اخلاق فضيلت محور

چاپ
نوشته شده توسط Administrator دوشنبه ۰۸ آبان ۱۳۹۱ ساعت ۰۶:۴۸

اخلاق فضيلت محور

هري گنسلر
ترجمه مهدي اخوان

جُستار حاضر ترجمه فصل دوازدهم از ويرايش دوم(2011)کتاب درآمدي بر فلسفه اخلاق معاصرEthics: A Cotemporary Introduction (Second edition):Harry Gensler, 2011,Routledge. اثر هَري گنسلر است. گنسلر استاد فلسفه در دانشگاه جان کارول در کِوِلند و تخصص اصلي وي منطق و فلسفه اخلاق است. برخي از کتابهاي او بدين شرح اند: روايتي ساده شده از قضيه گودل(1984)، اخلاق صوري (1996)، مقدمه اي بر منطق(ويراست دوم) (2010)، فرهنگ تاريخي منطق(2006)، فرهنگ تاريخي فلسفه اخلاق (2008)، اخلاق و قاعده طلايي(2013). از ميان کتابهاي وي، مترجم حاضر دو کتاب درآمدي بر فلسفه اخلاق معاصر، ويرايش اول(1998 که تا کنون به چهار زبان ترجمه شده) و اخلاق صوري(formal ethics) را ترجمه و انتشارات علمي و فرهنگي در سال جاري منتشر کرد.
***
سقراط و افلاطون
سقراط (حدود 339 – 470 ق.م) با طرح چنين پرسش‌هايي فلسفه اخلاقِ يونان باستان را آغاز کرد: «فضيلت چيست؟» و «عدالت چيست؟»  طرف گفتگوي او چنين پاسخ‌هايي مي‌داد: «فضيلت مطلوب خداوند است» (بنگريد به بخش 3.4. ) سقراط پرسش‌هاي ديگري مطرح مي‌کرد و طرف او پاسخ مي‌داد و به اين صورت توضيحات، اعتراضات و استنتاج‌هايي صورت مي‌گرفت. با اينکه سقراط مدعي است هيچ آموزة اخلاقي را تعليم نمي‌دهد، به تعليم حيات عقلاني پرداخت. او به انسان‌ها آموخت که در باب مسائل اخلاقي به دقت بينديشند و در پي باورهايي باشند که بتوانند پس از آزمودن آنها، به نحوي سازگار به آنها معتقد شوند. سقراط به مرگ محکوم شد چون پرسشگري‌هاي او موجب اين تصور شد که «جوانان را منحرف مي‌سازد». اعتقاد او اين بود كه بهتر است آدمي درستکار باشد و به جاي تبعيت از انسان‌ها از خدا پيروي ‌کند. سقراط با مرگش نيز به انسان‌ها آموخت که فراتر از منافع شخصي در پي فضيلت و حکمت (خردورزي) باشند.
افلاطون ( حدود 347 – 428 ق.م) شاگرد ممتاز سقراط،  آموزه‌اي در زمينة اخلاق داشت. از نظر افلاطون اخلاق مانند هندسه است. همان‌گونه كه در هندسه ذهن‌مان را در اين جهت به کار مي‌بريم که ايده‌هاي محض (مانند ايدة دايرة کامل که مثال و الگوي دايره‌هاي ناقص اين‌جهاني و ناسوتي است) را به دست آوريم، به همين نحو در اخلاق ذهن‌مان را به کار مي‌گيريم تا ايدة خيري را کشف کرده که الگوي عيني کمال بوده و بنياد اخلاق را شکل مي‌دهد. افلاطون همچون شهودگرايان متأخر (فصل 4) معتقد است هنجار مربوط به درست و نادرست درون ماست؛ اموري که تابع الگوي عيني خير (که ذهن ما کشف مي‌کند) هستند، خوب‌اند. در صورتي که خير را بشناسيم در آن صورت فضيلتمند هستيم و درست رفتار مي‌کنيم [معرفت=فضيلت].
در فلسفه افلاطون امور فروتر و پايين‌ به امور فراتر و بالا وابسته‌اند. وجود آدمي از دو بخش تشکيل شده است. بدن و نفس و وجود نفس  برتر و شريفتر [از وجود بدن] است، پس نفس بايد بدن را کنترل کند. نفس هم خود سه جزء دارد. برترين جزء، انديشه (عقل) و فروترين جزء، شهوت  (سايق‌ها  و ميل‌ها) است. «جزء هيجاني»  عواطف است که عقل را در جهت ضبط و مهار شهوات ياري مي دهند. بدين سان چهار فضيلت عمده وجود دارد: يک فضيلت براي هر يک اجزاء نفس و يکي مربوط به همکاري سه جزء با يکديگر: • حکمت و خردورزي : برتري در انديشيدن. • کفّ نفس [عفّت] (خويشتن‌داري): ضبط و مهار معقول شهوات‌مان (سايق‌ها و ميل‌ها).
• شجاعت : ضبط و مهار بخش ‌هيجاني ما (عواطف، به ويژه ترس). • عدالت: سامان بخشيدن مناسب و درست اجزاء نفس که به موجب آن جزء عقلاني، جزء هيجاني را راهنمايي کرده و هر دو با هم شهوات را راهنمايي مي‌کنند. بنابراين زندگي خوب، اعتدال و هماهنگي   است؛ جزء برتر بر جزء فروتر حاکم باشد و عقل و ايدة خير، ميل‌ها و احساسات را نظم و سامان دهند. زندگي فضيلتمندانه معطوف و متوجه به سلامتي نفس ماست. چنين زندگي‌اي لذت‌جويي خودخواهانه (امر پست‌تر) نيست، بلکه زندگي خوب، لذت‌بخش‌ترين زندگي است. وقتي ما خودخواهانه لذت‌جويي مي کنيم، نفوس‌مان را آشفته کرده و به اين وسيله به خودمان آسيب مي‌رسانيم. تأکيد که افلاطون بر ضبط و مهار عواطف و احساسات، مرا به ياد فيلم راکي5  مي‌اندازد. در آن‌جا راکي بالبوآ، در مسابقات جهاني مشت‌زني اين توصيه را (با اندکي تصرف) به مشت‌زن جوان‌تر مي‌کند: بهترين دوست تو آدمي است به نام فرانکي ترس. ترس بهترين دوست يک مبارز است. هيچ چيزي نيست که از آن شرمنده شود. ترس تو را تيز و چابک مي‌کند و تو را بيدار نگه مي‌داند (حواست را جمع مي‌کند). اما بايد ياد بگيري چطور آن را مهار کني. ترس آتشي است که عمق درون‌مان را مي‌سوزاند. اگر آن را ضبط و مهار کني، گرمت مي‌کند اما اگر بر تو مسلط شود آتش مي‌گيري و مي‌سوزي. اين روزها چيزهاي بسياري در اين باره مي‌شنويم که چگونه وقتي در صحنة زندگي براي بقاء تنازع مي‌کنيم، سايق‌هاي اصلي ما (غذا، امور جنسي، خشونت، ترس و ...) شکل مي‌گيرند. تغذيه را در نظر بگيريد. وقتي غذا کمياب و ناکافي است، تغذيه از هرچه  و از هر جايي که مي‌توانيم معقول است. ژن‌هاي ما به گونه‌اي طراحي و برنامه‌ريزي شده‌اند که اينگونه اراده کنيم. اما امروزه زندگي به گونه‌اي ديگر است. غذا به ميزان کافي لذيذ و تقريباً هميشه در دسترس است. اگر نياز غذايي خود را بر اساس غريزه تأمين کنيم ممکن است نگون بخت شويم. پس لازم است تغذيه و سايق‌هاي ديگر تحت مهار عقل باشد. آموزش خويشتن‌داري، بخش مهمي از يادگيري نحوة زندگي درست است.
