آن تخته سنگ کذايي

چاپ
نوشته شده توسط Administrator دوشنبه ۰۶ آذر ۱۳۹۱ ساعت ۰۷:۵۱

آن تخته سنگ کذايي

تحليلي از فيلم «2001 يک اديسه فضايي»
حسين شقاقي

استنلي کوبريک فيلم «2001: يک اديسه فضايي» را در سال 1968 ساخت. فيلمنامه آن کار مشترک کارگردان و آرتور سي. کلارک است. ويکتور ليندون نيز تهيه کننده اين اثر است و گري لاکود، کاير داليا، ويليام سيلوستر و لئونارد روسيتر در آن به ايفاي نقش مي  پردازند. اين فيلم از سه بخش با عناوين «سپيده  دم انسان»، «مأموريت مشتري» و «مشتري و آن سوي بي کران» تشکيل شده است. مطلبي که هم  اکنون مي  خوانيد برداشتي از اين فيلم است. اين تحليل مربوط مي  شود به ارتباطي که نويسنده اين مطلب با فيلم اديسه فضايي برقرار کرد و هرگز ادعا ندارد که مقصود نهايي کارگردان و نويسنده فيلم  نامه را بازگو مي  کند.
***
سپيده دم انسان (the dawn of man)
قسمت اول «2001: يک اديسه  فضايي»، «سپيده دم انسان» نام دارد. اين قسمت با نمايش ميمون هايي شروع مي  شود که به طور دسته جمعي و همراه با حيوانات ديگر، از جمله مورچه خوارها از طبيعت تغذيه مي کنند. اين ميمون  ها حيوانات درنده  خو و وحشي نيستند و از حيوانات کوچک و ضعيف در طبيعت تغذيه مي کنند و همانند بسياري ديگر از حيوانات غيرگوشت خوار بوده و در برخي موارد شکار حيوانات قدرتمند و وحشي نيز مي شوند. نام گذاري قسمت اوليه فيلم توسط کارگردان با عنوان «سپيده دم انسان»، و نمايش ميمون  ها در اين قسمت به عنوان اجداد اوليه بشر، گوياي اين است که کارگردان به روايت دارويني از تاريخ انسان اشاره دارد، روايتي که بر اساس آن، بر خلاف نظر انديشمندان سنتي  اي همچون ارسطو، انواع در طبيعت، ثابت نيستند بلکه انواع در طول تاريخ شکل گرفته و دچار تغيير و تحول مي  شوند. بر اساس اين نظريه، طبيعت، عرصه  ي نزاع براي بقا است و در اين ميان، جانوري باقي مي  ماند که با قوانين جبري طبيعت سازگارتر و بر جانوران ديگر غالب باشد. سازگاري با طبيعت براي بقا ايجاب مي  کند که جانوران در مقابل تغيير و تحولات و مخاطرات طبيعي، قدرت تغيير در خود و احتمالا تغيير در طبيعت را داشته باشند. و تغيير در خود، در طي زمان موجب تحول در نوع مي شود و بنابراين در طول تاريخ، انواع ثابت نخواهند بود و تغيير مي کنند. تغيير در انواع در مورد انسان نيز صادق است. انسان هميشه به اين شکل نبوده و در طول تاريخ، به تناسب محيط خود، و براي بقاء خود دچار تحولات بسياري شده است. داروين به دليل شباهت  هايي که بين اندام انسان و ميمون  ها يافت، انسان را از نسل يکي از اقسام ميمون  ها دانست و کوبريک در فيلم خود اين نظر را به تصوير مي  کشد. همان طور که بيان شد، در سکانس  هاي اوليه فيلمِ کوبريک، ميمون  ها، يا به عبارت ديگر انسان هاي اوليه، را در حالي مي  بينيم که همراه با دسته  اي ديگر از حيوانات؛ يعني مورچه  خوارها، به تغذيه از حشرات ريز مشغول اند. اين صحنه گوياي اين است که انسان اوليه از موجودات طبيعي ديگر داراي تمايز استثنايي نبوده  است. به عبارت ديگر در اين سکانس  ها در واقع شاهد انسان نيستيم بلکه شاهد حيواناتي هستيم که در طي زمان انسان  ها از نسل آنها پديد مي  آيند. انسان، نزد متفکران، دانشمندان و فيلسوفان در طول تاريخ، به انحاء مختلف، موجودي استثنايي در طبيعت دانسته شده  است. گاهي اين تمايز استثنايي، در قوه  ي ناطقه انسان، دانسته شده، نزد برخي اختيار به عنوان تمايز اساسي انسان از ساير جانداران محسوب شده و نزد عده  اي ديگر، توانايي پرسشگري، يا درک هستي و يا داشتن عالَم (در - عالم - بودن) به عنوان اين ويژگي اساسي معرفي شده  است. اما در هر صورت، در بين ميمون هايي که در سکانس  هاي اوليه به همراه مورچه  خوارها مشغول غذا خوردن هستند، تمايزي اساسي و استثنايي با ساير حيوانات نمي  بينيم.
در ادامه فيلم مي  بينيم که ميمون  ها دور برکه جمع شده و مشغول آب خوردن هستند. اين ميمون ها بدين شکل قلمرويي را براي خود درست کردند. دسته  اي از ميمون ها که حيوانات ديگر را بينشان نمي  بينيم در اين صحنه صاحب يک قلمرو هستند. در اين صحنه ميمون  ها  نسبت به صحنه  هاي قبل در مرحله  اي تکامل  يافته  تر از حيات قرار دارند، چرا که مالکيت براي آنها معنا پيدا کرده  است. مالکيت اوليه، مالکيت جمعي، و نه فردي است و در اين سکانس فيلم هم مي  بينيم که در واقع دسته  اي از ميمون  ها مالک اين قلمرو هستند. اين دسته از ميمون  ها نسبت به اين قلمرو صاحب حق هستند، چرا که زودتر از حيوانات ديگر آن را تصرف کرده  اند و يا آن را از حيوانات ديگري که قبلا در آنجا  مستقر بودند، به زور گرفتند. در ادامه مي  بينيم که دسته  اي ديگر از ميمون  ها هم به زور اين قلمرو را از اين دسته مي گيرند. بنابراين حق مالکيت در اين مرحله از تکامل به وسيله  قدرت، به حيوان صاحب قدرت بيشتر منتقل مي شود.
