مجله شماره4

درآمدي بر اسطوره زدايي

PDF چاپ نامه الکترونیک

درآمدي بر اسطوره زدايي

وحيد صفري - زهره همت


اسطوره‌زدايي يکي از اثرگذارترين برنامه‌هاي الاهياتي در قرن بيستم بوده است. اين برنامه که پايه‌گذار آن کارل رودلف بولتمان (1884-1976) الاهيدان لوتري و برجسته آلماني بود، در زمان مطرح شدنش در بحبوحه جنگ جهاني دوم، مخالفت‌ها و موافقت‌هاي زيادي را درميان متکلمان و الاهيدانان مسيحي برانگيخت به طوري که مي‌توان آن را نقطه‌عطفي در الاهيات مسيحي در عصر حاضر دانست. اهميت ديدگاه‌هاي بولتمان تا حدي است که برخي الهيدانان، آن را حاکم بر اروپاي بعد از جنگ جهاني دوم مي‌دانند.
تا قبل از انتشار اثر جنجال‌برانگيز بولتمان با عنوان "عهدجديد و اساطير" در سال 1941، او بيشتر به عنوان يک مورخ عهدجديد شهرت داشت. تبحر زياد وي در زبان يوناني که زبان اصلي کتاب عهدجديد به شمار مي‌رود، باعث توفيق روزافزون او به عنوان يک مورخ عهدجديد شده بود. در سال‌هاي قبل از جنگ جهاني دوم، وي رابطه نزديکي با مارتين هايدگر، فيلسوف بزرگ آلماني داشت و از فلسفه او در الهيات استفاده مي‌کرد، ايده اصلي بولتمان در اسطوره‌زدايي اين بود که مي‌توان عهدجديد را به شکل اگزيستانسياليستي تفسير کرد، به طوري که پيام معنوي و اصلي آن محفوظ بماند و در عين حال زنگارهاي اسطوره‌اي از آن زدوده گردد تا براي انساني که ديگر اسطوره‌اي نمي‌انديشد، قابل قبول شود. بدين ترتيب بولتمان پروژه اسطوره‌زدايي خود را آغاز کرد. نخستين اثر وي چنان که گفته شد، رساله "عهدجديد و اساطير" بود، اما او بعدها رساله‌هاي ديگري را نيز در اين زمينه منتشر کرد که برخي از مهم‌ترين اين رساله‌ها عبارتند از: "عيسي مسيح و اساطير"، "اميد مسيحي و مساله اسطوره‌زدايي"، "درباره مساله اسطوره‌زدايي" و ....
تاکنون چندين پايان‌نامه و کتاب به موضوع اسطوره‌زدايي و يا بولتمان و افکار پرداخته‎‍‌‎اند که از جمله مهم‌ترين اين آثار مي‌توان به ترجمه مقاله‌اي از بولتمان با عنوان "مسيح و اساطير"اشاره کرد که به کوشش آقاي مسعود عليا صورت پذيرفته است، اما بي‌شک اين نخستين بار است که يکي از مجلات فارسي به طور اختصاصي به موضوع بولتمان و اسطوره‌زدايي مي‌پردازد.
دبيران پرونده «بولتمان و اسطوره‎زدايي» بر آن شدند در نخستين بخش اين پرونده و به منظور آشنايي بيشتر مخاطبان فرهيخته مجله اطلاعات حکمت و معرفت پيش از ورود به مباحث تخصصي‌ در قالب مقاله‌ کوتاهي با عنوان «زندگي و انديشه رودلف بولتمان»که به همت زهره همت ترجمه شده است، ابتدا ديدگاهي اجمالي در مورد بولتمان، زندگي، آثار، پروژه اسطوره‌زدايي و ماهيت آن و همين‌طور ميراث به جا مانده از وي براي علم الاهيات و ساير انديشمندان، به دست دهند تا در ادامه مباحث مرتبط با اين الاهيدان مسيحي به شکلي جدي‎تر پي‌گرفته شود.
بخش دوم اين پرونده به مصاحبه آقاي وحيد صفري با خانم آنگلا اشتاندهارتينگراختصاص دارد. در اين مصاحبه سوالاتي در زمينه خاستگاه اسطوره‌زدايي، ارتباط بولتمان با بعضي از معاصرينش نظير کارل بارت و تاثير اين افراد در نظريه‎پردازي او مطرح شده و همچنين موضوعاتي همچون تاثير جنگ جهاني بر شکل‎گيري نظريات بولتمان و وضعيت کنوني مطالعه و پژوهش در باب آثار وي، وضعيت ديدگاه‎هاي اين متفکر در دانشگاه‎ها و مدارس آلمان در حال حاضر و امکان انجام اسطوره‌زدايي در مورد قرآن مورد بررسي قرار گرفته‌ است.
مقاله سوم اين مجلد، ترجمه‌اي است از آقاي مجتبي نماينده که به قلم اف.اف.بروس به نگارش درآمده و «اسطوره و عهدجديد» نام دارد. نگارنده مقاله کوشيده است تا در قالب اين اثر به بررسي معاني متفاوت اسطوره در عهدقديم و جديد و شکل تغيير يافته آن نزد بولتمان بپردازد، وي همچنين در اين مقاله بر آن است که روش، اهداف و نتايج اسطوره‌زدايي را مورد بحث و بررسي قرار دهد، او در ادامه تاثير انجام اسطوره‌زدايي در مسيحيت توسط بولتمان را مطمح نظر قرار داده است.
در بخش چهارم اين شماره، آقاي وحيد صفري مقاله‎اي از رودلف بولتمان الاهيدان معاصر آلماني را به فارسي ترجمه کرده‌اند که به موضوع تفسير و امکان وجود پيش‌فرض در آن اختصاص دارد. اين مقاله که «آيا تفسير بدون پيش‌فرض امکان دارد» عنوان گرفته، به تفسير، لوازم و بايسته‌هاي آن پرداخته است. مولف اين مقاله بر اين باور است که اگر مفسر بخواهد بي‌هيچ پيش‌فرضي تفسير کند بايد همچون لوح سفيدي قبل از تفسير در نظر گرفته شود که چنين وضعيتي قابل تصور نيست و از سوي ديگر تفسير بدون پيش‌داوري و تعصب تنها تفسير بايسته است. بولتمان در قالب اين مقاله، ديدگاه خود را به طور مبسوط در اين باب شرح مي‌دهد و به بررسي امکان انجام تفسير بدون پيش‌فرض مي‌پردازد.
جِي. اف. تانِر نويسنده مقاله «اسطوره‌سازي مجدد به مثابه جايگزيني هرمنوتيکي براي اسطوره‌زدايي» که به کوشش آقاي محمد صبايي به فارسي برگردانده شده است، مي‌کوشد تا در پنجمين مقاله اين پرونده برنامه اسطوره‌زدايي و نقاط قوت و ضعف آن را تعريف کند و باز تعريفي از ماهيت حقيقي اسطوره ارائه دهد چرا که باور دارد  بولتمان در اين راه به خطا رفته است.
جوآن ميانگ چو، نويسنده مقاله «انتقاد کارل ياسپرس از رودلف بولتمان» که به کوشش خانم مريم رحيمي ندوشن ترجمه شده است، مي‎کوشد تا در قالب اين اثر طي دو مرحله، ابتدا رد ياسپرس بر ايده بولتمان در مورد اسطوره‌زدايي و ضدسامي‌گرايي را تحليل کند و سپس در بخش دوم مقاله انتقاد ياسپرس از بولتمان در پرتو دانش کلامي و تاريخي را مورد ارزيابي قرار دهد. وي معتقد است انتقاد ياسپرس از اسطوره‌زدايي و ضدسامي‌گرايي بولتمان از سوي تعدادي از محققان حمايت شد اما ايده‌هايش در مورد رمز و تعالي جدالي‌تر تلقي گشت و در حالي که بعضي از عدم تعهد بولتمان و ياسپرز به سنت انتقاد کردند، بعضي ديگر آزادي و حساسيت تاريخي را مورد تقدير قرار دادند. اين مقاله چرايي متقاعد کننده‌تر بودن تفسيرهاي آزادي و حساسيت تاريخي را ارزيابي مي‌کند.
در پايان، دبيران دفترماه بر خود فرض مي‌دانند که از همکاري و مساعدت کليه بزرگواراني که در به نتيجه رسيدن اين پروژه سهيم بوده‌اند، تقدير و تشکر کنند.

 

بولتمان و اسطوره‌زدايي

PDF چاپ نامه الکترونیک

بولتمان و اسطوره‌زدايي

گفت و گو با آنگلا اشتاندهارتينگر
وحيد صفري


پروفسور آنگلا اشتاندهارتينگر متولد 1964 و عضو هيات علمي دانشگاه فيليپس در ماربورگ يعني جايي است که رودلف بولتمان در زمان حيات خود عمدتا در آنجا حائز کرسي تدريس و مشغول به فعاليت علمي و الاهياتي بود. پروفسور اشتاندهارتينگر در دانشکده الاهيات، کرسي تخصصي عهدجديد را به خود اختصاص داده است. او در سال 1994 از پايان‌نامه دکتري‌اش با موضوع "يوسف پيامبر و همسرش آسنات در دوران يهودي-هلني"، دفاع کرد. با پرس‌وجويي که در دانشگاه فيليپس انجام دادم معلوم شد ايشان در ميان اعضاي هيات علمي اين دانشگاه با بولتمان آشناتر است. ايشان مقاله‌اي درباره بولتمان نوشته است که به مساله اديان در ديدگاه بولتمان مي‌پردازد. چنان که خود اشتاندهارتينگر مي‌گويد، وي از کودکي همواره با ديدگاه‌هاي بولتمان آشنا بوده و بخشي از تعاليم ديني خود را به واقع از وي به ميراث برده است. من در قالب اين مصاحبه کوشيدم تا از ديدگاه‌هايش درباره بولتمان و اسطوره‌زدايي آگاه شوم.


به عنوان نخستين سوال مايلم از شما بپرسم چه شد که با رودلف بولتمان آشنا شديد؟
من به عنوان دختر دو کشيش تربيت شدم. به ياد مي‌آورم که پدر و مادرم نيز به بولتمان علاقه‌مند بودند و يکي از چيزهاي نادر و کمياب اين است که هنگام تولد من مادرم نيز يک کشيش بود که در آن زمان واقعاً کاري دشوار بود، زيرا در آن زمان يک طريقت مسيحي زنانه و يا الاهيات پروتستان براي زنان وجود نداشت. بولتمان همواره معلًم ديدگاه‌هاي ليبرال من بود. بعدها ديدگاه‌هاي بولتمان تبديل به موضوع استاندارد آموزش من در زمينه الهيات شد و همان‌طور که پيش‌تر هم به شما گفتم استاد من هم خودش يکي از شاگردان بولتمان بود. بنابراين بولتمان همواره به نحوي در اطراف من حضور داشت. نمي‌توانم دقيقا به ياد آورم که براي نخستين بار کي مقاله عهد جديد و اساطير را مطالعه کردم، اما زماني که اين مقاله را خواندم، اين‌طور به نظرم رسيد: " در اينجا مطالبي نوشته شده که من از قبل به نوعي آن را مي‌دانستم. البته نه در همه جزئيات، ولي به هر حال بسياري از مطالبش برايم آشنا است."  البته بعدها من به اين دانشگاه آمدم، در جايي که خود بولتمان مشغول به کار بوده است و بيشتر به اين موضوع پرداختم و مقالاتي هم در اين زمينه نوشتم.

آيا مي‌توانيد به ياد آوريد که دقيقا چه چيزي بود که براي نخستين بار شما را مجذوب کليت تفکر بولتمان کرد؟
فکر مي‌کنم که شايد نه به عنوان يک نظريه بلکه به عنوان يک احساس، آنچه که من را نخستين بار مجذوب او کرد اين ايده بود که ديدگاه‌هاي ديني بايد طوري ترجمه شوند که واقعا قابل فهم باشند و البته جذاب‌ترين مسأله اکنون و نيز براي ساليان سال براي من توانايي بولتمان بوده است براي آنکه ميان اساطير ديني و يا گفتار ديني و تجارب واقعي انساني ارتباط برقرار کند. من کاملا مطمئن نيستم که چقدر او در انجام اين کار موفق بوده است. اما قصد او براي پرداختن به مشکلات انسان‎ها يک مسأله بسيار مهم است و من واقعاً مي‌کوشم تا آنجا که برايم ممکن است خودم هم به اين مسأله بپردازم. اساتيد من " ديتر تئوگي" و " هلموت کستر"، هر دو به من مي‌گفتند تو بايد به دنبال ايده‌اي باشي براي اين که چرا کسي يک متن مقدس را به رشته تحرير درآورده است؟ چه سؤال وجودي در پس‌ اين مسئله قرار دارد؟ آن‎ها فکر مي‌کردند که ما نه تنها بايد پولس را بفهميم بلکه بايد آن دسته از مخالفان او را نيز که با آن‎ها به بحث پرداخته است، درک کنيم. چه چيزي در ختنه شدن براي فرد غلاطي مهم بوده است و يا چه چيزي براي نويسندگان متون گنوسي جذاب بوده که باعث شده اين متون را بنگارند؟ براي پاسخ به اين پرسش لازم است واقعا همدلانه به موضوع نگاه کنيم. براي من اين مهم‌ترين مسأله به نظر مي‎رسد، زيرا صرف تکرار متن مقدس براي من بسيار کسل کننده است.

اگر بخواهيم از نقطه آغازين اسطوره‌زدايي سخن بگوييم، از ديد شما چه چيز باعث شد بولتمان اين پروژه را آغاز کند؟ برخي بر اين باورند که اين‌کار بدان دليل انجام شد که او مي‌خواست با کارل بارت مقابله کند، زيرا در مسيري قدم گذاشته بود که در نهايت به بنيادگرايي بيش از حد منتهي مي‌شد و بولتمان همان‌طور که گاهي نيز به اين امر اشاره مي‌کند، مي‌خواهد اجازه ندهد که اين بازگشت يعني اين شکل افراطي از بنيادگرايي اتفاق بيفتد.
گفتن اين مسأله دشوار است. کاملاً واضح است که اسطوره‌زدايي در سال 1941 ابداع نشد. بلکه اين پروژه و حتي خود اصطلاح اسطوره‌زدايي طي دهه 1930 به وجود آمد. شما مي‌توانيد به منظور مطالعه بيشتر در اين باب به مقدمه کتاب بولتمان درباره عيسي رجوع کنيد. شکي وجود ندارد که بين کارل بارت و بولتمان نوعي شکاف وجود داشت. يک متن الکترونيک خيلي خوب در اين زمينه وجود دارد و يک نامه هم بين بولتمان و کارل بارت رد و بدل شده که توسط برن ياسپرت ويراستاري و تقريبا 20 سال پيش يا همين حدود منتشر شده است. من مطمئنم که دست‌کم اين متن در کتابخانه برلين به زبان انگليسي موجود است و شما مي‌توانيد بخوانيد که کارل بارت توسط بولتمان در سال 1927 به اينجا دعوت شد. اما او واقعا مجذوب بولتمان شد. بولتمان موعظه‌اي انجام داد و دانشجويانش نيز مراسم ديني را در کليساي کوچک اينجا به اجرا گذاشتند. روشن است که اين دو چندان با يکديگر همدلي نداشتند. اما آن‎ها دوباره در سال 1933 با يکديگر دوست شدند و همراه با يکديگر در برابر آلمان و کليساهاي نازي مقاومت کردند. يکي از سياسي‌ترين مقالاتي که بولتمان در طول عمرش نوشت، عبارت است از تفسير نمايشنامه‎اي باستاني با عنوان "آنتيگونه" اثر نمايشنامه‌نويس يوناني، سوفوکلس. بولتمان اين نمايشنامه را به يک تمثيل و کنايه براي مقاومت تبديل کرد که واقعاً مقاله جذاب و جالبي است. من ادعا نمي‌کنم که اين مقاله درباره کارل بارت نوشته شده است، اما تا آنجا که مي‌دانم بولتمان به اين مسأله فکر کرده بود، او مقاله ديگري در نقد کليساي اعتراف‌گرا (BekennendeKirche) در آلمان نوشت، کليسايي که موسس و رهبر آن بارت بود و اين کليسا هر چه بيشتر و بيشتر گرايش شديد به کتاب مقدس پيدا کرده و گفتار ديني را با حقيقت يکي مي‌دانست. بولتمان اين دو مقاله را در سال 1942 منتشر کرد که يکي عبارت بود از انتقاد از آلمان نازي و ديگري انتقاد از کليسا. اين کتاب در کل حاوي دو مقاله است. يافتن نسخه چاپي اين کتاب بسيار دشوار است، زيرا تعداد نسخه‌هاي آن بسيار کم است چون در زمان جنگ منتشر شده بود و چاپ مجددي از آن صورت نگرفته است، اما بعد از جنگ اين دو مقاله به طور جداگانه منتشر شدند.

