تحليل مفهوم زيبايي و سنت

چاپ
نوشته شده توسط Administrator يكشنبه ۰۶ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۰۸:۵۴

تحليل مفهوم زيبايي و سنت

علي اكبر جهانگرد*

امروزه خواسته يا نا خواسته اكثر بحث‌ها و تحليل‌ها در خصوص هنرهاي سنتي ايران و مباني زيبايي شناسي آنها به بحثهاي عرفاني و توحيدي منتهي مي‌شود كه در نهايت نيز از سنت بعنوان يكي از شاخصه‌هاي مهمي ياد مي‌شود كه بر مبناي آن مي‌توان وجوه زيبايي شناختي يك اثر هنري را در سنت و عرفان ايراني درك كرد. ارجاع وجوه زيبايي شناختي در برخي آثار هنري  سنتي به سنت و عرفان، از نظر گروهي از صاحبنظران_ عموماً سنتگرا_ امري اجتناب ناپذير است، چرا كه بحث در خصوص اين وجوه در آثار سنتي هميشه بحثي مسئله‌ساز بوده است. اين مشكل از آنجايي نشئات مي‌گيرد كه همگام با دوران مدرن بحث از زيبايي عموماً با رويكردي ذهني(subjective) همراه بوده است، بدين معني كه وقتي مي‌گوييم فلان چيز زيباست، اين اطلاق صفت زيبايي در عرصه قراردادها و امور انساني حائز اهميت است؛ اما تحليل و پژوهش در هنرهاي سنتي بواسطه مباني نظري و فكري خاص آن، به نوعي ديگر است. مقاله حاضر ضمن بحث از عناوين زير 1- تحليل مفهوم زيبايي از منظر سنت عرفاني2- نگاهي به مفهوم سنت از منظر سنتگرايان به بررسي اين موضوع مي پردازد.
***
مقدمه
سنت گرايان عموماً از نوعي زيبايي در آثار هنري ياد مي‌كنند كه شاني وجودي دارد و در تقابل با آن رشته از دانش است كه با واژه aesthetics مشتق از واژه aesthesis يوناني به معناي حسي است. زيبايي شناسي جديد از قرن هجدهم و بواسطه مباحثات فيلسوف آلماني يعني بومگارتن از دامان نظام ما بعدالطبيعه استقلال يافت. بحث بومگارتن در كتابش به نام Aesthetics مبتني بر نوعي از دانش است كه حول محور شناخت زيبايي مستقل از الهيات و علوم مابعدالطبيعه مي‌تواند باشد. البته بنظر مي‌رسد كه ابن هيثم (1039-965) بعنوان يكي از متفكرين مسلمان قرون وسطا "مقدم بر انديشمندان دوران مدرن، سوال در باب زيبايي شناسي را به نوعي جدا از حوزه الهيات مطرح كرده و آن را در شرايط يك هستي شناسي صرفاٌ انساني بررسي كرده است. بعبارت ديگر شايد از اين منظر بتوان او را نخستين زيبايي شناس دانست در صورتي كه فعاليت او را از چشم‌انداز تفكر اثباتي معاصر تحليل كنيم."(Gonzalez, 2001, p.8)
با اين اوصاف آنچه در اين بحث حايز اهميت است عدم وجود چنين تفكري در پيشينه فرهنگي و سنتي ايران در بحث از زيبايي است.  جستجو در باب مفهوم زيبايي آنچنان كه بومگارتن مراد داشته است در سنت فكري و تاريخي ما عموماً بي نتيجه خواهد بود، اما با رويكردهاي منبعث از تفكرات عرفاني مي‌توان بحثهايي در باب نوعي از زيبايي يافت كه شان و جايگاه آن با آنچه كه بومگارتن يا ساير متفكران مدرن در نظر داشته‌اند متفاوت است. بحث و اختلاف نظر در خصوص اينكه آيا اساساً مي‌توان به دانشي تحت عنوان زيبايي شناسي اسلامي قائل بود يا خير بسيار است، البته بنظر مي‌رسد بخش قابل توجهي از چنين مناقشاتي رويكردي ضد تجدد خواهي و توسعه دارند. شك نيست كه پژوهش درباره هنرهاي اسلامي امري بديهي و از ضرورتهاي دنياي امروز ماست، و بهر حال منظري كه از آن چنين پژوهش‌هايي صورت مي‌گيرد وابسته به رويكردهاي است كه بر خواسته از دامان دانشهاي تخصصي شده نظام مدرنيته است. گريز از چنين واقعيتي امكان پذير نيست مگر اينكه بطور كامل دستاوردهاي اين نظام فراگير را ترك گوييم تا شايد بتوانيم از منظري صرفاً سنتي به ماجراي هنر گذشته و امروزمان نگاه كنيم كه چنين امري نيز به نظر ناممكن است. به هر حال زماني كه در سده هجدهم اصطلاحي با عنوان استتيك رواج يافت ديگر پسوندي با عنوان مسيحي يا اسلامي نداشت، چرا كه اساساً يكي از دلايل رواج چنين دانشي كمرنگ شدن گستره‌ي نفوذ الهيات در حيطه زندگي بشري است. تا زماني كه زيبايي در پيوند با الهيات و توحيد بود، به مثابه‌ امري الهي و ابژكتيو نيازي به تعريف نداشت؛ اما همزمان با گسترش نظام مدرنيته و تخصصي شدن علوم، و از طرفي افول تسلط الهيات و مابعدالطبيعه، زيبايي نيز بعنوان امري انساني به تعريف و تحليلي ديگرگون نياز پيدا كرد.  در فرهنگ و سنت ايراني اين مسئله با حواشي و چالشهايي همراه بوده است. آنچه در پيشينه فرهنگي ما از آن با عنوان هنر ياد مي‌كنند با آنچه امروز معادل واژه art مي‌دانيم متفاوت است، و از طرف ديگر بكارگيري اصول و مباني نظري هنرهاي سنتي با تفسير غالب ايدئولوژيكي كه از آن ارايه مي‌شود نمي‌تواند زمينه‌هاي پيدايش رشد و شكوفايي هنر معاصرمان را فراهم آورد. بنابر وجود چنين مسائلي است كه، تحليل مفاهيم زيبايي و سنت در كنار يكديگر ضرورت مي‌يابد. در بحث پيرامون مفهوم زيبايي در سطور پيش رو، براي تفهيم اين مفهوم، نگارنده ناچار و به كرات به مفهوم زيبايي از نظر برخي متفكرين غير سنتي ارجاع داده است، اين خصيصه از دو جهت صورت پذيرفته است؛ نخست آنكه تفهيم شايسته برخي مفاهيم جز به شكلي تقابلي امكان پذير نمي‌باشد ( گرچه اين خود نشان از سلطه مفاهيم دوران مدرن در تحليلهاي امروزي است). دوم آنكه ضرورت بحث پيرامون رويكردهاي سنتي به زيبايي از آنجا اهميت دارد كه، امروزه به عنوان نوعي سياستگذاري در عرصه مباني نظري هنر از سنت بحث مي‌شود و تقابل آن با زيبايي شناسي غالب دوران مدرن بخشي عمده اي از چالش‌هاي پيش روي چنين سياستي است.