هرچند ميمون  ها تا اينجاي فيلم به مفهوم مالکيت تحقق بخشيدند، ولي هنوز تمايز اساسي و استثنايي با ساير حيوانات ندارند. مالکيت از اين نوع را در برخي از ديگر حيوانات هم مي بينيم. حال سؤال اينجا است که بشر از چه زماني و با چه حادثه  اي همچون موجودي استثنايي در ميان حيوانات ديگر، متمايز خواهد شد؟ مي  توان اين سؤال را به نحو ديگري نيز مطرح کرد و آن اينکه، فيلم تمايز اساس انسان را که او را از ميان ساير حيوانات، همچون جانداري استثنايي متمايز مي کند، چه مي  داند و آن ويژگي را به چه وسيله در اين فيلم نمايش مي دهد؟
اين پرسش در واقع از دو قسمت تشکيل شده است: 1- خالق فيلم تمايز اساسي انسان را که او را از ميان ساير حيوانات، همچون جانداري استثنايي متمايز مي  کند، چه مي  داند؟ 2- فيلم کوبريک تمايز اساسي انسان را که او را از ميان ساير حيوانات، همچون جانداري استثنايي متمايز مي  کند، به چه وسيله نمايش مي دهد؟
اين دو، دو پرسش اساسي در فهم اين فيلم است. فيلم آغاز متمايز شدن انسان از ميان موجودات طبيعت را با سکانسي به تصوير مي  کشد که يکي از ميمون  ها کشف مي  کند که مي  تواند از اشياي طبيعت همچون «ابزار» استفاده کند.(1) اين ميمون در حالي که به استخوان  هاي خرد شده روي زمين مي  نگرد، به ناگاه نگاهي متفاوت به اين استخوان  ها مي  کند،  يکي از استخوان  ها را که از ساير قطعه استخوان  ها بزرگتر است، برداشته و از آن همچون ابزاري براي ضربه زدن، چيزي شبيه چکش، استفاده مي  کند، يعني به واسطه آن استخوان  هاي ديگر را مي  شکند. اما اين ميمون چگونه به اين کشف نايل شد؟ پاسخ اين سؤال در سکانس  هايي است که پيشتر در فيلم به نمايش در مي  آيد، يعني زماني که دسته ميمون  هاي رانده شده از برکه در گوشه  اي با گرسنگي به خواب مي  روند، و هنگام سحر، بيدار مي  شوند، تخته سنگي سياه(black monolith)  و بزرگ، به شکل مکعب مستطيل، با ارتفاع زياد و پهناي نازک، که سطح آن بسيار صاف و صيقلي است را مي  بينند. آنها بسيار شگفت زده مي  شوند و با حيرت و ترس به آن مي  نگرند و با احتياط به آن نزديک شده و به آن دست مي  زنند. در همين حين نگاه از پايين ميمون  ها به تخته سنگ بزرگ را مي  بينيم که رو به آسمان است و در آسمان هم ماه و هم خورشيد را مي بينيم(يعني زمان سحر است)، خورشيد کاملا طلوع نکرده و نيمي از آن بالاي لبه تخته سنگ بزرگ و نيم ديگر پشت آن پنهان شده است. اين تصوير در يک لحظه  ي بسيار کوتاه هنگامي که ميمونِ مذکور موفق به کشف استفاده ابزاري از استخوان مي  شود، تکرار مي  شود، کنايه از اينکه اين نگاه رو به بالا به سمت تخته سنگ، الهام بخش آن ميمون شد.
 در واقع به واسطه  ي اين تخته سنگ، افق ديد جديدي براي ميمون  ها ايجاد مي  شود. افقي که در نگاه رو به بالاي ميمون  ها با نمايش دادن طلوع خورشيد از روي لبه  ي سنگ، نمايش داده مي  شود. افق به طور معمول براي انسان با نگاه به جلو و مستقيم قابل مشاهده است ولي اين تخته سنگ، افقي جديد و رو به بالا براي اين انسان هاي اوليه ايجاد مي  کند. به عبارت ديگر اين  صحنه کنايه از اين است که کشف استفاده  ي ابزاري از اشياي طبيعت، حاصل باز شدن افق و نگرشي جديد براي انسان است. افقي که پيش از اين براي هيچ جانداري گشوده نشده است.
به واسطه  اين افق ديد، نگرشي جديد براي انسان نسبت به طبيعت پيرامون ايجاد مي  شود. اين نگرش به انسان امکان مي  دهد، تا طبيعت را به نفع خود به خدمت گيرد. هنگام حصول اين نگرش جديد، در فيلم به شکل نمادين، بين شب و روز؛ يعني هنگام طلوع خورشيد است، کنايه از اينکه اين لحظه، يک نقطه  ي عطف در تاريخ بشر است. نقطه عطفي که شب و روز تاريخ بشر را از يکديگر جدا مي  کند. روز تاريخ بشر آغاز مي شود: سلطه  ي انسان بر طبيعت. نقطه عطفي که تمايز بشر را از ساير موجودات به شکل بنيادين مشخص مي  کند. در اين لحظه بشر به مدد اين افق ديد تازه، واجد نگاه علمي و تکنيکي به طبيعت مي شود، علم و تکنيکي که به خدمت قدرت طلبي انسان درمي  آيند.
 بنابراين قدرت انسان افزوده مي  شود و انسان مي  تواند بر حيوانات ديگر غالب شده و آنها را شکار کند. در فيلم مي  بينيم که همان هنگام که انسان اوليه موفق به کشف استفاده از استخوان همچون ابزار مي  شود، همان مورچه  خوارها که پيش از اين هم  غذاي انسان در شکار حشرات ريز بودند، اکنون خود شکار انسان مي  شوند. در نتيجه نوع غذاي انسان  هاي اوليه تغيير مي  کند، آنها گوشت  خوار مي  شوند، و مي  بينيم که هنگام غذا خوردن، ديگر آنها به همراه ساير حيوانات ديگر نيستند بلکه از آنها جدا هستند. انسان به وسيله  ي ابزار بر طبيعت غلبه مي  کند و همچون موجودي استثنايي ظاهر مي  شود. انسان هاي اوليه، به واسطه ابزاري که کشف کردند، مرداب خود را از دسته ديگر ميمون  ها پس مي  گيرند. آنها از استخوان همچون سلاح استفاده مي  کنند و به وسيله  ي آن، دشمن خود را از پاي در مي  آورند، اين صحنه گوياي اين است که ابزار علاوه بر استخدام طبيعت، قدرت غلبه  ي بر ديگر موجودات و حتي هم  نوعان را به واسطه  ي خشونتي که در آن نهفته است، به انسان عطا مي  کند.  
تولد ذهنيت: از جمله مسائل اساسي تاريخ فلسفه غرب، يافتن جوهر و اساس جهان است. يک پاسخ مهم از سوي دکارت دربرابر اين مسأله وجود دارد؛ ماده و روح. توضيح اينکه به نظر مي رسد انسان در جهان با دو گونه خصايص مواجه است: يکي خصايصي که جبري است و به نظر مي رسد تابع قوانين علت و معلول طبيعي است و ديگر خصايصي که ظاهرا تابع علت و معلول طبيعي نيست و واجد گونه  اي اختيار است. دسته اول را تحت عنوان امور مادي يا فيزيکي و دسته دوم را تحت عنوان امور ذهني يا روحاني مي  شناسيم. دکارت منشاء اين دو خصيصه را از دو جوهر متفاوت دانست، يعني جوهر مادي و جوهر روحاني. پس از دکارت فيلسوفان ديگر به سه نحو در مقابل دکارت واکنش نشان دادند: 1) برخي پاسخ دکارت را پذيرفتند. 2) برخي جوهر مادي را به جوهر روحاني تحويل بردند(ايدئاليسم) 3) برخي هم جوهر ذهني را به جوهر مادي تحويل بردند(ماترياليسم).
