معناي زندگي

چاپ
نوشته شده توسط Administrator دوشنبه ۰۳ شهریور ۱۳۹۳ ساعت ۰۶:۱۴

معناي زندگي

سوزان ولف
ترجمه مسعود فريامنش*


معناي زندگي مبحثي مهم و در عين حال اساسي در فلسفه است. پرسش "معناي زندگي چيست ؟" كه اغلب ملازم اين پرسش است كه "آيا انسان‌ها بخشي از هدفي وسيع‌تر يا الوهي‌اند يا نه؟"، ظاهراً پاسخي ديني مي‌طلبد. با وجود اين بيشتر مباحث فلسفي اين ملازمه را محل ترديد مي‌سازند. دربيشتر موارد به نظر مي‌رسد كه اجتناب‌ناپذيري مرگ، معناي زندگي را تبديل به امري مشكل‌ساز مي‌كند، هر‌چند معلوم نيست كه جاودانگي چگونه مي‌تواند معنا و فقدان آن را از هم متمايز كند. موضوع پوچي قسمت اعظم مباحث كساني را كه معتقد‌اند جهان موجودي بي‌اعتنا به ما است، آكنده است. آنها استدلال مي‌كنند كه اگر‌چه زندگي‌هاي ما فاقد معنا است، بايد چنان زندگي كنيم كه گويي زندگي‌هايمان با معنا است. در‌مواجهه با پوچي برخي از خودكشي دفاع مي‌كنند، برخي از بي‌اعتنايي و برخي ديگر از رندي. همچنين، مي‌توانيم از مسأله اهميت كيهاني صرف‌نظر و معنا را در جايي ديگر جستجو كنيم.
***
1. معناي «معناي زندگي»
اين پرسش كه «معناي زندگي چيست؟»، احتمالا بيش از هر پرسش ديگري هم مايه وَهن فلسفه است و هم مايه احترام آن. از يك سو، اين پرسش به غايت مبهم است و ياوه‌هاي پرطمطراق را به دنبال داشته است، و از ديگر سو، اشتياق به فهم مقصود و فايدة وجودمان، ميلي عميق و حاكي از كيفيّات ذهني‌اي است كه به اغلب احتمال براي انسان بودن ضروري است.
گرفتاري اصلي، عدم وضوح خود معنايِ زندگي است. وقتي كه اين موضوع را با ديگر زمينه‌هايي كه در آنها به دنبال معنا مي‌گرديم، مقايسه مي‌كنيم، بر ابهام آن افزوده مي‌شود. وقتي كه از معاني واژه‌ها و عبارات مي‌پرسيم،[در‌واقع] از اين سؤال مي‌كنيم كه واژه‌ها يا عبارات نوعاً براي تبادل و انتقال چه چيزي به‌كار مي‌روند. با ‌اين وصف، زندگي يكي از اقلام و اجزاء در نظام تبادل و انتقال نيست. به نظر نمي‌رسد كه زندگي براي ترسيم چيزي وراي خود استفاده يا قصد شود. در برخي شرايط ما در‌باب امور غير ‌زبان ‌شناختي نيز سخن مي‌گوييم:رد پا نشانه اين است كه شخص ديگري از اينجا گذشته است؛ جوش‌هاي روي پوست نشانه اين است كه كودك مبتلا به سرخك شده است. اما مقايسه با اين كاربردهاي معني در عمل سودمند نيست.
دين، به‌ويژه دين مسيحي‌ـ‌يهودي، زمينه‌اي طبيعي براي اين پرسش از معناي زندگي فراهم مي‌كند. اگر بر اين باور باشيم كه موجودي فوق طبيعي(Supernatural Being) اين جهان را با طرح و نقشه‌اي با شكوه آفريده است، پرسش مذكور به دنبال هدف آن طرح ونقشه يا جايگاه زندگي در آن مي‌گردد؛ امّا، موضوع فلسفي معناي زندگي ـ يا مجموعه‌اي از موضوعات متداخلي كه در طي زمان با اين عبارت تداعي شده‌اند ـ را نمي‌توان به موضوعاتي منحصر كرد كه فقط با اتكاء به مفروضات ديني معنا مي‌دهند.
