مجله شماره 9

فلسفه علم ديگرباش

PDF چاپ نامه الکترونیک

فلسفه علم ديگرباش

رضاعليزاده ممقاني


ترديدي نيست که روايت جا افتاده و دانشگاهي از فلسفه علم، روايتي تحليلي است؛ خوانشي که مطابق آن فلسفه علم و فلسفه‌ تحليلي، اگر نه اين‌همان، دست‌کم آن‌قدر به يکديگر نزديک‌اند که فهم هر کدام‌شان بدون توسل به ديگري چندان ممکن نيست. اين روايت دانشگاهي هم مسبوق به سابقه است و هم دلايل خوبي از آن حمايت مي‌کنند. فلسفه‌‌هاي تحليلي و علم، زمينه‌ها و مقدماتي پيش‌تر از دوران معاصر دارند؛ اما شکوفايي‌شان در ابتداي قرن بيستم در يک همسايگي شناختي موجه رخ ‌داد. منطق، رياضيات و فيزيک نظري طي اين دوران، پهنه همکاري مشترک دانشمندان و فيلسوفاني با زمينه‌ها و علايق مشترک شد. حاصل اين همکاري نسلي از فيلسوف- دانشمنداني بود که از يک سو با قواعد علوم نوين تجربي به ويژه فيزيک نوين آشنا بودند و از سوي ديگر در فلسفه‌هاي تحليلي نوين بشارتي بر پاسخ به بسياري از پرسش‌هاي ديرين مي‌يافتند. با مرور جريان‌هايي تشکيلاتي چون حلقه‌هاي وين و برلين، و تداوم آن‌ها در سال‌هاي پس از جنگ‌هاي جهاني، در اروپا و آمريکا، مي‌توان جنبه‌ دانشگاهي اين روايت را نيز علاوه بر جنبه‌هاي تاريخي و شناختي آن فهميد و با اطمينان چنين ادعا کرد که فلسفه‌ علم دست‌کم در بروز دانشگاهي‌اش صورتي تحليلي يافته‌است. وضعيت در مورد بسياري از کتاب‌هاي مرجعي که در زمينه‌ فلسفه‌ علم به چاپ مي‌رسد نيز چنين است و ادبياتي که در ايشان مشاهده مي‌شود، جنسي تحليلي دارد. از سوي ديگر ورود جدي فلسفه‌ علم به ايران نيز بيشتر از مسير تحليلي آن بوده‌است که دلايل مشابهي با وضعيت عمومي آن در جهان دارد.
اما نکته‌اي که به دلايل بسيار نبايد از آن غافل بود آن که رقيب قاره‌اي نيز طي تمام اين سال‌ها و حتي پيش‌تر در مورد علم، تاملات فلسفي فراواني داشته است که هم‌چنان نيز ادامه دارد. مروري کوتاه بر فهرست اسامي فيلسوفان قاره‌اي که در مورد علم و شناخت سخن گفته‌اند مخاطب را با نام‌هاي بزرگي از تاريخ فلسفه روبرو مي‌سازد؛ هگل، مارکس، نيچه، هوسرل، هايدگر، فوکو، مارکوزه، هابرماس و بسياري ديگر، تنها بخشي از فهرست بلندبالاي فيلسوفان قاره‌اي است که در مورد علم سخن گفته‌اند. مجموعه‌ همگي اين تاملات قاره‌اي در مورد علم که دامنه‌ بسيار گوناگوني دارند، فلسفه‌ قاره‌اي علم را تشکيل مي‌دهند. اين شماره از دفتر ماه اطلاعات حکمت و معرفت به اين فلسفه‌هاي ديگرباشِ علم اختصاص يافته‌است. البته بايد توجه داشت که عنوان فلسفه‌ قاره‌اي علم، بيش از آن که نمايان‌گر يک مکتب يا جريان فکري خاص باشد، دلالت بر دسته‌ فراواني از فلسفه‌هاي غيرتحليلي دارد که علم را موضوع تاملات فلسفي خويش ساخته‌اند.
بر همين اساس اين دفتر با گفت و گويي آغاز مي‌شود که سعي دارد تا گريزي بر بسياري از اين جريان‌هاي گوناگون و متفاوت قاره‌اي بزند. اين گفت و گو با دکتر محمد حسين ملايري تنظيم شده‌ که يکي از معدود افرادي است که بر خلاف فضاي تحليلي غالب در کشور سعي در ارايه‌ گفتمان فلسفي خاصي در مورد علم دارد که کاملا قاره‌اي است. او کتابي نيز در همين زمينه تاليف کرده‌است و با برخي از چهره‌هاي به نام قاره‌اي چون پاتريک هيلان نيز در ارتباط دانشگاهي است. از اين رو محمد حسين ملايري يکي از بهترين گزينه‌ها براي گفت و گويي پيرامون فلسفه‌ قاره‌اي علم محسوب مي‌شود. فضاي اين گفت و گو به گونه‌اي تنظيم شده‌است که در خلال آن بسياري از گرايش‌هاي متنوع قاره‌اي پيرامون علم مورد اشاره قرار گيرد و نقطه‌ مناسبي براي ورود مخاطب به چنين فضاهاي گوناگون و متفاوتي باشد. هرچند که ملايري خود به تبعيت از استادش پرفسور پاتريک هيلان در زمره‌ قائلين به پديدارشناسي هرمنوتيک در اين حوزه قرار مي‌گيرد و در نتيجه نسبت به بسياري از جريان‌هاي ديگر قاره‌اي نگاهي منتقد دارد، با اين حال برخي از مهم‌ترين اين گرايش‌ها در همين گفت و گو مورد اشاره قرار گرفته‌اند تا مخاطب دست‌کم با فهرستي از ‌‌آن‌ها آشنا شود. گفت و گوي بعدي از خانم پريسا صادقيه، مترجم کتاب فلسفه هاي قاره‌اي علم، با پرفسور جوزف روز جنبه‌ تخصصي‌تري دارد. از آن جا که روز از شارحان به نام مارتين هايدگر است، اين گفت و گو بهانه‌ خوبي براي طرح پرسش‌هايي نقادانه پيرامون يکي از مهم‌ترين گرايش‌هاي قاره‌اي درباره‌ علم را فراهم‌ مي‌آورد که خوشبختانه پرفسور روز نيز با صبر و حوصله‌ فراواني به اين پرسش‌ها پاسخ داده‌است و خانم صادقيه نيز برگردان رواني از ادبيات هايدگري جوزف روز را ارايه نموده اند.
پس از اين گفت و گو يادداشتي انتقادي از نگارنده در مورد پاسخ‌هاي پرفسور روز آورده شده‌است که به واکاوي ديدگاه‌هاي روز و نقد فلسفه‌ علم هايدگر مي‌پردازد. دامنه‌ نقدهاي مطرح در اين يادداشت شامل بسياري از گرايش‌هاي پديدارشناختي مي‌شود. در ادامه مقاله‌اي از جلال نبهاني‌زاده از دانش آموختگان رشته  فلسفه علم، به موردکاويِ نمونه‌اي تطبيقي از رودلف کارناپ و مارتين هايدگر و مقايسه‌ دو رهيافت قاره‌اي و تحليلي در مورد علم پرداخته‌است. هر دو فيلسوف انتخاب شده در اين موردکاوي از چهره‌هاي شاخص گرايش‌هاي تحليلي و قاره‌اي و هم‌عصر محسوب مي‌شوند و بنابراين مقايسه‌ ايشان زمينه‌ خوبي را براي آشنايي و فهم برخي تمايزها بين اين دو فضا فراهم مي‌آورد.
از آثار مولفان غيرپارسي‌زبان نيز دو نمونه را در اين دفتر شاهد هستيم. نخستين آن‌ها ترجمه‌ مقاله‌اي از پرفسور بابت بابيچ است که يکي از مهم‌ترين فيلسوفان قاره‌اي علم معاصر محسوب مي‌شود. بابيچ در اين مقاله به برخي ريشه‌ها و زمينه‌هاي پيدايش نگرش قاره‌اي در مورد علم پرداخته‌است و از سويي نيز برخي تحولات موثر در اين جريان‌ها را مورد اشاره قرار مي‌دهد. دست‌آخر براي آشنايي بيشتر با ادبيات امروزين قاره‌اي پيرامون علم، قسمتي از فصل ششم کتاب استعاره و فلسفه‌ قاره‌اي از کانت تا دريدا را مرور مي‌کنيم.  استعاره موضوعي است که در اين قسمت به عنوان يک شاخص تميز بين دو جريان در شناخت‌شناسي علم مورد بحث قرار گرفته‌است. از آن جا که اين جريان‌هاي مورد بحث يکي واقع‌گرا و ديگري برساخت‌گرا هستند و به لحاظ پايگاه فکري به دو نحله‌ تحليلي و قاره‌اي ارتباط مي‌يابند، مصداقي ديگر از اين شکاف را البته با ادبياتي شبيه به متون قاره‌اي مي‌توان در اين قسمت يافت.
شايان ذکر است که مجموعه‌ اين مطالب نه براي شرح فلسفه‌ قاره‌اي علم و نه حتي معرفي اجمالي آن کفايت مي‌کند و نه آن که مبناي مناسبي براي بررسي نقادانه‌ اين فلسفه‌ها فراهم‌ مي‌آورد. آن چه در اين قسمت عرضه شده‌است تنها مشتي است نمونه‌ خروار. مي‌توان به اين قبيل فلسفه‌ها دل بست هم‌چنان که امروزه برخي درصدد دامن زدن به مباني برساختي و نسبي‌گرايانه‌اي هستند که از دسته‌ خاصي از اين فلسفه‌ها ريشه مي‌گيرند. از سوي ديگر مي‌توان با تکيه بر روش‌هاي تحليلي، پوچي بسياري از اين فلسفه‌ها را نشان داد. اما به راستي کدام از اين واکنش‌ها شايسته‌ انتخاب اند؟ پاسخ را تنها زماني مي‌توان يافت که با هر دو گونه از اين فلسفه‌ها آشنا شويم و دفتر اين ماه تنها پيش‌درآمد کوچکي است براي شروع چنين آشنايي که در صورت توفيق و استقبال مخاطبان امکان تداوم خواهد داشت.

