعر جهنم فرستاد.
بنابراین شرایط و زمان دو شرط لازم برای تولد رفاقت آنها بوده است. البته این قضیه در هر رفاقتی صدق می‌کند: درعین‌حال، نمی‌تواند شرط کافی برای عمق رفاقت مشفقانه‌ای باشد که پس از آن پدیدار می‌شود. بنابراین، عنصر سومی که باید بیفزاییم آن است که رفاقت آنها استثنایی بود البته نه فقط به این خاطر که در زمان خاصی زندگی می‌کردند، بلکه به این دلیل که آنها آدم‌های خاص و استثنائی نیز بودند: آنها به‌مثابۀ انسان، دارای شروطی بودند که مقتضای رفاقتی بود که ارسطو در نظر داشت بود. بنابراین، آنچه رفاقت مشفقانه را می‌سازد، سه چیز است: شرایط، زمان، و آدمِ درست.
رفاقت مشفقانه، درنهایت یک ویژگی دیگر هم دارد که توجه را به خود جلب کرده است. همان‌طور‌ که بعداً معلوم شد، رفاقت او با لابوئسی عمر کوتاهی داشت. لابوئسی چهار سال بعد از آشنایی آنها، درگذشت. مرگ او برای مُنتني ضایعه‌ای جانکاه بود، درعین‌حال، نقطه عطفی در زندگی او نیز محسوب شد به‌طوری‌که زندگی‌اش را نیز تغییر داد. بنابراین، عمر نسبتاً کوتاه دوستی آنها آخرین تفسیری بود که از استثنا بودنِ رفاقتشان می‌توان کرد: یعنی این‌گونه نیست که این قضیه تنها مختص عده‌ای خاص باشد، بلکه مهم‌تر از آن، اگر نیک بنگریم، این امر یک استثنا برای کل حیات به‌طورعام است (گفته‌شده که تنها برخی رفاقت‌ها و دوستی‌ها شاخصه‌های لازم برای مشفقانه بودن (جون‌جونی بودن) را دارند، پس تنها هر چند وقت یک‌بار اتفاق می‌افتد که یک دوستی، اوج حقیقت و صداقت خود را لمس کند).
بنابراین، داستان دوستی مُنتنی و لابوئسی احتمالات مختلفی را اقتضا می‌کند که باید در دو نفر جمع شوند و رفاقتی مشفقانه را رقم زنند: به‌طور‌خاص، شخصیت و شرایط، تؤامان، استثنا بودن و بی‌نظیر بودنِ این رفاقت را می‌سازند. اما حتی اگر تصور کنیم که این شروط چنین رفاقتی را آن هم هر سیصد سال یکبار به‌وجود آورند، باز این مسئله نشان می‌دهد که رفاقتی که افراد اغلب اوقات از آن لذت می‌برند، به کمال مطلوبش دست نیافته است. به دیگر سخن، پرسش مهم و پیچیده در باب رفاقت مشفقانه این نیست که این رفاقت چیست و چگونه شکل می‌گیرد: شروط شکل‌گیری و ظهور این (نوع) رفاقت تقریباً روشن است، درعین‌حال، این قضیه چنین رفاقتی را مطلوب‌تر و دوست‌داشتنی‌تر نمی‌کند. به‌علاوه، پرواضح است که این رفاقت با دیگر انواع دوستی تفاوت دارد، و صد البته تجربۀ رفاقت مشفقانه را تنها خودِ رفقای مشفق درک می‌کنند. دشوارترین و چه‌بسا عاجل‌ترین پرسش غالباً این است که چطور بدون چنین رفاقتی سر کنیم!
این مسئله البته دغدغۀ نبود، هر چند تصور می‌کرد که مسئله‌اش این است. درعین‌حال، رالف والدو امرسون یکی دیگر از شاخص‌ترین نویسندگان آمریکایی که در حوزۀ دوستی نیز قلم زده نیز به این مسئله پرداخته است. او به این نکتۀ اساسی معتقد بود که: «دوستی و رفاقت مستلزم طبایعی نادر و ارزشمند است که هریک آن‌چنان خوب تعدیل شده و درست آداپته شده‌اند و (البته) به‌هنگام‌اند که تأمین آن به‌غایت دشوار است به‌طوری‌که تضمینی نمی‌توان داد (که این شروط در یک‌جا جمع شوند).» به‌علاوه، او به ابعاد دوگانۀ یک دوست به‌مثابۀخودِ دیگر اشاره می‌کند: «نگذارید او دائم خودش باشد.» تنها لذتی که من در هنگام مالِ خود بودن دارم آن است که «مال من، مال من نیست». اما برخلاف مُنتني، امرسون مدعی نیست که این رفاقت را در کمال آن تجربه کرده است. بلکه او بر این باور است که می‌تواند تصور کند که در میان برخی رفاقت‌های خوبی که داشته، این نوع رفاقت چه تیپ رفاقتی است: «من هیچ‌کس را در قدوقوارۀ چنین رفیقی نمی‌شناسم. من دل‌خوش به مشتی زن و مرد خداصفت هستم که به انحاء مختلف با هم ارتباط دارند و در میان آنها عقل سلیم جایگاهش را حفظ می‌کند.» بنابراین، او استثنا بودنِ رفاقت مشفقانه را آن‌گونه که مُنتني آن را می‌ستاید، مقدس نمی‌داند. اما درعوض به‌دنبال شکلی از زندگی در حوزۀ رفاقت بود که عینی‌تر، واقعی‌تر و روزآمد بوده و امیدی به بهتر شدنش باشد.