دل مشغولي‌هاي اصلي‌اي كه ذيل اين مبحث جاي مي‌گيرند، شامل سؤالاتي‌اند در باب اينكه آيا زندگي هدفي دارد ؟؛ آيا زندگي به زيستنش مي‌ارزد ؟؛ وآيا انسان‌ها، فارغ از علايق و اوضاع و احوال خاصشان، دليلي براي زندگي كردن دارند ؟هر يك از اين سؤالات را مي‌توان درباره زندگي يا، به نحو عام‌تر، در باب زندگي انسان پرسيد؛ امّا مي‌توان اين سؤالات را در باب يكايك زندگي‌ها، به ويژه در باب زندگي خود شخص، نيز پرسيد. ما مي‌توانيم به جستجوي اهداف، دلايل و ارزش‌هايي برآييم كه از منظر‌هاي بيروني به ما، پذيرفتني‌اند؛يا مي‌توانيم توجه خود را منحصر كنيم به ساحت اميال و اهدافي كه در روان‌ها يا جوامع ما ديده مي‌شوند و به منظر‌هاي ممكن وراي انسان بي‌اعتنا باشيم. اگر‌چه عبارت «معناي زندگي» ظاهرا تنها يك معنا را براي زندگي مفروض مي‌گيرد، مي‌توانيم اين فرض را بي آنكه به اين نتيجه برسيم كه زندگي بي‌معنا است، رد كنيم. اغلب، تمركز اين سؤال در خود فرايند كوشش براي پاسخ به آن نهفته است.
بنا‌بر‌اين، تحقيق در باب زندگي، به اشتغال در جست‌وجويي مي‌ماند كه در آن تا به مقصود خود نرسيده‌ايد، مطمئن نيستند كه به دنبال چه مي‌گرديد. هر‌گونه كوششي براي به دست دادن توضيحي واضح از «معناي زندگي»، به مانند خود اين عبارت، از برخي گزينه‌ها صرف نظر مي‌كند و شيوه‌هاي پژوهشي‌اي را كه نبايد از پيش طردشان كرد، كنار مي‌گذارد.

2. ارتباط با مرگ
اين احساس كه مشكلي در باب معناي زندگي در كار است، عمدتا معلول تأمّل در‌باب مرگ است. در‌واقع، اغلب چنين مي‌پندارند كه اين پرسش دقيقا از آن روي مجال طرح مي‌يابد كه زندگي‌هاي ما به مرگ ختم مي‌شود؛ همانطور كه شوپنهاور(1851م)، و تولستوي(1886) نيز بر اين باور‌اند. با اين وصف، چندان كه برخي از فيلسوفان گفته‌اند، ارتباط ميان تناهي‌پذيري و معناي زندگي گيج‌كننده است. اگر اين فرض كه ما جملگي خواهيم مرد زندگي را به ظاهر بي‌معنا مي‌سازد، پس فرض متضاد با آن ـ يعني اين فرض كه ما تا ابد خواهيم زيست ـ اصلا چگونه اين وضعيت را بهتر خواهد كرد؟
نوعي تبيين ممكن از ارتباط ميان مرگ انديشي با ترس از بي‌معنايي زندگي، اين است كه مواجهه با فناپذيري خود آدمي، اميد‌هاي وي را براي نيل به سعادت نقش بر آب مي‌كند. اگر سعادت غايي محتمل يا حتي ممكن مي‌بود، نمي‌توانستيم نياز به معنا را احساس كنيم ـ مادام كه زندگي آدمي شوخي است، نياز به يافتن دليلي براي زندگي كردن نيست و هدف نيل به سعادت غايي(ultimate happiness)، اگر قابل تحصيل باشد، به عنوان هدف كفايت مي‌كند. با وجود اين، به رأي برخي، علم به اينكه ما مي‌ميريم، حصول سعادت را غير ممكن مي‌سازد. به بياني تا حدي متفاوت، پي‌بردن به اجتناب‌ناپذيري مرگ فرهنگ ما يا نوعي كه بدان تعلق داريم و نيز مرگ خودمان، علايق و اهداف مان را بي ارزش يا احمقانه جلوه مي‌دهد.
