ميراث صدرا در دستان اساتيد واسطه

چاپ
نوشته شده توسط Administrator چهارشنبه ۰۴ اسفند ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۵۴

ميراث صدرا در دستان اساتيد واسطه

گفتگو  با استاد منوچهر صدوقي سها
غلامرضا دادخواه

در گفتگو با استاد صدوقي سها، نخست بحثي را درباره اصطلاح ‹‹فلسفه اسلامي›› و معناي «حكمت» در اسلام مطرح كرده ايم سپس، به دوره اي از حيات عقلي ايران كه چندان به آن توجهي نشده است پرداخته ايم و در آن ميراث صدرالمتألهين را جستجو كرده ايم. منوچهر صدوقي سها، مدرّس انجمن حكمت و فلسفه ايران و برخي دانشكده هاي فلسفه است و كتاب او «تاريخ حكماء و عرفاء متأخّر صدرالمتألهين» از كتب مرجع در حوزه رجال شناسي فلسفه اسلامي پس از صدرا تا دوره معاصر محسوب است.
جناب استاد صدوقي مايلم در اين گفتگو بيشتر به آن عده از حكماء پس از صدرالمتألهين بپردازم كه شما نام آنها را اساتيد واسطه نهاده ايد. اما به گمانم بهتر است ابتداءاً معناي فلسفه و حكمت در اسلام، و معناي عبارت فلسفه اسلامي را روشن كنيم. بسياري از اهل فلسفه به اهميت اين مسأله واقفند. البته تنها مربوط به فلسفه اسلامي نيست. مورّخان و علاقه مندان به فلسفه يهودي و فلسفه مسيحي و جز اينها هم با اين مشكل مواجهند.      
روشن كردن معناي به قول شما عبارت ‹‹فلسفه اسلامي›› منوط است به تعريفي كه از فلسفه مي كنيم. اگر فلسفه را تعريف كنيم به شناخت وجود در نفس الأمر صرفاً بر مبناي استدلال عقلي محض، معلوم است كه عبارت ‹‹فلسفه اسلامي›› معناي محصّلي نخواهد داشت و لكن اگر آلت تفلسف را منحصر به عقل استدلالي نگردانيم و مآلاً فلسفه را برآورده جميع قواي درّاكه برآورد كنيم عبارت ‹‹فلسفه اسلامي›› معناي محصّلي خواهد داشت و البته معلوم است كه موضوع بدين اختصار ساماني نمي يابد. من هم اينك اشتغال دارم به كاري به نام ‹‹پديدار شناخت تاريخ استعلايي فلاسفه اسلامي››. دقت فرماييد كه مي گويم تاريخ استعلايي فلاسفه و نمي گويم تاريخ استعلايي فلسفه و بحث مفصّل و مستوفايي –ان شاء الله- در آن در همين معني معمول خواهم گردانيد.

فكر مي كنم سخن برخي مستشرقين مبني بر اينكه فلسفه اسلامي با مرگ ابن رشد مرد، ناظر به آن معناي اولي است كه از فلسفه ارائه كرديد. اما اگر تعريف دوم را بپذيريم چنين نتيجه اي از آن بر نمي آيد.
بلي چنين است. واقع مطلب اين است كه فلسفه اسلامي با مرگ ابن رشد، نه تنها تشييع نشد اساساً متولد گرديد. ابن رشد عقلاني محض است. در حوزه يهودي هم اگر مي بود ابن رشد مي بود. در حوزه مسيحيت هم اگر بود ابن رشد مي بود. در هندوستان هم اگر زندگي مي كرد و به فلسفه آنجا مي گفتند فلسفه هندي، آن وقت ابن رشد فيلسوف هندي بود و اين عنوان معنايش اين نمي شد كه مباحث وجود، نشان مي دهد فلسفه هندي را. صرفاً به اين معنا مي بود كه او در حوزه جغرافيايي هند زندگي مي كرده است.

