انسان شناسي فلسفي حقيقت يا تخيل؟

چاپ
نوشته شده توسط Administrator يكشنبه ۰۳ ارديبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۰۶:۵۳

انسان شناسي فلسفي حقيقت يا تخيل؟

روح الله عالمي
 استاد فلسفه دانشگاه تهران

  بزرگ ترين معماي هستيچيست؟ پيدايي آسمان ها و زمين يا جانداران طبيعت يا فرشتگاني که هر يک نسبتي خاص با هستي دارند؟ و شايد هم يکي از اين مجموعه به نام انسان. آيا مي توان انسان را عصاره خلقت و راز هستي دانست؟ حقيقتاً انسان کيست و چيست؟ اگر بگوئيم دورترين واقعيت از انسان خود او است آيا سخن به تناقض کشانده ايم؟ در تمام دوران تاريخ انديشه، و در هر نقطه اي از عالم، هرگاه بحث به انسان رسيده، معماي هستي مجدداً مطرح گشته است. او خود هم معما است و هم باعث پيدايي معما و هم کاشف و توضيح دهنده آن و همين است که امير مومنان(ع) فرمود: "أتزعم انک جرم صخير، بل فيک انطوي العلم الاکبر". سخن از انسان، سخن از همه موجودات و حتي سخن از خدا است که فرمودند "من عرف نفسه عرف ربَّه" پس هرچه هست همين جا است. اگر چنين موجودي محور انديشه قرار گيرد و رابطه اش با خودش و مبداء و معادش و نيز با همه هستي روشن شود، فلسفه انسان شناسي و انسان شناسي فلسفي تحقق يافته است.
يکي از مضاميني که در همه کتب آسماني و تفسيرهاي درست از آنها مشترک است، داستان خلقت آدم و حوا و رانده شدنشان از بهشت و تکليفي است که براي آينده بدان مأمور شده اند. اين داستان شگفتي هاي خود را دارد ولي يکي از آنها گفتگويي است که ميان خداوند و ملائک و ابليس درمي گيرد. هر چه باشد اين مخلوقات به الوهيت خداوند معترف بودند و ظاهراَ اين موجود تازه آفريده شده را هم به خوبي مي شناختند که مرتبه پائين تر او در خلقت و طبيعت و سرشت خونريز و طغيانگرش را گوشزد مي کردند. امّا در پاسخ گويا به آنان حقيقتي نمايانده شد که سر به سجده گذاشتند مگر ابليس که او هم استکبار ورزيد. امّا آن گوهري که ذات و حقيقت انسان را شکل داده چيست؟
 بسياري چنين گفته اند که انسان اشرف مخلوقات است. آيا حقيقتاَ همين طور است؟ و يا باز هم راز ديگري در ميان است؟ اگر هم همين گفته مشهور را بپذيريم آيا ماجرا به همين سادگي است؟ آمده است که خداوند متعال فرموده اند "إنّي خلقت الأشياء لأجلک و خلقتک لأجلي" و مخاطب هم انسان بوده است. آيا بالاتر از اين هم شاهدي لازم است؟ علت و دليل آن سجده مشهور به انسان هم همين است. امّا در دل اين ظاهر، باطني لطيف نهفته است. پاسخي که جامع اضداد است.
 امّا از جنبه طبيعي و ساختار مادي نمي توان گفت که انسان سرآمد تمامي مخلوقات است. خداوند متعال خود فرموده است "لخلق السماوات و الارض اکبر من خلق الناس"  و نيز تأکيد کرده است که "أَأَنتم أَشد خلقاً أَم السماء بناها؟"  و امّا شايد منظور از اينکه انسان اشرف مخلوقات است جنبه شرافت و برتري معنوي باشد. امّا قران کريم اين برداشت را هم زير سؤال مي برد آنجا که مي فرمايد "... و فضلنا هم علي کثير من خلقنا تفضيلا"  و اين تاکيدات در کتاب خداوند فراوان است. حال اين تعارض ظاهري چگونه حل مي شود؟ آن کدام حقيقت است که انسان را در اين معرکه به مخلوقي بي بديل تبديل مي کند؟ آن گوهر گرانبهايي که به آدمي داده شده و او را قادر مي سازد در عالم هستي(که شايد بتوان گفت ساير مخلوقات ماهيت ثابتي دارند) جولان کند همان انديشه و اختيار است. تا جايي که دو طرف قوس خلقت را مي تواند طي کند، از حيوان پائين تر و بلکه به مرتبه جماد برسد و يا از ملائک مقرب الهي هم بالاتر رفته و آخرين مراتب سير صعود را نيز تجربه کند. آن تعارصي هم که در ابتدا به نظر لاينحل جلوه مي کرد چنين پاسخي پيدا مي کند.
