از سياست چندفرهنگي تا اگزيستانس چند فرهنگي

چاپ
نوشته شده توسط Administrator سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۰۸:۲۳

از سياست چندفرهنگي تا اگزيستانس چند فرهنگي

حميد انديشان


در اين مقاله من مفهومي برساخته ام به نام «اگزيستانس چندفرهنگي» در مقابل «سياست چندفرهنگي». درتعريف اولي کوشيده ام بگويم چگونه افراد در حوزه هاي فردي و هويت فردي خود مي توانند متاثر از چندين فرهنگ باشند. در مقابل سياست چندفرهنگي يعني چگونه يک جامعه مي تواند خرده فرهنگهاي مختلف درون خود را حفظ کند، تا کجا آنها را محدود و تا کجا آزادشان بگذارد. کوشيده ام نشان دهم «اگزيستانس چندفرهنگي» شرط ضروري در تحقق سياست چندفرهنگي است و بدون آن پروژه سياست چندفرهنگي به سختي پيش خواهد رفت.
***
دانشنامه فلسفي استنفورد چندگانگي فرهنگي را يکي از شاخه ها و بحثهاي فلسفه سياسي معرفي مي کند. اين نگاهِ رايج و استاندارد به چندگانگي فرهنگي است، يعني چندگانگي فرهنگي (multiculturalism) نظريه اي است مطرح بر بستر فلسفه سياسي.1 موضوع اصلي اين بحث نحوه برخورد يک دولت فراگير با خرده فرهنگهاي موجود در چهارچوب يک نظام سياسي است به طوري که از يک طرف حقوق آن خرده فرهنگها آسيبي نبيند و حتي تقويت نيز بشود و از طرف ديگر يكپارچگي و کليت آن نظام سياسي حفظ شده و از هم نپاشد. به بيان ديگر نظريه چندگانگي فرهنگي در پي يافتن يک سازش فراگير در بين خرده فرهنگهاي متعدد موجود در يک محدوده سياسي (کشور) است، به طوري که اين سازش بتواند در مسائل مختلف هم خرده فرهنگها را محدود کند هم مجال خودمختاري به آنها بدهد.  حال اينکه مصداق مفهوم خرده فرهنگ چه گروههايي هستند و حقوق مورد نياز آنها چه مي تواند باشد طيف وسيعي از نظرها را شامل مي شود. گروههايي مانند زنان، اقليتهاي فرهنگي زباني و ديني، مهاجرين، همجنس گرايان و ... همه مصاديق يک خرده فرهنگ هستند که در بحث چندگانگي فرهنگي به حقوق آنها توجه شده است. سياست چندفرهنگي خواهان برقراري نظامي سياسي است که اين حقوق را براي خرده فرهنگ ها محترم شمارد: حق برابري فرصتهاي کاري و تحصيلي، برابري در مقابل قانون، حق پرداختن به آداب و مناسک ديني و فرهنگي خاص بدون مزاحمت فرهنگ کلان محاط، حق حفظ و ترويج زبان خاص، حق معافيت از قوانيني کلي که با يک خرده فرهنگ سازگار نيست و دهها موارد ديگر. براي درک بهتر اين نظريه مي توان به وضعيت کشوري مثل کانادا اشاره کرد که در يک محدوده سياسي سعي مي کند بين استانهاي مختلف با گرايشات سياسي و فرهنگي مختلف سازش و اتحادي يکپارچه ايجاد کند و مثلا به استان کبک خودمختاري هاي مشخصي مي دهد که اين استان هم در اتحاد ملي باقي بماند و هم ارزشها و آرمانهاي مشخص و منحصربه فرد خود را از دست ندهد.
