اسطوره و عهدجديد

چاپ
نوشته شده توسط Administrator شنبه ۰۲ مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۵

اسطوره و عهدجديد

فردريك فايوي بروس*
ترجمه مجتبي نماينده**


فردريک فايوي بروس يکي از محققان کتاب مقدس و طرفدار نظريه اعتبار تاريخي عهدجديد است. او در اين مقاله ضمن بررسي سطوح مختلف معنايي اسطوره به روش،‌‌ اهداف و نتايج اسطوره‌زدايي متالهان برجسته مسيحي مانند بولتمان و مارتين ديبِليوس و ر.رايتسنشاين  اشاره مي‌کند و تا جايي که بولتمان اسطوره‌زدايي را در معناي زبان‌شناختي آن به کار برده و آن را معادل‌يابي صحيح اصطلاحات استعاري کتاب مقدس بداند با او همنوايي مي‌کند. بروس بر اين باور است بولتمان به اين سطح بسنده نمي‌کند و اسطوره را به معناي گزارش يک واقعه يا حادثه‌اي مي‌داند که در آن نيروهاي ماوراءالطبيعي و ماوراءبشري اثرگذار هستند. اسطوره‌زدايي در اين معنا کنار گذاشتن فقراتي از کتاب مقدس است که رنگ و بوي معجزه دارند. بروس معتقد است هرچند هدف بولتمان اين نبود که مسيحيت را باب طبع انسان مدرن کند، اما رهيافت اسطوره‌زدايي او بارها و بارها بي‌آنکه خودش بدان آگاه باشد، مولفه‌هاي مسيحيت تاريخي را در فضاي فکري دوره معاصر کنار مي‌نهد. بروس در ادامه به نقد نظريه ر.رايتسنشاين مبني بر اثرپذيري ساختار اسطوره‌اي عهدجديد از الگوهاي اساطيري رايج در دوره ظهور مسيحيت، مي‌پردازد.


در هر بحثي از واژه "اسطوره" بايد ابتدا کارمان را با يک تعريف آغاز کنيم. اين واژه مانند برخي واژه‌هاي ديگر معادل‌هاي متعددي دارد. اسطوره در زبان عامه دروغي محض است، داستاني جعلي که هيچ ردپايي در حقيقت ندارد. اسطوره در زبان الهياتي در معنايي نزديک‌تر به ريشه اصلي آن به کار مي‌رود. "ميتوس"1 در زبان يوناني در اصل به معناي سخن يا داستاني است که ممکن است واقعي يا دروغين باشد. در متون اوليه اين واژه مترادف "لوگوس" بوده است. نويسندگان بعدي در مقايسه اين دو واژه، "ميتوس"را براي داستان‌هاي افسانه‌اي و "لوگوس"را معادل حقايق کسالت بار به کار برده‌اند. اما در بافت ديني "ميتوس" داستاني درباره يک يا چند تن از خدايان است، به ويژه داستاني که در قالب مناسک مقدس به نمايش در مي‌آيد. اين معنايي است که در پس به کارگيري اين واژه توسط مکتب «اسطوره و مناسک»2 نهفته است. در يونان، بسط مهم اوليه «اسطوره و مناسک» در قالب تراژدي و طنز ديده مي‌شود، جايي که نمايش (يا عمل) توسط ميتوس (يا نقشه) اجرا مي‌شود. ميتوس داستاني را بيان مي‌کند که در قالب نمايش به اجرا در مي‌آيد.
بسياري از اشعار کهن آسياي غربي در راستاي اين خطوط تفسير شده‌اند؛ براي نمونه "تي. اچ گستر"3 در کتاب تسپيس4 (1950) متون ديني به زبان اوگاريتي5 و ديگر زبان‌ها را به عنوان متون افسانه‌اي يا کلمات مقدس مربوط به مناسک موسمي تهي و پر کردن شرح مي‌دهد. او بر آن است اين مناسک را بازسازي نمايد. مفاهيم اسطوره‌اي به کارگرفته شده در عهدقديم نقطه مقابل اين زمينه هستند؛ و مناسب‌تر است ما اين اصطلاحات را در معناي فني آن‌ها به کار گيريم، براي مثال در پنجاه بخش نخستين سفر خروج، اسطوره‌ها و کلمات مقدس، همه ساله براي مناسک نجات بخش بني‌اسرائيل تکرار مي‌شوند. سرپرست خانواده يهودي تا به امروز اين داستان را به عنوان نمايش کهني از آيين‌هاي فصح نشان مي‌دهد تا داستان آن شب را بيشتر براي يادآوري زماني که خداي بني‌اسرائيل پايين آمد تا قوم خود را از اسارت مصر آزاد کند، تکرار کند. ميتوس در اين مثال ريخت يک الگوي زايايي تکرارشونده که در قالب داستاني که به زمان باستان بر مي‌گردد نيست بلکه روايتي است از چيزي که واقعا در تاريخ رخ داده و تفسير قدرت و خودانکشافي خداي بني‌اسرائيل است.