 در دنياي انديشه گاهي اين جايگاه متغير مرتبه انساني به دست فراموشي سپرده مي شود. اگر چه عوامل گوناگوني در اين برداشت غلط تأثير دارند ولي به هر حال نتيجه اين مي شود که برخي افراد و نيز فلاسفه، هنگامي که عظمت وجودي انسان را درمي يابند و قدرت(گويي) نامتناهي او را در حرکت رو به پيشرفت در نظر مي گيرند، به همان طغياني مبتلا مي گردند که روزي آدم ابوالبش بر اثر تحريکات ابليس، براي لحظه اي بدان دچار شد و هبوط خود را رقم زد.
 انسان شناسي فلسفي در مغرب زمين از همين روزنه که در حقيقت شکافي در عمق هستي خود انسان بايد تلقي گردد، هستي يافت، در عين حال مانند بسياري از فلسفه هاي مضاف موجب برکات علمي بسيار گرديد. مشکل آنان اين است که غالباً نگاهي ابزاري به انسان دارند و ناخواسته آن تمايل ذاتي به نامتناهي را در قالب مطلق انگاري انسان محدود مي کنند و آنچه که بدان التفات ندارند اين است که اسارت انسان در خودش و محدوديت بخشيدن به خود را معادل رهايي از هر قيد و بند مي پندارند. در حقيقت آنچه که منظومه انسان شناسي فلسفي را به درستي تشکيل مي دهد فهم جايگاه انسان در کل هستي و کليه تعلقات واقعي او به ابعاد گوناگون هستي است. رابطه او با خودش و با نقطه آغاز و پايانش. تلاش گسترده و طاقت فرسايي که اين فلاسفه براي محدود کردن همه پاسخ ها به خود انسان مي کنند عمق دور شدن از حقيقت را بيشتر روشن مي کند و هر چه اين ناديده انگاشتن بالاترين راز خلقت انسان گسترده تر شود، انسان از خود فاصله بيشتري مي گيرد و يافتن خود را به تأخير مي اندازد.
 امّا اديان الهي و فلسفه هايي که در کشف حقيقت هستي با آموزه هاي ديني منطبق گشته اند، انسان را به شکلي ديگر تعريف مي کنند. از نظر آنان کل عالم وجود غايتمند است و هر موجودي نيز در اين معرکه هستي جايگه خاص خود را دارد. جايگاهي که ابتدا و انتهاي هر کدام را معين مي کند. انسان از اين منظر، موجودي نيست که تصادفاً پا به عرصه هستي گذارده باشد و با برنامه اي که مطلقاً خودش سازماندهي  مي کند به آينده اش دست پيدا کند. از نگاه آنان ذره ذره عالم هدفمند است و انسان نيز در اين مجموعه برجسته ترين جايگاه را دارد. جايگاهي که در مراتب هستي جلوه مي کند. عالم از خداوندي آغاز مي شود که کمال مطلق است و نيز فياض علي الاطلاق، تجلي و ظهور و تنازل او با نظم و نظامي خاص صورت مي گيرد و در قوس نزول، مخلوقات گوناگوني پديد مي آيند که انسان يکي از آنها است و او است که حقيقت قوس صعود را رقم مي زند و خلقت را به معناي تام آن مي رساند. اگر اين تفسير از هستي پذيرفته شود، آنچه که انسان را از ديگر مخلوقات ممتاز مي سازد همان عقل و اختيار خواهد بود. شايد بتوان گفت حقيقتي که ديگر موجودات را به سجده به انسان واداشت همين بود. امّا اين ويژگي شگفت، هر از چندگاه او را به توهمي غير قابل جبران هم کشانده است. گويي پندار بي نيازي او را به اين انانيت برگردانده که دعوي انا الحق سر بدهد. آنجا که خداي متعال به حضرت موسي(ع) فرمود "اذهب الي فرعون انه طغي، ان راه استفنا" به همين ويژگي انسان ها اشاره کرده است.
