از انسان شناسي تا« انسان شناسي»

چاپ
نوشته شده توسط Administrator يكشنبه ۰۳ ارديبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۰۷:۱۸

از انسان شناسي تا« انسان شناسي»

گفت و گو با ناصر فکوهي
منيره پنج تني

"انسان شناسي فلسفي" که عنوان دفتر ماه اين شماره از مجله را هم به خود اختصاص داده است، در نگاه اول عبارتي آشنا و بي دردسر به نظر مي رسد و گويا قرار است به پرسش چيستي انسان از منظر فلسفي بپردازد و مسئوليت پاسخ گويي و بحث در اين زمينه هم قاعدتا به عهده ي فيلسوفان و متخصصين فلسفه خواهد بود. اما وجود دانشي بين رشته اي با عنوان "انسان شناسي" که در طبقه بندي علوم جزء علوم اجتماعي به حساب مي آيد اين سادگي و آرامش را بر هم مي زند. به خصوص وقتي به سراغ متون اين رشته دانشگاهي مي رويم و مشاهده مي کنيم که خبري از انسان شناسي فلسفي در بين شاخه هاي مختلف آن نيست. لذا بر آن شدم قبل از اين که موضوع اين پرونده را با اهالي فلسفه در ميان بگذارم براي جلوگيري از سوء تفاهمات احتمالي به سراغ يکي از متخصصين رشته ي انسان شناسي دکتر ناصر فکوهي بروم تا علاوه بر معرفي اين رشته از زبان ايشان به مسأله رابطه بين فلسفه و انسان شناسي و جايگاه فلسفه در اين رشته بپردازم. لازم به ذکر است که برخي از اين پرسش هاي مصاحبه در مصاحبه بعدي که با يکي از اساتيد فلسفه انجام شده عينا تکرار شده است تا زمينه مقايسه نظرات فراهم شود.

وقتي که با رشته انسان شناسي آشنا شدم، مانند بسياري ديگر از دانش هاي بشري تعدد تعاريف اين حوزه نظرم را جلب کرد به نحوي که در برخي موارد رسيدن به تعريف مشخص کمي دشوار به نظر مي رسيد. به همين خاطر براي نخستين پرسش از شما مي خواهم «انسان شناسي» را تعريف کنيد، تا هر گاه در طول  گفت و گويمان از آن استفاده کرديم دقيقا بدانيم مرادمان چيست؛ در ضمن اگر فکر مي کنيد ريشه يابي واژه انسان شناسي مي تواند در گفت و گوي ما روشن گر باشد، آن را بررسي کنيد.
تعاريف بي شماري مي توان از انسان شناسي داد و اين امر به ذات اين رشته و دانش مربوط مي شود، اما در تعريفي متعارف که موقعيت کنوني و تحول تاريخي آن را در نظر داشته باشد، مي توان آن را «دانش شناخت و تحليل موجود انساني در همه ابعاد در همه زمان ها در چارچوبي بين رشته اي و با تاکيد بر فرهنگ » عنوان کرد. از لحاظ ريشه شناسي اين واژه اي ترکيبي است همچون بسياري از واژگاني که براي ناميدن علوم به کار مي روند از دو ريشه «آنتروپوس» (انسان) و «لوگوس» (شناخت) در يوناني. ترجمه قديمي فرهنگستان ايران که هنوز هم مرسوم است در آن زمان «مردم» را در معناي قديمي آن يعني انسان به جاي «آنتروپوس» گذاشت و واژه «مردم شناسي» را ساخت که اين ريشه يک ابهام و مشکل دراز مدت شد، زيرا «مردم» مدت هاي بسيار زيادي است که در زبان فارسي معناي «انسان» نمي دهد، بلکه به معني يک «گروه انساني» است از اين رو ما پيشنهاد  داديم که از اين واژه به عنوان معادلي براي لغت لاتين  «اتنولوژي»  استفاده شود که البته  ريشه «اتنوس» به فارسي بيشتر به «قوم» نزديک است اما بهر حال چون ما در زبان هاي اروپايي هم براي تعريف اين علم دو واژه «اتنولوژي» (مطالعه بر انسان در جوامع غير اروپايي و پيراموني) و «آنتروپولوژي(مطالعه بر انسان در همه جوامع) را داريم شايد براي ما گره گشا باشد. اما کاربرد «مردم شناسي» به جاي «انسان شناسي» که در ايران به دلايلي بسيار جا افتاده است، کاري نادرست و غير قابل دفاع و منشاء اشتباهات  مفهومي بي پايان است.   

به سراغ سير تاريخي اين رشته مي روم؛ انسان شناسي از چه زماني به عنوان يک علم تأسيس شد و چه عواملي زمينه ظهور و بروز اين رشته را فراهم آورد؟
اگر مبناي شروع يک علم را داير شدن کرسي دانشگاهي مستقل، تشکيل انجمن هاي علمي و نهادهاي آموزشي و پژوهشي در آن موضوع، انتشار ادبيات علمي و ايجاد کالبد هايي از کنشگران در آن دانش چه به مثابه دانشجو و چه به مثابه استاد ، بدانيم ، اين  فرايند در اروپا و آمريکا در حدود اواخر قرن نوزده و ابتداي قرن بيستم و در اغلب کشورهاي در حال توسعه، پس از جنگ جهاني دوم اتفاق افتاد. دلايل در دو گروه اين کشورها متفاوت بود. در کشورهاي اروپايي، نيازهاي استعماري يعني  ضروروت شناخت مردمان زير سلطه اروپايي بود که ايجاد اين علم را توجيه مي کرد و در آمريکا نياز به شناخت بهتر  بوميان اين کشور براي مديريت بهتر مسئله سرخپوستان. اين در حالي است که در اغلب کشورهاي جهان سوم، تمايل به شناخت بهتر  فرهنگ هاي خود و بيرون آوردن انحصار اين شناخت و تحليل فرهنگ شان از حلقه  پژوهشگران اروپايي و آمريکايي بود که سبب پديد آمدن انسان شناسي شد. در طول يک صد سال اخير با افزايش سطح دانش عمومي انسان ها و دانش هاي تخصصي، اهميت و تاثير گزار بودن فرهنگ در همه زمينه هاي تخصصي و عام هر چه بيشتر روشن شد و همين امر نيز اين رشته را تقويت کرد. افزون بر اين با افزايش نياز به مطالعات بين رشته اي در دوران مدرن و پسا مدرن باز هم اين رشته بود که مي توانست بهترين راه را نشان دهد زيرا بنا بر تعريف، رشته و دانشي بين رشته اي بود. 