مي توانيم بگوييم در اطلاق اين نام، فلسفه اسلامي، گاهي حوزه جغرافيايي مد نظر است و گاهي حوزه سيادت يك مذهب. يعني ما خودمان را مقيّد نكنيم به يك وجه تسميه.
بلي درست است چنانكه خود ما هم اگر مثلاً به فلسفه مورد ارائه ابن رشد كه في الواقع فقط بلندگوي ارسطو است مي گوييم فلسفه اسلامي، في الواقع مرادمان جز اين نيست كه آن فلسفه در حوزه جغرافيايي اسلامي و نهايةً به توسط فيلسوفي متديّن به دين اسلام ارائه شده است و گر نه آن فلسفه بما هو فلسفه چه ربطي مي تواند داشته باشد به دين بما هو دين. النّهايه اين را هم مي بايد در نظر داشته باشيد كه مراد آن نيست كه آن فلسفه الزاماً عليه دين است، نه مطلقاً چنين نيست، مراد اين است كه آن فلسفه نسبت به دين لابشرط است و ممكن است گاه دوست برآيد و گاه دشمن.                                  
اما در اين عبارت كه مي گويم متولد شد فلسفه اسلامي، مقصودم حكمت اسلامي است. من شديداً تفكيك مي كنم فلسفه را از حكمت. حكمت معنائي قدسي مي دارد. و من أوتيَ الحكمة فقد أوتيَ خيراً كثيراً صحبتِ اعطاء است. حكمت تالي تِلو نبوّت است. در قرآن كريم مي بينيد كه حكمت نوعاً در عرض نبوت آيد. و الذين آتيناهم الحكم و النبوّة. آن حكمت، فلسفه محض نيست. حكمت، حكمت است. آن حكمت است كه اسلامي است. حكمت اسلامي محقّق و موجود و كاملاً قابل تشخيص است و برخي از مباني آن متّخذ از قرآن كريم است. من الآن كاري در دستم هست همين تأويلات، و الآن در ضمن تأويلات عرفاء خيلي برايم ملموس شده است كه برخي از مباحث حكمي ايشان در مقام تبيين و تفهيم آيات كريمه، فلسفه نيست كلام هم نيست تفكر محض عقلاني هم نيست يك نظام خاصي است. آميزه اي است از عقل و وحي. اين نظام در برخي از آثار ابن سينا هم ديده مي شود. در برخي آثار شيخ الاشراق هم هست. در برخي آثار صدرالمتألهين هم ديده مي شود. حالا اگر مرادمان از فلسفه اسلامي، حكمت به اين معنا باشد بيني و بين الله نمي گويم در اوج نهايي است ولي صدرالمتألهين تراز ممتازي را در آن كسب كرده است. نمي گويم نهايت است. نهايتش فراتر از اينهاست.

احاديث و رواياتي از پيامبر و ائمه رسيده كه گاهي زبان آنها آنقدر به زبان رسمي اهل فلسفه نزديك مي شود كه اگر كسي نداند اين عبارت از آن معصوم است گمان مي كند از ملاصدرا يا شيخ اشراق يا حكيم اسلامي ديگري است. كافي است ما نگاهي بيندازيم به برخي روايات كتاب احتجاج طبرسي و يا كتاب التوحيد اصول كافي و سخنان امام علي (ع) در نهج البلاغه. علامه طباطبايي هم در همين رابطه كتابي دارند بنام علي و الفلسفة الالهية. علامه مي خواهند نشان بدهند كه يك آبشخورِ حكمتِ اسلامي، همين سخنان معصومين است. البته در مقابل هم كساني چون مرحوم دكتر حائري، مرزي ميان فلسفه و انديشه اسلامي كشيده اند. آيا به عقيده جنابعالي اين گونه سخنان امامان معصوم هم از مصاديق حكمت اسلامي است؟
حتماً ولي مشروط به يك شرط و آن شرط هم اين است كه صحت انتساب آن را به معصوم عليه السلام احراز كنيم و به اختصار مي گويم كه چنين كاري به صرف تصحيح سند روايت به انجام نمي رسد. بايد دست زد به متدي فنومنولوژيكال و بلكه بالاتر از آن در اين مقام يعني مقام احراز صحت انتساب، به روش قدماي محدّثين يعني مشايخ سابق بر علّامه حلّي عمل كرد و صحت حديث را به اصطلاح قدماء احراز نمود به شرحي كه در جاي خويش مظبوط است. باري بالحق و الانصاف احاديث معارفي اهل البيت سلام الله عليهم درياهاي ناپيداكران حقايق و لطائف است مثلاً همين حديث عمران صابي كه جدّنا الامجد شيخ صدوق ابن بابويه-رضي الله عنه- در كتاب التوحيد و عيون اخبار الرضاء آورده است اگر به دست تني چند از عرفاء و حكماء عظام شرح شود معلوم خواهد شد كه چه داستاني است و ‹‹فلسفه محض›› در قبال ‹‹حكمت يماني›› چه نمودي مي دارد. در يك سخن ‹‹حكمت اسلامي›› نظامي است مبتني بر وحي كه آن خود نيز البته مساوي عقل قدسي است به كاشفيّت جميع قواي درّاكه انساني از قبيل عقل و حدس و شهود و معلوم است كه داستان آن در اين مختصر نمي گنجد.