تحليل مفهوم زيبايي از منظر سنت عرفاني
پيش از آغاز بحث در اينباره، لازم به ياد آوري است كه عرفان به عنوان طريقتي شهودي چندان سر سازگاري با نگاه پژوهشي امروزين كه در صدد نظام‌مند و قاعده‌مند كردن همه امور است ندارد، پس چنين نگاهي بالذاته از منظر عرفان فاقد اعتبار است. چرا كه آنچه در طي طريق و سر سپردگي حاصل مي‌آيد به هيچ عنوان به كلام در نمي‌آيد، چه رسد به اينكه از آن بعنوان موضوعي قابل تحليل در نظام زباني ياد كرد. ذكر اين نكته وضعيت ما و جايگاهي كه بر آن ايستاده‌ايم را به مراتب روشنتر مي‌كند.
يكي از مهمترين نكات در زمينه مفهوم زيبايي در عرفان اسلامي عيني بودن آن است؛ بدين معنا كه زيبايي امري داراي وجه وجودشناسانه است، به عبارتي ديگر زيبايي از وجود موجودات و هستي، جدايي ناپذير است.اين تعبير از زيبايي اولين چالش در هنر معاصر است، البته زماني كه مي‌گوييم اولين چالش منظور زماني است كه بنا بر ضرورت مي‌خواهيم هنر امروزمان را مبتني بر سنت هنري‌مان بنا نهيم؛ در چنين حالتي زيبايي ديگر نمي‌تواند بعنوان مشخصه‌اي براي هنر معاصر در نظر گرفته شود، مگرآنكه خلاقيت را بعنوان يك ركن براي هنر امروز در نظر نياوريم. بعبارت ديگر اگر بپذيريم خلق زيبايي و نوآوري، بخشي از مباني نظري هنر معاصر را تشكيل مي‌دهد خواسته يا نا خواسته به زيبايي شاني ذهني داده‌ايم كه از ذهن سوژه كسب اعتبار مي‌كند، اين خصيصه مغاير با ركن مهم زيبايي از منظر سنت عرفاني است. بنابر رويكردهاي عرفاني زيبايي عين خلقت و تجلي خداوند است، بنابراين هستي مخلوق خداوند است و تجلي‌گاه او است پس تماميت هستي زيباست. زيبايي جز تجلي خالق نيست و از ديد عارف مسلمان هيچ چيز زيباتر از پيوند با معشوق نيست، "هيچ چيز نه برگها و نه گياهان شكفته پس از باران، نه درخشش گلها پس از گذار ابرهاي باراني، نه نجواي بهاران بين شاخساران غرق در شكوفه، نه زيبايي كاخهاي سفيد آرميده در ميان باغهاي سبز بهتر از وحدت با محبوب نيست." ( Vilchez, 1997, p.507) اين مفهومي است كه عرفان اسلامي از زيبايي اختيار مي‌كند. اگر چه تمامي هستي حضور خداوند است اما پيوند با اين محبوب از تمامي اين زيبايي‌ها فراتر است. زيبايي ذات خداوند و خلقت ظهور آن است، بنابراين زيبايي از چيزي اعتبار نمي‌گيرد تا كه معنا يابد، بلكه خود عين معنا و حقيقتي موجود و في‌النفسه داراي اعتبار است. بنابر اين نوآوري از اين منظر اعتباري ندارد، چرا كه براي هنرمند سنت گرا "هنر تابع نوعي حكمت و معرفت بود كه همچون ديگر سنن الاهي ثابت و لايتغير بود."(پازوكي، 1381، ص104) پس هيچ چيز نمي‌تواند نو‌آورانه‌تر و كامل‌تر از خلقت الاهي باشد. صفات خداوند نيز از نظر عرفان اسلامي عين زيبايي است چنان كه متفكر مسلمان اندلسي قرون وسطا يعني ابن حزم (1064-994 م) مي‌گويد: "هيچ چيز بهتر از وحدت با محبوب نيست، مادامي كه صفات و ذات او خشنود از توست و تو قدردان بخششهاي فطري او، و صفات او هر كدام همسان با زيبايي است."(Vilchez, 1997, p.507)
در عرفان اسلامي زيبايي برابر با ظهور حقيقت است و اين ظهور همان خلقت است. چنان كه پيش از اين ذكر شد اين مشخصه در تقابل با مفهوم غالب زيبايي در دوران مدرن است؛ بر مبناي نظر كانت زيبايي امري سوبژكتيو بوده كه هويت خود را بواسطه ذهن سوژه مي‌يابد. بموجب چنين حكمي زيبايي از كيفيتي اعتباري و نسبي برخوردار مي‌شود، يعني اينكه جهان به خودي خود نه زشت است و نه زيبا، بلكه اطلاق چنين صفاتي فقط بواسطه منظر و ذهن سوژه حائز اعتبار مي‌شود.
