آيا تفسير بدون پيش فرض ممکن است؟

چاپ
نوشته شده توسط Administrator شنبه ۰۲ مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۴

آيا تفسير بدون پيش فرض ممکن است؟

رودلف بولتمان
ترجمه وحيد صفري*


مقاله پيش‌رو که به قلم رودلف بولتمان الهيدان معاصر آلماني نگاشته شده است، به موضوع تفسير و امکان وجود پيش‌فرض در آن اختصاص دارد. بولتمان در کم‌تر اثري به شکل مستقل به تفسير و لوازم و بايسته‌هاي آن پرداخته و اين مقاله يکي از همين آثار است. وي معتقد است اگر مفسر بخواهد بي‌هيچ پيش‌فرضي تفسير کند بايد همچون لوح سفيدي قبل از تفسير در نظر گرفته شود و چنين وضعيتي قابل تصور نيست. از سوي ديگر بولتمان بر اين باور است که تفسير بدون پيش‌داوري و تعصب تنها تفسير بايسته است. وي در قالب اين مقاله، ديدگاه خود را به طور مبسوط شرح مي‌دهد و به بررسي امکان انجام تفسير بدون پيش‌فرض مي‌پردازد.

این سوال که "آیا تفسیر بدون پیش‌فرض ممکن است؟" باید با "آری" پاسخ داده شود، اگر "بدون پيش‌فرض" به این معنا باشد: بدون آن که نتیجه تفسیر پیشاپيش مفروض گرفته شود.  به این معنا تفسیر بدون پيش‌فرض نه تنها ممکن، بلکه لازم است. اما به یک معنای دیگر، طبعا هیچ تفسیری بدون پيش‌فرض نیست. چرا که مفسر یک لوح سفید نیست، بلکه با سوال‌های معین و یا به عبارت دیگر با طرح سوالی به شکلی خاص، به سراغ متن می‌رود و از موضوع  مطرح شده در متن تصور خاصی دارد.1
این درخواست که تفسیر باید بدون پیش‌فرض باشد، در این معنا که نتیجه آن از قبل مفروض نباشد و یا فاقد پيش‌داوری و تعصب باشد، کمی نیازمند توضیح است. این خواسته قبل از هر چیز به معنای رد هر گونه تفسیر استعاری است.2 اگر فیلون در این نسخه قانون (قوانین خاص، جلد اول، شماره 260) که حیوان قربانی باید بی‌عیب باشد، ایده رواقی حکیم تاثیرناپذير را می‌یابد، اگر پولس (سفر تثنیه، 25: 4) را به عنوان توصیه‌ای تفسیر می‌کند که مبلغان انجیل باید از حمایت جامعه برخوردار باشند (کرنتیان اول، 9: 9) و اگر در نامه برنابا (9: 7 به بعد) خدمتکاران 318 گانه ابراهیم (پیدایش، 14: 14) به عنوان پیش‌گویی صلیب مسیح تفسیر می‌شوند، روشن است که در چنین مواردی مفسر آنچه را که خود متن می‌گوید نمی‌شنود، بلکه اجازه می‌دهد که متن آنچه را که وی از قبل می‌داند، بگوید.
