حقيقتي در باب «قرآن شناخت»

چاپ
نوشته شده توسط Administrator شنبه ۰۷ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۰۹:۲۳

حقيقتي در باب «قرآن شناخت»

ماتريدي و هويت الهيدانان نوگرا
شيخ اتابك شکوراُف
ترجمه عليرضا رضايت


ضرورت نگارش اين مقاله و مقالات مشابه، اين است که اغلب فرق مسلمان، تحت فشار مالي و ايدئولوژيکي سلفي‌ها و ديگر عناصر حاشيه‌‌اي که مدعي‌اند از اسلام متقدم پيروي مي‌کنند، چيزهاي زيادي به اسم آن جعل کردند و مهملات فراواني ذيل آن برساخته‌‌اند. نمونه بارز آن، اين است که‌ آن دسته از احاديث، فتاوا و رواياتي که گروه‌هاي افراطي مثل سلفي‌ها و همراهانشان (متأسفانه، اغلب ديوبَندي‌ها و بَريلَوي‌ها) تأييد کرده و پذيرفته‌‌اند در حقيقت از سوي هر کسي در طول تاريخ اسلام پذيرفته شده است. توجه به ‌اين «تجديد نظرطلبي» به‌ اين معناست که عوام ناآگاه در نهايت مي‌پذيرد که هر روايت از بخاري يا برخي احاديث مناقشه‌برانگيز در مجموع پذيرفته شده‌اند و هيچ‌کس مخالفتي با آنها ندارد. اسامي علماي مشهور اسلام مکرراً دستاويزي براي نيل به‌ اين مقصود است_نام و آوازه ‌ايشان صرفاً يکي از مراحل جعل سند و مدرک براي (اثبات حقانيت) يک موضع متقدم است.
***
اين نخستين‌باري است که نگارنده نقدي به انگليسي بر شاهکار امام ماتريدي، يعني کتاب التوحيد مي‌نگارد. (اين کار البته از اين جهت است که) به کرات در مورد مواضع و فتاواي امام ماتريدي که تا اين زمان مورد ارجاع بوده و ترجمه نشده است، از او سؤال مي‌شود. بر افراد ديگر و حتي شرق‌شناسان فرض است که قصدوغرض بسياري از پيروان او (ماتريدي) را تا مي‌توانند نقد کنند. بنده تقاضا دارم به انبوه چاپ‌ها و ترجمه‌هاي آثار سلفي‌هايي که جديداً عزيز شده‌اند (مثل ابن‌تيميه) و نيز بنيانگذاران جديد ديگر فرقه‌ها (از ديوبَندي‌ها و اخواني‌ها تا حزب‌التحرير) توجه کنيد. افزون بر اين، متن عربي ماتريدي (که به سبک آسياي مرکزي نگاشته شده) بسيار پيچيده است و مسلمانان با ترجمه‌هايي ضعيف و تفاسيري از قرآن به قلم مُشتي مقدس‌مآب مواجه‌اند. نگراني بنده آن است که پيروان امام ماتريدي که نهايت سعي خود را در بي‌اعتنايي به ماتريدي و ترجمه‌نکردن آن به‌کارگرفته‌اند، اکنون هرچه در چنته دارند براي سانسور و ارائه ترجمه‌اي نادرست و مغشوش از او به کار گيرند. فلذا بنده کوشيده‌ام تا به منتخباتي از آراي ماتريدي اشاره کنم که عقل‌گرايانه‌تر و واقع‌گرايانه‌تر هستند و از اين لحاظ مي‌توانند براي مسلمانان و البته افراد ديگر مفيد و مثمر ثمر باشند. و ديگر ترديدي نمي‌ماند که چرا آنها امروزه خود را از مسلمانان عادي کنار مي‌کشند. گستره، نفوذ و مرجعيت ماتريدي، حيرت‌انگيز است. قصد من آن است که نشان دهم اين متفکر اصيل و بي‌پروا متناسب با زمانه ماست و بسي بيشتر از کاريکاتوري که بسياري از پيروان مکتبش امروزه از او تصوير کرده‌اند، تأثيرگذار است. در اينجا صرفاً نمونه‌اي از حديثي را که پيشتر در مورد جادوي سياه مطرح کرديم، نقل مي‌کنم.

موسي برهنه؟
همه ما حديثي را که بخاري و ديگر گردآورندگان حديث درباره موسي(ع) نقل کرده‌اند، مي‌شناسيم. کليت داستاني که آنها نقل مي‌کنند، البته کم‌وکاستي‌هايي دارد اما مي‌گويد که موسي شخصي بسيار خجالتي بود و عادت داشت بدنش را از ديد افراد بپوشاند. وقتي به همراه قومش استحمام مي‌کرد، آنها اين کار را دور هم انجام مي‌دادند اما موسي از ايشان دور مي‌شد و در بخش ديگري از رودخانه خود را مي‌شست. و برخي مردمان قومش ظاهراً اين قضيه را دستاويزي براي مسخره کردن و اهانت به او مي‌کردند. آنها مي‌گفتند: او بيضه‌هايش را بريده و به همين دليل خجالت مي‌کشد برهنه در برابر ما ظاهر شود، يا او بيضه بزرگي دارد و به همين خاطر است که لباس‌هايش را درنمي‌آورد و البته توهين‌هايي از اين قبيل.
خداوند خواست تا به ‌ايشان ثابت کند که در اشتباهند. موسي در حال استحمام در رودخانه دور از قومش بود و لباس‌هايش را درآورده بود و روي صخره‌اي گذاشته بود. به ناگهان صخره جان گرفت و لباس‌ها را بر تن کرد و به سوي مردمي دويد که در حال مسخره‌کردن موسي بودند. موسي نيز عصايش را برداشت و به دنبال لباس‌هايش دويد. وقتي صخره ‌ايستاد، او شروع به زدن صخره کرد و به آن ناسزا گفت. مردمي که در آنجا نشسته بودند، مشاهده کردند که بدن عريان موسي واجد آن چيزي نيست که آنها آن را دستاويزي براي مسخره و اهانت به او کرده بودند. اين داستان البته با اندک تفاوتي در شماري از مجموعه‌هاي حديثي نقل شده و مفسرين متقدم قرآن نيز در حاشيه ‌آيه 69 سوره احزاب بدان اشاره کرده‌اند. نصر و ديگران نيز در مجموعه «قرآن شناخت» اين داستان را نقل کرده‌اند: «اي کساني که به خدا ايمان آورده‌ايد شما مانند آن مردمي (بني‌اسرائيل) نباشيد که پيغمبرشان موسي را بيازردند تا آنکه خدا از آن تهمتش منزه ساخت و او نزد خدا پيغمبري مقرب و محترم بود.» (احزاب/69) در واقع «قرآن شناخت» از روش‌شناسي غالب امروز پيروي مي‌کند و اتهاماتي که در اين بخش از قرآن عليه موسي مطرح شده را ناشي از «نقص فيزيکي» او مي‌داند. نويسندگان از بيان حديث و جزئيات داستان به طور کامل اجتناب مي‌کنند (مثلاً به صخره جاندار متحرک يا برهنه‌دويدن موسي اشاره نمي‌کنند، شايد از اين جهت که مشکل‌ساز شود) در عين حال از تفاسيري (ابن‌کثير و قرطبي) استفاده مي‌کنند که هر دو مطلوب سلفي‌ها (اهل تشبيه) هستند. با وجود پيروي از اين خط‌مشي، نويسندگان قرآن شناخت در معرض هجمه بي‌امان و تکفير ائتلاف سلفي‌ها و ديگر نويسندگان و گرايش‌ها قرار دارند. (در اين رابطه اسد، شأن نزول اين آيه از قرآن را به رويدادهايي اسناد مي‌کند که در تضاد با داستاني است که «قرآن شناخت» روايت مي‌کند.) بخاري حديثي به‌ اين مضمون از ابوهريره نقل مي‌کند (حديث شماره 3404) که:
«رسول خدا(ص) فرمود: موسي مردي خجالتي و باحيا بود. به خاطر همين خجالتي بودنش، هيچ‌کس پوستش را نديده بود. برخي از بني‌اسرائيل به او توهين مي‌کردند و مي‌گفتند: او فقط به خاطر اينکه نقصي در بدن دارد، آن را پنهان مي‌کند، او يا فتق دارد يا بيضه‌اش بزرگ است و يا نقص ديگري دارد. سپس خداوند خواست تا از موسي در برابر اين اتهام دفاع کند. موسي تنها بود و لباس‌هايش را درآورده بود و روي صخره گذاشته بود تا استحمام کند. وقتي کارش تمام شد به سمت لباسش آمد، اما صخره جان گرفت و با لباس‌ها شروع به دويدن کرد. موسي عصايش را برداشت و به دنبال صخره شتافت و گفت: «صخره...! لباس‌هايم...!، صخره...! لباس‌هايم...!» او به رفتن ادامه داد تا به جايي رسيد که چند تن از بني‌اسرائيل نشسته بودند. آنها بدن او را ديدند؛ بدني که کامل و بي‌نقص بود. و به‌ اين صورت بود که خداوند از او در برابر اتهاماتي که به وي زده بودند، دفاع کرد. سپس صخره ‌ايستاد و موسي لباس‌هايش را برداشت و بر تن کرد. سپس او با عصايش چندين ضربه بر صخره زد و در اثر اين ضربات، سه يا چهار يا پنج جاي صخره کاملاً کنده شد. اين است معناي آيه که فرمود: «اي کساني که به خدا ايمان آورده‌ايد شما مانند آن مردمي (بني‌اسرائيل) نباشيد که پيغمبرشان موسي را بيازردند تا آنکه خدا از آن تهمتش منزه ساخت و او نزد خدا پيغمبري مقرب و محترم بود.»»