وقتي به آثار نويسندگان مطرح در اين حوزه مانند چارلز تيلور2، ويل کيمليکا3، طارق مدود4، بيخوپارخ5 و ديگران نگاه مي کنيم همه بربستر فلسفه سياسي نوشته شده اند. همه به دنبال اين هستند که در يک جامعه که داراي اقليتهاي فرهنگي است چگونه مي توان بين حقوق گروهي و قانون حاکم بر جامعه تعادلي برقرار کرد که به اصطلاح، نه سيخ بسوزد و نه کباب.  در ايران يکي از اولين کساني که نامي از چندگانگي فرهنگي آورد داريوش شايگان بود. آثار شايگان اما در بستر فلسفه سياسي نوشته نشده اند. شايگان چندگانگي فرهنگي را در فضايي وراي مرزهاي سياسي تعريف مي کند. هرچه آثار کيمليکا درون مرزي است و دغدغه حل اختلافات فرهنگي در يک واحد سياسي را دارد. آثار شايگان فرا مرزي و بين کشوري و بين قاره اي است، آنهم نه قاره هاي جغرافيايي و سياسي بلکه قاره هاي فکري و فرهنگي. در نظر کيمليکا چندگانگي فرهنگي سياستي است که يک دولت در پيش مي گيرد تا آرامش و تعادل دروني خود را حفظ کند در حالي که از نظر شايگان چندگانگي فرهنگي هم فردي است، هم گروهي، هم دولتي است، هم منطقه ايست و هم جهاني. براي شايگان فضاي جولان اين مفهوم از شرق تا غرب است و کسي مثل شايگان خود را چندگانه فرهنگي مي داند زيرا دريافتي شرقي غربي از شخصيت و هويت خود دارد.
حال سئوال اينجاست که به راستي حد و مرز بحث چندگانگي فرهنگي کجاست؟ چگونه مي توان اين دو قطب بحث را به هم مربوط کرد؟ آيا صحبت درباره چندگانگي فرهنگي صرفا در فضاي فلسفه سياسي معنا دارد يا از جوانب ديگر چندفرهنگي بودن هم مي توان سخن گفت؟ به بيان ديگر نگاه آفاقي و انفسي به چندگانگي فرهنگي چگونه به هم مربوط مي شوند. من به نوبه خود دوست داشتم وقتي به سراغ بحث چندگانگي فرهنگي مي رويم حرفهايي بشنويم از سنخ ديوان شرقي-غربي گوته، از سنخ آميزش افقهاي6 شايگان اما هر چه بيشتر جلو رفتم کمتر يافتم. هر چه بود بحثهاي سياسي و حقوقي بود مبني بر اينکه مثلاً اقليت مسلمان در جوامع غربي چگونه مي تواند آداب و مناسک خود را داشته باشد، بدون اينکه درگيري اي بين آن و فرهنگ غالب غربي ايجاد شود (بحثهاي طارق مدود).اين دغدغه به جاي خود محترم، مهم، درخور توجه و از همه مهمتر موردنيازتر است (به خصوص براي کشورهايي که به طور عملي با اين مسئله مواجهند مثل کانادا و انگلستان) اما تعريف چندگانگي فرهنگي صرفا به عنوان يک سياست مملکت داري آيا محدود کردن اين مفهوم نيست و آيا رويکرد سياسي به مسئله چندگانگي فرهنگي براي رسيدن به حقوق خرده فرهنگ ها کافي است؟
براي اينکه بحث روشنتر شود رويکرد ويل کيمليکا را اندکي تشريح مي کنم. رويکرد ليبرال کيمليکااقتضاء مي کند که شخصيت و اصالت فرد بر اصالت جمع ارجحيت يابد، در نتيجه وقتي يک مسلمان زاده مي خواهد شخصيت خود را بسازد نياز دارد که از منابع فرهنگي قابل دسترس خود بهرهمند شود تا شخصيتي راضي کننده براي خود بسازد. حال اويي که در يک کشور غربي زندگي مي کند بايد آزادي داشته باشد تا با شرکت در مجامع و مراسم اسلامي شخصيت فردي خود را بسازد و يک دولت غربي ليبرال هم چون به اصالت فرد معتقد است بايد اين امکان را براي او فراهم کند. در واقع با تصور فرد به عنوان واحد اجتماع، بايد مواظب بود که حق فردي چه از طرف خرده فرهنگ ها و چه از طرف فرهنگ حاکم آسيب نبيند.
