سفر اول مولانا به غرب

چاپ
نوشته شده توسط Administrator شنبه ۰۱ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۰۷:۴۶

سفر اول مولانا به غرب

حسن لاهوتي

هنوز هم روشن نيست که بهاءالدين ولد (628-547/1231-1152) معروف به مولاناي بزرگ از کدامين بلاي تحمل ناپذير، بار هجرت بست و از کدامين رنج روحي يا دل خستگي که در بلخ مي کشيد، فرار کرد؛  از چنگيزخان مغول؟ از علاءالدين محمد خوارزمشاه؟ يا از امام فخر رازي فقيه اشعري؟  کسي چه مي دان شايد مانند عيسي از احمق گريخت؛ و آنگاه اين پند به فرزند آموخت و او سال ها پس از مرگ پدر در مثنوي خود سرود:
ز احمقان بگريز چون عيسي گريخت       صحبت احمق بسي خون ها که ريخت
اندک اندک آب را دزدد هوا   دين چنين دزدد هم احمق از شما1
طبيعي ترين گذرگاه اروپا
به هر حال او در سال هاي ميانين دهه هفتاد زندگاني، تحمل دشواري هاي سفري دو ساله را بر پشت اسب و استر و اشتر در کوره راه هاي سنگلاخي کوه ها و بيابان هاي بي آب و علف کويري، آن هم به سوي آينده اي نا مشخص از خراسان تا حجاز، و از آنجا تا سرزمين ترکان سلجوقي از تحمل رنجي که جانش را مي آزرد آسان تر ديد.  او تا در آسياي صغير، آناطولي آن روزگار، فرود آيد، بر بغداد و دمشق و حلب که بسياري از عالمان بزرگ دين در آنجا به درس و بحث و خطبه و موعظه روزگار مي گذراندند، بگذشته بود اما نيز روشن نيست که کدامين جاذبه او را به سوي آن پاره از جهان کشيد تا با اروپاييان همسايه شود. اگر سخنان افلاکي و سلطان ولد موسس سلسله مولويه را - غير از مناقب مبالغت آميزي که مي چينند - باور کنيم، شايد بتوان گفت که او به لطف و ارادت ورزي  امير موسي حاکم لارنده و سلطان علاء الدين کيقباد سلجوقي (حک. 616-634/1219-1237) پشت گرم مي داشت.2 اين پشت گرمي نيز، خود مستلزم گفت و گوي قبلي بهاءالدين با اميران قونيه نشين است که هيچ سندي اين گمان را تاييد نمي کند اما يک احتمال ديگر اينکه عراق و سوريه هر دو با ترکيه مرزهاي مشترک دارند و مردم دو سوي اين مرز – به خصوص در قديم که گذرنامه اي در کار نبود- از حال يکديگر باخبر بودند.3 بنابراين، بسيار طبيعي مي نمايد که بهاءالدين ولد هنگام اقامت موقت خود در حجاز و شام، به خصوص در حلب، درباره فرهنگ تعصب ستيزي و خوي مدارا منشي مردم آسياي صغير و علائق اسلام پروري ترکان نشسته بر تخت حکومت روميان تحقيق کرده و با اطمينان از استقبال محتمل به يقين آنان، راه ديار ترکان همسايه يونان را در پيش گرفته و در سوي شرقي تر مرز اروپا مسکن گزيده باشد.
ايرانيان قديم، «آنکارا» پايتخت امروز ترکيه را آنقره مي گفتند، شهر کنستانتين رومي را که امروز به استانبول مشهور است، قسطنطنيه و« کونيا» محل سکونت هموطن خراساني خود، جلال الدين محمد بلخي(604-672/1207-1273) را مانند ما قونيه مي خواندند. هفتصد و پنج سال پيش از آنکه کشوري به نام ترکيه  روي زمين به وجود آيد (1301ش/1923) مولانا جلال الدين محمد که در رکاب پدر راه مهاجرت در پيش گرفته بود، روزي حدود سال 612/1216، در آن سوي شهرهاي عرب نشين حلب و موصل، در آق سراي نزديک ارزنجان ترکيه پاي خسته بر خاک نهاد. چند سال بعد روزي حدود سال 627/1229 به پيروي از راي پدر، در قونيه خانه گزيد و تا آخر عمر يکشنبه پنجم جمادي الاخر سال 672/ 1273، همانجا بزيست و تن به خاک سپرد.4 او بي گمان در آن روز نمي دانست که از آن بر کناره طبيعي ترين گذرگاه اروپا منزل کرده که مقدر است سده ها پس از مرگش، ساکنان سرزمين هاي هر دو سوي اقيانوس اطلس آثارش را به زبان خود بخوانند.