به همين شکل در عهدجديد نيز اعمال آييني عشاي رباني نيز همراه با عباراتي هستند که به معناي آشکار کردن است. پولس به مسيحيان قرنتي مي‌گويد: زيرا هرگاه اين نان را بخوريد و اين پياله را بنوشيد، موت خداوند را ظاهر مي‌نماييد تا هنگامي که باز آيد. (اول قرنتيان 11: 26) اين فقره احتمالا بدين معناست که سهيم شدن در نان و شراب به خودي خود اعلاني آشکار از مرگ خداست (اگرچه اين قطعا واقعي است)، اما با يک سري روايت از وقايع نجات بخش همراه است که در اين اعمال آييني به صورت نمادين اجرا مي‌شوند. يک بار ديگر، در به کاربردن اصطلاحات در معناي فني‌شان، drama با mythos يا hieros logos همراه شده است همانگونه که در نمونه عيد فصح، ميتوس روايتي از چيزي است‌- مرگ خداي پسر- که واقعا در تاريخ رخ داده است و به عنوان عمل نجات بخش خدا به نفع ابناي بشر تفسير مي‌شود. امپراطور ژوليان بر اين باور بود که جزئيات اين داستان در آيين رمزآلود آتيس بيان شده است، چيزهايي که هرگز اتفاق نيفتاده‌اند با وجود اين حقايق ازلي هستند. اما در مورد وقايع عشاي رباني مسيحي بايد مثل عيد فصح يهودي گفته شود، اين چيزها يک بار براي هميشه رخ داده‌اند و بنابراين حقايقي ازلي هستند.
در هرحال، اگرچه "اسطوره" اغلب به اين معنا در مباحث عهدعتيق به کار مي‌رود، اما با معناي متداول آن در عهدجديد تفاوت دارد. اين موضوع به طور خاص در ربع پاياني سده پيشين به عنوان نتيجه برنامه اسطوره‌زدايي پروفسور رودلف بولتمان مطرح شد. نظريه بولتمان به طور خلاصه بدين شرح است که اگر کتاب مقدس بخواهد بر زنان و مردان دوره کنوني اثر خود را حفظ کند بايد از قواعد اسطوره‌شناختي خود و هم چنين عباراتي که بلافاصله چالش و مخالفت شنونده را بر مي‌انگيزد، رهايي يابد. هيچ بخشي از برنامه بولتمان مقابله با صليب نبود، بلکه او اعتقاد داشت که اين مخالفت در زباني اسطوره‌اي که به طور سنتي بيان مي‌شود نهفته است. وقتي اين سبک بيان به کنار گذاشته شود و کتاب مقدس مورد بازخواني قرار گيرد، اين بازگويي تلاشي همانند مدل مسيحي شده تحليل وجودشناسانه هايدگر از کار در خواهد آمد.
هرقدر هم اعتبار يا موفقيت اين تلاش مفروض دانسته شود، روشن است که انگيزه بولتمان با بازنويسان بارز سده نوزدهمي زندگي عيسي تفاوت دارد. اين گروه در پي آن بودند تا پوسته معجزه‌گونه را از داستان زندگي عيسي بزدايند تا سيماي ملايم معلم پدري خدا و برادري انسان را بازسازي کنند؛ اينان با هواداران نظريه مسيح- اسطوره (نظريه‌اي که اکنون تقريبا به طور کامل بقاياي آن به عنوان بخشي از اسطوره‌شناسي رسمي کمونيستي، از بين رفته است) تفاوت دارند. انگيزه بولتمان جلوگيري از لغزش اساسي مسيحيت از وضعيتي است که در آن با لغزش چاره‌پذير همايندهاي اسطوره‌شناختي گرفتار است و مردم ديگر اين مفاهيم را نمي‌پذيرند.