اين راه حل براي من کمي ناکافي به نظر مي رسد. من مي پرسم چه عقيده اي مي تواند به قانونگذار غربي بقبولاند که به اقليت مسلمان چنين حقي بدهد؟ کيمليکا مي گويد اعتقاد آن دولت به ليبراليسم. من براي باز شدن مسئله مثالي مي زنم. فرض کنيم شوراي شهر لندن با اعضايش جلسه گذاشته تا درباره حجاب دختران مسلمانان در مدارس تصميم بگيرد. آنها طبق اصول ليبرال دمکراسي و طبق راي کيمليکا چاره اي نمي بينند جز اينکه حق را به مسلمانان بدهند. زيرا اگر حق ندهند مخالف اصول ليبرال خود رفتار کرده اند. يک دختر مسلمان به عنوان عضوي از يک جامعه ليبرال حق دارد در تعيين هويت فردي خود بين داشتن و نداشتن حجاب مختار باشد و اين ميسّر نمي شود مگر با آزادي حجاب او در همه جا ازجمله مدرسه .به نظر شما آيا احتمال دارد که قانون گذار غربي در اعطاي اين حق،با خود نجوا کند که لعنت به اين شرايط! ما به دست خود گورمان را مي کنيم. ليبراليسمي که خود ساخته ايم شده است بلاي جان خودمان! آن روزي که از اصالت و آزادي فرد صحبت مي کرديم، نمي دانستيم روزي بر اساس همين اصل فلسفه سياسي غربي مجبوريم با مسلمانها در دل جامعه خودمان کنار بياييم تا هرطور که مي خواهند بروند و بياييند و هر کس هم که اعتراضي کرد فريادها به سرعت بلند شود که ما بر اساس ليبراليسم حق داريم چنين کنيم و چنان کنيم. اگر فرض کنيم که چنين ديالوگ دروني در دل يک قانونگذار غربي احتمال وقوع دارد، سئوال اينجاست که چگونه مي شود دل و زبان او (و هر قانونگذار ديگر) را به هم نزديک کرد؟ چگونه مي توان اعطاي يک حق فرهنگي به يک خرده فرهنگ را نه ضرورتي سياسي بلکه ضرورتي انساني تلقي کرد؟
به نظر من اين نکته مهم است که اگر قرار باشد در دل يک جامعه اقليتي فرهنگي حق خاصي داشته باشد و به او اجازه داده شود که بر بستر قانون کلي جامعه تا آنجا که ممکن است نحوه زندگي خود را داشته باشد، بايد اين اجازه نه به اجبار نظام حاکم (تو بگو ليبراليسم) بلکه به رضايت عقل باشد. منظور از رضايت عقل چيست؟ يعني آن قانونگذار هنگام تصويب قانوني در جهت استقلال فرهنگي اقليتها دليلي عقلاني مجابش کند نه ضرورتي ليبراليستي. اين گفته من بدين معنا نيست که عقلانيت و ليبراليسم دو دايره ناهم پوشان هستند. نبايد تصور کرد که اگر مي گوييم دليلي عقلاني بايد مجابش کند يعني دليل ليبرال غير عقلاني است بلکه منظور من اين است که دليل مستقيم و اوليه او براي مجاب شدن بايد عقل فردي او باشد نه ضرورتي بيروني. حال چگونه عقل او مجابش خواهد کرد يا چگونه دست و زبان او در اعطاي اين حق يکي خواهد شد؟ اينجاست که بايد درباره بنيادهاي اگزيستانسي نظريه چندگانگي فرهنگي بيانديشيم. من از آن جهت از کلمه اگزيستانس استفاده مي کنم چون هنوز هيچ معادل قانع کننده اي براي آن ندارم و براي وضع معادل جديد هم اصراري نمي ورزم. منظورم هم از اين اصطلاح هماني است که در فلسفه هاي اگزيستانس از آن ياد مي کنند يعني آن نوع از بودني که خاص انسان است. بر اين بستر، اگزيستانس چندفرهنگي بيانگر تواناييِ چندفرهنگي  بودنِ انسان است. وقتي مي گوييم اگزيستانس چندفرهنگي يعني آن نوع از بودني که خاص انسان است و به او امکان مي دهد که مطابق با فرهنگ هاي مختلف رشد و نمو کند.حال با بازگشت به مثال مطرح بايد بگوييم وقتي من قانونگذار غربي در شهري غربي به اقليتي شرقي حق مي دهم که رفتاري شرقي بکند،بايد اين حق دهي کاملا بر بستر يک فهم دروني از نحوه بودن (اگزيستانس) خودم باشد نه به خاطر ضرورتي سياسي؛ اما چگونه:
1- نخست آنکه بايد بفهمم اين فعاليت خاص تو (مثلا داشتن حجاب) معنايش چيست. به بيان ديگر بايد بفهمم که آداب و رسوم تو بي معنا و پوچ نيست، نشان توحش نيست بلکه معنايي در پشت آن نهفته است. اين معنا مي تواند سمبوليک، برآمده از تاريخ يا متکي بر يک سري پيش فرضهاي پنهان ديگر باشد.