قديس آگوستين (354 - 430) به رويکرد افلاطوني صبغه‌اي مسيحي داد. آگوستين، زندگي را سلوکي به سوي خداوند به عنوان برترين خيرها مي‌داند. لب لباب اخلاقش را در اين فقره آورده است که «عشق بورز و هرچه خواهي بکن». عشق به خدا در کانون[زندگي] است و سعادت غايي ما را شکل مي‌دهد و عشق به همنوع به خاطر و در جهت عشق به خداست. سلسله مراتب صحيح اينچنين است: نفس بر بدن سلطه دارد و عقل در نفس حاکم است و خير ثابت (خداوند و وقوانين او) بر عقل فرمان مي‌راند. آگوستين چهار فضيلت طبيعي افلاطون را پذيرفته و آنها را چهار فضيلت اصلي  مي‌داند. مسيحيت به اين فضيلت‌ها سه فضيلت الاهياتي  اضافه مي‌کند: • ايمان  يعني باور داشتن به خداوند و آن چه وحي و منکشف کرده است. • اميد  عبارت است از اتکا و اعتماد عاطفي به خدا و وعد و وعيدهايش. • عشق  يعني جد و جهد خالصانه و ايثارگرانه در جهت اطاعت خداوند و نيکوکاري و آزار نرساندن به مخلوقات او. برترين فضيلت [در اين ميان] عشق است، بدترين رذيلت خودخواهي و بيزاري [از ديگران] است.
افلاطون جامعه انساني را انعکاسي از ساختار نفس مي‌داند. او افراد جامعه را بسته به جايگاه برتر افراد هر طبقه‌، به سه طبقه تقسيم مي‌کند. طبقة حاکمان که رهبري جامعه را به عهده دارند و در انديشه و عقل قوي هستند. طبقة کارگران که بايد خويشتن‌دار باشند، در شهوات و سايق‌ها قوي‌اند و طبقة سربازان (جنگجويان) که بايد شجاعت و شرافت داشته باشند در مساحت هيجاني قوي‌اند. در جامعة عادلانه (عدالت‌محور) هر طبقه نقش ويژة خود را ايفا مي‌کند. چنين ساختار طبقه‌اي سفت و سختي جذابيت چنداني براي خوانندگان امروزي اخلاق افلاطوني ندارد.

ارسطو
ارسطو (322 – 384 ق.م) شاگرد برجسته و ممتاز افلاطون، اخلاق فضيلت‌محور را شرح و بسط بيشتري داد. ارسطو سه تغيير اساسي در فهم ما از فضيلت ايجاد و فضيلت را به زمينه‌ گسترده‌تري وارد کرد. اولاً ارسطو فضيلت‌هاي بسياري را به تفصيل مورد مطالعه و آنها را ذيل دو گروه اصلي قرار داد. چون عقل دو کارکرد اصلي نظري و عملي دارد، دو نوع کمال هست که بايد بجوييم:
• فضايل فکري  (ناظر به انديشيدن) که اموري مانند خردورزي فلسفي، شهود، معرفت علمي و حکمت عملي (شناخت اينکه چگونه زندگي کنيم) را در برمي‌گيرد. • فضايل اخلاقي  (ناظر به عمل کردن) اموري چون عدالت، خوشتن‌داري، شجاعت، سخاوت و گشاده‌دستي، دوستي و شوخ‌طبعي را شامل مي شود. اين تقسيم در پي تفکيک افلاطون ميان شهوات و «جزء هيجاني» ماست.  ثانيا، عدالت از نظر ارسطو يعني رفتار منصفانه با ديگران. عدالت توزيعي  مربوط است به توزيع اموري همچون ثروت و قدرت بر اساس استحقاق و شايستگي و عدالت اصلاحي (تأديبي)  (از جمله آنچه «عدالت جنايي » مي‌خوانيم) به مجازات و کيفر مربوط مي‌شود. بخشي از چيستي عدالت بنا به سرشتِ عدالت معين مي‌شود و بخشي بر اساس قرارداد. ماهيت عدالت آن است که مجرمان مجازات شوند ( و قانون مدني مشخص مي‌کند کدام مجازات متناسب با کدام جرم است). اين معنا در ذيل معناي خاص مورد نظر افلاطون از «عدالت» به مثابة هماهنگي ميان اجزاء نفس است.
ثالثاً، فضايل حد وسط  «حد کفايت و يقف » ميان طرفين رذيلتِ «تفريط» و «افراط» است. شجاع بودن، يعني داشتن حدّ درستي ترس در موقعيتي مفروض. حد افراط، رذيلت ترس است: اگر در تپه‌هاي امن و بي خطر اسکي نمي کنيد ترسو هستيد. اما اين نيز رذيلت است که ترس اندکي [تهوّر] داشته باشيد. اگر پس از يک جلسه آموزش سعي کنيد در سرازيري بسيار ليزي که مخصوص اهل فن و اسکي‌بازان ماهر است اسکي کنيد، بي‌احتياط هستيد. پس فضيلت شجاعت حد وسط و ميانه رذيلت جبن و بي‌احتياطي است. آنچه اهميت دارد اين است که با شجاعت مناسبي با معضلات و چالش‌هاي زندگي (اعم از  مراحل، سمت‌ها و مناسبات آن) روبه‌رو شويم.