انسان شناسي شاخه هاي مختلفي دارد که هر کدام بر موضوع خاصي متمرکز است. لطفا بگوييد انسان شناسي چه شاخه هايي دارد و هر کدام از آن ها مثل باستان شناسي، زبان شناسي، انسان شناسي جسماني و فرهنگي چه موضوعاتي را پي مي گيرد؟
آنچه امروز در سطح جهاني عموما مورد اجماع است، ساختاري است که به آن «ساختار چهار شاخه اي» (Four Fold Structure) نام داده اند و دقيقا به همان  بر مي گردد که شما اشاره کرديد يعني به ترتيب انسان شناسي زيستي، انسان شناسي باستان شناختي، انسان شناسي زبان شناختي و  انسان شناسي فرهنگي. البته بايد توجه داشت که در هر چهار شاخه رشته هاي مستقلي هم پديد آمده اند که دليل اين امر رشد  دانش در اين شاخه ها و ايجاد نظريه ها، روش ها و کنشگران متخصص بوده است؛ رشته هاي پديد آمده عبارتند از : زيست شناسي، باستان شناسي، زبان شناسي و مطالعات فرهنگي گروه هاي مختلف جامعه مثل مطالعات زنان، مطالعات جوانان و غيره. البته در موارد نخست، رشته ها حتي پيش از انسان شناسي وجود داشتند ،  اما با رشد هر چه بيشتر آنها گروه هاي هر چه بيشتري از انسان شناسان نيز به آنها پيوستند. امروز انسان شناسان  به صورت هايي بسيار متنوع، يا صرفا در حوزه انسان شناسي کار مي کنند و يا در گروه هاي بين رشته اي . اين مسئله بنا بر سنت آکادميکي که از آن سخن مي گوئيم بسيار متفاوت است.

هر کدام از اين رشته ها چه هدفي را پي مي گيرند؟
اما در مورد آنچه هدف هر يک از اين شاخه ها است: انسان شناسي زيستي، انسان را بيش و پيش از هر چيز در ابعاد زيستي و حياتي او همچون گونه اي  جانوري مشاهده مي کند و تلاش مي کند ميان موقعيت انسان به مثابه يک ارگانيسم حياتي و شرايط فرهنگي  که به اين ارگانيسم منجر شده و يا از آن تاثير مي پذيرند بپردازد. انسان شناسي باستان شناختي، بر دوراني از زندگي انسان در همه ابعادش کار مي کند که پيش از شروع به ثبت حافظه انسان به صورت هاي مکتوب قرار مي گيرد يعني تقريبا تمام دوره اي که پيش از 6 تا 7 هزار سال پيش قرار داده مي شود و به همين دليل نيز بايد از روش هاي باستان شناسي به صورت گسترده اي بهره ببرد. انسان شناسي زبان شناختي ، ورودي خود را به شناخت فرهنگ هاي انساني، زبان آنها قرار مي دهد . در اين شاخه باور بر آن است که مي توان با  دقيق شدن، شناخت و تحليل يک زبان فرهنگ گويشوران آن و جهان بيني ها و نظام هاي کنشي و ذهني آنها را استخراج کرد و سرانجام انسان شناسي فرهنگي به طور خاص بر همه جنبه هاي زندگي فرهنگي انسان تاکيد دارد، در اينجا فرهنگ يعني آنچه انسان را از طبيعت جدا مي کند و اين حتي شامل طبيعت خود انسان مثلا  نظام هاي حرکتي و زيستي او نيز مي شود که به دليل وجود فرهنگ با گونه هاي ديگر متفاوت است. 

حال که مراد از انسان شناسي و شاخه هاي مختلف آن آشکار شد مي خواهم بدانم موضوعات و مسائل انسان شناسي چيست و انسان شناس چه مي کند؟
هر موضوعي که به زندگي انسان ربط داشته باشد مي تواند موضوع انسان شناسي باشد و به همين دليل تقريبا هيچ محدوده اي براي  شمار شاخه هاي انسان شناسي وجود ندارد. البته اين ابدا بدان معنا نيست که انسان شناسي و شناخت آن، روش ها و نظريه ها در همه اين شاخه ها به يک اندازه پيش رفته باشند: برخي از شاخه ها مثل انسان شاسي جنسيت، انسان شناسي پيري، انسان شناسي دولت و غيره عمر کمتري دارند در حالي که برخي ديگر از شاخه ها مثل انسان شناسي خويشاوندي، انسان شناسي عشاير و قبايل ، انسان شناسي آيين ها و مناسک عمري بسيار طولاني تر دارند. بنابراين به دنبال اين پاسخ بايد گفت انسان شناس خود را بر شناخت و تحليل يکي از جنبه هاي زندگي انسان از بعد فرهنگي متمرکز مي کند و براي اينکه بتواند اين کار را به نحو احسن انجام دهد ساير شاخه هاي علمي درباره آن بعد را نيز مطالعه کرده و تلاش مي کند دانش خود را در آنها بالا ببرد تا قادر به انجام يک مطالعه بين رشته اي و درکي همه جانبه از آن  بعد بشود. به صورتي خلاصه تر ، انسان شناس معتقد است در همه جنبه هاي زندگي انسان، در همه مسائل و پديده هاي موجوديت، رفتارها و ذهنيت هاي او ابعادي فرهنگي وجود دارد و وظيفه او مطالعه اين ابعاد است.

