زيبايي‌شناسي و سير آن در سراي اسلام

چاپ
نوشته شده توسط Administrator يكشنبه ۰۶ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۰۸:۵۶

زيبايي‌شناسي و سير آن در سراي اسلام

وهاب مشهديان "عطاش"

هنر براي ما مسلمانان معناي متفاوتي نسبت به غرب دارد، هنر اسلامي براي محققان غربي از سده نوزدهم ميلادي و براي دانشمندان مسلمان تعليم يافته در غرب طي چند دهه اخير موضوع تحقيق بوده است. افزون بر آن، هنر اسلامي ظرف دو يا سه دهه گذشته به مثابه يك مقوله مستقل هنري توجه خاص مخاطبان وسيع تري را به خود جلب كرده است. كتاب هاي متعددي تقريبا به تمام زبان هاي اروپايي درباره تاريخ، نحوه شكل گيري فني، جايگاه اجتماعي و ديگر جنبه هاي اين هنر انتشار يافته است.   اما شايد در ابتدا پرداختن به خود مقوله هنر و به معناي دقيق تر فلسفه هنر و رابطه آن با زيبا شناسي واجب باشد؛ بر این اساس در این مقاله به عناوین زیر پرداخته شده است: 1- هدف و نظريه هاي هنر2- زيبا و زيبايي شناسي3- هنر اسلامي4- زيبايي شناسي  و عناصر زيباشناسانه 5- رابطه هنر و معنويت در ايران اسلامي 6- ارزش هنر و تاثير معنوي آن.
***
مقدمه
فلسفه هنر به چيستي و چگونگي هنرها مي‌پردازد و در پي آن است كه در اين زمينه به مفاهيم روشن و صريح دست يابد و به همین دلیل هم مفاهيم اساسي هنر ر ارزيابي مي كند تا به نتايج واقعي درباره هنرها، ارزش زيبايي‌شناختي، بيان و مفاهيم ديگر برسد و در حقيقت، زيبايي‌شناسي نيز بررسي فلسفي زيبايي و ذوق است. در اين زمينه مفاهيمي همچون زيبايي، زشتي، جمال و كمال، عالي و ظريف، ذوق و نقد، هنرهاي زيبا، لذت حسي، دلربايي و افسون بررسی می‌شود. زيبايي‌شناسي نسبت به فلسفه هنر ميدان وسيع‌تري دارد و نه‌تنها ماهيت و ارزش هنرها، بلكه واكنش در مقابل ابژه‌هاي طبيعي را بررسي مي‌كند  كه با زبان زيبايي و زشتي بيان مي شود.

هدف و نظريه‌هاي هنر
درباره هدف واقعي و كاركرد هنر، نظريه‌هاي گوناگوني وجود دارد ولي آنها در يك نكته اشتراک نظر دارند كه هنر وسيله‌اي براي رسيدن به بعضي از غايت‌هاست، خواه اين غايت تحريك احساسات و همگاني كردن ملل جهان و فراخواني بشريت به خداخواهي باشد  خواه اينكه باورهاي اخلاقي و صبغه اخلاقي خواننده يا نگرنده را اصلاح کند و بهبود بخشد.  اثر هنري در همه موارد به گونه وسيله‌اي براي نيل به بعضي از آيت‌هاي فراتر از خود به شمار مي‌آيد و آنچه در تحليل نهايي در نظر گرفته مي‌شود ماهيت اثر هنري نيست؛ بلكه تاثيرات آن بر مخاطبان است، چه اين تاثيرات ابتدايي، احساسي، شناختي، اخلاقي و مذهبي باشد، چه اجتماعي. نظريه‌هاي مختلفي در مورد چگونگي كاركرد هنر وجود دارد و طبق يكي از این نظريه‌ها، کارکردش ايجاد نوعي تاثير يعني لذت در مخاطبان است یا امكان دارد اطلاع‌رساني يا تعليم، بازنمايي يا بيان بوده ولي پيش از هر چيز بايد خوش‌آور باشد. هرچیزی که مايه لذت‌رساني آن بيشتر باشد به همان پايه نیز وجهه هنریش بيشتر است. اما طبق ديدگاهي ديگر، يكي از عناصری كه جزو اهداف هنر به شمار آمده، كاركرد شناختي آن است؛ يعني هنر وسيله‌اي براي ادراك حقيقت است و هنر را مجرايي براي رسيدن به عالي‌ترين سطح شناخت و معرفت قابل حصول بشر و نوعي از معرفت می‌داند كه دستيابي به آن با ابزار و وسايل ديگر محال است. دانش و معرفت در معمولي‌ترين مفهومش، كلمه‌اي است كه شكل يك قضيه و دانستن چگونگي و چرايي امري را دارد. از اين رو از مفهوم مشاهده مي‌توان ياد گرفت كه خورشيد غروب مي كند و همين امر نوعي دانش و معرفت است. آيا با همين مفهوم از آشنايي با آثار هنري مي‌توان دانشي كسب كرد؟ ترديدي نيست كه در اين ميان طرح هاي پيشنهادي چندي موجود است كه پس از آشنايي با آثار هنري ارایه شده و پيشتر از آن وجود نداشته است. اما دسته آخر این نظريه‌ها شامل سه برداشت متفاوت است که شامل سوالي مقدر مي‌شود كه ابراز يك اثر هنري از نظر زيبایی‌شناسي خوشايند يا داراي ارزش زيبايي‌شناختي است، يك چيز و گفتن اينكه  اثری هنري از حيث اخلاقي خوب است يا قابليت تاثير در مردم را دارد كه آنها را از نظر اخلاقي رهنمون باشد، يك چيز ديگر. با اينكه اين دو نوع داوري با يكديگر متفاوت هستند، ولي كاملا از یکدیگر مجزا نيستند. در كل درباره پيوند و رابطه هنر با اخلاقيات سه نظريه وجود دارد:
الف: اخلاق‌پرستي
ب: زيبايي‌پرستي
ج: نظريه آميخته
