انسان‏شناسي در چنبره نگاه‏ها

چاپ
نوشته شده توسط Administrator يكشنبه ۰۳ ارديبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۰۶:۵۰

انسان‏شناسي در چنبره نگاه‏ها

از هنري مورگان تا مايکل فيشر
احمد محمدپور
 استاديار جامعه‏شناسي دانشگاه بوعلي‏سينا


در طول دو قرن اخير، انسان‏شناسي جريان‏هاي نظري متعددي را از سر گذرانده است. در برخي موارد، اين جريان‏ها به خلق نظام‏هاي نظري خاصي منتهي شده‏اند که سعي در توضيح و تحليل تغييرات و پديده‏هاي فرهنگي داشته‏اند حال آنکه برخي نظام‏هاي نظري آن از قبيل تکامل‏گرايي و داروينيسم به امحاي بسياري از تنوعات فرهنگي يا دست‏کم برساخت "ديگري" براي توليد و تشخص‏بخشي به معرفت غربي يا انباشت دانش و دانشمندي منجر شده‏است. رشته انسان‏شناسي با اينکه ريشه‏هاي عميقي در فلسفه روشنگري و مقدم بر آن فلسفه باستان دارد اما برخي رويکردهاي آن چندان به اصول انسان‏گرايانه اين رشته توجه نکرده‏اند. اين نوشتار در نظر دارد ريشه‏هاي فلسفي انسان‏شناسي را به‏اجمال عنوان کرده و جريان‏هاي همگرا و واگراي آن را با نگاهي انتقادي بررسي کند.  
برخي ملاحظات نظري
انسان‏شناسي در بين علوم‏اجتماعي جايگاه فلسفي و نظري ممتازي دارد. علي‏رغم اينکه اين رشته‏ با کار ميداني(Fieldwork) و مردم‏نگاري(Ethnography) گره خورده اما ريشه‏هاي انديشمندي اين علم بسيار فراتر از فلسفه اخلاق روشنگري يا حتي مقدم‏تر از آن به انسان‏گرايي(Humanism) رنسانس بر مي‏گردد. انسان‏شناسي به مثابه يک دستگاه روشنفکري تحت تأثير بنيان‏ها و اصول فلسفي بود که بيش از ديگر رشته‏ها از آنها الهام گرفت. اين اصول که ريشه در عصر روشنگري داشتند عبارت اند از: ـ باور به ايده انقلابي پيشرفت به عنوان اصل سازمان‏بخش اوضاع انساني در تقابل با دکترين‏هاي الهياتي و استاتيک(Theological & Static Doctrines)؛ بر اساس اين اصل، انسان‏شناسي توجه به مراحل تکامل و پيشرفت جوامع را چونان فرآيندي پويا مد نظر قرار داد و از نگاه ايستا و ثابت موجود در تفکر قرون وسطي در باب انسان و طبيعت دوري کرد.
ـ رد ايده ماهيت ثابت و تغييرناپذير انسان و تأکيد بر بينش انطباقي، انعطاف‏پذير و سيال انسان. بر اين مبنا، انسان‏شناسي در تلاش بود تا پويايي‏هاي زيستي، جسماني، فرهنگي و عمومي انسان را از طريق مطالعات ميداني مستندسازي کند.
ـ تمرکز بر اين مفهوم که کنش انساني را مي‏توان به‏طور علمي درک کرد و اينکه درک مذکور مي‏تواند بنياني براي روش‏هاي رهايي‏بخش باشد.
با اتکاي به چنين عناصري روشنفکرانه در دوره روشنگري، انسان‏شناسي رنگ و بويي فلسفي به‏خود گرفت، به گونه‏اي که مي‏توان از انسان‏شناسي فلسفي اوليه صحبت کرد. انسان‏شناسي فلسفي اوليه نه‏تنها زيربناهاي مفهومي و نظري ديگر علوم‏انساني را فراهم مي‏ساخت، بلکه بيش از همه به خود رشته انسان‏شناسي به‏عنوان يک رشته علمي جهت مي‏بخشيد. بعد فلسفي انسان‏شناسي درصدد بود به سه سؤال محوري زير پاسخ دهد:
1ـ اعضاي گونه‏هاي انساني چگونه مي‏توانند از ماهيت اوليه مشترک و عمومي برخوردار باشند؟ پاسخ به اين سؤال را مي‏توان در تلاش‏هاي انسان‏شناسان اوليه تکامل‏گرا يافت که به دنبال يافتن مراحل و قوانين جهان‏شمول(Universal Laws) حاکم بر فرهنگ‏هاي بشري بودند.  2ـ اين ماهيت مشترک مي‏تواند چه تأثيرها و نتايجي براي همزيستي و زندگي اجتماعي داشته باشد؟ در اينجا است که انسان‏شناسي با تعريف عام از انسان درصدد است يک نظام اجتماعي و فرهنگي مبتني بر تعريف تام انساني فراهم سازد. 3ـ با تکيه بر دو سؤال فوق، آيا مي‏توان در باب اشارت‏ها و اصول اخلاقي جهان‏شمول بشري صحبت کرد؟ پاسخ به اين سؤال در فلسفه عصر روشنگري پرواضح است، زيرا تعريف جهان‏شمول از انسان و پرهيز از انشقاق هستي‏شناسانه يا تاريخي سوژه‏ بيش از هر چيز بيانگر حرکت يا دست‏کم ميل به حرکت به‏سوي اخلاق در معناي مطلق آن است. در اين ميان، انسان‏شناسي تلاش مي‏کرد با آشکارسازي تنوع‏هاي بشري، ضمن توجه به تکثر فرهنگي، وحدت مبادي و شيوه‏هاي متفاوت موجود در فرهنگ‏ها را يادآور شود. با اتکاي به اصول فلسفي روشنگري، انسان‏شناسي به سه مسأله محوري پرداخت: نخست، مسأله تغيير اجتماعي. تحليل اين مسأله با اتکاي فکري به کارهاي دکارت، کندرسه، هگل، جان لاک صورت گرفت. دوم، واکاوي مسأله ماهيت انسان با تکيه بر ديدگاه‏هاي هابز، لاک، مندويل، مونتسکيو و سوم، مطالعه بسترهاي امکان توليد معرفت اجتماعي(Social Knowledge) با اتکاي به سن‏سيمون، اگوست کنت، دورکيم و مانند آن(وستباي، 1991). ‏
فلسفه عصر روشنگري نگاهي عمدتاً انسان‏گرايانه به انسان و جهان داشت و تعريف مسيحي از ماهيت انسان را شديداً رد مي‏کرد. بر اساس اين تعريف، نژاد انساني به‏طور کامل از چارچوب تعريف ديني حذف شده و در سامان طبيعي(Natural Order) اشيا قرار مي‏گرفت. روشنگري با رد چنين تعريفي به مفهوم‏بندي مجدد انسان مي‏پردازد. در اين زمينه، تلقي شر(Evil) به عنوان معلول گناه اوليه(Original Sin) و ماهيت ثابت انساني رد شده و ريشه‏هاي آن در سازمان اجتماعي و نهادي جامعه جستجو مي‏شود.
