مجله شماره 4

حديث نامکرر عشق

PDF چاپ نامه الکترونیک
سخن دبير دفتر ماه

حديث نامکرر عشق


عشق‏پژوهي در دوران مدرن مي‎کوشد تا با استفاده از يافته‏هاي علوم ديگر نظير فلسفه، اخلاق، روانشناسي و ... بنيان‏هاي «توجيه يا مستدل‏سازي عشق» را هر چه محکم‏تر پي‏ريزي کند. بنابراين شناخت عشق در روزگار مدرن، در مقايسه با ادوار گذشته، نه تنها کاري عقل گريز و عقل ستيز نيست که کاري است عقلاني و اخلاقي که مي‏توان از يافته‏هاي علوم ديگر نيز در توجيه آن مدد جست. عشق‎پژوهان مدرن بر اين باورند که عشق‏ورزيدن نه تنها عملي عقلاني و اخلاقي در حوزه فردي است بلکه وقتي از انحصار بيرون بيايد و در ارتباط با کل آدميان در نظر گرفته شود بهبود روابط اجتماعي، هم‏ذات پنداري عميق‏تر ميان آدميان و درک شرايط طرف مقابل، کاهش خشونت و همچنين حل و فصل مسالمت‌آميز دعاوي به جاي مراجعه مکرر به مراجع حقوقي و.. را نتيجه خواهد داد. راهکاري که دنياي خشونت‌زده ما بيش از هر زمان ديگري محتاج آن است.
در شماره پيشين اخلاق عشق‎ورزي با خوانندگان فرهيخته مجله اطلاعات حکمت و معرفت از موضوعاتي چند در اين حوزه سخن گفتيم که بيشتر شامل ديدگاه نظري فيلسوفان اخلاق و روانشناسان در اين حوزه مي‏شد. در مجلد دوم اما کوشيده شده است تا بيشتر از نتايج و آثار عملي عشق‏ورزي در زندگي به ويژه در ساحت اخلاقي و رواني آدميان سخن به ميان آيد. 
بخش اول اين مجموعه دربردارنده مصاحبه‏اي با فيلسوف و نويسنده هم‌روزگار ما آقاي آلن دوباتن است. وي در اين مصاحبه که در فوريه 2017 با برنامه تلويزيوني On Being صورت گرفته است با علاقمندان از آسيب‏هاي عشق‎ورزي سخن مي‏گويد. به زعم او کتاب‎ها و فيلم‏ها ما را تا لحظه وصال پيش مي‎برند اما چشم ما را بر ادامه کاري که بايد در تداوم عشق‎ورزي انجام دهيم، مي‎بندند. او بر اين باور است که ما از مواجهه مستقيم با عشق مي‎ترسيم و بنابراين ناخواسته وصال را تبديل به قربانگاه عشق مي‏کنيم. به نظر دوباتن عشق‎ورزيدن نوعي مهارت است که خوشبختانه ما به واسطه انسان بودنمان مي‎توانيم کسبش کنيم و با آنچه در فيلم‏ها ديده‏ايم و در رمان‏هاي عاشقانه خوانده‎ايم تفاوت دارد. او همچنين از آنچه آفت ملال و ابتذال، خرده وظايف زناشويي، امتناع از بازگو کردن خواسته‏هاي به حق طرفين در رابطه، احساس تنهايي و درک نشدن کامل از طرف کسي که دوستش داريم بر سر عشقمان مي‎آورد سخن مي‎گويد و بر اين باور است که کسب مهارت در اين زمينه چه در مقام يک انسان، و چه به عنوان يک فرهنگ، ما را تبديل به انسان‎هاي شادتر و فهميم‎تر خواهد کرد.
بخش دوم اين دفتر مصاحبه‏اي است با جناب آقاي محمدجعفر اميرمحلاتي که «اخلاق و شورمندي عشق» نام گرفته است. دکتر محلاتي در اين مصاحبه ابتدا به بررسي رابطه ميان عشق و اخلاق مي‏پردازد و در ادامه از چندين آفت مهم عشق‏ورزي در روزگار مدرن مانند از بين رفتن رابطه خيالي ميان عاشق و معشوق به واسطه گسترش وسايل ارتباط جمعي، عدم توجه به اصل آهستگي در زندگي شتابزده مدرن و گريز از انحصارگرايي در روابطه عاشقانه روزگار ما سخن مي‏گويد و سپس بايدها و نبايدهاي ناظر به عشق‏ورزي در دوران مدرن و تفاوت آن با ادوار گذشته را مورد بحث و بررسي قرار مي‏دهد.
سومين بخش از اين پرونده، ترجمه بخش دوم از مدخل «عشق»  دانشنامه فلسفي استنفورد است. در بخش نخست اين مقاله که به قلم بنت هلم نگاشته شده است، وي با خوانندگان از حدود و ثغور عشق، تفاوت انواع روابط عاشقانه و چندين رويکرد به عشق‏ورزي که آن را نوعي اتحاد، نوعي تعلق خاطر شديد و نوعي درک ارزش در نظر مي‎گرفتند سخن گفته بود. او در ادامه دو ديدگاه ديگر را محل بحث قرار مي‏دهد که اولي عشق را نوعي اعطاي ارزش به معشوق در نظر مي‏گيرد، و دومي آن‎ را نوعي احساس، عاطفه و هيجان به حساب مي‏آورد. هلم در انتهاي مقاله‏اش مي‏کوشد تا به اين سوال مهم که در اصل، چرا عشق مي‏ورزيم پاسخ دهد. وي در اين بخش ديدگاه‏هاي ناظر به عشق را نقد مي‏کند و ديدگاه‏ خودش را در اينباره بازگو مي‏نمايد.
بخش چهارم اين مجموعه مقاله‏اي است با عنوان «فوايد عشق‏ورزي» که به همت سرکار خانم زهرا ابراهيمي به فارسي برگردانده شده است. نويسنده اين اثر، اريک.جي.سيلورمن، در قالب پژوهش خود کوشيده است تا آثار ذهني و رواني، شخصيتي، اخلاقي و اجتماعي عشق‎ورزيدن را مورد بررسي قرار دهد و از نتايج عملي اين رويداد بر کيفيت زندگي تجربه‌کننده آن حرف بزند و بنابراين ناگزير به استفاده از يافته‏هاي حوزه اخلاق و روانشناسي در توجيه يا مستدل‏سازي عشق بوده است. جان کلام و فحواي سخن سيلورمن در اين نوشته آن است که چگونه عشق‏ورزيدن مي‏تواند ما را تبديل به آدم‏هاي بهتري کند.
بخش پنجم مجموعه اخلاق عشق‏ورزي، «عشق به مثابه دوستي کامل بر مبناي نظر ارسطو» نام دارد. اين مقاله که به کوشش جناب آقاي محمدحسن ترابي به فارسي ترجمه شده است از شباهت‏ها و تفاوت‏هاي ميان عشق و دوستي سخن مي‎گويد و عناوين فرعي‏تري، مثل اينکه آيا مي‏توانيم با عاشق خود دوست بمانيم و يا اينکه خودشناسي و فضيلتمندي در پيشبرد عشق و دوستي تا چه اندازه حائز اهميت است، را پيش مي‏کشد. نويسنده اين مقاله سايمون  مي در توجيه نظريات خود در جاي جاي مقاله نقبي به نظريات ارسطو زده و کوشيده است با استفاده از نظريات اين فيلسوف شهير دوران باستان با خوانندگان امروزي از ارتباط ميان فلسفه و اخلاق با عشق‎ورزي حرف بزند.  
بخش ششم اين مجموعه که به قلم فرهيخته ارجمند جناب آقاي کاوه بهبهاني به رشته تحرير درآمده است «والنتاين: روز اِروس»‎ نام دارد و همانطور که نويسنده مقاله ذيل عنوان اصلي اثرشان ذکر کرده‏اند، اين مقاله تأملي است پيرامون مفهوم عشق در روزگار مدرن از رهگذرِ خواندن شعر والنتاين کَرول اَن دافي. نويسنده بحث خود را با توضيح و بررسي انواع سه گانه عشق شروع مي‏کند و سپس در معناي اروتيک آن به مداقه‎اي ژرف‎تر مي‌پردازد و بحث را به دوره رمانتيک و ويژگي‎هاي بارز قهرمانان آن دوره مي‏کشاند و در ادامه شعري از کرول ان دافي را مطرح مي‎کند که مضمون آن ريشخند عشق رمانتيک در دوران مدرن است. باقي مقاله اما به شرح و تفسير اين شعر مي‎گذرد که بي‎شک مطالعه آن براي علاقمندان خالي از لطف نخواهد بود.
در پايان بر خود فرض مي‎دانم که از تلاش تمامي دست‏اندرکاران اين مجموعه و همچنين همکاري هيئت تحريريه مجله اطلاعات حکمت و معرفت کمال تشکر را داشته باشم. اميد است که مجموعه پيش رو بر مذاق علاقمندان خوش افتد و در نظر آيد.

 

آسيب هاي عشق‌ورزي

PDF چاپ نامه الکترونیک

آسيب هاي عشق‌ورزي

گفت وگو با آلن دوباتن
ترجمه زهره همت*


مصاحبه‏اي که در پيش رو داريد گفت‎وگويي است که در فوريه 2017 ميان فيلسوف و نويسنده هم روزگار ما آقاي آلن دوباتن با خانم کريستا تيپت در برنامه تلويزيوني On Being صورت گرفته است. دوباتن در اين مصاحبه با علاقمندان از آسيب‏هاي عشق‎ورزي سخن مي‏گويد. به نظر دوباتن عشق‎ورزيدن نوعي مهارت است که خوشبختانه ما به واسطه انسان بودنمان مي‎توانيم کسبش کنيم و با آنچه در فيلم‏ها ديده‏ايم و در رمان‏هاي عاشقانه خوانده‎ايم تفاوت دارد. او از آنچه آفت ملال و ابتذال، امتناع از بازگو کردن خواسته‏هاي به حق طرفين در رابطه، احساس تنهايي و درک نشدن کامل از طرف کسي که دوستش داريم بر سر عشقمان مي‎آورد سخن مي‎گويد و بر اين باور است که کسب مهارت در اين زمينه چه در مقام يک انسان، و چه به عنوان يک فرهنگ، ما را تبديل به انسان‎هاي شادتر و فهميم‎تري خواهد کرد.
***
خانم کريستا تيپت، مجري: "سازگاري، دستاورد عشق است و نمي‎تواند پيش‌شرط عشق باشد. جالبه که" مقاله آلن دوباتن با عنوان "چرا در آينده با شخص نامناسبي ازدواج مي‎کنيد!" پرخواننده‎ترين مقاله نيويورک تايمز در سال 2016 بوده. او مي‏گه، اگه ديدگاهمون رو در مورد عشق، به عنوان يک انسان و به عنوان يک فرهنگ، مورد باز انديشي قرار بديم، آدم‏هاي شادتر و فهيم‎تري مي‎شيم. ما هيچ وقت به شکل واقع‎  بينانه‎اي به خودمون و بچه‏هامون ياد نداديم که چطور عشق‎ورزيدن در طول زمان شدت پيدا مي‏کنه و دستخوش خطا و اشتباه مي‎شه، مصون باقي مي‎مونه و تحول پيدا مي‏کنه، و چطور ممکنه اين فرآيند بيشتر از اونکه با درست و غلطي معشوق ما کار داشته باشه، به خود ما مربوط بشه. دوباتن مي‎گه، رابطه‏هاي ما چطوري تفاوت پيدا مي‏کرد اگه سوالي که در اولين قرارمون پرسيده مي‎شد اين بود: "تو چجوري عاشق شدي؟ من اينجوري عاشق شدم" و بعد پي مي‏برديم که کارکرد واقعي عشق، عاشق شدن نيست بلکه چيزيه که بعد از عاشق شدن اتفاق مي‎افته.
به نظرم اول از همه بايد مصرانه جلوي اين عقيده بايستيم که عشق حقيقي يعني يک عشق بدون مشاجره، و مسير عشق حقيقي بي‏دردسر و آرومه. اينجور نيست. اتفاقا عشق حقيقي در بيش‏تر مواقع يک روال سخت و ناهموار داره. و خوبيش اينه که ما مخلوقاتي هستيم که مي‎تونيم مديريتش کنيم. اين نه تقصير منه، نه تقصير تو، اين به انسان بودن مربوطه. بهترين کاري که در برابر اين نقيصه انساني مي‎تونيم انجام بديم مغتنم شمردن فرصتيه که براي انجام يک کار واقعا جدي در مورد عشق در دست داريم.

من کريستينا تيپت هستم. و شما برنامه On Being را مي بينيد. آقاي آلن دوباتن بنيانگذار و رئيس مدرسه زندگي، و گردآورنده دروس، کارگاه‏ها، و سخنراني‎ها در مورد معنا و حکمت زندگي مدرن هستن که در سر تا سر جهان گسترش پيدا کرده. ايشون اولين بار با کتاب چگونه پروست مي‎تواند زندگي شما را دگرگون کند1 شناخته شدن و آخرين اثر ايشون رماني با نام جستارهايي در باب عشقه .2
خب، ما چند سال پيش هم با همديگه گفتگويي داشتيم، اما در مورد يک موضوع خيلي متفاوت، و من الان واقعا هيجان زده‏ام که مي‎خوام راجع به اين موضوع با شما صحبت کنم، که به زندگي همه مربوطه. و همونطور که داشتم براي گفتگو آماده مي‎شدم فهميدم شما واقعا- مي‎دونم که رمان درباره عشق3 رو خيلي وقت پيش نوشتين، ولي منطقا به اين موضوع دست پيدا کردين و نظرياتتون رو بر مبناي اون شکل دادين و بخش اصلي کارهاتون در اينباره است، و اين مسئله واقعا براي من جذاب بود. شما در بيست و سه سالگي کتاب درباره عشق رو نوشتين، و اونموقع خيلي جوان بودين. و از پيش هم راجع به آن خيلي عميق فکر کرده بودين. فکر مي‎کنم که خط اول کتاب اينطوري شروع مي‌شد: "هر عاشق شدني موفقيتي در جهت رسيدن به شناخت بيشتر به حساب مي‏آيد."
خب، من فکر مي‏کنم موضوع قابل توجه اينه که نظر ما در مورد چيستي عشق، و اينکه چه چيزي در عشق عاديه، خودش خيلي غير عاديه.

بله، خيلي هم غيرعاديه، درسته.
خيلي غيرعاديه. و به همين خاطر خودمون رو براي اين که يک زندگي عشقي عادي نداريم شماتت مي‏کنيم، و به نظر نمي‏رسه کسي اين مشکل رو نداشته باشه.

و تازه خودمون رو بابت اين که اونطور که بايد و شايد دوست داشته نمي‎شيم هم سرزنش مي‏کنيم.
درسته، درسته. خود ما ايده‎آلي در مورد چيستي عشق داريم که اين ايده‎آل روايت‏ بسيار بسيار  بدردنخوري در مورد عشقه. و همه جا هم هست، در فيلم‏ها و ترانه‏ها. البته ما نبايد فيلم‎ها و ترانه‏ها رو خيلي مقصر بدونيم. ولي اگه شما به مردم بگين " ببين! عشق تلاش دردناک، جانکاه و به هم مرتبط دو تا آدم ناقصه که با شک و دودلي نيازهاي همديگه رو در شرايط دشوار مي‎بينن و از اينکه خودشون چه جوري هستن و ديگران چه جورين چشم پوشي مي‏کنن، ولي قصدشون اينه که منتهاي تلاش خودشون رو به کار بگيرن" اين خودش يک شروع چشمگير به حساب مي‏آد.
به نظر من عشق در حقيقت به معناي پذيرفتن خودمون به عنوان مخلوقاتي ناقصه. بنابراين وقتي که ضعيف و شکننده مي‏شيم، يا وقتي که حس ناقص بودن داريم، عشق در شديدترين حالتش لازمه و به همين خاطر بايد عشقمون رو به همديگه ابراز کنيم. بنابراين ما اين دو روايت متناقض رو مي‏بينيم و اون‏ها رو با هم اشتباه مي‏گيريم و ...

و همينطور-تصور مي‏کنم اينطور بهتر روشن بشه- که شما به هنر و فرهنگ اشاره کردين، چطور اين دو مقوله مي‌تونن به سردرگمي ما در فهم اين موضوع کمک کنن؟ يکي از نکاتي که شما درباره زماني که هري سالي را ديد و چهار عروسي و يک يادبود خاطر نشان کردين، و عيبي که در همه اون‏ها وجود داره اينه که-خيلي از اون‎ها ما رو فقط تا زمان ازدواج، با خودشون همراه مي‏کنن. اون‏ها ما رو به اول عاشق شدن مي‏برن- و توجه ندارن که- فکر مي‏کنم خود شما يک جايي نوشته بودين- يا گفته بودين که يک فرهنگ باهوش‏تر از ما تشخيص مي‏ده که نقطه شروع يک رابطه، اونطور که هنر رمانتيک نشون مي‏ده نقطه اوجش نيست، بلکه گام اول از يک راه بسيار طولاني و بسيار متزلزله و با اينحال يک سفر خيلي جسورانه است که بايد در اون فراستمون رو به کار بگيريم و مورد بررسي قرارش بديم.
درسته. و جاي تعجبه که مواجه شدن با عشق ما رو مي‎ترسونه. اون چه که ما بهش داستان عاشقانه مي‎گيم در حقيقت فقط شروع يک رويداد عاشقانه است و ما ادامه‏اش رو ناديده مي‎گيريم. اما بيشترمون به روابط طولاني مدت علاقمنديم. ما نه تنها به اون لحظه‏اي که عاشق مي‏شيم علاقه داريم بلکه به پايدار موندن عشقمون در طولاني مدت هم علاقه نشون مي‏ديم.

خيلي از چيزايي که شما بهش اشاره کردين، مثل استمرار پيدا کردن عشقمون در طول زمان، يک اتفاق درونيه، درسته؟ و سخت بشه ازش فيلمي ساخت. [خنده] ولي خيلي کنجکاوم که بدونم نظر شما راجع به يونان باستان و ديدگاه "تربيتي" اون‏ها راجع به عشق چيه؟
ديدگاه جذابيه. چون از قرار معلوم يکي از بزرگ‏‏ترين توهين‎هايي که در روزگار مدرن مي‎تونين به يک عاشق بکنين اينه که بهش بگين "مي‏خوام تو رو تغيير بدهم". يونانيان باستان ديدگاهي در مورد عشق داشتن که در اصل بر مبناي تعليم و تربيت شکل گرفته بود، و اين معنايي بود که عشق ‏داشت -يعني عشق يک فرآيند خيرانديشانه بود که از طريق اون دو نفر تلاش مي‏کردن به همديگه ياد بدن که چطور مي‏شه به بهترين شکلِ خودشون دربيان.

درسته. شما در جايي گفتين که اون‏ها متعهد به قوي‏تر کردن ويژگي‏هاي پسنديده‎اي مي‏شدن که خودشون و ديگران داشتن.
بله، درسته.

تازه‏ترين کتاب شما با نام جستارهايي در باب عشق، يک رمانه، اما رمانيه که در حقيقت من فکر مي‏کنم شما نقش يک راوي تربيتي رو در اون ايفا کردين، قبول دارين؟
بله، کاملا درسته.

يعني شما ايده‎  تون رو به شکل داستان در آوردين. و بعدش مي‎گين که اين داستانه رابطه رابين و کريستينه. و بعد يه جاي ديگه مي‏گين "رابطه اونا هنوز پنهاني بود اما مشخص بود که از سمت هر دو طرف در حال عميق‏تر شدنه." در داستان لحظه‏اي وجود داره که مي‎گين "بعد از ضيافت شام رابين صادقانه تلاش مي‏کرد تا درون زني که عاشقش بود انقلابي بوجود بياره ولي روش خاصي رو انتخاب کرده بود: مثل مادي‎گراها با کريستين حرف بزنه، سرش داد بکشه، و بعدش، دو تا از درها رو محکم بکوبه به هم! [خنده]
بله، درسته.

قشنگ مي‎تونم اون صحنه رو تجسم کنم! [خنده]
[خنده] بله، ما بعضي‏ها رو تحقير مي‏کنيم که چيزي ياد نگرفتن. تنها شرايطي که کسي شروع به ياد گرفتن مي‎کنه، شرايطيه که بي‏نهايت دلچسب، دلسوزانه و صبورانه باشه. و در چنين شرايطيه که ياد مي‎گيريم. ولي مشکل اينجاست که شکست ما در روابطمون آنقدر ما رو آشفته و پريشان حال مي‏کنه که نمي‎تونيم آنطور که بايد معلم باشيم. و بنابراين اغلب انتقال دادن به حق خواسته‏هامون به طرف مقابل –به عنوان اهانت تلقي مي‎شه و تلاش‏هامون به باد مي‏ره، و دور ريخته ميشه، و شريان‎هاي اصلي رابطه‏مون شروع مي‏کنه به بسته شدن.
يک نفر به تازگي به من گفت-واقعا خيلي دوست دارم بدونم چطور به اين سوال جواب مي‎دين، که يک خانم باهوش يهودي بوده که بهش گفته-"مردها با زن‎ها ازدواج مي‎کنن به اين نيت که- و با اين تصور که اون‏ها همون شکلي باقي بمونن. و زن‏هام با اين نيت با مردها ازدواج مي‏کنن که بتونن اون‎ها رو تغيير بدن" که خب به وضوح يک کلي گوييِ خيلي بزرگه. ولي خدا مي‏دونه که اين جمله براي من چقدر معنا داره، حتي در ارتباط با زندگي خودم و اون چيزي که دور و برم مي‎بينم.
من راجع به اين موضوع صحبت مي‏کنم که هر دو جنس مي‏خوان همديگه رو تغيير بدن، و هر دو طرف تصوري از اين موضوع که عاشق‌ چطور بايد باشه در دست دارن. به نظر من کار سودمندي که گاهي روانشناسان در برابر زوج‏هايي که بر سر اين موضوع با هم دعوا دارن انجام مي‏دن اينه که جملاتي شبيه به اين بهشون ميگن" اگه مي‎پذيرفتين که شريک شما هيچ وقت عوض نمي‏شه؛ چه احساسي پيدا مي‏کردين؟"
گاهي وقتا بدبيني، البته يک درجه بخصوص از بدبيني مي‏تونه کمک‏کار عشق باشه. وقتي  قبول کرديم که براي ديگران واقعا سخته که جور ديگه‏اي باشن، آنموقع است که تازه آماده عشق‏ورزيدن شديم. ما نياز نداريم که مردم به کامل‏ترين شکلشون باشن، ما فقط نياز داريم که اونا نقص‏هاشون رو در زمان مناسب و تا حدي هم با تواضع به ما بگن، قبل از اينکه بوسيله اين نقص‏ها خيلي به ما آسيب برسه و خب اين خودش يک گام مهمه.

سوال‏هاي زيادي در اين رابطه دارم، ولي اين مطلبي که گفتين منطقي به نظر مي‏آيد؟ نه؟ اگه ما بتونيم اين نکته رو از همان آغاز رابطه مد نظرمون قرار بديم.
درسته، و خوبه که اينکار رو از اولين قرارمون شروع کنيم. ديدگاه من در اينباره که آدم بايد در اولين قرارش راجع به چه موضوعي حرف بزنه، فخر فروشي نيست و موفقيت يک نفر رو مطرح نمي‎کنه، بلکه دقيقا خلاف اين قضيه رو نشون مي‎ده. آدم بايد بپرسه: "خب، تو چجوري عاشق شدي؟ من اينجوري عاشق شدم." بايد يک پذيرش دوطرفه وجود داشته باشه تا دو تا آدم آسيب ديده با هم به توافق برسن چون خيلي از ماها- آدمايي که از سلامتي کامل برخوردارن خيلي کم هستن-با بعضي ترس‏ها و جراحت‎ها به سن قرار گذاشتن مي‏رسيم. گاهي بعضي از ماها با خودمون به روابطمون با بزرگسالان دقيقا همون توقعاتي را مي‎آريم که احتمالا يک بچه از پدر و مادرش داره. و صد البته که رابطه با بزرگسالان نمي‎تونه اين شکلي باشه. بايد قبول کنيم کسي که اون طرف ميز نشسته يک انسانه، يعني نقص‏ها وترس‏هاي خودش رو داره و يه جور سوپرمن نيست.

من فکر مي‏کنم سوالي که شما ازش حرف زدين يه سوال معيار براي اول رابطه است-" تو چجوري عاشق شدي؟"-و شما با مطرح کردن اين سوال متوجه يک چيزهايي ميشين –و به نظر مي‏رسه که ما بايد اين کار رو هم‎پيوند با طرف مقابلمون انجام بديم. البته، يکي از چيزهاي جالبي که در قرن بيست و يکم ياد گرفتيم اينه که مي‎تونيم ذهنيتمون رو عوض کنيم، اما شيوه‎اي که شما ازش در کتاب درباره عشق حرف زدين اينه که-پسري دختري رو مي‎بينه، و اون‏ها- و بعدش شما شروع مي‏کنين به دل باختن به جزئيات اين آدم تازه و اشتراکاتتون رو پيدا مي‏کنين-ديگه نمي‎دونم چي بگم-و مثلا مي‎گين "هر دوي ما دو تا خال‏ عجيب و غريب روي شست پاي چپمون داشتيم." 
و بعدش شما اينطور نوشتين، که اين اتفاق "خيلي خود به خود" و سريع افتاد- و " اون کل شخصيتش رو از طريق همون جزئيات براي من رو کرد." ولي چيزي که من دست‏کم در مورد زندگي خودم مي‏دونم اينه که شما بهش تمايل داشتين-فکر مي‏کنم که ما- وقتي که عاشق يه نفر ديگه مي‎شيم، منظورم اينه که ما چيزايي که بلافاصله ما رو سر ذوق مياره رو در ذهنمون مي‏پرورونيم و ذهنمون رو فريب مي‎ديم که اين تنها آدميه که دور و بر ما چنين خصوصيات جالبي داره که حقش نيست اين خصوصيات رو داشته باشه حق ماست![خنده].
درسته، و ما يک جورهايي احساس مي‏کنيم که از قبل از اين خصوصيات آگاهي داشتيم و ايده‏اي رو به اين خصوصيات تحميل کرديم...

ولي در واقع اينکارو نمي‏کنيم، درسته؟
نه نمي‏کنيم. اين بخش کتاب در واقع مي‏خواد اتفاق ديگري رو توضيح بده که من رو  فريفته خودش کرده، و احتمالا شما هم در هر دو تا رمان بهش پي بردين- و اون اتفاق دلخور شدن، دلخور شدن. چون دلخور شدن يک موقعيت فريبنده است که شما رو درست به دل توهمات رمانتيک به خصوصي مي‎بره. چيزي که در مورد دلخور شدن چشمگير و قابل ملاحظه است اينه که ما از دست هر کسي دلخور نمي‏شيم، ما از آدم‏هايي دلخور مي‏شيم که فکر مي‏کنيم بايد درکمون کنن ولي به نحو غير قابل بخششي درکمون نمي‏کنن.
به بيان ديگه، وقتي اين اتفاق مي‏افته که کساني که عاشقشونيم و عاشقمونن، چيزي رو اشتباه متوجه بشن و اونوقته که ما حالت تدافعي به خودمون مي‏گيريم. چون يکي از راه‏هاي کنترل کردن رابطه اينه که طرف مقابلم به طور ايده‎آل بدونه در ذهن من چي مي‏گذره بدون اينکه لازم باشه من براش توضيح بدم.
اگه لازم باشه به زبون بيارمش که تو ديگه عاشق من نيستي، به همين خاطره که به دستشويي مي‎ري، و در رو از پشت قفل مي‏کني و  وقتي شريک زندگيت مي‎پرسه:«چيزي شده؟» صداي هق هق تو بلند مي‎شه. دليلش اينه که تو فکر مي‏کني معشوقت بايد بتونه ذهن تو رو بخونه و بدونه چت شده. و اين خواسته‏ واقعا عجيب و غريبيه.