2- وقتي فهميدم که معنايش چيست و از کجاي تاريخ و فرهنگت ريشه مي گيرد و بر اساس چه پيش فرضي توجيه مي شود بايد بفهمم که تو و اجدادت چگونه آنرا موجه دانسته ايد و در طول زمان زنده نگه داشته ايد. به تعبير ديگر شما اين راي و سنت را بي دليل و توجيه قبول نکرده ايد.
3- حال که فهميدم اين آداب و رسوم توجيه تاريخي و فرهنگي داردبايد بتوانم آن توجيه را براي خود قابل تجربه و تعقل کنم،يعني به نوعي آن را براي خود ترجمه عقلاني کنم. اين ترجمه عقلاني يک نکته کليدي است و با مفهوم «فهميدن» پيوند دارد. من در ادامه به شرح کارکرد مفهوم «فهميدن» در اين «ترجمه عقلاني» خواهم پرداخت.
4- اگر توانستم با فهم آداب و رسوم تو را درک کنم، خواهم توانست به تو حق بدهم، زيرا الف- ديگر به مانند نقطه شروع با تو و آدابت غريبه هفتاد پشت نيستم، يعني پيش خود مي گويم «عجب، اين هم براي خود مسئله قابل توجهي است» و بدانم اگر ما فرضهايي را بپذيريم آنگاه فلان نتيجه مطابق با فرهنگ تو خيلي هم پر بيراه نيست؛ ب- فايده حضور تو در جامعه خود را مي فهمم و مي دانم که جامعه اي با دو امکان فرهنگي غني تر است از جامعه اي با يک امکان فرهنگي.
گذر از مرحله «غريبه گي عقلاني» تا «آشنايي عقلاني» به اين معني نيست که در اول راه دو عقل کاملا با هم مخالف بودند و حالا يکي مجبور است در ديگري حل شود و يا اعلام شکست کند. برعکس در انتهاي آشنايي عقلاني هر عقل مي تواند دليل عقل ديگر را «بفهمد» اما همچنان در تفاوت و تکثر باقي بماند، زيرا «فهميدن» با «قبول کردن» فرق دارد. آن قانونگذاري که حق حجاب را تصويب مي کند و در دل از حجاب نفرت دارد، در واقع حق را «قبول کرده» اما «نفهميده». دليل اين همه کش مکش کشورهاي غربي با مسائلي مانند حجاب و توهين به مقدسات مسلمانان اين است که جامعه غربي به عنوان بستري براي اين نزاعهاي فرهنگي در بين دو قطب «فهميدن» و «قبول کردن» در کش و قوس است. گاه از سر حسنِ فهم راه مي دهد و اختلافات فرهنگي را محترم مي شمارد و گاه از سرِ مقاومت راه مي بندد و قرآن مي سوزاند و فيلم موهن مي سازد. من اين کش و قوس عقلاني را دو دلي بين «سياست چندفرهنگي» و «اگزيستانس چندفرهنگي» تصور مي کنم. در برخورد دو فرد از دو فرهنگ متفاوت «قبول کردن بدون فهميدن» به سازشي شکننده مي انجامد اما «فهميدن و قبول نکردن» به همزيستي سازنده. وقتي مي گوييم «فهميدن و قبول نکردن» بدان معنا نيست که سر خصومت و ناسازگاري در ميان است. وقتي مي فهميم اما همچنان متفاوت باقي مي مانيم و يکي نمي شويم يعني گامي در جهت احترام و سازش برداشته ايم اما ترجيح مي دهيم عقايد خودمان را داشته باشيم و همچنان اختلاف را حفظ کنيم. اين نوع ديالوگ عقلاني بسيار نو و غريب است. چگونه مي توان در يک ديالوگ و بحث عقلاني شرکت کرد و استدلال آوري کرد اما در نهايت منتظر شکست و تحليل يکي در ديگري نبود؟ اگر تمايز «فهميدن» و «قبول کردن» را در نظر داشته باشيم مسئله قابل فهم تر مي شود.