اما در مواردی که از تفسیر استعاری اجتناب می‌شود نیز گاهی تفسیر از طریق پيش‌داوری و تعصب هدایت می‌گردد.3  مثلا جایی که پيش‌فرض ما این باشد که متی و یوحنا دو تن از نویسندگان اناجیل، از حواریون شخصی عیسی بودند و به این دلیل داستان‌ها و کلمات عيسی که توسط آنان نقل شده است، از نظر تاریخی ارزشمند هستند. در این صورت باید پذیرفت که مثلا تمیز کردن معبد که طبق انجیل متی در روزهای آخر زندگی عيسی و درست قبل از مصائب وی اتفاق می‌افتد و در انجیل یوحنا در ابتدای ماموریت او رخ می‌دهد، دو بار اتفاق افتاده است. مساله یک تفسیر بدون پيش‌فرض بخصوص زمانی بسیار جدی است که به آگاهی عیسی از منجی می‌پردازد. آیا تفسیر اناجیل را می‌توان با این پيش‌فرض جزمی پیش برد که عيسی منجی موعود بود و خود نیز به آن آگاهی داشت؟ یا اینکه این تفسیر در این باره اظهار نظر خاصی نمی‌کند و آن را بی‌پاسخ می‌گذارد؟ پاسخ روشن است. آگاهی احتمالی عيسی از مساله منجی یک واقعیت تاریخی است و تنها یک پژوهش تاریخی می‌تواند آن را به عنوان یک آگاهی آشکار سازد. اگر این پژوهش بتواند این نکته را که مسیح از منجی موعود بودن خويش آگاهی داشت، محتمل سازد، در این صورت چنین نتیجه‌ای تنها از قطعیت نسبی برخوردار خواهد بود. زیرا پژوهش تاریخی هیچ‌گاه نمی‌تواند نتایج خود را از اعتبار مطلق برخوردار سازد. هر شناخت تاریخی همواره جای بحث دارد. بنابراین، این مساله که آیا عیسی خود را منجی موعود می‌دانست، همواره قابل تفسیر مجدد است. هر تفسیری که پيش‌داوری‌ها و تعصب‌های جزمی، آن را هدایت می‌کنند، صدای خود متن را نمی‌شنود و آنچه را که خود می‌خواهد از متن بیرون می‌کشد.
مساله تفسير بدون پيش‌فرض به معناي تفسير بدون تعصب بايد از همين مساله در معناي ديگري که مي‌توان آن را طرح کرد، متمايز گردد  و در اين معناي ديگر ما بايد بگوييم که هيچ چيزي به عنوان تفسير بدون پيش‌فرض وجود ندارد. اين که عدم وجود چنین تفسیری بدان علت است که هر مفسري از طريق فردانيت خود- یعنی تعصبات و عاداتش، موهبت‌ها و ضعف‌هايش – از قبل تصمیم خود را گرفته است، هيچ اهميتي ندارد. فردانيت به اين معنا همان چيزي است که مفسر بايد آن را کنار بگذارد: از طريق خودسازي و از طريق آموختن گوش دادن به وسیله آن نوع از شنيدن که به چيزي جز موضوع متن علاقه‌مند نيست. اما در اين تفسير به نحو تغييرناپذيري روش تاريخي سوال از متن، مفروض است. در واقع تفسير به عنوان تفسير متون تاريخي، بخشي از علم تاريخ است.
بی‌شک اينکه يک متن مطابق با قوانين دستور زبان و استفاده از کلمات تفسير شود، به روش تاريخي مربوط است و اینکه تفسير تاريخي درباره سبک فردي يک متن بپرسد، ارتباط وثیقی با اين مساله دارد. به عنوان مثال سخنان عيسي در اناجيل همنوا سبک متفاوتي با سخنان او در انجيل يوحنا دارد. اين با مساله ديگري که تفسير بايد در نظر داشته باشد، مرتبط است. توجه مفسر به استفاده از کلمات، دستور زبان و سبک متن، او را به این نتیجه می‌رساند که هر متن با زبان زمان و چيدمان تاريخي خودش سخن مي‌گويد. مفسر بايد اين را بداند. بنابراين او بايد شرايط تاريخي زبان دوره‌اي را که متن در آن پديد آمده است، بشناسد. اين بدان معناست که براي درک زبان عهدجديد سوال بسيار جدي آن است که استفاده سامی از زبان، کجا و تا چه حد، زبان يوناني این کتاب را تعيين کرده است؟ برای پاسخ به اين سوال به مطالعه آخرالزمان‌گرايي، ادبيات ربي‌ها، متون قمران و نيز تاريخ دين هلني نیازمند هستیم.
