رابطه ميان علم و دين

چاپ
نوشته شده توسط Administrator سه شنبه ۰۶ اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۰۸:۰۰

رابطه ميان علم و دين

گفت و گو با حسن حسيني
علي بابايي- منيره پنج تني


دانشمندان و متألهان در دنياي امروز نمي توانند نسبت به يکديگر بي تفاوت باشند؛ هم متألهان نسبت به آخرين دستاوردها و نظريات دانشمندان که رابطه مستقيمي با انديشه هاي ديني دارد، واکنش نشان مي دهند و هم دانشمندان به نقد انديشه هاي ديني مي پردازند. در تعامل ميان دانشمندان و متألهان نگرش هاي مختلفي نسبت به رابطه ميان علم و دين شکل مي گيرد که مي توان به نگاه هاي تعارض نگر، استقلال نگر و تماس نگر اشاره کرد. هر کدام از اين ديدگاه ها منجر به نگارش کتاب هاي متعدد و نقدهاي مختلف از سوي دو گروه اهل علم  و اصحاب دين شده است. براي بررسي موضوعاتي مانند نگرش تعارض نگر، بررسي انديشه هاي دنيل دنت، ريچارد داوکينز، آنتي فلو،  پلانتينگا، دمبسكي، بيهي، اينواگن و سيد حسين نصر با دکتر حسن حسيني به گفت و گو نشستيم. دکتر حسيني علاوه بر نقد عنوان «فلسفه مضاف» ،به نقد عنوان «فلسفه دين» پرداختند و نظرات خودشان را درباره رابطه ميان علم و دين طرح کردند.
***
جناب دکتر حسيني، من در اکثر گفت و گوهايي که انجام مي دهم ابتدا مي کوشم از تعريف اصلي ترين واژه هاي مورد استفاده در گفتگو نزد گفتگو شنونده آگاه شوم تا پس از آن بدانم که هر گاه او از واژگان کليدي گفتگو استفاده کرد از آن چه مفهومي را مراد مي کند تا من پرسش ها و يا نقدهايم را بر اساس همان تعريف يا نگاه تنظيم کنم. پس آشکار است در گفت و گويي که بنا است درباره دين و رابطه آن با علم و همين طور فلسفه دين باشد، نخست از شما بخواهم که دين را تعريف کنيد. هر چند به اين امر واقفم که  تعاريف مختلفي از دين وجود دارد اما مي خواهم بدانم شما چه تعريفي از دين داريد.
مي‌دانيد كه دسته ‌بندهاي زيادي در خصوص تعريف دين و يا انواع دين صورت گرفته است. من يك تقسيم بندي جديد از دين ارائه كرده‌ام كه شايد در تحليل نسبت دين با مقولاتي از تبيين علم، تكنولوژي و يا رسانه بتواند منطقي‌تر و يا "تحليلي‌تر" محسوب شود. در اين تقسيم‌بندي دين به لحاظ هستي شناختي و معرفت شناختي يا واقع گرايانه است و يا ضد واقع گرايانه. از تلاقي اينها، چهار نتيجه حاصل مي‌شود. جدول ذيل اين نگرش جديد در تقسيم دين را به خوبي نشان مي‌دهد.

دين:
به نظر من، الهيات سنتي  شامل سنت گرايي، قرينه گرايي، مكاتب اسكولاستيك، نئوتوميسم، الهيات وحياني، اديان نهادي و ايمان گرايي مي‌شود. اگر چنين نتايجي را حاصل ضرب دو ستون فوق بدانيم، در آن صورت خيلي دقيق مي‌توان از نسبت دين با علم و يا تكنولوژي سخن گفت. من اين تقسيم را بر اساس تحقيقي كه دربارة "نسبت دين و رسانه، از سازگاري تا ناسازگاري" انجام دادم، ارائه كرده‌ام و فكر مي‌كنم روش دقيق‌تري در تحليل موضوع بدست مي‌دهد.

اگر امکان دارد درباره اين جدول توضيح بيشتري دهيد.
توضيح اين جدول در محدوده اين گفتگو نمي گنجد، اما آنچه از تعارض علم و دين مطرح مي‌شود، دين در تلقي "الهيات سنت گرايانه" آن است. يعني آنكه (1) موجود حقيقي و يا امر مطلق و يا خدا (حتي بدون حضور فاعل شناسا) در ذات داراي ويژگي‌ها و صفاتي است، و (2) آن موجود حقيقي و صفات مي‌تواند متعلق  ادراك انساني نيز قرار گيرد. طبيعي است كه عالميت، خالقيت، و شعورمندي از ويژگي‌هاي اين تلقي است، و اين صفات عمده ويژگي‌هاي است كه منجر به بروز تعارض ميان نظريه‌هاي علمي و الهيات شده است. اما هيچكدام از نگرش‌هاي چندگانه ديگر در مورد دين (از قبيل تمامي رويكردهاي تقليل گرايانه به دين، نظريه وحدت وجودي، و پوزيتويسم منطقي) تعارض و برخورد جدي با كشفيات علمي ندارند، و به خوبي و سادگي خود را با آنها منطبق مي‌سازند. از سو، بر اين اساس، اين برداشت كه در مسأله تعارض علم و دين، مراد از دين تنها اديان الهي ـ وحياني و يا خاص تر از آن، فقط چند دين بزرگ از قبيل يهوديت، مسيحيت و يا اسلام است، تحليل نادرستي از اين موضوع است.

