مولانا ديروز تا امروز، شرق تا غرب

چاپ
نوشته شده توسط Administrator سه شنبه ۰۶ تیر ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۱۸

مولانا ديروز تا امروز، شرق تا غرب

گفت و گو با حسن لاهوتي
منيره پنج تني

حسن لاهوتي پس از ترجمةکتاب «مولانا: ديروز تا امروز، شرق تا غرب»، اين بار به سراغ تأليف اثري درباره جلال الدين محمد بلخي و مثنوي معنوي او به نام «ارغنون مولوي» رفته و هر دو اثر را به انتشارات نامک سپرده است. در اين گفت و گو کوشيده ام ضمن معرفي، تحليل و بررسي بخش هاي مختلف اين دو اثر، به مباني اساسي انديشه مولوي البته در حد بضاعت يک گفت و گو بپردازم.
***
براي شروع بهتر است  به بررسي مسأله اي بپردازم که شما به آن مکتب مثنوي مي گوييد، نکته اي که مي تواند مقدمه و شروع مناسبي براي گفت و گوي ما باشد. در کتاب «ارغنون مولوي» گفته ايد: «بحث بر سر اين نيست که مولانا جلال الدين انديشه هاي خود را از کدام آيه قرآن گرفته يا از کدام حکيم يونان يا از کدام گوشه فرهنگ و ادب ايران و غير آن، بحث بر سر اين است که او مکتب مثنوي را بنياد نهاده است براي پرورش جان انسان و برکشيدن او به سوي آسمان. ص الف» لطفا بفرماييد از نظر شما مکتب مثنوي به چه معناست؟ و چگونه مي تواند براي انسان امروزي کارآمد باشد؟
تا زماني که کتاب هاي حوزه مولوي پژوهي براي خانه کردن در قفسه کتابخانه ها و يا به منظور آشنا ساختن دانشجويان رشته ادبيات فارسي و امثال آن با گوشه هايي کوچک از جهان انديشه ورزي هاي مولانا نوشته شود، مردم عادي از آشنايي با مولانا و انديشه هاي او محروم مي مانند. تکيه بر مآخذ سخنان مولانا گرچه به کار پژوهش مي آيد، گرهي از مشکل عامه مردم که در واقع مخاطبان اصلي مثنويند نمي گشايد. گرفتاري مردمي که مثنوي را براي لذت روحي خود مي خوانند، شناختن مآخذ يک يک سخنان او نيست. آنها نمي توانند با جملات و تعبيرات کهنه و دور از فهم متون قدما يا عبارات عربي بيگانه با درک مستقيم خود دست و پنجه نرم کنند.

پس مولوي و مولوي شناسي دقيقا به چه چيز مي تواند ارجاع داشته باشد؟
 وقتي صحبت از حوزه مولوي شناسي و مولوي پژوهي مي کنيم، نمي توانيم آن را منحصر به خواص داريم و خيل عظيم مولوي دوستان ايراني را که داراي تحصيلاتي غير از ادب فارسي و الهيات هستند از اين دايره بيرون بنشانيم. افزون براين، نويسندگان حوزه مولوي پژوهي بايد موفق شوند از راه نوشته هاي خود، ايرانيان بيشتري را که در زمينه اي غير از ادبيات و الهيات تخصص دارند و کار مي کنند، به عضويت در جامعه مولوي شناسي در آورند. همه ايرانيان مولوي را دوست مي دارند اما نمي توانند از راه کتاب هاي دانشگاهي ما با او ارتباط برقرار کنند و حق هم با آنهاست چون آنها در رشته هاي ديگر درس خوانده اند. بنا براين کتاب هايي که براي اين گروه عظيم نوشته مي شود بايد بتواند آنان را به وادي مولوي شناسي بکشاند يعني اگر مي خواهيم مردم را از راه کتاب با انديشه هاي مولانا آشنا کنيم بايد به شيوه اي و زباني بنويسيم که دست کم، تحصيل کرده هاي ما بخصوص آنها که در رشته هايي غير از ادبيات فارسي و الهيات درس خوانده اند، بتوانند آن را به آساني بخوانند و بفهمند. راجع به مآخذ و منابع سخنان مولانا، از قرآن و حديث گرفته تا داستان هاي عاميانه رايج در قرن هفتم به اندازه کافي کتاب نوشته شده است که البته در تاليفات امروز محل استفاده دارد. به گمان من وقت آن رسيده است که محققان ما از اندوخته ها و مهارت هاي علمي خود براي آموزش جامعه و جذب آنان به بخش مولوي خواني حوزه مولوي پژوهي استفاده کنند. گاهي وقت ها که مي بينم مردم، جز خواص، نمي توانند از اين همه آثار محققانه استفاده کنند.

آيا مي توان اين گونه پرسيد که به راستي مولانا مثنوي را براي چه طبقه فکري از مردم سروده است؟
از شما مي پرسم، مگر همه افرادي که در مولوي خانه هاي قونيه و استانبول گرد قوال ها مي نشستند و مثنوي گوش مي کردند، همه مثنوي شناس بودند يا مگر مولانا ابيات مثنوي را يک به يک براي مخاطبانش شرح مي کرد؟ بايد به کهنه بودن زبان مثنوي توجه داشت؛ زبان مثنوي زبان فارسي هشتصد سال پيش است، آن هم به شعر که در بسياري جاهايش ارکان جمله به اقتضاي قالب، پس و پيش مي شود. بنا براين بايد آن را به زبان امروز بازگفت اما اگر براي مردمي که متخصص در مثنوي نيستند سخن مي گوييم بايد از افزودن بر دشواري هاي آنان بپرهيزيم نه آن که با آوردن عبارات فارسي نامانوس و جملات عربي نامفهوم، نيز با پيش کشيدن بحث هاي تخصصي منطق و عرفان و فلسفه و غير آن، آنان را با دشواري ها و نوميدي هاي تازه اي رو به رو کنيم و از مولوي دوستي پشيمان. البته، مولانا با استفاده از همين دانش ها توانست مثنوي را بوجود آورد و مکتبي را بنياد نهد که با استفاده از تعاليم قرآن خوانندگانش را به سوي رستگاري راهنمايي کند.  من مثنوي را مکتب يا مدرسه اي مي بينم که مولانا آموزگار داناي آن است. در واقع مثنوي کتاب درسي اين مکتب است. مکتبي که او بنياد نهاده است مکتب پاکيزگي ها، روشني ها، مهرباني ها، همدلي ها و يکرنگي هاست؛ در مکتب او آلودگي هاي اين جهاني، دشمني، ستم، بيدادگري، طمع و حسد و ديگر خباثت هاي ابليسي راه ندارد. از نظر مولانا، روح و جان و روان آدمي ست که بايد پاکيزه بماند و خُلق و خوي خدايي بگيرد و اگر آدمي بتواند روح خود را بدان مرتبه از صفا و بي آلايشي و پاکيزگي برساند که زندگي اين جهاني خود را با اوصاف خدايي که جز مهر و محبت از او نمي بارد، سازگار سازد، بي گمان در همين دنيا با خدا محشور است، چه رسد به آن جهان. رسيدن به چنين مقامي افزون بر مداومت بر تکاليف فردي، مستلزم ممارست در ايجاد روابط معقول اجتماعي ست که مثنوي مي کوشد با آموزش آن ها، شاگردان خود را در همين جهان، "پايه پايه تا ملاقات خدا" برساند. شايد مردم بتوانند از اين راه، آسوده تر در کنار هم زندگي کنند. از ديدگاه مثنوي، اين جهان آن گاه خوش است که در زندگي روزمره خود، در سايه دو نيروي خدايي عقل و عشق، نه به قاضي و مفتي نياز داشته باشيم و نه به شحنه و گزمه و محتسب.