 آيا انسان را چنين سرنوشتي رقم خورده که همواره بين اين افراط و آن تفريط سرگردان باشد. گاهي چنين وانمود مي گردد که انسان صرفاً براي تعبّد هستي يافته و هر تلاشي براي دستيابي به کنه حقايق عالم گناهي مذموم است که او را از مبداء و از سعادت برتر دور مي سازد، تا جايي که منسوب به يونا و فتورا است که گفته "هر چه احمق تر، مومن تر" و گاه نيز آنچنان اين آدمي احساس بي نيازي مي کند که خود را به جاي خدا گذاشته و در آرزوي رسيدن به خلود روزگار مي گذراند. آيا اين انسان نبايد به خود زندگي و مرگ بينديشد. مگر نه اين است که ما، هر چه بينديشيم در قلمرو زندگي مان قرار مي گيرد پس چرا به خود زندگي و مرگ نينديشيم. حتي اگر فناي ممکن الوجود را هم عارضي بدانيم آيا شايسته است به اهمال آن را وانهيم؟ به قول ارسطو، کشف اسرار مبداء و منتهاي زندگي اصلي ترين گمشده انسان ها است و کنار گذاشتن اين حقيقت اگر به واسطه جهالت نباشد فقط مبارزه با خود است.
 اين نوع نگرش مختص اديان و فلسفه هاي الهي نيست. متفکراني هم که صرفاً با نيروي انديشه خود به هستي نگريسته اند، بسياري به اهميت بي رقيب خودشناسي اعتراف نموده اند. هايدگر، کي ير کگارد و حتي دکارت را مي توان نمونه هايي از آنان دانست. از آن طرف بسيار اند متفکريني که يافتن پاسخ معماي خلقت آنان را به وادي حيرت جانکاهي کشانده که ياراي خروج از آن را نيافته و در آن مدفون گشته اند. به بودا نسبت داده اند که رنج، درد، مرگ، بيماري و دوري از لذت ها و کلاً فناي محتوم را عامل منفي هستي مي شمرد و در نتيجه حيات را با نوعي نگرش منفي تفسير مي کرد، شوپنهاور هم پوچ گرايي را مطرح کرد و اراده را تنها راه سيطره آدمي يافت، ژان پل سارتر، صادق هدايت، خيام و مانند آنان همه و همه عالم را بدون هدف و پوچ تصور کردند و در نتيجه انسان شناسي فلسفي نزد آنان آميخته اي از حيرت و پوچي تفسير شد. به قول خيام:
 از آمدنم نبود گردون را سود             و ز هيچ کسي نيز دو گوشم نشنود
و ز رفتن من جاه جلالش نفزود           کاين آمدن و رفتنم از بهر چه بود
به نظر مي رسد که خيام در مقابل فلسفه آفرينش سر تعظيم فرودآورده و تحيّر خود را تنها پاسخ به آن مي داند. در مقابل بسيار بودند و هستند کساني که به جاي حيرت، غرور آدمي را جايگزين آن ساخته و مدعي حل همه مشکلات و يافتن همه پاسخ هاي عالم وجود اند.
