آموزش و پرورش ما و گزينه اي به نام "فبك"

چاپ
نوشته شده توسط Administrator شنبه ۰۴ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۱۰:۴۹

آموزش و پرورش ما و گزينه اي به نام "فبك"

علي بابايي

گفت و گو با حسين شيخ رضايي*


نام حسين شيخ رضايي بيشتر با علم و فلسفه پيوند خورده است تا فلسفه براي کودکان! اما شيخ رضايي يکي از افرادي است که دغدغه آموزش و پرورش دارد. رويكرد ساخت گرايانه او به مقوله آموزش و همين طور کتابش که بنا است به زودي منتشر شود و بر روي آموزش علم به کودکان متمرکز است، سبب شد به سراغ او بروم و گفتگويي درباره بررسي مشکلات و معضلات نظام رسمي آموزش و پرورش ايران و راهکارهاي برون رفت از اين وضعيت با ايشان داشته باشم.
***
جناب شيخ رضايي اگر از شما بخواهم نظام آموزش و پرورش كشورمان را به صورت اجمالي توصيف كنيد چه مي گوييد و در ادامه لطفا بفرماييد چنين نظامي چه نتايجي چه در سطح خرد(در زندگي فردي دانش آموزان) و چه در سطح كلان (نظام علمي و فرهنگي)به بار مي آورد؟
من اگر بخواهم نظام آموزش و پرورش کشور را توصيف بکنم در مجموع توصيف مثبتي ندارم. به نظرم مي‌توانيم چند شاخص را بررسي کنيم و ببينيم که اين نظام نسبت به آن‌ها موفق بوده است يا خير. يک شاخص عمومي که مي‌تواند ملاک باشد، مسئلة سواد است. به هر حال اولين انتظار از يک نظام آموزش و پرورش اين است که افرادي که از آن فارغ‌التحصيل مي‌شوند، سواد داشته باشند. اين سواد مي‌تواند به مفهوم خيلي پايه، شامل سواد خواندن و نوشتن باشد، يا مي‌تواند به معناي سوادهاي پيشرفته‌تري مانند سواد فرهنگي، سواد علمي، سواد شهروندي و ... باشد. متأسفانه آمارهاي بين‌المللي‌ که در سال‌هاي اخير منتشر شده، نشان مي‌دهد که سواد بچه‌هاي ما، حتي سواد خواندن‌شان، در مقايسه‌اي بين‌المللي بسيار پايين است و ما در رتبه‌هاي آخر اين جداول قرار داريم. يعني به دليل وارد نشدن مواد خواندني‌اي که مورد علاقة بچه‌ها باشد، به دليل نبود کتابخانه‌هاي مناسب در مدارس، نبود برنامه‌هاي خواندن در مدارس و اصولاً مهم نبودن مسالة خواندن در فرهنگ عمومي، ما در پايه‌اي‌ترين سواد يعني سواد خواندن هم نسبت به استانداردهايي که در همه جاي دنيا اندازه‌گيري مي‌شود، ضعيف هستيم و اين بسيار خطرناک است. يعني اگر به همين روند پيش برود، نسل‌هاي بعدي ما متون کلاسيک فارسي که به جاي خود، متون معمولي روزنامه و مقاله و کتاب عادي را هم نمي‌توانند بخوانند. به همين دليل، آموزش و پرورش از اين جهت خوب نتوانسته عمل کند.
يک شاخص ديگر که مي‌توانيم بر اساس آن بگوييم آموزش و پرورش موفق است يا نه، بررسي اين است که اين نظام تا چه اندازه سواد شهروندي و اجتماعي به فارغ‌التحصيلانش مي‌دهد. يعني تا چه اندازه آنان را حساس مي‌كند به امور شهروندي، اموري مانند پذيرش تنوع‌هاي قوميتي و فرهنگي، توجه به محيط زيست و آلودگي و ترافيک يا ديگر مسائلي که به همه ما مربوط است. خب متاسفانه باز هيچ نشانه‌اي از اين که آموزش و پرورش ما توجهي داشته باشد که فارغ‌التحصيلانش بايد دانش پايه و مجموعه‌اي از مهارت‌هاي اجتماعي داشته باشند، وجود ندارد. مثلاً ما بلد نيستيم با هم گفتگو كنيم، به شکل مشارکتي و تيمي مسئله‌اي را حل كنيم، توان تفکر اخلاقي و اجتماعي داشته باشيم، و متاسفانه در برنامة آموزش و پرورش هم اين ديده نمي‌شود که به اين ارزش‌هاي مدني پايه توجه خاصي شود. پس چگونه بايد از فارغ‌التحصيلان انتظار داشته باشيم كه بعدها اين موارد را رعايت بکنند.
ملاك آخرهم جنبه و شاخص محتوايي و علمي است، اينكه فارغ‌التحصيلان نظام آموزش و پرورش ما که وارد دانشگاه مي‎شوند، به لحاظ علمي و توانايي تحليل و ارزيابي چه کيفيتي دارند. حالا امور شهروندي و سواد خواندن به کنار، آيا درسي كه اينان خوانده‌اند، به اندازة کافي قوي و منسجم بوده که پشتوانه‌اي براي‌شان فراهم کند که در دانشگاه از آن نقطه حرکت کنند؟ من براساس تجربة شخصي‌ام، به دليل اينکه درس‌هاي دورة کارشناسي هم مي‌دهم و با دانشجويان ترم دوم و سوم سروكار دارم، يعني كساني كه يکسال است از محيط دبيرستان بيرون آمده‌اند، متاسفانه آن چيزي که من ديده‌ام، البته نمي‌دانم شايد قابل تعميم نباشد، اصلاً خوب نيست. يعني آموزش و پرورش ما حتي آن محتواي عمومي، اينکه اگر کسي دوازده سال درس مي‌خواند يک مقداري بايد رياضي بداند، يک مقداري فيزيک بداند، مقداري شيمي بداند، مقداري علوم انساني بداند، تاريخ و جغرافيا بداند، اين سواد عمومي را آموزش و پرورش نمي‎دهد. مهارت اينکه کتاب بخواند، مدام متکي به جزوة استاد نباشد و اينکه مدام نپرسد آيا اين سوال در امتحان مي‎آيد يا خير! متاسفانه ذهنيت بچه‌هاي ما براساس تست‌زني شکل گرفته و هيچ وقت به دنبال تحليل مسائل نيستيم. من در مجموع فکر مي‌کنم با توجه به اين شاخص‌ها و شاخص‌هاي ديگر، نمره‌اي كه به نظام آموزش و پرورش مي‌دهم، نمرة خوبي نيست. متأسفانه اين را بنا بر تجربة شخصي‌ام بايد بگويم که هر وقت با جاهايي سروکار داشته‌ام که مربوط به آموزش و پرورش بوده، ذهنيت‌هاي مسئولان تصميم‌گير، دست‌اندركاران و مديران به مراتب چندين سال عقب‌تر از ذهنيت‌هاي ديگر بخش‌هاي دولتي بوده که تازه حالا ما انتقاد مي کنيم كه ذهنيت‌هاي آن‌ها هم از جامعه عقب‌تر است. در هر حال در اين جامعه در بخش خصوصي و گروه‌هاي غيردولتي و سازمان‌هاي مردم‌نهاد توجه‌ها و حساسيت‌هايي در مورد امور فرهنگي و مدني شكل گرفته كه در آموزش و پرورش و برنامه‌هاي آن غايب است و اين نتيجه‌اش از نظر من همان محصولاتي است که از آموزش و پرورش بيرون مي‌آيد. اين آينة همان نظام و سياست‌گذاري‌هاي آن است.