 

گشت و گذاري قاره اي در فلسفه‌ علم

PDF چاپ نامه الکترونیک

گشت و گذاري قاره اي در فلسفه‌ علم

گفت و گو با محمد حسين ملايري
تحريريه


محمد حسين ملايري، دبير کل کانون ايراني پژوهشگران فلسفه و حکمت و استاد مدعو دپارتمان‌هاي فلسفه‌ علم دانشگاه‌هاي تهران و قم، از معدود انديشمنداني است که از منظري قاره‌اي به مطالعات علم پرداخته‌است. از ملايري اثري نيز در همين باب به چاپ رسيده است تحت عنوان «فلسفه‌ علم پديدار شناسي هرمنوتيک» که به نوعي رساله‌ دکتراي او نيز محسوب مي‌شود؛ ملايري اين کتاب را در سال 1390 با مقدمه دکتر حسن روحاني و پرفسور پاتريک هيلان منتشر ساخت. در گفت و گويي که پيش رو داريد، برخي از محورهاي اصلي انديشه‌ ملايري در مورد فلسفه‌ علم و نسبت آن با گرايش‌هاي تحليلي و قاره‌اي مورد پرسش قرار گرفته‌اند. پاسخ‌هاي ملايري به اين پرسش‌ها نماينده‌ شکل خاصي از فلسفه قاره‌اي علم است که بيش‌تر در سنت هرمنوتيک به مطالعات علم و فناوري مي‌پردازد. او اين سنت را ذيل جرياني موسوم به زمينه‌گرا مي‌بيند که در تقسيم‌بندي او از گرايش‌هاي پديدارشناختي ريشه گرفته‌است. البته در خلال اين گفت و گو، گريزي نيز به برخي از ديگر جريان‌هاي قاره‌اي پيرامون علم هم‌چون شناخت‌شناسي مارکسيستي و يا فمينيستي نيز زده‌شده‌است. ملايري در اين گفت و گو خطوط اصلي گرايش هرمنوتيک را طرح و نگاهي منتقد به وضعيت فعلي تدريس فلسفه‌ علم در ايران دارد. 


