دين پژوهي و چالش هاي جهان معاصر

چاپ
نوشته شده توسط Administrator سه شنبه ۰۶ اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۰۸:۰۲

دين پژوهي و چالش هاي جهان معاصر

گفت و گو با همايون همتي
منيره پنج تني


در بخش نخست گفت‌وگويم با جناب دکتر همتي به موضوعاتي همچون تفاوت فلسفه دين و دين‌پژوهي، سير شکل‌گيري دين‌پژوهي، اهميت هرمنوتيک، رابطه و تعامل علومي همچون روانشناسي، جامعه‌شناسي، زيست‌شناسي و فيزيک را با دين بررسي کرديم. در بخش دوم اين گفت‌وگو به موانع دين‌پژوه در مسير تحقيق، پديدارشناسي دين، بحث پلوراليسم و تجربه ديني، جايگاه و وضعيت دين‌پژوهي در ايران پرداختيم و همچنين چند اثر از دکتر همتي را متناسب با موضوع گفت‌وگويمان نقد و بررسي کرديم.
***
جناب دکتر همتي با توجه به مطالبي که در بخش نخست گفت‌وگويمان درباره ابعاد مختلف دين‌پژوهي به آنها پرداختيم، بخش دوم را با اين پرسش آغاز مي‌کنم که در مسير تحقيق چه چيزهايي مي‌تواند براي دين‌پژوه مانع يا مشکل محسوب شود؟ 
موانع تحقيق در کشور ما زياد است و من بيم آن دارم که طرح اين‌گونه مسايل را سياه‌نمايي به شمار آورند؛ در حالي که هدف من اصلا اين نيست و اميد حل اين مشکلات را دارم؛ مشكلاتي مانند نبود منابع و دسترسي نداشتن به نشريات تخصصي، کتب، دايره‌المعارف‌ها و فرهنگ‌ها به زبان‌هاي مختلف، بوروکراسي اداري عجيب و گسترده که محقق را به بازي مي‌گيرد، برخوردهاي ناشايست با محققان که بسيار دور از اخلاق، تحقيرآميز و رماننده  است، ديد سياست‌زده غالب بر محيط‌هاي علمي‌ و در سطح جامعه، تنگ‌نظري‌ها و تعصبات ناروا که مانع احساس امنيت محققان است، نبود اينترنت قوي و پرسرعت و وجود فيلترينگ وسيع و نسنجيده و براي مثال محدوديت‌هاي زيادي كه براي تحقيق در مورد فرق و مذاهب وجود دارد و گاهي بعضي سايت‌ها در مورد ديگر اديان يا عرفان وغيره فيلتر شده که بسيار مضحک و در عين حال تعجب‌برانگيز است، به کار نگرفتن و بهاندادن و حتي خانه‌نشين کردن و به حاشيه راندن متخصصان در حوزه‌هاي مختلف، مشکلات معيشتي اهل علم که با قناعت و آبروداري زندگي مي‌کنند و هرگز پرداخت‌ها کفاف هزينه‌هاي معيشتي روزمره آنان را نمي‌دهد چه برسد به تأمين هزينه‌هاي تحقيقاتي، نبود وجود مراکز مدني و غيردولتي فعال براي حمايت مالي و اقتصادي از پژوهشگران و عالمان - و اگر هم هست گرفتار بوروکراسي ستبر اداري، تنگ‌نظري و تعصب‌ورزي‌هاي نابجاي سياسي وغيره است- نبود امکان ارتباط راحت و آسان با همتايان فکري در ديگر کشورها و شرکت در سمينارها و کنفرانس‌هاي علمي‌، اثرات تحريم و محدوديت‌هاي فراوان براي محققان ايراني و برخوردهاي اهانت‌آميز با آنها در عمل يک واقعيت است و نمي‌‌توان آن را انکار کرد و بارها خود شاهد آن بوده‌ام. در سطح جهاني تلاش مي‌‌شود فرصت‌ها را در اختيار دانشمندان ايراني قرار ندهند و اگر هم فرصتي در اختيار آنهاست از آنها سلب شود. موارد و مثال‌هاي عيني دقيق در اين مورد دارم. اينهايي که مي‌گويم خواب و خيال يا منفي‌بافي و سياه‌نگري نيست. من بسيار اميدوار و خوش‌بين هستم و دلسوزانه مشکلات را طرح مي‌کنم تا شايد مسولان ذي‌ربط چاره‌اي بينديشند. جز در موارد علوم طبيعي، پزشکي و مهندسي که پيشرفت‌هاي خوبي داشته‌ايم در حوزه‌هاي ديگر و به‌خصوص علوم انساني و اجتماعي تنگناها و محدوديت‌هاي جدي داريم که به جاي توجيه بايد به فکر حل آنها باشيم. براي مثال داخل کشور انجام تحقيقات و تماس با اقليت‌هاي ديني براي دين‌پژوهي با محدوديت‌هاي بسياري همراه است که جاي تشريح آن نيست. شبكه‌هاي تلويزيوني تخصصي براي مناظره‌ها و مباحثه‌هاي علمي‌ نداريم و آنچه هست کافي و پاسخگو نيست و بايد بهبود يابد. وضع فرهنگي دانشگاه‌ها و حوزه‌هاي علميه به آسيب‌شناسي جدي عالمانه، دلسوزانه، بنيادي و بي‌تعارف نياز دارد. در شگفتم که چند کتاب در مورد آسيب‌شناسي دين‌پژوهي نوشته‌اند ولي يک کتاب در مورد آسيب‌شناسي حوزه‌هاي علميه يا دپارتمان‌هاي اديان دانشگاه‌ها ننوشته‌اند. بيشتر نويسندگان اين نوع کتاب‌ها، يک واحد اديان نگذرانده‌اند و متخصص اين كار نيستند و تلقي درستي از دين‌پژوهي ندارند. نمي‌‌دانم کساني که در مورد رشته‌هاي خودشان به احراز تخصص قائل‌اند و در مباحث «اجتهاد و تقليد» داد سخن مي‌دهند که بايد به متخصص رجوع کرد، چرا در مورد رشته‌هاي علمي‌ جديد مراعات تخصص را نمي‌‌کنند؟ آيا اين رشته‌ها به تخصص نياز ندارد؟ در دنيا صدها دانشگاه معتبر با دپارتمان‌هاي فعال در رشته‌هاي مختلف دين‌پژوهي مثل جامعه‌شناسي دين، روانشناسي دين، فلسفه دين، تاريخ اديان، الهيات، دين‌شناسي تطبيقي مشغول فعاليت هستند و تا مقطع دكترا و حتي فوق دکترا دانشجو تربيت مي‌‌كند اما متاسفانه هنوز در ميان ما حتي اسم چهار دين‌پژوه يا کلاسيک‌هاي دين‌شناسي را هم نمي‌دانند و اصلاً کلاسيک‌هاي دين‌شناسي را نخوانده‌اند و به زبان‌هاي خارجي مسلط نيستند، اما درباره دين‌پژوهي آسيب‌شناسي مي‌‌کنند! جداً اين کارها چقدر ارزش علمي‌ دارد و مخاطبان اينها چه کساني هستند؟ و با استانداردهاي علمي‌ بين‌المللي اين کارها تا چه اندازه قابل دفاع و عرضه است؟ دلسوزانه تذکر مي‌دهم که دين‌پژوه بايد چند علم بداند و به چند زبان و حداقل عربي و انگليسي تسلط کافي داشته باشد و به منابع اصلي مراجعه کند. نمي‌توان با دانستن قدري فقه يا فلسفه ملاصدرا - هرچقدر هم در جاي خود ارزشمند باشد- به دين‌پژوهي پرداخت و دين‌پژوه شد! خلاصه مشکلات بسيار است اما بايد اميدوار بود و کار کرد و نهراسيد و خداوند نيز کمک خواهد کرد. البته مي‌دانم کشور ما بهاي مستقل بودنش را مي‌‌دهد و بسياري از تنگناها حاصل از فشار دشمنان است ولي نبايد سوءمديريت و سوءتدبير را هم ناديده گرفت. من خواهان سرافرازي و رشد حوزه‌هاي علميه و دانشگاه‌ها هستم و اين سخنان را دردمندانه و مبتني بر يافته‌ها و مشاهدات عيني خود مطرح مي‌کنم،  نه شايعات و تبليغات سوء بدخواهان.

