اخلاق و مساله عينيت

چاپ
نوشته شده توسط Administrator دوشنبه ۰۸ آبان ۱۳۹۱ ساعت ۰۶:۵۸

اخلاق و مساله عينيت

گفت و گو با مجيد ملايوسفي*
منيره پنج تني

در اين گفت و گو به سراغ يکي از پر سابقه ترين مباحث در حوزه ي اخلاق رفتيم: عينيت گرايي و ذهنيت گرايي اخلاقي. اين مبحث عمري بسيار طولاني دارد و يکي از مهم ترين مباحث در حوزه ي اخلاق به شمار مي رود. در اين گفت و گو علاوه بر تعريف اين دو اصطلاح تخصصي، آن ها را به طور خاص در اخلاق بررسي کرديم و به نظريه هاي ذيل آن ها پرداختيم، همچنين به طور ويژه بر نظريه هاي منکر عينيت در اخلاق و ذهنيت گرايي اخلاقي کلاسيک هابز و هيوم تمرکز کرديم. براي روشن شدن اين مباحث نزد دکتر مجيد ملايوسفي رفتم و با توجه به تخصص و مطالعه ايشان در اين حوزه موضوعات مذکور را با ايشان در ميان گذاشتم.
***
گفت و گو را با بحث درباره عينيت گرايي و ذهنيت گرايي اخلاقي آغاز مي کنم.اين مساله در اخلاق قدمتي بسيار طولاني دارد و به جاست که در ابتدا آن ها را مورد بررسي قرار دهيم.از شما مي خواهم به اختصار عينيت گرايي اخلاقي  را شرح داده و بفرماييد چه فرد يا افرادي به عنوان  بنيانگذران اين نظريه شناخته مي شوند؟
 بنده براي پاسخ به پرسش شما لازم مي دانم در ابتدا به سه نکته مقدماتي اشاره اي داشته باشم . نکته اول اينکه امروزه در ميان فيلسوفان اخلاق علي الاغلب اخلاق به سه حوزه اخلاق تحليلي ، اخلاق هنجاري و اخلاق کاربردي تقسيم مي شود که در رأس مسائل اخلاق تحليلي  مسأله عينيت و ذهنيت گرايي اخلاق قرار دارد . نکته دوم اين که فيلسوفان اخلاق براي بحثي که ما در آن قرار داريم هم اصطلاح عينيت گرايي اخلاقي (moral objectivism) را به کار مي برند و هم  اصطلاح واقع گرايي اخلاقي (moral realism) را . اين که ربط و نسبت اين دو چيست مسأله اي است که مورد اختلاف ميان فيلسوفان اخلاق است. در آثار برخي از  فيلسوفان اخلاق اين دو اصطلاح به نظر مترادف هم بکار رفته است، در آثار برخي ديگر عينيت گرايي اخلاقي اعم از واقع گرايي اخلاقي آمده و در آثاربرخي نيز وقع گرايي اخلاقي اعم ازعينيت گرايي اخلاقي قلمداد شده است.

ريشه اين اختلاف چيست و خود شما در اين خصوص چه نظري داريد؟
 ترجيح بنده اين است که عينيت گرايي اخلاقي را اعم از واقع گرايي اخلاقي بگيرم با توضيحاتي که در ادامه خواهم داد.اما ريشه اين اختلاف از نظر بنده به ابهامي بر مي گردد که در خود اصطلاحات عينيت گرايي و واقع گرايي به طور کلي نهفته است که نکته سوم بنده را شکل مي دهد .واقعيت اين است که هم عينيت گرايي و هم واقع گرايي اصطلاحاتي هستند که در خصوص معناي آنها ميان فيلسوفان اتفاق نظر وجود ندارد. همين امر باعث شده که اين دو اصطلاح در حوزه هاي مختلف فلسفه از جمله اخلاق به معاني مختلفي گرفته شوند .بنده براي روشن شدن بحث ترجيح مي دهم که قدري در خصوص اين دو اصطلاح سخن گفته و بعد بر اساس آن معناي اين دو را در حوزه اخلاق و ربط و نسبت آنها را البته از ديدگاه خودم بيان دارم . معنا و مفهوم عينيت همان طور که برخي اشاره دارند هم از حيث تاريخي (انضمامي) و هم از حيث فلسفي (انتزاعي) قابل بحث و بررسي است . صرف نظر از حيثيت تاريخي که درروشن شدن مفهوم عينيت نقش مهمي را دارد ، از حيث فلسفي مي توان مفهوم عينيت را از وجوه مختلفي مورد لحاظ قرار داد .در اين خصوص يکي از تقسيم بندي هاي مهمي که در باب عينيت مطرح است وبراي بحث ما هم اهميت زيادي دارد تقسيم عينيت به عينيت در حوزه عقل نظري وعينيت در حوزه عقل عملي است.همانطور که برخي اشاره دارند ايده عينيت در حوزه عقل عملي که در نزد کانت  و پيروان کانت مطرح است از طريق مقايسه با حوزه عقل نظري حاصل مي آيد.