در هر صورت اين مسأله برخاسته از وجود دو خصيصه متفاوت در عالم است. خصيصه  ي اول همان است که در طبيعت فيزيکي مشاهده مي شود و دکارت منشاء آن را جوهر مادي دانست ولي خصيصه  دوم، صرفا به واسطه  ي يک موجود ظهور پيدا مي  کند؛ يعني انسان. بي شک از نگاه فلسفي خصايص غير طبيعي و غير مادي از سوي انسان در جهان مشهود است.  به عبارت ديگر جهان منهاي انسان، صرفا واجد خصايص مادي است. دکارت در اين مورد حتي حيوانات را هم تابع قوانين علي-معلولي طبيعت مي  دانست و آنها را واجد هيچ گونه ذهنيت و اختياري نمي  دانست.
اما اگر انسان را موجودي تحول  يافته و تکامل  يافته در طول تاريخ و درون طبيعت بدانيم، به اين نتيجه مي  رسيم که انسان نيز همچون ساير حيوانات در آغاز صرفا خصايص مادي را از خود بروز مي  داده و تابع قوانين علي-معلولي طبيعي بوده است. انسان از ابتدا موجودي نبوده که خصايص ذهني و روحاني را از خود نشان دهد.  بلکه ذهنيت در مقطعي از تاريخ بشر ايجاد شده است. اين مقطع، زماني است که بشر شروع به تأمل درباره طبيعت پيرامون خود کرد و در نتيجه  ي اين تأمل، در طبيعت تصرف کرده و آن را در جهت منافع خود تغيير داد.
در فيلم «2001: يک اديسه فضايي» پيدايي ذهنيت در تاريخ بشر، به صورت نمادين به وسيله همان تخته سنگ نمايش داده مي  شود. يعني در همان سحرگاهي که ميمون  ها از خواب بيدار شده و به ناگاه با آن تخته سنگ صيقلي و بلند مواجه شدند. شکل چهارگوش و مکعب مستطيل اين تخته سنگ و سطح صاف آن به خوبي بيانگز حيث نمادين آن است. پيش از به نمايش در آمدن اين تخته سنگ، اشيايي که در فيلم مي  بينيم، همه اشياي طبيعي هستند؛ بيابان، برکه، خورشيد، ميمون  ها، مورچه  خوارها و ... ولي اين تخته سنگ داراي شکلي غيرطبيعي است. شکل چهارگوش و مکعب مستطيلي آن، و همچنين سطح صيقلي آن، دلالت  کننده به فاعل هوشمندي است که آن را بدين شکل درآورده است. اين تخته سنگ که مشخص است به وسيله  ي يک فاعل هوشمند بدين شکل درآمده، الهام بخش ميمون  ها مي شود تا هوشمندانه و مختارانه(و نه از روي غرائز طبيعي) در طبيعت تغيير ايجاد کنند. بنابراين اين تخته سنگ، به طور نمادين، بيانگر تولد ذهنيت در تاريخ بشر است، ذهنيت و هوشي که به انسان امکان مي دهد تا طبيعت را به اشکال مختلف، دلخواه و دقيق درآورد.
تحقق تخنه: بنابراين انسان به واسطه  ي اين افق ديد جديد، از ساير حيوانات متمايز مي  شود و همچون موجودي خاص ظاهر مي  شود. انسان در اين مقطع زماني واجد درکي از هستي مي  شود. هرچند اين درک بسيار ساده و ابتدايي است ولي در همين حد هم انسان، تنها موجودي است که داراي درکي از هستي است. درکي که به انسان توان استفاده از ابزار را مي  دهد. انسان در اين زمان، توان تفکر و تأمل درباره  ي هستي را ندارد، اين پرسش فراتر از ظرفيت وجودي او است اما به همين اندازه که استخوان را همچون ابزاري به دست مي  گيرد و به وسيله  ي آن در طبيعت تغيير ايجاد مي  کند و آن را به خدمت خود مي  گيرد، واجد درکي از هستي است. اين درک، درکي اوليه، ابتدايي، غير مفهومي و تودستي است.(رک: بيمل: 59)
به نظر هايدگر، انسان تنها موجودي است که مي  تواند از هستي پرسش کند. ولي انسان لزوما از هستي پرسش نمي کند بلکه پرسش درباره هستي، ممکن است به پرسشي فراموش شده براي بشر تبديل شود. اما در هر صورت، اين مسأله وجود دارد که چرا انسان تنها موجودي است که توانايي پرسش از هستي را دارد. پاسخ هايدگر اين است که چون انسان تنها موجودي است که واجد درکي اوليه از هستي است. هرچند مسأله هستي غامض ترين پرسش  ها براي بشر است ولي انسان کاملا به هستي جاهل نيست بلکه به خلاف ساير موجودات درکي اوليه از آن دارد. اين درک اوليه انسان، در مواجهه انسان با موجودات(هستنده ها) آشکار است علي الخصوص در مواجهه انسان با ابزار. استفاده انسان از ابزار، دلالت گر اين است که او بصيرتي خاص و نگرشي ويژه در استفاده  ي عملي از اشياء دارد: «آن بصيرت ويژه  اي که برخورد ماهرانه و عملي ما را با اشياء هدايت مي  کند کارداني است.»(بيمل 59) اما کارداني چيست؟ کارداني بدين معنا است که انسان شيء را همچون نشانه  اي که به چيز ديگري اشاره دارد ببيند. يعني براي شيء حيث براي-چه (what-for) قائل باشد. بدين وسيله است که شيء مبدل به ابزار مي  شود: «هر ابزاري، ابزار براي چيزي است. براي مثال محصولي که بايد ساخته شود براي-چه  ي چکش، رنده نجار و ميخ است. اين محصول(مثل کفش) نيز خود جنبه  ي ابزاري دارد. کفشي که بايد با استفاده از چکش ساخته شود خود وسيله  اي براي پوشيدن است...»(بيمل، 59) بنابراين ابزارها مدام به چيز ديگري اشاره دارند. ابزارها نشانه  ي چيز ديگري هستند: «ابزار يعني نشانه»(بيمل،60) و به اين وسيله جهاني براي انسان ساخته مي  شود: «براي مثال کفش وسيله اي است براي راه رفتن اما خود راه رفتن در بافتي از اشيايي که در پوشيدن کفش خود را مي  نمايند قرار دارد، مثل رفتن به دانشگاه، رفتن به محل کار و غيره. دانشگاه محلي است براي درس خواندن، درس خواندن مي  تواند موقعيت اجتماعي ما را ارتقا ببخشد و موجب موفقيت ما در زندگي شود، موفقيت در زندگي عبارت است از ... به خوبي آشکار است که ما در چه بافت پيچيده  اي از مناسبات ميان اشياء با يکديگر، ميان خود با اشياء و نيز مناسبات ميان خود مان قرار داريم.»(بيمل، 95) بنابراين به وسيله  ي ابزارها ما داراي يک جهان که همان بافت پيچيده  ي مذکور است مي  شويم. اين جهان  داري يا به عباررتي «در-عالم-بودن» ويژگي استثنايي انسان در ميان ساير موجودات است، که متضمن درکي اوليه از هستي است.