يکي از مسائل مورد توجه در دين‌پژوهي بي‌طرف و عين‌گرا بودن دين‌پژوه است؛ اما به نظر شما چنين چيزي عملي و قابل تحقق است؟ آيا دين‌پژوه مي‌تواند اعتقادات و اعمال ديني را بدون قضاوت توصيف يا به عبارت ديگر آنها را «اپوخه» كند؟ آيا اين امر يکي از موانع مهم بر سر راه دين‌پژوه محسوب نمي‌شود؟
اين مساله از آغاز شکل‌گيري دين‌پژوهي در رشته اديان مطرح بوده است. بحث نگاه دروني و نگاه بيروني (Insider/Outsider) از بحث‌هاي زنده و مطرح است که به همين مساله مربوط مي‌‌شود. ابداع «روش پديده‌شناختي» و «رويکرد پديده‌شناسانه» به دين که در سطح وسيعي ميان دين‌پژوهان جريان دارد، يکي از راه‌حل‌ها براي اين موضوع است. اپوخه (Epoche) يا «تعليق پديده‌شناختي» براي همين است. هرمنوتيک‌دان‌ها تخليه ذهن را از تمامي‌ «پيشفرض‌ها» محال مي‌دانند و اساساً آن را امري مطلوب نمي‌شمارند. آنان معتقدند که آدمي‌ با پيش‌فرض مي‌انديشد؛ بنابراين حذف پيش‌فرض‌ها به‌طور کامل امري ناممکن است ولي با تمرين، دقت و به کارگيري روش‌هاي علمي‌ دقيق مي‌‌توان تأثير آراي پيشين و مقبولات محقق را کاهش داد. مهم آن است که ذهن را در مقام تحقيق، گشوده نگه داريم. از داوري و پيش‌داوري بپرهيزيم و کمال «همدلي» (Empathy) و به اصطلاح تقواي علمي‌ را مراعات کنيم. استفاده از منابع معتبر و دست اول به زبان اصلي - و اگرنه از بهترين، نزديک‌ترين و معتبرترين ترجمه ها- مشورت با متخصصان موضوع مورد تحقيق، مشاهده ميداني، آمارهاي دقيق، استفاده از شروح و تفسيرهاي معتبر، مراجعه به آراي منتقدان و خلاصه دستيابي به يک «نگرش جامع» مي‌تواند تا حد زيادي عينيت و بي‌طرفي علمي‌ ما را تأمين کند. بحث‌هاي فني زيادي در اينجا مطرح است که جايش در يک مصاحبه نيست و بايد در کلاس‌هاي درس يا کارگاه‌هاي آموزشي و پژوهشي تشريح شود.

در اين بخش از گفت‌وگو به اختصار يکي از جريان‌هاي مهم در حوزه دين‌پژوهي را بررسي مي‌کنيم. مي‌دانيم که «پديدارشناسي دين» در قرن بيستم، نه‌تنها رشته عمده‌اي از دين‌پژوهي است بلکه به‌عنوان رهيافت موثري به دين نيز مورد استفاده بوده است. پديدارشناسي دين چگونه و با استفاده از چه روشي دين را مطالعه مي‌كند؟
اين اصطلاح را نخستين‌بار چانتپي دولاسوسايه در سال 1887 در کتاب «دستنامه تاريخ اديان»  به کار برد و معمولا هم او را بنيانگذار «پديده‌شناسي دين» مي‌‌دانند؛ البته بعضي از محققان، ماکس مولر را مؤسس پديده‌شناسي دين مي‌‌شمارند. در فلسفه نيز هگل اين اصطلاح را به کار برده بود البته قول رايج اين است که فيلسوف آلماني، يوهان هاينريش لامبرت (1777- 1728) براي نخستين‌بار تعبير «پديده‌شناسي» را به کار برده است. فنومنولوژي در فلسفه با برنتانو و هوسرل شناخته شده است. در دين‌شناسي، «پديده‌شناسي دين» دو گونه کاربرد دارد يکي به‌عنوان نامي‌ براي اين رشته يعني «تاريخ اديان» يا «دانش اديان» و ديگري به‌عنوان يک روش و رويکرد (Approach) براي تحقيق در مورد اديان. پديده‌شناسي دين به بررسي پديده‌هاي ديني تحقق‌يافته مي‌‌پردازد يعني بحث آن درباره دين در مقام تحقق (Organized Religion) است نه دين در مقام تعريف. در واقع از تجليات بيروني دين يا دين تجلي‌يافته بحث مي‌كند. پديده‌شناس دين برخلاف دين‌پژوه، لازم است حتما از «تجربه ديني» برخوردار باشد، زيرا پديده‌شناسي دين به تجربه ديني اهميت زيادي داده و در واقع مي‌‌خواهد ايمان مؤمنان را فهم کند. پديده‌شناسي دين به دنبال فهم است نه بررسي دلايل فلسفي يا علل و عوامل اجتماعي- سياسي. پديده‌شناسي دين به‌منزله يک روش داراي مراحل و محورهايي است مانند اپوخه، تعليق يا در پرانتز نهادن، حيث التفاتي، شهود ذوات، پرهيز از تحويل‌گرايي، توصيف، مقايسه، طبقه‌بندي و نگاه تاريخي. پديده‌شناسي دين از احکام هنجاري و ارزش‌گذاري به‌شدت پرهيز مي‌‌کند. از پديده‌شناسان دين مي‌‌توان از کساني مانند ناتان سودربِلوم، رافائل پتّازوني، گِئو ويدِنگِرن، آکه هولکرانتس، ژاک واردنبرگ، رودلف اتّو، ماکس شلر، بِرِده کريستنسن، گراردوس فاندرليو، پل ريکور، يوکو بليکر، يواخيم واخ، فريدريش هايلر و در روزگار ما ميرچا الياده، نينيان اسمارت، جيمز کاکس، اريک شارپ، ادوارد فارلي، ژان لوک ماريون، مرالد وستفال، نلسون پايک و هارولد ترنر نام برد. هربرت اشپيگل کتاب به نام «جنبش پديدارشناسانه» در دو مجلد دارد که اخيراً به فارسي ترجمه شده است. خانم اورسولا کينگ نيز درباره روش پديدارشناسي دين بحث کرده است. فرانک والينگ در کتابش به نام «رويکردهاي تاريخي و پديده‌شناختي به مطالعه دين» روش پديده‌شناسي دين را به‌خوبي توضيح داده که براي تدريس در دوره‌هاي دکتري اديان بسيار مناسب است. رابرت سگال، انتقادهاي قابل‌تأملي درباره پديده‌شناسي دين مطرح كرده و داگلاس آلن نويسنده مقاله «پديده‌شناسي دين» در «دايره‌المعارف دين ويراسته الياده» به «استقراي پديده‌شناختي» دعوت کرده است. ايمانوئل لويناس، شاگرد هوسرل و هيدگر نيز از روش پديدارشناسي دين براي مطالعه دين يهود استفاده کرده است. هيدگر کتابي به نام «پديده‌شناسي زندگي ديني» دارد که مجموعه خطابه‌هاي اوست و اولين‌بار در 1999 به آلماني چاپ و در 2004 ترجمه انگليسي آن نيز منتشر شد. ميشل هنري نيز چند اثر در پديده‌شناسي دين دارد. معمولا شلايرماخر و پل تيليخ را نيز در شمار پديده‌شناسان دين به شمار مي‌ آورند ولي چنين نسبتي جاي تأمل دارد. به هر روي پديده‌شناسي دين، رويکرد تجربي و همدلانه به دين است و کاملاً با فلسفه دين و جامعه‌شناسي دين تفاوت دارد. همچنين پديده‌شناسي يکي از روش‌هاي دين‌پژوهي است و حتماً بايد با روش‌ها و مطالعات ديگر آنها را تکميل کرد و هر روشي بعدي از ابعاد دين را آشکار مي‌‌كند. من در دين‌شناسي به جاي تک‌روشي به چندروشي معتقدم و نمي‌‌توان با يک روش دين را فهميد. در اين مصاحبه جاي تفصيل بيشتر نيست و اميدوارم در آينده بتوان در اين زمينه به شکل مبسوط سخن گفت.

شايد بهتر باشد براي نمونه سراغ هانري کربن برويم. مي‌دانيم که روش کربن در دين‌پژوهي اين بود که فهم تاريخي يا فراتاريخي را با استفاده از پديدارشناسي خاص خودش (کشف المحجوب) به کار مي‌برد. اگر امکان دارد اندکي درباره روش او توضيح دهيد. بي‌مناسبت نيست اگر در اينجا روش کربن و ايزوتسو در دين‌پژوهي را با هم مقايسه کنيد. نحوه مواجهه هانري کربن و توشيهکيو ايزوتسو با اديان آسماني و به ويژه اسلام در اين روش چگونه بود؟
در مورد هانري کربن و ايزوتسو بايد بگويم هر دو خدمات ارزنده‌اي به فرهنگ اسلامي‌ کردند که شايسته تحسين و تقدير است؛ هرچند کار هر دو معايب و کاستي‌هايي هم دارد. کربن پديدارشناس بود و در زبان‌شناسي و نيز فلسفه اگزيستانسياليسم قدم راسخي داشت. روش او در مطالعه اسلام و فلسفه اسلامي‌ از پديدارشناسي تأثير گرفته است؛ هرچند شوق و علاقه‌مندي خود را به اسلام پنهان نمي‌کند و به‌خصوص پرسش‌هاي او از علامه طباطبايي و مذاکراتي که با ايشان داشته است، نشان از اشتياق و کنجکاوي شخصي فراوان او دارد و به‌خوبي پيداست که دغدغه‌هاي او فراتر از تحقيقات صرف علمي‌ است؛ البته نگاه او نگاهي فيلسوفانه است و سعي مي‌‌کند به جزئيات مسايل راه ببرد؛ اما ايزوتسو بيشتر متوجّه فلسفه اسلامي‌ به‌خصوص حکيم سبزواري است؛ هرچند به ابن‌عربي، عين‌القضات، شيخ نجم‌الدين کبري و محمود شبستري نيز پرداخته است. تحقيق او درباره «تحول مفهوم ايمان در کلام اسلامي‌« و نيز «مفاهيم اخلاقي در قرآن» نشان از تعمق و ژرف‌نگري او دارد. مقاله خوبي نيز درباره "اشراقيان" و فلسفه اشراقي دارد که در «دايره‌المعارف دين» ويراسته الياده چاپ شده و بنده به مناسبت درگذشت او همراه با مقاله «ابن‌عربي» هر دو را از انگليسي ترجمه کرده و در کيهان فرهنگي به چاپ رساندم. کربن به‌خصوص به عرفان اسلامي‌ مخصوصاً عرفان ابن‌عربي توجّه خاصي دارد و بسيار شيفته مساله «تأويل» است همچنان که بسيار شيفته مساله «مهدويت» در مذهب تشيع است. او خدمات بزرگي کرده و فلسفه اسلامي‌ را به غربيان شناسانده است؛ هرچند درباره اسلام و تشيع اشتباهاتي نيز دارد که شايسته است عالمان صاحب‌نظر با روش علمي‌ به تصحيح آنها بپردازند. من پيشتر در ويژه‌نامه خردنامه همشهري نظراتم را درباره هانري کربن گفته‌ام که علاقه‌مندان مي‌‌توانند به آنها رجوع کنند.

