چندگانگي فرهنگي

چاپ
نوشته شده توسط Administrator سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۰۸:۳۱
چندگانگي فرهنگي
حميد انديشان


انسان هميشه با «ديگري» مواجه بوده  است. اين ديگري در هيات انساني که درآيد مي شود يک دوست، يک دشمن، يک رقيب، يک همسايه، يک همسر، يک همشهري، يک بيگانه، يک والد، يک فرزند، يک قاتل، يک مقتول، يک جنس اول، يک جنس دوم، يک خدايگان، يک بنده، و در يک کلام يک ديگري!
اين ديگري که در بيرون مرزهاي تن و روح من ايستاده کيست؟ چگونه مي شود با او ارتباط برقرار کرد؟ چگونه مي شود پذيرفت که او هست و هستيش همانقدر اصالت دارد که هستي من؟ من چگونه بايد با او رفت و آمد کنم، يعني بايد تا کجا بگذارم جلو بيايد و هستي من را تحت تاثير قرار دهد و کجا بايد او را متوقف کنم؟ آيا من در «من» بودنم به «ديگري» نياز دارم؟ چگونه مي توانم با او «ما» شويم و بعد تکليف ما با «آنها» چيست؟ همين سئوال ها که به رابطه «من» و «او» مربوط بود در رابطه «ما» و «آنها» نيز مدخليت دارد. در رابطه «ما» و «آنها» مرزهاي تنِ «ما» کجاست؟ «آنها» تا کجا مي توانند «ما» بودنِ ما را دستخوش تحول کنند؟ آيا «ما» در مرزهاي خود حق بيشتري داريم تا «آنها» در مرزهاي ما؟ آيا اينکه ما بيشتريم دليل خوبي است براي اينکه آنها حق کمتري دارند؟
من کيستم؟ من يک ايراني هستم اما ايران تمام هويت من نيست. من همچنين يک مسلمانم اما اسلام هم تمام هويت من نيست. دين من همانقدر برايم مهم است که عقل برايم اهميت دارد. اما عقل هم همه چيز من نيست. رقيب سرسخت و دلفريبِ عقل، حضرت عشق آنطرف تر ايستاده است. دين و عقل من بارها بر باد رفته اند در طوفان عشق. پس من يعني عاشق؟ راستش را بخواهي نه تماماً! اگر بخواهم باز ببينم من کيستم شايد ياد ميل جمهوري خواهي خود بيافتم. اما دمکراسي هم که هدف محدودي است براي من! شايد اينکه به فارسي حرف مي زنم و مست غزلهاي حافظ و سعدي مي شوم به من کمک کند که بگوييم کيستم. اما، آيا مي شود ايراني بود و فارس زبان نبود؟ چرا که نه! آبگوشت و چلوکباب را هم نبايد از نظر دور داشت! اين غذاها تنها در خانه من يافت مي شود پس شايد آنها هم بخشي در چيستي من باشند. شايد! لباسهايم هم اگرچه امروزه خيلي با ديگران فرقي ندارد اما در گذشته مي شد من را از يک هندي و آمريکايي به خوبي متمايز کرد. اما مگر جناب سعدي نگفت «نه همين لباس زباست نشان آدميت»! راستي من از دروغ گفتن هم بدم مي آيد. پدران من در کتيبه هايشان مي نوشته اند که دروغ باعث ويراني است و من که فرزند خلف پدران خود هستم با دروغ ميانه اي ندارم. اما آيا در همين جمله قبلي «دروغي» نهفته نيست؟
پس من در جوابِ «من کيستم» چه بايد بگويم. اول از دينم بگويم يا از مليّتم. اين دعوا هنوز هم ميان «ما» ادامه دارد. چيستي من نه در دينم است و نه در مليّتم و نه در عشقم و نه در مشي سياسيم و نه در زبانم و نه در سليقه غذايي ام و نه لباسم و نه در اخلاقم. چيستي من در همه اينها هست و چيزي بيش. آنها که به اين سئوال کيستي يا چيستي من انديشيده اند گفته اند که مفهوم فرهنگ مي تواند مرا در اين گرداب کمک کند. من برآمده از فرهنگم هستم. من دينم نيستم اما من فرهنگم هستم. به همين خاطر همانطور که «من» تعريف ناپذير است «فرهنگ» هم مفهومي لغزنده است و به درستي حدود و ثغور و پارامترهايش معلوم نيست. فرهنگ مجموعه اي است از پارامترهايي که تعدادشان نامعين است. فرهنگ مانند ابر است، هم هست و مشخص است که با ابرهاي ديگر فرق دارد، هم معلوم نيست که مرزش دقيقاً کجاست و کِي در ديگري ادغام مي شود.