در اینجا به سختی فرصت طرح مصادیق و نمونه‌ها وجود دارد و من تنها به یک مورد اشاره می‌کنم. کلمه (πνεύμα) در عهدجدید در زبان آلمانی به Geist  (روح) ترجمه می شود. از اینجا می‌توان فهمید که تفسیر در قرن نوزدهم (به عنوان مثال در مکتب توبینگن) عهدجدید را بر اساس ایدئالیسم که در اصل به یونان باز می‌گردد، تفسیر می‌کرد؛ تا این که در سال 1888 هرمان گونکل نشان داد که کلمه(πνεύμα) در عهدجدید معنای کاملا متفاوتی دارد یعنی به معنای قدرت و شیوه عمل خارق‌العاده خداوند است.4
یکی از پیش‌فرض‌های روش تاريخي این است که تاريخ يک واحد به معناي يک زنجيره بسته است که در آن رويدادهاي منفرد از طريق توالي علت و معلول به يکديگر مرتبط مي‌شوند. اين بدان معنا نيست که روند تاريخ از طريق قانون عليت تعيین شده است و هيچ تصميم آزاد انساني وجود ندارد که روند رويدادها را تعيين کند. اما حتي يک تصميم آزاد بدون يک علت و يا انگيزه روي نمي‌دهد و وظيفه يک مورخ آن است که تلاش کند انگيزه‌هاي انسان‌ها را بداند. همه تصميم‌ها و عمل‌ها علت‌ها و نتايج‌ خاص خود را دارند؛ روش‌ تاريخي اين نکته را مفروض مي‌دارد که در اصل نشان دادن اين تصميم‌ها و اعمال و ارتباط آن‌ها و بنابراين درک کل روند تاريخ به عنوان يک وحدت بسته، ممکن است.
اين بسته بودن بدان معناست که زنجيره رويدادهاي تاريخ نمي‌تواند از طريق مداخله قدرت‌هاي فوق‌طبيعي از ماوراء جهان پاره شود و بنابراين هيچ معجزه‌اي به اين معناي کلمه نمي‌تواند روي دهد. چنين معجزه‌اي رويدادي خواهد بود که علت آن در درون تاريخ قرار نمي‌گيرد. در حالي که به عنوان مثال، نقل‌هاي عهدقديم درباره مداخله خداوند در تاريخ سخن مي‌گويد، علم تاريخ نمي‌تواند چنين عملي را از سوي خداوند بازگو کند، بلکه تنها مي‌فهمد کساني هستند که به خدا و به عمل او اعتقاد دارند. قطعا علم تاريخ به عنوان يک علم نمي‌تواند بگويد که اين ايمان يک نوع توهم است و هيچ عملي از سوي خداوند در تاريخ نبوده است. بلکه به عنوان علم خودش نمي‌تواند چنين عملي را درک کند و به گونه‌اي عمل کند که گويي چنين چيزي اتفاق افتاده است. اين علم تنها مي‌تواند هر کس را آزاد بگذارد که خودش تصميم بگيرد که آيا مي‌خواهد عمل خداوند را در يک رويداد تاريخي ببيند يا خير. اما خود تاريخ، آن رويداد تاريخي را بر اساس علت‌هاي تاريخي حال در جهان براي آن رويداد درک مي‌کند.
بر اساس چنين روشي است که علم تاريخ به کار بر روي تمام مدارک تاريخي مي‌پردازد. اگر اساسا بخواهيم که متون موجود در کتاب مقدس را به نحو تاريخي بفهميم، نمي‌توانيم هيچ استثنايي را براي آن‌ها قائل شويم. همچنين نمي‌توان ادعا کرد که نوشته‌هاي موجود در کتاب مقدس نمي‌خواهند مدارک تاريخي باشند، بلکه شواهدي بر ايمان و اعلام هستند. البته آن‌ها چنين شواهدي هستند. اما اگر بخواهند با چنين عنواني درک شوند، قبل از آن بايد به نحو تاريخي تفسير شوند، زيرا آن‌ها با زباني عجيب، با مفاهيم يک زمان دور، و از تصويري از جهان که براي ما بيگانه است، سخن مي‌گويند. ساده‌تر آنکه آن‌ها بايد ترجمه شوند و ترجمه کار علم تاريخ است.