اين دقيقابه چه معناست؟
بدين معني که همان طور که در حوزه عقل نظري عينيت از طريق رد ايده آليسم (idealism) و خود باوري(solipsism)حاصل مي آيد ، در حوزه عقل عملي نيز عينيت مستلزم رد خودباوري در حوزه ادله و استدلال هاي عملي و دستيابي به يک خود عيني است يعني دستيابي به ادله اي عام که به خواسته ها و تمايلات خاص من بستگي نداشته باشد.معناي اين سخن اين است که وقتي ما از طريق استدلال به نتيجه اي دست مي يابيم بر اين باوريم که نتيجه درست مي بود حتا اگر ما بدان دست نمي يافتيم.اما در حوزه عقل نظري برخي براي عينيت سه وجه و حيثيت مختلف لحاظ کرده اند: يکي وجه مابعدالطبيعي ديگري وجه معرفت شناختي وسوم وجه معنا شناختي .عينيت مابعد الطبيعي در جايي مطرح است که يک شي از حيث وجودي مستقل از ذهن بشر باشد(mind-independent).اين شرط استقلال براي عينيت مابعدالطبيعي امري اساسي است. اما عينيت و ذهنيت معرفت‌شناختي را نمي‌توان بدون درنظرگرفتن نظريه‌هاي مختلفي كه در اين خصوص وجود دارد تعريف كرد. اين نظريه هاي عمده عبارتند از نظريه‌هاي قائل به اجماع (consensus theories)، نظريه‌هاي اشاره‌اي يا ارجاعي (indexical theories)، نظريه‌هاي فراباز نمايانه (metarepresentational theories) و نظريه‌هاي قائل به تطابق (correspondence theories). عينيت معناشناختي بر خلاف عينيت مابعدالطبيعي كه مربوط به اشيا است و نيز عينيت معرفتشناختي كه ويژه مكانيسم‌هاي شناختي است، خاص گزاره‌ها است. فيلسوفان نوعاً اين نوع از عينيت را در حوزه‌اي خاص از مباحث مثل روانشناسي، اخلاق و يا فيزيك مورد بحث قرار مي‌دهند. طبق اين ديدگاه، اگر بيانات و عبارات  ما در رشته‌اي خاص پذيراي ارزيابي از طريق صدق و كذب باشند، در اين صورت ما عينيت معناشناختي خواهيم داشت. نظريه‌اي كه به عينيت معناشناختي در حوزه‌اي خاص معتقد است معرفتي‌گرايي (cognitivism) ناميده شده كه در مقابل آن نظريه نامعرفتي‌گرايي (non – cognitivism) قرار دارد.
مراد شما از استقلال از ذهن بشر (mind-independence) در عينيت مابعدالطبيعي چيست؟
 استقلال از ذهن بشر مي‌تواند سه معنا داشته باشد:يکي استقلال علّي (causal independence)، ديگري استقلال جوهري (constitutional independence) و سوم استقلال شناختي (cognitive independence). مايك شي را به لحاظ علّي مستقل از ذهن بشر مي دانيم مشروط به اينكه فرآيند علّي ايجاد آن شي مستلزم ذهن بشر نباشد، براي مثال فرآيند ايجاد كره زمين يا کره ماه مستلزم ذهن ما انسانها نيست ، ولي مثلاً فرآيند ايجاد يك جفت كفش مستلزم وجود ذهن انسان است چراکه وجود يك جفت كفش خاص به لحاظ علّي وابسته باورها و اميال مثلا يك كفشدوز است. اما يك شي به لحاظ جوهري مستقل از ذهن بشر است زماني که وجود و ماهيتش توسط ذهن بشر شكل نگرفته باشد و يا با آن يكي نباشد. طبق اين مفهوم از استقلال، هويات روانشناختي ما همچون اميال (desires)، عواطف (emotions) و غيره نمي‌توانند به لحاظ مابعدالطبيعي عيني تلقي شوند چرا كه اين امور دقيقاً جنبه‌هاي مختلف ذهن ما هستند. با اين حال اين امور روانشاختي هم مي‌توانند به معناي سوم از استقلال، عيني تلقي شوند.اين معناي سوم از استقلال، استقلال شناختي است که مطابق آن يك شي به لحاظ شناختي مستقل از ذهن يک انسان است اگر وجود و ماهيتش وابسته هيچ يك از حالات معرفت‌زاي (cognizing states)  انسان ديگري نباشد.

منظورتان از حالت معرفت زا چيست؟
مراد از حالت معرفت‌زا، حالتي از حالات انسان است كه پذيراي ويژگي‌هاي عالم و در نتيجه منبع بالقوه معرفت مابه عالم است مثل باورها، ادراكات حسي، احكام، واكنش‌ها و غيره. در اين معناي سوم امور روانشناختي يك فرد از حيث مابعدالطبيعي عيني محسوب مي‌شوند چراکه مستقل از حالات معرفت زاي شخص ثالث است.نکته مهمي که بايد به آن اشاره کنم اين است که از ميان سه معناي مختلفي كه براي شرط استقلال از ذهن بشر بيان شد تنها دو معناي دوم و سوم در عينيت مابعدالطبيعي اهميت و ضرورت دارد يعني در عينيت مابعدالطبيعي استقلال علّي شرط نيست. با اين بيان اگر شيئي بخواهد به لحاظ مابعدالطبيعي عيني تلقي شود شرطش آن است كه استقلال جوهري يا حداقل استقلال شناختي از ذهن بشر داشته باشد. از اين حيث استقلال شناختي شرط حداقلي در عينيت مابعدالطبيعي است. امااصطلاح واقع‌گرايي (realism)نيزدر بخش‌هاي مختلف فلسفه داراي معاني متفاوتي است. بنابراين براي بحث از واقع‌گرايي اخلاقي ابتدا بايد ببينيم كه مقصود از اين اصطلاح به طور کلي چيست؟جفري سيرمك‌كورد سعي کرده است تعريفي از واقع‌گرايي ارائه دهد كه خود او مدعي است درخصوص هر حوزه‌اي از معرفت بشري و از جمله اخلاق  كاربرد دارد.طبق تعريف ايشان از وقع گرايي که تا حدزيادي هم عموميت يافته واقع گرايي مستلزم پذيرش دو مطلب است.يکي اينکه دعاوي ما در هرحوزه معرفتي که هستيم قابليت صدق و کذب داشته باشند يعني همان معرفتي گرايي(cognitivism) که قبلا بدان اشاره کرديم و ديگر اينکه برخي از دعاوي ما صادق باشند يعني مطابق با واقع يا موجه باشند.