مي توان تصور کرد که بهاءالدين ولد، پدر عرفان انديش جلال الدين محمد، در آن دو سالي که دل نگران انتخاب محل تازه زندگي خانواده اش در شهرهاي مسلمان عرب نشين بيرون از مرزهاي ايران مي گشت، داستان هاي برجا مانده از زندگي مردماني را  از اين و آن شنيده باشد که در گذشته هاي دورتر و نزديک تر در سرزمين مجاور آن اقليم زيسته بودند – سرزميني که در طول تاريخ، منزلگاه تمدن هاي بسياري چون هيتيت هاي عصر برنز،5 فريجيايي ها يا مهاجران بالکاني،6 ليديايي هاي عصر آهن،7 ايراني ها، يوناني ها، ارمني ها، آسوري ها، رومي ها، گرجي ها و ترک ها بود. او که از عالمان روحاني بلخ به شمار مي رفت، و لقب «سلطان العلما» را به اعتقاد خود، در خواب، از پيغمبر(ص) گرفته بود پيش از فرود آمدن در خاک آناطولي يا آسياي صغير8 - همچنان که گذشت -گذارش به شهرهاي مهم اسلام سراي عربي افتاد، اما نه در مکه ماند تا به طمع فردوس، خاک خانه سنگي خدا را باغ دل و ديده سازد، نه در دمشق تا در جمع دانشمندان طراز اول عالم اسلام مرتبه اي و راتبه اي براي خود دست و پا کند و نه در بغداد خليفه نشين تا از برکت مرکز خلافت اسلامي به نان و نوايي رسد. او از همه اين نعمت ها چشم پوشيد. بين النهرين، گهواره تمدن را به حال خود گذاشت و در ناحيه مرکزي آن سرزمين که آناطولي يا آسياي صغير نام داشت فرود آمد. مشکل بتوان گفت که دور بودن آن سرزمين از دسترس مغولاني که به خراسان يورش آوردند، دليل قطعي او براي انتخاب محل سکونت جديدش بوده است بلکه با توجه به روحيه لطيف و عرفان پسند او و تفکرات آزادمنش او که از سخنان خردمندانه و بي پيرايه اش هويداست،9 شايد بتوان تصميم او را بر سکونت هميشگي در آن ولايت، بر سه دليل استوار دانست. تصور زمينه مساعد براي تبليغ دين اسلام در آسياي صغير بر مرام و مشربي که خود مي پسنديد و آن را روشن تر از سخنان خود او در گفتار و رفتار فرزندش جلال الدين محمد مي توان ديد؛ تصور فضاي آزادانديشي ناشي از دوستي بقاياي تمدن هاي مختلف با يکديگر که اگر نبود به انديشه ها و فرهنگ هاي بازمانده از آنها امکان با هم زيستن يا با هم در آميختن نمي داد و سرانجام، رواج زبان فارسي در آن ديار که امکان گفت و شنفت به زبان مادري و حفظ فرهنگ ايراني را براي او و همراهانش فراهم مي کرد، حال آنکه در سرزمين هاي عربي چنين امکاني وجود نداشت. شايد اگر بهاءالدين خانواده خود را به هريک از آن هوس هاي پسنديده اهل علوم و مقامات دنيايي که بر شمرديم، در يکي از آن شهرهاي پر رونق عرب زبان منزل داده بود، يا غم غربت را بر نمي تافت و به سوي يکي از ايالت هاي ايران بازمي گشت، چه بسا که راه ديدار شمس تبريزي ساکن حلب، با جلال الدين محمد گشوده نمي شد و انديشه هاي بلندش هرگز فرصت پديداري نمي يافت چه برسد به آنکه از مرزهاي جهان اسلام گذرد و تا دورترين نقاط مغرب زمين در اروپا و امريکا نفوذ کند. آري طبيعي ترين راه فرنگستان کافرنشين گويا از قونيه مسلمانان مي گذشت. دروازه غربي قونيه اجازه مي داد که اروپاييان چه از طريق يونان و چه از راه بلغارستان، خود را به درگاه مولانا رسانند، به تماشاي آيين روحاني سماع مولويان ايستند و ديده ها و شنيده هاي خود از آنان را بر همشهريان خود بازگويند، نيز از طريق مرزهاي غربي همين آناطولي بود که آثار دانشمندان، شاعران و نويسندگان ايراني و از آن جمله مولانا جلال الدين محمد به صورت نسخه هاي خطي يا چاپ سنگي به دست اروپاييان مي رسيد.10

مولانا پس از ديگران