گذشته از اين، باور به خدا مي‌تواند ما را از اين نگراني‌ها رهايي دهد. وعده حيات اخروي، كه برخي انسان‌ها در آن به نعمت سرمدي نايل مي‌شوند، امكان فعاليت معطوف به سعادت غايي را از نو مجال مي‌دهد. وجود موجودي سرمدي و برتر كه دل نگران ما و زندگي ما است، به تنهايي ما را از اين نگراني كه اهداف و رفتارمان اموري بي‌اهميت است فارغ مي‌سازد.

3. پوچي
بسياري استدلال مي‌كنند كه اگر خدا وجود نداشته باشد، زندگي آدمي پوچ است. اين فيلسوفان ادعا مي‌كنند كه حال و وضع انساني متضمن نوعي تعارض مبنايي و تغيير ناپذير است. آلبر كامو(Albert Camus) تضاد ميان اين امر كه مي‌خواهيم جهان، جهاني معقول، منظم و مهربان باشد با واقعيت خاموش، تهي و بي‌اعتناي آن را محل توجه قرار مي‌دهد. توماس نيگل(Thomas Nagel) بر تضاد ميان معناي عيني زندگي و برنامه‌هايمان و جديت و نيرويي كه صرف آنها مي‌كنيم، تأكيد مي‌كند. ما چگونه به اين امر واكنش نشان مي‌دهيم؟
از آنجا كه وقوف بر بي‌اعتنايي جهان به ما تجربه‌اي خرد كننده است، طبيعي است كه فكر خودكشي به ميان ‌آيد. اگر اهداف شما جملگي مبتني بر اين فرض باشد كه وجود يا اعمالتان براي موجود يا فرايندي كه نسبت به شما، عظيم‌تر و بي‌نيازتر از اعتبار بخشي است، اين كشف كه چنين موجودي وجود ندارد، شما را بدون هر جهت و هدفي رها مي‌كند. وانگهي، اگر فكر مي‌كنيد كه هر مسيري كه در پيش بگيريد الزاما اين پيش فرض را دوباره مطرح مي‌كند، كه اكنون مي‌دانيد كه مسيري نادرست است، پس به نظر مي‌رسد كه تنها انتخابي كه از تعارض بر كنار مي‌ماند خودكشي است. امّا كامو(1955) بر اين باور است كه مي‌توانيم شيوه‌اي نامتعارض براي زيستن بيابيم. وي، انسان پوچ(absurd Man) را انساني توصيف مي‌كند كه، بدون تشبّث (Without appeal)  به هيچ هدفي مي‌زيد، بي آنكه به بي‌تفاوتي جهان به خود اعتنا كند. چنين شخصي، تا آنجا كه مي‌تواند، زندگي را تمام و كمال در آغوش مي‌گيرد؛بي آنكه هيچ‌‌گاه فقدان هر گونه مبناي عقلاني را براي زندگي فراموش كند.
نيگل(1971) پاسخي ملايم و معتدل‌تر مي‌دهد: پي بردن به بي اهميّتي مان، تابعي از توانايي خاص انساني ما است تا از منظري بيروني به خود بنگريم؛ از اين لحاظ، هيچ دليلي در كار نيست كه بكوشيم آن را نفي كنيم يا از آن بگريزيم. در عين حال، اگر زندگي‌هاي ما از منظر كيهاني بي اهميّت است، آنچه مهّم است اين است كه به اين واقعيّت چگونه واكنش نشان مي‌دهيم. به گفته نيگل، در پرتو اين استدلال، بي‌اعتنايي بسيار دراماتيك و بزرگ منشانه به نظر مي‌رسد و رندي مناسب‌تر است.