جنابعالي به عنوان مؤلف كتاب «تاريخ حكماء و عرفاء متأخّر»، اثري كه در موضوع خود يك منبع بي نظير و كلاسيك محسوب مي شود، به خوبي بر حيات عقلي پس از صدرالمتألهين واقف هستيد. بفرماييد چرا طي حدود چهار صد سال گذشته آراء اين حكيم در مجامع حوزوي و دانشگاهي ما همچنان غالب است و علاقه مندان بسيار دارد؟
اگر سؤال شود كه چرا امروز حكمت متعاليه نظام غالب فكري ايرانيان است به گمانم جواب داده خواهد شد كه فلسفه صدرا (ما مسامحةً مي گوييم فلسفه)، نظام صدرايي، نظام محض فلسفي نيست. صدرا ابن رشد نيست، شارحِ عقلانيِ محضِ ارسطو. صدرا يك نظامي تاسيس كرده است كه در آن اشراق هست كلام هست عرفان هست قرآن هست ولي چنين نيست كه گسيخته باشد و دريده و بي نظام باشد. براي خودش نظامي مي دارد. اصلاً نظام است. اين نظام متأثر است از روح اسلام. اگر بخواهيم بگوييم فلسفه اسلامي و مراد كنيم اين معنا را كه اين فلسفه منبعث از اسلام است ديگر نمي توانيم برويم سراغ ابن رشد. حتي به سراغ كليّت نظام سينوي هم نمي توانيم برويم. شفا بما هو شفا در وجه غالبش هيچ ربطي با اسلام نمي دارد. اما شواهد الرّبوبيّة اينطوري نيست. مفاتيح الغيب اينطوري نيست.

به گمان حضرتعالي ملا صدرا، لااقل تا به امروز، نمونه اعلاي حكيم اسلامي است و بهترين تقرير كننده حكمت ايماني...
همينطور است. يعني او كسي است كه خواسته است از صرف فلسفه رسمي فراتر برود و داخل حوزه حكمت شود كه البته داخل هم شده است ولي كمال محض از آن خداست.
اين حكمت كه در اعلي مرتبه تاريخي خود است چه ابزاري براي ارتقاء دارد؟ پس از ملاصدرا چيز قابل اعتنايي بر اين ميراث عقلي اسلام افزوده نشده است. آيا حكمت اسلامي براي ادامه حركت خود در قوس صعودي ناكام مانده است؟
من گمان مي كنم آن افزايش ممكن نمي شود الّا از طريق عرفانيّات. در واقع حكمت قبل از صدرالمتألهين، كه همان حكمت اشراق باشد، برزخي بوده است ميان فلسفه و عرفان. حكمة الاشراق در منظر خيال من برزخ ميان فلسفه و عرفان است. فراتر از آن حكمت صدرايي است. من گمان مي كنم اگر كسي در مقام ترفيع حكمت متعاليه بربيايد بايد توجه داشته باشد كه كار عقلاني ظاهراً ديگر تمام شده است. ما يك صدرالمتألهيني مي گوييم و رد مي شويم. صدرا و ما ادراك ما الصّدرا؟ تبيين عقلي حكمت صدرا به توسط خود صدرالمتألهين و بعد ها هم به توسط شارحين آن، گمان مي كنم رسيده است به آن اوجش. اين هم كه يك ركودي احساس مي شود از همين جاست. ببينيد. در عالم، سكوني نيست. عالم ديناميك است. خوب يا بايد برود بالا يا برگردد. چون رسيده است به اوجش، ديگر بالاتر نمي تواند برود. كجا برود. در امّهات مسائلش به اوج خودش رسيده است. اين هم كه بعد از او كسي نيامده است كه در عرض او قرار گيرد به همين دليل است. بله محشّيان گفته هايي دارند. طبيعي است هر كسي يك چيزهايي به ذهنش مي رسد ولي كسي ديگر نيامده است در عرض صدرا تا نقضش كند يا به جلو ببردش و گمان مي كنم كه دليلش اين است كه صدرا حكمت را به اوج خود رسانده است. البته به اوج عقلاني. اما باب كشف هميشه مفتوح است. برخي از اين مطالب حكمت متعاليه ممكن است كه از ممرّ عرفاني توسعه پيدا كند ولي گمان مي كنم از طريق عقلاني كمال آن تمام شده است. در مباحث وجود صدرايي، مثلاً ما چه چيزي مي توانيم اضافه كنيم؟ صدرا رساله اي دارد با عنوان المسائل القدسية. اين رساله را كنگره صدرالمتألهين ده پانزده سال پيش به ما داد براي تصحيح. ما هم تا آنجا كه در وسعمان بود كار كرديم. هنوز همان جاست نه چاپ مي كنند نه به ما برمي گردانند. فكر مي كنم اين آخرين كتاب صدرا بوده باشد يا لااقل از آخرين هاي آنها. بسياري از نظرات نهايي او آنجاست. استاد آشتياني مرحوم هم آن را چاپ كرده است اما نسخه هاي ديگري هم هست. در آنجا مي بينيم در حركت جوهريه، در وحدت وجود، در اصالت وجود، در وجود ذهني و در برخي ديگر از امّهات مسائل فلسفي، نظر نهايي اش را مي گويد و انصافاً به اوج ممكن مي رساند. منتها باب مكاشفه همچنان مفتوح است و حرف هاي جديد مي شود زد.