 
شما بر اين نکته تأکيد مي کنيد که مهم نيست مولوي حکايت ها و تمثيل ها را از کجا آورده مهم هنري است که او در اين حکايت ها و مثل ها از خود نمايانده است. مقصود شما از هنر مولوي چيست؟ منظور قدرت نگارش او در قالب نظم و نثر است يا به خدمت گرفتن نظم و نثر و حکايات مربوط به گذشته براي بيان مقاصد نوين اش است؟
هنرهاي مولانا يکي و دوتا نيست. يکي از هنرمندي هاي اين مرد بزرگ در مثنوي معنوي نوع استفاده او از داستان ها يا از عبارات قرآني و احاديث و امثال آن است. در کتاب ارغنون مولوي، اين هنرمندي او را روشن نمايش داده ام. او خوب مي داند که چگونه مطلب يا داستان را از هر جا که گرفته و به هر شکلي که دريافت کرده باشد، چگونه تغيير دهد تا به نتايج مورد علاقه اش بيانجامد. مثلا حکايت تشخيص درد عاشقي از راه گرفتن نبض که آن را به ابن سينا نسبت مي دهند و قابوسنامه يکي از راويان آن است، در مثنوي مولانا با صحنه اي آغاز مي شود که با صحنه دربار قابوس بن وشمگير و يا دربار پادشاه روم هيچ شباهتي ندارد. آشنايي پادشاه با کنيزک نه در دربار بلکه در مسير شکارگاه اتفاق مي افتد تا موافق پسند مولانا، شاه بتواند با استفاده از ثروت مادي اين جهاني خود خواسته اش را خريداري کند – خواسته اي که بر رغم زيبايي و فريبندگي و البته کام بخشي چند روزه اش، جان آدمي را بيمار مي سازد. هنر مولانا در اين است که با خلق اين صحنه که در روايت هاي قبل از مثنوي وجود ندارد، به خواننده خود پيام مي دهد که خواسته هاي اين جهاني نه تنها بي دوامند بلکه روح را نيز مي آزارند. تداعي هاي ذهني مولانا اعجاب آور است. وقتي روايت مولانا از حکايتي را با روايت هاي پيش از او مي سنجيم، مي بينيم که مولانا با ايجاد تغييرات و کم و زياد کردن هاي هنرمندانه خود، داستان را به صورتي طرح مي کند که ديگر نمي توان امضاي راوي قبلي را پايش گذاشت. او هرچه را به تور پهناور خود مي گيرد، بي گمان مهر خود را بر آن مي زند و به راستي مي توان گفت که مولانا در هر داستان نه يک نکته اخلاقي و آموزشي يا الهي و عرفاني بلکه چندين مطلب را که هريک از ماقبل خود جوش مي زند و در عين حال جملگي حکايتي واحد را تشکيل مي دهند بيان مي کند. بدين سبب است که هميشه در مثنوي معنوي در زير يک عنوان اصلي چندين موضوع فرعي مطرح مي شود و هر يک به نوبه خود، خواننده را در پي خود مي کشد و به داستان بعدي مي سپارد. او براي رساندن پيام خود از شکستن ساختار هاي پيشين ابايي ندارد تا چيزي نو بيافريند و با آن حرف خود را بزند. مثلا، در همين داستان کنيزک، هيچ پروايي ندارد از اين که کنيزک را در دو نقش به روي صحنه بياورد. کنيزک در نقش دوم خود – که در روايت قابوسنامه ديده نمي شود، عاشق مردي ست که او را به اسم زرگر مي شناسيم. فراموش نکنيم که کنيزک مثنوي در روايت هاي پيش از آن، عاشق نيست و تنها نقش معشوق را بازي مي کند. فايده اين نقش دوم که مولانا به کنيزک مثنوي خود مي دهد، رساندن اين پيام است که زيبايي هاي اين جهاني چون به اقتضاي طبيعت خود، به زشتي بگرايند، محبت آدمي نسبت به آنان از ميان مي رود. لباس نو روز اول چشم را خيره مي کند و دل را مي برد اما چون کهنه گشت و رنگ و رويش رفت، مهرش تا آنجا از دل مي رود که از خود دورش مي کنيم. اين است که بايد رويداهاي داستان هاي مثنوي را بر اساس شناخت ضرورت وجودي آنها مطرح کرد و به مردم مولوي دوست شناساند. نبايد گمان کنيم که مولانا خودش عاجز بود از اين که نمادهاي داستان هاي مثنوي را با اصطلاحات رايج در بازار نظريه پردازان مکتب تصوف معرفي کند، و مثلا بگويد که پادشاه و کنيزک و زرگر و طبيب، در داستان اول مثنوي، کدام اصطلاح عرفاني را نمايش مي دهند. به گمان من، اين کشفيات همان اندازه که در حوزه پژوهشي مولانا شناسي خريدار دارد، در ميان عامه دوستداران مولانا بي مشتري يا لا اقل، کم مشتري ست.

پرسش ديگري که مي خواهم از شما به عنوان يک مولوي پژوه بپرسم اين است که وقتي به سراغ متون مولوي مي رويد آن را از چه منظري تحليل مي کنيد؟ به خاطر اهميت ادبي، به عنوان يک متن تاريخي با رويکرد هرمنوتيکي، به خاطر آن که اشعار مولوي به يک حقيقت غايي وصل است يا چيز ديگري شما يا محققان ديگر را به خود مشغول مي کند؟
همه اين ها که مي فرماييد جاي خاص خود را دارد و به گمان من نبايد آنها را در هم آميخت. محققان نيز هريک بر اثر علاقه خود يا نيازي که در جامعه مي بينند، به بررسي اين موضوعات مي پردازند. روزگاري، دستِ دانشمندان مولوي پژوه و ايرانيان مولوي دوست نا آشنا با زبان انگليسي را از مهم ترين آثاري که پژوهندگان بزرگ انگليسي زبان در باره مولانا نوشته اند، کوتاه مي ديدم. به ترجمه شرح نيکلسون بر مثنوي و شکوه شمس شيمل و مولانا ديروز تا امروز لوئيس پرداختم و با آن که مي دانستم اگر وقت خود را صرف ترجمه جملات کتاب هاي عشقي و داستان هاي پليسي و مطالب کف بيني و راز کاميابي جنسي و از اين قبيل کنم، مخاطبان بيشتري پيدا مي کنم، بيش از بيست سال از عمر خود را در خدمت حوزه پژوهشي مولانا شناسي قرار دادم. امروز، احساس مي کنم که بايد به شيوه ديگري روي بياوريم که طيف بسيار وسيعي از مولوي دوستان خارج از جامعه مولوي شناسي را در بر مي گيرد. در مثنوي و ديگر آثار  مولانا مطالب ناگفته براي اين گروه بسيار بزرگ فراوان است.  