بنابراين وجود ابزار در دست انسان خود دلالت گر درکي و رهيافتي نسبت به هستي نزد انسان است؛ رهيافتي که در زبان يوناني مي توان آن را با واژه «تخنه» بيان کرد. تخنه در زبان يوناني باستان در مقابل «فوزيس» قرار مي  گيرد. فوزيس نامي براي كل موجودات است. هر گونه طريق راهيابي به ميان موجوداتِ «فوزيس» و تغيير آنها، تخنه ناميده مي  شود: «تخنه به نوعي از شناسايي(و دانستن) اطلاق مي  شد كه آدمي را هنگام توليد چيزي، چه ابزار «صنعت» و چه اثر هنري راهنمايي مي  كند.»(کوکلمانس، ص 8)
در فيلم «2001: يک اديسه  ي فضايي» ما انسان  هاي اوليه را قرن  ها پيش از زايش هنر مي  بينيم ولي هرچند هنر هنوز ميان آنها ظهور نکرده ولي با استفاده از اشياء همچون ابزار، تخنه تحقق يافته  است يعني در اين برهه از زمان؛ با به کارگيري استخوان به عنوان چکش يعني به عنوان ابزار، بايد انسان اوليه را واجد درک اوليه از هستي بدانيم. انسان در خلق ابزار مانند يك صنعت گر چيزي را براي رسيدن به مقصودي تغيير مي  دهد. انسان اوليه درون فيلم نيز، استخوان را در جهت رسيدن به مقاصد خود؛ مقاصدي مثل شکار و جنگ، به کار مي  گيرد.
در سکانسي از فيلم، مي  بينيم که انسان اوليه  اي که موفق شده از استخوان همچون سلاح جنگ استفاده کند و دشمن را از قلمرو خود بيرون براند، از خوشحالي ناشي از اين پيروزي مغرورانه استخوان را به آسمان پرتاب مي  کند و در حالي که ما آن استخوان را در آسمان مي  بينيم،  ناگهان  فيلم به هزاران(و يا شايد ميليون  ها) سال جلوتر مي  رود، و به جاي استخوان، يک سفينه فضايي در آسمان پديدار مي  شود. اين تصوير کنايه از اين دارد که استخوان همچون ابزار در دست بشر اوليه و سفينه فضايي، از حيث ابزار بودن، ماهيتا تفاوت بنيادين با يکديگر ندارند و هر دو ناشي از رهيافت خاصي از سوي بشر نسبت به موجودات عالم(فوزيس) هستند؛ يعني حاصل تحقق تخنه هستند.   
بازگشت مجدد تخته سنگ: دکتر فلويد در سفر به فضاپيماي کلاويوس از همکاران خود در اين فضاپيما مي  شنود که يک ميدان مغناطيسي روي سطح ماه يافت شده که پرسش  هايي را براي آنها ايجاد کرده  است. يکي از فضانوردان اظهار مي کند که «حتي از برخورد يک شهاب سنگ با سطح ماه هم چنين ميداني ايجاد نمي  شود. بنابراين تصميم گرفتيم که يک نگاهي به آن بياندازيم» فضانوردان کلاويس مي  گويند که پس از بررسي  ها و حفاري  ها متوجه شديم که شيءاي که اين ميدان مربوط به آن است، توسط هيچ فرسايش طبيعي(natural erosion) يا ديگر نيروها، زير سطح ماه پنهان نشده است. بلکه «به نظر مي رسد که اين شيء 4ميليون سال پيش باقصد و تأمل و به طور حساب شده(deliberately) در آن جا مدفون شده است». کلمه  ي deliberately موجب تعجب دکتر فلويد مي  شود و او اين ادعا را که آن شيء با قصد و تأمل و به طور حساب شده زير سطح ماه پنهان شده را تمسخر مي  کند و اين گونه اظهارات را اراجيف مي  داند. جالب اينکه خود فضانوردي که چنين ادعايي کرده، نيز مايل است اين ادعا اراجيف باشد.(دکتر فلويد خود پس از مواجهه شدن با اين شيء که 40 فوت زير سطح ماه پنهان شده بود، آن را «نخستين شاهد حيات هوشمند بيرون از کره زمين» (the first evidence of intelligent life off the Earth) معرفي مي  کند)
علت اينکه چنين ادعايي براي دکتر فلويد مضحک است اين است که اين ادعا به پذيرش عنصري هوشمند غير از انسان، که صرفا تابع قوانين طبيعت نيست، مي  انجامد. البته بشر پيشتر در تاريخ عناصر غيرطبيعي را در جهان  بيني خود به گونه  هاي مختلف پذيرفته است و نمونه  ي بارز آن جهان  بيني ديني است. در بسياري از اديان، اساس طبيعت مادي، مبتني بر موجودي غيرطبيعي و غيرمادي است، طبيعت و فيزيک قائم به ماوراي طبيعت و متافيزيک است. اما در جهان  بيني علمي مدرن، جهان عبارت است از طبيعت مادي و نهايتا يک عنصر که خصايص غيرمادي از خود نشان مي  دهد؛ يعني ذهن انسان. در چارچوب اين جهان  بيني بسياري حتي ذهن انسان را نيز به طبيعت مادي و فيزيکي فرومي  کاهند و علت اينکه خصايص آن را نمي  توان به شيوه فيزيکي تبيين کرد، پيچيده بودن ساختار آن و محدود بودن علم فعلي بشر مي  دانند.
بنابراين در چنين جهان  بيني  اي که دکتر فلويد در محيط آن رشد يافته و همه کائنات را از زاويه آن مي  بيند، وجود عنصري غير طبيعي، مضحک به نظر مي  رسد. تأمل، تفکر، قصد و حساب شده کار کردن، از ويژگي  هاي غيرطبيعي(2) به شمار مي  روند. بر اساس نگرش علمي به جهان، در طبيعت هر چه هست بر اساس جبر علي-معلولي عمل مي  کند. پيشتر گفتيم که دکارت، از پدران نگرش مدرن به جهان، حتي اعمال حيوانات را محکوم به قوانين علي-معلولي مي  دانست. به نظر او حيوانات از روي غريزه همه  ي اعمالشان را انجام مي  دهند و هيچ اختياري از خود ندارند.
