مجله شماره3

جهان در پارادايم فيزيک مدرن

PDF چاپ نامه الکترونیک

جهان در پارادايم فيزيک مدرن

مريم  سعدي


بررسي تاريخ تطوّرعلم، گواه صدق اين مدّعاست كه هر دستاورد نوين علمي به ويژه در حيطه علم فيزيک، پيامدهاي الهياتي و فلسفي بسياري را به دنبال داشته است. گذر از فيزيک کلاسيک به فيزيک مدرن نيز علاوه بر تغيير وتحوّل در نگره  علمي مرسوم، پيامدهاي ناگزيري را موجب گرديده است.
ظهور فيزيك كوانتمي(Quantum Physics) و نسبيّت اينشتين(Relativity) مرهون دستيابي فيزيكدانان به اين مهم بود كه قوانين حاكم بر فيزيك نيوتني يا كلاسيک، تنها در مقياس‌هاي ماكروسكوپي و در سرعت‌هاي پايين پاسخگو و تبيين کننده رفتار سيستم هستند و در مقياس‌هاي ميكروسكوپي(زيراتمي) و سرعت‌هاي بالا(نزديك به سرعت نور)، ديگر اجسام از قوانين فيزيك كلاسيك پيروي نمي‌كنند.كشف اين مهم به همراه موارد ديگر، به سيطره بلامنازع فيزيك نيوتني پايان داد. در اين راستا فيزيك كوانتم متولّي پاسخگويي به رفتار اجسام در مقياس‌هاي ميكروسكوپي گرديد و نسبيّت اينشتين نيز رفتار اجسام در سرعت‌هاي بالا را تبيين نمود.
لذا ديرگاهي است که موجبيّت و قطعيّتِ حاکم بر فيزيک نيوتني، جاي خود را به عدمِ قطعيت کوانتمي سپرده و فيزيک کوانتم با ترسيم چشم اندازي نوين و متفاوت، قوانين حاکم بر فيزيک کلاسيک را به جدالي بي‌پايان و بي‌بديل فرا خوانده است. نسبيّت اينشتين از جهاني سخن مي‌راند که درآن اندازه جرم و طول و زمان بر اساس چهارچوب ومرجع اندازه‌گيري متفاوت است. قوانين ترموديناميک نيز با تبيينِ افزايشِ روندِ بي‌نظمي در جهان و در مقياس کيهاني -که بسان سيستمي بسته تلقي مي‌گردد‌- سيطره نظم کلان را به چالشي بي‌انتها فرا مي‌خواند.
از سوي ديگر دين و خصوصا وحي، به‌عنوان يکي از مهم‌ترين منابع معرفتي خداباوران، همواره نقشي اساسي و تعيين ‌کننده در نگرش و نوع معرفت به جهان پيرامون برعهده داشته است. در اينجا سخن از نسبت رابطه دو منبع معرفتي يعني علم و دين است که هر دو نقشي ناگزير و اجتناب‌ناپذير در هستي‌شناسي ايفاء مي‌نمايند و لذا فيزيک مدرن با تبيين‌هاي نويني که از عالم ارائه مي‌نمايد، بي‌شک زمينه‌ساز ترسيم چشم‌اندازي نوين در رابطه ميان علم و دين شده است.
در اين راستا، تلاش نموديم تا در هفت نوشتار پيش رو، به رابطه ميان علم و دين در پارادايم فيزيک مدرن بپردازيم و چند برگ از هزاران صفحه‌اي را که مي‌توان در اين وادي به تحقيق و پژوهش پرداخت، به نظاره بنشينيم.
برگ اول مصاحبه‌اي با جان پوکينگ هورن است که يکي از شناخته‌شده‌ترين نظريه پردازان مبحث علم و دين در دوران معاصر است. او در اين مصاحبه به سوالات مختلفي پاسخ مي‌دهد. از جمله تفاوت ميان ايده او و الهيات پويشي، تبيين نگره مختار هورن يعني وحدت‌گرايي دو وجهي، بررسي جوانبِ گذار از جهان‌شناسي نيوتني به جهان‌شناسي اينشتيني و تبيين نگره خاص وي نسبت به عينيّت با تعريف واقعيت در قالب سطوح مختلف و توصيف حقيقت چند لايه ....، از جمله مواردي است که در اين مصاحبه آمده است. اهميت نگره پوکينگ هورن و نظريه پردازي او در اين عرصه به‌عنوان فيلسوف خداباور، به خودي خود متضمّن اختصاص مقاله بعدي به بررسي رابطه علم و دين از منظر وي گرديد و لذا با تکيه بر شواهدي از فيزيک مدرن، برگ ديگري از اين دفتر به بررسي توصيفي ايده هورن اختصاص يافت. توضيح نحوه رابطه خداوند با عالم از دريچه نگاه علمي مدرن، مطلب ديگري است که از منظر هورن بدان پرداخته شده است. اما در ادامه به بررسي مدل مکمليت پرداخته شده که همواره در بين مدل‌هاي چهارگانه‌اي که مشهورترين رويکردها به رابطه ميان علم و دين به شمار مي‌روند، از جايگاه خاصي برخوردار بوده است. لذا تبيين خاستگاه فيزيکي و کارآمدي اين مدل و جايگاه آن در نگره دنيس الکسندر و حکماي نوصدرايي برگ ديگري است که به بررسي و توصيف گذارده شد. فرضيه علم ديني و الحادي، نقطه عطفي است که دانشمندان را به چالشي ديگر مبتني بر اينکه پيش فرض اعتقادي يک دانشمند اعم از ايمان يا الحاد، نقشي ناگزير و ايجاب کننده در برداشت و نظريه‌پردازي وي دارد، فرا مي‌خواند. بررسي مدل پيشنهادي علم ديني با تکيه بر ظرفيت‌هاي فيزيک مدرن، نوشتاري است که به تفصيل بدين مقوله پرداخته و نحوه تاثّرِ نتيجه‌گيري ِعلمي از پيش فرضِ اعتقادي را به شکلي مستدلّ تبيين نموده است. دستاوردهاي فيزيک مدرن و چشم انداز نظريه کوانتم و نسبيّت اينشتين، با پررنگ نمودن نقش ذهن به تصوّرِ بازگشتِ سنّتِ ايدآليسمي، قوّت بخشيدند. بررسي اين امکان برگ ديگري از دفتر پيش رو است. بي‌ترديد برداشت متداول از دين مشعر به نگاه رئاليستي است، لذا قوّت گرفتن سنّت ايدآليسم فلسفي امکان سيطره تفسيرهاي ناواقع‌گرايانه از دين را قوت مي‌بخشد. در اين نوشتار جوانب مختلف اين مقوله، طرح و تبيين شده است. خلقت، مشيّت و تصادف کوانتمي، ترجمه مقاله‌اي از توماس اف تريسي است. در اين مقاله، مکانيزم‌هايِ ممکنِ تاثيرِ فعل الهي در عالم آن هم در چهارچوب فيزيک مدرن و با چشم‌انداز نظريه کوانتم به بحث و بررسي گسترده‌اي گذارده شده است. سرانجام اينکه قانون دوم ترموديناميک تبيين کننده علّت اين مقوله گرديده که همواره يک تحوّل برگشت ناپذير از نظم به سمت بي نظمي در پديده‌هايي که در بين تعداد زيادي از ذرّات به وقوع مي‌پيوندد، وجود دارد. لذا در نوشتار بعدي، به شبهه ردّ برهان نظم و متاثّر از آن وجود ناظم با تکيه بر اصل افزايش آنتروپي(بي‌نظمي) در عالم پاسخ داده شده و نيز به اثبات مادي نبودنِ واجب متعال با مقدّمات علمي پرداخته شده است.
فرجام کلام آنکه در تلاشيم تا در چهارگانه علم و دين، به رابطه ميان علم فيزيک، زيست شناسي(نظريه تکامل)، روانشناسي و اختر‌فيزيک با دين، در چهارچوب نظريات دانشمندان اين عرصه بپردازيم و گفتمان ميان دستاوردهاي علمي معاصر و الهيات را به نظاره بنشينيم. دفتر پيش رو اولين دفتر از چهار دفتر مذکور است که به رابطه ميان فيزيک مدرن و الهيات اختصاص يافته است.

 

فيزيک مدرن و فاعليت الهي

PDF چاپ نامه الکترونیک

فيزيک مدرن و فاعليت الهي

گفت و گو با جان پوکينگ هورن
ليندان. ف. هريس
ترجمه سيداميررضا مزاري


نيويورک تايمز به تازگي گزارش کرد که 40 درصد دانشمندان آمريکايي به يک خداي خاص باور دارند و به سوي آن عبادت مي‌کنند. يکي از دانشمندان بريتانيايي خدا باور، جان پوکينگ هورن است. او 25 سال است که به عنوان استاد فيزيک رياضي در دانشگاه کمبريج فعاليت مي‎کند، حوزه تخصصي او، فيزيک ذرات بنيادي است او در سال1974 به عضويت انجمن سلطنتي درآمد. با اين حال تنها پنج سال بعد، يعني در سال 1979، پوکينگ هورن در مسير حرفه‌اي خود تغيير عمده‌اي به وجود آورد. او فعاليت‌هاي آموزشي سودآور خود را رها کرد و با ارائه درخواست براي تحصيل در رشته الهيات، دوباره دانشجو شد. با انتشار کتاب‌ها و مقالات بسيار در زمينه علم و دين، پوکينگ هورن تبديل به يکي از متفکران پيشروي جهان شد که براي همگام‌سازي و ارتباط بين پيچيدگي‌هاي فيزيک کوانتوم و رازهاي نهفته در اعتقادات مسيحيت تلاش مي کرد. مصاحبه زير در مدرسه ديني الاهيات عمومي در شهر نيويورک انجام شده است که پروفسور پوکينگ هورن در بهار سال 1997 به عنوان سخنران مهمان به آنجا دعوت شده بود. اين پرسش و پاسخ تلاشي در جهت کاوش و شفاف سازي برخي از مسائل موجود در مباحث علم/ الاهيات است.



پروفسور پوکينگ هورن، شما به عنوان پروفسور فيزيک رياضي در دانشگاه کمبريج، کمک شاياني به پيشرفت فيزيک ذرات بنيادي کرديد. سپس در سال 1979، از سمت خود استعفا داديد تا بتوانيد در کليساي انگلستان براي کشيش شدن آموزش ببينيد. ممکن است در باب اين تغيير توضيح دهيد؟
من از فعاليت‌هايم در حوزه علم بسيار لذت بردم. گستره علم را به خاطر از بين رفتن شيفتگي‌ام به آن ترک نکردم، بلکه احساس کردم پس از حدود 25 سال سهم خود را در پيشبرد آن انجام داده‌ام. کار من بيشتر در زمينه رياضيات و حوزه فيزيک رياضي بود که احتمالا پيش از سن 55 سالگي مي‌توان بهترين تلاش‌ها را در اين زمينه انجام داد. با گذر از اين سن، با خود فکر کردم که مي‎خواهم کار ديگري انجام دهم. از آنجا که باورهاي مسيحي هميشه نقشي مرکزي در زندگي من داشته است، آزمودن تخصصم در اين زمينه به نظر ايده خوبي براي شکل‌گيري مسير حرفه ثانويه من مي‌آمد.

مدتي را نيز در کليسا گذرانده‌ايد درست است؟
بله، پنج سال کشيش بودم. در يک کليساي بزرگ در بريستول دستيار کشيش اعظم  و در دهکده‌اي در کنت نيز کشيش بخش بودم.

پس از آن دوباره شما را با انتصاب به عنوان رئيس دانشکده کوئينز دانشگاه کمبريج به محيط دانشگاهي برگرداندند. پيشينه‌تان در علم، نقطه برتري شما در الاهيات است، روشي که خود شما آن را به صورت "تفکر پايين به بالا" تعريف کرده‌ايد. خواهش مي‌کنم اين عبارت را توضيح دهيد و بگوييد که چرا پايبندي به اين روش، براي پيشبرد الاهيات ضروري است؟
متفکران پيرو روش پايين به بالا تلاش مي‌کنند که کار خود را با تجربه آموزي آغاز کنند. سپس از اين تجربيات به سمت درک و آگاهي مي‌روند. آن‌ها با در نظر گرفتن اصول کلي مشخص از پيش تعيين شده، که احتمال درستي آن را بالا مي‌دانند، کار خود را شروع نمي‌کنند؛ بلکه تنها اميدوارند که به چيستي حقيقت پي‌ببرند. اگر تجربيات علمي تنها يک چيز به ما آموخته باشد، آن نکته اين است که جهان بسيار عجيب و شگفت‌آور است. انقلاب‎هاي بسيار علمي به‌طور قطع اين موضوع را نشان داده‎اند. اگر اين موضوع در مواجهه ما با جهان فيزيکي صدق مي‎کند، به‌طور قطع در مواجهه با خدا نيز به احتمال فراوان صدق بيشتري دارد.

در آوريل 1997 در مجله الهيات امروزي، از شما به عنوان متکلم پويشي ياد شده است اما خود شما به وضوح بيان کرده‌ايد که اينگونه نيست. تفاوت‌هاي اساسي بين روش فکري شما و الاهيات پويشي در چيست؟
فکر مي‌کنم دو تفات عمده وجود دارد: تفاوت نخست در ارتباط با بعد متافيزيکي تفکر پويشي است که بيانگر نگرش و تصورِ رخداد محور وايتهد از حقيقت است، ايده‌اي که مي‎گويد ابتدايي‎ترين مبناي اندازه‌گيري همه چيز، رخداد يا حادثه است. اين يک روش فکري بسيار مشخص " نقطه خطي" است، که از ديدگاه من تعريف مناسبي از پويش‌هاي فيزيکي موجود، در علم امروزي نيست. درست است که گسستگي‌هايي در نظريه کوانتوم وجود دارد براي مثال در جايي که اندازه‌گيري‎ها شروع مي‎شوند؛ اما بيشتر اوقات در حقيقت يک پويش و فرآيند پيوسته در جريان است. بنابراين همزمان با افزايش درک ما از فرآيندهاي جهان، به نظر مي‌رسد که متافيزيک مطرح شده توسط وايتهد مناسب علم فيزيک نيست.
تفاوت دوم در جنبه الاهياتي است، خدا از ديدگاه تفکر پويشي بيشتر يک خداي ترغيب کننده است، يعني کسي که در هر چيزي که روي مي‌دهد سهيم است، اما در حقيقت نقشي در وقوع هيچ رويدادي ندارد؛ اين خدا به‌طور ساده تنها تلاش دارد که جهان را جذب کرده و آن را به يک سمت و سوي مشخص بکشاند. و من فکر مي‌کنم که اين برهان‌سازي، تصويرسازي قدرتمندي به منظور ارتباط دادن خدا با واقعيت خلق شده و يا تبديل خدا به عنوان زمينه اصلي اميدبخشي و يا تعريف خدا به عنوان پدر عيسي مسيح ما و کسي که او را دوباره زنده کرد، نيست.

پس چرا گاهي اوقات به اشتباه شما را به عنوان متفکر پويشي در نظر مي‌گيرند؟
به اين دليل که من، برخي ايده‎هاي مطرح شده در الاهيات پويشي را آگاهانه مي‌پذيرم، اما فکر مي‌کنم که (اين موارد الزاما) به تمام جزئيات تفکر پويشي گره نخورده‌اند ولي بسيار روشن‎گرانه و مفيد هستند. وايتهد در برابر ايده در نظر گرفتن خدا به عنوان فرمانروايي کيهاني و کسي که در تمامي رخدادها نقش دارد، به سختي ايستاد. به باور من، خدا اجازه داده است جهان به حال خود رها شود اما نه تا نقطه‌اي که تنها تبديل به يک خداي ترغيب کننده شود. تصويرسازي خدا به نحوي که (تعريفي) مابين خداي کنترل کننده همه چيز و خداي ترغيب کننده  فرآيندهاي جهان باشد، ايده‌اي است که ارزش کار کردن بر روي آن را دارد. من در اين هدف با الاهيدانان پويشي شريک هستم اما روش رسيدن من به اين هدف متفاوت است. ايده ديگري که از ديدگاه من بسيار سودمند است، اين ايده است که خدا در سراسر زمان، به طور جدي دست اندرکار جهان است. ما براي خدا هم وجهه زماني و هم وجهه لازمان در نظر مي‌گيريم. بنابراين خدا در فرآيندهاي جهان دخيل است و از آن جدا نيست. از ديدگاه من اين تفکر بسيار مفيد است، من نيز همانند بسياري ديگر از الاهيدانان  (معتقد به اين ايده) درقرن بيستم که  خود را به صورت متفکر پويشي تعريف نمي‌کردند، اين تفکر را بسيار سودمند مي‌بينم.

اون توماس‌(Owen Thomas) به دليل ايده "وحدت‌گرايي دو وجهي"تان، شما را به عنوان يک متفکّر پويا تعريف کرده است. مي‌توانيد به‌طور خلاصه به تشريح اين ايده بپردازيد؟
"وحدت‌گرايي دو وجهي" تلاشي در جهت رويارويي با مشکل دائمي و حل نشده چگونگي ارتباط مغز با ماده است. اين ديدگاه با نظريه دوگانه‌انگاري کلاسيک متفاوت است که مي‌گويد دو نوع جوهره در جهان وجود دارد: ذهن و ماده فيزيکي. مشکل اين نظريه، تشريح نحوه ارتباط اين دو با يکديگر بود. من مطمئن هستم که ما تنها از ماده فيزيکي ساخته نشده‌ايم و همچنين مطمئنم که واقعيت چيزي فراتر از تنها ايده‌هاست. هيچ کدام از راه حل‎هاي کلاسيک به نظر با تجريبات ما هم‌خواني نداشتند. نظريه وحدت‎گرايي دو وجهي تلاش دارد که هم تجربيات ذهني ما و هم تجريبات فيزيکي و مادي ما را به‌طور جدي مد‌نظر داشته باشد. اين نظريه بيان مي‎کند که هر دوي اين‎ها به‌طور ژرف با يکديگر مرتبط و تکميل کننده يکديگرند، و اينکه تنها يک ماهيت و جوهره در جهان وجود دارد. نظريه وحدت‌گرايي دو وجهي به دنبال اين است که از ارزش‎زدايي و يا فرعي‌سازي هر کدام از اين دو وجه، دوري کند. گاهي ممکن است اين ديدگاه تنها به صورت يک شکل پيچيده از مکتب ماده‎گرايي به نظر برسد، اما به نظر من اينگونه نيست، به اين خاطر که به ذهن به‌‌عنوان پديده ثانويه‌اي که پس از پديده نخست‌- يعني ماده‌- نمود کرده، نگاه نمي‌کند.

شما قدرداني و ارزش‌گذاري بسياري نيز بر روي آنچه تيار دوشاردن (Teilhard de Chardin)  در طول دوران حياتش انجام داده است داشته‌ايد، اما ديدگاه‎هاي خود را با او نيز متفاوت مي‌بينيد. امکان دارد که اين تفاوت را تشريح کنيد؟
‌بله. اجازه دهيد که در ابتدا بگويم من دوشاردن را به عنوان شخصيت يکپارچه‌اي که تلاش کرد تجربيات ديني خود و علم را در کنار يکديگر نگه دارد، ستايش مي‌کنم، اما جزئيات انجام اين کار توسط وي، سنخيتي با روشي که من اين کار را انجام مي‌دادم، ندارد. من فکر مي‎کنم بسيار مهم است که بين تعريف مسيحيت از آفريننده و آفرينش تفاوت قائل شويم. البته که ما خداي بسيار دورِ تعريف شده در الاهيات کلاسيک را نمي‌خواهيم، تعريفي که او را بسيار برتر و متعالي و فراگيرتر از آنچه قابل درک باشد، مطرح مي‎کند. ما نيازمند يک توازنِ يک دست در فراگيري ذهني و برتري و تعالي فراطبيعي براي تعريف خدا هستيم، اما من فکر مي‎کنم که به دو دليل تفاوت قائل شدن بين آفريننده و آفرينش، همچنان بسيار حياتي است. يک دليل آنکه اگر ما اين تفاوت را در نظر نگيريم، مشکل تعريف موجوديت شيطان و ارتباط خدا با شيطان، عميق‌تر خواهد شد. و دوم اينکه، خدايي که بسيار درگير آفرينش باشد نمي‌تواند پايه و اساس اميد به سرنوشتي به جز مرگ، هم براي آفريده‌ها و هم براي کل آفرينش باشد.
به باور من خدا اين جهان را، اين آفرينش را، آفريده است تا چيزي به غير از خود خدا وجود داشته باشد و اجازه داده است که به حال خود باشد. اما کليساهاي شرقي هميشه اين باور را حفظ کرده‌اند که آفرينش مسيح به منظور به اشتراک گذاشتن حيات و نفس خدا بوده، يعني حيات ماهيتي الهي با بشر بوده است. حتي همين حالا نيز، اين دنيا دربردارنده آيين و اشاراتي به آفرينش جديد خداست، که آن رستگاري اين جهان پس از مرگش است. به باور من اين آفرينش و جهان جديد، دنيايي سراسر مقدس و ديني است، که سرشار از وجود خداست. به همين دليل است که در آن هنگام مي‌توان به درستي آن جهان را به صورت جهاني وحدت وجودي (pantheism) تعريف کرد. بنابراين من (به خلاف دوشاردن) تحقق اين امر را به عنوان يک سرنوشت نهايي در آخرت مي بينم و نه واقعيتي موجود در حال حاضر.