مي دانيم که خيام را ادوارد بايلز کاوِل Edward Byles Cowel(1826-1903) از هند به لندن فرستاد و به دست دوست و شاگرد خود فيتزجرالد  FitzGerald  سپرد.11 جرالد از شاعران بسيار متوسط لندن بود که به سبب گمنامي، اشعارش را هيچ ناشري چاپ نمي کرد، وقتي هم موفق شد برخي از سروده هايش را تا قفسه کتابفروشي برساند متاسف بود که دستي از غيب برون نمي آيد تا آنها را به کتابخانه هاي خريداران منتقل کند اما آن اتفاق نجات بخشي که آرزويش را مي کرد به وقوع پيوست: خيام مقيم بريتانيا شد تا نام خود را بر منظومه اي نهد که فيتزجرالد خود را مترجم آن مي دانست. از آن پس بود که مردم انگلستان آنچه را که فيتزجرالد در گذشته سروده بود و در آينده مي سرود، چون ورق زر ببردند و به خواندنش مباهات کردند و به افتخارش باشگاه عمر خيام را تشکيل دادند و گل سرخ از نيشابوري بردند و در آنجا کاشتند تا بوي خيام را مگر از آن بشنوند. جرالد که سبب شهرت خيام نيشابوري در اروپا و آمريکا شد، هرگز زبان فارسي نياموخته بود. با اين حال وقتي از مفاهيم شک آلود برخي از رباعي هاي فارسي آگاهي يافت و زمانه را با نغمات مخالف آراي کشيشان ترسا سازگار ديد، آنچه را از آن رباعي ها برداشت کرده بود با تفکرات خود درهم آميخت و داستاني را به نظم انگليسي و به وزني نزديک به رباعي سرود که مفاهيم خوش باشي گري، کلبي مذهبي، شک ورزي در وجود آفريدگار و کارگاه آفرينش او را  از زبان متفکري مسلمان به نام عمر خيام نيشابوري در جهان شک دوست آن روزگار بريتانيا جار زد. خيام دانشمند مسلمان ايراني که روحش از اين داستان ساختگي فيتزجرالد انگليسي بي خبر است، در اين جهان نبود که زبان به اعتراض بگشايد و ايرانيان نيز تنها خوش بودند که خيامشان در اروپا به شهرت رسيده و اسباب مباهات آنان را فراهم کرده است. از اينجا بود که خيام، بعدها به امريکا راه يافت و با استقبال شاعران طراز اول اين سرزمين رو به رو شد. اثر معروف هجويري، کشف المحجوب از راه روسيه و با معرفي ژوکوفسکي به لندن رفت و بسيار خوشبخت بود که در آنجا به دست دانشمندي فارسيدان و اسلام شناس افتاد. رينولد آلين نيکلسون قدر او را نيک شناخت و ملخصي از آن را به انگليسي ترجمه کرد. به همان اندازه که رباعيات عمر خيام، اثر فيتزجرالد از مراکز دانشگاهي فاصله گرفت، ترجمه نيکلسون از کشف المحجوب هجويري مقام يکي از منابع اصلي تحقيقات درباره عرفان اسلامي را در غرب به دست آورد و خود نيکلسون نيز براي نوشتن شرح مثنوي معنوي مولوي از آن استفاده برد.12 
گرچه کالبد جلال الدين محمد پاي بسته توطن ابدي در خاک قونيه بماند و سبب شد که امروزه، زائران و سياحان بيشمار، هزار هزار، خاصه در ايام «عُرس» يعني حول و حوش سفر مولانا به ديار باقي و البته از برکت تبليغات وسيع سازمان گردشگري دولت جمهوري ترکيه از گوشه و کنار جهان به سوي «تربت» او روانه شوند اکنون، کم و بيش، دويست سالي از آن روز که روح بلند او ساري در سخنان عارفانه اش از دروازه آسياي صغير وارد اروپا شد مي گذرد. در آلمان زودتر از همه ديپلمات اطريشي ژوزف فون هامر پورگشتال  Joseph Von Hammer Purgstall ( 1774-1856)، مترجمي چون والنتين فريهر فون هوسارد Valentin Freiherr Von Hussard، متفکران و کليسانشيناني مانند فردريش اگوست دئوفيدوس تولوک Friedrich August Deofidus Tholuck  (1799-1877)، گئورگ ويلهلم فردريش هگل Goerg Wilhelm Freidrich Hegel (1770-1831) و فردريش روکرتFriedrich Rukert ( 1866-1788) به استقبال او رفتند و کوشيدند از راه ترجمه سخنان او به کنه تفکراتش راه بيابند.13 همين ترجمه ها و به طور اخص آثار هامر پورگشتال و روکرت بود که در قرن نوزدهم ميلادي، پيروان مکتب حکمت خالده يا خرد جاودان14(Transcendentalism) را در شهر کنکورد واقع در ايالت ماساچوست آمريکا با جلال الدين محمد آشنا کرد و آنان بودند که نخستين بار در آمريکا سخنان او را از روي ترجمه هاي آلماني به انگليسي برگرداندند. بي گمان نه مي توان ترجمه آن دانشمندان آلماني را عاري از لغزش خواند و نه برگردان هاي انگليسي اين آمريکايي ها را.15 نيز جاي ترديد است که اين دانشمندان بيگانه با قلمرو انديشه اسلامي و ادب و فرهنگ ايراني توانسته باشند ژرفاي انديشه هاي باريک و تودرتوي جلال الدين محمد را درک کرده باشند.
