فلسفه هنر فارابي و ابن سينا

چاپ
نوشته شده توسط Administrator يكشنبه ۰۶ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۰۸:۵۸

فلسفه هنر فارابي و ابن سينا

گفت و گو با محمد ضيمران
منيره پنج تني

در اين گفت و گو مي خواهيم مسأله زيبايي و هنر را با تمرکز بر فيلسوفان مشايي مورد بررسي قرار دهيم و در ميان فيلسوفان مشايي به سراغ فارابي و ابن سينا مي رويم. براي بررسي اين موضوع در قالب گفت و گو به سراغ دکتر محمد ضيمران رفتم و پس از مقدمه اي درباره جايگاه هنر نزد فيلسوفان مشاء و طرح بحث، به طور جداگانه انديشه هاي فارابي و ابن سينا را درباره هنر بررسي کرديم.
***
اساس انديشه هاي فيلسوفان مشايي بر استدلال و اعتماد به قواي عقلاني استوار است و مي توان گفت که آنها پيروان ارسطو به شمار مي روند. براي ورود به اين بحث مي خواهم بدانم آيا فارابي و ابن سينا در توجه شان به مسأله هنر متأثر از ارسطو و انديشه هاي او در اين موضوع بوده اند؟
فيلسوفان مسلمان مشايي و از جمله فارابي و ابن سينا بعضا از انديشه هاي ارسطو تأثير پذيرفته اند؛ بديهي است که خود آنها به منابع يوناني ارسطو دسترسي نداشتند و کساني چون ابوبشر متي، نخست با دسترسي به برخي از آثار ارسطو و شارحان نوافلاطوني او تفسيري نسبتا منظم از انديشه هاي وي به عربي ارائه دادند. فارابي از سنت ارسطويي موجود در جهان اسلام تأثير پذيرفت. به ويژه ابن سينا از رساله اي موسوم به اثولوجيا که ترجمه بخشي از تفسير تاسوعات فلوطين بود بهره ها برد. آنها برداشت هاي ارسطويي خود را مديون انديشمنداني چون اسکندر افروديسي بودند که خود نوافلاطوني بود. در عرصه منطق و خطابه آنها از تفسيرهاي نوافلاطوني فورفوريوس تاثير پذيرفتند. افزون بر اين آمونيوسي Amonius و شاگردانش يوحناي فيلپونيJohn philiponus و سيمپيليکوس Simplicius در قرن هاي پنجم و ششم ميلادي در حوزه اسکندراني تفسيرهاي گسترده اي را بر آثار افلاطون و ارسطو نوشتند و مترجمين مسلمان اين نوشته ها را به عربي ترجمه کردند. يکي ديگر از مفسرين ارسطو پرکلوس Proclus است که نوشته هاي او هم بعضا به عربي در اختيار فيلسوفان مشايي قرار داشت. بيت الحکمه در عصر عباسي در ترجمه آثار ارسطويي و نوافلاطوني نقش عمده اي ايفا کرد. از جمله مهم ترين مترجمين بيت الحکمه مي توان از ابن ناعمه حمصي، ابوعثمان دمشقي، يحيي بن عدي، اسحق بن حنين، و حنين بن اسحاق نام برد. اين عده هر يک بر حسب مشرب فلسفي، مذهبي و کلامي خويش تفسيرهايي ويژه را از آثار افلاطون و ارسطو عرضه داشتند.