دكتر نصر در يكي از گفتگوهايي كه با همين ماهنامه اطلاعات حكمت و معرفت انجام داده اند گفته اند كه با بهره گيري از همين مسائل مطرح شده در فلسفه اسلامي و نتايج مترتب بر آن، مي توان به موضوعات ديگري از جمله محيط زيست و مشكلات ديگري كه دنياي امروز با آن مواجه است پرداخت. فكر مي كنم منظورشان اين است كه با اين كار مي توانيم فلسفه اسلامي را توسّع بدهيم. به عقيده شما اگر ما بپذيريم كه فلسفه اسلامي هنوز حيات و نشاط دارد آيا ورود آن را در  اين گونه مسائل جديد ممكن و موفقيت آميز مي دانيد؟
بله امكانش هست و چرا نباشد. مرحوم دكتر حائري رحمة الله عليه در كتاب كاوش هاي عقل نظري، فرموده اند كه من شروع كردم به  اجتهاد در فلسفه و همان طور كه با اصولي كه به خدمت آقا سيد محمد تقي خوانساري و ديگر اصوليين خوانده ام و از آن در اجتهاد در فقه استفاده مي كنم، همين طور در فلسفه اسلامي هم مي خواهم از آن اصول استفاده كنم و اجتهاد كنم و استنباط كنم... . مرحوم علامه جعفري هم يك كار خيلي خوبي درباره مسائل محيط زيست انجام داده اند. خوب چه اشكالي دارد. منتها كار آساني نيست. از كسي ساخته و پرداخته است كه هم به معناي اسلامي، حكيم باشد و هم با مسائل جديد، آشنايي واقعي داشته باشد مثل خود دكتر نصر كه خدايش حفظ كند. ايشان يقيناً مي توانند در چنين مسائلي وارد شوند و خود كار هم، كار بسيار ميمون و مباركي است.
مرحوم ايزوتسو هم نوشته است كه وقتي به اصول فقه بر مي خورد حالا شايد در حد ابتدايي كتابي مثل معالم الاصول، خيلي شگفت زده مي شود و مي گويد من در تحليل مسائل زباني بسيار از اين مسائل استفاده مي كنم. اگر كساني هم حكيم باشند و هم اصولي مثل مرحوم دكتر حائري، مي توانند اجتهاد كنند كما اينكه كرده اند. منتها اگر با مشارب فلسفي غربي هم آشنا باشند كه چه بهتر.

شما آن شيوه از فلسفه ورزي را هم فلسفه يا بهتر بگويم حكمت اسلامي به آن معنا كه گفتيد مي دانيد؟ يعني اگر چند سال ديگر تاريخ فلسفه اسلامي جديدي نوشته شد مثلا بگويند كه فلان بحث مربوط به زبان يا محيط زيست در فلسفه اسلامي اين دوره مطرح بوده؟
حكمت اسلامي با عناويني مانند محيط زيست، اولاً و بالذات نمي تواند ربطي داشته باشد. حكمت قدسي و متافيزيكال است و يعني، آسماني است و به زمين هبوط نمي كند امّا به هر حال همين محيط زيست كذايي هم واقعيّتي است و به نحوي در حوزه مسائل جهانشناختي داخل است و متعلَّق تفكر مي افتد. پس چه مي بايد كرد؟ گمان مي كنم بايد آن و امثال آن را در حوزه همان ‹‹فلسفه اسلامي›› مصطلح انداخت و البته بدين باب از ‹‹تسامح›› و بل كه ‹‹تجوّز›› غافل نماند.                                                            

مي دانيم از نظام فلسفي كه ملاصدرا با عقل و نقل و اشراق و عرفان پي نهاد در آثار شاگردان بي واسطه اش و از جمله دو شاگرد مبرّزش ملامحسن و فيض لاهيجي چيزي ديده نمي شود. اين دو غالباً به حديث و كلام و تا حدي به عرفانيات مي پردازند. آيا علت اين امر مخالفت ايشان با آراء استاد خود بوده است و يا منعي در ابراز آراء استاد داشته اند؟ اساساً از چه زماني حكمت متعاليه صدرايي در حلقه اهل بحث مطرح مي شود؟
ملا عبدالنبي قزويني صاحب تكمله أمل الآمل حدود يك قرن پس از صدرا، يك حرفي گفته است درباره او. شرح حالي از ملا ابراهيم پسر ملاصدرا بدست مي دهد و مي گويد روش اين ملا ابراهيم با روش پدرش ملاصدرا مخالف بود. ملا ابراهيم شاهان را احترام مي كرد و كتاب تقديم آنها مي كرد به خلاف پدرش.