نارسايي هاي ناشي از اين نا آگاهي ها و تفاوت هاي فرهنگي و بالاخص ديني، شايد سبب شد تا گوته، شاعر و متفکر بزرگ آلمان تعاليم عارفانه مبتني بر قرآن و حديث را که بر زبان مولانا روان شده، نظريه هاي بسيار غريب و رمزآميز بخواند و گمان کند که مولانا مسلکي را به وجود آورده که خود به درستي آن را نمي شناخته و بنا براين به زعم گوته، به جاي آنکه بکوشد اين تعاليم را قابل درک کند، به بيان داستان هايي کوچک و مطايبات و تمثيلات پرداخته است.16 تولوک،کشيش پروتستان آلماني گرچه سخنان مولوي را «عالي ترين شاهد بر تفسير عارفانه اسلام مي خواند»17 او را  در باب آراء خلقت پيرو مکتب ماني معرفي مي کند و ذيل اين عنوان که «خداوند با دعاهاي آدميان فاني خود را ستايش و پرستش مي کند» ابياتي از دفتر سوم مثنوي را مي آورد؛ آنگاه از زبان مولوي مي نويسد که هر دعايي عين اجابت خود است و ابراز شگفتي مي کند که «مولانا چه انديشه خطرناکي را نقل کرده است.»18 آنچه تولوک و ديگر علماي مسيحي مثنوي خوان را گرفتار اين گونه شگفتي ها مي کند، بي خبري آنان از اصول و قواعد تصوف اسلامي و  اعتقاد سراينده مثنوي معنوي به تعالي روح انسان تا رسيدن به مرتبه فناي در تجليات صفاتي و افعالي پروردگار است.  سراينده بزرگ مثنوي وقتي به بيان «دعا و شفاعت دقوقي در خلاص کشتي» مي پردازد، نشان مي دهد که آن مرد خدا در همان حال که مشغول امامت نماز جماعت است، کشتي پر مسافر را در ميان امواج دريا در حال غرق شدن مي بيند. چشمه رحم در دلش بر مي جوشيد و نجات آنان را به دعا از پروردگار مي خواهد. در نتيجه، کشتي و مسافرانش از هلاکت مي رهند. مراد مولانا از بيان اين داستان ضمني يکي اشاره به رحمت بي پايان پروردگار است در حق مسافران کشتي حادثات، ديگر، نَُمايش عنايت مردان راستين خداست به نجات جان آدميان گرفتار در امواج سهمگين درياي گناهان و رساندن آنان به ساحل امان که با امامت دقوقي در نماز نمايش مي يابد و سوم تاکيد بر اين فلسفه عرفاني است که مردان حق چون به نزد حق حاضر باشند (چنان که دقوقي در نماز، در برابر او ايستاده بود) آثار وجود مجازيشان از ميان برخاسته باشد و مجلاي انوار افعالي حضرت ربوبي شده باشند. در آن حالت فنا و بي خويشتني همه وسائط خلقي از ميان ايشان و پروردگار برمي خيزد و بدين سبب، هر دعايي که بر لب آنان نشيند، گفت خداي تعالي و خود عين اجابت باشد. اين گونه انسان هاي برخاسته از سرِ هستي مجازي به مرتبه اي از طيران روحي مي رسند که حق تعالي چنان که در حديثي قدسي مي خوانيم، آنان را به دوستي خود بر مي گزيند و اکنون، آنچه از آنان سرزند، نه فعل آنان که فعل پروردگار باشد.19
آن دعاي بي خودان خود ديگر است     آن دعا زو نيست گفتِ داور است
آن دعا حق مي کند چون او فناست          آن دعا و آن اجابت از خداست
واسطه مخلوق ني اندر ميان          بي خبر زآن لابه کردن جسم و جان 20
مولانا همين انديشه را در جايي ديگر از مثنوي نيز شرح مي دهد  تا نشان دهد که « دعاي عارف واصل و درخواست او از حق همچون درخواست حق است از خويشتن.»21 مگر خداوند به پيغمبر نگفت که در جنگ بدر «آن گاه که تير مي انداختي، نه تو که من مي انداختم؟»22 به پيروي از پيغمبر است که عارف فاني در تجليات فعل الهي توانايي استهلاک اراده خود در اراده حق را پيدا مي کند تا حق تعالي گوش و چشم و زبان و دستش باشد. از اين است که دعاي او مانند دعاي مردمان ديگر نيست، دعاي خداست و بدان سبب که تمناي خدا از خود است رد آن امکان پذير نباشد:
آن دعاي شيخ نه چون هر دعاست    فاني است و گفت او گفت خداست
چون خدا از خود سوال و کد کند     پس دعاي خويش را چون رد کند23
بي آنکه بخواهم قدر کوشش هاي آن غربيان معرفت انديش را در معرفي انديشه هاي مولانا جلال الدين محمد و ديگر متفکران و سخنوران ايراني به جهان غرب، شکسته باشم يا خداي ناکرده، سخن از سر ناسپاسي گفته باشم و بي آنکه قصد کرده باشم  در اين باره به بحث تحليلي پردازم، تنها اين نکته مسلم را يادآوري مي کنم که آلماني هاي شرق شناس، وقتي با مولانا آشنا شدند، تنها فرصت يافتند بخشي هايي از آثار او را بخوانند. وانگهي، ساده دلانه است اگر گمان کنيم که آن دانشمندان و متفکران بزرگ غربي معرفي عرفان اسلامي و فرهنگ ايراني به اروپاييان و آمريکاييان را شعار خود کرده و بدين سبب کمر همت به رواج سخنان مولانا جلال الدين محمد يا ديگر گويندگان و متفکران ايراني بسته بودند.