وقتي ما از چيستي لوازم اسطوره‌شناختي سوال کنيم به پاسخ‌هاي متعددي مي‌رسيم. يکي از اين پاسخ‌ها تصور سه طبقه‌اي عالم6  است. زمين طبقه‌اي است که ما بر روي آن زندگي مي‌کنيم، آسمان طبقه بالايي آن است و هادس طبقه زيرين عالم است. در بيان سنتي روايت کتاب مقدس، مسيح از آسمان به زمين آمد و از زمين به هادس نزول کرد، سپس از هادس به زمين آمده و از زمين به آسمان عروج کرده و سمت راست خداي پدر قادر مطلق نشسته است. پس از اين او به زمين بازخواهد گشت و زندگان و مردگان را داوري خواهد نمود.  اين تصوير حقيقتا اسطوره‌اي نيست، بلکه چارچوبي مجسم از بازگشت حقيقي به زمان پيشا‌کپرنيکي و پيشابطلميوسي است. وقتي يک ستاره‌شناس مسيحي اين باورها را مي‌خواند، وقتي به زبان معمول درباره طلوع و غروب خورشيد صحبت مي‌کند هيچ چيز براي او آزاردهنده‌تر از اين سبک زباني نيست. اسقف وولويچ با اين مساله که تفکر مردم درباره انگاره خدا  "آن بالايي"7 مدت‌هاست به کنار نهاده شده، موافق است زيرا هيچ صحت و اعتبار جغرافيايي ندارد. البته امروزه مفهوم مشابه "خداي از بيرون"8 جايگزين اين انگاره از خدا شده و مي‌تواند مورد سوال و بررسي قرار گيرد. اين عبارات استعاره‌هاي مکاني9 براي تعالي10 خداوند هستند درست همانگونه که ترجيح اسقف براي مفهوم او11 به عنوان "خدايي در اعماق وجود"12 استعاره‌اي مکاني براي درون بودگي13خداست. همان‌قدر که عبارت "تو به همه زندگي بخشيده‌اي" صحيح است،  عبارت"تو در همه سطوح حيات زندگي مي‌کني" نيز صحيح است. خدا فراتر از هستي و تدبير شخصي ما وارد زندگي انساني مي‌شود تا لطف خود را به وقت نياز آشکار کند. زبان ارتباط شخصي (اگرچه توسط عده‌اي اسطوره‌اي تلقي مي‌شود) بهترين بيان براي شهادت کتاب مقدس درباره خدا و انسان است. اگر اين شهادت گهگاه به سطح استعاره‌هاي مکاني منتقل مي‌شود، اين استعاره‌ها براي مواجهه الوهي- انساني در شخص و عمل مسيح است. آنچه که بولتمان نيز به عنوان عمل خدا در مسيح و عمل نجات‌شناسانه قطعي او در نظر مي‌گيرد. ما خودمان درباره ضرورت اسطوره‌زدايي آن شکل از تفکر و سخن که تعالي خداوند را در مکاني دوردست مي‌بيند، مشکلي نداريم. اين کاربرد طبيعي زبان است و اگر اسطوره‌زدايي کلام صحيح درباره ترجمه اصطلاحات استعاري به زباني غيراستعاري باشد (که من مطئنم اينگونه نيست)، ما خودمان نيز مي‌توانيم در اين رابطه اسطوره‌زدايي کنيم.
اما بولتمان اسطوره را در معنايي ديگر به کار مي‌گيرد. اسطوره در اين معنا گزارش يک واقعه يا حادثه‌اي است که در آن نيروهاي ماوراءطبيعي و ماوراءبشري اثرگذار هستند.... تفکر اسطوره‌اي اين عالم و حوادث آن را در معرض نيروهاي ماورايي مي‌بيند، و اين رهيافت در برابر تفکر علمي چون و چرايي ندارد.
خلاصي يافتن از اسطوره با اين مفهوم، يعني هر آنچه که نشاني از معجزه دارد را از کتاب مقدس به طور قطعي کنار بگذاريم – اما اکنون شديدتر از اين رهيافت- حتي بدين معناست که کتاب مقدس را از روايت‌هايي درباره نزول لطف خداوند نيز بزداييم. روايت‌هايي که به بياني استعاري از عالمي سه طبقه سخن مي‌گويند و اکنون زبان غيراستعاري جايگزين آن شده است. تعالي خداوند، وجود ازلي مسيح، فرستاده شدن او توسط پدر به وقت آن، رستاخيز عيسي از قبر به عنوان حادثه‌اي تاريخي، فعاليت شخصي روح‌القدس، در حقيقت (شايد بسياري از) مويدات اعتقادات مسيحي، به کنار نهاده مي‌شوند.