نتيجه چنين جرياني شايد مشخص باشد: مواجه شدن با اکثريتي از دانش آموزاني که به صورت مکانيکي براي رسيدن به مقصود مشخصي که همان کنکور باشد سال هاي تحصيل را مي گذرانند و پس از تحمل دو سه سالِ پاياني مرارت بار، وارد دانشگاه مي شوند. از آن جا به بعد اما راه ساده است. چون افراد زيادي هستند که در«خيابان انقلاب» زحمت نوشتن مقاله هاي دوران تحصيل و پايان نامه را براي دانش آموزان گذشته و دانشجويان فعلي مي کشند.
قبل از اينکه من دربارة کسب و کار نگارش مقاله صحبت کنم، بد نيست به يک کسب و کار ديگر اشاره کنم که شما وقتي در سطح شهر مي‌چرخيد، آگهي‌هاي راديويي و تلويزيوني را مي‌بينيد، بزرگترين تراست‌هاي پول‌ساز را در اين بخش مي‎بينيد. متأسفانه بخش عمده‌اي از اين‌ها کسب و کاري است که حول کنکور شکل گرفته، يعني الان بزرگترين بيلبوردها،  بزرگترين مبالغ تبليغاتي، آگهي‌هاي تلويزيوني در دست عده‌اي مركز و انتشارات و بنياد است كه به اصطلاح مونوپل اين كار را در دست دارند. اين‌ها توليد کتاب‌هاي كمك‌درسي و کنکور مي‌كنند، تبليغ مي‌کنند که از دبستان که شما فرزندتان را مي‌گذاريد در مدرسه، ما کمک‌آموزشي و مراقب و مشاور و مربي در اختيارش مي‌گذاريم، روش‌هاي تست‌زني را به او ياد مي‌دهيم تا با رتبه يک رقمي وارد دانشگاهش کنيم و بعد بياوريمش پشت تلويزيون که بگويد من رتبه يک رقمي شدم. حالا در سال‌هاي اخير اين مسئله به کارشناسي، کارشناسي ارشد و دکتري هم تسري پيدا کرده است و شما مي‌بينيد که ابتدا احساس نياز در خانواده‌ها ايجاد مي‌شود،به خصوص خانواده‌هاي متوسط شهري که از يک حدي از درآمد هم برخوردارند، که اگر من بچه‌ام را نگذارم در اين فعاليت‌هاي کمک‌درسي، در حق او کوتاهي کرده‌ام. اول اين احساس نياز از طريق رسانه‌ها ايجاد مي‌شود و هيچ منع قانوني‌اي هم در ظاهر دربارةاين تبليغات به ظاهر فرهنگي وجود ندارد و بعد ميليون‌ها دانش‌آموز وارد اين چرخه مي‌شوند. آن وقت خروجي‌اش چيست؟ خروجي اين است که شما وقتي وارد دانشگاه شدي،درس‌ات را که خواندي، مدرکت را که گرفتي، بزرگترين بازار کاري که برايت وجود دارد، اين است که دوباره برگردي و معلم کنکور بشوي، مثل يک ماشيني که از يک طرف استعدادهاي خوب را مي‌گيرد، آنهايي را که موفق مي‌شوند بروند خارج از کشور و ادامة تحصيل بدهند از سيستم خارج مي‌كند وبقيه را برمي‌گرداند و دوباره تبديل به معلم خصوصي و مراقب و مشاور و کمک‌يار تحصيلي و نويسندة کتاب تست و اين‌ها مي‌كند. اين يک چرخة متأسفانه ناقص و نادرست است که در ظاهر هيچکسي هم احساس نمي‌کند بايد يک جايي جلويش را بگيرد. به‌خصوص دربارة آموزش علم، کل مفهوم علم‌آموزي تحت تأثير اين رويه قرار گرفته است.
اما سؤالي که شما مي‌پرسيد، متأسفانه يک پديدة زشت‌تر است که در سال‌هاي اخير بيشتر شايع شده است. شما اگر در خيابان انقلاب، که مرکز کتابفروشي‌هاي فرهنگي و  فکري بوده، راه برويد مي‌بينيد كه تعداد زيادي از اين کتابفروشي‌هاي قديمي و با سابقه به دليل نچرخيدن صنعت نشر، تبديل به فروشگاه کتاب‌هاي کمک‌درسي شده‌اند. جالب‌تر اينكه تمام تبليغاتي که کف خيابان‌ها و روي ديوارها و کيوسک‌هاي تلفن و آدم‌هايي که بروشور پخش مي‌کنند ديده مي‌شود، اين است که ما براي شما مقالة آي اِس آي مي‌نويسيم، پروپوزال در هر سطحي بخواهيد مي‌نويسيم، پايان‌نامه مي‌نويسيم. شما فقط موضوع‌تان را به ما بگوييد، پولش را هم بدهيد تا به شما كار را تحويل دهيم. در ظاهر هيچ منع قانوني‌اي هم براي اين فعاليت وجود ندارد. البته به نظرم خيلي نبايد به سراغ اين آدم‌ها رفت.يعني نبايد کسب و کار اين‌ها را خراب کرد.بايد ديد چه بازاري وجود دارد که اين‌ها در آن رشد مي‌کنند.بازاري که تمام اهميت و تأکيدش بالا بردن تعداد دانشجو و افزايش تعداد مقالات چاپ شده است!
