نگاره هاي معراج پيامبر (ص)

چاپ
نوشته شده توسط Administrator يكشنبه ۰۸ مرداد ۱۳۹۱ ساعت ۰۵:۱۳

نگاره هاي معراج پيامبر (ص)

سجاد باغبان ماهر* ـ فاطمه اماني**

معراج از داستان‌هاي مهم مذهبي و قرآني است که همواره در طول تاريخ هنر اسلامي، توجه اکثر هنرمندان را به خود جلب کرده است. اما نحوه توجه و پرداخت هريک از هنرمندان به اين موضوع در ادوار مختلف متفاوت بوده است. هدف مقاله حاضر، بررسي و تحليل نگاره‌هاي مختلف مربوط به معراج پيامبر اکرم (ص) با رويکرد نقد هرمنوتيك است. در اين مقاله، ابتدا به تعريفي از نقد هرمنوتيك طبق نظريه افق انتظارات و افق فكري پرداخته شده و سپس در مورد متن مرجع و روايت اصلي معراج (يعني قرآن کريم) توضيح داده شده است. سپس، آثار مختلف ادبي و تصويري در مورد معراج  بررسي شده و نشان داده شده كه در هر دوره با توجه به افق انتظارات و افق فكري هنرمندان و براساس برداشتي كه از ماجراي معراج داشته اند چگونه اين داستان را روايت کرده يا به تصوير كشيده‌اند. به عنوان نمونه در اين مقاله به «براق» مرکب ويژه حضرت رسول (ص) در معراج توجه شده و ضمن توجه به نفس حضور و همراهي چنين مرکبي با پيامبر در معراج، چگونگي توصيف و تصوير اين موجود ـ که غالبا به شکل اسبي با سر انساني و تاجي بر سر تصوير شده ـ نيز از منظر افق فکري و انتظارات مورد بررسي قرار گرفته است. نتيجه‌اي که از اين مطالعه به دست مي آيد آن است که تصورات و تصويرگري هاي مذهبي و به طور کلي زيبايي‌شناسي اسلامي، همواره و در تمام ادوار تاريخ هنر اسلامي کاملا متاثر از افق تاريخي هر دوره اي بوده است. كليد واژه ها: نقد هرمنوتيک، معراج پيامبر (ص)، نگارگري اسلامي.
***
نقد هرمنوتيک
«هرمنوتيک» يکي از جريان ها و مکاتب فلسفي و يکي از نظريه ها و نقدهاي مهم هنر و ادبيات محسوب مي‌شود که در قرن نوزدهم و بيستم ميلادي، حضور پررنگي در عرصه فلسفه داشته و بسيار تاثير گذار بوده و هست. اساسي ترين مساله در فلسفه هرمنوتيک، مساله تفسير است. هرمنوتيک در جستجوي روش هايي مدون و علمي براي رسيدن به بهترين و دقيق ترين تفسير از متون است و به خاطر تاکيد بر اين روش ها، گاهي از آن تحت عنوان علم هرمنوتيک نيز ياد مي شود. اما کاربرد فراوان واژه هرمنوتيک از گذشته تاکنون باعث چندمعنايي اين واژه شده است. چندمعنا بودن اين واژه بيانگر انواع کاربردهايي است که از اين واژه صورت گرفته و مي گيرد. از هرمنوتيک به عنوان نگرش، دانش، روش و نظريه ويژه‌اي نام برده شده که به درک و فهم جهان، انسان و متن مي‌پردازد. همچنين تقسيم‌بندي‌هاي گوناگوني درخصوص هرمنوتيک از نظر تاريخي، موضوعي و حتي جنس و طبيعت آن صورت گرفته است که اين نيز به نوبه خود موجب دشواري تحقيق در اين خصوص مي شود. (پژوهشنامه فرهنگستان هنر، 1387، ص 30)
هرمنوتيک مدرن با آثار «هانس گئورگ گادامر» مطرح شد و اعتبار درخوري پيدا کرد. تفاوت عمده ديدگاه گادامر با اشلايرماخر و ديلتاي کنار گذاشتن دو اصل مهمي بود که آنها وضع کرده بودند و مورد اشاره قرار گرفت. بدين ترتيب هرمنوتيک گادامري از يک نقط? تعيين‌کننده، راه خود را از مسير هرمنوتيک سنتي جدا کرد. گادامر به اين نتيجه رسيد که يک متن نمي تواند فقط داراي معناي قطعي و نهايي باشد که به شکل هميشگي در آن کار گذاشته شده؛ بلکه متن مي‌تواند بسته به افق فکري و تاريخي مخاطب داراي خوانش ها، تفسيرها و معناهاي مختلفي باشد. بدين ترتيب، وقتي معناي قطعي و يگانه کنار گذاشته شود، طبيعتاً اصل دوم يعني نيت مولف نيز موضوعيت نخواهد داشت. چراکه نويسنده منحصراً بر‌اساس افق فکري و افق تاريخي خويش مي‌تواند به معاني متن اشراف داشته باشد و منطقاً نمي تواند تمام تفاسير و خوانش‌هاي ممکن در آينده را در ذهن داشته باشد. ضمن آنکه هرمنوتيک مدرن ديگر علاقه چنداني به فهم ذهنيت مولف نشان نمي‌دهد و اساس کارش را بر ارتباط ديالکتيکي خواننده با متن قرار مي‌دهد. تا آنجا که بعدها «رولان بارت» منتقد معروف فرانسوي، تحت‌تاثير هرمنوتيک  مدرن، در مقاله بسيار معروفش «مرگ مولف»، نويسنده را به بهاي تولد خواننده مي ميراند و فقط به مولف اجازه مي دهد که او نيز، صرفا در مقام يک خواننده به تفسير و خوانش اثر خويش بپردازد و نه بيشتر.