بله. جايي ديده بودم كه ملا ابراهيم كتاب مختصري در علم كلام دارند كه به فارسي هم نوشته اند حوالي 1077 هجري و آن را تقديم كرده اند به شاه صفوي. 
من نديده ام و نمي دانم كه چيست آن كتاب، و علي أيّ حال توجه مي دهم به عبارت صاحب تكمله كه به تقريب مي آورد ‹‹إنَّ أباه كان لم يعتقد للسّلاطين وجوداً››
خوب صدرا كسي است كه براي پادشاهان عصرش قائل به وجودي نيست. طبيعي است كه چنين كسي در زمانه خود نمودي پيدا نكند. اين خيلي روشن است. بنابراين يك علت اينكه نظام صدرايي حدود صد سال بعد به آشكاري مي رسد شايد همين معني مي بوده باشد. اين خوي والاي صدرالمتألهين بين آن مردم و در چنان زمانه اي كه شاه صفوي را مرشد كامل مي داند مانع شيوع افكار او مي شده است.
دليل دوم، استقرار حكمت مشائي است و اين هم  شوخي نيست. صحبت فارابي و ابن سينا و خواجه نصير است و حالا اين مرد به معنايي قيام كرده است عليه آنان و در مسائل و بل كه بعضاً در مباني آنان مي خواهد تصرّف كند و نقض و ابرام كند و معلوم است كه چنين كاري آنهم روياروي چنان كساني به زودي به سامان نمي رسد.
دليل ديگر كه به عقيده من دليل اهمّ است اين است كه همانطور كه عرض كردم بعد از صدرا ما ديگر با كسي در عرض او روبرو نمي شويم. خوب او خودش مغضوب و مطرود پادشاهان بوده است، مدتي در كهك در تبعيد بوده است، و علي الظاهر اهل سفر هم بوده است يعني عمري را در تبعيد و سفر بوده است. حوزه درس درستي هم كه ندارد. در مقدمه اسفار مي گويد من مثل أدني طلبه عصر خودم زندگي مي كردم. چنين كسي نظامي آورده است كه درك آن هم به غايت مشكل است. خوب يك چنين نظامي كه در قبالش دشمن هايي هم هستند حتي خود شاه صفوي و علماي قشري، چه كسي مي تواند اين نظام را ترويج كند يك كسي مي خواهد همطراز خود صدرا ولي چنين كسي نيامد و از حدود چهارصد سال پيش تا به امروز هم نيامده است. اين است كه اين مكتب، تازه بعد از صد يا صد و پنجاه سال كم كم بروز پيدا مي كند.

از اين دلايلي كه شما برشمرديد بعضي شان در مورد حكمت اشراقي هم صدق مي كند. شيخ اشراق اين امتياز را داشت كه دو شرح خوب قطب و شهرزوري بر كتاب حكمة الاشراق او نوشته شد. به علاوه ظاهراً نسخه هايي از آثار شيخ اشراق هست با فاصله كمي پس از شهادتش و اين نشان مي دهد كه حرف او در همان زمان ها خريداراني داشته و آن را مي فهميده اند. اما در مورد صدرا ...
صرف وجود نسخه قديم آثار كه دليل رواج مكتب نمي شود. از آثار صدرالمتألهين هم نسخي قديمي موجود است و برتر از آن در همان عصر خود او برخي از اهل حكمت و كلام متعرّض سخن او شده اند و لكن رواج ‹‹لوگوس صدرايي›› به زودي محقَّق نگرديده است.

ظاهراً اولين مدرس رسمي اسفار، آخوند ملا علي نوري بوده و قبل از آن كسي اسفار را درس نمي گفته و به آن اشراف تمام نداشته است.
اولين جاهايي كه از صدرالمتإلهين ذكري معمول مي شود و بعضاً اسمش هم نمي آيد، با عباراتي مثل بعض الفضلاء، بعض الأفاضل، تك و توك در آثار تقريباً معاصران خود او است. مثلاً از فاضل سراب و آقا حسين خوانساري در تعليقات شفا كه مثلاً مي گويند قال بعض الفضلاء. بعد نوبت مي رسد به قاضي سعيد قمي كه به گمانم بيشتر در مقام نقض بر مي آيد. علي الظاهر اولين مدرس رسمي اسفار آقا محمد بيدآبادي است. البته ممكن است خود او هم پيش استاد اسفار خوانده باشد. به هر حال شايد حدود يك قرن پس از صدرالمتألهين بوده است. ولي اوج تدريس اسفار نزد آخوند ملا علي نوري است ولي اين چنين نيست كه او تأسيس تدريس اسفار كرده باشد. آقا محمد بيدآبادي حواشي هم بر اسفار دارد. و بالاتر از آن با خوشحالي تامّ مي گويم كه ترجمه?اي هم از برخي مقدّمات اسفار موجود است به پارسي به همان روزگار خود صدرا، از مير لطف الله حسيني سلامي كه به تاريخ 1077 به دست مير اسد الله حسيني سلامي استنساخ شده است و مرحوم استاد همايي – طاب ثراه - آن را در مجله جاويدان خرد، سال چهارم، شماره دو، طبع كرده است و هم إشعار فرموده است كه مترجم، به حسب ظاهر، از تلاميذ رسمي صدرا مي بوده است و علي أيّ حالٍ نشانه توجه ابتدايي اهل عصر است به صدرالمتألهين.