از آنجا که گفت و گوي ما عنوان «فلسفه هنر فارابي و ابن سينا» را به خود اختصاص داده است، مي خواهم بدانم آيا سخن از فلسفه هنر و زيباشناسي اين دو فيلسوف به عنوان يک فلسفه مضاف و يک شاخه جديد کار درستي است؟
بعضي از متفکران و فيلسوفان هنر مدعي اند که زيباشناسي و فلسفه هنر از آبشخور رهيافت هاي فلسفه روشنگري سيراب شده و به کار گيري آنها در مورد انديشمندان کلاسيک با لغزش ها و خطاهاي جبران ناپذيري رو به رو است. در اين زمينه مي توان از متفکر نامدار معاصر پل اسکار کريستلرOskar Kristeller  Paul نام برد. اما متفکراني چون مونرو بردزلي Monroe Beardsley و تاتارکيويچ به اين محدوديت قائل نيستند. هر دوي آنها کتاب زيباشناسي خود را با پيش سقراطيان آغاز کردند؛ مونرو بردزلي تا زمان حال و تاتار کيويچ تا قرن هفدهم موضوع هنر و زيبايي را تداوم بخشيد. همين بحث در مورد فارابي و ابن سينا هم جاري است. داوري فرد بستگي به نگاه او به فرايند زيباشناسي مدرن دارد.

اين نوع داوري دقيقا به چه معنا است؟
بدين معنا که ما اگر زيباشناسي را شاخه اي از درخت تناور مدرنيته قلمداد کنيم، در اين صورت کليه انديشه هاي پيشامدرن در مورد هنر و زيبايي را نبايد در ذيل زيباشناسي مدّ نظر قرار دهيم؛ مگر اين که فرض کنيم که زيباشناسي مولفه کلي است و هر مکتب و مدرسه اي را که به زيبايي و هنر مي پردازد در اين چارچوب بررسي مي كنيم.