برايم جالب است بدانم که ارتباط انسان شناسي با علومي چون جانور شناسي، مورفولوژي، پارينه شناسي، مردم شناسي، روان شناسي و رفتار شناسي چگونه است؟
هر يک از اين علوم که نام برديد با يکي از شاخه هاي انسان شناسي نزديک هستند و به همين دليل انسان شناس با کنشگران آن علم رابطه برقرار کرده، نظريه ها و روش هاي آن علم را مطالعه کرده و تلاش مي کند در جريان اخرين رويدادهاي آن علم  باشد. در مثال هايي که زديد جانور شناسي، موفولوژي جانوري و کردار شناسي، رشته هايي هستند که به انسان شناس کمک مي کند مرزهاي خود را ميان فرهنگ و طبيعت دقيق تر کند. براي مثال براي ما جالب است که بدانيم چه رفتارهايي را بايد صرفا انساني دانست و چه رفتارهايي ميان انسان و ساير  جانوران مشترک است.  مطالعات رفتارشناسان جانوري يا کردارشناسي در سال هاي اخير نقشي برجسته در پيشبرد انسان شناسي داشته اند زيرا آنجا که تصور مي کرده ايم در رفتاري همچون «مبادله» صرفا عوامل فرهنگ انساني دخالت دارند متوجه شده ايم که اين رفتار در جانوران نيز هست؛ پس بنابراين يا بايد آن را در انسان «طبيعي» دانست و يا به نوعي «فرهنگ جانوري» قائل شد. در مورد پارينه شناسي و باستان شناسي، بايد تاکيد کرد که شناخت  رفتارها و ذهنيت هاي انسان هاي پيش از تاريخ همواره راهي بسيار  مناسب براي درک انسان معاصر است. نزديکي ما به خودمان به دليل نبود بعد زماني گاه بسياري از پديده ها را در رفتارها و ذهنيات مان براي مان چنان «بديهي» مي کنند که نمي توانيم آنها را «ببينيم» و بشناسيم، از اين رو  نگاه به اين پديده ها از خلال  انسان دوردستي همچون انسان دوران پارينه سنگي و يا باستاني مي تواند بسيار براي درک انسان معاصر مفيد باشد.  پرسش اين است ما چه اندازه به آن انسان شباهت داريم و اين که اندازه تفاوت و دليل اين شباهت ها و تفاوت ها در کجاست. در علم مردم شناسي که در فارسي آن را بايد به  فلکلور نزديک دانست، ما با بخشي از انسان شناسي سروکار داريم که بر اشکال زيستي غير شهري کار مي کند براي نمونه اشکال زيست روستايي و عشايري. در اين زمينه همچنين فرهنگ هاي مردمي، يعني فرهنگ هايي که ريشه دقيق ابداع کننده آنها روشن نيست، همچون مثل ها و افسانه ها و داستان هاي مردمي و غيره مورد مطالعه انسان شناسان قرار مي گيرند. انسان شناسي ايران تا چند دهه پيش صرفا به مردم شناسي خلاصه مي شد، اما با تغيير جامعه ما و شهري شدن گسترده و عميق آن به تدريج به سوي گسترش انسان شناسي به عنوان رشته اصلي پيش مي رويم. رابطه با روان شناسي نيز وجود دارد. ما در انسان شناسي سه شاخه تفکيک شده داريم که ما را به اين حوزه نزديک مي کند. نخست انسان شناسي روان شناختي که در پي يافتن دلايل  فرهنگي در پديده هاي رواني اعم از روان شناسي فردي و روان شناسي اجتماعي است.  دوم، انسان شناسي روان شناختي که دنباله اي از انديشه هاي فرويديسم و لاکانيسم است و پيوندي  تنگاتنگ با  اين انديشه ها دارد و عموما تلاش کرده است رد پاي اين نظريات را در جوامع غير مرکزي نسبت به  مرکزيت اروپايي بگيرد . براي مثال پرسش هايي را نظير آن مطرح کرده است که آيا  مي توان از مفاهيمي چون عقده اوديپ يا ناخود آگاه و من برتر و غيره در ميان مردمان غير اروپايي و دوردست در جوامع نانوشتاري سخن گفت و اگر بله در کدام بخش از زندگي، زبان و نظام هاي شناختي آنها چنين  پديده هايي مشاهده مي شوند. و سرانجام ما شاخه اي نيز با عنوان انسان شناسي روانپزشکي داريم که تلاش مي کند پايه هاي فرهنگي بيماري ها و عوارض روانپزشکي را روشن کند و برعکس تاثير اين اختلالات و بيماري ها را بر موقعيت هاي فرهنگي نشان دهد. پرسش هايي نظير اينکه آيا فرهنگ هايي خاص  موقعيت بالقوه اي براي ايجاد اين يا آن بيماري رواني را ايجاد کرده يا کاهش مي دهند از جمله پرسش هاي اساسي اين شاخه است.  