2-2  اما اگر ما از ترجمه سخن بگوييم، در يک آن با مساله هرمنوتيکي مواجه مي‌شويم.5 ترجمه کردن به معناي قابل‌درک کردن است و پيش‌فرض اين، وجود يک درک است. درک از تاريخ به عنوان زنجيره‌اي از علت و معلول‌ها درکي از نيروهاي مؤثر را پيش‌فرض مي‌دارد که پديده‌هاي منفرد را به يکديگر مربوط مي‌کنند. چنين نيروهايي عبارتند از نيازهاي اقتصادي، ضرورت‌هاي اجتماعي، تلاش براي قدرت سياسي، هوس‌ها، ايده‌ها و آرمان‌هاي انساني. مورخان در ارزيابي چنين عواملي متفاوتند و در هر تلاشي براي به دست آوردن يک ديدگاه متحد، مورخ منفرد از طريق شيوه خاصي براي پرسيدن سوال‌ها، يعني از طريق چشم‌انداز خاصي هدايت مي‌شود.
اين به معناي ابطال تصوير تاريخي نيست، به شرطي که چشم‌اندازي که مفروض است يک تعصب نباشد، بلکه راهي براي پرسيدن سوال‌ها باشد و مورخ آگاه باشد که اين راه پرسيدن سوال‌ها در پرسيدن از پديده‌ يا متن از اين چشم‌انداز خاص، تک وجهي است. تصوير تاريخي تنها هنگامي ابطال مي‌شود که يک راه خاص براي پرسيدن سوال‌ها، تنها راه پرسيدن سوال‌ها در نظر گرفته شود – به عنوان مثال هنگامي که تمام تاريخ به تاريخ اقتصادي تقليل يابد. پديده‌هاي تاريخي چند وجهي‌اند. رويدادهايي مانند اصلاحات ديني، مي‌تواند از منظر تاريخ کليسا و نيز تاريخ سياسي، تاريخ اقتصادي و نيز تاريخ فلسفه ديده شود. عرفان مي‌تواند از منظر اهميت آن در تاريخ هند و غيره – مورد مطالعه قرار گيرد. اما اگر تاريخ بخواهد اساسا درک شود، هميشه راه خاصي از پرسيدن سوال‌ها پيش‌فرض گرفته مي‌شود.
به علاوه نيروهايي که در مرتبط ساختن پديده‌ها موثرند، تنها در صورتي قابل درکند که خود پديده‌ها که از اين طريق مرتبط مي‌شوند، نيز درک شوند. اين بدان معناست که درک خود موضوع متعلق به درک تاريخي است. آيا انسان مي‌تواند بدون داشتن هيچ مفهومي از دولت و عدالت که در طبيعت خودشان تنها‌ ايده‌هايي هستند نه محصولات تاريخي، تاريخ سياسي را درک کند؟ آيا انسان مي‌تواند تاريخ اقتصادي را بدون داشتن مفهومي از معناي عام اقتصاد و جامعه درک کند؟ آيا انسان مي‌تواند تاريخ دين و فلسفه را بدون دانستن اينکه دين و فلسفه چيست، درک کند؟ انسان نمي‌تواند ارسال نامه نود و پنج ماده‌اي مارتين لوتر در سال 1517 را بدون درک معناي اعتراض عليه کاتوليسيزم در زمان وي، درک کند. انسان نمي‌تواند مرام‌نامه کمونيستي در سال 1848 را بدون درک اصول سرمايه‌داري و سوسياليسم درک کند. انسان نمي‌تواند تصميم افرادي را که در تاريخ فعالند درک کند بدون اين که انسان‌ها و امکانات آن‌ها را درک کند. به طور خلاصه درک تاريخي درکي از موضوع خود تاريخ و از مردان و زناني که در تاريخ فعالند را مفروض مي‌دارد.
اما اين به معناي گفتن آن است که درک تاريخي هميشه اين مطلب را که مفسر با موضوعي که (به طور مستقيم يا غير مستقيم) در متن بيان مي‌شود، ارتباط دارد، مفروض مي‌دارد. اين ارتباط ريشه در سياق زندگي مفسر دارد. تنها کسي که در يک دولت يا يک جامعه زندگي مي‌کند، مي‌تواند پديده‌هاي سياسي و اجتماعي گذشته و تاريخ آن‌ها را دريابد، درست همان طور که تنها کسي که ارتباط با موسيقي دارد مي‌تواند متني را که با موسيقي سر و کار دارد، دريابد و مانند آن.