اما باید در نظر داشت که مواضع اخلاق و زيبايي‌پرستي افراطي است و واقعيت تا حدود زيادي در ميانه اين دو قرار دارد. در واقع هنر و اخلاق ذاتا درهم آميخته‌ و كاركرد هريك از اينها از یکدیگر جدا نيست؛ اما بررسی روابط دقيق میان هنر و اخلاق كار ساده‌اي نيست. شايد بهترين اصطلاح در اين ميان، ميان‌كُنش باوري باشد كه مي‌تواند در خصوص نظريه‌اي به كار رود که از ارزش‌هاي زيبايي‌شناسي و اخلاقي ترکیب شده و هركدام نقش مستقلی در جهان دارند ولي هيچ‌كدام  جدا از یکدیگر عمل نمي‌كنند. علاقه‌مندان به مباحث مربوط به استتيك «يا زيبایی‌شناسي» به دو گروه تقسيم می‌شوند كه دو رویکرد مختلف به اين معرفت  دارند. گروه نخست، فلاسفه هستند كه اغلب براي تكميل مجموعه يا دستگاه فلسفي خود به هنر – در وجه كلي آن_ نگاه کرده‌اند، بي آنكه تعلق يا باريك‌نگري خاصي به هنري معين ابراز كنند. در نتيجه، آنچه از تامل و تتبع اين فيلسوفان حاصل آمده، مباحثات كلي، احكام نظري و تجربه‌هاي فلسفي است كه در آنها مثال‌هاي مشخص و موردي از آثار منفرد هنري مقام چنداني ندارند. شايد برجسته‌ترين شاهد امثال اين رويكرد – يا نمونه پارادايم آن- نقد قوه حكم اثر كانت باشد. بندتو كروچه، فيلسوف معاصر ايتاليايي، تنها استثناي برجسته در گروه فلاسفه‌ است كه به هنر نظر كرده‌اند. وي معتقد است پيش از آنكه به ابزار منطق و استدلال عقلي يا تفكر مبتني بر مفاهيم به هنر بپردازيم بايد چگونگي فرآيند آفرينش و تجربه «يا حال» آثار هنري را مدنظر قرار دهيم. گروه دوم هنرمندان و منتقدان هستند كه همواره مي‌كوشند به موارد خاص راه یابند و نیازها براي تحكيم نظريات‌شان را بر نمونه‌هاي منفرد و مشخصی استوار کنند. در گذشته منتقدان بيشتر به مسایل كلي و نظري درباره هنر توجه مي‌كردند ولي امروزه، نامور و برجسته‌ترين منتقدان بیشتر بر نقادي تك‌موردي و مبتني بر امور واقع تكيه مي‌كنند و با وجود اذعان به اهميت نظريه‌هاي كلي و شايد هم ملحوظ کردن آنها به طور غيرمستقيم، از اشاره آشكار و مستقيم به آنها در نقدهایشان خودداري مي‌کنند.  جنبش مدرن در هنر كه از نخستين دهه سده بيستم شكل گرفته، جنبشي اساسا انقلابي بود و تمام هنرها را تحت‌تاثير قرار داد. نثر جويس و موسيقي استراوينسكي، درست مانند نقاشي‌هاي پيكاسو يا كله، بخشي از اين جنبش بودند.
پيكاسو زماني مي گفت: « در هنر نكته مهم، نه جست‌وجو كردن بلكه پيدا كردن است.» و همين گفته را مي‌توان شعار تمامي جنبش مزبور دانست. اين هنرمندان خود را به آينده و به دنياي ناشناخته‌ها افكندند اما نمي‌دانستند چه چيزي پيدا خواهند كرد و براي پيدا كردن راهي به سوي كار اصيل هنري، بر مدرك عيني حواس‌شان تكيه مي‌كردند.  از روزگار باستان تا عصر حاضر بيشتر مباحثات مربوط به هنر، پيرامون رابطه انسان در مقام هنرمند و طبيعت به عنوان موضوع كار هنرمند بوده است؛ فعاليتي كه آن را هنر مي‌ناميم، فرآيندي فني است كه به مدد آن چيزي را ترسيم يا بازنمايي مي‌كنيم چه چيزي را؟ ساده‌ترين پاسخ اين است كه هنرمند جهان بيروني و چيزهايي را ترسيم مي‌كند كه به چشم مي‌بيند. اگر اين امر تنها هدف هنرمند باشد پس او در دوره‌هاي مختلف تاريخي، طبيعت را به گونه‌هاي بسيار متفاوت ديده است. يك شيوه اين است كه ادعا كنيم همه آثار هنري در امری مشترك هستند، يعني صفت مشخصي دارند كه آنها را به نحوي خاص ارزشمند مي‌کندو زيبايي‌هاي طبيعت به نحوي در اين صفت سهيم است. جين آستن، باخ، مونه و ارتفاعات غربي اسكاتلند همه در چيزي مشتركند و همان چيز، سبب علاقه ما مي‌شود. آن چيز، هر آنچه هست، موسيقي مردم‌پسند راديو، تصوير كارت پستال يا فاقد آنند يا حد ناچيزي از آن را دارا هستند. در طول تاريخ، نظريه‌هاي مختلف زيبایی‌شناسي، پیرامون اشتراك آثار هنري كه سبب ارزش آنها مي‌شود، توصيف‌هاي گوناگون فرانهاده‌اند. اما در رويكردي ديگر، به مسایل فلسفي زيبایی‌شناسي نگاه مي شود؛ به این معنا که به جاي تفحص در آثار هنري و اشيای طبيعي مورد تحسين‌مان، علاقه و اعتنايي بررسي می‌شود كه به اين اشيا ابراز مي‌كنيم. چه‌بسا اشيای هنري و زيبا هيچ خصوصيت ويژه‌اي نداشته باشند بلكه فقط علاقه زيباشناسانه ويژه‌اي در ميان باشد؛ علاقه‌اي كه اساسا به آثار هنري و اشيای طبيعي ابراز مي‌كنيم و البته مي‌توان این علاقه را به هر چيز ديگري كه مطبوع طبع است هم معطوف كرد. در واقع اين رويكرد به بحث درباره ماهيت درك و دريافت زيباشناسانه  مي‌پردازد.

