فلسفه زيست‌شناسي

چاپ
نوشته شده توسط Administrator يكشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱۰:۳۷

فلسفه زيست‌شناسي

گفت ‌و‌گو با حسن ميانداري*
كيوان الستي**


 فلسفه زيست‌شناسي يکي از ارکان فلسفه علم است که تعداد زيادي از فلاسفه علم را به خود مشغول کرده است. اما در ايران، اين حوزه از فلسفه علم مهجور مانده است. شايد دليل آن نبود افرادي است که توأمان به زيست‌شناسي و فلسفه مسلط باشند. دکتر حسن ميانداري، پزشک و فلسفه?دان، شايد تنها فردي است که به صورت تخصصي به اين حوزه مي‌پردازد. او ساليان درازي‌ است که در موسسه پژوهشي حکمت و فلسفه ايران فعاليت مي‌کند و در کنار آن فلسفه زيست‌شناسي را در گروه‌هاي ديگر فلسفه علم تدريس مي‌کند. مصاحبه پيش‌رو، مصاحبه‌اي مفصل است که خواننده را با موقعيت زيست‌شناسي در فلسفه علم و ويژگي‌هاي منحصربه‌فرد آن آشنا مي‌کند.
مقدمه و پيشينه
الف: فلسفه زيست‌شناسي
تحصيلات اوليه شما در رشته پزشکي بوده است، به نظر مي‌رسد دانشمندان علوم پزشکي و به همين ترتيب زيست‌شناس‌ها، اعم از گياه‌شناس‌ها، جانورشناس‌ها، دانشمندان ژنتيک و... کار مربوط به خودشان را به‌درستي انجام مي‌دهند و (احتمالا) مستقيما نيز کارشان مورد استفاده قرار مي‌گيرد. در اين ميان فلسفه زيست‌شناسي به چه کار مي‌آيد؟
بسم‌الله‌الرحمان‌الرحيم. من از شما و دوستان ديگر متشکرم. فلسفه زيست‌شناسي نسبتا در جامعه ما رشته‌ جديدي است. در اين زمينه متخصصان و منابع بسياري نداريم. من از اين فرصت استفاده مي‌کنم تا کلي‌تر با هم گفت‌وگو کنيم که هم مخاطبان، دانشمنداني که در رشته‌هاي مختلف پژوهش کرده و هم فلاسفه که در رشته‌هاي گوناگون فلسفي کار مي‌کنند، از اين گفت‌وگو بهره ببرند. از اين‌رو گاهي تلاش مي‌کنم که سوال شما را تغيير بدهم يا تدقيق کنم تا بيشتر براي جامعه ما مفيد باشد و سپس بر اساس آن پاسخ خواهم داد.
من ترديد دارم که اولا دانشمندان در رشته‌هاي زيستي کارشان را بدون اشکال انجام ‌دهند و ثانيا ارتباطشان با مردم بدون اشکال است. اتفاقا در رشته پزشکي اين موضوعي جدي است. يعني کساني هستند ادعا مي‌کنند که پزشکان معمولا قبول نمي‌کنند که آن ادعاها علمي باشد. انواع رشته‌هايي وجود دارد که ادعاي پزشکي بودن دارند اما جامعه پزشکي معمولا قبول نمي‌کند که اين‌ها علم پزشکي هستند. اتفاقا در ميان فلاسفه ما، صاحب‌نظراني هستند که در مورد علم (به طور کلي) ترديدهايي دارند. اتفاقا من در زمينه پزشکي، دوستان زيادي دارم که پزشکي جديد را قبول ندارند و دوست دارند از پزشکي سنتي استفاده کنند و اين به دليل اشکالات فلسفي است که آن‌ها به مباني علم جديد وارد مي‌دانند. بنابراين در مورد مقدمه سوال شما ترديد دارم که اين کار بدون اشکال در حال اتفاق افتادن است.
مساله‌اي که امروز در آمريکا وجود دارد به نحوي در جامعه ما نيز هست. در آنجا بحث خلقت‌گرايان وجود دارد که با بعضي از اجزاي نظريه تکامل مخالفت مي‌کنند و مي‌گويند که اصلا علمي نيست. در اينجا هم همين طور است. کاري که فلسفه زيست‌شناسي مي‌تواند انجام دهد اين است که مثلا در اين مورد اينکه علم چيست وارد بحث شود يا بحث مربوط به فلسفه زيست‌شناسي که مرز ميان علم و غيرعلم چيست. به‌طور کلي فلاسفه در زمينه فلسفه علم و  فلسفه زيست‌شناسي حرف‌هاي خوبي زده‌اند که البته مانند مسائل ديگر در فلسفه علم به حل قطعي نرسيده و اتفاقا بيشتر بر ترديدهاي ما افزوده است تا بر علم ما. يعني پيش از اين به نظر مي‌رسيد که اين مباحث روشن است ولي فلسفه نشان داده که چندان هم روشن نيست. بنابراين کاري که فلسفه زيست‌شناسي مي‌تواند انجام دهد، روشن کردن بسياري از ابهاماتي است که وجود دارد؛ به اين معنا كه بايد بگويد مثلا چنين مسائل و نظرياتي هم وجود دارد و براي مثال من از يك نظريه خاص دفاع مي‌کنم و ديگران از نظريات ديگر دفاع مي‌كنند.  شايد از اين مهم‌تر در فلسفه زيست‌شناسي، که در اين مورد با فلسفه فيزيک کمي متفاوت است، اينکه (كه هم در غرب و هم در جامعه ما اتفاق افتاده يا مي‌تواند بيفتد) فلسفه زيست‌شناسي، به علم زيست‌شناسي کمک مي‌کند.

برخلاف فلسفه فيزيک؟
نه برخلاف فلسفه فيزيک، بلكه کمي متفاوت با آن. من خيلي به فلسفه فيزيک مسلط نيستم اما تا جايي که مي‌دانم ارتباط علمي فلسفه زيست‌شناسي و زيست‌شناسي به نسبت ارتباط فلسفه فيزيک با فيزيک بيشتر است. در غرب اين‌گونه بوده و در جامعه ما هم شواهد اين‌که چنين باشد وجود دارد. در آنجا در بسياري مسائل زيست‌شناختي (که بعدا معلوم شد جوانب فلسفي هم دارد) بين فيلسوفان زيست‌شناسي و زيست‌شناسان ارتباطاتي ايجاد شده است. براي مثال در زمينه تعريف گونه يا واحد انتخاب و همينطور مباحث ديگر، اشتراک‌هاي بسياري وجود داشته است و حتي گاهي با هم نظريه داده‌اند. مي‌توانم کتاب‌هايي را به شما معرفي كنم که دو مولف داشته‌اند، يک فيلسوف و يک زيست‌شناس. تا جايي که من مي‌دانم چنين چيزي در فلسفه فيزيک نيست در صورتي که در زيست‌شناسي از اين موارد کم وجود ندارد.
من مي‌خواهم يک دليل براي ارتباط نزديک ميان فلسفه زيست‌شناسي و زيست‌شناسي  مطرح کنم؛ هرچند دلايل بيشتري براي آن وجود دارد. در فلسفه زيست‌شناسي بحث انسان (از آن جهت که موجودي زيستي است) مطرح است در حالي که در فيزيک چنين نيست. بسياري از مسائل فلسفي نيز به انسان مربوط مي‌شود و اين کمک مي‌کند که ميان فلسفه زيست‌شناسي و زيست‌شناسان ارتباط نزديک‌تري وجود داشته باشد. در مورد همان مثالي که زديم يعني تعريف گونه، اين سوال که"انسان، به عنوان گونه‌اي زيستي، چيست؟" بسيار مهم است و از ابتداي تاريخ فلسفه هميشه مطرح بوده است. باز در بحث واحد انتخاب، بحث انتخاب گروه، به‌خصوص از اين جهت که به بحث اخلاق انسان مربوط مي‌شود، مهم بوده و هست. بنابراين اين امر نيز مي‌تواند دليلي باشد که فلسفه زيست‌شناسي به زيست‌شناسي بسيار نزديک‌تر است تا فلسفه فيزيک به فيزيک. مي‌توانيم بيشتر در اين مورد صحبت کنيم اما بهتر است در ادامه به سوالات خاص‌تر برسيم تا در اين سوالات به مباحثي که عرض کردم بيشتر بپردازيم.

با توجه به ارتباط نزديک ميان زيست‌شناسي و فلسفه زيست‌شناسي، سوالاتي از قبيل "گونه چيست؟"، "ژن چيست؟" را بايد از يک فيلسوف زيست‌شناسي پرسيد يا از يک زيست‌شناس؟
حرفي که زدم در اينجا کاملا مصداق دارد. در مورد هر دو، هم فيلسوفان زيست‌شناسي و هم زيست‌شناسان نظر داده‌اند و در اين مورد بسيار به هم کمک کرده‌اند. براي مثال در حال حاضر اين مورد که گونه چيست ديدگاهي پرطرفداري دارد که مي‌گويد گونه به جاي اين‌که نوعي طبيعي باشد، يک فرد است. اين نظريه را ابتدا يک زيست‌شناس مطرح کرد و بعد يک فيلسوف دنباله آن را گرفت و اکنون طرفداران زيادي دارد. اينطور خلاصه کنيم که اين سوال هم در زيست‌شناسي مطرح است و هم در فلسفه زيست‌شناسي. اگر بخواهيم علم را بر حسب موضوع تقسيم‌بندي کنيم و بگوييم که موضوع علم زيست‌شناسي موجودات زنده است و موضوع فلسفه علم زيست‌شناسي،زيست‌شناسي است، هرچند گويي اين‌ها دو دايره مجزا از هم هستند ولي زماني كه وارد مسائل مي‌شويم، مي‌بينيم که در هر دو مسائل مشترکي وجود دارد. از اين جالب‌تر بحث روش پاسخ به اين سوالات است. در حال حاضر يک پاسخ به اين سوال که علوم طبيعي چيست (که در سوال اول مطرح شد) بر اساس روش داده مي‌شود. علم چيزي است که روش آن تجربي و با تجربه همراه است. در حالي که در فلسفه اينطور نيست. نظريات فلسفي با تجربه تضعيف يا تقويت نمي‌شوند.  اما با اين وجود در علم براي اين‌که ببينيم مثلا آنچه را که"گونه" مي‌ناميم چه خصوصياتي دارد، هم از روش‌هايي که مستقيما تجربي نيستند استفاده مي‌شود (براي مثال از تحليل مفهومي که روشي است که فلاسفه تحليلي انجام مي‌دهند و کاري پيشيني است) و هم از روش‌هاي تجربي. از اين جالب‌تر اينکه در فلسفه زيست‌شناسي نيز از روش‌هاي تجربي براي اين استفاده مي‌شود ‌که نظرياتشان تاييد يا تکذيب شود. يعني ميان زيست‌شناسي و فلسفه زيست‌شناسي مرز قاطعي وجود ندارد، نه از جهت موضوع و نه از جهت روش پاسخ به سوالات.

