تبيين معناي هنر ديني- معنوي

چاپ
نوشته شده توسط Administrator يكشنبه ۰۶ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۰۸:۵۳

تبيين معناي هنر ديني- معنوي

فواد نجم الدين*

هستند انديشمنداني که معتقدند هنر پديده اي ماهيتاً ديني است و يا دست کم ريشه و سرمنشأ ديني دارد. اگر بتوان پاسخهايي به مدعاي نخست داد، رد کردن مدعاي دوم در حقيقت کاري بس دشوار خواهد بود. حال نه آنکه هدف اين نوشتار پاسخ به اين دو مدعا باشد، ليکن مي توان از اين دو مدعا دو پند بر گرفت: نخست آنکه اگر معنايي از هنر ديني در ذهن داريم، نه محدود به تجربه زيستي بشر شهرنشين يکي دو هزاره اخير، که ناظر بر تجربه اي به بلنداي پيش از تاريخ و تمدن بشر خواهد بود. و پند دوم آنکه تجربه اي چنين عميق و تافته در فرهنگ بشري را نمي توان يکشبه و ناگهاني ازهم گسسته و پايانيافته تلقي کرد و هنر امروز بشر را فارغ از وجه و رويکرد ديني دانست. مقاله حاضر برآن است که مطالب فوق را طي عناوين زير: 1- گستره و تعريف2-  مضمون گرايي3-  معناي انطباق4-  تکثر اديان ـ تکثر گزاره ها 5- هنر غيربازنمودي و... بررسي کند.
***
مقدمه
درست است که فرآيند مدرنيسم، حرکت در جهت انفکاک وجوه مختلف فرهنگ بشر از يکديگر است، به نحوي که هر وجه نافي سلطه وجه ديگر باشد. ليکن تفسير اين حکم به غايب شدن وجه ديني از هنر معاصر حکمي صحيح نخواهد بود. اسکروتن معتقد است که اصولاً ظهور وجه زيبايي شناختي اثر هنري در غيبت ادراک وجه ديني آن ممکن است (Scruton, 2000, pp. 30-46) و البته دلايل قابل قبولي نيز براي آن ذکر مي کند؛ اما نکته آن است حکم او در ساحت معرفتي است و نبايد ظهور وجه زيبايي شناختي و غيبت وجه ديني را به معناي هستي شناختي آن تعبير کرد. به معناي ديگر صورت ساده رأي اسکروتن آن است که ادراک وجه زيبايي شناختي (يا به بيان ساده تر ادراک زيبايي شناختي) اثر، در گرو تعليق ادراک ديني از اثر است و به اين تعبير، نفس ديني بودن از اثر حذف نمي شود، بلکه در ارزيابي معرفتي که زيبايي شناسي خوانده مي شود، منظور نمي گردد.
تجربه تاريخي نيز نشانگر آن است که شايد شکل و ظاهر آثار ديني ـ معنوي در هنر يک سده اخير تغيير يافته باشد، ليکن همچنان سهمي جدي را از بدنه آفرينش هنري به خود اختصاص داده است. در سال 1994م. نمايشگاهي با عنوان فراسوي ايمان در گالري ملي ويکتوريا از آثار نقاشي مدرن و معاصر ديني برگزار شد و کنار هم قرار گرفتن اين حجم آثار درجه يک هنري با محتواي ديني ـ معنوي موجب تعجب بازديدکنندگان گرديد (کراملين, 1386). بررسي مجموعه آثار اين نمايشگاه، که دوره تاريخي از اواخر قرن نوزده تا اوايل قرن بيست و يکم ميلادي را در بر دارد، اين پرسش را در ذهن متبادر مي سازد که ربط و نسبت اين آثار با يکديگر و نيز با ديگر آثار ديني که در طول تاريخ خلق شده اند چيست؟ آيا مي توان همه اين آثار را با يک نظريه تبيين کرد؟ به بيان ديگر آيا تعبير ديني - معنوي بودن اين آثار تعبيري واحد است و همه از يک نظر ديني – معنوي هستند، يا آنکه وجوه و ويژگي هاي متنوعي آنها را به آثار ديني – معنوي تبديل کرده است.
واقعيت آن است که تفاوت هاي بنيادين ميان آثار خلق شده در دنياي سنت با اين آثار و همچنين تنوع انکارناپذير و عيان حاضر در اين آثار، قول دوم، يعني تنوع نظريه يا رويکردها در تبيين هنر ديني ـ معنوي را تقويت مي کند.  جستار حاضر نيز در پاسخ به همين پرسش نگاشته شده و سر آن دارد که با تحليل معناي هنر ديني ـ معنوي، به مدلي براي تبيين اين پديده دست يابد. در اين مسير، بر مبناي تنوع موجود در آثار، نوعي دسته بندي سه گانه پيشنهاد مي شود که قادر است بر مبناي رويکرد زباني، نحوه اطلاق ديني ـ معنوي بودن به آثار را تبيين کند و در خلال بحث، نقاط قوت و ضعف هر تبيين نسبت به آثار مختلف مورد بررسي قرار خواهد گرفت.
گستره و تعريف
حال اگر بنا بر تعريف "هنر ديني ـ معنوي" باشد، نخستين انديشه اي که به ذهن متبادر مي شود آن است که قاعدتاً تصوري از دايره گسترده اي از آثار تعريف مي شود که عنوان هنري يافته است. به اين معناي واضح که:
هنر ديني ـ معنوي مجموعه اي تحت مجموعه هنر است:
1. پس هستند اموري که هنر خوانده مي شوند. 2. و هستند اموري که هنر خوانده نمي شوند. 3. از ميان آنچه هنر خوانده مي شود، دسته اي ديني ـ معنوي هستند. 4. ممکن است دسته اي از ميان هنر خوانده ها باشند که ديني ـ معنوي نباشند.
لذا هرآنچه هنر ديني ـ معنوي مي خوانيم، پيشتر به عنوان هنر اثبات شده است. از همين روي ناگزير بايد محدوده يا چهارچوب مورد نظر از نفس هنر يا آثار هنري را روشن سازيم تا همان چهارچوب محور محدوده بسته ترِ ديني ـ معنوي قرار گيرد.روشن است که مدل هاي ديگري نيز تعريف مي شوند که بنا بر تعريف، دسته بندي فوق را نمي پذيرند. مثلاً رويکرد بيانگروانه کروچه و کالينگوود (به تعبير گوردن گراهام (Graham, 2006) که رد پاي آن را مي توان در نگرش تنزيهي تولستوي نيز بازشناسي کرد (تولستوي, 1382). اين نگرش که شکل بسيار افراطي از زيبايي شناسي غرض گريز کانتي محسوب مي شود را مي توان به محو زير صورت بندي کرد:
1. برخي امور هنر هستند. 2. و باقي غيرهنر هستند. (از منظر کالينگوود، آنچه هنرنما تعبير مي شود نيز در همين دسته غيرهنر جاي مي گيرد)  3. آنچه وجه ديني ـ معنوي دارد، نمي تواند در دايره هنر جاي گيرد.  4. لذا چيزي به نام هنر ديني ـ معنوي وجود ندارد.