به سراغ بخش هاي مختلف کتاب «ارغنون مولوي» مي روم. بخش نخست کتاب با عنوان «از بلخ تا قونيه» درباره روزگار خامي تا پختگي مولوي سخن مي گويد و نقش آفرينان زندگاني او را از زبان آثارشان و به کمک سخنان مولوي معرفي مي کند تا تأثيرشان را بر انديشه هاي او آشکارتر سازد. شما مهمترين فاکتورهاي اين دوران زندگي مولوي را که منجر شد او از خامي به پختگي برسد چه مي دانيد؟
 شالوده نظام فکري و بنياد اصول اعتقادي و ايماني جلال الدين را پدرش بهاء الدين ولد گذاشت. بهاءالدين گرچه بر منبر مي رفت و وعظ مي کرد و درس دين مي گفت، مذاقي عرفاني داشت. همين روحيه را فرزندش جلال الدين نيز از او به ارث برد و وقتي، پيش از آن که به سي سالگي برسد، در قونيه بر جاي پدرش بر مسند تدريس نشست، راه او را در پيش گرفت. اما فرد دومي که بيش از پدر، او را به مرحله پختگي فکري و روحي رساند برهان الدين محقق ترمذي بود. برها ن الدين خود از محرم ترين شاگردان پدر مولاناست که يکسال پس از درگذشت بهاءالدين خود را از خراسان به قونيه رسانيد. او بود که مولانا را براي کسب تحصيلات عاليه به دمشق فرستاد و باز همو بود که او را آداب رياضت عارفانه آموخت و حتي به چله نشيني واداشت تا آنچه را که "مولاناي بزرگ" يعني بهاءالدين ولد، به او سپرده بود به جلال الدين محمد بسپارد و او را به درجه پدر برساند. معلوم مي شود که اين عارف خراساني دانش اکتسابي دين يعني آنچه را که بايد در مدرسه نزد استاد آموخت، و مستحکم کردن اصول عقايد اسلامي را از راه کسب فضيلت هاي مکتوب در کنار ممارست در آداب تربيت عارفانه روح و روان اهميت مي داده است. به اين ترتيب بود که جلال الدين محمد توانست، سال ها پيش از آن که شمس تبريزي از شام به قونيه بيايد، هم در ميان مردم و هم در ميان عالمان ديني آن زمان در قونيه کسب اعتبار کند. بي شک او در شمار عالمان ديني شهير قونيه قرار داشت و از جمله مفتيان بزرگ آن شهر شمرده مي شد. شاگرداني داشت که از محضرش کسب فيض مي کردند و پيرواني داشت که در احکام ديني از نظرش بهره مي گرفتند و پيروش بودند و فتواهايش را مي پذيرفتند. برهان الدين محقق ترمذي که نه سال به تربيت جلال الدين محمد مشغول بود، در رساندن او به اين مرتبه علمي و اجتماعي بي گمان نقش بزرگ را بازي کرد. او استاد و پير مولاناست و در حلقه درس او که بخش هايي از تقريراتش باقي مانده است، مي توان حضور جلال الدين محمد را آشکار ديد. هنگامي که شمس تبريزي به قونيه آمد، مولانا نزديک چهل سال از عمرش مي گذشت، و به سن پختگي عقلي و علمي خود رسيده بود. بهترين دليلش سخن خود شمس تبريزي ست در کتاب مقالات او.  شمس از خدا خواسته بود که او را با يکي از اولياء خود همدم سازد و در خواب، جلال الدين محمد را به او نشان داده بودند. بنابر اين مي بينيم که شمس به قصد معاشرت با مردي به قونيه سفر مي کند که او را يکي از اولياي خدا مي داند و چنين مقامي در عالم معرفت خاص پختگان است نه خامان. به عبارت ديگر، جلال الدين محمدي پيش از رسيدن شمس به قونيه به اين مرتبه رفيع معنوي رسيده بود و به برکت آموزشي هاي روحي برهان الدين محقق ترمذي اين مقام بلند را يافته بود و گرنه شمس او را از شيخ اوحدالدين کرماني و شيخ محمد ابن عربي و حتي از پير خودش ابوبکر سله باف عالي مرتبه تر نمي خواند. اين جمله شمس معروف است که گفته بود، در من چيزي است که پيرم آن را نمي ديد، اما مولانا مي بيند. به زبان ساده يعني اين که مولانا با چشم حقيقت بين و بينش عارفانه اي که از پختگي او خبر مي دهد، گوهر وجودي افراد و از جمله شمس تبريزي را مي شناسد.  همنشيني مولانا با شمس تبريزي، شيوه زندگي او را عوض کرد و در واقع، او را از تدريس مدرسي به آموزگاري خانقاهي کشيد تا از هوش سرشار و دانش گسترده خود در راه پرورش عارفانه روح و روان پيروان و شاگردان استفاده کند.  ترديد دارم که اگر برهان الدين فردي با کمال چون جلال الدين محمد را به چنان مرحله اي از پختگي علمي و آمادگي روحي نمي رساند، شمس تبريزي هرگز خواهان همنشيني و دوستي با او مي شد. از اين جا به بعد است که شمس و مولانا – چون يکي روح اندر دو بدن -- بقيه راه را با هم طي مي کنند و گرچه مدت همدمي آنان با يکديگر، در مجموع، از سه سال بيشتر نشد و شمس به غيبت دائمي رفت، در جان مولانا هميشه زنده بود. از اين است که مي بينيم نه صلاح الدين مي تواند جاي خالي او را نزد مولانا پرکند و نه حسام الدين. اين يکي شدن عارفانه اگر ميان آين دو مرد بزرگ اتفاق نمي افتاد، امروز نه از شمس الدين نامي در ميان بود و نه از جلال الدين، مگر در دائره المعارف هاي نا نوشته درويشان گمنام سياح و فقيهان مشهور قونيه.

گفته ايد که مولوي عارفي است که رستگاري را در پيروي از آيين حضرت محمد (ص) مي بيند، مولوي چه نظري درباره اديان ديگر دارد؟
مولوي تا بدان پايه به دين هاي ديگر احترام مي گذارد که اسلام اجازه مي دهد نه بيش از آن. بنا براين، پيروان همه اديان آسماني را حرمت مي نهد و دوست مي دارد. او ترديد ندارد که اگر از تفاوت هاي ظاهري بگذريم و به چشم بصيرت عارفانه بنگريم، خواهيم دانست که همه دين هاي الهي از يک حقيقت واحد سرچشمه گرفته اند.  پيفمبران همه داراي اتصال روحاني اند؛ آنها در مثل، شيران خدايند، يعني پادشاهان روحاني کشور دينند و اگرچه به صورت متفاوتند، جانشان با هم يکي ست. آنها، مانند حلقه هاي زنجير، سلسله وار، به يکديگر متصلند و سر ان سلسله روحاني به حقيقتي يگانه متصل است؛ تا انجا که پيغمبران همه فرستادگان پروردگاري واحدند و وظيفه همه آنان رساندن پيام آن خداي يگانه به مردم روي زمين است، با هم تفاوتي ندارند و اگر يکي از حلقه هاي اين زنجير را از آن ميانه برداريم، استمرار ارتباط خدا با آفريده هاي او را قطع کرده ايم. اما نبايد فراموش کنيم که هر پيغمبري ديني را مي آورد که کامل کننده دين قبل از خود است و اسلام که آخرين دين است، کامل ترين همه آنها. عقل حکم مي کند که آدمي ناقص را بگذارد و سوي کامل رود. آري مولوي موافق دستور قرآن، ميان پيغمبران فرق نمي گذارد، اما طبيعي ست که محمد(ص) را که آخرين حلقه زنجير نبوت و رسالت است، "صد" مي داند و ديگر پيغمبران پيش از او را، به ترتيب زمان ظهورشان، مانند عدد هاي قبل از صد مي شمارد. يعني همان طور که عدد صد همه اعداد پيش از خود را در بر دارد و کامل ترين عدد سلسله يک تا صد است، شريعت اسلام نيز، کامل ترين دين و در برگيرنده همه دين هاي پيش از خود – از اول تا آخر – است. رسيدن به چنين درکي نيازمند آن است که همه آدميان بتوانند حقيقت را دريابند و از  تفاوت هاي ظاهري در گذرند و کامل ترين عدد را بشناسند، و پرفروغ ترين نوري که همه نورهاي ديگر را در پرتو خود محو مي کند، ببينند.