پس تمايز کجاست؟ آيا تمايز تنها در جامعه علمي و دانشگاه‌هاست؟
تمايز درجه‌اي است و نه نوعي. اين هم جالب است (تا جايي که مي‌دانم) مقالاتي که در مورد فيزيک و فلسفه فيزيک نوشته مي‌شود ظاهرا در يک مجله چاپ نمي‌شود. مقالات فيزيکي در مجله خودشان و مجلات فلسفه فيزيک در مجلات مخصوص خودشان چاپ مي‌شود. اما در زيست‌شناسي آنطور که مي‌دانم مرز قاطعي وجود ندارد که در فيزيک هست. يعني مي‌بينيد که زيست‌شناسان در مجلات مربوط به فلسفه زيست‌شناسي مي‌نويسند و فيلسوفان در مجلات زيست‌شناسي. نمي‌دانم مباحث اجتماعي تا چه حد در اين مورد اهميت داشته است، اما طرفداري زيست‌شناسان درجه يک از فلاسفه زيست‌شناسي بسيار مهم است. شايد اولين کتابي که فلسفه زيست‌شناسي را به عنوان رشته‌اي مستقل مطرح کرد، کتابي است که اليوت سوبر در سال 1984 نوشته (The Nature of Selection). بعد از نگارش اين کتاب، آقاي ارنست ماير (که شايد بتوان او را بزرگ‌ترين زيست‌شناس قرن بيستم دانست) از اين کتاب بسيار تعريف کرد و گفت که از آن بسيار ياد گرفته است؛ بنابراين ميان زيست‌شناسي و فلسفه زيست‌شناسي ـ چه از لحاظ روش و چهاز لحاظ موضوع و چه از لحاظ اجتماعي ـ (که مثلا بگوييم که اين دو دانشگاه يا سمينارهاي متفاوتي دارند) مرز قاطعي وجود ندارد. من سمينارهايي در اينترنت پيدا کردم که هم زيست‌شناسان در آنجا صحبت مي‌کنند و هم فيلسوفان و گفت‌وگوي آن‌ها نيز بسيار جدي و عملي بوده است و هريک مسائلي را مطرح کرده‌اند که به ديگري کمک کرده است. از اين رو اگر شما فلسفه زيست‌شناسي را دايره‌اي تصور کنيد و زيست‌شناسي را دايره‌اي ديگر، قسمتي از اين دو دايره با هم مشترک هستند و قسمتي متفاوت.

از نظر شما چه رابطه‌اي ميان علم و قانون وجود دارد. شما کدام استدلال را مي‌پسنديد: 1- زيست‌شناسي قانون ندارد، علم بايد قانون داشته باشد، پس زيست‌شناسي علم نيست 2- زيست‌شناسي قانون ندارد، زيست‌شناسي قطعا علم است پس هر علمي قانون ندارد. 3- زيست‌شناسي اتفاقا قانون دارد.
يکي از نکاتي که در غرب مورد توجه بوده و در اينجا نيز همينطور است، اين است که فيزيک و علوم فيزيکي مبناي اين قرار گرفته که بدانيم علم چيست. سوال شما نيز از همان‌جا مي‌آيد. اگر شما علوم فيزيکي را محور علم‌شناسي قرار نمي‌داديد، اين سوال را مطرح نمي‌کرديد و اين ادعا در مورد بيشتر مسائل فلسفه علم صادق است. در بيشتر مسائل فلسفه علم، صورت مساله ناشي از اين بوده که علوم فيزيکي مبنا قرار گرفته است. اين هم علت تاريخي دارد. تحولاتي که باعث پيدايش علوم جديد شده ابتدا در علوم فيزيکي (در قرن شانزدهم و هفدهم) و بعدا در علوم زيستي اتفاق افتاده است. بر اساس قرائت غالب در تاريخ علم، در قرن نوزدهم زيست‌شناسي هم مانند فيزيک و مکانيک جديد متولد مي‌شود. بعدها که مسائل فلسفه علمي پديد آمد بيشتر حول‌وحوش مسائل فيزيکي سامان گرفت. به‌خصوص در ميان پوزيتيويست‌هاي منطقي (که تاسيس فلسفه علم به عنوان يک رشته به آن‌ها بازمي‌گردد) رياضيدان و فيزيکدان وجود داشت، اما (تا جايي که من مي‌دانم) کسي که زيست‌شناسي بداند يا به زيست‌شناسي علاقه داشته باشد، نبود. مباحث فلسفه علمي هم بعدا به دنبال پاسخ‌هايي ادامه پيدا کرد که فيلسوفان به اين سوالات مشخص داشتند (که معمولا همان سوال‌هاي پوزيتيويست‌ها بوده و به طور جدي عوض نشده است). در جامعه ما نيز تا حدودي اينطور است. فلسفه علمي که خوشبختانه امروز در جامعه ما راه افتاده است و ما فوق ليسانس و دکتر در اين رشته داريم و کساني  داريم که مي‌توانيم بگوييم کارشان فلسفه علم است، عمدتا حول‌وحوش علوم فيزيکي (و کمتر در علوم زيستي) کار مي‌کنند. زيست‌شناساني که به سمت فلسفه آمده‌اند و کساني که از ابتدا فلسفه خوانده‌اند و بعدا به فلسفه زيست‌شناسي رو آورده‌اند بسيار اندک‌شمار هستند. در غرب اين اصلاح شده است و امروز فلسفه زيست‌شناسي جايگاه شايسته خودش را در فلسفه علم پيدا کرده است. اما در اينجا اينطور نيست. البته همين که شما آمده‌ايد و در اين مورد گفت‌وگو مي‌کنيد و قرار است بخشي از يک مجله به فلسفه زيست‌شناسي اختصاص داده شود نشانه اين است که به سمت اين مي‌رويم که فلسفه زيست‌شناسي در فلسفه علم راه پيدا كرده است، اما با اين حال هنوز خيلي کار داريم. در مورد سوال خاص شما، اين‌که قانون چيست محل اختلاف فلاسفه علم بوده است. حتي با اين رويکرد که ما علوم فيزيکي را محور علم قرار دهيم، باز اين‌که قانون چيست محل اختلاف است.  اين هم جالب است که چرا در ظاهر امر اختلاف ميان فيلسوفان بيشتر از اختلاف ميان دانشمندان است. به عبارت ديگر اختلاف ميان دانشمندان راحت‌تر حل مي‌شود تا اختلاف ميان دانشمندان. در مورد دانشمندان عده زيادي معمولا قبول مي‌کنند که مساله‌اي حل شده است. اين نيز ممکن است در ميان سوالات شما جوابي داده شود. اتفاقا با نظريه تکامل مي‌توانيم پاسخ دهيم که چرا ما در فلسفه کمتر قوي هستيم تا در علم.
بنابراين بر اساس تصور شما از قانون مي‌توان پاسخ‌هاي متفاوتي به اين سوال داد. اولا سوال مي‌تواند تدقيق شود ثانيا جوابش مي‌تواند متفاوت باشد. اگر زيست‌شناسي را مبنا قرار دهيد نحوه گزينه‌هايي که اينجا طرح شده هم ممکن است تغيير کند. ابتدا بايد در اين مورد که قانون چيست صحبت کنيم و بعد ببينيم که آيا فيزيک، قانون دارد و بعد ببينيم که زيست‌شناسي قانون دارد يا نه. بنابراين نمي‌توانم پاسخ قاطعي در اين مورد بدهم. ابتدا بايد در اين مورد که قانون چيست بحث کنيم و بعد برسيم به اين‌که آيا مي‌توان گفت کسي که مي‌گويد علوم فيزيک قانون دارد، حرف درستي مي‌زند يا نه. بعد به زيست‌شناسي برسيم و ببينيم که آيا زيست‌شناسي قانون دارد و به چه معنا. اما اجمالا وقتي از دور به رويکردي که به اين دو رويکرد زيستي و فيزيکي وجود دارد نگاه مي‌کنيم مي‌بينيم که تا حدودي اين تفاوت وجود دارد. در فيزيک، فرمولاسيون رياضي داريد، مي‌گوييد که آن قانون طبيعت است، بعد بر اساس آن پيش‌بيني‌هايي مي‌کنيد و پاسخ‌هايي مي‌دهيد. چنين پديده‌اي در کتاب‌هاي زيستي کمتر ديده مي‌شود. به‌خصوص در بسياري از رشته‌هاي زيستي که بيشتر جنبه تاريخي دارند، مثل ديرينه‌شناسي كه بيشتر جنبه جمعي دارند تا فردي مثل اکولوژي. در اين‌ها کمتر چنين چيزي ديده مي‌شود تا در علومي مثل زيست‌شناسي مولکولي که به بيوشيمي و علوم فيزيکي نزديک‌تر مي‌شود. اما من اجمالا عرض مي‌کنم که تفاوت، تفاوت قاطعي نيست. اين‌که بگوييم در علوم فيزيکي قانون هست و در علوم زيستي قانون نيست. به خصوص از ابتدا نبايد علوم فيزيکي را محور علم قرار دهيم. به نظر من در هر دو قانون داريم. تفاوت‌هايي ميان آن‌ها هست، اما اين تفاوت‌ها آنقدر قاطع نيستند که بخواهيم اين سوال را طرح کنيم. نبايد بگوييم چون آن علم فيزيک قانون دارد پس بدون ترديد علم هست و حالا ببينيم که اين علم زيستي چنين قوانيني دارد و بعد اگر اين را نداشته باشد دست‌و‌پاي ما بلرزد که حالا چه کار بايد بکنيم. اگر علوم زيستي را از ابتدا جزو علومي قرار دهيد که در کار فلسفي بايد به آن‌ها هم نگاه کنيم و خود را منحصر به علوم فيزيکي نکنيم، آنگاه اين سوال به طور جدي مطرح نخواهد بود. جواب آن هم خيلي مشکل‌ساز نيست. نمي‌توانيم بگوييم که مثلا حال که علوم زيستي قانون ندارند چه بايد بکنيم، آيا بايد تعريف علم را به نحوي تغيير دهيم که علوم زيستي را هم دربربگيرد؟ نه، به نظر من هر دو قانون دارند و هرچند تفاوت‌هايي بين آن‌ها وجود دارد اما اين تفاوت‌ها آنقدر نيست که بخواهيم اين سوال را مطرح کنيم.