 و يا تصور کنيد که در مدلي ايدئولوژيک، مثلاً نگاه بنيادگراي مسيحي يا اسلامي، صورتگري و شمايل پردازي نهي شده باشد. در آن شرايط، صورت بندي به نحو زير تغيير خواهد يافت:
1. برخي امور هنر هستند.  2. اموري که هنر هستند، وجه صورتگري ندارند. 3. باقي امور غيرهنر هستند. (که شامل صورت گري ها هم مي شوند.) 4. لذا اگر صورت گري وجه ديني ـ معنوي داشته باشد، در محدوده هنر نمي گنجد.  واقعيت اين است که هر مدل به تناسب تعريف و چهارچوب نظري خاصي که از آن نشأت مي گيرد، ممکن است دايره کوچکتر يا بزرگ تري را از آثار دربرگيرد که طبعاً بر گستره آثار هنري که وجه ديني - معنوي دارند نيز تأثير خواهد گذارد. براي انتخاب رويکرد، توجه به چند نکته ديگر نيز ضروري به نظر مي رسد. نخست آنکه تاريخ سده هاي اخير به ما آموخته است که بسي اشيا و امور که زماني ممکن نبود در گستره مورد نظر بشر از هنر قرار گيرد، با گذر زمان مي تواند به سادگي در اين دايره جاي گيرد و شايد کاسه پيشابدان مارسل دوشان بهترين نمونه از اين دست باشد. حال اين پرسش مطرح مي شود که آيا از ابتدا مفهوم مشخصي از هنر در ذهن داريم و نمونه هاي مورد نظر را يکايک از محک اين تعريف پيشين گذر مي دهيم و سره و ناسره را از يکديگر تميز ميدهيم، يا بالعکس هدف آن است که در هر زمان تبييني از هرآنچه در افواه عمومي هنر خوانده مي شود ارائه دهيم و هيچ پيش شرط يا اصل موضوعي را براي سره و ناسره کردن در نظر نگيريم. رويکرد نخست، که رويکرد تجويزي يا هنجاري خوانده مي شود، به دليل مبنا قرار دادن اصول موضوعه، نگاهي دستوري و داراي موضع نسبت به هنر دارد و در واقع امر مي کند که هنر بايد چنان باشد و يا چنان نباشد. اين رويکرد براي هنر تعبيري وجودشناختي قائل است و لذا امري را ذاتاً هنري يا غيرهنري مي خواند و بنا براين ممکن است اثري مانند پيشابدانِ دوشان يا اثري ديگر از اين دست را در دايره خود جاي ندهد. ليکن نگاه دوم که رويکرد توصيفي خوانده مي شود، اصولاً در پي يافتن ذات و ماهيت دروني هنر نيست، بلکه مي نگرد تا به وجه يا وجوه مشترکي که در آنچه هنر خوانده مي شود وجود دارد، دست يابد. لذا نگرش توصيفي موضع مشخصي جز تبيين خنثاي آنچه هست ندارد و از همين رو قاعدتاً گسترده ترين دامنه ممکن را در ميان ديگر رويکردها به خود اختصاص خواهد داد. (هنفلينگ, 1377)
از ميان سه مدل مورد بحث، دو مدل بيانگروانه و بنيادگرايانه قطعاً داراي رويکرد تجويزي هستند و هريک نسبت به آنچه با اصول موضوعه شان تعارض دارد، نگاه سلبي خواهند داشت. به اين معنا که نقاشي ديني براي نگاه بيانگروانه اصولاً جمع نقيضين است، و نگرش بنيادگرايانه نيز شمايل نگاري ديني را در محدوده هنر ديني نمي گنجاند. حال آنکه اين هردو، يعني شمايل نگاري و نقاشي ديني، چنانکه از نامشان نيز بر ميآيد، از منظر عمومي و در چهارچوب قواعد اجتماعي امروزين، در محدوده هنر ديني جاي دارند. از اين روي به نظر مي رسد اتخاذ رويکرد نخست، دست کم نسبت به دو رويکرد ديگر، دايره موسع تري از هنر را در اختيار قرار داده و فضاي کافي را براي تبيين مفهومي کاراتر و عمل گرايانه تر از هنر ديني را فراهم مي سازد. عمل گرايانه از اين نظر که با انتخاب اين دامنه تضمين مي کنيم که از ميان آثاري که نامزد اطلاق عنوان هنر ديني ـ معنوي قرار مي گيرند، ديگر دغدغه اصل عامترِ هنري بودن يا نبودن وجود نخواهد داشت و به بيان ديگر وجود ندارد اثري که: 1. در افواه عمومي هنر ديني ـ معنوي خوانده شود.  2. اصل هنر بودن آن زير سوال باشد.  لذا در اين جستار، بدون سختگيري در باب تعريف هنر، فعلاً موسع ترين تعريف موجود را به عنوان مبناي جستجوي خود براي هنر ديني ـ معنوي بر مي گيريم و مي پذيريم که : "هرآنچه در تجربه ي زيستي بشر هنر خوانده مي شود، در اين جستار به عنوان اثر هنري و هنر پذيرفته است."
با مقدمه مذکور روشن است که نگرش غالب در اين جستار در تعريف تعبير ديني ـ معنوي بودن نيز از همين نگرش توصيفي تبعيت خواهد کرد و کوشش آن خواهد بود که پديده ديني ـ معنوي دامنه اي به گستردگي تجربه زيستي و پذيرفته بشر از اين مفهوم داشته باشد. از سوي ديگر اين پرسش مطرح خواهد شد که آيا دين و معنويت دو پديده يکسان و همگون هستند؟ و آيا نمي توان ميان اين دو چنان تفکيک قائل شد که به طور مستقل دسته اي با تعبير هنر ديني و دسته اي ديگري تحت عنوان هنر معنوي  تعريف شود؟
در پاسخ بايد اذعان کرد که انتظار تفکيک ميان مفهوم فلسفي دين و معنويت، چندان انتظار نابجايي نيست و بايد حقانيت ايراد فوق را پذيرفت، چرا که ارائه تفکيک ميان اين دو مفهوم در حوزه وظايف پژوهش هاي فلسفي نيز جاي مي گيرد؛ ليکن توجه به چند نکته ممکن است بتواند توجيهي براي رويکرد مورد نظر اين جستار ارائه دهد:
الف) مفاهيم ارجاعي از واژه دين دچار چنان گستردگي و تنوعي حتي در حوزه مطالعات فلسفي است، که رجحان يکي بر ديگري خود نيازمند مطالعه اي مفصل و مجزا از بحث پيشِ رو است. اينکه دقيقاً چه معنايي از دين و به تبع از ويژگي ديني در ذهن متبادر ميشود، به چهارچوب نظري خاص خود نيازمند و بحثي بسيار گسترده خواهد بود. آيا بايد دين را يک پديده فردي و شخصي دانست، يا پديده اي جمعي؟ آيا دين مجموعه اي از باورها است، يا مجموعه اي از کنش ها و يا اصولاً ساحتي متفاوت با دو ساحت مذکور معرفتي و اخلاقي فوق دارد؟ اتفاقاً يکي از نقاط تکيه اين جستار در بررسي مفهوم هنر ديني ـ معنوي، چنانکه در پي خواهد آمد، بر همين تنوع تعابير بنا يافته و لذا اتخاذ مفهومي بسته از دين و معنويت، امکان طرح تبيين هاي مختلف را از اين منظر نفي مي کند.