بنابراين شما در نهايت معتقديد که تمايل به شدت زياد کليساي کارل بارت به کتاب مقدس بود که در ايجاد اسطوره‌زدايي توسط بولتمان نقش بازي کرد و به نوعي در ايجاد اسطوره‌زدايي نوعي زمينه سياسي قابل مشاهده است.
بله، و بولتمان به طور کامل هزينه واکنش‌ها به مقاله"عهد جديد و اساطير"را پرداخت. من معتقدم که او دست‌کم ده سال درگير تبعات ناشي از تاليف اين مقاله بود. اگر شما به کتاب‌هايي که درباره بولتمان به رشته تحرير درآمده است، نگاه کنيد مي‌بينيد که بولتمان هزاران نامه نوشت تا بتواند به سؤال‌هايي که درباره اسطوره‌زدايي پرسيده شده بود پاسخ دهد. از سال 1942 تا 1955 او واقعا در اين درگيري به نوعي گرفتار شده بود و واقعيت آن است که او چنين چيزي را پيش‌بيني نکرده بود. من فکر مي‌کنم که در اينجا برخي عناصر سياسي نيز نقش داشت و بعضي از منتقدان برجسته بولتمان هم تا زمان بعد از جنگ، در گرايش کليسا به نازي‌ها شريک بودند. در دهه 1950 جنبشي به وجود آمد با عنوان Kein anderes Evangelium به معناي "هيچ انجيل ديگري"، که يک جنبش ضد بولتمان بود و پديدآورنده اين جنبش خود در ابتدا با فاشيست‌ها و نازي‎ها همکاري کرده بود، ولي در ادامه با آن‎ها به مخالفت برخاست و عضوي از مقاومت شد که اين در اواخر دهه 1930 اتفاق افتاد. به نظر مي‌رسد که در اينجا جنگي در جريان است که سياست نيز در آن نقش بازي مي‌کند. شايد بتوان گفت که به  نوعي انفجار احساسات نيز در اين قضيه ديده مي‌شود. در اينجا نوعي تنش نيز بين مردمي که در آلمان در حال رنج کشيدن بودند اتفاق افتاد. کساني وجود داشتند که جنگ را آغاز کرده بودند و برايشان مهم نبود که ديگران در حال رنج کشيدن هستند. کشتار بسيار وسيعي اتفاق افتاده بود. براي همه افراد اين کشور واقعا شرايط بسيار دشواري رخ داده بود. شايد بتوانيد تصور کنيد که مساحت منطقه‌اي کشور آلمان نصف شده بود و جمعيت بسيار زياد و پناهندگاني وارد کشور شده بودند و تمام اين مردم در شهرهايي زندگي مي‌کردند که بمباران شده و با خاک يکسان شده بودند، مردان بسيار زيادي مرده بودند و خانواده‌هاي بسيار زيادي از بين رفته و يا بي‌سرپرست شده بودند. در چنين شرايطي کليسا در بيشتر مسائل با نازي‎ها همکاري مي‌کند و تنها در برخي امور در مقابل آن‎ها مقاومت مي‌نمايد و هر کسي مي‌خواهد خود را بزرگ‌ترين فردي معرفي کند که در مقابل نازي‌ها به مقاومت دست زده است. در چنين شرايطي واکنش به اسطوره‌زدايي نوعي انفجار احساسات نيز بود که به نوعي مردم را آزار داد، زيرا در اين شرايط مردم انتظار داشتند که دست‌کم کليسا بايد همان‌طور بماند که پيش‌تر بود و نبايد ديدگاه‌هاي انقلابي چنين و چنان در آن به وجود بيايد. مسيح بايد بر روي آب راه رفته باشد و هيچ سوالي درباره آن نبايد مطرح شود. دست‌کم در شرايطي که هر چيزي فرو مي‌پاشد، اين يک مورد بايد به عنوان يک حقيقت باقي بماند.مقصودم اين است که اين نيز يک عنصر اساسي است در بررسي مخالفت‌ها با بولتمان. حفظ اين اساطير و معجزات نه تنها براي خود کليسا بلکه براي افرادي نيز که در مقاومت حضور داشتند مهم بود. به گمان بسياري از آنان شما نمي‌توانيد در برابر چنين نظام وحشت‌آلودي مقاومت کنيد، جز اينکه يک ايده واضح و روشن درباره آنچه که واقعا درست است داشته باشيد. شما به حقيقتي روشن و واضح در پشت خود نياز داريد. يک مسيح واقعي، يک رستاخيز يافته واقعي و يک خداي واقعي. يک مسيح واقعي که واقعا بر روي آب راه رفته باشد و واقعا براي ما رنج کشيده باشد. اگر شما در حال شکنجه ديدن و زجرکشيدن باشيد اين برايتان بسيار مهم است.

آيا منظورتان اين است که پذيرفتن سخنان بولتمان در چنين شرايطي بسيار دشوار است؟
بله دقيقا، حتي مي‌توان استدلال کرد که بولتمان کاملا حق داشت، اما در چنين شرايطي آيا بايد اين سخنان را مطرح مي‌کرد؟ زماني که کشمکش براي مقاومت به بخشي از زندگي روزانه مردم تبديل شده بود؟ شخصي به نام اشميت هالتس کتابي درباره بولتمان و يکي از دانشجويان او به نام دناو نوشته است. او در ابتداي کتاب خود از نامه‌اي که بولتمان در دهه بيست نوشته است نقل قول مي‌کند و مي‌گويد بولتمان هيچگاه در جنگ شرکت نداشت، به اين دليل که يکي از پاهاي او کوتاه‌تر از پاي ديگر بود. اين در حالي است که بيشتر معاصران او دو بار درگير جنگ شدند. جنگ جهاني اول و جنگ جهاني دوم، چرا که اين دو جنگ فاصله چنداني از يکديگر نداشتند. در اين نامه بولتمان که هيچ تصوري از جنگ نداشت به مخاطب نامه مي‌نويسد که جنگ مانند بلاياي طبيعي است و گاهي اتفاق مي‌افتد. شما با شنيدن اين سخن او، درمانده و هاج و واج مي‌مانيد و مي‌پرسيد که آيا واقعا نظر بولتمان اين است؟ مي‌توان گفت که اين ديدگاه بولتمان در دراز مدت يک سؤال مهم ايجاد مي‌کند. تا آنجا که به من مربوط است من واقعا مقاله عهد جديد و اساطير را دوست دارم، اما گاهي از خودم مي پرسم چرا بايد ما آن عده کمي از مردم را که در کنار ما هستند، مورد انتقاد قرار دهيم، چنان که بولتمان در اين مقاله آن را انجام داد. اما بولتمان پاسخ خواهد داد که بسيار خوب شما هميشه بايد مردم را به چالش بکشيد تا درباره خودشان و ديدگاهشان به وضوح برسند. اين همان کاري بود که او در سال 1945 و بعد از آن هنگامي که از او خواسته شد تا نظام آموزشي آلمان را بر مبنايي دموکراتيک بازسازي کند، انجام داد. او افراد را مجبور کرد تا افلاطون را به زبان يوناني بياموزند و از اين طريق آن‎ها را به چالش کشيد.
از نظر شما آيا اسطوره‌زدايي به عنوان يک ديدگاه الاهياتي، اکنون در ماربورگ، در آلمان و يا ديگر مناطق پروتستان زنده است يا خير؟
درباره ماربورگ من راحت‌تر مي‌توانم پاسخ دهم. به راحتي مي‌توانم بگويم که در ماربورگ پاسخ به سوال شما مثبت است. مقاله "عهد جديد و اساطير" يکي از متون اصلي برنامه‌هاي ما در اين دانشگاه است. هر دانشجويي آن را بسيار زود و در مراحل اوليه تحصيلش مي‌خواند. نمي‌توانم درباره برنامه‌هاي دانشگاه‌هاي مناطق ديگر دقيقا توضيح دهم، اما به جرأت مي‌توانم بگويم در مراحلي اين مقاله را اساتيد و پروفسورها براي دانشجويان مي‌خوانند و به آن‎ها مي‌آموزند. همچنين يک انجمن وجود دارد که نام بولتمان بر آن نهاده شده و به ديدگاه‎هاي او و ديدگاه‎هاي مشابه او مي‌پردازد. همچنين کتاب‌ها و مقالاتي نيز درباره او نوشته و چاپ شده است، مثلا دو پژوهشگر آمريکايي کتابي در شرح الاهيات عهد جديد او نوشته‌اند. به نظر مي‌رسد که نوعي رنسانس و بيداري با بولتمان به وجود آمده است. اما نکته ديگري نيز هست که بايد به آن توجه کرد و آن اين است که در ايالات متحده برخي بولتمان را يکي از برجسته‌ترين پيروان آيين لوتري و بسيار محافظه‌کار مي‎دانند و آن‎ها معمولا به برخورد او با يهوديت توجه مي‌کنند.‎ البته او يک لوتري است و اين مسأله قطعي است. اما به هر حال کساني در ايالات متحده هستند که به او به عنوان يک فرد لوتري بسيار محافظه‌کار مي‌نگرند و اين بدان معناست که او چشم‌اندازها و ديدگاه‌هايش را از پولس گرفته است. اين مي‌تواند با اين نگاه که او نوعي رنسانس و بيداري پديد آورد در تضاد باشد. من همچنان از خود مي‌پرسم که چرا چنين چيزي اتفاق افتاده است و براي من تا حدي شبيه يک معجزه است. اگر از حلقه‌هاي استادان و دانشجويان و به طور کلي دانشگاهيان خارج شويم و به کليساهاي محلي بپردازيم که بيشتر مردم در واقع عضوي از کليساهاي محلي هستند و به اين کليساها مي‌روند، درباره مسائل مربوط به اسطوره مي‌توانم بگويم که بيشتر کساني که به کليسا مي‌روند به نوعي با اين مسائل و مفاهيم اسطوره‌زدايانه آشنا هستند چرا که به نوعي زير بناي مواعظ کليسايي است. همچنين ممکن است در مدرسه نيز اين ديدگاه‌ها را خوانده باشند. ما مدرسه‌هاي تعليمات ديني داريم که ممکن است در پايه‌هاي بالاتر تفاسير اسطوره‌زدايانه به دانش‌آموزان ارائه شود. اما آن‎ها بولتمان را نمي‌شناسند و اسم او را نشنيده‌اند و نمي‌دانند که او بوده که اين ديدگاه‌ها را براي اولين بار مطرح کرده است. آن‎ها صرفا اين گونه تفاسير را انجام مي‌دهند و بدان عادت کرده‌اند بدون اين که بدانند از کجا آمده است.

ممنونم، از سخنان شما اين طور مي‌فهمم که در نظام‌هاي آکادميک و دست‌کم در مراحل ابتدايي تحصيلي چنان که فرموديد در ماربورگ و در برخي مناطق پروتستان و نيز برخي مناطق ايالات متحده همچنان ديدگاه‌هاي بولتمان زنده است. آن‎ها آثار او را مي‌خوانند و مي‌شناسند.
بله و البته او را نقد نيز مي‌کنند. شايد نوعي رنسانس با بولتمان آغاز شده باشد و ادامه داشته باشد، اما تعيين جهت آن کار ساده‌اي نيست. البته مي‌توانيم به بولتمان به عنوان مهم‌ترين انديشمند لوتري که ديدگاه‌هايش مبتني بر تفسير ضد يهودي پولس و يوحنا است نگاه کنيم. من منکر آن هستم که بولتمان دوست داشت به عنوان يک انقلابي بيدارگر به او نگاه شود، اما مي‌توان به او اين گونه نگريست.

البته منظور من اين بود که شايد مهم باشد بدانيم تأثيرگذاري او تا چه حد ادامه يافت و فکر مي‌کنم اين موضوع تا حدي مهم باشد. من از نوشته‌هاي بولتمان متوجه مي‌شوم که او فردي نبود که بخواهد مشهور باشد و يا مهم‌ترين و يا بهترين باشد، اما دست‌کم بعد از گذشت حدود چهل سال از مرگ او، مهم است که به اين مسأله هم پرداخته شود. بسيار خوب اجازه دهيد که به سؤال بعدي بپردازيم. در ديدگاه شما تاکنون از زمان شروع پروژه اسطوره‌زدايي مهم‌ترين و موثرترين آثاري که  توسط محققان ديگر درباره بولتمان واسطوره‌زدايي به رشته تحرير درآمده، چه آثاري بوده است؟ من آثاري مانند نامه‌هاي کارل ياسپرس، نوشته‌هاي جان مکوآري و شوبرت اوگدن که در ايالات متحده مشغول به کار بود را ديده‌ام. آيا شما آثار ديگري سراغ داريد؟
بله، اوگدن به‎رغم اين که به لحاظ تفکر آمريکايي کمي قديمي است، اما بسيار مهم است و کتاب بسيار مهم ديگري با عنوان فاشيسم زهدمأبانه که توسط يک آمريکايي به نام کلي نوشته شده، بسيار مورد بحث و بررسي قرار گرفته است. اين کتاب، کتابي است درباره بولتمان و هايدگر و اينکه چگونه ضديهودي‌گري مبناي تفکر قرار مي‌گيرد. اما در آلمان فکر مي‌کنم که مهم‌تر از همه زندگي‌نامه بولتمان است که کونراد هامان آن را تأليف کرده است. البته بسياري در آلمان علاقه‌مند نيستند که بر اسطوره‌زدايي بولتمان متمرکز شوند بلکه ترجيح مي‌دهند که بر دوره‌هاي اوليه فعاليت آکادميک بولتمان تمرکز کنند. در آن زمان او يک الهيدان ليبرال بود و توسط رودلف اوتو در اينجا استخدام شد که قبل از او در اينجا حضور داشت و با برسلاو همکاري مي‌کرد. همچنين کارهاي زيادي انجام شده تا بولتمان را به عنوان يک الهيدان ليبرال معرفي کنند يعني کسي مثل شلايرماخر. کارهاي زيادي درباره بولتمان انجام شده که مربوط به قبل از سال بيست و دو مي‌شود يعني سالي که او به اينجا آمد. همچنين فعاليت‌هاي لانگ مسر در اين باب قابل ذکر است. او تلاش‌هاي زيادي در رابطه با نامه‌هاي بولتمان به افراد مختلف انجام داده است. کارهاي زيادي نيز درباره مکتب بولتمان انجام شده است، مثلا کساني مانند هانس کينزرمان، بورنکام در اين‌باره تحقيقات زيادي انجام داده‌اند.  در اينجا من يک کتابشناسي قوي دارم که مشتمل بر کتاب‌هاي متعدد انگليسي و آلماني درباره بولتمان و ديدگاه‌هاي او است. در اينجا همچنين مقاله‌اي وجود دارد که کي. جيمز با عنوان "کتاب تجليل نيافته بولتمان با عنوان عهد جديد و اساطير" در مجله الهيات امروز به‌ چاپ رسانيده‌ است.

آيا فکر مي‌کنيد بعد از گذشت اين همه سال در حال حاضر نکات قابل دفاعي در پروژه اسطوره‌زدايي بولتمان وجود دارد؟
من معتقدم که اين استدلال عمده بولتمان که عهدجديد در پي آن است که خودش از خودش اسطوره‌زدايي کند، مشاهده‌اي است بسيار حکيمانه. و من همچنين معتقدم که -  و اين براي من مهم‌تر است - بايد واقعا پرسيد سوال وجودي‎اي که در پي مطالب عهدجديد وجود دارد چيست؟ مهم اين نيست که تنها سخنان تورع‌آميز را صرفا تکرار کنيم، اگر اين سخنان هيچ چيز براي گفتن نداشته باشند و به مسائل بسيار فوري و ضروري ما در اينجا و اکنون پاسخي نگويند. سوالي که من شخصا از بولتمان دارم آن است که آيا اين مسأله هميشه و براي همه مردم يکسان است؟ و اين يک نقطه ضعف براي اوست، زيرا شما تنها زماني مي‌توانيد بولتمان را بفهميد که در طرح سوال وجودي و اهميت آن با او اشتراک داشته باشيد. اما اگر سوال وجودي يافت شده و پاسخي که در عهد جديد براي آن مي‌جوييد، مسألة شما نباشد، سؤال و پاسخ مورد نظر، داراي اشکال خواهد بود. ممکن است عده‌اي از مردم نخواهند ايمان خود را به آن شکلي که بولتمان مي‌خواهد ترجمه کنند و اين مسأله آن‎ها نباشد، ممکن است، بعضي از مردم احساس کنند که اگر مجبور شوند پاسخ‎هاي بولتمان را بپذيرند، آزادي آن‎ها گرفته مي‌شود. ممکن است حتي براي برخي از افراد پاسخ‎هاي مطرح شده توسط او بي معنا باشد. بنابراين در مجموع من معتقدم که جهت‎گيري کلي سوال‌هاي طرح شده توسط بولتمان صحيح است، اما شايد لازم باشد که پاسخ‎ها را دوباره طرح و تنظيم کنيم.