بنابراين درک خاصي از موضوع متن که ريشه در ارتباط زندگي با آن دارد، هميشه در تفسير مفروض است و تا اين حد هيچ تفسيري بدون پيش‌فرض نيست. من اين درک را "درک پيشين" مي‌نامم. اين درک بيش از آن که بر تعصب مشتمل باشد، بر يک چشم‌انداز خاص مشتمل است. تصوير تاريخي تنها در صورتي ابطال مي‌شود که درک پيشين خود را يک درک قطعي بداند. اما ارتباط زنده تنها زماني واقعي است که موضوعي که متن به آن مي‌پردازد، مورد دغدغه ما و مشکلي براي ما باشد. اگر ما از تاريخ پرسشي بپرسيم که ريشه در يک دغدغه زنده براي مشکلات خودمان داشته باشد، واقعا شروع به سخن گفتن با ما مي‌کند. از طريق بحث با گذشته، گذشته زنده مي‌شود و ما هنگام آموختن تاريخ مي‌آموزيم که وضعيت حال حاضر خود را بشناسيم: شناخت تاريخ، در همان حال شناخت خود ماست. درک تاريخ تنها براي کسي ممکن است که به عنوان يک مشاهده‌گر بي‌طرف و غير سهيم در مقابل آن نايستد، بلکه در درون آن قرار گيرد و در مسئوليت آن سهيم شود. ما از اين مواجهه با تاريخي که ريشه در تاريخمندي فرد دارد، با عنوان "مواجهه وجودي" ياد مي‌کنيم. مورخ در آن با تمام وجودش سهيم مي‌شود.
اين ارتباط وجودي (اگزيستانسيال) با تاريخ پيش‌فرض اساسي درک آن است.6 اين به معناي "ذهني" بودن درک تاريخ به اين معنا که وابسته به ترجيح شخصي شخص مورخ باشد، و از اين طريق تمام اهميت عيني خود را از دست بدهد، نيست. بلکه بر عکس، بدان معناست که تاريخ را مي‌توان دقيقا در معناي عيني آن درک کرد، تنها در صورتي که فاعل شناسا به لحاظ وجودي دلمشغول و زنده باشد. اين بدان معناست که طرح  عين و ذهن که براي علم طبيعي اعتبار دارد، براي درک تاريخي معتبر نيست.7 
آنچه که گفته شد، شامل بينشي مهم مي‌شود، يعني اين که شناخت تاريخي هيچ‌گاه بيش از درک پيشيني که مورخ با آن به پديده‌هاي تاريخي براي پرسيدن درباره آن‌ها نزديک مي‌شود، پايان يافته و قطعي نيست. اگر پديده‌هاي تاريخي واقعيت‌هايي نيستند که بتوان آن‌ها را به نحوي بي‌طرفانه مشاهده کرد، بلکه خود را در معنايشان تنها براي کسي که به شکلي زنده با پرسش‌هايش به آن‌ها نزديک مي‌شود، آشکار مي‌سازند، تنها در اينکه در هر وضعيت جديدي به شکلي تازه و نو سخن مي‌گويند، درک‌پذير هستند. در واقع، خود پرسيدن،  حاصل وضعيت تاريخي کنونی [فرد پرسش کننده] است؛ ادعاهاي کنونی و مشکلاتی که در حال حاضر مفروض است، آن را پدید می آورد. به اين دليل تحقيق تاريخي هيچ‌گاه پايان‌يافته نيست، بلکه بايد هميشه بيشتر تداوم يابد. طبيعتا عناصري از شناخت تاريخي وجود دارند که مي‌توان آن‌ها را به عنوان شناخت قطعي در نظر گرفت، يعني عناصري که تنها به رويدادهايي مربوط هستند که مي‌توان آن‌ها را به لحاظ گاهشمارانه‌ و محلي ثبت کرد. به عنوان مثال ترور ژوليوس سزار يا ارسال نامه نود و پنج ماده‌اي لوتر. اما آنچه را که اين رويدادها به عنوان رويدادهاي تاريخي، معنا مي‌دهند، نمي‌توان به نحو قطعي تثبيت کرد. بنابراين انسان بايد بگويد که يک رويداد تاريخي تنها در آينده مي‌تواند براي آنچه که هست – دقيقا به عنوان يک رويداد تاريخي – شناخته شود و انسان همچنين مي‌‌تواند بگويد که آينده يک رويداد تاريخي متعلق به آن است.