تا بدين جاي گفت و گو شما توضيحات مفيدي بيان کرديد. حال با اين بياني که شما از واقع گرايي و عينيت گرايي به طور کلي داشتيد تعريف اين دو اصطلاح در  حوزه اخلاق چيست و مهم ترين نظريه هايي که ذيل اين دو قرار مي گيرند کدامند؟
 بله با توجه به آنچه که در باب عينيت گرايي و واقع گرايي به طور کلي بيان شد اکنون مي توانيم به مفهوم روشن تري از عينيت گرايي اخلاقي و نيز واقع گرايي اخلاقي برسيم.طبق تعريف مک کورد از واقع گرايي، واقع‌گرايي اخلاقي شامل دو مؤلفه اصلي مي‌شود: يكي اينكه جملات يا به عبارتي احكام اخلاقي ما ارزش صدق و كذب داشته باشند و ديگر اينكه برخي جملات يا احكام اخلاقي به واسطه وجود خاصه‌هاي اخلاقي صادق باشند. البته درخصوص نحوه وجود اين خاصه هاي اخلاقي ميان واقع‌گرايان اخلاقي اختلاف نظر است.از نظر اكثر واقع‌گرايان اخلاقي اين خاصه‌ها مستقل از ذهن بشر بوده و به همين دليل داراي عينيت مابعدالطبيعي هستند.از اين حيث است که کساني همچون ديويد برينک استقلال از ذهن بشر (mind-independence) براي خاصه‌هاي اخلاقي را شرط ديگري براي واقع گرايي اخلاقي قلمداد مي کنند. برخي ديگرنيز همچون مک ناوتن هستند که براي واقع‌گرايي اخلاقي شرط ديگري را لحاظ كرده‌اند و آن نافروكاهش‌گرايي (irreducibility) خاصه‌ها يا هويات اخلاقي است، بدين معني كه خاصه‌هاي اخلاقي را نمي‌توان به خاصه‌هاي غيراخلاقي فروكاست چرا كه خاصه‌هاي اخلاقي با خاصه‌هاي غيراخلاقي يكي نيستند. طبق واقع‌گرايي اخلاقي، خاصه‌هاي اخلاقي، خاصه‌هاي واقعي اين عالم بوده و در واقع اوصاف حقيقي و واقعي اشياء اين عالم محسوب مي‌شوند؛ از اين رو احكام مشتمل بر اين اوصاف و خاصه‌ها، همانند احكام ديگر در ساير علوم قابليت صدق و كذب را دارا بوده و در نتيجه داراي عينيت معناشناختي‌اند. معناي اين سخن قائل شدن به معرفتي‌گرايي در حوزه اخلاق است، يعني قائل شدن به اينكه احكام اخلاقي همانند احكام تركيبي ساير حوزه‌هاي معرفتي علم، حكايتگر از عالم واقع‌اند. نظريه‌هاي طبيعت‌گرايي فروكاهش‌گرايانه و نيز نظريه‌هاي طبيعت‌گرايي نافروكاهش‌گرايانه و نيز نظريه هاي طبيعت گرايي نوارسطويي از مصاديق بارز واقع‌گرايي اخلاقي‌اند.