آيا مي‌توان گفت که در علوم زيستي اگر قانون وجود داشته باشد اين قانون‌ها برخلاف علوم فيزيکي تحت شرايط ثابت صادق هستند؟
بايد در اين سوال هم تدقيق شود ولي تا جايي که مي‌دانم اغلب قوانين علوم فيزيکي نيز اين قيد را دارند. اما اگر قانوني را داشته باشيم که اين قيد را نداشته باشيم در علوم فيزيکي اندك هستند. اما آنچه بيشتر مطرح است اينکه گفته مي‌شود قوانين فيزيک پسيني هستند. ولي در علوم زيستي قوانيني داريم که پيشيني هستند. صدق رياضي دارند يعني درست بودن آن را با استدلالي رياضي مي‌توانيد اثبات کنيد، مثلا قانون هاردي واينبرگ. آنجا اين سوال مطرح مي‌شود که آيا مي‌شود در علم شما قانوني داشته باشيد که قابل اثبات رياضي باشد يا نه؟ که بر اساس آن عرضي که کردم، مي‌توان اين‌گونه جواب داد که بستگي به اين دارد که شما علم را چه بدانيد. اگر شما از ابتدا علم را فيزيک بدانيد و در علوم فيزيک قوانين نداشته باشيم که اين‌گونه اثبات شود اين مشکل‌ساز خواهد شد. اما چرا از اول اين‌گونه طرح سوال کنيم. بهتر است بگوييم که زيست‌شناسي هم علم است. در زيست‌شناسي قوانيني داريم که صدق رياضي دارند. هرچند بايد بحث شود اما بايد نشان داده شود که براي طرح سوال از کجا بايد شروع کرد. آيا بايد علوم فيزيک مبنا قرار گيرد؟ اما دليلي براي اين نداريم که حتما علوم فيزيکي را مبنا تعريف علم قرار دهيم که بعد با آن ديد به زيست‌شناسي نگاه کنيم و ببينيم که زيست‌شناسي علم هست يا نيست. يعني اول ببينيم در فيزيک قانون هست و بعد به علوم زيستي نگاه کنيم و ببينيم که زيست‌شناسي قانون دارد يا نه و آيا شبيه قانون فيزيکي هست يا نه. من فکر مي‌کنم که اين سوال را اينطور مطرح نمي‌کنيم.

سوال ديگري که هم معمولا مطرح مي‌شود که شايد همان مبنايي را داشته باشد که شما قبلا گفته‌ايد اين است که در آينده همه حرف‌هايي که مي‌توان در علم زيست‌شناسي مطرح کرد را مي‌توان در شيمي يا علوم پايه‌اي‌تر مطرح کرد. موافقيد؟
بله. عرايضي که در سوال قبل کردم در اينجا هم صادق است. مساله‌اي که مي‌فرماييد (در تعبير دقيق‌تر) بحث تقليل است. اين‌که علوم غيردقيق را که به نظر مي‌رسد از لحاظ علم بودن نسبت به علوم دقيق‌تر درجه پايين‌تري دارند به علوم دقيق تقليل دهيم. چرا؟ به اين دليل که از لحاظ معرفتي نظريات صادق‌تري به ما مي‌دهد و پيش‌بيني‌هاي دقيق‌تري دارد. بنابراين شايد اگر از اول با آن ديد وارد نمي‌شديد اصلا اين سوال مطرح نمي‌شد. اين سوال جزو اولين سوال‌هايي است (يا شايد اولين سوالي است) که در فلسفه زيست‌شناسي مطرح شده است که آيا نظريات زيست‌شناختي مي‌تواند (يا بايد) به نظريات فيزيکي و شيميايي تقليل پيدا کند. بيشتر کساني که در اين زمينه کار کردند با تقليل زيست‌شناسي مخالف هستند چه از لحاظ وجودشناختي يعني اين‌که بگوييم موجودات زيست‌شناختي چيزي نيستند به جز موجودات فيزيکي يا شيميايي، چه بگوييم که (همانطور که در صورت مساله مطرح شد) نظريات زيست‌شناختي را مي‌توان از نظريات فيزيکي و شيميايي استنتاج کرد (يعني تقليل بين نظريه‌اي) يا اين‌که بحث روشي بکنيم يعني بگوييم روش علمي در زيست‌شناسي آن است که ساختارهاي فيزيکي و شيميايي موجودات را بررسي كنيم تا سوالات زيستي ما جواب داده شود. در هر سه اين زمينه‌ها اکثريت کساني که در اين زمينه کار کردند مخالف تقليل بوده‌اند. يعني با اين مخالف هستند که موجودات زيست‌شناختي چيزي نيستند جز موجودات شيميايي و فيزيکي، نظريات زيست‌شناختي را مي‌توان علي‌الاصول از نظريات فيزيک و شيميايي استنتاج کرد و اين‌که روش علوم زيستي در آينده بايد به سمت اين برود که براي حل مسائل زيست‌شناختي اجزاي فيزيکي و شيميايي آن‌ها را بررسي کند. اما اين‌که چرا اين اکثريت مخالفت کردند دلايل مختلفي دارد که بحث فني و پيچيده‌اي است که از حوصله بحث ما (که قصد داريم مسائل را کلي‌تر مطرح کنيم) بيرون است. بهتر است تا همين اندازه بسنده شود و براي نوبت ديگري گذاشته شود که در اين مورد صحبتي اختصاصي داشته باشيم.

آيا مي‌توان تعريفي از حيات ارائه کرد؟
ظاهرا چيزي که باعث تفاوت علوم زيستي با علوم فيزيکي مي‌شود همين حيات است. اگر از لحاظ موضوعي اين‌ها را از هم جدا کنيم، علوم فيزيکي موضوعش موجوداتي هستند که زنده نيستند و علوم زيستي موضوعش موجودات زنده هستند و علي‌القاعده انتظار اين سوال را داريم که اين زندگي چيست که باعث اين تفاوت شده است. شما علوم شيميايي را از علوم فيزيکي آنقدر مجزا نمي‌دانيد که علوم زيستي را از علوم فيزيکي. شما علوم شيميايي را هم به عنوان علوم فيزيکي مي‌شناسيد در حالي که علوم زيستي را متفاوت مي‌دانيد.
با وجود اين کمتر در اين مورد که زندگي چيست (به‌خصوص در فلسفه زيست‌شناسي) صحبت شده است. در فلسفه زيست‌شناسي بيشتر در مورد نظريه تکامل بحث شده است و نظريه تکامل در مورد بعد از حيات نظريه مي‌دهد. اول موجودات زنده ايجاد شده‌اند و بعد تکامل ايجاد شده است. اما اين اواخر به نسبت قبل، بيشتر در مورد اين‌که حيات چيست بحث شده است. هم فلاسفه و هم زيست‌شناسان (همانطور که گفتيم تفکيک قاطع بين آن‌ها نيست) در اين مورد نظريه داده‌اند. اما تا جايي که مي‌دانم فيلسوفان زيست‌شناسي (که زماني که صحبت از فلسفه زيست‌شناسي مي‌شود آن‌ها به ذهن مي‌آيند) کمتر به اين موضوع پرداخته‌اند.
چيزي که جالب است اينکه اتفاقا مرز قاطعي ميان حيات و عدم حيات وجود ندارد. در نحوه‌اي که سوال مطرح شد، به نظر مي‌رسد علوم فيزيکي از علوم زيستي تمايز دارند و گويي چون حيات از غيرحيات مجزاست اين علوم از هم مجزا مي‌شوند. اما در واقع تفاوت قاطعي بين اين دو وجود ندارد. به عبارت ديگر موجوداتي داريم که تکليف مشخصي ندارند که آيا زنده هستند يا زنده نيستند. مثلا ويروس‌ها از جهاتي خصوصيات موجودات زنده و از جهاتي خواص موجودات غيرزنده را دارند. اين در واقع يکي از چيزهايي است که زماني که شما نظريه‌اي در مورد حيات مي‌دهيد بايد در مورد اين شهود اوليه (که هم از لحاظ علمي و هم فلسفي اهميت دارد) جواب بدهيد. همين‌طور موجودات زنده خصوصيات ديگري دارند که بسيار آن‌ها را جالب مي‌کند. اين خصوصيات نسبت به يكديگر هم‌سنخ نيستند و با هم تفاوت دارند. موجودات زنده، موجوداتي هستند که نسبت به تغيير محيط حساس بوده و سعي مي‌کنند ثباتي براي خود نگاه دارند. محيط تغيير مي‌کند و آن‌ها اين تغيير را به نحوي متوجه مي‌شوند و سعي مي‌کنند از خود در برابر اين تغيير محافظت کنند. اين را هميواستاتيس مي‌گويند يعني اين‌که اين موجود مي‌تواند در خودش و صفاتي که دارد تغييراتي دهد که ثباتش را نسبت به تغييراتي حفظ کند که در محيط وجود دارد. از طرف ديگر موجودات زنده اتفاقا تغيير مي‌کنند يعني هم ثباتي دارند و هم تغيير مي‌کنند و اين تغييرات کمک مي‌کند که در شرايط متفاوت محيطي بتوانند زنده بمانند که به آن "سازش" مي‌گوييم. يعني اين‌که موجودات زنده صفاتي دارند که به اين موجودات کمک مي‌کند تا در شرايط بسيار مختلف محيطي زنده بمانند. اين‌ها صفاتي هستند که در موجودات غيرزنده نيست يا در حدي است که تفاوت آن با موجودات زنده قابل توجه است. از خصوصيات ديگر موجودات زنده اين است که توليدمثل مي‌کنند. توليدمثل يعني اين‌که شما موجوداتي را ايجاد مي‌کنيد که (همانطور که از اسم آن"توليدمثل" هم مشخص است) شباهت‌هايي با شما دارند. توليدمثل مي‌تواند کامل يا صددرصد باشد، که به آن"کلون" مي‌گويند. آنچه ايجاد مي‌شود از جهت زيستي عين همان چيزي است که ايجاد شده است يا اين‌که عين آن نيست ولي بسيار شبيه به آن است. براي اين‌که اين اتفاق بيفتد موجود زنده بايد خصوصياتي داشته باشد که آن را نسبت به موجودات غيرزنده فوق‌العاده پيچيده مي‌کند و براي اين‌که اين اتفاقات بيفتد موجود زنده بايد اطلاعات داشته باشد. اين اطلاعات کمک مي‌کند که موجود زنده خودش از مراحل ابتدايي‌تر به مراحل بعدي برساند که اين هم از خصوصيات موجود زنده است. به عبارت ديگر موجود زنده (معمولا) رشد مي‌کند و قادر است اين اطلاعات را به نسل بعد منتقل کند. بنابراين موجود زنده خصوصيات و علايمي دارد که هر نظريه‌اي در مورد اين‌که حيات چيست بايد آن‌ها را توضيح دهد. اين‌که چه نظرياتي داده شده بحثي تخصصي است که بايد بگذاريم در بحث‌هاي خاص‌تر به آن بپردازيم. بعضي گفته‌اند که اصلا نمي‌شود در اين مورد نظريه داد و چون اطلاعات ما کم است و براي کار علمي و فلسفي، نياز نداريم که بيشتر از اين از خصوصيات موجودات زنده در دست داشته باشيم پس تا اين حد کفايت مي‌کند که بدانيم موجودات زنده چنين خصوصياتي دارند. با اين حال نظريات بسيار جالبي در اين مورد ارائه شده که حيات چيست که بهتر است براي نوبت ديگري گذاشته شود که بحثي تخصصي داريم.