بسيار خوب، من به اين ترتيب مهم‌ترين انتقاد شما از بحث اسطوره‌زدايي را هم در اينجا فهميدم. در واقع اين سوالي بودکه خود من هم به نوعي مي‌خواستم بپرسم، ولي شما پيش‌دستانه به آن پاسخ گفتيد. به نظر مي‌رسد که بولتمان چندان علاقه‌اي به توسعه دادن بحث اسطوره‌زدايي درباره اديان ديگر ندارد. نظر شما چيست؟ گويي اسطوره‌زدايي از نظر او عمدتا امري مسيحي است. هنگامي که ما انتقادات ياسپرس را در نامه‌اي که او به بولتمان نوشته است، مطالعه مي‌کنيم، او اين انتقاد را چندين مرتبه تکرار مي‌کند و مي‌گويد، درباره تنوع اديان چه بايد گفت؟ شما تنها درباره عهد جديد و مسيحيت سخن مي‌گوييد.
من در مقاله خود به اين مسأله به تفصيل اشاره کرده‌ام. به دو شکل مي‌توان به اين پرسش پاسخ داد. مي‌توان پاسخ را به نحوي بسيار آسان و راحت بيان کرد و گفت از نظر بولتمان مسيحيت، پروتستانتيزم، و در ميان مسيحيان هم تنها ديدگاه‌هاي پولس و يوحنا  بودند که بهترين پاسخ را براي اين مسأله ارائه کردند و آنچه که ديگر اديان مي‌گويند، تنها مطالبي احمقانه است. اما اين، ديدگاهي آسان و در واقع راهي ميان بر است. اما من فکر نمي‌کنم که اين تنها پاسخ باشد. به دليل وضعيت سياسي و به دليل اينکه بولتمان واقعا يک انسان نيک‌سرشت بود و با هرگونه نژادپرستي مخالف بود. او با مسأله يهوديان دست و پنجه نرم مي‌کرد، هم در بعد تاريخي و هم در بعد واقعي. به عنوان مثال در اوايل دهه پنجاه فردي به نام ليوبک، يکي از روشنفکران يهودي پيشرو و مشهور آلمان که بعدها به انگلستان مهاجرت کرد درباره اين مسأله به بحث پرداخت که آيا جنايات آلمان عليه يهوديان، گناهي است بر دوش همه مردم آلمان يا گناهي است فردي. اين بحث در آن زمان بحثي داغ و رايج بود. ليوبک در آن زمان جانب گناه جمعي را گرفت و به نفع آن استدلال کرد و بولتمان طي چند هفته به سخنان او پاسخ داد. من واقعاً خوشحالم که بولتمان اين کار را کرد. بولتمان با ليوبک مخالفت کرد. به اين دليل که در ديدگاه او درباره انسان‎ها  هيچ امر "جمعي" وجود ندارد و تنها فرد براي او مطرح است که البته به نظر من اين خود يک نقطه ضعف ديگر در ديدگاه اوست و به همين ترتيب هيچ گناه جمعي نيز امکان وقوع نمي‌يابد. او تنها مي‌خواهد به ليوبک پاسخ دهد، اما دچار دردسر مي‌شود و خودش هم متوجه اين مسأله مي‌شود، چرا که در نهايت به نوعي بسيار به اين ديدگاه نزديک مي‌شود که شايد يهوديان خودشان مسئول رنج‌هاي خودشان باشند. در اينجا شما به راحتي در مي‎يابيد که بولتمان نمي‌خواهد اين را بگويد اما راهي براي فرار از اين ديدگاه نمي‌يابد. اين مثالي است براي اين پاسخ من که بله، او واقعاً علاقه‌مند به گفتگوي بين ادياني بود، از ابتداي دهه بيست يهودياني مانند ليوناس و هانا آرنت در سمينارهاي او شرکت مي‌کردند. از آن زمان تا دهه پنجاه او واقعاً يکي از اندک آلماني‌هايي بود که همواره از سخن گفتن علني با يهوديان واقعي، درباره ارتباط يهوديان و آلماني‌ها و مسأله گناهکاري و ... واهمه‎اي نداشت. از سوي ديگر او در خودش تغييراتي نيز ايجاد کرد. اگر شما مقالات او را از دهه سي تا دهه پنجاه مقايسه کنيد متوجه مي‎شويد که تغييري درون وي در حال ايجاد است و کم‌کم و به تدريج  به پذيرش اين ديدگاه نزديک مي‌شود که يهوديت يک دين خوب و کامل است. اين تغيير بسيار بطئي است و در گذر زمان ايجاد مي‌شود. در سال 1949 او درباره يهوديان بسيار مثبت مي‌انديشيد. او به گنوسي‌گري با مثبت‌انديشي بسيار بيشتري نگاه مي‌کرد. او در تفسير خود بر انجيل يوحنا و در مقالات قديمي خود درباره انجيل يوحنا که در دهه 1920 نوشته شدند، به شکلي جدي و با نگاهي مثبت به طرفداري از گنوسي گري مي‌پردازد. در واقع گنوسيان دوستان فلسفي او بودند و تنها اشکالشان اين بود که نتوانستند بفهمند که روش زندگي قبل از مسيح کامل نيست. مشکل اينجاست که بولتمان گنوسي‎هايي را که با آن‎ها سخن مي‎گفت، پيشاپيش در ذهن خود ساخته و پرداخته بود. اين گنوسي‌ها هيچگاه وجود نداشتند. او براي خود نظامي ساخت و آن‎ها را به قالب آن نظام در آورد. بنابراين در ديدگاه بولتمان نوعي گفتگوي بين ادياني وجود دارد و او يهوديت واقعي را کامل مي‌داند و گنوسي‌گري پيش ساخته را نيز تقريباً کامل مي‌بيند. همچنين اگر شما به کتاب او با عنوان تاريخ مسيحيت رجوع کنيد مي‌بينيد که در نوشته‌هايش نوعي ديدگاه همدلانه نسبت به اديان يونان و روم وجود دارد. بولتمان در طي زندگي خود همواره تاريخ دين را مرور مي‌کرد و بدان اهميت مي‌داد و هميشه به اين مسأله علاقه‌مند بود. دريافت فلسفي از بولتمان اين بخش از انديشه وي را درک نکرده اما با اين‌حال اگر شما به کتاب الهيات عهد جديد بنگريد، حجم عظيمي از اطلاعات مربوط به اديان را در آن مي‌يابيد. در واقع او با سه الهيدان همدلي دارد، پولس، يوحنا و ايگناسيوس.  درست است که ايگناسيوس کمتر مطرح است، اما وي يک فرد بسيار مثبت‌انديش است و براي بولتمان يک الهيدان بسيار خوب محسوب مي شود. به اين شکل او به نحوي گسترده اديان ديگر را در نظر مي‌گيرد.

آيا مي‌توان گفت اگر بولتمان وارد بحث اسطوره‌زدايي ادياني مثل اسلام، هندوييسم، بوديسم نشد، به اين خاطر نبود که اعتقادي به اسطوره‌زدايي از آن‎ها نداشت، بلکه بدان سبب بود که او تخصص بيشتري در يهوديت و يا در عهد جديد داشت؟
من موافق نيستم، زيرا تقريباَ مطمئنم که او در کتابي که در سال 1921 درباره "سنت هم نوا" به رشته تحرير در آورد، در جايي به برخي از افسانه‎ها و احاديث اسلامي اشاره کرده است، با اين حال مطمئن نيستم که به خود قرآن اشاره کرده باشد. همچنين کاملاً مطمئنم که در مواردي به بودا و بوديسم هم اشاراتي دارد. زيرا بولتمان در اين کتاب به معجزات مي‌پردازد. او مطمئن بود که معجزات محصول مسيحيت اوليه هستند نه عمل خود مسيح. در ادامه سؤالي پيش مي‌آيد که آن‎ها چگونه توانستند اين معجزات را اختراع کنند. بولتمان معجزات را در سنت‏هاي ديني مختلف مقايسه مي‌کند. به عنوان مثال در اناجيل به معجزه‎اي اشاره شده است مبني بر اين که حواريون عيسي در دريا بودند و در همان حال طوفاني برپا شد و عيسي آن طوفان را براي نجات آنان آرام ساخت. بولتمان به اين معجزه اشاره مي‌کند و تأکيد مي‎کند که در اديان ديگر، انواع متنوعي از روايات ديني وجود دارد که همگي شبيه به اين هستند. تا آنجا  که به ياد دارم در بحث غذا خوراندن مسيح به پنج هزار نفر بولتمان به بودا نيز اشاره مي‎کند. او به شدت به افسانه‌ها و ادبيات علاقه داشت. تا آنجا که مي‌دانم ليستي هم در کتابخانه او وجود دارد که شامل مواد و مطالب بسيار زيادي است. من واقعا مطمئن نيستم که چه مقدار از اين مطالب به اسلام مربوط است، زيرا در آن زمان اسلام واقعاً دور، بعيد و ناشناخته بود، اما بوديسم و تا حدود کمي هندوييسم، در آن زمان بسيار شناخته شده‎تر بودند. البته بولتمان با بوداييان واقعي در ارتباط نبود، اما همواره متون بودايي در دسترس او قرار داشتند و او  شناخت و علاقه خود به اين اديان را از تاريخ دين به ميراث برده بود.

درست مي‌فرماييد، چه بسا ممکن است حتي از بوديسم و هندوييسم هم، مانند اسلام، در آن زمان شناختي کافي وجود نداشته باشد.
البته اين سوال که آيا بولتمان به اسلام نيز پرداخته است يا خير، سوال بسيار خوبي است. بهتر است بگرديم و ببينيم که آيا اشاراتي درباره قرآن و يا احاديث در آثار بولتمان وجود دارد يا نه. خود من هم  بسيار به اين مسأله علاقه‌مند شدم. در حال حاضر بر روي يوسف کار مي‌کنم و شما مي‌دانيد که در کتاب مقدس هم داستاني هست که مطابق با آن يوسف خوابي ديد و نزد عزيز مصر رفت که در سوره دوازدهم قرآن هم به آن اشاره شده است. ما اين داستان را از منظر کتاب مقدس زياد بازگو مي‌کنيم. رأي من اين است که يک گفتگوي بين ديني بسيار بزرگ با گفتن اين داستان در جريان بوده و هست. به عنوان نمونه مي‌دانم که در قرن‌هاي شانزدهم و هفدهم تعداد زيادي از متون منظوم و شاعران جهان اسلام که به سوره دوازدهم قرآن مي‎پرداختند، در اينجا به خوبي شناخته شده بود. اما در مجموع احساس من اين است که به نظر مي‌رسد اسلام در مقايسه با اديان ديگر عهد باستان بسيارجوان است. زيرا قرآن و اسلام متعلق به قرن هفتم هستند و بولتمان و بسياري از کساني که قبل و يا بعد از او به مطالعه تاريخ دين مي‌پرداختند، بيشتر به نخستين مظاهر دين و اديان ابتدايي نظر داشتند. چنان که مي‌دانيد در اين مطالعات معمولا نخستين و ابتدايي‌ترين اديان بسيار مهم‌تر هستند. اما از سوي ديگر ما کلمات و سخنان عيسي را نيز در قرآن داريم و از اين جهت اهميت آن افزايش مي‌يابد. به هر حال بايد ديد و بررسي کرد که آيا بولتمان به بررسي قرآن نيز علاقه‌مند بوده است يا خير؟ براي من شگفت‌آور نيست اگر بفهمم که بولتمان به قرآن اشاره کرده است، اما اين بدان معنا نيست که بولتمان قرآن را خوانده باشد، بلکه ممکن است اشاراتي به  سطر يا آيه‎اي از آن کرده باشد، فقط در همين حد. 

چند سال پيش من از يک پروفسور آلماني که شايد در اين دانشگاه مشغول بود، پرسيدم آيا امکان دارد که اسطوره‌زدايي را براي قرآن تعريف کنيم يا خير؟ در آن زمان او به من پاسخ داد بله، اين کار ممکن است و ايده خوبي هم هست، اما اين کار، کاري است که شما بايد آن را درباره جنبه اجتماعي قرآن انجام دهيد. او براي من به زبان آلماني نوشت که اين کار بايد در جنبه“Gesellschaftlich” قرآن انجام شود. هنگامي که من درباره کليت نظام و تفکر بولتمان فکر مي‎کنم، چنين به نظر مي‌رسد که همان‌طور که شما هم اشاره کرديد، اين نظام بيشتر فردي است و بر جنبه‌هاي اجتماعي کمتر تکيه دارد. اما آن استاد به من گفت که اسطوره‌زدايي را مي‌توان درمورد جنبه‌هاي اجتماعي قرآن انجام داد. به عنوان نمونه مطالب مختلفي که در قرآن درباره دولت، جنگ، احکام اجتماعي و ... آمده است. آيا شما فکر مي کنيد که اين استدلال خوبي است يا خير؟
من نمي‌دانم که دقيقا چرا او چنين فکري مي‌کرده است. از سوي ديگر من اين انتقاد را همچنان وارد مي‌دانم که ما در بولتمان جنبه کليسايي- اجتماعي را به طور جدي حاضر نمي‌بينيم. اما شايد ايده‌اي که در پس اين پيشنهاد وجود داشته آن بوده است که از منظر مسيحياني که چندان با قرآن و الهيات اسلامي آشنايي ندارند، چنين به نظر مي‎رسد که انتقاد از مفاهيم ديني قرآن ممکن است واکنش‌هاي سختي در برداشته باشد. شايد ايشان فکر مي‌کرده کار بر جنبه‌هاي اجتماعي ممکن است حساسيت کمتري برانگيزد که البته من اين طور فکر نمي‎کنم. نظر خود من اين است که بله اين کار يعني اسطوره‌زدايي در مورد قرآن نيز قابل انجام است و کار جالبي است، چرا که اصولا اسطوره‌زدايي ابزاري براي درک و فهم است. اما شايد اين کار براي بولتمان نسبت به مسلمانان راحت‌تر بوده باشد، زيرا در کل روشن است آنچه که در کتاب مقدس مسيحي نوشته شده است کلام انسان‎ها است نه کلام خداوند و کلام انسان‎ها واسطه‌اي است براي کلام خداوند و در پروتستانتيزم هر کسي آزاد است که تصميم بگيرد که آيا لوقا يا مرقس يا پولس يا يوحنا کدام يک مستقيم‌تر و بي‎واسطه‎تر با او سخن مي‌گويد. بنابراين اسطوره‌زدايي در مسيحيت پروتستاني با راحتي بيشتري انجام مي‌پذيرد.