در اين بخش از گفت‌وگو، اندکي به وضعيت دين‌پژوهي در کشورهاي اسلامي‌ بپردازيم. آيا دين‌پژوهان مسلمان پابه‌پاي دين‌پژوهان يهودي و مسيحي دين اسلام را موضوع مطالعه و پژوهش خود قرار داده‌اند؟
در مورد وضعيت دين‌پژوهي در کشورهاي اسلامي‌ بايد  بگويم وضعيت اسفناکي حاكم است و مسلمانان نتوانسته‌اند پابه‌پاي دين‌پژوهان يهودي و مسيحي فعاليت کنند. بي‌جهت نيست که بيشتر مثال‌ها در کتاب‌هاي دين‌پژوهي و به‌خصوص فلسفه دين از سنّت يهودي- مسيحي اخذ مي‌‌شود و اسلام و حتي ديگر اديان مثل بوديسم و هندوييسم هيچ سهمي‌ ندارند. اخيراً در آثار دين‌پژوهاني مثل اسمارت به اسلام نيز توجّه شده است؛ ولي در فلسفه دين همچنان حاکميت از آن دين يهود و مسيحيت است. هم در کشورهاي عربي و هم در شبه‌قاره، کار چشمگيري از مسلمانان در دين‌پژوهي نداريم هرچند اين به معناي آن نيست که مسلمانان در ديگر حوزه‌ها کار نکرده باشند. پاسخ من فقط در حوزه دين‌پژوهي است ولي در علوم اجتماعي و علوم طبيعي، مسلمانان هم در ايران و هم ديگر کشورهاي مسلمان، کارهاي ارزشمندي انجام داده‌اند. اينجا بحث فقط درباره دين‌پژوهي است؛ حتي مي‌‌خواهم بگويم در کشورهاي عربي از نظر ترجمه آثار دين‌پژوهي از ما عقب‌تر هستند هرچند در بعضي حوزه‌هاي ديگر شايد جلوتر باشند. مثلاً دکتر حسن حنفي که خود از فيلسوفان پديده‌شناس و نومعتزله است در يکي از کنفرانس‌هاي بين‌المللي به من ‌‌گفت مدت‌هاست دنبال کسي هستيم که کتاب «امر قدسي» اتّو را به عربي ترجمه کند و هنوز او را نيافته‌ايم؛ در حالي که بنده اين کار را به زبان فارسي ترجمه كرده‌ام و مقاله‌هاي خوبي هم درباره اتّو نوشته شده است.

يکي از آثار مهم که در ايران هم دوبار ترجمه شده است، کتاب «اقتدا به محمد (ص): نگرشي نو به اسلام در جهان معاصر» نوشته «کارل ارنست» است. شما نگاه مولف را به دين اسلام چگونه ارزيابي مي‌کنيد؟ همچنين مي‌‌خواهم در ادامه بدانم از آنجايي که کارل ارنست در اين اثر روشي را که در دين‌شناسي خود نسبت به دين اسلام به کار مي‌گيرد روش «تاريخي نگري» است: يعني محمد (ص) چگونه متولد شد، زيست، دين جديدي به نام اسلام آورد که البته تا برهه‌اي از زمان يعني يکي از شوراهاي واتيکان اين دين از جانب مسحيت رسميت نداشت و بعد از اين شورا به عنوان يک دين شناخته شد؛ در نگاه تاريخي ارنست تقدسي که مسلمانان براي اسلام و حضرت محمد (ص) قائل هستند، ديده نمي‌شود و دين اسلام به صورت يک پديده تاريخي مورد مطالعه و دين‌شناسي خاص ارنست واقع مي‌شود، البته مي‌دانيم که وقايع جهان معاصر چون حادثه يازده سپتامبر و اعمال وهابيون و القاعده در اين نگرش کاملا موثر است و خود نيز به اين نکته در مقدمه کتاب اشاره مي‌کند. با توجه به اين نکات نتيجه‌گيري خود را بفرماييد. به نظر شما اثر مذکور چه تأثيري در مقابله با ديدگاه‌هاي اسلام‌هراسي و اسلام‌گريزي داشته است؟ و اينکه ديدگاه آمريکاييان يا کساني که اطلاع درستي از اسلام نداشتند تا چه حد موثر و مفيد واقع شد؟
درباره کتاب «اقتدا به محمد» که دو ترجمه از آن هم‌زمان به فارسي منتشر شد، بايد بگويم كه به نظر کتابي متوسط و حتي ضعيف است. اين کتاب سبکي ژوناليستي دارد و کاملاً غيرآکادميک است و نمي‌‌تواند با اسلام‌هراسي مقابله کند و تبليغات سوء را پاسخ بگويد يا نقش مهمي‌ در زدودن ذهنيت‌هاي غلط در مورد اسلام ايفا كند. بخش تصوّف آن ضعيف و نارساست. بخش هنر اسلامي‌ اشتباهاتي دارد. سخن او درباره تصاوير پيامبر (ص) و امام خميني (ره) نادرست است. آمار شيعيان را 150 ميليون گفته است! (ص 206 ترجمه نورايي بيدخت) مطالب او درباره محمد و قرآن کاملاً نامستند است. الميزان را تفسير فرقه‌اي خوانده است. بخش دين آن بسيار ضعيف است و به هيچ يک از آثار دين‌پژوهان گذشته و معاصر استناد نکرده است، جز يکي که از ويلفرد کنتول اسميت نام برده ولي به آثار او اشاره نشده است. به طور کلي سبک کتاب، ژورناليستي، توصيفي و روايي است نه تحليلي و استدلالي. درباره «احياگري اسلامي» نيز در پايان کتاب قضاوت نادرستي دارد. اين کتاب بيشتر مرور وقايع روز است و نقل برخي عرفيات جوامع اسلامي‌ و نظرات افواهي شايع، آن هم در حد اطلاعات يک توريست. بخش فلسفه و کلام ندارد و توضيحاتش در مورد حجاب، اسلام ليبرال، نقش شوراي نگهبان و اسلامي‌‌سازي علم بسيار نارسا و نادرست است؛ بنابراين اصلاً در حوزه دين‌پژوهي اثر مهمي‌ به شمار نمي‌‌آيد و در مقابله با اسلام‌هراسي هم موفق نيست زيرا فاقد تحليل و استناد است و روش آن به اصطلاح يکي به ميخ  كوفتن و يکي به نعل زدن است! دعوت به پلوراليسم ديني مي‌‌کند ولي درباره هيچ يک از موضوعات، مثل سکولاريسم يا خود همين پلوراليسم ديني اظهار نظر صريح و قاطعي ندارد. برخلاف ادعاي مؤلف نه نگرش نويني از اسلام ارائه شده و نه خبري از روش تاريخي‌نگري است. کتاب براي افراد عادي، متوسط و عامه مردم است نه تحصيلکرده‌ها و دانشجويان چه برسد به فرهيختگان و دانشمندان. بحث فلسفه و کلام و نيز فصل اخلاق در کتاب بسيار ضعيف و نارساست. از هيچ‌يک از آثار و متون اخلاقي در اسلام حتي نام نبرده است، جز اخلاق جلالي ملّا جلال دواني که اصلاً در حوزه‌هاي علميه و دانشگاه‌ها مورد توجّه نيست و اثر معتبري در علم اخلاق اسلامي‌ به شمار نمي‌‌رود. با اين همه، نکات مثبت آن در مقدمه است که توجّه خوبي به استعمار کرده و به ردّ اسلام‌ستيزي پرداخته اما نه با دلايل و تحليل علمي‌. در مورد جهاد و دفع تهمت‌ها از پيامبر نيز توضيح کوتاه و مفيدي دارد. در مجموع، با توجّه به آثار کساني مثل کربن، مارتين لينگز، هيوستون اسميت، آنه ماري شيمل، چيتيک، سيد حسين نصر، شووان، خانم کارن آرمسترانگ، طارق رمضان، حتي مونتگمري وات و کنتول اسميث، در زبان انگليسي اين کتاب چندان نمودي ندارد و من از دين‌شناسان غربي توجّهي به اين اثر نديده‌ام.
اما جناب دکتر همتي در جست‌و‌جوهاي اندکي که داشتم کتاب اخلاق جلالي را يکي از بهترين کتاب‌ها در زمينه اخلاق به همان شيوه فضيلت گرايي ارسطويي- ابن مسکويه يافتم. غربيان بيشتر از ما به ارزش اين اثر واقف بودند و در دوره قاجار چاپ سنگي اين کتاب را به انگليسي ترجمه کردند و از منابع درسي بوده است. وقتي به دنبال متن فارسي اين اثر رفتيم اين اثر وجود نداشت و با تلاش بسيار اين کتاب در سال 91 توسط انتشارات اطلاعات منتشر شد.
قصد من در اينجا تحليل ساختار و محتواي کتاب اخلاق جلالي نبود. فقط گفتم در دانشگاه‌ها و حوزه‌هاي علميه ما محل اعتنا نيست و به‌عنوان کتاب درسي به کار نمي‌رود. بيش از 30 سال است كه در دانشگاه تدريس مي‌‌کنم. بارها حکمت عملي، فلسفه اخلاق و علم اخلاق را تدريس کرده‌ام. هم تحصيلات آكادميك دارم و هم تدريس حوزوي داشته‌ام و سال‌ها متون حوزوي را از مقدمات تا سطوح عالي تدريس کرده‌ام و با برنامه‌هاي آموزشي حوزه‌هاي علميه و دانشگاه‌ها آشنايي کافي دارم. آنچه عرض کردم از روي اطلاع بود. ملا جلال دوّاني يک متکلم در قرن دهم است. ابتدا شافعي‌مذهب بود ولي در نهايت مستبصر و شيعه شد. کتاب اخلاق جلالي در هند در زمان سيطره استعمار انگليس جزو کتاب هاي درسي بود نه در ايران يا حوزه هاي نجف و لبنان. در حوزه‌هاي علميه شيعه کتاب‌هايي مثل جامع‌السعادات ملامهدي نراقي متن درسي رسمي‌ بوده و در ميان اهل سنّت نيز احياء‌ علوم‌الدين غزالي. اخلاق جلالي در واقع ترجمه‌اي است از اخلاق ناصري خواجه نصيرالدين طوسي که در قرن هفتم نگارش يافت و خود اخلاق ناصري نيز ترجمه‌اي از کتاب تهذيب‌الاخلاق و تطهيرالاعراق ابن‌مسکويه در قرن چهارم است. اخلاق جلالي مثل آن دو کتاب پيشين که نام بردم، اخلاق فلسفي است نه اخلاق قرآني و نه اخلاق عرفاني و نه اخلاق تلفيقي يعني آميخته‌اي با آموزه‌هاي قرآني و شواهد ديني و اصول و مباني عرفاني. شايد به همين سبب مورد عنايت عالمان ديني واقع نشده است و چنان‌که گفتم امروز در دانشگاه‌ها و حوزه‌هاي ما از کتاب‌هايي مثل جامع‌السعادات در سه جلد استفاده مي‌‌شود. گفتني است که هم اخلاق ناصري و هم تهذيب الاخلاق نيز به ديگر زبان‌ها ترجمه شده‌اند. اتفاقا ارجاع عالمان و دانشگاهيان ما به اين دو کتاب بيش از اخلاق جلالي است. مرحوم استاد جلال‌الدين همايي سال‌ها پيش گزيده‌اي از اخلاق ناصري فراهم آورد که متن درسي شد. در اخلاق جلالي که کاملاً متأثر از اخلاق ناصري است خبري از اخلاق بندگي و عبوديت قرآني نيست و کتاب به امتثال امر سلطان حسن بيک بهادرخان نوشته شده و بيشتر در مورد اخلاق فردي و سپس سياست مدن است. روش آن عمدتا فلسفي است. در آن از قياس‌هاي خطابي و جدلي نيز استفاده شده است. سنگيني متن و طرح مسائلي درباره موسيقي نيز موجب شده تا فقيهان به آن اعتناي جدي نکنند و چنانکه گفتم در حوزه‌هاي علميه شيعه و کشورهاي اسلامي‌ جز هند هرگز متن درسي رسمي‌ نبوده است. در حوزه‌هاي ما متن درسي براي اخلاق فلسفي و اخلاق ارسطويي يکي کتاب ابن‌مسکويه است و ديگري اخلاق ناصري.