علي‏رغم موفقيت‏هاي انديشمندي عصر روشنگري در نابودي بسياري از ايده‏ها و اصول برگرفته از قرون وسطي، هنوز بلاتکليفي‏هايي وجود داشت. اين بلاتکليفي‏ها به حوزه معرفت علوم‏اجتماعي و انساني از جمله انسان‏شناسي نيز کشيده شدند. بلاتکليفي نخست آن بود که يکنواختي ماهيت انساني در تقابل با تنوع در رفتار و آداب و رسوم انساني قرار مي‏گرفت. در اين خصوص، بسياري از انديشمندان از قبيل مونتسکيو سعي بر آن داشتند که ضمن اذعان به روح يکسان بشر، تفاوت در فرهنگ‏ها و رفتارها را به عوامل محيطي و بستري ارتباط دهند. ديدگاه‏هاي هلويتيوس، ديدرو، کندرسه و روسو را مي‏توان در اين‏باره يادآور شد. بلاتکليفي دوم به مسأله شر و دکترين ماهيت اوليه انسان ارتباط دارد. الهيات مسيحي وجود شر را در جهان به‏ واسطه ذات تباه‏شده انسان مي‏داند. خير در جهان به ايمان مسيحي و عمل به آن وابسته است. در پاسخ به اين نکته، فلاسفه روشنگري و به‏ويژه روسو با موضع ضد مدرنيستي خود ريشه تباهي را به ذات و جوهره روشنگري، يعني خرد و تمدن مبتني بر آن ارجاع مي‏دهد. با وجود اين، بايد در نظر داشت که باور به انسان‏گرايي و توانمندي انسان در درک جهان و طبيعت به معناي آن نيست که قوانين عام حاکم بر جهان يا طبيعت وجود ندارند. تجربه‏گرايي دوره روشنگري به وضوح باور دارد که قوانيني جهان‏شمول وجود دارند که منطق جهان اجتماعي و طبيعي را شکل مي‏دهند. در تقابل يا رويکرد مذکور، جريان‏هاي واگرايي نيز از قبيل هيوم باور به هر گونه قوانين از پيشين را به حوزه متافيزيک متعلق دانسته و آن را روي ديگر تکرار ايده‏هاي کليسايي قلم‏داد کردند.
علم‏ انسان‏شناسي با اتکاي عميق فکري به اصول روشنگري به‏تدريج پا به عرصه وجود نهاد و توانست به بسياري از اين ايده‏ها عينيت بخشيده و آنها را با گردآوري شواهد و داده‏ها تأييد کند. در امتداد با اين برداشت‏هاي فلسفي عميق و اوليه، برخي روندهاي نظري ديگر بر جهت‏گيري‏هاي اين رشته تأثير نهادند که عبارتند از: بدويت‏گرايي(Primitivism)، قانون طبيعي(Natural Law)، سرخ‏پوست‏شناسي(Indianology) و ايدئاليسم آلماني(German Idealism). در ادامه به‏اجمال اين 4 رويکرد خاص را در ارتباط با رشد انسان‏شناسي معرفي مي‏کنيم.
بدويت‏گرايي: بدويت‏گرايي به‏عنوان يک دکترين تاريخي روي ديگر سکه پيشرفت‏گرايي است. از نظر بدويت‏گرايان، عصر طلايي ريشه در گذشته‏هاي بسي دور و حتي اوايل جهان دارد که نمي‏توان آن را به راحتي تجسم کرد. از آن‏زمان تاکنون بسياري مسايل به تباهي کشيده شده و ماهيت اوليه انسان از جمله انسان طبيعي(Natural Man) تباه شده است. در شکل بسيار افراطي آن، بدويت‏گرايي حتي به برتري حيوانات بر انسان ـ يک ايدئولوژي کهن در فلسفه بوناني ـ تأکيد دارد که در جنبش‏هاي امروزين حقوق حيوانات متبلور است. بدويت‏گرايان اميدوارند که وضعيت اصيل و اوليه جامعه انساني يا منش انساني روزي بتواند احيا شود. انسان‏شناسي اوليه و حتي برخي نحله‏هاي معاصر از اين رويکرد به‏شدت الهام گرفته‏اند. با وجود اين، تب و تاب پيشرفت‏گرايي(Progressivism) عصر روشنگري در ميانه قرن نوزدهم چنين تمايلاتي را به حاشيه رانده است. در فاصله سال‏هاي 1880 تا 1940، انسان‏شناسان تاريخي کلان‏نگر اوليه از رويکرد بدويت‏گرايي و بازگشت به شرايط پيشين زندگي انساني الهام‏هاي زيادي گرفتند. تمايلات اين دسته از انسان‏شناسان در امتداد با اصول رمانتيسيم آلماني نيز قرار داشت که به آن نيز توجه خواهد شد. بدويت‏گرايي را مي‏توان در کارهاي پيش‏گاماني چون فرآنس بوآس، کروبر، لويي، ساپير، ويسلر، گولدنوايسر، رادين، اسوانتون، مارشال سالين و دياموند مشاهده کرد. با توجه به اينکه بدويت‏گرايي يک نوع دکترين عاطفي بود تا فکري، لذا چندان در انسان‏شناسي صوري مورد استقبال قرار نگرفت؛ در مقابل، به بهترين وجه در حوزه‏هاي هنري و ادبي مورد توجه قرار گرفت.
قانون طبيعي: نحله‏ يا بستر ديگر مؤثر بر رشد انسان‏شناسي کلاسيک به رويکرد قانون طبيعي موسوم است. اين رويکرد شايد فراگيرترين ايده‏اي باشد که از دوران باستان تا عصر کنوني هم‏چنان جاي مناقشه دارد. بر اساس اين قانون، رفتارها و باورداشت‏هاي انساني بخشي از سامان طبيعي يا الوهي هستند. بعد الوهي قانون طبيعي از محورهاي عمده مباحث اسکولاستيک در قرون وسطي است؛ در مقابل، بعد طبيعي آن در قالب رويکرد اثبات‏گرايي به‏ويژه اثبات‏گرايي منطقي هنوز با قوت خود باقي است. رشته انسان‏شناسي با اجتناب از نگاه ديني به قانون طبيعي، بعد اثبات‏گرايانه آن را تا حدي پذيرفت، به‏گونه‏اي که ادبيات نظري و روشي عمده اين رشته تا دهه 1970 ماهيت اثبات‏گرايانه دارد.