چنان که مي‌دانيم و مي‌دانيد، بولتمان شاگردان متعددي داشت، از نظر شما چه کسي بيشترين وفاداري را نسبت به پروژه بولتمان از خود نشان داد؟ آيا اين شاگردان کاملا پروژه بولتمان را کنار گذاشته‌اند يا بوده‌اند کساني که بخواهند اين پروژه را ادامه دهند و نقاط ضعف اين پروژه را زدوده و بر نقاط قوت آن تأکيد کنند و آن را گسترش دهند و تکميل نمايند؟
پاسخ به اين سوال دشوار است. بولتمان شاگردان بسيار زيادي داشت که واقعا به ديدگاه‌هاي او وفادار ماندند. اما اين وفاداري آن‎ها شکل‌هاي مختلفي به خود گرفت. دست‌کم دو نفر در آلمان به طور جدي بر ميراث به جاي مانده از او کار کردند. يکي از آن‎ها والتر اشميت هالتس و ديگري گرسر پژوهشگر حوزه عهد جديد است. ديگري شاگرد او انتفوکس است که سه جلد کتاب با عنوان "هرمنوتيک ماربورگ" نوشت و در اين کتاب واقعا تلاش کرد تا لحظه اگزيستانسيال که همواره مورد تأکيد بولتمان بود را بسط دهد. او بيشتر بر روي عيسي و به خصوص کلام او در امثال و حکم متمرکز بود.  هانس کينزرمان نيز روي عيسي و  پولس کار کرد. به نظر مي‌رسد نگاه او بيش از ديگران سياسي است. ولي شايد يکي از مؤثرترين افراد دانشگاهي گونتر بورنکام بود. او تحقيقات زيادي انجام داد اما نه به شکل فلسفي. او در زمينه الهيات، افراد بسيار زيادي از جمله هلموت کريستر، فريناترن و ديگران را آموزش داد. او به طور جدي روي ميراث بولتمان کار کرد. يکي از مهم‌ترين کتاب‌هايي که در پرتو ديدگاه‌هاي بولتمان نوشته شد کتاب جيمز رابينسون و هلموت کريستر است که درباره مسيحيت نخستين نوشته شده است. اين کتاب آنچه را که مي‌توان درباره تاريخ دين و فعاليت‌هاي تفسيري انجام داد، بسط مي‎دهد. اين دو نفر که در ايالات متحده فعاليت‌هاي خود را پي مي‌گرفتند، به سود "نقل قول اجتماعي" استدلال مي‎کنند. استدلال آن‎ها اين است که هميشه امکان دارد متني که به نام يک نفر ثبت شده است، توسط چندين نفر نقل و به ديگران منتقل گردد. اگر کتاب مقدس و نوشته‌هاي نخستين مسيحي واقعاً کلمات و جملات خود انسان‎ها باشند، انسان‎ها تمايل دارند که با يکديگر متفاوت باشند. پس ما بايد واقعا در پي تفاوت‌هاي کساني که منابع شفاهي اوليه را تهيه کردند، کساني که انجيل مرقس و يا انجيل لوقا و يا ... را نوشتند، باشيم. بايد بپرسيم که اختلاف نقل قول‎ها چه تأثيري در حرکت مسيحيت در جهت‌هاي مختلف داشت. دوتي زاله نيز از دانشجويان بولتمان بود. برنت ياسپرت تعداد زيادي از کتاب‌ها را جمع‌آوري کرد. هانس يوناس نيز فرد مهمي بود. افراد بسيار متعددي هستند. به هر حال يک استاد برجسته و بزرگ هميشه شاگردان متعدد و زيادي را پرورش مي‌دهد. فردي به نام ماري فرايتو نيز از شاگردان او بود. يک نکته مهم آن است که بولتمان همايشي سالانه راه‌اندازي کرد با عنوان Alte Marburger به معناي دانشجويان ماربورگي قديمي. آن‎ها از اواخر دهه بيست هر سال با يکديگر ملاقات مي‌کردند و اين ملاقات‌ها ادامه داشت تا زمان مرگ بولتمان و حتي بعد از آن هم تا اواخر قرن بيستم ادامه يافت. مقاله هانس کينزرمان درباره عيساي تاريخي که در داخل آلمان تأثير زيادي گذاشت، اولين بار در اين همايش مطرح شد و مورد بحث قرار گرفت. تعداد زيادي از نويسندگاني که در کتاب مهم" Kerygma und Mythos" بحث‌هاي خود را مطرح کردند در اين همايش حضور داشتند و من کاملاً مطمئن نيستم اما احتمالاً افرادي در اين کتاب مشارکت داشتند که به اين مسأله از نظرگاه اديان ديگر نيز نگاه کرده بودند. البته اسلام مورد نظر نبود، اما به گمانم بوديسم، دين ژاپني و مواردي مانند اين در اين کتاب مطرح شدند.

اما سؤال آخر من که به جهت تاريخي داراي اهميت است، اين است که آيا در اينجا، يعني در شهر ماربورگ که بولتمان عمر خود را در آن گذراند، هيچ دست‌نوشته‌اي از او وجود دارد؟
همه دست‌نوشته‌هاي بولتمان در توبينگن نگهداري مي‌شوند. خوشبختانه در اين زمينه کتابي نوشته شده است. کتابخانه توبينگن در اين کتاب مشخص کرده که در ميان نامه‎ها و مقالات متعدد بولتمان، کدام يک به صورت دست‌نوشته‌ در اختيارآن‎هاست. اين کتاب در واقع يک فهرست  بلند بالا از همه دست‌نوشته‌هاي بولتمان است که نزد آن‎ها موجود است. البته ما در اينجا در ماربورگ کتاب‌هاي چاپي بسيار زيادي از بولتمان و درباره بولتمان داريم که آن‎ها را در سايت دانشگاه هم مي‌توانيد ببينيد. همچنين فهرستي هم از آثاري که به زبان انگليسي درباره بولتمان انجام شده در دانشگاه موجود است.

 

زندگي و انديشه رودلف بولتمان

PDF چاپ نامه الکترونیک

زندگي و انديشه رودلف بولتمان

زهره همت*


به منظور آشنايي بيشتر مخاطبان فرهيخته مجله اطلاعات
حکمت و معرفت، دبيران پرونده «بولتمان و اسطوره‎زدايي» بر آن شدند تا پيش از ورود به مباحث تخصصي‌ در قالب مقاله‌ کوتاهي که پيش‌رو داريد ابتدا ديدگاهي اجمالي در مورد بولتمان، زندگي، آثار، پروژه اسطوره‌زدايي و ماهيت آن و ميراث به جا مانده از بولتمان براي علم الهيات و ساير انديشمندان، به دست دهند و در ادامه مباحث مرتبط با اين الاهيدان مسيحي به شکلي جدي‎تر پي‌گرفته شود. اميد است از اين رهگذر در تحقق چنين خواسته‌اي توفيق پيدا کرده باشند.


زندگي و انديشه رودلف بولتمان
رودلف كارل بولتمان (20 آگوست 1884 تا 30 جولاي 1976) الهيدان آلماني داراي پيشينه جانبداري از تعليمات لوتر بود، كسي كه به مدت سه دهه تدريس مطالعات عهد جديد در دانشگاه ماربورگ را بر عهده داشت. وي يكي از بنيانگذاران نقد شكلي و نخستين نماينده اسطوره‏زدايي است، يعني فرآيند تشخيص جوهره پيغام مسيحيت از زرق‏‎‌و‎‏برق اسطوره‎هاي باستاني‌اش.‌ بولتمان كوشيد تعاليم مسيحيت را با فلسفه نوين اگزيستانسياليسم تطبيق دهد، وي تاكيد داشت قضاوت هر فرد بر مبناي تجاربش، نه از طريق حيات اخروي و يا در طول رويدادهاي فاجعه‎آميز آينده، بلكه لحظه به لحظه، هنگام انتخاب‌هاي آن مرد و زن براي آنكه نداي خداوند را در قلبش رد كند يا بپذيرد، به وجود مي‌آيد.
هنگامي كه وي سخت عقيده داشت بيشتر عهد جديد مسيحي بيش از آنكه تاريخي باشد، اسطوره‌اي است، پيام بنيادين مسيحيت را كه مي‌گويد"مسيح خداست" به تلويح انکار کرد. اين كه او بيش از همرنگ شدن با جماعت نسبت به وجدان متعهد بود، موجب شد كه در آلمان دوران هيتلر به عنوان عضوي از كليساي اعتراف‎گرا فعاليت كند، كليسايي كه از تاييد سوسياليسم ملى و رفتار نازي‎ها با يهوديان خودداري مي‏كرد. او پس از جنگ به شكل گسترده سخنراني‌هايي ايراد كرد و تبديل به تاثيرگذارترين الاهيدان دوره پس از جنگ شد. وي يكي از پيشگامان پژوهش در باب مسيح تاريخي بود و فعاليت‎هاي مهمي درمورد تطبيق ايمان و عقل در سياق مدرن انجام داد.

زندگي‌نامه بولتمان
بولتمان در شهر ويفلشتده1 متولد شد و فرزند كشيشي لوتري بود. وي به مطالعه الاهيات در دانشگاه توبينگن2  پرداخت و بعدها دانشگاه برلين تز وي با موضوع رسالات قديس پولس را پذيرفت. پس از آن  به تدريس عهد‌جديد در ماربورگ روي آورد. بعد از يك دوره كوتاه تدريس در برسلاو3 و گيسن4  در سال 1921به عنوان استاد تمام به ماربورگ بازگشت. او در اين شهر تا هنگام بازنشستگي‎اش در سال 1951 ماند.
كتاب «تاريخ سنت هم‌نوا»ي(1921) وي هنوز معتبرترين منبع ضروري به منظور پژوهش درباب كتاب مقدس به شمار مي‎رود. شايد بولتمان تاثيرگذارترين نماينده اصول معطوف به تاريخ‌مندي كه "نقد شکلي" ناميده مي‌شود باشد كه در پي شناخت شکل حقيقي بخش روايي كتاب مقدس، گفته‎هاي مسيح و يا تمثيل‎ها است.اين شکل حقيقي با شکلي كه از طريق سنت به ما رسيده است، تفاوت دارد.
در طول جنگ جهاني دوم، وي يكي از اعضاي كليساي اعتراف‌گرا و از مخالفين سوسياليسم ملي بود. او عليه بدرفتاري با يهوديان، عليه ناسيوناليسم افراطي، و عليه اخراج كشيش‌هاي مسيحي غيرآريايي سخن گفت.
در سال 1941، بولتمان نقد شکلي را در انجيل يوحنا به كار گرفت و به وسيله آن وجود يک انجيل مفقود با عنوان انجيل نشانه‌ها که در ميان نويسندگان انجيل تنها يوحنا به آن تکيه داشت را تشخيص داد.
اين رساله، كه در آن زمان جنجال بسياري به پا كرد، همچنان نقطه عطف مهمي در باب تحقيق درباره عيساي تاريخي محسوب مي‌شود. در همان سال رساله وي «عهدجديد و اساطير: مسئله اسطوره‌زدايي پيام عهد‌جديد»، از مفسرين خواست فلسفه اگزيستانسياليستي همكار بولتمان، مارتين هايدگر، را جايگزين الاهيات سنتي كنند.
هدف بولتمان از اين‌كار، همانگونه كه خود وي نيز توضيح داده، اين بوده است كه حقيقت تعاليم عيسي مسيح را در دسترس مخاطبان فرهيخته مدرن قرار دهد. بعضي از دانشمندان، نظير الاهيدان نوارتدكسي، كارل بارت، بولتمان را به خاطر شكاكيت بيش از اندازه درمورد وثوق تاريخي روايات انجيل مورد نقد قرار داده‌اند.
بعضي اما گفته‎اند وي به اندازه كافي پيش نرفته است چرا كه اصرار دارد پيغام مسيحيت، از رهگذر بخش اعظمي از اسطوره‌ها، هنوز داراي اعتبار است.
گر چه وي پيش‌تر در اروپا از شهرت برخوردار بود اما تاثير كامل بولتمان تا زمان انتشار كتاب «بشارت و اسطوره » به زبان انگليسي در سال 1948 احساس نشد. پس از جنگ، او تبديل به تاثيرگذارترين الاهيدان اروپايي شد. شاگردان وي مناصب مهمي را در دانشگاه‌هاي معتبر از آن خود كردند وديدگاه‎ او در سرتاسر جهان مطرح شد. از ميان شاگردان وي مي‌توان به ارنست كازمان5، گونتر بورنكام6، هانا آرنت7  و هلموت كوستر8  اشاره كرد. در سال 1955، رساله وي در باب «تاريخ و آخرت‌شناسي: ظهور ابديت»، نيز به ويژه بر اذهان تاثيرگذار بود، همان‌طور كه آخرين سخنراني وي در آمريكا با عنوان « عيسي مسيح و اساطير»، نيز چنين ويژگي‌اي داشت.
الهيات بولتمان
بولتمان يكي از بنيانگذاران نقد شکلي بود. وي همچنين بنيانگذار پروژه اسطوره‌زدايي از پيام مسيحيت به شمار مي‌رفت. كتاب بولتمان با عنوان«تاريخ سنت همنوا» شاهكار اين رهيافت تازه به تحليل عهد جديد و مجذوب كننده تعداد بسيار زيادي از دانشجويان شناخته شده است. نقد شکلي، همان‌طور كه در مورد اناجيل به كار گرفته شده، در پي تشخيص گفتار و اعمال موثق عيسي مسيح در سياق راستين آن و شناخت مسيح نه فقط به عنوان دومين فرد در تثليث، بلكه همچون معلمي يهودي كه در زمان امپراطوري رم در شهرستان جليل در فلسطين و در يهوديه مي‌زيست، بود.
بولتمان متقاعد شده بود كه روايات زندگي عيسي مسيح بيش از آنكه رويدادهاي تاريخي و نقل قول‎هاي دقيق عيسي را بازگو نمايد، الهيات را در قالب داستان عرضه مي‌كنند. پيغام‎هاي روحاني از طريق زبان آشناي اساطير باستاني بازگو مي‌شوند، كه امروزه كمتر معنادار است. به عنوان مثال، وي مي‎گويد: بي‌شك عيسي مسيح در قالب پسر خدا درآمد، موجودي الهي، و بنابراين شخصيتي بدين حد اسطوره‎اي. ولي او شخصيت واقعي عيساي ناصري تاريخي نيز بود. حيات او چيزي وراي رويدادهاي اسطوره‌اي است، زندگي او زندگي انساني است كه با تراژدي تصليب به پايان رسيد...(كريگما و اسطوره، ص. 34)
با اين اوصاف بولتمان اصرار داشت كه پيغام مسيحيت توسط شنوندگان مدرن مردود دانسته نمي‌شود، هرچند، امروزه با تفسير قابل فهم مي‌شود. ايمان بايد عمل حياتي اراده باشد و نه سوا كردن خوب و بد و ستايش و تمجيد از "شواهد باستاني".
كتاب عيسي و کلمه(1926) شكاكيتي جدي را نسبت به عهد جديد به عنوان منبع موثق داستان زندگي عيسي بيان مي‌كند. سراسر دهه 1930، وي آثار بي‌شماري را انتشار داد و به شكل گسترده به واسطه هدفش يعني اسطوره‌زدايي شناخته شد، يعني فرآيند جداسازي عيساي تاريخي از توصيفات مسيح‌شناسانه و افسانه‌ها كه بولتمان باور داشت از رهگذر نوشته‌هاي قديس پولس، نويسندگان انجيل، و آباء اوليه كليسا به عيسي منتسب شده‌اند. در دهه 1940 وي تفسير مشهوري بر انجيل يوحنا منتشر كرد.
بولتمان ميان دو نوع تاريخ يعني "historie" و "Geschichte" قائل به تمايز مي‌شود- كه معادل انگليسي آن تقريبا دو واژه "historical" و "historic" است. دومي كيفيتي اسطوره‎اي دارد كه فراتر از واقعيت محض است. بنابراين تصليب مسيح از نوع دوم و اسطوره‌اي، و بدين معنا رويدادي فراتر از "تصليب عيساي ناصري" بود. با وجود اين، بولتمان مراقب بود تا ميان اسطوره‌زدايي از متون مسيحي و مسائل مرتبط با ايمان قائل به تفكيك شود. براي بولتمان، جوهره ايمان از آنچه که به نحو تاريخي"historically" مي‏توان دانست فراتر مي‌رود. چيزي كه نمي‌توان آن‌را به عنوان موضوع واقعيتي تاريخي"historical" "فهم" کرد اين موضوع است كه "عيسي خداست". هر چند، در پاسخ به نداي خداوند از رهگذر اين جهان، فرد مي‌تواند قاطعانه به عيسي به عنوان خدا، همچون گزاره ايماني، واکنش نشان دهد.
بولتمان با منتقدين اوليه کتاب مقدس نظير دي.اف.اشتراوس9، کسي که همچون بولتمان، وجوه اسطوره‌اي ايمان مسيحي را مورد بررسي قرار داد ولي جملگي آن‎ها را به علت غيرعلمي بودنشان مردود شمرد، وارد بحث شد. به عنوان مثال، بولتمان تاريخي بودن رستاخيز عيسي مسيح را محل ترديد قرار مي‌دهد، ولي در مورد اهميت روحاني آن يقين دارد. وي پذيرفته است که: "وقايع تاريخي مرتبط با رستاخيز تا مرگ عيسي تماما باورنکردني است". براي او، رويدادهاي مرتبط با عيد پاک چيزي نيست که در ارتباط با عيساي تاريخي اتفاق افتاده باشد، بلکه اتفاقي است که براي حواريون رخ داده است، کساني که باور داشته‌اند عيسي مسيح احياء شده است. افزون بر اين، عيسي مسيح احياء شده، فردي زنده در حيات مسيحيان محسوب مي‌شود. بنابراين رهيافت بولتمان مردود شمردن اسطوره نبود، بلکه تفسير مجدد آن در شرايط مدرن بود. بولتمان در ارتباط با اين مشکل روش اگزيستانسياليستي هايدگر، به ويژه مقوله زندگي اصيل در مقابل زندگي غير اصيل را مورد استفاده قرار مي‌داد. در ديدگاه او "داوري نهايي" رويدادي در تاريخ نيست، بلکه رخدادي است که همزمان با آنکه آن مرد يا زن به نداي خداوند در لحظات وجودي‎اش پاسخ مي‌گويد، درون قلب هر شخص اتفاق مي‌افتد. انسان‌ها هر لحظه خواه بهشت و خواه جهنم را تجربه مي‎کنند، و ايمان به معناي اطاعت همه جانبه از خداوند در زمان حال معنا مي‌دهد.
براي بولتمان، "رستگاري" آنقدر که بر وجود ما در خداوند مبتني است، موضوع آيين‌هاي مذهبي و صورت‎بندي‌هاي اعتقادي قرار نمي‏گيرد. آزادي حقيقي مسيحي بيش از آنکه  برابر با پيروي از قوانين شاق و معيوب اجتماعي باشد، به معناي پيروي دروني وجدان فرد است.