اجازه دهيد موضوع بحث را به سمت جهان‌شناسي ببريم. در ادبيات، بخصوص در نوشته‌هاي نويسندگاني نظير توماس تورنس (Thomas Torrance)، توجه بسياري به انقلاب شگفت‌انگيزي که در آگاهي و درک بشر در حال روي دادن است، شده است، گذر از جهان‌شناسي نيوتوني به سمت جهان‌شناسي انيشتيني. مسائل اصولي‌اي که باعث گذر از تفکرات دوگانه دکارت و نيوتن به سمت درک حال حاضر ما از حقيقت به‌صورت يک تعريف يگانه شده است، چيست؟
من فکر مي‌کنم سه اتفاق مهم رخ داده است. رويداد نخست مطئمنا با طرح نسبيت اينشتين مرتبط است که آن شناسايي ماهيت نسبيّتي واقعيت است. تصور نيوتن از جهان، يک محفظه بسته بود که ذرات کوچک و مستقلي در آن در حرکت بودند که يکباره به يکديگر برخورد کردند. اين ديدگاه، توسط درک و بينش يگانه و متحدي جايگزين شده است، که از نظريه نسبيت عام اينشتين نشات گرفته است که مي‌گويد فضا و زمان و ماده، همگي به يکديگر متصل هستند، بنابراين با اين تعريف جهان نسبيتي است. اين يک پيشرفت بسيار مهم است... پس از آن يک انقلاب دومي رخ داد. کشف نظريه کوانتوم، که تغييراتي در تفکر ما در مورد جهان به وجود آورد. در درجه اول باعث شد که متوجه شويم جهان خلاف آنچه که فکر مي‌کرديم، هدفمند و ماشيني نيست؛ و در فرآيندهاي فيزيکي، احتمال نيز مطرح است. و البته بايد گفت خود نظريه کوانتوم نيز داراي ويژگي‌هاي نسبيتي مخصوص به خود است. هر گاه دو ماهيت کوانتومي با يکديگر برخورد کنند، قدرتي شگفت‎آور و غيرمنطقي براي تاثيرگذاري بر روي يکديگر به دست مي‌آورند، بدون توجه به اينکه چقدر آن‎ها را از يکديگر دور کنيم. نظريه کوانتوم همچنين به ما مي‌گويد که جهان تنها عيني نيست؛ بلکه مکانيزمي پيچيده‌تر از اين است. در برخي جوانب ماهيت آن از ما پنهان است اما در عين حال داراي ساختاري است که ما توانايي درکش را داريم.
تغيير سومي که در تصور ما از جهان فيزيکي رخ داده است مربوط به فرآيندهاي روزمره فيزيکي است - نظريه‌اي که به‌عنوان نظريه آشوب تعريف مي‌شود، به ما مي گويد که بروز رفتارهاي غير قابل پيش‌بيني ذاتي و غير ماشيني، يک از ويژگي‌هاي اين جهان است که نه تنها در فيزيک کوانتوم و ريشه‌هاي اتمي مواد، بلکه در فرآيندهاي روزمره هم قابل رويت است. در جهان فيزيکي هم مظاهر نظم وجود دارد و هم بي‌نظمي، و اين بدين معني است که رفتارهاي اين سيستم به ترکيب متضادي از نظم و بي‌نظمي وابسته است- جهان همانگونه که مردم گاهي مي‌گويند "بر لبه آشفتگي" قرار دارد - در ميانه دو جهان؛ يکي با چارچوبي کاملا موجَب و تغييرناپذير، که به دليل اينکه هيچ چيز نمي‌تواند بطور حقيقي در آن تغيير کند، ملال‌انگيز و عبث است و ديگري يک جهان کاملا تصادفي که به دليل کاملا اتفاقي بودن آن، باز هم بي‌حاصل است. چيزي در اين ميان، در نقطه توازن بين ميزاني از نظم و ميزاني از احتمالات و عدم قطعيت‌ها که باعث ثمربخشي  اين دنيا مي‌شود.

بسيار باشکوه! آيا اين واژه با احتمال و قطعيت وابستگي دارد؟
قطعا. يک روش ديگر براي بيان آن، تشريح جهان به صورت يک واقعيت در حال رشد و گسترش به دليل برهم کنش بين احتمال و قطعيت است. احتمال به معناي تصادف و اتفاقات بي‌معنا نيست. احتمال راهکاري است که باعث بروز خلاقيت و پديد آمدن چيزهاي نو مي‌شود. در سوي ديگر نيز اگر اين چيزهاي (ظاهرا احتمالي) جديد در درون ميزان مشخصي از نظم قانونمند قرار نداشتند، به راحتي از بين مي‌رفتند.

و هر دوي اين‌ها از ضروريات اوليه براي آفرينش هستند.
بله. هم براي آغاز و هم در طول آفرينش، ضروري هستند. فرگشت (تکامل) قطعا تنها در زندگي بر روي زمين رخ نداده است؛ بلکه در کل جهان هستي روي داده است. در هر صورت جهان براي اينکه حتي حيات در آن امکان‌پذير باشد نيازمند 10 ميليارد سال فرگشت بود؛ تکامل ستاره‌ها و رشد و پيدايش عناصر جديد شيميايي در هسته‌هاي سوزان ستاره‌ها، پيش نيازهاي ضروري براي زايش حيات بودند. قوانيني که به عنوان قوانين طبيعت مي‌شناسيم، بايد براي امکانپذير شدن اين حيات به دقت تنظيم شده باشند. سرشت فيزيکي اين جهان بايد به گونه‎اي بوده باشد که ده ميليارد سال تکامل اوليه براي تشکيل مواد اوليه حيات را امکانپذير کرده باشد. بدون آن، مواد اوليه‎اي براي امکانپذير کردن حيات بر روي زمين وجود نداشت.

من مي‌خواهم عبارت نوشته شده توسط توماس تورنس در کتاب الاهيات و تطبيق Theology and Reconciliation در مورد گذر از معرفت‌شناسي نيوتن به معرفت‌شناسي حال حاضر را نقل قول کنم: يک مشکل جدي که ما امروزه با آن روبرو هستيم، فاصله زماني رخ داده بين آغاز انقلاب در بنيان‌هاي تفکر و تکميل بازسازي روش‌هاي تفکر و زندگي است. اين دوره انتقال، سرشار از ايده‌هاي آشفته، اضطراب‌هاي کژپندارانه (پارانويا)، راه حل‌هاي ترکيبي و گرايشات واپسگرايانه است. (271-270) تورنس مي‌گويد که "ما براي انجام اين انتقال و گذر دچار مشکل هستيم، به اين دليل که همچنان به علوم قرون 18و 19 ميلادي پاي بنديم." آيا شما ايده‌اي درباره نحوه گذر از اين سردرگمي داريد؟
تام تورنس يک خداشناس برجسته است که در طول دوران حيات خود به جستجوي بينش‌هايي از علم براي به‌کارگيري در تفکرات خداشناسانه خود گشت. من فکر مي‌کنم که نقل قولي که از او خوانديد، کاملا درست است. اکثر افراد، تصور بسيار تاريخ گذشته‌اي از آنچه که علم در مورد جهان به ما مي‌گويد، دارند. آن‌ها به چشمِ جهاني منظم و موجَب، به اين دنيا مي‌نگرند؛ لاپلاس نيز در انتهاي قرن هجده در مورد اين چنين جهاني صحبت مي‌کند و سخن منسوخ شده و معروفي دارد که مي‌گويد اهريمن از آنچه که در حال روي دادن است، با خبر است و آنچه در آينده رخ مي‌دهد را مي‎تواند پيش‌بيني کند و کل گذشته را نيز مي‌تواند کشف نمايد. اين به طور قطع در آن دوره ايده غالب در مورد فرآيندهاي فيزيکي بود، اما در حال حاضر اينگونه نيست. جهان گشوده‌تر، حاوي احتمالات و پيچيده‎تر از اين‌هاست و انعطاف‌پذيري بيشتري نسبت به آنچه افراد قرن 18 و 19 درک مي‌کردند، دارد. متاسفانه اين ديدگاه نفوذ زيادي به درون تفکرات خداشناسي نداشته است. مردم، بخصوص الاهيدانان، بايد تلاش کنند خود را بيشتر با ايده‌هاي علمي آشنا کنند. درست است که علم در بسياري از جنبه‎ها فني و تخصصي است، اما کتاب‌هاي بسيار خوبي نيز هستند که تلاش مي‌کنند به نوعي ساختارهاي مفهومي علوم را بيان کنند. مانند کتاب نيروي برتر و کتاب درباره زمان پال ديويس، و همچنين کتاب آشفتگي جيمز گليک و کتاب خود من به نام کوانتوم جهان.

در ارتباط با اين موضوع شما در کتاب منطق و واقعيت Reason and Reality، از برنارد دسپاگناي فيزيکدان که باور داشت فلسفه بايد از علم، به خصوص از فيزيک بياموزد، نقل قول کرده‌ايد که: "ما ممکن است تصور کنيم که براي رسيدن به حقيقت تنها بايد ايده‌هاي هوشمندانه ارائه دهيم، اما اين نادرست است. به اين دليل که اميد به اينکه بشر حال حاضر بتواند تعاريف کاملا درستي از واقعيت، زمان و عليت داشته باشد، تفکري توهم آميز است اگر ريشه‌هاي اين تعاريف با بيانات استادانه و فوق‌العاده‌ و منطبق با واقعيت‌هاي در دسترس حال حاضر بشر نباشد".
خداشناسان با مشکل بزرگي روبرو هستند به اين دليل سعي دارند در مورد خدا صحبت کنند. از آنجايي که خدا پايه و اساس همه چيز است، مي‌توان اين گونه برداشت کرد که هر گونه جستجوي انسان در واقعيات، ريختن گندم در آسياب الاهيات است. مطمئنا هيچ خداشناسي نمي‌تواند همه چيز را بداند. در سوي ديگر نيز ماهيت جهان فيزيکي و تاريخ جهان فيزيکي فاکتورهاي مهمي هستند. آن الاهيداناني که قصد پرداختن جدي به دکترين آفرينش را دارند، بايد به پيشينه علم توجه بيشتري داشته باشند. در حال حاضر، غالب تفکرات خداشناسي تمرکز زيادي به مرکزيت انسان دارند. البته هيچ کس منکر اهميت انسان در اين نگره نيست، اما بازه زماني‌اي که خداشناسان به آن فکر مي‌کنند، به جاي پانزده ميليارد سال تاريخ جهان تنها چند هزار سال از فرهنگ و تمدن بشري است. و مقياسي که در آن تفکر مي‌کنند نيز محدود است. وقتي که آن‌ها مي‌گويند "جهان" معمولا منظورشان سياره زمين است و نه يکصد هزار ميليون کهکشان قابل مشاهده در جهان هستي. آن‌ها بايد افق فکري خود را گسترش دهند.

يک نمونه از کساني که عميقا به انقلاب علمي اينشتين و فيزيک کوانتوم پاي‌بند است، مايکل پولان يي،(Michael Polanyi) فلسفه‌دان و شيميدان است. شما فکر مي‌کنيد جذاب‎ترين جنبه روش او چيست؟
چيزي که در مورد پولان يي بيشتر نظر من را جلب مي‌کند اين است که او خود را به صورت يک پست ليبرال تعريف مي‌کند. احتمالا امروزه مي‌توانيم از واژه پست مدرن براي اين مفهوم استفاده کنيم. از ديدگاه او فلسفه عظيم دکارت که حاوي ايده‌هاي مشخص و آشکاري است، و پايه و اساسش، دانش صحيح و بي‌احتمال شک و ترديد است، غيرقابل دستيابي است. اما در عين حال به سمت نظريه نسبيت گرايي نيز نمي‌رود که مي‎گويد تو ديدگاه‌هاي خود را داري، من نيز ديدگاه‌هاي خودم را. او به جستجوي روشي در ميانه اين دو مي‌گردد، که در اين راه، تجربيات علمي او نيز بسيار به ياري‎اش مي‌آيند، و متوجه مي‌شود که در دانش انساني نيز مقدار مشخصي تزلزل و ناپايداري وجود دارد. او تاکيد مي‌کند که ادراک، نيازمند پايبندي به نوعي نگرش و ديدگاه بخصوص است؛ ديدگاه يک شخص بايد پذيراي بازنگري باشد، اما در عين حال، از طريق پاي بند بودنمان است که مي‎توانيم قدرت ادراک که ما را در راه کسب دانش از جهان فيزيکي توانمند مي‌سازد، را به دست آوريم. او کتاب مهم خود به نام دانش شخصي را نوشت تا نشان دهد که چگونه مي‌توان خود را به يک ديدگاه مشخص پايبند نمود، اما در عين حال اين احتمال را مدنظر قرار داد که شايد اين ديدگاه اشتباه باشد. به باور من اين تعريف در گستره علم به راحتي قابل شناخت است. من همچنين با اين نکته نيز موافق هستم که گستره علم بسيار موفق عمل مي‌کند و اين موفقيت سبب ترغيب شدن من به تاييد درستي ديدگاه پولان يي مي‌شود. و اگر اين ديدگاه در تحقيقات ما در مورد جهان فيزيکي صدق مي‌کند به عقيده من اين يک نوع دلگرمي و ترغيب براي بسط دادن اين ديدگاه به اشکال ديگر جستجو و کاوش‌هاي انساني نظير الاهيات نيز هست که در اين حيطه‌ها نيز بايد حتي در مقياسي وسيع‌تر خود را پايبند به نوعي ديدگاه بخصوص بدانيم ولي در عين حال بدانيم که ايده‌هاي ما، تنها تا اندازه‌اي مناسب و صحيح هستند. ديدگاه پولان يي روشي بسيار سودمند براي هدايت ما به سمت تعيين مسير فکري خود در بين تفکري که مي‌گويد تو مي‌تواني همه چيز را با روشي منطقي ثابت کني و تفکري که مي‌گويد هيچ حقيقتي براي يافتن وجود ندارد و يا دانشي براي دست يابي نيست، است.

جايگاه ويژه او به دليل پيشينه علمي‌اش، براي پيشبرد الاهيات در دوره‌اي که ما به آن دوره پست مدرن مي‌گوييم به نظر بسيار مفيد مي‌آيد.
بله، اينگونه به نظر مي‌آيد. ايده‌هاي او روشي تفصيلي از آنچه که ما به عنوان "واقع‌گرايي انتقادي" مي‌ناميم است، هم در ارتباط با گستره علم و هم در ارتباط با الاهيات. اگر در مورد اين موضوع فکر کنيد، خواهيد ديد که قانون راهنر Rahner که مي‌گويد "تثليث اقتصادي، تثليث فراگير و جهانشمول است"، يک جمله واقع‌گرايانه الاهياتي است که مي‌گويد آنچه ما در مورد خدا مي‌دانيم، گمراه کننده نيست. به عبارت ديگر تثليث اقتصادي، تثليث ضروري است؛ آنچه که ما در مورد خدا مي‌دانيم راهنماي قابل اطميناني براي درک ماهيت الهي است.
شما گفته‌ايد "انيشتين به جاي آنکه نخستين دانشمند نوين باشد، آخرين دانشمند سنتي است" منظور شما از اين جمله چيست؟
صد البته که اينشتين يک دانشمند بسيار بزرگ بود و من احترام عظيمي براي او قائلم و يافته‌هاي او را بسيار مي‌ستايم. اما او پايبندي زيادي به ديدگاه عيني بودن جهان فيزيکي داشت. او مي‌خواست که جهان فيزيکي قابل تصويرسازي و هدفمند باشد و دليل اين خواسته‌ها نيز، فکر مي‌کنم اين بود که باور داشت اين ويژگي‌ها، واقعيت جهان فيزيکي را تضمين مي‌کنند. مانند تمام دانشمندان ديگر، انيشتاين نيز با شور و اشتياق فراوان به واقعيت جهان فيزيکي باور داشت، و مطمئن بود که ما مي‌توانيم از طريق پژوهش‌هاي علمي خود چيزي در مورد ماهيت و طبيعت اين جهان بياموزيم. من نيز همانند او با اين ديدگاه موافقم، اما فکر مي‌کنم که اين بدين معنا نيست که ما بايد خود را به طور محض محدود به بينش عيني جهان فيزيکي کنيم. به باور من نظريه کوانتوم (نظريه اي که انيشتين از آن متنفر بود و هيچ گاه به طور کامل آن را نپذيرفت)، آشکارا به ما نشان مي‌دهد که جهان، ظرافتي پيچيده‌تر و نهفتگي بيشتري از آنچه که فکر مي‌کرديم دارد. در هر صورت همگي ما که در زمينه فيزيک کوانتوم فعاليت مي‌کنيم، به واقعيت جهان کوانتومي و واقعيت موجوديت‎هاي کوانتومي نظير پروتون‎ها و الکترون‌ها باور داريم. دليل اصلي اين باور ما به دليل عيني بودن آن‌ها در تعريف کلاسيک علم نيست، به اين دليل که آن‌ها اصلا عيني نيستند، بلکه به اين خاطر است که فرض موجوديت آن‌ها، ما را براي درک تجربيات فيزيکي تا گستره بزرگي، توانمند مي‌سازد. بنابراين تضمين واقعيت، قابل فهم بودن آن است نه عيني بودن آن. اين ديدگاه به طور بسيار قوي و متقاعد کننده‌اي توسط برنارد لونرگان(Bernard Lonergan) پيش برده شده است.

امکان دارد چند کلمه‌اي در مورد پال ديراک(Paul Dirac) و يافته‌هايش در مورد پوزيترون (پادالکترون) و گسترش فيزيک کوانتوم بگوييد؟
من دانسته‌هايم در مورد فيزيک کوانتوم را از پال ديراک آموخته‌ام، او يکي از پايه‌گذاران اصلي اين موضوع است. او هم توانمندي ذهني فوق‌العاده‌اي داشت و هم از فروتني وافري برخوردار بود. ديراک موفق شد يافته‌هاي بسيار تاثيرگذاري با کمک معادلات بسيار زيبايي در اين حيطه بر جاي بگذارد، اما هيچگاه بر نقش خود در اين موفقيت‎ها تاکيد نداشت و يا نام خود را بر روي اين يافته‌ها قرار نداد. يکي از جاذبه‎هاي فريبنده در مورد جهان فيزيکي اين است که به نظر مي‌آيد هميشه مي‎توان ساختارهاي بنيادين آن را از طريق رياضيات، به زيبايي تشريح کرد. براي من اين نکته، اشاره‌اي به وجود يک تفکر و ذهنيت (عظيم) در پشت اين ساختار جهاني است، و اينکه ذهن ما نيز به نوعي با آن ذهنيت، هماهنگ و کوک شده است. ديراک يکي از بزرگ‌ترين متفکران فيزيک در قرن بيستم است. او هرگز يک شخصيت مذهبي سنتي نبود. او حتي در جواني‌اش مخالف دين بود، اما درکش نسبت به اين موضوع تغيير کرد البته هيچگاه به‌طور کامل در زندگي‌اش دين را نپذيرفت. يک بار از او پرسيده شد که شالوده باورهاي او چيست و ديراک به سمت يک تخته سياه چرخيد و نوشت "معادلات فيزيک را مي‎توان با رياضيات به زيبايي بيان کرد". پيگيري خستگي‌ناپذير زيبايي رياضيات، منجر به يافته‎هاي مهم وي شد. او پادماده (ضد ماده) را کشف کرد و دريافت که چگونه مي‌توان مکانيک کوانتوم و نسبيت را در کنار يکديگر جاي داد.