اما بنابر حكم سنت گرايان ظهور حقيقت و ادراك زيبايي بي ارتباط با نقش هنرمند در عرفان اسلامي نيست. هنرمند در عالم اسلام ادراك كننده اين حقيقت زيباست و نقش هنرمندانه او به معناي نوعي فضيلت اخلاقي و عرفاني تنها در اينجا اهميت مي‌يابد. نقش او رسيدن به چنان مرتبه‌اي از خلوص و يگانگي است كه بتواند پذيراي نقش حقيقت ازلي باشد. از چنين منظري هنرمند بايد وجود خود را از هرگونه نقش و تصوري پاك كند، به عبارت ديگر از خود عاري ‌شود تا به مجرايي پاك براي جاري شدن جريان حقيقت تبديل شود. هنرمند از منظر سنت عرفاني خالق نيست بلكه تنها يك رسانه است. اين در حالي است كه امروزه artist بودن پيش از هر چيز بر سوژه فاعل و برخوردار از نبوغ دلالت دارد. هنرمند درك مي‌كند اما خلق نمي‌كند، چرا كه به زعم متفكرين سنت گرا هيچگاه نمي‌تواند فراتر از آن حقيقت غايي را درك كند. (بر خوانندگان ظريف ،نزديكي اين گونه مناسبات فكري به سنت فكري يوناني و بويژه نگاه افلاطون به هنر پوشيده نيست.) بوضوح طبعات كاربست چنين رويكردي بدون تفسيري در خور دوران و شرايط از آن، جز انفعال به معناي كه امروز مد نظر است نخواهد بود، كه نه تنها مشكلي از هنر معاصر و مباني نظري آن حل نمي‌كند بلكه اساسا ٌهمان شعله رو به زوال را نيز خاموش مي‌كند.
مناسبت ميان هنر و هنرمندي با بي هنري در سنت عرفاني از همينجا نشأت مي‌گيرد؛ چرا كه هنرمند پيش از هر چيز بايد از هرگونه هنر به مثابه‌ فن و مهارت يا تصور محدود به ذهن مادي‌اش عاري گردد، تا كه بتواند نقش حقيقي خود يعني درك و انتقال حقيقت را به كمال ايفا كند. مولانا از چنين عمل بي عملي و يا همان هنر بي هنري بسيار ياد مي‌كند و بنابر راي او نيز مادامي كه انسان بعنوان يك فاعل عمل كند فعل ازلي جريان نمي‌يابد. اساساً "در دوره باستان، هنر، اعم از هنر شرقي و يوناني و قرون وسطا، اصولاً به غير از هنر مدرن، هيچگاه مولود خلاقيت ذهن انساني به شمار نمي‌آمد؛ هنر الهام الهي بود و هنرمند كاشف آن؛ هنرمند كشف حقيقت مي‌كرد و حجاب از چهره آن بر مي‌داشت و در اثر هنري آن را به نمايش مي‌گذاشت."(پازوكي، 1381، ص102) در چنين حالتي هنرمند بعنوان يك نابغه خلاق فاقد معناست و چنين رويكردي پيش از آنكه در گفتمان هنري امروز كارآيي و ارتباط داشته باشد با عرفان و فضايل اخلاقي مرتبط است.دست کم از حيث نظري آنچه را كه امروزه هنر مي‌دانيم دال بر گفتماني جديد و يكسر متفاوت با مفهوم سنتي هنر است و يكسان انگاشتن آنها و احياناٌ بكار گرفتن آن مفهوم سنتي بر هنر امروز چندان موجه نمي‌نمايد. مگر آنكه تاويل ما از مفاهيم سنتي با در نظر گرفتن اقتضائات دوران باشد.