گادامر توليد معنا را محصول دريافت و تفسير مخاطب مي داند و اين نکته را در کتاب مهم و معروف خود «حقيقت و روش» بيان مي‌کند و مي‌نويسد: معناي متن همواره فراتر از معنايي است که مولف آن در سر دارد. (باغبان ماهر، 1390، ص 119)
از نظر گادامر، گرچه ديلتاي به تفکيک علوم انساني از علوم طبيعي مي‌پردازد و بر آن تاکيد مي‌ورزد، اما روشي که وي براي هرمنوتيک در علوم انساني به کار مي‌برد، به شدت متاثر از روش‌هاي علوم طبيعي است. گادامر علي‌رغم اينکه هيچ‌گاه روش را نفي نمي‌کند، ولي آن را معادل هرمنوتيک نمي‌داند. به عبارت ديگر، براي گادامر حقيقت به‌طور الزامي با روش همراه نيست و همه مسيرهاي نيل به حقيقت روش نيست. (پژوهشنامه فرهنگستان هنر، 1387، ص 34)
«مارتين هايدگر» که استاد گادامر بود، با فلسفه خويش تاثير زيادي بر علم هرمنوتيک گذاشت. وي معتقد بود که موقعيت تاريخي مفسر از برداشت هاي او جدا‌ناپذير است. گادامر نيز با الهام از هايدگر گفت که فهم گذشته ميسر نيست، مگر از طريق ارتباط دادن آن با زمان حال.
گادامر با به عاريت گرفتن مفهوم «افق» به آن گستره نويني بخشيد و آن را يکي از مفاهيم کليدي خود قرار داد. در اين خصوص مي توان گفت: «مفهوم افق در کاربرد گادامر به معني زاويه نگرشي است که امکان نگرش را محدود مي‌سازد.» (هولاب،1383، ص90)  گادامر به تفکيک دو افق گذشته و حال مي پردازد و سپس نظريه «پيوند افق‌ها» را مطرح مي کند. در واقع، اين دو از نظر گادامر هيچ‌گاه از يکديگر مجزا نيستند و بالفعل با يکديگر تلاقي پيدا مي‌کنند. او در اين خصوص خود را در مقابل کساني همچون ديلتاي قرار مي‌دهد، زيرا اگر ديلتاي عقيده داشت که بايد براي درک يک متن خود را به افق انتظار آن متن يعني به گذشته محدود نماييم، از نظر گادامر افق حال غيرقابل انکار تلقي مي‌گردد. به همين دليل، وي پيوند يا امتزاج افق‌ها را مطرح مي کند.
«هانس روبرت يائوس» و «ولفگانگ آيزر» دو تن از پيروان گادامر، روش هرمنوتيکيِ وي را ادامه دادند. نظريات يائوس و آيزر به نام مکتب «کنستانس» شناخته مي شود. در اين نظريه بيش از اينکه به محور توليد و خلق توجه شود، به محور دريافت و خوانش (يعني به ويژگي ها و افق انتظارات دريافت‌کننده گفتمان) توجه شده است. يائوس براي مطالعه دقيق تر چگونگي رابط? ميان متن و خواننده، به طرح مفهوم مهم «افق انتظارات» مي پردازد. طرح افق انتظارات از اين ناشي مي شود که هر خواننده اي با توجه به ذهنيتي که از قبل برايش ايجاد شده با متن جديد روبه‌رو مي شود. در نتيجه خوانش او نمي تواند جداي از انتظاراتي باشد که وي از متن دارد. آيزر نيز بر خلق معني هنگام خوانش و استقلال معناپردازي نزد مخاطب تاکيد بيشتري دارد. از نظر «آيزر»، متن، انباشه اي از استعدادها و قواي بالقوه است که خوانش آنها را به بالفعل تبديل مي کند.