پیچاندن کلام
امرسون به یکی از مکاتب فلسفه آمریکایی به نام تعالی‌گرایی1 انگلیسی تعلق داشت. باور مشترک پیروان این مکتب آن بود که امر الوهی در هر چیزی متجلی است و طبیعت نمادی از حقایق ژرف‌تر است و برخورداری از روح متعالی، کلید رها شدن از فریب تعبد، سنت‌گرایی و ظاهرگرایی است. شیوۀ آنها بیشتر نوعی تعهد (درونی) بود. آنها با یکدیگر جلسه می‌گذاشتند، مقاله‌های خود را منتشر می‌کردند و تحت تأثیر شعرا و فیلسوفان، برای ترویج و تبلیغ آنچه نوعی سفر معنوی می‌پنداشتند، وعظ و سخنرانی می‌کردند. زمان‌های عزلت‌نشینی‌شان نیز بخشی از این تبادل نظر شمرده می‌شد. امرسون خود سال‌ها در منطقه‌ای روستایی و آرام در خارج از بوستون به نام کونکورد به‌سر برد.
مقاله‌های او را می‌توان مواعظی فلسفی دانست (او در دوران جوانی، یک واعظ موحد بود). این مقاله‌ها درحقیقت، بیشتر تأملاتی تأثرانگیز بودند تا مباحثی تحلیلی، و هدف از طرح آنها ایجاد حزن، تهییج، و برانگیختن احساسات بود. ماری اُلیور به‌خوبی تأثیر آنها را توصیف می‌کند:
بهترین کاربرد (این مقاله‌ها)، نه جلب‌توجه به‌سوی غم و اندوه و امر مطلق بلکه جلب‌نظر افراد به شخص غالی (مبالغه گر) است. پاسخی در کار نیست. بلکه چیزی که بسیار به چشم می‌خورد، نظرات، تعابیر اقناعی و احساسی و جدل‌گونه است و اینها همگی سرنخ‌هایی است که خود‌درگیری‌ها و بدبختی‌های نویسنده را به ذهن خواننده متبادر می‌کند. این اصل کار امرسون است. او یک‌راست سراغ اصل مطلب نمی‌رود بلکه ابعاد یک موضوع را می‌پیچاند. او مطالب خود را با حرکات و اشاراتی محبت‌آمیز بیان می‌کند؛ او درها را می‌گشاید و به ما می‌گوید که خودتان به اشیاء و پدیده‌ها بنگرید.

این اظهارنظر دربارۀ نوشته‌های او ارزش نقل‌قول را دارد چون بیانگر تلقی‌اش از دوستی و رفاقت نیز هست (و ما تلقی او از رفاقت مشفقانه را می‌پذیریم: به‌تعبیر امیلی دیکینسون، این تلقی،تلقی «پیچیده»‌ای است). آنچه بیشتر به‌چشم می‌خورد، اظهار نظر، تعابیر اقناعی و نشانه و اشاره است تا باورهای (یا استدلال‌های) دقیق و متقن؛ نوعی حیرت در این تلقی وجود دارد، و باز نوعی صمیمیت در آن موج می‌زند و (درنهایت) درها را می‌گشاید تا افراد از طریق آن با هم تماشا کنند. او یک رساله را صرفاً به دوستی و رفاقت اختصاص داده است. وی در این رساله نه‌تنها مطالبی انتزاعی درخصوص ویژگی‌ها و شاخصه‌های دوستی مطرح کرده بلکه به شیوه و رویکردی که سبب به‌وجود آمدن رفاقت‌ها و دوستی‌ها در حلقۀ تعالی‌گرایی شده نیز پرداخته است. این مسئله  برای پی بردن به روح دوستی مهم است؛ این مسئله صرف یک فرمول ریاضی نیست که به‌آسانی از آن گذر کنیم بلکه خواننده باید در آن تأمل  کند.
معنای این مسئله را زمانی درک خواهیم کرد که به‌سراغ مقاله‌ای برویم که ناظر به یکی از مشهورترین دوستی‌های امرسون است، یعنی دوستی او با مارگارت فولر. آنها زمانی یکدیگر را ملاقات کردند که فولر به‌مدت سه هفته در تابستان 1836 به دیدار خانوادۀ امرسون رفت. امرسون 33 سال داشت و اول بار از او خوشش نیامد و در نشریه‌اش گفت که او خیلی زشت است، انحراف چشم دارد و صدایش تودماغی است. اما ذهن آن زن دل از امرسون بِبُرد: «او زیرک است و فهمی دقیق دارد و هر چه به او بگوییم زود یاد می‌گیرد و وقتی بخواهد ما را بخنداند، اسیر دامش می‌شویم. او توانایی‌ها و خصلت‌های نابی دارد و در ورطۀ شکست و ناکامی نمی‌ماند.» شگفت آنکه، دوستی آنها به یک نگرانی عجیب و پنهان منتهی شد یا به‌قول برخی، این رفاقت خدشه‌دار گردید؛ و این خدشه حاصل بی‌تعادلی در احساسات آن دو بود. امرسون برای فکر او احترام زیادی قائل بود اما سردی‌اش به مارگارت سبب شد تا این مسئله تحت شعاع قرار گیرد.