 در همين جا به نظر مي رسد که بايد نکته اي تذکر داده شود. برخي مي پندارند که آن انسان شناسي که انسان را در مرتبه جسم محصور ندانسته و او را در رابطه با کل طبيعت و ماورا طبيعت بازشناسي مي کند "انسان شناسي سنّتي" است و نگرش مقابل آن طبيعتاً "انسان شناسي مدرن" نام مي گيرد. ولي بايد توجه نمود که اين نام گذاري ها بر اساس روند حرکت تاريخي مغرب زمين است که خصوصاً بعد از رنسانس پررنگ شده است. اين اصطلاحات در بسياري موارد فريب دهنده اند و حقايق را وارونه جلوه مي دهند. شايد بهتر باشد به آن ديدگاه هاي فلسفي درباره انسان "انسان شناسي حقيقي" اطلاق گردد تا اسم و مسمّي نسخيت خود را نشان دهند. اين نوع انسان شناسي فلسفي به صورت مدوّن از سقراط و افلاطون آغاز شده که محور همه فلسفه شان "خودشناسي" بود که بر اساس آن کل هستي و هستي خاص انسان در آن نقطه به هم مي رسند و توسط ديگر فلاسفه استمرار يافته است. آموزه هاي اديان الهي نيز به زيباترين و عالي ترين شکل اين ادعا را تأييد مي کنند. امّا چه بايد کرد که چنين آفريده شده ايم که علم و معرفت را همچون کل زندگي با ماده آغاز مي کنيم و در هر حرکتي غرق در عالم مادي هستيم. همه نگاهمان به هستي در آغز همين است و بس. از اين پس بايد همّت کرد و اندک اندک مدارج هستي را طي نمود و به مرور از ماده به ماورا رسيد. در حيطه معرفت اين کار آسان تر از محدوده واقعيات عيني است ولي همان هم خالي از صعوبت نيست. از خيل انسان ها تنها معدودي به آن دست مي يابند که از ميان اين عده قليل باز هم شماري اندک به اين سرمايه خود متوجه اند. بايد اين حقيقت تلخ را پذيرفت که اکثريت انسان ها در عمل باورشان به ماده و سيطره آن است و شايد به لحاظ تربيت ديني و يا بهتر بدون آنکه آگاهي درستي داشته باشند ماوراي ماده را تائيد مي کنند. عبور از ماده آغاز ورود به انسان شناسي فلسفي حقيقتي است که هدف از خلقت است. بدون اين معني اساساً شناخت انسان ميسر نيست. آنچه که به دست مي آيد تنها تکه هاي ناهمگون و گسسته اي از يک مجموعه است که جز ويراني ارمغاني به بار نمي آورد. باور به اينکه انسان را بدون اين پيوندها و صرفاً در عالم ماده بتوان تصوير و تفسير نمود همانند آن است که حيات را تنها در حرکت طبيعي بتوان توضيح داد. انسان، اين مخلوق شگفت الهي جامع مراتب تجلي هستي است و همه عوالم به نوعي در او حضور تکويني دارند و تنها وقوف به اين حقيقت و تلاش براي تعالي در آن مراتب است که او را شايسته خليفه اللهي مي کند. اين انسان کامل است که به نمايندگي از خالق هستي و در سلسله نزول نقش خالق و رازق و همه صفات الهي را بازي مي کند. جاي تأسف است که آنچه در رنسانس رخ داد، باعث شد انسان پيوندش را با عوالم هستي قطع کرده و خود را محور هستي بپندارد. به عنوان نقطه عطف تاريخ تفکر غرب و ورود به دوران روشنايي پس از تاريکي شناخته شده است و حال آنکه آدمي در رنسانس اگر چه از يک جهت از ظلمتي به نقطه اي نوراني پناه برد ولي آن نور اندک در تاريکي مطلق خودشيفتگي و خودکامگي بلاي جان او شد. او ديگر باور نمي کند که همه زندگي اش در منظومه اي هدفمند تحت تدبير عوالم و موجوداتي ديگر است که با آنها است که هويت واقعي خود را پيدا مي کند. او غافل از حد و توانايي خويش در صدد است خداوند را، که تفسير بسيار غلطي از رابطه او با خود دارد، با علم و اراده اش به انزوا کشانده و به رقيب خويش بدل ساخته و سپس از صحنه حذف کند. خداي او همان ساعت ساز لاهوتي است که البته چنين خداوندي سزاوار چنان فرجامي نيز هست. برخي اين دوري و گريز از خداباوري و خدا ترسي را به دکارت نسبت مي دهند که هرچه بود قصدش آن نبود. او خدا را براي تضمين درستي تصورات و ترازوي خير و شر مي خواست و پس از او هر مکتبي با قبول آنچه دکارت ويران کرده بود به ساختن انديشه اي نو اقدام نمود که وجه مشترک همه آنها محدوديت انسان بود و اينکه خداوند به ايده اي تشريفاتي مبدل گشت. متافيزيک در غرب جعلي و الهيات مادي شده و انسان هنوز در جستجوي خويشتن خويش است. شايد زمان آن رسيده که آدمي بار ديگر به نداي باطن خود پاسخ مثبت داده و بزرگترين هديه عقل و دل را بار ديگر به ميدان آورده باشد که به حقيقت خويش نايل گردد. جالب آنکه انسان با چنين جايگاهي به مراتب آزادتر و متعالي تر از انساني است که به غلط زمام همه امور به او سپرده شده است.