سرخ‏پوست‏شناسي: سرخ‏پوست‏شناسي در بين ديگر آبش‏خورهاي انسان‏شناسي جايگاه بسيار ويژه‏اي دارد. ويليام آدامز(1993) اين واژه را ابداع کرد تا تلاش‏هاي انسان‏شناسان را براي درک و مطالعه آمريکاييان بومي توصيف کند. مي‏توان اين واژه را با واژگاني چون مصرشناسي، يونان‏‏شناسي و چين‏شناسي مقايسه کرد. کشف و آشنايي با قاره جديد(آمريکا) فرصتي تاريخي براي انسان‏شناسان فراهم ساخت تا سوژه‏ها و فرهنگ‏هاي مورد مطالعه خود را انتخاب کرده و بسط دهند. شايد اگر چنين فرصتي فراهم نمي‏شد، انسان‏شناسي هرگز داراي چنين جايگاهي نبود و بسياري از رويکردهاي انسان شناسانه مانند تکامل‏گرايي يا تطورگرايي ظهور نمي‏کردند. سرخ‏پوست‏شناسي گرچه مانند بدويت‏گرايي، پيشرفت‏گرايي و قانون طبيعي يک دکترين نيست اما بستري مناسب براي رشد و توسعه انسان‏شناسي تلقي مي‏شود. انسان‏شناسان اوليه در پرتو آشنايي با جهان جديد و بوميان آن به مطالعه ابعاد فرهنگي آنها پرداختند. محققاني چون لوئيس کاس، هنري اسکولکرافت و آلبرت گالاتين با حمايت مالي حکومت‏هاي وقت به گردآوري اطلاعات درباره زندگي بوميان پرداختند و اکنون نيز مرکز مستقلي براي مردم‏شناسي بوميان آمريکاي شمالي وجود دارد. در اين مرکز مجموعه متنوع و جامعي از داده‏هاي مردم‏نگارانه نگهداري مي‏شود. سرخ‏پوست‏شناسي تنها به بالندگي اين رشته منتهي نشد بلکه تمايلات استعماري و سياسي را فراهم ساخت که در برخي موارد با فعاليت‏هاي ميداني انسان‏شناسان گره خورده است. در اين خصوص، مطالعات انسان‏شناسان به‏طور مستقيم يا غيرمستقيم به منافع استعماري کمک کرده است؛ از اين‏رو، امروزه گزارش‏هاي مردم‏نگارانه کلاسيک شديداً با انتقاد مواجه شده‏ و به اتخاذ رويکرد استعماري متهم شده‏اند که در ادامه همين نوشتار به آن خواهيم پرداخت.
ايده‏آليسم آلماني: نخستين فلاسفه ايده‏آليست آلماني به تاريخ به‏معناي جهان‏شمول آن علاقه‏ داشتند و پيشرفت انساني را برحسب موفقيت‏هاي رواني مي‏سنجيدند، نه بر اساس ابعاد مادي يا سياسي آن. آنها هم‏چنين اصرار داشتند که پيشرفت تنها مي‏تواند از طريق نزاع و فشار حاصل شود؛ البته اين طرز تلقي بيانگر تاريخ خاص آلمان نيز است. اين خط‏مشي را مي‏توان در کارهاي فيشته، هگل و در نهايت مارکس يافت. با وجود اين، برخي فلاسفه اين سنت نيز به تفاوت‏هاي فرهنگ‏ها علاقه داشتند نه تشابهات بين آنها؛ بنابراين، آنان نه در قالب فرهنگ، بلکه در قالب فرهنگ‏ها(Cultures) صحبت مي‏کردند که هر کدام مسير تاريخي متمايزي را طي مي‏کند. اين مفهوم خاص‏گرايانه از تاريخ ابتدا در کار هردر نمايان شد و سپس در کارهاي ديلتاي، ويلدنباند و زيمل در قالب علم ذهن(Science of Mind) تجلي يافت. خاص‏گرايي تاريخي صرفاً يک جنبش در فلسفه و ادبيات نبود، بلکه در قرن نوزدهم به سنت مردم‏نگارانه فعال جهت بخشيد. سنت فکري ايده‏آليسم آلماني که بر تاريخ فرهنگ و خاص‏گرايي فرهنگي تأکيد داشت توسط ادوارد تايلور و فرانس بوآس بسط يافت و به پيدايي نگاه چندخطي به تکامل فرهنگ‏ها منتهي شد. ايده‏آليسم آلماني را هم‏اکنون نيز مي‏توان در کار پيکره‏گرايان(Configurationists) يافت که در صدد هستند هسته ارزش‏ها و باورداشت‏هاي ماندگار در هر فرهنگ را که از نسلي به نسل ديگر منتقل مي‏شود، کشف نمايند. اين رويکرد گرچه بعد از جنگ جهاني دوم مورد حمله انسان‏شناسان اجتماعي ملهم از سنت‏هاي رادکليف براون، مارکسيست‏هاي ارتدکس و از همه مهمتر ماترياليسم فرهنگي قرار گرفت، اما ميراث ماندگاري بر جاي گذاشت که هنوز مي‏توان آن را در انسان‏شناسي آمريکا يافت؛ بخشي از اين ميراث را مي‏توان در دکترين نسبي‏گرايي فرهنگي پيدا کرد.  

پرابلماتيک فرهنگ و ظهور رويکردها
مهم ترين و تنها سوژه مطالعه انسان‏شناسي، مفهوم فرهنگ به‏عنوان برساخته عام انسان است. از اين منظر، فرهنگ چونان دستاوردي تاريخ‏مند، انسان‏محور و فرآيندي ديده مي‏شود که معادل کل انسانيت در شکل تام خود است(بارنارد و اسپنسر، 2003). در اين معنا، انسان‏شناسي در قالب پيدايي تاريخي انسان و دانش او و کاربست اين دانش در عينيت‏بخشي به ذهني‏ترين و رواني‏ترين مشخصه‏هاي انسان ظاهر مي‏شود. از اين‏رو، انسان‏شناسي به علمي تبديل مي‏شود که انسان و مهم ترين محصول او را يعني فرهنگ واکاوي مي‏کند. گرچه واژه فرهنگ در فرهنگ عامه به شيوه‏هاي تقليلي، ترکيبي و گاه متناقض به‏کار مي‏رود، اما تعريف آن به هيچ‏وجه کار ساده‏اي نيست؛ فرهنگ از نظر رايموند ويليامز فرهنگ‏شناس يکي از سه واژه به‏غايت دشوار در زبان لاتين و واژه مناقشه‏برانگيز و حتي جنگ‏افروز در طول تاريخ تلقي مي‏شود. با اينکه کروبر و گلاکمن 292 تعريف از اين واژه گردآوري کرده‏اند، اما هنوز بر سر ارايه تعريفي جامع از آن توافق وجود ندارد. نکته ديگر که ماهيت انسان‏گرا و اخلاقي انسان‏شناسي را نمايان مي‏سازد، توجه به تنوع‏هاي موجود در بين جوامع بشري است.