متاسفانه سياست‌هاي آموزش عالي،به‌خصوص در دوره دوم آقاي احمدي‌نژاد، تمام تأکيدش روي افزايش تعداد دانشجو بود، دانشگاه پيام نور، دانشگاه آزاد، دانشگاه‌هاي دولتي از يك طرف به تعداد ورودي دانشجويان اهميت داده و كيفيت آموزشي ناديده گرفته شده است. از طرف ديگر، تمام معيار ارزيابي يک استاد هم توليد مقاله شده است. اگر شما  I S I  توليد کردي، مقالة علمي پژوهشي توليد کردي، ارتقا پيدا مي‌کني. در غير اين صورت، ارتقاء پيدا نمي‌کني. حالا اين که کيفيت تدريس و محتواي مقالات چگونه است، آن مقالات اصلاً به چه درد مي‌خورد، هيچکدام ملاک نبوده و نيست متاسفانه! در چنين فضايي طبيعي است که کساني پول بگيرند و به شما کمک کنند مقاله و پايان‌نامه توليد کنيد. از سويي در سطح ملي هم تبليغ مي‌شود که امروز غرور ملي ما توليد علم است، بنابراين وقتي ما از توليد علم صحبت مي‌کنيم، تعداد دانشجوهاي‌مان را هم بالا مي‌بريم، تنها معيار ترفيع و ارتقاء اعضاي هيئت علمي‌مان هم مقاله‌اي است که کسي به داخلش کاري ندارد و فقط شکل ظاهري‌اش مهم است، متأسفانه کسب و کار نگارش مقاله هم به راه مي‌افتد. فکر نمي‌کنم هيچ جاي دنيا بزرگترين كسب و کار بخش فرهنگي، توليد مقاله باشد. البته مقاله که چه عرض کنم، مقالات از پيش موجود را مي‌گيرند، کنار هم چسب و قيچي مي‌کنند و به عنوان پايان‌نامة جديد به شما مي‌دهند.
خب نتيجه‌اش اين مي شود که درواقع دانش‌آموز در دورة مدرسه هيچوقت تمرين نوشتن نکرده است. اولين جايي که دانشجو به طور رسمي بايد چيزي بنويسد، در رساله‌اش است که اين بسيار دير است. يعني يا در دورة کارشناسي يا کارشناسي ارشد. خب او نه دانش قبلي‌اي در اين زمينه دارد و نه تجربة قبلي. يک همچين جاهايي هم كه بيرون وجود داردو همه چيز را آماده به او تحويل مي‌دهد. چرا دانشجو نبايد از اين راه پايان‌نامه و مقالات خود را تأمين کند؟ خيلي طبيعي است که دانشجو مبلغي بدهد و برايش مقاله توليد کنند. تا زماني که نظام آموزش و پرورش ما روي تحليل و انتقاد و نگارش سرمايه‌گذاري نکند، آموزش عالي‌مان هم تنها معيارش اين باشد که شما چقدر توليد مقاله کرده‌اي چقدر توانسته‌اي آمار و بيلان کار را بالا ببري، خب وضعيت هميني است که امروز داريم.

البته قرار نيست در اين گفت و گو تمام مشکلات نظام آموزش و پرورش را بررسي کنيم. اما دست کم به نظر مي رسد يکي از مهمترين کيفياتي که فارغ التحصيلان اين نظام آموزشي از دست مي دهند احساس شگفتي و كنجكاوي در مواجهه با جهان و خودشان است. به نظر شما نظام آموزش و پرورش در از دست رفتن اين وي‍ژگي سهم دارد؟ و نتايج از دست رفتن چنين خصيصه اي  چيست؟
اين نکته کاملاً درست است. انتظار مي‌رود که وقتي کودکي وارد محيط آموزش مي‌شود، حداقل چيزي که آن نظام به او بدهد اين باشد که آن کنجكاوي طبيعي‌اي كه او نسبت به جهان دارد، حفظ شود. حالا اگر پرورش هم نمي‌يابد، حداقل اين است که آن کنجکاوي طبيعي‌اي که کودک دارد و مي‌خواهد بداند پديده‌هاي طبيعي چرا رخ مي‌دهند، از او گرفته نشود. اگر يک نظام آموزشي اين کنجکاوي را بگيرد، يعني قدرت چرا پرسيدن، قدرت مبهوت شدن در برابر يک پديدة طبيعي را از فارغ‌التحصيلانش بگيرد، حتماًدر مسير غلطي در حال حرکت است. متأسفانه نظام آموزش علم در ايران، کاملاً چنين حرکتي دارد، يعني نه تنها تشويق و تربيت نمي‌کند اين که دانش‌آموزان و بچه‌ها با شگفتي به جهان نگاه کنند، دنبال کشف يک چيز ساده باشند، بلکه از اول محصولات توليدشدة دانشمندان را به عنوان نتيجة نهايي کار به آن‌ها مي‌دهد و مثلاً مي‌گويد شما اگر مي‌خواهي بداني فنر چگونه کار مي‌کند، لازم نيست آزمايش و امتحان بکني. اين فرمول فنر است و اگر هم تستش آمد، به اين شکل عددها را داخل اين فرمول بگذار و جواب درست را به دست آور. متأسفانه تلويزيون ما هم همين سياست را ادامه مي‌دهد و بهترين وقت‌هاي خودش را اختصاص مي‌دهد به برنامه‌هاي تست زني براي دانش‌آموزان کنکوري. معلوم است وقتي که توجه ما به اين است که در کمترين زمان، مثلا پانزده ثانيه، به جواب يک سوال تستي برسيم، هيچ وقت توجه ما به آن زيبايي طبيعي پديده جلب نمي‌شود. نظام آموزش و پرورش ما در حال گرفتن اين کنجکاوي است، اين ضررش فقط در آموزش علم نيست که بگوييم خب اين فقط باعث مي‌شود بچه ها علم را به خوبي ياد نگيرند. اگر ما قدرت طرح مسأله، قدرت چرا پرسيدن و توان نگاه انتقادي را از بچه‌ها بگيريم، اين بچه‌ها وقتي در زندگي روزمره‌شان هم هستند و وقتي مي‌خواهند امور شهروندي‌شان را هم به اصطلاح تدبير کنند، وقتي مي‌خواهند روزنامه‌نگار شوند، سياستمدار شوند، پزشک شوند يا وارد هر حرفة ديگري شوند، آن روحيه را ندارند. اين مسئله فقط آموزش علم نيست. مسئله اين است که اگر شما روحية انتقادي را پرورش ندهيد، در واقع مهارتي پايه را آموزش نداده‌ايد که قرار است باقي مسائل برپاية آن شکل بگيرد. هر جاي ديگري هم اين فارغ‌التحصيل‌ها بروند، چيز بهتري نصيب نمي‌شود. بنابراين، گرفتن کنجکاوي و روحية پرسش‌گري فقط محدود به آموزش علم نيست. اين كار تبعات درازمدتي براي همةامور اجتماعي و فرهنگي دارد.