چندان دشوار نیست که این قضیه را نوعی نقص و اختلال روان‌شناختی در امرسون تفسیر کنیم: او پیش‌تر یک‌بار پس از مرگ همسرش، ازدواج کرده است و شاید از عواطف یک زن دیگر هراس دارد. با‌این‌همه، امرسون به‌هیچ‌وجه دست رد به سینۀ او نمی‌زند. و از او دعوت می‌کند تا در جلسه‌های حلقه تعالی‌گرایان حضور یابد، حلقه‌ای که پس از آن، مارگارت در مقام ویراستار مجله‌شان، The Dial، خدمات ارزشمندی به این نشریه کرد. فولر 12 سال پس از اولین جلسه به ایتالیا رفت: دو سال بعد وقتی کشتی‌ای که فولر سوار بر آن باز می‌گشت، گرفتار طوفان شد و او کشته شد، غم عالم امرسون را گرفت و نتوانست این غم را پنهان کند؛ او به دنبال اثر برجامانده‌ای از او گشت تا یادبودی از احساسش باشد، اما هیچ چیز از او باقی نمانده بود.
مقاله‌اش در باب دوستی پیش از این فاجعه نوشته شد اما احساسش نسبت به فولر را به‌گمان من زمانی بیان می‌کند که در سفر به اروپا از دوستان به‌طور‌کلی، حرف می‌زند. او می‌پذیرد که رمقی برایش نمانده، و افسوس می‌خورد که «فحوای ذهن تو را از دست داده و آرزو می‌کند که کاش دوباره کنارش باشی.» او حس خواهد کرد که برای مدتی، لذتی را از دست داده و از آن محروم شده است. اما این فکر آرامش می‌کند که او بعدها چیزی بیش از این گیرش خواهد آمد و آن پیوند معنوی که او در پی آن است بسی قوی‌تر و نیرومندتر از آن چیزی است که عشق رمانتیک و احساسی و قرابت جسمی و فیزیکی نصیبش کرده است. (و به‌هرحال، اروپا مقصدی نیست که هر کس در آنجا تا ابد باقی بماند، با این اتفاق، امرسون خیال می‌کند لباسی کهنه و قدیمی جا مانده از مرده‌هاست). تراژدی اینجاست که این اروپا نیست که فولر را از چنگ او در آورده بلکه دزد اصلی، طوفان اقیانوس اطلس است. در مقاله‌اش مطالبی به‌چشم می‌خورد که گویا این فاجعه را پیش‌بینی کرده است:«آه! تو را نمی‌بینم، عزیزِ جان، ما جدا شدیم تا دوباره در عالمی فراتر یکدیگر را ملاقات کنیم، و بیشتر، از آن یکدیگر شویم، چون بیشتر از آنِ خود هستیم.»
بنابراین، به گمان من، درست نیست که فقدان رفیق شفیق امرسون را حمل بر ناتوانی او در برقراری پیوند عاطفی کنیم. چیزی ظریف‌تر و حساس‌تر در کار است، چیزی مربوط به روح دوستی و امکان رفاقتی مشفقانه‌تر که مقالۀ او از ما می‌خواهد که در باب آن بیندیشیم.
دوستی محض
داستان با ستایش چاله‌چوله‌های مهربانی و دوستی آغاز می‌شود که باید در تمام بخش ها و جوانب زندگی پیدایشان کرد: «ما بیش از هر زمان دیگری در بارۀ مهربانی حرف برای گفتن داریم.» این مسئله زمانی مشخص می‌شود که به‌سراغ احساساتی برویم که افراد به‌هنگام مواجهه با غریبه‌ها از خود بروز می‌دهند. مثلاً اگر غریبه‌ای را به خانه‌مان راه دهیم، می‌توانیم عالمی مهمان‌نوازی کنیم و سخاوت به‌خرج دهیم و حسابی ذوق کنیم، و در مقابل، از آن غریبه افتخار آشنایی تحویل بگیریم. اما این صمیمیت و مهربانی، شرط و شروط خاصی دارد، چون اگر آن غریبه پایش را از گلیم خود فراتر نهاد، همه چیز خراب می‌شود: یعنی اگر او به زور علائق و حد و حدود و نواقصش را وسط کشید (یعنی ننه من غریبم بازی در آورد)، کارش تمام است. خطر این بی‌احترامی این خواهد بود که زان پس، فقط دوری و دوستی (سلام والسلام) است. به دیگر سخن، مهربانی عنصری از عشق را به مانند هاله‌ای رقیق اطراف خانوادۀ انسان ایجاد می‌کند، درعین‌حال، این هاله بسیار نازک است؛ و حتی سر سوزنی بی‌حرمتی آن را از هم می‌پاشد و همانند دود متلاشی و محو می‌شود.