نقطه حدوسط به شخص و اوضاع و احوال وابسته است. مي‌توانيم خيلي کم يا خيلي زياد بخوريم؛ ولي اينکه «حد کفايت» چيست به موقعيت بستگي دارد. ممکن است چيزي که براي شما پرخوري افراطي به شمار مي‌آيد، براي ميلو (يکي از کشتي‌گيران زمانة ارسطو) کم‌خوري باشد. حدوسط توسط شخصي معين مي‌شود که واجد عقل عملي است يعني موقعيت را مي‌شناسد.
ارسطو فهميد که هر حد وسطِ ميان افراط و تفريط، فضيلت نيست. ظالم بودن و بي‌رحمي بجا (نه افراط و نه تفريط) فضيلت نيست [و معنا ندارد]، بلکه بي‌عدالتي يا بي‌رحمي به هر اندازه رذيلت است. اما با اين حال هستند فضيلت‌هايي که حدوسط ميان دو حد افراط و تفريط‌اند. مثلاً شوخ‌طبعي  به اندازه، به اين معناست که نه هر چيزي را دست انداخته و مسخره کنيم (شوخ بودن «بيش از حد») و نه اينکه هيچ چيزي را شوخي نگيريم («شوخ نبودن در حد لازم»). «دوست بودن متعادل» مقتضي آن است که نه با هر غريبه‌اي بگرديم و او را تحويل بگيريم («رفيق‌باز افراطي» بودن) و نه در قبال دوستان و خويشان هم سرد باشيم (کم «دوست بودن»). ما به توازن و تعادل نياز داريم.
به نظر من «حد وسط» ارسطويي ابزار تحليلي سودمندي است. زماني مقالة کوتاهي در باب فضيلت بخشايش نوشتم. اينچنين شروع کردم که بخشيدن  رها کردن احساس عصبانيت و آزردگي در قبال کسي است که با ما بدرفتاري کرده است. من اين فضيلت را در مقابل رذيلت کينه‌توزي  قرار دادم که فرد خشم و دشمني را پنهان مي‌کند. اين را هم اضافه کردم که کينه‌توزي شايد به «انتقام گرفتن» و به ستيز و دشمني بي‌پاياني برسد که هم به فرد کينه‌توز (کسي که حامل خشم و عصبانيت است) و هم به کساني که انتقام گرفته مي شوند آسيب برساند.
اما در ادامه مقاله وقتي به ارسطو فكر كردم اين پرسش را مطرح کردم که «آيا بخشندگي افراطي معنادار است؟» (آيا بخشندگي افراطي ممکن است؟) پس از اينکه فکر کردم به اين نتيجه رسيدم که اين رذيلت، انفعال اخلاقي  (آزردگي بسيار جزئي از کساني که به ما بدي کرده‌اند) است. زني را تجسم کردم که مرتب از شوهرش کتک مي‌خورد اما هيچ کاري نمي‌کند و در مقابل اين آزار و رنج تسليم و تابع است و گذشت بيش از حد دارد و عصباني نمي‌شود. به اين فکر کردم که چطور انفعال اخلاقي هم به قرباني (کسي که درد و رنج مي‌کشد) و هم به ظالمان (کساني که بايد در مقابل خطاکاري‌شان مقاومت شود) آسيب مي‌رساند. نتيجه‌ من اين بود که فضيلت بخشندگي و گذشت بجا  (به اين معني كه ميزان مناسبي از رنجش داشته باشيم در عين حال که آماده‌باشيم وقتي جا دارد از اين دست برداريم) حد وسط ميان دو رذيلتِ انفعال اخلاقي و کينه‌توزي است. ارسطو مرا سرفراز کرد.
بنابراين برخلاف افلاطون، ارسطو فضايل را به دو گروه فضايل فکري و اخلاقي تقسيم مي‌کند، عدالت را رفتار منصفانه با ديگران مي‌داند، فضيلت را حد وسط ميان دو طرف [افراط و تفريط] مي‌داند و همينطور فضيلت را به زمينه وسيع‌تري و متفاوتي وارد مي‌کند. يادتان مي‌آيد که به زعم افلاطون اخلاق همچون هندسه است و هر دو به ايده‌هايي وابسته‌اند که ذهن مي‌تواند به واسطة انديشيدن ناب به آنها دست يابد. در مقابل از نظر ارسطو اخلاق همچون زيست‌شناسي است. ما حيوانات و رفتارشان را بررسي مي کنيم و مي فهميم که چرا آنها کارهايي را انجام مي‌دهند. به همين ترتيب آدميان و رفتارشان را مطالعه کرده و مي‌فهميم چرا ما آدميان کارهايي را انجام مي‌دهيم. موضوع اخلاق مطلب اخير است.
ارسطو کتاب اخلاق نيکوماخوسي‌اش را با اين اظهارنظر آغاز مي‌کند (با اندکي دخل و تصرف): «هر عملي متوجه خيري است و به اين جهت خير، به درستي، غايت همه چيز دانسته شده است». پس انسان‌ها در جهت غاياتي عمل مي‌کنند. اين غايات ذومراتب‌اند: شما A را در جهت و به قصد B انجام مي‌دهيد، B را به قصد C انجام مي‌دهيد و به همين ترتيب. اما نمي‌توانيم تا بي‌نهايت ادامه دهيم. كارهايي كه انجام مي‌دهيم بايد غايتي نهايي داشته باشند که ارسطو آن را «سعادت»  مي‌خواند.