شما دوره ميان ملاصدرا و آخوند ملا علي نوري را دوره اساتيد واسطه گذاشته ايد. در اين فاصله اتفاق خاصي روي داده كه آن را در كتابتان يك دوره مجزّا برشمرده ايد؟
در تاريخ فلسفه در ايران، عرض مي كنم ايران، چون ايران مهد فلسفه اسلامي است، سه حلقه مفقوده وجود داشت: يكي حلقه اي ميان فارابي و ابن سينا، حدود صد سال، ديگري بين خواجه نصير تا صدرالمتألهين و سومي از صدرالمتألهين تا آخوند ملاعلي نوري. با ظهور مرحوم آشتياني رحمة الله عليه و مرحوم هانري كربن و كساني كه با اين دو بزرگوار مي بودند آن حلقه مفقوده بين خواجه تا ملاصدرا تقريباً پيدا شد و مشخص شد كه شاگردان خواجه چه كساني بوده اند و همچنين ديگر حكماء اين دوره تا ميرفندرسكي و ميرداماد و ملاصدرا. ولي آن دو حلقه ديگر همچنان مفقود مي بود. آن حلقه اولي همچنان مفقود است و به درستي، سلسله حكماء ميان فارابي تا ابن سينا معلوم نيست و يعني معلوم نيست كه آيا سلسله استاد-شاگردي ميان اين دو فيلسوف برقرار بوده است يا نه. البته غربي ها كارهايي كرده اند اما تا آنجا كه من مطلعم دقيقاً مشخص نشده است كه مسلسلاً چه كسي پيش چه كسي تلمّذ كرده بوده است. حلقه سوم هم به همت مرحوم آشتياني و مرحوم كربن و آقاي دكتر نصر، و برخي ديگر از محقّقين تا حدودي پيدا شد اما با تك نگاري ها. مثل اينكه آيا اولين مدرس رسمي اسفار آقا محمد بيدآبادي بوده است يا الماسي يا خواجويي؟ ولي تسلسل تاريخي آن سلسله علية باز مسلّميت نيافت. من منظورم از اينكه نام اين دوره را دوره اساتيد واسطه گذاشته ام اين است كه ما بدانيم نظام صدرايي وحكمت متعاليه از چه طريقي منتقل شد به آخوند ملاعلي نوري. به عبارت ديگر آخوند شاگرد كه بوده است و او شاگرد كه بوده است تا برسيم به شاگرد بي واسطه اي از صدرالمتألهين. البته اين را هم عرض كنم كه هرچند اين مسأله را به اين شكل خودم طرح كرده ام حالا اقرار مي كنم تا حدودي نادرست است. شايد از باب اصول موضوعه در ذهن ما چنين افتاده باشد كه ملا علي نوري الزاماً بايد برسد به ملاصدرا. در حالي كه اين، سخن چندان درستي شايد نبوده باشد. چه اشكالي دارد سلسله اساتيد آخوند برسد به معاصران صدرا. خوشبختانه بعد از تتبّعاتي به دست آورديم كه شق ثاني درست است و سلاسل متعددي بين آخوند نوري و صدرالمتألهين و معاصران او موجود است. اين معني را هم مي بايد در نظر داشت كه نا آگاهي ماها نسبت به آن دوران،  ناشي از داستان شوم ناميمون فتنه افغان است. مرحوم آقاي آشتياني رضوان الله عليه، به من فرمودند كه از آقا محمد بيدآبادي يا خواجويي، دقيقاً در خاطرم نيست، نوشته اي ديدم دالّ بر اين كه ماه ها با لباس مبدّل در دهات مي چرخيده اند تا شناخته نشوند.