يائوس براي زيبايي‌شناسي دريافت خود و تکميل آن به عنوان چگونگي خوانش اثر، به طرح مفهوم «افق انتظار» مي‌پردازد. طرح افق انتظار از اين مسئله ناشي مي‌شود که دريافت فرآيندي پويا و تغييرپذير است و فرهنگ دريافت از يک نسل به نسل ديگر تغيير مي‌کند. افق انتظار، نظام پيچيده‌اي از خواسته‌ها و نيازهاي مخاطب است که وي را به سوي يک اثر سوق مي‌دهند و انتظاراتي ايجاد مي‌کنند که توقع دارند اثر هنگام خوانش به آن انتظارات پاسخ مناسب دهد. (نامور مطلق، 1387، ص 100)
يائوس در مطالعات خود، افق انتظار را به دو بخش تقسيم مي کند: افق انتظار ادبي (هنري) و افق انتظار اجتماعي. افق انتظار ادبي و هنري به رابطه ميان متن‌ها با يکديگر و گونه هنري آنها مرتبط مي‌شود چراکه آثار هنري با توجه به پيرامتن‌هاي خود انتظاراتي ايجاد مي‌کنند. يائوس تاکيد مي‌کند که رابطه متن منفرد با مجموعه متن‌هاي پيشين که چگونگي آن را مشخص مي کنند، به يک فرايند متوالي بازسازي و دگرگوني افق بستگي دارد. (Jauss, 1998, p. 14 ) در نتيجه مي‌بينيم که در اينجا بر نقش روابط بينامتني در شکل‌گيري افق انتظار تاکيد مي‌شود. افق انتظار اجتماعي نيز به تعبير يائوس به داشته‌هاي معنوي و رمزهاي زيبايي‌شناسي وابسته به سنت‌هاي جاري در زمانه بازمي گردد که از رمزگان زيبايي‌شناسي خوانندگان گرفته مي‌شود.
آنچه در اينجا درباره نقد هرمنوتيک، تفسير و فرآيند فهم متون با تکيه بر آراي چند تن از نظريه‌پردازان اين حوزه گفته شد، ما را به اين نکته مي‌رساند که دريافت و خوانش ما از معناي متون به‌شدت متاثر از افق فکري، افق تاريخ، افق انتظارات، پيش‌فهم‌ها، علايق و خواسته‌هاي جمعي ماست. عمده مطالعات صورت گرفته در اين حوزه به دريافتگران و مفسران آثار هنري پرداخته اما بديهي است که خلق هر اثر هنري نيز از اين تفاسير و برداشت‌ها بيگانه نبوده است به ويژه آثار نگارگري ايراني و اسلامي که با تکيه مستقيمي بر آثار ادبي و مذهبي خلق شده‌اند. ويژگي بينامتني در نقاشي ايراني و ارتباط آن با پيش متن ادبي و در برخي موارد ـ از جمله موضوع مطالعه ما در اين مقاله ـ با پيش‌متن قرآني و روايات و احاديث، وجه تفسيري آفرينش هنري در اين شاخه هنري را به‌شدت تقويت کرده است. در نتيجه هر نگاره اي را مي‌توان تفسير و خوانش هنرمند نگارگر از متن ادبي دانست که دريافت خويش را به شکل صريحي مصور کرده‌اند.
با اين مقدمه مقاله حاضر به تحليل برخي از نگاره‌هاي مربوط به تصويرگري معراج پيامبر (ص) پرداخته و آنها را به مثابه تفاسيري مصور از داستان معراج در افق زيبايي‌شناسي هر دوره‌اي مطالعه کرده است.

روايت قرآني معراج
در مقاله حاضر تصويرگري داستان معراج پيامبر اکرم (ص) موضوع بررسي هرمنوتيکي است. ما در بررسي خود روايت قرآني ماجرا را به عنوان متن مرجع در نظر گرفته‌ايم و همه روايات و احاديث، متون ادبي معراج نامه‌ها و تصاوير معراج را به عنوان مراحل تغييرات و افزوده‌ها به عنوان تاثيرات افق تاريخي هر دوره‌اي بررسي کرده‌ايم.
معراج ريشه قرآني دارد و در دو سوره از قرآن کريم به سرگذشت اين سير جسماني و روحاني اشاره شده است:
1- آيه يکم سوره اسراء، که شروع اين سفر اعجازآميز را متذکر است: «سبحان الذي اسري بعبده ليلاً من المسجد الحرام الي المسجد الاقصا الذي برکنا حوله لنريه من ءايتنا إنه هو السميع البصير» پاک و منزه است آن خدايي که بنده اش را در يک شب از مسجد الحرام به مسجد الاقصي که در سرزمين مبارک و مقدسي واقع شده برد، تا آيات و نشانه هاي (عظمت) ما را ببيند، او شنوا و بيناست.