ب) گاه در چهارچوب هاي مختلف، مفاهيم با قرار گرفتن در مقابل يکديگر، معاني و رفتارهاي متفاوتي را از خود نشان مي دهند. مثلاً مفهوم دين هنگامي که در برابر مفهوم کفر قرار گيرد، وجهي تئولوژيک مي يابد. اما هنگامي که در تقابل با معرفت قرار مي گيرد، وجه غيرشناخت شناسانه مي يابد. گاه نيز ممکن است در تقابل با مفهوم معنويت، استعلا و روحانيت، معنايي کالبدي و غيرعرفاني يافته و بيشتر رنگ سلوک آييني و شعائر را به خود بگيرد. همراه ساختن مفهوم معنويت با دين در اين جستار به خصوص براي اجتناب از اين تقابل ميان دين و معنويت صورت گرفته و در واقع به نحو ضمني هم به وجه آييني و هم وجه عرفاني اين گستره دلالت دارد.
ج) چنانکه در مقدمات گفته آمد، اين جستار به هيچ روي يک پژوهش درون ديني و متعلق به يک حوزه ديني صرف، مثلاً بوديسم، مسيحيت يا ... نيست، که اگر چنين بود، بايد الزاماً به جاي اتخاذ روش حاضر، به بررسي اصول موضوعه برخاسته از نص مقدس يک دين خاص و تطبيق آن با گزاره هاي ناظر بر هنر مي پرداخت. ليکن به دليل گستردگي مفهوم هنر ديني ـ معنوي از پيشاتاريخ تا هنر معاصر، بايد عنوان به نحوي انتخاب شود که مجوعه کيشها و آيين هاي بعضاً ناهمگون و ناهمريخت را در يک دايره جاي دهد. از همين روي، ناگزير بايد گستره هاي وسيع را تعريف کرد که هم اديان نسبتاً نهادينه و تکوين يافته، و هم برخي آيين هاي نسبتاً ابتدايي تر و ساده تر را در خود جاي دهد و بنابراين انتخاب گستره نسبتاً موسعِ "ديني ـ معنوي" نيز از همين منطق پيروي مي کند. حال مي توان چنين قرارداد کرد که اگر در جاهايي از متن جستار، جهت رعايت اختصار تنها از هنر ديني ياد شده نيز همچنان معناي مورد نظر به همين گستردگي حاضر خواهد بود. پس از توصيف رويکرد و تعريف مفاهيم اوليه به سه رويکرد موجود در تبيين هنر ديني ـ معنوي مي پردازيم. در هر تبيين که با ذکر نمونه آثاري ناظر بر آن تعريف آغاز مي شود، اصول مورد توجه تبيين مورد بحث قرار مي گيرد و در نهايت نقاط ضعف آن نيز به آزمون گذارده مي شود:

 مضمون گرايي
شايد بديهي ترين پاسخ به اين پرسش که اثر هنري ديني کدام است، اين باشد که: "هنري ديني است که محتواي ديني داشته باشد." به اين معنا که محتواي اثر با محتواي ديني يکسان باشد. به اين معنا مي توان مثلاً نسخه نگاره معراج پيامبر اثر سلطان محمد تبريزي را اثري ديني دانست، زيرا که محتواي آن بر مبناي يک روايت ديني از نص مقدس قرآن کريم (سوره اسري) تصوير شده است. اين تعبير چنين التزام مي کند که به فرض اثر نقاشي را ديني برشماريم که يکي از گزاره هايي را که در حوزه ديني تعريف مي کنند، مصور ساخته باشد. بلافاصله به تبع ارائه اين تعريف، اين پرسش فراخواهد آمد که گزاره هاي تعريف شده در يک حوزه ديني چه گزاره هايي هستند؟
قطعاً بايد اين مجموعه را از گزاره هاي مستقيم نص مقدس آغاز کرد. مثلاً اگر تصويري صحنه داوري اخروي را نمايان سازد، به اين اعتبار که ذکر اين صحنه در نص مقدس آمده و تصوير، جزئيات خود را وامدار توضيحات متن است، ديني محسوب خواهد شد. البته بايد به اين نکته نيز توجه کرد که در بسياري موارد، متن مقدس به بيان کليات واقعه بسنده کرده و اثر براي فضاسازي و بسط داستان در قالب تصوير، تا حد زيادي وامدار متون افزوده و مفصل ديگري است که گرچه در همان بافت ديني طرح مي شوند، ليکن ممکن است نص مقدس محسوب نشوند. بنابراين بايد معناي محتواي ديني را چنين تعريف کنيم که:
"محتواي ديني اثر، مضموني است که با هسته اوليه نص مقدس منطبق باشد".
به اين معنا کافي است که اثر يک داستان ديني را که ذکرش در نص مقدس آمده به عنوان دستمايه مضمون خود قرار دهد. به اين ترتيب صحنه گريختن يوسف از زليخا اثر کمال الدين بهزاد و همچنين معراج پيامبر اثر سلطان محمد، گرچه تصويرگري داستان هاي بوستان سعدي و يا خمسه نظامي به شمار مي روند، به اين دليل که به هسته اوليه داستان در متن مقدس ارجاع دارند، هنر ديني محسوب مي شوند. از سوي ديگر آثار فراواني هستند که بدون توجه به داستان هاي برآمده از متن مقدس، بيشتر به پرورش مفاهيم برآمده از اين منبع مي پردازند. در اين دسته آثار، ديگر نمي توان به راحتي روايت يا مضمون داستان را به گزاره هايي مختصر تحويل، و آن را با داستان يا روايتي از متن تطبيق داد. چراکه در موارد فراواني اصولاً آنچه تصوير و بازنمود شده است، جنبه روايت و داستاني ندارد، بلکه پرورش يک مفهوم در قالب تصوير است. مثلاً اگر نقشي به مضمون 10 فرمان بپردازد، در واقع امر بازنمودي مشخصاً هيچ ارتباط داستاني يا روايي با متن ندارد و جز مفهوم بنيادين که در قالب يک يا چند گزاره اوليه از قبيل "دزدي بد است" يا "دروغ بد است" بيان مي شوند، تمام مضمون تصويري خود را مستقل از متن خواهد آفريد.