اين امر درباره عينيت گرايي اخلاقي جگونه است؟
اما در خصوص عينيت گرايي اخلاقي با توجه به تفکيکي ميان عقل نظري و عقل عملي شد،ما با دو مفهوم و برداشت از عينيت گرايي اخلاقي روبه رو هستيم يکي عينيت گرايي اخلاقي در حوزه عقل عملي که پيشفرض آن تفکيک و انفصال ميان علم و اخلاق است و ديگري عينيت گرايي اخلاقي در حوزه عقل نظري که متاثر از پارادايم علوم طبيعي است.خوب است که اشاره شود در سالهاي اخير برخي براي تفکيک ميان اين دو مفهوم و برداشت از عينيت در حوزه اخلاق به ترتيب ازدو اصطلاح ontological conception و rationalist conception سود جسته اند.اما در حوزه عقل نظري با توجه به تفکيکي که ميان عينيت مابعدالطبيعي،معرفت شناختي و معناشناختي شد مي توان از عينيت گرايي اخلاقي مابعدالطبيعي،معرفتشناختي و معناشناختي سخن گفت ولي با توجه به استلزامي که ميان اين وجوه مختلف از عينيت وجود دارد مفهوم کليدي در عينيت گرايي اخلاقي استقلال از ذهن بشر در خصوص خاصه هاي اخلاقي يا به عبارت ديگر عينيت گرايي مابعدالطبيعي است. از اين حيث است که بسياري از فيلسوفاني كه منكر عينيت مابعدالطبيعي در حوزه اخلاق گشته‌اند مثل استيونسن  و آلن‌گيبارد در خصوص گفتارهاي اخلاقي به نظريه نامعرفتي‌گرايي قائل گشته اند.البته با توجه به معاني مختلفي که براي استقلال از ذهن بشر و نيز ميزان استقلال از ذهن بشر بيان شد،لزومي ندارد که براي ذهن بشر-که در اينجا مراد ما از از ذهن معناي عام آن يعني نفس است- در فرآيند شکل گيري خاصه هاي اخلاقي هيچ نقشي قائل نشد آنگونه که در واقع گرايي اخلاقي القا مي شود.از اين حيث است که مصاديق نظريه هاي اخلاقي عينيت گرا از نظر بنده صرفا به طبيعت گرايي اخلاقي منحصر نمي شود بلکه نظريه هايي را هم که به استقلال صددرصدي خاصه هاي اخلاقي از ذهن بشر قائل نيستند، در بر مي گيرد.بر اين اساس نظريه هاي اخلاقي عينيت گرا هم در حوزه عقل عملي و هم در حوزه عقل نظري عبارتند از: طبيعت گرايي اخلاقي،شهود گرايي اخلاقي،نظريه اخلاقي قائل به حساسيت،نظريه اخلاقي امر الهي و نظريه اخلاقي قائل به عقل عملي.البته هريک از اين نظريه ها تعابير مختلفي دارند که در جاي خود قابل تامل است.
در عينيت گرايي اخلاقي شما به نظريه هاي اخلاقي قائل به عقل عملي اشاره کرديد که  بر جدايي اخلاق از علم مبتني اند. روايت هاي متأخر اين رويكرد رامي توان به دو دسته تقسيم كرد يكي روايت هايي كه با هابز قرابت دارند و ديگري روايتهايي كه اجمالاً كانتي هستند، لطفا در خصوص روايت اخير قدري توضيح دهيد؟
طبق نظريه‌هاي قائل به عقل عملي به دليل وجود انفصال ميان اخلاق و علم، ما در اخلاق تنها نيازمند دلايل معتبر براي انجام فعل هستيم نه نيازمند دلايلي جهت اعتقاد كه در علوم نظري كارآيي دارد. قائلين به اين گونه نظريه‌ها از يك طرف با تفكيك ميان عقل نظري و عقل عملي‌حوزه اخلاق را مربوط به عقل عملي مي دانند و از سوي ديگر با قائل شدن به عقلي به نام عقل عملي كه اخلاق ريشه در آن دارد، در پي آن هستند كه عينيتي متمايز از عينيت علوم براي اخلاق فراهم کنند.امروزه با توجه به برداشت‌هاي مختلف از عقل عملي، تقسيم‌بندي‌هاي مختلفي از  استدلال عملي مطرح است. در يك تقسيم‌بندي كلي مي توان استدلال عملي را به دو استدلال غايت محور (end-oriented reasoning) و استدلال عمل محور  (act-oriented reasoning) تقسيم كرد. جايي كه استدلال ما غايت محور باشد عقل عملي مي‌تواند دو گونه در نظر گرفته شود: يكي اينكه صرفاً به عنوان ابزاري (instrument) جهت شيوه‌هاي دستيابي به برخي نتايج يا غايات تلقي شود، و ديگر اينكه چيزي بيش از يك ابزار تلقي شود، بدين معني كه نه تنها شيوه‌هاي دستيابي به نتايج و غايات را مشخص سازد، بلكه غايات اخلاقي مهم فعاليت بشري يا  هنجارها يا اصول اخلاقي مهم حيات انسان را نيز معين نمايد.اما اگر استدلال عملي ما عمل محور باشد، در اين صورت عقل عملي مي‌تواند عمل يا فعل انساني را به دو نحو هدايت نمايد. يكي با توسل به هنجارها، قواعد و اصولي كه افراد در يك جامعه خاص در زندگي خود از آنها پيروي مي‌نمايند كه در اين صورت  اين هنجارها،‌قواعد و اصول که مختص به يك گروه يا جامعه خاص اند به صورت تحكمي هدايتگر افعال و اعمال ما خواهند بود.اما اگر بخواهيم از سطح هنجارها، قواعد و اصول يك اجتماع خاص به سطحي عام تر و كلي‌تر برسيم، در اين صورت بايد در استدلال خود كل انسان‌ها را در نظر بگيريم. اين برداشت از استدلال عملي، برداشتي نقدي است كه تعبير كلاسيك از آن توسط ايمانوئل كانت بسط و توسعه يافت. كانت بر اين باور بود كه در استدلال عملي مي‌بايد كل عالم را يكجا (the world at large) در نظر گرفت و نه يك گروه خاص را كه داراي هنجارها و آداب و رسوم خاص هستند. از نظر كانت تمام قواعد و قوانين اخلاقي براي اينكه بتوانند كليت يافته و تعميم پذير شوند بايد با اصل امر مطلق تطبيق يابند. در اين صورت مي‌توان با حذف و كنار گذاشتن تعصبات و پيش فرض‌هاي تحكمي، به عينيت در اخلاق رسيد.