شما مولف تنها کتاب به زبان پارسي در زمينه فلسفه قاره‌اي علم هستيد که به گرايش قاره‌اي پديدارشناسي هرمنوتيک مي‌پردازد. شـايد بتوان سه چهره محوري اين اثر را مارتين هايدگر، ادموند هوسرل و پاتريک هيلان دانست. لطفـا در مورد جايگاه و نسبت اين فيلسوفان در سنت پديدارشناسي هرمنوتيک علم توضيحاتي ارايه بفرماييد.
البته هايدگر، هوسرل و پاتريک هيلان در پيدايش و بسط فلسفه علم پديدارشناسي هرمنوتيک نقش مهمي ‌دارند، اما محدود به اين فيلسوفان نيست، در واقع بايد گفت جريان‌ها و آراي فلاسفه بزرگ به هم پيوسته هستند و براي مثال پيشاهوسرليان (برنتانو، ديلتاي، ماينونگ و...)، هوسرل، هايدگر، گادامر، هيلان، مرلوپونتي، بابيچ، استفان تولمين، جنيک و ديگران در باليدگي آن نقش داشته‌اند. در ضمن هايدگر، فيلسوف علم «هرمنوتيک» و هوسرل قا‌‌ئل به فلسفه علم «پديدارشناسي» است در حالي که فلسفه علم «پديدارشناسي هرمنوتيک» به تمامي ‌آراي هايدگر و هوسرل در حوزه علم ملتزم نيست.

از گفته شما اين‌طور برداشت مي‌شود كه ما با فلسفه مفردي که بتوان آن را «فلسفه علم قاره‌اي» ناميد روبه‌رو نيستيم، بلکه با «فلسفه‌هاي علم قاره‌اي» مواجهيم. آيا چنين وضعيتي در مورد فلسفه تحليلي هم صدق مي‌کند؟
براي پاسخ به اين سوال ابتدا بايد ببينيم موضوع فلسفه علم چيست؟ البته هر فيلسوف علمي‌، تعريفي از فلسفه علم ارايه مي‌دهد، با اين حال بررسي‌ها نشان مي‌دهد وجه مشترک همه تعريف‌ها، پاسخ به اين سوال است که «نظريه چيست؟» چه‌بسا برخي، باوجود محوري بودن اين پرسش، تقدم را به چيز ديگري (براي مثال منطق) بدهند، با اين وجود اگر هر فيلسوف علمي‌ در نهايت به اين پرسش پاسخ ندهد، نمي‌توان او را فيلسوف علم دانست. به اين ترتيب روشن مي‌شود که فلسفه علم تا چه اندازه بااهميت است، زيرا تنها فلسفه علم است که به ما امکان نقد و ارزيابي پايگان فلسفي نظريه‌ها را مي‌دهد.
نکته مهم ديگر اين است که هم فلسفه‌هاي علم قاره‌اي (اروپاي قاره‌اي) و هم فلسفه‌هاي علم تحليلي (انگلوساکسون) متکثر هستند بنابراين اينکه هر کدام را به صورت مفرد به کار مي‌برند، درست نيست و در واقع اشتباهي رايج است. اين اشتباه در يک دوره‌اي به شکل ديگري مطرح بود و براي مثال وقتي مي‌گفتند فلسفه علم، مرادشان صرفا «فلسفه تحليلي» بود ولي من ترجيح مي‌دهم از «سنت تحليلي» و «سنت قاره‌اي» استفاده شود.

در حال حاضر تصوير عمومي ‌در مورد آرايش سنت‌هاي فلسفه علم چگونه است؟
هر دو سنت، نسب به کانت و نوکانتي‌ها مي‌برند. مي‌دانيم دو جريان نوکانتي کوشيدند يک گام نظام کانتي را جلوتر ببرند و هر دو مخالف روانشناسي‌گرايي بودند و فلسفه را روشنگري نظام‌مند آپريوري‌ها مي‌دانستند ولي با اين وجود اختلافات مهمي با يکديگر ‌داشتند. جريان موسوم به مکتب ماربورگ (با کساني چون هرمان کوهن و کاسيرر)، منطق‌گرا و در مسير علوم طبيعي (دقيقه) گام برمي‌داشتند و پان‌لوژيست بودند. جريان ديگر مکتب هايدلبرگ بود و کساني چون ويندلباند، ريکرت، زيمل و لاسک بودند که در مسير علوم طبيعي حرکت نمي‌کردند و بيشتر دنبال تفاوت پيشيني‌هاي علوم طبيعي و علوم اجتماعي انساني بودند.
اعضاي مکتب ماربورگ تحت شرايط قبل از جنگ آلمان نازي، مجبور به مهاجرت به آمريکا، بريتانيا و کشورهاي ديگر شدند، اما اعضاي مکتب هايدلبرگ در آلمان ماندند. با مهاجرت دسته اول به دنياي آنگلوساکسون، دانشگاه‌ها تحت تاثير مستقيم مکتب ماربورگ قرار گرفتند و احساس عقلانيت، سياست و فناوري متاثر از الگوي علوم طبيعي فراگير شد، در حالي که آراي مکتب هايدلبرگ خيلي دير به سواحل آمريکا و بريتانيا رسيد. به اين ترتيب مي‌بينيم که سنت‌هاي تحليلي و قاره‌اي، هر کدام نسب به يک مکتب نوکانتي مي‌برند: تحليلي به مکتب ماربورگ و قاره‌اي به مکتب هايدلبرگ.
حال اگر بخواهيم تصويري از سنت تحليلي ارايه دهيم بايد بگوييم در ميان برجستگان سنت تحليلي، ما حلقه وين را داريم که تاثيرات تاريخي مهمي‌ به جاي گذاشتند و نبايد به دليل نقدهايي که به ايشان وارد مي‌شود، خدماتشان را دست‌کم گرفت. سپس پوپر را داريم که اساسا ضربه بزرگي بر استقراگرايي پوزيتيويستي وارد کرد، طومار «علم محصل» را درهم پيچيد و فرايند حدس و ابطال را جايگزين کرد. اين تفکر بسط پيدا کرد و فلسفه علم «عقلانيت نقاد» را شکل داد که به نظر من جدي‌ترين فلسفه علم در سنت تحليلي است.
اين تفکر در سال‌هاي نخست انقلاب دستمايه خوبي براي نقد مارکسيسم براي آقاي دکتر سروش پديد آورد. اساسا در آن سال‌ها هنوز فلسفه علم مارکسيستي به ايران نرسيده بود و مارکسيست‌هاي ايراني آمادگي کافي نداشتند که نقدهاي پوپري را جواب بدهند. نه آقاي طبري چيزي از مباحث فلسفه علم مي‌دانست و نه بقيه مارکسيست‌ها. اساسا مارکسيست‌هاي قديم از منظر علم‌شناختي عمدتا پوزيتيويست خام بودند.