 از اين نظر، انسان‏شناسي با آشکارسازي عناصر عام و خاص فرهنگ‏هاي انساني، وحدت و تکثر را در کنار هم قرار داده و ظرفيت تسامح و مداراي فرهنگي را يادآوري مي‏کند. در اينجاست که بسياري از رويکردهاي نسبي‏گرا براي مستندسازي داعيه‏هاي نسبي‏گرايانه خود ناگزير بايد به اين رشته متوسل شوند. با اين‏حال، علي‏رغم تعهد انسان‏شناسي به فرهنگ‏شناسي و توجه و احترام به گوناگوني‏ها، همواره چالش‏ها، افراط و تفريط‏هايي نيز وجود داشته که در بسياري موارد بنيان‏هاي فلسفي اخلاقي آن را زير سؤال مي‏برد. در طول دو قرن که از عمر اين رشته مي‏گذرد، جريان‏هاي نظري متعددي ظهور و افول کرده‏اند. در خلال چند دهه اخير نيز برخي روندهاي نظري در انسان‏شناسي پديد آمده‏اند که براي بحث از آنها ناگزير بايد نيم‏نگاهي به رويکردهاي عمومي اين رشته داشته باشيم.
انسان‏شناسي مانند ديگر علوم‏انساني از قبيل جامعه‏شناسي از خاستگاه‏هاي سنتي برخوردار است. در اين خصوص، اين رشته به‏طور سنتي ريشه در کارها و سفرنامه‏هاي سياحان غربي دارد که خود محصول ايجاد يک دوره مهم در تاريخ بشر، يعني ارتباط بين شرق و غرب است. با اين‏وجود، بنيان‏هاي رسمي آن در قرن نوزدهم با پيدايي مکتب جامعه‏شناسانه شيکاگو(Chicago School of Sociology) از يک طرف و کارهاي ميداني مدون کساني چون مورگان، کروبر و بوآس از طرف ديگر آغاز شد. مکتب جامعه‏شناسانه شيکاگو در دهه 1930 توسط هوارد بيکر، زنانيسکي، برجس، پارک و برخي ديگر با اين هدف پايه‏گذاري شد که بتواند با روش علمي به بررسي و حل مسايل اجتماعي شهري شيکاگو بپردازد. اين مکتب عمدتاً از نظر تکنيکي و روش‏شناسانه به انسان‏شناسي کمک کرد؛ به اين معنا که دو فن مشاهده مشارکتي و مصاحبه عميق که توسط محققان مکتب شيکاگو به‏خوبي توسعه‏ يافته بودند، در انسان‏شناسي با استقبال فراوان روبه‏رو شدند. از سوي ديگر، کارهاي نظري و ميداني انسان‏شناسان نيز به‏طور رسمي‏تري به گسترش اين رشته منتهي شد. به اين شکل که برخي رويکردهاي نظري با تکيه بر کارهاي ميداني انسان‏شناسان ظهور يافتند و انسان‏شناسي به عنوان يک رشته آکادميک به رسميت شناخته شد.
نخستين رويکرد نظري انسان‏شناسي را بايد تکامل‏گرايي دانست. تکامل‏گرايان اوليه با نگاهي غرب‏محور(Occidental)، تکنولوژيک و تک‏خطي(Linear) به مطالعه جوامعي مي‏پرداختند که پيش‏تر آنها را ناآشنا يا ديگرانِ نامتمدن (Uncivilized Others) مفهوم‏بندي کرده‏ بودند. اين نخستين عدول انسان‏شناسي از ريشه‏هاي فلسفي اخلاق و انسان‏گرايي روشنگري محسوب مي‏شود زيرا انسان در معناي روشنگري آن بايد چونان سوژه‏اي منسجم و استعلايي(Transcendal) تلقي مي‏شد که از ماهيتي جهان‏شمول و عام برخوردار است؛ تکامل‏گرايان اوليه مانند مورگان چندان مراقب چنين برداشتي از انسان نبودند بلکه تنها درصدد شناسايي فرهنگ‏ها در قالب کار ميداني بودند، با اين هدف که بتوانند به برخي سؤال‏ها درباره فرآيند پيدايي فرهنگ‏هاي متمدن و چگونگي گذار آنها از مراحل سنتي به مدرن پاسخ دهند. هم‏چنين، آنها جوامع سنتي آن‏روز را چونان گذشته فرهنگ‏هاي مدرن خود تلقي مي‏کردند. اين هدف با آنکه بسيار علمي و ارزشمند به‏نظر مي‏رسد، اما با سنخ‏بندي و اطلاق واژگاني چون وحشي(Savage)، بربر(Barbar) و بدوي(Primitive) در تضاد با ايده يکپارچگي سرشت انساني قرار مي‏گرفت. معيار اطلاق چنين واژگان و طرزتفکري اين بود که سازمان اجتماعي و فني غرب بايد معيار ارزيابي وضعيت عمومي فرهنگ جوامع و شرايط پيشرفت فرهنگ‏ها تلقي مي‏شد. طلال اسد(1973) در کتاب "انسان‏شناسي و برخورد استعماري" استدلال مي‏کند که انسان‏شناسي اوليه خدمات ارزنده‏اي به تثبيت فرهنگ غرب از طريق ورود به مکانيسم‏هاي فرهنگي جوامع بومي جهت استعمار فزاينده آنها کرده است. اين رويکرد با نگاهي کلان و اتيک قادر نبود نگاه اميک انسان‏شناسانه را براي درک جوامع و احترام به سنت‏هاي فرهنگي متمايز از غرب عملي سازد. ‏لذا، انسان‏شناسان اوليه علي‏رغم اصل نسبي‏گرايي فرهنگي، آنگونه هم که ادعا مي‏شود نسبي‏گرا نبودند، زيرا دست به مقوله‏بندي و طبقه‏بندي‏هاي فرهنگي يا کاربرد واژگاني زدند که در رويکردهاي معاصر شديداً به چالش کشيده شدند. تقابل‏سازي‏هاي زباني مانند متمدن/بدوي، ما/ديگري، سنتي/مدرن، و عقلانيت/ناعقلانيت از مفاهيمي هستند که بيش از هر چيز نمايانگر تناقض‏ها و اختلا‏ل‏هاي موجود در جهت‏گيري‏هاي نظري و فلسفي عام نسبت به انسان هستند. ديدگاه تکامل‏گرايي اوليه، خواسته يا ناخواسته، زمينه استعمار و حتي نسل‏کشي بسياري از اقوام بومي آمريکاي شمالي را فراهم ساخت، زيرا با گردآوري داده‏ها و شواهد از يک طرف و آشکارسازي برخي لايه‏هاي فرهنگي جوامع بومي به هژموني سياسي و نظامي استعمارگران آن‏دوره خدمت کرد. از اين‏رو، استعمارگران قاره جديد چه با فرض کمک به پيشرفت فرهنگي بوميان و چه مالکيت‏زدايي از آنها، بسياري از قبايل بومي آنجا را نابود کردند؛ اين در حالي است که قبل از ورود آنها، بومياني مانند آزتک‏‏ها، ماياها يا اينکاها از سطح تکاملي خاص خود برخوردار بودند.   