خيلي نامرديه! [خنده]
ما اين رفتار رو در بچه‏ها مي‏بينيم. اين همونجوريه که بچه‎ها رفتار مي‏کنن. اون‏ها به معني واقعي کلمه فکر مي‎کنن که پدر و مادرها مي‎تونن ذهنشون‏ رو بخونن. فهميدن اين موضوع که تنها راه با خبر کردن ديگران، توضيح دادن براي اون‎هاست مدت‏ها طول مي‏کشه، ترجيحا با استفاده از کلمات، کسي که کاملا ساکته...

بله، حرف بزن! چيزي که ما به بچه‏ها‏مون مي‎گيم. [خنده].
[خنده] بايد پي علت اين موضوع بگرديم که چرا ما  اينکارو نمي‏کنيم؟! ما اينکارو نمي‏کنيم چون با اين فکر نادرست دست به عمل مي‎زنيم که عشق حقيقي به معناي فهم درونيه. من واقعا عصباني مي‌شم وقتي مردم يه همچين جملاتي مي‎گن: «با يکي آشنا شدم. بهترين ويژگي‏اش اينه که درکم مي‏کنه بدون اينکه نياز باشه چيزي به زبون بيارم."
درسته![خنده]
فکر مي‎کردم- وقتي اين جمله رو مي‌شنوم خيلي از زنگ خطرها برام به صدا درميان چون با خودم فکر مي‎کنم، " باشه! خيله خوب! موفق باشين، ولي بودنتون با همديگه هميشگي نيست." چون هيچکس نمي‎تونه يکي ديگه رو با چند تا موضوع محدود بشناسه.

درسته، بچه‎هاتون- بچه‏هاتون چند ساله هستن؟ فک مي‏کنم بايد هنوز خيلي کم سن و سال باشن درسته؟
بله، ده ساله و دوازده ساله هستن.
چه خوب. بچه‏هاي منم در عنفوان جواني‏ان و فکر مي‏کنم اگه بهتون بگم که حدودا بيست و يک سالشونه به من مي‎گين که بايد هر چي که در مورد عشق مي‏دونم رو بهشون بگم. همين جا! همين الان![خنده]
به نظرم اين خيلي جالبه که شما به بچه‎هاتون و در کل به بچه‎ها اشاره کردين چون من فکر مي‏کنم-  ممکنه ترسناک به نظر بياد، چون فکر مي‏کنم يکي از بهترين- يکي از لطف‏هايي که مي‎تونيم در حق معشوقمون بکنيم اينه که اون رو به چشم يک کودک ببينيم و او رو جداي از خصوصيات کودکانه‏اش نگاه نکنيم، زماني که ما با بچه‏ها مثل بزرگ‎ترها رفتار مي‏کنيم، مثل آدم‏هاي بالغ، آنوقت رفتارهاشون رو خيلي بزرگوارانه و با گذشت تفسير مي‏کنيم.
اگه بچه‎اي به شما بگه- داريد به خونتون مي‏ريد و بچه‎اي به شما بگه "ازت بدم مي‎آد" شما بلافاصله مي‎گين "باشه، واقعا که منظورش اين نيست." ممکنه خسته است، گرسنه است، مشکلي داره، مثلا دندونش درد کنه و يا چيزاي ديگه. بنابراين ما به دنبال تفسير خيرخواهانه‎اي مي‎گرديم که بتونه ناراحتي‏مون رو از بين ببره و رفتار اون بچه رو از ذهنمون پاک کنه. طبيعتا ما چنين رفتاري رو با بچه‎ها داريم و به ندرت اون رو در برابر بزرگ‎ترها پيش مي‎گيريم. وقتي يک بزرگسال يه بزرگسال ديگه رو مي‎بينه، مي‎گه "تنهام بذار، امروز روز خوبي نداشتم"، به جاي اينکه بگه "خيله خب. من فقط مي‎خوام پشت نقاب اين نظر ناراحت کننده بي‎ادبانه بمونم ."

بايد درک کنم که اون از من ناراحت نيست بلکه از اتفاقي که امروز از درون براش افتاده ناراحته.
بله، دقيقا. ما اينطوري رفتار نمي‏کنيم. ما طرف مقابلمون رو به لحاظ شخصيتي بي‎عيب و ‏نقص تصور مي‏کنيم. من فکر مي‏کنم که کارکرد عشق اينه که تلاش کنه، وقتي که مي‎تونيم مديريتش کنيم- و البته هميشه قادر به انجام اينکار نيستيم- به جاي اينکه رفتارهاي چالش برانگيز ناراحت کننده از خودش نشون بده، تلاش کنه که بفهمه اين رفتار چه علتي داره. عشق کاري مي‎کنه که از خودمون سوال کنيم:" اين رفتار پرخاشگرانه، دردآورِ، غيرمعموليه ناخوشايند از کجا ناشي مي‎شه؟"، اگه تونستيم چنين رفتاري داشته باشيم فک مي‏کنم در مسيري قرار گرفتيم که بتونيم کمي درک کنيم عشق واقعا يعني چي.

دوست دارم راجع به اين موضوع صحبت کنيم که-شما از واژه "بدبيني" کمي قبل‏تر استفاده کردين و من دوست دارم که کمي بيشتر راجع بهش عميق بشيم. واقعا منظورتون از اينکه مي‏گين بر مبناي واقعيت بودن، مقابله، بر مبناي ايده‎آل بودنه چيه؟ ويدئوي جالبي وجود داشت که من اون رو بيرون اينجا به اشتراک گذاشتم و اسمش بود: "ناشناخته‎ترين حقيقت در مورد عشق4".  درسته؟ اسمش همين بود ديگه، نبود؟
بله، همين بود، دقيقا.
از طرف مدرسه زندگي؟
بله، براي يوتيوب ساخته شد.

من دوست دارم راجع به بعضي از حقايق مهمي صحبت کنيم که با شيوه‏اي که ما هميشه بر اساسش رفتار مي‏کنيم و فيلم‏هام گفتن رفتار کنيم و احتمالا پدر و مادرهامونم گفتن رفتار کنيم، در تقابلن. اينا حقايق مهمي هستن که ميتونن ما رو به اصل حقيقت برسونن.
بله، حقايق ارزشمندين. ببينين، اولين حقيقت از اين حقايق مهم اينه که شما معيوب و ناقصين. نه شما، که همه ما. اون حقيقت مهم اينه که ما آدم‏هاي به شدت آسيب ديده‎اي هستيم. بزرگ‏ترين دشمن عشق‏ورزي، روابط خوب و دوستي‏هاي خوب حق به جانب بودنه. مگه اينکه شروع کنيم به پذيرش اين موضوع که هر دوي ما فقط اين رابطه رو حفظ کرديم و از خيلي لحاظ هردومون آدم‏هاي بدقلقي هستيم-فکر مي‏کنم اگه کسي فکر کنه زندگي کردن باهاش خيلي آسونه، با توجه به تعريفش، زندگي کردن باهاش خيلي هم سخته و زياد هم خودش رو نمي‎شناسه. من فکر مي‏کنم اين نوع خاصي از شناخته که در وهله اول با شناخت خود شما شروع مي‏شه، مثل همه آدماي ديگه، و کار خيلي سختي‏ام هست. و اين شناخت از ما حفاظت مي‏کنه. پدر و مادرهامون به ما ياد نمي‏دنش، عاشقاي قبلي‏مون- ازش خبر دارن، اما نمي‏تونن خودشون رو به زحمت بندازن که به ما بازگوش کنن. اونا ما رو رها کردن بدون اينکه...

اون‎ها به ما ميگن اما ما هر دفعه از شنيدنش دچار سوء تفاهم مي‎شيم. [خنده]
بله، درسته. و دوستامون هم اين قضيه رو به ما نمي‎گن چون فقط مي‎خوان يک بعدازظهرشون رو در کنار ما خوش بگذرونن. بنابراين ما سرشار از جهل در مورد ويژگي‏هاي خودمون رها مي‎شيم. و خيلي وقتا، ممکنه که شما به چهل سالگي رسيده باشين اما هنوز احساس نکرده باشين که "خب، شايد بعضي مشکلات از منه." البته فک کردن به اين موضوع که مشکل از منه يا ديگران يه جور اتفاق درونيه. بنابراين با اين احساس شروع ميشه که "من از بعضي جهات خيلي آدم بدقلقي هستم." اين خودش يک نقطه شروع مهم در خوب عشق‏ورزيدن به حساب مي‎آد.
ما اغلب عاشقامون رو بابت اين موضوع مقصر مي‏دونيم و ديدگاه خودمون رو در مورد عشق سزاوار ملامت نمي‏بينيم. و به رها کردن کسايي که عاشقمون هستن ادامه مي‏ديم و رابطه‏هامون رو همينطوري خراب مي‎کنيم به خاطر پيروي از عقيده‎اي که واقعيت نداره. و واقعا علت اين اتفاق‏ها اون چه که فکر مي‏کنيم نيست.

آدم کامل، آدم بي‏عيب و نقص وجود نداره.
در حقيقت اين موضوع خودش به تنهايي روابط رو نابود مي‏کنه. من واقعا عاشق اين عبارت از دونالد ويني‎کات5، روانکاو انگليسي‏ام، که اون رو اولين بار در مورد فرزندپروري به کار برد که مي‏گفت چيزي که بايد هدف قرارش بديم شرايط بي‏عيب و نقص نيست، شرايط "رضايت‏بخشه." و اين خيلي غم‎انگيزه. هيچ‎کس در جواب اين سوال که "امسال آرزوي شما چيه؟" نميگه "فقط مي‏خوام رابطه رضايت‎بخشي داشته باشم."  اونوقت مردم در جوابش مي‏گن "متاسفم، زندگيت خيلي چرنده!" ولي ممکنه شما دلتون بخواد بگين که: "نه، خيلي‎ام خوبه، و براي آدما -يه جورايي محشرم هست." و من فکر مي‏کنم اين نگرشيه که بايد داشته باشيم.

در فيلم ناشناخته‏ترين حقيقت راجع به عشق شما مي‏گين که "عشق در حقيقت حواس ما رو از تنهايي وجوديمون پرت مي‏کنه. تنهايي شما بي‏درمانه. و چاره‏اي براش پيدا نمي‏کنين." ولي همونطور که خودتون گفتين "پشت تنهايي حقايق ناشناخته‎اي وجود داره، که مايه آرامشه، مثله همه حقيقت‏هاي ديگه، به شرطي که بتونيم ازش آگاه بشيم."  و باز در همون فيلم مي‎گين که، "کار زندگي طرف شدن با چيزيه که در درون ما مي‏گذره."
به نظرم يکي از بزرگ‏ترين حسرت‏هايي که گاهي در عشق‎ورزيدن باهاش دست به گريبانيم اينه که فکر مي‏کنيم عاشقمون بخش‎هايي از ما رو درک نمي‏کنه. و پذيرش تنهايي، يه جور شجاعته که به نظر مي‏ياد يکي از ارکان کليديه توانمند ساختن ما براي شکل دادن به يک رابطه خوبه.

جالب نيست؟ و به نظر متناقض هم مي‎رسه!
البته که هست! اگه توقع داشته باشين عاشقتون تمام چيزهايي که به شما مربوطه رو درک کنه-شما، خب، بيشتر وقتا عصباني مي‎شين. البته اين‎ قضيه سکوي آرامش و از لحظه‏هاي حساس يک رابطه قشنگه اما بهتره در اين مورد که اين اتفاق هر چند وقت يکبار در رابطمون مي‎افته متعادل برخورد کنيم. من فکر مي‏کنم اگه شما تنها در چهل درصد از مواقع زندگيتون احساس تنهايي کردين، رابطتون واقعا داره خوب پيش مي‏ره. ممکنه که شما دلتون نخواد بالاي پنجاه درصد اوقات تنها باشين، ولي فکر مي‏کنم که مطمئنا سهم شما خيلي کمتر از اين در زندگيه، چون خودتون خواستين بدون بازگو کردنش به کسايي که دوستشون دارين بهش تن در بدين.

مي‏دونين دارم با خودم کلنجار مي‏رم که اين موضوع رو باهاتون مطرح بکنم يا نه، ولي فکر مي‏کنم که اينکارو بکنم. من در حال حاضر مجردم و چند سالي ميشه که به همين منواله و واقعن هم لذت‏بخش بوده. اينجور نيست که فکر کنم براي هميشه مجرد مي‏مونم يا بخوام براي هميشه مجرد بمونم. با اينحال، فک مي‏کنم اگه مجرد بمونم هم راضي‏ام چون يک نقطه عطفه. و چيزي که اين بخش از- اين برهه از زندگيم بهم ياد داد لذت بردن بيش‎تر و جدي‏تر گرفتن همه صورت‏هاي عشق‏ورزيدن، گذشته از عشق رمانتيک و عاشق و معشوق بودن، بود. آيا مردم راجع به اين موضوع با شما حرف مي‏زنن؟
بامزه است، چون همون موقعي که داشتين مي‏گفتين "من مجردم" مي‏خواستم بگم "نه شما مجرد نيستين." چون لازمه به اين موضوع که "تجرد" چيه يک نيم نگاهي بيندازيم. ما واژه مجرد رو در مورد کسي به کار مي‏بريم که يک رابطه طولاني مدت با کسي برقرار نکرده.

ولي آدماي زيادي در زندگيم هستن که بهشون عشق مي‏ورزم.
درسته. يک راهه ديگه براي بررسي کردن عشق ارتباطه. ما هميشه، ما جوري طراحي شديم که در پي ارتباط با ديگران باشيم. و به يک معنا، اين ويژگي به نوعي مرتبه نازلي از چيستيه عشقه. عشق، ارتباطه. و تا مادامي که يک نفر زنده و سر حاله دوست داره که با ديگران ارتباط برقرار کنه.چون ما به همديگه متصل شديم.
اين نصيحت ارزشمندي در حق بعضي‏هاست، که روابط ضرورتا جايي براي مواجه شدن اون‏ها با خودشون در بهترين حالت نيست. من فکر مي‏کنم برقرار کردن رابطه با يک نفر، و درخواست ازش براي اينکه با تو باشه ظالمانه‏ترين کار در حق کسيه که عاشقشي و تحسينش مي‏کني و براش احترام قائلي چون کار خيلي سختيه و بيشتر مردم از پسش بر نميان.
وقتي از کسي درخواست ازدواج مي‏کني در واقع داري ازش مي‏خواي، که مثلا، رانندت، ميزبانت، شريک جنسي‏ات، پدر و مادرت، حسابدارت و نظافتچي‏ات و .... باشه و توام همينطور. و اين فهرست حالا حالاها ادامه داره. تعجبي نداره که ما در ايفاي بعضي از اين وظايف شکست بخوريم يا از دست همديگه عصباني بشيم. مسئوليت سنگينيه. از وقتي سنم بيشتر شده، گاهي وقتا با خودم فکر مي‏کنم يکي از بهترين کارايي که در حق کسايي که براشون ارزش قائلي مي‏توني انجام بدي اينه که اونا رو به حال خودشون بذاري. که اگه مي‏خوان برن و اگه مي‏خوان بمونن. و خودتو بهشون تحميل نکني چون دردسرساز و بدقلقي.

دلم مي‏خواد -اين تعريفتون از "ازدواج" که بعضي جاها نوشتينش رو بخونم. و فکر مي‏کنم که عاليه. و همين الان راجع بهش صحبت کنيم. "ازدواج،  قمار اميدوارانه، دست و دلبازانه و بي‏پايان دو نفره که هنوز نه خودشون مي‏دونن چجور آدمايي هستن و نه مي‏دونن طرف مقابلشون ممکنه چه جور آدمي از آب دربياد، و زندگيشون رو به آينده‏اي منوط کردن که نمي‏تونن ازش تصوري داشته باشن و  از تحقيق و تفحص در موردش هم بر حذر داشته شدن."
بله. درسته، چالش برانگيزه[خنده] و دقيقا در تقابل با ديدگاه رمانتيکم هست. ولي بازم يک جور واقع‏بيني و پذيرش پيچيدگي اين قضيه، در نهايت کمک‏‏کاره عشقه. من فکر نمي‏کنم-ببينين اين هم حرف ارزشمنديه، من عقيده ندارم که همه بايد دقيقا رابطه‏اي که درش هستن رو نگه دارن، و اينکه هر رابطه‏اي ارزش نگه داشتن نداره، و اگه رابطه‏ زوجي شاد نيست يه جورايي هر دوشون مقصرن. دلايل موجهي براي ترک يک رابطه وجود داره.
ولي اگه، روراست باشين، و از خودتون سوال کنين که "چرا ناراحتم؟" و بعد نتونين همه اين احساس ناراحتي و درد و رنجي که متحملش شدين رو به معشوقتون نسبت بدين، و اگه بفهمين بعضي از اين ناراحتي‏ها براي بقا طبيعيه و يا اينکه همه انسان‏ها باهاش دست به گريبانن، يا علتش خود شمايين اونوقته که کاري که شما در حال انجامش هستين مواجه شدن با درد و رنج زندگي به همراه يه آدم ديگه است که ضرورتا علتش اون آدم ديگه نيست.

مطلب ديگه‎اي که در رابطه با ازدواج ازش نام بردين و فکر مي‏کنم صرف نام بردن ازش کفايت نمي‏کنه اينه که-ما کمي قبل راجع به بچه دار شدن در زندگي مشترک صحبت کرديم. و البته بچه‎ها چيزهاي زيادي رو به ما ياد ميدن. شما گفتين يکي از چيزهاي زيبايي که بچه‏ها به ما ياد مي‏دن اينه که عشق در ناب‎ترين شکلش يک نوع سرويس دادنه. و عشقي که ما نسبت به بچه‏هامون داريم-و من در مورد خودم ازش اطمينان دارم- اينه که عشق من نسبت به بچه‏هام من رو تغيير داد و  با تمام عشق‏هايي که در زندگيم مي‏شناختم فرق داشت. ولي خب بچه‏ها ثمره ازدواجن، درسته؟ و به همين خاطر-فکر مي‏کنم يکي از پيچيده‏ترين مراحل اينه که، وجود بچه‏ها به مشکلاتي که قبلا در ازدواج وجود داشته دامن مي‏زنه. البته به خاطر توضيحات طولاني من هم شما و هم بقيه خسته شدين[خنده]!
درسته. جالبم هست. به عبارتي، ابتذال گريبانگير روابط ميشه. اما چيزي که مکتب رمانتيک به ما ياد داد اين بود که يک داستان عاشقانه عالي بايد برتر از ابتذال باشه. بنابراين در هيچ کدوم از رمان‏هاي عاشقانه مهم قرن نوزدهم، شده کسي لباس بشوره؟ شده کسي ته مونده غذا رو از روي ميز آشپزخونه جمع کنه؟ شده کسي دستشويي بشوره؟ اين اتفاق نيفتاده چون اينطور تصور مي‎شده که اونچه باعث از بين رفتن عشق مي‎شه فقط  احساسات پر تب و تابه و نه کاراي تکراريه هر روزه!
و با اينحال، وقتي که متوجه جايگاه خودمون در روابط بشيم، متوجه مي‎شيم که وراي عرصه‏هاي جدال انگيز قرار داره، ولي ما به اين وجهه مهم اهميتي نميديم. بنابراين هيچ دعوايي نيست مگر اين که موقع اتفاق افتادنش هر دو نفر فکر مي‏کنن بحثشون در مورد موضوعه بسيار پيش پا افتاده‏ايه. اونوقته که جملاتي مثله اين رو ميگن" خيلي احمقانه است که داريم سر اين موضوع که کي بايد دستمال توالت رو سر جاش آويزون کنه جر و بحث مي‏کنيم. اين کارا، کاره آدماي احمقه..."

[خنده] بله، ربطي به اين نداره که...
و مي‏دونين که خود اينا مشکل‏ساز ميشه. بنابراين ما نياز داريم، به عبارتي- يکي از درس‏هايي که عشق‏ورزيدن به ما ميده اينه که کمي به اين موضوعات اهميت بديم مثل اينکه کي شست و شوي لباس‎ها رو انجام مي‏ده و چه روزي انجامش ميده . ما سريع تصميم‏گيري مي‎کنيم و درست و منطقي بهش توجه نمي‏کنيم.  فکر مي‎کنيم اين خوبه که...

ولي ما توجه مي‎کنيم...
بله، ما توجه مي‏کنيم ولي همونطور که خودتون گفتين، زندگي‎هاي زيادي وجود دارن که بي‏نهايت مبتذلن.

ولي اين خاصيت زندگيه. درسته؟ اين خاصيت روزاي زندگيه ماست!
درسته و يه جورايي مضحکم هست. همسرم عادت داشت به من بگه، روزاي اول ازدواجمون، گاهي جملاتي شبيه به اين رو به من مي‏گفت، "پدرم هيچ وقت چنين چيزي به من نمي‎گفت."- من يه چيزي مي‎گفتم يا نوبتم نبود که چايي درست کنم و چنين چيزايي. اونوقت بود که همسرم مي‎گفت:" پدرم هيچ وقت چنين چيزي نمي‏گفت، اون هميشه خودش اينکارو براي ما انجام مي‏داد." بعد اونموقع بود که فهميدم همسرم واقعا دو تا آدم نامشابه رو با هم مقايسه مي‏کنه. همسرم، اون مرد، يعني پدرش رو، به عنوان يک پدر با من مقايسه مي‏کرد نه به عنوان کسي که عاشقشه. و آخر سر، چيزي که به همسرم گفتم اين بود که، بحثمون منتهي شد به گفتن اين جمله که، "به هر حال، شايد من دقيقا شبيه به پدرت رفتار مي‏کنم، ولي اوني که الان داري دور و برت مي‏بيني که پدرت نيست!"

و من مثل پدرت در برابر مادرت رفتار نمي‏کنم![خنده]
[خنده] درسته، دقيقا. و يکي از کارهايي که ما به عنوان پدر و مادر انجام مي‏ديم اصلاح کردن خودمونه، و به جهاتي، در حق بچه‎هامون، کار خيلي خوبي‏ام هست. و اين موضوع واقعا اين احساس غيرمعمولي رو به بچه‏هاي ما مي‏ده که ما روي کره خاکي با هيچ کس ديگه‏اي به اندازه اونا خوب رفتار نکرديم بنابراين اونا از آدماي ديگه هيچ توقعي نمي‎تونن داشته باشن. و فکر مي‏کنم اين بهاييه که براي تربيته خوب فرزندمون مي‏پردازيم.

دوست دارم در اين قسمت از برنامه به يک موضوع نسبتا متفاوت بپردازيم. چيزي که شما گفتين اين بود که، و مطلبي که راجع به کارکرد عشق بهش پي بردين اينه که، وقتي مردم تحقير مي‎شن چيزي ياد نمي‏‎گيرن، و حق به جانب بودن دشمن عشقه. دارم فکر مي‎کنم که اين روزها ذهن من رو اين موضوع به خودش مشغول کرده که چطور مي‏تونيم و آيا اصلا قادريم از بصيرتي که تجارب عشقي‎مون، و نه ايده‏آل‏هامون، در اختيارمون قرار داده استفاده کنيم و اين تجارب عشقي رو در زندگي‏مون به کار ببنديم، و چطور مي‏تونيم شهروندي در حال ترقي باشيم؟
به نظرم موضوع جذابيه. فکر مي‏کنم شما به موضوعي ورود پيدا کردين که بزرگ‏تر و فراتر از حد انتظاره چون ما واژه "عشق" رو به زندگي خصوصي مرتبط مي‏دونيم. و اون رو به اجتماع يا جامعه مدني ربط نمي‏ديم. ولي فکر مي‏کنم که جامعه پويا به دو چيز احتياج داره که، بازم ممکنه خيلي عادي به نظر نياد، اما جامعه نيازمند عشق و ادبه. منظورم اينه که با استفاده از "عشق" به شکل خيالي ظرفيتي براي ورود به ذهنيت آدم‏هايي ايجاد مي‎شه که شما با رفتارهاشون همون لحظه اول کنار نيومدين و ميشه با استفاده از اين روش پي تفاسير بزرگوارانه‏تر رفتارهايي گشت که براتون خوشايند نيست و ممکنه که اشتباه محض به نظر بياد، نه اينکه آدم‏ها رو فورا به زندان بندازين يا به دادگاه بکشونين بلکه ...

ما فقط مي‏خوايم به آدم‏هاي ديگه بگيم چقدر احمقن، درسته؟
درسته، دقيقا. همه ديدگاه‏ها در تلاشن که نشون بدن بقيه ديدگاه‏ها چقدر احمقانه‎ است. بنابراين اون چيز ديگه‏اي که بهش نياز داريم ادبه. که تلاشيه در اين جهت که ضرورتا نبايد هر چيزي رو به زبان بياريم، و بفهميم که قانوني در مورد عواطف و احساسات شخصي وجود داره که مي‏گه اگه افشاش کني به هر کسي که بهش اهميت ميدي آسيب ميرسه. اما ما يه جورايي به فرهنگ خود-افشاگري مبتلا شديم. و به نظر من، خودافشاگري حتي به سياست‏ هم درز پيدا کرده و چنين ساز و کاري داره: "اگه بهت نگم دقيقا چه فکري مي‎کنم، به خاطر سرکوب احساساتم ممکنه بعدش تيک عصبي پيدا کنم يا مريض بشم." من مي‏گم " نخير! نه مريض مي‌شي، نه تيک عصبي پيدا مي‎کني، تو آرامشت رو حفظ مي‏کني و به مصلحت جمعي فکر مي‏کني و اين دقيقا کاريه که بايد انجامش بدي."

بله، منم امسال چنين مکالمه‏اي رو با خيليا داشتم. حقيقت اينه که ما، شايد بيش از هر زمان ديگري، در ارتباط با هم به سر مي‏بريم. ما با همه آدم‏هاي ديگه در ارتباطيم. و اين يک واقعيته. خوشبختي اونا بر خوشبختي ما هم تاثيرگذاره، مثلا خوشبختي ما و بچه‏هامون به هم مربوطه.
ولي ما عادت کرديم و از اين ظرفيت برخورداريم- و مي‏دونيم که مغزمون اين شکلي کار مي‏کنه، که ديگران رو ببينيم، اون غريبه‏ها رو، اون کسايي که از نظر سياسي يا اجتماعي- اقتصادي مخالف ما هستن رو، به هر صورت، از ياد مي‏بريم که در زندگي شخصي‏مون، و در زندگي عشقيمون، در جمع خانواده و يا دوستامون، و يا در زندگي زناشويي‏مون، يا در ارتباط با بچه‏هامون، مسائلي در ارتباط با کساني که بهشون عشق مي‏ورزيم وجود داره که نفهميدنش ما رو عصباني مي‏کنه. و با اينحال، ما بالاخره يک راه هوشمندانه پيدا مي‏کنيم، درسته؟ مثل عشق ورزيدن- چون بهتر نتيجه مي‏ده![خنده]
درسته. به نظر من خانواده بستر عشقه و ما نمي‏تونيم ازش کاملا دست بکشيم و همين موضوعه که خانواده‏ رو خيلي مهم مي‏کنه، چون شما با آدم‏هايي گرد هم مياين که هيچ وقت انتخابشون نکردين و باهاشون سازگاري پيدا مي‏کنين. بنابراين سازگاري دستاورد عشقه. و همينطور که امروزه ازش آگاهي داريم نمي‎تونه پيش شرط عشق به حساب بياد.