فلسفه علم مارکسيستي چگونه مي‌انديشد؟
فلسفه علم مارکسيستي در اصل تحت تاثير آدورنو، هورکهايمر و ديگران به عنوان مکتب انتقادي در اروپا رشد پيدا کرد و به کمک افرادي همچون هابرماس به مکتب «انتقادي جديد» رسيد و بر پايه آن به کمک افرادي چون گوبا و لينکلن، در نهايت صاحب پارادايم پژوهشي هم شد. باسکار رويکردي را تحت عنوان رئاليسم استعلايي براي خود انتخاب کرد و در علوم اجتماعي انساني عنوان «ناتوراليسم انتقادي» را برگزيد و سپس از ترکيب اين دو «رئاليسم انتقادي» به وجود آمد. اين فلسفه علم ترکيبي از مارکسيسم، هرمنوتيک، فمينيسم و هگل‌گرايي است. دکتر علي پايا بخوبي نشان داده که با وجود نقدهاي فراواني که باسکار به پوپر وارد کرده، در موارد متعددي به طابق النعل بالنعل از نظرات «عقلانيت نقاد» استفاده کرده است.آقاي دکتر علي پايا نقد‌هاي محکمي ‌بر اين فلسفه دارد که اميدوارم روزي آنها را تدوين و منتشر کنند.

سنت تحليلي پس از پوپر چگونه دنبال مي‌شود؟
ويتگنشتاين متقدم و متاخر را داريم که دومي‌180 درجه نسبت به اولي چرخش دارد. نزد اولي زبان تصوير جهان است و نزد دومي‌، جهان تصوير زبان. به همين دليل هنوز اين بحث به انجام خودش نرسيده که اگر ويتگنشتاين متقدم در سنت تحليلي باشد آيا مي‌توانيم ويتگنشتاين متاخر را هم در همين سنت به حساب بياوريم يا خير؟

اما راسل نظرات ويتگنشتاين متاخر را مهمل مي‌خواند...
بلي، روشن است چرا. راسل به اين امر قائل بود که مي‌توان از تحليل زبان، به ساختار واقعيت پي برد. ويتگنشتاين متاخر، نه اينکه مخالف تحليل زبان بود، بلکه زبان را جهان‌ساز مي‌دانست. چنين زباني نمي‌تواند ساختار واقعيت را ارايه بدهد و به همين دليل هم از نظر راسل مهمل به حساب مي‌آمد. در واقع در تحليل زبان ويتگنشتاين متاخر، منطق که بسيار جنبه محورين دارد، لق مي‌شود. اين تحليل ديگر به هيچ عنوان ساختار واقعيت را ارايه نمي‌دهد و در واقع کاري مي‌کند که در سنت قاره‌اي به آن «پديدارشناسي» مي‌گويند و به شکلي ديگر، فوکو در «تحليل گفتمان» آن را پيش کشيد. به اين صورت که برخي ويتگنشتاين متاخر را متعلق به سنت قاره‌اي مي‌دانند. اگر بخواهيم بحث قبلي‌مان را دنبال کنيم، فراز بعدي در سنت تحليلي به کوهن تعلق دارد. اکنــون کاملا مشخص شده که کوهن بحث پـارادايم و انقلاب علمي ‌را از لودويگ فلک ( Ludwig  fleck ) و مـايکل پولاني  (Michael Polanyi) گرفته که هر دو در زمره سنت قاره‌اي محسوب مي‌شوند.
برخي معتقدند که کوهن نخستين کسي بوده که عنصر «هرمنوتيک» را وارد فلسفه علم کرد، يعني همان عنصري که نبودش در سنت تحليلي همواره، مورد انتقاد بوده است، البته برخي ورود عنصر هرمنوتيک به فلسفه علم را به نويرات نسبت مي‌دهند و مي‌گويند توجه او به جايگاه «اجتماع علمي‌» که در آن اواخر صورت گرفت، به معناي پذيرش عنصر هرمنوتيکي در سنت تحليلي است.

آيا مي‌توانيم درون سنت تحليلي به دنبال وجهي يا امري مشترک باشيم؟ 
آير استدلال، برهان و منطق (و نه کلمات خطابي و بلاغي) را امر مشترک ميان فلسفه‌هاي تحليلي مي‌داند. اين در حالي است که تراکتاتوس ويتگنشتاين متقدم، خيلي بيش از بحران علوم اروپايي هوسرل، حالت بلاغي و خطابي دارد و کمتر از آن استدلالي است. برخي اشتراک در سيانتيسم، نفي آگاهي عامل شناسا در معرفت، نفي تاريخيت و نفي متافيزيک (ضمن قول به ماترياليسم)، موجبيت‌گرايي (Determinism) و عينيت‌گرايي (objectivism) را نشان سنت تحليلي دانسته‌اند. برخي هم به ناچار آن را شباهت خانوادگي ويتگنشتايني به شمار آورده‌اند. اگر چنين باشد از آنجايي که ويتگنشتاين با بيان شباهت بازي در بازي‌هاي زباني، به نفي «ساختار مشترک زبان‌ها » رسيد، اينجا هم ناگزير به فقدان امر مشترک ميان فلسفه‌هاي تحليلي مي‌رسيم. با اين حال برخي مانند هيلان آنقدرها هم نااميد نيستند و معتقدند که تمامي‌ فلسفه‌هاي علم تحليلي به رغم تفاوت‌ها  به «پوزيتيويسم» و «مبناگروي» قابل فروکاستن هستند.

آيا در سنت قاره‌اي هم با تکثري مشابه تحليلي مواجه هستيم؟ 
تحت تاثير همان مکتب نوکانتي هايدلبرگ و فرارسيدن آراي هوسرل، فلک، هايدگر، گادامر، مرلوپونتي، پولاني، هيلان و ديگران شاهد پيدايش سه شاخه فلسفه علم مهم قاره‌اي هستيم: فلسفه علم هرمنوتيک (هايدگر و گادامر) و فلسفه علم پديدارشناسي و فلسفه علم پديدارشناسي هرمنوتيک (هوسرل، هايدگر، مرلوپونتي، هيلان، بابيچ، و ديگران). اينها را مي‌توانيم فلسفه‌هاي علم زمينه‌گرا (contextual) بدانيم. نبض فلسفه علم قاره‌اي مشخصا در دست زمينه‌گرايي مي‌زند البته در سنت قاره‌اي ادعاهاي ديگري هم هست براي مثال همان مارکسيست‌ها که عرض کردم...