تعريف عارف و صوفي را در لغت و اصطلاح توضيح دهيد و اين امر را مقدمه اي کنيد براي پرداختن به تفاوت معناي «عارف کامل»، «عاشق کامل» و «عاشق کل» که در فصل دوم کتاب تان يعني «جلال عارف» آمده است.
واژه عارف را وقتي بر زبان مي آوريم صنف خاصي مانند بايزيد بسطامي و ابوسعيد ابوالخير و جنيد را مجسم مي کنيم تا مي رسيم به مولانا جلال الدين محمد بلخي و شمس الدين محمد تبريزي که موضوع گفت و گوي ماست. عارف يعني اهل معرفت، داراي دانش و شناخت و در حوزه مباحث الهي، يعني فردي که  شناساي خداست، حقيقت خدا را مي شناسد، و زندگي فردي و اجتماعي خود را در چهار چوب همين شناخت تنظيم مي کند. به عبارت ديگر، اوصاف و اخلاق حق را مي توان در حرکات و رفتار و گفتارش مشاهده کرد. وقتي به کتاب هاي نظريه پردازان مکتب تصوف مراجعه مي کنيم با تعريف هاي گونه گوني مواجه مي شويم که گرچه همه راه به يک حقيقت مي برند، اما صورت هاي متفاوت دارند و آن هم در لفاف عباراتي و استعاراتي که امروز، تنها خواص مي توانند آن را درک کنند. مثلا مي گويند عارف کسي ست که "حق از سرّ او گويا و خود ساکت باشد،" يا  مي گويند عارف فردي ست که "به مرتبه شهود ذات و اسما و صفات خدا" رسيده باشد. براي دريافت معني اين گونه تعريفات، بايد به تحقيق در شرح زندگي و بررسي انديشه هاي عارفان بزرگ پرداخت و مصاديق اين گونه عبارات را در گفتار و کردار آنان جست و جو کرد. مولانا جلال الدين يکي از آن عارفاني ست که خوشبختانه افکار و انديشه هايش به صورت آثار مکتوب و منثوري که از او برجاي مانده، امروز در دسترس ماست و حتي، اگر افسانه ها و کرامت هايي را که پيروانش به او نسبت داده اند و در مناقب العارفين افلاکي مي بينيم، از او دور سازيم، چهره او را شفاف مي توانيم ببينيم. از ديدگاه مثنوي مولانا، عارف به کسي مي گويند که مانند اصحاب کهف در عين حال که در اين جهان نفس مي کشد، چشمانش بر اين جهان بسته باشد و بر جهان ديگر باز؛ حرکاتش همه فعل حق باشد؛ اوصافش اوصاف حق و سخنش سخن حق باشد که بر لبان او جاري مي شود، نه گفته دل و عقل خود او. معني به خدا عشق ورزيدن و عاشق خلق خدا بودن و استفاده از عقل در مسير رسيدن به حقيقت، و عمل به حقيقت که همه از معرفت و شناخت حق سرچشمه مي گيرد، همين است. هرکه به اين مقام برسد، او عاشق و عاقل کامل است و عاشق کل. عارف کامل حقيقت هستي را به چشم يقين مشاهده مي کند—يعني از هرگونه ترديدي بري ست --  و پيوسته ميان خاق و حق در آمد و شد است تا با بازگو نمودن مشاهدات خود از حقيقت مردم را به سوي خداي يگانه فرا خواند و راهي را که خود رفته است به آنان نيز نشان دهد زير او تنها به رستگاري خودش نمي انديشد بلکه مي خواهد که همه اهل جهان رستگار شوند. چنين فردي بي گمان عاشق کامل است؛ يعني به مرتبه اي از يگانگي با حق رسيده است که جز او در دلش نمي گنجد و همه آثار وجود مجازي خود را از بين برده است تا نور معشوق در وجودش متجلي شود. چنين عارفي، بي گمان، عاشق کل است؛ يعني همان گونه که حق تعالي به شهادت قرآن همه مخلوق، همه بندگان خود را دوست دارد، او نيز به همه مردم گيتي عشق مي ورزد. نزد مولاناي مثنوي، معرفت به حق و عشق به حق و خلق تفکيک پذير نيستند و او به درستي اعتقاد دارد که معرفت نتيجه دانش ، يعني نتيجه شناختن است و راه شناختن عقل است و دل که به قول او هر دو "بي گماني عرشي اند." عشق از اوصاف آفريدگار است و آن را هيچ از آفريده اي دريغ نمي کند، کما اين که از روح گرامي خود در آنها دميد و همچنان نيز، هر دم مي دمد. شگفتا که ستمگران اين همه عشق حق به خلق را نمي بينند و به شکل هاي گوناگون در آزار آنان مي کوشند.    
به فصل ديگر کتاب بپردازيم. در فصل جلال عارف به مقام مولانا و جهان بيني او پرداخته ايد. اهم موضوعات اين فصل چيست؟
جهان بيني مولانا از خلال سخنان او هويدا ست.