اما ابومنصور ماتريدي در تفسير خود (ج 4، ص 138) صراحتاً آن را رد مي‌کند. ابومنصور چند دليل براي رديه خود ذکر مي‌کند که عبارت‌اند از:
1. موسي‌نبي همواره به ‌ايشان دستور مي‌داد تا اعضاي محرمانه خود را بپوشانند، چه، اين دستور دين است (که البته همچنان يهوديان بدان پايبندند). از اين جهت است که امکان ندارد آنها بخواهند يا سعي کنند با او در يک مکان استحمام کنند.
2. امکان ندارد که آنها خواسته باشند، اعضاي محرمانه او را ببينند.
3. امکان ندارد که صخره بتواند با لباس‌هاي موسي فرار کند.
ماتريدي حتي به سلسله حديث و راويان نيز توجهي نمي‌کند، حتي به منبع نيز بي‌اعتناست، و توجه نمي‌کند که حديث را بخاري نقل کرده و حتي سعي نمي‌کند به بخاري ايراد بگيرد. در عين حال، به‌صراحت سه دليل عقلي مي‌آورد و با دو عنوان بسيار تند و زننده داستان را تفسير مي‌کند: 1.تفسير عجيب و غريب؛ 2.تعبيري بي‌منطق يا ناعقلاني.
بر اين اساس، مي‌توان ملاحظه کرد که تحليل ابومنصور که تحليل عقلاني و مبتني بر اصول و مباني پذيرفته‌شده قرآني است، در نهايت، اين حديث را رد مي‌کند. به‌علاوه به نظر مي‌رسد که گويي ابومنصور مرتبه پيامبران را بسي رفيع دانسته و نسبت به آنها احترام و تقدسي فراوان قائل است. بدون شک ابومنصور ماتريدي صرف نظر از اينکه بنيانگذار يک مکتب باشد، بلندپايه‌ترين عالم و انديشمند حنفي است و اگر بنا باشد به مرجعيت و عقلانيت (استدلال) ايشان احترام بگذاريم، حتي اگر مخالف هم باشيم، چيزي عوض نمي‌شود. اما اين نظريه و روشي که ماتريدي (همچون بسياري از چهره‌هاي برجسته علوم اسلامي) اتخاذ کرده، واقعيتي دردسرساز براي مشتي هوادار متعصب است که امروزه عامه مسلمانان را احاطه کرده‌اند. آنها نمي‌توانند به يک عالم (صرف نظر از مقام و مرجعيتش) اجازه دهند که حديثي را که مورد قبول همه است، ناديده بگيرد، مخصوصاً احاديثي که در کتب و منابع حديثي از جمله بخاري و ديگران آمده است.
امام بخاري به شخصه تأکيد چنداني بر عقل و استدلال ندارد (او هيچ‌گاه نگفته که قصدش آن بوده که همه احاديثش مورد پذيرش قرار گيرد يا بدان عمل شود و اغلب احاديث جنبه نقلي و خبري داشته و در تضاد با ادلّه فقهي و کلامي است) بلکه‌ اين گروه‌ها و اشخاص متعصب، بر اساس معيارهاي شمول‌گرايانه و منفعت‌طلبانه، به سمت برخي احاديث و روايات گرايش پيدا کرده و آنها را برجسته مي‌کنند. اگر مشخص شود که برخي از رواياتي که بعدها از سوي چهره‌هاي برجسته اسلامي رد شده، پيشتر به‌واسطه‌ اين قبيل منافع مشروعيت يافته، در اين صورت همه‌چيز برملا خواهد شد و افتضاح به بار خواهد آمد.
بنابراين، تجاهل‌ها، انحراف‌ها، مهمل‌بافي‌ها و دروغ‌هاي آشکار و شاخدار شروع مي‌شود. از آنجا که راحت‌ترين کار، يعني انکار و بي‌اعتبارکردن شخص امام ماتريدي، به خاطر مرجعيتش به‌صلاح نيست و افزون بر اين، ماتريدي هواداران و پيروان بي‌شماري دارد (در عين حال اين سبب نمي‌شود که سلفي‌ها علناً او را محکوم نکنند) بنابراين مرحله‌ بعدي کتمان حقيقت (که ماتريدي و ديگران روايت‌هاي مطلوب اين گروه‌ها و فرقه‌ها را رد کرده‌اند) به قرار زير است:
1. ارائه ترجمه نادرست و مغشوش.
2. سرهم‌کردن زمينه‌‌اي ابهام‌آميز براي رد مدعا.
3. طرح اين مدعا که آنچه عالم مي‌گويد، جنبه شخصي و غيرمتعارف دارد يا اين عالم تک‌روي مي‌کند و نيز انگ‌زدن به کساني که با او مخالف‌اند و مي‌خواهند او را از اعتبار بيندازند.
4. طرح اين مدعا که او فلان روايت را رد کرده اما ما تابع جماعت (اکثريت) هستيم.
5. مثل مورد فوق، منتهي به جاي جماعت (اکثريت) اجماع مي‌آيد.
مدعاي شماره 3 براي افراد عادي از همه ابهام‌آميزتر و گيج‌کننده‌تر است. در مورد اين حديث و بسياري ديگر، شاهد بازي‌اي هستيم که سلفي‌ها و ديوبندي‌ها انجام مي‌دهند و مي‌کوشند عده‌اي از علماي متقدم را با جماعت جديدتري دربيندازند که با روش‌شناسي مورد نظرشان موافقت دارند. نمونه متقدم آن عبارت از اين مدعاست که شايد برخي از حنفي‌هاي نخستين بر اين باور بودند که‌ اين حديث نادرست است اما بعدها حنفي‌هاي ديگر نظر گردآورندگان حديث را پذيرفتند. اين نوعي «مدرنيسم» و ايده‌‌اي کاملاً سکولار است که آخرين روايتِ حقيقت، حقيقت است؛ اين ايده در اسلام غريب است و همين گروه‌هاي (سلفي) ديگران را به همين خاطر تکفير مي‌کنند. از جمله اقتضائات بازي معمولاً آن است که به مخاطب گفته نشود که علماي متأخر تابع يک روش‌شناسي (چه در حديث و چه در چيزهاي ديگر) بوده‌‌اند، و اين گروه‌ها به طور قطع مي‌خواهند که شما تابع يک حديث خاص (که شمول‌گراتر يا مقدس‌مآبانه‌تر است) باشيد و علماي متقدم از يک روش‌شناسي تبعيت مي‌کردند که توأمان آسان‌تر و عقلاني‌تر بود و بالطبع اين گروه‌ها مايل نيستند که شما از آن پيروي کنيد.
تا آنجا که مي‌دانم، روش‌شناسي «قرآن شناخت»، به هيچ وجه‌ اينگونه نيست، نويسندگان اين مجموعه صرفاً مدعيات برخي از مفسران پيشين را تکرار مي‌کنند، اما حتي اين مسئله نيز سبب نشده تا از قهر و غضب کساني در امان باشند که با آن موافق‌اند. به نظر مي‌رسد که توافق با افراطيون تنها در صورتي کامل و بسنده خواهد بود که در همه‌چيز با آنها توافق داشته باشيد. بنابراين در مورد فوق موضع ماتريدي را ديگر بزرگان حنفي مثل ابن‌ابان، امام بزدوي، امام سرخسي، امام قاضي‌خان تأييد مي‌کنند و فهرست بلندبالايي از ديگر متکلمان حنفي نيز رأي عيسي‌بن ابان را تأييد مي‌کنند اما کمال‌بن همام، لکهنوي و دسته‌‌اي از ديگر علماي حنفي متأخرتر رأي ابن ابان را رد کرده‌اند.
بنابراين مردم عادي و نيز علما به طور يکجانبه تهديد خواهند شد که با چه جرأتي خلاف رأي دسته دوم (يعني، اخباري‌تر‌ها) حرکت کرديد؟! آن هم بدون اينکه بگويند اين علما در حقيقت خود خلاف رأي مراجع متقدم‌تر حرکت کرده‌اند. به مسلمانان کم‌سواد معمولي گفته شده که تعاليم متقدم، بهتر و سَلَف سزاوارتر است. اما بعد همين گروه‌ها رأي علما و مراجع متقدم را به سود منافع خودشان کنار مي‌زنند و ناديده مي‌گيرند، همين کار را با آراي علماي متأخر و حتي علمايي که ديدگاه‌هاي‌شان تحريف شده (مثل ابن‌تيميه)، مي‌کنند (نمونه‌ي خوب اين مسئله، اقتباس شوک‌برانگيز آراي ابن‌تيميه توسط شاه‌ولي‌الله است؛ گفتني است که شاه‌ولي‌الله توأمان نزد گروه‌هاي حنفي مقدس‌مآب و سلفي‌محور شبه‌قاره هند، ديوبندي‌ها و رقباي ايشان، بَريلوي‌ها، مورد احترام است).