در برخي از طبقه بندي ها انسان شناسي را به عنوان يک علم عام لحاظ مي کنند و آن را به دو قسمت انسان شناسي جسماني – زيستي و انسان شناسي فرهنگي و اجتماعي تقسيم مي کنند. برايم جالب بود که مردم شناسي، زبان شناسي، باستان شناسي، روان شناسي، جامعه شناسي و شناخت شناسي زير شاخه هاي انسان شناسي فرهنگي و اجتماعي بودند! آيا شما با اين طبقه بندي و پذيرفتن انسان شناسي به عنوان يک علم عام موافقيد يا بايد انسان شناسي را زير شاخه علم ديگري به حساب آورد؟
در اين باره توضيح لازم را دادم اما بايد اضافه کنم که گسترش بي مانند انسان شناسي و بين رشته اي بودن آن سبب شده است که تقسيم بندي هاي بسيار زيادي براي آن انجام بگيرد اما همانگونه که گفتم آنچه امروز بيش از هر تقسيم بندي ديگري بر آن اجماع وجود دارد همان تقسيم بندي چهار گانه است. در مورد انسان شناسي زيستي نيز اين نکته را بايد افزود که اين شاخه به دليل سوء استفاده هايي که نخست در دوران استعماري براي تحقير مردمان غير اروپايي از آن شد و سپس در دوران فاشيسم براي توجيه جنايات آن از اين علم به عمل آمد با مشکلات زيادي در پس از جنگ جهاني دوم روبرو بود که به تدريج توانست از آنها بيرون بيايد و در حال حاضر رشته اي زنده و رو به رشد است. با اين وصف  اين رشته مورد اعتراض و رقابت گروهي از رشته ها همچون زيست شناسي، پارينه شناسي، علوم شناختي، ژنتيک و غيره نيز هست. برخي از کنشگران اين علوم آن را به رسميت نمي شناسند و يا معتقدند که بايد به عنوان زير مجموعه اي از آن علوم  مطرح شده و عمل کند. گروهي نيز هنوز به استقلال اين شاخه و روابط مستقلي که مي تواند با ساير علوم داشته باشد اعتقاد دارند و در اين جهت عمل مي کنند.
اما سخن گفتن از يک علم عام درباره انسان شناسي معنايي ندارد ما چيزي به نام علم عام نداريم. آنچه اغلب ممکن است به اشتباه با چنين نامي خوانده شود «فرهنگ عمومي» است که بخشي از آن «فرهنگ علمي عمومي» است يعني مجموعه اي  از دانش هاي بشري  که يک جامعه در هر لحظه از حيات خود از آنها برخوردار است: همه مردم  اطلاعاتي نسبت به پزشکي، فيزيک، شيمي، مهندسي و غيره دارند، علم اجتماعي نيز از اين امر مستثني نيست و اطلاعات مردم نمي تواند جنبه «علمي» داشته باشد زيرا فاقد  پايه ها و نظريه ها و به ويژه روش شناسي هاي مستحکم و قابل وارسي و نقد و تحول در جهت  اعتلا است، اين البته نه ارزش  دانش آنها را کم مي کند و نه البته ارزش خودشان را . ما حتي در انسان شناسي شاخه اي داريم به نام «دانش مردمي» که موضوعش  مطالعه و بررسي و تحليل همين گونه انباشت و پردازش دانش است، اما اين بدان معنا نيز نيست که در علوم اجتماعي چون کنشگران همگي خود «اجتماعي» هستند ما بتوانيم از سطح بالاتري از «شناخت علمي» و يا «قابل اعتماد بودن اطلاعات» و يا امکان جايگزيني اطلاعات عام با اطلاعات علمي سخن بگوئيم بنابراين بايد نسبت به خطرات نوعي «پوپوليسم علمي » بر حذر باشيم که به نظر من روي ديگر سکه «اشرافيت علمي» يعني تمايل به دور نگه داشتن مردم از داده ها و نتايج کار علمي است و همانقدر و شايد باز هم بيشتر در يک جامعه مضر است. مي بينيم که گروهي از کنشگران دانشگاهي  به خصوص در حوزه علوم اجتماعي و انساني به شدت از  حضور در رسانه ها و دخالت در مسائل اجتماعي به بهانه آنکه اين کار در «شأن» آنها نيست پرهيز مي کنند و از اين نيز فراتر رفته و هر يک از همکاران خود را که چنين مي کنند به صورت هاي مختلف مجازات مي کنند. براي مثال اين امري شناخته شده در محيط آکادميک ما است که يک استاد  که خود را صرفا وقف نوشتن مقالات علمي پژوهشي خنثي واغلب بي فايده و بي خواننده کرده باشد شانس بسيار بيشتري براي ارتقا دارد تا استاد ديگري که به وظيفه اخلاقي يک جامعه شناس يعني  کمک به حل معضلات اجتماعي که در آن زندگي مي کند و آموزش دانش خود به دانشجويان و مردم کمک کرده باشد. بهر حال در اينجا با يک انتخاب روبرو هستيم اما منظورم آن است که خطر «اشرافيت خود ساخته دانشگاهي» را نيز نبايد کم گرفت. به همين دليل گفتم اين اشرافيت آن سوي سکه «پوپوليسم علمي» است.   


نکته ديگري که گمان مي کنم مي تواند در ادامه گفت و گو بسيار روشن گر باشد، تفاوت مردم نگاري Ethnography و مردم شناسي Ethnology و انسان شناسي Anthropology است از آن جايي که گاه البته در ميان غير متخصصان اين واژه هاي به جاي يکديگر به کار مي روند از شما مي خواهم که تفاوت ميان آن ها را آشکار کنيد با اين که قبلا هم آن را پاسخ داديد اما مي خواهم در اين جا با تفصيل بيشتري موضوع را واکاوي کنيد.
 در اين باره در ابتداي اين گفتگو اشاره کردم و گفتم که ترجمه نادرست فرهنگستان در پيش از انقلاب مشکلي ايجاد کرد که هنوز هم ادامه دارد. اما به نظر خود من، مي توان اين  حوزه ها را به صورت زير «بازتعريف» کرد.
نخست «مردم شناسي» که بايد آن را به جاي واژه لاتين و يوناني  اتنولوژي به کار برد. در اين واژه مي توان، مطالعه اجتماعي بر جوامع غير اروپايي ، غير شهري و نانوشتاري( يعني فاقد يک نظام مشخص و هنجارمند ثبت حافظه جمعي به صورت مادي) تعريف کرد که در دوران خاصي وجود داشتند و هنوز هم آثاري از آنها باقي مانده اما به سرعت رو به زوال مي روند. در عين حال مردم شناسي مي تواند احيانا و با رعايت احتياط هايي به عنوان يک واژه دوران گذار براي  عبور از سنت هاي  اين علم در ايران  ابتداي اين قرن به سنت جديد علمي انسان شناسي نيز به کار برود. از آنجا که پيشگامان اين رشته خود را «مردم شناس» مي دانستند و علم خود را نيز «مردم شناسي» مي ناميدند  بايد به نگاه و اراده آنها احترام گذاشت و لااقل در دوراني  از گذار از اين واژه ولو نادرست استفاده کرد، اما کاربرد آن حتي در اين حالت نيز بيشتر ، اگر نگوئيم انحصارا مي تواند در حوزه هاي غير شهري و روستايي و عشايري انجام بگيرد. متاسفانه در کشور ما نمي دانم به چه دليل از چند سال گذشته بار ديگر کاربرد گسترده واژه «مردم شناسي» باب شده است و صورت هاي مضحکي به خود گرفته است به شکلي که نويسندگاني که کتاب هايشان نام «انسان شناسي» دارد، از واژه «مردم شناسي» دفاع مي کنند و نهادهايي که نام رسمي شان «انسان شناسي» است در گفتمان هاي خود «مردم شناسي» را  واژه مطمئن تري اعلام مي کنند. به نظر من اين امر باعث نوعي سردرگمي شده است که به هيچ وجه قابل توجيه علمي نيست. علمي که امروز در جهان وجود دارد آنتروپولوژي است و ترجمه آن نيز به فارسي امروزي که همه مي فهمند «انسان شناسي» است و واژه «مردم» را هيچ فارسي زباني امروز به جاي آنتروپوس درک نمي کند. تمايل ناسيوناليستي ضد عرب در فرهنگستان پيش از انقلاب بود که به اين نام گزاري دامن زد که امروز  چندان جايگاهي ندارد و افزون بر آن حتي اگر در پي «سره سازي» زبان فارسي باشيم  هم اين کار از طريق گذاشتن «مردم» به جاي «انسان» امکان پذير نيست. در زبان هاي اروپايي نيز واژه تحقير آميز اتنولوژي در حال ناپديد شدن است و تنها گروهي از  مردم شناسان قديمي که هنوز به مردم شناسي از نوعي قرن نوزدهمي آن باور دارند از آن استفاده مي کنند.
اما درباره واژه اتنوگرافي که ما در فارسي «مردم نگاري» ترجمه مي کنيم. اين واژه نه يک علم بلکه مجموعه اي از روش ها است که در انسان شناسي به کار مي روند و عمدتا شامل روش ها و فنون  ميداني و کيفي نظير مصاحبه، مشاهده، گرد آوري اسناد شفاهي و مکتوب، عکس برداري و غيره مي شوند. باز هم در يک اجماع چه در ايران و چه در جهان امروز در انسان شناسي از اين واژه براي مشخص کردن روش شناسي در اين علم استفاده مي شود. هر چند يکي از معاني جديد و نه مورد اجماع اين واژه نيز به گروهي از  انسان شناسان پسا مدرن (عمدتا مارکوس و فيشر) مربوط مي شود که معتقدند مردم نگاري يا اتنوگرافي را بايد شاخه اي از انسان شناسي به حساب آورد که اصل و اساس شناخت پديده را کار بر روي روايت پژوهشگر از موضوع پژوهش و شيوه روايت مي گذارد. بدين ترتيب آن ها معتقدند که روايت مردم نگارانه به خودي خود يک کار پژوهشي است که لزوما نيازي به حفظ آن در چارچوب هاي سخت روش شناسي علمي نيست و مي توان با معنايي قابل انعطاف تر آن را در ساير رسانه هاي روايي نظير فيلم اتنوگرافيک يا ادبيات اتنوگرافيک  تداوم بخشيد.
در نهايت بايد گفت که تا زماني که اصرار گروهي بر تداوم از عنوان مردم شناسي ادامه دارد، چه افراد سنتي در اين علم، چه گروهي از  دست اندکاران مدرن اين رشته که به صورتي خود آگاهانه يا ناخود آگاهانه از اين ابهام سود مي برند، چه دست اندرکاران اداري که شناخت درستي از موضوع ندارند و بسيار زود با سخنان سطحي مجاب مي شوند  و چه حتي برخي از انسان شناسان ايراني خارج از کشور که به رغم شناخت بسيار زيادي که از اين مباحث دارند به دليل تبعيت از يک سنت استعماري باز هم از واژه مردم شناسي به جاي آنتروپولوژي استفاده مي کنند ، متاسفانه اين ابهام و  تداخل در سطح واژگاني باقي نمانده و اين علم را در کليتش تهديد مي کند. 