عمدۀ مقاله به این قبیل دوستی‌های شکننده، و دوستان سرخوش اما بی‌مایه و سخیف می‌پردازد. درواقع، امرسون برای خواننده‌ای که پس از آنها زندگی می‌کند، بسیار نیچه‌ای است. او می‌گوید حتی دوستی‌های نسبتاً خوب نیز در برابر این ضربه‌های ناگهانی، سردی‌ها و بی‌تفاوتی‌های نابه‌هنگام، جنگ اعصاب، و شادی‌ها آسیب‌پذیرند. این تعارضات کوچک در دوستی ادامه پیدا می‌کنند و شعر فرحناک آن را به نثری ملال‌آور بدل می‌کنند؛ در لحظۀ طلایی دوستی‌مان، با ابرهای تردید و بی‌اعتقادی شگفت‌زده می‌شویم. این امر می‌تواند غم‌انگیز و دردناک باشد و در پاسخ، بسیاری وسوسه می‌شوند که در این باره یک کلاغ‌چهل‌کلاغ کنند و حتی دوستی‌ها را به‌وضوح تضعیف کنند. آنهاترجیح می‌دهند دردها و ناامیدی‌های آن را انکار کنند تا اینکه بپذیرند که جنس این دوستی‌ها و چه‌بسا اغلب دوستی‌ها از جنس تار عنکبوت است، و همه‌اش (از سر) هوس و توهم است و نه سوزوگداز قلب.
برخی دیگر به‌دنبال منافع و مزایای پیش‌ِپاافتادۀ دوستی‌اند؛ آنها در امر دوستی عجول‌اند و می‌خواهند زود به نتیجه برسند (تعبیر نویسنده این است که آلبالو گیلاس می‌چینند اما به خود زحمت نمی‌دهند و میوه‌های شاخه‌های پایینی را می‌چینند) و حوصله ندارند صبر کنند تا دوستی به‌مرور زمان عمیق‌تر شود. امرسون با استفاده از همین تشبیه گل‌وگیاه، خاطر نشان می‌کند که طبیعی است که اکثر افراد در دوستی، گل‌هایی را بچینند که شکوفه کرده‌اند، و به ریشه‌هایی دل‌خوش باشند که در خاک تیره و مرطوب شخصیت دیگری فرو رفته است؛ آنها اساساً با روح و کنه رابطه سروکاری ندارند. با استمداد از تشبیه طبیعت، این وضعیت فاجعه‌آمیز را طور دیگری نیز می‌توان تحلیل کرد: آیا همان‌طور‌ که درخت به‌واسطۀ ریشه دواندن شاخه‌هایش را به بالا می‌راند، دوستی حقیقی دوستان را متعالی نمی‌سازد؟ و رویش جوانه‌های تازه، شاخه‌های قدیمی را کنار نمی‌زند؟ نوبتی بودن (یا دور و گردش) قانون روابط طبیعی است و البته این قانون طبیعت، بر روابط انسانی نیز حاکم است.
خب مشکل دوستی چیست؟ چرا به‌آسانی تغییر می‌کند و به‌ندرت درست در می‌آید؟ دلیل اصلی‌اش را باز می‌توان  در حرف نیچه دید:
هر انسانی به‌تنهایی بااخلاص(صادق) است. با ورود شخص دوم، دورنگی و دو  رویی آغاز می‌شود. ما با شکوه و شکایت، غیبت و شایعه‌پراکنی، سوء‌استفاده، و هزار حرف و حدیث دیگر، از نزدیک  شدن به رفیق‌مان طفره می‌رویم. ما فکرمان را زیر صدها لایه از چیزهای مختلف از دوستمان پنهان می‌کنیم.
سپس امرسون می افزاید: «جامعه به‌جای آنکه بغل و پشتش را به اکثر ما نشان دهد، چهره و چشمش را می‌نمایاند.» (منظور پنهان‌كاري‌هاي موجود در جامعه است)
بنابراین، برای اینکه دوستی فربه‌تر و پربارتر شود، افراد ابتدا باید بتوانند خودشان باشند: «ما باید بیش از آنکه دیگری باشیم، خودمان باشیم. هیچ‌گاه بین دو روح آرامش واقعی و احترام متقابل به‌وجود نمی‌آید مگر اینکه هر دوی آنها در گفتگوی بین خودشان، مظهری از کل جهان باشند.»
همان‌طور‌ که مونتنی خاطر نشان می‌کند، رسیدن به این مرحله سخت است، به این معنا که دوستی اغلب اوقات نوعی تنزل یا سازش (کوتاه آمدن) است: «آنچه جامعۀ واقعی را تحقق می‌بخشد، نارضایتی دائمی است، حتی از افراد باقابلیت و بافضیلت و استثناها!» به باور امرسون، اگر بنا باشد که اکثر دوستان، نامه‌ای صادقانه برای یکدیگر بنویسند، باید اعتراف کنند که چند وقت به چند وقت یکدیگر را تنها گذاشته‌اند و بی‌وفایی کرده‌اند.
