کريم شاعر و جلال عارف

چاپ
نوشته شده توسط Administrator شنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۰ ساعت ۱۴:۵۲

کريم شاعر و جلال عارف

حسن لاهوتي
بخش اوّل

 

سال نو مبارک باد. روز سوم فروردين، سالروز درگذشت استاد بزرگ عرفان و فلسفه، صدراي ثاني، سيد جلال الدين آشتياني (1304- 1384) است. اين روزها که مي رسد به قول مولانا جان دامنم بر مي تابد که:

از براي حق صحبت سال ها                       بازگو حالي از آن خوش حال ها

(مثنوي 1/126)

و هرگاه که خاطرات چهل ساله خود از آن مظهر انسانيت و شرف را مرور مي کنم، بي گمان، ياد غزل سرا و قصيده پرداز بي بديل روزگار خود، صائب زمانه،  سيد کريم اميري فيروزکوهي ( 1288-1363)، در دل من، زنده مي شود. امروز، به پاس آن همه کرامت ها که از جلال و کريم ديده ام، و به ياد آن همه ياد هاي خوش که از آنان در ياد دارم، آن دو را باز در اين مقاله کنار هم نشانده ام و خود در آن ميان براي شما حکايت مي کنم که اين دو  نادره مرد فرهنگ معاصر ايران زمين چگونه باهم آشنا شدند، و دوستي پايدارشان چسان گذشت. طبيعي است که هرگاه"در ضمن حکايت، "  مناسبتي پيش آيد، گوشه هايي ديگر از زندگاني، خلقيات و عادات آشتياني شادروان را  باز خواهم گفت. يکي از نامه هاي اميري به آشتياني و يکي از نامه هاي آشتياني به اميري را نيز –   البته با اعمال برخي محذوفات بر خاسته از مصلحت روزگار، در بخشي از اين گفتار گنجانده ام و سخن را به ابياتي از غزل هاي حکيمانه اميري و يکي قصيده از قصائد شيواي او آراسته ام. افزون تر آن که در متن مقاله يا در قسمت پانويس، با ياد کوتاه برخي ديگر از نام آوراني آشنا مي شويم که در شمار ياران مشترک کريم و جلال بوده اند.

رفتند راستان و يکي را بقا نماند        زيشان به جز حديثي و نامي به جا نماند1

صحنه زندگي آدمي دستخوش پيش‌آمدهايي ست که گاه خودش ايفاگر نقش اصلي ست و گاه ديگران. آنجا که ديگران قهرمان داستانند و سبب تغيير مسير زندگي آدمي مي شوند، او را بر دگرگوني هاي زندگي خود اختيار نداده اند، اما آنجا که او بازيگر نقش است، همه اختيار را به دست خودش سپرده اند تا موافق استعدادش صحنه را به‌گرداند و نقش خود را  موافق قابليت هايش به نيکوترين شيوه، بازي کند تا نصيبي ارزنده به‌دست آرد. از آنچه در اختيار آدمي نيست، بايد گذشت و خوب و بدش را پذيرفت و شکر يگانه را گزارد. اما درآنجا که بازيِ نقشي لطيف را در هريک از پرده هاي صد هزار گانه زندگي به دست خود ما مي سپارند، هوشيار بايد بود تا لطافت آن موهبت آسماني را شناخت و آن نقش دلپذير خدايي که ما را به ايفاي خود فرا مي خواند، با کمال هنرمندي و ظرافت بازي کرد –  بي ريا و بي پروا.

جوان بودم. در اوايل دهه بيست سالگي خود که اين هر دو نقش را آزمودم. آن رويداد نخستين که مصيبتي بود عظيم و بيرون از  اختيار من،  نه تنها همه آرزوهاي مرا بر باد داد بلکه، تنها و بي پشت و پناه، در دامن پر نيرنگ و جوان فريب روزگار رهايم ساخت و آن رفتن سايه پر مهر پدر بود از سرم در عين جواني و رعنايي او و در بحبوبه نياز من به راهنما و پشتيباني صديق و مهربان. اما پيش آمدِ دومين رسيدن معجز آساي نسيمي بود از نسيم‌هاي جان‌بخش پروردگار که چون بر من وزيد، گل هاي هزار رنگ اميد در بوستان جانم به شکوفه نشست. من نيک‌بخت بودم که اهميت و ماهيت بهشتي نقش تازه خود را شناختم؛ قدر هديه خدا را دانستم و ارزانش از کف ندادم.

گفت پيغمبر که: "نفحت هاي حق2           اندرين ايام مي آرد سَبَق

گوش و هُش داريد اين اوقات را    در رُ باييد اين چنين نفحات را"

نفحه آمد مر شما را ديد و رفت        هرکه را مي خواست جان بخشيد و رفت

نفحة ديگر رسيد، آگاه باش      تا از اين هم وانماني، خواجه تاش!3

گرچه، گمان مي کنم، در ميان خوانندگان دانشور مجله گرامي حکمت و معرفت، کمتر کسي باشد که نام مبارک سيد جلال الدين آشتياني شادروان، استاد پر آوازه فلسفه و عرفان ايران را نشنيده باشد، همين قدر ياد آور مي شوم که جهان انديشه اسلامي و فرهنگ فرزانه پرور ايراني از اين نادره مرد بزرگ آشتياني خدماتي ديده است کم نظير که هرگز از ياد خود نخواهد سترد و نام بزرگ و آثار گرانبهايش را در عرصه پژوهش هاي دانشگاهي خود هميشه زنده خواهد داشت. او نه تنها به دانش که از مقولات اکتسابي ست، بلکه به کمالاتي از خوي هاي خدايي و فضيلت هايي از صفت هاي انساني آراسته بود که فيض بي واسطه حق در نهاد او نهاده و با گل وجود او سرشته بود و پرورشش را به دست آيه ها و مائده هاي روحاني بي منتهاي خود – چنان که بر سفره‌خانه سينه آينه‌سان انبياء و اولياي خود حواله مي کند، واگذاشته بود.  کو تا دگر مادر گيتي فرزندي چو او بزايد4 که در صد قرن چون عطار نايد.5

از خصائص شاخص آشتياني شادروان يکي آن بود که تنها به تحقيق در فلسفه و عرفان اسلامي بسنده نمي کرد. به تاريخ ايران و به ادب و هنر ايران و همه مظاهر فرهنگ و تمدن ايران نيز عشق مي ورزيد. همدمي او با شاعران و ارادت ورزي او به هنرمندان ايراني "داستاني ست" که به قول سعدي شيرازي "بر هر سر بازاري هست."6 آنچه روشن است،  افزون بر همه ظرائف و صنايع شاعرانه و افزون بر همه لطافت هاي بديعي و خيال پردازي هاي باريک، آنچه شعر "سيد الشعراء" را در چشم حکيمي چون سيد جلال الدين آشتياني ارزنده تر از  سروده هاي ديگر شاعران همزمانش جلوه مي داد، مفاهيم حکمت آميزي ست که از منافذ باريک سخن هاي عارفانه او برون مي تراود:

عشقِ لايزالم من، مژدة وصالم من       من امير مسکين را با غم آشنا کردم7

به جرات مي توانم بگويم در آن روز که با صائب زمانه ما، شاعر نامدار، سيد کريم اميري فيروزکوهي، متخلص به "امير،"  بر سر سفره مودت عمرانه نشست، شعر دلکش اميري چنان دل از او ربود که ديگر دست از دامن ارادتش بر نداشت. و پنهان نيست که اين کشش از  هردو جانب بود و خواهيم خواند که شرار اشتياق ديدار آشتياني از کجا در دل اميري افتاد.