دکتر پوکينگ هورن، شما خيلي اوقات علاقه خود را نسبت به يک عبارت مشخص يعني "معرفت‌شناسي، نمونه‎اي از هستي‌شناسي است" ابراز کرده‌ايد. مي‌توانيد چند کلمه‌اي در اين مورد نيز بگوييد؟
من اين عبارت را خودم نخستين بار استفاده کردم و همسرم اينقدر از زبان من اين جمله را شنيده بود،که يک پيراهن که همين عبارت بر روي آن نقش بسته بود به من داد. براي من اين عبارت، چکيده‌اي از ديدگاه واقع‎گرايانه به گستره علم است، و يا حتي تعريف‌کننده جستار گسترده‌تر بشر در واقعيت است: که مي‌گويد آنچه که ما مي‌دانيم، راهنماي قابل اطميناني از آنچه که مد‌نظر داريم، است. جهان ما را گمراه نمي‌کند. من جدايي مد نظر طرفداران كانت بين پديده (چيزهايي که ما آن‌ها را مي‌دانيم) و معنويات (چيزهايي که در درون قرار دارند) را نمي‌پذيرم. تاثير کلي تجريبات علمي اين است که باعث ايجاد باورمندي به اين شود که ما واقعيت حقيقي را با درک يکپارچه اي به دست مي‌آوريم. البته ما به جاي توضيح کامل جهان، از نقشه‎ها استفاده مي‌کنيم؛ هميشه چيز بيشتري براي آموختن وجود دارد. تکيه کلام من تنها روشي براي بيان اين حقيقت است که ما در مواجهه با حقيقت، گمراه نمي‌شويم. واقعيت آنگونه که خود را به ما نشان مي‌دهد، آنگونه که ما آن را مي‌دانيم، راهنماي قابل اطميناني براي درک کامل ماهيت حقيقت است. ايده‌ها، از تجربيات من به عنوان يک دانشمند پديد مي‌آيد، اما من فکر مي‌کنم که اين ايده‌ها در درون آفرينش خدا نوشته شده‌اند، براي خدا اين جهان خلاف ديدگاه دکارت، يک شيطان گمراه کننده نيست. ايمان به خداست که اجازه مي‌دهد معرفت‌شناسي نوعي از هستي‌شناسي باشد.

آيا معرفت‌شناسي‎هاي گوناگون ارتباطي با واقع نمايي دارند؟ احتمالا مفيد خواهد بود که شما ارتباط بين هماهنگي و همگون‌سازي را تشريح کنيد.
من باور راسخي به يگانگي دانش دارم. تنها يک جهان واقعي وجود دارد، يک جهاني که ما تجربه مي‌کنيم و تلاش داريم آن را تشريح کنيم. البته سطوح متفاوتي و لايه‎هاي گوناگوني از واقعيت وجود دارد؛ امکان دارد که ما با يک رخداد مشخص، به روش‎هاي مختلفي روبرو شويم. مي‌توانيم آن رخداد را با مفاهيم کاملا فيزيکي تعريف کنيم و يا آن را به صورت پديد‎آورنده زيبايي تشريح کنيم، و يا لحظه انتخابي اخلاقي تعريف کنيم؛ ممکن است آن لحظه، لحظه رويارويي ما با خدا باشد. اين‌ها لايه‌هاي مختلفي از واقعيت است. اما همگي آن‌ها در جايي در کنار يکديگر قرار مي‎گيرند. من مي‌خواهم آنها را به روشي در کنار يکديگر قرار دهم که خصوصيات گوناگون همگي لايه‏هايي که من تجربه مي‎کنم، حفظ شود و اين حقيقت نيز پابرجا باشد که تجربه تنها يک واقعيت يگانه است. من يک ارتباط هماهنگ مي‎خواهم. براي مثال ارتباط هماهنگ بين علم و الاهيات. علم نمي‎تواند به الاهيات بگويد که چگونه دکترين آفرينش را پايه‎ريزي کند، اما شما نمي‎توانيد بدون در نظر داشتن سن جهان و ويژگي تکاملي در تاريخ جهان هستي، يک دکترين براي آفرينش ارائه دهيد. همچنين فکر مي‌کنم که بايد تمايزات لازم را هميشه در نظر بگيريم- دکترين آفرينش ديني از کيهان‏شناسي علمي متفاوت است، و بايد در برابر تلاشي که گاهي دانشمندان براي همانندسازي ديدگاه‎هاي الاهياتي با ديدگاه‎هاي علمي انجام مي‌دهند، ايستادگي کنيم. در اينجا يک تمايز وجود دارد که بايد حفظ شود.

يک دانشمند مي‌تواند دعا کند؟
خب اين نکته بسيار به اين وابسته است که منظور شما از دعا کردن چيست. من فکر مي کنم دانشمندان بدون آنکه خودشان بدانند اکثرا مشغول دعاکردن هستند. يک تجربه متداول در کار علمي، احساس شگفت‌انگيز زيبايي و حاصلخيزي در جهان است. در حقيقت اين يک نوع دعاگويي ضمني و ستايش آفريدگار است، اما مطئمنا بسياري از دوستان دانشمند من به اين موضوع اينگونه نگاه نمي‌کنند. من فکر مي‌کنم که نکته کليدي در اين سوال، از ديدگاه دعاگويي درخواست است: آيا ما مي‌توانيم از خدا درخواست چيزي داشته باشيم؟ به باور من، همانگونه که تصوير ما از جهان فيزيکي به يک تصوير باز با احتمالات فراوان، ظرافت بالا و انعطاف‎پذيري زياد تبديل شده، باعث شده است که ما به نحوي شروع به نگرش جهان فيزيکي کنيم که به عنوان ساکنان آن، بتوانيم آن را درک کنيم، به اين دليل که مي‌دانيم داراي قدرت لازم براي ايجاد تغيير در جهان هستيم؛‌ بنابراين جهان پذيراي عملکرد و ايجاد تغييرات توسط ماست. به عقيده من، به همين شکل، ايجاد تغيير توسط خدا نيز امکانپذير است. به عبارت ديگر آنچه که ما به عنوان فرآيندهاي علمي مي‌شناسيم، تعامل خدا با اين جهان را رد نکرده است.

در يکي از نوشته‌هايتان عبارت کنجکاو کننده‌اي را آوريده‌ايد، "منطق ياري گرفته از مناجات"، منظور شما از اين جمله چيست؟
اين يک عبارت تغيير شکل يافته از جمله ديويد پارک(David Park) است. او در حال صحبت در مورد نحوه درک جهان توسط علم بود و به اين نکته اشاره کرد که براي درک دقيق الگوها و ساختارهاي جهان، علم نيازمند ياري گرفتن از اشارات طبيعت است. اغلب الگوهاي حقيقي جهان از آنچه که ما به طور پيش‌فرض تصور مي‎کنيم، بسيار جذاب‌تر هستند. ديويد به اين مي‌گويد منطق ياري گرفته از طبيعت. و به نظر من آمد که بسياري متفکران الاهيات نيز به همين شکل از "منطق ياري گرفته از مناجات" استفاده مي‎کنند: من فکر مي‌کنم که يکي از بنيادي‌ترين تجربيات ديني، تجربه پرستش است. من آدمي با تجربيات بي‌شمار و بسيار ديني و يا تجربيات رازگونه ژرف نيستم. اما يک نوع برنامه شخصي پرستش و عبادت روزانه دارم. در حقيقت زندگي روحاني من در چيزهايي نظير کارهاي روزمره به عنوان کشيش، و عشاي رباني در کليسا تعريف مي شود. من فکر مي‌کنم اين تجربيات است که به ما کمک مي‌کند در مورد خدا تفکر کنيم.

آيا در پايان صحبت و نظري در مورد آينده گفتمان بين علم و الاهيات داريد؟
چيزي که من دوست دارم بگويم اين است که اين گفتمان ادامه خواهد داشت. پر بحث‌ترين موضوع صحبت در حال حاضر (نحوه) فاعليت خداست و اين خود نشانه‌اي است از اينکه  به مصاف کامل بين علم و الاهيات نزديک‌تر مي‌شويم. ما تنها در مورد آفرينش و الاهيات طبيعي صحبت نمي‌کنيم (اگرچه موضوعات مهمي در اين مبحث هستند)؛ اين دو حوزه فکري احتمالا در پرسش‌هاي بنيادي‎تري با يکديگر در کشمکش هستند که اين کشمکش ادامه خواهد داشت و گسترده‌تر نيز خواهد شد. بر همين اساس من فکر مي‌کنم که دامنه مباحثه نيز بايد گسترده‌تر شود. ما خداشناسان بيشتري را براي شرکت در اين مباحثه نياز داريم؛ همچنين به دامنه وسيع‌تري از دانشمندان نيز نيازمنديم. تلاش بسياري در اين زمينه توسط دانشمندان فيزيکدان صورت گرفته است، ما نيازمند زيست‌شناسان بيشتري در اين حوزه هستيم. و فراتر از همه اين‌ها، به دانش بيشتر انساني نياز داريم. همکار من در دانشگاه کمبريج، فريزر واتس(Fraser Watts) سخنران استاربريج در الاهيات و علوم طبيعي، نخستين گام را در حوزه مباحث علم و الاهيات در بريتانيا برداشته است. پيشينه علمي او در روانشناسي است و من مطمئن هستم که نتايج بسيار مهمي از اين حرکت حاصل خواهد شد.

پروفسور پوکينگ هورن از وقتي که براي اين مصاحبه قرار داديد بسيار سپاسگزارم.
ممنونم. من از اين گفتگو بسيار لذت بردم.

 

علم ودين از منظرجان‌پوکينگ‌هورن

PDF چاپ نامه الکترونیک

علم ودين از منظرجان‌پوکينگ‌هورن

نيما نريماني


در اين نوشتار با طرح انواع مدل‌هاي ارتباط علم و دين، ديدگاه جان پوکينگ‌هورن نسبت به هر يک بيان شده و در نهايت مدل مطلوب ارتباط علم و دين نزد وي معرفي مي‌گردد. پس از تبيين مدل مطلوب، اين نگره  مختار را مي‌توان مدلي ميان گفتگو و يکپارچگي، و به عبارت ديگر ترکيب ناميد. در مقام تمثيل و در پارادايم نظريات فيزيک نوين، مسئله ارتباط خدا با عالم به عنوان نمونه‌اي از تلاش پوکينگ‌هورن براي وحدت‌بخشي ميان علم و دين در تبيين عالم و کشف حقيقت آن به طور اجمال بيان مي‌شود.


جان چارلتون پوکينگ‌هورن
دکتر جان پوکينگ‌هورن،1 فيزيکدان نظري، الاهيدان و کشيش انگليسي است که در سال 2002 موفق به دريافت جايزه يک ميليون يورويي بنياد تمپلتون گرديد. او خلاف جريان غالبي که در جوامع علمي، برمبناي بي‌توجهي و يا انکار باورهاي ديني وجود دارد، معتقد است علم و دين هر دو در جستجوي حقيقت و هر يک بيان کننده‌ وجوهي از حقيقتند. در اين راستا زندگي و سِمَت جديد دکتر پوکينگ‌هورن خود گوياي باور اوست. خود او در شرح زندگي جديد خود مي‌گويد: "پس از 25 سال کار به عنوان فيزيکدان نظري، به اين نتيجه رسيدم که موقع آن رسيده که فعاليت ديگري را آغاز نمايم و بدين ترتيب مسير زندگي خود را تغيير دادم و تبديل به يک کشيش انگليسي شدم(Polkinghorne 2005a: ix)". مهم‌ترين مسئله‌اي که توجه او را به خود مشغول کرده، و محور فعاليت‎هاي علمي وي به عنوان شخص صاحبنظر در اين عرصه است، مسئله‌ ارتباط علم و دين2 است. براين اساس او پنج کتاب در زمينه‌ فيزيک و بيست و شش کتاب در زمينه‌ ارتباط علم و دين تاليف کرده است.

انواع مدل‌هاي ارتباط علم و دين و بررسي رويکرد پوکينگ‌هورن
مطابق با دسته‌بندي کلاسيک ايان باربور3، انواع مدل‌هاي رابطه علم و دين را مي‌توان ذيل چهار عنوان کلي تقسيم نمود. اين مدل‌ها عبارتند از تعارض، استقلال، گفتگو و يکپارچگي. در اين بخش نگاه پوکينگ‌هورن نسبت به انواع اين مدل‌ها و مدل مطلوب از نظر وي تبيين مي‌شود.

تعارض
مدافعان وجود تعارض ميان علم و دين، دو خاستگاه دارند.
خاستگاه نخست، نگاه ايشان به علم است که در اين نگاه، رويکردي مادي‌گرا و تقليل‌گرا در علم وجود دارد. براين اساس، ماده‌گرايان علمي دو باور اصلي دارند: 1. روش علمي، تنها مسير قابل اعتماد براي نيل به معرفت است. 2. ماده(يا ماده و انرژي) واقعيت بنيادي در جهان است(باربور 1392: 193).
و در نهايت در اين رويکرد همه چيز به برهم‌کنش‌هاي ساده و روشن(فيزيکي) تقليل‌پذير است (باربور1392: 197). به باور پوکينگ‌هورن هر مباحثه در باب علم و دين با مسئله‌ تقليل‌گرايي مواجه مي‌شود(Polkinghorne 2007: xvii). در نگاه‌ تقليل‌گرايي حقيقت عالم همان پايين‌ترين سطح آن (به لحاظ علّي و وجودي) است و سطوح ديگر نتيجه‌ برهم‌کنش سطح بنيادين عالم (بر مبناي علم فيزيک) است. در نتيجه‌ اين نگاه منطقا همه‌ چيز به فيزيک ذرات بازخواهد گشت و بر اين اساس عده‌اي هنوز به ايده‌ گزاف نظريه‌ کلان واحد4 که به دنبال يافتن نظريه‌ همه‌چيز5 است مي‌انديشند(Polkinghorne 2005a: 9).‌ پوکينگ‌هورن اين ايده را تقليل‌گرايي مفهومي مي‌نامد که در آن هر مفهوم ( به ظاهر عيني) در نهايت به سطح فيزيک تقليل خواهد يافت و هيچ امر غيرقابل تقليلي به روابط فيزيکي محض، وجود حقيقي نخواهد داشت.
به باور پوکينگ‌هورن مقابل تقليل‌گرايي مفهومي ايده‌ نوخاسته‌گرايي6 وجود دارد که معتقد است جهان داراي حقيقتي ذو مراتب است و سطوح متفاوت و غيرقابل‌تقليل به يکديگر وجود دارند، اگرچه اين بدين معنا نيست که جوهر ديگري مثل روح در کنار جوهر مادي وجود دارد. در حقيقت، در برابر تقليل‌گرايان حداکثري، نوخاسته‌گرايان هستند که شعارشان اين است که "More is different". نزد ايشان کل، فراتر از مجموع اجزاست و بر اين اساس نظريه‌ همه چيز ايده‌اي غلط و بي‌معناست(Polkinghorne 2005a: 9).‌
براي روشن شدن نگاه پوکينگ‌هورن نقل قولي از او در رابطه با  مسئله‌ چيستي ماهيت انسان در اين زمينه مفيد است، او مي‌گويد:"من دو فرض براي تبيين سخنم لازم دارم، اول اينکه انتخاب/اختيار انسان امري غيرقابل تقليل است و دوم اينکه ما انسان‌ها واحدهاي روان‌تن هستيم، اجسام زنده و نه مرکب از دو جزء مجزاي جسم و روح(Polkinghorne 1998: 49)."
براين اساس پوکينگ‌هورن موافقت خويش را با تقليل‌گرايي ساختاري(که از نتايج آن نفي جوهر غير فيزيکي مانند روح است) اعلام مي‌نمايد، بدين معنا که پديده‌هاي فيزيکي صرفا از ذرات فيزيکي که در فيزيک ذرات مطالعه مي‌شوند تشکيل‌شده‌اند، بدين شرط که اين رويکرد به  تقليل‌گرايي مفهومي نيانجامد(Polkinghorne 2007: 102-3) و نوخاسته‌گرايي همچنان قابل دفاع باشد.
به بيان پوکينگ‌هورن، نوخاسته‌گرايان نيز خود بر دو نوعند؛ نوخاسته‌گرايي ضعيف، معتقد است آنچه در حقيقت سبب پديد آمدن ويژگي‌هاي نوخاسته در سيستم‌هاي پيچيده مي‌شود، غير از همان علل موجود در سطح زيرين و بنيادين سيستم نيست، منتها پيچيدگي سيستم به حدي زياد است که نمي‌توان اين رفتار را بر مبناي علل زيرين تبيين کرد و بر اين اساس در توضيح رفتار سيستم پيچيده نمي‌توان آن را به عوامل زيرين تقليل داد(Polkinghorne 2005a: 10).‌ در مقابل، نوخاسته‌گرايي قوي معتقد است، در واقع در سيستم‌هاي پيچيده عللي نو ايجاد مي‌شوند که پيشتر در سطوح زيرين وجود نداشتند.‌ براي مثال ايشان قوه‌ اراده آزاد آدمي را چنين پديده‌اي برمي‌شمارند که اساسا در سطوح زيرين وجود او که عالم فيزيک و اجزاي فيزيکي باشد وجود ندارد(Polkinghorne 2005a: 10) از طرفي در وجود آدمي حقيقتي غيرقابل انکار است، اگرچه ايشان اين ويژگي را به جوهر ديگري همچون روح نيز نسبت نمي‌دهند.
بايد دقت نمود که در حقيقت، نوخاسته‌گرايي ضعيف تفاوتي با تقليل‌گرايي مفهومي در بيان پوکينگ‌هورن نخواهد داشت، مگر در اظهار ناتواني در رابطه با توصيف سطوح پيچيده‌تر بر اساس سطوح بنيادين، اگرچه او نيز همچون تقليل‌گرايي معتقد است، هيچ امر بديعي که علي‌الاصول قابل تقليل به سطح بنيادين فيزيکي نباشد وجود ندارد. اما در مقابل نوخاسته‌گرايي قوي که پوکينگ‌هورن را بايد مدافع آن دانست، معتقد است اگرچه جوهر ذاتا متفاوتي از جوهر فيزيکي وجود ندارد، اما سطوح پيچيده‌تر، ويژگي‌هاي حقيقي‌اي خواهند داشت که قابل تقليل به سطوح زيرين‌ و بنيادين نيستند.‌
به باور پوکينگ‌هورن شرط پذيرش نوخاسته‌گرايي قوي، کنارگذاردن نظام عليت موجبيتي و تام است. او مي‌گويد:"آيا مي‌توان نوخاسته‌گرايي قوي را پذيرفت؟ اگر رويکرد علمي بر اساس علل بنيادين بتواند رفتار سطوح بالا را توضيح دهد، براساس شبکه‌ علّي و ضروري يکتا، پاسخ خير خواهد بود(Polkinghorne 2005a: 11)". به اعتقاد پوکينگ‌هورن، عليت همچون يک بازي با برآيند صفر است و چنانچه علل سطح زيرين براي تبيين آنچه رخ مي‌دهد کفايت نمايد، آنگاه تقليل‌گرايي بدون شک راهکار صحيحي خواهد بود(Polkinghorne 2005a: 11). اما به باور او در علم(و خصوصا فيزيک به عنوان بنيادين‌ترين حوزه‌ آن) هرگز شبکه‌ علي يکپارچه‌ و بنيادين( که بتوان عالم را کاملا بر اساس آن توضيح داد) وجود ندارد(Polkinghorne 2005a: 11).
در توضيح اين مسئله او معتقد است، در فيزيک دو نظريه‌ بزرگ و موفق وجود دارند که کاملا موجبتي هستند. نظريه‌ مکانيک نيوتن و نسبيت اينشتين که بر اساس آن‌ها با داشتن شرايط اوليه مشخص، ضرورتا تنها نتيجه‌ ممکن قابل حصول خواهد بود(Polkinghorne 2005a: 11-2). اما نظريه‌ مهم ديگر در فيزيک، مکانيک کوانتومي است. عموم افراد در رابطه با آن چنين مي‌انديشند که نظريه کوانتومي(به کلي) متفاوت از فيزيک کلاسيک است؛ چرا که اولا غيرموجبيتي است و ثانيا با احتمالات به جاي قطعيات سر و کار دارد.  به باور پوکينگ هورن، بخش دوم اين تفاوت قطعا درست است، اما بخش نخست ضرورتا صادق نيست. چرا که احتمال برآمده در فيزيک مي‌تواند دو خاستگاه داشته باشد؛ خاستگاه نخست، وجود عدم موجبيت ذاتي است و ديگري ناديده‌گرفتن عوامل مرتبط با آن پديده(Polkinghorne 2005a: 13).
بر اساس اينکه کدام خاستگاه را علت حقيقي بروز پديده‌هاي غيرموجبيتي در فيزيک کوانتوم بدانيم، مي‌توان دو تعبير از مکانيک کوانتومي داشت. نخست، تعبيري که عدم تعين را ناشي از عدم تعين ذاتي در عالم و پديده‌هاي کوانتومي بداند و ديگري تعبيري که اين مسئله را ناشي از در نظر نگرفتن عواملي که حقيقتا موجب تعين پديده‌ به ظاهر نامتعين هستند، مي‌داند. به بيان پوکينگ‌هورن، عدم قطعيت مي‌تواند ناشي از دو عامل باشد: 1- نداشتن و معلوم نبودن جزئيات اوليه به صورت دقيق 2-عدم موجبيت ذاتي (که در مکانيک کوانتومي با تعبير کپنهاگي آن وجود دارد) (Polkinghorne 2005b: 12) در واقع، دو برداشت موجود در رابطه با تفسير عدم قطعيت معرفت‌شناختي موجود در مکانيک کوانتومي، پيش‌بيني ناپذيري را يا ناشي از ناديده گرفتن روابط علّي پنهان و يا نشانه‌اي از آزادي‌اي که در عملکرد شکل تازه‌اي از اصول علّي باشد مي‌دانند(Polkinghorne 2006: 4). اگرچه غالب فيزيکدانان تعبير نخست را در تبيين علت غيرموجبيتي بودن پديده‌هاي کوانتومي برگزيده‌اند، عده‌ قليلي نيز تعبير ديگر را به تبعيت از ديويد بوهم به رسميت شناخته‌اند، اما بايد توجه کرد، آنچنان که پوکينگ‌هورن مي‌گويد، اين انتخاب نمي‌تواند بر پايه‌ شواهد تجربي صورت پذيرد، چرا که هر دو قوت تجربي يکساني دارند(Polkinghorne 2005a: 14).
پوکينگ‌هورن از طرفي معتقد است، انتخاب ميان دو تعبير موجود يک انتخاب متافيزيکي است، در حقيقت دو تعبير غيرموجبيتي توسط نيلز بور و موجبيتي از جانب ديويد بوهم، داراي کفايت تجربي يکساني در ارتباط با نتيجه‌ آزمايشات هستند، و فيزيک به خودي خود نخواهد توانست ميان آن‌ها يکي را برگزيند(Polkinghorne 2005b: 12). و از طرف ديگر، از آنجا که روش درست مواجهه با داده‌هاي علمي را روش رئاليسم انتقادي مي‌داند که از طريق يک گزاره‌ مشهور که "معرفت‌شناسي، هستي‌شناسي را مدل مي‌کند" آن را بيان کرده است(Polkinghorne 2000: 2)، معتقداند اگر اين راهبرد فراعلمي اتخاذ شود، آنگاه پيش‌بيني ناپذيري نشانه‎اي از وجود درجاتي از آزادي در فرآيند‌هاي فيزيکي است(Polkinghorne 2006: 5) و تصميمي که از سوي اغلب دانشمندان آگاهانه يا ناآگاهانه(به درستي) اتخاذ شده در اتخاذ تعبير کپنهاگي، در راستاي پذيرش رئاليسم انتقادي بوده، که تلاشي است براي بيشينه نمودن رابطه‌ ميان اطلاعات معرفت‌شناختي و باورهاي هستي‌شناختي(Polkinghorne 1998: 53).
بنابراين، مهم‌ترين پشتوانه‌ تقليل‌گرايي که به زعم برخي علم بوده است، پشتيباني و حمايتي از آن انجام نمي‌دهد، خصوصا بر پايه‌ فيزيک کوانتوم و بر اين اساس به باور پوکينگ‌هورن، تقليل‌گرايي به پايان راه خويش رسيده‌ است. اگرچه پوکينگ‌هورن تقليل‌گرايي را رويکردي خود مخرب نيز مي‌داند؛ چرا که اين رويکرد نه تنها تجربيات ما از زيبايي، امور اخلاقي و ديني را بي‌هويت مي‌سازد، بلکه اساس عقلانيت را نيز از ميان خواهد برد. چرا که فکر، بر اساس اين نگاه، چيزي جز برهم‌کنش‌هاي الکترو‌شيميايي نوروني نخواهد بود و بنابراين هيچ قضاوتي در مورد صدق و کذب يک مدعا نمي‌توان انجام داد(Polkinghorne 2007: 110).
خاستگاه ديگر تعارض، لفظ‌مداري نسبت به متون مقدس: خاستگاه ديگر مدافعان تعارض، لفظ‌مداري نسبت به متن مقدس است. در اين رويکرد، گزاره‌هاي کتاب مقدس به طور عيني سخن مي‌گويند و نبايد آن‌ها را استعاري يا تمثيلي تفسير نمود. تاريخ تعارض‌هاي علم و دين(در غرب) خصوصا تحت تاثير چنين نگاهي به متون مقدس بوده است که از جمله آن مي‌توان برداشت‌هايي همچون عمر کوتاه زمين و يا زمين‌مرکز بودن عالم براساس متن مقدس را ذکر نمود که با شواهد علمي دچار تعارض شده‌اند و پافشاري قرائت لفظ‌مدار(از سوي کليسا) بر برداشت خود از متن مقدس، سبب ايجاد نزاع‌هايي ماندگار و اثرگذار در تاريخ علم و دين شده است.
اما پوکينگ‌هورن، اگرچه همواره به عنوان يک مومن مسيحي، متن مقدس را داراي جايگاهي معرفت‌شناختي مي‌داند و در بسياري از آثار خود بدان نوعي ارجاع مي‌دهد و از آن استفاده مي‌نمايد، اما با لفظ‌مداري نسبت به متن مقدس خصوصا در رابطه با جزئيات هستي‌شناختي مخالف است. او در اين رابطه مي‌گويد:" نزد يک الاهيدان مسيحي کتاب مقدس، متن ديکته شده به طور مستقيم توسط خداوند نيست تا بتوان پاسخ سوالات را در آن جستجو کرد، بلکه ثبت تجربيات انسان‌ها و وقايعي است که خداوند در آن‌ها حضور دارد و آشکارا مي‌توان آن را تشخيص داد(Polkinghorne 2002: 53)". او وحي را نه همچون معرفت گزاره‌اي که به طور نامشخصي نازل مي‌گردد، بلکه ثبت انسان‌هاي نوراني از(تجربيات) خود و وقايعي مي‌داند که خداوند از سر لطف، خود را در آن‌ها جلوه‌گر ساخته است(Polkinghorne 2002: xvii).‌
بر اين اساس، بايد دقت کرد که با اتخاذ اين راهبرد، پوکينگ‌هورن خود را از رويارويي با تعارضات ميان توصيفات هستي‌شناختي علم و توصيفات هستي‌شناسي ديني مي رهاند. اگرچه اين موضوع بدين معنا نيست که اساسا نسبت به زبان دين ناواقع گرا باشد، بلکه به نوعي مي‌توان گفت او ميان اصل پيام متون مقدس و بستر زباني انتقال اين پيام تمايز مي‌گذارد و پيام حقيقي متون مقدس را حقيقي، اما جزئيات توصيفي آن را نه لزوما حقيقي مي‌داند.