بله، درسته.
به نظر من ما مخلوقات اجتماعي شده‏اي هستيم که از آنچيزي که در اطرافمون مي‏گذره الگو برداري مي‎کنيم. اگه در جوي زندگي مي‏کنيم که زود از کوره در رفتن و خودخواهي و ...آدم‏ها رو مي‏بينيم، بايد ظرفيت‏هاي دروني خودمون رو تقويت کنيم. اگه در جوي به سر مي‏بريم که مبادرت به احسان و نيکوکاري مي‏شه، اگه اخلاق و خلق و خوي خو‏بي رو مي‏بينيم، و اگه مي‏بينيم بخشندگي در جريانه، باز هم بايد به اين بعد از خودمون اهميت بديم. ما بايد به هوش باشيم که خودمون را در معرض چه چيزي قرار مي‏ديم چون در تقابل با عشق قرار گرفتن، ما رو تبديل به آدم‎هاي ناسازگار و خشمگيني مي‏کنه.

و بايد اين مسئله مهم رو به خاطر بسپاريم که لحظه به لحظه رفتار ما اهميت داره، و تاثيري به جا مي‏گذاره که قادر به ديدنش نيستيم.
ما بيشتر از اونچه فکر مي‏کنيم حساسيم. و بايد اين موضوع رو نه فقط در روابط شخصي‎مون بلکه در روابط سياسي و اجتماعيمون هم مد نظر قرار بديم.
بياييد به خاطر بسپاريم يکي از چيزهايي که روابط رو خيلي ترسناک مي‏کنه اينه که نياز داريم در برابر آدم‎هاي ديگه ضعيف باشيم. و بيشتر ما فقط بلديم که قوي به نظر بيايم. سال‏هاست که ما به اين شکل رفتار مي‏کنيم. و مي‏دونيم چطور بايد قوي باشيم. چيزي که نمي‏دونيم اينه که اينطور رفتار کردن ما رو تا چه اندازه حساس و شکننده مي‏کنه، و به همين خاطره که اون لحظه‏اي که احساس ضعف مي‏کنيم تمايل به پرخاشگري پيدا مي‏کنيم. 

ممنونم. در اين قسمت از بحث مايلم که شما در مورد روابط جنسي هم با ما حرف بزنين. فکر مي‏کنم جايي اينطور توصيفش کرده بودين که رابطه جنسي يک جور تجربه طبيعي و لذت‏بخش انسانيه.  
درسته، چيزي که ما اون رو در فرهنگمون کاملا اشتباه متوجه شديم اينه که واقعا قضيه اين ارتباط جنسي چيه چون ما از يه عالم فرويدي اومديم. فرويد به ما گفت رابطه جنسي بيشتر از اونچه که فکرشو مي‏کنيم با زندگي‏مون سر و کار داره و خيلي اسرارآميزتر و ناشناخته‎تر از اونيه که تصور مي‎کنيم. رابطه جنسي در هر جايي از زندگيمون نقش داره حتي در جاهايي که فکرشم نمي‏کنيم.
ولي به هر حال، من يه ديدگاه متفاوت راجع به اين موضوع دارم. من فکر مي‏کنم اينطور نباشه که ارتباط جنسي هر جايي از زندگيمون نقش داشته باشه، به خاطر اين که اين سائقه‏هاي رواني‎ هستن که همه جا وجود دارن، حتي در ارتباط جنسي. و خيلي وقتا ما فک مي‎کنيم که ارتباط جنسي اتفاقيه در حالي که در حقيقت يک عمل روانيه. و اگه شما دلتون بخواد که بفهمين چرا مردم از رابطه جنسي خوششون مي‎آد دست آخر متوجه مي‎شين، علتش تمام نشدني‏ بودن لذتش نيست، بلکه به اين خاطره که ارتباط جنسي به پذيرش ربط داره. ممکنه شما هم به اين موضوع فکر کرده باشين- که چرا انجام اينکار براي اولين بار انقدر مهيجه يا چرا از انجامش بيشتر از خوردن صدف يا کشيدن نخ دندون يا تماشاي تلويزيون لذت مي‏برين. شايد چون اينکار يه کمي برامون غير عاديه.
با وجود اين، ما از اينکار خوشمون مي‎آد. نه به خاطر تمايلات فيزيکي‎اي که با خودش مي‎آره، بلکه به خاطر معنايي که داره، معنايي که ما بهش مي‏ديم. معنايي که ما بهش مي‏ديم اينه که "من تو رو پذيرفتم. من تو رو يه جورايي خيلي شخصي پذيرفتم يعني ممکنه دلايل من براي کس ديگه خيلي دل به هم زن و منزجر کننده باشه. من بهت اجازه مي‏دم به حريم خصوصيم وارد بشي و اين موضوع يعني "بهت علاقمندم." و ما واقعا از اينکه يه نفر ما رو اينجوري قبول کنه با تمام ويژگي‎هاي...

از ما لذت ببره.
درسته، از ما لذت مي‏بره. نکته جالب هم همينه. به بيان ديگه، رابطه جنسي با مسائل بسيار زيادي خارج از اتاق خواب ارتباط داره.

جالبه، مي‏خوام بدونم- نمي‏خوام اجازه بدم بدون پاسخ گفتن به اين سوال که راجع به اين موضوع چجوري فک مي‏کنين به سراغ سوال بعدي برم- نظرتون در مورد قرار و مدارهاي عاشقانه‏اي که به شکل آنلاين گذاشته مي‏شه چيه و اين شيوه جديديه که خيلي از مردم و شايد بشه گفت با استفاده ازش قرارهاشون رو پيش مي‏برن و اون رو به خدمت بعد رمانتيک خودشون ميارن..
در مرحله اول قرار و مدار آنلاين يه اتفاق خيلي جالب به نظر مي‎آد که خب يه راه منطقي براي رابطه داشتن با يکي ديگه است. اتفاق جالب اينه که رازهاي روح ما و رازهاي روح اون آدم ديگه يه جورايي توي کامپيوتر دانلود مي‎شه و ما از اين طريق فکر مي‏کنيم بهترين جفت ممکن رو براي خودمون پيدا کرديم.
تاريک‏ترين بعد قرار و مدار آنلاين اينه که به اين ايده ميدون مي‏ده که رابطه خوب يعني رابطه‏اي که بگو مگو نداشته باشه، و هر رابطه‏اي که در اون بگومگو وجود داشته، يعني ناخوشي و کشمکش داشته،  رابطه اشتباهيه که مي‏تونيم تمومش کنيم چون ما اين پيشينه ذهني عجيب و غريب رو داريم که حالا جايگزين طرز فکر قبليمون شده. بنابراين، اينم مثل هر وسيله ديگه‎اي محاسن و معايب خودش رو داره و بايد درست ازش استفاده بشه. من فکر مي‏کنم- وقتي مي‏گم درست استفاده بشه منظورم اينه که بوسيله اون معشوقمون رو پيدا بکنيم اما خودمون رو در اين توهم نگه نداريم که اون يه آدم بي‏نقص و کامله.

درسته، شما به يکي ديگه از اون حقايق اشاره کردين، يکي ديگه از اون حقايق ناشناخته درباره عشق. کاري که قرار و مدار آنلاين انجام مي‏ده اينه که شما رو به مردم معرفي مي‏کنه- اما در حقيقت- عشق‎ورزيدن اتفاقيه که بعدش رخ مي‏ده، در واقع بعد از ملاقات کردنه که عشق‏ورزيدن اتفاق ميفته.
درسته، استفاده از اينترنت به عنوان وسيله‏اي که ما رو در ملاقات اولمون با يه نفر کمک مي‏کنه خيلي جذابه. خيلي عاليه، اما مرحله بعدش ناديده گرفته مي‎شه. کجاست اون نرم‎افزاري که مي‎گه چطور مطالعه کنين، يا چجوري ناراحتي يا سردرگميه يه نفر ديگه رو تفسير کنين يا به يادتون مي‎اندازه رفتارهاي يه نفر رو خيرخواهانه تفسير کنين چون شبيه به رفتارهاي بچگيش باقي مونده؟ پس ما هنوز يه راه طولاني‏ در پيش داريم.
تکنولوژي‎اي که ما در اختيار داريم هنوز خيلي راه براي رفتن داره، اين يه جورايي خودشيفتگيه مربوط به زمان ماست که فکر مي‏کنيم در اواخر تاريخ جهان زندگي مي‏کنيم و فکر مي‎کنيم که يه جورايي دير به مهموني رسيديم. در حالي که ما هنوز در آغاز راه شناخت خودمون به عنوان مخلوقاتي که داراي عواطف و احساسات هستيم، قرار داريم. ما هنوز از اولين گام‎هايي که بچه‎مون برداشته در فهم عشق استفاده مي‏کنيم، و نياز داريم که در حق خودمون زياد دل بسوزونيم و تعجبي نداره که بيشتر اوقات مرتکب اشتباهات خيلي وحشتناکي مي‎شيم. 

من به شکل اتفاقي توييت شما رو، در پايان سال 2016 وقتي که مقالتون از طرف نيويورک تايمز به عنوان پرخواننده‏ترين مقاله سال انتخاب شده بود، ديدم. خيلي جالبه، مقالتون با عنوان "چرا با شخص نامناسبي ازدواج مي‎کنيد؟" در سالي که انتخابات رياست جمهوري، جنگ، بحران پناهندگان و ... اتفاق افتاد در رتبه يک قرار داشت. برام جالبه که بدونم وقتي اين اتفاق افتاد شما چه استنباطي از اين قضيه داشتين؟
ببينين، به نظرم اين يک اتفاق واقعا شگفت‎انگيز و غيرمعمول بود. و واضحه که اولين قدم از يک راه بسيار طولاني به حساب مياد. همين الانشم خيلي عجيب و غريبه. و فکر مي‏کنم که- اول از همه اين موضوع رو به ما مي‎گه که سواي سختي‏هايي که باهاش دست به گريبانيم داريم تنهايي وحشتناکي رو هم تجربه مي‎کنيم. هر کسي مي‏تونه - به تقليد از اونچه نوشتم چيزي بگه، مثلا "چرا وارد شغلي مي‌شويد که به دردتان نمي‎خورد؟" "چرا صاحب بچه‏ دردسرسازي مي‌شويد؟"، " چرا به تعطيلات بدي مي‏رويد؟"، "چرا اندامتان شکل نامناسبي پيدا مي‏کند؟" و "چرا فکر مي‏کنيد در کشور بدي زندگي مي‏کنيد؟" اينطوري، بخاطر اينکه احساس مي‏کنيم پا به عرصه نادرستي گذاشتيم نياز به تسکين پيدا مي‏کنيم، اين تسکين ممکنه هر جايي باشه تا کمال پيدا کردن بالاخره به دست بياد. و اوني که از راه مي‏رسه و ميگه:" اينکه رنج مي‎کشي طبيعيه، چون زندگي رنج آوره." در فرهنگ ما مرتکب يه کار واقعا نامعمول شده چون فرهنگ ما بر پايه خوشبينيه و حرف اون خيلي ترسناک به نظر مي‏آد. در حقيقت، اين يک تسلي‏ فوق‏العاده، آروم کننده و کمک کننده، اون هم در فرهنگيه که خواسته‎ها رو در رسيدن به کمال  سرکوب مي‎کنه. به همين خاطر من فکر مي‏کنم نوع بخصوصي از واقع‎گرايي‏يه مبتني بر بدبيني وجود داره که در کل موافق اميد، خنده، شوخ‎طبعي و احساس خوشيه، و ما رو هم نااميد نمي‏کنه.

مثله کمدي و تراژدي که به هم وابسته هستن.
بله، دقيقا.

اينا احتمالا آخرين جملاتيه که دارين مي‏گين. مي‎خوام ازتون بپرسم، صحبتمون رو با کتاب درباره عشق آغاز کرديم، که وقتي بيست و سه ساله بودين نوشتينش و در اواخر سال 1990  چاپ شد. در حال حاضر در حدود دو دهه از زندگي مشترکتون مي‏گذره، شما موقع نوشتن کتابتون واقعا از چه چيزايي خبر نداشتين؟ کتابتون خيلي هوشمندانه است. در حقيقت، کتابي که شما در سن بيست و سه سالگيتون چاپش کردين نشوندهنده تجاربتون تا اون زمان بود. ولي برام جالبه که بدونم اونموقع از چه مسائلي آگاهي نداشتين، چه چيزايي رو ياد گرفتين، و چه چيزهايي رو در مورد عشق تا اين مرحله از زندگيتون آموختين؟
خب راستش من اونموقع فکر مي‎کردم مشکلات ما در عشق ورزيدن از اونجا ناشي مي‎شه که با آدم‏هايي وارد رابطه مي‎شيم که يه جورايي ناقصن. تا اينکه در سال 2002 يکي رو ديدم که واقعا از هر نظر عالي بود. بعد از تلاش‏هاي بسيار متقاعدش کردم و در نهايت باهاش ازدواج کردم و يه نکته خيلي جالب رو فهميدم. اون هر جوري که فک کنين خوب بود. عالي بود. ولي با اينحال، عجيب بود که انواع و اقسام مشکلات وجود داشت. من فکر مي‏کنم اينجوري فهميدم پيش اومدن اين مشکلات هيچ ربطي به بي‎نقص بودن يا، در حقيقت کامل بودن طرف مقابلت نداره، بلکه به تلاش آدم‎ها براي ارتباط برقرار کردن با يک آدم ديگه و بوجود آوردن يک رابطه عاشقانه با اون آدم مربوطه، به همين خاطر من هم با مشکلات رايجي که هر زوج‏ ديگه‎اي دارن- هر چقدرم که جفت و جور باشن، مواجه شدم- بنابراين به نظر من چيزي به عنوان سازگاري کامل وجود نداره اما سازگاري زياد چرا، همه زوج‏ها با چنين مشکلاتي مواجه مي‌شن، به همين خاطر عشق‎ورزيدن چيزيه که بايد يادش بگيريم، بهترش کنيم، عشق‏ورزيدن فقط يه جور شور و اشتياق نيست، بلکه يه جور مهارته.
عشق‏ورزيدن مستلزم صبر، بخشندگي، خيال‏پردازي و ميليون‎ها چيز ديگه است. و ما بايد روي اين ايده که عشق حقيقي به معناي يک عشق بدون بگومگو است و يه روال آرام و بي‌دردسر داره دوباره فک کنيم. اينجور نيست. مسير يک عشق حقيقي بيشتر مواقع سخت و ناهمواره ولي خوبيش اينه که ما به عنوان انسان مي‌تونيم مديريتش کنيم و شانس اينرو داريم که در موردش به شکل جدي کار کنيم. 

پي نوشت ها
1. اين کتاب به همت سرکار خانم گلي امامي به فارسي ترجمه شده و انتشارات نيلوفر آن را به چاپ رسانيده است. // 2. اين کتاب نيز توسط سرکار خانم گلي امامي به فارسي برگردانده شده و انتشارات نيلوفر آن را به چاپ رسانيده است. // 3. عنوان اصلي کتاب"Essays in love" است که در ايالات متحده با عنوان On Love شهرت يافته است. فيلمي نيز با عنوان”My Last Five Girlfriend “ به کارگرداني" Julian Kemp " بر اساس اين کتاب ساخته شده است.[مترجم].
4. The Darkest Truth About Love  // 5. Donald Winnicott.

 

اخلاق و شورمندي عشق‌

PDF چاپ نامه الکترونیک

اخلاق و شورمندي عشق‌

گفت وگو با محمدجعفر امیرمحلاتی
اميرحسين مرادخاني


محمدجعفر امیرمحلاتی در دانشگاه‌های پرینستون، ییل، جورج تاون و هاروارد در زمینۀ مسائل معاصر دنیای اسلام و خاورمیانه سابقۀ تدریس و تحقیق دارد و همچنین در تعدادی از مؤسسات تحقیقاتی خاورمیانه عضو محقق بوده است. او از سال ۱۳۸۵ تاکنون در کالج اوبرلین ایالات متحده به‌عنوان محقق منتخب رئیس دانشگاه، متصدی کرسی تدریس معارف اسلامی و نقش دین در حل‌و‌فصل مناقشات بین‌المللی است. دكتر محلاتي درحال‌حاضر علاوه‌بر تدریس، به تکمیل کتاب‌هایی در زمینۀ اخلاق جنگ، عفو و دوستی در اسلام، به زبان‌های فارسی و انگلیسی، مشغول است.
***
به‌عنوان نخستین سؤال  مایل‌ام از حضرتعالی سؤال  کنم که به نظر شما رابطۀ عشق و اخلاق با یکدیگر چگونه است؟
سؤال شما سؤالی  چندوجهی است اول از همه باید بررسی کرد و دید آیا عشق در حوزۀ اخلاق قرار می‌گیرد  یا خیر. به نظر من، عشق و به معنای گسترده‎ترش دوستی یک بخش از اخلاق است و یا به‌عبارت‌دیگر یک پارادایم اخلاقی است. من اخلاق را تقسیم می‌کنم به چند زمینه که یکی از آن زمینه‌ها، زمینۀ عدالت و دیگری زمینۀ فراعدالت است و این کاملا بستگی دارد که شما این پارادایم‌ها را چطور تعریف کنید. اینکه اخلاق چیست؟ عدالت چیست؟ عشق چیست و دوستی چیست؟ نسبت میان دوستی و عشق کدام است. بنابراین ضروری است پیش از طرح بحث ما به تعریف این واژه‎ها برگردیم. تعریفی که من به آن علاقه‌مندم این است که کل وادی اخلاق شبیه عمارت چند طبقه‌ای است که زیرزمینش منطقۀ دونِ حقوقی است. یعنی جایی که در آنجا حقوق یا آنچه که مربوط به آن است رعایت نمی‌شود  و به‌عبارت‌دیگر سرزمین تجاوزات است. از آن زیرزمین که بالاتر می‌آیید به طبقه هم‌کف می‌رسید که فضای عدالت یا حقوق انسان‌هاست.عدالت به معنای انصاف. آن فضای همکف لزوما فضای اخلاقی نیست و بیشتر فضای عدالت یا فضای حقوقی است، مثل حقوق بشر. مثل اینکه شما سهم خودتان را بگیرید و سهم من را هم بدهید و بعدش خداحافظ. یک انسان حقوقی می‌تواند اصلا اخلاقی نباشد. انسان می‌تواند به حقوق احترام بگذارد برمبنای ترسش مثلا از جریمه شدن یا هر انگیزۀ دیگری. ممکن است انسانی کاملا حقوقی و کاملا غیراخلاقی باشد. ما در این دیدگاه حقوق را پایین‌تر از اخلاق قرار می‌دهیم. البته هستند تعاریفی که در آنها حقوق وارد وادی اخلاق می‌شود. اما در تعریف ما اخلاق منطقۀ فراعدالت است. اخلاق رابطۀ محکمی با آزادی دارد. اگر شما آزادی را بردارید کل نظام اخلاق فرو می‌ریزد. در زمینۀ حقوق و قانون شما حق انتخاب ندارید و اگر از چراغ قرمز بگذرید جریمه خواهید شد. وقتی شما اراده و آزادی برای انتخاب ندارید این بار اخلاقی موضوع  را می‌گیرد. من میان آزادی و اخلاق یک رابطۀ مستقیم می‌بینم. شما هرچقدر از آزادی و اختیار بردارید وادی اخلاق کوچک می‌شود  و بالعکس. هرچه امکان آزادی و اختیار را بیشتر کنید اخلاق فربه‌تر و بزرگ‌تر می‎شود. وقتی از منطقۀ حقوق بالاتر می‌روید به منطقۀ فراعدالت می‌رسید که آن حوزه دوستی است. دوستی دربارۀ رابطۀ میان انسان‌ها صحبت می‌کند. دوستی اما دون عشق است و عشق بالای دوستی قرار دارد. عشق حد افراطی دوستی است. یعنی وقتی دوستی دچار افراط و انحصار می‌شود  تبدیل می‌شود  به عشق. دوستیِ انحصاری می‌شود عشق، حال‌آنکه در خودِ دوستی انحصار نیست و این از مؤلفه‌های مهم دوستی است. شاید بهترین کسی که این موضوع را تعریف کرده سی.اس.لوییس فیلسوف انگلیسی است. او می‌گویید عشاق روبه‌روی یکدیگر می‌نشینند و توجه انحصاری یکدیگر را طلب می‌کنند در‌حالی‌که دوستان در جوار یکدیگر می نشینند و همه به یک افق نگاه می‌کنند  و به یکدیگر می‌گویند تو هم دیدی؟ بنابراین دوستی و عشق اینجا یک مرز پیدا می‌کند  که این مرز، این حدفاصل، همان افراط یا انحصار است.

بله، صحیح می‌فرمایید. البته که محدودۀ بحث ما در این مصاحبه عشق انسان به انسان در معنای خاصش است.
دربارۀ عشق در معنای انحصاری‌اش یکی از جالب‎ترین بحث‌هایی که دست‌کم در الاهیات مسیحی شنیده‎ام که قابل‌بسط هم هست همان مسئلۀ سه نوع عشق است. یعنی عشق خودخواهانه، عشق فداکارانه و عشق متقابل. ادوارد وسک از متألهین مسیحی است که می‎گوید بخش عمده‎ای از ادبیات مسیحی چه در رابطه انسان با خدا، یا چه در رابطه انسان با انسان بر پایه آگاپه یا عشق فداکارانه است. در ادبیات ما هم عشق فداکارانه، عشقی قوی است و وادی عشق، وادی فنا است. حلاج نمونه‌ای شبیه به مسیح است. هنگامی که به صلیب کشیده می‌شود تا از این طریق وفاداری‎اش را به خدا نشان دهد و با فنا شدن خودش باعث می‎شود خدا بقیه را ببخشد. ما نحله‎های عرفانی‎ای را داریم که در آن عرفا خودآزاری می‎کرده‎اند یا در اصطلاح ریاضت می‎کشیده‎اند. خود آزاری آنها به خدا وفاداری‌شان را نشان می‎داده است. یعنی من آن‌قدر از خودم گذشتم که خودم را ندیده می‎گیرم و این نهایت عشق من به خداست و من حاضرم فنا و منحل بشوم. به این می‎گویند عشق انحلال‌جویانه. یعنی عاشق در وجود معشوق منحل می‎شود. در داستان‌های عرفانی ما آمده که عاشقی درِ خانۀ معشوقش را کوبید. معشوق پرسید:کیستی؟ عاشق پاسخ داد که منم. معشوق در را باز نکرد و مجددا پرسید: کیستی؟ باز عاشق جواب گفت که منم. بار سوم که معشوق از عاشق سؤال کرد کیستی او پاسخ داد: تویی! و آن‌وقت بود که معشوق او را پذیرفت. یعنی معشوق، عاشق را در وجود خودش منحل می‎خواهد. این همان آگاپه است که به عرفان اسلامی هم راه پیدا کرده است و البته در ادبیات غرب هم در این باب بحث‎های وسیعی صورت پذیرفته است.

در ابتدای فرمایشاتتان اشاره کردید که عشق را فراحقوق و فرااخلاق می‎بینید. سؤال دوم من از شما این است که در رابطۀ عاشقانه در معنای خاصش و میان دو انسان، حقوق یا تکلیفی وجود دارد که متوجه عاشق و معشوق باشد یا خیر؟ مرادم هم در کلیت رابطه است و هم میان طرفین رابطه.
مشکل من در این رویکرد این است که وقتی شما از حقوق صحبت می‎کنید وارد حیطه وظایف می‎شوید. وظایف با آزادی تقابل دارد. وقتی شما صحبت از وظیفه می‏کنید یعنی ناگزیرید که آن را انجام بدهید و  وظیفه با باید همراه می‎شود. نمی‏دانم که "باید" با عشق چه کار می‌کند . مشکلی که من دارم این است که پارادایم "باید"، با عشق که از نوع آزادی است چه نوع ارتباطی برقرار می‎کند. در اینجا نخست باید بررسی کنید که شما طبق چه قاعده‏ای عاشق کسی می‎شوید؟ آیا این عاشق شدن مطابق با قاعده‌ای صورت می‎پذیرد. اگر شما بگویید که این عاشق شدن مطابق قاعده‎ای صورت می‌گیرد از کیفیت عاشق شدن کاسته‎اید و اگر قاعده‎ای نگذارید بعد چطور می‌توانید راجع به حقوق صحبت کنید؟ این مفاهیم کاملا پارادوکسیکال است. ما حقوق مادری داریم. حقوق دوستی داریم. اینها را داریم. گر چه حقوقی در دوستی وجود دارد. به نظرم بهتر و مناسب‌تر است که به‌جای آنکه از حقوق استفاده کنیم بگوییم رسم عاشقی و رسم معشوقی.

کنجکاوم که بدانم طبق مطالعات و تحقیقاتی که داشته‌اید آیا موفق به یافتن قواعدی شده‌اید که ناظر بر رفتار عاشقانه و معشوقانه باشد و این نوع رابطۀ خاص از روابط انسانی را از سایر روابط مجزا کند؟
درخصوص این مسئله باید یا مطابق با سنت صحبت کنیم یعنی سنت شیرین و فرهاد، لیلی و مجنون و آنچه در ادبیات ما آمده است، که باز قوی‌ترین پایه‌اش بر فناست؛ یا با رویکردهای مدرن از آن سخن گوییم. در رویکردهای مدرن گفته می‌شود  که عشق، نیازمند زمان است. در نیویوک نمی‌شود  عاشق شد. برای اینکه سرعت زندگی انقدر بالاست که شما وقت نمی‌کنید که عاشق بشوید. عاشقی نیازمند توجه به جزئیات است. اگر شما وقت نداشته باشید به جزئیات بپردازید نمی‌توانید عاشق باشید. بنابراین در رویکرد مدرن برای عاشقیِ باکیفیت نیاز است که شما اصل آهستگی را رعایت کنید. شما به معشوقتان بیشتر توجه کنید یا به‌عبارت‌دیگر به او دل بدهید و رابطۀ قوی میان انحصار و عشق را برقرار کنید. انحصار نیازمند وقت است و وقت با سرعت زندگی شهری ما همخوانی ندارد. در عصر جدید کیفیت عشق بسیار کم شده است. عشق بسیار رقیق و بسیار کوتاه مدت است. درحالی‌که در گذشته عشق بلند مدت بود. با تأنی بود درحالی‌که امروزه زودشروع و زودانجام است. ارسطو درباب دوستی چنین تقسیم بندی‌هایی دارد که بهترینش دوستی زودشروع و دیرانجام است. اینها به سرعت بستگی دارد و در اصطلاح این یک معادله یا ماتریس است و اگر شما بتوانید این ماتریس را حل کنید شاید بتوانید از آن یک معادله استخراج کنید. در این ماتریس سرعت، صبر و انحصار مهم است. این خودش یک معادلۀ چند مجهولی است و فکر می‌کنم کسی پیدا بشود که بتواند یک معادلۀ ثابت دربارۀ این ماتریس بسیار پیچیده که هر لحظه پیچیده‌تر می‎شود کشف کند.
البته وقتی ما به عشق می‎رسیم می‎بینیم که عشق، تبعات بسیار گسترده‎ای هم دارد. مثلا اینکه شما از کدام عشق دفاع می‎کنید، عشقِ دهنده یا عشقِ گیرنده؟ بحثی که من آن را خیلی می‎پسندم بحث ادوارد وسک است. او می‎گوید در این سه نوع عشق، آگاپه که در مذاهب یا عرفان هم زیاد جا دارد، نوعی از عشق مشکل‎ساز است. او می‎پرسد چرا باید وجودمان را در وجود معشوق منحل کنیم؟ می‎گوید عشق دو طرف دارد و نباید چنین اتفاقی بیفتد. اگر یک پایه عشق از بین برود دیگر عشقی باقی نمی‎ماند. او با این عشق مخالفت می‎کند. او با خودخواهی هم مخالفت می‎کند و می‎گوید در عشق خودخواهانه شما دیگری را برای خودتان می‎خواهید. بنابراین این رابطه هم خیلی پایدار نیست و مشکل‎ساز است. طرف شما هم نمی‏تواند پایداری کند وقتی‎که شما او را برای خودتان می‎خواهید. در عشق اروتیک حتی اگر شما خودتان هم فداکاری نکنید طرف مقابل شما ناچار به فداکاری است و الا این معادله، معادلۀ جوری نیست. به هر‌حال هم در عشق از نوع آگاپه و هم عشق در نوع اروس یک نفر ناگزیر به فداکاری است. او می‌گوید  چرا ما اصلا رابطه‌ای را باید فرض کنیم که شرط ضروری‌اش فنا شدن یک نفر است. او می‎گوید باید به معادله‌ای برسیم که هر دو طرف حفظ می‌شوند. می‌گوید به نظر من فیلیا بهترین نوع عشق است که به انحلال هیچ‌یک از دو طرف نمی‌انجامد. او می‌گوید نه تنها این عشق به انحلال هیچ‌کدام از طرفین نمی‌انجامد بلکه هیچ‌کدام از طرفین بر دیگری منتی ندارد چون در معادلۀ عشق، یکی ابراز عشق می‌کند و دیگری در پذیرش آن منت‌پذیر است. ولی وسک می‌گوید دقت داشته باشید که معادلۀ عشق بدون حضور دو نفر امکان‌پذیر نیست. و در این رابطه هیچ‌کس بر دیگری منت ندارد و به‌عبارت‌دیگر یک نفره نمی‌شود  عاشق شد. در واقع دو نفر دارند در این رابطه منتفع می‌شوند و در آن نه فداکاری لازم است و نه انحلال لازم است.