در طول تاريخ «من»ها و «ما»ها به انحاء مختلف با هم رودررو شده اند. گاه مردمي سرزمين جديدي تسخير مي کرده اند، گاه قومي به جاي جديدي کوچ مي کرده اند، گاه کوچشان اجباري بوده است، گاه قراردادي در کار بوده  است. گاه مردم خود جابه جا نمي شده اند بلکه آثار و اعمالشان ديگران را تسخير مي کرده است، گاه دست استعمار مردمان را با هم رودررو مي کرده و گاه مهاجرت چنين مي کرده است.  در چنين شرايطي «ما» با فرهنگمان با «آنها» با فرهنگشان رودررو مي شده ايم. در اين هنگامه مواجه شدن، انسانها به اين مي انديشند که تا کجا بايد فاصله و تمايز ابرها را حفظ کرد و تا کجا مي شود در هم فرو رفت. کدام گروه دست بالا را دارد و کدام گروه مجبور است بيشتر با شرايط کنار بيايد؟ تا چه اندازه اين بده بستان فرهنگي خودخواسته و با طيب خاطر است و تا کجا خارج از اراده طرفين؟ حاصل اين شرايط برخورد فرهنگها دو چيز است: اول پديد آمدن «من»هايي که ديگر «تک فرهنگي» نيستند بلکه «چندفرهنگي» هستند و دوم پديد آمدن ممالکي که ديگر سياست تک فرهنگي ندارند بلکه سياست چندفرهنگي در پيش مي گيرند.
انسان چندفرهنگي کسي است مانند داريوش شايگان. کسي که به گفته خودش يک شرقي است اما بيشتر در هواي غربي تنفس مي کند، هويتي چهل تکه دارد و تفکر سيارش، خلاق و بازيگوشانه «ديدرو- وار» گزيده هاي فرهنگي را کنار هم مي چيند و مرقعي مي سازد معقول و زيبا. هم حافظ مي خواند هم کانت. به همين خاطر او اولين کسي است که باب بحث چندگانگي فرهنگي را براي مخاطبان ايراني گشود.  امروزه با گردش چرخ تاريخ و اقتصاد و اطلاعات ديگر کسي تک فرهنگي نيست و يا اگر هست در شُرُف چندتا شدن است. پس «چندگانگي فرهنگي» در عرصه فردي به اين مي پردازد که انديشه و تفکر و بودنِ «من» چگونه ترکيبي است از فرهنگهاي مختلف.
مملکتي هم که سياست چندفرهنگي دارد مملکتي است مانند انگلستان و کانادا که به خاطر حوادث تاريخي «ما» هايي دارد با فرهنگهاي متفاوت. حال سياسيون اين ممالک بايد بنشينند و فکر کنند که قوانين و دستورات و بخشنامه ها را چگونه تنظيم کنند تا خرده فرهنگها هم استقلال داشته باشند و هم در آغوش دولت مرکزي قرار بگيرند. آيا ايران هم بايد سياست چندفرهنگي در پيش بگيرد؟ چنين است که بحث چندگانگي فرهنگي زيرشاخه اي مي شود براي فلسفه سياسي.
در مجموعه?اي که خدمت خوانندگان اين شماره تقديم مي شود، کوشيديم جوانب مختلف اين دو شاخه از بحث چندگانگي فرهنگي را پوشش دهيم. باشد که در نظر افتد.