دين‌پژوهي در کشور ما چه جايگاهي دارد؟ آيا اين شاخه از دانش توانسته به جايگاه مناسبي در دانشگاه‌ها دست يابد؟ دين‌پژوهي در فضاي غيررسمي‌ يا غيردانشگاهي چگونه به مسير و حيات خود ادامه مي‌‌دهد؟
دين‌پژوهي در کشور ما در آغاز راه و تازه شروع شده است. هنوز به مرحله کودکي نيز نرسيده است چه برسد به جواني و ميانسالي! هنوز بسياري از منابع و متون کلاسيک به زبان‌هاي اروپايي را به فارسي ترجمه نکرده‌ايم تا مورد تجزيه، تحليل و نقادي قرار گيرند؛ بنابراين از نظر من نوشتن کتاب‌هايي به نام «آسيب‌شناسي دين‌پژوهي» بسيار مضحک است و به جاي آن بايد گفت آسيب‌شناسي فلان متفکر يا فلان تفکر يا کتاب يا مقاله و ترجمه خاص که هيچ مانعي هم ندارد و شايد لازم هم باشد. ما هنوز در بسياري از دانشگاه‌هايمان دپارتمان دين‌پژوهي و رشته اديان نداريم. هنوز در هيچ‌يک از دايره‌المعارف‌ها و کتاب‌هاي معتبر جهاني يک دين‌پژوه ايراني مقاله‌اي ندارد (آقاي دکتر نصر را استثنا کنيد ايشان را من با کمال احترام دين‌پژوه نمي‌دانم بلکه از سنّت‌گرايان معاصرند و آثار سودمندي درباره فلسفه و عرفان اسلامي‌ دارند ولي به معناي اخص و دقيق کلمه دين‌پژوه نيستند و در دنيا هم ايشان را اين‌گونه نمي‌‌شناسند و حداکثر او را يک متکلم يا متألّه اسلامي‌ مي‌‌دانند). هنوز کارهاي زيادي هست که بايد در حوزه دين‌پژوهي انجام شود. خوشبختانه بعضي از کارها در قم انجام مي‌‌شود که اميدوارکننده است. دانشگاه اديان و مذاهب و مؤسسه امام خميني در اين زمينه پيشگام هستند و انتشارات و نشريات سودمندي دارند منتها هنوز در آغاز راهيم. حجم عظيمي‌ از ادبيات، کتب و مقالات در کشورهاي غربي نگاشته شده که حيرت‌انگيز است و در کنار آن ما از اين جهت بسيار فقيريم. باوجود اينکه منابع غني اسلام‌شناسي در اختيار ماست ولي هنوز هم نتوانسته‌ايم اسلام را به زبان‌هاي اروپايي به شکل درست و علمي‌ به ديگران معرفي کنيم. کمبودهاي شديدي داريم که به جاي انکار و موضع گرفتن بايد متواضعانه به آنها اعتراف، و عالمانه سعي در جبران کاستي‌ها كنيم. تربيت نسل جوان و آموزش به آنها از مهم‌ترين کارهاست. بايد دين‌پژوهان مستقل، نقاد، شجاع، آزاده، ژرف‌انديش و تحليلگر تربيت کنيم که فقط دنباله‌رو غربي‌ها نباشند بلکه شهامت ابراز نظر و انتقاد داشته باشند که در عين حال اهل تبادل نظر و تعامل علمي‌ باشند. به نظرم دين‌پژوهي در کشور ما بيرون از دانشگاه موفق‌تر بوده است تا درون دانشگاه. در اين زمينه يک سينه سخن دارم ولي در يک مصاحبه نمي‌‌توان همه سخن‌ها را گفت. اميدوارم در آينده توفيق تکميل اين بحث را همراه با پيشنهادهاي علمي‌ داشته باشم تا تجربيات منتقل شود.