استقلال
رويکرد استقلال در رابطه با مواجهه علم و دين، بر آنست که علم و دين، هريک قلمرو موضوعي و روشي خاص خود را دارند و از آنجا که اين قلمرو متفاوت است، اساسا مسئله‌اي وجود نخواهد داشت که علم و دين را به يکديگر مرتبط نمايد.
پوکينگ‌هورن، در مقابل اين نگاه معتقد است که نه موضوع علم و دين کاملا از هم جدا و مستقل است و نه زبان اين دو زباني به کلي بيگانه است. او در اين رابطه بيان مي‌نمايد که چه در علم و چه در دين، ما با واقع‌گرايي انتقادي7 مواجه هستيم، انتقادي از آن رو که روش هر دو ترکيبي است از تجربه و تفسير، و واقع‌گرايي از اين حيث که فرآيند و هدف هردو کشف حقيقت و واقعيت عالم است و اينها صرفا برساخت(ابزاري) انسان‌ها نيستند. شيوه‌ واقع‌گرايي انتقادي اين ايده که علم و دين داراي موضوع و شيوه‌ به کلي متفاوتي هستند را کنار مي‌گذارد و راه ارتباط اين دو منظر در جهت کشف حقيقت را برقرار مي‌سازد(Polkinghorne 2007: x). 
پوکينگ‌هورن، معتقد است تفکر متافيزيکي و الاهياتي بايد نظر به يافته‌ها و نظريات علمي داشته باشد و بدون توجه و استفاده از علم جديد مسير فلسفه و الاهيات مسير شايسته‌اي نيست. او اين رويکرد را تفکر پايين به بالا مي‌نامد و مي‌گويد:" نحوه‌ تفکري که به بستر علم مرتبط است و از آن بهره مي‌برد را تفکر پايين به بالا مي‌نامم. اين رويکرد در پي آنست تا با استفاده از شواهد زياد موجود به سوي تدوين انواع کلان‌تر تفکر حرکت نمايد(Polkinghorne 2009: x)." اما از طرف ديگر معتقد است علم نيز در تبيين و توصيف جهان نيازمند تصميم‌گيري‌هاي فلسفي است و بدون اتخاذ چنين تصميم‌هايي نمي‌توان يک نظريه‌ علمي را شکل داد. از آنجا که علم در آنچه راجع به جهان و موضوعات مورد توجه خود مي‌تواند بگويد محدوديت دارد، نمي‌تواند نظر واحدي را راجع به جهان برگزيند و در نهايت تصميم‌هاي متافيزيکي‌اي لازم خواهند بود که بر پايه‌ مباني متافيزيکي بنا خواهند شد. بنابراين مفروضات الاهياتي در اين ميان مي‌توانند به خوبي نقشي برجسته را ايفا نمايند(همان، p.xviii). روش تفکر پايين به بالا(استقرايي) در برابر روش تفکري مبناگروانه و بالا به پايين(قياسي) است، که مطابق آن يک فرد مي‌تواند از اصول کلي مفروض به يافته‌هاي جزئي در باب عالم برسد. او معتقد است، شيوه‌ استقرايي را مي‌توان در مورد تفکر الهياتي نيز به کار گرفت(Polkinghorne 2005a: 93).‌
به باور پوکينگ‌هورن هم علم جديد راهي را به سوي ورود الاهيات و تفکر ديني در فهم جهان گشوده است و هم لازمه‌ تفکر ديني مشارکت در علم و تبيين علمي جهان است(Polkinghorne 2005b: ix). از طرفي، از آنجا که خداوند نزد مومن، حقيقتا مبنا و خالق همه‌ چيز است، هر پژوهش فکري و علمي در جهت کشف عالم بايد نسبتي با تفکر الهي داشته باشد و در نهايت جهان در پرتو اين باور فهميده خواهد شد که حکمت و اهداف آفريننده‌ عالم در پس پرده‌ قوانين و ساختارهاي جهان حاضر است(Polkinghorne 2009: 9).

ترکيب علم و دين راهي ميان گفتگو و يکپارچگي علم و دين:
آنچنان که باربور توضيح مي‌دهد، گفتگو عنواني است براي مجموعه‌اي از ديدگاه‌ها در رابطه با ارتباط علم و دين که از مدل استقلال فراتر مي‌روند، اما از طرفي به ميزان ارتباطي که در مدل يکپارچگي(که در ادامه معرفي خواهد شد) مطرح است نيز نمي‌رسند. در اين نگاه راه ارتباط علم و دين وجود دارد، اما اين مجرا کلي خواهد بود و نه مرتبط با نظريات خاص علمي يا اجزاي باور ديني(باربور 1392: 218).
براي ذکر نمونه‌اي از امکان گفتگو، اين مسئله اساسي که علم براي شناخت جهان نيازمند است تا آن را قابل فهم بداند، يک مفروض اساسي در علم است، اما از طرفي هيچ‌گاه در خود علم مطرح نيست، در حالي که باور ديني مي‌تواند توجيه خوبي براي اين مسئله فراهم نمايد(باربور 1392: 218).
در مدل يکپارچگي، مدافعان فراتر مي‌روند و معتقدند نوعي وحدت ميان علم و دين امکان‌پذير است. باربور، سه راهکار زيرين را جزو معتقدان به مدل کلان يکپارچگي مي‌داند که عباتند از: 1. الاهيات طبيعي 2. الاهيات طبيعت 3. تلفيق سيستماتيک(فلسفه پويشي)
براي فهم نگاه پوکينگ هورن نسبت به اين دو مدل، بايد دو وجه در اتباط با رابطه‌ علم و دين را از يکديگر تفکيک نماييم. مسئله‌ نخست آن است که پوکينگ‌هورن چه نگاهي به وضعيت کنوني علم و دين دارد و مسئله‌ بعدي آن است که مطلوب وي در ارتباط با رابطه‌ علم و دين چيست.
در مورد مسئله‌ نخست، به نظر مي‌رسد که او معتقد است زمينه‌هاي بسيار مساعد و مناسبي براي گفتگو و علاوه بر آن استفاده‌ علم و دين از يکديگر فراهم شده است و بلکه اساسا وجود مشابهت‌هاي روش‌شناختي ميان علم و دين زمينه گفتگو‌ي آن‌ها را فراهم مي‌نمايد. آنچنان که باربور نيز در رابطه با نگاه پوکينگ‌هورن چنين مي‌گويد:" به تازگي نويسندگاني چند به توازي‌هاي روش‌شناختي مشابهي متوسل شده‌اند. جان پوکينگ‌هورن، فيزيکدان و عالم الاهيات، نمونه‌هايي از داوري‌ شخصي و داده‌هاي انباشته از نظريه را در هر دو حوزه(علم و دين) ارائه مي‌دهد(باربور 1392: 228)". به باور پوکينگ‌هورن، بدون شک، فعاليت علمي تحت تاثير داوري‌هاي اجتماعي و فرهنگي قرار دارد، از اين جهت که کدام مسئله ارزش پرداخت و هزينه کردن دارد. همچنان، تجربه نيز خود تفسير پذير است(Polkinghorne 2005a: 2-3).
پوکينگ‌هورن تلاش خود در پيوند علم و دين را نه يک تلاش صوري و بي‌دليل که صرفا به خاطر تعلقات ديني او به وجود آمده است و نوعي تحميل به فضاي علم جديد و دين است، بلکه نوعي اقبال عمومي به سوي پيوند تفکر ديني و علم جديد مي‌داند که در بستر پيشرفت علم جديد و تکامل تفکر ديني ايجاد شده و امکانپذير است. در اين راستا به باور او، در سال‌هاي جديد مي‌توان در ميان دانشمنداني که به دنبال يافتن فهمي عميق و دست‌يافتني از جهان هستند، گرايشي مجدد به اينکه چنين فهمي در خداباوري وجود دارد مشاهده نمود. ساختار زيباي قوانين جهان، که به طوري ماهرانه در ارتباط با يکديگر سبب ثمربخش بودن آن شده، سبب شده است تا بسياري از هوشمندي‌اي که در عمق و باطن تکامل جهان نهفته است، سخن گويند(Polkinghorne 2005b:7). به بيان پوکينگ هورن، امروز دانشمندان به جاي ا‌لاهيدانان هستند که(در عمل) مشغول الاهيات طبيعي‌اند. از نظر او، پاول ديويس8 فراتر مي‌رود و مي‌نويسد:"ممکن است خيالي به نظر رسد، ولي به عقيده‌ من علم راه برتري نسبت به دين به سوي خداوند پيشنهاد مي‌دهد(Polkinghorne 2007: 76).
اما در مورد وجه دوم و آنچه مطلوب پوکينگ‌هورن در رابطه با علم و دين است، به نظر مي‌رسد او به دنبال ارتباطي فراتر از گفتگو ميان علم و دين است و به دنبال راهي براي ترکيب رو‌شمند آندو است و ترکيب آن دو را در شناخت حقيقت عالم ضروري مي‌داند. آنچنانکه او مي‌گويد:"علم با همه‌ جذابيتش براي رفع عطش دانستن(حقيقت عالم) کافي نيست، چرا که علم تنها يک بعد از واقعيت چند لايه‌اي که ما در آن زندگي مي‌نماييم را توصيف مي‌کند، و خود را محدود به حوزه‌ غير شخصي و عمومي مي‌نمايد و امور شخص‌وار و خاص را کنار مي‌گذارد(Polkinghorne 2005a: ix)". 
بنابراين، پس از آنکه، به باور پوکينگ‌هورن، اساسا روش علم و دين امکان گفتگو و همکاري آن‌ها را فراهم مي‌نمايد و به علاوه وضعيت کنوني علم و دين نيز اين بستر را به خوبي فراهم نموده است، وي تلاش دارد تا فراتر رود و علم و دين را در کشف حقيقت عالم و با توجه به تفاوت‌هاي آن‌ها، متحد و ترکيب نمايد. آنچنان که سيلوا در اين رابطه مي‌گويد که پوکينگ‌هورن از طرفي متعهد به تفکر ديني است و از طرف ديگر يک دانشمند برجسته‌ در حوزه‌ فيزيک جديد محسوب مي‌شود، بنابراين تلاش او با استفاده از قابليت‌هاي واقعي‌اي که در اين دو حوزه براي پيوند وجود دارد، رسيدن به تبيين کامل جهان با استفاده از ظرفيت‌هاي آن‌هاست(Silva 2012: 1).
در حقيقت در نگاه پوکينگ‌هورن ارتباط مطلوب علم و دين، يک ارتباط مستمر و اثرگذار و تعيين کننده است. براي مثال او در رابطه با پرسش‌هايي که علم در برابر دين قرار مي‌دهد، مي‌گويد: "علم تصويري از عالم به ما نشان مي‌دهد که در نهايت آن عالم دچار اضمحلال و فروپاشي مي‌گردد. اين پيش‌بيني قابل اعتماد علم سوالاتي جدي را پيش‌روي تفکر ديني مي‌گذارد که حقيقتا سرانجام عالم به عنوان آفرينش الهي به چه نحوي خواهد بود(Polkinghorne 2002: xviii)". همچنين در رابطه با تبادل مفاهيم ميان علم و دين بيان مي‌کند که، براي مثال، ارسطو در زمان خود از ماده و صورت سخن مي‌گفت، اکنون ما به طور مشابه از انرژي و اطلاعات سخن مي‌گوييم و همچنان که آکويناس از علم ارسطويي زمان خويش بهره مي‌برد و در مورد مسائل الاهياتي سخن مي‌گفت، ما نيز امروز بايد از علم روز خود در تبيين مسائل الاهياتي بهره ببريم(Polkinghorne 2002: 19). بنابراين او ديوار ميان علم و دين را برمي‌دارد و معتقد است:" شواهد و قرائن مي‌توانند له يا عليه مدعيات ديني به کار روند، همچنان که مي‌توانند له يا عليه نظريات علمي، همچون نظريه‌ تکامل زيست‌شناختي به کار روند، اگرچه برخي معتقدند اين نظريه اساسا علمي نيست- همچون پوپر- و فاقد قوه‌ پيش‌بيني مي‌باشد(Polkinghorne 2007: 45)".
بر اين اساس، بايد توجه کرد که مدل مطلوب پوکينگ‌هورن مايه‌هايي بيش از مدل گفتگو دارد که در آن امکان ارتباط علم و دين در مسائل کلان و مرزي شکل مي‌گيرد، و امکان ارتباط و تعامل مستقيم‌ آن‌ها در وصف عالم نيست. اما از طرف ديگر، وي همچون الاهيات پويشي به دنبال آنچنان وحدت ميان علم و دين نيز نيست که در آن مفاهيم اساسي دين براي مثال، دچار تحول بنيادين براي سازگاري و اتحاد با علم شوند. براي مثال در اين زمينه پوکينگ‌هورن در برابر الاهيات پويشي از خداوند شخصي که صفات کمال مطلق را داراست حمايت مي‌نمايد آنچنان که کارل  مي‌گويد پوکينگ‌هورن مخالف نگاهي همچون الاهيات پويشي است که تغييرناپذيري و قدرت مطلق الهي را انکار مي‌نمايد(Carroll 2008: 6).

فيزيک نوين و مشيت(فاعليت) الهي در عالم، نمونه‌اي از امکان ترکيب علم و دين
از مهم‌ترين موضوعاتي که پوکينگ‌هورن در حوزه‌ علم و دين بدآن‌ها پرداخته است و آن موضوع را کليدي مهم براي حل مسائل موجود در اين زمينه مي‌داند، مسئله‌ مشيت الهي و فاعليت خداوند در جهان است. آنچنان که مي‌گويد:" در سال 1988 من شروع به نوشتن کتاب Science and Providence کردم، چرا که در انتظار اين بودم که گفتگوي بعدي در عرصه‌ علم و دين، متوجه موضوع ساختار علّي جهان بر اساس تبيين علمي در ارتباط با اين باور ديني که مشيت الهي در جهان و تاريخ آن فعال است، خواهد بود(Polkinghorne 2005b: ix)".
پيش از ورود به راهکار پوکينگ‌هورن در اين زمينه بيان کوتاهي در رابطه با تاريخچه و اهميت مسئله‌ علم جديد و مشيت الهي مفيد فايده است.