ميراث بولتمان
"هر آن امکان وجود لحظه‌اي معادشناختي غنوده است و شما وظيفه داريد بيدارش کنيد".
يکي از نقدهاي مهم در باب انجيل در قرن بيستم، رهيافت تاريخي رودلف بولتمان به عهد جديد است که بينش نوين مهمي را به دست مي‌دهد، و افراد بسيار زيادي را قادر مي‌سازد تا از رهگذر ديدگاه شکاکانه مدرن به کتاب مقدس نگاه کنند، و همزمان جانب ايمان را نيز در بنيادي‌ترين پيام مسيحيت نگه مي‎دارد. در حال حاضر همه دانشمندان عهد جديد از ابزار نقد شکلي که بولتمان پيش قراولش بود، استفاده مي‎کنند حتي کساني که در اسطوره‎زدايي از عيسي همگام با او پيش نرفتند. رهيافت اگزيستانسياليستي وي به الاهيات مسيحي تاکيد دارد هر لحظه را آنگونه زندگي کن که گويي واپسين لحظه تو و گويي داوري واپسين توست. خود بولتمان به عنوان عضوي از کليساي اعتراف‎گرا در آلمان کوشيد تا نشان دهد ايمان مسيحي نه فقط موضوع باور، بلکه در مورد پيروان آيين مسيحيت، نمونه‌اي از زندگي در پاسخ هر روزه به خداوند است.

* دانشجوي مقطع دکتري دانشگاه علوم و تحقيقات تهران، رشته اديان و عرفان تطبيقي.

* مقاله پيش‌رو ترجمه‌اي است از:
*Bultmann, Rudolf, New World Encyclopedia.
پي‌نوشت‌ها
1.Wiefelstede  //  2.Tubingen  //  3.Berslau  //  4.Giessen  //  5.Ernest Kasemann  //  6.Gunther Bornkamm  //  7.Hannah Arendt  //  8.Helmut Koester  //   9.D.F.Strauss.
منابع
• History of the Synoptic Tradition. Harper, 1976. ISBN 0-06-061172-3  //  • Jesus Christ and Mythology. Prentice Hall, 1997. ISBN 0-02-305570-7  //  • The New Testament and Mythology and Other Basic Writings. Augsburg Fortress Publishers, 1984. ISBN 0-8006-2442-4  //  • Kerygma and Myth. HarperCollins, 2000 edition. ISBN 0-06-130080-2  //  • The Gospel of John: A Commentary. Westminster John Knox Press, 1971. ISBN 0-664-20893-2  //  • Theology of the New Testament: Complete in One Volume. Prentice Hall, 1970. ISBN 0-02-305580-4  //  • Myth & Christianity: An Inquiry Into The Possibility Of Religion Without Myth. Prometheus Books, 2005. ISBN 1-59102-291-6  //  • History and Eschatology: The Presence of Eternity (1954–55 Gifford lectures). Greenwood Publishers, 1975. ISBN 0-8371-8123-2.  //  • Ashcraft, Morris. Rudolf Bultmann. Makers of the Modern Theological Mind. Word Books, 1972. ISBN 9780876802526  //  • Dennison, William D. The Young Bultmann: Context for His Understanding of God, 1884-1925. New York: P. Lang, 2008.  //  • Fergusson, David. Bultmann. Outstanding Christian Thinkers. Health Policy Advisory Center, 1993. ISBN 9780814650370  //  • Macquarrie, John. The Scope of Demythologizing; Bultmann and His Critics.. Harper Torchbooks, 1966. ASIN B000SGJPT8  //  • Malet, André. The Thought of Rudolf Bultmann. Doubleday & Company, Inc., 1969. ISBN 1299341500.

 

اسطوره و عهدجديد

PDF چاپ نامه الکترونیک

اسطوره و عهدجديد

فردريك فايوي بروس*
ترجمه مجتبي نماينده**


فردريک فايوي بروس يکي از محققان کتاب مقدس و طرفدار نظريه اعتبار تاريخي عهدجديد است. او در اين مقاله ضمن بررسي سطوح مختلف معنايي اسطوره به روش،‌‌ اهداف و نتايج اسطوره‌زدايي متالهان برجسته مسيحي مانند بولتمان و مارتين ديبِليوس و ر.رايتسنشاين  اشاره مي‌کند و تا جايي که بولتمان اسطوره‌زدايي را در معناي زبان‌شناختي آن به کار برده و آن را معادل‌يابي صحيح اصطلاحات استعاري کتاب مقدس بداند با او همنوايي مي‌کند. بروس بر اين باور است بولتمان به اين سطح بسنده نمي‌کند و اسطوره را به معناي گزارش يک واقعه يا حادثه‌اي مي‌داند که در آن نيروهاي ماوراءالطبيعي و ماوراءبشري اثرگذار هستند. اسطوره‌زدايي در اين معنا کنار گذاشتن فقراتي از کتاب مقدس است که رنگ و بوي معجزه دارند. بروس معتقد است هرچند هدف بولتمان اين نبود که مسيحيت را باب طبع انسان مدرن کند، اما رهيافت اسطوره‌زدايي او بارها و بارها بي‌آنکه خودش بدان آگاه باشد، مولفه‌هاي مسيحيت تاريخي را در فضاي فکري دوره معاصر کنار مي‌نهد. بروس در ادامه به نقد نظريه ر.رايتسنشاين مبني بر اثرپذيري ساختار اسطوره‌اي عهدجديد از الگوهاي اساطيري رايج در دوره ظهور مسيحيت، مي‌پردازد.