در دنياي امروز در عين تخصصي شدن شاخه هاي مختلف، ارتباط آن ها با هم بسيار وثيق و پيوستگي ميان شان بسيار شديد است. وقتي درباره انسان شناسي مطالعه مي کنم چيزي که بر شگفتي ام مي افزايد، گستردگي اين دانش و ارتباط آن با تمام علوم و دانش هاست. به نظر شما انسان شناسي به عنوان يک علم چگونه با موضوعاتي مثل اقتصاد و جغرافيا از يک سو و دين، ادبيات و هنر و معرفت شناسي از ديگر سو ارتباط مي يابد و از چه منظري آن ها را بررسي مي کند؟
همان طور که گفتيد، انسان شناسي با هر علمي مي تواند وارد رابطه شود، به اين دليل ساده که موضوع محوري انسان شناسي، انسان است و علم در واقع چيزي نيست جز نتايجي مستقيم از تجربه حسي و پردازش هاي تحليلي اين تجربه حسي در نظام شناختي و زبان شناختي انسان ها. در نتيجه ما از هر علمي صحبت بکنيم  در حال  سخن گفتن از علمي «انساني» هستيم که «انسان» آن را پديد آورده و  به تحقق مي رساندش و باز با حدود دانش همين انسان؛ نيز محدود مي شود و تغيير مي يابد.  مفهوم اساسي ابطال پذيري پوپري از علم را مي توان در همين امر ديد يعني اينکه  علم ، علم است زيرا مطلق نيست، و مطلق نيست، زيرا انساني است. 
اين انساني بودن به انسان شناسي به عنوان يک علم محوري و مرکزي و بين رشته اي امکان مي دهد که بر شباهت و تفاوت ها، بر نقاط  اشتراک و افتراق به عنوان مفصل هايي بنگرد که مي توان از خلال آنها انسان را بهتر شناخت. مهم نيست ما از شناخت يک گياه  صحبت مي کنيم يا يک جانور، از شناخت پديده اي مثل مرگ سخن مي گوئيم يا تولد، از  شناخت طبيعت و اجزايش حرف مي زنيم يا آسمان ها، در همه اين موارد ما «انسان ها» هستيم که اين «سخن ها» را مي گوئيم ، پارادايم شناختي در اينجا با پارادايم «زبان شناختي» پيوندي ناگسستني دارد و در عين حال هر دوي آن ها با پارادايم «تجربه حسي» و «حافظه مغزي» در انسان. اگر بتوانيم فرهنگ را به هر يک از اين علوم متصل کنيم مي توانيم مطمئن باشيم نه تنها خللي در  رشد و شکوفائي آن ها اتفاق نمي افتد بلکه اين رشد و شکوفائي با موقعيت «گونه» انساني و در هماهنگي  درون گونه اي (بين انسان ها) و بين گونه اي (بين انسان و ساير گونه ها) و در نگاهي وسيع تر در هماهنگي انسان با طبيعت و مجموعه هاي زيست محيطي انجام گرفته و از تهديدهاي بزرگي که امروز انسان ها را به دليل توهم نسبت به دانش خود دارند، لااقل تا حدي جلوگيري خواهد شد.