بولتمان بدون شک دغدغه اين را داشت که مسيحيان نبايد بر ايمان مبتني بر تاريخ و علوم طبيعي متکي باشند. اما در مقام شرح، بهترين شيوه براي فراگيري اين‌ها، جايي که مسيحيان به تعهد ايماني براي اطمينان از تاريخ و علوم طبيعي ملتزم هستند، مي‌گويد آن‌ها بايد بسياري از گزاره‌هاي ايماني را که بنابر عادت به عنوان وحي الاهي پذيرفته‌اند و يا گزاره‌هايي غيرعلمي يا غيرتاريخي هستند را کنار نهند. خدا خودش را در مقام نظر و تجربه محدود مي‌کند. ما مي‌توانيم به خدا فقط با وجود تجربه و عادل‌شمردگي را فقط با وجود امور باطني اعتقاد داشته باشيم. افزون بر اين، اسطوره‌زدايي عملي موازي است با آنچه که پولس و لوتر با عنوان آموزه عادل‌شمردگي فقط از راه ايمان بدون اعمال شرعي انجام دادند. با صراحت بيشتر اسطوره‌زدايي اجراي راديکال آموزه  عادل‌شمردگي توسط ايمان در حوزه معرفت و تفکر است. اسطوره‌زدايي مانند آموزه عادل‌شمردگي هرگونه اشتياق براي اطمينان را در هم مي‌شکند. هيچ تفاوتي بين اطمينان مبتني بر اعمال صالح و اطمينان برساخته از معرفت اثبات‌گرا نيست. اين واقعيتي است که در همه اين موارد صادق است اما بولتمان در آن افراط ورزيده است. ممکن است به اين ايده مطرح شود که به نظر بولتمان اسطوره‌گشايي رستاخيز مسيح نسبت به بررسي آن به عنوان واقعه‌اي تاريخي به طور عيني، بهتر است زيرا در حالت دوم ما با اين خطر روبروييم که ايمان به تاريخ را به جاي مسيح رستاخيز يافته اي که فقط از طريق ايمان قابل درک است، قرار دهيم. از ديگر سو از آنجايي که ديگر مويدات ايمان تاريخي حقيقتا با جهان‌بيني علمي ناسازگار هستند بولتمان بر کنارنهادن آن‌ها اصرار دارد، اما مسيحيان مخاطب اين ديدگاه‌ها در وضعيتي بين يک مومن و کسي که فقط جايگاهي ساکن براي ايمانش قائل است، قرار مي‌گيرند.
ما نبايد از آثار بولتمان چنين برداشت کنيم که او از اصل تکامل پيروي مي‌کرده است، اگرچه ممکن است او با اين نظريه آشنا بوده اما صراحتا آن را به کار نبسته است. اين جهان‌بيني علمي نبود که او را وادار مي‌کرد اعتقاد به روح‌القدس را کنار نهد و آن را به عنوان احتمال واقعي حيات جديد که در ايمان فهم مي‌شود حفظ کند. پس از اين چه مي‌شود؟ هدف بولتمان قطعا اين نبود که مسيحيت را باب طبع انسان مدرن کند يا آن را فروکاهد تا آنجا که به بلعيده شدن يونس باور داشته باشد. اما بارها و بارها رهيافت او (بدون اين که خودش بدان آگاه باشد) مولفه‌هاي مسيحيت تاريخي را آشکار مي‌کند که به عنوان امر اسطوره‌اي در فضاي اعتقادي دوره معاصر، صرف‌نظر از چالش‌هاي وجودشناسانه غيرقابل تقليل، کنار گذاشته مي‌شوند.
کتاب مکاشفه14 يکي از بخش‌هاي عهدجديد که در آن عناصر اساطيري قابل توجه است و  بخش‌هاي ديگر مکاشفه‌اي کتاب مقدس نيز چنين‌اند. اما بولتمان احتمالا به دليل مشخصه رمزگونه تصورات آخرالزماني که عموما شناخته شده‌اند، تاکيد چنداني بر اين بخش‌ها ندارد. آنچه به عنوان ريشه درام اژدها، زن و کودک در باب 12 کتاب مکاشفه مطرح است، مدت‌ها پيش از دوره يوحنا به طور کامل اسطوره‌زدايي شده است. اژدها در اين بخش اژدهاي آشوب، لويتان هفت سر15 است؛ اما پيش از اين مزاميرسرايان و انبيا در عهدعتيق لويتان را اسطوره‌زدايي کرده اند تا به عنوان تصوير نيروهاي مخالف خدا به خدمت در آوردند، نيروهايي که در سفر خروج مغلوب خدا مي‌شوند.