همين طور بايد به دسته اي ديگر از آثار نيز توجه کرد که اصولاً ارتباط مستقيم (روايتي يا غيرروايتي) با نص مقدس ندارند، بلکه به حوادث، روايت ها و يا مفاهيم برخاسته از تجربه تاريخي ديني خاص دارند. به اين معنا که مثلاً صحنه شهادت قديس فرانسيس که قطعاً براي هر مسيحي معتقدي اثري ديني محسوب مي شود، به واقعه اي تاريخي با فاصله زماني قابل توجهي نسبت به زندگي مسيح ارجاع دارد. بر همين سبيل مي توان تمامي شمايل نگاري هاي مذهبي از بزرگان اديان و يا تصويرگري نشانگان مذهبي هر ديني را نيز چه به نقطه صفر تاريخي آن دين نزديک باشند و چه دور، در زمره آثار ديني مربوط به آن حوزه در شمار آورد. همين نکته تذکر خوبي است براي آنکه به خطا تصور کلي خود از اديان ابراهيمي را به کل مفهوم دين و معنويت عموميت ندهيم و بيش از حد بر اصالت نص مقدس و تجربه تأسيسي يک دين يا آيين تأکيد نورزيم. در واقع اين همان دليلي است که در آغاز نيز در تفکيک نکردن ميان دو مفهوم ديني و معنوي مورد توجه قرار داديم. چنانکه در آييني مانند آيين بودا چندان با نص و متن روبرو نيستيم و بنابراين بيشتر آثار هنري تصويري اين آيين در قالب دو دسته کلي داستان هاي زندگي بودا و نقوش شمايلي نمادين جاي مي گيرند. (رامز, 1382)
لذا ناگزير بايد سرنوشت تعريف محتواي ديني را از پيوند با مفهوم نص مقدس آزاد ساخت و در تعريف جديد، گستره وسيعتري را از اين مفهوم در نظر گرفت: "محتواي ديني اثر، مضموني است که با مجموعه گزاره هاي موجود در فرهنگ و تاريخ يک دين يا آيين منطبق باشد" با اين توضيح که اين مجموعه گزاره ها شامل نص مقدس، آموزه هاي بزرگان دين، مفاهيم ديني و وقايع و اتفاقات تاريخ آن دين يا آيين مي شود. با صورت بندي محتواي ديني در شکل فوق، تعريف ارائه شده از هنر ديني مي تواند بيشتر آثار تاريخي را که مورد اشاره قرار گرفت، تبيين کند؛ به اين تعبير:
• سقف نگاره هاي نمازخانه سيستين هنر ديني است، از آن روي که داستان آفرينش و سير انسان را چنان که در متون مذهبي قيد شده به تصوير کشيده است.  • جذبه روحاني قديسه ترزا هنر ديني است، زيرا مفاهيم و آموزه هاي ديني مانند مراقبه و توحيد را موضوع اثر قرار داده است.  • شمايل هاي مريم و کودک سنت ارتدوکس و شمايل هاي بودا هنر ديني است، زيرا نشانگان مذهبي که طي تطور تاريخي در فرهنگ ديني مسيحيت و يا بوديسم ابداع شده است را به تصوير کشيده است.  • نگاره هاي خاوران نامه ابن حسام و ستايش مجوسان نيز ديني هستند، زيرا به وقايع و تجربيات تاريخي اديان ارجاع دارند.  به اين ترتيب مي توان چنين ادعا کرد که صورت بندي ارائه شده تبييني تقريباً کارآمد را از هنر ديني سنتي و تاريخي ارائه مي دهد. ليکن ايرادهايي نيز بر اين تبيين وارد است که به انحاي مختلف جامعيت و گستره اين نظريه را زير سوال مي برد:
1. معناي انطباق
تعريف ارائه شده مي گويد که اگر مضمون اثر (تصوير) با گزاره هاي فرهنگيِ دين يا آييني منطبق باشد، ديني است. اما معناي مورد نظر از انطباق چيست؟ نمونه هاي ذکر شده، از جمله شمايل و صحنه هاي تاريخي و نمادين نيز تقريباً معناي مورد نظر را آشکار مي سازد. اما حد و مرز اين انطباق کجاست؟ چنين فرض کنيم که انطباق به معناي اينهماني (Identity) است. آنگاه بنا بر تعريف، تنها آثاري مضمون ديني دارند که عيناً گزاره هاي ثبت شده در فرهنگ ديني را بازنمايي کنند. به بيان ديگر، اگر در تاريخ اسلام، واقعه فتح خيبر ثبت شده باشد، نگاره "کندن علي (ع) در خيبر را" که در خاوران نامه ابن حسام تصوير شده و واقعه مذکور را بازنمايي مي کند، مضموني ديني دارد. يا نگاره ضامن آهو، اثر محمود فرشچيان هم چه مسبوق به واقعيت باشد و چه نباشد، به واسطه ذکر در فرهنگ ديني، اثري داراي مضمون ديني، و لذا اثري ديني محسوب مي شود. ليکن در مقابل اثري مانند نقوش داخل گنبد مسجد شيخ لطف ا... که به تصديق هنرشناساني چون پوپ، نصر و ... تجلي مفهوم وحدت در کثرت و توحيد محسوب مي شود، به اين دليل که مشخصاً به هيچ گزاره ملموس ديني ارجاع ندارد، نمي تواند در دايره مضامين ديني جاي گيرد. حتي بايد پا را از اين فراتر نهاد و پرسيد که آيا اثري هنري که به روايت احوال نامساعد يک گناهکار بپردازد نيز نمي تواند در دايره آثار ديني جاي گيرد؟ و اصولاً با اين تعبير بسيار بنيادگرا ديگر چه تعريفي براي خلق، آفرينش و تخيل در هنر باقي مي ماند؟ در واقع بيشتر آثار نقاشي ديني، اگر هم بنمايه گزاره هاي ديني داشته باشند، به مدد تخيل و ابداع جزئيات فراواني بر آن مي افزايند که با تعبير مذکور نمي تواند زيرمجوعه محتواي ديني قرار گيرد. به عنوان شاهد مي توانيم بار ديگر به جزئيات افزوده بر صحنه گريختن يوسف از زليخا توجه کرد که تا چه حد بر روايت اصلي مذکور در قرآن کريم افزوده است.