2- آيات ?? تا ?? سوره «النجم» که قسمت دوم معراج، يعني سير آسماني را بيان مي‌کند: «و لقد رءاه نزله اُخري ? عند سدره المنتهي ?عندها جنه المأوي ? اذ يغشي السدره ما يغشي ? ما زاغ البصر و ما طغي ?لقد رأي من ءايت ربّه ا لکبري?» آيا با او درباره آنچه (با چشم خود) ديده مجادله مي کنيد؟! و بار ديگر نيز او را مشاهده کرد، نزد «سدرة المنتهي»، که «جنت المأوي» در آنجاست. در آن هنگام که چيزي (= نور خيره‌کننده‌اي) سدرة المنتهي را پوشانده بود، چشم او هرگز منحرف نشد و طغيان نکرد. (آنچه ديد واقعيت بود) او پاره‌اي از آيات و نشانه‌هاي بزرگ پروردگارش را ديد.» (قرآن کريم، سوره نجم آيات 13 تا 18) غالب مفسران، آيات سوره «النجم» را در ارتباط با داستان معراج پيامبر (ص) دانسته‌اند. (www.islampediya.com)

معراج در متون مقدس ديگر
موضوع معراج در بخش مشهور خلقت در کتاب مقدس، درباره شروع سفر شگفت‌انگيز يعقوب به بين‌النهرين بيان شده است: «هنگامي که يعقوب شبي  بعد از غروب خورشيد استراحت مي کرد، در خواب نردباني را ديد که پايه هايش در زمين و انتهايش در بهشت بود و فرشتگاني بالا و پايين مي رفتند. خداوند با يعقوب سخن مي‌گفت و وعده مي داد که از او محافظت نموده و نسل هاي بعدي او را بيامرزد. در تفاسير مسلمانان از معراج نيز، نردباني نمادين که ارتباطي بين مناطق کيهاني ايجاد مي‌کند، مورد اشاره قرار گرفته و صعود محمد(ص) را از پله هاي نردباني نوراني که از معبدي در اورشليم به بهشت برپا شده، ذکر مي کند.
در متون اسلامي آورده شده است که معراج پيامبر توسط براق انجام شده که سريع حرکت مي کرده و قابليت‌هاي خاصي داشته در متون شمني نيز آمده عروج به شکل پرواز با قدرتي فوق طبيعي مورد توجه قرار گرفته و توسط پرنده اي عظيم‌الجثه نشان داده شده و در ترکي و آلتايي اين ايده منحصر به اسباني است که قدرت پرواز دارند. (سگاي، ص 18)
همچنين روايت هايي شبيه معراج پيامبر اما به گونه هاي ديگر در ادبيات مذهبي مزدايي در داستان مشهور به ارداويراف نامه نيز آمده است. (http://fa.wikipedia.org)

بررسي نگاره‌هاي معراج
معراج پيامبر(ص) يکي از مضاميني است که در هنر نگارگري اسلامي بسيار به آن پرداخته شده و در هر دوره هنري نقاشان و حاميان‌شان سعي در به تصوير کشيدن اين واقعه بزرگ داشته‌اند. نگارگراني که به تصويرسازي معراج حضرت محمد (ص) پرداخته‌اند اهداف گوناگوني داشته‌اند، به اين منظور زبان بصري آنها نه تنها تداوم ميراث تصويري، بلکه عامل ربط‌دهنده تاريخي، سياسي و مذهبي است. نخستين نگاره معراج از دوره ايلخاني در کتاب جامع‌التواريخ رشيدالدين و معراج‌نامه ابوسعيدي به جا مانده‌اند، اين مدارک مصور، شاهدي بر تلاش‌هاي ايلخانيان براي پيوستن به مذهب اسلام است. در دوره تيموري نگاره هاي معراج، به بخش ضروري از نسخه‌هاي خطي با مضمون حماسي، تغزلي و همچنين گلچين اشعار تبديل و به شکل مستقل نيز در قالب معراج‌نامه تدوين شد. معروف‌ترين معراج‌نامه‌هايي که تاکنون شناسايي شده مربوط به شهر هرات و براي شاهرخ است. در نقاشي معراج مربوط به دوران تيموري جمال پيامبر در هاله‌اي از نور که در آن زمان نشان تقدس بوده و با محاسن بلند به صورت آراسته با توجه به سنت تصويري ايرانيان نشان داده شده است.
در نگاره‌هاي معراج در دوره صفوي، چهره پيامبر (ص) با حجاب پوشيده شده است. حجاب چهره از اين پس تبديل به يکي از شاخصه هاي اصلي شمايل نگاري پيامبر(ص) مي شود و همچنان تا دوره شاه‌طهماسب ديده مي‌شود.  در نگاره معراج اثر سلطان محمد، چهره پيامبر رخ پوش بر چهره و دستار صفوي بر سر دارد و چهره براق آميزه اي از معصوميت فرشتگان و وقار اشراف  است و ابرهاي درهم پيچيده ياد آور فضاي کيهاني است. در نگاره معراج از کتاب حبيب السير، پيامبر در مرکز اثر و چهره‌اش پوشيده است. جهت نگاه تمام فرشتگان به سمت پيامبر است و هر کدام به حکم احترام و خوشامدگويي هديه‌اي به دست دارند. نگاره معراج اثر زينت‌السادات امامي با الهام از اثر سلطان محمد تصوير شده که حالت روحاني و عرفاني اثر سلطان محمد بيشتر است. به دنبال ورود چاپ سنگي در دوره قاجار به ايران، تصاويري از معراج با استفاده از چاپ سنگي در اين دوره خلق شده که با بررسي آنها مي‌توان نکته هاي بسياري را در ارتباط با تصويرگري داستان معراج دريافت. در بيشتر تصاوير چاپ سنگي فقط چهره پيامبر پوشيده و داراي هاله مقدس است و شخصيت‌هاي ديگر با عمامه يا تاج بر سر مشخص شده‌اند.