آنچه واقعاً اسف‌بار است آن است که اگر کسي امروزه حديثي از صحيح بخاري را رد کند، انبوهي از سلفي‌ها، ديوبندي‌ها، بريلوي‌ها و حتي صوفي‌ها جمع مي‌شوند و بلافاصله دارش مي‌زنند، اما وقتي تعاليم يکي از امامان و متکلمان مثل امام ماتريدي رد مي‌شود، هيچ اتفاقي نمي افتد و حتي پيروان خود او نيز دست از پا خطا نمي‌کنند. اين وضعيت زماني بيشتر خود را نشان مي‌دهد که امام بخاري به شخصه هيچ‌گاه نگفته که تمام احاديثش مورد قبول است و بايد پذيرفته شود. در حقيقت، طنز قضيه‌ اينجاست که امام بخاري غريبانه و در انزوا از دنيا رفت، دسته‌اي از حنبلي‌ها او را به اتهام الحاد و اعتزالي بودن، مورد آزار و اذيت قرار مي‌دادند؛ او را نياکان و اجداد اعتقاديِ همان کساني به دار آويختند که امروزه تأکيد مي‌کنند که حتي يک روايت از او نبايد رد شود. شايد هم اين کار کفاره بلايي است که سرش آورده‌اند اما با اين همه، اين مسئله اين حقيقت را تغيير نمي‌دهد که بخاري خود نه اصرار داشت که مجموعه روايات و احاديثش کامل است و نه از همه آنها بايد پيروي کرد. اين گروه‌ها در بازنويسي تاريخ تفکر اسلامي به نحوي که با ديدگاه‌هاي پيروانشان منطبق باشد، شتابزده عمل کردند و لذا تنوع و ميراثي را از ميان بردند که حق مؤمنان تمامي اديان‌هاست. آنها در حقيقت در تلاش براي يکسان‌سازي همه‌چيز، ضعف و عدم انسجام را به ارمغان آوردند و همه‌چيز را به يکسان نادرست کردند.
برخلاف بسياري از اين گروه‌ها، نگارنده بر اين باور است که مردم آزادند تا هر آنچه را مي‌خواهند باور کنند. آنها مي‌توانند معتقد باشند که ماتريدي و ديگر بزرگان حنفي نادرست تصميم گرفته‌اند و اين حديث موثق است. من به‌شخصه معتقدم تفسيرها و تعليقاتي که بر اين حديث توسط علماي گذشته و حال نگاشته شده، عجيب و نامتناسب است، اما سنت علمي و معرفتي در اسلام حکم مي‌کند که آنها را تا آخر گوش دهيم و بلافاصله انگ الحاد و تکفير، حديث مردود، و مدرنيسم  بر آنها نچسبانيم، آنگونه که‌ اين قبيل فرقه‌ها را عادت بر آن است که چنين کنند.  
باري مناقشات اخير درخصوص انتشار مجموعه‌ «قرآن شناخت» به همت دکتر سيدحسين نصر و همکارانش عملاً وضعيت اسف‌بار مسلمانان را (هم از لحاظ ضعف در دانش علمي و هم از حيث آمادگي‌شان در اينکه نصر و ديگران را با ضعيف‌ترين استدلال، يا حتي بدون هيچ استدلال عيني، ملحد بدانند و تکفير کنند) انعکاس داده است. اين قضيه، در عمل گزکي دست اسلام هراسان داد تا ثابت کنند مسلمانان در کل افرادي خشونت‌طلب و متعصب هستند. محدوديت‌هاي قانوني در غرب مانع از اين مي‌شود که مسلمانان و انديشمندان اسلامي به نحو علني و يا پنهان اعلان کنند که نصر مرتد يا کافر است و با همان خشونتي با او رفتار کنند که دلشان مي‌خواهد؛ اين نوع برخورد هميشه در پيشينه قيل‌وقال‌هاي تهوع‌آور و شنيع ايشان وجود داشته است.
و شايد حتي از اين هم مشمئزکننده‌تر اينکه بسياري از کساني که در اين‌باره سخن گفته‌اند يا پيشتر اين کتاب را تأييد کرده‌اند، از واکنش مجادله‌آميز و متعصبانه بسياري در محافل سلفي استفاده کرده‌اند که به نوعي نقش يک اهرم فشار مالي و ايدئولوژيک را در محافل اسلامي ايفا مي‌کند، و طرفه آنکه پُزِ بي‌طرفي هم مي‌دهند در حالي که در حقيقت از اين موضوع استفاده تبليغاتي مي‌کنند و در واقع در دو جبهه شمشير مي‌زنند. انديشمندان برجسته بسياري از يک سو، مي‌گويند که‌ اين کتاب به نوعي بحث‌برانگيز است يا به گونه‌اي با زبان سياسيون در مورد آن سخن مي‌گويند و اظهار نظر مي‌کنند که گويي يک نامزد رياست‌جمهوري حرف مي‌زند. آنها با بحث‌انگيز خواندن کتاب و اين گونه اظهار نظر درباب آن کار را عامه‌پسند جلوه مي‌دهند. از سوي ديگر از اقبالي که به «قرآن شناخت» شده بهره‌برداري کرده‌اند. عده‌اي از کساني که کتاب را تأييد کرده‌اند، مدعي‌اند که صرفاً چند نمونه را در اختيار داشته‌اند فلذا ندانستند که دقيقاً چه چيزي را تأييد کرده‌اند و هر نقدي که به کتاب وارد مي‌کنند، جهدي بي‌توفيق است چه، آنها هيچ‌گاه به مثابه يک کتاب بدان توجه نکرده‌اند. عامه مسلمانان و روشنفکران ناخواسته از عباراتي نظير «(طرفدار) حکمت خالده» به منظور انتقاد از اهانت‌هاي زشت و زننده به دکتر نصر و همکارانش استفاده مي‌کنند، در حالي که هم‌زمان، هيچ‌گاه به خود زحمت نداده‌اند اين اصطلاح را (جز با تعاريف تصديق‌ناپذير خود) تعريف کنند؛ با اين همه، آنها نمي‌خواهند با مخالفان و حتي با خود، بحث کنند و اين مسئله پيروزي و موفقيت آنها را تسهيل مي‌کند (چه هر آنکه يک طرفه قاضي رود، راضي بازمي‌گردد). الحمدلله نظام قضايي به‌ اين شکل عمل نمي‌کند، در عين حال، در آن کشورها يا نظام‌هاي پادشاهي‌اي که بسياري از اين افراد تحت حمايت آنها هستند يا انتظار حمايت از آنها را دارند، به‌ اين شکل عمل نمي‌کند. اين افراد براي اينکه خطاهاي ادعاشده نصر و تيم تفسيري‌اش را با اشتباهاتي مقايسه کنند که به‌آساني مي‌توان در بسياري از به اصطلاح منابع متقدم و مرجع يافت، نه وقت و زمان کافي دارند و نه تبحر لازم. از ديگر اقدامات غيرآکادميک و سراسيمه ‌ايشان آن است که به مخالفان خود برچسب طرفدار حکمت خالده (تهمتي که امروزه به گفتمان اسلامي مي‌زنند) و الحاد مي‌زنند و در اينجا نيز باز به خود زحمت نمي‌دهند تعريفي از اين اصطلاح به دست دهند يا با خود طرفداران حکمت خالده وارد بحث شوند. نمونه‌اي از اين دست را مي‌توان در صفحه فيس‌بوک يکي از دانشمندان مشهور ملاحظه کرد. اين سطح از دانش آکادميک بدون شک طرفداران اسلام‌هراسي و دشمنان دين به طور کلي را به وَجد مي‌آورد. صرف اينکه گفته شود ديدگاهي وجود دارد که عده‌اي بدان معتقدند، بدون آنکه حتي تأييد شود، کافي است تا انبوهي از مسلمانان حلق‌آويز شوند. به علاوه به‌ اين آساني که مسلمانان و مخاطبان دانشمند پيشين آنها مردم را کافر و مرتد اعلان مي‌کنند، خود سبب خوشحالي اين عده خواهد شد. متأسفانه حق با آنهاست: کل مجموعه «قرآن شناخت» از همان ابتدا نشان مي‌دهد که در گفتمان اسلامي چگونه برخي بر اساس منفعت شخصي و فرقه‌‌اي عمل مي‌کنند. اين کار به طور مشخص خلاف حيثيت علمي و دانشگاهي و مبتني بر ملاحظاتي بسيار غيرواقعي است و چنگي به دل نمي زند. هدف من در اين مجموعه از مقالات برجسته‌کردن آشفتگي‌ها و ناهماهنگي‌ها و نيز خطاهايي است که در واكنش به مجموعه «قرآن شناخت» بروز كرده و البته قضيه به‌ اينجا ختم نمي‌شود. بنده به نحوي اين مسائل را مطرح خواهم کرد که به سود ميراث اسلام متقدم باشد، اسلامي که امروزه به ثمن بخس و صرفاً با دلارهاي نفتي به نفع مشتي فرصت‌طلب فرقه‌گرا فروخته مي‌شود. من به خاطر نام‌بردن از متخلفان و مقصران عذرخواهي نمي‌کنم، درست همان‌طور که آنها به خاطر اهانت‌هايشان به دکتر نصر و عقايد ايشان عذرخواهي نکردند. آنها حتي به خاطر سردرگمي، آشفتگي و تشويشي که در ميان مسلمانان و البته غيرمسلمانان ايجاد کردند نيز معذرت‌خواهي نکردند. نيازي نيست بگويم که من نه طرفدار دکتر نصر هستم و نه طرفدار حکمت خالده، و نه حتي اخباري؛ و پيش از اين اتفاق هم نمي‌دانستم که‌ اين افراد چه کساني هستند. اما برخلاف اکثريت انديشمندان مسلمان که ظاهراً آراي ايشان را رد مي‌کنند، دست‌کم پيش از آنکه به ‌ايشان کينه بورزم، به خود زحمت شناخت ايشان را مي‌دهم. مجموعه «قرآن شناخت» به مانند هر دستاورد بشري ديگري واجد اشتباه و خطاست. همچنين‌اند بسياري از مفسران مشهور قرآن که از همان افرادي کارت افتخاري مي‌گيرند که به دکتر نصر و همراهانش اهانت مي‌کنند. بنده در تمامي اين مقالات خواهم کوشيد تا از اين مطلب سخن بگويم که مسلمانان به‌آساني حکم قتل و الحاد و ارتداد صادر مي‌کنند و مي‌کوشم اين مسئله را با نمونه‌هايي روشن و قابل‌فهم و البته جديد توضيح دهم. (مقالات مربوط به قرآن شناخت را مي‌توانيد در سايت ذيل مشاهده کنيد:
https://sulaimanahmed.com/2015/11/29/the-study-quran-and-muslim-intellectualism/
از آنجا که نمي‌توان جلوي مهمل‌نويسي و نوشته‌هاي مشوش وبلاگ‌نويسان برخي انديشمندان و سازمان‌ها و نهادها را گرفت، لازم است در اينجا توضيحاتي دهم. قرآن نزد مسلمانان، کلام خداست و لذا در اسلام از بيشترين اهميت برخوردار است. در عين حال، به نظر مي‌رسد که امروزه‌ اين کتاب در ميان مسلمانان کمترين سهم را در کسب معرفت دارد. قرآن متأسفانه به منبعي درجه دوم و ثانوي در دين بدل شده و به‌آساني تحت‌شعاع اظهارات دانشمنداني قرار مي‌گيرد که مي‌گويند حديث مي‌تواند ناسخ قرآن باشد يا نامحسوس‌تر اينکه مردم احاديث يا تفاسير دانشمندان را به قرآن ترجيح مي‌دهند.