ب: نظريه تکامل
?گاهي از افراد غيرمتخصص ميشنويم که ميگويند"نظريه تکامل که پذيرفته نشد." يا اينکه: "تکامل که تنها يک"نظريه" بود." فارغ از اين‌که اين صحبت‌ها تا چه حد درست هستند، سوال من از شما اين است که اگر امروز کسي (با استناد به شواهد طبيعي) بخواهد اين ديدگاه که گونه‌ها در طول تاريخ تحول پيدا کرده‌اند را زير سوال ببرد، تا چه حد مي‌تواند موفق باشد؟ و چه شواهدي عليه او وجود دارد؟
نظريه تکامل نظريه‌اي است که اجزاي گوناگوني دارد. اين‌که نظريه تکامل دقيقا چيست هم ميان فلاسفه و هم ميان فيلسوفان زيست‌شناسي اختلاف‌نظر وجود دارد. اجمالا مي‌گويند که دو عنصر اصلي دارد: يکي بحث نياي مشترک است، يعني اين‌که همه موجودات زنده روي زمين به نياي واحد يا چند موجود زنده محدود بازمي‌گردند. جزء دوم علت اين رخداد است که به انتخاب طبيعي مربوط مي‌شود. پس تنها بحث تحول گونه‌ها نيست. بحث تحول گونه‌ها به همان بحث نياي مشترک بازمي‌گردد. در جامعه ما من کم نديدم (در ميان فلاسفه هم کم نيستند) کساني که مي‌گويند معلوم شد نظريه تکامل باطل است. لااقل شواهدي که عليه آن وجود دارد زياد است و الان چون نظريه بديلي نداريم مجبور هستيم از اين نظريه استفاده کنيم. اما زماني که ما از زيست‌شناسان مي‌پرسيم مي‌گويند که نه، ما اصلا اين ترديدها را نداريم و نظريه تکامل براي ما مبناست و اين ترديدها به کساني متعلق است که زيست‌شناس نيستند.
دوم اين‌که اگر امروز کسي بخواهد بحث نياي مشترک را زير سوال ببرد به نظر من از لحاظ فلسفي لزومي ندارد که حتما از شواهد تجربي استفاده کند. روش فلسفي اصلا از روش‌هاي تجربي استفاده نمي‌کند. اگر کسي بخواهد عليه نياي مشترک اقامه دعوا کند لزومي ندارد که به شواهد طبيعي متوسل شود اما اتفاقا کساني که مخالف نياي مشترک هستند و مي‌گويند که شواهد طبيعي عليه اين نظريه وجود دارد. مي‌توانم با يک نگاه فلسفي اينطور توضيح دهم که نظريات فلسفي متناقضي مي‌توانند باشند که با شواهد تجربي واحدي سازگارند. اين را در فلسفه علم"تعين ناقص" نظريه بر اساس شواهد مي‌گويند. يعني اينکه حتي اگر شواهدي هم عليه نياي مشترک وجود نداشته باشد شما از لحاظ فلسفي مي‌توانيد با آن مخالفت کنيد. من مي‌توانم همه شواهد تجربي را قبول داشته باشم و از اين رو اين نظريه علمي را رد مي‌کنم. ولي کساني که مخالف نياي مشترک هستند به شواهد تجربي هم متوسل مي‌شوند  اما تا جايي که مي‌دانم اين اختلاف بيشتر به غيرزيست‌شناسان متعلق است و نه زيست‌شناسان. تنها جايي که ديده‌ام زيست‌شناساني نيز هستند که با اين نظريه مخالفت مي‌کنند. در آمريکا (تا جايي که من مي‌دانم) زيست‌شناسان درجه يکي مخالف اين نظريه هستند. اما حتي در آنجا هم اين افراد، اندک هستند. به عبارت ديگر اکثر زيست‌شناسان با نياي مشترک به طور خاص و با تکامل به طور عام موافق هستند.

با اين حال يکي از زيست‌شناسان مهم قرن گذشته، (تئودوسيوس دوبژينسکي) عبارت معروفي دارد که"هيچ چيز در زيست‌شناسي معنا ندارد مگر در پرتوي نظريه تکامل". نظر شما چيست؟ (آيا فلاسفه زيست‌شناسي هم اين را مسلم مي‌دانند؟ )
من بر اساس نظريه‌اي که دارم زيست‌شناسي را بسيار عقب‌تر از نظريه تکامل مي‌دانم. فکر مي‌کنم که در آراي ارسطو هم زيست‌شناسي علمي وجود داشته. در حالي که در آن زمان نظريه تکامل نداشته‌ايم. بنابراين اين سخن مقبول من نيست.  يکي از تفاوت‌هايي که فلسفه زيست‌شناسي با زيست‌شناسي دارد تاکيد بر تاريخ است. بيشتر فلاسفه زيست‌شناسي، چه در نظريه‌پردازي چه در نقد، از تاريخ زيست‌شناسي بسيار استفاده مي‌کنند در حالي که اين در زيست‌شناسي بسيار کم است. حداقل در کار علمي زيست‌شناسي، تاريخ زيست‌شناسي خيلي (يا اصلا) دخيل نيست. براي اين‌که نظريه‌اي در زيست‌شناسي داشته باشيد يا نظريه‌اي را در زيست‌شناسي نقد کنيد تاريخ زيست‌شناسي لازم نيست. حداقل اين به طور کلي صادق است.
اما حتي بعد از نظريه تکامل هم، اين سخن دوبژينسکي کاملا درست نيست. فيلسوفاني هستند که حداقل برخي از قسمت‌هاي نظريه تکامل را قبول ندارند و با اين حال چيزهاي معناداري براي آن‌ها وجود دارد و همانطور که عرض کردم زيست‌شناسان درجه يکي نيز هستند که حداقل بخش‌هايي از نظريه تکامل را قبول ندارند و معتقدند که بر اساس ديدگاه ديگري اتفاقا بهتر مي‌توان زيست‌شناسي را فهميد اما با اين حال مي‌توان گفت که اکثرا اين حرف را قبول دارند هم در زيست‌شناسي و هم در فلسفه زيست‌شناسي  نظريه تکامل محوريت دارد. شما اول بايد تکليف خود را با اين مشخص کنيد که آن مقدار مشخص است مثلا عموما نياي مشترک معلوم است که چيست. در مورد علت اين اتفاق نيز عموما اتفاق‌نظر وجود دارد. بعد بر اساس اين مفروضات مي‌رويم به دنبال کار علمي که در شاخه‌هاي مختلف زيست‌شناسي متفاوت است. در بعضي از شاخه‌هاي زيست‌شناسي به نسبت به ديگر شاخه‌ها ابتناي زيادي به نظريه تکامل وجود دارد. به هر حال مي‌توان گفت که عموما اين مبنا را قبول دارند.

اگر خصوصيات ارگانيسمها به ارث برسند (وراثت) و گوناگوني ميان ارگانيسمها وجود داشته باشد (وارياسيون) آنگاه ارگانيسمهايي که (تناسب) بيشتري، مثلا با محيط زيستشان دارند، توليدمثل بيشتري نيز خواهند داشت و به معناي کلي‌تر نسل آن‌ها باقي خواهد ماند... اين همانگويي نيست؟ واقعا کاري که داروين انجام داده کار مهمي در تاريخ علم بوده است؟
اين سوال را بايد اولا به چند سوال شکست و ثانيا بيشتر دقيقش کرد (که مي‌ماند براي بحث‌هاي ديگر). اين يکي از اشکالاتي است که بيشتر فلاسفه در برابر نظريه تکامل مطرح کرده‌اند تا کساني ديگر. من همانند سوالات ديگر اجمالا جواب مي‌دهم. اولا کلمه"تناسب" ميان زيست شناسان بيشتر"شايستگي" گفته مي‌شود.  به نظر من اين همانگويي نيست. نظريه، پيش‌بيني‌هايي مي‌دهد که قابل تست تجربي هستند و بسيار هم تست شده‌اند. نظريه‌اي که اکنون شما طرح کرديد، انتخاب طبيعي است و جالب اين است که از نظر فلسفي انتخاب طبيعي استحکام بيشتري دارد تا بعضي نظريات ابطال‌پذير ديگر. جالب اين است زماني که داروين نظريه انتخاب طبيعي را مطرح کرد همه (حتي دوستانش) نيز آن را رد کردند. انتخاب طبيعي اجزايي داشت، مثل همين وراثت و تغيير که در آن زمان خيلي شناخته شده نبود و آن مقدار نيز که مشخص بود، عليه اين ديدگاه به کار مي‌رفت. حتي بعد از اين‌که ژنتيک مندلي دوباره در اوايل قرن بيستم متولد شد باز به ضرر انتخاب طبيعي بود. دوباره طرح انتخاب طبيعي، به پيدايش نظريه ترکيبي مي‌رسد که با آن نظريه انتخاب طبيعي با ژنتيک ادغام مي‌شود. به خصوص در دهه‌هاي بعدي که انتخاب طبيعي دقيق‌تر و دقيق‌تر مي‌شود. با دقيق‌تر شدن ژنتيک، هم مکانيسم وراثت روشن‌تر مي‌شود هم مکانيسم تغيير مشخص مي‌شود. سپس آن‌ها مورد تست تجربي قرار مي‌گيرند و تاييد مي‌شوند. اما اگر بخواهيم دقيق‌تر سوال را طرح کنيم و بر اساس نظرياتي که فيلسوفان داده‌اند به اين سوال جواب دهيم بايد بگوييم که اولا همانگويي چيست، از کجا ناشي مي‌شود و چگونه مي‌توان به اين‌ها پاسخ داد که مي‌ماند براي صحبت‌هاي بعدي.

پيش از داروين کساني مثل لامارک و اراسموس داروين از تغيير ارگانيسمها در طول زمان صحبت کرده بودند. نظريه داروين با ديدگاه لامارک چه تفاوتي داشت؟
نظريات تکاملي به خيلي قبل از لامارک و پدربزرگ داروين بازمي‌گردد حتي در يونان باستان کسي مثل امپدوکلس وجود داشت که نظرياتي مشابه داده است. اين هم بحثي تاريخي است (و هم جوانب علمي و هم جوانب فلسفي دارد) که اين ديدگاه‌ها چه ارتباطي با هم دارند. اما همانطور که مي‌گوييد لامارک اولين کسي است که نظريه‌اي تکاملي داده است که نظريه داروين شايد بيشتر به آن مرتبط باشد تا ديگر نظريات. چند تفاوت ميان نظريه لامارک و داروين وجود دارد که من دو مورد را مطرح مي‌کنم. اول (موردي است که زيادتر در مورد آن صحبت مي‌شود) انتقال صفات اکتسابي است. داروين مخالف با اين نيست. در عمر داروين کتاب منشاء گونه‌ها شش‌بار تجديد چاپ شد و هرچه از چاپ اول به سمت چاپ ششم رفت داروين از انتقال صفات اکتسابي (براي جواب دادن به اشکالاتي که به آن وارد شده بود) بيشتر استفاده کرد. اما او بيشتر مي‌خواهد از نظريه‌اي دفاع کند که بر اساس توارث صفات اکتسابي نيست، يعني همان انتخاب طبيعي.
اما نکته دوم که مهم‌تر است (که کمتر نيز در جامعه ما مطرح شده) اينکه نظريه انتخاب طبيعي در جمعيت اتفاق مي‌افتد. اما نظريه لامارک در افراد رخ مي‌دهد. در نظريه داروين تفاوت در افراد رخ نمي‌دهد بلکه بين افراد تفاوت وجود دارد و اين رفتار در طول زمان تغيير مي‌کند و بعضي صفات بيشتر يا کمتر مي‌شود در صورتي که (همانطور که گفتيم) در لامارک تفاوت در خود افراد است که به ارث مي‌رسد و به نسل‌هاي بعد مي‌رسد. لامارک از اين بابت (که فرد مبناي تحول است) شبيه به نظريات قبلي خود است، در صورتي که در داروين جمعيتي از افراد هستند که مبناي ثبات يا تحول هستند و اين فوق‌العاده (در مباحث علمي و فلسفي) مهم است. من يکي از توصيه‌هايي که به فلاسفه خودمان دارم اين است که اين نگاه به مسائل زيستي و فلسفي به خصوص نگاه جمعيتي لوازم فلسفي خيلي زيادي دارد. خيلي مهم است فلاسفه‌اي که در رويکردهاي متفاوت در فلسفه کار مي‌کنند حداقل نيم‌نگاهي به نگاه زيستي به مباحث و به‌خصوص نگاه تکاملي به مباحث و بالاخص نگاه جمعيتي به مباحث داشته باشند. اين امر خيلي در طرح سوال و پاسخ  ايجاد تفاوت مي‌کند. اما بهتر است در بحث‌هاي ديگر به اين بپردازيم.