زبان را به عنوان مقوله اي خاص و منحصر به فرد در نظر مي گيرم؛ ارتباط انسان شناسان به طور خاص با مقوله "زبان" چگونه است؟
اين ارتباط از خلال شاخه ويژه اي با عنوان انسان شناسي زبان شناختي انجام مي گيرد که شخصيت هاي کليدي تاريخي در آن  ورف و ساپير بودند و نظريه اي نيز به نام آنها رقم خورده که به آن «نظريه ورف – ساپير» مي گويند و به طور خلاصه بر اين مبنا است که مشخصات هر فرهنگي را مي توان از خلال مطالعه بر زباني که آن فرهنگ به آن سخن مي گويد شناخت و تحليل کرد. نظريه پرداز مهم و مدرن در اين زمينه نيز دارندراد  است.  هر اندازه ما در مطالعات زبان شناختي، کردارشناسي جانوري و شناختي بيشتر پيش رفته ايم و هر اندازه  مطالعات انسان شناختي ميداني و نظري بيشتر کندوکاو کرده اند، امري براي ما بيشتر روشن شده است و آن اينکه زبان به صورتي که ما امروز در انسان مي شناسيم و به او چنين امکانات بي پاياني نه صرفا براي ارتباط بلکه براي انديشيدن و انتزاع مي دهد،  ظاهرا خاص انسان است. اگر چنين باشد بايد گفت اين يکي از معدود (اگر نگوئيم تنها مورد) مواردي است که ما پديده اي خاص انسان داريم.  پديده ابزار و ابزار سازي که تا مدت هاي زيادي از آن به عنوان يکي از  مشخصات ويژه انسان ياد مي شد، امروز  ارزش خود را از اين لحاظ از دست داده است زيرا جانوراني يافت شده اند که در رفتارهايي ابزار سازي را نشان مي دهند. اما زبان را نزد هيچ گونه ديگري نيافته ايم.
افزون بر اين تفاوت زبان هاي انساني که سر به هزاران زبان مي زند ( چيزي در حدود 6000 زبان موجود که قاعدتا تنها بخشي از زبان هاي موجود در  چند هزار سال پيش هستند) و وجود گويش هاي بي شمار، مي تواند حاکي از اين  فرضيه باشد که ميان شکل گيري فرهنگ و شکل گيري زبان رابطه تنگاتتگي وجود دارد. يعني زبان انساني مشخصات فرهنگ انساني را در خود دارد و براي  حرکت از يک فرهنگ به فرهنگ ديگر و به ويژه براي مطالعات تطبيقي، رويکرد زبان شناختي، اگر درست مورد استفاده قرار بگيرد، يکي از مطمئن ترين راه ها است. از اين رو مطالعات نه تنها بين زبان هاي مختلف بلکه درون يک زبان واحد نيز به پيش رفته و نکات بي شماري را براي ما روشن کرده اند. امروز ما مي دانيم که درون يک زبان برحسب اينکه ما با يک زن يا مرد، يا پير يا جوان و کودک، سروکار داشته باشيم، بنابر موقعيت اجتماعي و سياسي و اقتصادي، بنا بر سبک زندگي و حتي بنا بر موقعيت ها ، مي توانيم اجزايي را بيابيم که به ما در شناخت آن موقعيت ها و جايگاه ها کمک هاي بزرگي بکنند و اين امر را مي توان به نوعي بازگشت قدرتمندانه زبان به عرصه فرهنگ شناسي ناميد. 

 يکي از مفاهيم کليدي که مايلم آن را در ارتباط با انسان شناسي بررسي کنيد، مقوله فرهنگ است؛ چون گمان مي کنم موضوعات بسياري را در خود دارد و شما هم در تعريف اوليه تان از آن استفاده کرديد. لطفا ابتدا آن را تعريف و سپس در تعامل با انسان شناسي آن را واکاوي کنيد.
اين بحثي طولاني است که نياز به گفتگويي جداگانه دارد من فرهنگ را «مجموعه اي ترکيبي از  ويژگي هاي رفتاري و ذهني در يک جامعه مشخص در يک ظرف زماني مکاني تعريف مي کنم که از طريق ابزارهاي آموزشي رسمي و غير رسمي از نسلي به نسلي منتقل مي شود و سبب انسجام و تداوم يافتن آن جامعه مي شود» تعريف مي کنم. در اين تعريف بايد بر ترکيبي بودن فرهنگ ، يعني يکپارچه نبودنش، داشتن استقلال براي اجزا يا ويژگي هاي فرهنگي، امکان به وجود آمدن تعداد بي شماري ترکيب از اجزائي يکسان، مقطعي بودن فرهنگ، اهميت آموزش، اهميت انسجام فرهنگي براي تداوم حيات يک جامعه و در عين حال اهميت پويا بودن، در بسته  و سخت نبودن و انعطاف داشتن فرهنگ، از جمله مواردي هستند که در اين تعريف وجود دارند و نياز به تعاريف و مباحثي دارند که در اين مختصر نمي گنجند. 

پس از اين مطالب روشنگر و بسيار مفيد، مايلم تمرکزمان را بر «انسان شناسي فلسفي» معطوف کنيم. مي خواهم به طور خاص و ويژه رابطه انسان شناسي را با فلسفه بررسي کنيد.
به طور بسيار خلاصه بايد بگويم اولا نسبت فلسفه به فرهنگ نسبت کل به جزء است. بسياري از انسان شناسان بزرگ ابتدا از فلسفه حرکت کرده اند وهمواره  پايه فلسفي برايشان حکم ريشه هاي مستحکم را داشته است.  افزون بر اين فلسفه را نمي توان جزو علوم اجتماعي دانست  زيرا در آن مي توان صرفا در سطح انتزاع باقي ماند و رسالت خود را به انديشيدن و شناخت محدود کرد بدون آنکه لزوما وارد عرصه کنش شد. لااقل اين براي بخش بزرگي از فلسفه ممکن بوده و هست. اما در علوم اجتماعي ما تقريبا جايي براي گريز از کنش نداريم و موضوع ما بيشتر از آنکه انتزاع و مفهومي کردن مسائل باشد، درک آن مفاهيم و يافتن راه حل ها و دخالت کردن در واقعيت البته با استفاده از ابزارهاي ذهني  مثل ابزارهاي فلسفي است. از اين لحاظ براي خود من، کار فيلسوف و کار جامعه شناس از يکديگر تفکيک روشني دارند، اما اين يک قانون نيست، چه بسيار جامعه شناساني که نظريات شان ارزش فيلسوفانه داشته و برعکس. آنچه ما از آن سخن مي گوئيم موقعيت هاي متعارف است. وظيفه جامعه شناس و انسان شناس در حوزه کنش تعريف مي شود و وظيفه فيلسوف در حوزه انديشه. اين براي من به صورت بسيار تقليل يافته و مختصر که در اينجا مي توان بيان کرد فرق اين دو را مي سازد. 