ريچارد تيلور(Richard Taylor) (1970) از بي‌تفاوتي جهان نتيجه اخلاقي متفاوتي مي‌گيرد: توان گفت كه علم به اينكه زندگي از منظر عيني بي‌معنا است، بايد ما را متقاعد كند كه در باطن خود به جستجوي معنا برآييم. آن نوع از معنا، كه معنا دارد دل نگران آن باشيم، معنا از منظر خود ما است. زندگي تنها در صورتي معنادار است كه بتوانيم درگير فعاليّت‌هايي شويم كه آنها را معنادار مي‌يابيم. در غير اين صورت، نه.
اين فيلسوفان، جملگي براين عقيده اند كه اگر هيچ چيزي عظيم‌تر و ذاتاً ارزنده‌تر از خودمان وجود ندارد كه بتوانيم خود را به نحو ايجابي بدان وابسته ببينيم، پس زندگي، دست كم از يك جهت مهم، بي معنا است. از اين حيث آنها با كساني كه نگاه مثبت به زندگي را متكي به وجود يك خداي خيرخواه مي‌دانند، موافق اند. نتيجه‌اي كه آنها مي‌گيرند اين است كه زندگي انسان پوچ است، چه، بر اين باور‌اند كه شرط معناداري محقق نشده و ما، با همه اين احوال، بايد چنان زندگي كنيم كه گويي زندگي معنادار است. با وجود اين، چندان كه جول فاينبرگ(Joel Feinberg, 1992) نيز يادآور شده، بين پوچ بودن اوضاع واحوال و پوچ بودن شخص تفاوت است. ما با اتخاذ رويكردي مناسب به وضع ناگوار خود، خواه آن رويكرد بي‌اعتنايي باشد يا رندي و يا شق سومي، دست كم مي‌توانيم خود را از ياوه بودن مصون بداريم.
اما واضح نيست كه ما عقلاً الزام داشته باشيم كه حتي چنين توافق نسبتا غيربدبينانه?اي را به اين ديدگاه داشته باشيم كه زندگي پوچ است. همانطور كه ديديم، اين ديدگاه مبتني بر اين فكرت است كه تغايري گريز‌ناپذير بين آنچه درباره جايگاه مان در جهان مي‌خواهيم يا به ناگزير مي‌پذيريم، و واقعيت اوضاع و احوال مان وجود دارد. اما بسا كه تمايل به اهميت كيهاني يا اصرارمان بر آن، كمتر از آنچه اين فيلسوفان مي‌پندارند، عميق و گريزناپذير باشد. نيازي نيست كه جدّي گرفتن زندگي، دنبال كردن برنامه‌ها با انرژي وعلاقه، متكي بر جنون عظمت(delusions of grandeur) باشد. دست‌كم معلوم نيست كه وقتي كه يك قهرمان المپيك منتهاي كوشش خود را براي شكستن ركورد جهان به كار مي‌زند، يا وقتي مادري خواب و راحت را بر خود حرام و از كودكش مراقبت مي‌كند تا سلامتي اش را بازيابد، بايد معتقد باشد كه موفقيتش اهميتي كيهاني دارد.

4. معناي ذهني[/ شخصي] و عيني
اگر‌چه مباحث ناظر به معناي زندگي اغلب ملازم تأملاتي در باب جايگاه ما در جهان بوده است، زمينه‌هايي نيز هست كه در آنها گويا تقابل ميان زندگي‌هاي بامعنا و بي‌معنا كاملا مستقل از موضوع كيهاني است.