آثار شما در حوزه تاليف و ترجمه بسيار متعددند و از ميان آنها مي‌‌خواهم به يکي، دو نمونه بپردازم. مهم‌ترين مسايل مولف در کتاب «درآمدي بر دين‌شناسي نوين» (ترجمه از انگليسي، انتشارات حوزه هنري 1375)  چيست؟ و اين ديدگاه تا چه حد مورد قبول شما و جامعه مسلمان ايران واقع مي‌‌شود که بتوان از آن در راستاي اهداف آينده در زمينه دين‌پژوهي داخل کشور استفاده كنيم؟
من در کتاب «درآمدي بر دين‌شناسي نوين» گزارشي از تاريخچه پيدايش و تکوين دين‌پژوهي جديد ارائه كرده‌ام. در اين كتاب به ‌خصوص بحث مفيدي درباره «رابطه دين و ايدئولوژي» که کورت رودلف توضيحات مفيدي درباره آن آورده است و در آن مقطع زماني اين موضوع در جامعه ما به شدّت مطرح بود و او از ايدئولوژي دين و نه ديني دفاع کرده بود، آورده ام. او استاد دانشگاه لايپزيگ آلمان است و از شاگردان اتّو به شمار مي‌‌رود. نگاه تاريخي خوبي به زمينه‌هاي پيدايش دين‌شناسي دارد؛ البته کتاب محتاج تجديد چاپ و بازنگري است. بنده چندبار تاکنون به ناشر محترم نامه نگاشته و پيگيري کرده‌ام اما به نتيجه‌اي نرسيده‌ام. اين امر نيز از مشکلات محققان در کشور ماست که بايد دنبال ناشر بدوند.
با توجه به اهميت تعامل شاخه‌هاي مختلف دانش، مي‌خواهم بدانم چه مسائل جديدي در کتاب «فيزيک، فلسفه و الهيات» (ترجمه از انگليسي، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي‌ 1384، برنده جايزه هيأت داوران و لوح تقدير در جشن رونمايي) طرح شده است؟ و اين مسائل چه ارتباطي مي‌‌توانند با هم داشته باشند؟
اين کتاب پاسخي است به مشکلي که مسيحيت در طول تاريخ با علم داشته و به‌خصوص براي تطهير دستگاه رسمي‌ روحانيت کاتوليک و واتيکان تهيه شده است. کتاب به مناسبت سيصدمين سالگرد چاپ کتاب نيوتن «مبادي رياضي علوم طبيعي» تهيه شده است. در اين سال واتيکان دو تالار از تالارهاي «فرهنگستان علوم» خود را به نام نيوتن و گاليله نامگذاري کرد. من در يکي از سفرهايم که بازديد مفصلي از آکادمي‌ علوم واتيکان و دانشگاه‌هاي پاپي (تحت نظارت پاپ Pontifical) داشتم اين تالارها را ديدم. واتيکان در اين سال يک «هفته مطالعاتي» (Study Week) برگزار کرد و در کاستل گاندولفو (محل اقامت تابستاني پاپ) دانشمندان زيادي را از سراسر جهان ميهمان کرد. اين دانشمندان در سه رشته فلسفه، الهيات و علوم طبيعي (مثل زيست‌شناسي، شيمي‌، فيزيک، اخترشناسي، ژنتيک، کيهان‌شناسي) متخصص و همه از سرآمدان و نامداران رشته‌هاي خود بودند. بعد از پايان هفته، چهار ماه فرصت دادند که هر يک از دانشمندان در رشته تخصصي خود با رويکرد ميان‌رشته‌اي در مورد رابطه «علم و دين» يا «علم و الهيات» مقاله‌اي بنويسد. پس از پايان فرصت و دريافت مقالات به بررسي آنها پرداختند و در نهايت حدود 21 مقاله برگزيده و مجموع آنها در اين کتاب چاپ شد و پاپ ژان پل دوم نيز مقدمه مبسوطي بر آن نگاشت و رصدخانه واتيکان آن را منتشر كرد. اين کتاب را بنده در مدتي حدود دو سال ترجمه کردم. کتابي است در فلسفه دين، فلسفه علم و الهيات. سه فصل آخر آن مربوط به دلالت هاي الهياتي فيزيک کوانتومي‌ است. واتيکان با اين کار از روح گاليله به‌نوعي عذرخواهي کرد و پاپ در مقدمه کتاب، مداخله کشيش‌ها را در کار دانشمندان علوم طبيعي ممنوع کرد مگر اينکه در رشته‌هاي علوم طبيعي هم احراز تخصص کرده باشند و رسماً کار روحانيان مسيحي در قرون وسطي را اشتباه دانست و از آن پوزش خواست. او کليسا و دانشگاه را به تعامل و تبادل علمي‌ فراخواند و به آشتي اين دو نهاد دعوت و بر ديالوگ مستمر آنها تأکيد كرد. از کمک علوم به دين و خدمات علم به بشريت سخن گفت و آمادگي مسيحيت را براي کاوش‌هاي مشترک با اهل علم اعلام کرد. او به صراحت گفت مسيحيت نبايد توقع دفاعيات الهياتي از علم داشته باشد و منبع توجيه مسيحيت درون خود آن است. او برخورد نقادانه و مبادله متقابل علم و الهيات را بسيار ارزشمند خواند و بر استفاده از علوم عصر و استفاده الهيات از يافته‌هاي علمي‌، مبادله الهيات با علم و فلسفه، لزوم فهميدن يکديگر، استفاده الهيات از فلسفه (به خلاف تفکيکي‌هاي کشور ما!)، لزوم آموزش الهيات به دانشمندان، لزوم احراز خبرويت و تخصص براي کشيش‌ها، آموزش دوجانبه، پل زدن (بين علم و دين)، تربيت روحانيان و دانشمندان پيوندساز تأکيد کرد. او به پذيرش علم از سوي مسيحيان توصيه کرد. پاپ در مورد استفاده‌هاي ويرانگر از علم و نيز تفکرات عقيم و بي‌نتيجه درباره دين هشدار داد. کتاب در واقع نوعي بازسازي رابطه مسيحيت و علم و اعاده حيثيت به آن و نوعي توبه‌نامه محترمانه مسيحيت به پيشگاه دانشمندان است. من به مسولان پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي‌ تبريک مي‌‌گويم و از درايت و بلندنظري آنان تشکر مي‌‌کنم که اين کتاب را براي ترجمه به بنده پيشنهاد و به نحوي زيبا نيز آن را چاپ و منتشر كردند؛ ولي از مطبوعات کشور به شدت گلايه‌مندم که هيچ بازتاب مناسبي در آنها مشاهده نکردم. ما مطبوعاتي‌هاي آزاده، باسواد، شجاع و زحمتکش کم نداريم ولي هستند ژورناليست‌هاي بي‌سواد، سياست‌زده و بي‌خبر که براي يک رمان مبتذل چندين خبر و گزارش و مصاحبه انجام مي‌‌دهند ولي حتي يک مصاحبه در مورد اين کتاب - که يک «رويداد» بود و براي نخستين‌بار يک اثر منتشر شده توسط واتيکان با مقدمه رسمي‌ پاپ به فارسي ترجمه و چاپ مي‌ شد- انجام ندادند و از کنار آن گذشتند. اين امر زيبنده يک جامعه فرهنگي مثل ايران نيست که سنّت ديرينه و غني فلسفه و کلام دارد.

کتاب «تأملاتي در باب پلوراليسم ديني (دفتر بازخواني انديشه مدرن)» چه نکاتي درباره پلوراليسم طرح مي‌‌کند؟
آن کتاب که هنوز منتشر نشده ولي مجموعه مقالاتي است در نقد تئوري پلوراليسم ديني که در برهه‌اي خاص در کشور ما بحث روز بود و مقاله‌ها و کتاب‌هايي در مورد آن انتشار يافت. من در دانشگاه بيرمنگام با هيک بحث‌هايي داشتم و بعد از آن از طريق ايميل با يکديگر بحث‌هايي درباره آراي او داشتيم که او را بسيار متواضع و منصف يافتم. در کشور ما نيز بعضي متفکران با طرح تز «صراط‌هاي مستقيم» تئوري هيک و ديگران را مطرح كردند البته با دلايل و استدلال هاي ديگر. من از همان آغاز معتقد بوده و هستم که تئوري پلوراليسم ديني زاييده يک تنگناي معرفت‌شناختي است. يعني بعد از ضرباتي که کانت و ديگران بر متافيزيک سنّتي و معرفت‌شناسي آن وارد کردند، زمينه براي پلوراليسم معرفت‌شناختي و در پي آن پلوراليسم ديني فراهم شد.