لذا اگر انطباق را به معناي اينهماني فرض کنيم، تعريف ارائه شده از هنر ديني، تعريفي بيش از حد بسته خواهد بود و بخش اعظم آثار هنري که ديني خوانده مي شوند را از دامنه خود بيرون مي نهد. اما ممکن است طرفدار مضمون گرايي در پاسخ به اين ايراد، تعبير ديگري از معناي انطباق ارائه دهد و چنين عنوان کند که: "انطباق با گزاره هاي فرهنگيِ ديني يا آييني، به معناي سازواري با چهارچوب اين گزاره ها است." به بيان ديگر "مضموني منطبق با گزاره هاي فرهنگي ديني يا آييني است که با هيچيک از اين گزاره ها در تناقض نباشد."1 با اين تعبير، دشواري هاي حادث شده براي ابداع و خلاقيت در آثاري که مايه ديني و معنوي دارند، از ميان برداشته خواهد شد. اما اين تعبير نيز در جاي خود چالش هاي ديگري را فرا مي آورد که گذر از آن چندان ممکن نخواهد بود. اين تعبير چنين مي گويد که اگر مضمون اثري صرفاً با گزاره هاي فرهنگ ديني يا آييني تعارض نداشته باشد، آنگاه مضموني ديني محسوب مي شود.بايد به اين موضوع انديشيد که با اين تعريف، آيا مجموعه آثار منظره پردازي و طبيعت بيجان که حجم قابل توجهي از آثار تاريخ هنر را به خود اختصاص مي دهند و تعارض خاصي هم با اصول و گزاره هاي ديني ندارند، مي توانند آثار ديني محسوب شوند؟ البته در بيشتر اديان و آيين ها دستوراتي براي توجه به طبيعت و دنياي پيرامون بشر وجود دارد، ليکن پذيرفتن اين حکم که بايد به واسطه عدم تعارض با گزاره هاي ديني، ميتوان گل هاي آفتابگردان ونگوگ يا منظره کوه سن ويکتور سزان را اثر ديني خواند، به نظر منطقي نمي رسد. و البته مي توان آثار نقاشي زندگي عامه مردمان (اصطلاحاً نقاشي ژانر)، صحنه هاي تاريخي، تمامي آثار هنري غيربازنمودي و بسياري ديگر را نيز بر اين سياهه افزود. در واقع تعريف مورد بحث چنان گسترده است، که بيشتر بايد در پي آثاري که مشخصاً در اين دامنه نمي گنجند گشت که اين نگاه مشخصاً انگشت اتهام را به سوي آثار تصويري غيراخلاقي نشانه مي رود. به اين ترتيب، تعبير دوم از معناي انطباق چنان تعريف گسترده و اصطلاحاً بازي است که مانعيت لازم را براي حصر معناي مضمون ديني به دست نمي دهد. از اين رو به نظر مي رسد که تعبير انطباق مضمون اثر با گزاره هاي ديني، نه در معناي بسته و نه در معناي باز، نمي تواند شرط کافي يا لازم را براي ديني بودن اثر ارائه کند.
2. تکثر اديان ـ تکثر گزاره ها
حتي با اين فرض که بتوانيم معنايي متعادل براي مفهوم انطباق متصور شويم که نه چندان باز و نه چندان بسته باشد و در نهايت بتواند گستره اي برابر با آنچه در تصور عمومي از انطباق با گزاره هاي ديني تعريف شده ارائه دهد، همچنان با مسأله تکثر چهارچوب هاي ديني رويارو خواهيم بود که ما را از صدور يک حکم واحد در ديني بودن يا نبودن مضمون يک اثر باز مي دارد. از يک سو، چنان که در مقدمه نيز ذکر شد، هستند آثاري که در چهارچوب يک دين يا آيين خاص، اثري ديني محسوب مي شوند، ليکن همزمان با چهارچوب هاي يک دين يا آيين ديگر در تناقض قرار مي گيرند. براي مثال، شمايل نگاري اساس هنر بودايي است و بخش اعظم آثار هنر بودايي، به انحاء مختلف شمايلي، نيمه نمادين و يا کاملاً نمادين به بازنمود تمثال بودا اختصاص يافته است (کوماراسوامي, 1382). حال آنکه اين دست آثار از منظر شمايل ستيزان مسيحي، کفرآميز تلقي مي شوند. همچنين نگرش اسلامي نيز بازنمود چهره بزرگان ديني را نهي مي کند، و در مقابل بخش قابل توجهي از آثار ديني مسيحيت به روايت صحنه هاي زندگي و تصليب مسيح مي پردازد. حتي فراتر از مسأله تناقض و تعارض چهارچوب ها، اين موضوع بسيار عيان است که پذيرش ديني بودن آثار، دست کم به واسطه درک نظام ارجاعي و گزاره هاي ديني ناظر بر آن ممکن خواهد بود. به اين معنا، اثر ديني بودايي، تنها براي يک بودايي ديني محسوب مي شود و بنابراين هنر اسلامي براي مسلمان و هنر مسيحي براي شخص مسيحي. نخستين پاسخ در برابر اين تناقض که قطعاً نمونه هاي بسيار بيشتري نيز مي توان ذکر کرد، آن است که الزامي نيست که يک اثر هنري، همزمان از نظر تمام اديان ديني محسوب شود و به همين دليل ممکن است در حالي که از منظر يک دين اثري ديني باشد، از منظري ديگر غيرديني محسوب شود و يا حتي الحادي يا ضد ديني محسوب گردد. در واقع وارد ساختن ايراد دوم، به منظور يادآوري اين نکته بود که: "حتي از نظر مضمون گرايي که بديهي ترين و انضمامي ترين تبيين براي هنر ديني آييني محسوب مي شود نيز هنر ديني مفهومي مطلق به شمار نمي آيد".
و البته بايد در نظر داشت که ايراد مذکور، مي تواند به محدوده بيناديني محصور نماند و همچنان تکثر برداشت و کنش ديني و به تبع تکثر چهارچوب ها و گزاره ها را در گستره درون ديني نيز ادامه دهد. به اين معنا که بپرسد به فرض اگر نگاره کندن علي در خيبر را، در خاوران نامه ابن حسام که از منظر شيعي اثري ديني است، براي چهارچوب اهل تسنن نيز اثري ديني محسوب مي شود؟ و البته نمونه هاي فراوان تعارضات درون ديني ديگري را هم از اين قبيل مي توان يافت. مثال مشهور آن سنت تصويرگري فرقه کواکرها است که تنها خود را به بازنمايي يک صحنه از کتاب مقدس مجاز مي دانند و هر تصويري ديگري را مظهر شرک مي پندارند. مشهورترين نقاش اين فرقه ادوارد هيکس، در يک بازه سي و سه ساله بيش از شصت نقاشي با مضمون دينيِ پادشاهي پرصلح و صفا تصوير کرده که تنها به تجسم آيات 6 تا 9 کتاب اشعياي نبي اختصاص دارد (Cumming, 2005). به اين ترتيب از منظر پيروان اين فرقه اثر نقاشي (ديني يا غير ديني) جز با مضامين منبعث از اين سه آيه تعريفي نخواهد داشت.2
به اين معنا، مسأله تعارض ميان چهارچوب ها، حتي تا تنوع و تکثر درون ديني نيز نفوذ مي کند و چالش را به نحو گسترده تري استمرار مي بخشد. اما به هر روي نفس پذيرش اين نکته که اطلاق ديني بودن يا نبودن اثر به دريافت جامعه مخاطب وابسته است، مسأله اصالت مضمون را زير سوال مي برد. و از سوي ديگر اين پرسش طرح مي شود که اگر چهارچوب هاي درون ديني و برون ديني مي توانند تا اين حد متعارض باشند، آيا اصولاً يافتن تبييني واحد براي گرد هم آوردن تمامي آثار هنري ديني معنوي در يک دايره مشخص امري ممکن و مطلوب خواهد بود؟
3. هنر غيربازنمودي
و در نهايت آخرين چالشي که مضمون گرايي را به دشواري مي افکند، ناکارآمدي تبيين مضمونگرا در برابر آثار ديني غيربازنما است. البته پيشتر به مثال سنتي اين آثار که انواع تذهيب ها و کاشيکاري هاي مذهبي است اشاره شد و ناتواني اين نظريه در تبيين اين دست آثار مورد بحث قرار گرفت. طي سده اخير نيز با ابداع نقاشي انتزاعي آثار نقاشي غيربازنمودي فراواني پديد آمده اند که قطعاً بار ديني دارند و ماهيتاً ديني شناخته مي شوند. مثلاً اثر نقاشي با عنوان ميثاق 1949 اثر بارنت نيومن هم به شهادت هنرمند و هم نقدهاي فراواني که موجود است، اثري ديني شناخته مي شود، ولي وجود دو نوار نسبتاً باريک عمودي (به تعبير هنرمند، زيپ) که فضاي زرشکي رنگ بوم را به سه بخش نامتساوي تقسيم مي کنند (کراملين, 1386)، جز با مدد گرفتن از عنوان اثر و همياري تخيل بيننده، امکان ندارد بتواند ارجاعي ديني را در هيچيک از چهارچوب هاي ديني ممکن ارائه دهد. بنابراين کوتاه سخن آنکه نظريه مضمون گرايي، به دليل فقدان مضمون قادر به ارائه تبييني براي آثار ديني ـ معنوي انتزاعي و غيربازنمودي که در نظر عمومي ديني شمارده مي شوند نخواهد بود.