خصوصاً اينكه اين فتنه عمدةً متوجه اصفهان بوده است و اصفهان هم در آن زمان حوزه مركزي علوم عقلي به شمار مي رفته است. آيا اهميت اين دوره صرفاً در انتقال آموزه هاي صدرايي است؟ آيا كار قابل توجه ديگري در حوزه فلسفه در اين دوره انجام گرفته است؟
كار عمده حكماء اين دوره همين بوده است و اين كار بسيار پر اهميتي است. تحقّق و ظهور تامّ فلسفه اسلامي در حكمت متعالية صدرايي است. عرض كردم كه شفا بما هو شفا نماينده فلسفه اسلامي نيست. چه ارتباطي ميان شفا و اسلام هست؟ اما حكمت صدرا اگر نگوييم مبتني بر اسلاميّات است مي توانيم بگوييم بسيار منبعث از آن و يا لاأقلّ متأثّر از آن است. از نظر ما فلسفه اسلامي به معني دقيق كلمه فلسفه صدرالمتألهين است. خوب. چه خدمتي بزرگ تر از اين كه اساتيد واسطه اين دستآورد بزرگ را به دوره هاي بعد رسانده اند.
اين را هم عرض كنم كه من اشتباه بزرگي مرتكب شده ام و خواهش مي كنم آن را به نحوي آشكار منعكس كنيد. من از مرحوم آقا مرتضي مدرس گيلاني -تجاوز الله عنه- كه خيلي از او استفاده كرده ام شنيدم به نقل از آقا شيخ عبدالحسين رشتي كه او (=رشتي) هم سينه به سينه از اساتيد خويش نقل مي كرده است كه شخصي بوده است در زمان فتنه افغان به نام سيد حيدر آملي، منسوب به آمل مازندران كه شاگرد فيض كاشاني بوده است و استاد آقا محمد بيدآبادي و مآلاً از اساتيد واسطه. بعدها هم ديدم كه آقا ميرزا مهدي آشتياني رضوان الله عليه نيز براي مرحوم دكتر مهدي حائري همين را نقل فرموده بوده  است. آقاي دكتر محقق داماد يك جايي اين مطلب را از قول مرحوم حائري نوشته اند. حالا مي گويم اصل مطلب درست است اما اخيراً فهميديم كه نام اين شخص، سيد حيدر عاملي است نه آملي. او از علماي جبل عامل (لبنان) بوده است. يك تفسيري هم از او پيدا شده است كه در قم چاپ كرده اند. دوست ما آقاي دكتر كرباسي زاده در اصفهان يك نسخه برايم از آن آماده كرده اند كه البته هنوز به دستم نرسيده است تا بتوانم اظهار نظري كنم. اين سيد حيدرعاملي شاگرد فيض بوده است و استاد آقا محمد بيدآبادي وبنابراين از اساتيد واسطه.
مطلب ديگري هم بگويم در اينكه چرا طرف انتهاء اين سلسله، آخوند ملا علي نوري است. مرحوم آقاي آشتياني رضوان الله عليه اعتقاد داشت كه ملا علي نوري در تقرير حكمت متعاليه از خود صدرا بالاتر مي بوده است. به يك معني او در عرض ملاصدرا است. ملا علي نوري سرآمد حكماء عصر خويش مي بود. سلسله حكماء و اهل فلسفه بعد از او، چه در خود ايران و چه در عراق همه به او (آخوند ملاعلي نوري) منتهي مي شود.

بفرماييد در اين دوره حكماء مشائي بوده اند كه در مقام معارضه با حكمت متعالي بربيايند يا ادامه دهنده سنت مشائي باشند؟
چندان نه. البته در حدود صد و اندي سال فاصله ميان صدرا و  آقا محمد بيدآبادي و خواجويي، غلبه با مشائيان بود به اين نحو كه تعليقات و حواشي فراواني بر اشارات و تنبيهات و شفاي ابن سينا و تجريد خواجه نصير الدين طوسي نوشته شد. اما سرنوشت فلسفه مشائي هم دستخوش همان فتنه ويرانگر افغان ها شد و مجال بروز و ظهور چنداني نيافت. البته حكمت صدرايي هنوز به طور كامل جلوه نكرده بود و طبيعتاً زمان زيادي مي خواست تا اين حكمت نسبتاً نوظهور حجاب از چهره برگيرد.

جنابعالي در كتاب تاريخ حكماء و عرفاء متأخّر، تلاش بسياري كرده ايد تا سلسله شاگرد و استادي ميان اهل فلسفه و عرفان را بطور كامل و از چند طريق مشخص كنيد. مي توانيد اهميت كشف اين حلقه هاي بهم پيوسته را توضيح دهيد؟
من قويّاً ‹‹تاريخ فلسفه›› را از ‹‹تاريخ فلاسفه›› تفكيك مي كنم به شرحي كه ان شاء الله در همان كتاب ‹‹پديدار شناخت تاريخ استعلايي فلاسفه اسلامي›› خواهد آمد و بر اين مبني چنين مي انديشم كه ما نه تاريخ فلسفه داريم و نه تاريخ فلاسفه. اين همه كتاب هست با عنوان تاريخ فلسفه و تعداد كمي هم تاريخ فلاسفه. همين تاريخ فلسفه ميان محمد شريف را ببينيد. البته بسيار زحمت كشيده اند و از خيلي جهات ارزشمند است. اما در حقيقت مجموع چند مونوگراف است. فارابي در يك فصلي معرفي مي شود. فصل ديگري هم به ابوالحسن عامري مي پردازد و همينطور. اين كه نشد تاريخ فلسفه و حتي تاريخ فلاسفه. تاريخ امري است مستمر و زنده و حيات مي دارد. از نظر من تاريخ فلسفه يعني اينكه ما فلسفه را به عنوان يك موجود زنده اي مطالعه كنيم. شما اگر بخواهيد تاريخ زندگي يك فردي را بنويسيد اطوار و احوال حيات او را از بدو تولّد و حتي پيش از آن تا پايان دوره زندگي اش روشن مي كنيد. اما اين فرد در همه دوره ها يك هويّت واحدي مي دارد و مثلاً هيچ كسي فكر نمي كند كه يك آقاي حسن نامي تا بيست سالگي داراي هويت الف است و بعد، از آن هويت جدا مي شود و به هويت ب منتقل مي شود. فلسفه هم همينطور است. اگر قرار است تاريخ فلسفه اي نوشته شود نبايد در آن انقطاعي باشد. بايد هويّت واحد فلسفه حفظ شود و تجليّات آن را بگويند. شما اگر يك فصل از همين تاريخ ميان شريف را برداريد يعني حذف كنيد هيچ اشكالي براي كل اين تاريخ فلسفه پيش نمي آيد. چون اساساً در اينگونه تاريخ ها، استمرار حيات فلسفه و هويّت واحد و تعيّن فارد آن ملحوظ نمي افتد. همان بخش هم اگر حذف شود اين هم اشكالي پيش نمي آورد چون ربطي به ماقبل و مابعد خود ندارد. تاريخ فلسفه واقعي، در حقيقت همان تاريخ مسائل فلسفه است. فلسفه هم جز مسائل فلسفه نيست.