اما تأمل و تفکر، نشان دهنده اين است که صاحب آن اختيار بر انجام کارهاي خود را دارد. يعني مي  تواند کارهاي متعددي را انجام دهد و با تأمل يکي از آن کارها را مختارانه بر مي  گزيند. بنابراين وقتي فضانوردِ فضاپيماي کلاويوس مي  گويد ما به اين نتيجه رسيديم که آن شيء با تأمل و حساب شده زير سطح ماه پنهان شده است، در واقع مي  گويد ما به اين نتيجه رسيديم که موجودي صاحب هوش و اختيار و عقل،(يعني موجودي غيرفيزيکي) اين شيء را زير سطح ماه پنهان کرده است. در صحنه هاي بعدي فيلم متوجه مي  شويم که شيءاي که زير سطح ماه پنهان شده، مشابه[يا خود] همان تخته سنگي که ميمون  ها در هنگام سحرگاه با آن مواجه شدند و الهام  بخش آنها در کشف ابزار شد، مي  باشد. وقتي دکتر فلويد و فضانوردان کلاويوس به اين تخته سنگ نزديک مي  شوند، مي  بينيم که آنها نيز همچون ميمون  هاي ابتداي فيلم از ديدن اين تخته سنگ شگفت زده شدند. همچون همان ميمون  ها با احتياط به آن نزديک مي  شوند و همانند آنها به سطح صاف و صيقلي آن دست مي  زنند. وقتي اين فضانوردان مي  خواهند در کنار اين تخته سنگ بايستند و يک عکس دسته جمعي بگيرند، ناگهان يک ارتعاش راديويي گوش خراش از سمت تخته سنگ به صدا در مي  آيد به نحوي که فضانوردان را اذيت مي  کند و آنها موفق به گرفتن اين عکس نمي  شوند. اين ارتعاش راديويي قدرتمند به گفته  ي دکتر فلويد، به سمت سياره  ي مشتري جريان پيدا مي  کند. اين صدا باعث مي  شود که توجه فضانوردان به ضلع فوقاني تخته سنگ جلب شود. و بنابراين فضانوردان باز همانند همان ميمون  ها(يا انسان  هاي اوليه)، در مقابل اين تخته سنگ مي  ايستند و به بالاي آن مي  نگرند و  خورشيد و مشتري را در آسمان مي  بينند. خورشيد به وسيله اين تخته سنگ، در زاويه ديد فضانوردان دو نيم شده است(نيمي پشت تخته سنگ پنهان و نيمي بالاي آن قابل ديد است) باز کنايه از اينکه به واسطه  ي اين تخته سنگ براي اين فضانوردان افق جديدي گشوده است، افقي رو به بالا. 
 شکل خاص تخته سنگ، يعني حالت مکعب مستطيلي، با ارتفاع بلند و پهناي نازک و سطح صيقلي، نمايان گر اين است که فضانوردان همچون ميمون  هاي آغاز فيلم با شيءاي مواجه شدند که ساخته دست طبيعت نيست. از سوي ديگر، از آنجا که اين شيء ساخته دست خود انسان ها هم نيست، و از آنجا که تنها موجود ذي  شعور در جهان  بيني علمي  اي که اين فضانوردان هستي و جهان را از زاويه آن مي  بينند، انسان است، مواجهه با شيءاي که مصنوع موجودي ذي  شعور است ولي مصنوع انسان نيست، بسيار شگفت  آور است.       
همان گونه که بيان شد، فضانوردان در نگاه رو به بالا به سمت ضلع فوقاني اين تخته سنگ نيمي از خورشيد را بر فراز تخته سنگ مي  بينند در حالي که نيمي ديگر از آن پشت تخته سنگ پنهان است. همچنين سياره  ي مشتري در اين تصوير ديده مي  شود. پس از اين صحنه، قسمت دوم فيلم تحت عنوان عمليات مشتري شروع مي  شود. به نظر مي آيد که نگاه فضانوردان به ضلع فوقاني تخته سنگ، کنايه از اين است که اين تخته سنگ افقي جديد و رو به بالا را براي فضانوردان(انسان) ايجاد مي  کند که ميل به تعالي را در آنها افزون مي  کند. ارتعاش راديويي که از جانب تخته سنگ به سمت مشتري جريان پيدا مي  کند نيز توجه فضانوردان را به مشتري جلب مي  کند. به طوري که پس از آن مأموريت مشتري آغاز مي  شود، يعني دور شدن بيشتر از سطح زمين، و تعالي بيشتر.
بنابراين آنچه در مورد مواجهه  ي فضانوردان در روي سطح ماه با اين تخته سنگ مهم به نظر مي  رسد اين است که اولا اين تخته سنگ دلالت  گر اين است که اين فضانوردان در فضا، در قسمتي از طبيعت مادي که محکوم قوانين مادي است، با قوانين علمي خود به اين نتيجه مي  رسند که 4 ميليون سال پيش موجودي صاحب هوش و تفکر اين شيء را در اين بخش از طبيعت پنهان کرده است. ولي مسأله اينجا است که در جهان  بيني علمي اين فضانوردان، موجودي غير از انسان، که صاحب خرد و هوش باشد، جايي ندارد. و از آنجا که اين کار(پنهان کردن تخته سنگ زير سطح ماه) کار انسان ها نيست، وجود اين تخته سنگ در ماه، براي فضانوردان به يک مسأله  ي پيچيده بدل مي  شود به نحوي که دکتر فلويد درباره  ي آن مي  گويد: «منشاء و هدف از آن(its origin and purpose) يک راز کامل (total mystery) است». اينکه دکتر فلويد از هدف از مدفون شدن اين تخته سنگ به عنوان يک مسأله ياد مي  کند جالب توجه است چرا که علم تجربي به دنبال هدف و غايت اشيا نيست. مسأله علت غايي در طبيعيات ارسطو مطرح بود ولي در علم مدرن، چنين مسأله  اي ديگر مطرح نيست چرا که موضوع علم مدرن طبيعت فيزيکي است که بر اساس نگرش مدرن در افعال خود، غايتي ندارد بلکه تابع قوانين علي-معلولي فيزيکي است.  

مأموريت مشتري (Jupiter mission)
مواجهه شدن فضانوردان با تخته سنگ در کره ماه و امواج راديويي  اي که از سمت آن به سمت مشتري صادر شد، باعث شد 18 ماه پس از اين حادثه، يک سفينه  ي فضايي به نام «ديسکاوري 1» به همراه 5 فضانورد عازم مأموريت نيم بليون مايلي به سمت مشتري شوند. شکل اين سفينه  ي فضايي يادآورهمان استخواني است که در دست انسان اوليه به اولين ابزار تبديل شد. 
به همراه فضانوردان، يک نمونه از آخرين نسل کامپيوترهاي هال 9000 (HAL-9000) به اين مأموريت اعزام شده است. دکتر ديويد بومن فرمانده اين مأموريت و دکتر فرانک پول قائم مقام وي است. دکتر چارلز هانتر، دکتر جک کيمبال و دکتر ويکتور کامينسکي 3 فضانورد ديگر اين مأموريت هستند که به علت صرفه  جويي در مصرف غذا و اکسيژن، با نظارت پيشرفته  ترين هوش ماشيني؛ يعني هال 9000، به حالت خواب زمستاني فرو رفته  اند. وضعيت آنها در اين حالت، همانند خواب معمولي است به استثناي اينکه رؤيايي نمي  بينند. همچنين افراد در حالت خواب زمستاني(به گفته  ي شخصيت  هاي فيلم) درکي از زمان ندارند. فرد در اين حالت يکبار در دقيقه نفس مي  کشد و همچنين قلب او فقط 3بار در دقيقه مي  تپد. دماي بدن نيز در اين حالت حدود 3 درجه سانتيگراد است.