 

شاعري امير

تا نوبت به آشنايي من با آشتياني رسد، و سلسله ارادت او بر گردن من پيچد، حلقه هاي سبب ها –  بايد يکي يکي به هم پيوندد و در هم بتابد. يکي از آن اصلي ترين حلقه ها وجود پر برکت همان مرد سخنور و شهد گفتار بود که من برخي شعرهايش را در ايام نو جواني به خاطر سپرده بودم:

نمي گويم به وصل خويش شادم گاه گاهي کن

بلا گردان چشمت کن مرا، گاهي نگاهي کن8

اين بيت نشان از غزل هايي دارد که سيد الشعراء اميري فيروزکوهي، در جواني خود سروده است. اما چنان که در مقدمه ديوانش، با عنوان سرگذشت، مي خوانيم، عشق به شعر گفتن از اوائل روزهاي بلوغ جسمي در دل  سيد کريم جوان زبانه مي کشد و او را وا مي دارد تا گاهي با سرودن بيتي يا ساختن يکي رباعي به اين عشق که تا آخر عمر  همراه او بود، لبخند زند و مقدمش را گرامي بدارد. از آن آثار چيزي در دست نيست، اما نخستين غزلش که با موضوعات سياسي آن روزگار و پايان پادشاهي قاجاران ارتباط دارد، در روزنامة معروف " نسيم شمال" ( به مديريت کوهي کرماني شادروان) به چاپ مي رسد:

آخر اين ملک کهن بي سرو سامان تا چند؟

دستِ اعقاب قجر کشور ايران تا چند؟9

دومين غزلش، با امضاي "کريم الحسيني اميري فيروزکوهي شاگرد مدرسه آمريکايي،" در مجله نام آور ارمغان به چاپ مي رسد و از اتفاقات روزگار آن که حروف چين چاپخانه، بر اثر اشتباه، نام او را در فهرست مطالب مجله " امير " مي نويسد و سبب مي شود که شاعر جوان تخلص خود را از اميري به "امير"  تغيير دهد.10 با اين همه، بيشتر شعرهاي خود را بعد از پنجاه سالگي مي سرايد.11 پختگي انديشه اي تفکر برانگيز و صلابت سخني هوش ريا، که شعر اميري را از سروده هاي هم روزگارانش ممتاز مي سازد، نکته اي  نبود که از چشم هوشمندي فلسفه دان چون سيد جلال الدين آشتياني پنهان بماند.

يک سر مو در همه اعضاي من      نيست به فرمان من، اي واي من!

عاريتي بيش نبود اي دريغ             عقل من و هوش من و راي من

چند خورم سنگ حوادث که نيست      مشت گِلي بيش سراپاي من

در غم فردايم و غافل که کُشت             امشبم انديشة فرداي من12

مرا در نقد شعر تبحري نيست اما اين اندازه مي توانم بفهمم که "تفکري فلسفي"در رگ هاي سخنان شاعرانه اميري جاري ست. آثار ذهن جست و جو‌گر و فلسفه‌خوي او را که با رنگي از عرفان و صبغه اي از ايمان بي ريا به  باورهاي لطيف ديني مي درخشد، در بيشتر شعرهاي ديوان دو مجلدي او مي توان ديد، خاصه در آن دسته از سروده هايش که حالات شخصي خود را به مدد انديشه نيرومندش، به تصوير مي کشد و از نوع ادبي "حسبِ حال" به شمار مي رود، نيز، در اشعاري که وي در خلوت انديشة راز‌جوي خود به "کشف پنهاني هاي روان و سرشت آدمي و آشکار ساختن آنها جهت تنبّه و عبرت و تربيت"13 مي پردازد.

 

صفات مشترک

آشتياني واميري مشترکات فطري و اکتسابي بسيار داشتند که اگر بخواهم آنها را فهرست وار برشمارم،  بايد نخست از همه، از اعتقاد قلبي و عقلي آنان به مبداء و معاد و ارادت ورزي قلبي آن دو بزرگوار به ائمه اطهار (س) ياد کنم. گذشته از آن، نه تنها عشق به تعاليم عاليه فلسفي و عرفاني از يک سوي و شعر و ادب ايران از سويي ديگر، جان هاي پاک آن دو استاد بزرگ را به سوي هم مي کشيد و به ديدار يکديگر مشتاق مي کرد، بلکه مشترکات متعدد ديگر از قبيل ايران دوستي، عشق به زبان فارسي، علاقه به تحقيق و تفکر و تعقل همراه با رقت احساس و لطافت طبع، نيز سبب الفت بيشتر آنان به يکديگر مي شد. شگفت انگير بود که هر دو خط تحرير را بسيار پخته و شيرين مي نوشتند – گرچه اميري، برخلاف آشتياني، قلم فرانسه و دوات مرکب ليقه دار را با خودنويس لامي و شيشه جوهر عوض کرده بود.  افزون بر صفاتي کم نظير چون استقلال فکر، آزادگي و وارستگي ذاتي، گشاده دستي و بخشش، مهرباني با خلق خدا -- از آشنا گرفته تا بيگانه --گذشت و توانايي فطري در اِعراض از تعلقات زائد دنيايي و دوري از زيادتي طلبي هاي آزمندانه، روح درويشي و بي آلايشي، پرهيز از هرگونه ادعاي بجا و نابجا که از سايه سر بي دانشي در همه روزگاران بازاري گرم دارد و برخورداري از بسياري ديگر خوي هاي پسنديده اي که آدميان را در رديف متخلقان به اخلاق الله قرار مي دهد، آن دو فرشتگي مقام را به هزاران وصله ناگسستني معنوي به هم مي پيوست و من بي مايه در اين ميانه حيران که دل از که بر فکنم و بر که بر افکنم. داستان به همين جا ختم نمي شود، هرگاه که به هم مي رسيدند، يا نامه اي براي يکديگر مي نوشتند، بي ترديد شرح بيماري کهنه و بي علاجي که گويي از بدو تولد با آنها بوده است و تا آخر عمر دست از سرشان بر نخواهد داشت، بخشي از گفت و گوي گرم آنها را تشکيل مي داد که معمولا با اجماع به ناتواني تشخيص پزشکان و بي اثر بودن داروهاي تجويزي آنان ختم مي شد. شايد طنز آميز باشد اگر بگويم که در  ابتلاي به برخي بيماري ها نيز، دست کمي از يکديگر نداشتند و از آن جمله بود شکوه هميشگي از تنبلي معده و کسالت هاي مترتب بر آن که  تا به ياد دارم، روح لطيف هر دوي آنان مي آزرد.