 
 اطلاق گرايي
اثر بارنت نيومن با عنوان ميثاق 1949 نمونه بسيار  مناسبي براي طرح نظريه اطلاقگرا در تبيين هنر ديني معنوي است. از آنجا که ارجاعات تصويري و نشانه اي و به معناي ديگر کيفيات عيني اثر به هيچ روي مستقيماً توانايي ايجاد معناي ديني در اثر ندارند،بنابراين به نظر مي رسد تنها کليد ورود اثر به دايره آثار ديني، اطلاق هنرمند يا مؤلف آن باشد. به اين معنا:
" اثري ديني است، اگر هنرمند آن را ديني خوانده باشد"
مهم ترين نکته اين نظريه آن است که دست ما را در تبيين آثار غيربازنمودي ديني باز مي گذارد و از سوي ديگر، به دليل عدم التزام به انطباق با گزاره هاي ديني، بخشي از آثار مناقشه آميز در تبيين مضمون گرايانه را پاسخگو است. اما بايد توجه داشت که اين تبيين در مقابل امتيازاتي که به دست مي دهد، نقايصي را نيز فرا مي آورد. نخستين نکته آنکه اطلاق، يک امر کاملاً اعتباري است. مثلاً اگر اثر بارنت نيومن به جاي ميثاق، عنواني مانند سه تفنگدار داشت، بي آنکه هيچ کيفيت عيني در اثر تغيير يابد، از يک اثر ديني، به اثري کاملاً غير ديني بدل مي شد. حال پرسش اين است که عنوان اثر که چنين گسسته از مضمون است، تا کجاي تاريخ مي تواند آن را همراهي کند؟ و اينکه اگر هنرمند در اطلاق يک عنوان ديني به اثر خود نيتي غيراخلاقي مانند فروش بهتر اثر يا خبرسازي داشته باشد، آنگاه تکليف اثر چيست؟ و همچنين آيا از لحظه اي که اين نيت غيراخلاقي هنرمند برملا شود، تکليف اثر چه خواهد بود؟ چالش هاي پيش روي اطلاق گرايي، که نظريه اي اعتباري محسوب مي شود، به اين نظريه منحصر نيست و نظر به قرابت رويکرد اطلاق گرا با نظريه نهادي هنر که در دهه 1960م. توسط جرج ديکي طرح شد و اثر هنري را به اعتبار اطلاق عنوان هنر از سوي اعضاي عالم هنر (متشکل از هنرمندان، مجموعه داران، مخاطبين، منتقدان و ...) تعريف کرد، ايرادهاي نظري وارد بر هر دو نظريه مي تواند تقريباً شکل يکساني داشته باشد. (هنفلينگ, 1377) ولي مي توان با اين پرسش آغاز کرد که:
" آيا نيت يا اطلاق ديني نسبت به اثر توسط هنرمند، تأثيري ملموس و عيني در اثر پديد آورده که حاوي اين وجه ديني است يا خير؟"
اگر پاسخ مثبت باشد، از آن مي توان چنين نتيجه گرفت که در اثر اين نيت يا اطلاق، اثر داراي مضموني ديني شده است. روشن است که بدون در نظر گرفتن اينکه آيا اصولاً نيتي در کار بوده و ماهيت اين نيت، نيمه دوم اين تعريف، کاملاً با تعريف نظريه مضمونگرا منطبق است و بنابراين بايد مسايل و چالش هاي آن را نيز که پيشتر به تفصيل طرح شد، پاسخگو باشد.
اما اگر پاسخ منفي است، اين رابطه متافيزيکي نامظبوط ميان اثر و نيت هنرمند را نمي توان به عنوان يک تبيين فلسفي پذيرفت. در واقع با اين رأي مدعي هستيم که:
1. شيئ الف داراي کيفيت ب (ديني) است.  2. کيفيت ب در الف قابل تشخيص يا اثبات نيست.  3. از آنجا که شيئ الف فلان سير تکوين را از سر گذرانده به کيفيت ب دست يافته است.
صورتبندي فوق در واقع ارزيابي يک کيفيت نامتعين را به سابقه و گذشته اي ارجاع مي دهد که آن هم در حال حاضر وجود عيني ندارد. اما اين نحو صورتبندي از نظر منطقي ناپذيرفتني است و عموماً به اين دست استدلال ها که در اثبات حقانيت يک مفهوم،‌ به سير تکوين غيرانضمامي آن راجع هستند،‌ عنوان مغالطه تکويني (Genetic Fallacy) مي دهند.
حتي گذشته از اين ايراد، اگر صحت صورتبندي طرفداران اطلاق گرايي را هم بپذيريم، باز مشکلاتي رخ خواهد نمود:
1. فرض کنيم هنرمندي اثر خود را ديني خوانده باشد. آيا در اين وضعيت،‌ مضمون اثر هرچه باشد، اثر ديني است؟
• اگر مضمون اثر نيز ديني باشد که هردو عنصر تأييدي بر ديني بودن اثر خواهد بود و جاي بحثي باقي نيست.
• اگر غير ديني باشد، به نظر مي رسد همچنان اولويت و تقدم با اطلاق خواهد بود. مثلاً در مضمون اثر ميثاق 1949، تقريباً هيچ ارجاع ديني به چشم نمي خورد، ليکن همچنان اثر بنا بر اطلاق هنرمند ديني مي خوانيم.