زيبا و زيبايي‌شناسي
كلمه زيبا و مشتقات آن، نه تنها در مورد طبيعت و آثار هنري بلكه براي ابراز درك و لذت زيباشناسانه از چيزهاي ساخته انسان نیز به كار مي‌رود كه منظور ابتدایی از ساختن‌ آنها پديد آوردن يك اثر هنري نبوده است. مثلا يك دختربچه و لباسش هر دو زيبا ناميده مي‌شوند. به ويژه كلمات زيباشناسانه مشخص‌تري وجود دارند كه به سادگي در مورد همه نوع اشيای ساخته انسان به كار مي‌روند. درست همان‌گونه كه طبيعت ساخته نشده كه چيزي را بازنمايد، به همان ترتيب هم ساخته نشده تا چيزي را فرانمايد. درك زيباشناسانه زيبايي طبيعت، ممکن است در برابر عظمت كارهاي خداوند، براي كساني كه به خدا اعتقاد دارند، به يك مهابت ديني  يا خداترسي تبدیل شود، ولي این امر دال بر این نيست كه طبيعت را فرانمود عواطف خدايي هنرمند تلقي كنند و اگر بگوييم كه طبيعت ساخته دست خداوند است، چگونه مي توان فرض کرد كه او آن را براي فرانمود عواطف انساني به كار برده است؟ سير در ژرفناي طبيعت مي‌تواند به مشرب وحدت وجود  نيز نزديك شود كه پديدارهاي طبيعي را به گونه‌اي بنگرد كه گويي دلالتي فراتر از ذات خود دارند و معنايي نمادين  دارند.
وردزورث، همين ژرف‌كاوي طبيعت را تجربه كرده بود و سيروسلوك خود را در شعرهايي همچون، ابياتي كه چند مايل بالاتر از صومعه تينترن سروده شد، و پيش درآمد  شرح داده است. چنين تجربه يا سيروسلوك والايي در مرز بين زيبایی‌شناسي و دين قرار مي‌گيرد؛ حتي در تجربه زيباشناسانه دنيوي  تر، ويژگي‌هاي فرانمودي را به اشيای طبيعي نسبت مي‌دهيم. در حقیقت مي‌گوييم ابرها در آسمان بي‌قرارند و به اين سو و آن سو مي روند یا موج‌هایی كه بر ساحل مي خزند، صدايي آرام دارند. ولی اين ويژگي‌ها در اشيای طبيعي وجود ندارند، همان گونه كه ويژگي‌هاي بازنمودي نیز وجود ندارند. اگر كسي نباشد كه به آنها نگاه كند، نه ابرها بي‌قرارند و نه منظره آرامبخش خ.اهد بود. اگر بخواهيم به این سوال پاسخ دهیم که چرا برخي از اشيای طبيعي را فرانمودي مي‌يابيم، بايد خودمان را مطالعه كنيم، نه طبيعت را. در مورد آثار هنري بخشي از اين پاسخ به روانشناسي مربوط مي شود: ممكن است به دليل وجود سايه‌هاي سبز، منظره روبه‌رویمان را آرامبخش بيابيم، ولي اينكه چرا رنگ سبز آرامبخش است، مساله‌اي روانشناختي است. همچنين بايد توجه كنيم كه چه نوع پاسخ يا واكنش عاطفي‌ای صورت مي‌گيرد.  يك منظره آرامبخش ممكن است مستقيما اثر آرامبخش بر احساسات ما داشته باشد ولي مي‌تواند ما را به طور غيرمستقيم نيز تحت‌تاثير قرار دهد، يعني موجب شود كه ما فقط احساس آرامش  كنيم يا سبب شود كه به شيوه‌اي خاص، آزاد از تعلق و زيباشناسانه احساس آرامش كنيم.
در رويكرد زيبايي‌شناسي سه نظريه وجود دارد كه عبارتند از:
۱. تجزيه و تحليل نسبي  ويژگي‌هاي زيبايي‌شناختي
۲. وابستگي مستقيم و ويژگي‌هاي زيبايي‌شناسی به ويژگي‌هاي توصيفي و غير زيبايي‌شناختي
۳. وجود مناقشات حل ناشدني، حتي ميان متخصصان، در مورد ويژگي‌هاي زيبايي‌شناسی آثار هنري.
تجزيه و تحليل ويژگي‌هاي زيبایی‌شناسی مي گويد: اينكه اثري داراي ويژگي زيبایی‌شناسی الف است، مثلا ظرافت يا نيرو يا شدت به اين معناست كه ويژگي‌ها و روابط ديگري نيز دارد كه موجب مي‌شود آن اثر در گروه خاصي از مخاطبان يا منتقدان واكنش‌ها و داوري‌هاي ويژه‌اي برانگيزد، از جمله اين داوري كه بتوانند آن اثر را با همان ويژگي تعريف كنند. اگر جزیيات مساله آفرين را كنار بگذاريم، سال هاست كه اين عقيده پذيرفته شده، به ويژه در سنت زيبايي‌شناسي مبتني بر تجربه‌گرايي ، كه مي‌توان بسياري از ويژگي‌هاي زيبايي‌شناسي را ويژگي‌هاي نسبي سطح بالا دانست كه واكنش‌هاي ارزيابانه يا سنجشي  گروهي از مخاطبان معمولي يا آرماني را به ويژگي‌ها و روابط سطح پايين ربط مي‌دهند. وابستگي مستقيم زيبايي‌شناسي ، تاريخچه كوتاه‌تري دارد كه تقريبا خاستگاه آن بريتانياست. اين مفهوم اغلب به نوعي به رابطه وابستگي متافيزيكي  ميان دو دسته از ويژگي‌هاي هر اثر اشاره مي كند ولي از آنجایی كه ويژگي‌هاي وابسته را به طور عقلاني به ويژگي‌هاي بنيادي ربط مي‌دهد، دلالت‌هاي شناخت شناسانه  آشكاري نيز دارد. اين انديشه به بيان غيررسمي چنين است: تفاوت در ويژگي‌هاي وابسته، منوط به تفاوت در ويژگي‌هاي بنيادي است.به بيان واضح‌تر و به ويژه در مورد ويژگي‌هاي زيبايي‌شناسي، مي‌توانيم بگوييم كه: اگر ويژگي‌هاي زيبايي‌شناسي يك اثر به مجموعه ويژگي‌هاي بنيادي آن وابستگي مستقيم داشته باشد، آنگاه محال است كه اثر هنری از نظر ويژگي‌هاي زيبايی‌شناسي متفاوت باشد بي‌آنكه از نظر برخي از ويژگی‌هاي بنيادي نيز متفاوت باشد.  به علاوه، به پيروي از سايمن بلك برن، مي‌توان گفت كه وابستگي مستقيم، به منع جهان‌هاي زيبايي‌شناسي مختلط منجر مي‌شود؛ جهان‌هايي كه در آنها برخي از اشيا ويژگي‌هاي بنيادي يكساني مانند الف دارند و برخي ديگر فاقد اين ويژگي‌ها هستند.