در هر بحثي از واژه "اسطوره" بايد ابتدا کارمان را با يک تعريف آغاز کنيم. اين واژه مانند برخي واژه‌هاي ديگر معادل‌هاي متعددي دارد. اسطوره در زبان عامه دروغي محض است، داستاني جعلي که هيچ ردپايي در حقيقت ندارد. اسطوره در زبان الهياتي در معنايي نزديک‌تر به ريشه اصلي آن به کار مي‌رود. "ميتوس"1 در زبان يوناني در اصل به معناي سخن يا داستاني است که ممکن است واقعي يا دروغين باشد. در متون اوليه اين واژه مترادف "لوگوس" بوده است. نويسندگان بعدي در مقايسه اين دو واژه، "ميتوس"را براي داستان‌هاي افسانه‌اي و "لوگوس"را معادل حقايق کسالت بار به کار برده‌اند. اما در بافت ديني "ميتوس" داستاني درباره يک يا چند تن از خدايان است، به ويژه داستاني که در قالب مناسک مقدس به نمايش در مي‌آيد. اين معنايي است که در پس به کارگيري اين واژه توسط مکتب «اسطوره و مناسک»2 نهفته است. در يونان، بسط مهم اوليه «اسطوره و مناسک» در قالب تراژدي و طنز ديده مي‌شود، جايي که نمايش (يا عمل) توسط ميتوس (يا نقشه) اجرا مي‌شود. ميتوس داستاني را بيان مي‌کند که در قالب نمايش به اجرا در مي‌آيد.
بسياري از اشعار کهن آسياي غربي در راستاي اين خطوط تفسير شده‌اند؛ براي نمونه "تي. اچ گستر"3 در کتاب تسپيس4 (1950) متون ديني به زبان اوگاريتي5 و ديگر زبان‌ها را به عنوان متون افسانه‌اي يا کلمات مقدس مربوط به مناسک موسمي تهي و پر کردن شرح مي‌دهد. او بر آن است اين مناسک را بازسازي نمايد. مفاهيم اسطوره‌اي به کارگرفته شده در عهدقديم نقطه مقابل اين زمينه هستند؛ و مناسب‌تر است ما اين اصطلاحات را در معناي فني آن‌ها به کار گيريم، براي مثال در پنجاه بخش نخستين سفر خروج، اسطوره‌ها و کلمات مقدس، همه ساله براي مناسک نجات بخش بني‌اسرائيل تکرار مي‌شوند. سرپرست خانواده يهودي تا به امروز اين داستان را به عنوان نمايش کهني از آيين‌هاي فصح نشان مي‌دهد تا داستان آن شب را بيشتر براي يادآوري زماني که خداي بني‌اسرائيل پايين آمد تا قوم خود را از اسارت مصر آزاد کند، تکرار کند. ميتوس در اين مثال ريخت يک الگوي زايايي تکرارشونده که در قالب داستاني که به زمان باستان بر مي‌گردد نيست بلکه روايتي است از چيزي که واقعا در تاريخ رخ داده و تفسير قدرت و خودانکشافي خداي بني‌اسرائيل است.
به همين شکل در عهدجديد نيز اعمال آييني عشاي رباني نيز همراه با عباراتي هستند که به معناي آشکار کردن است. پولس به مسيحيان قرنتي مي‌گويد: زيرا هرگاه اين نان را بخوريد و اين پياله را بنوشيد، موت خداوند را ظاهر مي‌نماييد تا هنگامي که باز آيد. (اول قرنتيان 11: 26) اين فقره احتمالا بدين معناست که سهيم شدن در نان و شراب به خودي خود اعلاني آشکار از مرگ خداست (اگرچه اين قطعا واقعي است)، اما با يک سري روايت از وقايع نجات بخش همراه است که در اين اعمال آييني به صورت نمادين اجرا مي‌شوند. يک بار ديگر، در به کاربردن اصطلاحات در معناي فني‌شان، drama با mythos يا hieros logos همراه شده است همانگونه که در نمونه عيد فصح، ميتوس روايتي از چيزي است‌- مرگ خداي پسر- که واقعا در تاريخ رخ داده است و به عنوان عمل نجات بخش خدا به نفع ابناي بشر تفسير مي‌شود. امپراطور ژوليان بر اين باور بود که جزئيات اين داستان در آيين رمزآلود آتيس بيان شده است، چيزهايي که هرگز اتفاق نيفتاده‌اند با وجود اين حقايق ازلي هستند. اما در مورد وقايع عشاي رباني مسيحي بايد مثل عيد فصح يهودي گفته شود، اين چيزها يک بار براي هميشه رخ داده‌اند و بنابراين حقايقي ازلي هستند.
در هرحال، اگرچه "اسطوره" اغلب به اين معنا در مباحث عهدعتيق به کار مي‌رود، اما با معناي متداول آن در عهدجديد تفاوت دارد. اين موضوع به طور خاص در ربع پاياني سده پيشين به عنوان نتيجه برنامه اسطوره‌زدايي پروفسور رودلف بولتمان مطرح شد. نظريه بولتمان به طور خلاصه بدين شرح است که اگر کتاب مقدس بخواهد بر زنان و مردان دوره کنوني اثر خود را حفظ کند بايد از قواعد اسطوره‌شناختي خود و هم چنين عباراتي که بلافاصله چالش و مخالفت شنونده را بر مي‌انگيزد، رهايي يابد. هيچ بخشي از برنامه بولتمان مقابله با صليب نبود، بلکه او اعتقاد داشت که اين مخالفت در زباني اسطوره‌اي که به طور سنتي بيان مي‌شود نهفته است. وقتي اين سبک بيان به کنار گذاشته شود و کتاب مقدس مورد بازخواني قرار گيرد، اين بازگويي تلاشي همانند مدل مسيحي شده تحليل وجودشناسانه هايدگر از کار در خواهد آمد.
هرقدر هم اعتبار يا موفقيت اين تلاش مفروض دانسته شود، روشن است که انگيزه بولتمان با بازنويسان بارز سده نوزدهمي زندگي عيسي تفاوت دارد. اين گروه در پي آن بودند تا پوسته معجزه‌گونه را از داستان زندگي عيسي بزدايند تا سيماي ملايم معلم پدري خدا و برادري انسان را بازسازي کنند؛ اينان با هواداران نظريه مسيح- اسطوره (نظريه‌اي که اکنون تقريبا به طور کامل بقاياي آن به عنوان بخشي از اسطوره‌شناسي رسمي کمونيستي، از بين رفته است) تفاوت دارند. انگيزه بولتمان جلوگيري از لغزش اساسي مسيحيت از وضعيتي است که در آن با لغزش چاره‌پذير همايندهاي اسطوره‌شناختي گرفتار است و مردم ديگر اين مفاهيم را نمي‌پذيرند.
وقتي ما از چيستي لوازم اسطوره‌شناختي سوال کنيم به پاسخ‌هاي متعددي مي‌رسيم. يکي از اين پاسخ‌ها تصور سه طبقه‌اي عالم6  است. زمين طبقه‌اي است که ما بر روي آن زندگي مي‌کنيم، آسمان طبقه بالايي آن است و هادس طبقه زيرين عالم است. در بيان سنتي روايت کتاب مقدس، مسيح از آسمان به زمين آمد و از زمين به هادس نزول کرد، سپس از هادس به زمين آمده و از زمين به آسمان عروج کرده و سمت راست خداي پدر قادر مطلق نشسته است. پس از اين او به زمين بازخواهد گشت و زندگان و مردگان را داوري خواهد نمود.  اين تصوير حقيقتا اسطوره‌اي نيست، بلکه چارچوبي مجسم از بازگشت حقيقي به زمان پيشا‌کپرنيکي و پيشابطلميوسي است. وقتي يک ستاره‌شناس مسيحي اين باورها را مي‌خواند، وقتي به زبان معمول درباره طلوع و غروب خورشيد صحبت مي‌کند هيچ چيز براي او آزاردهنده‌تر از اين سبک زباني نيست. اسقف وولويچ با اين مساله که تفکر مردم درباره انگاره خدا  "آن بالايي"7 مدت‌هاست به کنار نهاده شده، موافق است زيرا هيچ صحت و اعتبار جغرافيايي ندارد. البته امروزه مفهوم مشابه "خداي از بيرون"8 جايگزين اين انگاره از خدا شده و مي‌تواند مورد سوال و بررسي قرار گيرد. اين عبارات استعاره‌هاي مکاني9 براي تعالي10 خداوند هستند درست همانگونه که ترجيح اسقف براي مفهوم او11 به عنوان "خدايي در اعماق وجود"12 استعاره‌اي مکاني براي درون بودگي13خداست. همان‌قدر که عبارت "تو به همه زندگي بخشيده‌اي" صحيح است،  عبارت"تو در همه سطوح حيات زندگي مي‌کني" نيز صحيح است. خدا فراتر از هستي و تدبير شخصي ما وارد زندگي انساني مي‌شود تا لطف خود را به وقت نياز آشکار کند. زبان ارتباط شخصي (اگرچه توسط عده‌اي اسطوره‌اي تلقي مي‌شود) بهترين بيان براي شهادت کتاب مقدس درباره خدا و انسان است. اگر اين شهادت گهگاه به سطح استعاره‌هاي مکاني منتقل مي‌شود، اين استعاره‌ها براي مواجهه الوهي- انساني در شخص و عمل مسيح است. آنچه که بولتمان نيز به عنوان عمل خدا در مسيح و عمل نجات‌شناسانه قطعي او در نظر مي‌گيرد. ما خودمان درباره ضرورت اسطوره‌زدايي آن شکل از تفکر و سخن که تعالي خداوند را در مکاني دوردست مي‌بيند، مشکلي نداريم. اين کاربرد طبيعي زبان است و اگر اسطوره‌زدايي کلام صحيح درباره ترجمه اصطلاحات استعاري به زباني غيراستعاري باشد (که من مطئنم اينگونه نيست)، ما خودمان نيز مي‌توانيم در اين رابطه اسطوره‌زدايي کنيم.
اما بولتمان اسطوره را در معنايي ديگر به کار مي‌گيرد. اسطوره در اين معنا گزارش يک واقعه يا حادثه‌اي است که در آن نيروهاي ماوراءطبيعي و ماوراءبشري اثرگذار هستند.... تفکر اسطوره‌اي اين عالم و حوادث آن را در معرض نيروهاي ماورايي مي‌بيند، و اين رهيافت در برابر تفکر علمي چون و چرايي ندارد.
خلاصي يافتن از اسطوره با اين مفهوم، يعني هر آنچه که نشاني از معجزه دارد را از کتاب مقدس به طور قطعي کنار بگذاريم – اما اکنون شديدتر از اين رهيافت- حتي بدين معناست که کتاب مقدس را از روايت‌هايي درباره نزول لطف خداوند نيز بزداييم. روايت‌هايي که به بياني استعاري از عالمي سه طبقه سخن مي‌گويند و اکنون زبان غيراستعاري جايگزين آن شده است. تعالي خداوند، وجود ازلي مسيح، فرستاده شدن او توسط پدر به وقت آن، رستاخيز عيسي از قبر به عنوان حادثه‌اي تاريخي، فعاليت شخصي روح‌القدس، در حقيقت (شايد بسياري از) مويدات اعتقادات مسيحي، به کنار نهاده مي‌شوند.
بولتمان بدون شک دغدغه اين را داشت که مسيحيان نبايد بر ايمان مبتني بر تاريخ و علوم طبيعي متکي باشند. اما در مقام شرح، بهترين شيوه براي فراگيري اين‌ها، جايي که مسيحيان به تعهد ايماني براي اطمينان از تاريخ و علوم طبيعي ملتزم هستند، مي‌گويد آن‌ها بايد بسياري از گزاره‌هاي ايماني را که بنابر عادت به عنوان وحي الاهي پذيرفته‌اند و يا گزاره‌هايي غيرعلمي يا غيرتاريخي هستند را کنار نهند. خدا خودش را در مقام نظر و تجربه محدود مي‌کند. ما مي‌توانيم به خدا فقط با وجود تجربه و عادل‌شمردگي را فقط با وجود امور باطني اعتقاد داشته باشيم. افزون بر اين، اسطوره‌زدايي عملي موازي است با آنچه که پولس و لوتر با عنوان آموزه عادل‌شمردگي فقط از راه ايمان بدون اعمال شرعي انجام دادند. با صراحت بيشتر اسطوره‌زدايي اجراي راديکال آموزه  عادل‌شمردگي توسط ايمان در حوزه معرفت و تفکر است. اسطوره‌زدايي مانند آموزه عادل‌شمردگي هرگونه اشتياق براي اطمينان را در هم مي‌شکند. هيچ تفاوتي بين اطمينان مبتني بر اعمال صالح و اطمينان برساخته از معرفت اثبات‌گرا نيست. اين واقعيتي است که در همه اين موارد صادق است اما بولتمان در آن افراط ورزيده است. ممکن است به اين ايده مطرح شود که به نظر بولتمان اسطوره‌گشايي رستاخيز مسيح نسبت به بررسي آن به عنوان واقعه‌اي تاريخي به طور عيني، بهتر است زيرا در حالت دوم ما با اين خطر روبروييم که ايمان به تاريخ را به جاي مسيح رستاخيز يافته اي که فقط از طريق ايمان قابل درک است، قرار دهيم. از ديگر سو از آنجايي که ديگر مويدات ايمان تاريخي حقيقتا با جهان‌بيني علمي ناسازگار هستند بولتمان بر کنارنهادن آن‌ها اصرار دارد، اما مسيحيان مخاطب اين ديدگاه‌ها در وضعيتي بين يک مومن و کسي که فقط جايگاهي ساکن براي ايمانش قائل است، قرار مي‌گيرند.
ما نبايد از آثار بولتمان چنين برداشت کنيم که او از اصل تکامل پيروي مي‌کرده است، اگرچه ممکن است او با اين نظريه آشنا بوده اما صراحتا آن را به کار نبسته است. اين جهان‌بيني علمي نبود که او را وادار مي‌کرد اعتقاد به روح‌القدس را کنار نهد و آن را به عنوان احتمال واقعي حيات جديد که در ايمان فهم مي‌شود حفظ کند. پس از اين چه مي‌شود؟ هدف بولتمان قطعا اين نبود که مسيحيت را باب طبع انسان مدرن کند يا آن را فروکاهد تا آنجا که به بلعيده شدن يونس باور داشته باشد. اما بارها و بارها رهيافت او (بدون اين که خودش بدان آگاه باشد) مولفه‌هاي مسيحيت تاريخي را آشکار مي‌کند که به عنوان امر اسطوره‌اي در فضاي اعتقادي دوره معاصر، صرف‌نظر از چالش‌هاي وجودشناسانه غيرقابل تقليل، کنار گذاشته مي‌شوند.
کتاب مکاشفه14 يکي از بخش‌هاي عهدجديد که در آن عناصر اساطيري قابل توجه است و  بخش‌هاي ديگر مکاشفه‌اي کتاب مقدس نيز چنين‌اند. اما بولتمان احتمالا به دليل مشخصه رمزگونه تصورات آخرالزماني که عموما شناخته شده‌اند، تاکيد چنداني بر اين بخش‌ها ندارد. آنچه به عنوان ريشه درام اژدها، زن و کودک در باب 12 کتاب مکاشفه مطرح است، مدت‌ها پيش از دوره يوحنا به طور کامل اسطوره‌زدايي شده است. اژدها در اين بخش اژدهاي آشوب، لويتان هفت سر15 است؛ اما پيش از اين مزاميرسرايان و انبيا در عهدعتيق لويتان را اسطوره‌زدايي کرده اند تا به عنوان تصوير نيروهاي مخالف خدا به خدمت در آوردند، نيروهايي که در سفر خروج مغلوب خدا مي‌شوند.
يکي ديگر از نمونه‌هاي خاص اسطوره‌زدايي از چهره‌هاي آخرالزماني که بولتمان تشخيص مي‌دهد، دجال16 است. او خاطر نشان مي‌کند که در انتظارات فرجام‌شناسانه يهودي، دجال چهره‌اي کاملا اسطوره‌اي دارد. اين تصوير از دجال در عهدجديد (دوم تسالونيکيان، 2: 12-7) نيز ديده مي‌شود، اما در اول يوحنا (2: 18 و 4: 3) و دوم يوحنا باب هفت، معلمان کذبه نقش اين چهره اسطوره‌اي را ايفا مي‌کنند واسطوره‌شناسي به تاريخ تغيير ماهيت مي‌دهد. اين نمونه‌ها نشان مي‌دهد که اسطوره‌زدايي آغازش در خود عهدجديد است و وظيفه اسطوره‌زدايي ما امروزه عادل‌شمردگي است.
اگر ما اميرنشين و قدرت‌هاي مورد خطاب در رساله‌هاي پولس را مورد تامل قرار دهيم ممکن است اين سوال پيش آيد كه آيا در ذهن پولس اين حوزه‌ها اسطوره‌زدايي نشده‌اند تا در مقابل همه نيروهاي مخالف مسيح و قوم او ايستادگي کند؟ بولتمان يادآور مي‌شود اگرچه در روزگار و نسل ما ديگر تمايلي به تفکر اسطوره‌اي نداريم، اما اغلب از نيروهاي شيطاني صحبت مي‌کنيم که بر تاريخ سلطه دارند و زندگي سياسي و اجتماعي را به فساد مي‌کشند. او ادامه مي‌دهد اين زبان استعاري است، يک شيوه بياني، اما در آن معرفت و بينش بيان مي‌شود و اينکه شرور به اين دليل که هر انسان شخصا پاسخگوست تبديل به نيرويي شده است که به طور مرموزي هر يک از ابناي بشري را به بردگي مي‌کشد. اين يادآور معامله درخور توجه"اچ.اچ راولي"172با چهره آخرالزماني "بليال"18 در کتاب "اهميت امور آخرالزماني"19(1963) است. اما آيا ممکن است پولس از امير نشين‌ها و قدرت‌هايي که با همه بدطينتي‌شان قادر به جدا کردن مومنان از عشق به مسيح نبوده‌اند، درک مشابهي داشته باشد؟
تا اينجا ما بر بولتمان تمرکز داشته‌ايم، زيرا بيش از هر کس ديگر به اين مطالب توجه داشته است، اما او تنها کسي نيست که اسطوره را از منظر خاصي در عهدجديد ديده است. "مارتين ديبليوس"20 اصطلاح اسطوره را براي داستان‌هاي عيسي از جمله تعميد، تبديل هيات و رستاخيز به کار برده است. بولتمان در تحليل نقد فرمي خود ترجيح مي‌داد اين داستان‌ها را افسانه21بنامد. ديبليوس اين داستان‌ها را اسطوره ناميد زيرا از نظر او اين‌ها داستان‌هايي هستند که براي شرح منشا مناسک ديني يا پديده‌هاي کيهاني جعل شده‌اند. تا جايي که کاربرد اين جعل کاملا يک داوري نقد فرمي است. اغلب مواقع، گذاري آرام از داوري نقد فرم به داوري تاريخي صورت مي‌گيرد، گذاري که آسان‌تر است زيرا در کاربرد معمول وقتي روايتي اسطوره يا افسانه خوانده شود بعد تاريخي آن مورد شک واقع شده يا انکار مي‌شود.
برخي از محققان بعد اسطوره‌اي ارکان عهدجديد يا قواعد سنتي آموزه‌هاي مسيحي را به الگوي اساطيري رايج شرق نزديک زمان ظهور مسيحيت، نسبت مي‌دهند. خلاف الگوي خداي ميرنده و رستاخيزکننده دوره‌هاي متاخر، اين اسطوره‌اي نجات‌بخش بود که ريشه در دين ايرانيان داشته و بين جريان‌هاي گنوسي نيز رواج داشت. يکي از برجسته‌ترين طرفداران اين نظريه ر. رايتسنشاين22 بود که کتاب او "راز رستگاري ايراني23" در سال 1921 منتشر شد. اين اسطوره ايراني به کيومرث24، انسان نخستين مي‌پردازد.(نام او که به معناي جاندار مردني است) در اوستا کيومرث گاه و بي‌گاه به عنوان نياي آريايي‌ها و نخستين مومن به تعاليم اهورامزدا ظاهر مي‌شود. در متون پارسي قرن هفتم و قرون بعد از ميلاد مسيح، کيومرث به عنوان چهره برجسته در درامي کيهاني ظاهر مي‌شود. او موجودي آسماني، نخستين بشر و پسر اهورامزداست که با نيروهاي شر براي يک دوره زماني سه هزار ساله مي‌جنگد. او در پايان اين دوره توسط اين نيروها مغلوب و کشته مي‌شود. اما پس از مرگ او ابناي بشر يک دفعه از وجودش ظاهر مي‌شوند و در پايان تاريخ هنگامي که سوشيانت (منجي) ظهور مي‌کند تا مردگان را برانگيزاند، کيومرث اولين کسي است که برانگيخته مي‌شود تا به مقام فرشتگان مقرب بالا رود. جداي از تاريخ پسا مسيحي اين اسطوره، نسبت دادن مفاهيم عهدجديد مانند "پسر انسان" و "انسان آسماني" به اين اسطوره بسيار ضعيف است. اين قضيه ممکن است و به برخي اسطوره‎هاي گنوسي مربوط مي‌شود، به ويژه ردپاي آن را مي‌توان در متون مندايي25 و مانوي26  مشاهده کرد.
الگوي عمومي اسطوره گنوسي وجودي آسماني را به تصوير مي‌کشد که از عالم برين نور به عالم تاريک زيرين ماده فرو مي‌افتد و در انبوهي از بدن‌هاي زميني محبوس مي‌شود. براي رهايي اين وجود پاک از حبس، يک منجي از عالم نور مي‌آيد تا معرفت حقيقي را بگستراند. او همزمان آشکارکننده و رهايي‌بخش است. با پذيرش اين معرفت وحياني اين وجود پاک از اسارت ماده رهايي يافته و مجددا به منزلگه حقيقي خود عروج مي‌کند.
در متون مندايي اين مندا دهايه27(معرفت زندگي) يا فرزندش هيبيل زيوا28(هابيل روشنگر) همان کسي است که مي‌آيد تا روح بشري را  در عالم تاريک ماده تعليم داده و رها سازد. او در اين مسير از سه فلک بين عالم بالايي نور و اين عالم عبور کرده و بر زندانبان‌هاي شيطاني اين عوالم غلبه مي‌کند تا جايي که هيچ مانعي بر سر روح رهايي يافته براي بازگشت به عالم بالا وجود ندارد. غلبه منجي بر نيروهاي شيطاني در تعميد مندائيان باز اجرا شده و اغلب به تعميد يوحنا نسبت داده مي‌شود.
ساختار اسطوره مندائي قدمتي بيش از قرن هفتم و هشتم پيش از ميلاد ندارد. اين اسطوره  بر اساس منابع مانوي و پشيتا شاخ و برگ يافته است. هيچ شاهدي براي اثبات ديدگاه "ليدزبارسکي"29، رايتسنشاين و بولتمان مبني بر وام‌گيري نويسندگان کتاب مقدس از اساطير گنوسي وجود ندارد. منشا فلسطيني اساطير مندايي بسيار محتمل است، آن‌ها ظاهرا در قرن اول ميلادي به بين النهرين مهاجرت کرده‌اند. يک مطالعه تطبيقي دقيق مي‌تواند خويشاوندي بين يک يا چند فرقه تعميدي رايج در دره اردن در آغاز تاريخ مسيحي را نشان دهد. اما نامعقول است که تاريخ اسطوره مندايي را زودتر از اين دوره بدانيم. الگوي اسطوره گنوسي بولتمان بر اساس متون مندايي متقدم طراحي شده است. پس از او شاگردانش آن را در اعمال توماس و ديگر نوشته‌هاي گنوسي مطالعه کرده و اين بررسي را به عنوان شاهدي ديگر براي صحت اين نظريه دانسته‌اند. اما واقعيت اين است که دلايل خيلي بيشتري بر اين ايده وجود دارد که اسطوره مندائي تحت‌تاثير عهدجديد بوده تا اينکه از ديگر جريان‌ها اثر پذيرفته باشد. حتي مي‌توان ادعا کرد که انسان نخستين و منجي- آشکار کننده هيچ جا در گنوستيسيم با هم نيامده‌اند مگر تحت تاثير کتاب مقدس.
در سرودي که پولس در فيليپيان(2: 11-6) گنجانده، عيسي مسيح موجودي ازلي در شکل خداست. او فرصت‌طلبي به خاطر برابري با خدا را کنار مي‌زند، حتي خودش را تا حد انسان پايين آورده و با اراده خود تسليم مرگ مي‌شود. در نتيجه توسط خداوند به مقام برتري تعالي يافته و نام غيرقابل وصف به او اعطا مي‌شود به طوري که همه موجودات ذي‌شعور عالم با تسليم در برابر او خداوند را تکريم و تقديس مي‌کنند. در کولسيان، عيسي به عنوان پروردگار همه مخلوقات قديم و جديد رخ مي‌نمايد و به لطف وجود اوست که عالم کنوني، هستي مي‌يابد و به خاطر برخاستن او از قبر است که قومش از زندگي جديد و بي‌پايان به عنوان اعضاي جسمي که عيسي سر آن است، لذت مي‌برند. نيروها و قدرت‌هاي سياسي دوران باستان، ناخرسند از داشتن اسيراني که از زندان آزاد شده اند، تلاش مي‌کنند تا عيسي را از انجام افکار و اعمال رهايي بخشش بازدارند اما زماني او را مي‌يابند که فيض را بر صليب مي‌گستراند. اينجا آن‌ها با خشم به سوي او يورش مي‌برند، او نيز با آن‌ها گلاويز شده، آن‌ها را خلع سلاح کرده، اسيرانشان را آزاد مي‌کند و صليب را به ارابه نصرت خود تبديل مي‌کند، وسيله‌اي که پيش از اين نيروهاي دشمن بدون تصديق برتري عيسي مسيح بر آن سوار مي‌شدند. او سپس به سلطنت الاهي عروج مي‌کند- جايي که پيش از اين به تصوير ناديدني خدا ملقب شده بود- اما اکنون به لطف غلبه و رهايي قومش، او بدان ها نامي بخشيده تا در عالم ملکوت به او بپيوندند.
مي‌توان به اين موارد، روايت افسسيان (2: 14)را افزود که در آن بخش پيروزمندانه عمل مسيح در هم شکستن ديوار جدايي است. "اچ. اشلي ير" 30 اين مفهوم را ديواري مي‌داند که بنابر اسطوره‌شناسي گنوسي عالم الاهي را از عالم پايين جدا مي‌کند. اين مفهوم دومي مبناي عباراتي را در افسيسان تشکيل داد که توسط ديگر عناصر مشابه و از لحاظ مفهومي پيچيده  تاييد مي‌شود. مفاهيمي چون عروج منجي، انسان آسماني، کليسا به عنوان جسم مسيح، جسم مسيح به عنوان بنايي آسماني و ازدواج آسماني از اين دسته‌اند.
ماهيت گنوسي برخي از اين عناصر مورد ترديد است، اما اينجا بايد به يک نکته اشاره شود. ديواري که مسيح بنابر افسسيان (2: 14) خراب مي‌کند ديواري افقي نيست که عالم بالا را از عالم پايين جدا کند. ديواري عمودي است که جوامع زميني را به دو گروه يهودي و غيريهودي تقسيم مي‌کند. شباهت بين اين ديوار و ديوار گنوسي کاملا صوري و ظاهري است. بررسي‌هاي"اشلي ير" عميقا تفاسير بسياري را به ويژه در ميان هم‌وطنان او تحت‌تاثير قرار داده است. اين در حالي است که مفسران انگليسي تمايل داشته‌اند ديوار جدايي را مرزي تفسير کنند که غيريهوديان را از محوطه داخلي معبد اورشليم بيرون نگه مي‌دارد. مفسران آلماني نيز در پي بازتفسير الگوي اشلي ير بوده‌اند. بدون شک هر دوي اين‌ها با توجه به افسسيان، نيازمند بحث بيشتري هستند.
دوباره به انجيل يوحنا برگرديم، لوگوس در آغاز با خدا بود و از طريق او همه چيز هستي يافت.  کلمه خدا همزمان پسر خدا بود و از آسمان به زمين آمد تا جسم يافته و براي رستگاري انسان جانش را فدا کند. بنابراين همه کساني که از طريق ايمان او را دريافت مي‌کنند در او حيات ابدي يافته و به عنوان فرزندان خدا نام‌گذاري مي‌شوند. مسيح براي انجام رسالتي که پدر به او واگذار کرده بود به سوي او باز مي‌گردد تا جلال و شکوهي را که پيش از خلقت عالم همراه با پدر داشت بازيابد. اکنون نيز او به پيروانش امتياز همراهي با خودش را عطا کرده است. وقتي رسالت تاريخي عيسي با زباني اسطوره‌اي به تصوير کشيده مي‌شود، طبيعي است به اين فکر نزديک باشد که اين رسالت در قالب اسطوره‌اي رايج  درباره موجودي آسماني که خودش را براي نجان انسان در زمين به زبوني کشيده، بيان شده است. اين موجود با بردن انسان‌ها به  عالم آسماني که بدانجا تعلق داشته‌اند، وظيفه‌اش را انجام مي دهد. مشکل اين تحليل اين است که اثبات چنين اسطوره‌اي در آن دوره شدني نيست. اينکه خود اين اسطوره بر اساس پيام مسيحي نزول منجي براي نجات بشر شکل گرفته باشد، محتمل‌تر به نظر مي‌رسد. پيامي که در آن منجي به عنوان يک انسان در زمين زبوني، رنج و مرگ را تحمل مي‌کند، و افزون بر اين به عنوان موضوع تجربه‌اي جهان‌گستر، براي کساني که او را از طريق ايمان دريافت کرده‌اند، رستگاري را به ارمغان آورده و به آن‌ها منزلگاهي ابدي در کنار خودش و در حضور خداوند را اطمينان مي‌دهد.
اين پيام به طرق گوناگون وارد اساطير گنوسي شده است، از جمله بيزاري آن‌ها از ماده (تا جايي که تجسد واقعي پسر خدا را رد مي‌کنند) و تاکيد بر معرفت31 به جاي تاکيد کتاب مقدس بر عشق الاهي32. بنابر حدس من يکي از نخستين تلاش‌ها براي تحول پيام کتاب مقدس در قالب چنين اسطوره‌هاي گنوسي را مي‌توان در بدعتي که پولس در رساله به کوليسان بدان پاسخ مي‌دهد، يافت. پولس در مقام پاسخ به اين بدعت، چه در رساله به کوليسان و چه در رساله به افسسيان، تا حدي برخي از مفاهيم بدعت کولسيان را اخذ کرده و به کار بسته است. چيزي که حس سترون شده‌اي ناميده مي‌شود که حقيقت کتاب مقدس را (آنچه که اين بدعت جديد آن را به فساد کشيده) بيان مي‌کند.