شما به فلسفه علم مارکسيستي اشاره کرديد، اما فمينيسم هم مدعي فلسفه علم است. پست‌مدرن‌ها هم مي‌توانند ادعاي فلسفه علم داشته باشند. وضعيت اينها در سنت قاره‌اي چگونه است؟
فمينيست‌ها مي‌کوشند جايگاه زنانگي و رجوليت را در علم‌شناسي پي‌جويي کنند . فراديدگرايان هم کوشيده‌اند تحت تاثير نيچه گام‌هايي بردارند. با اين حال بايد توجه کنيم که اولا مشهورترين پست‌مدرن‌ها در سنت تحليلي هستند. رورتي و ديويدسون در زمره پست‌مدرن‌هاي سنت تحليلي هستند. رورتي حتي پايان سنت تحليلي را اعلام کرد و مانند ويتگنشتاين متاخر، زبان را به مثابه تصوير جهان نفي کرد . ثانيا اگر منظورتان دريدا و ليوتار و بودريار هستند که اينها فيلسوف علم شناخته نمي‌شوند. صرف اينکه اگر دريدا بازي‌هاي زباني ويتگنشتاين متاخر يا قصديت (intentionality) هوسرل و « در – جهان – هستن »هايدگر را بردارد و « فراروايت»‌ها را ارائه دهد، فيلسوف علم نيست البته به نظر من داستان فوکو فرق دارد. او اگرچه به سنت فلسفي فرانسوي تعلق دارد اما با اين حال بايد او را داراي قرابت با تفکر پديدارشناسي هرمنوتيک قرار داد.

شما شوخي سوکال در مجله «سوشال تکست» و تهي‌وارگي حرف‌هاي پست‌مدرنيست را که او نشان داد،  چگونه توجيه مي‌کنيد؟
سوکال، فلسفه علم نمي‌داند و کسي او را در اين حوزه جدي نمي‌گيرد.

اما او مي‌گويد هر کس راست مي‌گويد و علم را قبول ندارد بيايد از طبقه 20 آپارتمان او خودش را بيندازد پايين.
همين اداعا، عوامي ‌او را نشان مي‌دهد. او «تئوري گرانش» را با «تجربه سقوط سنگ » يکسان مي‌گيرد.

به نظر مي‌رسد مشابه سنت تحليلي، در سنت قاره‌اي هم خبر چنداني از اشتراکات نباشد.
اگر جريان‌هاي ضعيف در سنت قاره‌اي را جدي بگيريم، همين‌طور است اما اگر ميان سه فلسفه علم که زمينه‌گرايان باشند در جست‌وجوي مشترکات باشيد، بله اشتراکاتي دارند. اشتراکات آنها از اين قرار است:
1. علم نمي‌تواند آينه‌دار طبيعت باشد.
2. هرگز مشاهده‌گران خنثايي در کار نيست.
3. تمام تجارب، تئوري باره هستند.
4. واقعيات برهنه وجود ندارد.
نکته کليدي در سه فلسفه علم زمينه‌گرا، نفي «عينيت‌گرايي» است که برخي فلسفه‌هاي تحليلي بر آن پافشاري مي‌کنند. از ديدگاه زمينه‌گرايي، منش موضوعي و مکاني تاثيرگذار است و امر شناخت و موضوع شناسايي را متغير مي‌کند. قضيه در علوم انساني روشن است. در فيزيک کوانتوم هم دانسته‌ايم که ‌اندازه‌گيري، پريشاني اوبژه ‌اندازه‌گيري شده را به دنبال دارد . مکانيک کوانتومي‌، عينيت متفاوتي را نسبت به مکانيک کلاسيک، پيش روي قرار مي‌دهد.

اين حذف «عينيت‌گرايي» به «نسبي‌گرايي» منتهي نخواهد شد؟
به نظر من اولا در فلسفه‌هاي زمينه‌گرا، نسبي‌گرايي مطرح نيست، زيرا اگرچه در آنجا فهم، تفسير است، اما هر تفسيري هم مجاز نيست. ثانيا اتهام «نسبي‌گرايي» حکم بوسه مرگ را پيدا کرده که حتي کسي مثل کوهن را که از انقلاب علمي‌حرف مي‌زد، رمانده بود! اصرار بر عينيت‌گرايي مقبول نيست. تصور نمي‌کنم هر کسي مجاز باشد از چشم خداوند به هستي نظر کند. بنده با تولمين هم نظرم که نسبي‌گرايي و مطلق‌گرايي هر دو مردودند.

ظاهرا سه فلسفه علم زمينه‌گرا، باوجود آن چهار اشتراک، اختلافاتي هم با يکديگر دارند. مي‌توانيد برايمان مثالي بزنيد؟
فلسفه علم پديدارشناسي هرمنوتيک براي مثال نه «آيدوس» هوسرل متقدم را قبول دارد و نه «طرح افکنش ما  ته ماتيکال» هايدگري را. همچنين برخي از فيلسوفان علم قاره‌اي بر اين نظر رفته‌اند که علوم طبيعي هرمنوتيکي نيستند. گادامر مفسر هرمنوتيکي تفکر هايدگر اين نظر را داشت. با اين حال، آ‌ن‌طور که تولمين و جنيک مي‌گويند، اين پاتريک هيلان بود که در يک مباحثه طولاني، او را به دريافت هرمنوتيکي بودن علوم طبيعي، مودي شد و گادامر اين مطلب را در ترجمه انگليسي اثرش «حقيقت و روش» منعکس کرد.