به دنبال ديدگاه تک‏خطي تکامل‏گرايان به جوامع غيربومي و درگيري آن با استيلاي سياسي و نظامي نظام استعماري، ديدگاه خاص‏گرايي تاريخي توسط فرانس بوآس مطرح شد که رويکردي چندخطي، خاص و بسترمند به تکامل جوامع داشت. بوآس در اين خصوص شديداً تحت تأثير رمانتيسم آلماني و کتاب نقد خرد ناب کانت بود که در آن امر عقلاني عام به چالش کشيده ‏شد. طبق نظر بوآس، جوامع الزاماً خط سير عام و يکساني را طي نمي‏کنند و عقلانيت و تفکر غربي را نيز نمي‏توان معياري ذاتي براي ارزيابي جوامع يا مقوله‏بندي آنها تلقي کرد. بوآس براي تأييد استدلال‏هاي خود مبادرت به انجام کارهاي ميداني متعدد کرد تا تفاوت‏هاي فرهنگي و تاريخي بين جوامع را آشکار ساخته و مستندسازي کند. بر همين اساس، روش مردم‏نگاري و کار ميداني که ريشه در فعاليت‏هاي مورگان داشت، توسط بوآس بسط يافت و به اين ترتيب نظريه و روش در انسان‏شناسي به‏طور هم‏گرا جهت يافتند. 
همزمان با اين تقابل، شاهد پيدايي رويکردهاي کلان‏نگر کارکردگرايي اجتماعي بريتانيا و ساختارگرايي لويي اشتروس هستيم. هدف کارکردگرايي اجتماعي بريتانيا نه طبقه‏بندي فرهنگ‏ها، بلکه مطالعه استاتيک ساختار جوامع بود. اين ديدگاه که از سوي مالينفسکي و رادکليف براون عنوان ‏شد، به بررسي کارکردهاي عناصر درون سيستم اجتماعي جوامع مي‏پرداخت. مالينفسکي و رادکليف براون گرچه نسخه‏هاي نسبتاً متفاوتي از کارکردگرايي ارايه کردند، اما هر دو بر سر چگونگي کارکرد عناصر درون سيستم‏ها و ارتباط آنها با بقاي سيستم متمرکز بودند. ديدگاه ساختارگرايي لويي اشتروس نيز بر ابعاد ذهني فرهنگ و تبلور آن در قالب زبان، خويشاوندي و اسطوره‏ها تمرکز داشت (ليتون، 1997). 
از دهه 1930 تا 1970 رويکردهاي ديگري پديد آمدند. احياي نوتکامل‏گرايي (Neo-Evolutionary) توسط لسلي وايت، ظهور رويکرد فرهنگ و شخصيت توسط مارگرت ميد و روت بنديکت،  محيط‏شناسي فرهنگي (Cultural Ecology) توسط ژوليان استيوارد و رويکرد ماترياليسم فرهنگي (Cultural Materialism) از سوي ماروين هريس مهمترين جريان‏هاي روشنفکري هستند. هدف لسلي وايت پاسخ به انتقادات صورت‏گرفته از تکامل گرايي کلاسيک و دفاع از آن بود. استيوارد نيز بر آن بود جايگاه محيط را در فرآيند تکامل فرهنگ‏ها و تفاوت‏هاي ناشي از آن مورد بررسي قرار دهد تا بتواند نگاه تک‏خطي تکامل‏گرايي کلاسيک را به سمت نگاهي چندخطي حرکت دهد. اين هر دو جريان در دفاع از تکامل گرايي کلاسيک با ايجاد برخي اصلاحات پديد آمدند. کار ميد و بنديکت نيز بر جنبه‏هاي روان‏زيستي فرهنگ متمرکز بود که امروزه الهام‏بخش انسان‏شناسان فمينيست است. در اين ميان، هريس شديداً تحت تأثير ديدگاه مارکس در خصوص زيرساخت، ساخت و روساخت بود. هريس با اذعان به تأثيرپذيري از مارکس در کتاب "ماترياليسم فرهنگي: تلاش براي علم" نوين اشاره مي‏کند که به پيروي از مارکس به مطالعه ابراز توليد، مناسبات توليدي، شيوه‏هاي توليدي و صورتبند‏ي‏هاي اجتماعي مبتني بر آن در بين جوامع مي‏پردازد. در همين راستا، وي مطالعه عميقي درباره نقش گاوهاي مقدس هندي در ساختار اقتصادي و فرهنگي هند انجام داد. بعد از هريس، تغيير و تحولات کمابيش قابل‏توجهي در نظريه و روش انسان‏شناسي روي مي‏دهند که عمق و دامنه موضوعي آنها متفاوت است. ديدگاه‏هاي روي راپاپورت در حوزه محيط‏شناسي فرهنگي و آموس راپاپورت در خصوص انسان‏شناسي مکان از آن جمله‏اند. امروزه، اکثر انسان‏شناسان وارد قلمروهاي موضوعات جديدي چون هويت، جهاني‏شدن، شهرنشيني، قدرت و مانند آن شده‏اند. آنها بر لزوم بازنگري در بسياري از مسايل کلاسيک و توجه به مواردي از قبيل آينده و جايگاه روش در عصر جهاني‏شدن، ميدان‏هاي سيال پست‏مدرن، مردم‏نگاري چندمکاني تأکيد دارند.   