لطفا همين جا بگوييد که منظورتان از جهان بيني مولانا چيست؟
ببينيد وقتي مي گوييم جهان بيني، مراد شيوه نگاه هر فرد است به دنيا و به جهان هستي. طبيعي ست که هر انساني گيتي را از دريچه چشم خودش مي نگرد و باز هم روشن است که دريچه نگاه هر انساني محفظه اي را در پشت خود دارد که همه آموخته ها و دانسته ها و باورها و تجربه هاي و مشاهدات آدمي را از روزگار کودکي تا زمان حاضر در خود جاي داده است. نيز، بديهي ست که داوري هاي ما در باره هرچيز براساس اندوخته هاي همين محفظه صورت مي گيرد. مولانا مي خواهد که اين محفظه از دانشي پرباشد که از منبع اصلي علم گرفته شود نه از تجربه هاي ناقص انساني. سرمنشاء خرد مانند هر سرچشمه اي پاک و زلال است، اما چون از آن دور مي شود رفته رفته، به تيرگي مي گرايد و از زلاليش مي کاهد. اختلاف ها از همين جا برمي خيزد که انسان ها اين خرد ناب را هر يک به اندازه تاثيرگذاري خود، در طول روزگاران دراز، به دريافت ها و رنگ هايي که خود پسنديده اند آغشته اند و گروهي را -- کمتر يا بيشتر –  بر گرد عَلمي که برپا کرده اند، جمع آورده اند و به جان هم افتاده اند و انداخته اند – کشتارهاي فرقه اي و مذهبي يکي از نمونه هاي آن است -- غافل که همه اين ها در برابر آن حقيقت محض، خواب و خيال است که اگر نبود، جايش در اين جهان نبود. چاره رهايي از اين گرفتاري، آن است که انسان ها حالت يگانگي روحاني خود را که در آن جهان عاري از ماده داشتند، به ياد آورند و به جاي دشمني با يکديگر رفتار عاشقانه را برگزينند. وقتي مي گوييم عشق منظور به قول مولانا محبت بيش از حد  و دوستي بي اندازه است. راستي را چه روزگار خوشي است اگر مهر ورزيدن آدميان به يکديگر چنان بي اندازه بود که جايي براي کينه ورزيدن باقي نمي ماند. مولانا هميشه آرزومند يگانه شدن انسان ها و وحدت نظرگاه آنان است.  
نمي توان درباره مولانا سخن گفت و به شمس نينديشيد. پس بفرماييد که شمس که بود و چه نقشي در حيات معنوي و فکري مولانا داشت؟
در باره شمس الدين محمد ملک داد تبريزي بيش از آنچه که خودش ضمن سخنانش در مقالات آشکار مي گويد و آقاي دکتر محمد علي موحد در شرح حال او نوشته اند، نمي دانيم. شمس در تبريز قرن هفتم رشد و نمو کرد يعني در شهري که به سبب فراواني تعداد پيران صوفيش آن را شهر"هفتاد بابا" مي خواندند. از قراري که در مقالات شمس مي خوانيم، شمس الدين از کودکي در جست و جوي کشف رازهاي نهان هستي ست و برخلاف ميل پدرش که گويا بزاز بوده و آرزو مي کرده که پسرش چنان که رسم بوده است، کمک کارش شود، سر از خانقاه هاي تبريز در مي آورد و به شاگردي شيخ ابوبکر سلّه باف مي رود. اين شيخ صوفي در محله چرنداب تبريز خانقاه داشت. شمس به ابوبکر سلّه باف و ديگر مشايخي که مانند او در تبريز  زند گي مي کردند، قانع نبود و بدين سبب راه سير و گشت در پيش گرفت و به هر شهري که مي رسيد به ديدار عالمان و عارفان آن جا مي رفت؛ پاي درس و بحثشان مي نشست و سخنشان را مي شنيد و آنان را مي سنجيد. همانطوري که گفتم حتي با برخي از بزرگانان آنان دوستي مي کرد – عارف نام دار شيخ اوحدالدين کرماني و دانشمند بزرگ عالم فلسفه و عرفان اسلامي محيي الدين ابن عربي که از هر دوي آنها در مقالات شمس نام برده شده است، دو تن از اين گروهند. بنا براين، برخلاف آنچه در قديم شهرت يافته بود يا اطرافيان رشکمند مولانا مطرح مي ساختند، شمس فردي ست بسيار هوشمند، درس خوانده، اهل تفکر، پيرو آتشين محمد بن عبدالله(ص)، که کمتر در يک جا آرام مي گرفت بدان سبب که در پي گمشده خود مي گشت تا آن که سر انجام اين گمشده را همچنان که گفتم در قونيه يافت، گرچه شانزده سال پيش از آن نيز، جلال الدين را در دمشق ديده بود که درس مي خواند. شمس بيست سالي از مولانا بزرگتر بود، و چنان که نوشته اند برخلاف مولانا جلال الدين خوي تندي داشت و زباني گزنده، اما مانند مولانا روحي بزرگ و دلي پاک داشت و دغدغه اش نجات مردم از دست دين فروشان و هدايت آنان به راه رستگاري بود. وقتي شمس به قونيه مي رسد که چهار سال از درگذشت برهان الدين محقق استاد مولانا جلال الدين سپري شده است و در اين زمان، همانطوري که پيش تر گفتم، مولانا جلال الدين در سايه راهنمايي پير خود برهان الدين محقق ترمذي، ودر آن سنين نزديک به چهل سالگي، مردي پخته و به کمال رسيده بوده است. شايد آنجا که مولانا مي گويد:
هر دو بحري آشنا آموخته              هر دو تن بي دوختن بر دوخته
خود و شمس الدين محمد تبريزي را پيش چشم داشته است. به عبارت ديگر، مولانا در زمان آمده شمس به قونيه، نياز به استادي ديگر نداشت تا تربيت روحي او را کامل کند و همانطوري که عرض کردم شمس از مولانا با تعبير ولي خدا ياد مي کند و او را از اولياء خدا مي داند و حتي در همان کتاب مقالات خود به وضوح مي گويد که هنوز خدا فردي را نيافريده که بتواند شيخ و مرشد و پيرِ مولانا باشد. منظورم اين است که نمي توانيم بگوييم کدام يک از اين دو نفر از نظر مقام علمي يا روحي و معنوي برتر از ديگري ست. اما مي توانيم بگوييم که هم سنخي روحي آنان سبب دوستي پرصفاي آنان با يکديگر شد:
ذره ذره کاندرين ارض و سماست    جنس خود را همچو کاه و کهرباست
و در واقع اگر نيک بنگريم، وجود مبارک مولاناست که شمس را از شام به قونيه مي کشد وگرنه کسي شمس را به آن شهر دعوت نکرده بود. نهايت آن که شمس الدين توانست زنجير رسوم خشک مذهبي حاکم بر جامعه آن روز قونيه را از پاي مولانا بردارد و او را از سر سجاده به ميدان پاي کوبي و غزلخواني عارفانه بکشاند تا بتواند مريدان را پاي درس عشق او بنشاند. در حقيقت شمس بود که راز عاشقانه پرستيدن خدا و راه عارفانه رسيدن به وصال حق را بر مولانا آشکار کرد و او را که از هر جهت آمادگي داشت از حالي به حالي ديگر در آورد و شيوه زندگي او را تغيير داد و سبب شد که مولانا بتواند رازهاي دل عاشق و جان عارف خود را به صورت غزل هاي ديوان شمس بيان کند و براي تدريس علم هاي الهي و حقيقت هاي روحاني در قالب مثنوي معنوي آماده شود.