از نظر بسياري از نويسندگان، این نکته مهم است كه وابستگي مستقيم زيبايي‌شناسي را به منطق توجيه زيبايي‌شناسي  مربوط بدانيم. به دو دليل: يكي اينكه روشن مي‌کند که چرا فردي در دفاع از اثر هنري بر برخي از ويژگي‌هاي آن تاكيد مي كند و دوم اينكه ويژگي‌هاي زيبایی‌شناسي را از نوعي حيثيت متافيزكي برخوردار مي‌کند، تقريبا همان‌طور كه اگر ويژگي‌هاي ذهني يا اخلاقي را از طريق وابستگي مستقيم به انواع ويژگي‌هاي جسماني فيزيكي مربوط کنيم، حالت مكنون و پوشيده آنها كاهش مي يابد. نظريه سوم، نظريه‌اي است كه تجربه ثابت كرده انكار آن دشوار است. از انواع گوناگون اختلاف‌نظرهاي زيبايي‌شناسي كه هر يك دلايل گوناگوني نيز دارد، دستكم چند مورد وجود دارد كه مدافعان آنها را نمي‌توان به نداشتن توجه، علاقه، دانش، حساسيت، فكر باز، يا پسند مطلوب متهم كرد.
برخي از اين اختلاف‌نظرها بر دانش گسترده‌اي استوارند اما به همين اندازه نیز حل نشدني هستند؛ برای مثال هنگامي كه دو منتقد، يك نقاشي واحد را نشاط‌انگيز يا مبتذل، دقيق در پرداخت رنگ يا پر‌زرق‌و‌برق، جدي يا خودمحور و مانند آن مي خوانند، دليل اين اختلاف‌نظرها اغلب اين است كه توافق كاملي بر سر ارزش‌ها يا ظرافت هنري برقرار نيست و هر يك از منتقدان، ارزش‌هاي موجود در اثر را به گونه متفاوتي ارزيابي مي كنند. خلاصه اينكه، پسند منتقدان حتي اگر تقريبا نزديك به هم باشد هيچ‌گاه يكسان نيست. حوزه زيبايي‌شناسي به طرز عجيبي، حوزه‌اي متنوع است چراكه اين حوزه نه در تنها گفتمان‌هاي فلسفي مشاركت مي‌كند، بلكه در برخي از مسایل و مباحث حوزه‌هاي مربوطه، نظير نظريه و نقد ادبي، مطالعات مربوط به فيلم، تاريخ، هنر و موسيقي‌شناسي نيز سهيم است.

هنر اسلامي
هنر، شيوه تمدن‌هاي اوليه بشري است. حال اگر بحث از تمدن واحدي است، پس چگونه هنر با اشكال متنوع و متعددي در اين تمدن به وجود آمده است؟ آنچه به نام هنر اسلامي آمده، در واقع شيوه و روش ابداعي تمدن‌هاست كه با تفكر خودشان قابل تطبيق است و به صورت مكتوب يا تجربي به اثبات رسيده است. اين روش‌هاي هنري، به نحوي رشد كرده و ادامه يافته كه از اصول تفكر و عقيده آنها خارج نشده و طوري رشد و توسعه پيدا كرده كه فلسفه ديگري نتوانسته به آن حد گسترش يابد. به اين جهت، نسبت اين هنرها به آن عقيده و تفكر، در واقع يك ماهيت ثابتي مي‌دهد و خصوصيات آن را آشكار مي کند و در ادامه، هنر را به صورت يك امر واحدي در‌مي‌آورد، و اين وحدت هنر در ظاهر و باطن تجلي پيدا مي‌كند. هنر اسلامي از شبه‌جزيره عرب نشات گرفته است.يعني همان جايي كه اسلام ظهور کرده و سپس منتشر شده و اين مكان را پيدا کرده كه بر تفكر، سياست و اخلاق تسلط يابد. همان اعرابي كه در ابتدا هويت عربيت را بر دوش خود حمل مي كردند و در نهايت اسلام را گسترش دادند. آنها ساكنان بدوي بودند و بعدا مسلمان شده و در واقع از بزرگان اسلام به شمار آمدند. حتي در زماني كه حكومت سياسي، به دست غير عرب افتاد، اما خليفه عربي در بغداد، به عنوان رمز اين سلطه سياسي، روحي و معنوي تا زمان عثماني باقي ماند و هنگامي كه خلافت از بغداد به قسطنطنيه منتقل شد، عباي خلافت، عصا و انگشتري نيز با وي انتقال يافت و اين در واقع، پايان يك سلطه معنوي بود. اين ارتباط كه به رهبري روحاني يك شخص، قائم و استوار بود، بر ارتباط مفاهيم اعتقادي دلالت داشت كه يك خليفه با فعاليت فرهنگي خود باعث می‌شد كه مردم به صورت عادي و بر حسب اميال خود با او در ارتباط باشند. اگر با ديده بصيرت به تجليات بسيار متنوع هنر اسلامي در گستره وسيع زمان و مكان نگاه کنیم، پرسشي درباره سرمنشا اصول وحدت‌بخش اين هنر خودنمايي مي كند. سرمنشا اين هنر كجاست و ماهيت اين اصل وحدت‌بخش چيست كه به‌سختی می‌توان تاثير خير‌كننده آن را انكار كرد؟ چه در صحن وسيع مسجد دهلي باشيم، چه در مسجد قراويين در فاس، با وجود تفاوت محلي مواد و مصالح و فنون ساختاري و نظاير آن، خود را در عالم هنري و معنوي مشابهي مي‌يابيم. خلق اين عالم هنري با نبوغ خاص، ويژگي‌هاي متمايز و تجانس صوري آن كه در بطن اختلاف‌هاي يك سرشت فرهنگي، جغرافيايي يا زماني نهفته است، حتما علتي دارد؛ چراکه معلولي با چنين ابعاد عظيم را به هيچ‌وجه نمي‌توان صرفا پيامد اتفاق يا تجمع تصادفي عوامل تاريخي دانست. آثار متعددي به اندازه گنجايش يك كتابخانه بزرگ، تقريبا به تمام زبان‌هاي اروپايي، كه اينك نه تنها زبان‌هاي رايج در كشورهاي اسلامي، بلكه زبان‌هاي چيني و ژاپني را هم بايد به آن افزود، تاريخ و وصف ويژگي‌هاي اين هنر را از نظر مواد و مصالح بررسي كرده اند؛ اما هنوز مساله پايه‌اي ناظر بر سرچشمه اين هنر فوق فردي و قدسي به كفايت مطرح نشده است. اكنون به‌خوبي روشن شده كه چگونه فنون و الگوهاي ساساني و بيزانسي در معماري صدر اسلام و فنون و الگوهاي رمي در شهرسازي اسلامي به كار گرفته شد و چگونه موسيقيدان‌هاي دربار خلفاي عباسي از موسيقي دوره ساساني اقتباس كردند؟