ممنونم، سؤال بعدی‌ام از شما این است که به نظر شما این عاشقانه زیستن است که باعث می‌شود ما انسان‌های اخلاقی‌تری بشویم یا وقتی اخلاقی‌تر می‌شویم به‌سوی عاشقانه زیستن می‌رویم؟
مولانا جلال‌الدین رومی و برخی از متکلمین بر این عقیده‌اند که شما وقتی عاشق‌اید اخلاقی‌تر می‌شوید. چراکه حس عشق شما را ظریف می‌کند و حساستان می‌کند در عملکرد. درعین‌حال این داستان یک حواشی دارد. من دیده‌ام کسانی را که عاشق همدیگر شده‌اند ولی به‌راحتی احساس والدینشان را که مخالف این موضوع بوده‌اند نادیده گرفته‌اند.حتی دیده‌ام کسانی را که در رابطۀ عاشقانه‌شان با همدیگر اخلاقی‌تر شده‌اند اما در ارتباط با دیگران خشن‌تر برخورد کرده‌اند. در اینجا برمی‌گردیم که عشق با چه کسی؟چه زمانی و چگونه.

یعنی به نظر شما امکان اینکه بتوانیم به یک معادلۀ کلی دسترسی پیدا کنیم وجود ندارد؟
بله، به نظر من دست یافتن به چنین معادله‌ای اصلا ممکن نیست. به نظر من به محض اینکه عشق می‌آید سوگیری پیش می‌آید و سوگیری عدالت را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد و زیربنای اخلاق را تکان می‌دهد. اما از آن طرف مادرها عاشق بچه‌هایشان هستند. آیا می‌توانیم بگوییم رفتار مادران تبعیض آمیز است؟ بله. ولی شاید این ضروری‌ترین موضوع برای ادامه حیات است. ما در این وادی نمی‌توانیم پاسخ هایی صددرصد مثبت یا منفی ارائه کنیم.

جناب دکتر محلاتی در اینجا سؤالی برای من پیش آمده است. شمس تبریزی در مقالات سخنی دارد با این مفهوم که می‌گوید: «آنچه اهمیت دارد رها شدن از مدار خودپرستی است حتی اگر چوبی را بتراشیم و عاشقش شویم.»  به نظر شما این دیدگاه با رویکرد اخیرتان که فرمودید با عشق با چه کسی؟چه زمانی و چگونه در تقابل قرار نمی‌گیرد؟ یا مثلا با این رویکرد مولوی که عشق را طبیب جمله علت‌های ما معرفی می‌کند؟
به نظرم باید بررسی کرد و دید این معادله که معادله خوبی هم به نظر می‌رسد در نهایت می‎تواند با تبعیض کنار بیاید یا خیر؟ البته این حرف، حرف خیلی خوبی است. یعنی نجات از خودپرستی. این انسانِ دهنده در مراتب بالای اخلاقی قرار می‌گیرد. حتی می‌توانیم مکتبی اخلاقی را در نظر بگیریم که در آن فرد تنها نسبت به یک نفر عشقِ دهنده نداشته باشد یلکه این حالت عاشقانه و دهندگی را نسبت به کل بشر قائل باشد. این دهندگی یک نوع فداکاری نیست ،یک نوع روش است یا یک نوع استغناست.

عذر می‌خواهم که فرمایشاتتان را قطع می‌کنم. به‌تازگی روان‌شناسان تحقیقاتی در باب عشق انجام داده‌اند و چنین نتیجه گرفته‌اند که تجربۀ عشق آگاپتیک تنها برای مادران امکان‌پذیر است. یعنی حتی پدران هم امکان تجربۀ چنین موضوعی را ندارند. به نظر شما، باوجوداین، آیا باز هم می‌توان عشق آگاپتیک را تعمیم داد؟ درواقع وقتی که این مسئله را مطرح می‌کنیم خیلی خوب است اگر که بتوانیم راهکاری برای رسیدن به این موضوع را هم بیان کنیم. به نظر شما چطور می‌شود به چنین سطح کیفی‌ای از عشق نائل شد و آن‌ را تجربه کرد؟
این عشق در واقع عشقی کلان است. همان‌طورکه می‌دانید ما سه نوع عشق داریم. عشق آگاپیک؛ عشق اروتیک و عشق فیلیک. حتی در عشق از نوع اروس هم شما می‌توانید هم عاشق عالم باشید و دلتان بخواهد که فدای کل جهان بشوید و هم همه عالم را برای خودتان بخواهید. عشق همچنین قادر است ترکیباتی بسازد یعنی یک ماتریس است و یک معادلۀ دومجهولی نیست که بشود آن را حل کرد. عشق معادلۀ خیلی پیچیده‌ای است. از این جهت که ابعاد بسیار زیادی دارد چون همان‌طورکه اشاره کردم به این بستگی دارد که چه زمانی و با چه کسی اتفاق بیفتد. اینکه آیا عشق شما دربرگیرنده است؟ انحصاری است؟ مکاتب مختلف با همدیگر در تضاد و تنش هستند و ما نمیتوانیم به‌راحتی به یک پاسخ ساده برسیم.

ممنونم. شما در خلال فرمایشاتتان به این نکته اشاره کردید که نمی توان در باب عشق یک حکم کلی داد و باید به این موضوع توجه کرد که عشق با چه کسی، چه زمانی و چگونه. ممنون می‌شوم در باب نتایج رابطه عاشقانه هم بفرمایید. یعنی چنانچه رابطه عاشقانه با فرد مناسب، در زمان و مکان مناسب اتفاق بیفتد چه نتایجی خواهد داشت؟
به نظر من کیفیت این عشق آن‌قدر بالا است که همه برای وصول به ذره‌ای از آن دست‌وپا می‌زنند. و شاید زندگی انسان بدون عشق تبدیل بشود به زندگی در معادلۀ وظیفه، اخلاق و سازوکارهایی که شاید در آن امید هست اما شوق نیست. فرق امید و شوق این است که شما امید دارید آنچه شوق انگیز است روزی رخ بدهد ولی شما فعلا کارهای معمولی و روزمره‌تان را انجام می‌دهید. شما زندگی معمولی‌تان را دارید، امید دارید اما زندگی‌تان از شوق و هیجان خالی است و جای آن شورمندی، طپش قلب و... در زندگی شما کم است. همه چیز خیلی عادی است و با موج متوسطی به آرامی پیش می‌رود. زندگی با شیب ملایم پیش می‌رود. باید دید که شما زندگی با شیب ملایم را می‌پسندید یا زندگی با شیب تند را؟
بحث رنج هم در اینجا خیلی مهم است. خیلی از مکاتب قائل‌اند که عشق موضوعی رنج محور است و شما بدون رنج نمی‌توانید به گنج برسید. شما اگر لیلی را میخواهید لازم است مجنون‌وار روی خارها راه بروید. من با این مسئله مخالفم. چرا من باید رنج بکشم؟ می‌شود  با لیلا کنار آمد، مذاکره کرد و شاید از این طریق بتوان به یک راه‌حل میانه رسید. عده‌ای می‌گویند به محض اینکه پای عقل به میان می‌آید کیفیت عشق از دست می‌رود. من معتقدم که نباید یک نفر منحل بشود به خاطر دیگری. تمام داستان‌های عاشقانۀ ما در این باب، حماسی و تراژیک و درام است. آیا در حقیقت درام ضرورت عشق است و جمع جبری این دو صفر است؟ من به چنین چیزی معتقد نیستم. ما راجع به یک مصالحه صحبت می‌کنیم. مصالحه کیفیت در برابر طولانی بودن. من درحال‌حاضر طرفدار طولانی بودنم. من معتقدم کسانی که در طولانی مدت عاشق همدیگر مانده‌اند هم خوب همدیگر را شناخته‌اند و هم در قالب فیلیا قرار گرفته‌اند. هیچ کدامشان به‌تنهایی فداکاری نکرده‌اند یعنی همه چیز دوجانبه بوده است. فداکاری طولانی‌مدت همیشه با درد و رنج طولانی مدت همراه است و اینکه حتی فرد طرف مقابل را مدیون خودش می‌بیند. چرا از اول این رابطه را از نوع فیلیا آغاز نکنیم تا لذت هر دوی ما پایدار باشد؟ این رابطه مبتنی بر آزادی است و نه وظیفه. بنابراین هر دو طرف در عين حالي كه به هم فضای آزادي مي دهند، ميانشان حریم هست، اعتماد هست. عقلانیت هست. این دو نه کار حماسی می‌کنند و نه از همدیگر انتظار کار حماسی دارند.

 

عشق

PDF چاپ نامه الکترونیک

عشق

بنت هلم
ترجمه زهره همت*
بخش دوّم و پاياني



در بخش نخست این مقاله که به قلم بنت هلم نگاشته شده است، با خوانندگان از حدود و ثغور عشق، تفاوت انواع روابط عاشقانه و چندین رویکرد به عشق‏ورزی سخن گفتیم که آن را نوعی اتحاد، نوعی تعلق خاطر شدید و نوعی درک ارزش در نظر می‎گرفتند. در بخش دوم و پایانی این مقاله، به دو دیدگاه دیگر می‏پردازیم که اولی عشق را نوعی اعطای ارزش به معشوق در نظر می‏گیرد، و دومی آن‎ را نوعی احساس، عاطفه و هیجان به‌حساب می‏آورد. هلم در انتهای مقاله‏اش می‏کوشد تا به این سؤال  مهم که در اصل، چرا عشق می‏ورزیم پاسخ دهد. وی در این بخش دیدگاه‏های ناظر به عشق را نقد می‏کند و به بیان دیدگاه‏ خودش می‏پردازد.
***
عشق به‌منزلۀ اعطای ارزش
سینگر(1991, 1994, 2009)، برخلاف ولیمن اساسا عشق را اعطاکنندۀ ارزش به معشوق می‎داند. اعطای ارزش به دیگری به معنای القاء کردن نوعی ارزش ذاتی به اوست. درحقیقت، بناست که این واقعیت، متمایزکنندۀ عشق از دوست داشتن باشد: "عشق گرایشی است بدون غایتی آشکار" درحالی‌که دوست داشتن ذاتا غایت‎شناسانه است(1991, p.272). به معنای دقیق کلمه، هیچ معیاری برای حقانیت اعطای چنین ارزشی وجود ندارد و همین موضوع باعث می‎شود که عشق با دیگر گرایش‏های انسانی نظیر حق‏شناسی، بخشندگی و لطف متفاوت باشد:" عشق... صرف‌ِنظر از اینکه موضوع آن چه ارزشی دارد، به آن اهمیت می‏دهد"(P. 273) در نتیجه، سینگر اعتقاد دارد عشق گرایشی است که به‌هیچ‌وجه توجیه‌کردنی نیست.
اعطا کردن ارزش به دیگری دقیقا چه ماهیتی دارد؟ سینگر می‏گوید اعطای ارزش، نوعی دلبستگی و تعهد نسبت به معشوق است، که در آن عاشق، خودِ معشوق را هدف قلمداد می‏کند و به این شیوه به اهداف، علایق و دغدغه‏های معشوقش به‌عنوان اموری پاسخ می‏گوید که به‌خاطر خودشان دارای ارزش‏اند. این تاحدی به آن معناست که اعطای ارزش خودش را از رهگذر توجه به نیازها و علایق معشوق، و تمایل به سود رساندن و یا محافظت کردن از او، و خوشحالی از موفقیت‏هایش... نشان می‏دهد(P. 270). به نظر می‏آید که این دیدگاه، به دیدگاه ناظر به تعلق خاطر شدید بسیار شباهت داشته باشد، اما بااین‌حال دیدگاه ناظر به اعطای ارزش، از این نظر متفاوت است که چنین تعلق خاطر شدیدی را معلول اعطای ارزشی می‏داند که بیشتر از آنکه مقوم عشق باشد، خود عشق است: «من در اعطای ارزش به معشوقم، او را چنان ارزشمند می‎کنم که ناگزیرم با تعلق خاطر شدید به او پاسخ ‏گویم.»
به همین خاطر برای این اینکه فهم‌پذیر باشد که من ارزشی را به کسی اعطا کرده‏ام، باید به‌نحو شایسته‏ای به او به‌عنوان موجودی ارزشمند پاسخ دهم، و این امر تا حدی مستلزم آن است که بدانم سعادت او در چیست و چه چیزی به شکل مثبت یا منفی بر سعادت او تأثیرگذار است. بااین‌حال علم به این موضوع هم به‌ترتیب مستلزم آن است که بفهمم نقاط قوت و ضعف او چیست و این به معنای ارزیابی معشوق به جهات گوناگون است. بنابراین، اعطای ارزش مستلزم نوعی ارزیابی، به‌عنوان روشی برای "مشاهدۀ حقیقی" معشوق و توجه کردن به اوست. باوجوداین، سینگر مدعی است این اعطای ارزش است که در وهلۀ اول در فهم چیستی عشق اهمیت دارد: ارزیابی تنها از آن جهت لازم است که تعهد به معشوق و ارزش اعطاشده به او دلالتی عملی داشته باشد و "سرسپردگی کورکورانه به موجودی ناشناخته نباشد".(1991, p.272: Singer 1994, pp ,139ff)
سینگر در تلاش برای جای دادن مفهوم ارزیابی در میان ادله‏اش در باب عشق، در تنگناست. تا اینجا که این شرح اساسا شرحی ناظر به اعطای ارزش به معشوق است، سینگر مدعی است که عشق را نمی‏توان توجیه کرد، و ما یک نوع ارزش را "بی‏جهت" اعطا می‏کنیم. همین مسئله حکایت از آن دارد که عشق کور است، یعنی مهم نیست که معشوق چگونه است، که به‌وضوح موضعی غلط است. سینگر تلاش می‎کند با توسل به نقش ارزیابی از این نتیجه‌گیری بپرهیزد: تنها بدین جهت که دیگری را واجد فضایل و رذایل بخصوصی ارزیابی می‏کنیم بر آن می‎شویم که ارزشی را به او اعطا ‏کنیم. اما در اینجا به کار رفتن کلمه «بدین جهت که»، نمی‏تواند اعطای ارزش را توجیه کند و در بهترین حالت نوعی تبیین علی محتمل است. از این جهت، شرح سینگر دربارۀ گزینشی بودن عشق همان شرح ولیمن است و مشمول همان نقد می‏شود: این شرح شیوه‏ای که عشق ما از رهگذر آن می‏تواند به‌خاطر دلایل خوب یا بدش فهمیده شود را، فهم ناشدنی می‏کند. در حقیقت، ناکامی در معنا دادن به این ایده که عشق توجیه‌پذیر است مشکلی است که تمام قائلان به این دیدگاه با آن دست به گریبان‌اند: زیرا یا (الف) خود اعطای ارزش توجیه‌پذیر نیست (همان‌طورکه در شرح سینگر چنین است) که در این‌صورت توجیه عشق غیرممکن است، یا (ب) اعطای ارزش توجیه‌پذیر است که در این‌صورت دشوار می‏توان ارزش را اعطاشده دانست و نه چیزی که از قبل در معشوق وجود داشته و زمینه اعطای ارزش را فراهم کرده است.
به‌طور‌کلی، طرفداران دیدگاه ناظر به اعطای ارزش، باید موشکافانه‏تر از سینگر در تبیین ماهیت اعطا، عمل کنند. ارزشی که من در اعطا به‌وجود می‏آورم چه ماهیتی دارد و چگونه اعطای من می‎تواند به‌وجودآورندۀ آن ارزش باشد؟ بر مبنای یک دیدگاه نسنجیدۀ هیومی، شاید پاسخ این باشد که ارزش چیزی است که آن‌ را از رهگذر نگرش‏هایمان، مثل میل، به جهان نسبت می‏دهیم. بااین‌حال، چنین دیدگاهی درست نیست، چراکه ارزشِ نسبت داده شده، ازآنجاکه به فرد خاصی مربوط می‎شود کارکردی نظری نخواهد داشت و این شرح اساسا نوعی دیگر از دیدگاه ناظر به تعلق خاطر شدید به‌حساب می‏آید. افزون‌براین، در به دست دادن شرحی ناظر به اعطای عشق، باید به هوش بود که عشق از دیگر گرایش‏های انسانی نظیر تحسین و احترام متمایز شود: آیا این دو گرایش دیگر هم شامل اعطای ارزش می‎شوند؟ اگر می‎شوند، اعطای ارزش در این گرایش‌ها چه تفاوتی با اعطای ارزش در عشق دارد؟ اگر شامل نمی‏شوند، علت چیست؟ و چه چیز در عشق آن‌چنان خاص است که ایجاب می‏کند شیوۀ ارزیابی آن اساسا متفاوت از تحسین و احترام باشد؟
باوجوداین، جوهره‏ای از حقیقت در دیدگاه ناظر به اعطای ارزش وجود دارد: قطعا حقیقتی در این ایده که عشق خلاق است و صرفا پاسخی به ارزش پیشینی محسوب نمی‎شود، نهفته است و شروحی از عشق که ارزش‏گذاری ضمنی در عشق را صرفا با معیار ارزیابی می‏سنجند، چیزی را نادیده می‏گیرند. اینکه دقیقا چه چیزی ممکن است نادیده گرفته شود، در ذیل، و در بخش ششم بررسی خواهد شد.

3-4 موضعی بینابین؟
شاید مجالی برای فهم عشق و نسبتش با ارزش وجود داشته باشد که بینابین شروح ناظر به درک ارزش و اعطای ارزش جای گیرد. بااین‌همه، اگر ارزیابی و درک ارزش را چیزی شبیه ادراک در نظر بگیریم یعنی پاسخ به چیزی که در جهان است، و اعطا کردن ارزش را چیزی شبیه عمل به‌حساب آوریم، یعنی انجام دادن کاری و یا خلق چیزی، باید تصدیق کنیم که امکان دارد خود ارزیابی و درک ارزش هم به افعال و انتخاب‏های خلاق ما وابسته باشد. پس دقیقا همان‌طورکه باید اذعان کنیم ادراک معمول ما وابسته به معطوف کردن فعالانۀ توجهمان و به‌کارگرفتن مفاهیم، تفسیرها و حتی استدلال‎ها برای درک درست چیزهاست، به همین منوال می‏توانیم در نظر بگیریم که بینش ما نسبت به خصوصیات ارزشمند معشوق، که همان عشق است، نیز به توجه فعالانۀ ما به وی و تفسیر کردن او بستگی دارد. دیدگاه جولیمور یک چنین چیزی است(2011). به نظر جولیمور، ما، در عشق‏ورزی به کسی، فعالانه به خصوصیات ارزشمند او توجه نشان می‎دهیم و بدین‌نحو دلایلی را برای خودمان فراهم می‏آوریم که باعث شود با او از سر ترجیح برخورد کنیم. حتی ممکن است قبول داشته باشیم که دیگران هم احتمالا از چنین خصوصیاتی، حتی به مراتب در درجاتی بالا‏تر از معشوقمان، برخوردارند، اما ما به این خصوصیات در دیگران، به همان شکلی که در معشوقمان وجود دارند، توجه نمی‏کنیم و برایشان ارزش قائل نمی‌شویم، درحقیقت، ارزش قائل شدن برای خصوصیات ارزشمند معشوقمان، ارزش قائل شدن برای همان خصوصیات در دیگران را در ما "سرکوب می‏کند". (جولیمور می‎پندارد، بدین منوال می‏توانیم مسئلۀ تعویض‎پذیری که در ذیل بخش شش از آن بحث شده است را نیز حل کنیم.) همچنین، در التفات به اعمال و شخصیت معشوقمان، که ما آن را از طریق ارزش قائل شدن انجام می‏دهیم، تمایل به "سرکوب کردن" تفاسیر مغایر با ارزش قائل شدن ما برای معشوقمان هم وجود دارد. علاوه‌بر‌این، عشق مستلزم ارزشمند شمردن معشوق به شیوه‏ای است که هم ارکان درک ارزش (از آن حیث که شخص باید با این کار پاسخگوی خصوصیات ارزشمندی باشد که معشوق واقعا از آن برخوردار است) و هم ارکان اعطای ارزش (از آن حیث که از رهگذر توجه و ارج گذاشتن متعهدانۀ شخص به این خصوصیات، اهمیت خاصی برای او پیدا می‎کنند) را شامل شود.
ممکن است کسی ایراد بگیرد که این طرزتلقی دربارۀ عشق به‌عنوان چیزی که سرکوب‌کنندۀ ارزش‏های خاص دیگران یا تفاسیر منفی از معشوق است، یک جورهایی غیرعقلانی است و عشق چنین نیست. چون، ممکن است به نظر برسد، چنین "سرکوب کردنی" صرفا چشم بستن بر واقعیت امور است. بااین‌حال جولیمور ادعا می‏کند به این تعبیر که عشق کور است ایراد وارد کرد، چون الف) کماکان می‏توانیم چیزهایی که بینش عشق آن را سرکوب می‎کند، عاقلانه تشخیص دهیم، و ب) اینکه دیگر نمی‏توانیم درخصوص ارزش چیزها واقعا دیدگاهی بی‏طرفانه داشته باشیم و عشق هم نوعی دیدگاه جانب‌دارانه است که ممکن است از طریق آن ارزش اشخاص نشان داده شود . بااین‌همه، ممکن است کسی از اینکه این دیدگاه ناظر به عشق ممکن است بد جلوه داده شود و هم از اینکه بر حسب چه قواعدی این قبیل دستکاری‎ها فهم‌پذیر است، حیرت‌زده شود. افزون‌بر‌این، ممکن است به‌نظر برسد که جولیمور در تلاش برای سازگار کردن درک ارزش و اعطای ارزش ناکام مانده است: درک ارزش پاسخ به ارزشی است که پیشتر وجود داشته درحالی‌که اعطای ارزش، خلق ارزشی است که پیشتر وجود نداشته است. درنتیجه، ممکن است به‌نظر رسد، درک ارزش و اعطای ارزش متناقض با همدیگرند و نمی‎توانند به‌نحوی‌که جولیمور انتظار دارد با هم سازگاری پیدا کنند (به‌منظور مطالعۀ تلاشی دیگر برای پر کردن شکاف بین درک ارزش و اعطای ارزش، بحث هلم2009 را ذیل قسمت 5.2 ببینید.)