يکي ديگر از نمونه‌هاي خاص اسطوره‌زدايي از چهره‌هاي آخرالزماني که بولتمان تشخيص مي‌دهد، دجال16 است. او خاطر نشان مي‌کند که در انتظارات فرجام‌شناسانه يهودي، دجال چهره‌اي کاملا اسطوره‌اي دارد. اين تصوير از دجال در عهدجديد (دوم تسالونيکيان، 2: 12-7) نيز ديده مي‌شود، اما در اول يوحنا (2: 18 و 4: 3) و دوم يوحنا باب هفت، معلمان کذبه نقش اين چهره اسطوره‌اي را ايفا مي‌کنند واسطوره‌شناسي به تاريخ تغيير ماهيت مي‌دهد. اين نمونه‌ها نشان مي‌دهد که اسطوره‌زدايي آغازش در خود عهدجديد است و وظيفه اسطوره‌زدايي ما امروزه عادل‌شمردگي است.
اگر ما اميرنشين و قدرت‌هاي مورد خطاب در رساله‌هاي پولس را مورد تامل قرار دهيم ممکن است اين سوال پيش آيد كه آيا در ذهن پولس اين حوزه‌ها اسطوره‌زدايي نشده‌اند تا در مقابل همه نيروهاي مخالف مسيح و قوم او ايستادگي کند؟ بولتمان يادآور مي‌شود اگرچه در روزگار و نسل ما ديگر تمايلي به تفکر اسطوره‌اي نداريم، اما اغلب از نيروهاي شيطاني صحبت مي‌کنيم که بر تاريخ سلطه دارند و زندگي سياسي و اجتماعي را به فساد مي‌کشند. او ادامه مي‌دهد اين زبان استعاري است، يک شيوه بياني، اما در آن معرفت و بينش بيان مي‌شود و اينکه شرور به اين دليل که هر انسان شخصا پاسخگوست تبديل به نيرويي شده است که به طور مرموزي هر يک از ابناي بشري را به بردگي مي‌کشد. اين يادآور معامله درخور توجه"اچ.اچ راولي"172با چهره آخرالزماني "بليال"18 در کتاب "اهميت امور آخرالزماني"19(1963) است. اما آيا ممکن است پولس از امير نشين‌ها و قدرت‌هايي که با همه بدطينتي‌شان قادر به جدا کردن مومنان از عشق به مسيح نبوده‌اند، درک مشابهي داشته باشد؟
تا اينجا ما بر بولتمان تمرکز داشته‌ايم، زيرا بيش از هر کس ديگر به اين مطالب توجه داشته است، اما او تنها کسي نيست که اسطوره را از منظر خاصي در عهدجديد ديده است. "مارتين ديبليوس"20 اصطلاح اسطوره را براي داستان‌هاي عيسي از جمله تعميد، تبديل هيات و رستاخيز به کار برده است. بولتمان در تحليل نقد فرمي خود ترجيح مي‌داد اين داستان‌ها را افسانه21بنامد. ديبليوس اين داستان‌ها را اسطوره ناميد زيرا از نظر او اين‌ها داستان‌هايي هستند که براي شرح منشا مناسک ديني يا پديده‌هاي کيهاني جعل شده‌اند. تا جايي که کاربرد اين جعل کاملا يک داوري نقد فرمي است. اغلب مواقع، گذاري آرام از داوري نقد فرم به داوري تاريخي صورت مي‌گيرد، گذاري که آسان‌تر است زيرا در کاربرد معمول وقتي روايتي اسطوره يا افسانه خوانده شود بعد تاريخي آن مورد شک واقع شده يا انکار مي‌شود.
برخي از محققان بعد اسطوره‌اي ارکان عهدجديد يا قواعد سنتي آموزه‌هاي مسيحي را به الگوي اساطيري رايج شرق نزديک زمان ظهور مسيحيت، نسبت مي‌دهند. خلاف الگوي خداي ميرنده و رستاخيزکننده دوره‌هاي متاخر، اين اسطوره‌اي نجات‌بخش بود که ريشه در دين ايرانيان داشته و بين جريان‌هاي گنوسي نيز رواج داشت. يکي از برجسته‌ترين طرفداران اين نظريه ر. رايتسنشاين22 بود که کتاب او "راز رستگاري ايراني23" در سال 1921 منتشر شد. اين اسطوره ايراني به کيومرث24، انسان نخستين مي‌پردازد.(نام او که به معناي جاندار مردني است) در اوستا کيومرث گاه و بي‌گاه به عنوان نياي آريايي‌ها و نخستين مومن به تعاليم اهورامزدا ظاهر مي‌شود. در متون پارسي قرن هفتم و قرون بعد از ميلاد مسيح، کيومرث به عنوان چهره برجسته در درامي کيهاني ظاهر مي‌شود. او موجودي آسماني، نخستين بشر و پسر اهورامزداست که با نيروهاي شر براي يک دوره زماني سه هزار ساله مي‌جنگد. او در پايان اين دوره توسط اين نيروها مغلوب و کشته مي‌شود. اما پس از مرگ او ابناي بشر يک دفعه از وجودش ظاهر مي‌شوند و در پايان تاريخ هنگامي که سوشيانت (منجي) ظهور مي‌کند تا مردگان را برانگيزاند، کيومرث اولين کسي است که برانگيخته مي‌شود تا به مقام فرشتگان مقرب بالا رود. جداي از تاريخ پسا مسيحي اين اسطوره، نسبت دادن مفاهيم عهدجديد مانند "پسر انسان" و "انسان آسماني" به اين اسطوره بسيار ضعيف است. اين قضيه ممکن است و به برخي اسطوره‎هاي گنوسي مربوط مي‌شود، به ويژه ردپاي آن را مي‌توان در متون مندايي25 و مانوي26  مشاهده کرد.