اگر امرسون دربارۀ ابهام پنهان‌کاری یا ظاهرسازی (در دوستی) سخن می‌گوید، تردید دارم که وقتی ابهام درآمیخته با رابطۀ جنسی را مدنظر قرار می‌دهد، لحنش همین گونه باشد (ازاین‌رو، باورم نمی‌شود که او به فولر بی‌تفاوت بوده یا از او دوری کرده است؛ او در پی برقراری دوستی بوده نه چیز دیگر)، دربارۀ ابهام برخاسته از فرهنگ سودجویانه نیز همین‌طور (تعالی‌گرایان مخالف این مسئله‌اند، چیزهای «بیهوده ای» مثل زیبایی طبیعی را با فضای تجاری قرن نوزدهم آمریکا قیاس کنیم). اما، باز هم وسوسه می‌شویم از این بخشِ مقالۀ او حس ناامیدی شدیدی از دوستی را استنباط کنیم، و البته گمان می‌کنم که خودش اصلاً انتظار چنین واکنش و برداشتی را نداشته باشد. امرسون به دوستی باور و ایمان داشته و صدالبته در پی شناسایی چیزی بوده که اغلب در این رابطه نادیده گرفته شده است. او امیدوار است که با این کار ارزش برتر و متعالی نوع عمیق‌تری از دوستی روشن‌تر شود. این نوع از دوستی صرفاً دربردارندۀ صمیمیتی خشک‌وخالی نیست، بلکه این، خوش‌مشربی و خون‌گرمی و اجتماعی بودن است که جهان را لذت‌بخش و تحمل‌کردنی می‌کند. درحال، این دوستی دیوارهای قطور و بلند شخصیت فردی، ارتباط، سن، جنس و موقعیت را در می‌نَوَردد. این، گونه‌ای از دوستی است که به حیات عمق می‌بخشد: «چه سپاس‌ها که به شما عاشقان حقیقی بدهکارم، شُمایی که عمق عظمت و شکوه جهان را به من نشان دادید و معنای تمامی اندیشه‌ها و افکار مرا وسعت بخشیدید.»
درمجموع، هدف امرسون استخراج یک تلقی مثبت از فرازوفرودهای دوستی است. و تنها با ورود به ابهامات دوستی است که احتمالات متعالی آن را می‌توان درک کرد. و تنها پس از آن است که بر نقطه ضعف‌ها و اتفاقات و پیشامدهای آن می‌توان غلبه کرد. مقالۀ امرسون درواقع نوعی غربال کردن است و مقولۀ دوستی را با شیوه‌ای که خودش آن را «شدیداً جسارتمندانه» (اوج جسارت) می‌نامد، کاویده است. 

بی خیال شدن
این توصیۀ خوبی است؛ (اما) جرأت می‌خواهد قبول کنیم که دوستی‌های کم‌مایه‌تر و سطحی، گرچه لذت‌بخش‌اند، اما زودگذر نیز هستند، و در دوستی‌های عمیق‌تر (به‌دلیل واقعی بودن)، رفتار ملاطفت‌آمیز ضرورت ندارد، درعین حال، می‌توان در آنها رفتار و تعاملی جدی  تر داشت: «این دوستی‌ها شکننده یا شیشه‌ای نیستند، بلکه محکم‌ترین و پایدارترین چیزی‌اند که می‌شناسیم.» این نیز کلید دستیابی به روح و حقیقت دوستی است، دوستی به‌مانند جاودانگیِ روح، آن‌قدر خوب است که نمی‌توان باور کرد. حقیقت دوستی همان چیزی است که امرسون اکنون بدان می پردازد.
او عیناً از واژۀ رفاقت مشفقانه یا دوستی جون‌جونی استفاده نمی‌کند. زبان تعالی‌گرایانۀ او اقتضا می‌کند که تعبیر «دوستیِ خدایی» (دوستی آسمانی) را به‌کار برد. و به‌نظر می‌رسد این تعبیر بازتابی از برخی نویسندگان متقدم مسیحی باشد که حس می‌کردند خدا، دوست است. امرسون، خود نوعی تلقی پانتئیستی (نوعی همه‌خدایی) از خدا دارد. خدا چیزی در بالا نیست بلکه باید او را در درون افراد و اشیاء پیرامون جستجو کرد: «دوستانِ من بدون آنکه در پی‌شان بگردم نزد من می‌آیند. خداوند بزرگ آنها را به من ارزانی داشته است، بنابراین، حقیقت دوستی به دو معنا، خدایی(آسمانی) است: «نخست اینکه به‌لحاظ ذهنی و فکری صداقتی خداگونه دارد و دوم اینکه به‌لحاظ احساسی و عاطفی نیز خلوصی خداگونه دارد. این همان چیزی است که او از رفاقت مشفقانه مدنظر دارد. خب حالا به این شاخص‌ها توجه کنید.
صداقت فکری خداگونه فی‌نفسه به شکل یک حقیقت در میان افراد تجلی می‌کند و درواقع بی‌واسطه و راسخ و باثبات است: «آنها که صدای مرا می‌شنوند، حرف مرا می‌فهمند، از آن من خواهند شد، تا همیشه»؛ «یک دوست کسی است که من با او صادق‌ام، کنارش، رسا می‌اندیشم.» درواقع، این صداقت از مشخصات دوستی‌هایی است که در آن ظاهرسازی و پنهان‌کاری وجود ندارد. بنابراین، افراد با یکدیگر به صداقت و صفا و یگانگی رفتار خواهند کرد: «یک دوست، انسانی فهیم و عاقل است که نگران من است نه کار من.»