تحليل تصويري براق (مرکب پيامبر اسلام در معراج) بر اساس نگرش هرمنوتيکي
احاديث، روايات و تفاسير متعددي درباره معراج پيامبر وجود دارد که يکي از موضوعات مربوط به اين سفر آسماني مرکب آن حضرت است که درباره آن نظرات متعددي بيان شده و اختلافات بسياري وجود دارد. در بيشتر روايات مربوط به شرح معراج حضرت رسول، براق به عنوان مرکب پيامبر اسلام مورد اشاره واقع شده است ولي در توصيف آن هماهنگي‌اي وجود ندارد و نمي‌توان تصويري مشترک از آن ارائه داد. طبق اين روايات براق از چارپايان بهشت بوده که بسيار تندرو است و در هر گام به اندازه ميدان ديدش پيش مي رود. در بيشتر روايات آمده که براق جثه‌اي کشيده و بزرگ‌تر از درازگوش و کوچک‌تر از استر دارد. يال پرمو و سفيدرنگ دارد و بهترين رنگ را در بين حيوانات دارد (مجلسي / ج 18 / ص 410)  برخي روايات گفته‌اند چهره براق شبيه چهره انسان است و همانند انسان آنچه را مي ديده، مي فهمد (مجلسي / ج 9 / ص 91 ، ج 18 / ص 316 ) 
در پاره‌اي از روايات مربوط به سفر شبانة حضرت رسول اکرم (ص) براق را مرکب آن حضرت از مکه تا بيت‌المقدس و برعکس و صعود به آسمان را از طريق «معراج » (نردبان؛ تعبير «سُلَم » نيز در روايات ديده مي‌شود) يا بر بال جبرئيل دانسته‌اند. در اين روايات که غالباً از خود پيامبر (ص) نقل شده، آمده است که آن حضرت در بيت‌المقدس از براق فرود آمد، افسار آن را به حلقه‌اي که پيامبران افسار مرکب خود را بدان مي‌بستند، بست؛ آنگاه داخل مسجد شد و پس از گزاردن نماز، گردش آسماني را به مصاحبت جبرئيل آغاز کرد (قرطبي ، ج 10، ص 205ـ206؛ سيوطي ، الخصائص ، ج 1، ص 152، 158، 167؛ حلبي ، ج 1، ص 371ـ 375 به نقل از http://www.encyclopaediaislamica.com)
علامه طباطبايي از مفسران شيعه با اشاره و ذکر اختلاف در روايات مختلف درباره نحوه سفر که به وسيله براق يا نردبان يا بر بال جبرئيل بوده اين‌گونه مي‌نويسد: «بنابراين از همين‌جا مي‌توان حدس زد که منظور از اين بيانات مجسم ساختن امري غيرجسماني و غيرمادي است و به صورت امري مادي به نحو تمثيل  و يا تمثل و وقوع اينگونه تمثيلات در کتاب و سنت امري است واضح که به هيچ وجه نمي‌توان انکارش کرد.» (ترجمه تفسير الميزان / جلد 13 / ص 43 / نرم افزار نورالنور)
براق در جهان‌بيني ايرانيان چنان جايگاهي مي‌يابد که از محدوده روايت داستان معراج بسي فراتر مي‌رود و به نمادي از بهترين و چالاک‌ترين مرکب براي هر سفري ـ به ويژه سفرهاي روحاني و عاشقانه ـ تبديل مي شود. به گونه‌اي که در ميان انديشمنداني همچون ابن‌سينا نماد عقل رو به رشد و کمال است و در نظر عرفاني چون ابن‌عربي، براق صوفيان را به سوي خدا مي‌برد و نماد اخلاص است. غالب شاعران ايراني، به ويژه سنايي و نظامي به موضوع معراج توجه کرده‌اند و بهترين توصيفات از اين داستان منتسب به ايشان است. مولوي نيز در ابيات متعددي به معراج اشاره کرده است. براق از نظر مولانا نماد عشق و قوي و چالاک‌ترين برقي است که در بردن به سوي معشوقش هيچ مرکبي به پاي او نخواهد رسيد.
در نگارگري ايراني ـ اسلامي، براق بارها مصور شده که در اينجا به برخي از شاخص‌ترين نمونه‌ها اشاره مختصر و نشان داده مي‌شود که در اين تصويرگري‌ها، هنرمند با در نظر گرفتن روايات و آثار ادبي و با بهره‌گيري از سنت تصويري دوره خود و برداشتي که مطابق افق انتظارش از اين ماجرا داشته، براق را چگونه به تصوير کشيده است.
يکي از نکته‌هاي اصلي در اين باره مساله حضور مرکبي با نام براق در معراج است، چراکه اين موضوع در آيات قرآني صراحتاً يا تلويحاً مورد اشاره قرار نگرفته و در روايات نيز تنوع و اختلاف‌نظر بسيار است. بنابراين به نظر مي‌رسد که تعدد و تنوع روايات موجب شده تا هنرمند نقاش بتواند آزادانه مطابق تمايلات و افق انتظارات خود و حاميانش دست به انتخاب و گزينش روايات بزند و با استناد به آن روايات گرايش خود را توضيح دهد و توجيه کند.