در وهله اول بايد دانست که مفسران را درجات و مراتب مختلفي است. لذا اماماني مثل شيخ ابومنصور ماتريدي و امام جصّاص مجتهد و مفسر بوده‌‌اند. پس کساني را داريم که مقلد مفسر هستند (دانشمنداني که دست‌کم در مقام نظر به اجتهاد در تفسير نرسيده‌‌اند). باعث تعجب خوانندگان است که بدانند، حتي امامان مشهوري مثل قرطبي و ابن‌کثير در اين طبقه جاي مي‌گيرند. پس افرادي را داريم که تفسير مي‌نويسند اما در واقع تخصصشان در اين حوزه نيست، از آن جمله مي‌توان به انبوه آثار ابن‌کثير اشاره کرد که به طور خاص توسط سلفي‌ها ترجمه و در سطحي گسترده چاپ و منتشر مي‌شود. حتي گذشته از اين، مفسر صرفاً يک انسان است و انسان‌ها در مورد موضوعات مختلف در معرض خطا و صواب هستند. هيچ‌کس نبايد به غلط چنين تصور کند که کتاب خدا را تنها عده معدودي از افراد در گذشته مي‌فهميده‌‌اند (اين طرز تفکر متأسفانه در ميان مسلمانان امروز بسيار شايع است)، و حال که آن دوران گذشته، فهم قرآن براي ديگران ميسر نيست. حکمت قرآن به درک و فهم عده معدودي از دانشمندان محدود نمي‌شود. بنابراين در اختيارداشتن آراي انگشت‌شماري از علماي سلف، مستلزم رد احتمالِ بر خطا يا ناقص بودن ايشان را نفي نمي‌کند. فلذا هرگز نبايد مانع از انجام پژوهش‌هاي بيشتر شد.
افزون بر اين، در بسياري موارد ما ممکن است تنها يک رأي داشته باشيم که به زبان‌هاي جديد ترجمه شده باشد، اما در حقيقت آراي بسيار ديگري نيز وجود دارد که به همان ميزان متقدم و مرجع هستند و ترجمه نشده‌اند يا عامدانه و يا سهواً ناديده گرفته شده‌اند و يا همچنان در نسخ خطي هستند و تصحيح و کشف نشده‌اند. مجموعه «قرآن شناخت» که بسيار مورد نکوهش قرار گرفته، تلاش فراواني کرده تا از ترجمه نسخ خطي و تحقيقات مربوط به آنها حمايت کند. اغلب مسلمانان کاملاً از گرايش‌هاي فرقه‌‌اي و چاپ‌ها و ترجمه‌هاي برخوردار از حمايت دولتي آگاهند که آثار اسلامي را تحت شعاع قرار داده است.
جنبه ديگري که نبايد از آن غافل بود آن است که عوامل بسياري وجود دارد که بر اظهارات هر دانشمند و هر انساني به طور کلي تأثير مي‌گذارد (و بدون شک به رغم معصوميت کاذبي که اغلب گروه‌هاي مسلمان امروز به چهره‌هاي محبوب خود مي‌دهند، اکثر دانشمندان به وضوح، هم اشتباه مي‌کنند و هم لغزش‌پذيرند) و دانشمندان تحت تأثير مسائل مختلفي قرار دارند، از آن جمله مي‌توان به‌ اين موارد اشاره کرد: چشم‌اندازهاي سياسي، اقتصادي و اجتماعي زمان خود، وضعيت روان‌شناختي، معيارهاي دانشگاهي، گرايش‌هايي که به واسطه ترس از مجازات يا مرگ توسط طبقه حاکم پنهان نگه داشته مي‌شود (نوعي تقيه) و يا اين احتمال که فلان دانشمند مي‌خواهد براي خوشايند طبقه حاکمه تفاسيري ارائه دهد که طرح و برنامه‌اي سياسي يا اجتماعي آنها را تقويت کند. اغلب ما امروزه آموخته‌‌ايم که دانشمندان محبوب ما فراتر از اين گونه ملاحظات قرار دارند، در عين حال، حتي يک نگاه گذرا بر آثار ايشان، چيزي غير از اين را نشان مي‌دهد و در هر صورت، معصوميت مطلق از اين مسائل و ملاحظات تنها مختص انبيا و ملائک است. و خداوند هيچ تضميني براي علما و دانشمندان نداده است. از اين رو، قرآن به طور مشخص براي مسلمانان نازل شده تا امروز همانند هميشه در آن تأمل کنند. آنها دائماً به نتايجي دست خواهند يافت که به لحاظ صحت و ارزش درجات متفاوتي دارند.
افزون بر اين، بنده به هيچ روي با (کژ) فهمي رايج امروزي در ميان بسياري موافق نيستم که (مي‌گويند) کل دين اسلام محفوظ خواهد ماند. بلکه‌ اين قرآن به‌تنهايي است که محفوظ خواهد ماند چون اين قرآن به تنهايي است که در برابر فساد محافظت مي‌شود (و نه دين). آري بنده موافقم که در طول زمان دست‌کم برخي از دانشمندان مسائل را اصلاح مي‌کنند اما اين بدان معنا نيست که رأي فلان دانشمند لزوماً براي نسل‌هاي آينده محفوظ خواهد ماند. اين رأي ممکن است از بين برود يا آن دانشمند کشته شود (همان‌طور که سرنوشت چهره‌هاي برجسته اسلامي نظير ابوحنيفه و امام رازي به دست مخالفان عقيدتي ايشان افتاد). بنابراين کاملاً معقول است که بين دانشمندان و هزاران تن از آنان که يک چيز را گفته‌اند اختلاف نظر وجود داشته باشد و اين موضع را تنها يک شخص رد مي‌کند و در عين حال او به‌تنهايي مُحق است اما کتاب او را در اختيار نداريم و توضيح و تبيين او نيز باقي نمانده است.
يکي از نمونه‌هاي خوب در اين‌باره، اين مسئله است که ‌آيا عمل به دين (دين‌ورزي) بخشي از باور است. امام ابوحنيفه به‌تنهايي در مخالفت با هزاران دانشمند ديگر مي‌گويد که «خير، نيست!» و البته حق با اوست. ما خوش‌شانس هستيم که رأي او محفوظ (باقي) مانده است. با وجود اين کاملاً محتمل است که در شرايط مختلف، رأي او به ما نرسد. از اين جهت امکان دارد که دانشمندان بسياري وجود داشته‌اند که آنها را نمي‌شناسيم، چراکه مخالفان و دشمنانشان کتب ايشان را سوزانده و آنها را از صحنه تاريخ محو کرده‌اند.