چنان كه گفته آمد هنرمند در سنت عرفاني امانت دار اصولي مقدس تلقي مي‌گردد، كه او را به سكون و عدم دخالت در آن امانت فرا مي‌خواند. اما چنين تاويلي از مفهوم زيبايي و هنر در عرفان از كجا ريشه مي‌گيرد و بسط مي‌يابد تا هنر و نظريه زيبايي را در بر بگيرد؟ بايد اذعان داشت كه غالب بحث‌هايي كه هنر و زيبايي را در هنر‌هاي سنتي داراي شاني ثابت و وحياني مي‌دانند ريشه در تعريف سنت گرايان از مفهوم سنت دارد، بر همين اساس است كه چنين تاويلي از هنر و زيبايي در سنت عرفان اسلامي رايج‌ترين رويكرد مي‌گردد. آنچه كه اين نوع از هنرها در صدد انتقال آن هستند و در عين حال آنچه كه موجوديت آنها را نيز همزمان در بر دارد- به نظر سنت گرايان- همان مفهوم سنت است. از اين منظر وجه قدسي و وحياني اين هنرها با رجعت و در نظر داشت به مفهوم سنت است كه معنا مي‌يابد و در غير از آن اين آثار اعتبار و شاني به اصطلاح مابعدالطبيعه‌اي ندارند.  اما با تمام اين اوصاف بايد اذعان داشت كه مفهوم زيباي در عرفان اسلامي بيشتر به نوعي فضيلت عرفاني و اخلاقي دلالت دارد و ارتباط دادن آن با گفتمان‌هاي هنر امروز امري موجه نيست. مفهوم زيبايي در عرفان حاصل طي طريقت و شهودي صرفاً عرفاني است كه در نزد فرقه‌هاي عرفاني و اهل تصوف نيز با زيبايي مورد نظر در زيبايي شناسي مدرن اختلاف ماهوي دارد. بنظر مي‌رسد كه چنين اعتبار بخشيدني به شان هنرهاي سنتي پيش از آنكه مبين ويژگي‌هاي واقعي اين هنرها باشند، در صدد حمايت و زمينه سازي براي نوعي از سنت گرايي ايدئولوژيك است كه مبتني بر تفسيري تماميت خواه و يكجانبه از مفهوم سنت است. چنين رويكردي اگرچه ارزشهاي قابل توجهي را براي اين هنرها در نظر مي‌گيرد، اما تداوم و جايگاه آنها را در دنياي معاصر به مثابه‌ چيزي مربوط به گذشته كه با شئون زندگي و هنر امروز بيگانه است با مشكل مواجه مي‌كند.

نگاهي به مفهوم سنت از منظر سنت گرايان
امروزه بيش از هر دوران ديگري درباره سنت سخن به ميان مي‌آيد، مادامي كه در منابع پيشينيان جستجو مي‌كنيم استفاده از اين مفهوم و ارجاع دادن ساير امور به آن بسيار كمتر از دوران معاصر است. اين مسئله بيشتر از آن جهت است كه در گذشته سنت چنان در روح زندگي تنيده بود كه به مثابه‌ امري جداي از زندگي بدان نگريسته نمي‌شد. بسياري از انديشمندان ريشه‌هاي گسست سنت از بطن زندگي را از زماني مي‌دانند كه سوژه انديشنده دكارتي موجوديت خود را به مثابه‌ ابژه‌اي بيروني در جهت شناسايي نگريست، و موجبات گسست ميان سوژه و آنچه كه به آن مي‌انديشيد را فراهم آورد كه سرآغاز انقلاب مدرنيته را نيز رقم زد. به نظر صاحبنظران سنت گرا "زبانهاي گوناگون پيش از دوران مدرن، اصطلاحي كه دقيقاً با Tradition هماهنگ باشد، به كار نمي‌بردند، اين نكته توسط طرفداران ديدگاه سنتي بعنوان مشخصه دوران پيش- مدرن توصيف شده است. انسان پيش مدرن به قدري در جهان مخلوق سنت غرق شده بود كه نيازي به تعريف اين اصطلاح نداشت." (نصر، 1388، ص 56)
به هر حال مسئله‌اي كه امروزه در عرصه زندگي و بخصوص هنر به شكلي مناقشه آميز با آن مواجهيم گسست از سنت و نهايتاً تعريف‌هايي است كه از آن ارائه شده است، كه نه تنها جايگاه هنرهاي سنتي را بي اعتبار و غير كاربردي مي‌كند بلكه هنر معاصر را نيز غير معتبر مي‌داند. علاوه بر چنين تبعاتي بشر امروز در مقابل سو تعبيرها و كج فهمي‌ها از مفهوم سنت به كرات بهاي سنگين پرداخته است. بحث بر انگيز بودن تعريف امر سنتي از آنجايي آغاز مي‌شود كه برخي سنت گرايان به احياي سنت به‌عنوان حقيقتي مطلق و لايتغير همچنان كه در قرنهاي پيش بوده است (به نظر آنان) اصرار دارند، به طبع كاربست چنين نظرياتي در حوزه هنر و بطور كلي‌تر اجتماعات امروزي زمينه‌هاي پيدايش بحران‌هايي جدي را رقم خواهد زد. عموماً سنت گرايان مفهوم سنت را بعنوان امري كه از آن بتوان تاويلهايي گوناگون ارائه كرد نمي‌پذيرند. چرايي اين عدم پذيرش به عنوان حكمي مناقشه برانگيز ادامه اين گفتار را تشكيل مي‌دهد.