اما ششمين عضو فضاپيماي ديسکاوري1، آخرين محصول هوش مصنوعي، يعني کامپيوتر هال 9000 است. به گفته  ي گوينده تلوزيون در فيلم، بسياري از کارشناسان مايل اند که در مورد هال لفظ «مقلد» (mimic) را به کار ببرند ولي واقعيت اين است که اين کامپيوتر خصوصياتي کاملا انساني را از خود نشان مي  دهد و به نظر مي  رسد داراي شخصيتي انساني و در عين حال داراي توانايي  اي بالاتر از انسان است. اين کامپيوتر مي  تواند بسياري از عمليات مغز انسان را با سرعتي بي  نهايت بيشتر و با اطمينان بيشتر انجام دهد. لحن اين کامپيوتر در پاسخ به سؤالات انسان  ها، صرفا منتقل کننده اطلاعات نيست بلکه منتقل کننده غرور متکلم است. او با اطمينان خود را اين گونه معرفي مي کند: «محفوظ از شکست، عاجز از خطا» (foolproof and incapable of error). او حتي ذره  اي خود را در انجام کارهايش وابسته به انسان نمي  داند. ولي اظهار مي  کند که از کار با انسان  ها لذت مي  برد و روابط مهيجي (stimulating relationship) با فضانوردان دارد. غرور، لذت و هيجان همه نشان  دهنده اين است که اين کامپيوتر داراي شخصيت انساني است.
در قسمتي از فيلم، دکتر ديويد بومن و دکتر فرانک پول متوجه مي  شوند که هال، در محاسبات خود اشتباهي انجام داده است. اين اشتباه موجب شگفتي آنها مي  شود. ولي هال به هيچ عنوان قبول نمي  کند که اشتباه کرده  است بلکه اشتباه را در محاسبات انسان  ها مي  داند. بومن تصميم مي  گيرد که با پول دور از چشم هال در اين مورد مشورت کند. ولي هيچ جايي را در سفينه مناسب اين کار نمي  يابد چرا که  هال در همه جا حضور دارد و صداي آنها را مي  شنود. سپس تصميم مي  گيرد که به همراه پول در کپسولي که براي انجام تعميرات سفينه سوار آن مي  شوند و به وسيله  ي آن از سفينه بيرون مي روند بروند و در آنجا با هم صحبت کنند. پس از اينکه وارد کپسول مي  شوند نيز هال را امتحان مي  کنند که آيا صداي آنها را مي  شنود يا خير، که متوجه مي  شوند که نمي  شنود. ولي بعدا معلوم مي  شود که هال آنها را فريب داده و از محتواي کل مکالمه  ي آنها به وسيله  ي لب  خواني مطلع است.
ماهيت کامپيوتر هال 9000 اساسا با آن تکه استخواني که در دست انسان اوليه، براي نخستين  بار همچون ابزار استفاده شد، چه تفاوتي دارد؟ هر دو آنها حاصل نگرش خاص انسان به طبيعت هستند. نگرشي که به انسان امکان داد اشياء طبيعت را براي رسيدن به منافع خود به کار بگيرد و از اشياي عالم، ابزاري براي خود بسازد. شکل اين ابزار در طول زمان  هاي بسيار متغير شده است ولي هر دو آنها حاصل يک نگرش اند. اما اين ابزار اکنون با ابزار اوليه، تفاوتي اساسي دارد، و آن اينکه واجد هوش، عاطفه و در مجموع شخصيت شده است.
اين واقعيت، يعني تغيير ماهوي  اي که در ابزار ايجاد شده است، براي انسان، مسائل و معضلاتي را ايجاد مي  کند. ابزار که تا پيش از اين در دست انسان و در کنترل او بود، اکنون در کنار انسان همچون يک رقيب مطرح مي  شود. ابزار هوشمند(هال 9000) مرگ و زندگي انسان را در دست مي  گيرد(نظارت بر وضعيت سلامت فضانورداني که در حالت خواب زمستاني هستند به عهده هال است)، در بازي شطرنج به راحتي انسان  ها را شکست مي  دهد و در هنگامي که خطايي در محاسبه ايجاد شده است، منشاء اين خطا را انسان  ها، و نه خود، مي  داند. قدرت اين ابزار به حدي زياد شده که ديگر انسان از دست آن خلاصي ندارد. اين ابزار در همه جا حضور دارد. به نحوي که انسان نمي  تواند خلوتي پيدا کند و به راحتي سخني خصوصي با انسان ديگر بگويد. تکنولوژي خلوت انسان را از او گرفته است. انسان در حضور تکنولوژي  هاي پيشرفته اطلاعاتي و صاحب هوش مصنوعي، ديگر حريم خصوصي ندارد. انسان همواره در فضاي عمومي زندگي مي  کند.
آشکار شدن ابزار در مقابل انسان: به نظر هايدگر، درک انسان از هستي اشياء به دو گونه ممکن است. يکي درک تودستي و ديگري درک فرادستي. درک تودستي انسان از اشياء همان درکي است که انسان از اشياء هنگام استفاده از آنها به مثابه ابزار دارد. هنگامي که يک شيء به عنوان ابزار در دست انسان است، انسان از آن شيء درکي آگاهانه ندارد. اصلا انسان بين خود و ابزار دوگانگي احساس نمي  کند. اما اگر خللي در کارکرد اين ابزار رخ دهد، انسان به ابزار همچون شيءاي مستقل متوجه مي  شود. اين توجه و نگاه به شيء، در واقع درکي فرادستي از شيء است. تنها در اين هنگام است که ابزار در مقابل انسان آشکار مي  شود، همچنان که هال پس از بروز اشکال در خود، به عنوان مثالي  اي آشکار براي فضانوردان جلوه کرد: «ابزار دقيقا هنگامي خود را آشکار مي  کند که وصف ابزاري  اش متوقف مي  شود.  در سه حالت ممکن است ابزارها وصف ابزاريشان را از دست بدهند: 1- زماني که ابزار بدون استفاده شود (قابل رويت يا مشهود شدن) 2- هنگامي که ابزار گم مي  شود (اختلال) 3- هنگامي که ابزار بر سر راه ما قرار مي  گيرد (لجاجت).» (بيمل 60)     
بنابراين تا وقتي که ابزار کار خود را به درستي در دست انسان انجام مي  دهد، و انسان به واسطه  ي آن به هدف و خواسته  ي خود مي  رسد، تأمل درباره  ي خود ابزار و چيستي و ماهيت آن لزومي نمي يابد. ابزار در اين حالت بخشي از وجود خود انسان مي  شود. اما هنگامي که در ابزار خللي وارد مي شود، انسان آن را با نگاه فرادستي مي  نگرد. در اين هنگام انسان به ماهيت ابزار مي  انديشد. بنابراين اگر هال بخواهد انسان  ها به او همچون موجودي مستقل بنگرند، بايد ناکارامدي  اي را در خود آشکار کند: «اختلال هال توسط خود او و براي انسان شدن .... به وجود آمده است.»(اُمار کالابرز، جهان  هاي ممکن کوبريک يا شاعرانگي درها در: اديسه در سينما، 46)
در فيلم مي بينيم که در فضاپيماي ديسکاوري1، فضانوردان در مورد غالب کارها به هال، نيازمند اند. در مورد فضانورداني که در خواب زمستاني به سر مي  برند اين قضيه بيشتر مصداق دارد. چرا که زندگي آنها به يک زندگي نباتي(و نه حتي حيواني) تبديل شده و نبض اين زندگي نباتي به دست هال داده شده است. اطلاع از وضعيت فضاپيما، برنامه  ي مأموريت، ارتباط با انسان  هاي بيرون از فضاپيما نيز مواردي است که فضانوردان در آنها وابسته به هال هستند. هال در اين وضعيت بخشي از زندگي فضانوردان است. بخشي که حتي فضانوردان احساس دوگانگي با آن را نمي  کنند. ولي هنگامي که هال در محاسباتش دچار اختلال مي  شود، فضانوردان به ناگاه متعجب شده و در مورد آن تأمل مي کنند. در اينجا است که ماهيت اين ابزار براي فضانوردان تبديل به يک مسأله مي شود. اما مسأله   از اينجا پيچيده  تر مي  شود که ابزار در اينجا به درجه  اي رسيده که به انسان حق تفکر پيرامون آن را نمي  دهد. هنگامي که از مرکز کنترل عمليات به ديويد بومن و فرانک پول اطلاع مي دهند که هال در محاسبات خود دچار اشتباه شده است، بلافاصله پس از به پايان رسيدن پيام، هال به اين دو فضانورد مي  گويد «اميدوارم اهميتي به اين حرف  ها ندهيد». هال حتي به انسان  ها اجازه نمي دهد که به احتمال اشتباه او بيانديشند. او خود را خطاناپذير مي  داند.