برخي از منتقدين بر اين نظرند که فيلسوفان مسلمان مشايي بيش از ساير فيلسوفان مسلمان به بحث هنر پرداخته اند اما چرا هيچ گاه اصطلاح «هنر اسلامي» را به کار نبرده اند و به طور مستقل بحثي در اين زمينه ندارند؟
فلاسفه اسلامي در بحث هنر از سه واژه استفاده کرده اند، يکي علم و ديگري صناعت و سوم فن. اما اين تعابير در مورد هنرهاي به معناي امروزي آن به کار نرفته است. براي مثال در کتاب شفاي ابن سينا فن در معناي چابکي و زيرکي و مهارت به کار رفته و صناعت هم بيشتر تعبيري منطقي است. مثلا صناعات خمس بالاخص در مورد خطابه، جدل و شعر هم به کار رفته است. اما اين کلمه در مورد موسيقي هم از ناحيه آنها به کار رفته است. علم هم در معناي ادراک، يقين، تصديق، صورت حاصل از اشياء در ذهن و در موارد ديگر مرادف توهم و تعقل و تخيل نيز به کار رفته است؛ از جمله در طبقه بندي علوم از علم اصوات و علم الحان ياد شده است. گفتني است که تأکيد فلاسفه مشائي بر شعر، موسيقي و خطابه متمرکز بود. آنها نشان دادند که شعر و خطابه از بسياري نظرها در زمره هنرهاي مبتني بر قواي تخيلي استوار است. با اين حال آنها به دلايل فقهي آن قدر ها که بايسته است به هنرهاي تجسمي نپرداخته اند.
مي خواهم به سراغ دو مولفه بسيار اساسي نزد فيلسوفان مشاء و رابطه آنها با هنر بروم. پس پرسشم را اين گونه طرح مي کنم که رابطه تخيل و تعقل نزد حکماي مشايي چيست و هنر در اين ميان چه جايگاهي دارد؟
به طور کلي خيال و ديگر مشتقات آن از جمله تخيل، مخيل، متخليه، مخيله و تخييل مصدر باب تفعيل، در انديشه فلاسفه مشايي مسلمان به معاني گوناگوني استعمال شده است. ابن سينا در جاي جاي نوشته هاي خود و به ويژه در اشارات و تنبيهات در نمط سوم بحث ادراکات را طرح کرده و خيال و به طور کلي متخيله را در زمره توانايي هاي ادراکي آدمي برشمرده است. او قواي دراکه را به ظاهري و باطني تقسيم کرده و يادآور شده است که حواس پنج گانه در ذيل قواي ظاهري و باطني طبقه بندي مي شود و قواي باطني هم به پنج قوه تقسيم مي شود: 1- قوه فنطاسيا: که ترجمه کلمه يوناني phantasia ست. در زبان عربي و فارسي هم اين تعبير به حس مشترک ترجمه شده است. محسوسات به مدد اين قوه ادراک مي شود. 2- قوه خيال يا قوه تصويري(مصوره): که حس مشترک را در نگهداري يافته هاي آن مدد مي دهد؛ يعني صورت هاي مدرکه را اخذ نموده و بعد از غيبت آنها را حفظ مي کند. 3- متخيله: قوه اي است که آن چه را در خيال است با هم ترکيب مي کند و يا آنها را از هم جدا مي کند. قوه متخيله در حيوان و انسان مشترک است اما اين قوه در انسان مفکره ناميده مي شود. 4- قوه وهميه: که معنايي غير محسوس را درک مي کند. براي مثال گوسفند دشمني گرگ و شير را در وهم خود ادارک مي کند. 5- قوه حافظه که به آن ذاکره هم مي گويند و به مددش آن چه را که قوه وهميه از معاني درک مي کند حافظه حفظ و نگهداري مي کند. در اينجا بايد توجه نمود که ابن سينا ميان قوه خيال و متخيله قائل به تفکيک و تمايز شده است. بدين معنا که قوه خيال صورت ها و پديده هاي جزيي را نگه مي دارد؛ حال آن که قوه متخيله يا مفکره به عقل و وهم در برخورد با ادراکات آنها را مدد مي رساند. در اصطلاح عام اين دو تعبير را مرادف تلقي مي کنند اما در فلسفه مشاء اين دو از يکديگر متمايزند. يکي با محسوسات سر و کار دارد و ديگري در اين ادراکات تصرف مي کند و صورت هاي تازه اي از دل آنها به وجود مي آورد. گفتني است که فارابي و ابن سينا و ابن رشد هر سه متخيله و به طور کلي تخيل را قوه اي تلقي مي کنند که شاعران به مدد آن معاني مجازي و استعاري را در بافت هنري خود عرضه مي کنند. آنها به کارگيري تخيل را در تقابل با هدف هاي صرفا عقلي به کار مي برند. قابل ذکر است که فارابي در رساله احصاء العلوم خود توضيحات مفصلي را درباره ويژگي هاي تخيل شعري مطرح کرده است. او بر دو حالت در تخيل شعري اشاره کرد که عبارت اند از بازنمايي و تمثل موضوع در وجهي عالي و يا پست تر از اصل و ديگري بازنمايي شعري مطابق با اصل. در اينجا او تخيل را مقابل تعقل قرار داده و مي گويد، آدمي برخي امور را با تکيه بر تخيل و تصور انجام مي دهد، اما در موارد ديگر آن را با تکيه بر عقلانيت و خردمندي جامعه عمل مي پوشاند. همين تمايز در نوشته هاي ابن سينا هم آشکار است. در مورد تخيل و ارتباط آن با هنر در فلسفه مشاء بايد يادآور شد که فارابي و ابن سينا تخيل را بيش از هر چيز در ارتباط با شعر و موسيقي مدّ نظر قرار داده اند و ما در هيچ يک از آثار آنها تخيل را در ارتباط با هنرهاي تجسمي ملاحظه نمي کنيم.