اثرات علم مدرن بر مسئله ارتباط خداوند با عالم
به باور ايان باربور تاثير علم مدرن، که با کارهاي گاليله و نيوتن شکل گرفت و رشد يافت، بر انديشه‌ ديني، در هيچ موردي بيش از تعديل نقش خداوند در ارتباط او با طبيعت نبود. در علم جديد خداوند عمدتا طراح "ماشين جهاني" تصوير مي‌شد، هرچند کوشش‌هاي گوناگوني انجام مي‌گرفت تا مجالي براي فعل مدام خداوند در نظم طبيعي و مکانيکي عالم پيدا شود(باربور 1392: 80). اما به هر روي علم با تبيين جهان به صورت خودبنياد و بي‌نياز از هرگونه مداخله‌ خداوند، سبب تقويت نگاه دئيستي نسبت به خداوند شد.  در حقيقت، تبييني مکانيکي و موجبيتي از عالم که همه‌ رخدادهاي عالم را بر اساس قوانين ضروري فيزيکي تبيين مي‌نمود، چيزي بود که علم جديد آن را پايه‌گذاري کرد و تمام تلاش خود را براي دست‌يافتن بدان انجام ‌داد. اين تلاش‌ها تفکر ديني را نيز هرچه بيشتر بدين سو مي‌کشاند که از تبيين‌هايي که با اين نگاه مي‌تواند متعارض باشد، دست بردارد، و از جمله مهم‌ترين آن‌ها باور به فعل خاص خداوند و يا معجزاتي بود که برخلاف جريان طبيعي جهان و قوانين فيزيکي-مکانيکي آن انجام مي‌گرفت.
اين نگاه با رشد و توسعه‌ علم جديد، که نگاهي مکانيکي و خود بنياد به عالم داشت، هرچه بيشتر زمينه‌ به حاشيه رفتن خداوند و تثبيت شدن نگاه دئيستي به او را فراهم آورد. اما (خصوصا با توسعه‌ جهان‌بيني علمي) هرچه جهان به صورت خودبنياد تبيين مي‌گشت، خداوند بيش از پيش به حاشيه مي‌رفت(Carroll 2008: 13). رشد دئيسم، و حتي الحاد، در قرن هجدهم بي شک تاحدي مربوط به تاييد رويکرد مکانيکي به عالم توسط علم معاصر بوده است(Polkinghorne 2009: xv).  حتي در اين دوران فيلسوفان بسياري تلاش کردند تا تصوير يک جهان مکانيکي را با اعتقاد به خداوند وفق دهند. در تفکر دکارت، دوگانه انگاري شديد ميان ذهن و ماده، قلمرويي را براي عملکرد خداوند و نفس انسان فراهم آورد. بدين سان، از نظر دکارت، خداوند از راه شرکت ذهن انسان در قلمروي ايده‌ها شناخته مي‌شد(باربور 1392: 67)و عمل مي‌نمود و جهان فيزيکي به طور کاملا موجبيتي بر اساس قوانين مکانيکي به پيش مي‌رفت.

کنار رفتن نگاه پيشين مکانيکي به عالم و وجود عدم قطعيت ذاتي درجهان براساس تحولات فيزيک نوين
پوکينگ‌هورن، در اين زمينه بيان مي‌کند که پيشرفت‌هاي ما در فهم علمي از فرآيند جهان ما را قادر ساخته است تا فراتر از مدعاي ساده‌انگارانه‌ کفايت نگاه مکانيکي به عالم(در فيزيک کلاسيک) رويم(Polkinghorne 2005b: 4). توجه به علوم طبيعي نشان مي‌دهد پيشرفت‌هاي صورت گرفته در فيزيک در قرن اخير رويکرد مکانيکي صرف به عالم را که در قرون پيشين مورد حمايت بود، منسوخ نموده است(Polkinghorne 2005b: 18). به باور وي، نظريه‌ کوانتومي نخستين شاخه‌ فيزيک است که آشکار نمود که قوانين طبيعت ويژگي پيش‌بيني‌پذيري قطعي ندارند و در عوض گاهي اوقات تنها مي‌توانند شکلي احتمالي به خود بگيرند(Polkinghorne 2000: 2).
بنابراين، به بيان او، بايد توجه کنيم که جهان فيزيکي هرچه باشد، نگاه صرفا مکانيکي بدان از ميان رفته است(همان). نگاه علم به عليت در جهان (اکنون) يک نگاه مطلق نيست که منجر به بسته بودن جهان به لحاظ عليت فيزيکي شود(Polkinghorne 2006: 1). امروز ما فهميده‌ايم که حتي در سطح ماکروسکوپي که پيشتر فيزيک کلاسيک(به ظاهر) تبييني کامل از آن به دست داده بود، آزادي‌ و نامعلومي‌اي نسبت به گذشته وجود دارد که تصوير مکانيکي و موجبيتي پيشين را از ميان برمي‌دارد(Polkinghorne 2005b: 37).
علاوه بر مسئله‌ عدم قطعيت برآمده از مکانيک کوانتومي، پوکينگ‌هورن در رابطه با پديده‌هاي آشوبناک که در فيزيک جديد شناخته شده‌اند، نيز مي‌گويد:"در پديده‌هاي آشوبناک، تغييري جزئي مي‌تواند منجر به تغييري کلي در رفتار آينده‌ سيستم گردد. در همه‌ اين پديده‌هاي جديد،(حتي) روش تقليل‌گرايانه‌ علم آموخته است که نمي‌توان طبيعت را به طور اتميستي تبيين نمود (Polkinghorne 2002: 17). ‌او در رابطه با تفسير واقع‌گرايانه از پديده‌هاي آشوبناک مي‌گويد:"من خود از تعبير واقع‌گرايانه‌ در رابطه با نظريه‌ آشوب حمايت مي‌نمايم که پيش‌بيني ناپذيري را مربوط به گشودگي‌حقيقي در عالم مي‌داند(Polkinghorne 2005a: 35).
در ادامه پوکينگ‌هورن تذکر مي‌دهد که پذيرش اين رويکرد که در ذات عالم گشودگي(عدم قطعيت) وجود دارد، نه به معناي کنار گذاشتن اصل دليل کافي9(و پذيرا شدن وجود صدفه در عالم) است، بلکه، اين موضوع نشان مي‌دهد که گستره‌ عللي که در ساخت آينده‌ عالم موثرند، تنها محدود به عللي که روش تقليل‌گراي فيزيکي به دنبال آن‌هاست و آن‌ها را براساس انتقال انرژي بيان مي‌نمايد، نيست(Polkinghorne 2005a: 35).

امکانات برخاسته از علم جديد در موضوع رابطه‌ خدا با عالم
رکن مهم نظريه‌پردازي پوکينگ‌هورن در رابطه با مسائل الاهياتي از جمله ارتباط خداوند با عالم، همچنان که پيشتر ذکر گرديد، استفاده از ظرفيت‌ها و شواهد علمي است. در اين راه دو اصل رويکرد پوکينگ‌هورن را هدايت مي‌نمايد: اول اينکه خداوند جهان را هدايت مي‌نمايد و در آن مطابق با طرح خويش فعال است و دوم اينکه علم جديد ابزارتوانمندي در تبيين و توضيح جهان است(Silva 2012: 1).
در اين رابطه، او بر اين باور است که پيشرفت‌هاي صورت‌گرفته در علم جديد، خصوصا فيزيک نوين، نه تنها تصور پيشين نسبت به عالم و از طريق آن خدا و رابطه‌ او با عالم را از ميان برداشته است، بلکه ظرفيت‌ بسيار مناسبي براي طرح الگويي نو و موفق از امکان ارتباط خداوند با عالم در وحدت با فيزيک نوين به دست داده است. به باور پوکينگ‌هورن اکنون و بر اساس نظريات فيزيک جديد، مي‌توان گفت که چگونه ايده‌هاي نيوتني در مورد سيستم‌هاي بسته(به لحاظ عليت فيزيکي) کل حقيقت عالم نيست، بلکه جهان به مراتب عجيب‌تر و هيجان‌انگيزتر از چيزي است که نيوتن تصور مي‌کرده- حتي در مورد چيزهايي که او در رابطه با آن‌ها به موفقيت بزرگي دست يافته بود- است(Polkinghorne 1998: 66). علم نيوتني جهاني را تصوير مي‌نمود که در آن اجزاي مجزاي عالم در چارچوبي مکاني و زماني مطلق حرکت مي‌کردند. فيزيک نوين اين تصوير را با تصويري که در آن اجزاي عالم در ارتباط مداوم با يکديگرند و يک کل را مي‌سازند جايگزين نمود(Polkinghorne 2002: 16).‌
در نگاه جديد به عالم، آزادي و انعطاف‌پذيري حقيقي در عالم وجود دارد، و عالم نتيجه‌ قطعي گذشته‌ خويش نيست. اگرچه، پذيرش اين آزادي هرگز به معناي کنار گذاشتن اصل دليل کافي نيست، بلکه به معناي وجود فضايي براي ورود و تعامل انواع ديگر عليت- فراتر از تبادل انرژي ميان اجزاي فيزيکي و در حقيقت عليت فيزيکي- خواهد بود(Polkinghorne 2006: 5). نتيجه‌ از ميان رفتن پيش‌بيني پذيري، وجود آزادي در روند تکامل جهان است، چيزي که اين امکان را به فيزيک مي‌دهد که نه تنها هستي ثابت10(همچون قوانين ثابت) را تبيين نمايد که تغيير واقعي11(تاريخ تکاملي سيستم‌هاي پيچيده) را نيز به رسميت بشناسد و براين اساس آينده نتيجه‌ قطعي حال نيست(Polkinghorne 2005b: 37).
حال در استفاده از ظرفيت تصوير جديد علم از عالم در پيوند با تفکر ديني، او معتقد است نخستين مسئله آن است که توجه نماييم که چطور تحليل نظام علّي جهان بر اساس نگاه علم، حقيقتا راهي را براي تطابق با اين باور که مشيت الهي در جهان فعال است باز مي‌نمايد(Polkinghorne 2005b: ix). به باور او، اکنون اين واضح است که علم نتوانسته نشان دهد که جهان به لحاظ علّي بسته است. علم نمي‌تواند چيزي به ما بگويد تا مجبور شويم تجربيات مستقيم خويش از افعال نيتمندانه خود را انکار کنيم و همين‌طور خلاف گذشته و براساس، فيزيک جديد، علم نمي‌تواند مانع باور مومنان به مشيت و اراده‌ الهي در پيشبرد تاريخ جهان گردد(Polkinghorne 2005a: 37).
ابتکار پوکينگ‌هورن در مواجهه با بستر امکاني‌اي که فيزيک جديد و خصوصا نظريات کوانتوم و سيستم‌هاي آشوبناک در اختيار گذارده‌اند در استفاده از ظرفيت نگاه ديني و ترکيب آن با علم جديد، آن است که اولا تاکيد نمايد که بنابراين نظريات و تعبير رايج آن - تفسير کپنهاگي- که پوکينگ‌هورن از آن دفاع مي‌نمايد و آن را مطابق با رويکرد واقع‌گرايي انتقادي مي‌داند، علم نه تنها نمي‌تواند مدعي کفايت و تماميت علل فيزيکي در تبيين جهان شود که مهم‎ترين نظريات علمي جديد خلاف آن را نشان مي‌دهند و بنابراين وي مدعي است که علل فيزيکي حقيقتا در پيشبرد حوادث جهان کفايت نمي‌نمايند، اما در گام بعد، او از آنجا که پايبند به اصل دليل کافي است و نمي‌تواند زير بار اين مطلب رود که تعين حوادث جهان که نسبت به علل فيزيکي نامتعين هستند-مطابق با قرائت رايج در فيزيک جديد- توسط صدفه و شانس حقيقي تعيين مي‌شود، معتقد است اين مسئله راهي براي عامليت علل ديگري همچون اراده‌ انساني و فراتر از آن اراده‌ الهي باز مي‌نمايد تا در گستره‌ امکاني‌اي که فيزيک جديد نشان داده عمل نمايند. پوکينگ‌هورن در اين رابطه مي‌گويد:"اگر نگاه علمي از نظم جهان بتواند جايي را براي آزادي و اختيار انسان بدون برهم زدن روش علمي فراهم نمايد، آنگاه مي‌تواند فضايي را براي آزادي و ورود اراده‌ي الهي در جهان نيز فراهم نمايد"(Polkinghorne 2005b: 14)." و البته به لحاظ علمي چنين تشخيص داده شده است که فرآيند جهان به طور مناسبي انعطاف‌پذير است و بنابراين اجازه‌ مشارکت خداوند و انسان را در ساخت آن مي‌دهد(Polkinghorne 2005b: 49).
از طرف ديگر در نگاه او علم جديد ظرفيت بسيار خوبي براي ارتقاء فهم ديني نسبت به جهان فراهم نموده است که  بر اساس آن، مي‌توان گشودگي حقيقي جهان که کشف علم جديد است را ظرفيت عطاشده‌اي دانست که خداوند بدان عطا کرده تا امکان‌هاي مختلف را بکاود و معين سازد تا خود را شکل دهد. بنابراين او با استفاده از تبيين علم جديد از عالم، معتقد است خدا همچون عروسک‌گردان جهان نيست، که هر پديده‌ را آنگونه که مي‌خواهد بر اساس خواست ضروري و قطعي و طرح يکتاي الهي حرکت دهد، بلکه از آنجا که وجود عشق‌ورز او صبور و لطيف است، رضايت او در اين است که اهداف الهي از طريق راهي گشوده در جهان که به وسيله‌ آن مخلوقات از طريق ارتباط با يکديگر آن را به پيش‌ مي‌برند محقق گردد(Polkinghorne 2002: 15).‌ اين رويکرد به اعتقاد او، نه صرفا به اين خاطر که مطابق با برداشت علمي از جهان بوده است، بلکه همچنين به اين دليل که مدخلي براي تطابق با تجربيات اساسي انساني در مورد فاعليت ارادي و همين‌طور درک تعامل هدايت‌گونه‌ خداوند با جهان است مورد پذيرش و توافق او است(Polkinghorne 2000: 3).

پي نوشت‌ها
1. John C.Polkinghorne  //  2. Science and Religion  //  3. Ian  Barbour  //  4. Grand Unified Theory  //  5. Theory of Everything  //  6. Emergentism  //  7. Critical Realism //  8. Paul Davis  //  9. Principle of Sufficient Reason  //  10 Being  //  11. Becoming

منابع
Carroll, William E. 2008. Divine Agency, Contemporary Physics, and the Autonomy of Nature. Heythrop XLIX. //  Polkinghorne, John. 1998. Belief in God in the Age of Science: Yale University press.  //  —. 2000. Science and Theology in the twenty-first century. Zygon 35.  //  —. 2002. The God of Hope and the End of the World: Yale University.  //  —. 2005a. Exploring Reality: The Interwinig of Science and Religion: Yale University press.  //  —. 2005b. Science and Providence: SPCK Tempelton Foundation Press.  //  —. 2006. Space, Time, and Causality. Zygon 41.  //  —. 2007. One World: The Interaction of Science and Religion: Tempelton Foundation Press.  //  —. 2009. Theology in the context of Science: Yale University.  //  Silva, Ignacio A. 2012. John Polkinghorne on Divine Action: a Coherent Theological Evolution. Science and Christian Belief 24.
باربور, ايان. 1392. علم و دين تهران: پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي.

 

خاستگاه فيزيکي وکارامدي مدل«مکمليت»

PDF چاپ نامه الکترونیک

خاستگاه فيزيکي وکارامدي مدل«مکمليت»

مهدي قائد شرف


در جستار حاضر پس از اشاره به نظريات و مدل‌هاي گوناگوني که درباره رابطه علم و دين مطرح شده، به نظريه دنيس الکساندر خواهيم پرداخت. از نظر الکساندر، در ميان مدل‌هاي چهارگانه، تنها مدل مکمليت است که مي‌تواند به عنوان جامع‌ترين مدل در رابطه با علم و دين مطرح شود هرچند نقدهايي نيز به آن مي‌شود. مهم‌ترين ويژگي اين مدل، توجه به چندلايه بودن واقعيت است. در ادامه، ضمن بررسي جايگاه اين مدل در انديشه حکماي نوصدرايي، به بررسي خاستگاه فيزيکي مدل مکمليت خواهيم پرداخت.


مقدمه
علوم تجربي غربي مدرن، بدون ترديد گسترش ملموس و قابل ملاحظه‌اي را از قرن شانزدهم داشته‌اند. البته گسترش دين بسيار پيش‌تر اتفاق افتاده اما اکنون بيش از پيش شکوفا شده است. درست است که تز سکيولاريزم در اين ميان وجود دارد و براساس آن علم و تکنولوژي از يک‌سو و دين از سوي ديگر، به صورت معکوسي مربوط شده‌اند چنان‌که اولي در اوج است و دومي در حضيض، با وجود اين احيا و بازگشت اخير دين و باور ديني در بسياري از نقاط عالم، سايه شک بر تز سکيولاريزم انداخته است. رابطه ميان اين دو نيروي فرهنگي بسيار عظيم، جنجال‌برانگيز، ذوابعاد و گيج‌کننده بوده است.1
بخش سترگي از ادبيات علم و دين به رابطه اين دو پرداخته‌اند و بيان مي‌کنند که شمار زيادي از فهم‌هاي مختلف از اين رابطه وجود دارد. پرسش از اينکه چگونه اين فهم‌ها مي‌توانند دسته‌بندي شوند، به وضوح از اهميت بسياري برخوردار است. مک گراث آسان‌ترين راه را براي ورود به اين موضوع، پرسش از دو سوال مي‌داند که به ترتيب ذيل مطرح مي‌شوند.
1. آيا علم و دين به حقيقتي واحد اطلاق مي‌شوند؟
2. آيا بينش‌هاي علم و دين در تناقض يا در تتميم يکديگرند؟
از لحاظ تاريخي مهم‌ترين فهم از رابطه، رابطه تعارض يا همان جنگ2  ميان علم و دين است. (مک گراث،1999،ص44)

مدل‌هاي‌ مواجهه‌اي (تقابلي)
مدل تعارض يا جنگ

حال‌وهواي کل اين مواجهه ميان دين (به‌خصوص مسيحيت) و علوم طبيعي مي‌تواند مستدل شود که توسط دو کتابي تنظيم شدند که در پايان قرن نوزدهم انتشار يافتند. نخست کتاب «تاريخ تعارض ميان علم و دين»3 از جان ويليام دراپر (1874) و ديگري کتاب «تاريخ جنگ علم با الهيات در مسيحيت»4 از اندرو ديکسون وايت (1896). اين دو کتاب، نگرش قوي تحصلي را از تاريخ منعکس مي‌کنند و نيز تعيين تکليفي است که خرده‌حساب‌هايشان را با دين سازماني تسويه مي‌کنند. (همان، ص45)
مدل‌هاي غيرتقابلي (غيرمواجهه‌اي)
علم و دين همگرا و متقارب5اند.
در الهيات مسيحي بر اين نکته تاکيد مي‌شود که«همه حقايق، حقايق خداوند هستند.» براساس اين پيش‌فرض، تمام پيشرفت‌ها و گسترش‌ها در فهمي علمي از جهان بناست که با ايمان مسيحي تطبيق و آشتي داده مي‌شود. منشا اين جريان به دئيسم انگليسي در قرن هفدهم بازمي‌گردد اگرچه توافق کلي بر آن است که در قرن نوزدهم آشکار شده است. پروتستانيزم ليبرال نيروي غالب مسيحيت پروتستانيزم غربي در قرن نوزدهم بوده است. شلاير ماخر6(1768-1834) به عنوان پدر جريان پروتستانيزم ليبرال در نظر گرفته مي‌شود. وي استدلال مي‌کرد که تفسير دوباره از ايمان مسيحي بايد صورت گيرد که با حکمت مقبول زمان خود سازگار افتد. البرشت ريشل7 بعد از شلاير ماخر اين ايده را دنبال کرد. الهيات پويشي نمونه خوبي براي شکلي از انديشه ديني است که فعالانه سنت مسيحي را براي بينش‌هاي علوم طبيعي سازگار و متناسب مي‌کند. (ص49) در الهيات پويشي خداوند مي‌تواند درون پويش طبيعي عمل کند. الفرد نورث وايتهد و چارلز ‌هارتسهورن طرفداران اين راي بودند. رويکردي مشابه نزد ديرين‌شناس يسوعي فرانسوي پير تيها دو شاردان وجود داشت. دو شاردان فرايند کلي فرگشت را به عنوان امري در نظر مي‌گرفت که توسط دستان خداوند براي ساختارهاي پيچيده و مراتب وجود هدايت شده است. (ص50) چارلز راون8 الهيدان کيمبريجي نيز بر همين راي بود. نزد وي، شيوه‌اي مشابه الهيات پويشي مي‌تواند در هر جنبه‌اي از کندوکاو انساني براي معرفت، خواه ديني خواه علمي به کار رود.