امرسون در مقاله‌اش لفاظی نمی‌کند، بلکه دقیقاً آنچه از رفیق شفیق در نظر دارد را عیناً بیان می‌کند. این امر خود مزید بر آموزش و آگاهی است، چون زمانی که او بدان اشاره دارد ناظر به بودنش با فولر نیست بلکه به زمانی بازمی‌گردد که پس از فارغ‌التحصیلی از مدرسۀ علمیۀ هاروارد در 1829 درمقام واعظ مشغول فعالیت بود. او سه سال در کلیسای دومِ بوستن (یونیتارین) به‌عنوان کشیش خدمت کرد. در 29 سالگی کلیسا را ترک کرد چون قلبا حس کرد که رسالتش عوض شده است: او به این باور رسید که اتحاد مقدس، در انجام و اجرای شعایر و مراسم کلیسایی نیست. این تحول الاهیاتی نقش کشیشی را که رسالتش برگزاری شعایر و مراسم مذهبی بود، عمیقاً تضعیف کرد، و تعجبی ندارد که این تغییر و تحول را کلیسا درک نمی‌کرد و البته به مذاقش هم خوش نیامد. اما، به‌هرحال، اهالی کلیسا به‌صراحت و صداقتش احترام گذاشتند و به همین دلیل بود که به این نتیجه رسید که ترک (هجرت)، خود، نوعی دوستی است: این کار در آن زمان، صداقتی خداگونه بود که در قبال کلیسایش به‌خرج داد.
درواقع، کلیسای او در ابتدا انگ دیوانگی به او نزد و درعوض این‌گونه تصور کرد که چون زنش را از دست داده ایمانش به باد رفته است. اما وقتی همکارانش به حرفای دلش گوش کردند، او را بهتر درک کردند و این شاهدی بود بر گرایشش به حق‌گویی و صداقت: «داشتن رابطۀ درست با آدم‌ها در زمانه‌ای نادرست، خود یک ارزش است، این‌طور نیست؟» بنابراین، این خود نشانه‌ای از رفاقت مشفقانه است.
جنبۀ دوم، خلوص در احساس نیز بالضروره گرفتار انبوهی از احساسات و حرف‌ و‌ حدیث‌های پر سوزوگداز است. اما ابهامی که در اینجا مشکل آفرین است، آن است که افراد به انحاء مختلف (به‌لحاظ خونی، از سر ترس و غرور، امید، پول، شهوت، نفرت، و تحسین) با یکدیگر ارتباط دارند، اما به‌ندرت از سر عشق واقعی کنار هم هستند. امکان ابراز محبت دیگر از سر عشق واقعی (و نه احساسات الکی و بی‌پایه) درحقیقت نوعی کسب خیر و برکت است: «وقتی انسانی برایم عزیز می‌شود، اوج خوشبختی را چشیده‌ام.»
امرسون به شیوه‌ای که برای شرح و توضیح این نوع رفاقت مشفقانه انتخاب کرده، علاقه‌مند است چون دوباره تکرار می‌کند که این رفاقت را به بهترین وجه از راه‌های کاملاً عینی‌تر و چه‌بسا غیرمنتظره می‌توان بررسی کرد. او می‌گوید در دوستی با حلبی‌فروش‌ها و کارگران شخم‌زن خلوص بیشتری به‌لحاظ احساسی وجود دارد تا دوستی با آدم‌هایی که تحصیل کرده‌اند و مدعی‌اند که از دوستی خیلی سررشته دارند. حرف او در اینجا این است که دوستی باید پیش آنکه سر به ماه بساید، پا بر زمین گذارد (یعنی ریشه‌داری آن مهم است)، و دوستان پیش و بیش از آنکه «پسر پیغمبر» (کنایه از داشتن جایگاه مقدس و ملکوتی) باشند باید شهروندانی خوب و شایسته باشند. اگر این‌گونه نباشند، پس عشقِ به اصلاح آسمانی‌شان خدای‌ِناکرده در دام احساسات آبکی می‌افتد. این قبیل دوستان برای هم هدیه می‌خرند، به ظاهر حسن هم‌جواری دارند، به هم نون قرض می‌دهند، و از این کارها. و درواقع این کارها را نه به‌خاطر خود دوستی، بلکه از سر سودجویی و بهره‌مندی از رابطه انجام می‌دهند.
امرسون با مثال نشان می‌دهد که اوج دوستی طبقۀ متوسط، مهمانی‌های شام است.
چرا بر روابط شخصی عجولانه و نسنجیده با دوستتان اصرار می‌ورزید؟ چرا به خانه‌اش می‌روید، و با مادر، خواهر و برادرش آشنا می‌شوید؟ چرا در خانۀ خودتان پذیرایش می‌شوید؟ این چیزها چه ربطی به تعهد ما دارد؟ از این کارها دست بردارید. اجازه دهید او برای من معنادار باشد. من منتظر اشاره، پیام، فکر، ایده، خلوص، صداقت، و گوشه‌چشمی از اویم، نه خبر تازه یا طرزتهیۀ قرمه‌سبزی. من می‌توانم اخبار سیاسی و چرت‌وپرت و راحتی‌های دم دستی را از دوستان و همراهان سطح پایین‌تر (و کم‌مایه‌تر) بگیرم. آیا محفل دوستان من نباید شاعرانه‌تر، ناب‌تر، و به وسعت خودِ طبیعت باشد؟

وقتی امرسون نوشت: «شما می‌خواهید رفیقِ بندِ کیف دوستان باشید یا رفیق اندیشه‌اش؟»، دیگر نیچه چه کلمۀ قصار جالب‌تری برای گفتن دارد؟ تقریباً به‌نظر می‌رسد که امرسون سه مقولۀ عام دربارۀ دوستی در نظر داشته است. یکی از این سه مقوله، امر رایج، پیش‌ِپاافتاده و گذرایی است که (گرچه محدود و کوچک است) درعین‌حال نوعی صداقت و گرمی و صمیمیت در آن وجود دارد. دومی، کمیاب و نادر بودن است، و آن را «خدایی یا آسمانی» می‌کند، و مستلزم مواجهۀ صادقانه (بی‌شیله‌پیله بودن) و بی‌واسطه است. این دومی، همانی است که گاهی از آن به رفیق جون‌جونی یا، یارِغار یاد می‌شود، درعین‌حال، اغلب اوقات در بهترین لحظات یک رابطه دوستانه خوب می‌توان از آن بهره‌مند شد. مقولۀ سوم، بین این دو قرار دارد، و مقوله‌ای است که خودِ دوستی هم در آرزوی آن است و بیشتر شبیه رویاست. البته این سه مقوله فی‌نفسه اشکال خاصی ندارند، و در میان انواع مختلف دوستی‌ها به‌چشم می‌خورند. این سومی اما، به‌طورخاص وقتی تحقق پیدا می‌کند که وجود گروه سومی از دوستان را بپذیریم که تلقی درستی از رفاقت مشفقانه دارند.