جريان‏هاي نظري متأخر
انسان‏شناسي در خلال چند دهه اخير و به‏ويژه از دهه 1970، در امتداد با آنچه چرخش نظري(Theoretical Turn) در علوم‏اجتماعي خوانده مي‏شود، دگرگوني‏هاي نظري و روش‏شناختي ژرفي را تجربه کرده است. از جمله اين دگرگوني‏ها مي‏توان به ظهور رويکردهاي جديد از يک طرف و آميختگي مجدد اين رشته با نحله‏هاي فلسفي و روشنفکري معاصر از سوي ديگر اشاره کرد. رويکردها يا جريان‏هاي نظري متأخر در انسان‏شناسي را مي‏توان چنين برشمرد. الف: انسان‏شناسي انتقادي(Critical Anthropology)، ب: انسان‏شناسي پست‏مدرن(Postmodern Anthropology)، ج: انسان‏شناسي فمينيستي(Feminist Anthropology)، د: انسان‏شناسي تفسيري/نمادين(Interpretative & Symbolic Anthropology). در ادامه، به هر يک از اين رويکردها به اختصار مي پردازيم.
مارکسيسم و اقتصاد سياسي همواره نقش مهمي در مباحث انسان‏شناسي ايفا کرده است. اين امر را مي‏توان در نظريه ماترياليسم فرهنگي ماروين هريس(Marvin Harris) پيدا کرد. بعد از جنگ جهاني دوم، ديدگاه‏هاي هيرست و هيندس(Hindess & Hirst) در خصوص شيوه توليد(Mode of Production) و صورتبندي اجتماعي(Social Formation) به شکل بسيار جدي در انسان‏شناسي دنبال شد. به دنبال آن، گودليه(Godelier)، تراي(Terray) و ميلاسويچ، انسان‏شناسان فرانسوي، به مطالعه مشخصه‏هاي عام شيوه‏هاي توليد و ارتباط آن با اشکال سازمان اجتماعي جوامع سنتي مانند نظام‏هاي خويشاوندي توجه کردند(اولين، 2001). برخي انسان‏شناسان حتي پا فراتر نهاده و به بررسي توليدات فرهنگي و ابعاد مادي و اقتصادي فرهنگ نيز پرداختند. يکي از جريانات بسيار جدي در انسان‏شناسي اقتصادي واردکردن مفاهيمي مانند جهاني‏شدن و نظام سرمايه‏داري به حوزه مسايل انسان‏شناسانه جوامع سنتي و حتي بدوي است که توسط اريک وولف صورت گرفته است. انسان‏شناسي انتقادي معاصر حتي از مکتب فرانکفورت به‏ويژه هابرماس، آرنت، فوکو و بورديو تأثير پذيرفته است؛ اين متفکران با نقد عقلانيت و امر مدرن معاصر به انسان‏شناسان کمک کردند تا بسياري از ايده‏ها و آراي انسان‏شناسي کلاسيک مانند تکامل‏گرايي و نگاه غرب‏محور به جوامع ابتدايي را بهتر به چالش بکشند. رويکرد انتقادي با نقد بنيان‏هاي فلسفي و نهادي جامعه مدرن حتي مشروعيت دانش معاصر را در درک و ارزيابي فرهنگ‏هاي بومي را زير سؤال ببرد. از اين‏رو، مارکسيسم از دو جهت به پيدايي انسان‏شناسي انتقادي منتهي شده است؛ نخست، طرح يا تمرکز بيشتر بر يک سري مسايل از قبيل شيوه توليد، نظام جهاني، نقش سرمايه‏داري و مانند آن. دوم، طرح انتقادات فلسفي و بنيادين عليه مشروعيت دانش و روش غربي که مي‏تواند بسياري از استدلال‏هاي انسان‏شناسي را در زمينه فرهنگ جوامع غيرغربي بي‏اعتبار سازد.  ‏  
رويکرد انسان‏شناسي فمينيستي برخلاف ديگر رويکردهاي معاصر از تاريخ مشخص‏تر و دقيق‏تري برخوردار است. از يک طرف انسان‏شناسان کلاسيکي چون آليس فلِشر، ماريجا گيمبوتاس، مارگرت ارنبرگ، ايميلي مارتين، مارگرت ميد و روت بنديکت به‏عنوان انسان‏شناسان زن حضور دارند و به مطالعه موضوعاتي چون خانواده، خويشاوندي، جنسيت، مناسک گذار و تفاوت‏هاي شخصيتي پرداخته‏اند؛ از طرف ديگر از دهه 1970، برخي انسان‏شناسان زن به‏طور منظم دست به نشر و تدوين کارهايي زدند که مسأله زن و جنسيت را در اين رشته برجسته مي‏کرد. استدلال انسان‏شناسان فمينيستي معاصر آن است که مطالعه روي زنان همواره در قالب بررسي نظام‏هاي خويشاوندي مورد توجه بوده است، اما ماهيت و زبان انسان‏شناسي مانند ديگر علوم‏اجتماعي پيوسته مردمحور بوده و کوري جنسيتي داشته است. از اين‏رو، انسان‏شناسي فمينيستي به دنبال احياي توجه به مسايل زنان در بسترهاي فرهنگي اعم از سنتي و مدرن توجه داشته و به ارزيابي دانش توليدشده مردانه در زمينه بازسازي، بازنمايي و درک دنياي زنانه مي‏پردازند. در بين کارهاي مطرح مي‏توان به رينا ريتر(1975) با عنوان "به‏سوي انسان‏شناسي زنان"، کار هنريتا مور(1988) تحت عنوان "فمينيسم و انسان‏شناسي"، ليلا ابولغود(1993) با عنوان "نگاشتن درباره جهان‏هاي زنان"، روت بِحار و دِبورا گوردون(1995) با عنوان "زنان فرهنگ‏نگار"، ديانا وولف(1996) با عنوان "بلاتکليفي‏هاي فمينسيتي در کار ميداني" اشاره کرد. رويکرد انسان‏شناسي فمينيستي در واکنش به انسان‏شناسي کلاسيک مردمحور و عمدتاً اثبات‏گرا ايجاد شد و امروزه به عنوان يک رويکرد مطرح در انسان‏شناسي معاصر حضور دارد.   