به نظر مي‌رسد برخي بر اين باور اتفاق نظر دارند که عرفا ديدگاه کثرت‌گرايانه دارند و اين امر را اوج عرفان مي‌دانند.
هيچ اتفاقي در اين مورد وجود ندارد. اينها تبليغات ژورناليستي است. بيشتر عالمان ديني ما و متفکران مسلمان معاصر با تئوري پلوراليسم ديني مخالفند و بعضي از آنها کتاب، مقاله و آثاري در ردّ آن نگاشته‌اند. عرفان نيز مبتني بر وحدت‌انگاري و وحدت‌گرايي است نه تکثرگرايي و پلوراليسم. تخصص من در اديان و عرفان تطبيقي است. از عرفان‌هاي آرکاييک تا عرفان‌هاي عصر جديد (New age) تدريس و مطالعه و تحقيق مي‌کنم. حتي غربي‌ها نيز عرفان را تجربه وحدت و تجربه (Unitive Experience) مي‌دانند. همه تلاش عارفان در همه سنّت‌ها و فرهنگ‌ها اين بوده تا از کثرت و تکثر يعني کثرت‌بيني و کثرت‌نگري عبور کنند و به وحدت برسند. اصلاً عرفان يعني عبور از کثرت به وحدت. يکي‌بيني و يکي‌انگاري، وجهه همّت همه عارفان است. ديوان‌هاي اشعار عارفان ما سرشار از دعوت به وحدت است. مقصود از وحدت در اينجا نه وحدت سياسي يا اجتماعي که البته در جاي خود محفوظ است بلکه مقصود عبور از عالم طبيعت، مادّه و کثرت‌ها و رسيدن به ديار وحدت و پيوند با عالم مجردات است که در رأس همه مجردات و فوق آنها خداست. عرفان چه در شاخه وحدت وجود، چه در شاخه وحدت شهود، مبتني بر نگرش و گرايش به وحدت است. غربي‌ها به اين پانتئيسم يا پاننتئيسم مي‌گويند. اين ادعايي که مي‌کنم حتي يک مورد نقض ندارد. عرفان هيچ ربطي به تکثرگرايي و پلوراليسم ندارد. عارفان کثرت‌ها را اعتباري و وحدت را حقيقي مي‌دانند. بعضي از آنها حتي افراط کرده و کثرت ها را سراب، وهم و مجازي مي‌شمارند و به نظم و نثر در اين مورد سخن گفته‌اند. آنچه در مورد عارفان بد فهميده شده، سعه‌صدر آنهاست. آنها خدا را در همه‌جا و همه‌چيز شهود مي‌کنند و با نظر رحمت به خلق مي‌نگرند و به لحاظ تکويني همه را عبد خدا مي‌يابند. برخي کسان که به عمق سخن عرفا توجّه نکرده‌اند يا تربيت عرفاني منظمي‌ نداشته‌اند گمان کرده‌اند که عرفا همه افکار و عقايد  را حق مي‌دانند يا حق و باطل را تفکيک نمي‌کنند، اصلاً چنين نيست. عارفان، حقيقت را واحد مي‌دانند. تجلي حق را هم واحد مي‌دانند. يک حقيقت با يک تجلي. حافظ مي‌ گويد:
اين همه عکس مي‌ و نقش مخالف که نمود
يک فروغ رخ ساقي است که در جام افتاد
در عرفان اسلامي‌ قاعده‌اي هست که مي‌‌گويد: لا تکرارَ في التجلي. يعني تجلي تعددپذير و تکرارپذير نيست. بحث پلوراليسم ديني، ادعاي تساوي حقانيت اديان (Equal Validity of Religions) است. در بحث‌هايي که با جان هيک داشتم اين تعبير را بسيار به کار مي‌‌برد يعني اديان همه حق  و متساوي هستند. اين ادعا به لحاظ معرفت‌شناختي مخدوش است و پيامدهاي نادرست و زيانباري هم دارد و آشکارا مساله دعوت به دين و تبليغ ديني را منتفي مي‌‌كند. اصلاً دين را نمي‌توان انتخاب کرد زيرا هيچ رجحاني در کار نيست و اين خلاف مواضع و عملکرد خود پيامبران است زيرا هر پيامبري دين خود را حق مي‌دانسته و به دين خود دعوت مي‌کرده است. عالمان ديني و پيروان اديان نيز اين موضع را نمي‌پذيرند. جان هيک و همفکران او در اقليت هستند. شايد بيش از 100 نقد و رساله و پايان‌نامه و صدها مقاله در رد و نقد جان هيک نوشته شده است و من خيلي از آنها را در کتابخانه خود دارم. در ملاقات‌هايم با متکلمان مسيحي نيز فراوان ديده‌ام که با موضع جان هيک مخالف يا طرفدار انحصارگرايي ديني يا شمول‌گرايي ديني هستند و هم‌اكنون تز کارل رانر در بين کاتوليک‌ها غلبه و رواج دارد يعني شمول‌گرايي و مسيحيان گمنام. پروتستان‌ها نيز به طور عمده طرفدار موضع کارل بارث يعني انحصارگرايي ديني هستند. در بين ما متأسفانه بعضي‌ها بدون تعمق و تدبّر کافي با استناد به چند بيت از مثنوي مولانا يا چند تمثيل عرفي و غير استدلالي به طرفداري از پلوراليسم ديني برخاسته‌اند بدون آنکه جوانب مساله را خوب بکاوند. حتي به دو سه بيت از ابن‌عربي نيز استناد کرده‌اند غافل از آنکه سخنان عرفا سرشار از متشابهات و گاه آميخته است با شطحيات، يعني سخنان مستانه و سکرآميز که در حالات ناهوشياري بر زبان جاري كرده‌اند و نيازمند تأويل است و بايد به محکمات آراي آنها ارجاع داده شود. اساساً حالات عرفاني جنبه برهاني و استدلالي ندارند و نمي‌توان آنها را به جاي برهان ارائه کرد و جز براي صاحب آنها حجيّتي ندارد. عارفان از حالات شخصي خودشان خبر مي‌‌دهند و اين جاي برهان و استدلال را نمي‌گيرد. پلوراليسم ديني يک نظريه فلسفي و معرفي است، که چه درست باشد چه نادرست، با اشعار عرفاني و مثال‌هاي عرفي نمي‌توان آن را اثبات کرد. عارفان مسلمان همگي قائل به «اکمليّت» و «افضليّت» پيامبر اکرم و شرع مطهر محمدي بوده‌اند و پيامبر و شريعت او را کشف تام محمدي و بلکه کشف اتمّ مي‌‌گفته‌اند. يعني بر همه کشف‌هاي انبيا برتري دارد. عرفاي ما پيامبر اکرم را خاتم انبياء و معلم انبياء مي‌دانند حتي در مکتب ابن‌عربي بحثي هست که همه انبياء از آدم تا آخرين آنها محتاج شفاعت خاتم انبياء هستند. به اصطلاح عرفاني حقيقت محمديّه (ص) محيط بر ارواح همه انبياست. اين اصطلاحات و تعبيرات که عرض کردم در کتاب‌هاي عرفاني ما به وفور آمده است و همه سند و مدرک دارد. افضليت و اکمليت پيامبر اسلام بر همه پيامبران کجا با مدّعاي پلوراليسم ديني که قائل به تساوي حقانيت اديان بوده سازگار است. به دو، سه بيت از ابن‌عربي استناد مي‌کنند که نشانگر سعه‌صدر و ظرفيت وجودي بالاي اوست که حقيقت را در همه جا شهود مي‌‌کند و همه را به چشم رحمت مي‌‌نگرد؛ اما به کتاب‌هاي ديگر او مراجعه نمي‌کنند تا ببينند مثلاً در جلد اول فتوحات مکيه در چند صفحه عقايد خود را به صراحت بيان مي‌دارد و درباره نبوّت و رسالت حضرت محمد و مقام و منزلت و برتري او بر همه انبياء به تفصيل بحث مي‌کند و هيچ‌گاه نمي‌گويد که شريعت موسي، عيسي، نوح، ابراهيم يا ديگران با آن برابر است؛ بلکه او را افضل از همه انبياء مي‌‌داند چنان‌که قرآن هم مي‌فرمايد: «تِلکَ الرُسُل فَضّلنا بَعضُهُم علي بَعض» يعني همه پيامبران در يک سطح نيستند شريعت آنها نيز در يک سطح نيست بلکه بعضي اولوالعزم هستند و بعضي نه. از ميان آنان که اولوالعزم هستند نيز يک نفر خاتم انبياست که شريعت او ناسخ ديگر شرايع است. مي‌‌بينيد پلوراليسم ديني حتي با مضامين قرآني نيز ناسازگار است. متأسفانه در فضاي سياست‌زده جامعه ما، گاه مشکلاتي پيش مي‌آيد و تنگ‌نظري‌ها و تعصب‌هاي بيجا آزادي‌هاي فکري را تهديد مي‌کند و برخي گمان کرده‌اند که چاره آن در قبول پلوراليسم ديني است؛ در حالي که جامعه نياز به آموزش و تربيت دارد تا با سعه‌صدر به سلايق و انديشه‌هاي مختلف احترام بگذارد و ياد بگيريم يکديگر را تحمل کنيم و حرمت نهيم و اين همان مساله مهم مدارا يا تولرانس است. لازم نيست براي تحقق تولرانس به پلوراليسم ديني گردن نهيم بلکه بايد به جامعه آموزش داد تا با تحمل و مدارا با افکار و نظرات مواجه شوند.