دين و علم متمايزند
مقوله گسترده دوم از رويکرد غيرمواجهه‌اي بر تمايز علم و دين تاکيد مي‌کنند. اين رويکرد در ميان جريان نوارتدوکسي است که در مقابل پروتستانيزم ليبرال قرار مي‌گيرد. پيروان اين رويکرد بر اين باورند که مي‌خواستند با فرهنگ رايج وفق دهند. کارل بارث نماينده مشهور اين ديدگاه است. نزد بارث علوم طبيعي هيچ باري بر دوش انسان مسيحي نمي‌گذارد و از آنجايي که علوم و الهيات بر اساس پيش‌فرض‌هاي متعارضي عمل مي‌کنند نمي‌توان از علوم طبيعي براي تاييد يا تعارض ايمان کمک طلبيد. اين تمايز در نوشته‌هاي نويسندگان آمريکاي شمالي همچون لنگدون گيلکي9 نيز مشاهده مي‌شود. در کتاب «خالق آسمان و زمين»10، گيلکي استدلال مي‌کند که دين و علوم طبيعي راه‌هاي مختلف و مستقلي براي تقريب به واقعيت ارائه مي‌دهند. چنانکه علوم طبيعي با پرسش‌هاي«چگونگي» سروکار دارند حال آنکه دين و الهيات به پرسش‌هاي «چرايي» مي‌پردازد. علم با علل ثانويه سروکار دارد به عبارت ديگر تقابل‌ها در حوزه طبيعيات، درحالي‌که دين با علل اوليه مشغول است و به عبارت ديگر منشا نخستين و هدف طبيعت. (همان،ص50)
زماني‌که واژگان علم و دين را مي‌شنويم به‌سرعت تاريخ توفاني رابطه اين دو را مجسم مي‌کنيم اما تاريخ مواجهه دين با علم به هيچ عنوان صرفا تاريخ جنگ نيست. در ادامه توضيح داده خواهد شد که دست‌کم چهار شيوه براي اين مواجهه وجود دارد که در آن علم و دين مي‌توانند با يکديگر مرتبط شوند. به طور خلاصه مي‌توان اين چهار رويارويي را اين‌گونه بازگو کرد:
‌)تعارض11 - اين قرارداد که علم و دين علي‌الاصول آشتي‌ناپذيرند.
2)تقابل12 - اين ادعا که که هيچ تعارض حقيقي ميان علم دين نمي‌تواند باشد چراکه هر يک به پرسش‌هاي کاملا متفاوتي پاسخ مي‌گويند.
3)ارتباط13 - رويکردي که به دنبال ديالوگ، برهم کنش، همسازي و توافق بين علم و دين‌ و خاصه به دنبال روش‌هايي هستند که در آن روش‌ها علم، فهم الهياتي و تجربي را شکل‌بندي مي‌کنند.
4) تاييد14 - نگرشي تا اندازه‌اي به دور از غوغا ولي بسيار مهم که بر روش‌هايي تاکيد مي‌کند که در آن در يک سطح عميق، دين از تمام اقدام علمي حمايت مي‌کند و آن را پرورش مي‌دهد. (Haught,p.9,1995)
شمار کتب و مقالاتي که در طول سال‌هاي اخير در ارتباط با علم و دين نگاشته شده‌اند به واقع شگفت‌انگيز است و هر روز آثار جديدي پا به ميدان مي‌گذارند. ايده‌هايي که مطرح مي‌شوند بسيار متفاوت‌اند و اين پرسش به تعبير استنمارک15، نمودار مي‌شود که آيا ممکن است اين ديدگاه‌هاي مختلف را به شيوه‌اي معنادار طبقه‌بندي کنيم يا نه. بنابراين يکي از چالش‌هاي مهم در بحث علم-دين، طبقه‌بندي شيوه‌هاي عمده ارتباط علم و دين است. چگونه مي‌توان اين طبقه‌بندي را به شيوه‌اي راهگشا و بدون غرض صورت‌بندي کرد که نه ساده‌انگارانه باشد نه مغلق و پيچيده؟
معروف‌ترين تلاش براي بيان چنين ارتباطي تيپولوژي چهارتکه‌اي ايان باربور16 است.17 اين ديدگاه چهار رابطه را بيان مي‌کند: رابطه تعارض18، رابطه تکميلي19، رابطه گفت ‌وگو20و رابطه استقلال.21
محققان ديگر همچون تد پيترز،22جان‌هاوت،23ويلم بي دريز24 و ميکائيل استنمارک در واقع تيپولوژي‌هاي جايگزيني را در مقابل ايان باربور مطرح کرده‌اند.
- تبيين نظريه الکساندر
دنيس الکساندر25 بر اساس تقريري که از چهار مدل ارتباطي ميان علم و دين به دست مي‌دهد بر اين باور است که از ميان چهار مدل موجود بر اساس تقرير وي تنها «مدل مکمليت» است که مي‌تواند از کارآمدي در تبيين رابطه علم و دين برخوردار باشد. ما نخست به صورت خلاصه به تقرير‌هاي وي از مدل‌هاي وي اشاره مي‌کنيم و در نهايت دلائل وي را براي گزينش «مدل مکملي» بيان خواهيم کرد.
الکساندر نخست به نکاتي اشاره مي‌کند که براي ورود به بحث علم و دين سخن از آنها ضروري است و از باب مبادي تصوري و تصديقي بحث محسوب مي‌شوند. نکته نخست در باب معناي مفهوم«مدل» است. از نظر الکساندر مدل نهايتا به عنوان «آن ايده اصلي که مجموعه‌اي از داده‌ها را به صورت قابل قبولي در خود جاي داده است» تعريف مي‌کند. براي نمونه، در اوايل دهه پنجاه ميلادي، مدل‌هاي رقيب متعددي براي توصيف ساختار DNA، مولکولي که از ژن‌ها رمزگشايي مي‌کند، وجود داشت. اما در نهايت، مساله توسط واتسون و کريک به سرانجام رسيد و نتيجه از اين قرار بود: مدل مارپيچ دوگانه، در حقيقت بهترين روش براي توصيف ساختار DNA بود.26
تمام ادعاي الکساندر آن است که تا به حال هيچ مدل فراگيري براي تبيين رابطه علم دين ارائه نشده است. وي مي‌گويد: «اکنون اين پرسش وجود دارد که آيا مدل يگانه‌اي وجود دارد که به صورتي مشابه رابطه علم و دين را تلخيص کند؟ اين امر بسيار نامحتمل است. اين امر به دو دليل است. نخست اينکه علم و دين هر دو طرح‌هاي کاملا پيچيده‌اي هستند. وانگهي، هر دو دائم در حال دگرگوني هستند. برخلاف ساختار غير متغير DNA، که به وسيله مدلي يگانه و پايدار امروز کشف شده است توصيف مي‌شود، هيچ مدل کاملا فراگيري براي توصيف رابطه علم و دين کشف نشده است. بنابر اين با دلايل موجهي استدلال شده است که مطمئن‌ترين رويکرد در پژوهش‌هاي مربوط به علم و دين، آن است که تنها به توصيف پيچيدگي رابطه ميان آن دو اکتفا کنيم.27
همان‌طور که مشاهده مي‌شود الکساندر بر اين باور است که نه تنها مدلي فراگير در باب رابطه علم و دين مطرح نشده بلکه تنها کاري که مي‌توان کرد آن است که به توصيف پيچيدگي بپردازيم که ميان علم و دين وجود دارد.
نقد الکساندر به نظريه‌هاي ارتباط
1. مدل تعارضي و نقد آن
الکساندر مدل تعارضي را حاکي از تقابلي بنيادين ميان علم و دين دانسته و با نقل قولي از وورال در تاييد اين مطلب مي‌نويسد: «علم و دين در تعارضي آشتي‌ناپذير به سر مي‌برند. راهي وجود ندارد که بتوانيد هم داراي ذهني علمي و هم يک راست کيش معتقد باشيد.»28
الکساندر گرچه مدل تعارضي را از حيث جامعه شناختي مقبول مي‌داند اما بر اين باور است که «رواج و محبوبيت يک ديدگاه در انظار عمومي، نشانه ضعيفي براي درستي آن است.» از نظر وي آنچه در تاييد يک ديدگاه علمي مي‌تواند به عالم تجربي کمک کند، شواهد و گواهي‌هايي است که به نفع آن ارائه مي‌شود و نه شهرت نظريه.

2. مدل نوما
الکساندر با استناد به اين گفته استفان جي گاولد فقيد در کتاب «Rock of Ages» به رابطه استقلال محض و «دو فرمانروايي مجزا»29 اشاره مي‌کند.
الکساندر بهترين دليل در تاييد اين مدل را همان سخن گاولد مبني بر «پرسش‌هاي متفاوت دال بر حوزه‌هاي متفاوت» مي‌داند. به بيان ديگر منطق پرسش در علم و دين غير از يکديگرند چنان‌که علم سراغ از تبيين‌هاي مکانيستي و علل فاعلي مي‌گيرد در حالي‌که دين به دنبال تبيين‌هاي غايي است.
اين مدل نيز سه نقد اساسي دارد. اولين نقد، چنان‌که گاولد نيز به آن اشاره کرده است، تاثير باورهاي ديني در انديشه‌هاي علمي دانشمندان در تاريخ علم است. گاولد از اين طريق مدل خود را تضعيف مي‌کند.30 دوم آنکه متعلق علم و دين هر دو جهان خارج است و به بيان ديگر متعلق هر دو يکي و واحد است. اشکال سوم نيز آن است که علم و دين هر دو به نوعي کنش انساني و از سنخي واحدند و ميان حيات علمي و ديني هم افزايي نيرومندي وجود دارد.31

3. مدل‌هاي اندماجي
مدل‌هاي اندماجي مدل‌هايي هستند که تلاش مي‌کنند تفاوت‌هاي رابطه علم و دين را از بين ببرند و يکي از آنها را بر اساس ديگري مطرح کنند. الکساندر مي‌نويسد: «مدل‌هاي اندماجي، نماينده قطب مخالف مدل نوما هستند. اين مدل‌ها تمايل دارند تفاوت ميان انواع معرفت ديني و علمي را به طور کامل محو کنند يا در تلاش‌اند از علم، براي ساختن نظام‌هاي انديشه ديني استفاده کنند.»
اگرچه به نظر الکساندر اين مدل هم علم و هم دين را جدي مي‌گيرد اما دو نقد کلي بر آ‌نها وارد است. نخست اينکه «براي موفقيت در عالم خداوند، بايد بر خصوصيات جهان تمرکز کرد و نه جست‌وجو براي مقصود نهايي آن. دومين نقد ناظر به تلاش‌هايي است که به دنبال برساخت باورهاي ديني بر اساس علوم امروزين است. مشکل چنين رويکردي اين است كه علم به سرعت در حال تغيير است چنان‌که نظريات رايج و مقبول امروزي، ديدگاه‌هاي مردود فردا هستند.»

4. مدل مکمليت
براساس اين مدل اول علم و دين حقيقت واحدي را مدنظر قرار مي‌دهند، دوم ميان علم و دين و تبيين‌هاي آنان هيچ‌گونه رقابتي وجود ندارد بلکه تبيين‌هاي ديني در نقش مکمل تبيين‌هاي علمي عمل مي‌کنند. سخن از مکمليت ابتدا توسط نيلز بور، براي توصيف رابطه ميان ذره و توصيف موجي از مواد بيان شد. با استفاده از زبان مکملي مي‌توان گفت که دين تبيين‌هايي فراتر از آنچه را که علم قادر به ارائه آن است به دست مي‌دهد، تبيين‌هاي که با اهداف غايي يعني ارزش و معنا در ارتباط است. مثال کلاسيکي که در باب رابطه مکمليت در رشته‌هاي مختلف علمي- زيست‌شناسي، فيزيولوژي، روان‌شناسي و انسان‌شناسي- عنوان مي‌شود پيرامون توصيف‌هاي چندگانه از فهم فرد انساني در لايه‌هاي گوناگون تحليلي توسط اين علوم است. هر توصيفي که توسط اين علوم از فهم انساني ارائه مي‌شود رقيب ديگر توصيف‌هايي نيستند که توسط ديگر علوم مطرح مي‌شوند. به بيان ديگر براي تبيين و فهم پيچيدگي انسان، استفاده از تمام اين توصيفات لازم بلکه ضروري است. مثال ديگر در باب رابطه مکمليت مغز و ذهن است. توصيفات علمي از رويدادهاي عصبي هنگام فعاليت مغز، مکمل زبان «من» به عنوان فاعل انساني است که بيانگر ايده هوشياري ذهن بشر است.(Alexander, p4.2007)
از نظر الکساندر گرچه مدل مکملي هر دو علم و دين را جدي تلقي مي‌کند اما داراي چند نقد است از جمله اينکه اين مدل نيز مي‌تواند به سمت مدل نوما ميل کند چراکه داده‌هاي ديني و علمي به‌ظاهر غير قابل جمع را تحت نظريه و مدلي واحد جمع نمي‌کند و نقد دوم ناظر تاکيد شديدي است که اين مدل موهم آن است مبتني بر اينکه دين ناظر به ارزش‌ها و حوزه بايد‌هاست در حالي‌که علم مربوط به حوزه هست‌ها و امور عيني است.(ibid)

نظر کلي دنيس الکساندر
از نظر الکساندر تمام مدل‌هاي چهارگانه مذکور از يک نقد اساسي رنج مي‌برند و آن اينکه «هيچ مدل يگانه‌اي وجود ندارد که بتواند همه پيچيدگي‌هاي موجود ميان کنش‌هاي متفاوت ميان علم ودين را در قالب واحدي فرمول‌بندي کند.» (ibid)
اما در ميان مدل‌هاي چهارگانه، مدل مکمليت به دو دليل عمده بر همگي برتري دارد: نخست به اين دليل که اين مدل کاراتر از بقيه است و دو آنکه اين مدل برخلاف ديگر مدل‌ها به اين حقيقت توجه دارد که واقعيت امري چند لايه است.

مدل مکمليت و فيلسوفان نوصدرايي
مي‌توان گفت فيلسوفان مسلمان نيز به مدل مکمليت در رابطه با علم و دين نظر داشته‌اند اما اين مدل را با تعابير و مفاهيم ديگري و بر اساس مقدمات و مباني ديگر مطرح کرده‌اند. ما در ادامه به نظر استاد جوادي‌آملي و استاد حسن‌زاده آملي در اين ارتباط به صورت خلاصه اشاره خواهيم کرد.
استاد جوادي‌آملي پس از بيان مقدمات تصوري و تصديقي در باب عقل و نقل و معناي آنها، منشا اين انديشه که علم و دين با يکديگر متعارض هستند را در اين نکته مي‌دانند که از يک‌سو دين به نقل محدود شده و عقل نيز از حوزه دين بيرون رانده شده است. ايشان چنين مي‌نويسند:
«منشأ توهم تعارض علم و دين آن است كه حوزه دين را به نقل محدود كرده و عقل را از چارچوب معرفت ديني خارج بدانيم. در اين صورت تنها آنچه از ادله نقلي فهميده مي‏شود داخل در هندسه معرفت ديني بوده و آنچه توسط عقل حسّي و تجربي يا عقل تجريدي به دست مي‏آيد معرفت علمي و فلسفي و بي‏ارتباط با حوزه دين محسوب مي‏گردد. در اينجاست كه اگر مطلبي نقلي از جهتي ناسازگار با يافته علمي و تجربي يا فلسفي و تجريدي باشد از مصاديق تعارض و تقابل علم يا فلسفه و دين تلقي مي‏شود. (جوادي‌آملي، 1389 ش-صفحه 109)
نکته اساسي که آيت‌الله جوادي به آن اشارت مي‌کنند آن است که تقابل‌ها و تعارض ميان مفاهيم خلط شده است. به بيان ديگر از نگاه ايشان، عقل در برابر نقل است نه در برابر دين، و عقل نيز به عنوان حجت شرعي از جانب خداي متعال معرفي شده است. به بيان ساده‌تر هم عقل و هم نقل در درون هندسه معرفت ديني قرار گرفته‌اند و لذا سخن گفتن از تعارض ميان آن دو سخني ناصواب است. آيت‌آلله جوادي مي‌نويسند:
«اما اگر به اين نكته اساسي و مهم توجه شود كه عقل در برابر نقل است نه در برابر دين و همان خداوندي كه ادله نقلي را منبع معرفت ديني قرار داده، عقل را نيز حجت شرعي و منبع شناخت دين و رهاورد آن قرار داده است، در اين صورت در موارد ناسازگاري مفاد يك دليل نقلي با يك معرفت علمي يا فلسفي بايد از تعارض علم يا فلسفه و نقل سخن راند؛ نه آنكه آن را شاهدي بر تعارض علم يا فلسفه و دين قلمداد كرد. اگر عقل در كنار نقل در درون هندسه معرفت ديني جاي گرفت، سخن گفتن از تعارض علم و عقل با دين به همان اندازه نامأنوس و نابجاست كه سخن گفتن از تعارض نقل و دين. نقل هرگز با دين معارض نمي‏شود، زيرا نقل خود منبع شناخت دين است. به همين ترتيب عقل (به معناي وسيع آن) ناسازگار و معارض با دين نمي‏گردد، زيرا حجت شرعي و منبع شناخت دين است.» (جوادي‌آملي، ص 109، 1389)
علامه حسن‌زاده آملي در پاسخ به اين پرسش که رابطه علم و دين به چه نحو است از مفهوم «معاضدت» استفاده کرده‌اند. (حسن‌زاده، ص346 ،1387) فيروزآبادي در قاموس معاضدت را به معناي تعاون و همکاري آورده است. (فيروزآبادي، ج1، ص299) ايشان در پاسخ سوال هشتم تفکيک ميان علم و دين را ناصواب مي‌شمرند چراکه به نظر ايشان از يک طرف «دين مبين اسلام محض علم و عين صواب است» و از طرف ديگر دين اسلام نه تنها با علوم جديد مخالف نيست بلکه «موافق و مويد و مشوق است.» (حسن‌زاده،ص475 ،1387) مي‌توان گفت علامه حسن‌زاده نيز با توجه به اين تعابير به نوعي به مدل مکمليت باور دارند.

خاستگاه فيزيکي مدل مکمليت
همان‌طور که اشاره شد، سخن از مکمليت ابتدا توسط نيلز بور مطرح شد. بور از به کارگيري مدل‌هاي موج و ذره و ديگر زوج‌ها از مجموعه مفاهيم متضاد حمايت مي‌کرد. بحث بور درباره آنچه او اصل مکمليت مي‌ناميد، چند موضوع را شامل مي‌شد؛ (باربور ،ص 381 تا 386) ابتدا اينکه سخن از يک سيستم اتمي در واقع، سخن از «شيء مورد مشاهده» و «امر مشاهده» به نحو توامان است که مکمل همديگر در فرايند مشاهده هستند. لذا آنچه را که بايد به حساب آورد «روند تعاملي مشاهده» است که ايجاب‌کننده فرايند مزبور است. از طرف ديگر بور معتقد بود اگر سعي کنيم قالب‌هاي مفهومي خاصي را به طبيعت تحميل کنيم، در اين‌صورت استفاده تام از ساير قالب‌ها را مانع شده‌ايم. به‌ اين ترتيب بايد بين توصيف‌هاي کامل علّي يا فضا - زماني، بين مدل‌هاي موج يا ذره، بين معرفت دقيق درباره مکان يا تکانه، يکي را برگزينيم. هرچه بيشتر از يک مجموعه مفاهيم استفاده کنيم، کمتر مي‌توانيم مجموعه مکمل را به طور همزمان به کار ببريم. اين محدوديت دوجانبه از آن رو رخ مي‌دهد که جهان اتمي را نمي‌توانيم بر اساس مفاهيم فيزيک کلاسيک و پديده‌هاي مشاهده‌پذير توضيح دهيم.
در مکمليت استفاده از يک مدل، استفاده از مدل‌هاي ديگر را محدود مي‌کند. مدل‌ها بازنمودهاي نمادين از وجوه واقعيت متعامل‌اند که نمي‌توانند منحصرا مطابق با شباهت‌هايي که با تجربه روزمره دارند، مجسم شوند.... خود بور پيشنهاد کرد که ايده مکمليت قابل بسط به پديده‌هايي است که با دو نوع مدل تحليل‌پذيرند. اينگونه بود که برخي نويسندگان پا را فراتر نهادند و از مکمليت علم و دين سخن گفتند.

حاصل مطلب
امروزه ترسيم مدلي جامع و مانع براي ارتباط علم و دين از مشکلات انديشمندان در اين زمينه است. به طور قطع نمي‌توان گفت که کدام مدل کاملا بر ديگر مدل برتري دارد چراکه هر کدام از مدل‌ها به نوعي متوجه نقدهايي است که بر ديگر مدل‌ها وارد نيست. مزيت نسبي مدل‌ها نسبت به يکديگر، دنيس الکساندر را به سوي اين ايده مي‌کشاند که روي هم رفته مدل مکمليت، در مقايسه با ديگر مدل‌ها، گرچه در معرض نقدهايي است، اما در عين حال به دليل کارآمدي و سروکار داشتن با واقعيت به عنوان امري چندلايه، مي‌تواند جامع‌تر و مانع‌تر باشد. توجه به اين امر لازم است که به نظر مي‌رسد باور الکساندر اين است که مدل مکمليت در مقايسه  با ديگر مدل‌ها جامع‌تر و مفيدتر است نه اينکه في‌نفسه و به تنهايي چنين باشد. از سوي ديگر به نظر مي‌رسد که برخي از حکيمان نوصدرايي نيز در تبيين رابطه علم و دين به مدل مکمليت با تعابير و اصطلاحات ديگري اشارت کرده‌اند هرچند مباني و اصول آنها براي برتري اين مدل بر ديگر مدل‌ها غير از مباني مورد نظر دنيس الکساندر است.