5. دیدگاه‏های ناظر به عاطفه، احساس و هیجان
نظر به مشکلات شروحی که عشق را نوعی ارزش نهادن به معشوق تفسیر می‏کنند، چه‌بسا ناگزیریم به عواطف و احساسات روی آوریم. چون عواطف و احساسات تنها پاسخی است که ارزش‏گذاری، انگیزش و نوعی پدیدارشناسی، که همگی جزء خصوصیات محوری گرایش عشق به‌شمار می‎روند، را با هم تلفیق می‌کند.
بسیاری از شروح عشق مدعی‎اند که عشق نوعی عاطفه، احساس و هیجان است، که عبارت‌اند از: Wollheim 1984; Rorty 1986/1993; Brown 1987; Hamlyn 1989; Baier 1991 & Badhwar 2003. هملین بر همین اساس(Hamlyn 1989, 219) می‏گوید: «دفاع از هر نظریه‎ای در باب عواطف و احساسات که عشق و نفرت را مستثنا می‏کند و می‎گوید به‌رغم همۀ دلایل عشق و نفرت عاطفه و احساس به‌شمار نمی‏رود، پذیرفتنی نیست، من این نقل قول را شنیده‎ام، اما به نظرم تقلایی بی‎فایده است. اگر عشق و نفرت عاطفه و احساس نیستند، پس چه هستند؟»
همان‌طورکه رورتی (Rorty 1980) هم استدلال می‏کند، مشکل این ادعا آن است که به نظر نمی‏رسد واژۀ "احساس و عاطفه" مجموعۀ همگنی از حالات ذهنی را شامل شود، و بنابراین، نظریه‏های گوناگونی ادعا کرده‏اند که تلقی کردن عشق به‌عنوان نوعی عاطفه و احساس، دلالت بسیار متفاوتی دارد. درنتیجه، آنچه در اینجا «دیدگاه‏های ناظر به عاطفه و احساس» قلمداد شده دربردارندۀ دو دیدگاه است، دیدگاهی که عشق را نوعی پاسخ ارزش‌گذارانه- و انگیزشی به چیزی در نظر می‏گیرد، چه آن پاسخ صرفا اتفاقی باشد و چه به شکل جهت‎مند ابراز شده باشد (عواطف به معنای دقیق کلمه، ذیل قسمت 5.1 را ببینید) و دیدگاهی که عشق را دربردارندۀ مجموعه‏ای از عواطف مربوط به هم و در هم تنیده درنظر می‏گیرد (مجموعه‏ای از عواطف، ذیل قسمت 5.2 را ببینید.)
5.1. عشق به‌عنوان عاطفه، احساس و هیجان به معنای دقیق کلمه
اینکه عاطفه و احساس به معنای دقیق کلمه نوعی "پاسخ ارزش‎گذارانه و انگیزشی به چیزی قلمداد می‏شود"، بر چه معنایی دلالت دارد؟ در کل عواطف و احساسات متعلق‏های گوناگونی دارند. هدف از عاطفه و احساس آن‌چیزی است که عاطفه و احساس به‌سوی آن نشانه می‌رود: اگر من از تو می‌ترسم یا از تو عصبانی هستم، پس هدف تو هستی. وقتی با ترس یا عصبانیت به تو پاسخ می‎دهم، تو را تلویحا به شیوه‏ای خاص ارزیابی می‎کنم و این ارزیابی ‒که متعلق صوری نامیده می‏شود‒ نوعی ارزیابی هدف است که با یک نوع عاطفه و احساس خاص فرق دارد. پس، وقتی از تو می‎ترسم، تلویحا تو را یک جورهایی خطرناک ارزیابی می‎کنم، در‌حالی‌که وقتی از تو عصبانی هستم تو را تلویحا یک جورهایی آزاردهنده دیده‎ام. اما عواطف و احساسات صرفا ارزیابی اهداف نیستند، و تا حدی موجب می‎شوند که ما به شیوه‎ای خاص رفتار کنیم، هم به شکل عاقلانه ‏(با ترغیب کردن ما به احتراز از خطر) و هم به شکل غیرعاقلانه ( با برخی حالات و اعمال خاص، مثل محکم بستن در از روی عصبانیت). افزون‌بر‌این، عواطف و احساسات عموما دارای اجزاء پدیدارشناختی تلقی می‎شوند، هرچند چگونگی "درک" ویژگی آن حس و یا عاطفۀ خاص و ارتباط آن با ارزش‎گذاری و انگیزش به‌شدت محل اختلاف است. درنهایت، احساسات و عواطف معمولا منفعلانه در نظر گرفته می‏شود: پاسخ‎هایی که پنداری از بیرون بر ما تحمیل شده‏اند نه چیزهایی که خودمان به شکل فعالانه انجام می‎دهیم (به‌منظور مطالعۀ بیشتر در باب فلسفۀ عواطف، مدخل عاطفه دانشنامۀ فلسفی استنفورد را ببینید.)
پس وقتی می‏گوییم عشق به معنای دقیق کلمه یک نوع عاطفه و احساس است، منظور چیست؟ طبق نظر براون(1987, p.14)،"عواطف به‌عنوان حالات ذهنی اتفاقی، تغییرات جسمی غیرعادی هستند که به دلیل ارزش‎گذاری یا ارزیابی فرد از موضوع یا موقعیتی که برای او از اهمیت برخوردار است، ایجاد می‎شوند."براون در توضیح این مطلب می‏گوید: «در عشق، شخصی را به این دلیل که مجموعۀ خاصی از خصوصیت‏ها را از خودش نشان داده، که نامحدود هم هستند، "عزیز می‏داریم" جوری که می‏توانیم حتی با تغییرات این خصوصیات در گذر زمان باز هم به عشق ورزیدن نسبت به او ادامه دهیم(P 106-7).» این خصوصیت‏ها، که پیشینۀ زندگی و روابط را هم در برمی‎گیرند، در مقام ارزش‏گذاری در عشق ارزنده محسوب می‏شوند. به‌نظر می‏رسد غرض از همه این‏ توضیحات بازگو کردن این مطلب است که متعلق صوری عشق چیست، یعنی چیزی که برای فهم عشق به‌عنوان یک نوع عاطفه، احساس یا هیجان‏ به معنای دقیق کلمه اساسی است. ازاین‌رو، به نظر می‏رسد براون بر آن بوده است که بگوید متعلق صوری عشق صرفا ارزنده است (و یا شاید، در مثالش می‏خواسته بگوید: در مقام یک شخص ارزنده است) و برای اینکه نامحدود بودن عشق را هم حفظ کند از توضیح بیشتر راجع به جزئیات آن خودداری کرده است. همیلن(1989) شرح مشابهی در همین باره به‌دست می‏دهد، آنجا که می‏گوید(P 228):
«مشکل عشق پیدا کردن یک چنین چیزی است (یعنی متعلق صوری) که به شکل خاصی شایستۀ عشق‏ورزیدن باشد. نظریۀ من این است که چنین چیزی (متعلق صوری)، با اوصافی که گفته شد، وجود ندارد و همین موضوع عشق و نفرت را از سایر عواطف، احساسات و هیجانات متمایز می‏کند.»
او در ادامه می‏گوید که: «عشق و نفرت ممکن است عواطف و احساسات اصلی و خاستگاهی باشند، یعنی یک نوع حس مثبت یا منفی "نسبت به" کسی یا چیزی، که همه عواطف و احساسات دیگر مستلزم آن‌اند.»
مشکل شروحی که عشق را نوعی عاطفه، احساس و هیجان به معنای دقیق کلمه در نظر می‎گیرند این است که  برداشتی بسیار سطحی از عشق دارند. از نظر همیلن، عشق به جای آنکه بیشتر یک نوع گرایش متمایز انسانی، همان‌طورکه در اینجا از آن بحث شد، در نظر گرفته شود، گرایشی نسبتا عام تلقی شده است. به عقیدۀ براون، توضیح متعلق صوری عشق تحت عنوان چیزی صرفا ارزنده (به‌عنوان یک شخص) در متمایز کردن عشق با دیگر پاسخ‏های ارزش‏گذارانه مثل تحسین و احترام ناکام می‏ماند. به‌نظر می‏رسد بخشی از مشکل، تعریف نسبتا ساده‏ای از چیستی عاطفه و احساس است که براون و همیلن آن را نقطۀ شروع کار خود قرار می‏دهند: اگر عشق نوعی عاطفه و احساس است، پس فهم چیستی آن باید به‌قدری پرمایه شود که عشق را در خودش جای دهد. اما اصلا مشخص نیست که آیا ایده «عاطفه و احساس به معنای دقیق کلمه» می‎تواند برای چنین منظوری به اندازۀ کافی پرمایه شود یا خیر.

2.5.عشق به‌عنوان مجموعه‎‎ای از عواطف و احساسات
دیدگاه ناظر به مجموعه‏ای از عواطف و احساسات، که عشق را مجموعه‏ای از گرایش‏های عاطفی و احساسی نسبت به شخص دیگر تلقی می‏کند، ممکن است در بادی امر نویدبخش غلبه بر مشکلات متعدد دیگر دیدگاه‎ها به نظر برسد. این دیدگاه با تبیین پیوند‏های عاطفی بین اشخاص، می‏تواند شرح قانع‌کننده‏ای از "ژرفای" عشق به دست دهد بی‎آنکه دچار تندروی‏های دیدگاه ناظر به اتحاد یا تمرکز الاهیاتی کوته‎بینانۀ دیدگاه ناظر به تعلق خاطر شدید شود، و ازآنجاکه خود پیوند‏های عاطفی نوعی ارزش‏گذاری تلقی می‎شوند، دیدگاه ناظر به مجموعه‏ای از عواطف و احساسات می‏تواند فهمی از عشق که هم‌زمان ارزش‏گذارانه هست را هم به‌دست دهد، بدون آنکه نیازی به مشخص کردن یک متعلق صوری برای عشق داشته باشد. اما، مشکلاتی در جزئیات این دیدگاه نهفته است.
رورتی(1986/1993) سعی ندارد شرح کاملی از عشق عرضه کند، بلکه، بر"گرایش‎های روانی ناظر به رابطه"، مثل عشق، تمرکز دارد که اساسا دربرگیرندۀ پاسخ‏های عاطفی و تمنایی است‎، که تاریخیت را به نمایش می‏گذارد، این گرایش‏ها از تعاملات پویا میان سوژه و ابژه ناشی می‏شود و به‌ دست این تعاملات شکل می‏گیرد(P. 73).
این امر تاحدودی به این معناست که آنچه گرایشی را تبدیل به عشق می‏کند وجود حالتی خاص در درون عاشق نیست که بتوان در زمانی خاص به آن اشاره کرد، بلکه، عشق را "باید براساس تاریخ روایی خاصی شناسایی کرد."(P. 75) به‌علاوه رورتی استدلال می‏کند که تاریخیت عشق مستلزم آن است که عاشق از رهگذر عشق‏ورزی خویش برای همیشه تغییر پیدا کند.
بایر(1991) هم که ظاهرا به این طرز تلقی از عشق، که ناظر به نشان دادن تاریخیت است، توسل جسته، می‏گوید:
«عشق تنها نوعی عاطفه و احساس نیست که افراد نسبت به دیگران داشته باشند، بلکه مجموعه‏ای است که عواطف و احساسات دو یا چند نفر را با هم درگیر می‏کند، عشق شکل خاصی از وابستگی متقابل عاطفی است.»
چنین وابستگی عاطفی متقابلی تا حدودی دربرگیرندۀ درک عواطف و احساسات همدلانه نیز هست. به همین خاطر، برای‌مثال، وقتی معشوقم شکست می‏خورد به خاطر او احساس یأس و سرخوردگی می‏کنم و از موفقیتش  احساس شادی دارم. هر چند بایر، تأکید می‎کند که عشق "چیزی بیش از صرف تکرار عواطف و احساسات است که هر یک به‌نوبۀ خود بازتابی همدلانه در طرفین رابطه ایجاد می‏کند."(p. 442)همچنین وابستگی متقابل عاطفی عشاق، عکس‏العمل مناسب بعدی به اوضاع ناگوار عاطفی معشوقتان را هم شامل می‏شود. دو مثالی که بایر می‏آورد، یکی "شادی شیطنت‏آمیز" هنگام سردرگمی موقت معشوق، و دیگری لذت بردن از آشفتگی اوست. قضیه این است که در رابطۀ عاشقانه معشوقت به تو اجازه می‎دهد چنین عواطف و احساساتی را حس کنی در حالی که هیچ‌کس دیگری اجازۀ انجام چنین کاری را ندارد، و شرط دادن چنین اجازه‎ای به تو این است که این عواطف را "مشفقانه" احساس کنی. افزون‌بر‌این، وظیفه داری به عکس‏العمل‏های عاطفی و احساسی معشوقت با احساس و عاطفه پاسخ دهی: برای مثال وقتی او نسبت به تو بی‏تفاوت است، احساست جریحه‏دار می‎شود. همه اینها به آن نوع وابستگی متقابل عاطفی که بایر در پی آن است میدان می‏دهد -یعنی نوعی احساس نزدیکی که تو با معشوقت داری.
بدور (Badhwar 2003, P. 46) نیز عشق را "جهت‏گیری عاطفی و احساسی همه‌جانبه نسبت به یک شخص می‏داند– و آن را مجموعه‏ای از ادراکات، افکار و احساسات" به‌حساب می‏آورد، به معنای دقیق کلمه، عشق بن‏مایۀ برخورداری از یک نوع «ساختار شخصیتی» خاص است. بدور می‏پندارد در مرکز این جهت‎گیری عاطفی و احساسی چیزی قرار دارد که وی آن را «نگاه عشق» می‏نامد: "یعنی باور احساسی و عاطفی فزاینده نسبت به اینکه متعلق عشق موجودی است که به خاطر خودش از ارزش برخوردار است."(P. 44) باوری که لذت بردن از سعادت معشوق را هم شامل می‎شود. افزون‌بر‌این، بدور مدعی است که نگاه عشق، گواه معتبری را در اختیار معشوق قرار می‏دهد که به ویژگی‏های شخصیتی و اعمال او هم مربوط است.
مطمئنا حقیقتی در این نگرش وجود دارد که عشق به‌عنوان گرایشی محوری در روابط عمیق انسانی، نباید صرفا به‌عنوان حالتی گذرا در نظر گرفته شود، بلکه همان‌طورکه دیدگاه ناظر به مجموعه‏ای از عواطف و احساسات هم تأکید دارد، پیچیدگی عشق را باید در الگوهای تاریخی ناظر به عکس‏العمل‏های عاطفی شخص از معشوقش فهمید -الگوهایی که معطوف به آینده نیز می‏شود. درحقیقت، همان‌طورکه در بالا نیز گفته شد، به‌نظر می‏رسد آن نوع وابستگی متقابل عاطفی که از این الگوی پیچیده ناشی می‏شود ممکن است بتواند ژرفای شهودی عشق را، به‌عنوان امری که با درک عاطفی شخص از خودش کاملا عجین شده است، نیز شرح ‏دهد. و به‌نظر می‏آید این امر در فهم بیشتر پدیدارشناسی پیچیدۀ عشق کمک ‏کننده است: عشق گاهی اوقات می‎تواند لذت توصیف‎‌ناپذیر حضور نزد معشوق باشد و بااین‌حال ممکن است زمانی دیگر احساس ناامیدی، عصبانیت، خشم و آسیب به‌عنوان تجلی پیچیدگی‎ و ژرفای ناشی از رابطۀ عاشقانه را در بر گیرد.
این برداشت از عشق که بر مبنای پیشینۀ وابستگی متقابل عاطفی شکل گرفته است، دیدگاه‎های ناظر به مجموعه‏ای از عواطف را قادر می‏سازد که مطلب جالبی در خصوص تأثیر عشق بر هویت عشاق بگویند. این مطلب تاحدی همان دیدگاه رورتی (Rorty 1986/1993) در بحثی است که در باب اصالت تاریخی عشق مطرح می‏کند( که پیشتر بیان شد.) او به این شکل استدلال می‏کند که خصوصیت مهم چنین تاریخیتی این است که عشق «به شکل پویایی نفوذپذیر» می‎شود، به این معنا که عاشق به شکل مستمر «از رهگذر عشق‎ورزی تغییر می‏کند» چنان‌که این تغییرات «در سراسر شخصیت وی نفوذ می‏یابد.»(p.77) عشق از طریق چنین نفوذپذیری پویایی به‌نحوی هویت عاشق را تغییر می‏دهد و گاه می‎تواند بر تداوم عشق بیفزاید، نظر به اینکه هر یک از عشاق در واکنش به تغییرات دیگری پیوسته تغییر می‏کند. در حقیقت، رورتی این‌طور نتیجه می‏گیرد که عشق در واقع باید در ارتباط با « یک تاریخ روایی خاص» درک شود که منتج از چنین نفوذپذیری پویایی است. هرچند، باید روشن باشد که صرف واقعیت نفوذپذیری پویا لزوما منجر به تداوم عشق نمی‎شود: پویایی رابطه ایجاب نمی‎کند که خصوصیت روایی تاریخ معطوف به آینده شود و بنابراین نفوذپذیری می‎تواند به زوال عشق بینجامد. پس عشق مخاطره‏آمیز است چراکه هویت عاشق تاحدی از رهگذر عشق تعریف می‎شود. ازاین‌رو، همان‌گونه که نوسباوم(1990) به‌نحو تأثربرانگیزی توصیف می‏کند از دست دادن عشق می‏تواند باعث شود که شخص حس کند دیگر وجود ندارد.
دیدگاه‎های ناظر به مجموعه‏ای از عواطف و احساسات به خاطر تمرکز بر تاریخیت پیچیدگی‏های احساسی با دیگر شروح عشق متفاوت‌اند، زیرا شروح دیگر تمایل دارند عشق را به‌عنوان گرایشی در نظر بگیرند که ما آن را نسبت به معشوقمان اتخاذ می‏کنیم، گرایشی که می‏توانیم آن را به آسانی در ارتباط با شرایط ذهنی‏‏مان در همان لحظه تجزیه و تحلیل کنیم. دیدگاه‏های دیگر با نادیده‏گرفتن جنبۀ تاریخی عشق در تمهید دلیل در باب چیستی آن، به‌سختی می‎توانند دلایل قانع‎کننده‎ای را هم در خصوص احساسی که از طریق آن هویت ما به‌عنوان یک انسان به خاطر عشق ورزیدن به دیگری در معرض تهدید قرار می‏گیرد، و هم راه‏حل‏های قانع کننده‏ای را در ارتباط با چگونگی مستدل‏سازی عشق، به دست دهند ( مقایسه کنید با بخش 6، به ویژه بحث تعویض پذیری).
باوجوداین، پرسش‎هایی باقی می‏ماند. اگر عشق را به‌عنوان مجموعه‎ای از عواطف تلقی کنیم، به شرحی به مراتب واضح‏تر در خصوص الگوی محل بحث در اینجا نیاز خواهیم داشت. آنچه تمامی این پاسخ‎های عاطفی را به هم گره می‏زند و آن را به صورت یک پدیده واحد، با نام عشق، درمی‎آورد چیست؟ به نظر می‏رسد که بایر و بدور به ذکر مثال‏های جالب و بصیرت‌مندانه از این الگو بسنده کرده‏اند، اما این کافی نیست. برای مثال، چه چیز لذت بردن مرا از سردرگمی معشوقم به عواطف و احساسات دیگری نظیر شادی من از موفقیت او مرتبط می‎کند؟ چرا لذت بردن من از سردرگمی معشوقم نباید در عوضِ چیزی مثل خوشحالی بی‏رحمانه از بدحالی دیگران و بنابراین متضاد و بی‏ارتباط با عشق درنظر گرفته شود؟ افزون‌بر‌این، همان‌طورکه نار(2013) هم اشاره می‏کند لازم است به شکل اصولی شرح دهیم هنگامی که این الگوهای تاریخی بر هم می‏خورد به‌نحوی‌که به عشق‏ورزی خاتمه می‏دهد، و زمانی که الگوهای تاریخی بر هم می‏خورد اما عشق‏ورزی فیصله پیدا نمی‏کند، چه وضعیتی پیش می‏آید. آیا وقتی در میانۀ بیماری افسردگی، الگوی معمول تعلق خاطر عاطفی‎ام را از دست می‏دهم، دست از عشق‏ورزی برمی‏دارم؟
پاسخ به این سؤال مستلزم رجوع به تاریخیت عشق است: یعنی پاسخ تماما به جزئیات تاریخی رابطه‏ای که من و معشوقم برقرارش کرده‎ایم بستگی دارد. بعضی روابط عاشقانه‏ به‌قدری رشد پیدا کرده است که صمیمیت درون رابطه مجالی برای واکنش‏های محبت‌آمیز و شیطنت‌آمیز با طرف مقابل فراهم می‎آورد درحالی‌که ممکن است روابط عاشقانۀ دیگر این‌گونه نباشد. جزئیات تاریخی به همراه فهم عشاق از رابطه‎شان تعیین می‎کند کدام واکنش‏های عاطفی به الگوی مقوم عشق بستگی دارند و کدام پاسخ‎ها چنین نیستند. اما این پاسخ تا بدین‏جا نابسنده است: هر رابطۀ تاریخی که در برگیرنده وابستگی متقابل عاطفی است، یک رابطۀ عاشقانه نیست و ما به روشی اصولی برای تمایز روابط عاشقانه از دیگر گرایش‎های ارزش‎گذارانه ناظر به رابطه نیاز داریم: مشخصۀ تاریخ روایی که مشخصۀ عشق هم هست، دقیقا چیست؟
هلم(2009) تلاش می‏کند با شرح عشق به صورت همذات‎پنداری صمیمانه به برخی از این پرسش‏ها پاسخ گوید. وی مدعی است عشق‌ورزیدن به دیگری به معنای اهمیت دادن به اوست، در مقام همان شخصی که هست، این در حالی است که، در ارزش نهادن بر چیزهایی که نزد آن فرد از ارزش برخوردارند، بقیه چیزها ارزشی یکسان دارند. تاآنجاکه مجموعه‎ای از ارزش‌های ساختاریافته شخصی-فهم آن‎ از نوعی است که زیستن او را زیستنی ارزشمند می‏کند- هویت او را به‌عنوان یک شخص قوام می‎بخشد و به اشتراک گذاشتن این دست ارزش‏ها به معنای به اشتراک گذاشتن هویت آن فرد است، که این بخش به شروح ناظر به اتحاد درباره عشق شباهت بسیار زیادی دارد. اما هلم دقت نظر دارد که این دست به اشتراک گذاشتن ارزش‏ها را به خاطر خود معشوق تلقی کند (همان‌طورکه شروح ناظر به تعلق خاطر شدید هم بر این موضوع تأکید دارند) وی همۀ این موضوعات را بر مبنای الگوهای عواطف و احساسات شرح می‏دهد. بنابراین هلم مدعی است که تمامی عواطف و احساسات نه تنها هدف و متعلق صوری دارند (همان‌طورکه در بالا هم اشاره شد) بلکه کانون هم دارند: یعنی یک پس‌زمینه ابژه‏ای (یا همان متعلق صوری) که سوژه (یا همان شخص) به آن اهمیت می‏دهد و بر مبنای آن ابژه (متعلق صوری) است که ارزش‏گذاری تلویحی هدف برای سوژه (شخص) فهم پذیر می‌شود (برای مثال اگر من از تگرگی که در راه است می‎ترسم، یعنی آن را خطرناک ارزیابی می‏کنم و آنچه این ارزیابی را تبیین می‏کند تأثیری است که تگرگ بر باغچۀ سبزیجاتم دارد که برای من مهم است، بنابراین باغچۀ من، کانون ترس من است). افزون‌بر‌این، عواطف و احساسات معمولا در قالب الگوهایی با کانون مشترک مطرح می‏شود: ترس از تگرگ با عواطف و احساسات دیگری مربوط است که با تمام شدن آن بدون آنکه خسارتی به بار بیاورد، آن عواطف و احساسات هم از بین می‏رود (اما وقتی که تگرگ ایجاد خسارت می‏کند احساس ناامیدی و ناراحتی کماکان به قوت خودش باقی است)، و یا عصبانی شدن از اینکه خرگوش اسفناج‏ها را از بین برده، و یا خوشحالی از اینکه بوتۀ گوجه ثمر داده و یا مثال‏های دیگری از این دست. هلم استدلال می‏کند که الگوی ترسیم‌شدنی دربارۀ چنین عواطف و احساساتی که دارای کانون مشترک هم هستند، بر مبنای آن کانون شکل گرفته است. در نتیجه می‏توانیم در راستای مطلبی که در قسمت 3.4 آمده است بگوییم عواطف و احساسات خاصی وجود دارند که رویدادهای جهان را ارزیابی می‌کنند، و آنها را به‌منزلۀ اتفاقاتی در نظر می‏گیرند که دارای خصوصیات ارزش‎گذارانۀ به‏خصوصی است، این خصوصیات تا حدودی به موجب الگوهای کلی عواطف و احساسات به رویدادها نسبت داده می‏شود.
هلم بعضی از عواطف و احساسات را، عواطف و احساسات شخص‌محور تعریف می‎کند: عواطفی مثل غرور و شرم که در اصل شخص را کانون خود قرار داده‏اند، چرا‌که این‌گونه از عواطف و احساسات تلویحا بر مبنای اهدافی ارزیابی می‎شود که کیفیتی را به زندگی شخصی که در کانون آنها قرار دارد، می‎بخشد. ارائۀ الگویی از این‌گونه از عواطف و احساسات که خود شخص را کانون قرار می‏دهند، و یا مثلا، مادر بودن را هم به‌عنوان کانون فرعی خود در نظر می‏گیرند، در واقع توجه نشان دادن به جایگاهی است که مادر بودن در آن نوع زندگی‏ که به‌زعم شما ارزش زیستن دارد، از آن برخوردار است و همین‌طور دال بر اهمیتی است که نقش مادر بودن در هویت شما به‌عنوان یک شخص داراست، توجه نشان دادن به این جایگاه به شیوه‎ای که بیان شد، ارزش قائل شدن برای مادر بودن به‌عنوان بخشی از تعلق خاطر شما به هویت خودتان است. به همین منوال ارائۀ یک الگوی ‌ترسیم‌شدنی از این‌گونه از عواطف و احساسات که شخص دیگری را در کانون خود قرار داده‏اند، و مثلا پدر بودن دیگری را به‌عنوان کانون فرعی خود در نظر گرفته‎اند، به معنای ارزش قائل شدن شما برای این موضوع به‌عنوان بخشی از تعلق خاطر شما به هویت دیگری است- چراکه به خاطر او برای پدر بودن ارزش قائل‌اید. هلم می‏گوید سهیم شدن در ارزش‏های دیگری، به خاطر او، در اصل اعتماد، احترام و دلبستگی را هم دربرمی‎گیرد که مساوی است با همذات پنداری صمیمانه با آن شخص و چنین همذات پنداری صمیمانه‏ای دقیقا همان عشق است. ازاین‌رو هلم تلاش می‏کند شرحی از عشق به‌دست دهد که بر مبنای اهمیت دادن شکل گرفته (اهمیت دادن به چیزی به خاطر دیگری)که با این کار، مجالی را برای درک ژرفای شهودی عشق از رهگذر همذات پنداری صمیمانه ایجاد می‏کند.