يکي از آثار برجسته فارابي کتاب «احصاء العلوم» است. لطفا بفرماييد، فارابي در دسته بندي اش از علوم در کتاب «احصاء العلوم»  چه جايگاهي براي هنر قائل مي شود؟
فارابي در احصاء العلوم که رساله مختصري است و به فارسي هم ترجمه شده است، وسعت و عمق دانش خويش را بر خواننده آشکار نموده است. او در اين دسته بندي برداشت خود را از مفهوم علم و هنر، مصداقا وضوح بخشيده است. او موضوع هر علم را روشن کرده و پنج فصل را در اين رساله طرح کرده که به شرح زير است: 1- علم زبان و اجزاء آن 2- علم منطق و مشتقات آن، در اين علم است که او جايگاه هنر شعر و خطابه را در ذيل منطق مورد بحث قرار داده است 3- علم تعاليم که مشتمل بر علم عدد، هندسه و علم مناظر، علم نجوم و علم الاثقال و علم الحيل است 4- علم طبيعي که موضوع آن اجسام طبيعي است 5- علم الهي که در آن مابعدالطبيعه مطرح شده است 6- علم مدني 7- علم فقه 8- علم کلام. در واقع او علوم را بر حسب موضوع و شأن آنها طبقه بندي کرده است، هنگامي که به علم الهي و علم کلام و فقه مي رسيم مقام و شأن والاي آنها معلوم مي شود و او شعر را در مراحل فرودست دانايي قرار داده است.

بر اساس اين تقسيم بندي و با توجه به مجموع آثار فارابي آيا مي توان به تعريف مشخصي از هنر نزد فارابي دست يافت؟
فارابي تعريف خاصي از هنر عرضه نداشته است و تنها صناعت علم و فن را همان طور که در بالا گفتم براي شعر، خطابه و موسيقي به کار برده است. هدف اصلي او در بررسي اعتبار زبان شعري در چارچوب منطق ارسطو بوده است. بدين معنا که فارابي و حتي ابن سينا بوطبقا و يا صناعت شعر را بخشي از منطق قلمداد مي کردند و به طور کلي همچون ساير انديشمندان اسکولاستيک توجيه و تبيين هنر شعر را در قياس ارسطويي دنبال مي کردند. فارابي بحث هاي خود در مورد ارتباط منطق و شعر را در رساله "کتاب شعر" خود تشريح کرده است. کتاب شعر او تفسيري است بر "بوطيقاي" ارسطو. در اين رساله فارابي بر آنالوطيقاي اول و مطاوي آن تأکيد کرده است و شعر را در قالب قياس به عنوان گفتماني مد نظر قرار داده که بر پايه تخيلات استوار است. در واقع تفاوت قياس شعري با ساير قياسات همين عنصر تخيل است. به گفته او گفتمان شعري تصويري خيالي را در ذهن ما زنده مي کند. هر چند که فاقد حقيقت است اما بر ما اثري عميق بر جاي مي گذارد. به گفته فارابي شعر در ما پندارهايي ايجاد مي کند که در پرتو آنها ما ميان اشياء و پديده ها از باب تشبيه، تخيل، مجاز و استعاره ارتباطي تنگاتنگ بر قرار مي کنيم. شاعر با به کار گيري ترفندهاي بلاغي از جمله تشبيه چيزهايي را با هم مقايسه مي کند که مخاطب را به شگفتي وا مي دارد. گاهي در او ايجاد لذت مي کند و در مواردي وجودش را آکنده از علم و اندوه مي گرداند. با اين حال بعضي از محققين رويکرد فارابي به شعر را متضمن ايراداتي مي دانند.
اين انتقادات شامل چه مواردي است؟
 نخست آن که قبول برساخته هاي تخيلي داراي منشي ذهني و رواني است. بدين معنا که هر کس بر حسب تخيل خاص خود به باوري فردي مي رسد و در اين جا تحصيل وفاق و دريافت متعارف در مورد شعر مورد نظر قابل حصول نيست. دوم آن که مصاديق و مثال ها به قضايا و تصديقات متکي نيستند و لذا در موارد ديگر قابل اطلاق نيستند. بدين معنا که اگر فرض کنيم گفتمان شعري متضمن برهاني باشد و اين برهان بر مصداق تکيه داشته باشد و چنان چه مقدمات قياس به شيوه متعارف قابل توجيه نبوده و بر تعميم هاي ديگري هم متکي نباشد، در اين صورت تنها گزينه اي که باقي مي ماند قبول يا رد آن مقدمات است. همين امر اعتبار و مشروعيت قياس شعري را دچار خدشه مي کند. افزون بر اين فارابي مناسبات ميان ارزش زيباشناختي و صورت منطقي قياس مزبور را به درستي تبيين نکرده است؛ او صرفا لذت را متضمن ارزش آن مي داند و به هيچ وجه اعتبار آن را ثابت نمي کند.