بله كاملا درست مي گوييد جناب شيخ رضايي، به ويژه تبعات اخلاقي در سطح کلان جامعه!
به نظرم مهمترين نتيجه و به اصطلاح پيامدي که اين کار دارد، اين است که ما در آينده با نسلي روبرو مي‌شويم –که البته الان هم تا حدي مي‌بينيم- که قدرت تجزيه و تحليل، چون و چرا کردن و ديدن مسائل از زواياي مختلف، ملاحظة ديگري، ملاحظة محيط‌زيست و ... را ندارد. هر چقدر ببينيم مشكلات ما در جامعه زياد است، يکي از مهم‌ترين مسببان آن نظام آموزش و پرورش است. بنابراين اگر مي‌بينيم در جامعه‌اي بي‌اخلاقي زياد است، تقلب زياد است، دروغ‌گويي زياد است، حتماً البته نهادهاي ديگر هم مقصرند، اما قطعاً آموزش و پرورش از مهم‌ترين نهادهايي است که تأثير دارد.

هميشه بلافاصله پس از آوار شدن بار ناکامي ها و معضلات، نخستين چيزي که به ذهن مي رسد پرسشِ چه بايد کرد است؛ به راستي راه برون رفت از اين وضعيت چيست؟ به نظر مي رسد توجه به خارج از مرزهاي جغرافيايي و فرهنگي مان مي تواند راه گشا باشد، اين طور نيست؟
چون ما داريم در مورد آموزش وپرورش صحبت مي‌کنيم، من مي‌خواهم موضوع صحبت را محدود کنم به آموزش و پرورش. به نظر مي‌رسد اگر ابتدا مسئولان تصميم‌گيرنده، چه در سطوح بالاتر، چه در سطح وزير، چه در سطح بقية کادرهاي آموزش و پرورش، اصلاً به اين تصور نرسند که اين راهي که دارند مي‌روند غلط است، هيچ تغييري نمي‌تواند صورت گيرد. ما بايد رودربايستي را کنار بگذاريم و نگاه کنيم به الگوهاي موفق آموزش و پرورش در کشورهاي ديگر. حتماً ما ملاحظات فرهنگي خاصي داريم. هيچ‌کس نمي‌گويد آن‌ها را بگذاريم کنار. اما تا وقتي نگاه نکنيم به کشورهايي که هم‌رديف ما بوده‌اند و حالا جلو رفته‌اند، مثل کرة جنوبي، مثل ترکيه، مثل مالزي،كاري از پيش نمي‌رود. حالا من کشورهاي طراز اول غربي را نمي‌گويم، که هم اختلاف فرهنگي‌شان با ما زياد است و هم اختلاف آموزشي‌شان. اما اگر همين كشورهاي نزديكتر را نگاه نکنيم که اين‌ها در نظام آموزش و پرورش‌شان چه کار کردند، هيچ‌وقت نمي‌توانيم پيشرفت كنيم. متأسفانه به نظر مي‌رسد که اصلاً اين تصور و اين پذيرش که راهي که آموزش و پرورش مي‌رود غلط است و اين تبعاتش گريبانگير کل مملکت است، وجود ندارد. آموزش و پرورش مهمترين جايي است که تأثيرات دراز مدت مي‌گذارد. تا وقتي که تصوري از راه اشتباهي كه مي‌رويم نداشته باشم، به نظر من اصلاً نمي توانيم شروع به حرکت كنيم. اگر ما پذيرفتيم که راهي که مي‌رويم غلط است، چه اسم ايدئولوژيک رويش بزنيم و چه هر اسم ديگري،اگر پذيرفتيم كه اين راه دانش‌آموز را با ذهنيت باز و با بينش انتقادي بار نمي‌آورد، مي‌توانيم تازه كار را شروع كنيم.
وقتي ما اهداف نظام آموزش و پرورش را در سندهاي آموزش و پرورش مي‌خوانيم، اين‌ها اهدافي نيستند که به نظر من متناسب با نيازهاي روز باشند. يک سري اهداف کليشه‌اي و شعاري هستند. مثلاً شما كمتر مي‌بينيد که آموزش و پرورش يکي از اهدافش اين باشد که فارغ‌التحصيلانش تفکر نقادانه داشته باشند، قدرت کار تيمي داشته باشند، به ارزش‌ها و تنوع فرهنگي احترام بگذارند. البته مقدار زيادي هم کمبود بودجه و مسائل مالي وجود دارد که هيچ کس منکر آن‌ها نيست. نبايد فقط هم از آموزش و پرورش انتقاد کنيم، ولي به هر حال من فکر مي‌کنم نخستين چيزي که به ذهن مي‌آيد و راه برون‌رفت از وضعيت فعلي است، تغيير ذهنيت تصميم‌گيران و سياست‌گذاران است.
يکي از اين روش هاي جديد يا راهکارهاي برون رفت از وضعيت فعلي، فلسفه براي کودکان (P4C يا همان فبک) است. به نظر شما اين برنامه تا چه حد مي تواند وضعيت نظام آموزشي فعلي ما را بهبود ببخشد؟
ابتدا اجازه دهيد در مورد فلسفه براي کودک توضيح دهم.برنامة فلسفه براي کودک به اين دليل طراحي شده که قدرت تفکر نقادانه را به دانش آموزان بدهد. کساني که اين برنامه را پيشنهاد کرده‌اند، گفته‌اند که ما حتماً مي‌خواهيم چهار محور اصلي را در  برنامه فلسفه براي كودکان مد نظر داشته باشيم: تفکر نقادانه و منطقي، تفکر اخلاقي، تفکر زيبا‌شناسانه و تفکر خلاقانه. پيشنهادشان اين بوده که ما بايد طوري اين برنامه را بچينيم و ترتيب بدهيم که اين چهار بعد را تقويت کنيم. خب حتماً کساني که به اين برنامه علاقمند هستند، مي‌دانند که اين برنامه با تمركز بر داستان يا چيزهاي ديگري مثل فيلم و تصوير، پرسش‌هايي را طرح مي‌کند تا بچه‌ها را تشويق کند در جمع خودشان که همراه با يک تسهيل‌گر برقرار مي‌شود، شروع به ساخت راه‌حل براي مسئلة طرح‌شده بكنند. بنابراين، دقيقاً در نقطة مقابل نظام آموزش و پرورش رسمي قرار مي‌گيرد که مي‌خواهد يک سري اطلاعات را به دانش‌آموزان منتقل کند. اين برنامه مي‌خواهد دانش‌آموزان کاري را انجام دهند که دانشمندان و فلاسفه در مواجهه با پرسش‌ها انجام مي‌دهند، يعني برداشتن گام‌هايي براي حل مسئله. و بعد مهم است که اين برنامه در جمع باشد، يعني برنامه‌اي فردي نيست و يک پدر و مادر نمي‌توانند اين برنامه را با فرزندشان کار کنند. اين برنامه حتماً بايد جمعي، کلاسي  و گروهي باشد.