بايد توجه داشت که بسياري از دانشمندان به قتل رسيده يا محبوس شده‌اند و کتاب‌هايشان نابود شده است. ما ديگر کتاب عيسي‌بن ابان در باب اصول را در اختيار نداريم، در عين حال افرادي مانند امام جصّاص هستند که از کتاب او نقل قول مي‌کنند اما خود کتاب (مفقود نشده، بلکه) از ميان رفته است. دليلش هم مشخص است، کساني که در قدرت بودند، مي‌خواستند تا تمام آثار او را نابودند کنند و هر تأثيري که آراي او بر ذهن مردم داشت را محو کنند. بنابراين عمدتاً «اسلامي» که محفوظ مانده، اسلامي است که از پشتوانه و حمايت نخبگان سياسي برخوردار بوده است.
امروزه امام غزالي در ميان مسلمانان و مستشرقان مشهور است. اکنون اگر به خاطر شهرت، تأثيرگذاري و پيروي از امام غزالي نبود، بي‌شک کتب و آثارش محفوظ نمي‌ماند. از اين بدتر اينکه، ما تعداد زيادي نسخه خطي از آثار ابن‌تيميه داريم، از جمله اثري به نام معجم الفتاوي که بسيار نامنظم و آشفته و تند و افراط‌گرايانه است، در عين حال، دشوار بتوان نظير چنين چيزي را براي افرادي مثل امام ابوحنيفه، عيسي‌بن ابان و شيخ ابومنصور ماتريدي يافت. اجازه دهيد متن متقدم و رأي زمان سلف که در محيط البرهاني آمده را ببينيم. اين متن از متون اصلي مکتب حنفي است که اصل پيش‌گفته در آن آمده و امروزه به‌کلي فراموش شده است. اين اصل بيان مي‌کند که يک عالم واحد مي‌تواند تنها رأي صائب باشد و همچنين استدلال مبتني بر دقت علمي است و نه اجماع يا تعداد اشخاص. اين مسئله را دانشمندان واقعي نيک مي‌دانند اما سلفي‌ها آن را از عامه مردم مخفي مي‌کنند. امام ابوحنيفه معتقد است که رأي اکثر مسلمانان بر رأي يک شخص اولويت ندارد. بلکه مهم‌ترين عامل تعيين‌کننده در پذيرش يک رأي بر رأي ديگر، قوّت استدلالي است که بر آن اقامه مي‌شود. شاگرد ايشان، امام محمد، مخالف است و مي‌گويد مادامي که هر دو طرف يک شاهد و مدرک دارند، رأي اکثريت در نظر گرفته مي‌شود.
اين مسئله ‌آيه خاصي را به من يادآور مي‌شود که به عنوان نمونه‌اي از آنچه پيشتر گفته شده، تحليل مي‌کنيم. در نهايت، جالب اينجاست که‌ اين آيه از جمله ‌آياتي است که به صلح و سلام دعوت مي‌کند، و عده‌اي از جمله اعظم علما، از آن براي تأييد و توجيه کشتار و جنگ استفاده مي‌کنند. ما تا به امروز شاهد تداوم اسف‌بار اينگونه دستکاري‌هاي عامدانه و سوء‌استفاده‌ها از قرآن بوده‌‌ايم. خداوند در اين آيه مي‌فرمايد (گفتني است که سلفي‌ها و افراطيون از اين آيه براي انکار دکتر نصر و طرفداران حکمت خالده استفاده مي‌کنند):
«يا ايّها الّذين امنوا ادخلوا في السِّلم کافّة و لا تتََّبعوا خُطُوات الشيطن انّه لکم عدوّ مُبين.»
«اي کساني که ‌ايمان آورده‌ايد همه متفقاً نسبت به امر خدا در مقام تسليم درآييد و از وساوس تفرقه آور شيطان پيروي نکنيد که او همانا شما را دشمني آشکار است.» (بقره، 208)
واژه سِلم در اين آيه را افراد بسياري ترجمه کرده‌اند، از جمله علماي متقدم نظير عکرمه، مجاهد و ديگران نيز آن را اسلام ترجمه کرده‌اند. آنها اين موضع را به يکي از اصحاب پيامبر(ص)، ابن‌عباس، نسبت داده‌اند، از اين رو، معتقدند که موضعشان متقن‌تر است. اغلب مفسرين اهل سنت نيز اين موضع را برگزيده‌اند و کاري به مفهوم آن در زبان عربي (زبان وحي) ندارند. اما در حقيقت اين حکم اساساً هرگونه آشفتگي و خونريزي را غدغن مي‌کند، خواه شورش و قيام باشد و خواه استفاده از شيوه نظامي براي حل‌وفصل مسائل و مشکلات ميان ملت‌ها، قبايل يا خاندان‌ها.
بنابراين از يک سو مفهومي وجود دارد که مي‌گويد افراد بايد به اسلام درآيند، يعني دين خود را تغيير دهند يا مسلمان شوند. و آن‌طور که انتظار مي‌رود، اين همان آيه مطلوب و مورد نظر طرفداران اسلام‌هراسي و مستشرقان يک گرايش خاص است که مي‌کوشند اثبات کنند که اسلام خواهان آن است که همه به‌زور شمشير مسلمان شوند. بسياري از مسلمانان نيز از اين تلقي حمايت مي‌کنند و تفاسير گوناگوني از آن ارائه مي‌دهند اما به لحاظ زبان‌شناختي، در وهله اول به هيچ يک از اين موارد احتياج نيست چون اين واژه به معناي ورود به اسلام نيست بلکه به معناي ورود به پيمان صلح است. آن‌گونه که خواهيم ديد، اين تفاوت بسيار مهم است. واژه ديگري که در آيه مذکور به کار رفته، کافّه است که واژه‌‌اي پرمغز است. اين واژه مي‌تواند به مثابه حال يک حکم يا به مثابه حال کساني که حکم کرده‌اند، به کار رود. در مورد اول، به معناي صلح از تمامي جهات است و در مورد دوم هر کسي است که آن را مي‌پذيرد. در اين مورد، هيچ گزينه مجاز ديگري در لسان عربي قرآن وجود ندارد.
به باور نگارنده مورد نخست ارجح است چون به لحاظ زبان‌شناختي مورد دوم مدلول لفظ حکم است. بنابراين در مورد اول هيچ تکراري وجود ندارد. اما در مورد دوم، تأکيد آمده که تکرار را افاده مي‌کند. کساني که نحو عربي را حتي در سطح مقدماتي خوانده‌اند، مي‌دانند که اگر ما گزينه تکرار يا عدم تکرار را داشته باشيم، اولي را اصل مي‌گيريم. لذا خداوند به مؤمنان دستور مي‌دهد که صلح را در هر جنبه از آن بپذيرند. «در هر جنبه» يعني:
در ارتباط با ملت‌ها، نژادهاي ديگر، پيروان اديان ديگر، مردمان کشورهاي ديگر، مناسبات بين حکومت و شهروندان، سران کشور و مجلس، اعضاء و پيروان مکاتب فکري، پيروان ديگر علما و انديشمندان، اعضاي مجامع و مردم عادي، همسايگان، بستگان و خويشان، والدين و فرزندان، معلمان و اساتيد، دانشجويان، پزشکان و بيماران، خريداران و فروشندگان، با خود، بين مغز و قلب، و بين عقل و احساس، و قس علي هذا.
اما خداوند به‌ اين قضيه بسنده نمي‌کند، او فراتر از اين مي‌فرمايد: «و از شيطان پيروي نکنيد.» بنابراين اين بدان معناست که يا بايد صلح و سلام را پذيرفت يا از شيطان پيروي کرد. نکته ديگر اينکه خداوند اين موضوع را در درجه اول اهميت قرار داده و به اصطلاح آن را فريضه ‌ايماني قلمداد کرده است. صرف نظر از آنچه مردم در اسلام يا هر نظام فکري يا اعتقادي ديگري ادعا مي‌کنند، در نهايت، آنچه شما به عنوان باور برمي‌گزينيد، تنها انتخاب شماست. بسياري از مردم، به فرموده خداوند، با سوء‌استفاده از اين آيه جهت تبليغ خونريزي، مشخصاً انتخاب مي‌کنند که دنباله‌روي شيطان باشند. بنابراين شيطان عملاً انبوهي از مردماني را در اختيار دارد که تابع اويند و ديگر نياز نيست که با به راه ‌انداختن خونريزي بيشتر بر تعداد پيروانش بيفزاييم. پرسش من اين است که: مردان (اهل) خدا کجايند؟ چه، پيامبر(ص) فرموده است: مردان (اهل) خدا، مردان (اهل) قرآن هستند. مطابق تفسير جلالين، يکي از معدود تفاسير قرآن که به انگليسي ترجمه شده، آيه فوق در رابطه با عبدالله‌بن سلام و يارانش نازل شده است. آنها پس از گرايش به اسلام همچنان به روز سبت پايبند بودند و از خوردن گوشت شتر اجتناب مي‌کردند: «اي کساني که ‌ايمان آورده‌ايد همه متفقاً نسبت به امر خدا در مقام تسليم درآييد و از وساوس تفرقه‌آور شيطان پيروي نکنيد که او همانا شما را دشمني آشکار است.» يکي از صحابه‌اي که مي‌خواست همچنان مراسم روز سبت را انجام دهد عبدالله‌بن سلّمه بود. حتي ابن‌کثير نيز چنين تفسيري را نپذيرفته است چون آن را افترا به صحابه پيامبر مي‌داند. سِلم و سَلم دقيقاً به يک معنا هستند که همانا صلح باشد. بايد به بافت کلام توجه کرد. متأسفانه، اين يکي از تفاسيري از اين آيه است که علماي خلافت اموي آن را به امويان تقديم کردند، تا به واسطه آن جواز قتل هرکه را مي‌خواهند، بگيرند (و به واسطه آن، جان بسياري را گرفتند). در تحقيقاتم دريافتم که طبري، واژه سِلم را اسلام معنا کرده است. اما به هيچ وجه‌ اين واژه به معناي اسلام نيست. آيا کسي مي‌تواند آيه يا شعري از پيش از اسلام برايم بياورد که واژه سِلم در آن به معناي اسلام باشد؟ بايد پنج آيه قبل و بعد از اين آيه را خواند، متن قرآن، آيه را معنا مي‌کند. برخي پرسيده‌‌اند اين واژه چه تفاوتي با واژه سلم در آيه‌131 سوره بقره دارد که مي‌فرمايد:
«اِذ قالَ لَه رَبّه اَسلِم قالَ اَسلَمتُ لِربِّ العالمين» (بقره، 131)
«آنگاه گرامي گرديد که خداوند با او فرمود اي ابراهيم سر به فرمان خدا فرود آر عرض کرد، مطيع فرمانم.»