 مهم ترين کتابي که فارابي در آن به طور اختصاصي به يکي از شاخه هاي هنر پرداخته کتاب «موسيقي کبير» است. فارابي در اين اثر نظر انديشمندان يوناني را درباره موسيقي رد مي کند و مي گويد: «همه اجزاي صناعت موسيقي در آنها مذکور نيست و در بسياري از مطالبشان نيز به راه خطا رفته اند و در بيان مطالب موسيقي نظري مطالب پيچيده اي گفته شده است.» چرا فارابي چنين نظري مي دهد و در واقع منابع او براي داوري چه آثاري بوده است؟ همچنين در همين رابطه بفرماييد که کتاب موسيقي کبير فارابي از چند بخش تشکيل شده و فارابي در اين اثر چه تعريفي از موسيقي ارائه مي دهد؟
در اين جا مي کوشم در حد حوصله اين گفت و گو به محتواي کتاب "موسيقي کبير" فارابي بپردازم اما پيش از آن ذکر اين نکته ضروي است که در فرهنگ و تمدن اسلامي حوزه مستقلي به نام زيباشناسي وجود نداشت و مسائل زيباشناسانه بيشتر در گوشه و کنار رسالات فلسفي پراکنده بود. تنها موسيقي و شعر بود که به عنوان موضوعات مستقل رسالات تخصصي را در بر مي گرفت. از اين رو يعقوب اسحاق کندي، محمد فارابي و ابن سينا، موسيقي را در ضمن رساله هاي مستقل مورد بحث قرار داده اند. عبدالرحمان ابن خلدون موسيقي را در زمره هنرهاي اجرايي طبقه بندي کرد. گفتني است که آنها روش فلاسفه کهن يونان را دنبال کردند. فيثاغورث، افلاطون، و اريسطوخنوس Aristoxenus در منابع اسلامي در اعداد پيشروان رشته موسيقي قلمداد شده اند. يعقوب اسحاق کندي و اخوان الصفا در زمره طرفداران فيثاغورث در موسيقي شناخته شده اند. اما فارابي و ابن سينا جزء مخالفان آموزه هاي موسيقايي به شمار مي روند. بر طبق نظر اسحاق کندي وظيفه فيلسوف عبارت است از پي جويي معرفت نظري در باب موسيقي، لذا بايد آن را در زنجيره دانش هاي نظري قرار دهد و جايگاه دقيق آن را مشخص کند. در نظر او وجهي مناسبت ميان موسيقي و ساير جنبه هاي کائنات وجود دارد. کندي بر نسبت هاي رياضي و موسيقي آن قدر که اخوان حساس بودند، تأکيد نکرد. با اين حال وجهي همبستگي ميان موسيقي، نجوم و ستاره شناسي، اعصار بشري و قواي جسمي و روحي آدميان و اخلاط اربعه قائل بوده است، از اين رو فيلسوف بايد بداند چه نوع نغمه ها و الحاني را در چه روز، چه ساعت و چه فصلي به مخاطبان خود تجويز و توصيه کند. آنها نيز به عنوان طبيبان براي درمان بيماري هاي جسمي و روحي بيماران نغمه هاي مناسب را توصيه مي کردند. اخوان الصفا به تأسي از آموزه هاي فيثاغورثي در بحث از موسيقي به مسائل شرعي توجه خاصي مبذول مي داشتند؛ به زعم آنها وجهي همبستگي و تضايف ميان اجرام سماوي و کره خاک وجود دارد و به همين سبب موسيقي ما انسان ها هم به تقليد از موسيقي سماوي شکل مي گيرد. بدين جهت موسيقي به آدمي کمک مي کند تا مدارج تعالي را طي کند و از عالم سفلي به عالم علوي صعود کند؛ اين را مي توان غايت موسيقي شمرد. ارسطوييان هيئت و نجوم فيثاغوري را به چالش گرفتند و ما اين نقد را در انديشه هاي فارابي به وضوح ملاحظه مي کنيم. به گفته وي در علوم طبيعي ثابت شده است که هيچ گونه آوا و نغمه اي از اجرام سماوي به گوش نمي رسد. فارابي از انديشه هاي اريسطوخنوس در مورد موسيقي الهام گرفت و يادآور شد که جوهر نخستين موسيقي به هيچ وجه متضمن نسبت هاي رياضي نيست بلکه متشکل از الحان، آواها، ضرب آهنگ ها و فاصله هاي موسيقايي است.