الگوي عمومي اسطوره گنوسي وجودي آسماني را به تصوير مي‌کشد که از عالم برين نور به عالم تاريک زيرين ماده فرو مي‌افتد و در انبوهي از بدن‌هاي زميني محبوس مي‌شود. براي رهايي اين وجود پاک از حبس، يک منجي از عالم نور مي‌آيد تا معرفت حقيقي را بگستراند. او همزمان آشکارکننده و رهايي‌بخش است. با پذيرش اين معرفت وحياني اين وجود پاک از اسارت ماده رهايي يافته و مجددا به منزلگه حقيقي خود عروج مي‌کند.
در متون مندايي اين مندا دهايه27(معرفت زندگي) يا فرزندش هيبيل زيوا28(هابيل روشنگر) همان کسي است که مي‌آيد تا روح بشري را  در عالم تاريک ماده تعليم داده و رها سازد. او در اين مسير از سه فلک بين عالم بالايي نور و اين عالم عبور کرده و بر زندانبان‌هاي شيطاني اين عوالم غلبه مي‌کند تا جايي که هيچ مانعي بر سر روح رهايي يافته براي بازگشت به عالم بالا وجود ندارد. غلبه منجي بر نيروهاي شيطاني در تعميد مندائيان باز اجرا شده و اغلب به تعميد يوحنا نسبت داده مي‌شود.
ساختار اسطوره مندائي قدمتي بيش از قرن هفتم و هشتم پيش از ميلاد ندارد. اين اسطوره  بر اساس منابع مانوي و پشيتا شاخ و برگ يافته است. هيچ شاهدي براي اثبات ديدگاه "ليدزبارسکي"29، رايتسنشاين و بولتمان مبني بر وام‌گيري نويسندگان کتاب مقدس از اساطير گنوسي وجود ندارد. منشا فلسطيني اساطير مندايي بسيار محتمل است، آن‌ها ظاهرا در قرن اول ميلادي به بين النهرين مهاجرت کرده‌اند. يک مطالعه تطبيقي دقيق مي‌تواند خويشاوندي بين يک يا چند فرقه تعميدي رايج در دره اردن در آغاز تاريخ مسيحي را نشان دهد. اما نامعقول است که تاريخ اسطوره مندايي را زودتر از اين دوره بدانيم. الگوي اسطوره گنوسي بولتمان بر اساس متون مندايي متقدم طراحي شده است. پس از او شاگردانش آن را در اعمال توماس و ديگر نوشته‌هاي گنوسي مطالعه کرده و اين بررسي را به عنوان شاهدي ديگر براي صحت اين نظريه دانسته‌اند. اما واقعيت اين است که دلايل خيلي بيشتري بر اين ايده وجود دارد که اسطوره مندائي تحت‌تاثير عهدجديد بوده تا اينکه از ديگر جريان‌ها اثر پذيرفته باشد. حتي مي‌توان ادعا کرد که انسان نخستين و منجي- آشکار کننده هيچ جا در گنوستيسيم با هم نيامده‌اند مگر تحت تاثير کتاب مقدس.