اما پاسخ مسایل مرتبط با پيوندهاي فرهنگي در طول قرون و اعصار، با وجود جذابيتي كه از ديدگاه تاريخ هنر دارد، سرمنشا هنر اسلامي را بر ما مكشوف نمي‌كند؛ چراكه هنر اسلامي، همتاي هر هنر قدسي ديگر، صرفا در مواد و مصالح به كار گرفته شده خلاصه نمي شود، بلكه به اين امر مي پردازد كه يك جامعه ديني خاص با مواد و مصالح مورد نظر چه كرده است؟ هيچ‌كس يك كليساي بيزانسي در يونان را با يك معبد يوناني برابر نمی داند، حتي اگر تمام سنگ‌هاي مورد استفاده در ساخت بناي كليساي مزبور از يك معبد آورده شده باشد. اين سنگ‌ها اينك اجزايي از يك عمارتند كه به عالم ديني‌اي بس متفاوت با عالم ديني يونانيان باستان تعلق دارد. به همين ترتیب مي‌توان گفت كه مسجد اموي در دمشق، صرف‌نظر از سرچشمه‌هاي تاريخي ساختمان آن، سرشار از حضور است و فضاي معنوي‌اي را بازمی‌تاباند كه نمي‌تواند جز فضاي اسلامي باشد. بنابراين، مساله منشا هنر اسلامي و سرشت نيروها و اصولي كه اين هنر را به وجود آورده، بايد به جهان‌بيني اسلام و وحي اسلامي ربط داد كه يكي از جلوه‌هاي آن بي‌واسطه هنر قدسي اسلام و با واسطه هنر اسلامي در كليت خويش است. افزون بر آن، ارتباط ارگانيك ميان هنر و اعمال و شعائر اسلامي، ميان تامل درباره خداوند به صورتي كه در قران توصيه شده و سرشت متالمانه اين هنر، ميان ذكر الله، كه هدف غايي تمام اعمال و شعائر اسلامي است و نقشي كه هنرهاي تجسمي و شنيداري در زندگي هر مسلمان به طور خاص و امت اسلامي به طور عام ايفا مي كند، مويد رابطه علّي ميان وحي و هنر اسلامي است. اگر اين هنر به نزديك‌ترين وجه ممكن با صورت و معناي وحي اسلامي پيوند نداشت، هرگز نمي‌توانست از عهده انجام اين وظيفه معنوي برآيد.

زيبايي‌شناسي  و عناصر زيباشناسانه
در واقع مي‌توان گفت كه خود تعريفي، يكي از عمده‌ترين وظايف زيبايي‌شناسي جديد است. در اينجا با قلمروي جذاب و گيج‌كننده‌اي از تجربه مواجهيم يعني قلمرو زيبايي، زشتي، عالي و ظريف قلمرو ذوق، نقد و هنرهاي زيبا؛ قلمرو تامل، لذت حسي و دلربايي و افسون. اعتقاد بر اين است كه در همه اين پديده‌ها اصول مشابهي حاكم و علايق مشابهي دخيل است.اگر در اين نقش گذاري بيراه برويم، عقايدي چون زيبايي و ذوق را به گونه دلبستگي فرعي و حاشيه‌اي فلسفي كنار خواهيم گذاشت. راه ديگر اينكه اگر نقش‌گذاري، درست و مورد تاييد فلسفه باشد، اساس و پايه‌اي براي زيبايي‌شناسي فلسفي كشف خواهيم كرد.زيبايي‌شناسي نسبت به فلسفه هنر كه شاخه‌اي از آن را تشكيل مي‌دهد، ميدان وسيع‌تري دارد. زيبايي‌شناسي نه تنها با ماهيت و ارزش هنرها، بلكه با آن واكنش‌ها با ابژه‌هاي طبيعي سروكار دارد كه با زبان زيبايي و زشتي بيان مي شوند. درست از همين آغاز بحث، يكي از مشكلات بروز می کند که اساسا اصطلاحاتي چون زيبا و زشت از حيث كاربرد به قدري گنگ و مبهم هستند و از نظر معنا و مفهوم به اندازه‌اي ذهني كه نمي‌توان اشيای موجود در جهان را با دقت به زشت و زيبا تقسيم كرد. تقريبا ديدگاه و زاويه‌ديدها در مورد زيبايي متفاوت است. افراد مختلف كلمه زيبايي را در خصوص اشيای ناهمگوني به كار مي‌برند و در اين زمينه هم دلايل مشترك و همبسته‌اي وجود ندارد.