يعني اتفاقي که داروين در آن دوره انجام داد ممکن است روشي باشد که حتي به درد فلسفه بخورد؟
بله به همين عاميت، شما در هر زمينه فلسفي که بخواهيد کار کنيد اگر نگاه جمعيتي به افراد داشته باشيد مي‌تواند در طرح سوالات شما و جواب‌هاي شما تاثير داشته باشد.

آيا تکامل همان انتخاب طبيعي است؟ يا به عبارت ديگر آيا همه زيست‌شناسان تکاملي در اين نظر توافق دارند که تنها مکانيسمي که به تکامل موجودات منجر ميشود، انتخاب طبيعي است؟ چه مکانيسم‌هاي تاييد شده ديگري وجود دارد؟
تکامل اجزاي گوناگوني دارد و آنچه خيلي محل بحث بوده و افراد بيشتر با آن مشکل داشته‌اند بحث نياي مشترک است و نه انتخاب طبيعي. ولي بيشتر دانشمندان اين را پذيرفته‌اند که يکي از علل آنچه باعث تبديل موجودات زنده به اين انواع گوناگون و تحولات ديگر در اين موجودات شده، انتخاب طبيعي است و آن چيزي که در بحث ما مهم است بحث سازش است، اين‌که سازش چيست اجمالا به آن اشاره کرديم ولي تا جايي که مي‌دانم تنها انتخاب طبيعي است که به عنوان علت سازش در ميان زيست‌شناسان و فلاسفه مطرح مي‌شود اما سازش تنها اتفاقي نيست که در تاريخ موجودات زنده اتفاق افتاده است. همين تبديل يک موجود به موجودات بسيار (يعني گونه‌زايي) خيلي مهم بوده است و انتخاب طبيعي تنها علت گونه‌زايي نيست و شايد حتي مهم‌ترين علت گونه‌زايي نيز نباشد. علل گوناگوني براي تحولات زيستي مطرح شده است که مهم‌ترين آن‌ها که سواي انتخاب طبيعي طرح شده، رانش ژنتيکي است. همين مقدار در مورد تفاوت اين دو بگويم که يکي از تفاوت‌هاي رانش ژنتيکي با انتخاب طبيعي بحث تفاوتي است که اين دو در توانايي توليدمثل ايجاد مي‌کنند. در رانش ژنتيکي اين تفاوت وجود ندارد در صورتي که در انتخاب طبيعي اين تفاوت در شايستگي اهميت دارد. بنابراين تغييراتي که در انتخاب طبيعي رخ مي‌دهد سمت‌و‌سوي آن با رانش ژنتيکي فرق مي‌کند. به همين علت است که سازش معلول انتخاب طبيعي است اما معلول رانش ژنتيکي نيست. اين دو مهم‌ترين علت‌ها در تغيير موجودات زنده هستند. علت‌هاي فرعي‌تري هم وجود دارند که به خصوص به عنوان فراهم‌کننده مواد خام براي رانش و انتخاب طبيعي محسوب مي‌شوند به خصوص جهش ژنتيکي.

آيا مي‌شود به باورهاي موجودي که صرفا از فرآيند انتخاب طبيعي به وجود آمده اعتماد کرد؟ به خصوص باور او به خود انتخاب طبيعي تا چه حد مي‌تواند قابل اعتماد باشد؟
فرض شما اين است که اين موجود بتواند باور داشته باشد. يعني علي‌القاعده بيشتر انسان مدنظر است. اين‌که موجودات ديگر بتوانند باور داشته باشند بايد بحث شود. سوال معرفت‌شناختي و بيشتر فلسفي است تا زيستي و بيشتر بر اساس نظريه‌اي در معرفت‌شناسي است که به اعتماد و قابليت اعتماد تکيه مي‌کند. همانطور که در مورد سوالات ديگر گفته شد اين سوال نيز بايد در بحث ديگري تدقيق شود که اعتماد چيست، يا قابليت اعتماد چيست، باور چيست؟ ولي باز مثل سوالات ديگر به اين اکتفا مي‌کنيم که در اين مورد بين فيلسوفان اختلاف‌نظر هست. ولي بيشتر فيلسوفان اين نظر را دارند که بله مي‌توان اعتماد کرد. اين‌که چرا، دلايل متفاوتي وجود دارد. اجمالا قابليت اعتماد اين است بيشتر باورهايي که توسط انتخاب طبيعي به وجود آمده‌اند، نزديک به صدق هستند. به نظر من انتخاب طبيعي اولا خيلي خوب مي‌تواند در طرح اين سوال کمک کند و ثانيا در جواب آن. در طرح اين سوال بايد در باورها تقسيم‌بندي کرد، منظور چه باورهايي است. در مورد باورهاي فلسفي ما از انتخاب طبيعي اين انتظار را نداريم قوانيني به ما بدهد که باورهاي فلسفي ما قابل اعتماد باشند. کما اينكه اختلاف‌نظرهاي فلسفي ما نشان مي‌دهد که بيشتر باورهاي فلسفي ما صادق نيستند. اما انتخاب طبيعي به ما مي‌تواند بگويد که چرا اينطور است. چرا که باورهاي فلسفي ما ربط مستقيمي به شايستگي (يعني ميزان توليدمثل افرادي که اين باورها را دارند) ندارد. در صورتي که باورهاي ديگر، که در مورد دشمن و غذا و محيط زيست هستند، باورهايي هستند که انتظار مي‌رود که براساس انتخاب طبيعي قابل‌اعتماد باشد. يعني به من کمک کند در برابر کساني که اين باورها را ندارند، بيشتر باقي بمانم و توليدمثل کنم. انتخاب طبيعي به ما مي‌گويد که بله اين باورها قابل‌اعتماد هستند وگرنه من باقي نمي‌ماندم که اين باورها را داشته باشم يا کسي باقي مي‌ماند که باورهايش قابل اعتماد باشد.
من به اين اشاره کردم که باورهاي فلسفي زياد قابل اعتماد نيستند و اشکالي هم ندارد و به باورهايي اشاره کردم که قابل اعتماد هستند. اما خود انتخاب طبيعي چي؟ اين را مي‌توان به باورهاي علمي تعميم داد. آيا باورهاي ما در مورد نظريات علمي قابل اعتماد هستند؟ همانطور که در سوال قبلي شما نيز اين مطرح شد گاهي گفته مي‌شود که مثلا نظريه تکامل تنها يک نظريه است. همين عنوان"نظريه"، نشان مي‌دهد که اين‌ها ظاهرا زياد قابل اعتماد نيستند. اين مساله‌اي است که در مورد آن ميان فلاسفه علم اختلاف نظر هست. اختلاف در اين وجود دارد که اصلا بحث صدق و کذب در آنجا مطرح مي‌شود يا نه؟ که آيا بعد ببينيم باورهاي ما در اين زمينه قابل اعتماد هستند يا نه؟ واقع‌گرايان در فلسفه علم به اين گرايش دارند که نظريات علمي ما مي‌توانند صادق يا کاذب باشند يا مخالفان واقع‌گرايي مي‌گويند که نظريات علمي قابليت صدق و کذب ندارند که بعدا بخواهيم ببينيم که صادق هستند يا افرادي مي‌گويند که نظريات قابليت صدق و کذب را دارند اما بيشتر کاذب هستند تا صادق. آن‌ها ادعا مي‌کنند که تاريخ به ما نشان داده بيشتر احتمال دارد که اين نظريات کاذب باشند تا صادق.
اما من در فلسفه علم واقع‌گرا هستم و بيشتر به اين باور دارم که نظريات اصلي علمي، در علوم زيستي و از جمله انتخاب طبيعي، احتمالا صادق است. اما اگر پرسيده شود که آيا اين گفته به واسطه اين درست است که قواي شناختي ما از اين لحاظ قابل اعتماد هستند يا نه، پاسخ من در اين مورد اين است که بايد گفت هم بله و هم نه. به اين معنا که قواي شناختي انسان در زمينه توليد نظريات علمي قابل اعتماد نبود. يعني آن مقدار که انتخاب طبيعي به ما داده بود قابل اعتماد نبود. چرا که اولا به دنبال توليد اين نظريات علمي نبود و ثانيا از زماني که به دنبال اين نظريات افتاد خيلي دير به آن رسيد. ولي اين قابليت اعتماد را (به واسطه کسب نظريات ديگر علمي در زمينه علوم فيزيکي) کسب کرد. يعني اگر شما نظرياتي که در علوم فيزيکي داشتيد را نمي‌داشتيد شايد اين تحولات در علوم زيستي ايجاد نمي‌شد و مهم‌تر از آن‌که تحولاتي که در علوم فلسفي رخ دادند (قبل از تحولات در علوم فيزيکي) در قرن هجدهم، نظرياتي فيزيکي و فلسفي به شما دادند که نزديک‌تر به صدق بودند. در اين بستر بود که نظريات زيستي مطرح شدند و به نظر من احتمالا، به‌واسطه قابليت اعتمادي که کسب شده است و نه آنچه توسط انتخاب طبيعي به ما داده شده است، صادق هستند اما همانطور که گفتم مي‌توان در اين موارد خيلي بحث و تدقيق کرد.