پي نوشت‌ها
1. http://plato.stanford.edu/entries/religion-science  //  2. warfare  //  3. History of the Conflict between Religion and Science  //  4. History of the Warfare of Science with Theology in Christendom  //  5. Convergent  //  6. F. D. E. Schleiermacher (1768 -1834)  //  7. Albrecht Ritschl  //  8. Charles Raven  //  9. Langdon Gilkey  //  10. Maker ofHeaven and Earth(1959)  //  11. Conflict  //  12. Contrast  //  13. Contact  //  14. Confirmation  //  15. .Mikael Stenmark(1962)  //  16. .Ian Barbour(1923-2013).
17. ايان جرمي باربور(2013-1923م) محقق آمريکايي و زاده کشور چين، يکي از مهم‌ترين نظريه پردازان در باب رابطه علم و دين است. وي دکتراي خود را از دانشگاه شيکاگو در رشته فيزيک در سال 1950 اخذ کرد. برخي آثار وي عبارتند از: مسائلي در علم و دين(1966)، علم و دين(1968)،هنگامي که علم با دين ملاقات مي‌کند(2000) و غيره.{م}
18 .the conflict view  //  19 .the integration view  //  20 .the dialogue view  //  21 . the independence view  //  22 .Ted Peters  //  23 .John Haught,  //  24 .Willem B. Drees
25. Denis R. Alexander  //  26. Watson J.D. and Crick F.H.C. Nature (1953) 171, 737-738.  به نقل از الکسندر
27. John Hedley Brooke: http://161.58.114.60/webexclusives.php‌article_id=590
28. Worrall, J. ‘Science Discredits Religion’, in Peterson, M.L. & Van Arragon R.J. (eds.)Contemporary Debates in Philosophy of Religion, Blackwell (2004), p. 60.  //  29. Non overlapping Magisteria(NOMA)  //  30. Gould, S. J. on the Revd Thomas Burnet, author of the seventeenth century work The SacredTheory of the Earth in Ever Since Darwin, Penguin Books (1980), ch.17. pp. 141-146.  //  31. Berry, R.J. (ed.) Real science, real faith: 16 scientists discuss their work and faith, Monarch,.reprint (1995).
منابع
- باربور، ايان، دين و علم، ترجمه پيروز فطوره‌چي، انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي، چاپ اول، 1392  //  - حسن‌زاده آملي، شرح رساله رابطه علم و دين، حضرت علامه ابوالفضائل حسن حسن‌زاده آملي، شارح داوود صمدي آملي، چاپ اول، 1387ش، انتشارات قائم آل محمد، قم.  //  - جوادي آملي، هندسه عقل در معرفت ديني، محقق: حجت‌الاسلام احمد واعظي، موسسه اسراء،1389ش، چاپ چهارم.
-Denis R. Alexander,, Models for Relating Science and Religion, Publication date: April 2007. The Faraday Institute for Science and Religion  //   -McGrath, Alister E. Science & Religion: An Introduction, 1999, publisher: Blackwell Publishing Ltd.  //  -Haught john F.science and religion: from conflict to conversation,Paulist press.1995  // -Worrall, J. ‘Science Discredits Religion’, in Peterson, M.L. & Van Arragon R.J. (eds.)Contemporary Debates in Philosophy of Religion, Blackwell (2004)  //   -Gould, S. J. on the Revd Thomas Burnet, author of the seventeenth century work The SacredTheory of the Earth in Ever Since Darwin, Penguin Books (1980)  //   -Berry, R.J. (ed.) Real science, real faith: 16 scientists discuss their work and faith, Monarch,.reprint (1995).

 

علم ديني در چشم انداز مدل پيشنهادي

PDF چاپ نامه الکترونیک

علم ديني در چشم انداز مدل پيشنهادي

آرام باتوبه


مقدمه
رابطه متافيزيک با علم و چگونگي تاثيرگذاري آن در روند شکل‌گيري و گسترش انواع نظريه‌هاي علوم تجربي، همواره يکي از مباحث مورد علاقه فيلسوفان بوده است. در ميان رويکردهاي پسيني به فلسفه، تحقيق تاريخي در مبادي غيرعلمي علم و تبيين روان‌شناختي و جامعه‌شناختي رفتار عالمان، از جمله رويکردهايي هستند که به زواياي پنهان تاريخ و فلسفه علم نظر مي‌کنند و از اسرار ناگفته اين کنکاش علمي سخن مي‌گويند. در اين ميان تاثير دين و نگره‌هاي الهياتي، به عنوان يکي از وجوه اساسي زندگي بشر روي علوم فيزيکي به عنوان يکي از پيشروترين علوم تجربي، جاي بحث و بررسي دارد. از ترکيب تعين ناقص نظريه‌ها توسط شواهد تجربي و عمل تقريب زدن در نظريه‌هاي علمي مي‌توان کانالي براي تاثيرگذاري متافيزيک بر فيزيک، در مرحله داوري و انتخاب بين نظريه‌هاي فيزيکي معرفي کرد.
تاريخچه بحث
مساله علم و دين و نحوه ارتباط آنها با يکديگر، از زمره بحث‌هاي مدرن به حساب مي‌آيد. مي‌توان ادعا کرد در عالم اسلام، اين‌گونه بحث‌ها با اين سبک و سياق مطرح نبوده‌اند و به نوعي اين مباحث از واردات غرب به شمار مي‌رود. تاريخ گواه بر اين حقيقت است که کار علمي دانشمندان مسلمان جدا از تکاليف شرعي آنها قلمداد نمي‌شده است. از سوي ديگر بسياري از دانشمندان درجه اول در حوزه‌هاي مختلف علوم، همچون رياضي و طبيعي، عالمان بسيار برجسته‌اي در حوزه معارف ديني نيز بوده‌اند. بايد دقت کرد که حتي در غرب هم پيشروان علم جديد افراد بسيار متديني بودند. مانند نيوتن که علم او به صورت جدي، بخشي از دين و باور اعتقادي او محسوب مي‌شد يا گاليله که تعارضي بين اين دو قلمرو احساس نمي‌کرد از‌اين‌رو در تفکر سنتي مباحث جدايي علم و دين به صورت کنوني آن مطرح نبوده، اما آنچه مسلم است، شروع مدرنيته و پيشرفت بسيار علم و توضيح پديده‌هاي طبيعي فراوان توسط علم، باعث به وجود آمدن اين مباحث و حتي بي‌اعتمادي به دين در اين حوزه شد. در دوران مذکور فکر خودکفايي و عدم نياز علم به دين به صورت جدي مطرح شد و کار تا به آنجا پيش رفت که در اوايل قرن بيستم پوزيتيويسم منطقي بر تفکر فلسفي حاکم شد. در اين مقطع تفکر غالب بر اين بود که علم براي انسان بهشت را به وجود خواهد مي‌آورد. (گلشني،1393).
به نيمه دوم قرن بيستم که نگاه مي‌کنيم (از 1950 ميلادي) به‌تدريج تغييري در افکار متفکران مشاهده مي‌شود تا جايي که در تفکرات پست‌مدرن ديگر علم متضمن بهشت براي انسان نمي‌شود و اين شايد  ماحصل تبعاتي است که با سيطره علم و در حداقل قرار گرفتن بينش ديني، براي بشر به وجود آمد و عواقب آن انسان متعقل را به لزوم بازنگري متوجه کرده است. در اين تفکر علوم طبيعي به عنوان تنها ابزار شناخت معرفي نمي‌شود، اما بايد دقت کرد که پست‌مدرن‌ها علم تجربي را تنها راه شناخت نمي‌دانند، با اين تقييد که براي تکميل آن برخلاف سنت‌گرايان که معتقدند بايد به وحي و سنت به معناي کلي آن رجوع کرد، برآنند که عقل نيازي به هيچ تکميل‌کننده‌اي ندارد.
در سال‌هاي اخير سمينارها و بحث‌هاي بسياري، ناظر به بررسي صورت‌هاي مختلف ارتباط ميان علم و دين شکل گرفته است. با دقت در فرهنگ لغات کاربردي در زمينه علم و دين به اصطلاحاتي مانند علم خداباور1 برخورد مي‌کنيم که در محافل فرهنگي غرب اصطلاح متداول و شايعي است. از زمره افرادي که در غرب در اين زمينه نظريه‌پردازي کرده است، مي‌توان به آلوين پلاتينگا اشاره کرد. وي معتقد است آنچه در انجمن‌ها و مجلات علمي و مراکز آموزشي و پژوهشي به نام نظريه‌هاي علمي طرح مي‌شود، گاهي تنها با پيش‌فرض‌هاي الحادي صادق است و اگر اين پيش‌فرض‌ها را کنار بگذاريم، اعتبار آنها از بين مي‌رود. در واقع وي مي‌کوشد نشان دهد علم امروز برخلاف آنچه عموماً ادعا مي‌شود، از لحاظ ديني، بي‌طرف و خنثي نيست؛ بنابراين اگر استفاده از پيش‌فرض‌هاي الحادي ضرري به ماهيت علمي يک پروژه نمي‌زند، چرا عالمان مسيحي از پيش‌فرض‌هاي ديني خود در فرآيند پژوهش علمي استفاده نکنند. (جوادي، 1387)
در اين راستا يکي از افرادي که در داخل کشور نيز به عنوان چهره شاخص در حوزه علم و دين مطرح است دکتر مهدي گلشني است که اخذ جايزه درس علم و دين از بنياد تمپلتون آمريکا از زمره افتخارات علمي ايشان محسوب مي‌شود.در تدوين رويکرد مقاله برآنيم به بيان مدل علم ديني دکتر مهدي گلشني و تبيين و توصيف زوايا و جوانب آن بپردازيم.

علم ديني از منظر مدل پيشنهادي
دکتر گلشني در بررسي ارتباط بين علم و دين و ارائه مدل علم ديني مدنظر خود قائل به تمايز بين دو بعد علم است:
1. بعد کاوشي: بعد کاوشي علم داراي عينيت است. فيزيکدان آزمايشي را انجام مي‌دهد يا به دنبال عنصري تتبع مي‌نمايد. اين بعدِ علم همگاني بوده و هيچ تفاوتي ندارد که در کجاي دنيا دنبال شود. نحوه انجام عمل آزمايش و تامل نظري درباب آن و نيز محل و موطن انجام موارد مذکور، هيچ فرقي نمي کند. اين بعد با تجربه به صورت کامل و منطقي در ارتباط است.
2. بعد بنيادي: در سطوح بنيادي علم بحث از تجربيات و آزمايش‌هاي دقيق مطرح نيست. مساله اول و آخر عالم، اول و آخر انسان، شعور انسان و بسياري نمونه‌هاي ديگر از جمله اين مباحث بنيادي هستند. در اين بعد آزمايش‌هاي قطعي و فيصله‌دهنده، که همانند بعد کاوشي باشد، وجود ندارد. (گلشني ،1393)
پس از تشريح ابعاد مذکور، ايشان تمايزي بين کليتِ تاثير متافيزيک بر علم در دو بعد قائل مي‌شوند. به اين شکل که در بعد بنيادي، قائل به تاثير متافيزيک بر علم هستند، ولي در بعد کاوشي تمايز عمده‌اي بين علم سکولار و علم ديني قائل نمي‌شوند و معتقدند که اين متافيزيک تاثير‌کننده مي‌تواند الحادي يا ديني باشد. اين علم ديني در اين راستا مطرح مي‌شود که بخش‌هايي از علم امروز را، که مبتني بر خودکفايي علم و کنارگذاردن خداوند است، نقد کند. ايشان معتقدند که در علم مباني‌اي وجود دارد که به هيچ عنوان از خود علم گرفته نشده‌ لذا علم در بسياري از جاها اصلاً نمي‌تواند اظهارنظر کند. از جمله اين مبنا که «ما مي‌توانيم طبيعت را از طريق رياضي بفهميم» اصل واضحي نيست و در هيچ کجاي علم تجربي اثبات نشده است. هيچ علمي نمي‌تواند به ما نشان دهد که رياضيات براي فهم جهان کفايت مي‌کند و لذا اين مبنا صرفا يک فرض متافيزيکي است. (گلشني ،1387)
در بعد بنيادي هنگامي که به نظريه‌هاي بديل و رقيب هم، که با هم در حالت عدم تعين تجربي توسط داده‌هاي تجربي هستند، برخورد مي‌کنيم، دخالت عوامل متافيزيکي براي خروج از اين حالت عدم تعين اجتناب‌ناپذير است. اين يکي‌ديگر از موقعيت‌هاي تعيين‌کننده‌اي است که در بعد بنيادي علم مي‌توانيم شاهد تاثير دين باشيم. در اين راستا اين اصل ديني که عالم هدف دارد و يکي از اصول مسلم دين اسلام است، مي‌تواند به يک فيزيکدان يا عالم متدين در انتخاب يکي از نظريه‌هايي که در حالت عدم تعين است کمک کند و منجر به انتخاب شود.
واضح است که اين مدل علم ديني به روشني تبيين مي‌نمايد که جهت‌گيري نهايي در مسائل بنيادي را مي‌توان بر مبناي نگره ديني، اتخاذ و انتخاب کرد. لذا در پس‌زمينه ذهن فيزيکدانان و عالمان، جريانات و عواملي وجود دارد که در تصميم‌گيري آنها دخيل است. از جمله دليل اينکه فيزيکداني مانند اينشتين تا آخر عمر کوانتوم مکانيک را نپذيرفت مباني فکري و باور وي و از اين گذر اعتقاد اينشتين به واقع‌گرايي بود. او معتقد بود که کوانتوم مکانيک کپنهاگي ضد واقع‌گرايي است. اينشتين به عليت معتقد بود و در نظر وي کوانتوم مکانيک کپنهاگي جايي براي عليت باقي نمي‌گذارد. (گلشني،1393)
دکتر گلشني معتقد است که علم حال حاضر علمي فارغ از دين است. به اين معنا که اکثر عوامل متافيزيکي موثر بر علوم، از نوع غير ديني و مبتني بر پيش‌فرض‌هاي الحادي است. اين در حالي است که به دليل ويژگي‌هاي ذاتي معرفت، نمي توان از اين مفروضات فلسفي و متافيزيکي کناره‌گيري کرد.
اما حقيقت اينجاست که در بعد کاوشي اينگونه نيست و در اين بعد علم، شرق و غربي وجود ندارد. تمام اين مضاف‌ها از جمله شرقي و غربي، اسلامي و غيراسلامي، ديني و غيرديني زماني مطرح مي‌شوند که رو به سوي تعميم دادن مي‌آوريم و اين تعميم‌ها نيز بيشتر در آنجا به کار مي‌رود که به سطوح بنيادي پرداخته مي‌شود. اين در حالي است که در اين سطح، دست علم کوتاه بوده و اتخاذ هرگونه رويکردي مبتني بر انتخاب‌هاي انساني است.
لذا در چشم‌انداز پيش‌رو در سطوح بنيادي، اگر به منظور جلوگيري از تاثير متافيزيک بر علم، در مباني و بنياد‌ها دست به تعميم نزنيم، مهم‌ترين آسيب اين‌گونه رخ مي‌دهد که يک شاخصه بسيار مهم علم را از دست مي‌دهيم و آن پيشرفت علم است. از سوي ديگر اگر دست به تعميم بزنيم آنگاه فضا براي تاثير پيش‌فرض‌هاي فلسفي و متافيزيکي باز مي‌شود. اين همان جايي است که پيش‌فرض‌هاي پژوهشگر و دانشمند و نگره ديني يا الحادي او، مي‌تواند تاثيري بنيادين و کتمان‌ناپذير را در توليد علم ايفا کند.

انواع تاثيرگذاري متافيزيک بر فيزيک
بسيار مهم است که ايده مدل پيشنهادي علم ديني و نوع تاثير متافيزيک با دقت بررسي و با تبيين حوزه‌هاي تاثير در سطح بنيادي از ابهام‌ها و ايرادهاي احتمالي جلوگيري شود. بي‌گمان اکثر نقدهاي ممکن را مي‌توان با تاکيد بر تفکيک دو بعد علم، به کاوشي و بنيادي دفع کرد. مدل علم ديني به هيچ عنوان مدعي تاثير دين يا هر نوع متافيزيکي در سطح کاوشي علم نيست. علم ديني به اين معنا نيست که ديگر نمي‌توان به هيچ نتيجه‌اي از آزمايش‌هاي فيزيک اعتماد کرد و نظريات فيزيک بايد به کلي کنار گذارده شود يا اينکه اين نظريات را بايد از قرآن و سنت استخراج کرد. مطابق اين ايده هنگامي که در مقام جمع‌آوري داده‌هاي تجربي هستيم، فرقي نمي‌کند که مکان و جغرافياي انجام آزمايش کجاي دنياست. آنچه مسلم است، تبيين و تحليل صحيح از مفهوم علم ديني از بسياري بدفهمي‌ها کاسته و بر غناي اين ايده خواهد افزود.
بين دو نوع تاثيرگذاري دين بر علم بايد تفکيکي بنيادين قائل شد. تاثير در کاربرد علم و تاثير در خود علم. شايد فهم تاثير دين بر علم در کاربرد راحت‌تر و کم‌مشکل‌تر باشد و مي‌توان ادعا کرد که دين مي‌تواند براي سمت‌وسو دادن به کاربردهاي علم، تاثيرات فراواني به جا بگذارد. در اديان ابراهيمي انسان، خليفه خداوند روي زمين بوده و مسئول عمران و آبادي آن معرفي شده است و دقيقا از همين‌جاست که علم همراه با ايمان مي‌تواند منجر به سعادت و آبادي زمين و جلوگيري از تخريب محيط‌زيست شود. طرح‌هايي که سبب نابودي انسان‌هاي بي‌شمار يا تخريب طبيعت شده‌اند نشانه خوبي از علمي است که جهت‌گيري مناسبي نداشته است. اين نوع تاثير دين بر علم است که مي‌تواند موضوع بحث‌هاي جامعه‌شناسي علم و مطالعات علم شود.
تاثير دين بر علم از آن حيث که علم است، و نه هر نوع کاربرد علم، آن نوع تاثيري است که مخالفت‌هاي زيادي مي‌تواند به دنبال داشته باشد. مدل پيشنهادي علم ديني مبتني بر اين حقيقت است که علوم تجربي داراي مفروضات متافيزيکي بسيار قوي و تاثيرگذاري است که در حال حاضر اين متافيزيک، متافيزيکي الحادي است و مي‌توان آن را با متافيزيک ديني جايگزين کرد. (گلشني،1393)
در يک دسته‌بندي مرتبط چند نوع اصل متافيزيکي بيان شده است که شرح آن مي‌آيد:

الف. انتخاب آزمايش
علوم تجربي با آزمايش‌ها و مشاهدات آغاز مي‌شود و در انتخاب آزمايش‌ها و مشاهدات پيش‌فرض‌هاي فلسفي و متافيزيکي پژوهشگر تاثير دارند. به عنوان مثال هايزنبرگ مخالف زمينه‌هاي فلسفي با ايده تجزيه‌پذيري نامحدود اشياي اتمي بود و لذا با ساختن دستگاه‌هاي شتاب‌دهنده قوي‌تر مخالفت مي‌کرد.

ب. تعميم و تعبير نتايج
فيزيکدانان هنگامي که به سراغ نظريه‌هاي فراگير مي‌روند پاي جهان‌نگري و متافيزيک به ميان مي‌آيد. در علم، اين ذهن انساني است که حقايق علوم را طبقه‌بندي مي‌کند و آنها را در قالب نظريه‌ها مي‌ريزد و در اين قالب مفاهيم را تدوين مي‌کند. فيزيکدانان همواره در تلاش براي دستيابي نظريه فراگير يا نظريه همه‌چيز بوده‌اند. به عنوان نمونه مي‌توان به نظريه وحدت نيروهاي طبيعت اشاره کرد. در اين تعميم دادن، جا براي تاثيرات متافيزيکي باز مي‌شود و تجربه يک گام عقب‌تر مي‌ماند. هنگامي که بحث در علوم به مسائل بنيادين کشانده مي‌شود تصميم‌گيري در محدوده خود علم، مشکل و گاهي غيرممکن است و دانشمندان با توجه به سوابق ذهني‌شان به سراغ مفروضات فلسفي مختلف مي‌روند. يک دانش‌پژوه مسلمان که مقيد به جهان‌بيني اسلامي است بايد مفروضات نهفته‌اي را که ظاهر علمي دارد ولي در واقع کاري به علم ندارد تشخيص دهد و با آنها هوشيارانه برخورد کند.