در سرودي که پولس در فيليپيان(2: 11-6) گنجانده، عيسي مسيح موجودي ازلي در شکل خداست. او فرصت‌طلبي به خاطر برابري با خدا را کنار مي‌زند، حتي خودش را تا حد انسان پايين آورده و با اراده خود تسليم مرگ مي‌شود. در نتيجه توسط خداوند به مقام برتري تعالي يافته و نام غيرقابل وصف به او اعطا مي‌شود به طوري که همه موجودات ذي‌شعور عالم با تسليم در برابر او خداوند را تکريم و تقديس مي‌کنند. در کولسيان، عيسي به عنوان پروردگار همه مخلوقات قديم و جديد رخ مي‌نمايد و به لطف وجود اوست که عالم کنوني، هستي مي‌يابد و به خاطر برخاستن او از قبر است که قومش از زندگي جديد و بي‌پايان به عنوان اعضاي جسمي که عيسي سر آن است، لذت مي‌برند. نيروها و قدرت‌هاي سياسي دوران باستان، ناخرسند از داشتن اسيراني که از زندان آزاد شده اند، تلاش مي‌کنند تا عيسي را از انجام افکار و اعمال رهايي بخشش بازدارند اما زماني او را مي‌يابند که فيض را بر صليب مي‌گستراند. اينجا آن‌ها با خشم به سوي او يورش مي‌برند، او نيز با آن‌ها گلاويز شده، آن‌ها را خلع سلاح کرده، اسيرانشان را آزاد مي‌کند و صليب را به ارابه نصرت خود تبديل مي‌کند، وسيله‌اي که پيش از اين نيروهاي دشمن بدون تصديق برتري عيسي مسيح بر آن سوار مي‌شدند. او سپس به سلطنت الاهي عروج مي‌کند- جايي که پيش از اين به تصوير ناديدني خدا ملقب شده بود- اما اکنون به لطف غلبه و رهايي قومش، او بدان ها نامي بخشيده تا در عالم ملکوت به او بپيوندند.
مي‌توان به اين موارد، روايت افسسيان (2: 14)را افزود که در آن بخش پيروزمندانه عمل مسيح در هم شکستن ديوار جدايي است. "اچ. اشلي ير" 30 اين مفهوم را ديواري مي‌داند که بنابر اسطوره‌شناسي گنوسي عالم الاهي را از عالم پايين جدا مي‌کند. اين مفهوم دومي مبناي عباراتي را در افسيسان تشکيل داد که توسط ديگر عناصر مشابه و از لحاظ مفهومي پيچيده  تاييد مي‌شود. مفاهيمي چون عروج منجي، انسان آسماني، کليسا به عنوان جسم مسيح، جسم مسيح به عنوان بنايي آسماني و ازدواج آسماني از اين دسته‌اند.
ماهيت گنوسي برخي از اين عناصر مورد ترديد است، اما اينجا بايد به يک نکته اشاره شود. ديواري که مسيح بنابر افسسيان (2: 14) خراب مي‌کند ديواري افقي نيست که عالم بالا را از عالم پايين جدا کند. ديواري عمودي است که جوامع زميني را به دو گروه يهودي و غيريهودي تقسيم مي‌کند. شباهت بين اين ديوار و ديوار گنوسي کاملا صوري و ظاهري است. بررسي‌هاي"اشلي ير" عميقا تفاسير بسياري را به ويژه در ميان هم‌وطنان او تحت‌تاثير قرار داده است. اين در حالي است که مفسران انگليسي تمايل داشته‌اند ديوار جدايي را مرزي تفسير کنند که غيريهوديان را از محوطه داخلي معبد اورشليم بيرون نگه مي‌دارد. مفسران آلماني نيز در پي بازتفسير الگوي اشلي ير بوده‌اند. بدون شک هر دوي اين‌ها با توجه به افسسيان، نيازمند بحث بيشتري هستند.
دوباره به انجيل يوحنا برگرديم، لوگوس در آغاز با خدا بود و از طريق او همه چيز هستي يافت.  کلمه خدا همزمان پسر خدا بود و از آسمان به زمين آمد تا جسم يافته و براي رستگاري انسان جانش را فدا کند. بنابراين همه کساني که از طريق ايمان او را دريافت مي‌کنند در او حيات ابدي يافته و به عنوان فرزندان خدا نام‌گذاري مي‌شوند. مسيح براي انجام رسالتي که پدر به او واگذار کرده بود به سوي او باز مي‌گردد تا جلال و شکوهي را که پيش از خلقت عالم همراه با پدر داشت بازيابد. اکنون نيز او به پيروانش امتياز همراهي با خودش را عطا کرده است. وقتي رسالت تاريخي عيسي با زباني اسطوره‌اي به تصوير کشيده مي‌شود، طبيعي است به اين فکر نزديک باشد که اين رسالت در قالب اسطوره‌اي رايج  درباره موجودي آسماني که خودش را براي نجان انسان در زمين به زبوني کشيده، بيان شده است. اين موجود با بردن انسان‌ها به  عالم آسماني که بدانجا تعلق داشته‌اند، وظيفه‌اش را انجام مي دهد. مشکل اين تحليل اين است که اثبات چنين اسطوره‌اي در آن دوره شدني نيست. اينکه خود اين اسطوره بر اساس پيام مسيحي نزول منجي براي نجات بشر شکل گرفته باشد، محتمل‌تر به نظر مي‌رسد. پيامي که در آن منجي به عنوان يک انسان در زمين زبوني، رنج و مرگ را تحمل مي‌کند، و افزون بر اين به عنوان موضوع تجربه‌اي جهان‌گستر، براي کساني که او را از طريق ايمان دريافت کرده‌اند، رستگاري را به ارمغان آورده و به آن‌ها منزلگاهي ابدي در کنار خودش و در حضور خداوند را اطمينان مي‌دهد.