اسلِم در اينجا فعل است و اسم آن، اسلام است. اين واژه به معناي تسليم‌شدن است اما ناظر به معناي الهياتي «اسلام» نيست. در مقابل، آيه 208 سوره بقره، در مورد اسمِ السِلم سخن مي‌گويد که فعلش، سَلِمَ و سالَمه است (که به حسب قياس اشتقاق يافته است) و به معناي صلح و امنيت و پيمان صلح است.

انحصارگرايي در اسلام و دو دستگي در فهم قرآن
متأسفانه اغلب مسلمانان بر اين باورند که در تمام موضوعات اسلامي از نحو تا الهيات و فقه و بسياري از علوم اسلامي ديگر نوعي انحصار وجود دارد و همه‌ اينها منحصر در تعدادي معدودي از دانشمندان و علماي محبوب (ايشان) است. بر اين اساس برخي افراد موکداً خواهند گفت که معيارهاي شرع و باورها را علماي حديث تعيين مي‌کنند يا اينکه جنگ و کشتار را کساني مشخص مي‌کنند که در حديث تخصص دارند. اين مسئله شبيه‌ اين است که بگوييم مورخان بر فقه، الهيات و فلسفه و زبان و صرف و نحو و هرچه فکرش را بکنيد، انحصار دارند. اين نوع رقابت يک‌سويه و انحصارگرايي، هيچ‌گاه وجود نداشته و در محافل دانشگاهي امروز مورد تمسخر است. ما در مورد بسياري از اين قبيل مسائل در اسلام بحث کرده‌‌ايم و توانسته‌ايم نشان دهيم که چنين انحصارگرايي‌اي وجود ندارد. در اينجا مايلم نمونه ديگري را با استفاده از کتاب‌هاي تفسير نشان دهم: متن ذيل از تفسير نسفي به قلم امام نسفي (از علماي ماتريدي حنفي که در اواسط قرن يازدهم متولد شده) گرفته شده است:
*(يا ايها الذين امنوا اُدخلوا في السلم) وقتي السلم به فتح سين خوانده شود، به معناي تسليم و اطاعت است.
*يا مي‌تواند به معناي اسلام باشد، در اين صورت اين آيه مخاطب آيه اهل کتاب خواهند بود چون آنها به پيامبر و کتاب‌شان اعتقاد دارند.
*يا اين آيه مشرکان را خطاب قرار داده چون آنها تنها به زبان اقرار به اسلام کرده‌اند و اسلام به قلبشان راه نيافته است.
به‌ اين ترتيب، امام نسفي سه معناي محتمل را براي واژه السلم به کار مي‌برد که عبارت‌اند از: تسليم، اطاعت، و اسلام. اما پرسشي که در اينجا مطرح مي‌شود آن است که اگر معناي اين واژه، يکي از اين سه احتمال باشد، در اين صورت آيا مجاز هستيم دو معناي ديگر را کنار بگذاريم؟ آيا اين امکان وجود دارد که علما معناي چهارمي را پيش نهند؟ وقتي به تفسير رازي، اصبهاني، بيضاوي و ساير تفاسير مي‌نگريم، با تفاسير متفاوتي از اين واژه مواجه مي‌شويم. امام ابن عاشور، از علماي اشعري مالکي که در اواسط قرن نوزدهم مي‌زيسته مي‌گويد: السلم، به فتح و کسرِ سين و سکونِ لام آمده. معناي اصلي السلم، عدم جنگ است، همانطور که عباس‌بن مرداس (شاعر) گفته است. واژه سلم به کسرِ سين و ديگر مشتقات آن به معناي سلامتي و شفا از درد يا آسيب است. ابن عاشور در ادامه مي‌افزايد: از اين‌روست که امامان عرب زبان گفته‌اند که تمام اشکال السلم، صرف نظر از اينکه به فتح، يا کسر سين يا سکون يا حرکت لام باشند، مترادف‌اند. برخي از آنها گفته‌اند که تمام اين سه شکل براي اسلام به کار مي‌رود و آن را به ابن‌عباس، مجاهد و قتاده منتسب مي‌کنند. و شاهدشان نيز شعر امرؤ القيس است. اما معناي اين واژه را تنها نويسندگان کتب تفسير تأييد مي‌کنند. در عين حال، راقب و زمخشري و ابن‌منظور حتي بدان اشاره هم نکرده‌اند. از اين جهت، اين معنا ثقه نيست. مسلماً افراد عادي گيج مي‌شوند چون از مشاجره فرقه‌اي بين نحويون عرب و اهل حديث خبر ندارند. علماي حديث به شدت کوشيده‌‌اند تحليل قرآن را برمبناي اقتضائات زبان شناختيِ شعر عرب پيش از اسلام، ممنوع کنند (چه، اين کار از لوازم و احکام عقل است، و قرآن بر غيرمسلماناني نازل شد که مجموعه مدوني از اصطلاحات جديد اسلامي دراختيار نداشتند، آنها واژه‌هايي مثل السلم را به گونه‌‌اي مي‌فهميدند که پيش از اسلام به کار مي‌رفت. در عين حال، آنها با سناريوي عجيب‌وغريبي روبه‌رو بودند و آن اينکه پيامبر(ص) مي‌بايست به اعراب علاوه بر قرآن، زبان عربي را مي‌آموخت، و اين چيزي بود که بي‌شک مردم نادان آن زمان از او مطالبه مي‌کردند).
بنابراين السلم، يکي از واژه‌هايي است که به اجماع امامان عرب زبان به معناي پيمان صلح به کار برده مي‌شود. و با تفاسير قرآن در تقابل است. پيمان صلح در حقيقت آن چيزي است که‌ اين آيه از آن سخن مي‌گويد و گزينه ديگري هم در کار نيست. معناي احتمالي ديگر اين کلمه، يعني اسلام، بايد گفت که اگر تأييد شود مي‌توانيم آن را نيز لحاظ کنيم: پس اين واژه مي‌تواند مشترک معنوي باشد با دو معنا که به معناي اسلام است و براي پيمان صلح نيز به کار مي‌رود. که البته بسيار شگفت‌انگيز است!.
بر اين مبنا، السلم که به معناي پيمان صلح است، زبان عربي اقتضا مي‌کند که‌ اين آيه به‌ اين معنا باشد: اي کساني که ‌ايمان آورده‌ايد، يعني مسلمانان، صلح کنيد و نه جنگ. و همان‌گونه که گفتم (و البته اجماع امامان عرب زبان نيز تأييد مي‌کند)، اين معنا از متن برمي‌آيد.
اميدوارم که متقن‌ترين موضع آن باشد که معناي اين واژه صلح است. اما اگر آن را به معناي اسلام ديديد، در آن صورت بايد بپذيريد که اسلام دو معنا دارد: دين و صلح. و البته‌ اين واژه در اين آيه همچنان به معناي صلح خواهد بود. اين را ابن‌آشور مي‌گويد. به علاوه، شما نيز ملاحظه خواهيد کرد که امام نسفي سه معنا براي واژه السلم به کار برده و در عين حال، خود معناي تسليم را تأييد مي‌کند. گفتني است که بر طبق گفته هر دوي اين علما، رأي غالب آن است که السلم، به معناي اسلام نباشد. ابن‌کثير، از علماي شافعي قرن چهاردهم، در تفسير خود از اين آيه، در فقره اول و دوم اين رأي را تأييد مي‌کند که‌ اين واژه به معناي اسلام است. او خاطرنشان مي‌کند که‌ اين مطلب از چند تن از تابعين، از جمله عکرمه، قتاده، مجاهد، و ابن‌عباس نقل شده است. او در فقره سوم به معناي دوم، يعني اطاعت اشاره مي‌کند و مي‌گويد که از ضحاک، ابن‌عباس، ابوعاليه و رابعه نقل شده است. سپس به معناي احتمالي سوم به نقل از قتاده اشاره مي‌کند که در آنجا او مي‌گويد، اين واژه به معناي پيمان صلح است. او در فقره‌ آخر خاطرنشان مي‌کند که عده‌اي از صحابه يهودي پيامبر(ص) از ايشان پرسيدند که ‌آيا مي‌توانند همچنان مناسک يهودي خود را انجام دهند. او در صفحه بعد تصريح مي‌کند که امکان ندارد که عبدالله‌بن سلمان چنين درخواستي کرده باشد.