 

آشتياني در بيمارستان

آشتياني شادروان براي من حکايت کرده بود که در کودکي، در قصبه آشتيان آن زمان،  به حصبه ( تب روده) مبتلا شده بود که با توجه به دوري از پزشک و مهم تر از آن بي دارويي ( چون هنوز ماده اي به نام پني سيلين کشف نشده بود) در شمار بيماري هاي جان‌گير قرار داشت و اگر دانايي و پرستاري شبانه روزي مادر بزرگِ مادري او، طاووس خانم، نمي بود، از آن بلاي کشنده جان سالم به در نمي برد. آشتياني وقتي زبان به وصف طاووس خانم مي گشود، چنان حالي پيدا مي کرد که گويي که همه مهرباني عالم را يک جا در دل گرفته است و چنان با شگفتي در باره فهم و درايت اين زن بافراست سخن مي گفت که در اثناي صحبت، اين انديشه در ذهن من بيدار مي شد که مگر ژنِ هوشمندي و عقل‌مندي را آشتياني از اين مادر بزرگ بصير به ارث برده باشد. استاد مي گفت که اين زن دل آگاه همواره او را به تحصيل دانش توصيه مي کرد و شوق دانش اندوزي را آن زن پاک سرشت در جانش افکنده بود.  باري گويا اين بيماري حصبه، يا نظير آن در مشهد عود مي کند و آشتياني، جوان سي و پنج ساله خوش قد و قامت را در روزي از روزهاي پائيز سال 1341 خورشيدي، به بخش داخلي بيمارستان شاه رضاي آن زمان ( امام رضاي امروز) مشهد، مي کشاند.  اکنون، سه سال بود که در دانشکده علوم معقول و منقول دانشگاه مشهد فلسفه و عرفان تدريس مي کرد، و بي گمان، نخستين کتاب هاي خود، هستي از نظر فلسفه و عرفان ( مشهد، 1340)، شرح حال و آراء فلسفي ملاصدرا ( مشهد، 1340)، نيز شايد المظاهر الالهيه ( مشهد، 1381 قمري) را به چاپ رسانده بود. نمي دانم چند روز در آن بيمارستان بستري مي شود، اما مي دانم که معالجه اش را پزشکي جوان و تازه از فرانسه برگشته، يعني آقاي دکتر ابراهيم آريان (1/7/ 1303-1/5/1388)14– با تشخيص ديسانتري آميبي --  برعهده مي گيرد و چنان که آشتياني خود مي گفت، او را با دارويي به نام "امي تين" درمان مي کند. از اين جا مي توانيم پي ببريم که شايد آن ميکروب مهلک حصبه در ايام کودکي ريشه کن نشده و در کمون مي زيسته است. به همين سبب بود که آشتياني تا آخر عمر با نوعي رژيم غذايي انس داشت و هر جور غذا و ميوه اي را نمي خورد مبادا به تحريک روده و معده اش که گمان مي کرد ضعيف است، منجر شود. او حتي از برخي غذاهاي بسيار رايج، مانند آب گوشت، آش رشته، خورش هايي چون بادمجان و همه سرخ کردني هاي ديگر، همچنين از تمام ادويه ها، نيز از خوردن هر پختني که اندکي حالت خميري داشت، مثل انواع شيريني مثلا کيک، سخت پرهيز مي کرد و کتلت را، "آدم کُش" مي خواند و به شوخي مي گفت: "سگ بخورد، پيشواز گرگ مي رود." دارويي به اسم بيسموت و قرص هايي چون ليبراکس و ليبريوم را که معتقد بود اعصاب معده را آرام مي سازد، هرگز از دم دستش دور نمي ساخت و از آنها، همراه قرص هايي چون ايندرال و آرام بخش هايي چون واليوم و اين اواخر اگزازپام و دياز پام، به تجويز خود، استفاده مي کرد. از حرفي به حرفي مي رويم، آمپول زدن را در عضله را با مهارت انجام مي داد و نه تنها بارها انواع آنتي بيوتيک را به من تزريق کرده بود، که در عضله خودش نيز با کمال استادي دارو تزريق مي کرد. سرنگ هاي متعدد و سوزن هاي مختلف داشت. پيش از آن که سرنگ  استريل يک بار مصرف پيدا شود، درست به شيوه قديم تزريقاتي ها، سرنگ و سوزن را در قوطي سرنگ درون آب مي انداخت و آن را  با انبر مخصوص مي گرفت و بر شعله آبي الکل، با دقت، مي جوشاند. آن انبر را هنوز به يادگار نگاه داشته ام. آشتياني شادروان براي من تعريف کرده بود که وقتي در نجف، گروهي بي شماري از زائران ايراني نياز به استفاده تزريقي از انتي بيوتيک پيدا مي کنند و چون گويا تعداد آمپول زن هاي آنجا، جوابگوي تعداد بيماران نبوده است، ايشان داوطلبانه او هنر را از پرستاران آنجا مي آموزد و به کمک هموطنان خود مي شتابد.

 

دکتر آريان و کتاب هستي

باز گرديم به دکتر ابراهيم آريان پزشک عاليقدر و انسان پاک نهادي که به پاکيزه خويي زبان زد  خاص و عام بود -- مسلماني به معناي واقعي کلمه که در عين نو انديشي، انجام فرائض ديني را فرو گذار نمي کرد. تا مي توانست از مطالعه تازه هاي علمي رشته خود غفلت نمي ورزيد و مي کوشيد با مطالعه نشريات دانشگاهي و پژوهشي که  قادر بود آنها را به زبان فرانسه  بخواند، حتي الامکان، سطح دانش پزشکي خود را به مرتبه پيشرفت هاي علمي روز برساند و به همين سبب بود که آشتياني ارادت فراوان به او داشت زيرا، افزون بر کمالات والاي انساني که در  اين پزشک با شرف نشان کرده بود، او را اهل تحقيق مي ديد نه اهل کاسبي. دکتر آريان در سال 1360 با مرتبه استادي باز نشسته شد، و از آن پس بود که فرصت يافت به مداواي بيماران بيشتري بپردازد. او برنامه بيمار بيني خود را چنان تنظيم کرده بود که بتواند به طور ميانگين حد اقل بيست دقيقه از وقت خود را به هر بيمار اختصاص دهد. از عادات منحصر به فرد او يکي اين بود که شرح حال بيماران خود را با حوصله تمام در دفتري مخصوص مي نوشت. به کمترين مبلغ ويزيت قناعت مي کرد و از مستمندان پول نمي گرفت. به همين جهت بود که برخلاف بسياري از همقطاران خود نه سوي معاملات ملک و مستغلات کشيده شد و نه براي سپرده گذاري به طرف بانک ها رفت. نه باغ بالايي خريد و نه آسياب پائيني تهيه کرد.

نام نيکي گر بماند ز آدمي                  به کزو ماند سراي زرنگار15

هرگز نديديم هوس کند اتوموبيلي مد روز  سوار شود يا هر روز با ماشيني ديگر رنگ به مردمي که پول سوار شدن بر درشکه را هم نداشتند، فخر بفروشد؛ نخستين اتوموبيل و نخستين خانه خود در خيابان کوه سنگي را تا پايان عمر عوض نکرد. نه در پي تجملي رفت و نه بر منصبي و مالي حسد برد. چگونه مي توان پزشکي سرشناس و حاذق بود، بر کرسي استادي دانشگاه نشست، و با چشم پوشي از پول و مقام، اين فريبنده هاي بزرگ آدميانِ خُرد، وارسته تر از اين زندگي کرد؟ خدايش بيامرزاد که تا به ياد دارم، از او جز مهرباني، فروتني، سادگي و افتادگي نديدم.