امكان دارد پاره‌اي از عقايد نهفته موجود باشد كه داوري‌ها و سنجش‌هاي آنها را تحت‌تاثير قرار دهد. شايد هم از اينجا ناشي شده كه اصطلاح زيبا، حسي جز بيان يك نگرش و حالت نيست و اين نگرش را نيز افراد مختلفي در حالات متفاوتي از امور به كار مي‌گيرند. در همين راستا، احساس يك عاطفه به شيوه آزاد و فارغ از تعلق كه مقتضي تامل زيباشناسانه است، نوع خاصي از تخيل، يا تجسم يك عاطفه است. تفاوت آن با انواع ديگر تخيل در اين است كه عواطف متخيل ما تا ميزاني به وسيله خود موضوع مورد تامل، يعني همان اثر هنري مهار مي‌شود. تخيل ما حدي از آزادي را به دست مي‌آورد ولي نه آزادي تمام عيار را. آزادي و فراغت از تعلق، از اينجا ناشي مي‌شود كه مي‌دانيم عواطف به «يك چيز حقيقي» مربوط نمي‌شود. آنها ما را به عمل وانمي دارند. اگر به شيوه رفتارمان در برابر موضوعاتي توجه كنيم كه به نحو زيباشناسانه ناظرشان هستيم، مساله روشن‌تر خواهد بود. ما به مقتضاي امر به آنها نگاه مي‌كنيم، گوش مي دهيم،  آنها را مي‌چشيم، مي‌بوييم، لمس يا احساس مي‌كنيم، ولي آنچه درخور توجه است اينكه چه كاري انجام نمي‌دهيم. ما عملي براي نجات شخصيتي كه در نمايش قرار است كشته شود انجام نمي‌دهيم، سعي نمي‌كنيم با مجسمه‌ها دست بدهيم يا در ميان صحنه‌هاي تصوير شده قدم بگذاريم.رويكرد زيباشناسانه به وسيله نوع خاص رفتار مشخص مي شود: توجه به موضوعات يا اشياء از براي نفس آنها و هم به وسيله نوع ويژه واكنش عاطفي: تخيل عواطفي كه مقتضي موضوع مورد تامل است. ولي وسيله درك زيباشناسانه در اين موضوع خلاصه نمي‌شود كه نسبت به اشيا رويكردي زيباشناسانه داشته باشيم. براي مثال، وقتي به ديدن نمايشي مي رويم، كاري بيش از توجه كردن و واكنش نشان دادن به شيوه مقتضي انجام مي‌دهيم. همچنين دل‌مان مي خواهد در بازتاب‌هايمان با ديگران سهيم باشيم. دل‌مان مي‌خواهد درباره نمايش با ديگران بحث و درباره آن داوري‌ كنيم. تمركز بيش از حد بر رويكرد زيباشناسانه مي‌تواند عناصر عقلي را در درك زيباشناسانه تحت‌الشعاع قرار دهد. حال بايد به اين مسایل توجه کنیم که آيا داوري‌هاي زيبایی‌شناسي مي‌توانند مدعي ارزش كلي باشند.
هنر اسلامي مشخصه‌اي دارد كه آن را از هنرهاي ديگر مانند هنر غربي، هندي و چيني متمايز مي‌کند و هر كدام از اين هنرها فلسفه كاملي دارند. فلسفه هنر غربي وسيع، گستره و قديمي است و از عهد افلاطون آغاز مي‌شود. به‌اين ترتيب اين فلسفه، اساس و الگو هنرهاي ديگر است. هنرمندان غربي مانند دلاكرا، شايسرو و فرومانتان، به هنر عربي آگاهي كامل دارند و هنرمندي مانند ون گوگ، بر هنر ژاپني يا گوگن به هنر اقيانوس مسلط هستند. بنابراين مي‌توان گفت غرب به هنرهاي جهان غيرغربي نيز آگاهي دارد، چنان كه ماتيس  و پل كله بعد از اينكه از مغرب عربي ديدن كردند، به اين موضوع اذعان كردند كه جهان متوجه هنرهاي گوناگون و متنوع شده و ماهيت و خصوصيات آن را لمس كرده است و هنرمندان دوره جديد، خود را در دام اين هنرها افكندند تا از تاثير حيات و سبك و تقليد آن سيراب شوند. مورخان براي شناخت عميق هويت اين هنرها، كه يكي از آن ها هنر اسلامي است، با يكديگر به رقابت پرداختند.
رابطه هنر و معنويت در ايران اسلامي
ايران در سراسر قرون متمادي تاريخ اسلام، يكي از مهم‌ترين كانون‌هاي تمدن و به ويژه هنر اسلامي بوده است. در اين مرزوبوم مي‌توان مباني هنر قدسي اسلام را در نسبت با معنويت، در عرصه ها و حيطه‌هاي مختلف هنر، از هنرهاي تجسمي گرفته تا هنرهاي صوتي، به وفور نشان داد. هنر ايراني كه در عين حال عميقا ايراني و اسلامي است، از نقاط اوج هنر اسلامي و يكي از قلل مرتفع آن به حساب مي آيد. سرشت عميقا هنري ايرانيان و عشق ايشان به زيبايي، دقت و ظرافت به آنان امكان داد تا نه تنها يكي از مدارس عظيم هنر را در جهان باستان و در ايام حكومت هخامنشيان، پارتيان و ساسانيان برپا کنند، بلكه اصول وحي اسلامي را نيز جذب و قبول كرده و در خلق آثار خيره‌كننده بسيار در عرصه هنر اسلامي نیز آن را به كار گرفتند. هنر اسلامي ايراني، هم به واسطه غنا و تنوع و هم به دليل عمقي كه دارد، از يك سو عرصه‌اي مطلوب براي مطالعه هنر قدسي اسلام در نسبت با معنويت اسلامي و از سوي ديگر عادات و رسوم و نبوغ مردم و فرهنگي خاص به حساب مي آيد. تشخيص و تمايز ميان هنر قدسي و هنر ديني، كه شايد تنها در ارتباط با هنر غرب موضوعيت داشته باشد، نسبتا ساده است؛ اما تشخيص تفاوت‌هاي ظريف‌تر ميان هنر قدسي و هنر سنتي، كه در هنر اسلامي به طور كلي و هنر ايراني به طور خاص اهميت زيادي دارد، مشكل‌تر از آن است. براي نمونه يك شمشير ناب اسلامي يا مسيحي متعلق به قرون وسطي، مصداقي از هنر سنتي است كه مباني و صور هنر اسلامي يا مسيحي در آن تجلي يافته و تزیينات آن رمزهايي منبعث از اسلام يا مسيحيت است، اما اين شمشير ارتباط بي‌واسطه با آداب رازآموزي و مناسك آييني در آيين شينتو بوده كه بسيار مهم تلقي مي‌شود و با سرچشمه الهام آن آيين مرتبط است.