حتي آن دسته از علما مثل ابن‌کثير که از اعاظم اهل حديث‌اند، به سه معناي احتمالي واژه السلم اشاره کرده‌اند، آنها حتي روايت مربوط به‌ اينکه صحابه مي‌خواستند به انجام مناسک يهودي ادامه دهند را نيز نپذيرفتند. ابن‌کثير که از معناي اسلامِ اين واژه حمايت مي‌کند در واقع رأي شخصي خود را بيان کرده است. رويکرد او به خاطر پاسداشت روايات و احاديث است. فلذا رأي او مبتني بر روايات است و از اين جهت با قواعد زبان عربي در تضاد قرار مي‌گيرد. در چندين روايت از تابعين، اين واژه (السلم) به معناي اسلام آمده، بر اين اساس، او جانب اکثريت راويان را گرفته فلذا مي‌بينيم که رايش با نحويون در تضاد است. اما قدر مسلم مي‌دانيم که تابعين مذکور منابع زبان عربي به شمار نمي‌روند، بلکه‌ اين مطلب مأخوذ از اماماني است که به طور خاص در زبان عربي تبحر دارند. ابن‌منظور (قرن 13) از جمله لغت‌نويسان زبان عربي و نويسنده فرهنگ مشهور لسان‌العرب است، بنابراين از جمله متخصصان زبان عربي به شمار مي‌رود. او تأکيد مي‌کند که سَلم، سِلم، و سلام  هر سه به معناي صلح، پيمان صلح و امنيت است. او همچنين به ماجراي حديبيه اشاره مي‌کند که در آن پيمان صلحي ميان پيامبر(ص) و مشرکان منعقد شد. در اينجا اين واژه به معناي پيمان يا معاهده صلح است. اين رأي را ابن‌اثير تأييد کرده است. بيضاوي از ديگر علماي اشعري شافعي تأکيد مي‌کند که هر دو کلمه سِلم و سَلم به معناي تسليم و اطاعت است و به همين خاطر براي پيمان صلح و اسلام به کار مي‌رود. او سپس چند معناي احتمالي آيه را ذکر مي‌کند. امام زمخشري نيز معناي تسليم را تأييد مي‌کند و معناي اسلام را قول ضعيف مي‌داند.  امام رازي که پنج قرن پس از نزول وحي مي‌زيسته معاني احتمالي بيشتري را متذکر مي‌شود که مفسران پيشين حتي بدان اشاره نيز نکرده‌اند. اصبهاني از جمله علماي شافعي نيز سِلم و سَلم را صلح معنا مي‌کند.
اين مسئله نشان مي‌دهد که نبايد بر رويکردي پافشاري کرد که تنها ناظر به آن چيزي است که پيشتر گفته شده است، يعني اينکه صرفاً تابع سلف بود. يا اينکه علماي پيشين فضا و مجالي براي تأمل درباب قرآن براي ما نگذاشته‌‌اند، يا اينکه ارائه تفاسير جديد و فهم جديد مجاز نيست و بسياري از اظهارات بَدَوي گونه‌‌اي که به نام اسلام و قرآن امروزه مطرح مي‌شود. همان‌گونه که ملاحظه مي‌کنيم، تأکيد بر اينکه واژه مذکور به معناي اسلام باشد، به نوعي تنگ‌نظري است. محدودکردن فهممان به آنچه محدثين گفته‌اند و رد تمام معاني احتمالي ديگر به معناي ناديده‌گرفتنِ يکي از مهم‌ترين علوم اسلامي (در اينجا به طور خاص، زبان عربي) است. اين امر نشان از نبود تشکيلات آکادميکي است که از اين موضع پاسداري کند که تنها يک ترجمه درست و مشروع از قرآن وجود دارد و اينکه‌ اين ترجمه واجد تمام معاني و مفاهيم احتمالي است. از اين آيه به عنوان جوازي براي کشتن و اعدام افراد بسياري استفاده شده تا مسلمان شوند. افراط‌گرايان از واژه کافّه استفاده کرده‌ و کوشيده‌‌اند تا همه را مجاب و متقاعد کنند که‌ اين آيه به‌ اين معناست که: اي بني‌بشر، همه‌تان به اسلام درآييد. و مسلمانان هم مجري تحقق اين آيه با شمشير بوده‌‌اند. اين نوع تفسير البته خوشايند حاميان اسلام‌هراسي نيز هست. اما همان‌گونه که ملاحظه مي‌کنيم، اين آيه عملاً از چيزي خلاف قتل يا اعمال فشار سخن مي‌گويد که همانا پيوستن به پيمان صلح است. به طور مشخص، اين آيه به‌ اين معنا نيست که همه مردم مجبورند به اسلام درآيند. به علاوه، آيه مذکور نمي‌تواند دليلي براي کساني باشد که از آن براي کوبيدن يا رد به اصطلاح حاميان حکمت خالده استفاده مي‌کنند. متأسفانه، انحصار در شناخت و فهم اسلام تنها در اختيار عده محدودي است و علمايي که پس از آنها آمده‌‌اند صرفاً از ايشان تقليد مي‌کنند. سلفي‌ها، حنفي‌ها، شافعي‌ها، مالکي‌ها، حنبلي‌ها، و شيعيان اين حق را به عده معدودي از علما در مکتب خودشان داده‌اند. بنابراين کوشيده‌ام نمونه‌هايي کلي ارائه دهم که در آن بسياري از علماي متأخر مشهور توانسته‌‌اند خود به شخصه تحقيق و تفحص کنند. 
واژه اسلام دو معنا دارد: يک تعريف زبان‌شناختي و يک معناي الهياتي. قرآن هيچ‌گاه از واژه اسلام به معناي دوم استفاده نکرده است. بلکه تنها تعريف زبان‌شناختي را به کار مي‌برد. متأسفانه، برخي افراد که‌ اين واژه را به معناي دوم آن مي‌فهمند، حتي نمي‌توانند تصور کنند که‌ اين واژه معناي ديگري نيز دارد. اين آيه از سوي مکاتب و نحله‌هاي فکري مورد سوءاستفاده قرار گرفته است. منظورم آن است که اگر کسي با شما موافق نبود، او مي‌شود، بدعت‌گذار و اين بدعت‌گذار از اين آيه متابعت نکرده است، چون اين آيه مي‌گويد، کافّه، که مطابق تفسير آنها يعني اينکه شما بايد در مورد هر مسئله و مفهومي با آنها موافق باشيد، به خاطر همين واژه کافّه. بر اين اساس، افراط‌گرايان مدعي‌اند که اجازه دارند که عذاب الهي را بر اين شخص اجرا کنند. پرسش اينجاست که‌ اين شخص در مخالفت با چه کسي بدعت‌گذار شناخته شده و در رديف بدعت‌گذاران قرار گرفته است؟ و چه کسي بايد او را عقاب کند؟ پاسخ اين سؤال اين است که تقريباً هميشه آن فرقه يا جماعتي از علما مسئول اين کار هستند که به اصحاب قدرت وصل‌اند. بنابراين، مخالفت با اصحاب قدرت، بدعت و کفر و ارتداد است و آنها مي‌توانند شما را به خاطر اينکه از علماي مورد تأييد حاکمان تبعيت نکرديد، مجازات کنند. 
به عنوان نمونه، امام ابوحنيفه وقتي مخالفانش بر سر قدرت بودند، انگ مبدع و ارتداد گرفت. سپس وقتي معتزله روي کار آمد، ديگران مرتد شناخته شدند و وقتي ديگراني قدرت را به دست گرفتند، ورق برگشت، و به همين منوال... . اما مردمان با اصالت در پي معرفت و حقيقت‌اند و با اين چيزها دچار انحراف و اعوجاج نميهشوند. موضع بنده کاملاً روشن است: تمام آيات قرآن را بدون پيش‌فهم‌ها و پيش‌فرض‌هاي متعصبانه تحليل کنيد. به نظر من اينکه بسياري از افراد جانب يکي از دو سر طيف را مي‌گيرند، برآمده از نوعي ناپختگي است: يکي فرضش آن است که تمام تفاسير متقدم بي‌نقص و خطاست، و بايد بي‌چون‌وچرا تابع آن بود، يا اينکه به مردم مي‌گويند فلان کتاب را نخوانيد چون برخي از ابعاد تفسيري آن را نمي‌پسندند. بدون تعارف بايد گفت که دشوار بتوان تفسيري را يافت که عاري از خطاهاي تفسيري باشد. غالباً علمايي که به شدت هشدار مي‌دهند و امثال دکتر نصر و همکارانش را بي‌دين و مرتد اعلان مي‌کنند، نمي‌توانند بين آنچه خطاي الهياتي خوانده مي‌شود و آنچه متناسب با مکاتب سني راستگراي ماتريدي و اشعري است، تمايز قائل شوند. و در عين حال، همين افراد به ديگران توصيه مي‌کنند که فلان تفاسير قرآن را نخوانند.