به طور طبيعي عناصر شناخت تاريخي مي‌توانند منتقل شوند، نه به عنوان شناخت قطعي بلکه به شکلي که درک پيشين نسل بعدي را روشن کند و توسعه دهد. با اين حال اين عناصر در معرض انتقاد نسل بعدي قرار دارند. آيا امروز ما مي‌توانيم معناي دو جنگ جهاني را پيش‌بيني کنيم؟ خیر. اين که يک رويداد تاريخي به چه معناست هميشه تنها در آينده آشکار مي‌شود. اين معنا تنها هنگامي که تاريخ به پايان مي‌رسد، معناي خود را آشکار مي‌سازد.
3-1 نتايج اين تحليل براي تفسير نوشته‌هاي کتاب مقدس چيست؟ اين نتايج را مي‌توان به شکل اصول زير تقرير کرد:
1. تفسير نوشته‌هاي کتاب مقدس مانند هر تفسير ديگري از يک متن بايد بدون تعصب باشد.
2. اما تفسير بدون پيش‌فرض نيست، زيرا به عنوان يک تفسير تاريخي روش تحقيق تاريخي- انتقادي را پيش‌فرض مي‌دارد.
3. همچنين ارتباط زندگي مفسر با موضوعي که کتاب مقدس بدان مربوط است و يک درک پيشين به همراه آن، مفروض است.
4. اين درک پيشين بسته و پايان‌يافته نيست، بلکه باز است به طوري که امکان آن وجود دارد که يک مواجهه وجودي با متن و يک تصميم وجودي، وجود داشته باشد.
5. درک متن هيچگاه قطعي نيست، بلکه همچنان باز باقي مي‌ماند زيرا معناي کتاب مقدس خود را در هر زماني در آينده، نو به نو آشکار مي‌سازد.
بعد از آنچه که پیش تر گفته شد، نياز به اضافه کردن چيزي براي توضيح اصل اول و دوم نيست. در مورد اصل سوم، درک پيشين مورد نظر، در سوال درباره خداوند که در زندگي انسان زنده است، ريشه دارد. اين بدان معنا نيست که مفسر بايد هر چيز ممکني را درباره خداوند، بداند، بلکه تنها به اين معناست که او توسط سوال وجودي درباره "نجات"، يا درباره رهايي از مرگ، يا درباره اطمينان از يک سرنوشت هميشه متغير، و يا درباره حقيقت در ميان يک جهان اسرارآميز، به حرکت در مي‌آيد.
درباره اصل چهارم مواجهه وجودي با متن مي‌تواند به يک "آري" و نيز به يک "خير" منتهي گردد، به اعتراف به ايمان يا ابراز عدم ايمان. زيرا در متن، مفسر يا با يک ادعا مواجه مي‌شود، يا يک خودشناسي به او عرضه مي‌گردد که مي‌تواند (به عنوان يک موهبت) پذيرفته و يا رد شود و بنابراين بايد تصميم بگيرد. اما حتي در حالت "خير" نيز درک مورد نظر مشروع است، زيرا يک پاسخ واقعي به سوال متن است، که يک تصميم وجودي است و نمي‌تواند با استدلال رد شود.