مي خواهم اشاره بسيار مختصري به تاريخچه ني نامه کنيد و براي ما درباره اهميت سرايش آن در نسبت با کل اثر کنيد؟
ني نامه يا همان ابيات آغازين مثنوي مولوي تاريخچه خاصي ندارد، جز اين که مناقب نويسان نوشته اند که به محض استدعاي حسام الدين براي سرودن کتاب مثنوي، مولانا هيجده بيت اول را از گوشه دستار خويش برون آورد و به دست او داد. اگر اين داستان واقعا درست باشد و ذهن خود را از کرامت باوري دور بداريم بايد قبول کنيم که مولانا  از ضمير حسام الدين و خواسته او خبر داشته و چه بسا که حسام الدين در روزهاي پيش، زمينه را فراهم کرده بوده و البته با توجه به برخي غزل هاي ديوان شمس که بايد آنها را در رديف آموزشي دسته بندي کرد، خود مولانا هم در فکر تهيه کتابي آموزشي بوده است. اما چه اين داستان درست باشد و چه نباشد، در اصل موضوع تفاوتي ايجاد نمي کند. در واقع، مولانا نه تنها در 18 بيت اول بلکه در شانرده هفده بيت بعدي نيز، اصل اعتقادات عارفانه خود را بيان کرده تا خواننده مثنوي از همان ابتدا بداند که مقصد کجاست و سراينده مثنوي او را به کجا مي خواهد ببرد و لوازم راه کدام است. به همين سبب است که داستان پادشاه و کنيز ک را آغاز مي کند تا اول از همه معني جان و رابطه آن با جهان غيب و جهان جسم، تفاوت عشق حقيقي و مجازي، معني گسستگي از اين جهان و لزوم و وسيله پيوستگي با آن جهان را در کنار نکته هاي ديگري بيان کند که دانستن آنها را در همين آغاز راه براي سالکان مبتدي ضروري مي داند. در همين داستان است که مولانا خواننده مثنوي خود را با ماهيت پيرِ واصل  و مقام الهي او – پيري که فرستاده از جهان غيب است و هنر بزرگش درمان کردن بيماري هاي اين جهاني جان است -- آشنا مي سازد، و ضرورت فرمانبرداري از او و شيوه نشست و برخاست با او را با توجه به حضور حسام الدين که تنها پير زنده مکتب مثنوي در روزگار خود مولاناست، به شاگردان مدرسه و مريدان مکتب مثنوي گوشزد کند و البته مولانا فراموش نمي کند که مقام روحاني شمس الدين تبريزي را با آن که به حسب ظاهر در زمان سرايش مثنوي جايش خالي ست، نيز در همين داستان به روشني تمام مشخص کند. آيا حکيم يا طبيب الهي که از عالم غيب مي رسد تا جان پادشاه را مداوا کند و او را از درد و رنج برهاند، به شمس تبريزي مانند نيست که خدا او ر ا براي مداواي جان مريدان قونيه نشين فرستاد؟ مگر در همين داستان نيست که مولوي به خواننده مثنوي توصيه مي کند "دامن شه شمس تبريزي بتاب؟" داستان پادشاه و کنيزک هم از نظر ساختاري که مولانا با هنرمندي تمام بدان داده و با صحنه هايي که آراسته، همچنين از نظر محتوا دلکش ترين و پرکشش ترين داستان هاي مثنوي ست و مولانا آن را از بسياري جهات چنان مهم ديده که آن را نخستين داستان کتاب خود قرار داده است. بر شمردن مفصل آنها بحث را به درازا مي کشاند و اين زمان بگذار تا وقت دگر.     

معناي مردگي و زندگي، کشته شدن و زنده شدن، در نظر مولانا در بخش پنجم چيست؟
 مرگ اختياري از مباحث عرفاني ست برخاسته از حديثي که سفارش مي کند آدمي پيش از آن که عمرش به سر آيد و ناگزير ديده بر اين جهان فروبندد، خود به اختيار چشم از اين جهان برگيرد يعني که مظاهر اين جهاني را به اختيار نبيند و به اختيار چشم بر حقايق آن جهاني بگشايد به عبارت ديگر از زندگي مجازي در گذرد تا به زندگي حقيقي برسد. در حديثي ديگر مي خوانيم که اين جهان مانند خواب است که مي بينيم، چون بيدار شويم حقيقت را در يابيم. اين جهان در چشم عارفان جهان مجاز است و جهان حقيقت آنجاست که حق آنجاست. براي رسيدن به حق بايد به جهان حقيقت راه يافت و تنها راه آن مرگ اختياري ست. نکته هاي چون تيغ پولادست تيز. همه قابليت و استعداد رسيدن به چنين مقامي را ندارند مبادا برخي خيال کنند که منظور از مرگ اختياري خود کشي ست؟ با اين حال مولانا وقتي چنين نکته باريکي را مطرح مي سازد مي خواهد که آدمي را در همين جهان به مشاهده رستاخيز ببرد، يعني او را در همين جهان به ديدار حق نائل سازد. او مي خواهد که مردم در همه لحظه هاي زندگي اين جهاني، در برابر خالق ايستاده باشند. زندگي حقيقي، زنده بودن حقيقي از نظر مولانا يعني نفس کشيدن در حضور بيواسطه حق همان گونه که در رستاخيز اتفاق خواهد افتاد. در آن روز است که مردگان جان جاودان مي يابند و خوشا به حال فردي که در همين جهان بتواند خود را از مردگي روحي برهاند و به زندگي جاويد رساند.

در اين قسمت مي خواهم به سراغ موضوعي بروم که چند پرسش را با هم به همراه مي آورد شما مولوي را انساني اهل خرد مي دانيد و گفته ايد: «بي منطق سخن نمي گويد و از گفته هايش بوي عقل مي تراود.» اما وقتي مولوي بارها و بارها عقل را تحقير مي کند و ابزار اهل خرد يا استدلاليون را چوبين و ناکارآمد وصف مي کند، منظورش کدام عقل است؟ بايد درباره مولوي چگونه قضاوت کرد؟ چه تفاوتي ميان اين عقل و عقلي که شما به مولوي نسبت مي دهيد وجود دارد؟ همچنين شما در آخرين بخش از عاقل عاشق سخن گفته ايد، آيا اين يک ترکيب متناقض نيست؟
ترديد نيست که مولانا عاقل است و بسيار هم عاقل است و هرگز دور از خرد و منطق سخن نمي گويد. سراسر مثنوي استدلال است. روشن ترين مثالش اين همه آيه قرآن و حديث و تمثيلي ست که در مثنوي معنوي خود آورده است. اما او عقل را اگر از مسير الهيش منحرف شده باشد، البته نکوهش مي کند. آفريده يزدان عقل است و مولانا نمي پسندد که از چنين گوهر پر ارزشي براي دست يافتن به مقاصد پليد اين جهاني  استفاده شود. پيش او عقلي مبارک است که راه به آن جهان – يعني به جهان حقيقت – برد. او عقلي را فرخنده مي داند که با حق پيوند دارد و آدمي را به کوي حقيقت مي رساند نه عقلي که او را غرق در فسادها و تباهي هاي اين جهاني سازد. از اين است که وقتي در مثنوي به کلمه عقل مي رسيم بايد بدانيم که مولانا بين عقل معاش و عقل معاد تفاوت بسيار مي گذارد. عقل معاش که عقل جزوي در برابر عقل کلي نام دارد به امور اين جهاني مي پردازد و گرچه از لوازم زندگي ست اگر قدرت يابد آدمي را از حقيقت خواهي باز مي دارد و به هزار بي راهه مي کشاند. همه آدم کش هاي بزرگ تاريخ، چنگيز و هلاکوي مغول و هيتلر و استالين و امثال آنها، همه خود را عاقل مي دانستند؛ امروز هم مي دانند؛ ياران و پيروانشان نيز آنها را اعقل عقلا مي شمردند و امروز هم مي شمارند. عقل جزوي در آنها فعال بود. از اين است که مولانا مي گويد "عقل جزوي عقل را بد نام کرد." همين عقل است که گاهي آدمي را به کارهايي ناشايست چون دزدي و مردم فريبي و رياکاري و دروغ ورزي و طمع و حسد هم فرمان مي دهد و مانند موش انبار گندم صداقت هاي چهل ساله آدمي را دانه دانه خالي مي کند. اين همه زشتکاري ها به راهنمايي همين عقل جزوي انجام مي پذيرد. البته در حد رفع تکاليف و نيازهاي زندگي اين جهاني لازم و نافع است اما نبايد پرو بالش داد و تقويتش کرد. 