فلسفه دين به عنوان يک فلسفه مضاف چيست و چگونه دين را مورد بررسي قرار مي دهد؟
مي‌دانيد كه فلسفه مضاف از ساخته‌هاي فكري برخي محققان داخلي، و خالي از پشتوانه فلسفي است. دليل آن نيز روشن است. با احياء مكاتب فلسفه اسلامي به ويژه فلسفه صدرايي، و تمركز آن فلسفه‌ها بر "وجود مطلق" و يا "وجود بما هو وجود " به عنوان فلسفه محض و يا فلسفه مطلق، متفكران ما با مقولاتي جديد در دنيا مواجه شده‌اند كه از همه آنها به فلسفه مضاف ياد كردند. البته شايد به بد سليقگي بتوان?…philosophy of را فلسفه مضاف ناميد، اما اگر چنين باشد، پس خود فلسفه محض چيست؟ آيا فلسفه‌هاي قاره‌اي و يا مقابل آن فلسفه‌هاي تحليلي را بايد فلسفه محض ناميد؟
به موضوع بسيار جالب و مهمي اشاره کرده ايد. خودم نيز بعضا با افرادي مواجهه شده ام که به اين عنوان «فلسفه مضاف» اعتراض بسيار جدي داشته اند و حتي از آن ها خواسته ام که نقدشان را مکتوب کنند. اگر امکان دارد شما بيشتر اين مسأله را براي ما بکاويد.
من در اولين مقاله كتاب زيباشناسي و فلسفه رسانه، به اين موضوع اشاره كرده‌ام. بدتر از اين به تازگي در چند مقاله برخي مؤلفان جوان ديدم كه فلسفه‌ مضاف را به additional philosophy ترجمه كرده‌اند كه اين هم از كارهاي محيرالعقول است. از اين رو من فلسفه دين را شايد (با تقرير دقيق البته) معرفت درجه دوم بدانم، اما آن را فلسفه‌اي مضاف نمي‌دانم و اصولاً از استفاده از اين اصطلاح بي‌ريشه  پرهيز مي‌كنم. اما اينكه فلسفه دين چيست؟ چند طور مي‌توان به اين سوال جواب داد. اما من با تعريف سنتي از يک علم كه در آن موضوع معين، يعني آنچه از عوارض ذاتي آن تعريف مي‌شود، تعيين شود، خيلي همراه نيستم. علوم در عصر جديد، به نحو ديگري متولد مي‌شوند و به صورت طبيعي و نه قراردادي از علوم ديگر (دور و يا نزديك) نشو و نما مي‌كنند. اين امر به طور خاص در مورد فلسفه دين صادق است. تاريخ فلسفه دين نيز گواهي بر اين موضوع است. بنابراين يا آن را بر محور مسائلي مشترك و شبيه به هم تعريف كنيم، و يا اگر اصراري بر تعيين منطقي حدود و ثغور آن است، اقلاً آنچه نيست را فهرست كنيم كه البته  اين دو امر كاملاً هم به يكديگر مرتبط‌اند. مسايلي از قبيل استدلال‌هاي قياسي و يا استقرايي (به خصوص دومي) اثبات خدا، معرفت ديني، تجربه ديني، تعارض و يا سازگاري علم و دين، زبان دين، تكثرگرايي ديني، ايمان و زندگي، محور مشترك مسايل فلسفه دين است، بنابراين فلسفه دين "كلام"، "الهيات نقلي"، و حتي "الهيات فلسفي" (قياسي محض) نيست. از لحاظ روش شناختي هم مي‌توان به يك مميزه يعني عقلانيت (نه عقل قياسي) اشاره كرد. به نظر من فلسفه دين حتماً بايد متکي بر اين روش باشد، بنابراين" فلسفه دين اسلامي" يا بايد اين التزام را بپذيرد، و يا در غير اين صورت،  مباحثي در ذيل فلسفه اسلامي و يا كلام (آن هم كلام قديم) است. از سويي، فيلسوف دين مي‌تواند مفروضات و يا حتي انگيزه ديني هم داشته باشد، اما علي الاصول نبايد مباني تصديقيه ديني داشته باشد. بنابراين اگر امكان پذير بود كه به جاي فلسفه دين از عبارت دقيق‌تر "فلسفه تحليلي دين" استفاده كرد، شايد  جلوي برخي مغالطات گرفته مي‌شد، كه البته اين تغيير عنوان و گرايش به تدريج در ادبيات فلسفه دين گسترده شده است. هم‌چنين لازم است توضيح دهم از آنجا كه فلسفه دين را معرفتي درجه دوم مي‌دانم، مسايل آن مي‌تواند همه اقسام چهارگانه جدول فوق را نيز در برگيرد.