6. ارزش و توجیه عشق
چرا عشق می‎ورزیم؟ در بالا اشاره شد که هر شرحی از عشق باید بتواند به این سؤال توجیهی‎ پاسخ دهد. اگرچه مسئلۀ توجیه عشق به‌خودی‌خود از اهمیت برخوردار است، اما به جهت دخالتی که در رسیدن به فهم واضح‎تری از متعلق معین عشق دارد، نیز واجد اهمیت است: چگونه می‎توانیم به این شهود صبغه‏ای عقلانی ببخشیم که ما به‌جای خصوصیت‏های افراد به خود آنها عشق می‎ورزیم و اینکه معشوق من تعویض‎پذیر نیست-یعنی اینکه هیچ‌کس نمی‎تواند بدون خسران جای او را بگیرد. نظریه‏های مختلف به روش‌های مختلفی به این سؤالات پاسخ گفته‏اند، اما همان‌طورکه در ادامه روشن خواهد شد مسئلۀ توجیه یا مستدل‎سازی عشق یک مسئلۀ اساسی است.
یک راه برای پی بردن به این مسئله که چرا عشق می‏ورزیم این است که در پی آن باشیم که بفهمیم ارزش عشق چیست: یعنی چه چیزی از قبل عشق‏ورزیدن به دست می‏آوریم؟ یک جور پاسخ به این سؤال، که ریشه‏ای ارسطویی دارد، این است که داشتن رابطۀ عاشقانه خودشناسی را ارتقا می‏دهد زیرا معشوق شما همچون آینه‏ای عمل می‎کند و شخصیتتان را به شما باز می‏نمایاند(Badhwar 2003, 58). البته پیش‎فرض این پاسخ آن است که ما نمی‎توانیم به روش‏هایی دیگر خودمان را به خوبی بشناسیم: فهم ما از خودمان به تنهایی، ناقص‏تر و جانب‌دارانه‏تر از آن است که به رشد و بلوغمان در مقام شخص کمک کند. استعارۀ آینه همچنین اشاره دارد به اینکه معشوق ما از جهاتی درست شبیه به ماست، آن‌چنان که صرفا با مشاهده معشوق‏مان می‎توانیم خودمان را بهتر از قبل بشناسیم، اگرچه ممکن است که این شناخت عاری از جانب‌داری نباشد، اما دست‎کم از شیوه‏های دیگر منصفانه‏تر است.‏
برینک(Brink 1999, 264-65) استدلال می‏کند که محدودیت‏هایی جدی‎ در زمینه ارزش بازتاب پیدا کردن شخص در معشوقش وجود دارد. زیرا اگر هدف تنها شناخت بهتر خودتان نباشد، و بخواهید خودتان را بهتر کنید، ناگزیرید با کسانی که دقیقا مثل شما نیستند تعامل داشته باشید: تعامل با کسانی که با شما متفاوت‎اند به شما کمک می‏کند امکان‏های دیگری را برای چگونه زندگی کردن بشناسید و بدین‎سان محاسن نسبی این امکان‏ها را سبک و سنگین کنید. بااین‌حال، نیازی نیست که استعارۀ آینه را کاملا تحت‌اللفظی در نظر بگیریم، معشوق ما می‏تواند نه از رهگذر شباهت‎های ذاتی‏اش به ما بلکه تاحدی از طریق تفاسیری که از ما به‌دست می‏دهد- هم صراحتا و هم تلویحا در پاسخ‏هایش به ما- خویشتن ما را کمابیش به ما بنمایاند. این همان چیزی است که بدور آن را «اهمیت شناختی» عشق می‎نامد.
علاوه‌بر اهمیت شناختی عشق، لافولته (1996, ch. 5)چندین دلیل دیگر برای اینکه چرا عشق ورزیدن خوب است را مطرح می‏کند. این دلایل تاحدی متأثر از آثار روانشناختی در باب عشق‏اند: عشق درک ما را از سعادت افزایش می‏دهد، فهم‏مان را از ارزش خودمان ارتقا می‏بخشد و در پرورش شخصیت ما کمک می‏کند. همچنین، می‏توانیم بیفزاییم که عشق باعث کم شدن استرس و فشار خون می‏شود و سلامت و طول عمر را افزایش می‏دهد. فریدمن(Friedman 1993) استدلال می‏کند که آن نوع جانب‌داری نسبت به معشوق که در عشق وجود دارد خودش به‌لحاظ اخلاقی ارزشمند است، چون از روابطی-روابط عاشقانه‏- حمایت می‏کند که در «سعادت بشر، کمال و رضایت انسان از زندگی» نقش دارد(p.61) و سالومون (Salomon 1988, 155) مدعی است:
درنهایت تنها یک دلیل برای عشق‏ورزیدن وجود دارد. آن دلیل مهم... این است که «بهترین را در یکدیگر به منصه ظهور می‏رسانیم» و البته اینکه چه چیز بهترین به‌حساب می‏آید خود در معرض دگرگونی‏های فردی بسیار زیادی است.
طبق نظر سالومون علت این امر این است که در عشق‏ورزیدن به دیگری از خودم توقع دارم که خوب‎تر ظاهر شوم تا ارزش عشق‏ورزی معشوقم را داشته باشم.
هرکدام از پاسخ‏های ارائه شده به این پرسش که چرا عشق می‏ورزیم، این پرسش را زیاده از حد کلی برداشت کرده‎اند -و آن‌را مجرد از جزئیات روابط خاص در نظر گرفته‎اند. فهم این پرسش به‌نحوی‌که ناظر به روابط عاشقانه خاص باشد نیز ممکن است. در اینجا چند سؤال  مطرح می‎شود:
1. چه چیزی-در هر صورت- عشق ورزیدن من به این شخص خاص را به‌جای عشق‏نورزیدن به او توجیه می‏کند؟
2. چه چیزی-در هر صورت-عشق ورزیدن من به این شخص خاص را به جای شخص دیگر توجیه می‏کند؟
3. چه چیزی- در هر صورت- استمرار عشق‏ورزی من به این شخص خاص با توجه به تغییراتی -که هم در او، هم در من و هم در شرایط رخ داده– نسبت به زمانی که تازه شروع به عشق ورزیدن به او کرده بود‏م، را توجیه می‏کند؟
اینها سؤالاتی‌اند که تفاوت‏های چشمگیری با هم دارند. برای مثال ولیمن(Velleman 1999) می‎پندارد که می‏توانیم به سؤال شماره یک با توسل به این واقعیت که معشوقمان یک شخص است و بنابراین طبیعتی عقلانی دارد، پاسخ بگوییم، اما به‌زعم او سؤالات شمارۀ دو و سه پاسخی ندارد: بهترین کاری که می‎توانیم بکنیم این است که برای عشق‎ورزیدنمان به فردی خاص تبیین‏هایی علّی به دست دهیم. همان‌طورکه در ادامه روشن خواهد شد تمایز بین سؤال دو و سه در حل این مسئله که آیا معشوق ما تعویض‏پذیر است یا خیر اهمیت پیدا می‏کند، اگر چه باید روشن باشد که سؤال سه بالقوه پرسش‎هایی را دربارۀ هویت شخصی نیز مطرح می‏کند (که در اینجا به آن پرداخته نخواهد شد.)
مهم است که این دست سؤالاتِ توجیهی را دستخوش سوء برداشت نکنیم. برای مثال، تامس(Thomas 1991) این ایده را که عشق توجیه‌پذیر است رد می‏کند: «هیچ‏گونه ملاحظات عقلانی‏ وجود ندارد که بر مبنای آن کسی بتواند عشق دیگری را مطالبه کند یا پافشاری کند که عشق شخصی به شخص دیگر غیرعقلانی است» (474). تامس مدعی است(471) شاید به خاطر اینکه:
«هر اندازه هم که فردی بی‏نظیر و درخور عشق‏ورزیدن باشد، تحت هر شرایطی، باز هم کاملا خطاست که فکر کنیم شخصی احساساتی که تاکنون متعهد به عشق نشده باید عاشق این فرد باشد تا متهم به بی‏خردی نشود. یا، نامعقول نیست اگر به عشق‏ورزیدن به شخصی که روزگاری به‌شدت عاشقش بوده‏ایم پایان دهیم، هر چند آن شخص تغییری نکرده باشد.»
اما همان‌طور که لافولته(Lafollette 1996, 63) به‌درستی خاطر نشان می‏کند:
«عقل نیرویی بیرونی نیست که به ما حکم کند چطور باید رفتار کنیم، بلکه نیرویی درونی و بخشی جدایی‏ناپذیر از کیستی ماست، عقل به ما فرمان نمی‏دهد که به کسی عشق بورزیم. بااین‌حال، عقل در مشخص کردن شخصی که به او عشق‏ می‏ورزیم و اینکه چرا به او عشق می‏ورزیم نقشی حیاتی دارد.»
از قرار معلوم، دلایل عشق‏ورزی تا همین اندازه راهگشا هستند: این دلایل بخشی از دلایل جامع‏تری‌اند که برای عملکردمان در دست داریم، و به ما بستگی دارد که به‌عنوان عامل تصمیم‌گیرنده دربارۀ این موضوع که روی هم رفته آیا دلایلی برای عملکردمان در دست داریم یا حتی برعکس، در جهت دلایلی که قرار است به آنها برسیم دست به عمل می‎زنیم، ظرفیتمان را بیازماییم. اینکه مفهوم دلیل را در عشق‏ورزیدن به‌عنوان چیزی که وادارکنندۀ ما به عشق‏ورزیدن است، تعبیر کنیم- همان‌طورکه تامس چنین کرده است- بد تعبیر کردن جایگاهی است که دلایلی از این دست در عاملیت ما دارد.
بیشتر بحث‏های فلسفی دربارۀ توجیه و مستدل‏سازی عشق بر پرسش یک تمرکز دارند و بر آن‌اند که پاسخ به این پرسش، تا حدی که برایمان مقدور است، پاسخ به پرسش دوم نیز خواهد بود که مطابق معمول از پرسش سوم متمایز نمی‎شود. پاسخ‏های‌ ارائه‌شده به این پرسش از حیث نوع ارزیابی‎ ضمنی‎شان از عشق محل تجزیه و تحلیل قرار می‏گیرند. از طرفی، کسانی که ارزیابی ضمنی در عشق را بن‏مایۀ اعطای ارزش تلقی می‏کنند (مثل Telfer 1970-71, Friedman 1993, Singer 1994) معمولا مدعی‌اند که نمی‏توان هیچ توجیهی از عشق به دست داد ( مقایسه کنید با قسمت 2.4) همان‌طورکه در بالا اشاره شد، این ادعا نظر به اهمیتی که عشق هم در زندگی‏مان، و هم، به‌ویژه، در شکل دادن به هویتمان به‌عنوان یک شخص دارد، می‎تواند مشکل‏ساز به نظر برسد. مردود شمردن این ایده که ما می‏توانیم بنا به دلایلی عشق بورزیم احتمالا تأثیری که عاملیت ما در تعریف از کیستی‏مان می‏تواند داشته باشد را کاهش می‏دهد.
از طرف دیگر، کسانی که ارزیابی ضمنی در عشق را موضوع درک ارزش در نظر می‏گیرند تمایل دارند به سؤال  توجیه یا مستدل‏سازی عشق با توسل به این دست خصوصیات ارزشمند معشوق پاسخ دهند. پذیرش این ایده که عشق توجیه‌پذیر است منجر به دو مشکل دیگر می‎شود که به متعلق عشق مربوط است.
مشکل اول را ولاتوس(Vlast os 1981)  در بررسی شروح افلاطون و ارسطو در خصوص عشق مطرح می‎کند. او اشاره می‏کند که این شروح‎ بر خصوصیات معشوق ما تمرکز دارند: این شروح می‏گویند ما باید به انسان‏ها عشق بورزیم، تنها به این دلیل که آن‏ها فضایل و کمالات را عینیت بخشیده‏اند. در نتیجه او استدلال می‏کند که افلاطون و ارسطو با این نگرش در ایجاد تمایز میان «دلبستگی بی‏غرضانه به کسی که به او عشق می‏ورزیم » و «ستایش فضایل به‌وجودآمده در آن شخص» ناکام مانده‏اند. (p. 33)به‌عبارت‌دیگر، به‌زعم ولاستوس، افلاطون و ارسطو شرحی از عشق به دست می‏دهند که بیشتر عشق به خصوصیات است تا عشق به اشخاص-و عشق به گونه‏ای از اشخاص است- به‌جای یک شخص خاص-و بدین‌سان وجه ممیزه عشق به‌عنوان گرایشی اساسا شخصی را از قلم انداخته‎اند. امکان دارد به نظر برسد مشکل شرح افلاطون و ارسطو خوشبختانه در شروح دیگری که عشق را برحسب خصوصیات شخص توجیه می‏کنند نیز مصداق داشته باشد: وقتی که به شخصی به خاطر خصوصیاتش عشق می‏ورزیم ممکن است به‌نظر برسد که آنچه بدان عشق می‏ورزیم آن خصوصیات است، نه آن شخص. مطمئنا کافی نیست که مانند سالومون(Solomon 1988, 154) بگوییم: «اگر عشق دلایل خودش را دارد، پس عاشق به کل وجود شخصی که معشوق اوست عشق نمی‏ورزد بلکه فقط به برخی از جنبه‎های او عشق می‏ورزد-گر چه مابقی جنبه‎های شخص نیز البته همراه او خواهد بود»: این مبحث آخری، در پرداختن به آن مشکل اصلی یعنی اینکه متعلق عشق چیست موفق نبوده و بنابراین در بذل توجه به عشق به‌عنوان گرایشی کاملا شخصی، نیز ناکام مانده است.
مشکل دوم به تعویض‎پذیری معشوق یا متعلق عشق برمی‏گردد. تعویض‏پذیر بودن به معنای قابلیت جایگزینی با چیزی مشابه است بی‎آنکه هیچ ارزشی از دست برود. از این قرار، پول تعویض‎پذیر است، من می‌توانم دو اسکناس پنج دلاری به تو بدهم و در عوض یک اسکناس ده دلاری از تو بگیرم. بدون آنکه هیچ‌یک از ما چیزی از دست داده باشیم. آیا متعلق عشق تعویض‎پذیر است؟ به‌عبارت‌دیگر، آیا می‏توانم به‌سادگی موضعم را در عشق‏ورزیدن از شخصی به جانب شخص دیگری که خیلی شبیه به شخص اول است تغییر بدهم و هیچ چیزی هم از دست ندهم؟ مشکل تعویض‎پذیری معمولا بدین شکل مطرح می‎شود که: چنانچه قبول کنیم عشق با توسل به خصوصیات معشوق توجیه‎پذیر است پس ممکن است این‌طور به‌ نظر برسد که در عشق ورزیدن به کسی بنا به دلایل خاص، من به او نه صرفا از حیث فردی که هست، بلکه از آن حیث که این خصوصیات در او نمود پیدا کرده است عشق می‏ورزم. این طرزتلقی ممکن است ضمنا‎ حاکی از آن باشد که خوشبختانه هر شخص دیگری که از همین خصوصیات برخوردار است هم برای عشق‏ورزیدن من مناسب است: یعنی معشوق من تعویض‏پذیر است. در حقیقت ممکن است شخص دیگری خصوصیاتی از خودش به نمایش بگذارد که باعث شود عشق در من در مرتبه‏ای بالاتر نسبت به معشوق فعلیم پا بگیرد، آن‌وقت ممکن است این جور به نظر برسد که در چنین حالتی من دلیلی در دست دارم که معشوقم را عوض کنم تا عشقم معطوف به یک معشوق تازه و بهتر شود. واضح است که متعلق عشق ما تعویض‏پذیر نیست: به نظر می‏رسد عشق تعهدی عمیقا شخصی نسبت به یک شخص خاص است، تعهدی که با ایدۀ تعویض‎پذیر بودن معشوق یا با این ایده که مجبوریم اگر امکانش فراهم بشود معشوقمان را با معشوق بهتری معاوضه کنیم در تضاد افتاده است.
نوزیک (1989)در پاسخ به این مشکلات به دیدگاه ناظر به اتحاد که محل تایید اوست متوسل می‎شود (بنگرید به بخش عشق به‌منزلۀ اتحاد):
«مراد از عشق‏ورزیدن پدید آوردن یک ما و یکی دانستن خود با آن به‌عنوان یک خود گسترش یافته است، یعنی اینکه شخص سعادت خویش را تا حد زیادی با سعادت آن ما یکی تلقی کند. بنابراین تمایل به معاوضۀ معشوق، تمایل به تخریب مایی است که تا حد زیادی خود را با آن یکی می‏دانید، و نیز تمایل به از بین بردن خودتان در قالب خود گسترش یافته‏تان است.»
بنابراین، ازآنجاکه عشق مستلزم پدید آوردن یک "ما" است پس باید اشخاص را به‌عنوان متعلق عشق تلقی کنیم و نه خصوصیات را، چراکه بخش اعظمی از هویت من به‌عنوان یک شخص اساسا وابسته به آن "ما" است و تعویض کردن آن بدون از دست دادن چیزی در قبال به دست آوردن یک چیز دیگر در عشق، امکان‌پذیر نیست.  بدور(2003)  اما، نوزیک را نقد می‏کند و می‏گوید پاسخ او حاکی از آن است که وقتی به کسی عشق می‏ورزم، دیگر نمی‏توانم از آن عشق دست بکشم و اهمیتی هم ندارد که معشوق من چطور آدمی بشود، بدور می‏گوید: این « نمی‏تواند عشق به‌حساب بیاید، بلکه بیشتر یک نوع اعتیاد است.»
درعوض بدور (Badhwar 1987) به شرحش از عشق به‌عنوان تعلق خاطر شدید روی می‎آورد و آن را نوعی تعلق خاطر عاشق به معشوق، و نه به خودش، در نظر می‏گیرد. اگر عشق من بی‏غرضانه است –نه ابزاری برای تحقق اهداف از پیشین تعیین شده‎ام-بی‏معنی است که فکر کنم معشوق من تعویض‌کردنی با کسی است که می‏تواند اهداف مرا به همان شکل و یا به شکل بهتر محقق کند. حاصل آنکه، معشوق من بی‏عوض است، بااین‌حال، خود بدور هم به این موضوع علم دارد که این فقط یک پاسخ نصفه‌نیمه به مسئلۀ تعویض‏پذیری به حساب می‏آید، زیرا مسئلۀ تعویض‏پذیری صرفا در مواردی که عشق را به شکل ابزاری موجه به حساب می‎آوریم مطرح نمی‎شود، بلکه در مواردی که عشق از رهگذر ارزش‏های ذاتی خصوصیات معشوقم توجیه می‎شود نیز سربرمی‏آورد. بدور (Badhwar  2003)وقتی با نمونه‌هایی از این دست مواجه می‎شود چنین نتیجه می‏گیرد که با همه این تفاسیر معشوق تعویض‎پذیر است (گرچه تأکید می‏کند که در عمل چنین چیزی خیلی بعید به‌نظر می‎رسد)، (سوبل soble 1990 ch.13 نیز به همین نتیجه رسیده است)
باوجوداین، بدور می‏پندارد که معشوق «به‌لحاظ پدیدارشناختی تعویض‏ناپذیر است»(2003, p. 63, see also 1987, p.14). مراد وی از بازگو کردن این مطلب این است که ما به تجربه درمی‏یابیم معشوقمان بی‏عوض است: "عشق‏ورزیدن و لذت بردن از یک شخص را نمی‌توان  با عشق ورزیدن و لذت بردن از یک شخص دیگر ‌مقایسه کرد."(1987, p.14)  عشق می‏تواند چنان باشد که گاهی بخواهیم با شخص خاصی که عاشقش هستیم باشیم، و نه با کس دیگری که به او هم عشق می‏ورزیم، چون عشق‏های ما از نظر کیفی متفاوت‌اند اما چرا چنین است؟ به‌نظر می‏رسد دلیل خاصی که باعث می‏شود بخواهم الان به‌جای باب با امی وقت بگذرانم، مثلا این است که امی بامزه است اما باب نیست. من تاحدی به خاطر خلق‌وخوی امی به او عشق می‏ورزم و به دلایل دیگری عاشق باب هستم. و این تفاوت‏های کیفی میان آنهاست که آنها را تعویض‎ناپذیر می‏کند. اما این پاسخ به مسئلۀ امکان مبادله کردن معشوق با معشوقی بهتر نمی‏پردازد: اگر باب دست‌کم به اندازۀ امی بامزه (جذاب، مهربان و ...) بود چرا نباید امی را رها می‏کردم و تمام وقتم را با باب می‎گذرانیدم؟
وایتینگ(Whiting 1991) رویکرد نسبتا متفاوتی اتخاذ می‏کند، وی در پاسخ مسئلۀ اول در ارتباط با متعلق عشق، استدلال می‏کند که ولاستوس دوگانگی غلطی را ارائه می‏کند: دلبستگی بی‏غرض به کسی-به خاطر خودش و نه به خاطر خودم- در اصل متضمن ارزش قائل شدن برای کمالات او به معنای دقیق کلمه است. وایتینگ می‏گوید، ارزش قائل شدن برای این کمالات، و تعهد اساسی که من نسبت به ارزش این کمالات دارم، دقیقا تعهد بی‏غرضانه به شخص اوست، چراکه این کمالات هویت او را به‌عنوان شخصی که هست تشکیل می‏دهند. پس شخص واقعا متعلق عشق است. دیلینی (Delaney 1996) در تفاوت گذاشتن میان متعلق عشق، که البته شخص است، و زمینه‏های عشق‏ورزی، که خصوصیات او هستند، یک خط مشی مکمل اتخاذ می‏کند: اینکه مانند سالومون بگوییم بنا به دلایلی به شخصی عشق می‎ورزیم اصلا به آن معنا نیست که تنها به جنبه‏های به‌خصوصی از آن شخص عشق می‏ورزیم. پس مخالفت وایتینگ با دوگانگی ولاستوس را می‏توان این‌طور تفسیر کرد که آنچه گرایش مرا نوعی دلبستگی بی‏غرض-از نوع عشق-  به یک شخص می‏کند دقیقا این است که من از این طریق به کمالات وی به‌عنوان دلایل آن دلبستگی پاسخ می‏دهم.
البته توضیحات بیشتری در این باب که چه چیزی یک شخص خاص را به متعلق عشق بدل می‏کند، نیاز است. شرح وایتینگ متضمن شیوه‏ای است که در آن متعلق عشق من تا حدودی از طریق تاریخ تعاملاتی که با او داشته‏ام مشخص می‎شود: خود او، و نه صرفا خصوصیاتش (که ممکن است در افراد گوناگون بسیار زیادی وجود داشته باشد)، است که باعث می‎شود من بخواهم با او باشم، به‌خاطر خود اوست، و نه صرفا خصوصیاتش، که وقتی ناراحت است نگرانش می‎شوم و درصدد تسلی‏اش برمی‏آیم... این پاسخ به مسئلۀ اول می‏پردازد و مسئلۀ دوم، یعنی تعویض‎پذیری را مطرح نمی‏کند، به همین خاطر این پرسش کماکان به قوت خودش باقی است که آیا فقط از آن حیث که وی برخی خصوصیات را در خودش پرورانده است معشوق من است، و بنابراین آیا من دلیلی برای «مبادلۀ او» با دیگری دارم یا ندارم.
وایتینگ و دیلینی در پاسخ به مسئلۀ تعویض‎پذیری، صراحتا به تاریخیت رابطه متوسل می‏شوند. ازاین‌رو، وایتینگ مدعی است که احتمال می‏رود افراد نسبتا زیادی وجود داشته باشند که تا حدی متصف به آن کمالات شخصیتی شوند که عشق ورزیدن من به آنها را موجه می‏کند و به‌رغم این موضوع کماکان پاسخی برای سؤال  دوم که چرا به این شخص به‌جای یک شخص دیگر که متصف به همان صفات است، عشق نمی‎ورزم، وجود نداشته باشد، اما به محض اینکه شروع به عشق‏ورزیدن به این شخص کردم و بنابراین به لحاظ تاریخی رابطه‏ای را با او برقرار کرده‎ام، این پیشینه ناظر به تعلق خاطر، استمرار عشق‏ورزی من به این شخص را به‌جای اشخاص دیگر توجیه می‏کند(Whiting 1996, 346)  .دیلینی هم مدعی است که عشق بر مبنای«خصوصیات تاریخی-ارتباطی» پا می‎گیرد(Delaney 1996, 346). به همین خاطر است که من دلایلی در دست دارم که به موجب آن به عشق ورزیدن به این شخص ادامه می‏دهم به‌جای آنکه وفاداری و عشقم را معطوف به شخص دیگر بکنم. به‌هرحال، غرض از توسل جستن به تاریخییت رابطه و دست‏آویز قرار دادن کمالات شخصیتی دوست من این است که پاسخی برای پرسش سوم فراهم شود و تبیین شود که چرا معشوق من تعویض‌پذیر نیست.
به نظر می‎رسد نکتۀ بسیار درستی در این پاسخ وجود دارد. روابط مبتنی بر عشق اساسا شخصی‏اند، و عجیب و غریب است که فکر کنیم چیزی که عشق را توجیه می‏کند خصوصیات کاملا غیرمرتبط با معشوق است. باوجوداین، کماکان روشن نیست که چطور خصوصیات تاریخ-رابطه‏ای می‏توانند توجیه کامل‌تری را برای مسئلۀ بعدی ورای توجیهی که پیشتر با توسل به کمالات شخصیتی معشوق ذکر شد به‌دست دهند (مقایسه کنید با Brink 1999). به‌نظر نمی‏رسد صرف این واقعیت که من در گذشته به شخصی عشق ورزیده‏ام استمرار عشق‏ورزی من به آن شخص در آینده را هم توجیه کند. تصور کنیم که او روزگار بدی را می‏گذراند و در حال از دست دادن فضایلی است که توجیه‌کنندۀ عشق من به او هستند، چرا نباید او را رها کنم و درعوض به شخص جدیدی عشق بورزم که همۀ آن فضایل را به شکل کاملتری دارد؟ به‌طور شهودی (مگر اینکه تغییراتی که او در معرضش قرار گرفته، باعث شده باشد که از جهات مهمی دیگر همان شخص قبلی نباشد) فکر می‏کنیم که نباید او را رها کنیم، اما صرف این واقعیت که در گذشته به او عشق ورزیده‏ام قطعا دلیل کافی برای رها نکردن او نیست. بااین‌حال، کدام خصوصیات تاریخی-رابطه‏ای می‏توانند مؤثر واقع شوند؟ (تلاشی جالب برای پاسخ به این پرسش را در kolodney 2003 ببینید)
بخشی از مشکل در اینجا از پیش‌فرض‏های تلویحی مرتبط با ماهیت توجیه نشأت می‏گیرد. اگر بکوشیم عشق را برحسب واقعیات تاریخی خاصِ ناظر به رابطه توجیه کنیم، انگار که صرفا به خصوصیات شخصی و عینی متوسل شده‏ایم، که ممکن است بتواند عشق را تبیین کند اما از توجیه آن قاصر است. ظاهرا این مطلب دال بر آن است که توجیه در کل نیازمند توسل به خصوصیات عام و عینی است که دیگران هم می‏توانند در آن سهیم باشند و این امر به مسئلۀ تعویض‏پذیری می‏انجامد. بنابراین ممکن است به‌نظر رسد که حل این مسئله به‌نحوی مستلزم غلبه بر پیش‌فرض‏های موجود در باب توجیه است -یعنی موضوعی که هیچ‌کس تاکنون، در قالب آثاری که راجع به عشق نگاشته شده‏اند، به آن نپرداخته است.

*دانشجوی مقطع دکتری، دانشگاه علوم و تحقیقات تهران، رشته الهیات، گرایش ادیان و عرفان تطبیقی

این مقاله ترجمه‎ای است از:
The Stanford Encyclopedia Of Philosophy, Bennet Helm, Jun 21, 2013.

 

فواید عشق‏ورزی

PDF چاپ نامه الکترونیک

فواید عشق‏ورزی

اریک جی.سیلورمن
ترجمه زهرا ابراهیمی*


مقاله‏ای که در پیش رو دارید فصلی از کتاب «دوراندیشی عشق»1 است که به قلم اریک جی.سیلورمن2 به‌رشتۀ تحریر در آمده است. او در این فصل فوایدی چند از عشق‎ورزی را برمی‎شمارد و می‏کوشد با بیان آراء مخالف با نظریاتش و نقد آن دیدگاه‏ها، دلایل ارزشمندی را در زمینۀ «توجیه» و یا «مستدل سازی» عشق در اختیار عشق‏پژوهان قرار دهد که آن را به محضر علاقه‌مندان پیشکش می‎کنیم.
***
فواید برخورداری از فضیلت عشق چیست؟ به ‌زعم من عشق، گرایشی است که خواست خیر و خوبی برای معشوق و وصال با او را هدف نهایی خود قرار داده است، اما عشق دستاوردهای دیگری را نیز با خود به همراه دارد. مثلا ما را به انجام فعالیت‏های لذت‏بخش و سودرسان ترغیب می‏کند، انسجام ذهنی به‌وجود می‏آورد، انگیزه‎ای برای اصلاح و بهبود شخصیت است، محاسن معرفت‏شناختی عشاق را افزایش می‏دهد و روابط را هماهنگ‎تر، لذتبخش‎تر و استوارتر می‏کند. این مقاله نشان می‏دهد که چگونه هرکدام از فواید جداگانۀ عشق‏ورزی به تجربۀ لذت منتهی می‎شود یا به آرزوهایمان جامۀ عمل می‏پوشاند. عشق از رهگذر این پنج دستاورد به عشاق سود می‏رساند و به آنها برای رسیدن به خوشبختی کمک می‏کند.
موضع من در این مقاله دقیقا در تضاد با کسانی است که می‏پندارند لزوما ارتباطی میان سعادت شخص و عشق وجود ندارد. من نیز مانند متفکرانی نظیر هری گوردون فرانکفورت بر این باورم که عشق در سعادت عشاق نقش مهمی ایفا می‏کند. در نوشته‎های فرانکفورت دو دستاورد عشق‎ورزی بیشتر محل بحث قرار گرفته است. وی بر این باور است که انسجام ذهنی عشاق از رهگذر عشق افزایش پیدا می‏کند و همچنین عشق در تعیین اهداف عشاق نقشی اساسی دارد. لافولته نیز می‏پندارد رابطۀ عاشقانه، رابطه‏ای ارزشمند است که عموما احساس شادی را در فرد افزایش می‏دهد، احساس ارزشمندی را در وجود او تقویت می‏کند، به خودشناسی کمک می‏کند و باعث تکامل شخصیتی فرد می‏شود. بااین‌حال، لافولته تحلیل کرده است که فواید یک رابطۀ عاشقانه حتی به مراتب از خود عشق نیز بیشتر است. من، ارزش رابطه را زیر سؤال نمی‏برم اما معتقدم که بعضی از فواید عشق مستقل از رابطۀ عاشقانه است و در بحث اخیرم در باب عشق استدلال کرده‎ام مادامی که نقش عشق در پیشبرد سعادت عشاق به‌خوبی شناسایی نشده است، تحقق سعادت عشاق نیز به تأخیر خواهد افتاد. بنابراین در مقاله‏ای که در پیش رو دارید می‏کوشم تا بعضی از فواید ناظر به عشق را محل مداقۀ بیشتری قرار دهم.