اين برنامه مي‌تواند در آموزش علم هم به ما کمک کند. يعني ما مي‌توانيم محتواي علمي را از طريق کندوکاو و بحث دسته جمعي کشف کنيم . اما نکتة مهم اين است که وقتي مي‌گوييم برنامه فلسفه براي کودک در آموزش علم کمک مي‌کند، اين کمک فقط محدود به ياد دادن محتواي علمي نمي‌شود. يعني فقط اين طور نيست که من بخواهم مفهوم انرژي را در مدرسه به بچه‌ها ياد بدهم و بيايم داستان يا تصوير يا انيميشني پيدا کنم که در آن مفهوم انرژي باشد و از بچه‌ها بخواهم راجع به آن بحث کنند و ابعاد مختلفش را ببينند و آن مسئله را حل کنند. اين برنامه اين كار را هم مي‌کند، اما حتماً در کنارش کارهاي ديگري نيز مي‌کند که آن‌ها هم مهم است و شايد براي ما مهم‌تر از جنبة محتوايي باشند. حتماً تأکيد مي‌شود که وقتي ما از علم صحبت مي‌کنيم، به جنبه‌هاي اجتماعي، انساني و فرهنگي علم هم توجه کنيم.علم و تکنولوژي چيزهايي هستند که بر روي زندگي روزمرة ما تأثير مي‌گذارند. روي محيط‌زيست، روي اخلاق، روي سياست، روي اقصاد تأثير مي‌گذارند. بنابراين در اين برنامه، هدف اين است که از بچه‌ها بخواهيم در اين باره هم فكر كنند كه کجا ما مي‌توانيم به دلايل اخلاقي و محيط‌زيستي و انساني بگوييم اين جاي علم را مي‌خواهيم يا اين جايش را نمي‌خواهيم. در يك كلام اينكه بچه‌ها را تشويق به داشتن نگاهي انتقادي و پرسشگر به علم و تكنولوژي كنيم.
تمرکز و علاقه شما و آن چيزي که نام تان را به برنامه فبک پيوند مي زند استفاده از اين برنامه در آموزش علوم است. ابتدا بگوييد اهميت آموزش علوم به دانش آموزاني که قرار است دانشجويان آينده، شهروندان مسئول و متخصصان يک جامعه باشند چيست؟ به عبارت ديگر اهميت آشنايي با تاريخ علوم چيست و ابعاد تاريخي، فلسفي و فرهنگي اين آموزش ويژه از نظر شما چيست؟
همان گونه كه گفتم در آموزش علوم، اهميت تفکر انتقادي راجع به علم كمتر از جنبة محتوايي نيست. چيز ديگري که در نظريه‌هاي جديد آموزش علم مطرح است، آشنايي با تاريخ علم است. متاسفانه به کتاب‌هاي علوم در ايران كه نگاه مي‌کنيم، مي‌بينيم که تاريخ علم يا در آن‌ها نيست و يا خيلي حاشيه‌اي است. کادرهاي کوچکي کنار متن کتاب‌ها هست که مي‌گويد فلان دانشمند فلان چيز را در فلان سال کشف کرد. وقتي مي‌گوييم تاريخ علم بايد وارد برنامة آموزش علوم و برنامة فلسفه براي کودکي كه هدفش آموزش علوم است بشود، دليل مهم‌تري وجود دارد. به اين دليل که مي‌خواهيم بگوييم آشنا شدن با تاريخ علم، بخشي از سواد عمومي است. همه بايد بدانند که مثلاً در دورة انقلاب علمي چه اتفاقاتي افتاده است. نظريه‌هاي معاصر در علم فيزيک يا ژنتيک چطور بسط و توسعه پيدا کرده است. در واقع تاريخ علم کمک مي‌کند که دانش‌آموز متوجه شود که علم محصولي است که در جامعه توليد مي‌شود و با علايق انساني سروکار دارد. اين گونه نيست كه هميشه در تاريخ علم، نظرات درست پذيرفته شده باشند يا آن چيزي که ما الان فکر مي‌کنيم درست است،هميشه درست و بديهي به نظر مي‌رسيده است. بنابراين خيلي خلاصه اگر بخواهم سؤال شما را جواب دهم،بايد بگويم برنامه  فلسفه براي کودک براي پرورش تفكر انتقادي مفيد است و مي‌تواند در آموزش علم هم بكار رود. اين برنامه هم به ما در آموزش محتواي علم کمک مي‌کند و هم در بخش تاريخ علم و جنبه‌هاي اجتماعي و انساني علم و باعث مي‌شود کساني که با علم از اين راه آشنا شده‌اند، علم را پديده‌اي چند لايه ببينند و فقط محدود به محتوايش نكنند.

بسياري از افراد به سراغ علوم مي روند، اما نه با نگاه و رويكرد فلسفي؛ اگر يکي از آن افراد که در يک سيستم سنتي مثلا فيزيک و رياضي خوانده از شما بپرسد چه نيازي به برنامه اي مانند فلسفه براي کودکان است، شما چه پاسخي مي دهيد؟
من اصراري به اينكه همه فلسفه بخوانند ندارم. برنامة فلسفه براي كودك هم چنين اصراري ندارد. عنوان فلسفه در اين برنامه به معناي لزوم خواندن و حفظ كردن نظرات فلاسفه نيست. بلكه منظور اين است كه ما در برخورد با مسائل اطرافمان، همان كاري را بكنيم كه فلاسفه و انديشمندان بزرگ كرده‌اند، يعني نگاه تحليلي، خلاق و انتقادي داشته باشيم. يعني اينكه سعي كنيم با تفكر جمعي بهترين راه‌حل را براي مسئلة پيش رو پيدا كنيم. البته رشتة فلسفه به دليل ماهيت آن و اين نكته كه در آن سؤال پرسيدن بسيار مهم است و سؤالاتي باز و گشوده در آن طرح مي‌شود، براي تمرين تفكر مناسب‌تر از رشته‌هاي ديگر است. خلاصه اينكه فلسفه در برنامة فلسفه براي كودك بيشتر جنبة ابزاري و صوري دارد و بيشتر روش‌ها و سؤالات آن مدّ نظر است تا محتواي آن.