پيشتر متذكر شديم كه آن نوع معنا كه معنا دارد دل نگران آن باشيم، معناي ذهني]/ شخصي[(Subjective) است. برخي، از‌جمله ديويد ويگينز(David Wiggins) (1976)، بر اين باور‌اند تبيين كاملاً ذهني از معنا حتي نمي‌تواند حق كاربرد معمول اين اصطلاح را ادا كند. چندان كه ويگينز خاطر‌نشان كرده، تمايز ميان زندگي معنادار و زندگي بي‌معنا همان تمايز غير‌قابل‌مناقشه و آشكار‌تري نيست كه ميان زندگي‌اي كه از منظر ذهني ارضا‌كننده يا رضايت‌بخش است و زندگي‌اي كه چنين نيست قائل مي‌شوند. وقتي كه ما مي‌پرسيم كه زندگي‌هاي ما معنادار است يا نه، به يك مشغله كاملاً دروني نمي‌پردازيم، و وقتي كه در جستجوي راهي بر مي‌آييم كه به زندگي‌هاي مان معنا بدهيم، به دنبال قرصي نيستيم كه زندگي ما را شاد كند. زندگي سيزيف(Sisyphus) -كه تا ابد توسط خدايان محكوم شده بود تا سنگي را از تپه بالا ببرد و فقط دوباره سرازير شدن آن را نظاره كند-دست كم از زمان آثار كامو به اين سو، به عنوان پارادايم[الگوي] بي‌معنايي معرفي شده است. اگر چنين بپنداريم كه سيزيف از سر لجاجت با اين فعاليت‌هاي عبث و تكراري ارضا شده است، معلوم نيست كه زندگي او را معنادارتر يا هولناك‌تر ارزيابي كرده باشيم.
با اين وصف، نبايد تبيين‌هايي را كه از معنا در زندگي عرضه مي‌شود به دو شق صرفاً ذهني و صرفاً عيني(objective) منحصر كنيم. طبيعي‌ترين پارادايم‌هاي زندگي معنادار هم به لحاظ ذهني بسيار ارضاكننده‌ است و هم از منظر بيروني ستودني وارزشمند. آن نوع زندگي‌اي كه به راحت‌ترين وجه به عنوان زندگي معنادار توصيف مي‌شود، گويا بايد زندگي‌اي باشد كه در آن پيوند مناسبي ميان علايق پر شور شخصي و دامنه اموري كه ارزش علاقه دارند، وجود داشته باشد. معنا هنگامي پديد مي‌آيد كه جاذبه ذهني با جذابيت عيني هماهنگ شود.
نفس ارتباط و نحوه ارتباط اين نوع معناداري با دغدغه‌اي كه به نحو بسيار طبيعي اقتضاي پيوند با نوعي هدف كيهاني يا الهي(Divine or cosmic pourpose) دارد، مسأله بسيار پيچيده‌اي است. افزوده بر اين، تصور جذابيت عيني(يا، ارزش يا بهاي عيني)كه اين مفهوم معناداري بدان راجع است، بسيار محل مناقشه است. اينكه آيا چنين تصوري در نهايت معقول است - به ويژه در غياب نوعي مابعدالطبيعه ديني (religious metaphysics) ـ به نوبه خود، پرسش فلسفي پر اهميتي است. با اين حال، اينكه موضوع معناي زندگي بايد در قبال ديگر مسائل عمده فلسفي گشوده و با آنها در پيوند باشد، نبايد موجب شگفتي ما شود. از هر چه بگذريم، معناي زندگي از عميق‌ترين و اساسي‌ترين موضوعات در هر فلسفه‌اي است.
* پژوهشگر فرهنگستان زبان و ادب فارسي.
منبع
Wolf, Susaw, “Meaning of Life”, Roatledge Encyclopedia of Philosophy, London and New York: Rutledge, 1998.
بر خود فرض مي‌دانم كه از دوست عزيز دانشمندم، جناب آقاي دكتر مسعود صادقي، كه از سر لطف ترجمه را با متن اصلي مقابله كردند، سپاسگزاري كنم.          مترجم
منابع
1. Baire, K. (1957) “ TheMeaning of Life’, in E. D. Klemke (ed. ) The Meaning of Life. New York: Oxford University press, 1981, 81-117.
(اين مقاله كه در اصل به عنوان سخنراني افتتاحية دانشگاه ملي استراليا در كنبرا ايراد شده، از اين راي دفاع مي‌كند كه معناي زندگي با نوعي جهان‌نگري سكولار سازگار است).