از نظر لغوي واژه Tradition به معناي انتقال است كه در فارسي به سنت ترجمه شده، به نظر مي‌رسد اين ترجمه كه عرفاً متداول گرديده چندان درست نباشد اما بهر حال امروزه سنت متضمن تمام آن خصوصياتي است كه از لفظ Tradition اراده مي‌شود. لفظ "سنت ناظر است بر ارزش عنصري كه از نسلي به نسل ديگر انتقال يافته، مثلاً آداب و رسوم يك قوم يا مردم يك ناحيه، شيوه و روش رفتاري است كه جنبه عادت پذيرفته است... عمل كنندگان بدانها در برخي موارد در ارزشمند بودن آنها جد نمي‌كنند و ممكن است بسياري از آنها تصديق كنند كه اين آداب و رسوم بي‌اهميت و حتي مايه‌ تاثرند." ( رادين، 1381، ص39) بنابراين به شكلي عام مفهوم سنت صرفاٌ بيان كننده وجوه قدسي و مابعدالطبيعه نيست گرچه مي‌توان چنين فحوايي را نيز از آن استخراج كرد. چنان كه در معماري اسلامي قرون آغازين اسلامي ساخت ابنيه و مساجد ساده و بدون تزيينات يك سنت بود كه اين سنت در قرون بعد به اشكال متفاوت تغيير كرد، اما با اينحال امروزه هم براي آن سادگي و هم براي تغييرات بعدي شاني وحياني قائل مي‌شوند. اگر چه ممكن است برخي به رسوم و امور انتقال يافته سنتي چندان پايبند نباشند اما با اين حال سنت "انديشه و ايده‌اي است كه ارزشي را بيان مي‌كند. ما بعضي از آداب را خوب مي‌شماريم و بعضي ترتيبات  را مطلوب مي‌دانيم: سنت حفظ و تاييد اين داوري‌هاست." (رادين، 1381، ص30) اما نكته حائز اهميت اين است كه داوري در خصوص ارزشها و تاييد آنها چگونه بايد باشد؟ بنابر راي صاحبنظران سنت گرا چنين داوري تنها بايد بر حسب نزديكي بيشتر به حقيقت قدسي و ذات الاهي صورت گيرد. چنان كه از منظر آنان از آنجايي كه خصوصيات و مباني فكر در هنرهاي سنتي به چنين حقيقتي نزديك است و اساساٌ منبعث از آن است بايد نسل به نسل به صورت اصلي ثابت و امانتي گرانبها انتقال يابد و تلاش و همت هنرمند نيز تنها بايد در جهت عدم دخالت در اين سنت هنري باشد. اما چنين مصلحت انديشي به سهولت مي‌تواند منافع ايدئولوژيك گروه يا دسته‌اي خاص را به حقيقت نسبت دهد كه نمونه‌هاي فراواني از چنين احكامي در تاريخ موجود است. اما منظر ديگري وجود دارد كه سنت گرايان ايدئولوژيك چندان سر سازگاري با آن ندارند، بر آن اساس داوري در خصوص ارزشها و تاييد آنها امري انساني و وابسته به شرايط اجتماعي است و بنا بر همين شرايط است كه امر انتقال صورت مي‌يابد؛ چه در غير اينصورت فعل انتقال صورت نمي‌پذيرد. سنت گرايان عموماٌ چنين رويكردي را نشات گرفته از تحولات اومانيستي مي‌دانند كه در بحث و تفهيم سنت از نظر آنان چندان حائز اعتبار نيستند. بنابر اذعان آنان "سنت متضمن حقايقي است كه داراي يك ماهيت فرافردي هستند كه در ذات چنين حقيقتي ريشه دوانده است، tradition يا سنت يك اسطوره شناسي منسوخ شده و بچگانه نيست بلكه علمي است كه بسيار حقيقي است. سنت مانند دين هم حقيقت دارد و هم  حضور ... آن از منبعي مي‌آيد كه هر چيزي از ان نشئات مي‌گيرد و هر چيزي به آن باز مي‌گردد." (نصر، 1388، ص 58)  
بنابراين رويكرد، سنت كليتي فراگير است كه تمامي اجزا را به مثابه‌ جرياني ناب و اصيل از حقيقتي ازلي در بر مي‌گيرد. با استناد به اين راي، تفاوتهاي ميان سنن بشري آنقدر نيستند كه در ذات آنها تضاد ايجاد كنند. بنابراين "همه سنتها متفق القولند در اينكه سنت به معناي حقايقي است كه سر چشمه‌اش از قلمروي معنوي، از خدا، و به زبان مابعدالطبيعي از حقيقتي غايي است كه در هر تمدن ديني- تاريخي، جزييات و نحوه‌ انتقال ويژه‌اي داشته است." (نصر،  1387، ص259)بنابراين تفاوتها تنها بيانگر نحوه انتقال بوده و تداوم امر سنتي نيز مرهون همين انتقال است. بنابر چنين برهانهايي است كه براي هنرهاي سنتي نيز منبعي قدسي و وحياني را متصور شده كه پيش از آنكه با ماخذي انساني ارتباط داشته باشند از عوالم ديگري جز اين جهان نشئات مي‌گيرند كه بصورت وحي و الهام تنها بر اشخاص برگزيده نزول مي‌يابد؛ تغيير  در امور وحياني جايز نيست و حفظ چنين امانتي به عنوان وديعه‌ اي  كه نشان از رحمت الهي است ضرورت دارد.