در تكميل پرسش قبل بايد بپرسم چه تفاوتي هست ميان کسي که با روش ها و رويکرد سنتي علوم را فراگرفته و کسي که با نگاهي فلسفي، تاريخي و البته انتقادي اين علوم (اعم از تجربي و انساني)را آموخته است؟
يكي از نكاتي كه در بحث دربارة علم و تكنولوژي در حلقة كندوكاو مي‌تواند موضوع بحث باشد، جنبه‌هاي فلسفي و مفهومي علم است. اينكه روش‌هاي مورد استفاده در علم چيست، چرا علم پيشرفت مي‌كند، در صورت بروز اختلاف‌نظر در جامعة علمي چه راه‌حل‌هايي وجود دارد و چيزهايي از اين دست. فكر كردن دربارة اين امور و بحث دسته‌جمعي دربارة آن‌ها سبب مي‌شود كه دانش‌آموزان تصوير متعادل‌تر و واقع‌بينانه‌تري از علم داشته باشند و به اصطلاح علم‌زده نشوند. همان‌گونه كه گفتم آشنايي با جنبه‌هاي اجتماعي و فرهنگي علم و همچنين تاريخ علم مي‌تواند از مؤلفه‌هاي آموزش علم در برنامة فلسفه براي كودك باشد كه اين‌ها هم به نوبة خود تصوير متعادل‌تري از علم مي‌دهند. پس در پاسخ به سؤال شما بايد بگويم كه احتمالاً تفاوت دو گروهي كه شما ذكر كرديد در اين است كه نگاه به علم از منظر نظريه‌هاي جديد آموزش علم و مثلاً با برخورداري از حلقة كندوكاو به ما ديد همه‌جانبه‌تر و متعادل‌تري از علم به عنوان پديده‌اي چند لايه كه هم ابعاد محتوايي دارد و هم ابعاد انساني و فرهنگي مي‌دهد.

استفاده از روش هاي فبک براي آموزش علوم به دانش آموزان چه فوايد و مضراتي دارد؟
راجع به فوايدش صحبت کردم واگر بخواهم به شکل مختصر دوباره بگويم اين است که اولاً تفکر جمعي، گروهي و دموکراتيک را ترويج مي‌کند و به ما ياد مي‌دهد که به حرف هم گوش دهيم و در مقابل هم استدلال بياوريم. کمک مي‌کند که دانش‌آموزان خود به حل مسئله بپردازند. فقط به محصولات نهايي توليدشدة دانشمندان بسنده نکنند و مزاياي ديگري که در جاي خود زياد گفته شده است. اما حالا بد نيست به نقدها و مضرات اين برنامه هم اشاره کنيم و چون اکنون صحبت ما به طور دقيق متمرکز بر آموزش علوم است به برخي از نقدهايي که به اين حوزه شده بپردازيم. منتقدان اين برنامه ممکن است بگويند که اگر شما علوم را اين گونه آموزش دهيد، يعني از بچه‌ها بخواهيد که هر کدام نظراتشان را راجع به يک موضوع بگويند، و اصطلاحاً خودشان سازه‌هاي مفهومي خودشان را بسازند، اين ممکن است منجر به اين شود که بچه‌ها فکر کنند در علم هر حرفي معتبر است و هر كس مي‌تواند بگويد من نظر درست را كشف كرده‌ام و هيچ ملاك و معياري هم براي ارزيابي در كار نيست. يعني منجر به نوعي نسبي‌گرايي شود. البته در حوزه اخلاق هم اين نقد به برنامه فلسفه براي کودک وارد شده است که اين برنامه مي‌تواند تشويق‌کننده يا ترغيب‌کنندة نوعي نسبي‌گرايي باشد. اتفاقاً در ايران اين دغدغه وجود دارد که برنامه فلسفه براي کودک مي‌تواند منجر به نوعي نسبي‌گرايي شود. به خصوص در مورد آموزش علم اين مسئله مهم‌تر است، چون ممکن است بگويند در علم ما يک سري حقايق ثابت شده داريم و اين طور نيست که هر دانش‌آموزي فکر کند آنگونه که او مطلب را فهميده، درست است.
اين انتقاد جالب و مهمي است که بايد راجع به آن بيشتر صحبت کنيم. من به طور خلاصه عرض مي‌کنم و کساني که علاقه دارند مي‌تواند مراجعه کنند به تحقيق‌هايي که انجام شده است. درست است که برنامه فلسفه براي کودک مي‌گويد هر کسي تلاش کند مفهوم و منظور خودش را بسط دهد، يعني عنصر استقلال در آن وجود دارد و ما نمي‌گوييم چون معلم يا کتاب گفته حرفي درست است، پس آن حرف درست است، اما يک بخش ديگري هم وجود دارد که اين برنامه حتماً بايد در جمع صورت گيرد. يعني شما زماني مي‌توانيد حرف خودتان را پيش ببريد که در برابر انتقادهايي که به شما وارد شده، جواب‌هاي قانع‌کننده‌اي داشته باشيد. براي همين است که من قبل‌تر هم گفتم که اين يک برنامه فردگرايانه نيست که بتوانيم به تنهايي انجام دهيم. اگر قرار باشد حلقه کندوکاو، حلقه و اجتماعي واقعي باشد بايد کسي که از نظر خودش دفاع مي‌کند، بعد از شنيدن نظرات ديگران و نقدهاي آنان هم بتواند براي درستي حرف‌هايش دليل بياورد. اين خصلت تبعيت و تأكيد بر عقل جمعي و بين‌الاذهاني بودن تا مقدار زيادي تضمين مي‌كند که هر کس نمي‌تواند هر چيز که دلش خواست بگويد. ما مي‌توانيم از هر نقطه‌اي که فکر مي‌کنيم درست است، شروع کنيم اما براي ادامة راه بايد ببينيم ديگراني که با ما مخالف هستند چه نقدهايي به کار ما وارد مي‌کنند و چه اشکالاتي در نظر ما مي‌بينند. به مقدار زيادي در موضوعات علمي، اين روند مشارکتي تضمين‌کننده همگرايي است. پس در واقع درست است که ما با استقلال فردي شروع مي‌کنيم، اما اين استقلالي است که قرار است در جمع تداوم پيدا کند.در نهايت هيچ کس مجبور نيست حرف ديگران را دربست قبول كند، اما وقتي ما اين روحيه را نهادينه کرديم که از حرف خودت تا آنجايي تبعيت کن که حرف بهتري نشنيده‌اي، اين به نظرم تضمين مي‌کند که اين برنامه حتي در حوزه آموزش علوم هم مي‌تواند موفق باشد.