مي دانيم که عقل و عشق هر دو موهبت الهي ست. و مولانا هر دوي آنها را آسماني مي داند. عيب کار در اين جاست که هر نعمت که از عالم پاک به عالم خاک مي رسد و رايگان به دست ما خاکيان مي افتد، از آن  تنها در جهت منافع اين جهاني خود استفاده مي کنيم. عشق هاي رنگي و ننگي اين جهاني، عقل ورزي هاي منتهي به سودجويي هاي آني دنيايي همه نتيجه رنگ خاکي زدن بر پاکي هاي بي رنگ آسماني و استفاده خاکي کردن از  نيروهاي مقدس يزداني ست. از آن جمله است عقل و عشق که هر دو از بزرگترين و ارزنده ترين مواهبي هستند که پروردگار به افريده هاي خود – البته به فراخور حال و استعداد و قابليت – ارزاني داشته است. اما اين عقل و عشق وقتي پسنديده اند که از مسير آسماني و خدايي خود خارج نشوند. عقل و عشق تا آنجا که منشاء خدايي دارند و تا آنجا که راه به سوي حقيقت مي برند، هيچ تناقضي با هم ندارند زيرا از عين بي رنگي و پاکي و زيبايي محض سرچشمه گرفته اند – آنجا که اوست نه رنگي ست و نه تناقضي.  آنچه را خدا داده است بايد در راه او صرف کرد نه در راه خواسته هاي خود. بنا براين، منظورم از عاقل عاشق فردي ست که عقل و عشق اين دو نيروي بي مانند الهي، هر دو او را سوي حقيقت کشند نه به سوي مجاز؛ به سوي پاکي و راستي برند نه به سوي آلودگي و کژي و کاستي که نمونه اش را در همه روزگاران فراوان ديده ايم و مي بينيم. به عبارت روشن تر عقل و عشق به همان اندازه که مي توانند گمراه کننده باشند، مي توانند هدايت گر باشند. بر آدميان است که از اين هر دو نيروي خدا دادي براي رسيدن به عرش حقيقت استفاده کنند و اين گوهرهاي بي مانند را به خواسته هاي خاکي خود نيالايند. هيچ عقلي نمي پذيرد که اولين صادر از حق تعالي (اول ما خلق الله العقل) ناپسند باشد نهايت آن که به قول حافظ: "هرچه هست از قامت ناساز بي اندام ماست." در آن بيت معروف که مولانا پاي استدلاليان را چوبين مي خواند، مراد او افرادي ست که به هر نام و در هر مقام پيروان عقل جزوي اند يعني جز پيش پاي را نمي بينند و بيش از مقياس ها و قواعد و نيازهاي جهان مادي را نمي توانند بسنجند و بدين سبب پاي آنان را چوبين و بدين جهت خارج از تمکين مي خواند که آنان را به کوي دلدار نمي رساند. خلاصه کلام آن که عقل جزوي با عشق ضديت دارد نه عقل کلي الهي: "عقل جزوي عشق را منکر بود." در مثنوي، عقل جزوي بشري را نبايد بايد با عقل کلي حاضر در محضر حق اشتباه گرفت.
به سراغ کتاب بعدي يعني «مولانا: ديروز تا امروز، شرق تا غرب» اثر فرانکلين لوئيس و ترجمه شما از اين اثر مي روم. به نظر شما مهم ترين شاخصه اين اثر چيست؟
کتاب مولانا ديروز تا امروز در واقع سرگذشتنامه يا زندگينامه تفصيلي و تحليلي مولانا ست که بر شيوه پژوهش نظام مند دانشگاهي نوشته شده و از آن جهت که اطلاعات مربوط به تمام افراد و موضوعات و رويدادهاي قديم و جديد مرتبط با مولانا – از زمان پدر او تا امروز --  حتي مطالب ارزنده ديگري را که در شرق و غرب جهان با مولانا پيوند دارد، در خود جمع آورده، حکم دائره المعارف مولانا را يافته است. از ويژگي هاي بارز اين کتاب تکيه مولف بر واقعيت هاي قابل اثبات تاريخي و دوري گزيدن از افسانه ها و خرافاتي ست که با نام مولانا نسبت پيدا کرده و افلاکي آنها را در مناقب العارفين خود آورده است. به اين ترتيب، در اين کتاب مي توان چهره مولانا و حتي بستگان واطرافيان او را حقيقي تر از آنچه ديگران تاکنون ترسيم کرده اند، تماشا کرد. اين کتاب پانزده فصل دارد که هريک به چندين بخش تقسيم شده و اين امکان را فراهم آورده است تا مولف بتواند نه تنها در باره مولانا، خويشان، معاصران و جانشينان و تحصيلات او در پهنه جغرافيايي خراسان تا قونيه و دمشق سخن گويد بلکه ما را با فعاليت هايي آشنا سازد که در شرق و غرب گيتي، چه در کشورهاي مسلمان و چه در ميان مسيحيان و يهوديان و پيروان ديگر اديان، و به زبان هاي مختلف، در مراکز پژوهشي و دانشگاهي، يا در خانقاه ها و افزون بر کتاب ها، حتي بر روي صحنه تماشاخانه ها و بر روي نوارها و سي دي هاي صوتي و تصويري و در سايت هاي اينترنتي  -- به نحوي با مولانا ارتباط يافته اند. اين کوشش دکتر لوئيس به راستي شگفت انگيز است. هنوز سرگذشتنامه اي کامل تر و جامع تر از مولوي ديروز تا امروز، شرق تا غرب در باره مولانا در هيچ جاي جهان انتشار نيافته است. از نکات گفتني در باره ترجمه اين کتاب آن است که توانستم ضمن ترجمه از راه ايميل با نويسنده کتاب به تبادل نظر بپردازم و اين همکاري سبب شد که جملات فارسي خود را با اطمينان بيشتري به دست ناشر بسپارم و ناگفته نگذارم که دکتر لوئيس نيز توانست ضمن اين همکاري مطالب تازه اي را به کتاب خود بيفزايد يا برخي موارد را تغيير دهد که همه در ترجمه فارسي اين کتاب هست و در روايت انگليسي آن نيست. 