2. Camus, A. (1943) Le Mythe de Sisyphe, Paris: Gallimard, expanded edition, 1945; extended edition trans. J. O’Brien, ‘The Myth of Sisyphus’ in The Myth of Sisyphus and Other Essays, New York: Alfred A. Knopf, 1955, 1-102.
(بحثي كلاسيك در باب پوچيِ حال و وضع انسان و واكنشي مناسب به آن ـ با عصيان).
3. Feinberg, J. (1992) ‘Absurd Self-Fulfillment’, in Freedom and fulfillment, Princeton, NJ: Princeton University Press.
(بحثي بسيار روشن و قابل فهم در باب فكرت پوچي و نوعي رضايت خاطر كه به رغم آن قابل حصول است).
4. Klemke, E. D. (ed. ) (1981) The Meaning of Life, New York: Oxford University press.
(گزيده‌اي از تبيين‌هاي ديني و سكولار از معناي زندگي، شامل بخش‌هايي از آثار باير، كامو، نيگل، تيلور و تولستوي كه آنها را در همين فهرست آورده‌ايم).
5. Nagel, T. (1971) ‘The Absurd’, Journal of Philosophy 68 (20): 716-27; repr. In E. D. Klemke (ed. )The Meaning of Life, New York: Oxford University press, 1981, 151-61.
(تحليل پوچي به مثابه تضاد ميان واقعيت و تظاهر و دفاع از رندي به مثابه واكنشي در خور).
6. Nozick, R. (1981) Philosophical Explanations, Cambridge, MA: Harvard University press, ch. 6.
(مجموعة وسيعي از تحقيقات پيرامون انديشه معناي زندگي، كه معنا را همچون استعلا جستن از محدوديت‌ها در زمينه گسترده‌تر ارزش‌ها تحليل مي‌كند).
7. Schopenhauer, A. (1851) ‘On the Sufferings of the World’, Trans. T. B. Saunders, in R. Taylor (ed. )The Will to Live: Selected Writings of Arthur Schopenhauer. New York: Ungar, 1967.
(عرضه داشت ديدگاهي عميقاً بدبينانه به فلاكت و پوچي زندگي آدمي و دفاع از خودكشي به عنوان واكنشي مناسب به آن).
8. Taylor, R. (1970) Good and Evil, New York: Macmillan, ch. 18.
(استدلال به نفع اين ادعا كه آنچه زندگي را معنادار مي‌سازد عبارت است از دلبستگي‌هاي شخص به فعاليت‌هايي كه بدان‌ها اشتغال دارد).
9. Tolstoi, L. (1886) Smert Ivan //icha, trans. A. Maude, The Death of Ivan l lich, New York: American Library, 1960.
(توصيفي واضح از اين معنا كه با وجود مرگ، زندگي آدمي بي‌معناست).
10. Tolstoi, L. (1884) Ispoved, Trans. A. Maude, A Confession, in A Confession, The Gospel in Brief and What I Believe, London: Oxford University Press, 1971.
(تبييني در قالب زندگي‌نامه‌ در باب اينكه فرد چگونه با نياز به فهم معنا مواجه مي‌شود و تنها پاسخ قابل قبول را در ايمان به خدا مي‌يابد).
11. Wiggins, D. (1976) ‘Truth, Invention, and the Meaning of Life’, Proceedings of the British Academy, 62: 331-78; repr. In G. Sayre-McCord (ed. )Essays on Moral Realism, Ithaca, NY: Cornell University Press, 1988, 127-65.
(استدلال عليه نوعي تبيين صرفاً عيني معنا، و استدلال به نفعِ نوعي تحليل غير عيني اما انسان‌مدارانة ارزش ـ مقاله‌اي است دشوار).
12. Wolf, S. (1997) ‘Happiness and Meaning: Two Aspects of the Good Life’, Social Philosophy & Policy 14(1): 207-25.
(تشريح اين نظر كه معناداري زندگي از اشتغال فعالانه و به لحاظ ذهني رضايت‌بخش در برنامه‌هايي داراي ارزش عيني پديد مي‌آيد).