حال فضانوردان از يک سو متوجه خطاي هال شده  اند و از سوي ديگر قدرت تعمير و تصحيح آن را ندارند چرا که اين ابزار اختلال در کارايي خود را نمي  پذيرد و اشتباه را از انسان  ها مي  داند و در مقابل هر عملي عليه اين موضع، از موضع خود دفاع مي  کند. بنابراين چاره  اي براي فضانوردان نمي  ماند مگر انهدام هال. آنها تصميم مي  گيرند هال را منهدم کنند. هال از اين طرح مطلع مي  شود و تصميم به انهدام انسان  ها مي  گيرد. او موجب مرگ دکتر فرانک پول و هر 3 فضانوردي که در خواب زمستاني به سر مي  روند، مي  شود. اما ديويد بومن موفق مي  شود هال را منهدم کند. در اين هنگام ديويد پيام از پيش ضبط شده دکتر فلويد را مي  بيند و از قضيه  ي مواجهه فضانوردان در کره ماه با آن تخته سنگ مرموز مطلع مي  شود.
طغيان ابزار: طغيان هال در برابر فضانوردان يادآور ماشين آخر الزمان در فيلمي ديگر از کوبريک است، يعني فيلم «دکتر استرانج لاو». در اين فيلم ماشين آخرالزمان دستگاهي است که بدين شکل طراحي شده است که اگر بمب اتمي عليه کشور سازنده  ي اين ماشين توسط هر کشوري به کار گرفته شود، اين ماشين خود به خود فعال مي  شود و ظرف مدت کوتاهي به وسييله بمب  هاي هسته  اي براي نزديک 100 سال هر گونه امکان حيات را روي سطح زمين ناممکن مي  کند. اين ماشين به نحوي طراحي شده است که حتي کشور سازنده  ي آن هم توانايي از کار انداختن آن را ندارد و البته تعمدا اين گونه طراحي شده که قدرت بازدارنگي بيشتري داشته باشد.
هال در فيلم 2001: يک اديسه  ي فضايي و ماشين آخرالزمان در فيلم دکتر استرانج لاو، گوياي اين واقعيت هستند که هر چند اين ابزارها مولود نگرش خاص انسان به طبيعت اند؛ يعني اين نگرش که انسان مي  تواند اشياي درون طبيعت فيزيکي را براي رسيدن به مقاصد خود به کارگيرد اما اين ابزارها هميشه در کنترل تام انسان نخواهند بود. انسان ابزار را براي رسيدن به قدرت و کمبودهايش به کار مي  گيرد و در استفاده از آن در برابر غير خود خشونت روا مي  دارد. بنابراين ابزار عاملي است براي خشونت و افزايش قدرت. به عبارت ديگر خشونت و خواست قدرت از ذاتيات ابزار است و ديري نمي  پايد که ابزار در برابر خود انسان قدرت طلبي و خشونت را اعمال مي  کند. اما طريقه  ي نجات انسان از اين معضل چيست؟ کوبريک طريقه نجات را به وسيله اقدام ديويد بومن عليه هال نشان مي  دهد. بومن هال را منهدم مي  کند. يعني انسان از نگرش قبلي خود به عالم گذر مي کند؛ از نگرشي که به او امکان داد طبيعت را همچون ابزاري در دست بگيرد و به خواسته  اش برسد. با عبور از اين نگرش به عالم، مسيري جديد آغاز مي  شود که در بخش پاياني فيلم به نمايش در مي  آيد.         