شما در بين نظريه هاي اخلاقي عينيت گرا به نظريه اخلاقي قائل به حساسيت اشاره کرديد. لطفا قدري در خصوص اين نظريه  توضيح دهيد و بگوييد مهم ترين قائلان به اين نظريه چه کساني هستند؟
مهمترين شخصيت‌هاي مدافع نظريه اخلاقي قائل به حساسيت يكي جان مك داول و ديگري ديويد ويگينز است.واقع‌‌گرايي اخلاقي مك داول در شماري از مقاله‌هاي معروف او خصوصاً سه مقاله «آيا الزامات اخلاقي اوامر مشروط هستند؟»، «ارزش‌ها و كيفيات ثانويه» و «فضيلت و عقل»آمده است. مقالة «ارزش‌ها و كيفيات ثانويه» اولين بار درسال 1985 به مناسبت بزرگداشت مكي به چاپ رسيد و در واقع پاسخ و نقدي به نظريه قائل به خطاي مكي بود.مكي معتقد به بازنمايي (representation) ادراكات حسي بود. از نظر او اشيا مادي داراي قوه و تواني هستند كه مي‌توانند در ما احساسات  و ادراكات حسي را پديد آورند كه اين قوه و توان ريشه در خاصه‌هاي ذاتي  اشياء دارد که اصطلاحا كيفيات اوليه ناميده مي شوند. كيفيات اوليه، كيفياتي هستند كه بذاته واقعي بوده و مستقل از هر نوع پاسخ و واكنش انساني هستند. از اين رو كيفيات اوليه، كيفياتي هستند كه كاملاً عيني هستند. از نظر مكي هنگام تجربه چيزي، حالات خاصي در ما ايجاد مي‌شود که علت ايجاد آنها كيفيات اوليه يا خاصه‌هاي ذاتي اشياء هستند. بنابراين مي‌توان اين حالات را بدون ارجاع به ذهنيت شخص تبيين كرد. از اينجا مي‌توان نتيجه گرفت كه اگر تجربه‌اي بخواهد واقعي تلقي شود، مي‌بايد بتواند آزمون تبيين علي (causal explantion) را از سر بگذراند.اما كيفيات ثانويه كيفياتي دراشيا هستند كه هر چند به هنگام ادراك باعث ايجاد احساساتي در ما مي‌شوند، ولي اين كيفيات، ويژگي‌ها و خاصه‌هاي ذاتي اشياء نيستند. از اين رو نمي‌توانند بذاته عيني و واقعي باشند. بنابراين ويژگي‌هايي كاملاً عيني تلقي نمي‌شوند. بنابراين هنگامي که مي‌گوييم برگ سبز است، معنايش تنها اين است كه برگ به گونه‌اي ساخته و تركيب يافته است كه باعث شده ما آن را سبز به ادراک درآوريم.. در اينجا اين واقعيت كه افراد مختلف تحت شرايط عادي و نرمال، همگي چيزي مثل برگ درخت را سبز مي‌بينند، باارجاع به خاصه‌هاي كاملاً عيني، يعني كيفيات اوليه، قابل تبيين است.مكي براين باور است كه اين تبيين از كيفيات ثانويه در مورد ارزش‌ها صادق و كارساز نيست. از نظر او تجربه ما از ارزش‌ها همانند تجربه ما از كيفيات ثانويه اي همچون رنگ‌ها نيست چرا كه تجربه ما از ارزش‌ها داراي جزيي هنجاري است كه اين جزء يا مؤلفه‌هنجاري جز با ارجاع به انسان‌ها قابل فهم نيست. به عبارت ديگر تجارب ما از رنگ‌ها پديداري (phenomenal) هستند درحالي كه تجارب ما از ارزش‌ها هنجاري (prescriptive) هستند. ماهيت پديداري تجربه رنگ مي‌تواند از طريق كيفيات اوليه تبيين گردد ولي ماهيت هنجاري تجارب ما از ارزش‌ها به شيوه‌اي كه تجربه رنگ قابل تبيين است، قابل تبيين نيست. مک داول از اساس با تبيين مكي از كيفيات ثانويه‌اي چون رنگ‌ها و واقعي بودن تجربه ما از رنگ‌ها مخالف است.  از نظر داول كيفيات ثانويه از اساس متفاوت از كيفيات اوليه هستند. بنابراين نمي‌توانند از طريق كيفيات اوليه تبيين شوند. داول تبيين مكي از تجربه كيفيات ثانويه‌اي چون رنگ‌ها را از طريق كيفيات اوليه تبييني دوري ودر نتيجه خطا مي‌داند.از نظر او اين تبيين نمي‌تواند واقعي بودن تجربه رنگ‌ها را تضمين كند. به عبارت ديگر از ديدگاه وي اصولاً برداشت مكي از تجربه‌اي كه ما را به واقعيت عيني مي‌رساند،‌خطا است. داول بر اين باور است كه آزمون واقعيت، تنها منحصر در تبيين علي نمي‌شود، چرا كه وجه ديگري از تبيين را مي‌توان در مواردي مثل ترس و ارزش‌هاي اخلاقي يافت كه علّي نيست. بنابراين آزمون واقعيت منحصر در تبيين علّي نمي‌شود. در واقع مك داول سعي دارد دامنه واقعي بودن اشيارا گسترش دهد تا شامل مواردي همچون ارزش‌هاي اخلاقي نيز شود. از نظر او هر چند تجارب ما از ارزش‌ها، كيفيات ثانويه و كيفيات اوليه با يكديگر تفاوت دارند،‌اما صرف اين تفاوت باعث نمي‌شود كه ما متعلق يكي از اين تجارب را واقعي و متعلق ديگري را غيرواقعي تلقي كنيم.