آنچه من از اثر شما دريافت کردم در مجموع نگرشي هايدگري به مقوله علم است و از اين رو تصور مي‌کنم جناب‌عالي را مي‌توان انديشمندي هايدگري محسوب کرد. با اين حال پرسش من از اين قرار است که آيا شما نقدي بر تفسير هايدگري از علم وارد مي‌دانيد؟
همان‌طور که عرض کردم تاثيرگذارترين افراد در فلسفه علم پديدارشناسي هرمنوتيک (پس از مکتب هايدلبرگ)، هوسرل (به ويژه بحران علوم اروپايي او) است و در مرحله بعد، هايدگر است. بنده به تاسي از مرلوپونتي، معتقدم هايدگر خيلي بر حرف‌هاي هوسرل نيفزوده، الا اينکه آنها را خوب شرح کرده است. اگرچه چنان خوب شرح کرده که گويي به نام خود کرده است! با اين حال مواردي از نوآوري وجود دارد، حتي برخي معتقدند تحولاتي که در دوره دوم حيات فلسفي هوسرل پديد آمد، محصول انتقادات شاگردش هايدگر بوده است. با اين همه نقد بر علم‌شناسي فلسفي هايدگر متعدد است. او اگرچه در بحث از «در – جهان – هستن» زودتر و مطلوب‌تر از کوهن بحث جابه‌جايي پارادايم‌ها را توضيح مي‌دهد يا بحث‌هاي مفيد او در باب هستي‌شناسي بنيادين و هستي‌شناسي ناحيه‌اي، نظراتي هم دارد که مقبول فلسفه علم پديدارشناسي هرمنوتيک نيست. در اين مورد گليزر بروک (Glazer Brook) کتابي در نقد فلسفه علم هايدگر دارد که خواندني است.
پاتريک هيلان از ديگر تاثيرگذاران در فلسفه علم پديدارشناسي هرمنوتيک است. او که پايان‌نامه‌اش را با هايزنبرگ گذرانده و هم‌مباحثه او بوده، دو اثر عمده دارد: يکي «مکانيک کوانتومي‌و عينيت: مطالعه‌اي در باب فلسفه فيزيک ورنرهايزنبرگ» و ديگري «ادراک فضا و فلسفه علم». کريز (Crease) توضيح مي‌دهد که چگونه زمينه اشتياق هيلان برانگيخته شد تا مطالعات خود را در زمينه مکانيک کوانتوم، با آراي هوسرل، مرلوپونتي و ديگران بسط دهد و منجر به اثر مشهور او «مکانيک کوانتوم و عينيت» شود. هيلان در اين اثر به ساختار التفاوتي کوانتوم مکانيک ذيل آراي بور –هايزنبرگ مي‌پردازد و آراي نيومان و ويگنر را نقد کرد که تئوري کوانتومي ‌را تئوري‌اي کلي در فيزيک خواندند.

فيلسوفاني چون دان آيدي خود را از دسته فلاسفه دوزبانه‌اي مي‌دانند که در مرز فلسفه‌هاي تحليلي و قاره‌اي انديشه‌ورزي مي‌کنند. آيا شما به چنين مفهومي ‌قائل هستيد؟ اصولا به نظر شما امکان نوعي گفتمان سازنده بين اين دو نگرش وجود دارد و اگر بله، راهکار تحقق چنين چيزي چيست؟
بله هرمنوتيک و فرونتيک، و نفي عينيت و وضوح‌گرايي مقولاتي است که بايد انديشه تحليلي راه رسيدن خود را به آن آسان‌تر کند. اگر دان آيدي صريحا از اين موقعيت سخن مي‌گويد، ديگراني هم در سنت تحليلي هستند  که ديدگاه‌هايشان به فلسفه علم پديدارشناسي هرمنوتيک ميل کرده است از جمله‌ کواين، پاتنم و رورتي کــــه به پراگماتيسم گرايش پيدا کرده‌اند. مطالعات اخير، قرابت پراگماتيسم و فلسفه علم پديدارشناسي را نشان داده و به نظر من، راهکار نزديک شدن ديدگاه‌ها، دامن زدن به بحث‌هاي فلسفه علم است.

اهميت رشته فلسفه علم را تا چه‌ اندازه ارزيابي مي‌کنيد؟
بدون فلسفه علم، پژوهشگران در انواع رشته‌هاي علوم، قابليت نقد و نظريه‌پردازي نخواهند داشت و اسير روال‌هاي سنتي خواهند ماند.

وضعيت فلسفه علم را در ايران چگونه ارزيابي مي‌کنيد؟
فلسفه علم در ايران اسير کم‌عمقي برخي مدرسان و زياده‌گويي آنها شده است. درس‌هاي فلسفه علم اساسا بايد منظومه‌اي در اطراف «ماهيت نظريه» باشد، اين در حالي است که وزارت آموزش عالي به‌طور رسمي‌، ماموريت اين رشته را «نسبت ميان سنت فلسفي- ديني در جامعه ما و علوم جديد» اعلام کرده است. يک «روبان ديني» روي آن گذارده‌اند تا همه را راضي کرده باشند! سنت تحليلي قضايا را حل يا منحل مي‌کند، بنابراين چنان ماموريتي از همان آغاز محکوم به شکست است. هنوز محوريت دروس در اين رشته از آن منطق است . با اين وضعيت فلسفه علم در دانشگاه‌هاي ما، دانشجويان ما بايد نااميد باشند.

از وقتي که در اختيار ما گذاشتيد سپاسگزاريم.

آخرین به روز رسانی در شنبه ۰۵ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۷:۲۶
 

سخني با يک شارح

PDF چاپ نامه الکترونیک

سخني با يک شارح

پرسش هايي پيرامون فلسفه علم و فناوري هايدگر
گفت و گو با جوزف روز
پريسا صادقيه


جوزف روز استاد فلسفة دانشگاه وسليان آمريکا است. علايق او در فلسفه بيشتر در حوزة فلسفة علم و نقش علم در جامعه متمرکز است. روز يکي از بزرگ‌ترين و شناخته‌شده‌ترين مترجمان و شارحان فلسفة هايدگر نيز به‌شمار مي‌رود. از او تا کنون کتب و مقاله‌هاي گوناگوني به چاپ رسيده است که بيشتر آن‌ها در حوزة فلسفة قاره‌اي علم بوده‌اند. پريسا صادقيه مترجم فلسفه هاي قاره اي علم گفت‌وگوي جالبي را با  جوزف روز در حوزة فلسفة علم قاره‌اي به انجام رسانده است که تمرکز آن بيشتر بر روي فلسفة علم هايدگر است. روز در اين گفت و گو هم چنان درصدد دفاع از خطوط کلي فلسفه علم هايدگر است.