  اما مراد از «سعادت» (اين غايت نهايي تمامي افعال ما) چيست؟ ارسطو استدلال مي‌کند که اين چيز (سعادت)، لذت يا نيکنامي و افتخار نيست بلکه حياتي است که در آن کامل‌ترين و ممتازترين قوه ‌و استعدادمان (يعني کارکرد و مقصود آدمي که عقل  باشد) را به تمامي تجربه و به كار مي‌گيريم. خردورزي در حد اعلا (چه در ساحت انديشه و چه در عمل) «فضيلت» خوانده مي‌شود. بنابراين سعادت زندگي معطوف به فضيلت است. از نظر ارسطو بهترين نوع زندگي خوب، تأمل عقلاني (نظرورزي)  است که عبارت است از فعاليت برترين قوه‌ ما (شناخت) ناظر به برترين امور (حقايق ضروري)؛ هرچند ارسطو مي‌پذيرد چنين مرتبه‌اي بسيار فراتر از توانايي بيشتر انسان‌هاست)، حياتي خوب و خوش براي اغلب ما آدميان زيستن براساس فضايل اخلاقي و فکري است. اين موجب لذت مي‌شود اما لذت مقصود ما نيست بلکه قصد ما اين است که آدمياني خوب و فضيلتمند شويم [نتيجه فضيلتمند شدن لذت است نه هدفِ آن. هدف ما فضيلت است که لذت به عنوان نتيجه در پي آن و به همراه آن به دست مي‌آيد].
برخي ايراد مي‌گيرند [هرچند] چنين تصويري تا حد بسياري درست به نظر مي‌رسد اما آيا غايت نهايي همة [افعال] ما آدميان فضيلت است. آيا غايت نهايي سارقي كه  A را به قصد اينکه  B را ايجاد کند تا C را به وجود آورد و .... تحقق حياتي فضيلتمندانه است؟ به احتمال قوي پاسخ منفي است يا شايد هم ارسطو فقط مدعي است که حيات فضيلتمندانه چيزي است که ما بايد متعلق غايي ميل‌مان بدانيم [او وضع مطلوب را توجيه مي كند نه اينكه وضع موجود را توصيف كند]. شايد به همين دليل است که (مانند افلاطون) خير بودن زندگي فضيلتمندانه را شهود مي‌کنيم، يا به اين دليل که از جهات ديگري از دستيابي به آن نااميد مي‌شويم.
قديس توماس آکويناس (1224 - 74) به نگرش ارسطويي صبغه‌ مسيحي داد. اخلاق آکويناس دو سطح دارد: سطح و مرتبه‌ طبيعي (با تکيه بر ارسطو) و سطح و مرتبه ‌فراطبيعي (با تکيه بر کتاب مقدس). آکويناس همداستان با ارسطو فضايل طبيعي و تحقق سعادت طبيعي که آنها محقق مي‌کنند را مي‌پذيرد، ولي با تکيه بر کتاب مقدس به سود سعادت فراطبيعي بزرگتري استدلال مي‌کند که عبارت است از تأمل عقلي (نظرورزي) در باب خداوند در حياتي پس از مرگ. اين سعادت فراطبيعي فعاليت بالاترين قوه ما (شناخت) ناظر به برترين موضوع (خداوند) است. اگر بخواهيم به اين سعادت غايي برسيم بايد واجد اين فضايل سه‌گانه باشيم. ايمان، اميد، (علي‌الخصوص) عشق. هر عملي که ما را از غايت‌مان که عبارت از سعادت کامل در محضر خداوند است دور کند، بد مي‌شود (در فصل بعد مطالب بيشتري درباب آکويناس مي‌خوانيم).
سهم دوره قرون وسطي در اين باب، اشاره به گناهان هفت‌گانه کبيره (بدترين رذيلت‌ها) بود: غرور، حرص، شهوت، خشم، شکمبارگي، حسد، تنبلي. اگر (به تبع شيوه حد وسط ارسطويي) فضايل متناظر و رذايل مقابل اينها را بيفزاييم، چنين چيزي خواهيم داشت:
• غرور : نگرش متکبرانه  و خودمحورانه  درباب خودمان. درک‌خود  عبارت از اين است كه نقاط قوت و ضعف‌تان را به دقت ارزيابي كنيد. اعتماد به نفس کم  عبارت از نگرش شديداً بدبينانه و منفي درباب خودتان. • حرص و طمع : تمايل افراطي به ثروت و مالکيت. فضيلت متناظر آن عبارت است از صرف كردن بجاي پول و ثروت. رذيلت مقابل آن عبارت است از بي‌اعتنايي افراطي به پول و ثروت (مثلاً به جاي اينکه به دنبال کار باشد، تا خود و خانواده‌اش را تأمين کند، از بيمه بيکاري استفاده كند). • شهوت : ميل جنسي افراطي و غيرقابل مهار. عفت  کاربرد مناسب قوة جنسي. زهد  نفي كامل امور و قوة‌جنسي. • خشم : عصبانيت و ناراحتي کينه‌توزانه و تنفرآميز نسبت به کسي که خطايي از او در قبال شما سرزده است. بخشش بجا يعني حد مناسبي از بخشش داشته و آماده باشيم به وقت لازم بخشش را رها كرده و از طرف نگذريم [و حق‌طلبي کنيم]. انفعال اخلاقي يعني دلخوري ناچيز از کساني که نسبت به شما خطايي انجام داده‌اند. • شکم‌بارگي : زياده‌روي و افراط در [خوردن] غذا. خويشتن‌داري در زمينة غذا يعني به ميزان معتدل و سالم بخوريم. بي‌ميلي و بي‌اشتهايي  به غذا، خوردن کمتر از حد معمول است و و غالبا وقتي صورت مي گيرد كه گمان مي كنيد خيلي چاقيد). • حسد : ناخشنودي از خوش‌اقبالي ديگري. فضيلت متناظر با آن خشنودي و رضايت از خوشبختي ديگران (به بخت مساعد اشخاص ديگر به گونه‌اي ننگريد که گويا چيزي از شما کم شده [و به ديگري رسيده است]). رذيلت مقابل آن اين است که در قبال آنچه براي ديگران رخ مي‌دهد، هيچ توجه و اعتنايي (مثبت يا منفي) نداشته باشيم. • کاهلي : عبارت است از تنبلي و نفرت و بيزاري شديد از کار کردن. ارزشمند دانستن کار  يعني کار کردن به اندازه. خورة کار بودن و پرکاري ، عبارت از کارکردن افراطي و بيش از حد كه به قيمت از دست دادن ساير خيرات و خوشي‌هاي زندگي (مثل خانواده و خويشان) تمام مي شود.
ساير فضايل مهم عبارتند از: صبر و شکيبايي، صداقت، ترحم، صلح و آرامش، سخاوت و گشاده‌دستي، همکاري، احتياط و حزم، شفقت و دلسوزي ، تفاوت و عدم تبعيض  ، مهرباني و مهرورزي  و غيره. فضايل بسيار زيادي وجود دارند که در جهت حيات اخلاقي اهميت دارند. بيشتر از اينکه بتوان در اينجا به آنها اشاره کرد.