چه جالب! در واقع مي توانيم بگوييم که فارابي بنياد موسيقي را بنيادي زميني تلقي مي کرده است؟
بله. فارابي خاستگاه موسيقي را در ساحت طبيعي و زميني جست و جو کرده است. او اهميت موسيقي را در لذت و آرامش ناشي از گوش فرا دادن به آن مي شمرد. ابن سينا هم در تدوين رساله معروف خود "جوامع علم موسيقي" از نظريه هاي موسيقايي فارابي الهام گرفت و گفت موسيقي علمي است که در آن الحان و نغمه ها در هماهنگي harmony و ناهماهنگي قرار مي گيرند. او نيز چون فارابي موسيقي را وجهي معرفت مي شمرد. در نظر او لذت از موسيقي مستلزم درک و دريافت و معرفت نظري است؛ زيرا که فارابي و ابن سينا موسيقي را وجهي زبان تلقي مي کردند. و همان گونه که زبان افاده معنا مي کند، موسيقي هم داراي معنا است. از اين رو فرد بايد به عناصر تشکيل دهنده الحان، ايقاعات و ساختار و ترکيب آواها آگاهي داشته باشد و نواها و مناسبات آنها را بشناسد. افزون بر اين بايد اصول و مبادي و فنون اجراء موسيقي را نيز نيک بداند. آنها درک زيبايي موسيقي را صرف گوش دادن به آن نمي دانستند بلکه دانش نظري در فزوني التذاد از نگاه آنها نقشي کليدي ايفا مي کرد.

نمي توانيم به انديشه ابن سينا درباره هنر بپردازيم و به طور اختصاصي از دو قوه متخيله و متوهمه سخني به ميان نياوريم. لطفا به همين مناسبت نقش دو قوه  متخيله و متوهمه از نظر ابن سينا بررسي کنيد و بگوييد که اين قوا چه ربطي به آفرينش اثر هنري دارند؟
ابن سينا در مورد قوه متخيله مي گويد: اين قوه از جهتي که قوه وهم از آن بهره مي برد متخيله ناميده مي شود و از آن جهت که قوه عقل از آن استفاده مي کند، متفکره ناميده مي شود اما قوه وهم يا متوهمه قوه  ايست که متضمن ادارک معاني جزيي است. اين قوه را از آن نظر متوهمه گفته اند که معاني وهمي را ادراک مي کند. به طور کلي  در شعر که به نظر ابن سينا فرد اجلاي هنر محسوب مي شود بر پايه قوه متخيله تکيه دارد و آفرينش بر اين اساس تحقق مي پذيرد. او شعر را در جوامع موسيقي شفا کلام مخيلي مي داند که از ايقاعات متساوي و تکرار شونده تشکيل شده است. به ديگر سخن شعر کلام مخيلي است که از گفتمان موزون و متساوي و يا مقفي نشأت گرفته است.