اگر امکان دارد اين موضوع را با مثالي براي ما مشخص کنيد.
براي نمونه، مباحث نوتوميست‌ها در بخش الهيات سنت گرايانه قرار مي‌گيرد. بسياري از مسايلي كه متألهان دينداري چون آلستون و يا هيك گفته‌اند، در قسمت تقليل گرايانه قرار مي‌گيرد. مبحث تيليخ و يا شلاير ماخر درباره وجود مطلق، به نوعي وحدت وجودي منجر مي‌شود، و مسايل متنوع درباره زبان دين نيز در بسته‌ پوزيتويسم منطقي جاي مي‌گيرد، و يا به نحوي به آن ارجاع مي‌شود. يك نكته هم در پايان اين قسمت عرض كنم كه فلسفه دين خاستگاهي غربي و البته مسيحي دارد. حتماً در پيدايش اين دانش به تحولات ناشي از رنسانس، انقلاب صنعتي، عصر اصلاحات ديني، و عصر روشنگري بايد توجه كرد، اين مسئله را از اين جهت اشاره كردم كه به نوعي بر ابهام تعابيري از قبيل "فلسفه دين اسلامي" بيفزايم.
درباره رابطه ميان علم و دين ديدگاه هاي مختلفي وجود دارد، براي مثال:1- ديدگاه تعارض نگر(Conflict View) که بر اين نظر است كه علم و دين رقيب يکديگر هستند و در يک ميدان با هم رقابت مي کنند و در پايان نيز يکي از اين دو از ميدان پيروز بيرون مي آيد.2- ديدگاه استقلال نگر(Independence View) که مي گويد علم و دين به هيچ وجه رقيب يکديگر نيستند، ميدان مشترکي ندارند به اين معنا که هر پژوهشي چارچوب، مسائل، ومعيارهاي ارزيابي خودش را تعيين مي کند. 3- ديدگاه تماس نگر(Contact View ) که معتقد است ميان علم و دين فصل مشترکي وجود دارد و علم و دين داراي رويه عملي متفاوت هستند، اما از بعضي جهات با يکديگر هم پوشي و اشتراک دارند. اگر امکان دارد ديدگاه تعارض نگر را براي، تشريح کنيد.
اگر مراد همان است كه به تعارض علم و دين شهرت يافته است، مي‌توان گفت كه برخي ملحدان و دانشمندان معتقدند كه علم تجربي، و برخي كشفيات آن در مقابل برخي گزاره‌ها و آموزه‌هاي ديني اقتباسي از متون مقدس، ايستاده است. در اين تعارض ادعايي، دين، يعني باور به وجود خداوندي ذي‌شعور، خلّاق و دائم الفيض (به اين معنا كه هيچ وقت و به نفع هيچكس، چه طبيعت و چه قوانين آن و چه کشفيات علمي بشري،  كنار نرفته است)، و علم نيز يعني فرضيات نسبتاً پذيرفته شده تجربي‌اي كه ادعا شده است با برخي نصوص متون مقدس و آموزه‌ها و نگرش‌هاي ديني در تعارض است.  اما سطح بالاتري از تعارض ميان دين و معرفت (اعم از علم تجربي) نيز وجود دارد كه مي‌توان آن را در جهان بيني مادي و جهان بيني الهياتي ديد. براي نمونه آنچه كه سيد حسين نصر و سنت گرايان  از علم و معرفت قدسي مي‌گويند، نگرشي جهان شناختي و مبتني بر مبدأ المبادي است. با اين تعبير چه بسا يک معرفت (حتي معرفت الهياتي، معرفت رياضياتي و يا معرفت طبيعي) در مقابل معرفت قدسي و ديني قرار گيرد. در نتيجه سطح تعارض 1)هم در ميان علم تجربي و باور به وجود خداوند وجود دارد . 2)و هم در ميان معرفت بشري و معرفت قدسي به چشم مي‌خورد. نمونه‌هاي زيادي را هم مي‌توان مثال زد. بنابراين از ديدگاه نصر، علم ديني (راستين)، تقديس علم و يا جهت دهي علم، و يا تزکيه دانش و دانشمند، و يا هدايت دانشمند نيست، بلكه معرفتي است جهانشمول كه بر همه شئون علم، اعم از غايات، ابزار، منابع، و روش كشف حقايق عالم نيز سيطره دارد، در مقابل علم بشري و سكولار قرار مي گيرد. پروژه‌ علم دنيايي را  كه نصر دنبال مي كند، فرآيندهاي خود را دارد و از سطحي نگري تقسيم زيست شناس به زيست شناس ديندار و باورمند و  زيست شناس خوش اخلاق و اخلاقي، و يا زيست شناس ملحد و بي تفاوت و سکولار، بسيار فراتر  است.

در واکنش به ديدگاه کساني که معتقد به تعارض ميان علم و دين هستند، گروه ديگري به دنبال حل اين تعارض ها هستند. اين افراد به گروه هاي فکري مختلفي تعلق دارند. همان طور که شما در پاسخ پرسش قبل به سيد حسين نصر اشاره کرديد، بهتر است ديدگاه ايشان را به عنوان يک نمونه تشريح کنيد.
مشروح ديدگاه‌هاي تعارض نگر را در منابع اصلي آن بايد جستجو كرد. تقريباً تمامي اين ديدگاه‌ها و يا مشابه آنها در ايران نيز طرفداراني داشته و دارد. اما من مي‌خواهم تنها به اين نكته اشاره كنم كه بر اساس ديدگاه مبتني بر معرفت قدسي، شما نمي‌توانيد و نيازي هم نيست كه از ميان اين ديدگاه‌ها، يكي را انتخاب كنيد. اساس معرفت قدسي بر سيطره آن جهان بيني بر كل فرآيند علم و معرفت استوار است و بنابراين محصول و كشفيات علمي نيز خود، هدفمند و در طول الهيات و باور به يك امر مطلق است. به عبارت ديگر در اين ديدگاه‌هاي چندگانه كه شما اشاره كرده‌ايد، باورمندان به دنبال حل تعارض علم و دين هستند، درحالي كه با پذيرش معرفت قدسي، اصل سؤال منحل مي‌شود. البته ادعا نمي‌كنم كه اين نظريه مي‌تواند به همه پرسش‌هاي ناشي از مسأله علم و دين پاسخ دهد.