اگرچه چنين نظرياتي با آنچه بعنوان مباني زيبايي در هنر و عرفان اسلامي در صفحات پيشين از آن ياد شد هماهنگي و سازگاري دارد، اما از نارسايهايي نيز برخوردار است،از جمله اينكه جرياني چنين فراگير كه از ذات ربوبيت نشئات مي‌گيرد چگونه در كلام مي‌گنجد؟ ضرورت چنين تعريفي متضمن انتقال سنت است، اين در حالي است كه در اكثر آثار در باب سنت كمتر بتوان تعريفي دقيق، جامع و قاعده‌مند يافت و اكثر تعاريف در اين مورد به كلي گويي مي‌رسند. درك مفهوم سنت در نزد سنت گرايان تنها زماني به وضوح آشكار و عيان مي‌گردد كه در تقابل با آنچه تجدد‌گرايي ناميده مي‌شود بررسي گردد. اساساً بنظر مي‌رسد اين نوع  سنت گرايي پيش از آنكه از ضرورتها و اصول واقعي يك گفتمان سنتي تبعيت كند واكنشي به تجددگرايي نظام مدرنيته است.  سيد حسين نصر بعنوان يكي از صاحبنظران جريان ساز در عرصه سنت گرايي در تعريف سنت دو عامل را مهم مي‌داند "يكي همان حقايقي كه ريشه در نظامي متعالي دارد و از رهگذار اشراق بودا، نزول اوه تاره هاي آيين هندو، و دريافت نبوي در اديان توحيدي و مانند اينها از خداوند سرچشمه گرفته است. پس از آن پيوستگي سنت است كه همواره مستلزم انتقال است؛ پيوستگي و اعمال اصول الهي مبداي الهي در طول سده‌ها در چار چوب تمدني خاص كه همان وحي يا الهام اوليه، سنگ بناي آن را مي‌گذارد... به اين ترتيب به معناي متداول كلمه سنت نه تنها به معناي دين است بلكه دين در دل آن جاي دارد." (نصر، 1387، ص259) چنين سنتي در بردارنده تمام شئون زندگي است و فقط معطوف به برخي فرايض يا امور يا مناسك خاص نيست. بنابراين از همين روست كه سنت با تمام جوانب آن - از قبيل هنر سنتي، طب سنتي، معماري سنتي...- در تقابل روي ديگر ماجرا كه تجددخواهي است قرار مي‌گيرد.شايد مهمترين وجه مميزه سنت گرايي از تجددخواهي از دوران رنسانس رقم خورد كه آن مبناي مطلق و وحياني كه تمام جوانب زندگي را در بر داشت جاي خود را به نوعي خرد انساني داد. بنابراين تغيير و زندگي اين جهاني اعتبار بيشتري يافت. كوگيتو دكارتي cogito ergo sum پيش از هر چيز ارجحيت و اصالت حقيقتي متعالي و متافيزيكي را از آن سلب مي‌كند و نقطه آغاز ديگري با منطق و خرد اين جهاني انسان را جايگزين آن كرد. جريان تجددخواهي از زمان رنسانس در هنر شروع شده بود و بارزترين نمود آن كاربست اصول پرسپكتيو و توجه به پيكر انسان و مطالعه وجوه مادي آن در نقاشي و پيكرتراشي بود. با جايگزيني اين اصول بود كه سنت هنري غرب با تفسيرها و تغييراتي متنوع مواجه شد كه مبناي حركتهاي هنري در چند سده بعد را رقم زد. پس مبناي هنر جديد نيز همين تجددخواهي شد. گرچه بنا بر راي سنتگرايان اين تجددخواهي جز سقوطي ديگر براي انسان در جهان مادي نبود، چرا كه با كنار نهادن سنت مقدس انسان بر نور حقيقت نيز چشم فرو بست. در نهايت اگر وجه مميزه تجددگرايي را از سنت گرايي، نوعي اومانيزم مبتني بر خردباوري بدانيم، مي‌توان يكي از وجوه تفكر سنتي را مبتني بر گونه‌اي حقيقت واحد و ازلي دانست كه انسان قرار نيست بواسطه وجود خود آن را تفسير كند و بدان معنا بخشد، بلكه خود از آن معنا مي‌گيرد. بنابراين چنين استنباط مي‌شود كه "سنت آن حقيقت واحدي است كه قلب و سرچشمه تمام حقايق است، تمام سنتها تجليات زميني الگوهايي آسماني هستند كه نهايتاٌ به آن الگوي پايدار سنت ازلي متصل‌اند." (نصر، 1388، ص64) اين حقيقت در هنرهاي سنتي همان فنوني است كه داراي شاني مقدس اند و ابتدا بر انبيا نازل شده‌اند. بر اين مبنا و به عنوان مثال معماري سنتي اسلامي ريشه‌اي الهي دارد كه بنا بر روايات سنت گرايان، و تاريخ انفسي اولين بار اصول معماري بر ابراهيم (ع) الهام شد. شرح چنين رواياتي را مي‌توان در منابع مكتوب با عنوان فتوت نامه‌ها يافت كه در آنها اصول فتي شدن ومباني فنون مختلف قيد شده است. با استناد به چنين منابعي شان انساني فنون و هنرها ديگر اعتباري ندارد و انسان فقط حامل پيام آسماني است كه در نهايت اين پيام نيز بايد تفسيري مابعدالطبيعه‌اي پذيرد. به طبع چنين تفسيري نيز نه تنها از هر كسي ساخته نيست بلكه تنها مفسريني خاص قادر به درك و تفسير آن هستند. بنابراين به همين خاطر سنت گرايان بدون در نظر داشت هرگونه ضرورت و يا وضعيتي در دوران معاصر، خواستار احياي سنت با همان صورت گذشته در هنر و  زندگي هستند.