لذا این، کلید یافتن روحِ دوستی است: «شرط دوستی خوب این است که بتوانیم بی‌خیال شویم»؛ شاید تعجب کنید اما رفاقت مشفقانه به‌زور به‌دست نمی‌آید. به یک معنا بهترین کاری که می‌شود کرد آن است که زیاد مته‌به‌خشخاش نگذاریم و به‌جایش در ارتباط با دیگران و در کل در هر رفاقتی که می‌کنیم، صادق باشیم (چون صداقت چیزی است که باید داشته باشیم و هیچ‌وقت هم به‌طور مطلق صادق نیستیم، این خود دلیلی است برای اینکه بدانیم رفاقت مشفقانه چون دُر، کمیاب است). به‌تعبیر دیگر، بهترین موضع در قبال دوستی، موضعی سلبی است: یعنی امیدوارانه زندگی کنیم، و درعین‌حال، انتظار نداشته باشیم که خلوص را کاملاً می‌فهمیم و از آن برخورداریم. با‌این‌همه، حتی مونتنی هم تنها یک رفیق شفیق داشت، آن هم برای مدت کوتاهی؛ و پس از مرگ لابوئسی مجبور شد واقعیت (تلخ) زندگی عادی را قبول کند.
این قضیه برخلاف آنچه در نگاه اول به‌نظر می‌رسد عجیب و غریب نیست. برای مثال، این قضیه خیلی شبیه چیزی است که غالباً دربارۀ خوشبختی (سعادت) گفته می‌شود: چیزی که قاتلش، خواستنِ آن است؛ اما آن زندگی که شادی به‌عنوان یک هدف در آن مد نظر نباشد، عملاً هیچ طالبی ندارد. از نگاه بسیاری، مثل ارسطو، خوشبختی، دست‌کم تا حدی، به دوستی محتاج است، بنابراین، به همان نحو که اغلب مردم وقتی خوشبخت نیستند، خوشبختی را قبول دارند و به آن وفادارند، امرسون نیز معتقد است که هیچ‌گاه نباید ایمان و اعتقادمان به عالی‌ترین الهامات دوستی را از دست بدهیم. او می‌نویسد: «من امروز صبح با شکرگزاری خالصانه برای دوستانم (اعم از قدیمی و جدید) از خواب برخاستم.» و باز: «جامعه را سرزنش می‌کنم، کنج عزلت بغل می‌کنم، و درعین‌حال، خدا را شکرگذارم که گه‌گاهی انسانی عاقل و دوست‌داشتنی و بلند‌نظر دَرَم را بزند. البته هدف از بیان این تناقض زیرسؤال بردن یا بی‌اعتبار کردن دوستی و رفاقت صمیمانه نیست. بلکه هدف آن این است که محدودیت‌های روزمرۀ دوستی را بشناسیم و فرهنگی ایجاد کنیم که بتوان در سایۀ آن بر این محدودیت  ها فائق آمد.
تیزبینیِ مقالۀ پیچیدۀ امرسون آن است که نوسان‌هایش بین آرمانی متعالی و واقعیت نازل‌تر دقیقاً احتمال وجود چیز دیگری را در دوستی منعکس می‌کند. این مقاله عیناً می‌گوید که دوستی، شبیه زندگی است. اغلب اوقات، دوستی در قفس محدودیت‌هایش گرفتار است و این محدودیت‌ها ذاتی آن است، و گاهی نیز گرچه گذرا، خود را به‌گونه  ای نشان می‌دهد که گویی قابلیت چیزی بیش از این دارد.
شماری از کلمات قصار امرسون سرشار از آهنگ این لحظات متعالی است:
«بگذار او برای تو به شکل دشتی زیبا، وحشی، مقدس، ناب و احترام‌کردنی باشد، نه وسیله‌ای پیش‌ِپاافتاده که خیلی زود کنار گذاشته و فراموش می‌شود.»
«[از نگاه دوست] موضوع (دوستی) خداست، هم دوستی و هم دوست، هر دو منزلتی خدایی دارند.»
به‌علاوه، امرسون گاهی از لحنی آخرت‌شناسانه استفاده می‌کند تا این بشارت و نوید را برجسته کند:
«بگذارید روح (نفس) مطمئن باشد که جایی در این عالم باید به دوستش بپیوندد، و قطعاً هزاران سال تک‌وتنها راضی و خوشحال خواهد بود.»