همان‌گونه که شما در شرحي که در کتاب فلسفه‌هاي قاره‌اي علم بر هايدگر نگاشته‌ايد، هايدگر از عدم تحقق هستي‌شناسي بنيادين به‌منزلة ريشة اصلي بحران علوم نوين ياد مي‌کند. اما چنين به‌نظر مي‌رسد که شيوة تحقق اين هستي‌شناسي بنيادين چندان در فلسفة او روشن نيست. در واقع در اين‌جا با معضلي مشابه با پديدارشناسي موردنظر هوسرل مواجه هستيم که راهکار عملي تحقق آن هرگز مشخص نشد و دست‌آخر تمام فلسفة هوسرل بدل به مقدمه‌اي بر پديدارشناسي گرديد. آيا شما واقعا به معناي هايدگري، بحراني براي علوم نوين قائل هستيد و اگر بله، راهکار عملي تحقق هستي‌شناسي بنيادين موردنظر او چيست؟
ما ابتدا بايد ميان انواع گوناگون بحران و موقعيت‌هاي بحراني علم مدرن تميز قائل شويم. مفاهيم بنيادين هر علم اصيلي بايد در معرض امکان بحران قرار داشته باشند. هايدگر براي نخستين‌بار در هستي و زمان خاطرنشان کرد که بسياري از علوم هم‌عصر او با بحران روبه‌رو گشته‌اند؛ به اين معنا که در قلمروي خود با مسالة فهم‌پذيري هستومندها دست‌وپنجه نرم مي‌کنند. دامنة پژوهشي که علوم مي‌توانند درون آن دست به اکتشاف‌هايي دربارة هستومندها بزنند، نوعي هستي‌شناسي ناحيه‌اي را پيش‌فرض مي‌گيرد؛ اين پيش‌فرض چگونگي فهم‌پذيري هستومندها را براي علوم روشن مي‌سازد. اين فهم ناحيه‌اي از هستي (being) در عمل‌هاي پژوهشي آن علم نمود مي‌يابد، شيوة اکتشاف هستومندها را راهنمايي مي‌کند و تصوري از يک اکتشاف موفق به آن علم اعطا مي‌کند. علوم در بهترين حالت خود، به يک جهت‌دهي دوگانة مشکل نيازمند هستند: نخست اين‌که بايد در راستاي فهم و معنا کردن چيزها در چارچوب مفاهيم و روش‌هاي بنيادين‌شان تلاشي بي‌وقفه به خرج دهند و همزمان بايد اين امکان را بپذيرند که مفاهيم روش‌هاي بنيادين‌شان را در صورت عدم موفقيت در کشف هستومندها، اصلاح کنند و يا کنار بگذارند. از همين‌رو است که هايدگر ادعا مي‌کند، جنبش «واقعي» علوم زماني رخ مي‌دهد که مفاهيم بنيادين آن‌ها اصلاحي جزئي و يا بنيادين را که در نوع خود روشن و شفاف است تجربه کنند. آنچه‌ که سطح پيشرفت يک علم را تعيين مي‌کند اين است که آن علم تا چه اندازه قادر است از پس بحراني که دامن‌گير مفاهيم بنيادين آن مي‌گردد برآيد (هستي و زمان ،9).
هايدگر همچنان براين ادعا است که نوعي گرايش عمومي در تمام علوم به‌سوي بحران وجود دارد. علوم در قلمروي خود با يک فهم نظري از هستي هستومندها که به آن‌ها اجازة کشفي دقيق و پالايش‌يافته را مي‌دهد کار مي‌کنند. البته در جايي‌که بيان‌هاي نظري و دستگاه‌هاي تجربي‌اي که با رهنمون‌هاي نظري هدايت مي‌شوند در مرکز بلافصل پژوهش علمي قرار گيرند، تدقيق نظري اين قابليت را مي‌يابد که راه دستيابي به هر آن‌چه که قصد شناخت آن را داريم سد کند. البته اين خطر ذاتي وجود دارد که سخن نظري و عمل تجربي ما معلق شوند و رشتة پيوند آن‌ها با هر نوع شرح‌پذيري هستومندهايي که محل اکتشاف علم قرار دارند گسسته شود. هوشيار کردن علوم نسبت به چنين خطري و امکان بحران مفهومي، آن نقشي است که هايدگر گمان مي‌کند، هستي‌شناسي بنيادين مي‌تواند در فهم علمي بازي کند.
هايدگر در آثار متاخرش، بحران عمومي مدرنيته را در گرايش علوم به مستورسازي و در عين حال انکشاف هستومندها بازمي‌يابد. هايدگر بر اين اعتقاد است که پيشرفت بي‌وقفة فهم علمي و قابليت‌هاي تکنولوژيک، فهم هستي توان (ability-to-be) ما  را فرو مي‌بندند. او همچنين معتقد است، پيشروي سرسخت پژوهش، هر گونه درک و دريافتي از اين‌ که مسائل ما، حيات‌هاي ما و اساسا فهم ما به‌ چه کاري مي‌آيد را کنار مي‌گذارند. و چنين دغدغه‌هايي به «ارزش‌هاي» محض بدل مي‌شوند و در اين ميان فهمي از اين‌که گزينش اين ارزش‌ها چه تفاوتي در روند پژوهش به وجود مي‌آورد اولويت نخواهد داشت. به‌نظر من هايدگر خطر اصيل در شيوة زندگي ما را از اين جهت درست تشخيص داده است؛ البته من همانند او اين خطر را تا آن اندازه که او گريزناپذير مي‌انگارد، گريزناپذير نمي‌دانم.
در نهايت بايد گفت که علوم نيروهاي بالقوه و قابليت‌هاي تکنولوژيکي را آزاد ساخته‌اند؛ به‌طوري که فعليت آن‌ها مي‌تواند به نابودي مواد شکننده و شرايطي اجتماعي بيانجامد که زندگي را براي بشر معنادار ساخته‌اند. براي نمونه، امکان جنگ هسته‌اي و يا تغييرات کشندة آب‌وهوايي که امروز زندگي بشر را بيشتر از زمان هايدگر تهديد مي‏کند. البته هايدگر براين نوع بحران کم‌تر تاکيد کرد، زيرا او دغدغة بنيادي‌تري داشت مبني براين‌که در فقدان دغدغه‌ها و مشغله‌هاي معنادار، حيات بشر چگونه و چطور ادامه خواهد يافت. به نظرم ما به مرحله‌اي رسيده‌ايم که ديگر نمي‌توانيم چنين بحران‌هايي را ناديده بگيريم. همچنين به نظر من، ما در مواجهه با چنين بحران‌هايي بايد به اين مساله بينديشيم که چطور مي‌توان امکان حيات معنادار براي بشر را حفظ کرد. براي نمونه کشور من، ايالت متحدة آمريکا، به‌عنوان دارندة بزرگ‌ترين زرادخانة هسته‌اي جهان و همچنين يکي از بزرگ‌ترين توليد‌کنندگان کربن اتمسفري، مسئوليت سنگين و ويژه‌اي در برابر چنين دغدغه‌هايي دارد. اين دغدغه‌ها براي ايران نيز به‌منزلة يکي از بزرگ‌ترين توليدکنندگان نفت و همچنين کشوري که در حال گسترش فن‌آوري هسته‌اي نيز هست بايد اولويت و اهميت داشته باشد. اين‌ها مسائلي هستند که تمام مردم و ملت‌ها بايد به آن‌ها بپردازند و همگي براي حل آن‌ها گام بردارند؛ زيرا عدم توجه به چنين مسائلي در نهايت همگان را متضرر خواهد ساخت.
حال برگرديم به اين پرسش که نقش هستي‌شناسي بنيادين در مواجهه با چنين بحران‌هايي چيست؟ هستي‌شناسي بنيادين، دکتريني نظري نيست بلکه نوعي شيوة تامل و پرسش است. هدف کتاب هستي و زمان اين بود که پرسش از هستي را «احيا» و «صورتبندي» کند؛ نه اين‌که پاسخي به اين پرسش بدهد. ما بايد به هستي خود اجازه دهيم که خود را همانند يک پرسش براي ما مطرح کند. ما هستومندهايي هستيم که هستي‌مان هميشه براي ما محل پرسش بوده است اما اغلب اين پرسش را يا ناديده مي‌گيريم و يا از اين پرسشگري مي‌گريزيم. بنابراين هستي‌شناسي بنيادين دربارة چگونگي تغيير شيوة زندگي و اصلاح شيوة انديشيدن است؛ به‌گونه‌اي که ما بتوانيم پرسشگري خود از شيوة زندگي و سبک زندگي‌مان را حفظ و با آن زندگي کنيم. هستي‌شناسي بنيادين، دستاوردي عقلي نيست که ما بتوانيم آن را تکميل کنيم و به کناري بگذاريم. هستي‌شناسي بنيادين در حقيقت، امکاني است که ما بايد پيوسته تلاش کنيم تا آن را گشوده نگه داريم و با آن زندگي کنيم. آموزه‌ها و نوشته‌هاي هايدگر تلاشي بود در جهت احياي اين امکان. اما اکنون نکته اين‌جا است که ما نبايد روش هايدگر را تقليد کنيم بلکه بايد تلاش کنيم تا روش خود را بيابيم. مطمئنا هايدگر الگوي تقليد ما نيست؛ حتي اگر اثر فلسفي او ارزش خواندن و تامل را داشته باشد.