به دو مطلب ديگر از ارسطو اشاره مي‌کنم: نخست اينکه فضايل، مادرزادي و ذاتي [فطري] نيست، بلکه با عمل كردن اکتساب مي شود. مثلاً اگر بخواهيم سخاوت داشته باشيم بايد خود را ملزم به انجام کارهايي در قبال ديگران کنيم. طي زمان و سرانجام سخاوت بخشي از حيات ما مي‌شود. کساني که مي‌گويند «من فرد سخاوتمندي نيستم و اينگونه ساخته نشدم»، دارند از مسئوليت و وظيفه فرار مي‌کنند. تا حد زيادي امکان اين وجود دارد ما همان شخصي شويم که مطلوب مي‌دانيم.
ثانياً: فضيلتمند بودن فقط به اين نيست که به نحوي [خاص] عمل کنيم، بلکه مستلزم اين هم هست که بر اساس ادلّه و احساسات درستي عمل کنيم چنانكه فردي فضيلتمند اينگونه عمل مي‌کند. اگر از ترس اينکه با دروغ گير نيفتيم، راست مي‌گوييم در آن صورت به حد کافي از فضيلت صداقت بهره نبرده‌ايم. حال مطالب را خلاصه و جمع‌بندي مي‌کنيم. فضيلت به نظر ارسطو ميانه‌روي معقول است. سقراط اخلاق يوناني را با طرح اين پرسش آغاز کرد که «فضيلت چيست؟» ارسطو (در بخش 6 دفتر دوم كتاب اخلاق نيکوماخوس) اين پاسخ را به آن پرسش سقراط داد: «پس فضيلت وضعيت شخصي است که با انتخاب سر و کار دارد و قرار گرفتن در حد وسط يعني حد وسط نسبت به ما. حد وسط هم با اصلي عقلي مشخص مي‌شود، با اصلي که انساني که حکمت عملي دارد آن را معين مي‌کند.»

فضيلت و سيماهاي [گوناگون]
فصل‌هاي گذشته از ديدگاه‌هايي در باب سرشت و روش پژوهش احکام و داوري‌هاي اخلاقي (فرااخلاق) و اصولي که بايد در زندگي از آنها تبعييت کنيم (اخلاق هنجاري) بحث شد. حال براي فهم ربط و نسبت بحث فضيلت با اين مباحث به ديدگاه‌هاي سيماها بازمي‌گرديم. بحث را با سيماي نسبي‌گرا آغاز مي‌کنم. سيماي نسبي‌گرا: «چيزي است که در فرهنگي خاص مورد تأييد جامعه باشد. چون فضايل خلق و خوهاي خوبند، پس آنها عادتي هستند که در فرهنگي خاص مورد تأييدند.»
«اين ترم (نيمسال) درس مردم‌شناسي داشتم و درست قبل از آن درسي در فلسفه ‌اخلاق ارسطو. ولي فهميدم درس دوم ادامه درس اول است. ارسطو در باب فضايل مردان طبقه اشراف در آتن قديم براي ما سخن گفته است. فضايلي که جايش خالي است، در دورة مسيحيت مطرح مي‌شوند، مثل فروتني و تواضع ، غم‌خواري در باب ديگران ، محبت [حتي] در قبال دشمنان. فضايل ذکر نشده چيزهايي هستند که امروزه آنها را ارج مي‌نهيم، مانند عدم تبعيض در قبال کساني که غيرخودي هستند. ارسطو غالباً از برده‌داري ياد مي‌کند بدون اينکه آن را به عنوان يک رذيلت محکوم کند. بسيار از زنان ياد مي‌کند اما هيچ گاه فضايل بسياري که مربوط به آنهاست را در نظر نمي‌گيرد. مي‌ترسم بناي او اين باشد که تبعيت و سرسپردگي کامل  از فضيلت‌هاي اصلي يونانيان را از ما طلب كند. خلاصه اينکه فضيلت‌هاي مورد نظر او با فضايل مورد نظر ما متفاوت است. من اين را ذکر نکردم تا او را محکوم کنم، بلکه به اين جهت آوردم تا تأکيد کنم هر مجموعه فضايلي دايرمدار فرهنگ است.»
«فضايل مقبول آلمان نازي را در نظر بگيريد. آنها بر اين امور تأكيد دارند: ميهن‌پرستي  در قبال دولت و وفاداري به گروه نژادي خودي و مخالفت و مقابله با کساني (همچون يهوديان) که دشمنان دولت و مردم به حساب مي‌آيند. [در مقابل] نيکي به يهوديان و رفتار برابر با آنها رذيلت و فائق آمدن بر دل‌نازکي و دلسوزي شخصي [در قبال آنها] و فرستادن يهوديان به اردوگاه‌هاي کار اجباري فضيلت به شمار مي آمد. ما چنان بار آمديم که از اين فضيلت‌هاي نازي بيزار باشيم اما [در عين حال] هيچ استدلالي هم نداشتيم تا برتري عيني فضيلت‌هاي خودمان بر آنها را اثبات کنيم. در واقع هيچ ملاک و معيار عيني در باب فضايل وجود ندارد. آنچه ما فضيلت مي‌خوانيم صرفاً خلق و خوي شخصيتي و منشي ماست که جامعة ما آن را تأييد مي‌کند.»
سيماي شخصي‌گرا: «سيماي نسبي‌گرا نکات مثبتي عليه عينيت مفروض فضايل مطرح کرد اما ادعاي من آن است که فضايل دايرمدار فرهنگ نيستند بلکه به شخص وابسته‌اند. بنابراين تعجب مي كنم اگر ايده‌هاي ارسطو در باب فضايلي که در زمان او رايج بوده به  زمان ما تسري داده و تبعيت شود بي آنكه كمترين مخالفتي با آنها شود. وقتي منشي را «فضيلتمند» مي‌خوانم، يعني من آن منش شخصيتي را دوست دارم يا آن را تأييد مي‌کنم نه اينکه فرهنگِ من چنين مي‌کند. اگر من در آلمان نازي زندگي مي‌کردم مي‌توانستم به نحوي سازگار فضايل مورد نظر آنها را رد کنم. مي‌توانم بگويم: «اين جور ميهن‌پرستي را جامعه مي‌پذيرد اما من چون از آن بيزارم آن را رذيلت مي‌دانم. احکام ارزشي من ناظر به نحوه‌ احساس من است. ديويد هيوم اين مطلب را بخوبي بيان کرده است (دفتر سوم، بخش I قسمت I کتاب جستاري در طبيعت آدمي (1739)) «وقتي عمل يا منشي رذل از شما صادر مي‌شود، چيزي را قصد نمي‌کنيد، مگر از ساختار طبيعت و سرشت‌تان خبر مي‌دهيد که احساس ملامت و سرزنش ناشي از تصور و تأمل در آن عمل را بيان مي كنيد.»