تا آنجا که به اصل پنجم مربوط است، از آنجا که متن با وجود سخن مي‌گويد، هيچگاه درک قطعي‌اي از آن وجود ندارد. تصميم وجودي‌اي که تفسير از آن بيرون مي‌آيد نمي‌تواند منتقل شود، بلکه همواره بايد از نو اتخاذ شود. البته اين بدان معنا نيست که در تفسير کتاب مقدس امکان هيچ استمراري وجود ندارد. ناگفته پيداست که نتايج تحقيق روشمند تاريخي- انتقادي قابل انتقال است، حتي اگر تنها با آزمون مستمر انتقادي بتوان بر اين نتايج تسلط يافت. اما حتي در ارتباط با تفسير که داراي مبناي وجودي است، تا آنجا که راهنمايي‌اي براي آيندگان فراهم مي‌کند،- همان طور که به عنوان مثال در درک لوتر از آموزه پولسي آمرزش از طريق ايمان تنها، اين کار را انجام داده است- استمرار وجود دارد. همان طور که اين درک بايد در بحث از تفسير کاتوليک دائما از نو به دست آيد، همچنين هر تفسير واقعي که خود را به عنوان يک راهنما عرضه کند در همان حال سوالي است که بايد هميشه از نو و به طور مستقل پاسخ داده شود. از آنجايي که مفسر به شکلي تاريخي وجود دارد و بايد کلام کتاب مقدس را آنگونه که با وضعيت خاص تاريخي او سخن مي‌گويد، بشنود، او کلام قديمي را دائما از نو خواهد شنيد. اين کلام دائما از نو اين مطلب را آشکار خواهد ساخت ما که هستيم و خداوند کيست، و مفسر بايد اين مطلب را همواره در مفاهيم نو و تازه بيان کند. بنابراين، اين موضوع حتي درباره کتاب مقدس درست است که  تنها تاريخ و آينده‌اش به آن هستی و موجودیت می‌بخشد.

*دکترای الاهیات جدید و فلسفه دین از دانشگاه قم.

این مقاله ترجمه‌ای است از:
Rudolf Bultmann, “Ist voraussetzungslose Exegese moglich?”, im Glauben und Vershtehen, Bd. 4, Tubingen, UTB FUR WISSENSCHAFT, Vierte Auflage, (1993).

این مقاله برای نخستین بار در منبع زیر منتشر شد:
Theologische Zeitschrift 13, 1957, S. 409-417
پي نوشت ها
1. والتر باومگارتنر Walter Baumgartner که مقالة پيش‌رو به وی تقدیم می‌شود در مجلة((Scweiz. Theol. Umschau11 (1941) مقاله‌ای منتشر کرده است با عنوان "Die Auslegung des Alten Testament im Streit der Gegenwart" در حالی که من کاملا با سخنان او در آنجا موافقم اما امیدوارم که او با این کار من موافق باشد که تلاش می‌کنم تاملات هرمنوتیکی را بیشتر به پيش برم.  //  2. اگر در متن یک استعاره وجود داشته باشد، بدیهی است که باید آن را به عنوان یک استعاره توضیح داد. اما چنین توضیحی به هیچوجه استعاری نیست، بلکه در پی معنایی است که خود متن آن را اراده کرده است.  //  3. انتقاد از چنین تفسیری که گرانبار از پيش داوری‌ها است، مسأله اصلی مقاله  والتر باومگارتنر است.
4. H. Gunkel, Die Wirkungen des Heil. Geistes nach der popularen Anschauung der apostol. Zeit und der Lehre des Ap. Paulus (1888; 3. Aufl. 1909).
5. مطالبی را که در ادامه می آید با مقاله زیر از من مقايسه کنید:
“Das Problem der Hermeneutik” in: Galuben und Verstehen 2 (1952), S. 211-235;
همچنین به مقاله من با عنوان:
“Wissenschaft und Existenz” in: Ehrfurcht vor dem leben. Festschr. f. Alb. Schweitzer (1954), S. 30-45.
که در همین مجلد در صفحات زیر آمده است:
S. 107-121.
و در نهایت کتاب زیر:
History and Eschatology (1957) bzw. Geschichte und Escatologie (1957), Kap. VIII.
6. بدیهی است که ارتباط اگزیستانسیال با تاریخ نباید شکلی آگاهانه به خود گیرد. تأمل تنها می‌تواند به فساد آن منجر شود.  //  7. من در اینجا به برخی سوال‌های خاص نمی‌پردازم. سوال‌هایی مانند این که چگونه یک ارتباط اگزیستانسیال با تاریخ می‌تواند در پژوهش‌های مربوط به دستور زبان، واژگان، آمار، وقایع‌نگاری و جغرافیا مؤثر باشد، یا چگونه مورخ ریاضی یا فیزیک با موضوع مورد مطالعة خود می‌تواند به شکل اگزیستانسیال درگیر شود. اینجا است که انسان به فکر افلاطون می‌افتد!