شما کتابي در اين زمينه تأليف کرده‌ايد که قرار است به زودي چاپ و منتشر شود. اگر ممکن است اندکي درباره اين اثر و بخش هاي آن براي ما توضيح دهيد و بگوييد که شما چگونه از برنامه ها و روش هاي فبک براي آموزش علم به کودکان بهره برده ايد؟
اين کتاب که قرار است توسط پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي منتشر شود و يک جلد است از مجموعه بزرگتر ده جلدي‌اي که هر جلدش به يک جنبه از برنامه فلسفه براي کودک مي پردازد، راجع به اين است که ما از اين برنامه و تکنيک‌هايش  چگونه در آموزش علم استفاده کنيم. اين کتاب دو بخش عمده دارد. يک بخش نظري و يک بخش عملي. درقسمت نظري، ابتدا کمي توضيح داده مي‌شود که برنامه فلسفه براي کودک چيست و چرا پيشنهاد شده است. و بعد راجع به اين صحبت مي‌شود که در کشورهاي ديگر، متخصصان آموزش علوم طي يک قرن گذشته چه تغييراتي در نظراتشان داده‌اند و وقتي از آموزش علم صحبت مي‌كنند، اصولاً چه مؤلفه‌هايي را در آن مد نظر دارند. يک بخشي از صحبت‌هايي که گفتم، مثل اين که آموزش علم بايد با تاريخ علم همراه باشد، حتماً بايد با بيان جنبه‌هاي فلسفي و اجتماعي علم همراه باشد، اين‌ها چيزهايي است که طي يک قرن گذشته متخصصان آموزش علوم گفته‌اند.
يک قسمت ديگر از بخش نظري اين کتاب هم اين است که وقتي که ما در مورد آموزش علوم صحبت مي‌کنيم، از چه چيزي صحبت مي‌کنيم. تاريخچه اين نظريات چه بوده است و در نهايت آخرين قسمت هم معرفي الگوي ساخت‌گرايانه است. از يک الگويي در اين کتاب صحبت مي‌شود که امروزه تثبيت شده است. آنجا توضيح داده مي‌شود که ساخت‌گرايي يعني چه و چرا با برنامه فلسفه براي کودک قابل جمع است و اگر ما بخواهيم کلاسمان را بر پاية الگوي ساخت‌گرايانه اداره کنيم، چه کاري بايد انجام دهيم.
اين‌ها مي‌شود تقريباً بخش اول کتاب که قسمت نظري است. قسمت دوم کتاب، عملي است، يعني براي معلم‌ها نوشته شده است و طوري طرح شده که هم براي معلم‌هاي دبستان و هم براي معلم‌هاي دبيرستان مطالبي داشته باشد. در اين قسمت دوم يک سري مثال زده شده و يک سري کتاب معرفي شده که مثلاً اگر شما خواستيد سر کلاس ابتدايي راجع به علم صحبت کنيد از چه داستان‌هايي مي‌توانيد استفاده کنيد، چه سؤالاتي مي‌توانيد مطرح کنيد و ... . ‌چند مهارت اصلي را در بخش‌هايي از فصل دوم کتاب مطرح کرده‌ايم و يک سري مثال زده‌ايم. مهارت‌هايي مثل مشاهده،طبقه‌بندي و پيش بيني. در مورد هر کدام بحث شده  و در موردشان مثال زده شده که چطور مي‌توانيم در حلقة کندوکاو در مورد کشف علمي صحبت کنيم . بخشي هم راجع به تاريخ علم وجود دارد. همچنين بخشي هم راجع به فلسفه علم و بخشي هم درباره جنبه‌هاي اجتماعي علم هست. يک بخش هم درباره اخلاق علم وجود دارد.

رويکرد شما در آموزش علوم رويکردي ساخت گرايانه است. اگر ممکن است درباره روش و رويکردتان بيشتر براي ما توضيح دهيد. به عبارت ديگر ساخت گرايي چگونه مي تواند به عنوان نظرگاهي درباره آموزش به کار رود؟ همچنين در ادامه براي ما بگوييد با توجه به اين که هدف شما در کتاب تان اين است که با استفاده از تشکيل حلقه کند و کاو چهره اي دوست داشتني از مفاهيم علمي بسازيد،  چنين نتيجه و هدفي مستلزم چه چيزهايي است؟
بله همانطور که گفتم يکي از فصل‌هاي کتاب در بخش اول يعني بخش نظري، به توضيح اين مي‌پردازد که ساخت‌گرايي يعني چه. خيلي مختصر اگر بخواهيم بگويم، ساخت‌گرايي يک متد يا رويکرد به آموزش است که تأکيد مي‌کند براي اينکه شما آموزش درستي داشته باشيد، هر کدام از دانش‌آموزان بايد خودشان آن مفهومي را که ما مي‌خواهيم به آن‌ها ياد دهيم، بسازند. يعني شما نمي‌توانيد منتقل بکنيد. شما فقط مي‌توانيد تسهيل بکنيد که اين‌ها آن مفهوم را خودشان بسازند. اين ساخت به چه صورتي انجام مي‌شود؟ يک الگوي بسيار ساده چنين است که فرض کنيم مجموعة آن چه که ما مي‌دانيم و بلديم را به شکل يک شبکه در نظر بگيريد، شبکة دانسته‌هاي ما، که اجزاي مختلفش با هم روابطي دارند و در يک تعادل اند، يعني تناقضي در آن نيست. مثلاً ما فکر مي‌کنيم آنچيزهايي که در زيست‌شناسي بلديم، با آن چيزهايي که در زمين‌شناسي بلديم و آن چيزهايي که در فيزيک مي‌دانيم، اين‌ها با هم سازگارند و تناقضي ندارند. خب وقتي ما با يک امر جديد روبرو مي‌شويم، مثلاً با يک آزمايش تازه، با يک فسيل تازه، با يک پديدة تازه، چند حالت ممکن است اتفاق بيفتد. يکي اينکه اين امر تازه هيچ مشکلي براي اضافه شدن به آن شبکة دانسته‌هاي قبلي ما ندارد و خيلي راحت پذيرفته مي‌شود و از سويي خودش هم تأييدکنندة بخش‌هاي پيشين مي‌شود. ولي يک زماني هم هست که ما فکر مي‌کنيم اين نکتة تازه، تعارض و تناقضي با آن شبکة دانسته‌هاي قبلي ما دارد. بنابراين احتياج داريم که جايي دست‌کاري کنيم و چيزهايي را تغيير دهيم. نظرية ساخت‌گرايي اين است که هر دانش‌آموزي براي آنکه پديده‌هاي تازه‌اي را که با آن‌ها روبرو مي‌شود، ياد بگيرد و بفهمد كه چگونه مي‌تواند آن‌ها را با آنچه پيش از آن مي‌دانسته آشتي بدهد و کنار آن‌ها بگذارد، خودش بايد شروع به تغيير و دست‌کاري در آن دانسته‌هاي قبلي‎اش بکند، به شکلي که دوباره به يک مجموعة سازگار و خالي از تناقض برسد. نقش معلم در الگوي ساخت‌گرايانه بيشتر نقش تسهيلگر است تا آموزش‌دهنده، يعني ساخت مفاهيم جديد را تسهيل مي‌کند. فقط به بچه‌ها کمک مي‌کند از يک ايده و ساخت جديد که شروع كرده‌اند، نتايج منطقي‌اش را بررسي کنند و ببينند آيا منجر به حل مسئله مي‌شود يا خير. اگر نشد، بروند سراغ ساخت يا مفهومي ديگر. ساخت‌گرايي به نظر من شباهت‌هاي خيلي مهمي با روش فلسفه براي کودک دارد، يعني آنجا هم ما از اين صحبت مي‌کنيم که معلم، آموزش‌دهنده نيست، آموزگار نيست، تسهيل‌کننده است. فقط بايد کمک کند بچه‌ها آنچه را که خودشان در جمع توليد مي‌کنند، ارزيابي و انتخاب کنند. بنابراين در آن فصل توضيح داده مي‌شود که به نظر مي‌رسد ساخت‌گرايي با برنامة فلسفه براي کودک قابل جمع است.