نتايج اين نگرش چيست؟
اين نگرش هم هرگونه تلاش براي تفكيك فيزيك اسلامي از فيزيك غير اسلامي را كنار مي‌زند، و هم توليد فيزيك اسلامي از منابع ديني را مردود مي‌داند، و هم تفاوتي ميان علوم تجربي از علوم انساني و حتي الهيات نمي‌داند. همانطور كه علوم تجربي مي‌تواند بدون بهره‌گيري از جهان بيني الهي، سكولار و غير ديني تلقي شود، الهيات بدون جهان‌ بيني الهي نيز همين است. و از آن رو، تمامي روش‌هاي معتبر در علوم، اعم از عقلي، محاسباتي و تجربي تا زماني‌كه در طول آن جهان بيني و سنت قدسي باشد، الهي و ديني تلقي مي‌شود. و از اين حيث، هيچگونه تعارضي و سازگاري معنادار نيست. هم چنين علم ديني به معناي معرفت قدسي، با هيچكدام از گزينه‌هاي راهكارهاي استنباطي (علم ديني)، تهذيب و تكميل علوم، و يا تأسيس، ناسازگاري ندارد و كم يا زياد مي‌تواند با همه آنها همراهي كند. شايد به همين دليل هم باشد که من ديدگاه هاي سيد حسين نصر و سنت گرايي را توحيدي ترين نگرش درباره علم و دين مي دانم چرا که در اين نظام وحدت گرايانه مطلق، همه و فرآيند هاي منجر به علم و معرفت بايد از سرچشمه اوليه آن يعني توحيد آغاز کند. چه علوم تجربي چه علوم رياضي و يا  الهي و هر گونه منبعي در معرفت که طبيعتاً محدوده اي هم ندارد، و هر گونه ابزار و روشي در کسب علم و معرفت مادام که از آن واحد مطلق شروع شده باشد اصيل و قدسي است. در عين حال اين به معناي خطا ناپذير بودن علم و معرفت  انساني  نيست، و  به معناي انحصار گرايي علمي و معرفتي هم نيست که مجال بحث آن در اين مختصر وجود ندارد. کاش خيلي از منتقدان و مخالفان نصر اطلاع نسبتا کاملي از نظام هماهنگ منسجم  سنت گرايي مي داشتند، آن وقت شايد ايشان را متهم به نسبي گرايي، ليبراسيم، و يا حتي طالبانيسم و راديکاليسم نمي کردند. البته به هيچ وجه قصد طرح موضوع دکتر نصر را ندارم ولي همين مقدار بگويم که گونه شناسي مخالفان و منتقدان ايشان نشان مي دهد که به رغم تفاوت ها، همه تقريبا  در يک امر مشترک اند و آن هم تهمت هاي شخصي و نقد هاي غير علمي است؛ اين را هم مي توان در ميان افرادي چون آقاي دکتر سروش يا آقاي دکتر جواد طباطبايي و يا آقاي سجويک ديد، و هم حتي در ميان انديشمندان برجسته اي چون آقاي رشاد.شايد کساني که براي نقد انديشه سنت گرايي، مسايل شخصي و  دفتر فرح را پيش نکشيدند منتقدان غربي ايشان از قبيل مرحوم جان هيک و شاگردان ايشان  باشند! .البته در سال هاي اخير نسل جوانتر کشور نقد هاي منصفانه تر و مودبانه تري را مطرح کرده اند که در جاي خود قابل بررسي است؛ گرچه معتقدم اشراف کاملي بر منظومه فکري سنت گرايي توحيدي سيد حسين نصر وجود ندارد.

در اين بخش از گفت و گو مي خواهم به بررسي انديشه دو تن از متفکران چالش برانگيز در حوزه دين يعني دنت و داکينز بپردازم. دنت در کتاب Breaking the spell "شکستن طلسم" يکي از استدلال هايي را که براي رد نظريه آفرينش و خدا مطرح مي کند اين است که خدا  ذهن (mind) که شامل حافظه و حواس است، ندارد و اين در حالي است که موجودي که مي خواهد انسان را بيافريند بايستي ذهن و سيستم عصبي داشته باشد که خداي اديان اين ويژگي را ندارد، البته در فلسفه ابن سينا و آکويناس يک نوع هم زباني در خصوص اينکه خدا mind ندارد و به اصطلاح آن ها فرا زماني وجود دارد. در مناقشه پلنتينگا و دنت، پلنتينگا معتقد است که خداوند علم مطلق دارد و خدايي که علم دارد ديگر نيازي به mind ندارد. همچنين دنيل دنت در کتاب Darwin's Dangerous Idea که مدل تکامل داروين را توضيح مي دهد: نظريه داروين را براي همه نظريات ديگر مانند دينداري خطرناک مي داند، پلنتينگا در کتاب where the conflic وقتي مي خواهد استدلال ها دنت را مورد بررسي قرار دهد، ابتدا اين سوال را مطرح مي کند که چرا اين ايده خطرناک است؟ دنت همچنين در کتاب مذکور مفهوم universal acid اسيد کيهاني را مطرح مي کند که نظريه داروين همانند اسيدي است که همه چيز را مي سوزاند از جمله خدا، دين،طراح هوشمند جهان و.. و همچنين ادامه مي دهد که کشف داروين اين بود که توليد حيات به صورت الگوريتمي است، که فرآيندهاي پشت سر آن به اين صورت هستند که با وجود آنها نتايج به طور اجباري به وجود نمي آيد. همچنين مي توانم به يکي از ابداعات دنيل دنت در بحث آتئيسم و الحاد يعني Belief in Belief «باور به باور» اشاره کنم، دنت در اين نظريه معتقد است ما دو گونه باور داريم يک باور اينکه ما به آن باور پيدا مي کنيم و به صورت مستقيم است و دسته ديگر باور به باور ديگران و علاقه به باور داشتن است که داوکينز در کتاب The delusion god از اين ايده استفاده مي کند. يا مي توان به انديشه هاي داوکينز در کتاب داوکينز در کتاب The delusion god و کتاب ساعت ساز نابينا  اشاره کرد. اساس انديشه ها و استدلال هاي اين دو متفکر که در مواردي مشترکات و شباهت هاي فکري دارند چيست؟