با توجه به اين نکته مي‌توان دانست که چرا در برخي نسخ معراج نامه‌ها هيچ مرکب ويژه‌اي براي معراج پيامبر ترسيم و به آن تاکيد نشده است در حالي که در برخي از نگاره‌ها نقش ويژه و موکدي به مرکب پيامبر داده شده است. حتي در برخي تصاوير جبرئيل پيامبر را بر دوش گرفته و نقش مرکب را ايفا مي‌کند که نسخه معروف منسوب به احمد موسي از جمله موارد شاخص در اين خصوص است که در ادامه اشاره‌اي بدان خواهد شد. با اين اوصاف، مشخصات ظاهري مرکب پيامبر در معراج ـ و به طور مشخص براق ـ با تنوع تصويري بسيار کثيري عرضه شده که بيش از هرچيز مويد تاثيرگذاري ذائقه دوران تاريخي، سبک غالب، افق فکري و فرهنگي هر دوره‌اي است. اولين ظهور نشانه‌هاي تصوير براق در دوره ايلخاني است که در قالب اسبي چالاک و ظريف در ترکيب با بانويي تاج دار با لباسي نيمه عريان تصوير شده است:
در نگاره معراجي از جامع‌التواريخ رشيدي (دوره ايلخاني) که احتمالا براي نخستين بار اين ماجرا کشيده شده است، پيامبر سوار بر براق است. در اينجا براق ترکيبي از يک بالاتنه انساني با بدني شبيه بدن اسب است و دم ضخيم و کوتاهي دارد. براق چهره‌اي زنانه با موهاي بلند و تاجي بر سر دارد و صورتش به حالت سه رخ مي باشد که در حال نگاه کردن به چهره پيامبر است. به نظر مي‌رسد بدن براق در قسمت بالايي برهنه است اما بقيه بدنش حالتي سبز رنگ با خال‌هاي سفيد دارد. علاوه بر چهار دست‌وپاي اسب، براق دو دست انساني ظريف نيز دارد که کتابي را گرفته و به سمت فرشته روبه‌رويي برده است. (تصوير شماره 1) اين تصوير جزو معدود نمونه‌هاي تصوير کردن توامان دست‌هاي انساني و حيواني براق است که در ادوار و مکاتب بعدي حذف شده و به مرور از سده يازدهم به شکل دو ران بزرگ در اطراف ران ظاهر مي شود. (شين دشتگل، 1389،ص193)
در معراج‌نامه احمد موسي (سده هشتم هجري) ويژگي‌هاي مکتب ايلخاني در ترسيم چهره و پيکره حضرت محمد (ص) رعايت شده است. مساله مهم در مورد اين نسخه در اين است که در اين نگاره براق به تصوير کشيده نشده و پيامبر بر سر شانه‌هاي جبرئيل سوار است در حالي که از نظر تناسبات بصري پيامبر کوتاه‌تر از جبرئيل به نظر مي‌رسد و جبرئيل که بار گرانبهايي بر شانه دارد به صورت عمودي و با شتاب پرواز مي‌کند. اين تجسم از سفر روحاني پيامبر در هيچ يک از نسخه‌هاي تصويري معراج در دورانهاي مختلف قابل مقايسه نيست. (تصوير شماره 2)
از مهم‌ترين نمونه‌هاي معراج‌نگاري در ايران، نسخه‌هاي مربوط به دوره تيموري و مکتب هرات است که از شاخص‌ترين آنها مي توان به نسخه معراج‌نامه شاهرخ تيموري اشاره کرد که به خط اويغوري است. اين نسخه از جهت تصويرگري براق، تداوم سنت بصري جامع‌التواريخ و الگويي براي تصويرگري سلطان محمد از معراج محسوب مي شود. نسخه مهم ديگر در اين مکتب، نسخه مخزن الاسرار نظامي (اوايل سده دهم هجري) است. در بخش پايين اين نگاره خانه کعبه و کوه‌هاي اطراف آن تصوير شده و پيامبر سوار بر براق لابه‌لاي ابرهاي پيچان طلايي در حال حرکت است و فرشته‌ها به صورت بيضي دورتادور پيامبر حلقه زده‌اند. چهره براق زنانه و رنگش بسيار روشن است. تاجي مرصع و زرين بر سر و طوقي ظريف بر گردن دارد. (دشتگل، 1389،ص 157) (تصوير شماره 3)
در نگاره معراج اثر سلطان محمد (اواسط سده دهم هجري) پيامبر سوار بر براق است و تمامي اصول اسب و سوار به زيبايي رعايت شده و انگار براق با بي‌وزني در فضا معلق است. در اين تصوير همانگونه که در روايات گفته شده، براق کلاه صفوي بر سر دارد و اندام او بسيار قوي و نيرومند نشان داده شده است. رنگ بدنش رنگي شفاف و پاها کمي تيره تر است و قسمت زير گلو مي درخشد. تا اين دوره و در اين نسخه ها نشاني از ظهور تصوير بال براي براق به چشم نمي خورد.