مشتري و آنسوي بي کران (Jupiter and beyond the infinite)
اين قسمت از فيلم با نمايش دادن فضاي بيرون از فضاپيماي ديسکاوري1 که اکنون به نزديکي مشتري رسيده آغاز مي  شود. وقتي ديسکاوري1 از دور به نمايش در مي  آيد يک بار ديگر شبيه به آن تکه استخواني که براي اولين بار همچون ابزار در دست انسان اوليه به کار گرفته شد به نظر مي آيد. در همين لحظات فيلم يک بار ديگر تخته سنگ را مي  بينيم ولي اين بار به شکلي متفاوت. اين تخته سنگ اين بار ديگر ثابت بر روي سطح کره ماه يا زمين نيست بلکه معلق در فضا است. دريچه  ي فضاپيماي ديسکاوري گشوده مي  شود و ديويد بومن با کپسول خود از درون آن بيرون مي آيد. او اکنون هال را که آخرين محصول نگرش ابزاري انسان به طبيعت است منهدم کرده  است. از اين پس به تدريج وابستگي او به ابزار کاسته مي  شود. ديويد ديسکاوري1 را ترک مي کند و تخته سنگ معلق در فضا مسيري را به او نشان مي  دهد که ديويد به سمت آن حرکت مي  کند. ناگهان او وارد سياه چاله  ي فضايي مي  شود، وارد تونلي که زمان و مکان در آن در هم مي  پيچند. ديويد از مرزهاي زمان و مکان عبور مي  کند. فشار زيادي بر او وارد مي  شود. از اين پس هر چه به جلو مي آييم چهره او پيرتر مي  شود. او انفجار بزرگي(بيگ بنگ) را به چشم مي  بيند که به وسيله  ي آن کهکشان  ها و ستارگان و سيارات و کوه  ها و دره  ها و درياها و خشکي  ها و اشکال متنوع ايجاد مي  شوند. ديويد همه را مي  بيند. سپس او خود را درون يک خانه مي  بيند. او با کپسولش وارد يک خانه شده  است. روي مانيتور درون کپسول کلمه «بدون کارکرد» (non function) به نمايش در مي  آيد. او در حالي که درون کپسول است، خود را بيرون از آن درون خانه مي  بيند. کپسول ناپديد مي  شود. ديويد درون خانه  اي است با کف  پوش و ديوارهايي سفيد رنگ. خانه تقريبا خالي است و به جز يک ميز، يک تخت خواب دو نفره و چند صندلي، آنچه بيشتر خودنمايي مي  کند مجسمه  هاي کوچک کنار ديوار و نقاشي  هاي نصب شده بر روي ديوار است. نقاشي  هاي نصب شده بر روي ديوار عموما تصوير يک زوج عاشق را نشان مي  دهد. مجسمه  ها نيز به صورت زوج زوج و به قرينه درون خانه قرار دارند. ديويد در حالي که همچنان نقاط مختلف خانه را مي  نگرد خود را پشت ميز در حال غذا خوردن مي  بيند. در بين غذا نوشيدني مي  خورد و ليوان آن را کنار ميز قرار مي  دهد. ناگهان دست او به ليوان برخورد مي  کند و ليوان به زمين افتاده و مي  شکند. او در همين حال پيرمردي را روي تخت خواب مي  بيند که در حال احتضار است. آن پير  مرد خود او است. ناگهان زيرپاي آن پيرمرد و در مقابل تخت خواب تخته سنگ باز ظاهر مي  شود و پيرمرد(ديويد) با انگشت به سمت آن اشاره مي  کند. سپس پيرمرد به يک جنين تبديل مي  شود که دور او را يک هاله فراگرفته است و چشمش برق مي زند. دست کودک زير چانه او قرار دارد به شکلي که گويي در حال تفکر است. سکانس بعدي تخته سنگ را از مقابل نشان مي  دهد که دو صندلي و دو مجسمه و دو شمعداني در دو سوي آن قرار دارد و زاويه دوربين به تدريج به سمت تخته سنگ نزديک مي  شود تا اينکه تصوير تماما تاريک شود. سپس فضا به نمايش در مي  آيد به همراه دو سياره و جنين درون همان هاله و با همان حالت تفکر، معلق در فضا است که گويي به سيارات مي نگرد و مي  انديشد.  انهدام هال توسط ديويد و خروج ديويد از ديسکاوري1 به همراه کپسول نشاندهنده فراتر رفتن از نگرشي به طبيعت بود که ابزار و نوع عالي ابزار يعني هال، نتيجه  ي آن بود و پديدار شدن تخته سنگ به صورت معلق در فضا که همچون راهنما مسيري را به ديويد نشان مي دهد، کنايه از گشوده شدن افقي تازه در نگرش انسان به جهان و هستي پس از فراتر رفتن از نگرش پيشين است. نگرشي که خواهان پي بردن به راز هستي است و نه صرفا استخدام طبيعت به نفع مقاصد خود. اين نگرش مقتضي راهي دشوار است. مسيري که در آن مرزهاي زماني و مکاني در هم مي  پيچد کنايه از فراتر رفتن از معرفتي است که محصور در ابعاد زماني و مکاني است. خانه تقريبا خالي اي که ديويد خود را درون آن مي يابد با آن تصاوير روي ديوار و مجسمه  ها، حاکي از ورود او به قلمرويي مثالي شده و انتزاعي است. افتادن ليوان نوشيدني از روي ميز و شکستن آن دلالت بر انقطاع کامل ديويد از جسمانيت و ماديت دارد. به گونه  اي که او پس از اين اتفاق در حال مرگ روي تخت خواب ظاهر مي شود. ظاهر شدن مجدد تخته سنگ در مقابل ديويدِ در حال مرگ و تبديل شدن ديويد به جنين حاکي از زايش تأمل و تفکري نو است، تأملي که فاعل آن کاملا  منقطع از ماديت و جسمانيت است. اگر تنها موجود صاحب فکر؛ انسان، در انديشه دکارتي تشکيل شده از دو بعد مادي(جسم) و روحاني(ذهن) است، در اينجا بعد مادي اي ديگر متصور نيست بلکه ذهن محض باقي مي ماند. در سکانس پاياني فيلم نيز مي  بينيم که جنين که نماد ذهنيت و روح است به جهان مي  نگرد و تأمل مي  کند. جهان همان هستي است که ابعاد زماني و مکاني به خود گرفت و در تاريخ آشکار شد. روح با قرار گرفتن در اين جهان و درک چيزي که غير او بود، به شناخت و آگاهي رسيد. و اين شناخت به شکل تدريجي در طول تاريخ حاصل شد.
تخته سنگ کذايي که 4 بار در فيلم ظاهر شد، نماد مراحل مختلف معرفت و شناخت است. هر بار که تخته سنگ ظاهر مي  شود پس از آن افقي ديد نويي براي انسان  ها گشوده مي  شود. گويي تخته سنگ جهان و عالم انسان ها را بسط و توسعه مي دهد و زاويه ديد او را گشوده  تر مي  کند. چشم  هاي بسياري که در فيلم به اشکال مختلف و با تأکيد به نمايش در مي  آيند اهميت زاويه  ي ديدهاي متفاوت را آشکار مي کند: «دنياي او[=کوبريک] آکنده از چشم  هايي است که به کشف سطح موضوع اشياء محدود نمي  ماند. روش  هاي ديدن در اين آثار[=آثار کوبريک] متعدد است، چيزي که قبلا يوناني  ها به ما نشان داده بودند. فکر کردن به نمايش چشم ميمون  ها و ببرها که در تاريکي(در قسمت اول فيلم) روشن و خاموش مي  شوند، شکل  هاي متعدد و مشابه مردمک چشم در درون سفينه(به طور مثال درهايي که باز و بسته مي  شوند)، گنبد پايه  ي کلاويوس(که مثل رنگ  هاي رنگين کمان باز مي  شوند)، و کپسول فضايي(همه مشابه با کره  ي چشم) کافي است. و ... چشم قدرتمند هال، چشمي است که مي  بيند و حس مي  کند»(اديسه در سينما 11) و در نهايت چشم آن جنين که نگاه ديگري است به جهان، نگاه و تفکري ديگر.    

پي نوشتها
1- موسيقي متن فيلم، تأکيد کارگردان را بر اين صحنه به خوبي منتقل مي  کند.  //  2- مقصود از غيرطبيعي در اينجا، غير فيزيکي است.

منابع
1- اُمار کالابرز، جهان  هاي ممکن کوبريک يا شاعرانگي درها، در: جان پي  يرو برونتا، استنلي کوبريک: اديسه در سينما، مينوخاني، موسسه فرهنگي هنري سناء دل، تهران، اول، 1382.  //  2- بيمل، والتر، بررسي روشنگرانه انديشه  هاي مارتين هايدگر، بيژن عبدالکريمي، سروش، تهران، اول، 1381.  //  3- جان پي  يرو برونتا، استنلي کوبريک: اديسه در سينما، مينو خاني، موسسه فرهنگي هنري سناء دل، تهران، اول، 1382.  //  4- کوکلمانس، يوزف، هيدگر و هنر، محمد جواد صافيان، نشر پرسش، اول، 1382.