در اين قسمت از گفت و گويمان به جاست که به مفهوم "محاکات" به عنوان يکي از کليدي تري مفاهيم در يکي از نظريه هاي هنر بپردازيم. افلاطون و ارسطو هنر را از منظر محاکات بررسي مي کردند؛ آيا ابن سينا هم هنر را نوعي محاکات مي داند يا او به الهام در حوزه هنر معتقد است؟
افلاطون و ارسطو هر دو در تعريف هنر آن را وجهي تقليد يا محکات مي دانند. در فلسفه تعبيير ميمسيس mimesis از اهميت خاصي برخوردار است. به ويژه او در پاره 265 سوفيست مدعي است که هنرهاي خلاق به دو گونه تقسيم مي شوند: هنرهاي الهي و هنرهاي انساني. از طرفي نوع ديگري از توليد و آفرينش وجود دارد که به هيچ وجهه اثري بديع و اصيل خلق نمي کند بلکه صرفا گرته برداري مي کند و ميمسيس از اين سنخ است. هنر شاعران، نقاشان، پيکرتراشان از اين دسته است. هنرپيشه ها هم اعمال و رفتار را تقليد مي کنند. افلاطون ميمسيس را در مورد هنرهاي نمايشي به کار مي برد. ارسطو شاگرد او نيز راه افلاطون را در تعريف هنر دنبال کرد و آن را مي مسيس شمرد. به ويژه او در "هنر شاعري" poetics مدعي شد هنرمند در کار خويش کورکورانه تقليد نمي کند بلکه او مي تواند چيزي را برتر و فرادست تر از اصل، پست تر از اصل و يا عين آن را تقليد کند. ابن سينا در مقدمه اي بر رساله نخست جوامع موسيقي شفا، موسيقي را وجهي محاکات مي شمارد اما در تشريح نظريه محاکات بحث هاي مفصلي را مطرح مي کند، وي در فن شعر مي گويد، محاکات عبارت است از بيان چيزي که همچون پديده ديگري باشد اما خود آن نيست. به طور کلي تأثير ارسطو بر دريافت ابن سينا در مورد معناي هنر و ارتباط آن با ميمسيس به وضوح ملاحظه مي شود. در نظر او محکات هم در قول و گفتمان است و هم در کنش و رفتار. از گفته هاي او بر مي آيد که هنر مند ممکن است با پديده اي رو به رو شود و از آن الهام گرفته و در اثر هنري خود چيزي فراتر از اصل بيافريند و لذا الهام خود را در اثر مدخليت دهد. او در اين بحث بيشتر ارسطويي است و نظر فيثاغوريان را که به تقليد از اجرام سماوي توجه داشتند رد مي کند.