در بحث از واقع گرايي اخلاقي  شما از طبيعت گرايي اخلاقي به عنوان بارزترين مصداق واقع گرايي اخلاقي نام برديد.در آنجا اشاره به سه گونه طبيعت گرايي اخلاقي کرديد ولي توضيحي در خصوص آن ها و تمايز ميان آنها نداديد.لطفا قدري در اين خصوص سخن بگوييد؟
بله،همانطور که بيان شد طبيعت گرايي اخلاقي معاصر را مي توان به سه قسم کلي تقسيم کرد: يکي طبيعت گرايي فروکاهش گرايانه ،دوم طبيعت گرايي نافروکاهش گرايانه و سوم طبيعت گرايي نو ارسطويي. طبق طبيعت گرايي اخلاقي فروکاهش گرايانه ، خاصه ها و واقعيت هاي اخلاقي قابل تحويل به خاصه ها و واقعيت هاي طبيعي بوده و با آنها يکي هستند. مهم ترين نظريه پردازان طبيعت گرايي فروکاهش گرايانه عبارتند از ريچارد برانت، ديويد لوئيس و پيتر ريلتن . ريتلن به عنوان يک طبيعت گراي اخلاقي بر اين باور است که خاصه ها و واقعيت هاي اخلاقي ، خاصه ها و واقعيت هايي طبيعي هستند که مي توان آنها را از طريق علم تجربي شناسايي و کشف کرد. اما طبيعي گرايت اخلاقي نافروکاهش گرايانه بر اين باور است که خاصه هاي اخلاقي فروکاستني به خاصه هاي طبيعي نيستند، ولي در عين حال خاصه هاي اخلاقي ، نوع خاصي از خاصه هاي طبيعي هستند . به عبارت ديگر خاصه هاي طبيعي را مي توان به دو قسم تقسيم کرد: يکي خاصه هاي طبيعي اخلاقي و ديگري خاصه هاي طبيعي غير اخلاقي. اما پرسش اين است که طبق اين ديدگاه خاصه هاي اخلاقي به چه معنايي طبيعي تلقي مي شوند؟ در پاسخ بايد گفت که طبيعي معاني مختلفي دارد که از آن ميان سه معنا از اهميت بيشتري برخورداراست. معناي اول طبيعي ، معنايي است که جورج ادوارد مور در نظر داشت. از نظر وي خاصه اي طبيعي است که موضوع علوم طبيعي و نيز روانشناسي قرار گيرد معناي دوم اين است که گفته شود خاصه طبيعي ، خاصه اي است که از طريق روش تجربي قابل شناخت باشد . معناي سوم اين است که خاصه طبيعي ، خاصه اي است که بخشي از تار وپود عالم طبيعت را شکل دهد ، بدين معني که در روابط علي – معلولي موجود در اين عالم نقش داشته باشد.حال با توجه به اين سه معناي مختلف از خاصه هاي طبيعي ، مراد قائلين به طبيعي گرايي اخلاقي نا فروکاهش گرايانه از طبيعي بودن خاصه هاي اخلاقي ، معناي سوم است. بنابراين طبق طبيعي گرايي نافروکاهش گرايانه از آنجا که خاصه هاي اخلاقي در روابط علي- معلولي عالم نقش دارند، خاصه هاي طبيعي تلقي مي شوند. نيکولاس استرجن بر اين باور است که تبيين هاي زيادي را مي توان يافت که از طريق خاصه هاي اخلاقي صورت پذيرفته اند. بنابراين خاصه هاي اخلاقي مي توانند علت براي حوادث مختلفي باشند ، يعني مي توانند بر چگونگي اشياء عالم تأثيرگذار باشند . اما در خصوص طبيعت گرايي اخلاقي نوارسطويي بايد گفت هر تعبيري از اخلاق فضيلت که مُلهَم از ارسطو باشد شکلي از طبيعت گرايي اخلاقي قلمداد مي شود که اصطلاحا طبيعت گرايي اخلاقي نوارسطويي ناميده مي شود. اصطلاح "نوارسطويي" اشاره به يک وجه اشتراک و يک وجه اختلاف ميان نوارسطوئيان و ارسطو دارد.واژه"نو" در اين عبارت اشاره به اين دارد که ديدگاههاي اخلاقي ارسطوبه طور تمام و کمال از سوي فيلسوفان نو ارسطويي پذيرفته نشده است خصوصا ديدگاههاي ارسطو در باب زنان،بردگان يا افراد ناقص الخلقه. در مقابل واژه"ارسطويي" در اين اصطلاح اشاره به مبناي مشترک اين دسته از فيلسوفان با ارسطو دارد.  مدعاي اصلي اين نوع طبيعت گرايي اخلاقي ابتناء اخلاق بر طبيعت انساني به عنوان نوعي از انواع موجودات عالم طبيعت است با توجه به اينکه محور اخلاق فضيلت را فضايل شکل مي دهند،اين نوع از طبيعت گرايي با فضايل ارتباط مي يابد.اولين تلاش در جهت تبيين طبيعت گرايانه فضايل از سوي ارسطو در کتاب اخلاق نيکوماخوس صورت پذيرفت و در دهه هاي اخير با تغييراتي توسط نوارسطوئياني همچون فيليپا فوت و رزاليند هرست هاوس احيا گرديد. خودارسطو فضايل را به عنوان ويژگيهاي خلقي انسان ها ، اموري عينيتلقي مي کرد يعني ويژگيهايي که مستقل از ارزشگذاريهاي ما انسانها هستند . از نظر او فضايل براي انسان ها همانند نيروي جاذبه براي آهن ربا اموري واقعي  هستند جز اين که انسان ها بر خلاف آهن ربا فضايل را از طريق اعمال ناشي از عادت اکتساب مي کنند.درطبيعت گرايي اخلاقي نو ارسطويي کساني همچون فيليپا فوت و رزاليند هرست هاوس اثبات عينيت ارزشهاي اخلاقي بر مفهوم هنجاريت طبيعي (natural normativity)  ابتناء دارد بدين معني که ارزشگذاريهاي ما در خصوص موجودات زنده اعم از انسان و غير انسان ريشه در واقعيتهاي عيني دارد نه عکس العملهاي عاطفي ما انسانها آنگونه که مثلا قائلين به ذهنيت گرايي اخلاقي بيان مي دارند.هنجاريت طبيعي مستقل از انسان ولي قابل مشاهده توسط اوست.مشاهده اين نوع از هنجاريت از طريق احکام مطلق ارسطويي(Aristotelian Categoricals) امکان پذير است.
مراد شما از اصطلاح احکام مطلق ارسطويي چيست؟ به نظر مي رسد موضوع مهمي است و ابتدا بايد معنا و مفهوم اين اصطلاح روشن شود. لطفا در اين باره اندکي شرح دهيد.
بله، اين اصطلاح اولين بار توسط مايکل تامپسون بکار رفت و بعدها توسط کساني همچون فيليپا فوت مورد حک و اصلاح قرار گرفت.به طور خلاصه مي توان گفت اين احکام جملاتي هستند مشتمل بر ويژگيهايي که افراد يک نوع خاص جهت شکوفندگي(flourishing) خود نيازمند آنها هستند.اين ويژگيها عيني بوده و مستقل از انسانها وجود دارند. براي اين احکام مي توان مثالهاي زيادي را آورد.براي نمونه ما احکامي همچون "گياهان مواد غذايي را از زمين مي گيرند"، "زنبورهاي عسل براي نشان دادن محل شهد گلها به يکديگر مي رقصند"،"گرگها دسته جمعي شکار مي کنند" ويا "گربه ها داراي چهار پا هستند" را داريم .اين احکام و گزاره ها هر چند در خصوص انوع گياهان، زنبورهاي عسل، گرگ ها و گربه ها صادق اند ولي لزومي ندارد که در خصوص همه افراد واعضاءاين انواع هم صادق باشد.براي مثال گزاره "گربه ها داراي چهار پا هستند" صادق است ولو اينکه گربه من داراي سه پا باشد.بنا بر اين اينکه گربه من فاقد يک پا هست اين حکم کلي را نقض نمي کند،بلکه حتا مي توان نتيجه گرفت که درخصوص گربه من خطا يا نقصي وجود دارد،يعني اينکه گربه من آنطور که بايد باشد نيست.معناي اين سخن اين است که احکام مطلق ارسطويي موجد احکامي هنجاري در خصوص رفتار اعضاي يک نوع به عنوان خوب يا بد طبيعي هستند.به عبارت ديگر موجودات زنده مي توانند به عنوان خوب يا بد( ناقص) ارزيابي شوند تنها در پرتو علم ما به نوع و گونه اي که اين موجودات زنده تحت آنها قرار دارند.فيليپا فوت با استفاده از تحليل تامپسون مدعي مي شود که اطلاق خوبي بر فضايل انساني همانند اطلاق خوبي بر گياهان و حيوانات است.
با اين اوصاف يعني خوبي اخلاقي همان خوبي طبيعي است؟
دقيقا، هدف اصلي فوت در کتاب معروفش تحت عنوان خوبي طبيعي (Natural Goodness) اثبات همين مطلب است.از نظر فوت اگر بيان احکام هنجاري طبيعي در خصوص گياهان و حيوانات امکانپذير باشد چرا در خصوص انسانها نباشد.در واقع همانطور که از اين حکم که" انسانها داراي دو پا هستند" مي توان نتيجه گرفت که شخص يک پا ناقص است ،مي شود گفت انساني که تمايل ندارد اخلاقي عمل نمايد ناقص است. براي مثال با توجه به اينکه وفاي به عهد نيازي ضروري براي حيات حيواناتي اجتماعي همچون ما انسانها است مي توان گفت شخصي که تمايل ندارد وفاي به عهدکند به نحوي از انحاء ناقص است؛يعني در خصوص او امور آنگونه که بايد باشند نيست همچنانکه در خصوص يک گربه سه پا نيست. پس بطور خلاصه مي توان گفت که معناي واژه هاي خوب و بد در مورد گياهان ، حيوانات و انسان ها هيچ تفاوتي با يکديگر ندارد،يعني خوبي اخلاقي زير مجموعه اي از خوبي طبيعي است که با اراده ، عقلانيت عملي و فضايل ما انسان ها در ارتباط است.
در اين صورت تفاوت ما انسان ها به عنوان موجودات داراي عقل با حيوانات چه مي شود؟
سوال خوبي است. فوت با استفاده از ديدگاه کويين در مقاله " عقلانيت و خير انساني"، مدعي است که ما در باب ماهيت عقل عملي در انسانها دچار خطا هستيم و به تعبير ايشان  سرنا را از سر گشاد آن مي زنيم چرا که عقلانيت را تعيّن بخش خوبي اخلاقي قلمداد مي کنيم در حالي که عکس اين مطلب صادق است ، يعني خوبي اخلاقي به عنوان يک واقعيت طبيعي شرط ضروري عقلانيت عملي در ما انسان ها است. حتا ايشان در جايي بيان مي دارد که شخص نبايد گمان کند که اخلاق مي بايد آزمون عقلانيت را از سر بگذراند بلکه بر عکس عقلانيت است که بايد مورد آزمون اخلاق واقع شود. معناي اين سخن اين است که خوبي اخلاقي به عنوان يک واقعيت طبيعي شرط ضروري عقلانيت عملي در ما انسان هاست. بنابراين مي توان گفت وفاي به عهد عقلاني است زيرا براي حيات انسان ضروري است ودر مقابل عدم وفاي به عهد غير عقلاني و مخالف عقل عملي است.خوب است که اشاره شود مهمترين نقدي که بر ديدگاه فوت در اين خصوص وارد شده است از آن مک داول است.از نظر وي فوت مفهوم طبيعت را از عالم حيوانات بدون هيچ تغييري به عالم انسان ها کشانده است که کاري خطاست.از ديدگاه وي ما انسان ها داراي دو گونه طبيعت هستيم ، يکي طبيعت اوليه که در آن با حيوانات مشترکيم و ديگري طبيعت ثانويه که محمل عقلانيت عملي در ما انسان ها است. اين عقلانيت که خالي از قوه نقد نيست ما را از طبيعت اوليه مان دور مي سازد. از نظر اوعقلاني شدن موضوع کسب طبيعت ثانويه ماست نه طبيعت اوليه که در آن با حيوانات مشترکيم.