در تدوين تاريخ فلسفه به ناگزير بايد تاريخ فلاسفه را هم بنويسيم. مگر مي شود از اصالت وجود نام ببريم و از ملاصدرا نگوييم؟ بعضي از مسائل فلسفي آنقدر با نام يك شخص همراهند كه ذكر يكي بدون ديگري ممكن نيست.
بله. فلسفه بدون فيلسوف نمي شود ولي تدوين تاريخ فلسفه الزاماً به معناي تدوين تاريخ فلاسفه نيست. درست است تا تاريخ فلاسفه اي وجود نداشته باشد تاريخ فلسفه اي هم موجود نخواهد بود و بالعكس. اما منظور من اين است كه لزومي ندارد كه هر دوي اين دو مقوله را توأمان بياوريم. فلسفه به اعتباري غير از فيلسوف است و به اعتباري مربوط است به فيلسوف. به تعبيري اين دو، متضايفانند. تصور يكي مستلزم تصور ديگري است اما به هر حال دو چيزند عيناً مانند ابوّت و بنوّت. معلوم است كه پدري و پسري متضايفند امّا اين معني هم محقّق است كه پدر موجودي است و پسر موجودي است ديگر.

تمام آنچه درباره تاريخ فلسفه گفتيد درباره تاريخ فلاسفه هم مصداق پيدا مي كند.
درست است. اگر ما همه چيز را درباره ابن سينا بگوييم بعد برويم سراغ فيلسوفان بعدي مثلاً شيخ اشراق را هم خوب معرفي كنيم و هكذا بقيه فيلسوفان را. اين «تاريخ فلاسفه اسلامي» نخواهد بود. اين، تاريخ هاي فلاسفه اسلامي است. چون وحدتي بر آن حكمفرما نيست. ما صرفاً زندگي اشخاصي را نوشته ايم كه فيلسوف هم بوده اند. كاري بيش از اين نكرده ايم. بايد دقيق باشيم. ربط و نسبت آنان را با يكديگر بايد مشخص كنيم. تاريخ، هويت و شخصيت فارد و واحدي مي دارد. حلقاتش بهم پيوسته است. تاريخ فلاسفه يعني اينكه ما مثلاً نشان دهيم كه ميرزا طاهر تنكابني همان ابن سيناست. ميرزا طاهر تنكابني شفا را در حدّ كمال درس مي گفته است. اگر كسي حرف كسي را خوب فهم كند در واقع مي شود همان كس به اعتباري. ما مي خواهيم در تاريخ فلاسفه اسلام همين وحدت هويّت را احراز كنيم.

با اين توضيحات، به عقيده جنابعالي، بيشتر اين تاريخ هايي كه ما در دست داريم تركيبي است نادرست از تاريخ فلسفه اسلامي و تاريخ فلاسفه اسلامي و از اين جهت نه در روشن نمودن تاريخ فلاسفه كاملاً موفق بوده اند و نه در تدوين تاريخ مفصلي از فلسفه.         
البته نوعاً تاريخ فلاسفه اند. اصلاً ما تاريخ فلسفه اي به آن معنا كه گفتم نداريم. حتي در ميان آثار غربي ها هم تا آنجايي كه من اطلاع دارم همين مشكل هست. تاريخ مسائل فلسفه كمتر نوشته شده است. و لكن خوب علي أيّ حالٍ غفلت كلي نداشته اند به خلاف ما كه مع الأسف كلّاً غافل بوده ايم و هنوز هم غافليم.

دكتر نصر دو سه سال پيش كتابي نوشتند به نام فلسفه اسلامي از آغاز تاكنون و عنوان فرعي آن را فلسفه در سرزمين نبوت گذاشته اند. متأسفانه اين كتاب هنوز ترجمه نشده. تمايز اين تاريخ فلسفه با ديگر تواريخ فلسفه در اين است كه ايشان تمام تلاششان بر اين بوده كه نشان دهند مكاتب فلسفي ما همه اجزاء يك كل و اعضاء پيكره واحدي هستند. به عقيده ايشان فلسفه اسلامي يك سير تكاملي داشته و خود را در طول چندين قرن به آنچه در زبان قرآن حكمت ناميده شده، نزديك تر كرده است. فكر مي كنم اين اثر به آنچه شما از لحاظ وحدت تاريخي مراد مي كنيد بسيار نزديك است. به هر حال از اينكه فرصت اين گفتگو را در اختيار مجله نهاديد ممنونم.