در مورد دنت يا داكينز، جواب خيلي روشن است. اين ها معتقدند تكامل دارويني و انتخاب طبيعي بهترين و كامل‌ترين تبيين جهان و به ويژه انسان است، و اين نظريه در مقابل فرضيه باور به خدا قرار مي‌گيرد و در حقيقت آن را ابطال مي‌كند. در حقيقت ريشه اصلي برخي ديدگاه‌هاي موسوم به اتئيسم علمي (در حوزه علوم تجربي) به نظريه تكامل دارويني برمي‌گردد. بر اساس آنچه داوكينز در نوشته‌هاي مختلف درباره تكامل و اتئيسم و خداناباوري گفته است، استدلال وي را مي‌توان چنين بازسازي و بازنويسي كرد:
1- تنوع و تغييرات موجودات و انواع (چه موجودات فاقد شعور و چه موجودات شعورمند) تبيين‌پذير است.
2- نظريه تكامل تبيين مناسب و كفايت‌آوري براي اين تنوع و تغييرات است.
3- تبيين علتِ موجودات و تنوع آنها نيازمند به موجودي پيچيده و برتر و قدرتمند به نام خدا ندارد.
گزاره?(1)?پيش فرض متافيزيكي علوم تجربي به ويژه دانش زيست‌شناسي محسوب مي‌شود. در حقيقت گزاره?(1)، برداشت ديگري از اصل دليل كافي (The Principle of Sufficient Reason) است كه پيش فرض همه علوم و معارف بشري است. در عين حال، داوكينز در توضيح اينكه چرا و چگونه تكامل دارويني مي‌تواند به همه سوال‌ها و پديده‌هاي زيستي جواب دهد بر دو عنصر زمان و انتخاب طبيعي تأكيد مي‌كند و بنابراين جمله 2 را نيز تاييد مي کند. داوكينز با اشاره به ويژگي‌هاي موجود و يا شيء پيچيده از قبيل برخورداري از ساختاري ناهمگن، مركب بودن از اجزاء و بخش‌هاي مختلف، و غيرتصادفي بودن، معتقد است اگرچه در فاصله زماني كوتاه، امكان سوال از نحوه پديد آمدن موجود پيچيده سخت به نظر مي‌آيد، با كمك مراحل متسلسل و متوالي، امكان تبيين نحوه پديد آمدن موجودات پيچيده از موجودات ساده كاملاً معقول و منطقي به نظر مي‌آيد. داوكينز از عنصر زمان به عنوان يكي از شاخصه‌هاي اصلي تأييدي اين ديدگاه ياد مي‌كند، و امكان تبيين همه پديده‌هاي پيچيده و به ظاهر طراحي شده و منظم را از طريق زمان طولانيِ در اختيار طبيعت، ارائه مي‌كند.
عامل مهم ديگر از ديدگاه داوکينز كه فعاليت خود را در بستر همين زمان طولاني ايفاء‌ مي‌كند، انتخاب طبيعي دارويني است. داوكينز معتقد است انتخاب طبيعي يك ساعت‌ساز نابينا است. اين بدان معنا است كه اگر چه انتخاب طبيعي از قبل طراحي نشده است، در عين حال، كار انتخاب طبيعي به نحوي پيش مي‌رود كه كاملاً به صورت منظم و طراحي شده ديده مي‌شود، گرچه اين انتخاب طبيعي هدفي را دنبال نمي‌كند داوكينز با تأكيد بر مسئله نظم در طبيعت، ساعت‌سازي طبيعت را نابينا و بي‌هدف معرفي مي‌كند. انتخاب طبيعي وي براي آينده برنامه‌ريزي نمي‌كند، چشم‌انداز ندارد، و پيش‌بيني هم نمي‌كند. نكته ديگري كه داوكينز در خصوص انتخاب طبيعي اشاره مي‌كند، سازندگي، زيبايي‌آفريني و كارآيي‌زايي انتخاب طبيعي است. وي معتقد است اينكه برخي نيروهاي انتخاب طبيعي را مخرب و كاهشگرا مي‌دانند، نادرست است. در فرآيند زماني انتخاب طبيعي، دو روش وجود دارد كه باعث به‌وجودآوردن نيروي سازندگي مي‌شود. روش اول به رابطه همكاري بين ژن‌هاي درون يك گونه مربوط مي‌شود كه از طريق اين همكاري و تعامل، امكان سازندگي و تكثير آن ژن‌ها و ماندگاري آنها فراهم مي‌گردد. از سوي ديگر، از طريق همكاري با ژن‌هاي انواع ديگر، نوعي مسابقه و رقابت تكاملي پديد مي‌آيد كه آن خود باعث ايجاد نيروي بزرگ‌تري مي‌شود. با اين توضيحات و با پذيرفتن مقدمه دوم استدلال گفته شده،  داوکينز  راه هر گونه خداباوري را مي بندد . داوکينزخداباوران را آفرينش‌گرا مي‌داند و معتقد است رقيب اصلي تكامل‌گرايي، آفرينش‌گرايي و آفرينش‌گرايان‌اند. داوكينز ديدگاه آفرينش‌گرايي را سطحي مي‌داند، و معتقد است اعتقاد به وجود يك آفريننده براي چنين حيات پيچيده‌اي، لازم مي‌كند خود آن آفريننده نيز بي‌نهايت پيچيده و داناي مطلق باشد. و اگر بتوان چنين وجودي را فرض كرد، مي توان خود حيات را با ويژگي‌هايي كه دارد، مبدأ و علت اصلي محسوب كرد. وي در نهايت انتخاب طبيعيِ تدريجي، كند، و انباشتي را توضيح نهايي علتِ موجودات و تغيير انواع و گونه‌ها مي‌داند.