رويکرد چهارم و متأخر در انسان‏شناسي به انسان‏شناسي تفسيري موسوم است. اين رويکرد گرچه ريشه در کارهاي ويکتور ترنر و ماري داگلاس دارد، اما عمدتاً با نام کليفورد گيرتز(1973) در کتاب "تفسير فرهنگ‏ها" گره خورد است. به عقيده سيدکاي(2004) علاقه به جنبه نمادين فرهنگ در ابتدا به کارهاي فرآنس بوآس و شاگردانش و توجه آنها به پايه‏هاي نمادين و روان‏شناسانه فرهنگ بر مي‏گردد. انسان‏شناسي ‏نمادين ـ تفسيري گيرتز به‏طور عام از اين باور سرچشمه مي‏گيرد که فرهنگ مجموعه‏اي از معاني است که تنها از طريق نمادها و نشانه‏ها درک و تفسير مي‏شود و براي درک آن ابتدا بايد به‏سراغ تحليل همين نمادها رفت. به پيروي از اين تعريف، اين شاخه از انسان‏شناسي در برابر ساختارگرايي لوي‏ استراوس نيز قرار مي‏گيرد. به باور استراوس، هر نماد بايد بر اساس موقعيت آن نماد در ميان ساير نمادها بررسي ‏شود؛ يعني موقعيت‏ها و روابط ناشي از آنها بر معناي نماد تاًثير مي‏گذارند .آنچه در اين تحليل ساختاري اهميت دارد، برتري شکل نسبت به معنا است. طبق نظر گيرتز، زندگي انسان بيش از آن‏که بر روابط علت و معلولي بين پديده‏ها(مانند پارادايم اثباتي) استوار باشد بر معاني تجربه‏ها(هم‏چون پديدارشناسي) استوار است. فهم زندگي انسان و تجربه‏هاي وي با چگونگي انجام کارها به‏وسيله افراد ارتباط ندارد، بلکه اين مسأله با تفسير معناي کارهايي که انسان‏ها انجام مي‏دهند در متن نظام‏هاي نمادين خاص و فرهنگ آنها پيوند دارد. در نظر انسان‏شناس نمادگرايي مانند گيرتز، وظيفه انسان‏شناسي کشف نظام‏هاي فرهنگي مشترک و ساخت‏يافته از معاني خاص در هر گروه يا جامعه است. در بين ابعاد پارادايمي انسان‏شناسي نمادين ـ تفسيري، جنبه روش‏شناسي آن به‏شدت با کارهاي ميداني گيرتز پيوند خورده است. گيرتز کار ميداني خود را در جاوه، بالي و بعدها در مراکش انجام داد. ديدگاه نظري گيرتز در مجموعه مقالات او با عنوان "توصيف ضخيم: به‏سوي يک نظريه تفسيري از فرهنگ"(1973) و نيز در کتاب ديگرش "تفسير فرهنگ‏ها" آمده است. کار گيرتز ادامه‏اي است از رويکرد ايديوگرافيک طرفداران بوآس که خود ريشه در ايده‏آليسم آلماني قرن‏ نوزدهم و به‏ويژه کارهاي کانت داشت و سپس تحت تأثير ويتگنشتاين و ماکس وبر. بارورتر شد. حمله ويتگنشتاين به ايده زبان ‏خصوصي(Private language) و نيز طرح پيشنهادي او تحت عنوان شکل‏‏هاي زندگي(Forms of Life) که در هر گونه وضعيت پيچيده طبيعي و فرهنگي جهت فهمي ‏خاص از جهان پيش‏فرض قرار‏ مي‏گيرد، مطالعه انسان‏شناختي‏اي وي و ديگر افراد هم‏سنخ وي را ممکن ساخته ‏است. مي‏توان هدف نظريه گيرتز  را فهمِ فهم‏هاي ديگران (Understanding Others’ Understandings) و نيز روش‏شناسي او(آزمون معاني و نمادهاي عمومي) را در همين بيان فوق مشاهده نمود. متفکر دوم ماکس‏وبر است. گيرتز، ماکس‏ وبر را به‏واسطه ابداع يک علم اجتماعي تفهمي مي‏ستايد و کار خودش را نيز به‏وضوح يک علم اجتماعي تفهمي مي‏داند. بهره‏گيري وبر از فرهنگ، دين و آرمان‏ها جهت تبيين مدرنيزاسيون نيز قوياً در اولين‏ کار گيرتز خود را نشان مي‏دهد. تأثير وبر را مي‏توان در اثر گيرتز با عنوان توان‏يابي ‏کشاورزي(Agricultural Involution) و نيز در دوره‏گردان و شاهزادگان(Peddlers and Princes) مشاهده نمود. گيرتز فرهنگ را چونان متني مي‏داند که کار انسان‏شناس تفسير آن از نگاه کنشگران جامعه مورد نظر است. فرهنگ در نظر گيرتز نظامي از نمادهاست که شناخت آن از طريق شناخت عناصر مختلف آن و تبيين ساختارها و روابط دروني ميان عناصر با توجه به شناسايي "نمادهاي مرکزي" امکان‏پذير مي‏شود(مور و ساندرز، هههه). مارکوز و فيشر(1986: 26) مي‏نويسند: "استعاره به يادآورنده تفسير گيرتز به‏عنوان خوانش متون هم از سوي مشاهده‏کننده و هم مشاهده‏شونده به علاقه کنوني غالب در درون انسان‏شناسي تفسيري انجاميده است. علاقه‏اي که به چگونگي خلق تفسير‏ها توسط انسان‏شناس مي‏پردازد، انسان‏شناسي که به‏نوبه خود از تفسير‏هاي مطلعين خود استفاده مي‏کند".