برنامه اي که شما براي آموزش علوم در نظر داريد چقدر در سطح مدارس عملي و قابل اجرا است؟و همچنين بگوييد اين برنامه نيازمند چه پيشتيباني هايي از جانب آموزش و پرورش و مدارس است؟
اگر منظور از اين سؤال اين است که اکنون با وضعيت فعلي، اين برنامه چقدر قابل اجرا است، به نظر من اصلاً قابل اجرا نيست. مهم‌ترين دليلش اين است که براي اينکه شما اين برنامه را بتوانيد اجرا کنيد، اول احتياج داريد که معلم‌ها خود توجيه شوند که نبايد معلم باشند، بلكه بايدتسهيل‌گر باشند و اين کار سختي است. سخت‌تر از تغيير بچه‌ها، تغيير معلم‌ها است. بنابراين هيچ ادعايي نيست که اين برنامه را يک روزه مي‌توان به آموزش و پرورش تزريق کرد. بنابراين نه من و نه کساني که در زمينة فلسفه براي کودک کار مي‌کنند، اصلاً فکر نمي‌کنيم که اين برنامه را در شکل فعلي‌اش مي‌شود وارد مدارس در سطح کل ايران کرد. ولي اين به آن معنا هم نيست که نتوان اين طرح را به شکل کوچکتر، به شکل پايلوت، با قدم‌هاي اولية آرام و در مکان‌هايي کوچکتر به شکل آزمايشي امتحان کرد. متأسفانه اشتباهي که آموزش و پرورش در موردکتاب‌هاي تفکر براي پايه‌هاي ششم و هفتم کرد اين بود که اين کتاب‌ها را بدون اينکه دوره‌هاي پايلوت و بررسي آزمايشي را طي کنند، به کل شبکة آموزش و پرورش ايران تزريق کرد، بدون اينکه از قبل با متخصصان مشورت کند و اين را چندين سال در مناطق مختلف اجرا کند و ببيند در عمل چه اتفاقي مي‌افتد. به دليل اينکه کلاس ششم ايجاد شده بود و احتياج به کتاب درسي داشت، اين کتاب را ناگهان وارد کردند. با توجه به اين تجربه، من فکر نمي‌کنم نياز باشد که برنامة فلسفه براي کودک خيلي سريع جذب آموزش و پرورش شود. ولي آموزش و پرورش اگر علاقمند باشد، مي‌تواند از کساني دعوت کند که در اين زمينه کار مي‌کنند و از آن‌ها بخواهد اولاً اين طرح را توضيح دهند و بگويند چيست و بعد اين را به شکلي کوچک در کلاس‌هايي موازي امتحان کنند. بعد اگر موفق بود، کم کم همراه با تغيير نسل معلمان،اين برنامه هم عمومي‌تر شود. اما باز هم مي‌خواهم تأکيد کنم كه هرگونه تصميم‌گيري شتابزده مبني بر اينکه ما سريع تغييراتي در برنامة آموزش و پرورش بدهيم، ما را بيشتر دچار مشکل مي‌کند. اصولاً يکي از مشکلات آموزش و پرورش ما اين است که برنامة تحصيلي‌اش، مقاطع تحصيلي اش، کنکورش هيچکدام ثبات ندارد.

جناب دکتر شيخ رضائي در انتهاي گفت و گو اگر انتقادي به برنامه فلسفه براي کودک داريد يا اگر نکته اي به نظرتان مي رسد که مي تواند در هر چه بهتر شدن اين برنامه و بهبود کيفيت و ارتقاي سطح کيفي نظام آموزشي کشور ياري رسان باشد بفرماييد.
فقط مي‌خواهم بگويم که برنامة فلسفه براي کودک، خودش نبايد تبديل به امر مطلقي شود. چون در حال حاضر از اين انتقاد مي‌کنيم که يک مسائلي مطلق شده است، اجازة تفکر انتقادي در مدارس در اينباره به بچه‌ها نمي‌دهيم و ...، بنابراين اگر خودمان هم برنامة فلسفه براي کودک را بخواهيم مطلق کنيم و بگوييم هيچ عيبي ندارد، اجماع بر سرش وجود دارد، همة مشکلات ما را حل مي‌کند، اين هم خودش نوعي جزم‌انديشي است. حتماً بايد کساني اين برنامه را نقد کنند و مزايا و معايبش را در عمل ببينيم. اگر من طرفدار اجراي اين برنامه هستم يا دوستان ديگري طرفدار اين برنامه و اجراي آن هستند و عده اي مخالف‌اند، اين گفتگو بايد ادامه پيدا کند تا به نتيجه‌اي برسيم. مطلق کردن هرچيز از جمله فلسفه براي کودک، دوباره ما را مي‌اندازد در همين دام که وضعيت دو قطبي شود. اين به نظر من خيلي مهم است که کساني مثل من كه طرفدار فلسفه براي کودک هستند، هميشه حتماً گوش‌شان شنواي نقدهايي که در داخل و خارج مي شود، باشد.خود اين برنامه هم يك گزينه است در کنار ساير گزينه‌ها و ما بايد اجازه دهيم امكان نقد و گفتگوي اين گزينه‌ها وجود داشته باشد.
*عضو هيأت علمي مؤسسة پژوهشي حكمت و فلسفة ايران.