سيماي عاطف‌گرا: «من در کليات با سيماي شخصي‌گرا موافقم، وقتي شما فضيلت‌ها و رذيلت‌ها را انتخاب مي‌کنيد با احساس‌تان هماهنگيد».  سيماي آرمان‌گرا: «من با هر سه نفر شما مخالفم. چون شما اخلاق را به امري غيرعقلاني تبديل مي‌کند. فكر مي كنم (مانند ارسطو) عقل عملي  مشخص مي‌کند کدام خلق و خوي شخصيتي به درستي فضيلت خوانده مي‌شود. به نظر من احکام اخلاقي گزاره‌هايي است در باب آنچه ما در صورت معقول بودن (اگر عقلانيت متضمن اموري چون آگاه بودن، بي‌طرف بودن، و سازگار بودن باشد)احساس مي‌کنيم. قبلاً استدلال کردم که ارزش‌هاي نازي‌ها، بر اساس اطلاعات و آگاهي‌هاي غلط، بي‌خبري و ناداني و نقض حداکثر تعلق خاطر بي‌طرفانه به همه افراد بود. «فضايل» مورد نظر نازي‌ها از آن جهت خطا هستند که اگر عقلاني باشيم، آنها را نمي‌پذيريم.»
سيماي فراطبيعي‌گرا: «من به نظر سيماي آرمان‌گرا  علاقمندم. فقط اين را نمي‌پذيرم که آدميان (و نه خداوند) هنجارهاي عقلانيت را وضع کنند. از نظر من منش‌هاي شخصيتي، فضيلتند در صورتي كه خداوند آنها را امضا کند و رذيلتند اگر خداوند آنها را منع کند. من استدلال مي‌کنم که «فضايل» مورد نظر نازي در تضاد با فضيلت متعالي عشق جامعي است که خداوند نازل کرده است.»
سيماي شهودگرا: «من توسل به معيارهاي عيني را ترجيح مي‌دهم اما قصد ندارم آنها را مبتني بر دين يا هر مقولة ديگري از سنخ ناظر آرماني کنم. پاسخ ساده‌تر به نظر من از اين قرار است: بديهي است که برخي امور فضيلت و پاره‌اي امور رذيلتند. بايد به شهودهاي اخلاقي‌مان متوسل شويم.»
سيماي توصيه‌گرا: «احکام اخلاقي، توصيه‌ها (يا جمله‌هاي امري) هستند نه مدعيات صدق و کذب‌بردار. اما ساختار منطقي آنها شيوه‌اي در اختيار ما مي‌گذارد تا در باب موضوعات اخلاقي با توسل به سازگاري و قاعدة طلايي استدلال کنيم. فضايل مورد نظر نازي‌ها شخص را به احکام حاوي بايد مورد نظر نازي‌ها ملتزم مي‌کند و ما اين احکام را به نحوي که قبلاً بيان شد رد مي‌کنيم. «پس چگونه فضايل را برمي‌گزينيم؟ بايد از واقعيات آگاه باشيم، قدرت تخيل‌مان را بسط دهيم و آنگاه ببينيم چه هنجارهايي را به نحوي سازگار در مورد نحوه‌اي که آدميان بايد زندگي کنند مي‌پذيريم. هر يك از اين هنجارها متناظر با يك فضيلت يعني منشي است که اين اصل را ملکه دروني خود کرده است.»
سيماي فايده‌باور: «بله همراه با ديدگاه من از روش‌شناسي اخلاقي به سوي اصول اخلاقي مي‌رويم. [از فرااخلاق به اخلاق هنجاري مي‌رويم]. فكر مي كنم اصل اخلاقي متعالي فايده‌گرايي کلاسيک است. ما بايد کاري انجام دهيم که بهترين حاصل جمع پيامدها را (که ملاک آن لذت و الم است) براي هر کسي که از عمل ما متأثر مي‌شود. فايده‌گرايي مي‌تواند به آشفتگي اخلاق فضيلت محور نظم و نظامي  بدهد. فضايل دقيقاً همان خلق و خوهاي شخصيتي هستند که معمولاً پيامدهاي خوب را مي‌افزايند. به همين جهت فضيلت‌هايي همچون صداقت و راستگويي، شجاعت و عدالت را ارج مي‌نهم. با اينکه فضيلت، هيچ ارزش ذاتي و في‌نفسه ندارد (چراکه تنها لذت‌جويي و اجتناب از الم است که ارزش ذاتي و نفس دارد)، فضيلت براي جامعه سود و فايدة بسياري دارد چراكه معمولاً موجب افزايش مصلحت و خير عمومي مي شود. [ مثلا] فضيلت متعالي نيکخواهي، منش شخصيتي است که عملي را انجام مي‌دهد که به نظر ما بهترين حاصل جمع پيامدها را دارد.»
سيماي فايده‌گراي قاعده‌محور: «در عين حال که من تأكيد بر سودمندي فضيلت را تأييد مي‌کنم، مايلم  دو اصلاحيه به اين مطلب بيفزايم: اولاً معتقدم فضيلت علاوه بر فايده‌مندي، في‌نفسه و به خودي خود اهميت دارد. دو جهان را تجسم کنيد که از جهت لذت و الم مساوي‌اند اما در يکي فضيلت بيشتر و در ديگري رذيلت بيشتر است. براي من مشخص و روشن است جهاني با فضيلتِ بيشتر، بهتر است. در اين صورت فضيلت في‌نفسه ارزشمند است نه به جهت اثرات مثبتي که دارد.