1. عشق تعریف‌کنندۀ هدف است
یکی از فواید برخورداری از فضیلت عشق این است که خواه‌ناخواه برای عشاق اهدافی را تعریف می‏کند. درست است که آرزوی عشاق در اصل خیر و خوبی برای یکدیگر و رسیدن به وصال است اما به موازات عشق‏ورزی اهداف دیگری نیز تحقق پیدا می‏کند که به خود عشاق سود می‏رساند. به نظر فرانکفورت این اهداف، اهدافی سودرسان‌اند. وی می‏گوید: ما مخلوقاتی هستیم که نمی‏توانیم از فعالیت احتراز کنیم، بنابراین حتی زمانی که هدفی نداریم باز هم فعال‌ایم. اما کسی که هدف ندارد نسبت به رنج و نتایج عملکردش حساس و آسیب‏پذیر می‎شود حتی اگر از عواقب چنین موضوعی بر خودش کاملا آگاهی داشته باشد. به همین خاطر بی‏توجهی ما به نداشتن هدف،  توجه نداشتن به نوعی احساس پوچی است که ممکن است گریبان‌گیرمان شود. تعریف کردن هدف می‏تواند علایق ما را محافظت و از آنها دفاع کند.
اولین فایده تعریف کردن هدف این است که شخص با این کار تلاشش را برای مشخص کردن اولویت‏هایش نشان می‏دهد و دال بر آن است که وی می‏کوشد تا به آرزوهایش جامۀ عمل بپوشاند. برای کسی که هدفی ندارد هیچ فعالیت یا موقعیتی ارزشمند نیست و اگر شخصی هیچ چیزی را چه به‌عنوان هدف و چه به شکل وسیله‏ای برای رسیدن به هدف در نظر نگیرد، هیچ کاری برایش معنا ندارد و کسی که زندگی‎اش از معنا تهی باشد به لحاظ شخصیتی پوچ، کسالت‏آور و بی‏هدف توصیف می‎شود. او لذت کمتری از زندگی‌اش خواهد برد و نسبت به کسی که در زندگی هدفی را برای خودش تعریف کرده، دستاوردهای کمتری خواهد داشت. شخصی که در زندگی‏اش هدفی را دنبال نمی‏کند نوعا احساس رضایت‏مندی کمتری از امور دارد چراکه عملکرد وی در راستای اهدافش قرار ندارد تا وی بتواند در جهت تحقق بخشیدن به آنها تلاش کند. شخصی که هدفی ندارد انگیزه‎ای برای انجام فعالیت‏هایی که او را در حفظ سلامتی‌اش کمک می‏کند نیز از خودش نشان نمی‏دهد. او فعالیت‏های روزانه‏اش را برحسب عادت یا پیشامد انتخاب می‏کند بی‎آنکه به این موضوع توجه داشته باشد که آیا این کار در افزایش سلامتی وی و یا پیشبرد سایر فعالیت‏هایش نقشی ایفا می‏کند یا خیر. این زیستن بی‏هدف پیامدی جز یک زندگی کوتاه‏ و خالی از لذت نخواهد داشت.
هنگامی که فضیلت عشق به زندگی عشاق وارد می‎شود، به افعال آنها، ورای تعهداتشان ثبات می‎بخشد، و در راستای اهداف هدایتشان می‎کند، و همین موضوع امکان تحقق بخشیدن به آرزوها را در زندگی عشاق قوی‏تر می‌کند. فضیلت عشق می‏تواند در هر موقعیتی که منجر به شکل گرفتن ثبات در فرد شود، دخالت داشته باشد. بااین‌حال، برخورداری از فضیلت عشق یکی از شیوه‏هایی است که ما را در رسیدن به اهدافمان کمک می‏کند اما باید به این نکته هم توجه داشت که بعضی از شیوه‏ها نسبت به شیوه‏های دیگر مزیت‏های بیشتری دارد. شیوه‏هایی که ما را در رسیدن به اهدافمان کمک می‏کند از طیف، تنوع و اقسام گوناگونی برخوردار است. هنگامی که قرار باشد اهداف از طریق شیوه‏های کم‏بازده، کسالت‏آور و کند نتیجه بدهد، تأثیرات مثبت کمتری با خود به همراه می‎آورد. افزون‌بر‌این تحقق بعضی از اهداف نیازمند تلاش بیشتر و گستره وسیعی از فعالیت‏هاست تا بتواند به زندگی معنا ببخشد و حتی ممکن است رسیدن به معنا نیازمند انجام بعضی از کارهای ناخوشایند باشد. اهدافی که به شکل پی‌در‌پی شخص را در مواجهه با اهداف دیگر قرار می‏دهد می‏تواند مانع از احساس سعادتمندی و خوشبختی شود چراکه شخص را ناگزیر به تصمیم‏گیری‏های ناخوشایند برای اولویت‏ بخشیدن به علایقش به شکل مستمر می‏کند. مثلا اگر کسی تمایل دارد که رئیس مافیا بشود ممکن است بنا به ضرورت و برای رسیدن به این هدف ناچار به آسیب رساندن به نزدیکانش باشد. این دست تصمیم‏گیری‎ها اغلب ناخوشایندند و سایر اولویت‏های فرد در زندگی خصوصی‏اش نظیر تمایل به برقراری رابطۀ دوستانۀ مبتنی بر اعتماد و صداقت را از بین می‏برند.
دلیل دیگری که باعث می‎شود بعضی از اهداف مزیت‏ کمتری نسبت به اهداف دیگر داشته باشند این است که تحقق بعضی از اهداف به‌شدت دشوار است و بنابراین بیشتر از آنکه به شخص احساس لذت و موفقیت بدهد او را ناامید و دلسرد می‎کند. مثلا تبدیل شدن به یک دونده ماراتن در سطح بین‏المللی کار شاقی است که نیاز به تمرینات گوناگون دارد، تحقق بخشیدن به این هدف کاری بی‏نهایت دشوار است و امکان دارد دونده‏ای که سال‏ها تمرین کرده به ناگهان از موفقیت دلسرد و ناامید شود. بنابراین توانایی دستیابی فرد به اهداف می‎تواند تا حدی پیامد این موضوع باشد که آنها تا چه اندازه در به‌وجود آمدن احساس خوشبختی در فرد دخیل‌اند.
تحقق اهداف مهم نیازمند فعالیت‎های لذت‏بخش، پیچیده و معنادار است و خود آن اهداف هم باید به نسبت اهدافی دست یافتنی برای فرد باشند. اما عشق در پیشبرد این اهداف چه نقشی دارد؟ باید متذکر بشویم که فعالیت‏های فرد به شکل پیچیده‏ای به وسیله عشق حمایت می‎شود. ازاین‌روست که عاشق در پی رساندن خیر به معشوقش برمی‏آید. اما ضروری است که او تفاوت میان تحقق بخشیدن به خیر در ارتباط با همه انسان‏ها و تحقق بخشیدن به خیر در ارتباط با معشوقش را در نظر داشته باشد. خیری که در ارتباط با همه انسان‏ها محل توجه قرار می‏گیرد شامل ابعاد فیزیکی، ذهنی، اجتماعی، و احتمالا روحی است درحالی‌که در روابط عمیق عاشقانه خیر رساندن به معشوق معنای متفاوتی پیدا می‏کند، عشق فرد را به انجام فعالیت‏های روزمره ترغیب می‏کند، و توجه مدام به معشوق، تلاش در جهت استمرار رابطۀ عاشقانه، به اشتراک گذاشتن وقت، و تلاش در جهت شناسایی نیازها، خواسته‏ها و آرزوهای معشوق را دربرمی‎گیرد. افزون‌براین، عاشق در جستجوی شناخت ویژگی‏های فردی معشوقش برمی‏آید تا بتواند او را در جهت دستیابی به خیر حمایت کند که این کار در واقع نوعی مشارکت جستن در سعادت و خوشبختی دیگری است. احساس یکی شدن با معشوق و استمرار پیدا کردن یک رابطۀ عاشقانه مستلزم انجام کار‏های بسیار زیادی است. احساس یکی شدن با معشوق بدون آگاهی از واقعیت‎های بی‏شمار دربارۀ او دوام پیدا نمی‏کند. اشخاص، پدیده‏های ایستایی نیستند و پیوسته تغییر می‏کنند. بنابراین استمرار بخشیدن به تجربۀ یکی شدن با معشوق کاری پیچیده و دشوار است چراکه انسان موجودی وابسته به ارتباط است و استمرار احساس یگانگی با معشوق نیازمند حمایت از خیر اوست و در نهایت همین موضوع است که احساس یگانگی با او را لذت‏بخش می‏کند. افزون‌براین، عشق با توجه به سیاقی که در آن قرار دارد طیف‏های گوناگونی از فعالیت‏ را دربرمی‏گیرد که هرکدام از این فعالیت‏ها به فعالیت‏های دیگری که در نهایت برای دستیابی معشوق به خیر لازم است، منتهی می‏شود. همین موضوع است که باعث می‎شود رفتار عاشقانۀ فرد با والدینش در مقایسه با رفتار عاشقانۀ همان فرد با دوست، فرزند و معشوقش متفاوت باشد.
مطالبۀ عشق نیازمند طیف وسیعی از فعالیت‏های پیچیده و جالب است که درنهایت به خود شخص سود می‌رساند. بسیاری از، و نه همه، فعالیت‏هایی که پشتوانۀ عشقی دارد نوعا به شکل فعالیت‏های لذت‏بخش و نه رنج‌آور و دشوار قضاوت می‌شود. تعامل با افراد، برقراری ارتباط، به اشتراک گذاشتن وقت، توجه نشان دادن به آنها و حمایت کردن از آنها برای دستیابی به خیر در اصل نوعی فعالیت لذت‌بخش است. البته فعالیت‏های ناخوشایندی که انجام دادن آنها مستلزم عشق است، مثل پرستاری کردن از بیمار و یا انجام دادن وظایفی مثل نظافت منزل هم وجود دارد. بااین‌حال، خود این وظایف هم وقتی که وسیله‎ای برای برقراری یک رابطه نزدیک‏ و دست پیدا کردن به ارتباط عمیق‏ با دیگری در نظر گرفته شود، دیگر ناخوشایند تلقی نمی‌شود.
اما اهدافی که در ارتباط با عشق تعریف می‏شود تا چه اندازه دست‌یافتنی‎ است؟ پاسخ گفتن به این سؤال  دشوار است چراکه تحقق یافتن این اهداف به شرایط گوناگونی نیاز دارد که خارج از کنترل عشاق است به همین خاطر کسی نمی‏تواند سعادت دیگری را تضمین کند و بنابراین دستیابی عشاق به اهداف هم تضمین شده نیست بااین‌حال، تحقق یافتن اهداف تا حد زیادی به خواست و انگیزۀ عشاق وابسته است. آرزوی خیر برای معشوقمان و یکی شدن با او معمولا هدف و خواست دیگران به حساب نمی‏آید. بنابراین اهدافی که در ارتباط با عشق‏ورزی ما تعریف می‎شود در رقابت با اهداف دیگران قرار نمی‏گیرد و کس دیگری در پی دستیابی به آنها بر نمی‎آید. درعوض اهداف دیگری که دستیابی به آنها نوعی موفقیت حرفه‎ای یا اقتصادی به‌شمارمی‏رود محل توجه دیگران نیز هست و دستیابی به آنها معمولا به شکل‏گیری شرایطی منتهی می‎شود که از رهگذر آن تنها یک نفر می‏تواند به موفقیت دست پیدا کند. دیگر آنکه دستیابی به اهدافی که با عشق‏ورزیدن مرتبط‌‎اند معمولا به مهارت یا آموزش خاصی نیاز ندارد و بنابراین شخص به آموزش‌های آکادمیک و یا مهارت‌های جسمانی خاصی برای تحقق این اهداف نیازمند نیست. کاری که شخص باید برای دستیابی به اهداف در یک رابطه عاشقانه بکند این است که به طرف مقابلش به خوبی واکنش نشان بدهد و به تفاوت ارتباط با او از ارتباط با دیگران توجه داشته باشد. بنابراین دستیابی به اهدافی که در ارتباط با عشق تعریف می‏شود به مراتب ساده‏تر از بعضی از اهداف دیگر است.
برخورداری از فضیلت عشق برای یافتن هدفی که زندگی را مملو از فعالیت‏های معنادار و لذت‏بخش کند کافی است. ممکن است به‌نظر رسد که اهداف دیگر نیز دقیقا چنین فایده‏ای برای عاملشان دارند اما اهدافی که به فعالیت‏های شخص در طول دوران زندگی‎اش معنا می‏دهند بسیار محدودند. همچنین امکان دارد بعضی از فعالیت‏های زمانبر و دیربازده احساس ‏معناداری را کم کند، مثلا بعضی از مشاغل که فارغ از تنوع یا پیچیدگی است و از یک مسیر خطی پیروی می‏کند از این دست است، مشاغلی همچون فروشندگی یا اوپراتوری تلفن و... این درحالی است که مشاغلی که احساس مفید بودن و یکی شدن با دیگران را در فرد به‌وجود می‎آورد به‌عنوان مشاغلی که دارای ارزش غایی‎ است، تلقی می‎شود. فضیلت عشق شخص را به‌سوی انجام فعالیت‏های ارزشمند هدایت می‏کند چراکه با سود رساندن و ارتباط داشتن با اشخاص دیگر مرتبط ‏است. حاصل آنکه اهداف مرتبط با عشق سودرسان‌اند چراکه پیگیری این اهداف شخص را ناگزیر به انجام فعالیت‏های مفید و لذت‎بخش می‏کند. افزون‌بر‌این عشق می‏توانند به فعالیت‏های کسالت‎آور و خسته‌کنندۀ ما معنای تازه‏ای ببخشد. مثلا ممکن است فردی که شغلی خطی نظیر اپراتوری تلفن دارد هنگامی که به شغلش به‌عنوان یک شغل مفید برای خانواده، اجتماع و جامعه نگاه کند آن شغل را بسیار معنادار و لذت‏بخش بیابد. بدور به اختصار می‏گوید:
هیچ سرمایه‏گذاری بر خود به اندازۀ عشق‏ورزیدن ارزشمند نیست. عشق‏ورزیدن نوعی سرمایه‏گذاری‎ است که هویت ما را شکل می‎دهد و ما را از رهگذر عشق ارزشمند می‏کند. عشق زندگی ما را غنی می‏کند و منبع اصلی درک احساس هویت، معنا و البته شادی نیز هست. عشق به اشخاص ممکن است اندوه را هم نتیجه بدهد اما همان‌طورکه سینگر گفته است عشق‏ورزی به اشخاص، چیز‏ها و یا آرمان‎ها برای ما ارزشمند و مهم است. عشق بخشی جدایی‏ناپذیر از یک زندگی معنادار است.
همان‌طورکه بدور اشاره کرده است عشق به اشخاص، پدیده‏ها و آرمان‎ها به یک شکل در این راستا عمل می‏کند، اما به نظر من فواید اهدافی که بر پایۀ عشق به چیزها یا پدیده‏هاست، را نمی‌توان ‏ با فواید اهدافی که بر مبنای عشق به اشخاص شکل گرفته است، مقایسه کرد؛ چرا که دستیابی به اولی، مستلزم فعالیت‏هایی است که از پیچیدگی و جذابیت کمتری برخوردار است. همچنین، خوشبین هستم اهدافی که بر مبنای آرمان‎ها شکل گرفته‏ است رابطۀ تنگاتنگی با اهدافی داشته باشد که برپایۀ عشق به اشخاص به‌وجود آمده است‏. آرمان‎هایی نظیر عدالت، آزادی، برابری و خیر همگانی ارتباط تنگاتنگی با عشق دارند و عشق‏ورزیدن مستلزم تعهد به بسیاری از این آرمان‎هاست. بدیهی است اهدافی که به‌دنبال تحقق بخشیدنشان هستیم زندگی ما را سرشار از فعالیت‏های معنادار و لذت‏بخش می‏کند. کسانی مانند جوزف راز بر این باورند که ما زنده‏ایم تا با کسانی که به آنها عشق‎ می‎ورزیم رابطه برقرار کنیم، راز می‏گوید:
ما زنده‎ایم تا با کسانی که به آن‎ها عشق می‏ورزیم رابطه برقرار کنیم، تا هدفی داشته باشیم که در پی تحقق بخشیدنش باشیم، چه آن هدف شغلی باشد، چه اجتماعی، سیاسی، اجتماعی و... باشد و همین‎هاست که زندگی ما را معنادار می‏کند. اگر در این موضوع شک دارید پای صحبت کسانی که افسردگی دارند یا تا آستانۀ خودکشی رفته‎اند بنشینید. خواهید دید که مشکل آنها فقدان ارزشمندی جهان نیست، آن‎ها معنایی برای زندگی‌شان متصور نیستند...
بنابراین این ادعا که می‏گوید ما زنده‏ایم تا با کسانی که عاشقشان هستیم ارتباط برقرار کنیم متضمن این نگرش است که ارزش روابط هم از رهگذر عشق به‌دست می‏آید. روابطی که فاقد عشق‏اند، فاقد معنا و عمق هم هستند. عشق، شخص را قادر به درک ارزش رابطه می‏کند و بدون عشق، رابطه تنها ابزاری برای رسیدن شخص به اهداف خودش تلقی می‏شود. همچنین باید افزود شخصی که زندگی‏اش سرشار از فضیلت عشق است به نسبت کسی که تنها در یک بعد از زندگی‏اش عشق را تجربه می‏کند زندگی معنادارتری دارد. مثلا مرگ امکان دستیابی به اهدافی را که برحسب رابطۀ عاشقانه با یک شخص خاص تعریف شده است، از بین می‎برد؛ بنابراین برای جلوگیری از این پیامد انجام فعالیت‏های معنادار نیاز است. همچنین ممکن است هر رابطۀ عاشقانه‎ای به‌دلیل دخالت بعضی عوامل خاص که خارج از کنترل فرداند به شکست بینجامد. اگر شخص تمام هدفش را در زندگی تنها برمبنای یک رابطۀ عاشقانه تعریف کرده باشد با از دست دادن آن رابطۀ عاشقانه تمام زندگی‏اش خالی از معنا خواهد شد. در عوض کسی که رابطه عاشقانه‎ای با همسر، دوستان، فرزندان، همسایگان، همکاران، همکیشان و... پیش گرفته خود را در معرض حمایت روابط عاشقانۀ متعددی قرار داده است که هیچ‌گاه زندگی او را خالی از معنا نمی‎کند. در همین راستا روان‌شناسانی همچون رابرت اموز به این نتیجه رسیده‏اند که ارزش انسان‎ها و اهداف به شکل بالقوه در درک آنها از سطوح مختلف شادی دخیل است. اما سؤالی که در اینجا مطرح می‎شود این است که کدام دسته از اهداف در درک انسان‎ها از شادی نقش بیشتری ایفا می‏کنند؟ تحقیقات روان‌شناسی  به اثبات رسانیده‏اند که آن دسته از اهداف که در ارتباط با عشق تعریف می‏شود شادی بیشتری به شخص می‏بخشد. اموز اذعان دارد که شکل‏گیری اهداف مرتبط با فضیلت عشق با افزایش شادی در اشخاص ارتباط مستقیم دارد، وی می‏گوید:
ما دریافته‏ایم که تلاش افراد برای برقراری نوعی صمیمیت درونی با دیگران درنهایت به تجربۀ احساس خوشبختی می‎انجامد، این تلاش درونی پیامد اهمیت دادن انسان‎ها به برقراری روابط عمیق و متقابل است... این تلاش‏ها خلاقیت، بخشودن خود به دیگری، و تأثیرگذاری بر رضایت‏مندی نسل بعد از زندگی و... را دربرمی‏گیرد. 
"تلاش درونی" در اصل همان میل به یکی شدن با معشوق است که خواست خیر برای او را هم شامل می‎شود. همان‌طورکه دیدید این یافته روان‌شناختی ادعای من دربارۀ این موضوع را که عشق به عشاق سود می‏رساند، تأیید می‏کند. اما سؤالی که در اینجا مطرح می‎شود این است که عشق چگونه بر احساس خوشبختی و سعادت عشاق دامن می‏زند؟
مارتا نوسبام عشق را نوعی احساس شادی که با اهداف انسان در زندگی ارتباط دارد تعریف می‏کند و می‎افزاید احساساتی نظیر عشق ارتباط مستقیمی با تصور فرد از شادی دارد، او می‏گوید: «مفهوم شادی از ارزش ذاتی نشأت می‏گیرد. اگر کسی قادر باشد به دیگری نشان بدهد در زندگی از چیزی غفلت کرده است که بدون آن زندگی‎اش کامل نخواهد بود، نقطه‌ضعف زندگی او را نشان داده است.»
ارتباط بسیار جالبی میان شرح نوسبام از شادی و شرح فرانکفورت از اولویت‏های فردی وجود دارد. از دید نوسبام شادی دربرگیرندۀ هر آن چیزی است که از دید شخص به‌عنوان یک هدف ارزنده است. شخصی که تصوری از شادی ندارد در واقع تصوری از هدف ندارد. توصیف نوسبام از شادی دربردارندۀ اولویت‏های فرد است که چه به شکل باورهای فردی که ارزش عینی و بیرونی دارند و چه به شکل باورهایی که به لحاظ درونی‏ و شخصی‏ برای شخص ارزنده‌اند، نمودار می‎شود و درواقع به خود شخص بستگی دارد که کدام پدیده را دارای ارزش عینی تلقی ‏کند، مثلا شخصی که باور دارد موفقیتش در حمل ستون‌های بتنی با بهبود زندگی شخصی‏اش ارتباط دارد، تجربه شادی را به تحقق این موفقیت در زندگی خود منوط کرده است .
باوجوداین، برخورداری از فضیلت عشق تضمین می‏کند که دیدگاه شخص در باب شادی، شکلی منظم، منسجم و یکپارچه داشته باشد بدین معنا که عشق، فرد را وادار می‏کند که در جهت رسیدن به اهدافش از نظم پیروی کند و نظم درونی مستلزم آن است که اهداف شخص با هم سازگاری داشته باشند. افزون‌براین همان‌طورکه در بخش بعد توضیح داده خواهد شد اهداف فرد در جهت ساختار انگیزشی وی انسجام پیدا می‏کند و خود این موضوع هم در نهایت به انسجام ذهنی شخص می‎انجامد.