«البته به شكل بهتري از دوستي نیاز داریم که  نهادينه كردن آن در طبيعت انسان چندان آسان نیست، اما اميد بسیار، به مؤمن آرامش می‌دهد، و به او می‌قبولاند که اكنون در نقطۀ دیگری در پهنه این قدرت عظیم، روح‌هاي زنده، جاودان و جسوري وجود دارند كه به ما عشق می‌ورزند و ما نیز مي‌توانيم آنها را دوست داشته باشيم.»
«با نزدیک نشدن به چيزهاي باارزشي كه قدمت زيادي دارند نمي‌شود انتظار سرعت بخشيدن به آفرينش‌هاي ابدي را داشت.»
«جسارت» لازم برای این تلقی از دوستی نیز این‌گونه بیان می‌شود. برای ‌مثال، امرسون می‌تواند بگوید که زمانی که با دوست نزدیکش نیست (یا وقتی این دوست در روابطش غایب است) نگرانی ندارد، چون ماهیت و ذات معنوی این ارتباط از زمانی که شکل می‌گیرد، یکپارچه حضور است: «رابطۀ من با آنها آن‌چنان خالصانه است که گویی فامیل و خویشاوندیم. روزهای طولانی و لحظات تنهایی، یعنی وقتی که زندگی کسل‌کننده و یکنواخت و سرشار از تمنا شده، باید آمادۀ لحظۀ دیدار یک دوست واقعی بود: «خوشبختی خانه‌ای است که یک دوست را پناه می‌دهد! ممکن است چیزی شبیه آلاچیق ساخته شود و تنها یک روز از او به خوبی پذیرایی کنیم.» او می‌افزاید حتی اگر تمنای یک دوستی صمیمانه (یا رفاقت مشفقانه) درنهایت ناکام بماند، گردی به دامن کبریایی روح نمی‌نشیند: «برای خورشید چه اهمیتی دارد که چند اشعه‌اش بیهوده به فضایی گسترده بتابد، تنها بخش کوچکی از این اشعه‌ها سهم این سیاره است.»
بنابراین، دوستی حقیقی امری پویاست؛ و سیری از پایین به بالا دارد. فرض این نیست که دوستی یک آرمان متعالی است چنان‌که صرفا هدفی باشد که باید بدان دست یافت، و وقتی بدان دست یافتیم همه چیز تقریباً تمام می‌شود. به‌علاوه، بحث از روح دوستی به این سبب نیست که فرازوفرودهای پیشِ‌پاافتاده و سطحی دوستی را صرفاً با هدف نشان دادن شکل و میزان ابهامات موجود در اغلب دوستی‌ها تحلیل کرده و آن را نیز رها کند. بلکه با فرض اینکه تمام دوستی‌ها از پایین آغاز می‌شود، این بحث بیانگر فرایندِ پویا و دینامیکِ غربال‌گری، درک، شکیبایی، تلاش شخصی و قدردانی است که الهام‌بخش برخی دوستی‌ها می‌شود و امکان تحقق آنها را در بهترین شکل ممکن فراهم می‌کند.
و چقدر عمر زود می گذرد_«من اغلب در خصوص اشخاصی که لحظات شیرینی را برایم رقم می‌زنند، حس خوبی دارم؛ اما خوشی پایان می‌یابد، ثمری هم نخواهد داشت. اندیشه‌ای از آن برنخواهد خواست. عمل و رفتار من تغییر نمی‌کند_اینکه بتوانیم بدون دوستی سر کنیم، به این معنا نیست که می‌توانیم بی‌خیالِ تسلی و آرامش آن شویم. این دو با هم نمایان می‌شوند.»
اولاً آموزه‌ای پویا از دوستی تمام انواع دوستی‌ها را ارزیابی می‌کند و به هیچ‌کس اجازه نمی‌دهد که صرفاً یک دوست محض باقی بماند. البته چون این تلقی مستلزم دوستی‌های بسیار است، نتیجه آن خواهد بود که باید از بسیاری از دوستی‌های خوب لذت برد. این مسئله زمانی معنادار خواهد بود که بگوییم شخصی از نعمت دوستی برخوردار است: نه اینکه لزوماً رفیق شفیق و یارِغار دارد، بلکه به دوستان احترام می‌گذارد.
دوماً، رفاقت مشفقانه چیزی نیست که تنها برای افراد (در زمان تحققش) مفید باشد. بلکه، وقتی دو نفر خلق‌الساعه (در یک آن) یا به‌مرور زمان رابطه‌ای را شکل می‌دهند که هنوز غبار ابهامات روزمرۀ زندگی بر آن ننشسته، و از حیث صداقت همچون آینه شفاف است، از نعمتی برخوردار می‌شوند که به‌طور بالقوه تا ابد برای آن دو باقی خواهد ماند. به همین خاطر است که می‌گوییم «یک رابطه شکل گرفته» و می‌گوییم «ما آن را شکل داده ایم» و خاطرۀ این رابطه به هر نحو که باشد، به اندازۀ خود آن لحظه اهمیت دارد. به‌قول مناندر: «انسان اگر حتی سایۀ یک دوست را ببیند، خوشبخت است.»

پي نوشت
1. Transcendentalism.