«دوم: از جهاني بيم دارم که آدميان پيرو چيزي هستند كه سيماي فايده‌گرا به غلط نام نيکخواهي بر آن نهاده اند. در چنين جهاني مردم وقتي حدس بزنند که کاري حاصل جمع پيامدهايش كمي بهتر است با يکديگر يا فريبكارانه رفتار مي‌کنند يا ظالمانه. چنين چيزي موجب آشفتگي اخلاقي و پيامدهاي بدي مي‌شود. به نظر من بايد در عوض بايد منش‌هاي شخصي اي را تشويق کنيم که واقعاً بهترين پيامدها را براي جامعه دارند (مثل جدّي گرفتن و تأکيد زياد بر صداقت)».
سيماي راس‌مشرب : «با اينکه تا حد بسياري [ با اين مطالب] موافقم، مايلم قيود ديگري را مطرح کنم؛ به عنوان يک نا-پيامدگرا گمان مي كنم برخي اعمال (همچون پيمان شکني) في‌نفسه و به خودي خود نادرست‌اند نه به اين جهت که پيامدهاي بدي دارند. به تبع و.د.راس، به هفت وظيفه‌ اوليه اصلي و بدين ترتيب من هم به هفت فضيلت اصلي معتقدم: وفاداري، جبران مافات، حق‌شناسي، عدالت، اصلاح نفس، نيکوکاري، آسيب‌و آزار نرساندن. فضايل ديگري مي‌توانند از اينها استنتاج شود. فضيلت‌ها نه چندان بايد صلب و سفت و سخت باشند و نه زياده از حد نادقيق. به اين سه نگاه به فضيلت وفاداري توجه كنيد:
1. شخص فضيلتمند: هرگز عهدشکني نمي‌کند. 2. شخص فضيلتمند فقط در شرايط غيرمعمول که تحت الزام اخلاقي قوي‌تري است، عهدشکني مي‌کند. 3. شخص فضيلتمند تنها در صورتي عهدشکني مي‌کند که معتقد باشد انجام اين کار  حاصل جمع پيامدهايش كمي بهتر است. 1 (ديدگاه پيامدناگرايي حداکثري ايمانوئل کانت) خيلي غيرقابل منعطف و صلب است. 3 (ديدگاه سيماي فايده‌گرا) بسيار نادقيق و نامعقول به نظر مي‌رسد. ديدگاه 2 صحيح و حد وسط است. نتيجه رويکرد حد وسطي ارسطو و رويکرد وظيفه اوليه راس (که ارسطو را بسيار تحسين و بسياري آثار او را ترجمه کرده) است. من هم مانند کانت فکر مي‌کنم برترين و متعالي‌ترين فضيلت اراده‌ خير  (برانگيختن به انجام کاري صرفاً بدان جهت که آن کار درست است) است. اما کانت انگيزه‌هاي فروتري همچون منفعت‌طلبي و الزام جمعي كه از نظر او مي‌تواند به رفتار نادرست سوق مي‌دهد را تحقير و تخفيف كند. فروشنده‌اي که بر اساس اهميت انصاف و نه از ترس گيرافتادن معامله درستي انجام مي‌دهد ارادة خير دارد. اراده‌خير خوب است نه به جهت چيزي که پيامد آن بوده است. سرنوشت ما در مقام عامل اخلاقي  در ارادة خير قرار دارد.

فضيلت و قاعده طلايي
فصول 7 تا 9 ديدگاه سازگاري قاعدة طلايي را در باب عقلانيت اخلاقي شرح و بسط داد.حالا ما اين ديدگاه را در قالب اخلاق فضيلت بيان مي‌کنيم. اين فصل‌ها اين قاعده کلي سازگاري را مفروض داشت: «باورها، عزم‌ها، ميل‌ها و اعمال‌تان را با يکديگر هماهنگ سازيد.» خصلت منشي خوبِ متناظر نيز سازگاري خوانده مي‌شود: فرد سازگار کسي است که عادتاً باورها، عزم‌ها، ميل‌ها و اعمالش را با يکديگر هماهنگ نگه‌مي‌دارد.
فصل 7 چهار قاعده سازگاري جزئي‌تر را مطرح کرد:
از ناسازگاري ميان اين امور اجتناب کنيد:
• باورهاي‌تان (منطقي‌بودن) • اهداف و وسايل‌تان (سازگاري هدف-وسيله) • احکام اخلاقي‌تان و نحوة زندگي‌تان (باوجدان بودن) و • ارزش‌گذاري درباب اعمال مشابه (بي‌طرفي).                                                         

خصلت هاي منشي خوب (فضايل) متناظر چنين اند.
• سازگار منطقي بودن يعني از باور داشتن به امور ناسازگار اجتناب كنيم و وقتي به امري باور داريم به لازمه منطقي آن نيز معتقد باشيم. • سازگاري هدف-وسيله داشتن يعني اهداف و وسايل‌مان را که با يکديگرند هماهنگ کنيم. • باوجدان بودن يعني اعمال، عزم‌ها و ميل‌هايمان را با باورهاي اخلاقي‌مان هماهنگ کنيم. • بي‌طرف بودن يعني درباب اعمال مشابه صرف نظر از افراد دخيل در آنها ارزش‌گذاري‌هاي يکساني کنيم. دو شيوه بيان اين ديدگاه (در قالب هنجارهاي سازگاري و در قالب خصلت‌هاي شخصيتي خوب) كاملاً لازم و ملزوم يکديگرند. فصل 7 اغلب با نوسان ميان اين دو شيوة بيان پيش مي‌رود، مثلاً گاهي از بي‌طرفي در قالب يک قاعده و گاه در قالب افراد بي‌طرف سخن مي‌رود. فصل 8 قاعده‌ طلايي را به عنوان يک قاعده سازگاري مطرح کرد:

قضيه  GR:
با ديگران تنها به گونه‌اي رفتار كن كه خوش داري در موقعيتي مشابه با تو رفتار شود.
 GR از اين ترکيب منع مي‌کند:
• كاري را در قبال ديگري انجام مي دهم
• مايل نيستم همين كار در موقعيتي مشابه در قبال من انجام گيرد.
در بخش 8.1. GR را از فضيلت‌هاي باوجدان بودن و بي‌طرفي نتيجه گرفتيم و استدلال کرديم که هر کسي اين دو فضيلت را دارد به GR مي‌رسد. يا به بياني مشابه کساني که GR را نقض مي‌کنند ضرورتاً [به نحو مانعه الخلو] يکي از اين دو فضليت را نقض مي‌کند. به کساني که GR را از درون نقض مي‌کنند اغلب اين  انتقاد مي‌شود که الفاظ ناظر به رذيلت مثل «بي‌توجه» و «بي فكر» را درست به کار نمي‌برند. ما هم چنين افرادي را «نفهم» مي‌ناميم.