کژ فهمي امريکايي
امرسون و مارک تواين

با اين همه از راه آلمان بود که جلال الدين محمد در قرن نوزدهم ميلادي توانست در کنار حافظ، سعدي،  نظامي گنجوي، خواجوي کرماني و چند شاعر ديگر خود را به آمريکا برساند و به باشگاه پيروان حکمت خالده (Transcendentalism) که «طبيعت و انسان را جلوه هايي يکسان از خداوند مي دانستند، راه يابد.»24 اما همسفرانش، به خصوص حافظ، چنان دل از بنيان گذاران مکتب «حکمت خالده» ربودند که جايي براي انديشه هاي عارفانه مولانا باقي نگذاشتند. مثلا شاعر بلندآوازه آمريکا رالف والدو امرسون (1882-1803) (Ralf Waldo Emerson)رهبر و بنيانگذار مکتب حکمت خالده در ناحيه نيوانگلند (New England) حدود 350 بيت از شعر هاي شاعران فارسي را از روي ترجمه هاي عالمان ترسا مذهب آلماني به زبان انگليسي برگرداند. گفتني آنکه نيمي از اين ابيات نام حافظ را بر خود دارد، اما ظاهرا تنها دو بيت از آنها به نام مولانا جلال الدين محمد ناميده شده که آن هم معلوم نيست از او باشد. ويراستاران و گردآورندگان اشعار و ترجمه هاي امرسون مي گويند او غزلي را که فون هامر پورگشتال به مولانا جلال الدين نسبت داده از آلماني به انگليسي درآورده، اما شگفتا که آن را به نام هلالي جغتايي ضبط کرده است. آنان نه ماخذ پورگشتال را نشان مي دهند و نه ماخذي فارسي براي کلمات امرسون مي آورند. در هر حال اين سخن اگر راست باشدکه امرسون غزلي از مولانا را بر اثر سهل انگاري يا اشتباه به هلالي نسبت داده خود بيانگر مرتبه نا آشنايي امرسون با مولانا و يا دست کم بي اعتنايي او به انديشه و طرز سخن مولوي است. زيرا چنان که مي دانيم، چه از نظر مرتبه دانش و مقام بلند معنوي مولانا  نيز از جهت سرمستي هاي عارفانه اي که از غزل او مي جوشد و به مضامين اشعار او جان مي بخشد و چه از نظر تصاوير خيال و ترکيبات ادبي اي که شيوه گفتار او را از ديگران ممتاز مي دارد، ميان مولانا جلال الدين محمد بلخي و هلالي جغتايي تفاوت به اندازه ماه من تا ماه گردون، از زمين تا آسمان است. گذشته از اينها تحقيقي شايسته در دست نداريم تا بر اساس آن بتوانيم درباره ميزان درستي نخستين ترجمه هاي آلماني سخنان حضرت مولانا که منبع اقتباسات و ترجمه هاي انگليسي امرسون را تشکيل داده به سزاواري داوري کنيم. نيز فراموش نکنيم که نه مي توان به نسخ خطي و چاپ سنگي پر از تحريفات و تصريفات و داراي انواع غلط هاي سهوي و عمدي آثار فارسي در جهان دو قرن پيش اعتماد کرد و نه به پايبندي مترجمان اروپايي آن زمان در استفاده از نسخ معتبر آثار نويسندگان و سرايندگان ايراني. گذشته از همه اين حرف ها، ميزان آشنايي آنان با زبان و ادب فارسي و عرفان اسلامي نيز محل ترديد است. امرسون که خود فارسي نمي دانست، در قطعه اي که آن را «روح» ناميده و برگرفته از آثار فارسي خوانده است بي آنکه نامي از سراينده آن به ميان آورد25 مي گويد:
I am the falcon of the spirit world,
Escaped out of the highest heaven;
Who out of desire of the hunt,
Am fallen into the earthly form;
Of the Mount Kaf am I Simorg,
Whom the net of Being holds imprisoned;
Of Paradise am I a peacock,
Who has escaped from his nest.
ترجمه منثور اين ابيات انگليسي را با هم مي خوانيم:
من شاهين عالم روحم که از سپهر برين برون جستم و در طلب طعمه به اين قالب خاکي در افتادم؛ سيمرغ کوه قافم که در دام هستي گرفتار آمدم؛ طاوس باغ فردوسم که از آشيان خود بگريختم.
برخي گمان مي کنند که امرسون ابيات زير را که منسوب به مولاناست، ترجمه کرده است:
جان که از عالم علوي است، يقين مي دانم
رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نيم از عالم خاک
چند روي قفسي ساخته اند از بدنم26
روشن است که هبوط روح از جهان جان و اسارت آن در کالبد خاکي که درونمايه اصلي متن دو، سه خطي بالا را تشکيل مي دهد از مضامين رايج در اشعار همه عارفان ايران و از جمله مولاناست:
من مرغ لاهوتي بدم، ديدي که ناسوتي شدم
دامش نديدم، ناگهان در وي گرفتار آمدم27
استفاده از تصاويري چون باز، شاهين، سيمرغ و کوه قاف نيز از استعارات دلخواه مولوي است و ترکيبات تشبيهي فراواني را - از قبيل «باز عرش خوش شکار،»28 «سيمرغ بس عالي طواف،»29 يا «جاي سيمرغان بود آن سوي قاف»30 – در اشعار او مي توان يافت. با اين حال، از ياد نبريم که تشبيه روح به هر نوع پرنده اي از جمله سيمرغ – مانند ترکيب تشبيهي اضافي «سيمرغ روح»31 –  نه براي نشان دادن پرواز روح به سوي عالم خاک که نقض غرض است، بلکه بر عکس براي تجسم طيران روح به سوي عالم بالا و خانه گزيدن بر سر کوي معشوق الهي به کار مي رود. نيز به نظرم نمي رسد که هيچ مسلمان عارفي تعبيراتي چون برون پريدن شاهين روح را از عالم لاهوت آن هم در طلب صيد اين جهاني بپذيرد يا گريختن طاوس جان را از آشيان ملکوتي خود با انديشه هاي عارفانه اي سازگار بيابد که از هجران «نيستان» مي نالد. خواه اين سخنان بي کم وکاست با ابياتي فرضي از مولانا موافق باشد، خواه نباشد دست کم، بيانگر نحوه استنباط مشوش رييس باشگاه حکمت خالده آمريکا از عرفان شاعران ايراني است.
