خاستگاه دین و روان‌شناسی نوین

چاپ
نوشته شده توسط Administrator سه شنبه ۰۹ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۰۶:۱۳
سخن دبير دفتر ماه

خاستگاه دین و روان‌شناسی نوین


دستاوردهای نوین علمی، در قرون اخیر، ضرباتی غيرقابل اغماض بر پیکره باورهای سنّتی انسان وارد و باب گفت‌وگو های جدیدی را، در تبیین رابطۀ میان علم و دین، ایجاد کرد.
از یک‌سو فیزیک‌نوین با زیر سوال بردنِ قطعیّت و موجَبیّتِ مُنبعث از فیزیک ‌کلاسیک، بنیان‌های خود را بر صُدفه و تصادف و احتمال بنا نهاد؛ از سوی دیگر نئوداروینیسم در تلاش برای تعریف شجره‌نامه‌ای نوین برای انسان، راه خود را تا نئوداروینیسم و القاء ایده تصادفی بودن سیر تکامل زیستی، تداوم بخشید. این درحالی بود که انقلاب‌ کپرنیکی و یافته‌های نوین کیهان‌شناسی، به تصوّرِ دیرینِ مرکزیّت انسان در عالمِ هستی پایان داده و مقرّ و جایگاه او را از مرکزِ جهان به نقطه‌ای کوچک در منظومه‌شمسی، تقلیل بخشیده بود. سه رخداد علمی مذکور، دانشمندان، فیلسوفان و پژوهشگران حوزۀ علم و دین را به نظریه‌پردازی و گفتگو گسترده‌ای وا داشت. گفت‌وگویی که از پیامدهایِ الهیاتیِ نظریه‌هایِ علمیِ مذکور تا تبیینِ مدل‌هایِ ارتباطی میان علم و دین، وسعت می‌یابد.
در این راستا تلاش کردیم در سه پرونده با عناوین؛ فیزیک ‌معاصر، نظریۀ ‌تکامل و کیهان‌شناسی و در شماره‌های 122، 125 و 131؛ به گوشه‌هایی از این بحث و گفت‌وگوی دامنه‌دار بپردازیم و چشم‌اندازی را برای علاقه‌مندان ترسیم کنیم. امّا در ادامه می‌توان اذعان نمود نظریات جدید حوزۀ روان‌شناسی و روان‌کاوی، از دیگر موضوعاتی بود که بابِ بحث‌ و گفتگويي نوین را گشود. که در شمارۀ حاضر، به‌عنوان آخرین پرونده این چهارگانۀ علم و دین بدان خواهیم پرداخت.
دوران طلایی کشف ضمیر ناخودآگاه Unconscious Mind، علم روان‌شناسی  و روان‌کاوی را آبستن تحولات عظیمی کرد. دو دانشمند و نظریه‌پرداز هم‌عصر، کارل‌گوستاو‌ یونگ و زیگموند فروید در کنار ویلیام ‌جیمز، نقش شاخص و بی‌بدیلی را در این تحول ماندگار ایفا کردند. هرچند مکتب یونگ در نقطه‌ای از فروید جدایی می‌گزیند و سمت‌و‌سویی متفاوت اتخاذ می‌کند، اما درهرحال، هر دو دانشمند معتقد به وجود سطحی بالقوه از آگاهی در ورای خودآگاه بشری بودند که (ضمیر) ناخودآگاه  نامیده‌شد. آنچه در اینجا حائز اهمیت است، تأثیری بود که این رویداد در تلقّیِ از خاستگاه دین به‌همراه داشت.
بی‌تردید همکاری مشترک میان یونگ و فروید؛ و ارائه ایدۀ وجودِ این سطح از آگاهی (ناخودآگاه)، باب نظریه‌پردازی در باب خاستگاه ‌دین را گشود؛ همان موضوعی که اختلاف‌نظر بر سر آن، سرانجام سبب انفکاک و جدایی یونگ و فروید شد. اتّخاذ رویکرد طبیعت‌گرایانه توأم با طنین پوزیتیویستی به خاستگاه دین توسط فروید در کنار اذعانِ نهاییِ یونگ به متافیزیکی بودن منشا کهن‌الگوها1 Archetype (در اینجا کهن‌الگوی خدا)، شاخص‌ترین و کلی‌ترین تفاوت این دو دیدگاه است. بررسی دقیق، نشان می‌دهد که علل و عوامل بسیاری را می‌توان برشمرد که در نگرش هر دو دانشمند به مقولۀ خاستگاه‌ دین مدخلیّت داشته و نقشی تعیين كننده  ایفا کرده‌است. عواملی که به اذعان برخی صاحب‌نظران، صرفا در داده‌های گردآوری‌شده در علم روان‌کاوی ریشه نداشته و به پیش‌فرض‌های خود محقّق نیز تسرّی می‌یابد.2 همان پیش‌فرض‌هایی که فروید را بر آن می‌دارد تا  باورهای دینی را ماحصل "درماندگی خردسالانۀ انسان" تلقی کند؛ اما سبب اعتقاد یونگ به "اصالت ماهیت امر دینی" می‌‌شود. اما نکته‌ای که در این میان مغفول واقع می‌شود، امکان یا نبود امکان اظهار‌نظر در باب متعلَّق امر قدسی، از گذر علم‌ روان‌شناسی است. این همان نکته‌ای است که یونگ سرانجام بدان اذعان کرده و از رهگذر آن علم روان‌شناسی را ناتوان از اظهارنظر درباب ماهیت امرقدسی، توصیف می‌کند. در این راستا او معتقد است، موضوع روان‌شناسیِ ‌دین اساسا دربارۀ (ماهیت) خدا نیست بلکه به عقاید انسان دربارۀ خدا مربوط می‌شود. هستند کسانی که عقاید و تصوّرات خاصی دربارۀ خدا دارند و همین عقاید و تصوّرات است که موضوع مطالعه و بررسی علم‌ روان‌شناسی قرار می‌گیرد.3 
امروزه پژوهشگران این عرصه، به غیر از پرداختن به‌ منشأ و خاستگاه ‌دین و گفت‌وگو  در باب علل و عوامل انگیزش دینی، به بررسی آثار و تبعات دینداری در عواطف انسانی و رفتار فردی نیز می‌پردازند. لذا گفت‌وگویی میان روان‌شناسی و دین شکل گرفته است که در این دفتر، به ابعادی از آن می‌پردازیم.
در اولین نوشتار، "براد استراون" طی مصاحبه‌ای، به توضیح ایده خود مبنی بر یکپارچه‌سازی الهیات و روان‌شناسی پرداخته‌است. وی که نویسنده کتاب "مسیحیت و روان‌کاوی؛ گفت‌وگویی جدید" است، تلاش دارد جایگاه و نقشِ مهمِ باورهای دینی را در تبیین رابطۀ میان روان‌شناسی و دین تحلیل کند.
در نوشتار بعدی، فریزر واتس، درصدد نشان دادن این امر است که هریک از دو حوزۀ‌ علم (روان‌شناسی ) و دین می‌توانند بر غنای دیگری بیفزایند. در این راستا، وی به بیان ویژگی‌های گفت‌وگو  میان الاهیات و روان‌شناسی پرداخته و در تلاش است تا مواردی را متذکّر شود که متفاوت بودن این گفت‌وگو، از گفت‌وگو الاهیات با هر علم دیگری را سبب می‌شود.
یکپارچگی‌دوسویه، عنوان مقاله‌ای است که به رابطۀ "یکپارچگی" از بین روابط چهارگانۀ متداول میان علم و دین، می‌پردازد. در این مدل پیشنهادی، به‌جای یکپارچگیِ روان‌شناسی و الاهیات، بر لزوم ایجاد یکپارچگیِ متقابل، میان روان‌شناسان و متکلمان تأکید شده‌است.
در مقاله "روان‌شناسی و دین از منظر اریک‌فروم" نویسنده، به وجه تمایز نگرش فروم نسبت به فروید، در باب خاستگاه دین، تأکید می‌کند و نحوه نگرش وی به دین را، که در ساختار فکری، روان‌شناختی و جامعه‌شناختی او تئوریزه شده‌است، به بحث و بررسی می‌گذارد.
و سرانجام مقالۀ "تجربۀ ‌دینی و خودِ بخش‌پذیر"، عنوان نوشتاری است که به ایده ویلیام جیمز دربارۀ سطحی از آگاهی در روان انسان که آن ‌را "هوشیاریِ فراتر از گستره معمول" نامیده است می‌پردازد. به اعتقاد نویسندۀ مقاله، توجه به این ایده و کاربرد آن در تجربیات دینی، یکی از موضوعات یاری‌دهنده به مبحث مطالعۀ نظری و روش‌شناختی دین است.
کلام آخر اینکه؛ آنچه در چهارگانۀ علم و دین ارائه شد، تنها برگی از صدها کتابی است که می‌توان در این وادی به زیور طبع آراست. امید است که این تلاشِ قلیل، بابِ توجّه و تمرکزِ پژوهشی در این حوزۀ میان‌رشته‌ای را بیش از پیش فراهم آورد.

پي نوشت ها
1. یونگ معتقد بود ناخودآگاه بشر ظرف کهن‌الگوها، یعنی تصاویر ذهنی کهنی‌اند که در میان تمام انسان ها مشترک‌است. // 2. ر.ک. سعدی،مریم، خاستگاه دین در نگاه یونگ و فروید و تأثیر آن در معنای زندگی، مجموعه‌مقالات‌ چهارمین همایش بین‌المللی فلسفه‌دین‌‌معاصر، موسسۀ‌ فرهنگ‌و‌هنرهدایت‌میزان، انتشارات‌فهم،1395 ، ص336-318 // 3. مورنو، آنتونیو، یونگ، خدایان و انسان مدرن، مترجم داریوش مهرجویی، تهران: نشر مرکز، 1393، چاپ هشتم. ص115.
مريم سعدي