آيا شما به انسان شناسي فلسفي قائليد و اگر بله آيا آن را شاخه مستقلي مي دانيد يا زير شاخه دانشي عام تر لحاظ مي کنيد و اگر خير چرا؟
انسان شناسي فلسفي در چارچوب انسان شناسي وجود ندارد، بلکه يکي از زير شاخه هاي فلسفه است. قدمت انسان شاسي فلسفي، همچون انسان شناسي الهياتي از علم انسان شناسي که در ابتدا صرفا در چارچوب انسان شناسي زيستي و نظريه تطوري (تکاملي) تعريف مي شد، قديمي تر هستند. زماني که  در متون مقدس از «انسان» سخن گفته مي شد يا زماني که کانت کتاب معروف «انسان شناسي» خود را مي نوشت ما چيزي به نام «انسان شناسي اجتماعي»  يا انسان شناس در معناي امروزي اش نداشتيم. اين سنت ادامه پيدا کرد و امروز هم انسان شناسي فلسفي وجود دارد اما  جزو انسان شناسي در چارچوب علوم اجتماعي نيست. 
پرسشي که اکنون مي خواهم طرح کنم شايد در رابطه با بسياري از رشته هاي ديگر هم قابل طرح باشد. با توجه به اين که انسان شناسي رشته اي است که در دوران جديد تأسيس شده است، آيا اين که ما از انسان شناسي سقراط، افلاطون و ... در دوران باستان يا ديگراني در قرون وسطي حرف مي زنيم صحيح است يا خير؟
اين کاري است که اغلب فيلسوفان مي کنند و بسياري نيز از  انسان شناسان. دليلش آن است که ميان آنچه در الهيات «انسان شناسي» ناميده مي شود و يا در «فلسفه» به اين نام خوانده مي شود و آنچه ما «انسان شناسي» مي ناميم فاصله زيادي وجود دارد. اگر خواسته باشم بسيار کوتاه به اين پرسش شما پاسخ بدهم  بايد بگويم انسان شناس، انسان را موجودي طبيعي – فرهنگي در نظر مي گيرد و تمام هنرش در آن است که در اين رابطه او را تحليل کند؛  اين در حالي است که در الهيات «انسان شناسي» بخشي از «خدا شناسي » است و «انسان» به اين جهت مطالعه مي شود که ما به شناخت خدا نزديک شويم  و در نهايت در فلسفه «انسان شناسي»  چه در سنت باستاني فلسفه يعني فلسفه يونان باستان (که البته به الهيات نيز بسيار نزديک است) و چه در فلسفه مدرن  از سنت کانتي و کتاب معروف او با همين عنوان «انسان شناسي» ، اين رويکرد ، نوعي شناخت هستي شناسانه را مي سازد که بيشتر به دليل وجودي انسان و هدف غايي و مفهوم وجود او مي پردازد که چندان موضوع کار انسان شناسي  در علوم اجتماعي نيستند.  هم از اين رو  بي شک مي توان از انسان شناسي افلاطون و ارسطو و غيره صحبت کرد اما نه در سنت انسان شناسي. ما اگر بخواهيم چنين کاري بکنيم بيشتر تلاش مي کنيم از واژه انديشه اجتماعي اين فيلسوفان و صاحب نظران سخن بگوئيم و نه از علم «انسان شناسي» آنها. 
هانس ديرکس در مقدمه کتاب انسان شناسي فلسفي پس از بيان ارتباط انسان شناسي با شاخه هايي از دانش مي گويد: «مايه شگفتي است که کاربرد اصطلاح انسان شناسي اتفاقا جاي خود را در ميان آن دسته از علومي باز نکرده است که به طور اخص با موضوع انسان سر و کار دارند؛ يعني آن چه علوم انساني ناميده مي شود، زيرا اين علوم جلوه هاي تاريخي ذهن آدمي را در قالب هنر، ادبيات، سياست، دين و غيره بررسي مي کنند و به همين دليل دانش هنر، علم ادبيات و جز آن نام گرفته اند. ص 4» آيا شما با اين اظهار نظر موافقيد و آيا اساسا انسان شناسي در ميان علوم انساني جاي چنداني ندارد و بيشتر در حوزه علوم تجربي مورد اعتناست؟
اين يک واقعيت است که مفهوم «انسان» در معناي هستي شناسانه آن به گونه اي که در نزد بسياري از فيلسوفان و از جمله انسان شناسن فلسفي وجود دارد ، چندان جايگاهي در انسان شناسي اجتماعي ندارد. اما به نظر من اين امر ابدا عجيب نيست و به همان تفاوت بنياديني برمي گردد که ميان فلسفه و علوم اجتماعي وجود دارد.  شکي نيست که گروهي از فيلسوفان نظير مارکس و گروهي از جامعه شناسان نظير بورديو تلاش کرده اند مرزهاي ميان کنش و ذهن را از ميان بردارند. برخي نيز اصولا تلاش کرده اند که  فلسفه اي براي کنش  يا جامعه شناسي اي براي  تجربه هستي شناسانه  ايجاد کنند. اما در نهايت، اين  رويکردها بيشتر اقليتي بوده اند و به جريان تبديل نشده اند. هر چند که اغلب اين رويکردها به انديشه هايي ناب دامن زده اند و حوزه هاي مختلف پژوهشي ايجاد کرده اند اما خود نتوانسته اند چندان ادامه يابند براي مثال در انسان شناسي مي توان از کلود لوي استروس و انديشه هاي ساختاري او سخن گفت که هر چند نفوذ بسيار بالايي داشته اند اما به يک جريان تبديل نشدند. فلسفه مارکسي نيز زماني که به يک نظريه کنش تبديل مي شود در نهايت سر از يک اراده گرايي سياسي در مي آورد که بيشتر يک جامعه شناسي سياسي فعال شده است تا يک فلسفه کنش. 