در همين سال هاست که مارک تواين (Mark Twain (1835-1910، نويسنده شهير آمريکا، از سراسر طومارِ دل پر رمز و راز جلال الدين محمد که به درازاي ازل تا به ابد گسترده است،32 تنها به تصوير درويشان چرخ زن مولويه بسنده مي کند تا خانقاه آنان را مسجد بخواند و از روي نوع لباس دامندار کلاه بلند کلّه قندي و چرخ زدن فرفره وارشان مسلمانان را به خوانندگان امريکايي خود معرفي کند. نيز براي انبساط خاطر آنان طنزي شگفت بيافريند. از اين است که او در يکي از داستان هاي خود، تام ساير Tom Sawyer، هاکلبري فين Hukleberry Finn و جيم Jim ، برده سياهپوست جوياي آزادي را – که قهرمانان سه گانه داستان هاي او را تشکيل مي دهند -- به سفر آفريقا مي فرستد. اين قهرمانان خيالي پس از آنکه از دست شيرهاي آدمي خوار و راهزن هاي آن ديار جان سالم به در مي برند به ديدن بزرگ ترين شگفتي هاي جهان، يعني اهرام مصر و مجسمه ابوالهول مي روند. چون به قاهره مي رسند، «درويشان چرخ زن» را مي بينند و در آنجاست که تام ساير در پاسخ هاکلبري فين که مي پرسد: «مسلمان چيست؟» جواب مي گويد: «هرکه پيرو کليساي پرِزبيتاري33 (Presbyterian) نباشد،  مسلمان است.» در اينجاست که هاکلبري فين پي مي برد که: «از اين قرار، بسياري از مردم ايالت ميسوري آمريکا مسلمانند.»34 اين گونه برداشت ها به روشني نشان مي دهد که مولانا در نخستين سفر خود به امريکا همچنان براي آمريکاييان نا آشنا باقي ماند. مولانا بار ديگر در قرن بيستم و اين بار از طريق کوشش هاي عالمانه بريتانيايي هاي دانشمند که رينولد الين نيکلسون گل سر سبد آنان است، به امريکا بازگشت. مثنوي تصحيح نيکلسون، ترجمه محققانه او از تک تک ابيات مثنوي همراه با شرح دو مجلدي او بر مثنوي،35 در کنار ترجمه هاي عالمانه آربري از چهارصد غزل گزيده ديوان شمس، راه گسترش حوزه مولوي شناسي را در امريکا گشود. کوشش هاي آنان از يک سو در مجامع دانشگاهي با استقبال رو به رو شد، اما از سوي ديگر، به دست افراد بي اهليتي نيز افتاد که انديشه هاي مولانا را موافق سليقه خوانندگان امريکايي خود درآوردند و از او جلال الديني امريکايي آفريدند به نام «رومي»  بي شباهت به آن عارف مسلمان ايراني، يعني مولانا جلال الدين بلخي که شرح آن مجالي ديگر و مقاله اي ديگر مي طلبد.

پي نوشتها:
1. مثنوي معنوي، تصحيح نيکلسون، 3/ 2595-2596؛ داستان گريختن عيسي فراز کوه از 3/ 2570 آغاز مي شودد؛ مثنوي معنوي از اين پس با حرف ن نمايش مي يابد.  //  2. بن: شمس الدين، احمد افلاکي عارفي، به کوشش تحسين يازيجي، مناقب العارفين (تهران: دنياي کتاب، چاپ چهارم به طريقه افست، 1358) ص26-27؛ سلطان ولد، به نصحيح جلال الدين همايي، به اهتمام ماهدخت بانو همايي ( تهران، موسسه نشر هما، 1367)، ص162.  //  3.چنان که در نقشه هاي جغرافيا مي توان ديد، حلب و موصل نزديک ترين شهرهاي جهان عرب زبان به نواحي آق سرا و قونيه و مَلَطيه ترک زبان است. نواحي غربي ترکيه با بلغارستان و يونان همسايه اند.  //  4. تازه ترين گزارش تحليلي از مسير مهاجرت بهاء الدين ولد را در کتاب زير مي توان يافت: فرانکلين دين لوئيس، ترجمه حسن لاهوتي، مولانا ديروز تا امروز، شرق تا غرب، تهران، چاپ سوم، 1389، ص 82 به بعد. از اين پس، لوئيس.  //  5. هيتيت Hittite قومي بودند که در عصر برنز مي زيستند، و در حدود سال هيجدهم قبل از ميلاد، امپراطوري هاتوسا  Hattusa را در شمال مرکزي آناطولي بنياد نهادند. امپراطوري هيتيت در قرن چهاردهم قبل از ميلاد بخش وسيعي از آناطولي را در بر گرفت و  تا شمال غربي سوريه و دهانه رودخانه ليتاني ( لبنان امروز) و از سوي شرق تا بين النهرين عليا گسترش يافت. اين سرزمين، در سال 1180 قبل از ميلاد، به چند بخش تجزيه شد که برخي از آنها تا قرن هشتم قبل از ميلاد به حيات خود ادامه دادند. براي آگاهي بيشتر، بن:
Bryce, Trevor R,  Life and society in the Hittite world, Oxford University Press, 2004,retrieved 8 April 2011 Bryce, Trevor R. The Kingdom of the Hittites, Oxford University Press, 1999 Kate Santon, Archaeology, Paragon Books LTD, London 2007.