فريبِ شهرتِ کاذب مخور، چو بي دردان

به جاي ِتربت ِ مجنون، مرا زيارت کن16

لباس عافيتي به ز خاکساري نيست

به اين لباسِ سبک از جهان قناعت کن

آري او هم از آن دسته مردمان دل آگاه بود که روح آينه سانشان تحمل هيچ آهِ کدروتي از زنگارهاي اين جهاني را ندارد.  شايد به سبب همين پاکي و بي آلايشي روحي بود که نمي توانست بپذيرد از ساقه اي واحد شاخ و برگ هايي برويد، تشنه به خون يکديگر. چرا اسلام فرقه فرقه شد؟ اين سوالي بود که ذهن او را مانند برخي ديگر از موضوعات کلامي و اعتقادي، هميشه به خود مشغول مي داشت. بنا براين، شايد، در آن روز پائيزي، حضور فردي معمم را در بخش داخلي بيمارستان شاهرضا مغتنم شمرده باشد و طبعا سر صحبت را باز کرده باشد و شايد، آشتيانيِ فارغ از همه دسته بندي ها و فرقه گري هاي تفرقه انگيز، سخن را به يگانگي و راز توحيد کشانده باشد. زيرا مسلم است که  پس از تحصيل بهبودي، چند جلد از کتاب هاي تازه انتشار يافته خود، از جمله هستي از نظر عرفان و فلسفه (1380 قمري/1340 خورشيدي) را به پزشک تازه يافتة از اروپا برگشته خود، هديه داده و از او خدا حافظي کرده است، غافل از آن که دکتر آريان نه به زبان عربي آشناست و نه از قواعد فلسفي نکته اي مي داند تا بتواند سر از آن اسرار معنوي به در آورد.

اما دکتر ابراهيم آريان، با دختر دوم شادروان اميري فيروزکوهي، بانوي فرشته خصال انوشه کريمي، پيوند زناشوئي بسته (زمستان 1338)17 و او را از تهران به شهر خود، مشهد، آورده است ( مهر 1339). در آن زمان بود که اميري رنجور از دوري "پاره جگر" و "بانوي بانوان حرمخانه جلال و جمال،" دردهاي دل خود را در قالب قصيده اي بلند ريخت و دختر نازنين را در مشهد به علي بن موسي الرضا (ع) سپرد. به گمان من، اين قصيده يکي از پر احساس ترين شعر هاي اوست که آن را پس از اتمام داستان دوستي اميري و آشتياني نقل خواهم کرد.

 

هستي در دست اميري

اشتياق اميري به فراگرفتن معارف اسلامي او را به محضر درس "کثيري از علماء و فضلاء و مجتهدان و محققان عصر" مي کشاند و  از آن جمله، حلقه مستفيدان از "استاد علامه محقق، آيت الله مبرور حضرت سيد محمد کاظم عصار تهراني،" و " آيت الله مرحوم آقا مير سيد محمود امام جمعه زنجاني" قرار مي دهد تا " به قدر وسع از سفرة گستردة علم و کمالشان بهره مند " شود. با اين حال، اميري حسرت مي خورد که با همه کوشش و علاقه خود موفق نشد "از خدمت دو تن از فيلسوفان عصر، يعني مرحومان، آقا ميرزا طاهر تنکابني و آقا ميرزا مهدي آشتياني، که هر دو ايشان ، بخصوص آقا ميرزا مهدي از بزرگان حکماء و فلاسفه و مدرسان حکمت مشّاء و اشراق بودند، نصيب" برد.18

شاعر بزرگ حکمت جوي ما "دختر نکته دان" خود را چنان دوست مي داشت که از دوري او  همواره "خار خاري در دل و جان خسته و نگران"19 خود احساس مي کرد و با آن که بسيار کم سفر بود، دست کم، هر دو سال يک بار، رنج سفر را به قصد اقامتي دو ماهه در خانه دخترِ " بسيار پدر دوست و مهربانِ"20  خود بر جسم نحيف هموار مي کرد. اميري در ارديبهشت ماه سال 1340، نخستين بار، به خانه دخترِ مشهد نشين خود سفر مي کند و دو ماهي بعد، به تهران باز مي گردد. چه جاي ترديد که اگر اميري خبر از وجود فلسفه دان و حکيمي جوان چون آشتياني در مشهد مي داشت، در همان نخستين سفر، در پي يافنتش بر مي خاست – گرچه يافتن آشتياني در مشهدِ آن روزگار، کار آساني نبود. درست است که دو سال و نيمي مي شد که آشتياني در گوشه اي ديگر از همان مشهدي مي زيست که اميري، امروز، ميهمان گراميش بود و شايد اگر اين ديوارهاي باغ ها و خانه ها که مردم به ضرورت زندگي و شايد از  بيم جان خود و نگاه ديگران، با طول و عرض و ارتفاع، کشيده اند و پرده جدايي افکنده اند، در ميانه نبود، آن دو فرزانه روزگار را مي توانستي در دو سوي صحراي سر سبز دوستي، قامت بر‌کشيده، چشم در چشمِ هم به بيني.

درست است که او و دکتر آريان، دادماد مشهدي اميري، دو همکار دانشگاهي به شمار مي رفتند، اما بيگانه با هم بيگانه بودند، زيرا به سبب آموخته هاي متفاوتشان در دو دانشکده مختلف تدريس مي کردند: "اي بسا دو ترک چون بيگانگان."21 آشتياني از جان و عقل سخن مي گفت و دکتر آريان از بيماري هاي جسم. با اين حال، نقش پرداز بزرگ آفرينش تنها دو نقش از اين داستان را بر عهده دکتر آريان گذاشته بود: پيوند با خانواده اميري و آوردن کتاب هاي آشتياني از بيمارستان به خانه خود تا همسر بافراستش آنها را از خراسان هديه سوي پدر حکمت خواندة با فضيلت خود برد. در واقع، از طريق اين دختر تازه عروس است که نخستين کتاب هاي آشتياني به دست اميري مي رسد ( اواخر سال1341). اميريِ گوهر شناس با خواندن کتاب هستي، نيک پي مي برد که متاعِ آشتياني کجايي ست. او به سر انگشت دانش خود حريرِ زربفتِ سخنِ عارفانة آشتياني را مي شناسد و خريدارش مي شود.