از اولين نمودهاي تصويرپردازي براق با دو بال در اطراف ران، نسخه خمسه نظامي (اواسط سده يازدهم هجري) مربوط به دارالکتب مصر است که از نظر ترکيب‌بندي و شيوه بازنمايي به سبک التقاطيِ صفوي ـ هندي نزديک است. از همين دوران به مرور تغييرات و تحولات قابل توجهي در نحوه پرداخت تصويري براق ايجاد مي‌شود. به غير از افزوده شدن دو بال کوچک و گاهي بزرگ، اضافه شدن دم طاووس به جاي دم اسب از نکته‌هاي قابل توجه است که به زودي در غالب آثار دوره قاجار به شکل اغراق شده تثبيت و به يکي از عناصر کليدي تصويرگري براق تبديل مي شود. (تصوير شماره 4)
در همين سده شکل متفاوت ديگرگونه‌اي از تصويرپردازي معراج ديده مي‌شود که در آنها تصوير پيامبر اکرم (ص) حضور ندارد و صرفاً تصوير براق، بدون سوار ديده مي‌شود. در اين نگاره‌ها براق در يک رابطه جانشيني، تداعي‌گر تصوير پيامبر شده است. وجود تاجي شاهانه و فاخر به همراه بال‌هايي فرشته‌گون و گردني کشيده و افراخته از جمله ويژگي‌هاي تصوري و ظاهري براق در اين دسته از نگاره‌ها محسوب مي شود. (تصوير شماره 5) 
در يک نگاره که مربوط به دوره قاجار مي باشد و با تکنيک نقاشي پشت شيشه کار شده است، فقط پيامبر و براق به عنوان داستان معراج به تصوير کشيده شده‌اند و عناصر ديگري در صفحه نيست. چهره براق کاملا زنانه و واضح است و از چهره‌نگاري دوره قاجار که چشمان درشت، لب و دهان کوچک و ابروان کماني است پيروي مي کند و موهاي بلند از اطرافش آويزان مي‌باشد. دو بال دارد که در دو طرف گردنش است و دم او شبيه دم طاووس است. رنگ زمينه و رنگ پارچه روي براق آبي و در بقيه تصوير از رنگ هاي گرم استفاده شده است. رنگ بدن براق قرمز بوده که داراي  لکههاي کرمي رنگ است. (تصويرشماره 4)
چاپ‌هاي سنگي که از دوره قاجار به دست آمده و تصوير پيامبر و براق در آن ديده مي شود دُم براق شبيه دم طاووس است و تناسب بين سر و بدن براق رعايت نشده و اغلب سر کوچک‌تر از بدن است و اين شايد به دليل ظرافتي بوده که در چهره‌نگاري‌هاي دوره قاجار رعايت مي‌شده ولي گاه مي‌توان چهره‌هاي گِرد و چاق را با چشمان درشت، ابروهاي پيوسته و لب‌هاي کوچک نيز مشاهده کرد. (تصوير شماره 6)
در کشورهاي  اسلامي ديگر مانند هند، مصر، عراق و... نيز مي‌توان نمونه‌هاي تصويري معراج را يافت. مثلا در هند که به‌خوبي مي‌توان تاثير فرهنگ ايرانيان را در آثارشان ديد. در عين حال در اين آثار نيز مي‌توان حضور افق فکري و تاريخي هنرمندان آن سرزمين‌ها را مشاهده کرد. در يکي از اين تصاوير سمت حرکت براق رو به جلو و دُم براق شبيه دُم طاووس است و تاجي که به سر دارد و گردنبندش داراي عناصر و نشانه‌هاي هندي و چهره براق همچنين زنانه است.