* فردريک فايوي بروس(Frederick Fyvie Bruce) متولد 12 اکتبر 1910 و متوفي 11 سپتامبر 1990 معمولا با نام اختصاري " F. F. Bruce" شناخته مي‌شود. او يکي از محققان کتاب مقدس بود که از نظريه اعتبار تاريخي عهدجديد حمايت مي‌کرد. نخستين کتاب او با عنوان " اسناد عهدجديد: آيا آن‌ها معتبرند؟ " (1943)  در سال 2006 توسط نشريه ادواري انجيلي آمريکايي مسيحيت امروز، به عنوان يکي از پنجاه کتاب برجسته‌اي که انجيل‌گرايي را سر و سامان داد، انتخاب شد. از ديگر آثار بروس مي‌توان به هيتي‌ها و عهدقديم (1947)، کتاب‌ها و نسخ خطي (1950)، اعمال رسولان: متن يوناني همراه با مقدمه و تفسير‌(1951)، کتاب اعمال (تفسير بين المللي نوين بر عهدجديد) (1954)، رساله به کولسيان و افسسيان(تفسير بين‌المللي نوين بر عهدجديد)  (1957)، معلم عدالت در متون قمران (1957)، دفاع رسولي از کتاب مقدس (1959)، پولس و گروندگان او (1962)، بني‌اسرائيل و ملت‌ها (1963)، رساله به عبرانيان (تفسير بين المللي نوين بر عهدجديد) (1964)، تاريخ عهدجديد (1969) و بسياري کتاب‌ها و مقالات علمي ديگر اشاره کرد.
** دانشجوي دکتراي مطالعات اديان‌- گرايش الاهيات مسيحي (دانشگاه اديان و مذاهب قم).

منبع
مشخصات کتاب‌شناختي اين مقاله بدين شرح است: F.F. Bruce, “Myth and the New Testament,” TSF Bulletin 44 (Spring 1966): 10-15. اين مقاله در سايت http://www.biblicalstudies.org.uk/ قابل دانلود است.

پي‌نوشت‌ها
1- mythos  //  2- ‘myth and ritual’ school  //  3- T.  H.  Gaster  //  4- Thespis //  5- Ugarit  //  6- conception  of  the  three-decker  universe  //  7- up there //  8- ‘out  there  //  9- spatial  metaphors  //  10- transcendence  //  11-conception of Him    //  12- ‘in the depths of being  //  13- immanence  //  14- Book of the Revelation  //  15- The  seven-headed  Leviathan  //  16- Antichrist  //  17- H. H. Rowley  //  18- Beliar  //  19- The Relevance of Apocalyptic  //  20- Martin  Dibelius  //  21- legend  //  22- R. Reitzenstein  //  23- mysteriumDas lranischeErl‌sungs  //  24- Gayomart  //  25- Mandaean  //  26- Manichaean  //  27- Mandad’Hayye  //  28- HibilZiwa  //  29- Lidzbarski  //  30- H. Schlier  //  31- gnosis  //  32- agape.

 

آيا تفسير بدون پيش فرض ممکن است؟

PDF چاپ نامه الکترونیک

آيا تفسير بدون پيش فرض ممکن است؟

رودلف بولتمان
ترجمه وحيد صفري*


مقاله پيش‌رو که به قلم رودلف بولتمان الهيدان معاصر آلماني نگاشته شده است، به موضوع تفسير و امکان وجود پيش‌فرض در آن اختصاص دارد. بولتمان در کم‌تر اثري به شکل مستقل به تفسير و لوازم و بايسته‌هاي آن پرداخته و اين مقاله يکي از همين آثار است. وي معتقد است اگر مفسر بخواهد بي‌هيچ پيش‌فرضي تفسير کند بايد همچون لوح سفيدي قبل از تفسير در نظر گرفته شود و چنين وضعيتي قابل تصور نيست. از سوي ديگر بولتمان بر اين باور است که تفسير بدون پيش‌داوري و تعصب تنها تفسير بايسته است. وي در قالب اين مقاله، ديدگاه خود را به طور مبسوط شرح مي‌دهد و به بررسي امکان انجام تفسير بدون پيش‌فرض مي‌پردازد.