 

نخستين ديدار

از سوي ديگر، آشتياني که سه سالي بيش نيست در مشهد زندگي مي کند ( از اول شهريور 1338)، در واقع، براي سر و سامان دادن به داستان استخدام خود، مرتب بين مشهد و تهران در رفت و آمد است. او در آن سال ها، يکسره گرفتار مبارزه با موانعي ست که راه را بر استخدام رسمي او در دانشگاه مشهد سد کرده است. اما سرانجام موفق مي شود حکم اشتغال رسمي خود به دست آورد. خوب است شرح اين کشمَکش را از زبان خود آن مرد بزرگ بشنويم:

"پيشنهاد کردم کتابم را بفرستند طهران براي اقدام دانشياري من. دکتر مجتهد زاد ه22 با اين کار سخت مخالف بود. من شرحي به دکتر فرهاد[رئيس وقت دانشگاه تهران] نوشتم. او اين معني را از دکتر ساميراد خواست. آقاي آقا ميرزا ابراهيم [ آشتياني] مسافرت کرد به مشهد. به وسيله ايشان با آقاي دادور، استاندار آن زمان[ خراسان] دوست شدم. آقاي دادور اصرار زياد کرد که بايد کتاب من براي اقدام مقتضي فرستاده شود به وزارت فرهنگ. کتاب من را فرستادند ... آخر سال تحصيلي 1339، امتحان دانشياري دادم. آقاي دکتر ساميراد که خدايش خير دهد، در کار من اقدامات جدي کرد و خيلي کارم را دنبال نمود. قبل از امتحان دانشياري، دکتر مجتهد زاده به فروزانفر گفته بود کار آشتياني را عقب بيندازيد. سعايت کرده بود. ولي او گوش نداده بود و تعريف هم از فضل من کرده بود. دنبال کار من را راشد هم خيلي گرفت. از او ممنونم. آقاي دکتر فرهاد در قضيه دانشياري من کمال تاثير را داشت ... شوراي عالي فرهنگ دانشياري من را مطرح نمي کرد تا آن که جناب آقاي هادي خان اشتري وزير مشاور، دام ظله، که از آشتياني هاي بسيار نيک است، با جديت هرچه تمام تر کار فرهنگي من را انجام داد و در 5 خرداد 1340 دانشيار رسمي دانشگاه مشهد شدم. خداوند هميشه به من نظر لطف دارد و در کارهايم سرم به سنگ نمي خورد و هرکاري را اقدام مي کنم، انجام مي گيرد." 23

آشتياني، بي گمان در اين سفرها، و سفرهاي سال هاي بعد از آن، از ديدار با دوست ديرينه خود دکتر احمد مهدوي دامغاني24 نيز غفلت نمي ورزيد— سابقه دوستي آنها به سال 1325 خورشيدي باز مي گردد.

از سوي ديگر، دست تقدير که ده سالي از جواني اميري ( 1326-1336) را "به تصدي دفتر خانه اسناد رسمي شماره هفتاد تهران (واقع در خيابان فردوسي، بالاخانه هاي رو به روي خيابان ثبت)"25    اختصاص داده است، او را با دکتر احمد مهدوي دامغاني آشنا مي سازد. دوستي آنان چنان قوّت مي گيرد که تا پايان عمر از يکديگر نمي گسلند. دکتر مهدوي، از راه بزرگواري، برايم حکايت فرمود که مرحوم اميري، دست کم هفته اي يک بار، براي شرکت در جلسات چهارشنبه ها که در دفتر کار او تشکيل مي شد،26 به دفترخانه اسناد رسمي شماره 25 واقع در خيابان ثبت، مي رود. روزي از روزهاي بهاري، پس از 15 خرداد سال 1342، چند گاهي پس از آن که اميري وقت خود را صرف مطالعه کتاب هاي آشتياني مي کند، اشتياق به ديدار اين محقق دانشمند را در يکي از همين جلسات با دکتر مهدوي در ميان مي نهد. اين رو، دکتر مهدوي، به محض آن که چندي بعد، آشتياني را در دفتر کار خود مي بيند، قرار ملاقاتي مي گذارد و آن دو نادره مرد روزگار را کنار هم مي نشاند ( بهار يا تابستان 1342).

آن دو روح بزرگ، چون به هم مي رسند، هر يک گمشده خود را در وجود ديگري مي جويد، از اين است که بي هيچ گفت و گو، در همان جلسة نخستين، چنان به يکديگر الفت مي گيرند که گويي از جهان ازل با يکديگر پيوسته بوده اند و جهانِ جسم آنان را از هم جدا داشته است:

هر دو بحري آشنا آموخته          هر دو جان بي دوختن بر دوخته27

نخستين ديدار به ميهماني در منزل شادروان اميري مي انجامد.

 

ادامه دوستي

گرچه آشتياني نيز مانند اميري بسيار کم سفر مي کرد، از آن پس، هربار که به تهران مي رفت، به خانه پر مهر اميري وارد مي شد. صفاي اين دوستي پاک، افزون بر بي ريايي و گرم خويي، آشتياني، سبب شد که همه اهل خانه او را آشناي محرم تر از خويش بدانند و صحبتش را غنيمت شمرند. نيک مي توان تصور کرد و البته بار ها نيز که از مصاحبت آنان بهره مند بودم مي بردم، مي ديدم که در ميانه آنان، جز بيهوده درايي، از همه در سخن مي رود – از مسائل سياسي و اجتماعيِ عبرت آموزِ گرفته تا مباحث عرفاني و فلسفي و ادبي و اعتقادي که هريک به مناسبتي مطرح مي شد و من بي مايه در آن کنار سراپا گوش و هوش بودم مبادا نکته اي نشنيده بماند. افسوس که گذر ايام همه را از ذهنم زدود. و البته آن جلسه هاي پر شور و حال هميشه با نکته گويي هاي شيرين و پر معناي آشتياني که هميشه رنگي از طنزي لطيف را در خود داشت همراه بود و غزلي دلنشين و يا قصيده اي وزين که اميري تازه سروده بود يا به مناسبت بحث محفل از ميان سروده هاي خود انتخاب مي کرد و با لحني دلپذير و آهنگي پرمهر که معني کلام او را تا عمق جان آدمي نفوذ مي داد، مي خواند، بر معنويت محفل مي افزود.

 

قصيده

آدمي وقتي قصيده هاي اميري را مي بيند، از تسلط او بر لغت و قدرت جاي دادن کلمات در قالب موزون قصيده و آفرينش مضامين ناگفته و دلکش، و استفاده او از مصطلحات قرآني و نجومي و منطقي و به طور کلي آنچه علوم قديمه خوانده مي شود، به شگفتي مي افتد. يکي از آن قصيده هاي نازنين که بارها از زبان اميري شنيده ام و لذت برده ام و بي گمان براي خوانندگان آشنا خاطراتي شيرين را زنده مي کند، همان است که در ديوانش  در زير اين عنوان درج کرده است: در "تزويج دختر فرشته سيرتم انوشة اميري با آقاي دکتر ابراهيم آريان، استاد دانشکده پزشکي، و فرستادنش به خانه شوهر، به مشهدِ مشرّفِ رضوي، سَلامُ الله عَليَ مُشّرفها."