 هرچند پرسش هاي زياد ديگري هست که مي توان در خصوص عينيت گرايي اخلاقي مطرح کرد ولي با توجه به فرصت اندکي که باقي مانده است اجازه دهيد در اين قسمت از بحث به سراغ نظريه هايي برويم که منکر هر نوع عينيتي در اخلاق هستند. قدري در خصوص ذهنيت گرايي اخلاقي و مهم ترين نظريه هاي موجود در اين خصوص توضيح دهيد؟
 غالباً عادت بر اين است كه ديدگاه هاي مخالف با عينيت‌گرايي اخلاقي را ذهنيت‌گرايي اخلاقي بنامند كه وجه تسميه آن كاملاً آشكار و روشن است، چرا كه مقابل مفهوم «عيني» مفهوم «ذهني» قرار دارد ولي ترجيح من اين است که در مقابل عينيت گرايي اخلاقي اصطلاح عينيت ستيزي اخلاقي را بکار برم چرا كه به نظر مي‌آيد اصطلاح ذهنيت‌گرايي اخلاقي نمي‌تواند تمامي ديدگا‌ههاي مخالف با عينيت‌اخلاقي را پوشش دهد.در اخلاق نظريه هاي متعددي را مي توان نام برد که هريک به نحوي منکر عينيت اخلاقي شده اند . براي مثال مي توان به نظريه هاي ذهنيت‌گرايي اخلاقي كلاسيك هابز و هيوم ، عاطفه گرايي اخلاقي اِيِر و استيونسن ، نظريه اخلاقي قائل به خطاي مكي، وصف‌الحال‌گرايي هنجاري آلن گيبارد ، نسبيت‌گرايي اخلاقي گيلبرت هارمن، شبه واقع‌گرايي اخلاقي سايمون بلك برن ، داستان‌انگاري اخلاقي ريچارد جويس ، متن‌گرايي اخلاقي مارك تيمونس، نهيليسم اخلاقي ايان هينكفوس و ضداخلاق‌گرايي ريچارد گارنراشاره کرد که توضيح هر يک از اين موارد فرصت زيادي را مي طلبد.