با توجه به توضيحاتي که درباره پيشينه دنت دادم، موضع او را هم اندکي تشريح کنيد.
دنيل دنت نيز  از متفکران بنام و فعال جنبش اتييستي نيز همين رويکرد را دنبال کرده است. وي مي گويد زيست شناسي تکاملي و داروينيسم همه پديده ها را تبيين مي کند. دنت مي گويد کار اصلي تبيين دارويني در حقيقت وارونه سازي غير معمول استدلال است، بدين معنا که وي به جاي تبيين موجودات از خالق به آفرينش، به دنبال تبيين موضوع از طريق بي شمار  فرايندهاي  بي هدف و طراحي نشده موجودات و انواع است که موجب تغييرات تدريجي و مداوم در زمان طولاني شده است بدون آنکه طراح هوشمندي آن را دنبال کرده باشد . دنت هرگونه رقابت نظريه طراح هوشمند با زيست شناسي تکاملي را رد مي کند و آن را فاقد اصالت علمي مي داند. در حقيقت وي معتقد است پس ازتبيين پيچيدگي حيات و تنوع عظيم آن از طريق انتخاب طبيعي و فرايند تکامل دارويني ديگر نظرياتي از قبيل طراح هوشمند ارزش رقابت ندارند. وي همچنين امکان رشد و پيدايش و پيچيدگي را از نيرو هاي بي هدف و فاقد شعور و حتي پيدايش شعورمندي از غير آن را کاملا با تبيين  دارويني محقق مي داند و مي گويد اين همان چيزي است که وارونه سازي استدلال مي توان اطلاق کرد.
به انديشه هاي ريچارد داوکينز و دنيل دنت ايرادات مختلفي وارد شده است. اگر امکان دارد برخي از اين نقدها را براي ما تشريح کنيد.
نقدهاي زيادي بر اين نظريات ايراد شده است.من در اينجا به چند نکته اشاره مي کنم. نخست آنکه داوكينز به راحتي و بدون دقت علمي از ناسازگاري قطعي ميان داروينيسم و خداباوري سخن گفته در حالي که نظريات متفكراني چون پلانتينگا،  دمبسكي،  اينواگن، و مايكل روس، در سازگاري تكامل دارويني و خداباوري، نشانگر ضعف ادعاي داكينز است. پلانتينگا معتقد است با توجه به اصل تكامل و ويژگي‌هاي سير تكاملي موجودات از قبيل قدرت انطباق و تنازع براي بقاء، نفي خداباوري و اعتقاد به طبيعت‌گرايي محض، امكان تبيين نظام ادراكي انسان را در ايجاد باورهاي صادق بسيار كم و ضعيف مي‌كند.
همچنين ويليام دمبسكي با برشمردن خصوصيات پيچيدگي‌هاي داراي تشخص در نظام طبيعت، آن پديده‌ها را نشانه تدبير هوشمندي مي‌داند كه جز با پذيرش خدا، تبيين‌پذير نيست. پيتر وان اينواگن نيز به رغم ترديد در صحت برداشت دارويني از تكامل، به تحليل گزاره‌هاي مختلف تكامل دارويني و بررسي سازگاري يا ناسازگاري آن با طراحي توسط يك موجود هوشمند پرداخته است و به تفصيل در رد ناسازگاري استدلال كرده است.
مايكل روس نيز تكامل، انتخاب طبيعت و سازگاري پيچيده و ظريف عالم را بدون اتكاء به يك خالق هوشمند تبيين‌پذير نمي‌داند و در حقيقت منكر هر گونه ناسازگاري است.اينها فقط نمونه هايي است که نيازمند شرح و تفصيل بيشتر است. دوم آنکه نه داروين و نه مروجان فكري استنباط ايتييسم از نظريه تكامل هيچ تبييني از اينكه چرا انتخاب طبيعي چنين است و واجد چنين ويژگي‌هايي است ارائه نمي‌كنند. داوكينز خود در جايي مي‌گويد طرفداران نظريه داروين هنوز نمي‌دانند كه كار انتخاب طبيعي بر روي كره زمين چگونه شروع شده است. به عبارت ديگر، اين موضوع كه چرا انتخاب طبيعي، تدريجي، انباشتي، كند، و بي‌غايت است، خود نيازمند تبيين است، و ديدگاه مذكور هيچ تبييني در اين خصوص ارائه نمي‌كند.سوم آنکه تبيين دارويني به ويژه با تأكيد بر انتخاب طبيعي، امكان توضيح همه پديده ها را ندارد. براي نمونه، انتخاب طبيعي، امكان تبيين نحوه خلقت موجودات ذي‌شعور از حيات بي‌جان و فاقد شعور را ندارد، گرچه داوكينز در اينجا نيز بدون ارائه دليل و تنها با پافشاري و لجبازي معتقد است تكامل دارويني در اينجا نيز صادق است.و يا آنچه مايكل  بيهي با عنوان پيچيدگي‌هاي تقليل‌ناپذير بيان كرده است، از اهميت زيادي برخوردار است و تبيين دارويني را نقض مي کند.چهارم آنکه تبيين  تکامل دارويني بدون انتخاب طبيعي نيز مورد توجه برخي محققان بوده است که در اين صورت پايه هاي اتييستم مبتني بر تکامل دارويني (با انتخاب طبيعي) سست مي شود.