 ج: تکامل و اخلاق
داروين در کتاب منشاء گونه‌ها از عبارت"تنازع بقا (struggle for existence)" استفاده کرده است. ارگانيسم‌هاي امروز نتيجه نبردي در تاريخ حيات براي بقا بوده‌اند. اکثريت گونههايي که به وجود آمده‌اند، منقرض شدهاند. در اين ميان، آيا اخلاقي بودن با اين نبرد براي بقا سازگاري دارد؟ آيا بايد گفت که انسان اشتباهي موجودي اخلاقي شده است؟ يا به عبارت ديگر بهتر نيست که موجوداتي اخلاقي نباشيم تا نسل ما بيشتر باقي بماند؟
در مورد سوال باز بايد بيشتر کار شود. مساله اخلاق با نظريه تکامل به آلتروييسم (از خود گذشتگي) بازمي‌گردد. آلتروييسم به معناي تکاملي، يعني اين‌که موجودات زنده رفتارهايي داشته باشند که از شايستگي خودشان بکاهد و به شايستگي افراد ديگر بيفزايد و اين در موجودات زنده مشاهده مي‌شود. اين موضوع براي داروين مساله‌ساز بوده است.
کتاب منشاء گونه‌ها بيست سال بعد از اين چاپ شد ‌که داروين به نظريه انتخاب طبيعي رسيد. علت‌هاي متفاوتي براي آن گفته شده مثلا يکي از آنها که مشهور است اينکه آقاي والاس مستقلا به نظريه انتخاب طبيعي رسيده بود و آن باعث شد که او دير کتابش را چاپ کند. دليل ديگر اين است که ممکن است چون مشکلي ديني براي داروين ايجاد مي‌کرده کتاب را دير چاپ کرده است. اما گذشته از همه اين‌ها يک علت ديگر که مورخان مطرح کرده‌اند بحث آلتروييسم بوده است. چون به نظر مي‌رسيده که مبطل نظريه است. خود داروين هم در کتاب منشاء گونه‌ها گفته است که در ميان حشرات اجتماعي، حشراتي وجود دارند که عقيم هستند يعني شايستگي آن‌ها صفر است. نسبت به جانداران ديگر که توليدمثل دارند اين‌ها اصلا توليدمثل ندارند با اين حساب نظريه انتخاب طبيعي بايد اين‌ها را حذف کند. ولي هستند. داروين در منشاء گونه‌ها براي حل اين مشکل از چيزي که تحت عنوان"انتخاب گروه" مطرح شد، استفاده کرد. او براي صفات ديگر از انتخاب فرد استفاده کرده بود اما براي بقاي صفت از خودگذشتگي از انتخاب گروه را مورد استفاده قرار داد.
اجمالا اين‌که اين صفت براي فرد مضر است اما براي گروه مفيد است. اگر بين گروه‌هاي زيستي تفاوت وجود داشته باشد و اين تفاوت‌ها باعث مي‌شود که اين گروه‌ها به صورت‌هاي متفاوت توليد گروه‌هاي مشابه بکنند و اين تفاوت‌ها به گروه‌هاي جديد به ارث برسد، انتخاب طبيعي در گروه‌ها هم ممکن است. اين امر در کتاب داروين براي توضيح از خودگذشتگي استفاده شده است. داورين در منشاء گونه‌ها به انسان اصلا نپرداخت و بعدا در سال 1871  کتابي به نام"تبار انسان" در مورد انسان نوشت که در آنجا همين استراتژي را به کار برد که داروين براي حل از خودگذشتگي در مورد اخلاق انسان از زندگي اجتماعي حشرات استفاده کرد. همان سوال در مورد اخلاق انسان مطرح بود، که تقريبا در سوال شما نيز آمده است که آيا آدمياني که اخلاق را رعايت مي‌کنند نسبت به آن‌هايي که رعايت نمي‌کنند شايستگي‌شان کمتر نيست؟ چرا چون معمولا رعايت اخلاق فرد باعث مي‌شود که خودش احتمال بقا و توليدمثلش نسبت به کساني کمتر شود که اخلاق را رعايت نمي‌کنند. از اين رو بايد رفته‌رفته از کساني که اخلاق را رعايت مي‌کنند کاسته شود و به آن‌هايي اضافه شود که رعايت مي‌کنند و كم‌كم از بين برود، ولي مي‌بينيم که اخلاق در انسان هست. داروين همان شيوه‌اي را که داشت در اينجا نيز اختيار کرد. گفت در مجموعه‌اي (که او قبيله مي‌گفت) که اخلاق رعايت مي‌شود نسبت به مجموعه‌اي که اخلاق رعايت نمي‌شود، احتمال بقا و توليدمثل نسبت به گروه‌هاي ديگر افزايش مي‌يابد و اين مکانيسمي مي‌شود براي اين‌که اخلاق در انسان باقي بماند و از بين نرود. اين سوال به طور جدي در ميان فلاسفه (که فلاسفه اخلاق نيز ميان آن‌ها وجود دارند و همچنين در ميان فلاسفه زيست‌شناسي) وجود دارد. انتخاب گروه در دهه 60 مورد انتقاد گرفت، ولي بعدا به اين نقدها توسط فيلسوفاني مثل سوبر پاسخ داده شد. الان انتخاب گروه طرفدار دارد و اخلاق انسان را براي اين‌که با انتخاب طبيعي جمع کنند از انتخاب گروه استفاده مي‌کنند.
همچنين از روش‌هاي ديگري استفاده شده است که انتخاب گروه نيست و انتخاب فرد براي توضيح رفتارهايي است که در نگاه اول به ضرر تکاملي افراد است اما در نگاه بعدي مي‌بينيم که اتفاقا به نفع خود فرد است. مثل بحث از خود گذشتگي متقابل (Reciprocal Altruism) که آقاي تريورز (Trivers) مطرح کرد، خيلي خوب مي‌تواند بر اساس پيدايش و بقاي اخلاق در آدميان را توضيح دهيد. اين‌که کار خوبي را من انجام دهم که به نفع شما باشد و شما متقابلا طوري رفتار کنيد که به نفع من باشد، به طوري که در نهايت هر دوي ما بيشتر از زماني که رفتار غيراخلاقي داشتيم سود ببريم. بنابراين مي‌توان بر اساس انتخاب فرد هم بقاي اخلاق را توضيح داد که البته اين‌ها نياز به بحث‌هاي مجزا دارد.

آيا همه آنچه به عنوان اخلاق مي‌شناسيم، تکاملي است؟
معمولا کساني که در اين زمينه کار مي‌کنند به يک تکامل فرهنگي معتقدند. يعني سواي تکاملي که مکانيسم وراثت آن، ژني است در اينجا بر اساس انتقال فرهنگي مکانيسم وراثت داده مي‌شود به خصوص انتخاب گروه فرهنگي. يعني انتخاب گروهي که مکانيسم وراثت آن ژني است، ممکن است اشکالاتي داشته باشد که انتقال گروه فرهنگي بتواند به آن پاسخ گويد. اولا به انتقال گروه فرهنگي متوسل مي‌شوند و ثانيا بسياري معتقدند که ريشه‌هاي اخلاق است که تکاملي است. ولي اين‌که اين ريشه‌ها بعدا چطور رشد کرده‌اند و تفاوت‌هايي که ميان جوامع رخ داده آيا علت تکاملي دارد يا نه، معمولا معتقدند که نه. يعني کل اخلاق لزوما به تکامل بازنمي‌گردد. از امور ديگر هم براي توضيح اخلاق انسان استفاده مي‌شود. اما کساني که در اين زمينه کار کردند معتقدند که ريشه‌هاي اخلاق را مي‌شود در تکامل از جمله انتخاب گروه فرهنگي جست و توضيح داد که اين ريشه‌هاي اخلاق علت تکاملي داشته است.

مي شود گفت چه جايگزين‌هايي وجود دارد؟
بسياري در اين زمينه به دين متوسل مي‌شوند. ارتباطي که ميان دين و اخلاق وجود دارد، ارتباطي وثيق است. اگر کسي ديندار باشد، به وحي متوسل مي‌شود يا اگر کسي بي‌دين باشد، مي‌گويد اين داستاني است که کساني آن را طرح کرده‌اند براي اين‌که فايده اخلاقي داشته باشد. اما به هر حال در اين زمينه دين بسيار مهم بوده است و امور ديگر هم براساس نظريه‌اي که شما بر اساس اخلاق داريد، ممکن است داده شود که بسيار محل اختلاف هستند.

د: تکامل و خدا
حالا که صحبت از دين شد، مي‌گويند کساني که زيست‌شناسي مي‌خوانند (و شايد فلسفه زيست‌شناسي) چون نظريه تکامل داروين را بخوبي ميشناسند و اين نظريه محور بحثهاي آن‌هاست، افرادي بي‌دين و ‌خدا هستند، اين موضوع تا چه حد درست است؟
اينکه در برخي موارد زيست‌شناسي يا فلسفه زيست‌شناسي دليلي شده باشد که افرادي بي‌دين يا لاادري شوند بايد گفت که بله اين اتفاق افتاده است. اما اين‌که اين لاجرم اتفاق افتاده باشد، نه اينطور نيست. بسياري از زيست‌شناسان ما ديندار هستند. حداقل من در ميان زيست‌شناسان خودمان کسي را که ديندار نباشد، نمي‌شناسم. در جاهاي ديگر هم اينطور نيست که غلبه با بي‌دينان باشد يا خصوصا دانستن نظريه تکامل باعث شده که اين افراد بي‌دين شده باشند. بنابراين به صورت کلي پاسخ من منفي است. زيست‌شناسي و نظريه تکامل باعث نشده که کسي بي‌دين شوند. قضيه فيلسوفان تا حدي فرق مي‌کند. براي مثال در آمريکا وضعيت متفاوت است. همانطور که در آنجا زيست‌شناسان شرايط خاصي دارند، فلاسفه آن‌ها نيز شرايط خاصي دارند. يعني بسياري از فيلسوفان در آنجا طبيعت‌گرا هستند و طبيعت‌گرايي را به صورت سلبي تعريف مي‌کنند يا حداقل يک جزء اصلي از نظريه آن‌ها اين است که موجودات فوق طبيعي (به خصوص خدا) وجود ندارند و اين قضيه تنها در فيلسوفان زيست‌شناس نيست بلکه در بسياري از رشته‌هاي ديگر هم اينطور است. مثلا در فلسفه اخلاق از اين بابت خيلي تفاوتي با فلسفه زيست‌شناسي وجود ندارد. حتي در فلسفه دين نيز در اين مورد تفاوتي با فلسفه زيست‌شناسي نيست. در فلسفه دين هم بيشتر فيلسوفان اکثرا طبيعت‌گرا هستند. اين‌که چرا در آمريکا غالب فيلسوفان طبيعت‌گرا هستند، به نظر جالب است. اما همانطور که گفتم کسي اول طبيعت‌گراست و بعد وارد فلسفه زيست‌شناسي مي‌شود و نه اين‌که برعکس باشد، يعني اينطور نيست که اول ديندار باشيم و وقتي وارد زيست‌شناسي مي‌شويم به واسطه آنچه در آنجا ياد مي‌گيريم بي‌دين شويم. به نظر من نظريه تکامل يا زيست‌شناسي، در اين زمينه چنين نقشي نداشته است.
اما شايد کسي ادعا کند که شناخت نظريه تکامل باعث شده که نقش خدا در خلقت کمرنگ‌تر شود و به عبارت ديگر باعث شده که بعضي از دلايل مهمي که افراد در اين مورد براي اعتقاد به خدا داشته‌اند ديگر وجود نداشته باشد؟
اين بايد بررسي شود که آيا بيشتر کساني که به خدا اعتقاد داشته‌اند بر اساس دليل معتقد بودند؟ آن هم دلايلي که اگر نظريه تکامل بيايد، اين دلايل تضعيف مي‌شوند؟ من در هر دوي اين مقدمه‌ها ترديد دارم. بيشتر کساني که ديندار هستند بر اساس دليل ديندار نيستند، بلکه بيشتر به اين دليل که در محيطي ديني تربيت شده‌اند، ديندار شده‌اند. اينطور نبوده است که اول بي‌دين بوده‌اند و در بلوغ به آن‌ها دلايلي داده شده باشد که آن‌ها را ديندار کرده باشد و بعد با خواندن زيست‌شناسي و تکامل بخواهند دوباره بي‌دين شوند. دوم اين‌که دلايلي هم که براي خدا مطرح است لزوما از جنس دلايلي نيست که با نظريه تکامل زير سوال برود. بنابراين نه، من موافق اين نيستم که نظريه تکامل چنين نقشي را ايفا کرده باشد. اين درست است که بعضي از بي‌دين‌ها مثل داوکينز چنين ادعايي کرده‌اند. اما من جايي خواندم که اتفاقا نحوه دفاع داوکينز به خصوص در انگلستان باعث رشد دينداران شده و نه بي‌ديني. ولي اين نيز خودش به بحثي جداگانه نياز دارد.