همان‌گونه که خوشنويسي قرآني در ايران نمونه‌اي از هنر قدسي است، مينياتور هنري سنتي است كه به گونه‌اي غيرمستقيم اصول اسلام را نمود مي بخشد.  در آغاز تكوين جامعه اسلامي، نمازخانه عبارت از محوطه ساده‌اي محصور در ديواره‌هايي از بافته بوريا بود؛ اما از نخستين نمازخانه‌هاي عادي ساخته شده با مصالح صلب معمول در آن دوران كمترين آثاري برجا نمانده است اما مدتی از رواج اسلام نگذشته بود كه تزيينات گوناگون اسلامي تعيين و در مواضع خود جايگزين شدند و تقریبا در هر اقليم و دياري از آن عالم گسترده كه ايمان وحدت بخش اسلام را پذيرفته بودند، به رويش خود ادامه دادند.بناهاي مهمي كه در قرن اول هجري ساخته شد عبارتند از: مسجد عمروعاص در قاهره، مسجد قيروان در تونس، وقبه الصخره در بيت‌المقدس. در قرن دوم هجري پوشاندن رويه بنا با گچبري‌هاي ظريف و كاشي‌هاي رنگارنگ در سراسر عالم اسلام معمول شد.
ساختمان يكي از بزرگ‌ترين مساجد جهان، يعني مسجد قرطبه  در اسپانيا، در ابتداي خلافت امويان در اندلس آغاز شد. در عهد خلفاي فاطمي هنر معماري در مصر رونق و كمال يافت و در قرن پنجم ه-ق گنبدسازي به اسلوب ايراني در آنجا معمول شد. همراه با ساختمان مساجد، كاشي‌كاري و مقرنس‌كاري نيز پيشرفت کرد. در اسپانيا معماري اسلامي به رنگي ديگر جلوه‌گر شد. كاخ شكوهمند الحمراء در غرناطه   با حياط‌ها، حوض‌ها و پيكره‌هاي سنگي شير، تالارها،  گچبري، كاشي‌كاري و سقف مقرنس و هلال، ستون ظريف و رنگين نمونه بارز و كاملي از شيوه معماري و هنر اسلامي در اسپانياست.  سلطه اعراب بر اسپانيا در اواخر قرن نهم ه.ق به پايان رسيد، ولی تاثير هنر اسلام در آن سرزمين همچنان برقرار ماند. به طور كلي از مشخصات عمده معماري اسلامي، از اسپانيا گرفته تا هندوستان، بايد طاقن‌ما و قوس و طاق گهواره‌اي و گنبد و مناره و گلدسته و محراب را نام برد و از عناصر عمده‌اي كه در زينت‌كاري معماري اسلامي به كار گرفته شده بايد به گچبري و كاشي‌كاري معرق و مقرنس‌كاري و شباك‌سازي و كتيبه نويسي به انواع خوشنويسي‌هاي نسخ و ثلث و ريحاني و رقاع و كوفي و خطوط بنايي اشاره کرد؛ اما بناهايي كه نمايانگر گونه‌هاي معماري اسلامي هستند عبارتند از: مسجد، محراب، مقبره، بقعه، مدرسه، كاروانسرا، بازارهاي سرپوشيده، سقاخانه، گرمابه و نيز خانه‌هاي مسكوني با جرزهاي ستبر و حفاظ سايه‌گستر و رواق جانبي براي دور داشتن گرما و آفتاب، و شباك‌هاي آجر و كاشي در بدنه ديوار به جاي پنجره، بام تخت و گاهي زيرخانه و سرداب، و احيانا حوضخانه در بناهاي اعياني. همچنين به طور كلي رابطه نزديك و باطني ميان اسلام و عرفان اسلامي به طور خاص با ساير هنرها وجود داشته است. تصادفي نيست كه اكثر موسيقيدانان بزرگ ايران به گونه‌اي با عرفان مرتبط بودند و جهاني‌ترين اشعار فارسي، اشعار عرفاني هستند. همان‌طور كه در عرصه خوشنويسي هم مشاهده کردین، تعداد بسياري از استادان خوشنويسي نيز به گونه‌اي با وجه باطني اسلام معاشر بوده‌اند.
از همين سنخ، معماري اسلامي از همان آغاز به نقطه اوجي رسيد كه تا زمان ما ادامه يافته و اين ويژگي شايد در طول تاريخ هنر بي‌نظير باشد. سبك سنتي معماري، مخلوق خداي دروغين عصر حاضر يعني، دوره يا زمانه نيست؛ بلكه از مواجهه قالب معنوي ديني خاص با ذوق و قريحه پيروان آن دين به دست می‌آید. از اين رو، مادامی كه آن دين و قوم خاص هستي دارند، اين سبك نيز تداوم مي‌يابد. معماري اسلامي ايران نمونه بارزي از اين واقعيت است. مساجد سنتي معاصر در قياس با مسجد دامغان قطعا تحول يافته‌اند، اما اين تحول در متن ثبات و استمراري به وقوع پيوسته كه روشني و بداهت آن ما را از توضيح بيشتر بي‌نياز مي‌کند. ايرانيان سنتي، چندان در بند زمانه خود نبودند كه به آفرينش سبكي محلي و مقطعي بپردازند و به آنها اكتفا كنند؛ سبكي كه اگر اين ويژگي را داشت، ديري دوام نمي‌يافت و خيلي زود منسوخ مي‌شد. آنان به خلق هنر بي‌زمان پرداختند كه با ابديت پيوند داشت و به موجب همين پيوستگي، ارزش و اعتباري جاودانه يافت. 

ارزش هنر و تاثير معنوي آن
نظريه‌هاي ارزش هنر به دو دسته تقسیم می‌شوند: يا بيروني اند يا دروني. نظريه بيروني هنر، هنر و ادراك هنر را وسيله اي براي تهذيب اخلاق مي‌داند؛ در حالي‌كه نظريه دروني هنر، هنر و ادراك هنر را از ديدگاه ابزاري، ارزشمند نمي‌داند بلكه اين ارزش ها را در ابژه‌هاي خود آنها مي داند. از ويژگي‌هاي نظريه بيروني هنر اين است كه ارزش هنر را در تاثيرات آن برافرادي مي داند كه آن را درک مي‌كنند. از اين رو اعتقاد بر اين است كه هنر شكلي از آموزش و شايد هم آموزش و تعليم احساسات و عواطف است. در اين صورت سوالي كه پيش مي آيد اين است كه آيا به غير از هنر ابزار ديگري وجود ندارد كه نتيجه مشابهي داشته باشد؟ راه ديگر اينكه مي‌توان براي هنر ارزش منفي قائل شد، چنانكه افلاطون در کتاب جمهوريت  اين تجربه را داشته و معتقد است كه هنر بر مخاطبان خود تاثير مخرب و غيرآموزشي دارد. اما در اين ميان، هنر قدسي اسلام، همچون تمام هنرهاي حقيقتا قدسي ديگر، تنزل حقيقت آسماني بر زمين است. اين هنر تبلور روح و فرم وحي است كه به كسوت كمالي درآمده كه به اين جهان زوال و مرگ تعلق ندارد. هنر قدسي اسلامي پژواكي از آخرت، در زهدان هستي ناپايداري است كه انسان‌ها در آن زندگی می‌کنند. همان گونه كه در قرآن آمده: آخرت براي شما بهتر از اين دنياست، اين هنر نيز گران‌قدرتر از همه اسباب مادي و اجتماعي و آرمان‌هايي است كه امروز، براي آنها قرباني داده شده و ويراني به بار آمده است.