بله حق با شماست.اما اگر اجازه دهيد دست به انتخاب بزنيم و از شما بخواهيم به صورت موجز به توضيح برخي از اين ديدگاهها بپردازيد.اجازه دهيد بحث را با ذهنيت گرايي اخلاقي کلاسيک هابز و هيوم آغاز کنيم.لطفا در اين خصوص قدري توضيح دهيد؟
توماس هابز اخلاق را ناشي از اميال و احساسات افراد و خير و شر اخلاقي را به ترتيب متعلق خواهش يا آرزو و كين يا بيزاري آنهامي‌دانست.از نظر وي چيزي را نمي‌توان مطلقاً خير يا شر دانست و به عبارت ديگر قاعده اي كلي در خصوص خير و شر كه ناشي از طبيعت و ذات اشيا باشد وجود ندارد.ظاهراً اولين فردي كه به صورت مدون و از منظري فرااخلاقي، بحث ذهنيت‌گرايي اخلاقي را مطرح کرد ديويدهيوم بود. هيوم، خصوصاً براساس ديدگاه اوليه‌اش، براين باور بود كه اخلاق مبتني براحساس (Sentiment) است و نه عقل (reason). هيوم بر اساس اصلي که بعدها به اصل«انشعاب هيوم» (Hume’s fork) مشهور شد مدعي بود که هر حقيقتي يا درباره ايده‌هاي انتزاعي (abstract ideas) است (مثل 4=2+2) و يا درباره امور واقع تجربي (empirical facts) (مثل بيرون باران مي‌بارد).از نظر وي هيچ يك از اين دو نوع از حقيقت ناشي از عقل قادر نيستند ما را بر انجام عملي برانگيزند. به بيان ديگر عقل ساكن است و تنها احساسات ما هستند كه مي‌توانند ما را بر انجام فعلي تحريك كرده و برانگيزند. بنابراين محال است كه تمايز ميان خير و شر اخلاقي بتواند توسط عقل انجام شود چرا که اين تمايز تأثير‌گذار بر افعال ماست و عقل به تنهايي در اين مورد ناتوان است.انديشه هابز و خصوصاً انديشه اوليه هيوم پايه و اساس ذهنيت‌گرايي كلاسيك و يا به تعبير جيمز ريچلز ذهنيت‌گرايي ساده  شد که طبق آن وقتي شخص بيان مي‌دارد چيزي به لحاظ اخلاقي خوب يا بد است، معنايش آن است كه او صرفاً آن چيز را تأييد كرده و يا آن را تأييد نمي‌كند،يعني اينکه خوبي يا بدي افعال ربطي به عالم عين نداشته تا از طريق عقل قابل شناسايي باشند و اين يعني نفي عينيت اخلاقي.

مهمترين اشکالاتي که بر اين نظريه وارد بود چه بود؟
اشکالات متعددي بر اين ديدگاه وارد بود ولي مهمترين اشکالي که بر اين ديدگاه وارد شد و زمينه ساز پيدايي نظريه عاطفه گرايي اخلاقي شد اين بود  که اين ديدگاه نمي‌توانست اختلاف نظرهاي اخلاقي موجود ميان انسان‌ها را توجيه و تبيين كند. به همين دليل و نيز دلايل ديگري برخي به رد كامل اين نظريه حکم  كرده و برخي نيز در صدد اصلاح آن و طرح روايت بهتري از اين ايده برآمدند.

اين روايت اصلاح شده چه بود و چگونه مساله وجود اختلاف نظرهاي اخلاقي را توجيه مي کرد؟
روايت اصلاح شده ذهنيت‌گرايي کلاسيک يا ساده عاطفه‌گرايي اخلاقي بود که به پرنفوذ‌ترين نظريه اخلاقي در نيمه قرن بيستم تبديل گشت.عاطفه گرايي اخلاقي توسط پوزيتويستهاي منطقي، خصوصاً موريتس شليك و اي. جي. اير و مهمتر از همه چارلز ال. استيونسن بسط و توسعه يافت. اير به كمك اصل تحقيق پذيري پوزيتيويستهاي منطقي سعي کرد اثبات کند احكام اخلاقي داراي معناي شناختي (cognitive meaning) نبوده و صرفاً داراي معناي عاطفي (emotive) هستند. استيونسن برخلاف اير به پوزيتويسم معتقد نبود و در بحث از عاطفه گرايي اخلاقي متوسل به اصول مورد پذيرش پوزيتويسم منطقي نشد.با اين حال نظريه او دقيق تر از نظريه اير بود.به دليل نبودن فرصت اگر بخواهيم به طور خلاصه تفاوت ميان عاطفه‌‌گرايي اخلاقي با ذهنيت‌‌گرايي كلاسيك را بيان کنيم بايد بگوييم که ذهنيت‌گرايي كلاسيك برخلاف عاطفه‌‌گرايي اخلاقي جملات اخلاقي را همچون گزاره‌هايي درباب واقعيت، يعني گزارش‌هايي درباب نگرش‌هاي افراد تعبير و تفسير مي‌كرد كه از اين حيث قابليت صدق و كذب داشتند. از اين حيث است که ذهنيت‌گرايي كلاسيك در حوزه اخلاق، به نحوي قائل به معرفتي‌گرايي در حوزه اخلاق است در حالي كه نظريه عاطفه‌گرايي، نظريه‌اي نامعرفتي‌گرايانه (non-cognitivical) است. اما مزيت عاطفه‌گرايي نسبت به ذهنيت‌گرايي كلاسيك اين است كه عاطفه‌گرايي به راحتي مشكل اختلاف نظرهاي اخلاقي را توجيه و تبيين مي‌کند كاري كه ذهنيت‌گرايي اخلاقي كلاسيك از انجام آن عاجز است.
جناب دکتر ملايوسفي اجازه دهيد به همين مقدار بسنده کنيم هرچند که مي دانم مطالب زيادي باقي مانده و من پرسش هاي بي شماري در ذهن دارم که بايد در فرصت ديگري بدان ها پرداخت.
* استاد فلسفه دانشگاه بين المللي امام خميني.