دقيقا از کجا مي‌توان زيست‌شناسي جديد را از ديدگاه‌هايي مثل خلقت‌گرايي جدا کرد؟ آيا مي‌توان به طور دقيق نشان داد که خلقت‌گرايي، علم نيست؟
تا خلقت‌گرايي دقيق معلوم نشود چيست، نمي‌شود اين سوال را جواب داد. بين خلقت‌گرايان نيز  توافق وجود ندارد. کساني که خود را مدعي نظريه طراحي حکيمانه (يا نظم حکيمانه) مي‌دانند اصرار دارند که خلقت‌گرا نيستند. مخالفان آن‌ها را ميان خلقت‌گرايان قرار مي‌دهند. بنابراين تا تعريف خلقت‌گرايي دقيق مشخص نشود، نمي‌توان به اين سوال پاسخ داد. اما اگر به طور اجمالي سوال را قبول کنيم و جواب بگوييم بايد گفت که مشکلي که خلقت‌گرايان با نظريه تکامل دارند بر سر نياي مشترک و انسان است. آن‌ها دوست ندارند انسان (همچنان که اين نظريه مي‌گويد) از طريق تحولاتي که خصوصا با انتخاب طبيعي رخ مي‌دهد از تحولات جانوران ايجاد شده باشد. چنين چيزي با باورهاي آن‌ها سازگاري ندارد. مشکلي که در آمريکا وجود دارد اين است که در قانون اساسي آمريکا در مدارسي که دولتي هستند، نبايد دين تدريس شود. اگر علم تدريس شود اشکال ندارد اما دين، تنها مي‌تواند در مدارس خصوصي تدريس شود. خلقت‌گرايان در مقابل گفته‌اند که اتفاقا ما علم هستيم و نه دين. بر اساس ملاک تفکيک علم از غيرعلم آن‌ها ادعا مي‌کنند که اتفاقا انتخاب طبيعي علمي نيست. بر اساس ابطال‌پذيري آن‌ها ادعا مي‌کنند که نظريه انتخاب طبيعي نمي‌تواند علمي باشد يا شواهد عليه انتخاب طبيعي و نياي مشترک زياد است. بنابراين آن‌ها مي‌گويند که ما يا نظريه تکامل را رد مي‌کنيم يا در صورت پذيرش بايد بپذيريم که خلقت‌گرايي، که شواهد تجربي نيز براي آن داريم، در مدارس دولتي تدريس شود.
نکته جالب اين است که ما چطور با يک نگاه فلسفي بگوييم که آيا نظريه تکامل علمي هست و ديگري نيست. بعضي از فلاسفه مانند مايکل روس ادعا کرده‌اند که ملاک‌هايي دارند که با استفاده از آن‌ها بخوبي مي‌توانند بگويند که تکامل علمي است و بقيه علمي نيست. او همين ابطال‌پذيري را براي نشان دادن اين‌که نظريه تکامل علمي است و خلقت‌گرايي علمي نيست به کار برده است. يا اين‌که مي‌گويند نظريه تکامل قانون طبيعت است در حالي که خلقت‌گرايي قانوني طبيعي ندارد. بعضي از فيلسوفان هم مخالف هستند و مي‌گويند که ما ملاکي فلسفي نداريم که بر اساس آن بگوييم نظريه تکامل علمي است و خلقت‌گرايي علمي نيست. من مثل جواب‌هايي که قبلا (با وجود ابهام‌هايي که وجود داشت) دادم بايد بگويم که به نظر من خلقت‌گرايي (با همه ابهامي که وجود دارد) علمي نيست و تکامل علمي هست. شايد دلايلي که دارم با دلايلي که معمولا در اين زمينه داده مي‌شود، تفاوت داشته باشد. اين موضوعي است که دوست داشتم فرصتي بود که در مورد آن بيشتر صحبت مي‌کرديم. از نظر من، براي تفکيک علم از غيرعلم (ولو اين‌که تفکيک قاطع نخواهد بود) اخلاق نقش مهمي دارد و به خصوص (هرچند تاکنون کمتر در اين زمينه مورد استفاده قرار گرفته) براي تفکيک علم از دين بسيار موثر است. بر اساس اين ملاک مي‌خواهم بگويم که خلقت‌گرايي بيشتر سبقه ديني دارد تا علمي، برخلاف نظريه تکامل که بيشتر سابقه علمي دارد تا ديني. بنابراين ملاک من در اين مورد اخلاق است. ولي اين‌که از اخلاق منظورم چيست و چطور مي‌تواند ملاک تفکيک قرار گيرد، بايد براي بحث‌هاي ديگر گذاشته شود.

آيا اين ملاک مي‌تواند در دادگاهي که قرار است تصميم بگيرد که در مدارس چه چيزي تدريس شود، دلايل يا شواهدي ارائه بکند؟
من اصولا فکر مي‌کنم که اين تفکيک غلط است. يعني آنچه در قانون اساسي آمريکا ملاک قرار گرفته غلط است که فقط علم بايد تدريس شود و دين نبايد تدريس شود. چه اشکالي دارد که شما در مدارس بگوييد که دين‌داران چنين نظريه‌اي دارند ولو اشتباه. در واقع من آن مبنا را نمي‌پذيرم يعني شما تفکيکي را ملاک قرار مي‌دهيد که دليلي براي آن نداريد و دادگاه مجبور است بر اساس آن تفکيک غلط حکمي را نيز صادر کند. ولي اگر مسامحه کنيم مي‌گويم که بله مي‌توان ملاک داد. اگر براساس يک دليل دادگاه بخواهد قضاوت کند، من مي‌گويم که بله دادگاه بر اساس ملاک اخلاقي مي‌تواند دليل محکمه‌پسندي ارائه دهد و بگويد خلقت‌گرايي هم قابل تدريس در مدارس دولتي هست.

معتقدان به وجود اسپاگتي غول پيکر پرنده، هم شانس اين را دارند که با اين ديدگاه خود را در جامعه تثبيت يا تبليغ کنند؟
نه. اگر فرض اين است که اين نظريه را کنار خلقت‌گرايي قرار دهيد و بگوييد که اين دو شبيه هستند، من واقعا فکر نمي‌کنم تا اين حد شبيه باشند. در آمريکا دانشمندان درجه يکي در علوم زيستي هستند که خلقت‌گرا بوده و معتقدند که شواهدي تجربي به نفع آن‌ها وجود دارد. اما در ميان طرفداران اسپاگتي غول پيکر پرنده، دانشمنداني نمي‌شناسم که بتوانم بگويم که دانشمندان درجه يکي هستند و شواهدي ارائه داده‌اند که به نفع آن‌ها باشد. به نظر من اين قياس مع‌الفارغي است.

ه: تکامل و اعتقادات و سنت اسلامي
بعد از نظريه تکامل داروين، بحثي درگرفت که تا امروز نيز ادامه دارد اين‌که اين ديدگاه (نظريه تکامل يا شايد هر ديدگاهي که به تحول گونهها اعتقاد داشته باشد) با آموزههاي مسيحي هماهنگي ندارد، سوال من اين است که آيا تکامل با آموزههاي اسلامي هم به همان اندازه در تضاد است؟
نمي‌شود موارد اختلاف را ذکر نکرد و به اين سوالات پاسخ داد. يکي از اختلافات خلقت انسان است. بسياري از دين‌داران با نياي مشترک مخالف هستند. به اين معنا که انسان از تحولات جانداران از نظريه تکامل پديد آمده‌اند. ولي باز بين دين‌داران يا بين صاحب‌نظران ديني و فيلسوفان و مفسران قرآن اختلاف‌نظر هست که آيا واقعا اين ناسازگاري وجود دارد يا نه. علامه طباطبايي به‌عنوان يکي از مهم‌ترين مفسران قرآن و فيلسوفان اسلامي مي‌گويند که بله ناسازگاري وجود دارد. البته اين متعلق به زماني است که نظريه تکامل حتي در غرب هم خيلي مورد اجماع نبوده است (و در ايران که حتي کمتر مطرح بوده). اما ايشان همچنين مي‌فرمايند که اگر تکامل از نظر علمي اثبات شود در اين زمينه ناسازگار با آيات قرآن نيست. به اين معنا که آيات قرآن نص در اين زمينه نيستند. يعني به اين معنا که نشود (بر اساس داده‌هايي که داريم) معناي ديگري از آن به دست دهيم. ايشان مي‌فرمايند که آيات در مورد خلقت آدم قابل تاويل هستند. ولي همانطور که مثل سوالات پيشين، که پاسخ مسامحه‌آميز به سوال مسامحه‌آميز دادم، بايد بگويم که ميان اسلام و مسيحيت نه تنها در اين مورد بلکه موارد ديگري که بين دين و علم مشکل ايجاد کرده، تفاوت وجود دارد. در مسيحيت محوريت زمين در منظومه شمسي، سکون زمين، گردش خورشيد به دور زمين آن‌قدر محوري بوده است که بسياري از مسيحيان با خورشيد مرکزي و اين‌که زمين حرکت مي‌کند مشکل داشته‌اند. ولي در اسلام چنين مباني نداريد. در همين موضوع، بحث تنها انسان نبوده است بلکه ثبات گونه‌ها نيز بوده که گونه‌ها از همان ابتدا به صورت مستقيم خلق شده‌اند و ثابت باقي مانده‌اند. تحول گونه‌ها، بر اساس برداشتي که معمولا از کتاب مقدس داشته‌اند، مقبول نيست و همين مورد خاص انسان هم که به ثبات انواع بازمي‌گردد و خصوص انسان که مي‌گويد خدا انسان را به صورت خودش خلق کرده است و اين لاجرم خلق خاص انسان، مستقل از تحولات جانداران را به همراه دارد. ثبات انواع هم در مدارک درجه اول اسلامي يا نيست يا اگر هست آن محوريت مسيحيت را نداشته كه باعث مشکل علم و دين ميان دانشمندان و مسيحيان شده است. بنابراين فکر مي‌کنم اگر در کشورهايي که تحولات علمي رخ داد، اسلام به جاي مسيحيت بود مشکلات اصلي ميان علم و دين پديد نمي‌آمد اما اين از حوزه تخصص من خارج است. مورخاني که اطلاعات خوبي از دين دارند بايد در اين مورد با ساختن شرطي‌هاي خلاف واقع بحث کنند که در کشورهايي که تحولات علمي در آنجا اتفاق افتاد، اگر اسلام به جاي مسيحيت بود، آيا تنشي ميان علم و دين رخ مي‌داد يا خير؟ شواهد موجود از زماني که اين علوم به کشورهاي اسلامي آمدند، نشان مي‌دهد که رخ نمي‌داد و واقعا هم رخ نداده است. در کشورهاي اسلامي تنشي در علوم فيزيکي و زيستي به وجود نيامد که در کشور‌هاي غربي اتفاق افتاد. امروز هم تنشي وجود ندارد. اختلافاتي در سطح تخصصي هست (مثلا يک مفسر قرآن بگويد که ناسازگاري وجود دارد) اما هيچ‌گاه در سطح جامعه پراکنده نشد و اين سوال مطرح مي‌شود که آيا ممکن دارد (به جاي اين‌که تنش ايجاد شود) همديگر را تقويت کنند؟ و اگر تنشي وجود داشته باشد ممکن است در جهت ديگري اتفاق بيفتاد براي مثال ممکن است از ديدگاه اسلامي بيشتر بر اخلاق تاکيد شود ولي اين امر به کاري تخصصي نياز دارد.