الوين پلنتينگا در تازه ترين کتابش?where the conflict really lies:science,religion and naturalism، به نقد آراي داروينيسم هاي معاصر چون داوکينز، دنت و دارپر مي پردازد، اصولا فلسفه اي که پلنتينگا در معرفت شناسي اصلاح شناسانه معرفي مي کند بر اساس همان ديدگاه کالوينيستي اين گروه از متدينان است، پلنتيگا تکامل را مي پذيرد البته الگوي تکاملي که مي پذيرد کاملا ديني است همچنين او « تکامل را ابزاري از سوي خدا براي آفرينش مي داند» لطفا اين موضع او را به عنوان متفکري خداباور تشريح کنيد.
همانطور که گفته شد پلانتينگا و يا اينواگن در حقيقت در زمره سازگارگرايان خداباور قرار مي‌گيرد. يعني خداباوراني كه معتقدند باور به وجود خدا با تكامل زيستي (به همان معناي طبيعي و تجربي‌اش) سازگاري كاملي دارد. از متفكران كشور ما نيز مي‌توان از شهيد مطهري نام برد كه چنين ديدگاهي را دنبال مي‌كرد. به هر روي، پلانتينگا معتقد است خداوند تكامل دارويني را با همه اجزائش مثل انتخاب طبيعي اراده كرده است و تمام آن توسط قانون الهي هدايت مي‌شود، گرچه پلانتينگا در نوشته‌هاي ديگر خود تكامل دارويني را مبتني بر طبيعت گرايي و آن را خود- متناقض مي‌داند. استدلال مهم وي آن است كه قواي شناختي انسان در صورتي كه تنها بر طبيعت گرايي استوار باشد، نمي‌تواند صدق ساز و حاكي از گزاره‌هاي صادق باشد، در حالي كه قواي شناختي و معرفتي انسان، صدق سازند. در عين حال اين جواب پلانتينگا كه تكامل دارويني همه‌اش توسط خداوند هدايت شده است با فرضيه‌هاي نسبتاً پذيرفته شده تكامل دارويني و زيست شناسي تكاملي سازگاري كاملي ندارد. بر اساس آنچه آنان مي‌گويند انتخاب طبيعي دارويني هوشمند نيست و به مثابه يك ساعت‌ساز نابينا عمل مي‌كند. و اگر چنان باشد كه بتوان زمان را به عقب كشيد، تنوع انواع و حتي ظهور و آفرينش يك موجود ذي‌شعور (انسان) از موجودات بي‌جان و بي‌شعور احتمالي است در ميان احتمالات ديگر كه چه بسا طبيعت در دوره دوم جايگزيني خود، آن را انتخاب نكند. همانطور كه اشاره كردم ويليام دمبسكي و اينواگن نيز در دفاع از خداباوري سازگاري آن با تكامل دارويني استدلال كرده‌اند، گرچه اينواگن در اصل صحت نظريه تكامل دارويني ترديد‌هايي را مطرح كرده است. همانطور كه اشاره كردم پلانتينگا معتقد است تمام آنچه داروين و اتئيست‌هاي بعد از او دربارة تكامل دارويني گفته‌اند با خداباوري و اين ادعا كه تمامي اين فرايند توسط خداوند هدايت شده است، سازگاري دارد و بنابراين ناسازگاري‌اي وجود ندارد.