• اما شق ديگري نيز محتمل است که هنرمندي مانند آندرس سِرانو(Andres Serrano) عنواني داراي ارجاع ديني را براي اثري که آشکارا مضمون ضدديني دارد به کار برد3. روشن است که در اين دست آثار ديگر نمي توان به قاطعيت پيشين در باره تقدم و اولويت اطلاق هنرمند بر مضمون اثر سخن راند. 2. حتي با شرط پذيرش صحت تبيين اطلاقگرا، تاريخ گرايي اي4 که طبيعتاً در پي اين پذيرش برمي آيد، دايره آثار هنري که مي توانند عنوان ديني ـ عرفاني بيابند، بسيار بسته تر خواهد شد. به اين معنا که تنها آثاري که اطلاعات تاريخي از جمله عنوان اثر يا نظر هنرمند را در دست قرار مي دهد مي تواند مورد ارزيابي قرار گيرد و در مقابل هر اثري که از گذر تاريخ بدون اطلاعات حاشيه اي به دست مي آيد، شايسته بررسي نخواهد بود. به همين منوال حتي اظهار نظر در باره اثري معاصر که آشکارا مضامين ديني دارد، اما نام و اطلاعات هنرمند آن آشکار نيست،‌ ممکن نخواهد بود. به اين ترتيب،‌با وجود آنکه تبيين اطلاق گرايانه مي تواند در موارد فراواني چالش هاي نگرش مضمون گرا را حل کند،‌ در مقابل خود با چالش هايي بنيادي روبرو است که مهم ترين آن را مي توان شبهه بي پاسخ مانده مغالطه تکويني ذکر کرد.

• اصالت تجربه
تاکنون دو نظريه در تبيين مفهوم هنر ديني مطرح شد و مسايل و چالش هاي هريک نيز مورد بررسي قرار گرفت. پيش از طرح نظريه سوم، يعني اصالت تجربه، در يک جمع بندي کلي مي توان چنين عنوان کرد که بنا بر مباحث مطروحه،‌نه مضمون گرايي که بديهي ترين و عيني ترين نظريه به نظر مي رسد، و نه اطلاق گرايي که ذاتاً و اساساً اعتباري است، نتوانسته اند خود را از دام نسبي انگاري برهانند و لذا هيچيک از دو تبيين ما را به هدف اصلي، يعني يک تعريف جامع و مانع و جهانشمول از هنر ديني نمي رسانند. البته ميان نسبي انگاري نظريه مضمون گرا و نسبي انگاري نظريه اطلاق گرا تفاوت بسيار زياد است و قطعاً وراي چالش هاي ديگري که هر دو نظريه را تهديد مي کند،‌ مضمون گرايي دست کم تعريفي عيني تر و ملموس تر را نسبت به اطلاق گرايي ارائه مي دهد و در مقابل، اطلاق گرايي توانسته بخشي از آثار ديني را که از نظر مضمون گرايي مغفول مانده است پوشش مي دهد. بنابراين شايد هم زمان آن باشد که با بازنگري در مفهوم ديني بودن، از کوشش براي گريز از نسبيت گرايي باز ايستيم و بر ديگر ويژگي هاي هنر ديني تمرکز کنيم. در واقع نظريه اصالت تجربه به جاي يافتن عنصر عيني و مشترک در آثار، مبنا را بر يافتن عنصر مشترک در خوانش و تأثر قرار مي دهد و از آنجا که تنوع خوانش و تأثر امري اثبات شده است، اصولاً به طور پيشفرض نسبيت گرايي را مي پذيرد و چنين عنوان مي کند که شايد گرد آوردن ويژگي هاي موجود در آثار ديني به دليل تکثر موجود در آثار ممکن نباشد، اما همه اين آثار اگر ديني باشند، کمابيش تأثير مشابهي بر بيننده مي گذارند و به اين ترتيب: "اثري ديني يا معنوي است که در مخاطب تجربه ديني ـ معنوي پديد آورد"
اما تجربه ديني چيست؟ قاعدتاً تجربه ديني يا به تعبير درست تر احوال ديني (تيلور, 1387)، يکي از انواع تجربه است که محتواي ديني ـ معنوي دارد و به همين منظور بايد ابتدا به مفهوم تجربه پرداخت.
تجربه را نوعي وضعيت ذهني تعريف مي کنند که طي آن شخص در جريان رويارويي با امري عيني، احساسات و عواطفي شديد و نامشخص را تجربه مي کند (Heath, 1967). به اين معنا هر تجربه از عناصر زير تشکيل مي شود: 1. ادراک يک امر بيروني و عيني.  2. انگيزش احساسات شديد، نامشخص و بي واسطه.  حال اگر اين احوال صورت ديني يا معنوي داشته باشد، آن را تجربه ديني يا معنوي مي نامد.
در واقع تجربه ديني ـ معنوي هر نوع تجربه اي است که طي آن شخص احساس کند با امري والاتر از جهان مادي ارتباط برقرار کرده است. البته تقريرهاي موجود از اين امر بسيار گسترده است و مي تواند از يک تجربه عارفانه در حد جذبه روحي قديسه ترزا که انسان عادي را به آن راه نيست، تا يک تجربه روزمره در حد احوال شخص هنگام حضور در يک بناي مقدس را شامل گردد (Webb, 2011). ليکن در رويارويي با آثار هنري، قاعدتاً بايد تعريفي که از تجربه ديني ارائه مي دهيم، در حد بروز تجربه زيباشناختي که امري بسيار مرسوم و محتمل است، دست يافتني باشد. بنابراين تجربه ديني مورد نظر اين جستار، نوعي احوال ديني ـ معنوي است که ممکن است در سطح و شرايطي براي انسان رخ دهد. ديويد مارتين از ارتباط بيننده با يک اثر هنري انتزاعي، توصيفي کمابيش مشابه اين روند ارائه مي دهد:  1. تجربه بي واسطه اثر.  2. خوانش نشانه اي و فرمي اثر (کوشش براي برقراري رابطه معرفتي با اثر)  3. بازگشت به سطح تجربه بي واسطه و تجربه حس ابهام و والايي به صورت همزمان (مارتين, 1389)  بنابراين در ادامه بحث مي توانيم چنين تعريف کنيم که بر مبناي نظريه اصالت تجربه، اثري ديني ـ معنوي است که براي بيننده در جريان رويارويي با اثر، تجربه ديني (از آن دست که توصيف شد) فراهم آورد. به اين ترتيب، مي توان چنين استدلال کرد که اطلاق هنرمند ديگر به عنوان معيار عيني ديني بودن محسوب نمي شود، بلکه مي تواند جزئي تکميل کننده از نشانگاني باشد که مي توانند اثر را داراي بار معنوي ساخته و تجربه ديني را براي مخاطب پديد آورد. به اين معني ديگر مهم نيست که آيا اصولاً هنرمند در نيت خود صادق بوده يا خير و يا حتي اينکه آيا خبر اطلاق ديني هنرمند نسبت به اثر، خبري مطابق واقعيت است يا چنين اطلاقي اصولاً به دروغ به اثر منتسب شده است؛ چرا که تنها اين نکته اهميت دارد: بيننده در برابر اين بار اطلاعات و مشاهده اثر آيا حال ديني را تجربه کرده است يا خير. به اين ترتيب خواهيم گفت که ميثاق 1949 اثري ديني است، زيرا در مخاطب تجربه اي ديني را فراهم مي آورد. اما در مقابل پرسش هايي نيز بر اين نظريه وارد خواهد شد:
 1. مغالطه تکويني
آيا اين امکان وجود ندارد که اين نظريه نيز مانند اطلاق گرايي، با ارجاع دادن تجربه ديني به يک محرک اوليه که ديگر نشاني از آن در ذهن نيست دچار مغالطه تکويني شده باشد؟
در پاسخ بايد چنين عنوان کرد که هم متناسب با تعريف تجربه و هم منطبق با تقرير ديويد مارتين، ارتباط با اثر عيني بيروني که عامل تجربه است، در طول تجربه مستمر باقي است و هيچ گاه از روند تجربه خارج نمي شود و از سوي ديگر حرکت آونگي ذهن مخاطب به سطح شناختي و حس بي واسطگي، مؤيد همين ارتباط مداوم است.