آيا جامعه اسلامي حال حاضر مي‌تواند براي هماهنگي دين به طور کلي و زيست‌شناسي تکاملي موثر باشد؟
بله. چرا که نه، به نظر من در نگاه اسلامي کمتر از افعال مستقيم خداوند در طبيعت استفاده مي‌کنيد. بر اساس برداشت معمول، خداوند مي‌تواند افعال مستقيم در طبيعت داشته باشد و دارد ولي به معجزات و برخي امور ديگر محدود مي‌شود. بعضي فلاسفه حتي معتقدند که خداوند هرگز فعل مستقيم در طبيعت ندارد و نمي‌تواند داشته باشد. قاعده‌اي در فلسفه اسلامي هست به نام"قاعده الواحد" که مي‌گويد خداوند تنها يک فعل مستقيم و بدون واسطه داشته است و آن هم خلق عقل اول است. بعد همه اعمال خداوند با واسطه عقل اول صورت گرفته است. وقتي به طبيعت مي‌رسيد اين واسطه‌ها افزايش پيدا مي‌کند. به نظر من در مسيحيت اين تفكر از تفاوت‌هايي است که ميان مسيحيت و اسلام وجود داشته است. در آنجا بيشتر مي‌خواهند بگويند که خداوند به صورت مستقيم عمل کرده و اين باعث تنش مي‌شود. چون ما در علم يا اصلا اجازه نمي‌دهيم که تبيين‌هاي فوق طبيعي داشته باشيم (بازمي‌گردد به ملاک تفکيک علم از غيرعلم) با ملاکي که گفتم (يعني اخلاق) و مي‌توان در مورد آن حرف زد که آيا از تبيين‌هاي فوق طبيعي مي‌توانيم در علم استفاده کنيم يا نه يا اين‌که اگر هم بتوانيم مي‌گوييم که خدا نکرده. خدا مي‌توانست به صورت مستقيم در امور زيستي دخالت کند اما اين کار را نکرده است. بنابراين تبيين‌هاي علمي براي تبيين اتفاقات طبيعت کفايت مي‌کند. شما براي تبيين‌هاي فلسفي مي‌توانيد از اين موارد استفاده کنيد. مثلا ابتدا گفته شود که اين اتفاقات طبيعي بر اساس قوانين طبيعت توضيح داده مي‌شود و بعد مي‌توان بحث فلسفي کرد که خود اين قوانين طبيعت به تبيين نياز دارند يا نه و اين‌که آيا فرض وجود خداوند (آنطور که در مسيحيت يا اسلام هست) اين قوانين طبيعت را تبيين مي‌کند يا نه که در اينجا وارد بحث فلسفه دين شده‌ايد ولي در علم شما به تبيين‌هاي فوق طبيعي نيازي نداريد. بر اساس نگاه اسلامي آنطور که مي‌فهمم براي توضيح اتفاقات طبيعي، من ديندار به اين نياز ندارم که به فعل مستقيم خدا متوسل شوم. من بر اساس توحيد افعالي مي‌گويم که اول همه اتفاقات در عالم مستقيم يا غيرمستقيم به خداوند بازمي‌گردد. دوم اين‌که همه اتفاقات طبيعي يا حداقل آن‌هايي که در علم مورد سوال است باواسطه به خدا بازمي‌گردد. اما بسياري از مسيحيان که با علم مشکل داشتند يکي از مباني آن‌ها اين بوده که خداوند به طور مستقيم عمل کرده است پس تبيين‌هاي طبيعي کاذب هستند. اما از نگاه اسلامي ما مي‌توانيم بگوييم که ما خداوند را اولا بيشتر از تصور شما فاعل مي‌دانيم؛ چون شما گويي مي‌گوييد که آنجا که خدا مستقل عمل نمي‌کند، قوانين طبيعي به طور مستقل عمل کرده است. يعني اگر بگوييم که انسان به طور طبيعي به وجود آمده يعني خدا ديگر در اين مورد دخالت نداشته است و خدا بايد مستقل عمل مي‌کرده. من هيچ دليلي براي اين نمي‌بينيم. خدا مي‌توانسته از قوانين طبيعت و وسايل طبيعي استفاده کند و به مقاصد خود برسد حتي اگر بخواهد انسان را به شکل خود خلق کند. دست خدا در همه طبيعت است و نه‌تنها در جاهايي که مستقيم عمل مي‌کند. ديدگاه مقابل به نظر من اشکال دارد. شما دست خدا را تنها در جاهايي مي‌بينيد که مستقيم عمل مي‌کند. در زمينه‌هايي که غيرمستقيم عمل مي‌کند انگار دست خدا در آن دخالت ندارد.

بعضا گفته شده دانشمنداني در دوران اسلامي مثل ابوريحان بيروني يا اخوان‌الصفا ديدگاهي نزديک به چيزي ارائه کردند که ما امروز به عنوان نظريه تکامل مي‌شناسيم. آيا اين موضوع درست است؟ اصولا به نظر شما در دوران اسلامي کسي وجود دارد که آراي او در اين مورد، به ديدگاه داروين شباهت داشته باشد يا مقايسه آن ديدگاه با نظريه تکامل ارزشمند باشد؟
من فکر مي‌کنم که اين سوال نيز به تدقيق نياز دارد که اولا اين‌ها حرفشان دقيقا چه بوده است و ثانيا نظريه تکامل دقيقا چه مي‌گويد و ثالثا اين‌که اين‌ها چه اشتراک و اختلافي با يكديگر دارند. اما به شيوه سوالات و جواب‌هاي قبلي بايد گفت متافيزيکي اين افراد را به‌خصوص در اين بحث دخالت داده است. متافيزيک ابوريحان و اخوان‌الصفا مانع از اين بوده است که گونه‌ها به هم تبديل شوند. بنابراين شايد حرف‌هايي داشته باشند که برخي پنداشته‌اند که شبيه نظريه داروين يا نظريه‌هاي تکاملي ديگر باشد (به خصوص تحول گونه‌ها) كه اين امر تنها ظاهر قضيه است. شما اگر به طور کل‌گرايانه نگاه کنيد يعني آراي ديگر آن‌ها به‌خصوص آراي متافيزيکي‌شان را هم مدنظر بگيريد، خواهيد ديد که مخالف اين نظريه هستند. آن‌ها تحول گونه‌ها را به اين معنا محال مي‌دانند. اين تفاوت مانند تفاوت ميان دو نظريه فلسفي ميان مسلمانان يعني نظريات مشايي و حکمت متعاليه است. نظريات مشايي نه فقط از اين جهت (بحث تبديل گونه‌ها به هم) بلکه از بسياري جهات ديگر نيز مانع از نظريه تکامل است. نظريه تکامل را نمي‌پذيرد و مي‌گويد امکان ندارد اين اتفاق بيفتد که گونه‌ها به هم تبديل شوند. يکي از مسائلي که آنجا وجود دارد اين است که در آنجا هر اتفاقي به ضرورت مي‌افتد. در حالي که در تکامل، احتمال يکي از اجزاي اصلي است و همچنين در نظريه مشايي پنج يا شش مبناي متافيزيکي وجود دارد که مانع از پذيرش نظريه تکامل مي‌شود. افرادي که نام برديد فيلسوف به آن معنا نيستند بلکه بيشتر دانشمند هستند تا فيلسوف. اما در آن زمان ميان حکمت اولي و حکمت سفلي (طبيعيات) تفکيک قاطعي وجود نداشت. افراد در همه زمينه‌ها نظرياتي داشتند که بيشتر ممکن بود در فلسفه اولي يا غيره کار کنند. اما در زمينه‌هاي فلسفي هم اين افراد صاحب‌نظر بودند و مي‌توان گفت که نظريات فلسفه آن‌ها بيشتر مشايي است.
اما حکمت متعاليه با نظريه تکامل سازگار است يا حداقل مانع نيست. مرحوم مطهري از فرد ديگري(ابن‌مسکويه) نام مي‌برد که نظريات مشابهي با نظريه داروين داشته است و ايشان مي‌گويد که حرکت جوهري مي‌تواند مبناي متافيزيکي تحول گونه‌ها باشد. من فرمايش ايشان را تعميم مي‌دهم. حکمت متعاليه (نه فقط حرکت جوهري) مي‌تواند مبناي متافيزيکي نظريه تکامل (ونه فقط تحول انواع) قرار ‌گيريد. آن مورد ديگري (که مانع نظريه تکامل بود) اصلا در حکمت متعاليه نيست به نحوي که مانع از نظريه تکامل شود. اين بحثي است که من دوست دارم کساني که در فلسفه اسلامي کار مي‌کنند با علم جديد (بيشتر از آنچه امروز آشنا هستند) آشنا شوند به‌خصوص با زيست‌شناسي و نظريه تکامل. چون فلسفه اسلامي خيلي به طبيعيات قديم يعني آنچه به ارسطو بازمي‌گردد آميخته است. ارسطو هم در آرائش زيست‌شناسي محوريت داشته است. بسياري از چيزهايي که در زيست‌شناسي جديد گفته مي‌شود مي‌تواند هم آنچه قبلا گفته شده را به زبان جديدتر بگويد و هم مي‌تواند آن‌ها را تغيير دهد. همين بحث احتمالات که طرح کردم اين‌که آيا ما در طبيعت عليت احتمالي داريم يا احتمال ابژكتيو داريم يا نداريم به نظر مي‌رسد که مقبول فيلسوفان اسلامي (آنان که امروز صاحب‌نظران فلسفه اسلامي شناخته مي‌شوند) نيست. آن‌ها هم معتقدند که هرچه در عالم اتفاق مي‌افتد به ضرورت است نه به احتمال. اين در تخصص من نيست، اما از دور فکر مي‌کنم که (در حکمت متعاليه به‌خصوص حرکت جوهري) مي‌شود از اتفاقات احتمالي‌اي دفاع کرد که در طبيعت مي‌افتد. اما اين مي‌ماند براي جلسه‌اي که تخصصي در مورد آن صحبت کنيم.

خيلي متشکرم
من هم از شما متشکرم.

 * عضو هيئت علمي موسسه پژوهشي حکمت و فلسفه ايران
** دانشجوي دکتري فلسفه علم در موسسه پژوهشي حکمت و فلسفه ايران