نقدِ جان رايگان فرستادم رايگان نقدِ جان فرستادم

داشتم حُلّه اي تنيده ز جان28 حُلّه با کاروان فرستادم29

مَطلعِ شمسِ دين خراسان را30 قَمَري ميهمان فرستادم

سخت بي ماه بود خورشيدش مَه بدان سوي از آن فرستادم

کانِ فيروزة خراسان را                        زينت از بَهرَمان فرستادم31

يادگارِ نشانِ آبا را32 به خراسان، نشان فرستادم

رَبَةُ  الحِجلة صَلاح و عِفاف33 به زفاف اين زمان فرستادم

زآن شجر کاصلِ ثابتش دانند   فرعي از آسمان فرستادم34

شاخِ پربارِ نَجمِ زهرا را35 چون گل، از بوستان فرستادم

در خزان، اين گلِ هميشه بهار تحفه زي باغبان فرستادم36

از حرمخانة جلال و جمال بانويِ بانوان فرستادم

"اخترِ سعد" را به "بيتِ شرف" رخصتِ "اِقتران" فرستادم37

وآن (بِراهيم) عيسوي دَم را38 سارة مهربان فرستادم39

به خراسان که مادرِ سخن است دخترِ نکته دان فرستادم

سخنِ سختة عراقي را40 نَک بِهين ترجمان فرستادم

به سَناباد و آن سَنادِ قويم سَندي بس گران فرستادم41

بَدَلِ سروِ کاشمر، ز عراق زاد سروي چَمان فرستادم

زيبِ بستان و زينتِ چمنش لاله و ارغوان فرستادم

بِکرِ معني و بِکرِ عَذرا را43 صورتي توأمان فرستادم44

مريمي ديگر از طهارتِ جيب45              هم ز جيبِ زمان فرستادم

نفرستاد کس چنين گهري کِش چنان رايگان فرستادم46

گهرش از گران‌بها صدفي ست که خداي از جَنان فرستادم47

بَضعَة جان و پارة جگر است48 از جگرپاره، خوان فرستادم

شادماني گريخت از گِل من49 که گُلِ شادمان فرستادم

شد خموش آشيانه ام زيراک بلبل از آشيان فرستادم

از دو رخ ماه، از زبان طوطي ست ماهِ طوطي‌زبان فرستادم

نک، نه طوطي، نه آينه ست مرا که هم اين و هم آن فرستادم

شاديِ خان و مانِ من او بود شاديِ خان و مان فرستادم

از شکرخنده صبح را ماند صبح را ارمغان فرستادم

در هر انگشت، ده هنر دارد صد هنر را عيان فرستادم

دور از او،  زنده ام به تن، چه کنم؟         کز تنِ خود روان فرستادم

گرچه از ماه و سالِ رفتة خويش حاصلِ سو زيان فرستادم50

وآن جگرگوشه را ز گوشة اُنس51 به سفر ناگهان فرستادم

شاد از آنم که اين وديعة عمر52 زي شهِ اِنس و جان فرستادم53

آستانِ عليِّ موسي را مَلَکي پاسبان فرستادم

دور بودم به تن، ز حضرتِ او تن فرو هِشته، جان فرستادم

در ضَمانِ رضا و حفظِ خداي جانِ او را ضَمان فرستادم54

شب و روزش چو نام انوشه باد55           کاين دعا جاودان فرستادم

در امانم که اين امانت را سويِ دارُالامان فرستادم56

( تابستان 39)

اميري و مقدمه ديوانش

اميري از زمره آن سخنوراني ست که نه تنها در انواع شعر زبردست است بلکه نثر را نيز بسيار اديبانه و منشيانه مي نگارد. او شاعري است که نه تنها مي تواند احساسات و انديشه هاي خود را در قالب زيباترين غزل ها و قصيده ها و قطعه ها بيان کند، بلکه اين قدرت را نيز دارد که آنها را به نثري دلنشين و اديبانه بر صفحه کاغذ به تصوير کشد. بهترين نمونه نثر او که منتشر شده، شرح حال اوست که خود در ابتداي ديوان دو مجلدي اشعارش به جاي مقدمه قرار داده و عنوان "سرگذشت" را براي آن برگزيده است. قلم او در اين متن، روان و ساده و پرکشش است، و شيريني گفتارش – چه به هنگام بيان شرح حال خود و چه در وقت تحليل نکته هايي که ضمن سخن، پيش مي آيد –  چشم خواننده را دوخته بر کاغذ نگاه مي دارد.  اين متن دل انگيز نه تنها مشتمل است بر روايت صادقانة سرگذشت او  -- از هنگام تولد در دهکده فرح آباد فيروزکوه تا تحصيلات و تشکيل زندگي خانوادگي، حسب و نسب و فرزندان، مشاغل اداري، ياد ياران، کاميابي ها و ناکامي هاي زندگي و جز آن--  بلکه حاوي نظرات صريح اما کوتاه او ست در باره گروهي از شاعران قديم و جديد، هنرمندان و موسيقي دانان، نويسندگان و سرايندگان همدمش، مانند ملک الشعراء بهار، وحيد دستگردي، صادق هدايت، رهي معيري، گلچين معاني و بسياري ديگر. او در باره انس خود با شاعران قديم خاصه صائب مي نويسد:

"به گفته بزرگاني چون امام خاقاني و حکيم نظامي و شيخ اجل و مولانا ( در مثنوي) و صائب تبريزي اصفهاني علاقه و توجه بيشتري دارم. بخصوص نسبت به صائب که گمان مي کنم به سبب اشتراک در احوال و استغراق در اشعار او به مدتي افزون از چهل سال، علاقه و ارادت من به عشق و فناي در او انجاميده و مرا در اين اختصاص انگشت نماي خاص و عام گردانيده است."57

اظهار نظر روشن او در باره شيوه اي از داستان پردازي که در ايران به نام رمان نويسي مشهور شد، نيز خواندني است:

"عجيب است که ما هرچند در تمام موارد و مظاهر تقليد بازي حتي در جمله بندي و لهجه سازي، مقلّداني زبردست و خوش تقليدي از خارجيانيم، اما نمي دانم چرا در تقليد از نويسندگان خارجي در انواع نويسندگي روائي و تحليلي، بلکه همين ظواهر زندگي و حوادث و اتفاقات عادي در رمان نويسي و پيس سازي و سناريو نويسي اين قدر کم استعداد و ناتوانيم."58