كسي كه شخصيتي ملتزم به GR (شخصا با ديگران چنان رفتار کن که راضي باشي در موقعيتي يکسان با ما رفتار شود)؟ کارن آرمسترانگ (2009: 370-1) متخصص اديان جهان تعبير شفقت را پيشنهاد مي‌کند که او در ريشة معنايي‌اش «توانايي همدلي با ديگري» احساس مشترک  (شراکت کردن با ...) نه به معناي مضيق ترحّم و دلسوزي  (احساس ناراحتي از رنج بردن ديگري). يا مي‌توانيم تعبير ملاحظه ديگران، همدردي، نيکخواهي، مهرباني، انصاف يا معامله به مثل به کار بريم يا تعبيري مثل طلايي بودن  را جعل کنيم. ارسطو از اينکه يونانيان اغلب درباب فضيلت‌هاي مهم واژه‌هاي دقيقي ندارند شکوه مي‌کند. انگليسي‌زبان‌ها نيز مشکلي مشابه دارند. شايد وضع چيني‌ها از اين جهت بهتر باشد. کنفوسيوس تعبير (شو) را در برابر فضيلت ناظر به قاعده طلايي به کار مي‌برد. فصل 9 با روال و رويه فضيلت‌محورانه آغاز مي‌شود و درباب خصلت‌هاي خوب شخصيتي سخن مي‌گويد:

عقلانيت اخلاقي
تا آنجا در داوري هاي اخلاقي‌مان عقلاني هستيم كه سازگارانديش، آگاه، داراي قوة تخيل و داراي چند خصلت ديگر باشيم. اگر اين مطلب را به قالب زبان ارسطويي درآوريم به اين صورت درمي‌آيد:

حکمت عملي
تا آن‌جا درباره نحوه زندگي‌مان خردمنديم که سازگارانديش، آگاه، داراي قوة تخيل بوده و پاره‌اي از خصلت‌ها را داشته باشيم. وقتي اين تقرير را به قالب هنجاري بيان كنيم، نظير آنچه براي تکوين احکام اخلاقي لازم بود، چنين هنجارهايي خواهيم داشت: «سازگار باشيد»، «آگاه باشيد (از واقعيات دقيقاً مطلع باشيد)، و تخيل خود را به کار گيريد (آگاهي دقيقي داشته باشيد از اينكه به جاي ديگري بودن چه معنايي دارد و اين آگاهي را رشد داده و تمرين كنيد) خواهيم داشت. فصل 9 وقتي از تعليم و تربيت اخلاقي بحث مي‌کرد به قالب هنجاري بازگشت و شش فرمان کليدي تفکر اخلاقي عقلاني را به دست مي‌دهد: 1. تصميمات آگاهانه بگيريد. 2. در باورهايتان سازگار باشيد. 3. هماهنگ با باورهاي اخلاقي‌تان زندگي کنيد. 4. دربارة اعمال مشابه ارزش‌داوري‌هاي يکساني کنيد. 5. خود را به جاي شخص ديگري قرار دهيد. 6. با ديگران چنان رفتار کنيد که مي‌خواهيد با شما رفتار شود. تعليم اينها [در واقع] يعني آموزش شش خصلت منشي کليدي که براي عقل عملي اهميت دارد: آگاه بودن، سازگار بودن، باوجدان بودن، بي‌طرفي، به ‌کارگيري قوه تخيل و توجه به ديگران.

فضيلت و وظيفه
فضيلت چه ربط و نسبتي با وظيفه (بايد) دارد؟ آيا يکي از آنها، اولي و بنيادين و يکي اشتقاقي است؟ يا به هر دو نياز داريم؟
دو نظريه مقابل هم وجود دارد. طرف اخلاق وظيفه‌نگر بر آن است که «بايد» بنيادين است و فضيلت اشتقاقي است و نمي‌توانيم بدون بايد از فضيلت سخن بگوييم. شخصي فضيلتمند را مي‌توان کسي دانست که اصول صحيح نحوه‌ مطلوب زندگي را ملکه دروني خود کرده است. بدين كسي كه فضيلت حق‌شناسي را دارد، يعني اين هنجار را دروني خود كرده است: بايد به کساني که در قبال ما کار خيري انجام داده‌اند خوبي کنيم. پس دم‌زدن از «فضيلت» هيچ چيزي را به فهم ما از اخلاق نمي‌افزايد.
طرف مقابل اخلاق فضيلت‌نگر بر آن است که «فضيلت» بنيادين است و وظيفه از آن مشتق مي‌شود. نمي‌توانيم بدون فضيلت از بايد سخن بگوييم. «بايد» را بر حسب «فضيلتمند» تعريف مي‌کنيم: نحوه‌اي که فرد بايد عمل کند مي‌تواند بنابر نحوه‌ عمل شخصي فضيلتمند (وقتي موقعيت را به درستي فهم مي‌کند و بنا بر خصلتي عمل مي‌کند) تعريف شود. پس مي‌توانيم تنها با استفادة مفاهيم فضيلت‌نگر در زمينه اخلاق فلسفه‌ورزي کنيم. سخن گفتن درباب «بايد» هيچ چيزي به فهم ما از اخلاق نمي‌افزايد. به تبع ايده ارسطو که فضيلت حد وسط دو حد افراط و تفريط است، به نظر من حقيقت [در اين نزاع] جايي در ميانه طيف است. تعريف وظيفه و فضيلت به هم وابسته‌‌اند. هيچ يک از آنها بنيادي‌تر نيست بلکه هر کدام يک روي سکه اخلاقي واحدي هستند. ديدگاه‌هايي مانند نسبي‌گرايي فرهنگي و فايده‌باوري مي‌تواند يا برحسب هنجارهاي ناظر به عمل درست بيان شود يا منش شخصيتي خوب. در عين حال با وارد کردن وظيفه و فضيلت در مباحث اخلاقي غناي اين مباحث افزوده مي‌شود، چنانکه در تمامي فيلسوفان بزرگ اخلاق از زمان افلاطون و ارسطو ديده مي‌شود. غالباً نگريستن به يک منظر از منظرهاي متفاوت اما مکمّل مفيد است.
منبع:
Ethics: A Cotemporary Introduction (Second edition):Harry Gensler, 2011,Routledge.