به رابطه خير و زيبا به عنوان دو مفهوم بسيار کليدي ديگر در انديشه هنر ابن سينا بپردازيم. ابن سينا زيبا و خير را مساوق مي دانسته است؛ اين دو مفهوم نزد او در هنر چه رابطه اي مي يابند؟
گفتني است که افلاطون نخستين فيلسوفي است که ميان زيبايي To kalon  و خير To agathon قائل به پيوندي نزديک شد. از هيپياس بزرگ که گفت و گويي ميان سقراط و هيپياس است و سوفيست که در مورد زيبايي است بحث از اشياء زيبا شروع مي شود و سقراط بحث را به خود زيبايي و ماهيت آن معطوف مي کند و در اين چارچوب بحث تعادل و تناسب، اندازه و نظم مطرح مي شود ولي سقراط مدعي مي شود که اينها خود زيبايي نيستند. در اين جا سقراط نشان مي دهد که زيبايي حتي سودمندي صرف هم نيست و سرانجام يادآور مي شود که خود سودمندي و خير از زيبايي نشأت مي گيرد اما خود آن نيستند؛ يعني آنها معلوم اند. در گفت و گوي ميهماني هم همين بحث دنبال شده است. در اين رساله هم  بحث از زيبايي امور و پديده ها آغاز و به خود زيبايي مي رسد و مي گويد زيبايي امري است سرمدي و پايدار، چيزي است براي خويش و در خود. سرانجام آن را با خير مرتبط مي سازد اما خير را برآمده از زيبايي مي داند و در پايان مي گويد زيبا دشوار و غامض است. ارسطو همين راه را دنبال مي کند و در رساله خطابه مي گويد زيبايي چيزي است که به خودي واجد ارزش باشد و به همين دليل موجب لذت شود. در کتاب سياست هم زيبايي را هدف و ارزش مي شمارد و مي گويد مثلا هدف از آموختن هنر نقاشي بيشتر اين است که مردم ديده اي زيباشناس پيدا کنند و از زيبايي ذوق برگيرند. او مفهوم خير يا نيک را در چارچوب نردبان زيبايي مورد بحث قرار داد و يادآور شد که زيبايي در پيوند با نيکي، خير و لذت واجد ارزش و اعتبار مي شود و اما در رساله متافيزيک خير و زيبايي را از هم متمايز مي داند، زيرا اولي متضمن فعل و سلوک است و دومي در اشياء ثابت و پايدار قابل دريافت مي گردد. حال بر گرديم به ابن سينا، او در رساله "في ماهيه العشق" بحث دوستي و عشق را مطرح مي کند و به تأسي از گفت و گوي ميهماني افلاطون به برخي از مصداق هاي زيبايي مي پردازد و مي گويد زيبايي خود متضمن نظم، اعتدال و ترکيب پسنديده است و اضافه مي کند که روان آدمي در هر چيزي که اين سه ويژگي را داشته باشد عاشق مي شود. او به آواهاي مطبوع و طعم هاي خوش اشاره مي کند؛ بعد به تأسي از ارسطو مي گويد که ميان امر زيبا و خير وجهي پيوند برقرار است. گفتني است که در ادب فارسي و عربي واژه "حسن" هم به معناي زيبايي صورت و هم زيبايي سيرت به کار مي رود. در رساله "في الماهيه العشق" آمده است که خير في حد ذاته هم عاشق و هم محبوب خويش است. او در مقابل حسن به معناي نيکي و زيبايي قبح به معناي کرامت و زشتي را به کار برده است. کلا زيباشناسي ابن سينا را مي توان داراي منش و ماهيتي ارسطويي به حساب آورد.

مي دانم که نکات متعددي مانده که هنوز به آنها نپرداخته ايم و البته آنها را به گفت و گوي ديگري موکول مي کنيم. اما براي پايان بخشيدن به گفت و گويمان بفرماييد آيا منتقدان و مفسران غربي به دريافت ها و خوانش هاي جديدي از متون فارابي و ابن سينا درباره هنر نائل شده اند؟
آري. يکي از مهم ترين منتقدين آثار فارابي و ابن سينا در غرب محسن مهدي استاد دانشگاه هاروارد است که در چند کتاب فارابي و به خصوص برداشت او راجع به افلاطون و ارسطو را ترجمه، نقد و بررسي کرده است. ديگري رابرت ويسنوفسکيRobert Wisnovsky است که منابع غربي انديشه هاي ابن سينا را از منظر تبار شناسي بررسي کرده است و اخيرا نيز جان مک گي نيس Mc Ginnis Jon در اثر برجسته خود موسوم به "ابن سينا" که دانشگاه آکسفورد آن را در سال 2010 منتشر کرده به بررسي انتقادي ميراث ابن سينا پرداخته است. دميتري گوتاس هم در کتاب خود "ابن سينا و سنت ارسطويي" آثار وي را با تکيه بر منابع ارسطويي تحليل کرده است. اما در مورد زيباشناسي، "ابن سينا، فارابي و ابن رشد" سليم کمال بررسي انتقادي از بوطيقاي ارسطو و تأثير آن بر فن شعر ابن سينا، کتاب الشعر فارابي، و رساله ابن رشد به عمل آورده  که بايد گفت اين نوشتار يکي از دستاوردهاي حائز اهميت در تعيين جايگاه زيباشناسي فارابي، ابن سينا، و ابن رشد در فرهنگ اسلامي به شمار مي رود.