تعيين محل نزاع
مدل علم ديني موردنظر از اين جهت که مدعي است متافيزيک شخص عالم در خود علم تاثير مي‌گذارد و علم ديني به اين معنا ممکن است، با انتقادهايي رو‌به‌رو بوده است. يکي از نقدها زماني اتفاق مي‌افتد که ما تمايز بين مقام کشف و داوري را در علم بپذيريم و ادعا شود که متافيزيک در مرحله کشف و گردآوري است که مي‌تواند بر علم تجربي تاثير بگذارد و ادعا شود که اين تاثيرگذاري آنچنان نگران‌کننده نيست (ليدي من،101:1390) چراکه در مقام داوري آن نظرياتي که توانايي تجربي بيشتري دارند باقي خواهند ماند. نظريه علمي از هر کجا که مي‌خواهد بيايد ما با معيارهاي جامعه علمي آن را مورد سنجش قرار مي‌دهيم و در ادامه مورد انتخاب قرار مي‌گيرد و در اين مرحله متافيزيک ديني يا الحادي تاثيرگذاري ندارد. در اين نوشتار نقد مايکل استنمارک2 استاد فلسفه دين در دانشگاه اوپسلاي سوئد را مدنظر قرار مي‌دهيم. استنمارک در مقام طرح مساله، تکون نظريه و کاربرد علم، حاضر است علم ديني را معنادار بداند اما در مقام داوري و گزينش بين نظريه‌هاي علمي، علم را بي‌طرف مي‌داند و معتقد است که علم بايد بي‌طرف باقي بماند و اعتقادات و ارزش‌هاي ديني نبايد زمينه براي پذيرش يا طرد نظريه‌ها باشد. استنمارک معتقد است که: ايدئولوژي‌ها يا اديان نبايد جزو زمينه‌هاي پذيرش و طرد نظريه‌ها در علم باشد. نظريه‌ها بايد توسط جامعه علمي فقط در پرتو ملاحظات مرتبط با داده‌هاي تجربي، ساير نظريه‌هاي پذيرفته شده و ارزش‌هاي شناختي نظير سازگاري، سادگي و توان توضيح پذيرفته شوند. بنابر اين ملاحظات ايدئولوژيکي يا ديني راهنماي غير مجاز براي تصميم‌گيري بين نظريه‌هاي علمي هستند. (استنمارک،2005)
نقد استنمارک شبيه بينش ابطال‌گراياني مانند پوبر است. ابطال‌گرايان معتقدند هنگامي که دانشمندان مي‌کوشند نظريه‌اي را صورت‌بندي کنند، ممکن است از منابع مختلفي مانند باورهاي متافيزيکي، روياها، آموزه‌هاي مذهبي و مانند آنها الهام بگيرند و اتکا به هيچ يک از اين منابع نامشروع نيست، چراکه به نظر آنها، منشا علي يک فرضيه ارتباطي با جايگاه آن در علم ندارد. علم در معرض آزمون تجربي است و اين تجربه است که بايد داور نهايي در هرگونه مناقشه علمي باشد. (ليدي من،1390: 102)
ما مدعي هستيم در مدل علم ديني، مي‌توان نشان داد که حتي اگر تمايز بين مقام کشف و داوري پذيرفته شود در  مرحله داوري (توجيه) بين نظريه‌هاي علمي در سطح بنيادي هم، متافيزيک بر علم تاثيرگذار است. فرض کنيد ما با دو نظريه رقيب تجربي مواجه شده‌ايم. در مرحله اول داوريِ بين اين دو نظريه، کفايت تجربي نظريه‌ها مورد سنجش قرار مي‌گيرد (در اين مرحله مدل علم ديني هم منکر تاثيرگذاري است) اگر دو نظريه نسبت به شواهد تجربي به صورت يکسان مورد تاييد قرار بگيرند آنگاه در مرحله دوم در پي ملاک‌هاي ديگري مانند ثمربخشي، سادگي، زيبايي و ...خواهيم بود. (سجادي ،1385) اگر بخواهيم از اين ملاک‌ها صرف‌نظر کنيم مي‌توانيم انتخاب را به حالت تعليق درآوريم. ولي در بسياري از اوقات بايد دست به انتخاب زد. انتخاب و داوري بين دو نظريه ستاره شناسي بطلميوسي و کپرنيکي در بازه ميان سال  1540 ميلادي تا اوايل قرن هفدهم از نمونه‌هاي نظريه‌هاي هم‌ارز تجربي بوده است. در اين راستا در دوره معاصر مي‌توان به دو تئوري کوانتوم مکانيک استاندارد (کپنهاگي) و کوانتوم مکانيک بوهمي اشاره کنيم. (ليدي من،205:1390) اين دو نظريه، به دليل اينکه مي‌توانند مقادير مشاهده‌پذير يکساني را نتيجه دهند و نيز تاکنون، مقدار مشاهداتي ترجيح بخشي از يکي از آنها برنيامده است، مي‌توانند به عنوان دو نظريه رقيب تجربي در نظر گرفته شوند.(سجادي ،1385)
اگر ملاک‌هاي غيرتجربي، که استنمارک هم تاثير آنها را ممکن مي‌داند، براي خروج از بيان قوي تعين ناقص يا بيان ضعيف تعين ناقص3 در نظر گرفته شوند مي‌توان انتظار داشت که اين ملاک‌هاي غير تجربي از جهان‌بيني ديني تغذيه کنند. اين ملاک‌ها مي‌توانند با اصول، معيارها و اهداف وحي اسلامي تطابق داشته باشند. بايد دقت کرد در علم ديني، منکر کفايت تجربي نظريه‌ها نيستيم بلکه بحث در آن سطحي مطرح است که تعميم‌ها از مرز کفايت تجربي مي‌گذرند و وارد سطحي مي‌شوند که عواملي غير از خود علم فيزيک تاثيرات خود را نشان مي‌دهند. اگر بخواهيم نظريه‌هاي بنيادي جهانشمول بسازيم بايد اين بها را پرداخت کنيم که به علت فقدان داده‌هاي تجربي کافي، مفروضات فوق علمي وارد کنيم. در اين ناحيه است که ساختن نظريه‌هايي که نسبت به دين خنثي باشند، غيرواقع‌بينانه است.
اگر براي خروج از حالت عدم تعين نظريه‌ها مجاز به استفاده از ارزش‌هاي شناختي مانند سازگاري، سادگي و توان توضيح هستيم، چه چيزي مانع استفاده از اصول متافيزيک ديني در اين ناحيه است؟ براي نشان دادن تاثيرگذاري در مرحله داوري در فيزيک مدرن به فرايند تقريب اشاره خواهيم کرد که به وضوح تاثير باورهاي متافيزيکي در مرحله داوري را در فيزيک مدرن نشان مي‌دهد.

تقريب4
تقريب معمولا براي دو وضعيت متفاوت به کار برده مي‌شود:
الف) در حالتي که توصيفي تقريباً صادق از يک حالت در دسترس باشد. تقريب در اين حالت پايا است.مانند مسير حرکت ستارگان که تقريباً بيضي است.
ب) فرآيندي که يک نتيجه تقريباً صادق ارائه بدهد. تقريب در اين حالت ديناميکي است مانند در نظر نگرفتن بعضي عوامل مانند اصطکاک براي حل يک معادله.
مي‌توان به مثال‌هاي فراواني از اين دو نوع تقريب اشاره کرد:
1.حل معادله ميدان در نسبيت عام، بدون فرض شوارزشيلت در مورد غير چرخشي بودن.
2. مسئله سه جسم.
3. مسائل مکانيک سيالات.
4.حل معادله شرودينگر براي اتم‌ها و مولکول‌هاي به غير از اتم هيدروژن.
در تقريب‌هاي ديناميکي به راحتي مي‌توان نقاطي را نشان داد که متافيزيک شخص فيزيکدان مي‌تواند در روند آتي فيزيک او تاثيرات مشخص و عيني به جا بگذارد. به اين منظور به نقش تقريب در فرايند خلق و حذف ترم‌هاي فيزيکي خواهيم پرداخت. پروسه تقريب زدن گاهي اوقات باعث به وجود آمدن جمله‌هايي مي‌شود که در آينده علم داراي تعبير فيزيکي مي‌شوند. همچنين گاهي فرايند تقريب زدن باعث حذف شدن جمله‌هاي فيزيکي مي‌شود که در آينده علم دوباره بازيافت شده و از نو داراي تعبير فيزيکي مي‌شود. (کارت رايت ،1983)
«اربيتال مولکولي» يکي از اين موارد است. در اوايل قرن بيستم بسياري از دانشمندان بر اين باور بودند که ساختار اتم شبيه مدل چرخشي سيارات به دور خورشيد است. الکترون‌ها مانند سيارات به دور هسته‌اي مي‌چرخند. اين ايده براي اولين‌بار توسط ژان پرن در فرانسه ارائه شد. آزمايش راترفورد در پراکندگي اشعه آلفا از يک ورقه نازک طلا يک پشتوانه محکم براي اين ايده شد. به اين ترتيب مدار اتمي5 به عنوان يک اصطلاح مهم در اين قرن متولد شد.
نيلز بور با استفاده از اين ايده در تئوري خود در مورد هيدروژن و به کار بردن آن در مورد اتم‌هاي چند الکتروني توانست تبييني براي جدول تناوبي عناصر ارائه دهد. ولي به زودي خود بور متوجه شد که استفاده از مدارهاي الکترون در مورد اتم‌هاي چند الکتروني فقط يک تقريب مفيد مي‌تواند باشد.
تولد و ظهور مکانيک کوانتوم در دستان هايزنبرگ و شرودينگر و... يک تصور انتزاعي‌تر از اتم ارائه داد. الکترون به مثابه يک اربيتال سه بعدي در نظر گرفته  شد. بعد از هايزنبرگ ديگر مکان و تکانه الکترون را نمي‌شد به صورت قطعي پيش‌بيني کرد. عدم قطعيت هايزنبرگ به همراه تفسير احتمالاتي مکانيک کوانتوم منجر به تولد ابرهاي احتمالاتي براي نمايش اربيتال شد.
مکانيک کوانتوم قديمي که توسط پائولي ارائه شده بود، مستلزم اين بود که به الکترون در اتم‌هاي چند الکتروني چهارعدد کوانتومي نسبت دهند. در ابتداي ورود مکانيک کوانتوم جديد مشخص شد که اين اعداد انتزاعي در مورد اتم‌هاي چند الکتروني به غير از هيدروژن قابل کاربرد نيستند و حتي منجر به تناقض مي‌شوند. اين تغييرات نشان داد که اربيتال الکتروني يک تقريب براي اتم‌هاي چند الکتروني است. اين تغييرات مستلزم اين بود که ترم اربيتال يک ترم غير ارجاعي است، مگر اينکه در مورد اتم هيدروژن به کار برده شود. در اتم‌هاي چند الکتروني ترم اربيتال صرفاً يک تقريب مفيد است و به هيچ چيز واقعي ارجاع نمي‌دهد.
تقريب يک جمله به وجود آورده است که در ارجاعي بودن يا غير ارجاعي بودن و حتي در قابل مشاهده بودن آن بحث زيادي بين دانشمندان در گرفته است. تقريب به تنهايي نمي‌تواند نشان دهد که اربيتال الکترون در چه وضعيتي قرا دارد. تفسير اربيتال الکترون نزد يک دسته از دانشمندان منجر به ادعاي قابل مشاهد بودن آن مي‌شود. در سپتامبر 1999 در مجله نيچر مقاله‌اي از آقاي زو و چند نفر ديگر از دانشگاه آريزونا چاپ شد. در اين مقاله نويسندگان آن مدعي شدند که :
«مطابقت بين عکس‌هايي که از آزمايش ما به دست آمده‌اند با شکل کلاسيک اربيتال   که در کتاب‌هاي درسي ارائه شده است، بي‌چون‌وچراست. تمام عکس‌هاي مختلف ما از توزيع غير کروي در اطراف اتم مس حکايت مي‌کند، ويژگي‌اي که بسيار شبيه به شکل اربيتال d است.» (زوو ،1999)
آقاي هام فري سردبير وقت مجله در سرمقاله خود با خط درشت نوشته بود:
«شکل کلاسيک کتاب‌هاي درسي از اربيتال الکترون اکنون به صورت مستقيم قابل مشاهده است.»
هام فري در ادامه مي‌گويد:
«براي اولين‌بار شکل کاملي از اربيتال الکترون در يک آزمايش فاش شد. مقاله آقاي زو قابل توجه است، چراکه براي اولين‌بار توزيع بارالکترون را به کيفيتي نشان مي‌دهد که مي‌توان از آن نقش کاملي از اربيتال    را نظاره کرد.»
در جبهه مقابل اين دسته، دانشمندان زيادي شروع به چاپ مقالات براي نقد ادعاي قابل مشاهده بودن اربيتال در اتم‌هاي چند الکتروني کردند. آقاي سري يکي از اين دانشمندان بود که در مقاله خود در سال 2000 به عنوان «ادعاي مشاهده کردن اربيتال اتمي و چند موضوع فلسفي مرتبط»  به رد ادعاي مقاله آقاي زو و همراهانش پرداخت. (سري،2000) آقاي سري در مقاله موردنظر ادعا مي‌کند که اربيتال در اتم‌هاي چند الکتروني يک ترم تقريبي است و به مانند يک دستگاه مختصات، که به عنوان مرجع به کار مي‌رود، عمل مي‌کند. شباهت بين عکس‌هاي آزمايش با عکس‌هاي ارائه شده از اربيتال، در کتاب‌هاي درسي، صرفاً يک تصادف است. اربيتال الکترون به هيچ عنوان قابل مشاهده نيست. به اعتقاد سري همان‌گونه که محورهاي مختصات در دستگاه دکارتي (X,Y,Z) قابل مشاهده نيستند، اربيتال در اتم‌هاي چند الکتروني، به علت اينکه يک جمله تقريبي است و نقشي همانند دستگاه مختصات را دارد، قابل مشاهده نيست. (سري،2000)
به آساني مي‌توان مشاهده کرد که تقريب چگونه بر اين باور که در جهان واقع چه مي‌گذرد تاثير مي‌گذارد. حال در مورد موضوعي که اينقدر مهم است سوال‌هاي معرفت‌شناختي متفاوتي مطرح  مي‌شود که بيشتر سوالات در مورد موجه بودن تقريب است.
آيا تقريب به کار رفته مصرح است يا ضمني؟
آيا تقريب به کار رفته در عمل قابل تصحيح است يا خير؟ در اصل چطور؟
آيا تقريب تاثيري قابل محاسبه در عمل دارد؟
آيا تقريب به وسيله يک تئوري رياضي بنيادي قابل اثبات است يا خير؟
آيا تقريب وابسته به زمينه به کار رفته است يا خير؟
شايد کسي بتواند به وسيله جواب دادن به اينگونه سوالات در مورد موجه بودن يا نبودن نتيجه يک تقريب بحث کند و به نتيجه برسد، ولي بحث ما در مورد نتيجه يک تقريب نيست بلکه در مورد خود عمل تقريب است. تقريب مي‌تواند دربردارنده بسياري از تفکرات متافيزيکي شخص فيزيکدان باشد.اگر يک شخص مانند آقاي زو و همکارانش با يک ديد متافيزيکي رئاليستي به فيزيک و تئوري‌هاي موجود در آن نگاه کنند آنگاه عمل تقريب راه را براي تاثير باور رئاليستي آنها در آينده فيزيک باز مي‌کند .آنها مقاله‌اي مي‌نويسند و با اطمينان عکس‌هاي مشاهده شده را اربيتال اتمي مي‌بينند .آقاي سري با يک ديد بيشتر ابزارگرايانه به فيزيک نگاه مي‌کند و اربيتال را در اتم‌هاي چند الکتروني يک ابزار مانند دستگاه مختصات دکارتي مي‌بيند. پس ادعاي مشاهداتي بودن آن با باور متافيزيکي که داشته است در تضاد مي‌افتد. (کارت رايت،1983)
اين تقريب‌ها و استفاده از آنها با واقعيت فيزيکي موجه نمي‌شوند، بلکه استفاده از اين تقريب‌ها به تعهدات فلسفي شخص فيزيکدان وابستگي دارند. در تقريب هيچ اصل عامي به عنوان معيار و اصل راهنما وجود ندارد. عمل بر اساس تقريب تحت تاثير عوامل مختلفي قرار مي‌گيرد که يکي از آنها، باورهاي فلسفي دانشمندان مي‌تواند باشد. در مراحل استفاده از تقريب اصطلاحاتي خلق مي‌شود و اين اصطلاحات به صورت جامع و مانع مفهوم خود را از تئوري و تقريب‌هاي دخيل، کسب نمي‌کنند. اين اصطلاحات محل دعوا و منازعه فيزيکدانان مي‌شوند. خود تقريب اصطلاح موردنظر را به صورت کامل معرفي نمي‌کند. اصطلاح «اربيتال مولکولي» يکي از اصطلاحاتي است که در طول تکامل فيزيک جديد و مکانيک کوانتومي به عنوان يک اصطلاح تقريبي پا به عرصه وجود گذاشت. تفاوت در باورهاي فلسفي، تفاوت در نگاه به اين نوع اصطلاحات را به بار مي‌آورد.

نتيجه‌گيري
مدل علم ديني پيشنهادي، با تفکيکي که بين سطح کاوش و سطح بنيادي علم قائل مي‌شود مي‌تواند روشن‌کننده نواحي تاثيرگذاري متافيزيک بر علم باشد. تعميم‌ها در مورد سطوح بنيادي علم يک کار صرفاً تجربي محض نيست. تمايز بين مقام کشف و داوري هم نمي‌تواند تاثيرگذاري متافيزيک بر علم را به صورت قطعي رد کند. اگر تاثيرگذاري در مرحله کشف مجاز است، نشان داديم که تاثيرگذاري متافيزيک بر علم، از طريق مواردي که در حالت تعين ناقص يا نظرياتي که حاوي فرايند تقريب هستند(از طريق تقريب زدن در نظريات فيزيکي) در مرحله داوري و انتخاب هم ممکن است. اين دو فرايند به عنوان کانال‌هايي براي تاثيرگذاري مورد توجه قرار گرفت و نشان داديم که در تاريخ علم فيزيک مواردي از اين نوع تاثيرگذاري به وقوع پيوسته است.

پي نوشت‌ها
1.theistic science.  //  2.Michael stenmark.
3.فرض کنيد که نظريه T مطرح شده و همه شواهد تجربي نيز با آن سازگار است .نظريه ديگر #T وجود دارد که آن نيز با همه شواهد موجود به نفع نظريه T سازگار است(هر دوي آنها با شواهدي که تاکنون گردآمده اند،سازگارند) .اگر همه شواهد موجود به نفع T با فرضيه #T سازگار باشند ،دليلي وجود ندارد که بپذيريم T صادق است اما #T صادق نيست .(ليدي من،203:1390)
4.Approximation.  //  5.Atomic orbit.

منابع
جوادي، محسن، علم ديني از ديدگاه پلاتينگا،1387، فصلنامه علمي پژوهشي روش‌شناسي علوم انساني، شماره 57، ص 28-7 //  سجادي، سيد هدايت، 1385، تحليلي بر مسئله تعين ناقص در عرصه انتخاب ميان نظريه‌هاي علم تجربي، مجله حکمت و فلسفه، سال دوم، شماره سوم.  //  گلشني، مهدي،1393، از علم سکولار تا علم ديني، چاپ هفتم، تهران، نشر پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي.  //  گلشني، مهدي،1387،آيا علم مي‌تواند دين را ناديده بگيرد؟، ترجمه بتول نجفي، تهران، نشر پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي.  //  ليدي من، جيمز 1390 ، فلسفه علم، ترجمه حسين کرمي، انتشارات حکمت، تهران، چاپ اول.
1. Nancy Cartwright, How The laws of physics lie‌ , clarendon press ,1983  //  2. Scerre ,Eric R.,The recently claimed observation of atomic orbitals and some related philosophical issues ,philosophy of science ,volume 68,issue 3,supplement:procceding of the 2000 Biennial meeting of the philosophy of science association .part 1:contributed papers (sep 2001),S76-s88  //  3. M.Stenmark,"A religiously partisan science",Theology and science,3,No.1,March 2005,pp23-38  //  4. zuo,j.m.,M.kim,M.o,keeffe,andj.c.H.spence (1999),”direct observation of d-orbital holes and cu-cu bonding in  ”,Nature 401:49 – 52.

 


صفحه 1 از 4