از توضيحات شما سپاسگزارم. به ادامه گفت‌وگويمان درباره پلوراليسم ديني بپردازيم.
جان هيک نيز خود به تأثير کانت بر او معترف بود و هم حضوري به من گفت و هم در آثارش بدان تصريح کرده است. نکته‌اي که ذکر آن را در اينجا لازم مي‌‌دانم تلقي نادرست بعضي روشنفکران هموطن ماست که پلوراليسم ديني را با بحث نجات و رستگاري و آمرزش خلط و تلقي نادرستي از آن ارائه کردند. از نظر من بحث اصلي پلوراليسم ديني مربوط به حقانيت (Truth) و جنبه معرفتي مدعيات ديني است. جان هيک هم در کتاب «فلسفه دين» آن را تحت عنوان دعاوي متعارض درباره حقيقت دين (Truth Claims) مطرح کرده و بحث در مورد صدق و کذب و درستي و نادرستي و صواب و خطاي مدعيات معرفتي اديان است؛ يعني مساله حقانيت نه نجات. منتها در کشور ما بحث را به شکلي مطرح کردند که از فروعات مساله تعارض حقانيت اديان مي‌ تواند باشد نه خود آن و آن اينکه آيا به فرض حق دانستن يک دين پيروان ديگر اديان تکليفشان چيست و آيا به بهشت مي‌ روند يا نه، رستگار مي‌ شوند يا نه؟ اين بحث که يک بحث فقهي قديمي‌ در آثار فقهي علماي ما بوده و مثلاً مرحوم استاد مطهري در کتاب «عدل الهي» درباره آن سخن گفته است، از نو احيا شد؛ در حالي که درباره اعمال نيک غيرمسلمانان و غيرمؤمنان در فقه ما بحث شده و مي‌‌شود و به نصّ صريح قرآن قطعاً عمل صالح هيچ کسي ضايع نمي‌شود و موضع اسلام کاملاً روشن است و بحث جديدي هم نيست. اما مساله پلوراليسم ديني، بحث از حقانيت معرفتي و مساله صدق و کذب دعاوي ديني است که اصلاً قابل اثبات هست يا نه. موضع من از آغاز، نوعي «شمول‌گرايي اصلاح شده» بوده و هست. نه انحصارگرايي را مي‌پذيرم و نه پلوراليست هستم. همه اديان بهره‌اي بلکه بهره‌هايي از حقيقت دارند ولي حقيقت نهايي تنها يکي است و تعدد نمي‌پذيرد. من اديان را به‌عنوان نظام‌هاي باور (Belief System) در نظر مي‌ گيرم و محتواي معرفتي آنها را تحليل فلسفي مي‌كنم. هيچ پيامبري پلوراليست نبوده و نيز هيچ عارفي هم پلوراليست نبوده است و ديدگاه نويسنده «صراط‌هاي مستقيم» خطاست. مساله تولرانس و نفي تعصب بيجا نيز نيازي به قبول تئوري پلوراليسم ديني ندارد و مربوط به تربيت ديني مؤمنان است که بايد سعه‌صدر داشته باشند و به تعامل علمي‌ سالم با ديگران بپردازند. حقوق اقليت‌هاي ديني نيز به يک رفورم حقوقي نيازمند است نه گردن نهادن به تئوري پلوراليسم ديني. نکته ديگري هم بگويم که در جامعه ما بعضي از روشنفکران و نويسندگان در مصاحبه‌ها و مقاله‌هايشان پلوراليسم ديني را مقابل «مونيسم» (وحدت انگاري فلسفي) قرار داده‌اند که خطاي آشکاري است و خلط ميان فلسفه با دين‌پژوهي را نشان مي‌‌دهد. مي‌دانيد در فلسفه هم بحث «وحدت و کثرت» مطرح مي‌شود که بحثي تاريخي و کهنسال است. در تئوري پلوراليسم ديني نيز بحث از تعدد و کثرت اديان حق و تکثرگرايي (در مورد حقانيت اديان) مطرح مي‌‌شود کساني بدون توجّه به تفاوت‌هاي اين دو گمان کرده‌اند مساله پلوراليسم ديني، همان مساله «وحدت و کثرت» فلسفي است در حالي که پلوراليسم ديني يک مساله دين‌پژوهانه و معرفت شناسانه (اپيستمولوژيک) است نه فلسفي و متافيزيکي. بحث از کثرت و وحدت وجود نيست که يک مساله مابعدالطبيعي در فلسفه مابعدالطبيعي سنّتي است بلکه اين يک بحث جديد و بي‌سابقه است که در اثر ضربات کانت بر پيکر متافيزيک و رشد معرفت شناسي جديد مطرح شد و کاملاً با مونيسم فرق دارد. مونيسم به معناي وحدت‌انگاري در مقابل کثرت قرار دارد در حالي که پلوراليسم ديني در مقابل شمول‌گرايي و انحصارگرايي قرار مي‌گيرد! خلط هستي‌شناسي با معرفت‌شناسي و دين‌شناسي از اين واضح تر نمي‌شود! اين نشان مي‌دهد که سخنان اين نويسندگان چقدر عمق دارد و چه اندازه در مباحث فکري دقت دارند و نيز چقدر از بحث‌هاي دين‌پژوهي بي‌اطلاع هستند. نقدهايي هم بر تئوري پلوراليسم ديني نوشته شده که بعضي از آنها عالمانه و متين و البته بسياري نيز سست است. در خود مغرب‌زمين کتاب‌ها و حتي پايان‌نامه‌هاي زيادي عليه نظر جان هيک نگاشتند از آن جمله پاول کريساک نقدي آکادميک بر پلوراليسم ديني نگاشته است.

آيا از تجربه ديني و تعدد تجارب ديني مي‌توان به حوزه پلوراليسم ديني وارد شد؟ و راه حل تعدد تجارب ديني که مي‌تواند به موضع پلوراليسم منتهي شود چيست؟ آيا همانند آلستون مي‌توان گفت تجربه ديني هر شخص براي خود او معتبر است و راه انحصارگرايي را برگزيد؟ که اين بن‌بستي در نظريه آلستون است.‌
در مورد برهان ويليام آلستون که از فيلسوفان دين معاصر است، بايد بگويم او کوشيد تا از راه استناد به «تجربه ديني» افراد، برهاني بر اثبات وجود خدا اقامه کند ولي به نظر من موفق نبوده است. ثقل بحث و نه استدلال او، بر «شباهت ميان تجربه‌هاي حسّي و تجربه‌هاي ديني» و قائل شدن به «محتواي معرفتي» براي تجربه‌هاي ديني است؛ ولي تفاوت‌هاي ميان تجربه‌هاي حسي با تجربه‌هاي ديني زيادتر و مهم‌تر از شباهت آنهاست و با تراکم تجربه‌هاي ديني نمي‌توان برهاني بر وجود خدا اقامه كرد. تجربه‌هاي حسّي حاصل «مشاهده مستقيم»، همگاني و تکرارپذيرند؛ در حالي که تجربه‌هاي ديني کاملاً صبغه شخصي داشته و غيرقابل تکرارند به علاوه حاصل تعبير و تفسير شخص تجربه‌گر يا ديگران هستند نه حاصل مشاهده مستقيم. انباشت و احصاي آنها نيز نوعي «استقراي ناقص» است که حجيّتي ندارد؛ بنابراين من برهان از راه تجربه ديني را ناموفق مي‌دانم و استفاده از «اصل خوش باوري» (Principle of Credulity) سوينبرن و ديگر تمهيدات هم نتوانسته اين برهان را درمان کند و رخنه‌هاي آن را بپوشاند؛ اما من به وجود تجربه‌هاي ديني اعتقاد موثق دارم و آنها را نه «برهان منطقي» به معناي دقيق کلمه، بلکه مؤيدات (Favorable Events) و شواهد (Evidence) براي اثبات وجود خدا مي‌دانم که به ما اطمينان - و نه يقين منطقي- و دلگرمي‌ مي‌دهند. در غرب فيلسوفان دين مانند گيَل و تانسون مخالف نظر آلستون هستند و کساني مثل کارولين فرانک ديويس، يروم گلمن، پاول موزر، گيوت وسويتمن، پيتر بيرنِه، کِرِتزمان به نقد برهان آلستون پرداخته‌اند که در کتاب‌هاي فلسفه دين نظراتشان مطرح شده است. پلنتينگا نيز اين برهان را زمينه‌اي براي عقيده به وجود خدا و ابزاري در دست متکلمان مي‌داند و از جمله شواهد مي‌شمارد نه برهان.

آيا ممکن است همانند بنيانگذار اين نظريه «جان هيک» از مساله «تئوديسه» و حل اين مساله به حوزه پلوراليسم در دين وارد شد؟
در مورد بحث تئوديسه و «عدل الهي» نيز توضيح دادم که مي‌تواند از فروعات مساله پلوراليسم ديني باشد و لبّ و گوهر مدعاي آن تئوري بحث معرفتي و «تعدد اديان حق» يا کثرت حقانيت اديان است که گفتم نبايد آن را با کثرت هستي‌شناختي در فلسفه درآميخت زيرا يک بحث معرفت‌شناختي (ديني) است نه هستي‌شناختي. مساله عدل الهي و ثواب و عقاب و تکليف اعمال صالح غيرمؤمنان و ديگر فروعات اين مساله از بحث‌هاي کهن «علم فقه» است و در فقه اسلامي‌ به نحوي تبيين شده است. مسيحيان به‌خصوص بعد از شوراي واتيکان دو تمهيد براي اين مساله انديشيده‌اند مثل تز «مسيحيان گمنام» (Unknown Christians) کارل رانر.‌ گفتني است که بيشتر متکلمان مسيحي معاصر موضع انحصارگرايي (Exclusivism) را مي‌پذيرند مثل کارل بارث و بعضي همچون رانر از نوعي شمول‌گرايي (Inclusivism) حمايت مي‌کنند. پلوراليسم ديني پيامدها و لوازمي‌ دارد که پذيرفتني نيست و مساله انتخاب دين و تبليغ دين و دعوت به دين را مهمل و راه بحث‌هاي فلسفي و معرفتي ميان اهل ايمان را مسدود مي‌‌كند و به يک تعارف تشريفاتي شبيه‌تر است تا موضع علمي‌ معتبر.