رحيم فرخ نيا و عليرضا غفاري در کتاب «انسان شناسي فلسفي» که انتشارات «جامعه شناسان» آن را چاپ و منتشر کرده است مي گويند: «انسان شناسي فلسفي شاخه اي از فلسفه نيست بلکه رشته اي است که بر پايه مباحث جديد در حوزه هاي فرهنگي، اجتماعي، سياسي و حقوقي وضع شده است. ص7» اين در حالي است که عده ديگر بر اين نظرند که انسان شناسي فلسفي شاخه اي از فلسفه است! شما چه نظري داريد؟
در مورد آنچه مولفان گفته اند چون من کتاب را مطالعه نکرده ام نمي توانم اظهار نظر کنم چون بايد  چارچوب  اين سخن را ديد. اما همانگونه که گفتم از نظر من و بسياري ديگر از انسان شناسان، انسان شناسي فلسفي بخشي از فلسفه است و نه بخشي از انسان شناسي. اين امر را مي توانيد به سادگي با جستجو روي محيط مجازي از طريق ادبيات علمي و مجله ها و پژوهش ها و کنفرانس ها و غيره دريابيد. انسان شناسي فلسفي نه از لحاظ  مباحث ، نه از لحاظ کنشگران و نه از لحاظ ادبيات تخصصي در حوزه کاري انسان شناسي قرار نمي گيرد. البته ما حوزه اي در انسان شناسي داريم که به آن انسان شناسي نظري مي گويند و در آن مباحث مربوط به  نظريه انسان شاختي مورد بحث و تحليل قرار مي گيرد اما اين نظريه ها، نظريه هاي انسان شاختي هستند و اغلب با موضوع ميدان و روش تحقيق پيوند خورده اند و ربط مستقيمي به فلسفه ندارند. اين نکته را لوي استروس که خود پيش از آنکه يک انسان شناس باشد ، تحصيلات  فلسفه کرده و استاد فلسفه بود به روشني در چندين گفتگوي خود بيان کرده است که برغم آنکه از فلسفه در زندگي بسيار بهره برده است اما هرگز نتوانسته و نمي تواند فلسفه را بخش از انسان شناسي بداند. او نيز معتقد است حوزه هايي همچون مطالعات شناختي، زبان شناسي و فلسفه  در رابطه با انسان شناسي، رابطه اي کل به جز دارند و نه برعکس. 
در بسياري از کتاب هاي انسان شناسي که از منظر ديني به سراغ اين موضوع رفته اند، ما با انسان شناسي الهي، انسان شناسي ديني و ... مواجهيم. به نظر شما انسان شناسي در اين جا به چه معناست؟ آيا آن را به عنوان مشترک لفظي به کار مي برند يا مشترک معنوي؟ و همچنين علم انسان شناسي که در دوران جديد تأسيس شده است چه جايگاهي براي چنين شاخه هايي قائل است؟ آيا آن ها را به رسميت مي شناسد يا خير؟
در اين مورد نيز توضيح دادم. اولا استفاده از واژه انسان شناسي چه در ايران و چه در ادبيات مسيحي نسبت به استفاده از اين واژه در  علوم اجتماعي تقدم زماني دارد. افزون بر اين موضوع در آنجا خداشناسي است و انسان به مثابه «اشرف مخلوقات» و «بازنمودي از خداوند» شناخته مي شود. بنابراين مسأله مذکور ربطي به انسان شناسي که از حوزه علوم طبيعي شروع شد و به حوزه فرهنگي رسيد ندارد. در اين حوزه  مباحث ما بسيار عملي تر و  جزئي تر و در يک معنا  «حسي تر» هستند.

چه تفاوتي ميان انسان شناسي فلسفي و فلسفه انسان شناسي وجود دارد؟ گاه به نظرم مي رسد آن چه مورد مناقشه اهالي فلسفه است، فلسفه انسان شناسي است تا انسان شناسي فلسفي؟
من نمي دانم فلسفه انسان شناسي چيست، چون هيچ شناخت عميق و آکادميکي از فلسفه ندارم و هرگز مدعي چنين شناختي نبوده ام، اين پرسشي است که به نظرم بايد از فلاسفه پرسيد اما اگر منظورتان ديدگاه يک انسان شناس در اين باره است بايد بگويم تا جايي که من اطلاع دارم ما در انسان شناسي شاخه اي با عنوان فلسفه انسان شناسي يا انسان شناسي فلسفي نداريم. اينکه گروهي از انسان شناسان يا جامعه شناسان بتوانند درباره رشته خود دست به تفکري فلسفي بزنند به نظر من کاملا ممکن است و ما نام هاي درخشاني در اين زمينه داريم از  استروس گرفته تا کليفورد گيرتز، تايلر و بورديو و همچنين بسياري از فيلسوفاني که ارزشي بالا در انسان شناسي دارند نظير دولوز، بودريار، فوکو، دريدا، و به طور کلي آنچه «انديشه فرانسوي» ناميده مي شود. اما هيج کدام اين ها به معني آن نيست که ما رشته يا شاخه اي به نام انسان شناسي فلسفي داشته باشيم. اين نکته را نيز اضافه کنيم که انسان شناسي را هر چند رشته اي بين رشته اي است با  شاخه هاي ديگري از علوم انساني که رسما خود را بين رشته اي اعلام مي کنند اشتباه نگيريم. همچنين با نظريه پردازاني که چنين مي کنند و در بسياري از مواقع بسيار هم موثرند  شخصيتي چون ادگار مورن را مي توان شخصيتي کليدي دانست که بسيار در تاريخ انسان شناسي موثر بوده اما کمتر کسي را مي توان يافت که او را يک «انسان شناس» بداند.  

 به عنوان آخرين پرسش مي خواهم  نظر خود شما را درباره «انسان شناسي فلسفي» بدانم. آيا شما قائل به اين شاخه از دانش هستيد يا آن را حاصل از سوء تفاهمات طبقه بندي مي دانيد؟
گمان نمي کنم که براي پاسخ به اين پرسش صلاحيت داشته باشم زيرا گمان مي کنم اين پرسشي است که بايد از اهل فلسفه پرسيد. اگر من بر آن بودم که اين شاخه بخشي از انسان شناسي است شايد مي توانستم پاسخي ولو جزئي به شما بدهم اما از انجا که اصولا  معتقد به چنين چيزي نيستم و همانگونه که گفتم انسان شناسي نظري را به عنوان يک شاخه از انسان شناسي از  انسان شناسي فلسفي تفکيک مي کنم، به گمانم نه وظيفه پاسخ دادن به اين پرسش را دارم نه رسالت و  صلاحيتش را.