از ديگر وجوه مهم تقابلي سنت با تجددگرايي، ثبات و تغيير ناپذيري مفهوم سنت در نزد سنت گرايان است. بنابر حكم آنان حقيقت ازلي امري نيست كه بتوان آن را به هرگونه تفسير و تاويل كرد. مادامي كه سنت منشاي ازلي دارد و به عنوان حقيقتي مطلق انگاشته مي‌شود كه هرگونه تغيير در آن جز تنزل حقيقت نيست، منطقاً تنها يك تاويل نهايي از آن داراي اعتبار است كه آن هم فقط از عهده برخي صاحبنظران بر مي‌آيد. اين تفسير از سنت يكي از چالشهاي مهم دوران ماست. ارتباط دادن مفاهيم و امور سنتي به امري مطلق و غايي كه ريشه وحياني دارد بستر اصلي بسياري از مناقشات دوران ما و خصوصاٌ اجتماع امروز ايران در بحث از هنر و فرهنگ است. حتا اگر توصيفات  متفكرين سنت گرا از سنت داراي اعتبار هم باشد بكارگيري آن در عرصه زندگي امروز به نظر ناممكن مي‌آيد. نظريه احياي چنين سنتي در عرصه زندگي نيازمند تعريفي ديگر از زندگي و اجتماع است. اما به نظر مي‌رسد چنين نظرياتي نه تنها ارزش تلاشهاي انساني پيشينيان را ناديده مي‌انگارد، بلكه از هر گونه پيوند با زندگي بعنوان امري انساني و ملموس نيز عاري است. نبايد فراموش كرد كه به هر حال هنرهاي سنتي حتي اگر نوعي الهام هم باشد در قالب اين جهان مادي و بواسطه ادراك و مفاهيم انساني تجلي يافته است نه بعنوان امري صددرصد انتزاعي؛ كه در اين صورت در حيطه فهم انسان نمي‌گنجيد. كاربست چنين نگاه ايدئولوژيكي از سنت مانع از هرگونه نوآوري در اثر هنري است، چرا كه اصالت و هويت خود را از سنتي جاودان مي‌گيرد؛ بنابراين اين رويكرد به هنر علاوه بر آنكه كاركردهاي ملموس وانساني را ناديده مي‌گيرد، منجر به ايجاد شكاف ميان زندگي و متن هنري نيز خواهد شد. با اين اوصاف اين دسته از متفكرين چندان خود را در بند پاسخگويي به برخي سوالات در اين باره هم نمي‌دانند، ازجمله اينكه تحولات سنتي چه در حيطه فرهنگ وچه در حيطه هنر را چگونه توجيه مي‌كنند؟ آيا تمامي آنها بر گرفته از وحي و الهام هنري بودند؟ دخالت تجربه و توان ذهني انسان در اين آثار به چه ميزان بوده ‌است؟ آيا ميان مسجد فهرج يزد و مسجد شيخ لطف الله نمي‌توان سيري از نبوغ و خلاقيت و تغيير را احساس كرد؟ اگر مبنا را تنها برخي ماخذ عرفاني و فتوت‌نامه‌ها قرار دهيم، پس چنين تحولاتي را بايد عاري از اعتبار و بر خلاف سنت دانست. آيا با استناد به منابع عرفاني - كه از شناختي كاملاٌ شهودي بهره مي‌گيرند- موجبات بي‌اعتبار شدن بسياري از وجوه هنر و فرهنگ گذشتگان را فراهم نمي‌آورد؟ آيا كم بوده‌اند انديشمندان، هنرمندان و حتي عارفاني كه پا از مرز سنتهاي غالب و تعريف شده دوران خود فراتر گذاشته‌اند و به معناي حقيقي تجددگرا بوده‌اند؟
متفكرين سنت گرا چندان دربند ارائه پاسخي روشن و درخور كه تضاد‌هايي اين‌چنين را از دامان فرهنگ و سنت برچيند نبوده‌اند. بنابراين به نظر مي‌رسد سنت گرايي پيش از آنكه درصدد احياي سنت به عنوان امري زنده و با وجوه معرفتي خاص باشد، در صدد است تا با استفاده از نوعي تفكر راديكال و تماميت‌خواه و با اتكا به تفسيري يگانه و غايي، مسئله كثرت و افقهاي متفاوت را در تاويل و تفسير سنت امري باطل جلوه دهد؛ از رهگذار چنين تفكري، تاويل امر سنتي نيز فقط در اختيار برخي متفكرين سنت گرا است كه به اصطلاح چنين صلاحيت و دانشي را در اختيار دارند. بنابراين يا بايد پذيرفت كه سير تمامي تحولات در فرهنگهاي بشري و حتي سنتي سيري نزولي بوده است و يا اينكه احياي سنت بعنوان امري زنده، پويا و نه مطلق ولايتغير امري ضروري است كه مي‌توان از افقهاي تاويلي متفاوت به آن نگريست.

نتيجه
به حتم آموزه‌هاي سنتي بالذاته به مثابه‌ نفي آفاق و تجربه‌هاي تازه بر روي بشر نيستند، چرا كه هر سنتي خود از جريانهاي مختلفي تشكيل شده است كه هر كدام از آنها در زمان تاسيس نه تنها گفتماني سنتي نبوده‌اند بلكه در بسياري موارد سنت‌شكن نيز بوده‌اند. علاوه بر اين "گاهي سنني كه جنبه‌ مذهبي ندارند، اما به موضوعات تاريخي مربوطند، تابع سنن مذهبي مي‌شوند و با آن ارتباط مي‌يابند." (رادين، 1381، 32) نمونه‌هاي چنين پيوندهايي در تاريخ كم نيستند كه بر مبناي آنها ضرورتي اجتماعي، سياسي، اقتصادي... به سنتي غايي و وحياني تبديل شده باشد. بنابراين به نظر مي رسد  تسري دادن مفهوم سنت به امري ازلي بيشتر رويکردي نقادانه به دنياي مدرن را در سر لوحه عملکرد خود قرار داده است که آن را چندان نمي توان از بنيادگرايي جدا کرد. شک نيست که "بنياد گرايي نوعي اضطراب بيمارگونه است که بموجب آن بدون امري غايي و متعالي اساساً همه چيز فاقد معنا و بي اساس است. اين رويکرد صرفاٌ روي ديگر سکه نهيليسم است. (ايگلتون، 1388، 99) پس بدون در نظر گرفتن سنت بعنوان حقيقتي نهايي همه چيز رنگ مي بازد، هم زندگي سنتي هم هنر سنتي. گويي هيچ کدام از اينها بخودي خود ارزشي ندارند و تنها وجودي وحياني است که به آنها اعتبار مي بخشد. نمود بارز چنين رويکردي هنر چند سده اخير است که بواسطه استقلال از بستر الهيات واتکا بر تجربه انساني از نگاه سنت گرايان به رغم تمام ارزشهاي انساني و حتا تجربيات معنويش فاقد ارزش است.