بيهي چگونه و بر اساس چه استدلال هايي به نقض نظريه تکامل داروين مي پردازد؟
حرف دنت در واقع همان انتخاب طبيعي  مورد مناقشه در تكامل دارويني است. البته اينكه تكامل دارويني بدون انتخاب طبيعي معنادار است يا خير خود بحث انگيز است و طرفداراني هم دارد. اما نقطه مقابل اين ادعا همان است كه افرادي چون پلانتينگا، دمبسكي، بيهي، اينواگن، و روس گفته اند،. براي نمونه، بيهي و دمبسكي با اشاره به پيچيدگي‌هاي تكامل برخي پيچيدگي‌ها را تقليل ناپذير به اجزاء ساده‌تر دانسته‌اند و براي تبيين آن راهي جز فرض يك موجود ذي شعور ندانسته‌اند. در حقيقت نظريه تکامل زيستي داروين در کتاب منشأ انواع بر دو اصل بنيادين استوار است. "درخت حيات"  که بر اساس آن، همه ارگانيسم هاي موجود در کره زمين به يک يا چند ريشه مشترک معدود باز مي گردند و انتخاب طبيعي که بر اساس آن، طبيعت با تغيير تدريجي، مستمر و طولاني، گونه ها و انواع مختلف را انتخاب مي کند. همانطور که ريچارد داکينز هم گفته است محصول انتخاب طبيعي داروين، گونه هاي پيچيده و نظم يافته اي است که البته بدون هدف و غايت گذاري مدبرانه اي، و تنها بر اساس نيروهاي موجود در طبيعت حاصل شده اند، در عين حال نظم و پيچيدگي آن را فقط بايد در فرآيند انتخاب طبيعي زيستي دانست. با اين اوصاف و همانطورکه داروين نيز گفته است "اگر بتوان نشان داد که اندام هاي پيچيده امکان نداشته است که از تغييرات فراوان و متوالي و کوچک به وجود آمده باشد، نظريه من به کلي شکست خواهد خورد. مايکل بيهي سعي کرده است با استفاده از مشاهدات و آزمايش هاي علمي به پيچيدگي هايي اشاره کند که آن ها را نمي توان به اجزاء کوچک تر تقليل داد. بيهي به مواردي در طبيعت اشاره مي کند که از نظر وي، به هيچ روي، امکان تبيين آن پديده ها از راه قوانين تکاملي وجود ندارد و در حقيقت از امور پيچيده اي تلقي مي گردند که امکان تقليل آن به ريزسيستم هاي پيچيده و تحول از سيستم هاي ساده وجود ندارد. اگر چنين امور زيستي اي وجود داشته باشد، ادامه استدلال راه را براي بيهي هموار مي کند؛ بدين نحوکه يا بايد از تبيين اين امور پيچيده صرف نظر کنيم و يا آن ها را از آنجا که با قوانين تکامل سازگاري ندارند، با تنها رقيب آن نظريه، يعني باور به وجود يک طراح هوشمند يا همان خدا تبيين کرد. بيهي در کتاب جعبه سياه داروين: چالش زيست- شيميايي در برابر تکامل، به مواردي چون تاژک باکتري و انعقاد خون اشاره مي کند و با توضيحات زيست - شيميايي، اين دو فرآيند پيچيده را ناقض اصول تکامل دارويني مي داند.

اندکي درباره کتاب ساعت ساز نابينا داوکينر که توسط مرحوم دکتر بهزاد دانشمند زيست شناس ايراني به فارسي برگردانده شده است، توضيح دهيد و بفرماييد به نظر شما چه نقدهايي بر اين نظريه و کتاب وارد است؟
كتاب ساعت‌ساز نابينا تبيين نسبتاً رواني از تكامل دارويني و انتخاب طبيعي است كه البته ترجمه رواني هم دارد. بر اين كتاب نقدهاي زيادي وارد است، كه البته اشاره هم شد  در يك ارزيابي خيلي كلي، در دو سطح جاي مي‌گيرد. سطح اول، اصل تكامل دارويني و به خصوص انتخاب طبيعي است كه نه داروين و نه مروجان فكري وي مثل داكينز هيچ تبييني از اينكه چرا انتخاب طبيعي چنين است و يا واجد چنين ويژگي‌هايي است، ارايه نمي‌كنند. به عبارت ديگر، اين موضوع كه چرا انتخاب طبيعي، تدريجي، انباشتي، كند، و بي‌غايت است خود نيازمند تبيين است.[و دوم آنکه سوال جدي اين است که آيا تکامل دارويني بدون انتخاب طبيعي تبيين پذير است که اگر چنين باشد همچنانکه گروهي معتقدند، تکامل دارويني با الهيات ناسازگاري ندارد.]

در بخش پاياني گفت و گويمان بپردازيم به آنتوني فلو. شما کتابي از او را به فارسي برگردانده ايد. لطف کنيد درباره انديشه ها و آراي او اندکي براي ما بگوييد. آنتوني فلو در پايان عمر ديدگاه هايش را تغيير داد و خداباور شد. او از کجا و با کدام موضع فلسفي تفکرش را آغاز کرد که آرايش به چنين نتيجه اي انجاميد؟
درباره آنتوني فلو من آخرين كتاب ايشان را ترجمه كرده‌ام و مقدمه‌اي هم به آن افزوده‌ام با عنوان هر كجا كه دليل ما را برد که بايد مفصلاً درباره آن بحث شود. در مورد آنتوني فلو همين مقدار بسنده مي کنم که وي نوعي اتيسم فلسفي را توسعه داده است که از بي معنايي مفهوم خدا شروع و تا ابطال تمامي براهين خداشناسي ادامه يافته است و در نهايت ايشان از همه ديد گاهاي خود بر گشته است و ضد خداناباوري شده است و در دوره بازگشت خود استدلال هاي  غايت شناختي و به خصوص براهين سويين برن را براي اثبات خدا مناسب و کاملا معتبر دانسته است تا کيد فلو بر ضرورت تبيين علي - پيچيدگي جهان وا کنشي عليه ملحداني مثل دنت و داکينز مي باشد.

جناب دکتر حسيني با توجه به مباحثي که در اين گفتگو طرح شد و البته امکان بررسي بيشتر بخش اعظم مسائل اين حوزه وجود نداشت، اگر براي جمع بندي بخش پاياني گفت و گويمان نکته اي داريد بفرماييد.
براساس آنچه گفته شد و نظريه‌اي كه پذيرفته شد روش علم هرچه باشد، معتبر و اصيل است مادام كه علم قدسي و معرفت سنتي بر روش اكتساب و اكتشاف علوم (هرچه باشد) سيطره داشته باشد. علوم هم هرچه باشد چه علوم رياضي، چه انساني و چه تجربي و چه الهياتي، با اختلاف موضوع و يا روشي كه دارند در اينكه علم ديني ناميده شوند، مادام كه در طول آن معرفت قدسي باشند، اشكالي وجود ندارد،و چنانچه در آن جهت نباشد، علم غير ديني محسوب مي شود و لو الهيات و کلام و يا خداشناسي باشد.