این سوال که "آیا تفسیر بدون پیش‌فرض ممکن است؟" باید با "آری" پاسخ داده شود، اگر "بدون پيش‌فرض" به این معنا باشد: بدون آن که نتیجه تفسیر پیشاپيش مفروض گرفته شود.  به این معنا تفسیر بدون پيش‌فرض نه تنها ممکن، بلکه لازم است. اما به یک معنای دیگر، طبعا هیچ تفسیری بدون پيش‌فرض نیست. چرا که مفسر یک لوح سفید نیست، بلکه با سوال‌های معین و یا به عبارت دیگر با طرح سوالی به شکلی خاص، به سراغ متن می‌رود و از موضوع  مطرح شده در متن تصور خاصی دارد.1
این درخواست که تفسیر باید بدون پیش‌فرض باشد، در این معنا که نتیجه آن از قبل مفروض نباشد و یا فاقد پيش‌داوری و تعصب باشد، کمی نیازمند توضیح است. این خواسته قبل از هر چیز به معنای رد هر گونه تفسیر استعاری است.2 اگر فیلون در این نسخه قانون (قوانین خاص، جلد اول، شماره 260) که حیوان قربانی باید بی‌عیب باشد، ایده رواقی حکیم تاثیرناپذير را می‌یابد، اگر پولس (سفر تثنیه، 25: 4) را به عنوان توصیه‌ای تفسیر می‌کند که مبلغان انجیل باید از حمایت جامعه برخوردار باشند (کرنتیان اول، 9: 9) و اگر در نامه برنابا (9: 7 به بعد) خدمتکاران 318 گانه ابراهیم (پیدایش، 14: 14) به عنوان پیش‌گویی صلیب مسیح تفسیر می‌شوند، روشن است که در چنین مواردی مفسر آنچه را که خود متن می‌گوید نمی‌شنود، بلکه اجازه می‌دهد که متن آنچه را که وی از قبل می‌داند، بگوید.
اما در مواردی که از تفسیر استعاری اجتناب می‌شود نیز گاهی تفسیر از طریق پيش‌داوری و تعصب هدایت می‌گردد.3  مثلا جایی که پيش‌فرض ما این باشد که متی و یوحنا دو تن از نویسندگان اناجیل، از حواریون شخصی عیسی بودند و به این دلیل داستان‌ها و کلمات عيسی که توسط آنان نقل شده است، از نظر تاریخی ارزشمند هستند. در این صورت باید پذیرفت که مثلا تمیز کردن معبد که طبق انجیل متی در روزهای آخر زندگی عيسی و درست قبل از مصائب وی اتفاق می‌افتد و در انجیل یوحنا در ابتدای ماموریت او رخ می‌دهد، دو بار اتفاق افتاده است. مساله یک تفسیر بدون پيش‌فرض بخصوص زمانی بسیار جدی است که به آگاهی عیسی از منجی می‌پردازد. آیا تفسیر اناجیل را می‌توان با این پيش‌فرض جزمی پیش برد که عيسی منجی موعود بود و خود نیز به آن آگاهی داشت؟ یا اینکه این تفسیر در این باره اظهار نظر خاصی نمی‌کند و آن را بی‌پاسخ می‌گذارد؟ پاسخ روشن است. آگاهی احتمالی عيسی از مساله منجی یک واقعیت تاریخی است و تنها یک پژوهش تاریخی می‌تواند آن را به عنوان یک آگاهی آشکار سازد. اگر این پژوهش بتواند این نکته را که مسیح از منجی موعود بودن خويش آگاهی داشت، محتمل سازد، در این صورت چنین نتیجه‌ای تنها از قطعیت نسبی برخوردار خواهد بود. زیرا پژوهش تاریخی هیچ‌گاه نمی‌تواند نتایج خود را از اعتبار مطلق برخوردار سازد. هر شناخت تاریخی همواره جای بحث دارد. بنابراین، این مساله که آیا عیسی خود را منجی موعود می‌دانست، همواره قابل تفسیر مجدد است. هر تفسیری که پيش‌داوری‌ها و تعصب‌های جزمی، آن را هدایت می‌کنند، صدای خود متن را نمی‌شنود و آنچه را که خود می‌خواهد از متن بیرون می‌کشد.
مساله تفسير بدون پيش‌فرض به معناي تفسير بدون تعصب بايد از همين مساله در معناي ديگري که مي‌توان آن را طرح کرد، متمايز گردد  و در اين معناي ديگر ما بايد بگوييم که هيچ چيزي به عنوان تفسير بدون پيش‌فرض وجود ندارد. اين که عدم وجود چنین تفسیری بدان علت است که هر مفسري از طريق فردانيت خود- یعنی تعصبات و عاداتش، موهبت‌ها و ضعف‌هايش – از قبل تصمیم خود را گرفته است، هيچ اهميتي ندارد. فردانيت به اين معنا همان چيزي است که مفسر بايد آن را کنار بگذارد: از طريق خودسازي و از طريق آموختن گوش دادن به وسیله آن نوع از شنيدن که به چيزي جز موضوع متن علاقه‌مند نيست. اما در اين تفسير به نحو تغييرناپذيري روش تاريخي سوال از متن، مفروض است. در واقع تفسير به عنوان تفسير متون تاريخي، بخشي از علم تاريخ است.
بی‌شک اينکه يک متن مطابق با قوانين دستور زبان و استفاده از کلمات تفسير شود، به روش تاريخي مربوط است و اینکه تفسير تاريخي درباره سبک فردي يک متن بپرسد، ارتباط وثیقی با اين مساله دارد. به عنوان مثال سخنان عيسي در اناجيل همنوا سبک متفاوتي با سخنان او در انجيل يوحنا دارد. اين با مساله ديگري که تفسير بايد در نظر داشته باشد، مرتبط است. توجه مفسر به استفاده از کلمات، دستور زبان و سبک متن، او را به این نتیجه می‌رساند که هر متن با زبان زمان و چيدمان تاريخي خودش سخن مي‌گويد. مفسر بايد اين را بداند. بنابراين او بايد شرايط تاريخي زبان دوره‌اي را که متن در آن پديد آمده است، بشناسد. اين بدان معناست که براي درک زبان عهدجديد سوال بسيار جدي آن است که استفاده سامی از زبان، کجا و تا چه حد، زبان يوناني این کتاب را تعيين کرده است؟ برای پاسخ به اين سوال به مطالعه آخرالزمان‌گرايي، ادبيات ربي‌ها، متون قمران و نيز تاريخ دين هلني نیازمند هستیم.
در اینجا به سختی فرصت طرح مصادیق و نمونه‌ها وجود دارد و من تنها به یک مورد اشاره می‌کنم. کلمه (πνεύμα) در عهدجدید در زبان آلمانی به Geist  (روح) ترجمه می شود. از اینجا می‌توان فهمید که تفسیر در قرن نوزدهم (به عنوان مثال در مکتب توبینگن) عهدجدید را بر اساس ایدئالیسم که در اصل به یونان باز می‌گردد، تفسیر می‌کرد؛ تا این که در سال 1888 هرمان گونکل نشان داد که کلمه(πνεύμα) در عهدجدید معنای کاملا متفاوتی دارد یعنی به معنای قدرت و شیوه عمل خارق‌العاده خداوند است.4
یکی از پیش‌فرض‌های روش تاريخي این است که تاريخ يک واحد به معناي يک زنجيره بسته است که در آن رويدادهاي منفرد از طريق توالي علت و معلول به يکديگر مرتبط مي‌شوند. اين بدان معنا نيست که روند تاريخ از طريق قانون عليت تعيین شده است و هيچ تصميم آزاد انساني وجود ندارد که روند رويدادها را تعيين کند. اما حتي يک تصميم آزاد بدون يک علت و يا انگيزه روي نمي‌دهد و وظيفه يک مورخ آن است که تلاش کند انگيزه‌هاي انسان‌ها را بداند. همه تصميم‌ها و عمل‌ها علت‌ها و نتايج‌ خاص خود را دارند؛ روش‌ تاريخي اين نکته را مفروض مي‌دارد که در اصل نشان دادن اين تصميم‌ها و اعمال و ارتباط آن‌ها و بنابراين درک کل روند تاريخ به عنوان يک وحدت بسته، ممکن است.
اين بسته بودن بدان معناست که زنجيره رويدادهاي تاريخ نمي‌تواند از طريق مداخله قدرت‌هاي فوق‌طبيعي از ماوراء جهان پاره شود و بنابراين هيچ معجزه‌اي به اين معناي کلمه نمي‌تواند روي دهد. چنين معجزه‌اي رويدادي خواهد بود که علت آن در درون تاريخ قرار نمي‌گيرد. در حالي که به عنوان مثال، نقل‌هاي عهدقديم درباره مداخله خداوند در تاريخ سخن مي‌گويد، علم تاريخ نمي‌تواند چنين عملي را از سوي خداوند بازگو کند، بلکه تنها مي‌فهمد کساني هستند که به خدا و به عمل او اعتقاد دارند. قطعا علم تاريخ به عنوان يک علم نمي‌تواند بگويد که اين ايمان يک نوع توهم است و هيچ عملي از سوي خداوند در تاريخ نبوده است. بلکه به عنوان علم خودش نمي‌تواند چنين عملي را درک کند و به گونه‌اي عمل کند که گويي چنين چيزي اتفاق افتاده است. اين علم تنها مي‌تواند هر کس را آزاد بگذارد که خودش تصميم بگيرد که آيا مي‌خواهد عمل خداوند را در يک رويداد تاريخي ببيند يا خير. اما خود تاريخ، آن رويداد تاريخي را بر اساس علت‌هاي تاريخي حال در جهان براي آن رويداد درک مي‌کند.
بر اساس چنين روشي است که علم تاريخ به کار بر روي تمام مدارک تاريخي مي‌پردازد. اگر اساسا بخواهيم که متون موجود در کتاب مقدس را به نحو تاريخي بفهميم، نمي‌توانيم هيچ استثنايي را براي آن‌ها قائل شويم. همچنين نمي‌توان ادعا کرد که نوشته‌هاي موجود در کتاب مقدس نمي‌خواهند مدارک تاريخي باشند، بلکه شواهدي بر ايمان و اعلام هستند. البته آن‌ها چنين شواهدي هستند. اما اگر بخواهند با چنين عنواني درک شوند، قبل از آن بايد به نحو تاريخي تفسير شوند، زيرا آن‌ها با زباني عجيب، با مفاهيم يک زمان دور، و از تصويري از جهان که براي ما بيگانه است، سخن مي‌گويند. ساده‌تر آنکه آن‌ها بايد ترجمه شوند و ترجمه کار علم تاريخ است.
2-2  اما اگر ما از ترجمه سخن بگوييم، در يک آن با مساله هرمنوتيکي مواجه مي‌شويم.5 ترجمه کردن به معناي قابل‌درک کردن است و پيش‌فرض اين، وجود يک درک است. درک از تاريخ به عنوان زنجيره‌اي از علت و معلول‌ها درکي از نيروهاي مؤثر را پيش‌فرض مي‌دارد که پديده‌هاي منفرد را به يکديگر مربوط مي‌کنند. چنين نيروهايي عبارتند از نيازهاي اقتصادي، ضرورت‌هاي اجتماعي، تلاش براي قدرت سياسي، هوس‌ها، ايده‌ها و آرمان‌هاي انساني. مورخان در ارزيابي چنين عواملي متفاوتند و در هر تلاشي براي به دست آوردن يک ديدگاه متحد، مورخ منفرد از طريق شيوه خاصي براي پرسيدن سوال‌ها، يعني از طريق چشم‌انداز خاصي هدايت مي‌شود.
اين به معناي ابطال تصوير تاريخي نيست، به شرطي که چشم‌اندازي که مفروض است يک تعصب نباشد، بلکه راهي براي پرسيدن سوال‌ها باشد و مورخ آگاه باشد که اين راه پرسيدن سوال‌ها در پرسيدن از پديده‌ يا متن از اين چشم‌انداز خاص، تک وجهي است. تصوير تاريخي تنها هنگامي ابطال مي‌شود که يک راه خاص براي پرسيدن سوال‌ها، تنها راه پرسيدن سوال‌ها در نظر گرفته شود – به عنوان مثال هنگامي که تمام تاريخ به تاريخ اقتصادي تقليل يابد. پديده‌هاي تاريخي چند وجهي‌اند. رويدادهايي مانند اصلاحات ديني، مي‌تواند از منظر تاريخ کليسا و نيز تاريخ سياسي، تاريخ اقتصادي و نيز تاريخ فلسفه ديده شود. عرفان مي‌تواند از منظر اهميت آن در تاريخ هند و غيره – مورد مطالعه قرار گيرد. اما اگر تاريخ بخواهد اساسا درک شود، هميشه راه خاصي از پرسيدن سوال‌ها پيش‌فرض گرفته مي‌شود.
به علاوه نيروهايي که در مرتبط ساختن پديده‌ها موثرند، تنها در صورتي قابل درکند که خود پديده‌ها که از اين طريق مرتبط مي‌شوند، نيز درک شوند. اين بدان معناست که درک خود موضوع متعلق به درک تاريخي است. آيا انسان مي‌تواند بدون داشتن هيچ مفهومي از دولت و عدالت که در طبيعت خودشان تنها‌ ايده‌هايي هستند نه محصولات تاريخي، تاريخ سياسي را درک کند؟ آيا انسان مي‌تواند تاريخ اقتصادي را بدون داشتن مفهومي از معناي عام اقتصاد و جامعه درک کند؟ آيا انسان مي‌تواند تاريخ دين و فلسفه را بدون دانستن اينکه دين و فلسفه چيست، درک کند؟ انسان نمي‌تواند ارسال نامه نود و پنج ماده‌اي مارتين لوتر در سال 1517 را بدون درک معناي اعتراض عليه کاتوليسيزم در زمان وي، درک کند. انسان نمي‌تواند مرام‌نامه کمونيستي در سال 1848 را بدون درک اصول سرمايه‌داري و سوسياليسم درک کند. انسان نمي‌تواند تصميم افرادي را که در تاريخ فعالند درک کند بدون اين که انسان‌ها و امکانات آن‌ها را درک کند. به طور خلاصه درک تاريخي درکي از موضوع خود تاريخ و از مردان و زناني که در تاريخ فعالند را مفروض مي‌دارد.
اما اين به معناي گفتن آن است که درک تاريخي هميشه اين مطلب را که مفسر با موضوعي که (به طور مستقيم يا غير مستقيم) در متن بيان مي‌شود، ارتباط دارد، مفروض مي‌دارد. اين ارتباط ريشه در سياق زندگي مفسر دارد. تنها کسي که در يک دولت يا يک جامعه زندگي مي‌کند، مي‌تواند پديده‌هاي سياسي و اجتماعي گذشته و تاريخ آن‌ها را دريابد، درست همان طور که تنها کسي که ارتباط با موسيقي دارد مي‌تواند متني را که با موسيقي سر و کار دارد، دريابد و مانند آن.
بنابراين درک خاصي از موضوع متن که ريشه در ارتباط زندگي با آن دارد، هميشه در تفسير مفروض است و تا اين حد هيچ تفسيري بدون پيش‌فرض نيست. من اين درک را "درک پيشين" مي‌نامم. اين درک بيش از آن که بر تعصب مشتمل باشد، بر يک چشم‌انداز خاص مشتمل است. تصوير تاريخي تنها در صورتي ابطال مي‌شود که درک پيشين خود را يک درک قطعي بداند. اما ارتباط زنده تنها زماني واقعي است که موضوعي که متن به آن مي‌پردازد، مورد دغدغه ما و مشکلي براي ما باشد. اگر ما از تاريخ پرسشي بپرسيم که ريشه در يک دغدغه زنده براي مشکلات خودمان داشته باشد، واقعا شروع به سخن گفتن با ما مي‌کند. از طريق بحث با گذشته، گذشته زنده مي‌شود و ما هنگام آموختن تاريخ مي‌آموزيم که وضعيت حال حاضر خود را بشناسيم: شناخت تاريخ، در همان حال شناخت خود ماست. درک تاريخ تنها براي کسي ممکن است که به عنوان يک مشاهده‌گر بي‌طرف و غير سهيم در مقابل آن نايستد، بلکه در درون آن قرار گيرد و در مسئوليت آن سهيم شود. ما از اين مواجهه با تاريخي که ريشه در تاريخمندي فرد دارد، با عنوان "مواجهه وجودي" ياد مي‌کنيم. مورخ در آن با تمام وجودش سهيم مي‌شود.
اين ارتباط وجودي (اگزيستانسيال) با تاريخ پيش‌فرض اساسي درک آن است.6 اين به معناي "ذهني" بودن درک تاريخ به اين معنا که وابسته به ترجيح شخصي شخص مورخ باشد، و از اين طريق تمام اهميت عيني خود را از دست بدهد، نيست. بلکه بر عکس، بدان معناست که تاريخ را مي‌توان دقيقا در معناي عيني آن درک کرد، تنها در صورتي که فاعل شناسا به لحاظ وجودي دلمشغول و زنده باشد. اين بدان معناست که طرح  عين و ذهن که براي علم طبيعي اعتبار دارد، براي درک تاريخي معتبر نيست.7 
آنچه که گفته شد، شامل بينشي مهم مي‌شود، يعني اين که شناخت تاريخي هيچ‌گاه بيش از درک پيشيني که مورخ با آن به پديده‌هاي تاريخي براي پرسيدن درباره آن‌ها نزديک مي‌شود، پايان يافته و قطعي نيست. اگر پديده‌هاي تاريخي واقعيت‌هايي نيستند که بتوان آن‌ها را به نحوي بي‌طرفانه مشاهده کرد، بلکه خود را در معنايشان تنها براي کسي که به شکلي زنده با پرسش‌هايش به آن‌ها نزديک مي‌شود، آشکار مي‌سازند، تنها در اينکه در هر وضعيت جديدي به شکلي تازه و نو سخن مي‌گويند، درک‌پذير هستند. در واقع، خود پرسيدن،  حاصل وضعيت تاريخي کنونی [فرد پرسش کننده] است؛ ادعاهاي کنونی و مشکلاتی که در حال حاضر مفروض است، آن را پدید می آورد. به اين دليل تحقيق تاريخي هيچ‌گاه پايان‌يافته نيست، بلکه بايد هميشه بيشتر تداوم يابد. طبيعتا عناصري از شناخت تاريخي وجود دارند که مي‌توان آن‌ها را به عنوان شناخت قطعي در نظر گرفت، يعني عناصري که تنها به رويدادهايي مربوط هستند که مي‌توان آن‌ها را به لحاظ گاهشمارانه‌ و محلي ثبت کرد. به عنوان مثال ترور ژوليوس سزار يا ارسال نامه نود و پنج ماده‌اي لوتر. اما آنچه را که اين رويدادها به عنوان رويدادهاي تاريخي، معنا مي‌دهند، نمي‌توان به نحو قطعي تثبيت کرد. بنابراين انسان بايد بگويد که يک رويداد تاريخي تنها در آينده مي‌تواند براي آنچه که هست – دقيقا به عنوان يک رويداد تاريخي – شناخته شود و انسان همچنين مي‌‌تواند بگويد که آينده يک رويداد تاريخي متعلق به آن است.
به طور طبيعي عناصر شناخت تاريخي مي‌توانند منتقل شوند، نه به عنوان شناخت قطعي بلکه به شکلي که درک پيشين نسل بعدي را روشن کند و توسعه دهد. با اين حال اين عناصر در معرض انتقاد نسل بعدي قرار دارند. آيا امروز ما مي‌توانيم معناي دو جنگ جهاني را پيش‌بيني کنيم؟ خیر. اين که يک رويداد تاريخي به چه معناست هميشه تنها در آينده آشکار مي‌شود. اين معنا تنها هنگامي که تاريخ به پايان مي‌رسد، معناي خود را آشکار مي‌سازد.
3-1 نتايج اين تحليل براي تفسير نوشته‌هاي کتاب مقدس چيست؟ اين نتايج را مي‌توان به شکل اصول زير تقرير کرد:
1. تفسير نوشته‌هاي کتاب مقدس مانند هر تفسير ديگري از يک متن بايد بدون تعصب باشد.
2. اما تفسير بدون پيش‌فرض نيست، زيرا به عنوان يک تفسير تاريخي روش تحقيق تاريخي- انتقادي را پيش‌فرض مي‌دارد.
3. همچنين ارتباط زندگي مفسر با موضوعي که کتاب مقدس بدان مربوط است و يک درک پيشين به همراه آن، مفروض است.
4. اين درک پيشين بسته و پايان‌يافته نيست، بلکه باز است به طوري که امکان آن وجود دارد که يک مواجهه وجودي با متن و يک تصميم وجودي، وجود داشته باشد.
5. درک متن هيچگاه قطعي نيست، بلکه همچنان باز باقي مي‌ماند زيرا معناي کتاب مقدس خود را در هر زماني در آينده، نو به نو آشکار مي‌سازد.
بعد از آنچه که پیش تر گفته شد، نياز به اضافه کردن چيزي براي توضيح اصل اول و دوم نيست. در مورد اصل سوم، درک پيشين مورد نظر، در سوال درباره خداوند که در زندگي انسان زنده است، ريشه دارد. اين بدان معنا نيست که مفسر بايد هر چيز ممکني را درباره خداوند، بداند، بلکه تنها به اين معناست که او توسط سوال وجودي درباره "نجات"، يا درباره رهايي از مرگ، يا درباره اطمينان از يک سرنوشت هميشه متغير، و يا درباره حقيقت در ميان يک جهان اسرارآميز، به حرکت در مي‌آيد.
درباره اصل چهارم مواجهه وجودي با متن مي‌تواند به يک "آري" و نيز به يک "خير" منتهي گردد، به اعتراف به ايمان يا ابراز عدم ايمان. زيرا در متن، مفسر يا با يک ادعا مواجه مي‌شود، يا يک خودشناسي به او عرضه مي‌گردد که مي‌تواند (به عنوان يک موهبت) پذيرفته و يا رد شود و بنابراين بايد تصميم بگيرد. اما حتي در حالت "خير" نيز درک مورد نظر مشروع است، زيرا يک پاسخ واقعي به سوال متن است، که يک تصميم وجودي است و نمي‌تواند با استدلال رد شود.
تا آنجا که به اصل پنجم مربوط است، از آنجا که متن با وجود سخن مي‌گويد، هيچگاه درک قطعي‌اي از آن وجود ندارد. تصميم وجودي‌اي که تفسير از آن بيرون مي‌آيد نمي‌تواند منتقل شود، بلکه همواره بايد از نو اتخاذ شود. البته اين بدان معنا نيست که در تفسير کتاب مقدس امکان هيچ استمراري وجود ندارد. ناگفته پيداست که نتايج تحقيق روشمند تاريخي- انتقادي قابل انتقال است، حتي اگر تنها با آزمون مستمر انتقادي بتوان بر اين نتايج تسلط يافت. اما حتي در ارتباط با تفسير که داراي مبناي وجودي است، تا آنجا که راهنمايي‌اي براي آيندگان فراهم مي‌کند،- همان طور که به عنوان مثال در درک لوتر از آموزه پولسي آمرزش از طريق ايمان تنها، اين کار را انجام داده است- استمرار وجود دارد. همان طور که اين درک بايد در بحث از تفسير کاتوليک دائما از نو به دست آيد، همچنين هر تفسير واقعي که خود را به عنوان يک راهنما عرضه کند در همان حال سوالي است که بايد هميشه از نو و به طور مستقل پاسخ داده شود. از آنجايي که مفسر به شکلي تاريخي وجود دارد و بايد کلام کتاب مقدس را آنگونه که با وضعيت خاص تاريخي او سخن مي‌گويد، بشنود، او کلام قديمي را دائما از نو خواهد شنيد. اين کلام دائما از نو اين مطلب را آشکار خواهد ساخت ما که هستيم و خداوند کيست، و مفسر بايد اين مطلب را همواره در مفاهيم نو و تازه بيان کند. بنابراين، اين موضوع حتي درباره کتاب مقدس درست است که  تنها تاريخ و آينده‌اش به آن هستی و موجودیت می‌بخشد.

*دکترای الاهیات جدید و فلسفه دین از دانشگاه قم.

این مقاله ترجمه‌ای است از:
Rudolf Bultmann, “Ist voraussetzungslose Exegese moglich?”, im Glauben und Vershtehen, Bd. 4, Tubingen, UTB FUR WISSENSCHAFT, Vierte Auflage, (1993).

این مقاله برای نخستین بار در منبع زیر منتشر شد:
Theologische Zeitschrift 13, 1957, S. 409-417
پي نوشت ها
1. والتر باومگارتنر Walter Baumgartner که مقالة پيش‌رو به وی تقدیم می‌شود در مجلة((Scweiz. Theol. Umschau11 (1941) مقاله‌ای منتشر کرده است با عنوان "Die Auslegung des Alten Testament im Streit der Gegenwart" در حالی که من کاملا با سخنان او در آنجا موافقم اما امیدوارم که او با این کار من موافق باشد که تلاش می‌کنم تاملات هرمنوتیکی را بیشتر به پيش برم.  //  2. اگر در متن یک استعاره وجود داشته باشد، بدیهی است که باید آن را به عنوان یک استعاره توضیح داد. اما چنین توضیحی به هیچوجه استعاری نیست، بلکه در پی معنایی است که خود متن آن را اراده کرده است.  //  3. انتقاد از چنین تفسیری که گرانبار از پيش داوری‌ها است، مسأله اصلی مقاله  والتر باومگارتنر است.
4. H. Gunkel, Die Wirkungen des Heil. Geistes nach der popularen Anschauung der apostol. Zeit und der Lehre des Ap. Paulus (1888; 3. Aufl. 1909).
5. مطالبی را که در ادامه می آید با مقاله زیر از من مقايسه کنید:
“Das Problem der Hermeneutik” in: Galuben und Verstehen 2 (1952), S. 211-235;
همچنین به مقاله من با عنوان:
“Wissenschaft und Existenz” in: Ehrfurcht vor dem leben. Festschr. f. Alb. Schweitzer (1954), S. 30-45.
که در همین مجلد در صفحات زیر آمده است:
S. 107-121.
و در نهایت کتاب زیر:
History and Eschatology (1957) bzw. Geschichte und Escatologie (1957), Kap. VIII.
6. بدیهی است که ارتباط اگزیستانسیال با تاریخ نباید شکلی آگاهانه به خود گیرد. تأمل تنها می‌تواند به فساد آن منجر شود.  //  7. من در اینجا به برخی سوال‌های خاص نمی‌پردازم. سوال‌هایی مانند این که چگونه یک ارتباط اگزیستانسیال با تاریخ می‌تواند در پژوهش‌های مربوط به دستور زبان، واژگان، آمار، وقایع‌نگاری و جغرافیا مؤثر باشد، یا چگونه مورخ ریاضی یا فیزیک با موضوع مورد مطالعة خود می‌تواند به شکل اگزیستانسیال درگیر شود. اینجا است که انسان به فکر افلاطون می‌افتد!

 


صفحه 1 از 4