انسان‏شناسي پست‏مدرن از ديگر رويکردهاي متأخر است. گرچه تأثيرهاي روشنفکري پست‏مدرنيسم بر علوم‏انساني در ساليان اخير بسيار واکاوي شده است، اما در حوزه انسان‏شناسي چندان با توجه روبه‏رو نشده است. انسان‏شناسي مانند ديگر علوم‏اجتماعي متأثر از آثار و نظريه‏پردازان پست‏مدرن به‏ويژه کتاب شرايط پست‏مدرن ليوتار بوده است)بارت، 1998). اصول فلسفي و فکري رويکرد پست‏مدرن مانند بي‏باوري به فراروايت‏ها(Incredibility to Meta-Narratives)، نقد عقل روشنگري، پايان ايمان به دانش و روش متعارف، تأکيد بر پيامدهاي چندگانه مدرنيته‏، تمرکز بر نسبي‏گرايي و احترام به تفاوت‏ها و گوناگوني‏ها براي رشته انسان‏شناسي الهام‏بخش بوده‏اند. با اين‏حال، برخي انسان‏شناسان اعتقاد دارند در بسياري موارد انسان‏شناسي خيلي پيش‏تر و حتي به‏طور ذاتي پست‏مدرنيسم را در بطن خود پرورانده است(گاردنر و لوييس، 1996). براي مثال، نسبي‏گرايي، توجه به گوناگوني‏ها يا تسامح فرهنگي در انسان‏شناسي مفاهيم جديدي نيستند. ورود رسمي پست‏مدرنيسم را به عرصه انسان‏شناسي مي‏توان به کارهاي فيشر و مارکوز(1986) با عنوان "انسان‏شناسي به‏مثابه نقد فرهنگي"، کار جيمز کليفورد(1988) با عنوان "بلاتکليفي‏هاي فرهنگ" و هم‏چنين کار کليفورد و مارکوس(1986) با عنوان "نگارش در باب فرهنگ: جنبه‏هاي شعري و سياست در مردم‏نگاري" ارتباط داد؛ سهم پست‏مدرنيسم در انسان‏شناسي آن است که از يک طرف نظام‏هاي نظري عمومي انسان‏شناسي مانند تکامل‏گرايي يا ساختارگرايي را به چالش مي‏کشد و از طرف ديگر مسائلي چون اعتباريابي، مشروعيت و باور به گزارش‏هاي کلاسيک مردم‏نگارانه از قبيل کارهاي مورگان، مالينفسکي، پريچارد و غيره را يادآور مي‏شود. از نظر انسان‏شناسان پست‏مدرن، گزارش‏ها و روايت‏هاي مردم‏نگارانه انسان‏شناسي همگي از بحران بازنمايي(Crisis of Representation) رنج مي‏برند؛ يعني، هيچ‏يک نتوانسته‏اند با نگاهي اميک، درون‏نگرانه و علمي ـ آن‏طور که ادعا شده است ـ به مطالعه سوژه‏هاي خود بپردازند(اولين، 2001). حتي در بسياري موارد انسان‏شناسي پست‏مدرن با انسان‏شناسي پسااستعماري در هم آميخته و معتقد است که انسان‏شناسي در يک جريان استعماري و غيرانساني دست به سوژه‏سازي زده و دانش امروزين غرب چيزي جز برساخت معرفت‏شناسانه و تاريخي امر ديگري(The Other) نيست. فيشر و مارکوز براحي حل برخي مسايل معرفتي پيشنهاد داده‏اند که بايد گزارش‏هاي مردم‏نگارانه را چونان طرح‏هاي آزمايشي در نظر گرفت که به‏طور موقتي و فرضي پذيرفته شده و چندان جاي اعتماد نيستند. اين ديدگاه از بسياري جهات در امتداد با رويکرد پسااستعماري فانون، سعيد، بابا، اسپيواک، يانگ و ديگر نظريه‏پردازان پسااستمعاري قرار دارد.

برآيند
رويکردهاي متأخر انسان‏شناسي را نمي‏توان با چنين اختصاري توضيح داد؛ با اين‏حال هدف اين نوشتار معرفي کلي اين جريان‏ها در دوره اخير بود. در بسياري موارد، اين رويکردها به نوعي بسط و بازخواني کارهاي کلاسيک يا نوعي انطباق نظري با واقعيت‏هاي جهان معاصر بوده‏اند؛ لذا، چنين به‏نظر مي‏رسد تحولات نظري اخير بيشتر ماهيت انباشت نظري دارد تا نوآوري‏هاي بنيادين. نکته قابل‏ذکر در جريان‏هاي نظري و روشي متأخر اين رشته پيوند مجدد با ايده‏هاي فلسفي در امتداد با فعاليت‏هاي مردم‏نگارانه ميداني است. اين پيوند را مي‏توان در انسان‏شناسي تفسيري و پست‏مدرن به‏طور واضح‏تر ملاحظه کرد. اين‏ سؤال که نظريه و روش انسان‏شناسي به کدام سو در حرکت است را مي‏توان چنين پاسخ داد: تا زماني‏که انسان وجود داشته باشد، فرهنگ‏‏ خلق خواهد شد؛ تا زماني‏که فرهنگ وجود داشته باشد، انسان‏شناسي نيز خواهد زيست؛ با اين‏حال نمي‏توان آينده فرهنگ‏هاي انساني را پيش‏بيني کرد، همان‏طور که هزاران سال پيش امکان‏ نداشت کسي وضعيت کنوني را پيش‏بيني کند. انسان‏شناسي را مي‏توان علم احتمال‏ها و ابهام‏ها نيز تلقي کرد!

منابع:
Abu-Lughod, Lila (1993), Writing Women's Worlds. Bedouin Stories. University of California Press.  //  Adams, Williams (1993), The Philosophical Roots of Anthropology. Center for the Study of Language and Information.  //  Asad, Talal (1973), Anthropology & the Colonial Encounter. Atlantic Highlands, NJ: Humanities Press.  //  Barnard, Allan & Jonathan Spencer (2003), Encyclopedia of Social and Cultural Anthropology. London & New York: Routledge.  //  Barrett, Stanley R. (1998), Anthropology: Student Guide in theory and Method, Toronto: University of Torento Press.   //  Behar, Ruth & Deborah A. Gordon (1995), Women Writing Culture. Berkeley: University of California Press.  //  Clifford, Games and George Marcus (1986), Writing Culture: The Poetics and Politics of Ethnography. Berkeley: University of California Press.  //  Clifford, James. (1988), The Predicament of Culture. Harvard: Harvard University Press.  //  Fischer, Michael & G. Marcus (1986), Anthropology as Cultural Critique. Chicago: University of Chicago Press.
Gardner, Katy & D. Lewis (1996), Anthropology, Development and the Post-Modern Challenge. Pluto Press.  //  Geertz, Clifford. (1973), The Interpretation of Cultures: Selected Essays. New York: Basic Books.  //  Layton, Robert (1997), Introduction to Theory in Anthropology. First Edition. London: Cambridge University Press.  //  Moore, Henrieta L. & Todd Sanders (2006), Anthropology in Theory, Issues in Epistemology. Blackwell Publishers.  //  Moore, Henrietta L. (1988), Feminism and Anthropology. Cambridge, UK, Polity Press.  //  Reiter, Rayna R. (1975), Toward an Anthropology of Women, New York.  //  Sidky, H. (2004), Perspectives on Culture. Upper Saddle River, New Jersey.   //  Ulin, Richard (2001), Understanding Cultures: Perspectives in Anthropoloyg and Social Theory. John Wiley and Sons Ltd, United Kingdom.  //  Westby, David (1991), Growth of Sociological Theory: Human Nature, Knowledge and Social Change. Prentice-Hall.   //   Wolf, Diane L. (1996), Feminist Dilemmas in Fieldwork. Westview Press.