6. فريجيا Phrygia سرزميني بود واقع درغرب ناحيه مرکزي آناطولي، داراي حکومت پادشاهي  و مسکن مردمي که از نواحي جنوب بالکان به ?نجا مهاجرت کرده بودند.  براي اطلاع بيشتر در باره آنها، بن:
Claude Brixhe, Phrygian, in Roger D. Woodard (editor), The ancient Languages of Asia Minor, Cambridge University Press, 2008, p. 72
7. ليديا  Lydia در عصر آهن، نام سرزميني بود پادشاهي، در جنوب آسياي صغير، که در محل امروزي ايالت هاي مانيسا و ازمير جمهوري ترکيه قرار داشت. هخامنشيان آن را اسپاردا  Sparta مي خواندند، و روزگاري، در شمار ايالت هاي والي نشين ( ساتراپ نشين) شاهنشاهي هخامنشيان قرار داشت و پايتختش سارديس Sardis بود. نخستين حکمران، ساتراپ، آنجا که منصوب داريوش کبير بود تابالوس Tabalus نام داشت. اين سرزمين، بعدها يکي از ايالت هاي امپراطوري روم بود.
Tavernier, J. (2007). Iranica in the Achaemenid period (ca. 530-330 B.C.): Lexicon of Old Iranian Proper Names and Loanwords, attested in Non-Iranian Texts. Peters. pp. 91. 
8. آناطولي يا آسياي صغير نامي ست براي غربي ترين ناحيه قاره آسيا که بخش اعظم خاک جمهوري ترکيه امروز را تشکيل مي دهد. اين ناحيه محدود است از شمال به در ياي سياه، از شرق به مرتفعات ارمنستان، از جنوب شرقي به بين النهرين، درياي مديترانه و از جنوب به درياي اژه.  //  9. براي آشنايي با تفکرات بهاء الدين ولد، بن: معارف، مجموعه مواعظ و سخنان سلطان العلماء بهاالدين محمد بن حسين خطيبي بلخي، مشهور به بهاء ولد، به اهتمام بديع الزمان فروزانفر، استاد دانشگاه تهران، تهران، کتابخانه طهوري، چاپ اول 1333.  //  10.بن: آنه ماري شيمل، ترجمه حسن لاهوتي، شکوه شمس، سيري در آثار و افکار مولانا جلال الدين، تهران، چاپ چهارم، 1382،( از اين پس شکوه شمس) ص 538 به بعد؛ لوئيس، 633ص-636. نيز، بن:
John P. Durbin, Observations in The East (New York: Carlton & Philips, 1845; 10th ed., 1854, p.231-2).  //  14. Julia Paradoe, The City of Sultan (London: Henry Colburn, 1938; pp.41-2).
11. در باره چگونگي آشنايي فيتزجرالد با خيام و ارزيابي ترجمه انگليسي او که با نام رباعيات عمر خيام انتشار يافت، بن: مهدي امين رضوي، ترجمه مجدالدين کيواني، صهباي خرد، شرح احوال و آثار حکيم عمرخيام نيشابوري(تهران: نشر سخن؛ 1385، ص16؛19-20؛ 248-249؛ نيز بن: اسکات جرمين، ترجمه حسن لاهوتي، تنگ مي و نصف نان، سه ترجمه از رباعيات عمر خيام در مجله مترجم، شماره هاي هفدهم و هيجدهم، بهار و تابستان 1374، ص 48- 62.  //  12.محققان ايراني، نيز ايرانشناسان، هميشه با کلي گويي از کنار تاثيرات متفکران ايراني بر غربيان اهل انديشه گذشته اند، حال آن که جاي تحقيقات تطبيقي و تحليلي در اين زمينه بسيار خالي ست.  //  13. بن: شکوه، ص 538-552؛ لوئيس، ص 736 به بعد.  //  14. حکمت خالده يا خرد جاويدان در غرب به مجموعه نظراتي ادبي و فلسفي اطلاق مي شود که درقرن نوزدهم ميلادي، مبلغ نوعي وحدت گرايي جهاني بود. پيروان مکتب حکمت خالده، که اصل آن از انگلستان و انجمن فيلسوفان معتقد به الوهيت (theosophical society) شروع شده بود، مي گفتند معنويت آرماني از حصار دنياي جسم و تجربه آدمي فراتر مي رود و تنها از راه شهود فردي تحقق مي يابد، نه از طريق اعتقادات قشري ديني خاص؛ خداوند را در همه اديان مي توان جست. آنان معتقد بودند که جامعه و نهادهاي آن، خاصه اديان سازمان يافته و احزاب سياسي، پاکي و بي آلايشي افراد را تباه کرده اند و جامعه راستين از افرادي تشکيل مي شود که متکي به خود و مستقل باشند.اين جنبش نخست در منطقه نيو انگلند (New England) بوسيله شعرا و فلاسفه که برخي از آنان با دانشگاه هاروارد مرتبط بودند، اشاعه يافت. شالوده مذهبي و روحاني اين نظريه را کليساي وحدت گرايان(Unitarians) ريخت و چهره هاي اصلي آن نهضت عبارت بودند از رالف والدو امرسون، هنري ديويد تارو، والت ويتمن، اميلي ديکنسون، ماگرت فولر، و اموس برانسون الکوت که همگي در شمار برجسته ترين متفکران و نويسندگان و شاعران امريکايي قرن نوزدهم، به شمار مي روند. براي اطلاعات بيشتر، بن:
http://en.wikipedia.org/wiki/Transcendentalism.