در ايران از اين کتاب استقبال خوبي شده و اکنون هم که به چهارمين چاپ رسيده است، از آنجايي که زمان نسبتا طولاني از تأليف اين اثر سپري شده، مي خواهم ببينم چه نقدهايي بر آن وارد شده است؟ و به نظر مي رسد در کتاب «مولانا: ديروز تا امروز، شرق تا غرب» اثر فرانکلين لوئيس نقش شمس بسيار برجسته شده است، دليل اين امر را چه مي دانيد؟
راستش را بخواهيد با همه تاثير شخصيت مولانا بر مردمان شبه قاره هند و پاکستان که نمودش را در شرح هاي مختلف آنان بر مثنوي مي توان ديد و بارزترين و امروزي ترين نمونه اش را در آثار شبلي نعماني و محمد اقبال لاهوري مي توان جست، هنوز تحقيق مستقلي که  بتواند سوال شما را به طور کامل بدهد، انجام نشده است. دکتر لوئيس در کتاب مولاناي خود، بخصوص در فصل يازده آن، سر نخ ها را به دست داده است. همتي مي طلبد مردانه که شايد مثلا در قالب يک يا چند تز دکتري، مقام مولانا را در ميان مردم اين کشورها بيابد و به جهان معرفي کند. اما آنچه به طور کلي مي توان گفت آن است که عالمان صوفي و دانشمندان و محققان دانشگاهي هريک مولانا را از دريچه جهان بيني و آراء و عقايد خود شناخته و معرفي کرده اند. شايد تعجب کنيد که مثلا شرح سيد محمد رضا لاهوري بر مثنوي يعني مکاشفات رضوي را وقتي مي خوانيم مولانا را شيعه مذهب مي يابيم. يا وقتي شرح ولي محمد اکبر آبادي يعني مخزن الاسرار را مي بينيم، با خود مي گوييم که نکند مولانا شاگرد ابن عربي بوده است و براي شناخت انديشه هاي مولانا بايد اول ابن عربي دان باشيم؟ در ترکيه هم همين وضع برقرار است؛ گلپينارلي در شرح خود اساس بسياري از سخنان مثنوي را در احاديث و اخبار و روايات شيعه  مي جويد و اسماعيل رسوخي انقروي که شرحش بر مثنوي با نام شرح کبير انقروي در ايران ترجمه و منتشر شده است، هر جا که فرصت کند از ابن عربي غافل نمي شود. فيلسوف سبزواري ما حاج ملاهادي که در شعر اسرار تخلص مي کرد، مثنوي را چنان شرح مي کند که انگار مي خواهد فلسفه صدرايي و حکمت متعاليه را از طريق ابيات مثنوي تدريس کند. مثال ديگري بزنم امروزي. به شرح مثنوي شريف نگاه کنيد که سه هزار بيت از دفتر اول آن به قلم استاد شادروان بديع الزمان فروزانفر و بقيه به قلم استاد شادروان سيد جعفر شهيدي نوشته شده است تا تفاوت نگاه اديبي عرفان دان و محيط بر مسائل نظري تصوف را با نگاه دانشمندي اخباري و لغت انديش – که هر دو از اعاظم جليل القدر دانشگاهي ما هستند – به روشني ببينيد. ما امروز از برکت تحقيقات دانشمنداني چون دکتر لوئيس نيک مي دانيم که آبشخور فکري مولانا افزون بر قرآن و حديث، عرفان خراسان پيش از قرن هفتم هجري ست. باري از هند مي گفتيم؛ در اين ميان، آنچه مسلم است آن است که گذشته از همه اين حرف ها، پيران طريقت در شبه قاره هند از مثنوي معنوي براي تبليغ و ترويج دين اسلام استفاده مي کرده اند و مي دانيم که آنان در رواج دين اسلام در آن شبه قاره سهم بسزايي دارند. ببينيد نياز به درک مثنوي در آن زمان و در کشوري بيگانه و با فرهنگي متفاوت با فرهنگ ما تا کجا بوده است که آموزگاري صوفي چون عبداللطيف عباسي( ف 1084ق) در گوشه خانقاهي در شهر گُجَرات هند مي نشيند و براي هموطنان و هم مسلکان فارسي زبان خود معني لغت هاي مثنوي را به صورت کتاب در مي آورد و در اختيار آنان قرار مي دهد و شرحي بر مثنوي مي نويسد که افزون بر لغت، در واقع بر آيات قراني و احاديث مثنوي توجه دارد. در ايران ما، چند قرن طول مي کشد تا دانشمندي چون شادروان دکتر سيد صادق گوهرين فرهنگ لغات و تعبيرات مثنوي را مي نويسد و دست کم سي  سالي است که نسخه اي از آن در بازار پيدا نمي شود، چون اگر ذهنم اشتباه نکند دومين چاپ نه جلدي آن در سال 1362 انتشار يافت، چاپ اول آن در اواخر دهه 1350 منتشر شده بود. مردم عادي در اين گونه امور تابع دانشمندان جامعه خودند و چه اسف بار است که تا پيش از چهل پنجاه سال گذشته، ايرانيان تنها يک شرح بر مثنوي نوشتند و آن هم شرح حاج ملاهادي سبزواري بود که به اشاره از آن گذشتم. چند سال پيش از انقلاب شرح شادروان همايي بر داستان قلعه ذات الصور يا دژ هوش ربا و شرح شادروان فروزانفر بر سه هزار بيت دفتر اول مثنوي منتشر شد که همچنان ناقص ماند؛ پس از آن اگر اشتباه نکنم ترجمه فارسي من از شرح نيکلسون بر مثنوي انتشار يافت و بعد از آن آثار مثنوي پژوهي استاد شادروان زرين کوب و بقيه. اما ايرانيان تا به شناخت محققانه مولانا موفق نشده بودند، و تا چهره درخشان دانشمندانه مولانا را نديده بودند، او را پيري صوفي و خانقاه نشين مي شناختند و چه بسا که هنوز هم اکثر مردم ايران اگر نامي از مولوي و مثنوي و ديوان شمس شنيده باشند، او را خرقه پوشي مي دانند که شعرهايي سروده است براي حال کردن به همان مفهوم که نزد همه ما رايج است. فردي درس خوانده چون رضا قلي خان هدايت را نگاه کنيد که وقتي منتخبي از ديوان شمس گرد مي آورد، اول از همه نظر بر جنبه صوفي گري مولانا دارد نه بر تفکرات و انديشه هاي برخاسته از جهانه بيني او که برگرد خدا- انسان- خدا دور مي زند. ايرانيان، منظورم عامه مردم است، هنوز ياد نگرفته اند يا نياموخته اند که شعر حافظ و سعدي و مولوي و امثال آنها براي حال کردن و به به گفتن بي معني نيست. نه آن که حال کردن ناپسند باشد، نه، حال کردن هم خوب است منتها نه از روي نا فهمي. در تعجم آدمي که معني شعر حافظ را اگر از او بپرسي، نمي داند از چه چيز آن حال مي کند؟ بايد بياموزيم که آنان مرداني دانشمند، و متفکر بوده اند که انديشه هاي والاي خود را در قالب شعر بيان داشته اند و بايد در مکتب آنان دو زانو بنشينيم و از آنان درس زندگي کردن و راه رستگاري بياموزيم. پرسشي بي پاسخ که ذهن مرا هميشه به خود مشغول مي دارد اين است که چرا ما نتوانسته ايم يا نخواسته ايم که بزرگان جهان انديشه و فرهنگ و ادب ايراني را چنان که بريتانيايي ها شکسپير خود را معرفي کرده اند، و فرانسوي ها هوگو را، آلماني ها گوته را و ايتاليايي ها دانته خود را به مردم خود و به مردم گيتي شناسانيده اند، به ايرانيان و جهانيان بشناسانيم.