اميري با رديف موسيقي ايراني آشنايي داشت و با خوانندگان و نوازندگاني بزرگ چون درويش خان، حسين خان اسماعيل زاده، حسين خان هنگ آفرين، يحياي زرين پنجه، شکرالله خان قهرماني ، سيد حسن طاهر زاده، ابوالحسن صبا، رضا محجوبي، مرتضي محجوبي، حبيب سماعي، عبدالحسين شهنازي، حسين ياحقي، ظلي و بسياري ديگر از هنرمندان طراز اول موسيقي ايراني موانس و مصاحب بود و آنان را  به حق، "پاسداران  قديم موسيقي صحيح و قويم ايران" و سرمشقي درست و موزون از خوانندگي و نوازندگي اجداد ما با موهبتي الهي و خدادادي و سالها تعليم و تعلم سنتي اجدادي، " مي خواند.59  بدين سبب، نغمات زيباي موسيقي ايراني را با بهترين آوازها، استادانه ترين مضراب ها و استوار ترين کمان ها  شنيده است و حق دارد که همواره از تداخل نا متجانس و نامعقول و غير علمي موسيقي ملل ديگر با موسيقي ايراني، خاصه از تقليدهاي نابهنجار خام خوانان جوان از خوانندگان پاپ يعني موسيقي عاميانه اروپائيان، رنج ببرد.  انتقاد صريح او از تقليد هاي کورکورانة نوآوران موسيقي  ايراني که در دهه هاي چهل و پنجاه به اوج خود رسيد، گوشه کوچکي ست از دغدغه هميشگي آن مرد بزرگ ايران دوست، که هر زمان اين بحث نو مي شد داغ دل او را تازه مي کرد. آشتياني شادروان نيز در اين افسوس با او همزبان بود و از جلف بازهاي خوانندگاني که به نام موسيقي ايراني اداي خوانندگان غربي را در مي آوردند و بي جهت، خود را به موسيقي جاز منتسب مي دانستند، و آنان را با عنوان کلي "گوگوش هاي نر و ماده" دسته بندي مي کرد، خاطري آزرده داشت و  هر زمان که صحبت تقليد از اروپائيان به ميان مي آمد، با آن صداي تودماغي دلپذير و لهجه مطبوعش و با لحني از سر خشم و آميخته به تحسر، زبان به شکوه مي گشود که "با فلسفه هم همين کار را کرده اند. مگر مي شود آقا با خواندن طوطي وار صد صفحه از اين کتاب و صد صفحه از آن کتاب – آن هم از ترس امتحا ن -- فلسفه دان شد؟ بايد طلبه وار، زانو به زانوي استاد نشست و کلمه به کلمه آموخت." بگذريم، بحث موسيقي اير اني در ميان بود و گله هاي اميري که به شعر و نقاشي نيز مي کشد:

"هرگاه امروز يکي از ايشان [استادان بزرگ موسيقي ايراني که تعدادي از آنان را در بالا نام برديم] زنده مي بود ( چنان که تني چند دور افتاده و مهجور هنوز هستند و سينه شان به جاي گلبانگ آواز، مالامال از فريادِ جان گداز است)، قطعا موسيقي فعلي ما، به خصوص، آوازها و آهنگِ ترانه ها را نمي شناخت و اصلا متحير مي ماند که اين در هم جوش از ملودي هاي فرنگي و قطعات هندي و چيني و به خصوص ارمني و آسوري و عربده هاي جان گسل و دل خراش آمريکايي و آفريقايي با آن شعرهاي رکيک عاميانه و مسخره و خوانندگان بدصدا و بي هنرِ خلق السّاعه يا پهلوانان با بُرز و کوپالِ قهرمانانه، از کدام يک از اقوام قديم و جديد دنياست. افسوس که در اين سرگذشت مجال بحث و قلم فرسايي به ذکر رنج هاي نهاني و شکافتن عقدة دل به دردهاي پنهاني نيست و گرنه "همچو ني من گفتني ها گفتمي." همين قدر بر سبيل اجمال و جوابِ به احتمالِ سوال، مي نالم و مي گويم که بدبختانه، خود ما با وجود بي نيازي و استغنا، به تقليد خنک و سمج از اروپايي ها، با شعر و زبان و موسيقي و نقاشي کشور خويش که پدران ما سال هاي سال، اين ميراث هاي باشکوه و جلال را چون گنجينه اي بسيار گران بها و بي مثال از آن همه دست برد ها و حمله ها و غارت ها به قيمت جان و مال و خان و مان خود حفظ کرده و صحيح و سالم به ما تحويل داده بودند و چه فخرها که به گنجوري و تملّک آن به عالميان مي نمودند و خود را به داشتن آن محسود و مغبوط ايشان مي دانستند، کاري به دست و زبان و انديشه و گمان خود از ناشايستي و ناخلفي کرديم و بلايي بر سر آن آورديم که صد رحمت به بلاياي حاصل از حملات اغيار از روم و يونان و تاتار."60

 

پي نوشت ها:

1. ديوان اميري فيروزکوهي، تهران،1354، ج اول، ص408.  //   2. اشاره است به حديث اِنَّ لِرَبِّکُم في ايّامِ دَهرِکُم نَفَحات الاَفَتَعَرَّضُو َهَا؛  نسيم هاي رحمت پروردگار در روزگار شما مي وزد، از آنها بهره بريد. احاديث مثنوي، به جمع و تدوين بديع الزمان فروزانفر، تهران، 1363، ص 120.  //  3. مثنوي معنوي،  تصحيح نيکلسون، 1/ 1951-1954.  //  4. با استفاده از بيت معروف سعدي که کامل آن چنين  است:

صبر بسيار ببايد پدر پير فلک را تا دگر مادر گيتي چو تو فرزند بزايد

( غزليات سعدي، تصحيح و توضيح دکتر غلامحسين يوسفي، ص 9 غزل 12 به مطلع"بخت باز آيد از آن در که يکي چون تو در آيد."  //  5. شيخ محمود شبستري، گلشن راز. مصراع نخست: مرا از شاعري خود عار نايد.  //  6. غزل هاي سعدي، تصحيح و توضيح دکتر غلامحسين يوسفي، تهران، 1385، ص98، غ 209. مطلع: مشنو اي دوست که غير از تو مرا ياري هست .  //  7. فريب شعر،  استاداميري فيروزکوهي ، به انتخاب دکتر بانوي کريمي(اميري فيروزکوهي)تهران، 1383، ص 174،  غ66.  //  8. اميري فيروزکوهي، ديوان، چاپ اول، تهران، 1354، ص287، غزل  359 که در سال 1338 سروده شده است.  //  9. ديوان اميري فيروزکوهي، تهران، چاپ دوم، 1369، مقدمه، ص 18.  //  10. همان، ص 19.  //  11. همان، ص 30.  //  12. فريب شعر ، پيشين (تهران، 1383)، ص 25، غزل 12.  //  13. فريب شعر، پيشين ( تهران، 1383)، ص3.    /  14. دکتر ابراهيم آريان  بردار  بانوي دانشمند دکتر قمر آريان همسر  استاد و محقق شهير دکتر عبدالحسين زرين کوب شادروان است.  //  15. کليات سعدي، بر اساس تصحيح و طبع شادروان محمد علي فروغي، تصحيح، مقدمه، و فهارس به کوشش بهاء الدين خرمشاهي،تهران، 1386، ص 667.  //  16. ديوان صانب تبريزي، به کوشش محمد قهرمان،  دوره شش جلدي، تهران 1370، جلد ششم، غ 6352، به مطلع:

بپوش چشم ز وضعِ جهان و عشرت کن   ببند در به رخِ کاينات و وحدت کن

17. حاصل اين ازدواج، سه فرزند خلف است: افسون، ارغوان و دکتر علي آريان.  //  18. همان، ص37و 38.  //   19. ديوان اميري فيروزکوهي، تهران، چاپ دوم، 1369، مقدمه، ص 48.  //  20. همان جا.  //  21. مثنوي معنوي، تصحيح نيکلسون، 1/1206: مصراع اول: اي بسا هندو و ترک هم زبان.  //  22. شادروان دکتر علي رضا مجتهد زاده استاد دانشکده ادبيات مشهد و نخستين رئيس دانشکده معقول و منقول مشهد بود که تقريبا تا بيماري کشنده اش گريبانگير نشده بود، در آن مقام باقي بماند. مردي بود قوي هيکل و البته بسيار خوش خلق و سخي از مردمان قائن که جملگي به مهرباني شهره اند. همه ساله، چون فصل برداشت زعفران مي رسيد، دوستانش را از محصول ملک خودش متنعم مي کرد. چند سالي گرفتار بيمارهايي شد که نشان از غلبه صفرا و شدت سودا داشت و رفته رفته قدرت تدريس و اداره امور دانشکده را از او گرفت و  بدين سبب چندين سال از اين پزشک به آن پزشک و از اين بيمارستان به آن بيمارستان در مشهد و تهران در تردد بود. آخرين بار او را در بيمارستان شهناز (قائم کنوني) مشهد نشسته بر تخت بيماري ديدم و بر حالش رقت آوردم که با آن تنومندي و فربهي تن، چگونه تسليم ميله هاي باريک تخت شده بود و از آن همه دوست و آشنا، يکي بر کنارش نبود. مشهور است که بر سبيل مطايبت مي گفته: "عجيب است که هر چه را ما نمي دانيم، دانشجويان نيز نمي دانند!" خدايش بيامرزاد.  //  23. از يادداشت هاي شخصي [ص 13-15].  //  24. درباره دانشمند گرانمايه جناب آقاي دکتر احمد مهدوي دامغاني،  استاد معظم دانشگاه هاروارد، و دوستي پنجاه ساله او با آشتياني شادروان در مجله حکمت و معرفت،  شماره فروردين وارديبهشت، سال 1389،  به تفصيل سخن گفته ام. اکنون از ايشان تشکر فراوان دارم که در نوشتن اين مقاله، با کمال سعه صدر  و بزرگواري، گره از مشکلات من گشودند.  //  25. ديوان اميري فيروزکوهي، تهران، چاپ دوم، 1369، مقدمه، ص 29.  //  26. در اين جلسه ها دانشمندان نام آوري چون شادروانان اميري فيروزکوهي، مدرس رضوي، عبدالحميد بديع الزماني،  حسن روحاني، جلالي نائيني، اکبر دانا سرشت، سيد احمد خراساني، و ابوالقاسم پاينده شرکت مي کردند. آشتياني شادروان نيز  هرگاه از مشهد به تهران سفر مي کرد بي گمان در آن جلسه شرکت مي جست و  افزون بر آن به سابقه دوستي قديمي با دکتر مهدوي، معمولا دفتر او را محل ملاقات خود با ديگر دوستان قرار مي داد.  //  27. مثنوي معنوي، تصحيح نيکلسون، 1/ 75.  //  28. حُلّه،  نوعي پارچه بسيار لطيف ابريشمين که از آن جامه هاي فاخر و گرانبها  مي دوخته اند.  //  29. اين بيت اشاره است به قصيده معروف فرخي سيستاني به مطلع:

با کاروان حِله برفتم ز سيستان                   با حُله اي تنيده ز دل بافته زجان

30. مطلع شمس دين، يعني محل برآمدن خورشيد دين.  //  31. معدن فيروزه خراسان ( در نيشابور) مشهور است . بَهرَمان يعني ياقوت.  //  32. آباء يعني پدران.  //  33. ربه الحجله صلاح و عفاف، يعني خداوندگار حجله نيکويي و پاکدامني.  //  34. در اين بيت، شجر يعني درخت، اصل يعني ريشه و فرع يعني شاخه که تلميح است به قرآن، 14 سوره ابراهيم، آيه 24. در اين آيه از درختي پاک سخن رفته که ريشه اش در زمين استوار است و شاخه اش سر در آسمان دارد.  //  35. نجم زهرا، يعني ستاره روشن و زهرا در اين جا اشارت دارد به سيد بودن فرزندان اميري.  نجم به معني بوته نيز هست که با شجر در بيت قبلي مقارته دارد (بن: النجم و الشجر يسجدان، سوره 55 الرحمن، آيه 6).  //  36. زي يعني سوي.  //  37. در اين بيت،  "اختر سعد" يعني ستاره نيک بختي، و " بيت شرف" يعني خانه بزرگي و بزرگواري؛ "رخصتِ اقتران" يعني اجازه نزديک شدن و يار شدن با يکديگر، و همه از اصطلاحات علم نجوم است.  //  38. " براهيم" مخفف ابراهيم و "عيسيوي دم" به پزشک بودن او اشاره دارد از آن جهت که حضرت عيسي، به اذن خدا، بيماري ها را شفا مي داد و مرده را زنده مي کرد.  //  39. ساره نام همسر حضرت ابراهيم است که نوشته اند در اعتدال قامت و زيبايي سرآمد بود.  //  40. سخته يعني سنجيده و عراقي در اين جا اشارت است به "سبک عراقي" رايج در نواحي مرکزي ايران و ترديد نيت که مراد اشعار خود اميري شادروان است.  //  41. مراد از سناباد، دهکده اي ست از توس قديم که مدفن حضرت علي بن موسي الرضا (ع) است. معني بيت:  فرزندي ( سَندي) گرانقدر از پشت خود را سوي سناباد و آن پشتيبان نکوقامت ( سَناد قويم) فرستادم.  //   42. سرو کاشمر معروف است؛ منظور از عراق، ( عراق عجم) در اينجا، تهران است زاد سروي، يعني فرزندي چون سرو روان.  //  43. عَذرا يعني دوشيزه و وصيف حضرت مريم (ع) است.  //  44. توأمان با توأمين از صور فلکي ست که صورت دو زن است و ستارگان فراواني دارد. برج جوزا ( خرداد) را توأمان و در زبان فارسي "دو پيکر" مي خوانند.  //  45. جيب به سکون حرف دوم، يعني گريبان و "طهارتِ جيب" کنايه از پاکيزه دامني است.  //  46. کِش مخفف که او/ آن را.  //  47. جنان، يعني بهشت.  //  48. بضعه جان يعني پاره اي از جان. در حديث آمده است که "فاطمه بضعه مني" يعني فاطمه پاره تن من، جگر گوشه من است.  //   49. گِل من يعني وجود من.  //  50. سو زيان مخفف سود و زيان و مراد حاصل عمر است.  //  51. مراد از گوشه انس، جايي که بدان خو گرفته بود و بدان الفت داشت.  //  52. مراد از وديعه عمر ،فرزند است.  //  53. مراد از شه إنس و جان، حضرت علي بن موسي الرضا (ع) است.  //  54. معني بيت: ضمانت حضرت رضا و حفاظت خداي را ضامن جان او قرار دادم - او را به حضرت رضا و  به خدا سپردم.  //  55. انوشه يعني خوشي و خرمي.  //  56. دارالامان، به معناي خانه ايمن، خانه آسايش و اطمينان، منظور مشهد است به مناسبت وجود مدفن امام هشتم (ع).  //  57. ديوان اميري فيروزکوهي، تهران، چاپ دوم، 1369، مقدمه، ص 46.  //  58. همان، ص 45.  //  59. همان، ص 41.  //  60. همان، ص 41 و 42.

 

آخرین به روز رسانی در دوشنبه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰ ساعت ۱۴:۱۰