2. عشق به‌وجود آورندۀ انسجام ذهنی است
همان‌طورکه در قسمت قبلی هم اشاره شد عشق در عشاق نوعی انسجام ذهنی به‌وجود می‏آورد. شخصی که خواسته‏های خودش را برای دیگری در سطح اولویت‏های نظری نگه داشته و اراده‏ای در جهت تحقق بخشیدن به آن خواسته‏ها ندارد، هنوز از عشق بهره‏ نبرده است. بیشتر شروح معاصر فلسفی در این باب متأثر از مقاله هری گوردون فرانکفورت با عنوان «ارادۀ آزاد و تصور فرد»3 است. او در این مقاله تببینی درخصوص طبقه‎بندی خواسته‎ها به‌دست می‎دهد و در آن تمایزی میان خواسته‏های دستۀ اول و خواسته‏های دستۀ دوم ایجاد می‏کند. فرانکفورت بر این باور است که خواسته‏های دستۀ دوم نقشی در شکل دادن و پدید آوردن خواسته‏های دستۀ اول ندارد و بیشتر برای خود شخص مهم به‌شمار‌می‎رود. به نظر او توانایی قرار دادن خواسته‏های دستۀ اول در راستای خواسته‏های دستۀ دوم شرط لازم ‌و ‌کافی برای برخورداری از ارادۀ آزاد است. او می‏پندارد برخورداری از فضیلت عشق باعث می‎شود که خواسته‎های دستۀ اول و دستۀ دوم در یک راستا قرار بگیرند. از ویژگی‏های عشق‏ورزیدن این است که به انسجام ذهنی فرد در ارتباط با خواسته‏هایش نیاز دارد. در حقیقت، عشق‏ورزیدن مستلزم آن است که طیف گستردۀ خواسته‏های فرد با خواسته‏های ناظر به عشق سازگار باشد. شخصی که ذهنش را انسجام نبخشیده طیف گسترده‏ای از خواسته‎های گوناگون و گاه ناسازگار را درون ذهن خودش جای داده است. ذهن می‏تواند عشق‏ورزیدن را وسیله‏ای برای تشخیص اولویت‏هایش قرار دهد تا از این رهگذر انسجام ذهنی را قوت بخشد و درنتیجه، در مقایسه با کسی که ذهن منسجمی ندارد، لذت بیشتری را برای فرد به‌ ارمغان آورد. مثلا شخصی که در نظر دارد دست به نوشتن کتابی بزند و هم‌زمان  گلف هم بازی کند دو هدف ناسازگار را برای خودش تعریف کرده است. مطمئنا او نمی‏تواند هر دوی این کارها را هم‌زمان در یک روز انجام بدهد اما نوشتن کتاب و بازی کردن گلف در دو زمان متفاوت قطعا کاری امکان‌پذیر است. یک ذهن انسجام‌نیافته مجموعه‏ای از خواسته‏ها و آرزوهای بالقوه و نامرتبط را در خود جای داده است. خواسته‏هایی در ارتباط با سرگرمی‏ها، روابط، موفقیت‏ها و...که ممکن است با همدیگر سازگاری نداشته باشند. خیلی‏ها هستند که به مجموعۀ مشابهی از اهداف دست پیدا می‏کنند اما این کار بدون برخورداری از یک ساختار ذهنی منسجم و توانایی در شناخت اولویت‏ها امکان‌پذیر نخواهد بود. انسان‎ها موجوداتی محدود و برخوردار از منابعی محدودند و ناتوانایی افراد در شناخت اهداف و اولویت‎هایشان به ناتوانی در استفادۀ بهینه از این منابع خواهد انجامید. بنابراین فقدان یک ساختار ذهنی منسجم می‎تواند باعث شود که فعالیت‏ها و اهداف فرد مثل زمانی که دارای انسجام ذهنی است نتیجه ندهد و همین موضوع به کمتر لذت بردن آن شخص از زندگی‏ بینجامد.
شخصی که ذهنی منسجم دارد، اولویت‏بندی‏های ساده‎ای ندارد. شخصی که ذهن منسجمی دارد و رابطه را ارزشمندتر از پول تلقی می‏کند تحت هر شرایطی فعالیت‏های مبتنی بر پول را جایگزین فعالیت‏های مبتنی بر رابطه نمی‏کند اما زندگی‏اش را به‌صورتی شکل می‏دهد که بتواند به خواسته‏اش برای پولدار شدن هم برسد. او اهداف زندگی‏اش را به‌نحوی شکل می‏دهد که ارزش دنبال کردن داشته باشد. شخصی که دارای ذهنی منسجم است گاه حتی یک هدف متعالی را جایگزین هدفی می‏کند که مدت‏ها در پی تحقق بخشیدن به آن بوده است او حتی ممکن است تحقق بخشیدن به اهداف کم اهمیت‎تر را به‌خاطر اهداف مهم‎تر به تعویق بیندازد. فقدان انسجام روانی نه تنها دال بر ناتوانی در اولویت‎بندی کردن و انسجام دادن خواسته‏هاست بلکه از وجود خواسته‏های ذاتا ناسازگار با یکدیگر در ذهن فرد نیز خبر می‏دهد.
اما اگر دو خواستۀ ارزنده درتقابل با هم قرار گیرند چه اتفاقی می‏افتد؟ در چنین شرایطی شخصی که دارای ساختار ذهنی منسجم است شروع به تجزیه‌و‌تحلیل می‏کند و جلوی عواملی که مانع از تحقق اهدافش می‎شود را می‏گیرد. حاصل آنکه او این توانایی را دارد که با دستیابی به یک هدف، هدف بعدی‎اش را هم مشخص کند. تأثیر بالقوۀ دیگری که بی‌انسجامي ذهنی با خود به‌همراه می‏آورد این است که وقتی شخص نتواند بین دو هدف ناسازگار دست به انتخاب بزند، هر دوی آنها را به شکل هدف نهایی خودش تعریف می‏کند و ناتوانایی در انتخاب دو گزینۀ جذاب در بسیاری از مواقع به از دست رفتن هر دوی آن گزینه‏ها می‎انجامد مثل شخصی که هم‌زمان  به شکل بالقوه دو شریک رومانتیک دارد اما نمی‎تواند از بین این دو نفر یکی را انتخاب کند.
انسجام ذهنی حاکی از سلامت احساسی و نظام‏مند بودن درون فرد نیز هست. تعارض در خواسته‏ها تهدیدکنندۀ سلامت جسمی و روحی است، افزون‌بر‌این، تعارضات ذهنی و روحی می‏تواند پیامدهای جسمی مهمی را نیز با خود به همراه بیاورد. نمونۀ این تعارضات در کتاب "اعترافات" آگوستین، هنگامی که او میان لذت‏های جسمانی زمینی‏اش در گذشته و لذت‏های روحانی‏اش در مقام مقایسه برمی‎آید به‌خوبی مشهود است. آگوستین تجربۀ دردناک و عذاب‏آوری در این رابطه داشت. ذهن وی دو هدف ناسازگار را برای او تعریف کرده بود و از این رو با خودش در جنگ بود و تنها هنگامی که توانست ساختار فکری‏اش را منسجم کند به آرامش رسید. زندگی آگوستین نمونه‏ای از چندپارگی ذهنی در یک برهۀ زمانی کوتاه است، اما چندپارگی ذهنی و بی‌انسجامی روانی در کل دوران زندگی می‏تواند به درد و ناتوانی در لذت بردن از زندگی بینجامد.
فضیلت عشق نیازمند انسجام درخور ملاحظۀ ذهن است بنابراین شخصی که می‎خواهد با معشوقش یکی بشود و هم‌زمان در این فکر است که حد‌ و حدودش را با او نگه دارد، عاشق نیست. عاشق باید ذهنش را انسجام ببخشد بنابراین میل به یکی شدن با معشوق از این قابلیت برخوردار است که با سایر خواسته‏های فرد در رقابت باشد و خواسته‏ها و آرزوهای ناسازگار با این خواسته را حذف کند و یا نادیده بینگارد. افزون‌بر‌این، زمانی که شخصی کلا در پی روابط مبتنی بر عشق با همه انسان‎هاست، باید از آرزوها و خواسته‏های به مراتب منسجم‎تری برخوردار باشد.
همچنین بعضی روان‌شناسان استدلال کرده‏اند زندگی با یک ذهن منسجم به مراتب لذت‏بخش‏تر از زندگی با یک ذهن انسجام‌نیافته است، چراکه محقق کردن خواسته‏ها بدون چشم‏پوشی کردن از بعضی از آنها، لذت‎بخش‏تر از جایگزین کردن بعضی از خواسته‏ها به‌جای خواسته‏های دیگر است. لورا اکستروم4 فایدۀ انسجام درونی را به اختصار "افزایش استقلال" دانسته که در نهایت خودش را به شکل رضایتمندی بیشتر از زندگی و خودسامانی نشان می‏دهد. او می‏گوید:
یک زندگی مستقل، زندگی‏ای با رضایت‏مندی بیشتر است که به‌وسیلۀ فشارهای خارجی، علل ناشناخته و تمایلات درونی به مسیرهای گوناگون منحرف نمی‎شود، و برای صاحبش سردرگمی در این باب که چه باید بکند، و بیزاری از تصمیمات و کارهایش را به همراه نمی‎آورد.
وی می‏پندارد تمایلات درونی و تعارض میان اهداف شناخته‌شده و علل ناشناخته‏، ازسویی استقلال فرد و احساس خوشبختی او را تحت تأثیر قرار می‏دهد و ازسوی‌دیگر عشق‏ورزیدن به دیگری سبب می‏شود احساس استقلال در فرد تا حد بسیار زیادی افزایش پیدا کند.
سؤال بسیار جالبی که در اینجا مطرح می‎شود این است که آیا انسان‎ها می‏توانند ذهنشان را بر یک هدف متمرکز کنند یا هدف به خصوصی وجود دارد که ذهن انسان‎ها بر آن متمرکز می‎شود؟ مثلا کانت بر این باور است که اراده نمی‏تواند حول خواسته‏ها و آرزوهایی که مغایر با سعادت فردی تشخیص داده ‎شود، انسجام پیدا کند. او ادعا می‏کند که ذهن فرد باید در بادی امرعقلانیت عملی را با سعادت و وظایف اخلاقی به شکل بالقوه سازگار تشخیص بدهد، وگرنه هیچ کسی آن دسته از اوامر اخلاقی‏ که مغایر با سعادت باشد را تاب نمی‏آورد. اگر عقلانیت عملی مرتبط با سعادت فردی شخص با مطالبات اخلاقی تعارض داشته باشد آنوقت شخص نمی‏تواند به لحاظ ذهنی انسجام پیدا کند و از این روست که مطالبۀ سعادت فردی و استکمال اخلاقی هر دو از خصوصیات بنیادین یک موجود عقلانی است.
آکویناس اما بر این باور است که انسان‎ها تنها می‏توانند ذهن خود را حول اهداف خاصی منسجم کنند. به‌زعم آکویناس آرامش حقیقی فرد تنها هنگامی به‌دست می‎آید که امیال او در جهت چیزی که حقیقتا خوب است، هدایت شود. به نظر او تمایل غریزی انسان به خوبی و خیر در هر جایی ارضا نمی‏شود و اگر کسی تلاش کند به این میل از طریق چیزی که حقیقتا خوب نیست پاسخ بدهد- او می‏گوید لذت‏ها از رهگذر فضایل یا روابط به ما می‏رسند- در انسجام بخشیدن به ذهنش حول خوبی‏ها ناکام مانده و در نتیجه نمی‏تواند با خودش در صلح باشد و البته بخش‎هایی از اراده‎اش کماکان در جستجوی چیزی که حقیقتا خوب است برمی‏آید.
بنابراین ذهن آدمی می‏تواند بر مبنای دلایلی که توسط کانت و آکویناس مطرح شد، انسجام پیدا کند. ذهن می‏تواند، به‌نحوی‌که کانت استدلال می‏کند، انسجام پیدا کند چون عشق با عقلانیت عملی مرتبط با خیر فردی سازگاری دارد. عشق ضرورتا دربردارندۀ خیر فرد است و بنابراین اراده می‏تواند حول خواسته‏های عشق شکل بگیرد. از طرف دیگر عشق بنا به دلایلی که آکویناس آورد هم می‏تواند به ذهن فرد انسجام ببخشد چراکه واکنش عاشقانه به افراد نشانی از میل غریزی به خیر نیز هست.
در این بخش دیدیم که عشق به عشاق کمک می‏کند تا ذهنشان را از رهگذر خواسته‏های ناظر به عشق انسجام ببخشند. عشق‏ورزیدن مستلزم برخورداری از انسجام ذهنی است و بنابراین کسی که هنوز در ذهنش خواسته‏های متعارض را نگه می‏دارد، به شکل کامل از فضیلت عشق برخوردار نشده است. حاصل آنکه شخص، زمانی به شکل کامل عشق را تجربه می‏کند که ذهنش حول خواسته‏های مرتبط با عشق منسجم شده باشد. انسانی که ذهن منسجمی دارد، انسان خوشبختی است چراکه بهتر می‏تواند به آرزوهایش جامه عمل بپوشاند و بنابراین تعلق خاطر نسبت به یک خواسته از صمیم دل از تجربۀ یک ستیز درونی لذت‏بخش‏تر است.

3. عشق، انگیزه‎ اصلاح و بهبود شخصیت است
برخورداری از فضیلت عشق انگیزۀ لازم برای اصلاح و بهبود شخصیت را در عشاق فراهم می‌آورد. نظریۀ اصلاح درونی یا اتحاد فضایل از زمان یونان باستان وجود داشته است. من با این عقیده هم رأی‏ام که تمامی فضایل اخلاقی با عشق ارتباط دارند، و بنابراین راجع به این موضوع بحثی ندارم اما بحثم راجع به این است که برخورداری از فضیلت عشق تمایل به برخورداری از بعضی فضایل دیگر را نیز با خود به همراه می‌آورد. هنگامی که شخصی می‌خواهد با دیگری یکی شود و برای او خوبی آرزومند است، همین خواسته انگیزۀ قدرتمندی را برای اصلاح و بهبود خود و همچنین نائل شدن به کمال را در وی فراهم می‏آورد. هنگامی که فرد برای دیگری آرزوی خیر و خوبی می‏کند در واقع می‎خواهد زندگی معشوقش تا آنجا که می‌شود مملو از خیر و خوبی باشد. اگر کسی آرزو داشته باشد که با معشوقش یکی بشود یعنی در پی صمیمیت، سهیم شدن در تجارب، و حتی سهیم کردن او در هویت خودش است، و تحقق این امر مستلزم آن است که او به قدری خودش را بهبود ببخشد که بتواند زندگی معشوقش را بهتر کند.
ایمانوئل کانت در رابطه با وظیفۀ اخلاقی همین دیدگاه را دارد. او می‎گوید یکی از وظایف اخلاقی که باعث شادی در وجود دیگران می‌شود‎‌ اصلاح و بهبود نفس و تلاش برای ارتقاء مهارت‏های فردی است. به نظر او:
امکان دارد که شخص خودش را واجد استعداد خاصی ببیند و آن را برای رسیدن به مقاصد خاصی مفید ارزیابی کند. اما زندگی‌اش را در رفاه و راحتی بیابد و ترجیح بدهد به‌جای آنکه خودش را به زحمت بیندازد، از شرایطش لذت ببرد. بااین‌حال، امکان دارد از خودش سؤال کند آیا زیاده‏روی من در غفلت از این استعداد ذاتی، و تمایل من به آسان‌گیری، با آنچه وظیفه نامیده می‎شود، سازگار است؟ مطمئنا او نمی‏خواهد که این موضوع تبدیل به یک قانون کلی در عالم شود و حتی نمی‏خواهد این موضوع را تبدیل به یک قانون ذاتی درون انسان‌ها بکند. او به‌عنوان یک موجود عاقل در پی آن است که تمام توانایی‏هایش شکوفا شود، تا آنها را به خدمت خود بگیرد و در جهت تحقق همه اهداف ممکن به‌کار ببندد.
بنابراین کانت عقیده دارد حمایت کردن از دیگران مستلزم اصلاح و بهبود خود است. افزون‌براین، نظریۀ وی به شکل ضمنی حاکی از آن است که پرورش توانایی‏های فردی، شخص را در پیگیری اهدافش قوی‏تر می‏کند. بنابراین همان‌گونه که کانت هم اشاره کرده است حمایت کردن از شادی دیگران مستلزم آن است که شخص خودش را ارتقا ببخشد و به نظر من هم عشق هم به عاشقی نیاز دارد که خودش را بهتر کند.
بسته به رابطه، عشق انگیزه‏های مختلفی برای اصلاح و بهبود عشاق به دست می‏دهد اما قوی‎ترین انگیزه‏ای که عشق برای اصلاح و بهبود شخص فراهم می‏آورد، خواست و آرزوی یکی شدن با معشوق است. به نظر نمی‏رسد عشق به یکی از خویشاوندان که در مسافت بسیار دوری از ما زندگی می‏کند، انگیزۀ لازم برای اصلاح و بهبود شخصیت را برای ما فراهم کند اما عشق به والدین یا فرزندان چرا.
در یک سیاق عاشقانه، شرکای عشقی معمولا انگیزه‏ای برای بهتر شدن در دست دارند. آنها معمولا دوشادوش هم در برابر مشکلات می‎ایستند و خود این مشکلات زمینۀ اصلاح و بهبود شخصیت را در آنها فراهم می‎کند. البته که خود این مثال ممکن است مشکل‏ساز باشد چراکه ممکن است این تغییرات کوتاه مدت باشند و یا انگیزه‏های خودخواهانه داشته باشند. بااین‌حال، برخورداری از فضیلت عشق در برابر تعداد بیشتری از انسان‏ها در مقایسه با برقرار کردن رابطه عاشقانه با یک نفر، انگیزه قوی‏تری را برای اصلاح و بهبود شخصیت در فرد فراهم می‎آورد چراکه چنین شخصی می‎داند طیف گسترده‎ای از افراد، در طیف گسترده‏ای از روابط عاشقانه از مزایای اصلاح و بهبود او برخوردار خواهند شد. راز نیز بر این باور است اهدافی که نیاز به مشارکت جستن افراد دارند در عمل از اثر انگیزشی قدرتمندتری برخوردارند. او می‏پندارد تحقق بعضی از اهداف به حضور شخص و دخالت او نیاز دارد و تحقق اهداف عشقی به یک رابطه نزدیک نیازمند است. افزون‌بر‌این، عشق‏ورزیدن هدفی است که به خود شخص سود می‏رساند و هدفی دیگرخواهانه است. بنابراین عاشقی که در آرزوی یکی شدن با دیگری است برای تحقق هدفش به حضور، دخالت و تعهد نیازمند است. اگر بناست که یکی شدن عاشق به معشوق سود برساند، به گستره‏ای از فضایل نیاز داریم. برخی از این فضایل در همه روابط عاشقانه ضروری است حال آنکه بعضی از این فضایل در بعضی از روابط خاص به‌کار می‎آید. مثلا به نظر روسالیند مکدوگال5 پدر یا مادر بودن نیازمند پذیرش، تعهد و آینده‏نگری است و به نظر من الگوی مکدوگال به سایر روابط مهم نیز تعمیم‌دادنی است. خصوصیاتی که مکدوگال از آن‎ها حرف می‎زند برای ایده‏آل بودن در قالب یک پدر، مادر، فرزند و یا کارمند ضروری است. احتمال دارد هر کسی از خودش بپرسد: «به چه خصوصیاتی برای عشق‏ورزیدن به بهترین شکل در این رابطه عاشقانه نیاز دارم؟» ممکن است در هر رابطه‏ای به تعدادی از خصوصیات مشابه نیاز باشد اما بسته به رابطه این خصوصیات نیز متمایزند.
مک‎اینتایر بر این باور است که نقش‎های خاص و روابط خاص به مهارت‏های خاصی هم نیازمندند. وی بر وابستگی متقابل فرد و اجتماع تأکید می‏کند و می‏گوید انسان‏ها به دو دسته از فضایل برای شکوفا شدن نیاز دارند، دستۀ اول فضایلی که مستقل از عقل عملی است و دستۀ دوم فضایلی است که به وابستگی آنها به عقل عملی اذعان داریم. دستۀ اول فضایلی را دربرمی‏گیرد که به‌لحاظ اخلاقی و عقلانی از دیرباز مطلوب تلقی می‎شده‏اند: فضایلی نظیر آزادی، عدالت، شجاعت و نظایر اینها و دستۀ دوم دربردارنده فضایلی است که به ارتباط ما با دیگران بستگی دارد مثل سخاوت، بخشندگی بی‏حساب، مهمان‏نوازی و... . این فضایل از رهگذر روابط و فوایدی که در راستای ارتباط با دیگران برقرار می‏کنیم، دست‌یافتنی می‎شوند.
اما همان‌گونه که بحث شد عشق‏ورزی فضایلی را شکوفا می‏کند که هم برای عاشق و هم برای معشوق سودمند است مثلا عشق‏ورزیدن فضایلی نظیر شجاعت، خویشتن‌داری و خودشناسی را در فرد تقویت می‏کند، و رذایلی همچون تنبلی، حسادت و نفرت را از بین می‏برد. شخصی که متصف به صفت خویشتن‌داری است به دست‌یابی به اهداف در زندگی‏اش نزدیک‎تر است و یک عاشق شجاع اهدافش را با انگیزۀ بیشتری پی می‏گیرد. عکس این قضیه هم صادق است، یعنی شخصی که نمی‏تواند بدون محاسبۀ منافع خودش، ببخشد از روابطش لذت کمتری می‏برد و کسی که در اندوه دیگران شریک نمی‎شود تنهایی بلندمدتی را تجربه می‎کند.
البته روشن نیست که عشق حقیقتا به بعضی از این فضیلت‏ها، نظیر شجاعت، نیازمند باشد. دیدگاه ارسطویی این خصیصه را به‌عنوان تمایل فرد برای تجربۀ موقعیت‏های ترسناک یا خطرناک تعریف می‏کند. شخص ترسو نمی‎تواند عاشق خوبی باشد چراکه ترس‎های نامعقول و غیرمنطقی‏اش او را از عشق‏ورزیدن باز می‏دارد. مثلا ممکن است از طرد شدن از جانب معشوقش هراس داشته باشد و به همین خاطر آرزوی خودش برای وصال با او را نادیده بگیرد و یا ممکن است عاشقی از ناتوانایی خودش برای محقق کردن خیر برای معشوقش بترسد و به همین خاطر متحمل درد و رنج شود. گاه حتی محقق کردن خیر برای معشوق نیازمند آن است که عاشق به لحاظ جسمانی خطر کند.
افزون‌بر‌این، ترسوها گاه به‌سختی عاشق می‎شوند چون از متعهد شدن به یک شخص خاص و از دست دادن موقعیتی برای ارتباط برقرار کردن با یک شخص جذاب‏تر در آینده می‏هراسند. شجاعتی در عشق نیاز است که بتواند جلوی این دسته از ترس‏ها را بگیرد. این خصیصه باعث می‎شود که شخص بهتر عشقش را ابراز کند و خطرات را دست‌کم بگیرد. از طرفی باید این مسئله را هم مدنظر قرار داد که اگر کسی خطرات را دست‌کم بگیرد ممکن است دست به خطر کردن‏های غیرضروری بزند، شرورانه عمل کند و یا حتی با معشوقش بیگانه شود. مثلا در مراحل نخستین عشق رومانتیک امکان دارد که این ویژگی باعث شود که فرد به شکل خشن و پرخاشگرانه عمل کند و بنابراین با معشوقش بیگانه شود پس در اینجا به خویشتن‌داری در تحقق خیر برای معشوق هم نیاز داریم.
حاصل آنکه در عشق‏ورزیدن به فضایل اخلاقی و عقلانی نیاز داریم البته این موضوع به معنای برخورداری از این فضایل به کامل‏ترین شکلش نیست اما به نظر من هر چقدر که این فضایل در فرد کامل‏تر باشد او می‏تواند بهتر عشق بورزد. فارغ از آنکه فضایل اخلاقی به بیشتر افراد در بیشتر شرایط سود می‏رساند ولی موقعیت‎های تراژیکی وجود دارند که اعمال فضیلت‌مندانه می‎تواند به سعادت شخص کمک کند و عشق از جمله این مواقع است.

نتیجه‎گیری
در این مقاله بیان کردیم که میان عشق‏ورزیدن و خوشبختی ارتباط اجتناب‌ناپذیری وجود دارد. دوم آنکه، عشق‏ورزیدن خواه‌ناخواه به عشاق سود می‏رساند. همچنین من نکتۀ سومی را به این دو افزودم و بیان کردم که عشق‎ورزیدن موقعیتی ارزشمند است و خطر موجود در عشق‏ورزیدن به مراتب کمتر از مضرات درگیر نشدن با این موقعیت است. هر چند مدعیاتی در این باب وجود دارد که برگفته‏های من انتقاد وارد می‏کند و می‏گوید نمی‎شود این موضوع را تضمین کرد.
اول آنکه، من ادعا نمی‏کنم برخورداری از فضیلت عشق یک زندگی پر از خوشبختی و سعادت را تضمین می‏کند. مثلا افلاطون ادعا می‏کند عشق‏ورزیدن مترادف با خوشبختی است اما من چنین ادعایی نمی‏کنم و ادعایی هم ندارم که فضیلت تنها و یا مهم‎ترین راه بدست آوردن سعادت و خوشبختی است. اما مادامی که دلایل ما در باب سعادت بر اهمیت لذت و محقق کردن امیال و خواسته‎ها تمرکز دارد به‌سختی می‏توان دریافت که چگونه هر کدام از فضایل می‏تواند سعادت عامل اخلاقی را تضمین کند. عشاق در معرض اتفاقات تأثربرانگیز زیادی قرار دارند و برخورداری از فضیلت عشق نمی‏تواند ضمانتی در برابر رنج و یا بیماری یا اعمال شریرانه در برابر افراد دیگر به‌دست دهد و تنها می‏تواند در هنگام رخ دادنشان مانع از آسیب دیدن بیشتر شود.
دوم آنکه، بر من خرده گرفته‏اند که نباید تضمین کنم نتایج حاصل از عشق‏ورزیدن همیشه برای همه عشاق سودمند است و ممکن است عشق‏ورزیدن برای کسی ضرررسان باشد. من می‏کوشم در این قسمت این ادعا که نتایج مرتبط با فضیلت در زندگی یک شخص بدشانس می‏تواند ضرررسان باشد را بیشتر تشریح کنم.
به نظر من دوراندیشی ناظر به عشق‏ورزیدن به دوراندیشی ناظر به رعایت اعتدال در زندگی شباهت بسیار دارد. اعتدال در یک سبک زندگی سلامت به معنای رعایت رژیم غذایی، ورزش کردن و پرهیز از استعمال دخانیات است و این سبک زندگی سعادت فرد را در مراحل مختلف زندگی‏اش افزایش می‏دهد. حالا شخصی را در نظر آورید که یک سبک زندگی سلامت را پیش گرفته و به خاطر سبک زندگی‏اش لذت‏های کمتری را تجربه می‏کند اما در سن چهل‌وچهار سالگی به علت یک سانحه رانندگی جان خودش را از دست می‏دهد. اگر او از یک سبک زندگی ناسالم پیروی کرده بود دست‏کم لذت بیشتری از زندگی‎اش می‎برد اما او آن‌قدری عمر نکرده است که بتواند اثرات مخرب این سبک زندگی را، روی جماعتی که از یک سبک ناسالم در زندگی پیروی می‏کنند، ببیند. بنابراین دوراندیشی روی‌هم‌رفته در سعادت وی نقشی منفی ایفا کرده است. او خوش‌شانس نبوده اما همه می‏دانیم که خطر ذاتی موجود در یک زندگی ناسالم خطری بزرگ‏ به‌شمارمی‏رود. به نظر من به همین منوال، عشق‏ورزیدن به‌رغم خطرات موجود در آن تنها شیوۀ دوراندیشانه برای زندگی است.
افزون‌بر‌این، من ادعا نکردم که عشق همان‌گونه که انتظار می‏رود به شخص سود می‏رساند بلکه گفتم عشق وجوه سودرسان اجتناب‎ناپذیری دارد و نکته‎ای که در اینجا وجود دارد این است که فواید عشق‏ورزیدن بیش از خطرات آن است. اما سؤالی که در اینجا مطرح می‎شود این است که آیا عشق‏ورزیدن می‎تواند شرایطی را به‌وجود آورد که زندگی کسی را بدتر کند؟ موضوعی که باید به آن توجه داشت این است که شرایطی که از آن صحبت می‏کنیم باید برای همه، و نه فقط برای عاشق، سخت و تأثربرانگیز باشد و نکتۀ بعد این است که اگر عشق‏ورزیدن در این رابطۀ خاص برای شخصی سخت و دشوار است نباید چنین نتیجه گرفت که در کل آن رابطه، رابطۀ بدی بوده است. هنگامی که می‏خواهیم به تأثیرات کلی عشق‏ورزیدن بر زندگی کسی توجه کنیم باید کل زندگی آن شخص را از نظر بگذرانیم. عشق به شیوه‏های بی‎شماری به عشاق سود می‌رساند و بر همۀ روابط شخص تأثیرگذار است. بنابراین حتی اگر رابطۀ عاشقانه‏‏ای بر سعادت فردی تأثیرات منفی گذاشته باشد نباید آن را در ارتباط با کل زندگی آن فرد منفی و مخرب ارزیابی کرد.
همچنین من در این نوشتار بیان کردم انسجام ذهنی‎ که از فواید دیگر عشق است بی‏توجه به شرایط فرد اتفاق می‏افتد. گسترش ساختار درونی، جدال درونی میان خواسته‏های فرد را به کمترین میزان ممکن کاهش می‏دهد و همیشه سودرسان است. البته همان‌طورکه گفتم عشق‏ورزیدن تنها راه دست‌یابی به انسجام ذهنی نیست اما دست‌یابی به فواید ارتباطی ناظر به عشق از شیوه‏های دیگر میسر نمی‏شود.
اما اجازه بدهید که در اینجا به شکل خلاصه هم که شده سختی‎های موجود در یک رابطه را نیز محل مداقه قرار بدهیم. ممکن است شرایطی به‌وجود بیاید که در آن معشوق خواسته عاشق برای وصال را رد کند. رد شدن از جانب کسی که در یک رابطۀ بسیار نزدیک با او به سر می‏برید از تجربه‏های بسیار دردناک زندگی است که ممکن است تأثیرات مخربی بر زندگی شما داشته باشد. اما آیا فایده‏ای هم برای این تجربه متصور است؟ ممکن است این تجربه بتواند در روابط دیگر کمک کننده باشد. برای هرکسی که این تجربه را داشته طبیعی است که از احساس نزدیکی با دیگران بهراسد و سعی کند فاصله‎اش را با همه حفظ کند. روابط عشقی دیگر می‎تواند به این شخص کمک کند که این اتفاق را از سر بگذراند و روابط سالمی با دیگران برقرار کند. فایدۀ بسیار مهم دیگری که شکست عشقی برای چنین فردی دارد این است که او را به خودشناسی می‎رساند.
بااین‌همه، ممکن است شرایطی به‌وجود بیاید که در آن عشق روی‌هم‌رفته سعادت فرد را از بین ببرد مثل زمانی که یکی از طرفین رابطۀ عاشقانه از دنیا می‏رود و یا یکی از طرفین دیگری را طرد می‏کند. باوجوداین، باز هم متفکرینی نظیر ارسطو و آکویناس از نیاز ما به برقراری ارتباط با دیگران برای تجربۀ احساس خوشبختی حرف می‏زنند. مثلا ارسطو اذعان دارد که دوستی "یک نیاز حقیقی در زندگی است"،"و هیچ‌کسی زندگی بدون دوست را برنمی‏گزیند، حتی اگر تمامی خوبی‏های دیگر را در اختیار داشته باشد" و آکویناس نیز تصدیق می‏کند تجربه شادی در زندگی نیازمند وجود دوست است.

* پژوهشگر فرهنگستان زبان و ادب فارسی

این مقاله ترجمه‎ای است از کتاب:
The Prudence Of Love, Eric J.Silverman, Published by Lexington books, United Kingdom, 2010.
پي  نوشت  ها
1. The Prudence Of Love // 2. Eric J.Silverman // 3. Free Will and The Concept Of a Person // 4. Laura Ekstrom // 5. Rosalind McDougall.

 


صفحه 1 از 4