مي‌توان «وحدت متعالي اديان» در فلسفه سنت‌گرايي را نوعي نگاه پلوراليسمي‌ به اديان دانست که در نهايت اديان به يک حقيقت و نجات راهنمايي مي‌کنند، براي نمونه بين موضع سيد حسين نصر از نمايندگان سنت‌گرايان و موضع جان هيک به عنوان يک پلورالسيم در دين چه وجوه افتراق و اشتراکي مي‌بينيد؟ (با اين نقطه‌عطف که عدنان اصلان کتابي در اين حوزه نگاشته است.)
من هيچ‌گاه سنّت‌گرا نبوده و نيستم. هنگامي‌ که براي تحصيل به امريکا رفتم نخستين کتابي که به دستم رسيد «شناخت اسلام» (Understanding of Islam) فريتهوف شووان بود البته در کنار آن «اصول فلسفه و روش رئاليسم» علامه طباطبايي - که از ايران با خود برده بودم- از دستم نمي‌افتاد. از دوراني که دانش‌آموز دبيرستان بودم با آثار سنّت‌گرايان آشنا بودم و همواره تفکر آنان را خطابي، ذوقي و غيراستدلالي يافته‌ام. فقدان استدلال‌هاي منطقي در آثار سنت‌گرايان نمايان است. شووان سبک بياني و نگارش مبهمي‌ دارد و انگار داستان ادبي مي‌‌نويسد نه يک اثر تحليلي فلسفي. کتاب «وحدت متعالي اديان» (TheTranscendent Unity of Religions) او را با مقدمه هيوستون اسميث خوانده‌ام. کتاب متقاعد‌کننده‌اي نيست و مقدمه‌اي كه اسميث بر آن نگاشته گويا و رسا نيست بلكه اين كتاب را مي‌توان سلسله سخنان خطابي، تقسيم‌بندي‌هاي ذوقي و ادعاهاي قشنگ ولي بدون دليل دانست. اساساً سنّت‌گرايان به دليل ضعف بنيه استدلالي نمي‌‌توانند اين‌گونه مسايل دشوار معرفتي را حل کنند. نظرات دکتر نصر در اين مورد نيز متشتّت و حتي گاهي متناقض است و مبناي استدلالي ثابت و صريحي ارائه نمي‌دهد. براي مثال نديده‌ام که به دلايل نويسنده «صراط‌هاي مستقيم» - که حدود 10 دليل براي اثبات پلوراليسم ديني اقامه کرده است- يا ديگر شبهاتي که از دروديوار فرومي‌ريزد چه داخل و چه خارج کشور، پاسخي بدهد. به نظر شووان و ديگر سنّت‌گرايان معلوم نيست تقسيم دين به گوهر و صدف چه پايه و مبناي منطقي‌اي دارد؟ براي مثال با بحث «ذاتي و عرضي در دين» يکي يا با آن متفاوت است؟ يا بحث ظاهر و باطن دين بر چه مبناي فلسفي اي استوار است؟ اصلاً معلوم نيست سنّت‌گرايي عرفان است يا فلسفه؟ خلط فلسفه‌ورزي و عرفان‌گرايي در آثار و نگرش سنّت‌گرايان کاملاً مشهود است. ضعف‌هاي زيادي در اين تفکر هست. معلوم نيست وحدت اديان چه نوع وحدتي است و کدام اديان مورد نظر هستند؟ اگر اديان توحيدي، الهي يا وحياني هستند پس در مورد بقيه چه حکمي‌ مي‌رود؟ تکليف آنها چيست؟ وحدت در چيست؟ به چه دليل وحدت در کار هست؟ معيار قضاوت چيست؟ تز وحدت اديان به مساله «حقانيت اديان متعدد» که لبّ مدعاي پلوراليسم ديني است پاسخ نمي‌دهد و اصلاً آن را مهمل مي‌گذارد. چه معياري براي تشخيص ظاهر و باطن اديان در کار است؟ عارفان مسلمان که از ظاهر و باطن دم مي‌زنند آن را مبتني بر «شهود» مي‌دانند و اصلاً روش بحثشان مبتني بر شهود است و باطن را با فکر و عقل قابل تشخيص نمي‌دانند ولي کساني که مي‌خواهند بحث فکري کنند - مثل سنّت‌گرايان- نمي‌توانند مسايل را به شهود حواله دهند. مثلاً قبول «سلسله مراتب در اديان» که در همين کتاب، شووان روي آن دائم مانور مي‌دهد چه معيار و ملاک نظري و عقلي دارد و چگونه جايگاه هر ديني در اين «سلسله مراتب» مشخص مي‌شود؟ مشکل عمده تفکر سنّت‌گرايي، عدم وضوح مفهومي‌، فقدان معيار، ذوقي و استحساني و خطابي بودن، فقدان تحليل فلسفي و استدلال منطقي، خلط فلسفه و عرفان، مدعاهاي بي‌دليل، ادعاهاي ارزشي و استعمال کلمات ارزشي به حد افراط، مخالفت با مدرنيته، عدم ارزيابي سنّت، زبان مبهم و درک پيچيده و تأکيد افراطي و يک‌سويه بر اشتراک‌ها و غفلت از تفاوت هاست. من به قبول دربست و يکجا و همه‌جانبه سنّت قايل نيستم و در عين احترام به سنّت، قائل به لزوم «ارزيابي»، احيا و بازسازي و حتي امروزي‌سازي يا «معاصرسازي» سنّت هستم؛ البته نه به معنايي که در تئوري «قبض و بسط» آمده است. قبول يکجا و بدون بازسازي سنّت امري خطرناک و داراي پيامدهاي زيانبار زيادي است. ما دستور داريم که «فرزند زمان خويشتن باشيم»، پيشوايان دين به ما فرموده‌اند سنّت را بايد براي اين زمان، اين فرهنگ و انسان مدرن معنا و تفسير کرد. مدرنيته نيز با همه کاستي‌ها و اشتباهات، نکات سودمندي دارد که سنّت‌گرايان در نقدهاي خود از آن غفلت کرده‌اند. نقد نوستالژيک و مويه کردن سنّت‌گرايان بر سنّت و چنگ انداختن بر مدرنيته مورد قبول من نيست. برخورد تحليلي و نقادانه با اصول مدرنيته به منزله فلسفه و ايدئولوژي موردنياز امروز ماست نه مويه کردن و مرثيه‌سرايي بر از دست رفتن سنّت. دکتر عدنان اصلان را مي‌‌شناسم و از دوستان من است. در کنفرانسي در مسکو با يكديگر آشنا شديم. جوان فاضل و متدين و از شاگردان هيک و نصر است. کتابش را نيز خوانده‌ام ولي بهره چنداني از آن نبردم. موضع جان هيک آشکار است هرچند با نظر او موافق نيستم ولي نصر، مانند شووان بيانش در مورد مساله پلوراليسم ديني شفاف نيست؛ هرچند در آثار ديگرش بسيار صريح و روان مي‌‌نويسد. او در اين خصوص پرابهام بحث مي‌کند و موضع صريحي نمي‌گيرد. اساساً او نه در سياست و نه در تفکر، مرد موضع‌گيري نيس؛ هرچند آثار سودمندي دارد و از اين حيث قابل احترام است.

همان‌طور که قبلا هم گفتم شما آثار متعددي داريد اما مجال پرداخت به تک‌تک آنها نيست. خودتان مهم‌ترين و تأثيرگذارترين اثرتان را چه مي‌ دانيد؟ و چرا؟
مهم‌ترين و تأثيرگذارترين اثرم را هنوز ننوشته‌ام! ولي با اطمينان مي‌گويم هرچه نوشته‌ام و گفته‌ام با اعتقاد و از روي نياز بوده است؛ يعني نيازهاي فکري و فرهنگي جامعه‌مان را در نظر داشته‌ام. واقعاً نمي‌‌دانم کدام اثر ناچيز من، تأثيرگذارترين بوده ولي همه آنها را دوست دارم و از روي باور نگاشته‌ام؛ البته چند اثر دوران دانشجويي دارم که راضي به چاپ آنها نبوده‌ام و جزوه‌هاي درسي و يادداشت‌هاي خام من بوده‌اند و حتماً بايد تجديد چاپ شوند. آثار اصلي‌ام را نيز هنوز ننوشته‌ام. تازه آغاز راه است. فرصت نداشته‌ام. تحصيل و تدريس و بعد هم رايزني فرهنگي ايران در آلمان و کثرت اشتغالات باعث شد آثارم به‌موقع چاپ نشوند. تنگ‌چشمي‌، کاسب‌کاري، بي‌نظمي‌ و آزار بعضي ناشران سودجو نيز باعث شد که مدتي از چاپ آثارم صرف‌نظر کنم ولي اکنون مشغول آماده كردن کارهايم هستم. مقالات انگليسي و درس‌هايي که در دانشگاه‌هاي خارج از کشور به انگليسي داده‌ام نيز نياز به بازنگري و نشر دارند.

براي آخرين پرسش بفرماييد هم‌اکنون به چه کاري مشغوليد و چه آثاري آماده نشر داريد؟
تدريس در دانشگاه، شرکت در بعضي سمينارها و کنفرانس‌هاي بين‌المللي، نگارش مقاله و ايراد سخنراني و انجام بعضي مصاحبه‌ها (در مطبوعات، راديو و تلويزيون) از کارهاي معمول من است و بقيه وقت را مشغول تحقيق و مطالعه در سه حوزه اصلي مورد علاقه‌ام يعني فلسفه، دين‌پژوهي و عرفان (به علاوه الهيات) هستم. در حال تکميل چند کار ناتمام هستم. ترجمه «دايره‌المعارف فلسفه غرب» ويراسته پارکينسون که حاصل درس‌هاي من در دانشگاه تربيت مدرس بوده است – که سالياني در آنجا زبان‌هاي تخصصي و متون فلسفي غرب به انگليسي را تدريس مي‌کردم- ديگري «عرفان عصر جديد» است که براي سال‌ها از دغدغه‌هاي ذهني من بوده است و شرمنده ناشر صبور آن شده‌ام. چند کار در دست نگارش و تدوين دارم مانند «فلسفه دين» که مجموعه مقالات است، «نقد و بررسي نيهيليسم»، «فلسفه اخلاق» که مجموعه مقالات است. سه اثر زير چاپ دارم و سومين مجموعه مقالاتم نيز آماده چاپ است که هنوز با ناشري قرارداد نبسته‌ام. مجموعه بحث‌هايم با هانس کونگ را نيز دارم كه براي چاپ آنها را آماده مي‌کنم. از خدا حسن عاقبت و توفيق خدمت طلب مي‌کنم و اميد است کارهاي حقير من موجب خشنودي او باشد.