 از مصر نيز تصاويري از معراج و براق به دست آمده و در اکثر تصاويري که نشان‌دهنده معراج بوده‌اند، فقط تصوير براق را نشان داده شده چون به دليل محدوديت مذهبي، پيامبر (ص) را به تصوير نمي‌کشيدند. چهره براق زنانه اما شبيه زنان مصري است و تزئينات بسياري دارد. دم براق، شبيه دم طاووس است و دو بال رنگي بزرگ در اطرافش دارد. براق طوري نشان داده شده که انگار بالاتر از سطح زمين بوده و اين نشانگر اين موضوع است که گويي در آسمان  و در حال حرکت و از سمت چپ وارد شده است. در تصاويري که از براق در مصر به دست آمده اکثرا از سنت‌هاي تصويري مصر که چهره‌ها از روبه‌رو و چشمان ريز و کشيده است، پيروي شده و حتما همه تصاوير، داراي بال‌هاي بزرگ با دمي شبيه دم طاووس هستند. (خداداد، 1389،ص 61)
نتيجه گيري
از کل نکات مشترک در تصاوير به دست آمده از براق مي توان نتيجه گرفت که سرش شبيه صورت انسان و بقيه بدنش شبيه اسب است و همچنين در اکثر تصاوير چابکي او را به تصوير کشيده‌اند وصورت زنانه و داشتن مو و اينکه در اکثر نگاره‌ها براق در حالت حرکت است و حرکتش يا به سمت جلو يا به طرف بالاست و کمتر ديده شده که به سمت پايين حرکت کند و چهره براق در بيشتر تصاوير به صورت سه رخ يا کامل است. اين نکات را مي‌توان تقريبا در اکثر تصاوير مشترک گرفت اما جزئيات ديگري مانند قيافه براق، تزئينات او، شکل تاجش يا شکل دمش يا رنگ بدنش متغير بوده و هر هنرمندي نسبت به برداشت و شرايط هنري حاکم بر  زمان خويش يا علايق و تعصباتي که داشته براق را به تصوير کشيده است. با توجه به آثاري که مورد بررسي قرار داديم، مي‌توان گفت در هر دوره‌اي، شاعران، هنرمندان و نگارگران با توجه به تفسير و برداشتي که از داستان معراج داشته‌اند _که آن تفسير هم، متاثر از افق فکري و تاريخي‌شان بوده_ معراج را به تصوير کشيده‌اند. خاقاني در توصيف معراج ابتدا مرکب پيامبر يعني براق را به زيبايي مي‌شناساند و بعد به اصل موضوع يعني عروج پيامبر مي‌پردازد و سنايي معراج را نيز در دل نيمه‌شب جست‌و‌جو مي کند. در تمامي اين آثار هنرمندان با توجه به برداشتي که از معراج داشته‌اند و با توجه به افق انتظارات و افق فکري و تاريخي‌اي که داشته‌اند معراج را به تصوير کشيده‌اند و در هر يک از آثار مي‌توان ديد که چه چيز براي هنرمند مهم‌تر بوده و بر چه چيز تأکيد داشته است و اين مي‌تواند نشان دهنده  تاثير آن دوره بر افق فکري و تاريخي هنرمند باشد.

*دانشجوي دكتري تاريخ تحليلي و تطبيقي هنر اسلامي دانشگاه شاهد.
**دانشجوي كارشناسي ارشد گرافيك - دانشگاه نبي اكرم(ص).

منابع و مآخذ
1- آرتيو موونا، يلنا (1381) نقاشي و ادبيات ايراني، ترجمه زهره فيضي، تهران: انتشارات روزنه.  //  2- احمدي، بابک (1371) ساختار و تأويل متن، تهران: نشر مرکز.  //  3- باغبان ماهر، سجاد (1390) فلسفه هنر و زيبايي شناسي، تبريز: ستوده.  //  4- پالمر، ريچارد (1377) علم هرمنوتيک، ترجمه محمد سعيد کاشاني، تهران: هرمس.  //  5- پژوهشنامه فرهنگستان هنر (1387) مقدمه ويژه نامه «نقد هرمنوتيکي»، شماره 11.  //  6- حر، سيد حسين (1383) «معراج حضرت رسول اکرم (ص) از ديدگاه قرآن کريم»، مجله کوثر، شماره 11 و 12.  //  7- خداداد، زهرا و مرتضي اسدي (1389) «بررسي نقاشي هاي معراج حضرت پيامبر(ص) دركشورهاي اسلامي از ديرباز تا به امروز» فصلنامه نگره، شماره 15.  //  8- سگاي، رزماري (1381) معراج نامه سفر معجزه آساي پيامبر (ص)، ترجمه مهناز شايسته فر، تهران: انتشارات موسسه مطالعات هنر اسلامي.  //  9- شايسته فر، مهناز و تاجي کيايي (1389) «بررسي نمادهاي نور و فرشته راهنما يا پير فرزانه: در فرهنگ ايران و نگارگري دو دوره تيموري و صفوي» دو فصلنامه مطالعات هنر هاي اسلامي، شماره 2.  //  10- شين دشتگل، هلنا (1389) معراج نگاري نسخه هاي خطي تا نقاشي هاي مردمي، تهران: علمي و فرهنگي.  //  11- طباطبايي، محمد حسين (1366)  تفسير الميزان، ترجمه ناصر مکارم شيرازي، بنياد علمي و فکري علامه طباطبايي با همکاري مرکز نشر فرهنگي رجا.  //  12- مجرد قمشه اي، سيد محمد رضا (1385) «تصوير معراج در اشعار سنايي، خاقاني و نظامي» مجله کيهان فرهنگي، شماره 245.  //  13- نامور مطلق، بهمن (1387) «يائوس و آيزر: نظريه دريافت»، پژوهشنامه فرهنگستان هنر، شماره 11.  //  14- وانسهايمر، جوئل (1381) هرمنوتيک فلسفي و نظريه ادبي، ترجمه مسعود عليا، تهران: ققنوس.  //  15- هولاب، رابرت (1383) يورگن هابرماس نقد در حوزه عمومي، ترجمه حسين بشيريه، تهران: ني.  //  16- يوسف و زليخاي فردوسي (چاپ سنگي)، تهران: سال 1316 ق.
17- http://www.encyclopaediaislamica.com  //  18- http://fa.wikipedia.org/wiki.