http://plato.stanford.edu/entries/transcendentalism/  ;   //  19. Gura, Philip F. American Transcendentalism: A History. New York: Hill and Wang, 2007.
15. از باب نمونه ، بن: لوئيس، 738 آنجا که در باره شرق شناس و مترجم اطريشيِ مولانا، فون روزنزويگ شوانو Von Rosenzweig Schwannau مي نويسد که مولوي شناس بزرگ انگليسي، رينولد ، آلن، نيکلسون صاحب شرح مثنوي معنوي مولوي ( تهران، 1378،و چاپهاي بعد از آن) " او را به سبب خطاهاي ويرايشي و تفسيرهاي اشتباهش نکوهش کرد). //  16.شکوه، ص 539-540.  //  17. شکوه، ص 540.  //  18. لوئيس، 631.  //  19. قس: مثنوي معنوي، تصحصح نيکلسون، 1/ 1938؛  احاديث مثنوي، به جمع آوري و تدوين بديع الزمان فروزانفر، تهران، 1363، شماره 42، از اين پس احاديث؛ داودي ص 89؛ نيز: رينولد الين نيکلسون، ترجمه حسن لاهوتي، شرح مثنويِ معنوي مولوي، تهران 1378 وچاپ هاي بعد از آن، ج 1، ص 556، يادداشت شماره 437: ما تقرب الي عبدي بشي الخ.  //  20. ن 3/  21- 2219.  //  21. همان، دفتر پنجم، عنوان قبل از بيت 2242.  //  22. قرآن، 8 سوره انفال، آيه 17.  //  23. ن 5/ 45 - 2243.  //  24. لوئيس، 742.  //  25. بن: لوئيس 743؛ نيز:
Emerson, Collected Poems and Translations (Library of America, 1994), p. 495
26. اين ابيات بي هيچ ترديدي از مولانا نيست و بايد آنها را در دواوين شاعران ديگر جست و جو کرد؛ بن: مولانا جلال الدين محمد بلخي، غزليات شمس تبريز، مقدمه و گزينش و تفسير محمد رضا شفيعي کدکني ( تهران، انتشارات سخن، چاپ اول و دوم 1387)، 1368-1369.  //  27. کليات شمس، يا ديوان کبير، ( از اين پس با علامن اختصاري د نمايش مي يابد)، تصحيح بديع الزمان فروزانفر، تهران، چاپ سوم، تهران، ، 1363، غ 1390، ب 14714.  //  28.ن 1/ 3750.  //  29. همان، 1/2962.  //  30. همان، 6/4016.  //  31. همان، 1/1441.  //  32.اين تعبيرات زيبا از مولاناست (د/ غ 2215، ب 23493):
 هست طومار دل من به درازاي ابد        بر نوشته ز سرش تا سوي پايان تومرو
33. کليسياي پرزبيتاري وابسته به سنت کالوينسيم، تابع اصلاحات درون مکتب پروتستان است که در اسکاتلند به وجود آمد و مهاجران اسکاتلندي و ايرلندي اسکاتلندي زبان آن را به مردم آمريکا شمالي معرفي کردند. چنان که مي گويند، دو ميليون نفري در ايالات متحده آمريکا رو به قبله اين کليسيا به عبادت مي ايستند. آنان بر ربوبيت خدا، برحق بودن کتاب هاي مقدس مسيحيان، و ضرورت لطف و مهرباني از طريق ايمان به مسيح تاکيد مي ورزند.  //  34.وصف درويشان چرخ زن را از زبان هاک فين و به زبان اصلي مي توان در ناول زير خواند:  
Mark Twain: Tom Sawyer Abroad ( New York: Charles L. Webster and Co., 1894), pp.25-26
نيز ترجمه کامل مرا از اين قطعه مارک تواين، مي توان در لوئيس، 637، خواند.  //  35. تازه ترين و کامل ترين روايت مثنوي معنوي تصحيح نيکلسون با ادغام قرائت هاي تازه برگزيده او و مقابله مجدد با نسخه قونيه را نشر ميراث مکتوب در دست انتشار داردو شرح مثنوي نيکلسون نيز به فارسي ترجمه شده و با مشخصات کتابشناسي زير انتشار يافته است: رينولد الين نيکلسون، ترجمه حسن لاهوتي، شرح مثنوي معنوي مولوي(تهران: انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ چهارم، 1389).