بنابراين، پرسش من آن است که چرا دکتر نصر شايسته اين‌گونه انتقادها و موجي از سوءاستفاده‌هاي اينترنتي است اما خطاهاي مفسرين گذشته مشمول معافيت و بخشودگي است؟ و آيا اين جز تعصب فرقه‌‌اي نيست که چشم بر خطاهاي مراجع مورد نظر و مطلوب ما مي‌بندد و تمام خشم و کينه ما را براي نصر و ديگراني که دوستشان نداريم حواله مي‌کند؟ من با نقد جدي مشکلي ندارم اما حمله به دکتر نصر، با نقد (او) تفاوت دارد. چگونه سلفي‌ها و علماي مذکور که به قيمت حيثيت دکتر نصر به شهرت مي‌رسند، به انتقاد جدي از خطاهاي محرزِ اشخاص محبوبشان (يعني ابن‌کثير و ابن‌تيميه) واکنش نشان مي‌دهند؟ (حال بگذريم از اظهارنظرهاي نادرست و آثار پر غلطي که خودشان به چاپ مي‌رسانند). تفسير ابن‌کثير که برخي موضوعات الهياتي و کلامي در آن آمده، به انگليسي ترجمه شده و به همت دولت سعودي در تيراژ انبوه منتشر شده است. آيا ما به همين اندازه نسبت به خطاها و اغلاط موجود در آن هشدار داده‌‌ايم؟
يک نمونه‌ اين مسئله، داستان ‌هاروت و ماروت است (بقره، 102). در اينجا خداوند از اتهامات ناروايي سخن مي‌گويد که به حضرت سليمان زده مي‌شود از جمله‌ اينکه او شعبده‌باز و جادوگر است. در اين آيه آمده که دو فرشته به مردم سحر مي‌آموزند با وجود اينکه‌ اين کار از سوي خداوند منع شده است. در عين حال، مردم هيچ توجهي به هشدارهاي ايشان (اين دو ملک) نمي‌کنند و به سحر مي‌پردازند. هيچ اشاره‌‌اي به دو فرشته مهبوط يا فرشتگاني که گناه و زنا مي‌کنند، نشده است (آنگونه که در کتاب مقدس، 2:4 آمده است). اما در تفسير ابن‌کثير، نويسنده مي‌گويد که خداوند آنها را به زمين فرستاد پس از آنکه به ‌ايشان امر کرد که از شراب، بت‌پرستي، زنا و قتل پرهيز کنند. در نهايت،‌ هاروت و ماروت (با اينکه انسان نبودند) مغلوب لذات و هواجس انساني مي‌شوند و قتل و زنا مي‌کنند و حتي براي خداوند شريک مي‌گيرند. ابن‌کثير مي‌گويد ارتکاب گناه، منافي و متغاير با عصمت فرشته‌ها نيست، چون هر دوي آنها از حکم کلي معاف‌اند. در يک‌جا، او اشاره مي‌کند که روايات مربوطه از کعب و صحابه بزرگ پيامبر يعني علي(ع) و ابن‌عمر نقل شده و سلسله رُوات اعم از ثقه و ناثقه آن را تأييد مي‌کنند، اما در جاي ديگري به بسياري از تابعين اشاره مي‌کند که جزئيات بيشتري را از اسرائيليات (خاصه رواياتي از کتاب مقدس مسيحيان و يهوديان) نقل کرده‌اند. ابن‌کثير روايات ثقه منسوب به صحابه را زير سؤال نمي‌برد اما به جزئيات مفصل نقل شده از سوي تابعين ايراد مي‌گيرد. لازم نيست خطاي فاحشِ اين مطلب را متذکر شوم که مي‌گويد، قتل و شريک‌گرفتن براي خدا دخلي به عصمت شخص ندارد، و اين نمونه خوبي از انواع تناقضاتي است که يک رويکرد زورمدارانه و قدرت‌طلبانه به هر حديث و روايت دارد. از جمله موضوعات ديگري که در تفسير ابن‌کثير آمده، روايتي است که مي‌گويد زمين بر گُرده يک نهنگ قرار گرفته است (البته به من گفته‌اند که ناشر سعودي آثار او به انگليسي، اين مطلب را حذف کرده است. باز هم خدا رو شکر که ملحدان متوجه‌ اين يکي نشده‌اند!) او اين روايت را از پيامبر(ص) و ابن‌عباس نقل کرده است و مي‌گويد که ثقه است.
او از علماي تفسير نقل مي‌کند که زمين در رأس گله‌‌اي گاو قرار دارد که هزاران شاخ دارند. و اين گاوها روي سر يک نهنگ ايستاده‌‌اند. دليل تأکيد بر اين مطلب، البته تحقير علمايي همچون ابن‌کثير نيست، بلکه نشان‌دادن معيارهاي دوگانه محققان معاصر است. اين هم خود از طنز‌هاي روزگار است که يک متدين دوآتشه، معمولاً وقتي پاي طرفداران خودش در ميان است، نرم مي‌شود. مسئله ديگري که به ذهن من مي‌رسد، آن است که برخي علما انگشت بر اشکالات فقهي مي‌گذارند که در مجموعه قرآن شناخت آمده است. در اينجا، باز همان حکايت است که اگر يک اشتباه پيدا کرديد کل تفسير زير سؤال مي‌رود. اين بدان معناست که همه کتب تفسير بايد ممنوع شوند. اگر بنا بر اين باشد که تنها علما بايد به‌ اين تفاسير دسترسي داشته باشند، در اين صورت چه کسي در زمره يک عالم قرار مي‌گيرد؟ آيا بسياري از آنها مي‌توانند به اشتباهات درون اين کتب پي ببرند؟ اخيراً يکي از دانشجويان من يک اشتباه الهياتي (کلامي) در تفسير قرطبي کشف کرده است، در آنجا قرطبي هدايت را به خدا منسوب مي‌کند و سپس مي‌گويد که‌ اين رأي سلف است، اما برخي علما با وجود اينکه به زبان عربي مي‌توانند سخن بگويند، به قدر کافي نحو نمي‌دانند که بتوانند اشتباه را مشخص کنند و در واقع، مسئله را خلاف آنچه در تفسير قرطبي آمده، مطرح مي‌کنند. هر موضوع مستلزم شناخت واژه‌شناسيِ مربوط بدان موضوع است که متأسفانه اغلب محققان جديد از متون اصلي (منابع) سر در نمي‌آورند. بنابراين، آيا اين بدان معناست که تنها يک يا دو نفر بايد به تفسير دسترسي داشته باشند يا بدان معناست که‌ اين اطلاعات بايد در اختيار همگان باشد، آنچنان که بحث در مورد مسائل و تحليل درخصوص مفاهيم آزاد باشد؟
در آيه فوق ملاحظه کرديم که چگونه معناي صلح بهانه‌‌اي براي کشتار و مرگ بسياري از مسلمانان شد. بنابراين يک شخص نبايد بدون فکر، به هر تفسير يا به هر مفسر اعتماد کند. ما در مجموعه «قرآن شناخت» به طور مشخص ملاحظه کرديم که (برخي) علما نيز گروهي فرقه‌گرا و منفعت‌جو هستند. برخي نخبگان ديني فرصت‌طلب آماده‌‌اند تا چيزي را بپذيرند که در حقيقت امر براي توده مردم زيان‌بار است. بسياري از علماي اديان مختلف اساساً رويکردي کوته‌بينانه دارند. آنها مادامي که مُستَمع دارند، و افرادي هستند که به آنها توجه کنند و به جلسات وعظشان بروند، عملاً متوجه ترديدهاي بزرگ و دغدغه‌هاي مسلمانان نيستند. اين مسئله در جنبش سلفي در غرب مشهود است.آنها بسيار شبيه واعظان ميدوِست در آمريکا هستند که اصلاً متوجه نيستند که در جنگ‌هاي فرهنگي غرق شده‌اند و در واقع تا زماني‌که مي‌توانند سالني را براي اقامه نماز پُر کنند به چيز ديگري فکر نمي‌کنند. اما جامعه بزرگ‌تر چطور؟ وظيفه علماي مسلمان خدمت به همه مردم است و نه عده خاصي از آنها. به باور من همه بايد بتوانند تفسير را بخوانند و به حسب ميزان عقلي که خداوند به آنها عنايت کرده مطالب را تا آنجا که مي‌توانند به درستي تحليل کنند. بايد آنچه را مکاتب مختلف الهياتي درخصوص موضوع خاصي بيان کرده‌اند، بياموزيم و سپس به داوري بنشينيم. قرآن کتاب روشنگري و هدايت است. افرادي که با خواندن آن گمراه مي‌شوند اين تنها به خاطر خودپرستي و ايدئولوژي خود آنان است که به شناخت و فهم قرآن تحميل مي‌گردد، کما اينکه ديديم چطور، صلح به خونريزي بدل و معنا شد.