اگر سوال شود كه اسلام چيست؟ در پاسخ مي‌توان به محراب مسجد قرطبه در اسپانيا، صحن مسجد سلطان حسن در قاهره يا گنبد مسجد امام در اصفهان اشاره كرد، البته مشروط بر اينكه پرسش‌كننده قادر باشد پيام نهفته در اين بناها را دريابد. همچنين مي‌توان به جلدها يا تذهيب‌هاي حاشيه قرآن‌هاي به جا مانده از دوران مملوك يا ايلخاني و نيز خوشنويسي متن اين كتاب مقدس اشاره كرد يا در مرتبه‌اي باطني‌تر، سماع صوفيان را مي‌توان مثال آورد كه طي آن انسان مستقيما در محضر پروردگار مي‌ايستد و با روح، ذهن و جسم خود نام مبارك او را ثنا مي‌گويد.هنر سنتي اسلامي بيانگر معنويت و پيام گوهري اسلام به وسيله زباني ازلي است كه دقيقا با همين ازليت و تمثيل‌پردازي بي‌واسطه‌اش، موثر و بي دردسرتر از اغلب توصيفات كلامي اسلام عمل مي كند. امروزه يكي از شايسته ترين جنبه هاي پيام معنوي هنر اسلامي توانايي آن براي عرضه قلب اسلام به شيوه‌اي بي‌واسطه تر و قابل فهم‌تر از بسياري شروح به ظاهر محققانه است.
 قطعه‌اي خوشنويسي سنتي يا طراحي اسليمي به مراتب فصيحانه‌تر از اغلب آثار توجيه‌آميز نوگراها يا به اصطلاح فعالان سياسي- اجتماعي اسلامي، در تشريح شعور و اشرافيت خاص پيام اسلامي عمل مي‌كند. سرشت آرام، معقول، ساختاربندي شده و عميقا معنوي هنر اسلامي بيش از هر عنصر ديگري در خنثي كردن اثرات منفي حاصل از آثار مكتوب رايج درباره اسلام موثر واقع مي شود   كه آن را به‌مثابه نيرويي خشن، غيرمنطقي و تعصب‌آميز معرفي مي كنند، تا بتواند چهره واقعي اسلام و در لواي آن نقش هنر اسلامي را به‌خوبي به تصوير بكشد.

پي نوشت ها
1. نصر، سيد حسين، هنر و معنويت اسلامي، ترجمه رحيم قاسميان،  تهران، نشر حكمت، ۱۳۸۹، پيشگفتار.  //  2. هاسپرز، جان  و راجر اسكراتن، فلسفه هنر و زيبا شناسي، ترجمه يعقوب آژند، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ص ۷.  //  3. همان ص ۵۷  //  4. همان ص ۵۹  //  5. همان ص ۶۷  //  6. ريد، هربرت، فلسفه هنر معاصر، ترجمه محمد تقي فرامرزي، تهران، موسسه انتشارات، ۱۳۸۷، ص ۵۶.  //  7. همان ص ۹۳.
8. Aesthetic appreciation.
9. شپرد، آن، مباني فلسفه هنر، ترجمه علي رامين، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، ۱۳۷۵، ص۴.  //  10. همان، ص ۹۸.
11. Religious awe  //  12. pantheism  //  13. symbolic significance  //  14. prelude.
15. Mundane مادي، اين جهاني  //  16. همان، ص ۱۰۱.
17. Relational analysis  //  18. Empiricist tradition of aesthetics  //  19. Evaluative responses  //  20. Aesthetic supervenience   //  21. Metaphysical dependency reation  //  22. Epistemological implications  //  23. Aesthetic justification  //  24. antirealism.
25. حسيني، سيد حسن، زيبايي شناسي و فلسفه رسانه، تهران، انتشارات مهرنيوشا، ۱۳۸۸، ص۴۶۹.  //  26. همان، ص ۴۹۱  //  27. البهنسي، عفيف، هنر اسلامي، مترجم محمود پور آقاسي، تهران، انتشارات سوره مهر، ۱۳۸۷، ص۱۰. //  28. نصر، سيد حسين، هنر و معنويت اسلامي، ترجمه رحيم قاسميان،  تهران، نشر حكمت، ۱۳۸۹، ص۱۴.  //  29. هاسپرز، جان  و راجر اسكراتن، فلسفه هنر و زيبا شناسي، ترجمه يعقوب آژند، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ص ۷۷.  //  30. شپرد، آن، مباني فلسفه هنر، ترجمه علي رامين، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، ۱۳۷۵، ص۱۲۳.  //  31. البهنسي، عفيف، هنر اسلامي، مترجم محمود پور آقاسي، تهران، انتشارات سوره مهر، ۱۳۸۷، ص۶۳.  //  32. نصر، سيد حسين، هنر و معنويت اسلامي، ترجمه رحيم قاسميان،  تهران، نشر حكمت، ۱۳۸۹، ص۷۹.
33. cordova.
34. گرانادا  //  35. اواسط قرن هفتم تا اواسط قرن هشتم ه.ق  //  36. مرزبان، پرويز، خلاصه تاريخ هنر، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، ۱۳۸۸، ص ۱۲۰.  //  37. نصر، سيد حسين، هنر و معنويت اسلامي، ترجمه رحيم قاسميان،  تهران، نشر حكمت، ۱۳۸۹، ص۸۶.  //  38. هاسپرز، جان  و راجر اسكراتن، فلسفه هنر و زيبا شناسي، ترجمه يعقوب آژند، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ص ۱۰۷.  //  39. نصر، سيد حسين، هنر و معنويت اسلامي، ترجمه رحيم قاسميان،  تهران، نشر حكمت، ۱۳۸۹، ص ۲۰۸.