راه ديگر براي فهم اين تمايز اين سئوال است که آيا مفهوم «چندگانگي فرهنگي» صرفا مفهومي سياسي است يا اينکه مي توان آن را در بستري بزرگتر نيز به کار برد. مثلا آيا مي توان از اگزيستانس چندفرهنگي ياد کرد يا خير؟ از هويت چندفرهنگي چطور؟ وقتي از جامعه چندفرهنگي صحبت مي کنيم لزوما در عرصه سياسي هستيم، يعني داريم به جامعه اي اشاره مي کنيم که مي کوشد در قوانين خود حق همه فرهنگ هاي درون خود را رعايت کند. اما وقتي از انسان چندفرهنگي صحبت مي کنيم معنايش چيست؟
به نظر مي رسد که ما ايراني ها با مفاهيم «انسان چندفرهنگي»، «هويت چندفرهنگي» يا آن طور که من مي گويم «اگزيستانس چندفرهنگي» بيگانه نيستيم. تو گويي اين سرنوشت تاريخي ما بوده که در طول تاريخ اين نوع بودن را تجربه کنيم. فيلسوفان ما هم مسلمان بوده اند، هم پنهاني شراب مي خورده اند، هم يوناني مي انديشيده اند. شاعران ما هم فارسي مي نوشته اند، هم در بلاد ترک زندگي مي کرده اند. دانشمندان ما هم دل در گرو ناسا دارند و هم دل در گرو آبگوشت مادربزرگ. سياسيون ما هم تحصيل کرده غربند و هم مدافع نظريه ولايت فقيه و از اين همه بسيار است اگر بخواهيم بشماريم. بي آنکه بخواهم زبان در قبول يا رد اين نوع بودن انساني (اگزيستانس) باز کنم فقط مي خواهم بگويم که تاريخ بيش از هر فرهنگ ديگري ما را در اين چندفرهنگي بودن مجرّب کرده و از اين روست که در چهره ما از هر قومي خط و نشاني است.
پس اگر سخن گفتن از چندگانگي فرهنگي محصور به امر سياسي نيست و مي توان از «اگزيستانس چندفرهنگي» ياد کرد پس شايد اين نوع از چندگانگي فرهنگي بتواند دست و زبان هر قانونگذاري را هنگام اهداي حق تفاوت به خرده فرهنگ ها يکي کند. دانستن اينکه هيچ هويت و بودن انساني اي محض و يک دست نيست و هريک از ما موزاييکي از عناصر فرهنگي مختلف هستيم به ما کمک مي کند تا تفاوت فرهنگي ديگري را آسانتر احترام کنيم. اگر قانونگذار غربي بفهمد که اين سياه پوست فقط يک موجود عقلا عجيب نيست بلکه يکي از پايه هاي مدرنيته و مدنيت آمريکايي است، خواهد فهميد که او (قانونگذار) خودش هم به نوعي سياه است اگرچه پوستش سياه نيست. اگر هريک از ما به عنوان اعضاي فرهنگ حاکم بفهميم که چقدر در هويت خود به خرده فرهنگ ها وابسته ايم رفتارمان با افراد آن فرهنگ فرق خواهد کرد. اگر ما ايراني هاي فارس زبان که به ادبيات فارسي خود غره هستيم بفهميم که يک افغاني چقدر زيباتر از ما فارسي صحبت مي کند و دمي همدمي با او چه دريچه هاي زيباي زباني رفته ازيادي که بر ما نخواهد گشود، ديگر اين رفتارهاي زشت معاصر را در مقابل اين اقليت نخواهيم داشت. اگزيستانس چندفرهنگي شبيه آن چيزي است که شايگان تفکر سيار مي نامد. اگرچه اين اصطلاح او فقط به آگاهي سيار بين لايه هاي مختلف آگاهي اشاره مي کند اگزيستانس چندفرهنگي دايره بزرگتري دارد. شايگان در کتاب افسون زدگي جديد، هويت چهل تکه و تفکر سيار در فصل - چندگانگي فرهنگي- به وضعيت چندگانه بودن انسان معاصر مي پردازد. او در اين فصل  بيشتر رويکردي توصيفي از انديشه هاي مختلف مطرح در اين حوزه دارد اما در فصل سه - هويت چهل تکه- به دفاع از نوعي تفکر مي پردازد که ديگر متعلق به يک نظام معرفتي خاص (مثلا تفکر ديني يا تفکر مدرن) نيست و سيار و متغير است و عصاره اي از همه تفکرات مختلف است. شايگان با ارجاع به ديدرو -آن مرقع کار بازيگوش- تفکري را به تصوير مي کشد که بازيگوشانه و بدون تقيّد به نظامها و ساختارهاي معرفت شناسانه از هر نظامي تکه زيبايي را برمي دارد و با کنارهم گذاشتن آنها نه يک آش درهم جوش بلکه ظرف سالادي درست مي کند. او اجزاء را در هم نمي آميزد تا ترکيب جديدي درست کند، بلکه فقط تکه ها را موزاييک وار در کنار هم مي گذارد تا در عين اينکه تصوير يگانه اي درست مي کنند، از هم مستقل هم باشند.7 حال اگزيستانس چندفرهنگي نيز بر شانه هاي نظريه هويت چهل تکه شايگان مي ايستد. وقتي ما ديگر نمي توانيم در چهارچوب معين يک نظام انديشه و جهان بيني باقي بمانيم و هر نظام انديشه اي برايمان ناکافي است مجبوريم به قول شايگان گاه در سپهر فکري حافظ گام برداريم و گاه چون کانت عقلگرا باشيم، گاه سنت گرايي کنيم و گاه خردگرايي. اين سيار بودن در بين نظام هاي آگاهي متفاوت ناگزير به نوعي بودن چندگانه نيز مي انجامد. به بيان ديگر آگاهي چندفرهنگي به اگزيستانس چندفرهنگي خواهد انجاميد و آگاهي به اگزيستانس چندفرهنگي مي تواند پايه محکمي براي سياست چندفرهنگي باشد.

پي نوشت ها:
1- براي مطالعه مدخل چندگانگي فرهنگي در دانشنامه فلسفي استنفورد رجوع کنيد به اين آدرس اينترنتي:
http://plato.stanford.edu/entries/multiculturalism.  //  2- Taylor, Charles, and Amy Gutmann. Multiculturalism: examining the politics of recognition. Princeton: Princeton University Press, 1994.
3- ويل کيمليکا فيلسوف مشهور کانادايي کتابهاي بسياري در دفاع از پيوند چندگانگي فرهنگي و ليبراليسم دارد. از آن جمله مي توان به شهروندي چندفرهنگي(multicultural citizenship) و اديسه هاي چندفرهنگي(multicultural Odysseys) اشاره کرد.
4- Tariq Modood.  //  5- Bhikhu Parekh.
6- شايگان، داريوش، آميزش افقها منتخباتي از آثار داريوش شايگان، گزينش و تدوين محمد منصور هاشمي، فرزان روز، 1389. شايگان همچنين در فصل دوم و سوم کتاب افسون زدگي جديد به طرح انديشه چندگانگي فرهنگي و هويت چهل تکه پرداخته است. مشخصات کتابخانه اي اين کتاب چنين است: - شايگان، داريوش، افسون زدگي جديد، هويت چهل تکه و تفکر سيار، ترجمه فاطمه ولياني، فرزان روز، چاپ اول 1380. همچنين بنگريد به: - شايگان، داريوش، چندگانگي فرهنگي، مجله گفتگو، شماره 2، 1372، ص 40. شايگان اصطلاح آميزش افقها(fusion of horizons) را از هانس گئورگ گادامر فيلسوف معاصر آلماني و شاگرد هايدگر گرفته است. براي مطالعه بيشتر درباره نظريه آميزش افقهاي گادامر بنگريد به اين مقاله خواندني:
Vessey, David. “Gadamer and the Fusion of Horizons” in International Journal of Philosophical Studies Vol. 17(4), 531–542.
7- اين تشبيه هايي که آوردم (ديگ آش درهم جوش، ظرف سالاد و موزاييک) همه مثالهاي رايج بر زبان مفسران نظريه چندگانگي فرهنگي است.