اين پيام به طرق گوناگون وارد اساطير گنوسي شده است، از جمله بيزاري آن‌ها از ماده (تا جايي که تجسد واقعي پسر خدا را رد مي‌کنند) و تاکيد بر معرفت31 به جاي تاکيد کتاب مقدس بر عشق الاهي32. بنابر حدس من يکي از نخستين تلاش‌ها براي تحول پيام کتاب مقدس در قالب چنين اسطوره‌هاي گنوسي را مي‌توان در بدعتي که پولس در رساله به کوليسان بدان پاسخ مي‌دهد، يافت. پولس در مقام پاسخ به اين بدعت، چه در رساله به کوليسان و چه در رساله به افسسيان، تا حدي برخي از مفاهيم بدعت کولسيان را اخذ کرده و به کار بسته است. چيزي که حس سترون شده‌اي ناميده مي‌شود که حقيقت کتاب مقدس را (آنچه که اين بدعت جديد آن را به فساد کشيده) بيان مي‌کند.

* فردريک فايوي بروس(Frederick Fyvie Bruce) متولد 12 اکتبر 1910 و متوفي 11 سپتامبر 1990 معمولا با نام اختصاري " F. F. Bruce" شناخته مي‌شود. او يکي از محققان کتاب مقدس بود که از نظريه اعتبار تاريخي عهدجديد حمايت مي‌کرد. نخستين کتاب او با عنوان " اسناد عهدجديد: آيا آن‌ها معتبرند؟ " (1943)  در سال 2006 توسط نشريه ادواري انجيلي آمريکايي مسيحيت امروز، به عنوان يکي از پنجاه کتاب برجسته‌اي که انجيل‌گرايي را سر و سامان داد، انتخاب شد. از ديگر آثار بروس مي‌توان به هيتي‌ها و عهدقديم (1947)، کتاب‌ها و نسخ خطي (1950)، اعمال رسولان: متن يوناني همراه با مقدمه و تفسير‌(1951)، کتاب اعمال (تفسير بين المللي نوين بر عهدجديد) (1954)، رساله به کولسيان و افسسيان(تفسير بين‌المللي نوين بر عهدجديد)  (1957)، معلم عدالت در متون قمران (1957)، دفاع رسولي از کتاب مقدس (1959)، پولس و گروندگان او (1962)، بني‌اسرائيل و ملت‌ها (1963)، رساله به عبرانيان (تفسير بين المللي نوين بر عهدجديد) (1964)، تاريخ عهدجديد (1969) و بسياري کتاب‌ها و مقالات علمي ديگر اشاره کرد.
** دانشجوي دکتراي مطالعات اديان‌- گرايش الاهيات مسيحي (دانشگاه اديان و مذاهب قم).

منبع
مشخصات کتاب‌شناختي اين مقاله بدين شرح است: F.F. Bruce, “Myth and the New Testament,” TSF Bulletin 44 (Spring 1966): 10-15. اين مقاله در سايت http://www.biblicalstudies.org.uk/ قابل دانلود است.

پي‌نوشت‌ها
1- mythos  //  2- ‘myth and ritual’ school  //  3- T.  H.  Gaster  //  4- Thespis //  5- Ugarit  //  6- conception  of  the  three-decker  universe  //  7- up there //  8- ‘out  there  //  9- spatial  metaphors  //  10- transcendence  //  11-conception of Him    //  12- ‘in the depths of being  //  13- immanence  //  14- Book of the Revelation  //  15- The  seven-headed  Leviathan  //  16- Antichrist  //  17- H. H. Rowley  //  18- Beliar  //  19- The Relevance of Apocalyptic  //  20- Martin  Dibelius  //  21- legend  //  22- R. Reitzenstein  //  23- mysteriumDas lranischeErl‌sungs  //  24- Gayomart  //  25- Mandaean  //  26- Manichaean  //  27- Mandad’Hayye  //  28- HibilZiwa  //  29- Lidzbarski  //  30- H. Schlier  //  31- gnosis  //  32- agape.