شايد ما به عنوان مردمي با تاريخي قابل توجه، پيوسته - وخصوصاً اکنون - درگير با خطايي تاريخي بوده ايم که بواسطه آن پيوسته به يکي از دو روي اين سکه رجعت كرده‌ايم. غافل از آن که هر طرف آن ما را به يک بن بست رهنمون مي شود. يا سنت را به مثابه امري منجمد بپزيريم که هيچگونه تفسيري خارج از الگوي پيشيني از آن امکان پذير نيست و يا اساساً با اتکا به روي ديگر سکه کاملاً ريشه از سنت برکنيم. چگونه ممکن است امري منجمد وخشک نسل به نسل بتواند در فراز و نشيب تاريخ تداوم يابد؟ بنظر مي رسد سنت بعنوان چنين حقيقتي بيشتر رويکردي معاصر و انحصار طلب باشد که هنر را در همه اشکال آن چه سنتي و چه مدرن را به ورطه فنا مي کشاند. مگر نه اينکه در هيچ دوره اي به اندازه امروز از سنت و هنرهاي سنتي سو تعبير صورت نگرفته است و به همان مقدار نيز در هيچ دوره اي به اندازه امروز فرهنگ ايراني عاري از ارزشهاي حقيقي گذشته خود نبوده است. آيا خالي شدن رگهاي اجتماع و زندگي مان از خون ارزشهاي فرهنگي مان بنا بر همين يک جانبه نگري ها و سوءتعبيرها نبوده است؟ دريافت ارزشهاي فرهنگي و هنري به معناي "آن نيست که مرده ريگهاي گذشته را به روش شرق شناسي و باستان شناسي جمع و جور کنيم، بلکه بايد آنها را از نو تفسير کنيم و معنا بدهيم." (آشوري، 1377، 11) شک نيست که چنين تفسير و معنا دادني بايد متناسب با وضعيت و شرايط امروز باشد، که مي تواند به اين پيکر نيمه جان، جاني در خور ببخشد. بنابراين امروز مهمترين فريضه فکري براي يک ايراني و يا "يک مسلمان انديشيدن در چگونگي به انجام رسانيدن روشنگري تاريخي و بررسي نوين سنت و قرآن و احياي تفکر تجربي تاريخي اسلام پس از چهارده قرن است." (ارکون، 14)
تلاش براي گنجاندن امري که با دوران نسبتي ندارد امري عبث است. اگر سنت و هنرهاي سنتي به همان صورت سده‌هاي پيشين در زندگي کنوني قابليت اعمال نداشته باشد به معناي آن نيست که زندگي و هنر امروز ما سطحي است، چرا که زندگي و هنر تنها از سنت اعتبار نمي گيرند. از طرف ديگر مي توان سنتي را از نو احيا کرد اما نه با مقتضيات سده هاي پيشين بلکه در خور و شايسته دوران. نه به عنوان معنايي غايي و مطلق بلکه بعنوان امري زنده که توان جذب تحليل و دفع کردن دارد. "معناي معناها بنياد محکمي نيست بلکه توهمي سرکوب گر است. زيستن بدون نياز به اين قبيل تضمين ها، آزاد بودن است." (ايگلتون، 1388، 128).  تمامي تفسيرها و تاويل ها فرآورده‌هايي ذهني هستند، بنابراين شايسته تر مي نمايد بجاي آنکه درصدد نهايي نشان دادن برخي تفاسير وابسته به مواضعي خاص، در جستجوي شناخت ساختار و مکانيزم تفسير باشيم. هيچ تفسيري نمي تواند از تاثير شرايط فرهنگي، ايدئولوژيک... دوران خود مبرا باشد؛ چرا که ادراک انساني هميشه متاثر از شرايط بيروني است. درک بعنوان امري انتزاعي نه تنها ميسر نخواهد بود بلکه فاقد کارآيي در زندگي نيز هست. آگاهي از غايي نبودن تاويل ها مي تواند راه بر بسياري مناقشات ببندد. نسبت دادن هنرهاي سنتي صرفاً به عرفان و عالم غيب نه تنها آن را از فهم انساني منتزع مي کند بلکه راه هرگونه توسعه را نيز بر آن مي بندد.
* دانشجوي دكتري رشته تاريخ تطبيقي و تحليلي هنر اسلامي، دانشكده هنر دانشگاه شاهد.

    ماخذ:
آشوري، داريوش؛ ما و مدرنيت؛ موسسه فرهنگي صراط؛ تهران 1377 //  آركون، محمد؛ تاريخ مندي عقل اسلامي؛ در نشريه كيان؛ شماره 14؛ ترجمه محمد مهدي خلجي  //  ايگلتون، تري؛ معناي زندگي؛ ترجمه عباس مخبر؛ نشر آگه؛ تهران 1388 //  پازوكي، شهرام؛ تاثير تفكر دكارت در ظهور نظريات جديد هنري؛ در فصلنامه خيال؛ شماره يك؛ فرهنگستان هنر؛ 1381  //  رادين، ماكس؛ سنت؛ در سنت و فرهنگ (مجموعه مقالات)؛ ترجمه فريدون بدره‌اي؛ سازمان چاپ و انتشارات؛ تهران 1381  //  نصر، سيد حسين؛ در جستجوي امر قدسي؛ ترجمه مصطفي شهر آييني؛ نشر ني؛ تهران 1387  //  نصر، سيد حسين؛ معرفت و امر قدسي؛ ترجمه فرزاد حاجي ميرزايي؛ نشر وپژوهش فرزان روز؛ تهران 1388
Gonzalez, Valerie (2001), Beauty and Islam, I.B Tauris Publishers, London. New York, in association with The Institute of Ismailia Studies London.  //  Vilchez, Jose Miguel Puerta (1997), Historia Del Pensamiento Estetico Arabe, Al Andalus La Estetica Arab Clasica, Madrid.