 2. نسبيت نظريه
گرچه دو نظريه پيشين نيز هريک به نوعي در شبهه نسبيت گرفتار بودند، ليکن نظريه اصالت تجربه چنان با مسأله نسبيت درآميخته است که در همان نخستين گام آشکارا بايد بپذيريم که ممکن است دو نفر همزمان در مقابل ميثاق 1949 قرار گيرند، نفر نخست احوالي ديني يا معنوي تجربه کند و ديگري هيچ و طبعاً شخص نخست آن را ديني بخواند و ديگري غيرديني.
حتي اين پرسش مي تواند در شکل گسترده تر چنين طرح شود که شايد در رويارويي نخست و يا حتي دوم با اثر، تجربه ديني حاصل شد؛ اما تصور اينکه مثلاً نگهبان يا راهنماي موزه هر بار با مشاهده اثر ممکن است احوال ديني را تجربه کنند، تصور ممکني نخواهد بود؛ آيا پس از يکي دو بار نخست اثر از ديني به غيرديني تبديل مي شود؟
و ثانياً چنانکه در بحث مغالطه تکويني طرح شد، آيا اکنون که نه نگارنده و نه بيننده اثر ميثاق 1949 را در مقابل روي خود نمي بينند، آيا ديگر محق نيستند درباره ديني بودن آن حکم کنند؟
واقعيت اين است که تعريف ارائه شده و تأکيدي که بر حصول تجربه ديني صورت گرفته، اعطاي عنوان ديني را به اثر با مشکلات زيادي روبرو خواهد ساخت. حال آنکه با تعديل نظريه مي توان (البته با حفظ نسبيت ذاتي نظريه) آن را به شکل کارکردي درآورد. چنين استدلال مي کنيم که شايد حدوث تجربه ديني، مانند هر تجربه ديگري از جمله تجربه زيبايي شناختي، امري تضمين شده و قطعي نباشد. اما به جاي تمرکز بر قطعيت حدوث، مي توان بر امکان حدوث يک حال تکيه کرد. به اين معنا که بيننده مي تواند امکان روي دادن تجربه ديني را در اثر بپذيرد. در واقع اين رويکرد همدلانه اجازه مي دهد دامنه آثار ديني و معنوي را تا بازترين حد ممکن گسترش دهيم. به اين ترتيب، بيننده اي از درون فرهنگ ديني اسلامي، مي تواند ديني بودن اثري با مضمون تصليب مسيح، شمايل بودا و يا حتي اثري معنوي مانند اِس به همراه کودک اثر گرهارد ريختر را ديني بداند. صورت استدلالي اين مدعاي نو چنين است که: "شايد تجربه کردن يک حال خاص اتفاقي موردي باشد. اما درک اين موضوع که اثر قادر است اين حال خاص را در بيننده در شرايطي فراهم آورد، کافي است تا بپذيريم که اثر مي تواند حاوي تجربه ديني باشد."
بنابراين با اين تعبير نو " اثري ديني است که قادر باشد در مخاطب تجربه ديني پديد آورد." به اين ترتيب با اتکا به صورت نهايي نظريه اصالت تجربه مي توان تقريباً تمامي آثار هنري را که هريک از دو نظريه پيشين، يعني مضمون گرايي و اطلاق گرايي ديني تعريف مي کنند، در دايره واحدي جاي داد و همچنين از بند چالشهاي عدم قطعيت مضمون گرايي، مغالطه آميزي و همين طور تاريخ گرايي نظريه اطلاق گرا رست و در عين حال، با رويکردي همدلانه در کنار هنرمند، نظر مفسرين، منتقدين و کلاً جامعه هنري را در انتساب عنوان ديني به اثر تبيين نمود.
* دانشجوي دکتري پژوهش هنر، دانشکده هنر دانشگاه شاهد

پي نوشتها و منابع
1. صبغة اين تعبير را ميتوان در آثار سنتگرايان امروزين (مانند نصر و بورکهارت) يافت که معتقدند هرآنچه در فرهنگ سنتي خلق ميشود، به دليل انطباق با چهارچوب کلي باورهاي ديني، ماهيتاً ديني است.  //  2. مضمون اين آيات نيز به تجسم طبيعت و دنيايي بيخشونت و درگيري و زندگي صلحآميز در کنار ديگر موجودات اختصاص دارد.  //  3. شرح دقيق اين ماجرا در کتاب "اما آيا اين هنر است" ذکر شده که در اين نوشتار به قصد حفظ اختصار ذکر نميشود (فريلند, 1383).  //  4. در اينجا تاريخگرايي نه به معناي توجه به زمان خلق اثر، بلکه به معناي وابستگي اثر به شرايط و حواشي خلق اثر،‌از جمله عنوان و رأي هنرمند است.
Cumming, R. (2005). Art. London: DK.  //  Graham, G. (2006). Expressivism. In B. Gaut, & D. M. Lopes (Eds.), Routledge Companion to Aesthetics (2nd ed.). Routledge.   //  Heath, P. (1967). Experience. In D. M. BORCHERT (Ed.), Encyclopedia of Philosophy (2nd ed., Vol. 2, pp. 515-18). MacMillan.  //  Scruton, R. (2000). Modern Culture (2nd ed.). continnum.  //  Webb, M. (2011). Religious Experience. In E. N. Zalta (Ed.), The Stanford Encyclopedia of Philosophy.
تولستوي, ل. (1382). هنر چيست؟. (ک. دهگان, مترجم) اميرکبير.  //  تيلور, چ. (1387). تنوع دين در روزگار ما. (م. ملکيان, مترجم) شور.  //  رامز, ر. (1382). سمبل هاي مقدس بودا. تهران: انديشه عالم.  //  فريلند, س. (1383). اما آيا اين هنر است؟. (ک. سپهران, مترجم) تهران: مرکز.  //  کراملين, ر. (1386). فراسوي ايمان. (م. اسلاميه, مترجم) تهران: فرهنگستان هنر.  //  کوماراسوامي, آ. (1382). مقدمه اي بر هنر هند. (ا. ذکرگو, مترجم) تهران: روزنه.  //  مارتين, د. (1389). هنر و تجربه ديني. (م. داوودي, مترجم) تهران: سوره مهر.  //  هنفلينگ, ا. (1377). چيستي هنر. (ع. رامين, مترجم) تهران: هرمس.