ادعاي اصلي هايدگر در روش پديدارشناسي هرمنوتيکي‌اش، مواجهه مستقيم انسان يوناني با هستي است و از اين رو با کشف حجاب از واژگان قصد غلبه بر سنت مابعدالطبيعي دو هزار ساله را دارد. اما هايدگر واقعا براساس چه قرايني، درک انسان يوناني از هستي را مواجهه مستقيم با هستي مي‌نامد و حتي چطور اين شيوة فهم، چيزي برتر از درک انسان امروزي از جهان پيرامونش مي‌شود؟
حيات يونان باستان، عملي جاري يا پيشِ‌دستي (occurrent) نيست که ما بتوانيم آن را بررسي و يا ارزيابي کنيم؛ همچنين آن را يک منبع دردسترس (available) نيز نمي‌توان درنظر گرفت که از آن طريق بتوان فهم خويش را از آن نوع حيات تجديد کرد. ما بايد تاملات هايدگر بر روي يونانيان را از طريق تلقي او از زمانمندي‌ و تاريخمندي مطالعه کنيم. سبک زندگي و انديشة يوناني پاره‌اي از ميراث مشترکي است که ما آن را در پذيرش و تصاحب امکان‌هايمان‌ به‌شکلي عقلاني از آن خود کرده‌ايم. از ديدگاه هايدگر، زمانمندي اصلي (originaly) و تاريخمندي اصيل، در زمانْ شکلي زنجيروار و متوالي ندارند؛ هنگامي که او از مواجة انسان يوناني با هستي سخن مي‌گويد، منظور او توصيف چيزي نيست که «پيش‌تر» رخ داده است بلکه او به امکاني در پيش روي ما اشاره مي‌کند که طالب تکراري خلاق-پاسخ‌گويانه است. حيات يونان باستان به همان اندازه که پاره‌اي از گذشتة ما به‌شمار مي‌رود، همچنان همانند امکاني در پيش روي ما نيز قرار دارد.
هايدگر براي تشريح روشن آنچه‌که بيان مي‌دارد و دغدغة او در خصوص آنچه كه سبک زندة زندگي به‌شمار مي‌رود، به شعر و فلسفه اشاره مي‏کند. شاهدي که مي‌توان براي تاملات هايدگر بر روي حيات يوناني يافت، زماني است که او در دورة حياتش صرف مطالعة نوشته‌هاي سوفکل، هراکليتوس و آناکسيمندر کرده و همچنين به کشف نکات متمايز فلسفة افلاطون و ارسطو پرداخته است. ما چيزي بهتر و ژرف‌تر از واژگان براي تدقيق و فهم امکان‌ها و چشم‌اندازهايمان نداريم اما واژگان هميشه در اين تنش معلق هستند که يا به کشف و گشودگي اصيل بينجامند و يا غرق در هرزه‌درايي (idle talk)گردند. اگر تاملات هايدگر بر روي حيات يوناني روشي براي سخن گفتن با ما باشد، به ما مي‌گويد که به متون باستاني اجازه دهيد که سخني تازه بگويند، به نداي واژگان آن‌ها گوش دهيد و تنها آن‌ها را طوطي‌وار تکرار و تفسير‌هايتان را بر آن‌ها تحميل نکنيد.
من اين نکته را زماني درک کردم که داشتم خودم را براي تدريس افلاطون و ارسطو آماده مي‌کردم و مجبور بودم آن‌ها را دوباره از نو مطالعه کنم. من اغلب دربارة علوم مي‌انديشيدم و بر روي تاثير فراگير آن‌ها بر روي زندگي و فرهنگ معاصر متمرکز مي‌شدم. از همين‌رو، به پرسش‌هاي فلسفي مهمي رهنمون شدم. هر يک از ما بايد هر جايي که گوشي براي شنيدن داريم، رهنمون و وحي‌اي بيابيم.

هايدگر پيوسته از تمايز ناصواب سوژه و ابژه سخن مي‌راند و همچون استادش، هوسرل، به‌شيوة خود درصدد رفع اين فاصله است. آيا تحقق چنين برنامه‌اي نوعي پروژة روانشناسي‌گرايانه براي علم نيست؟
هايدگر تمام زبان‌هاي اصيل فلسفي را به‌منزلة نشانگرهاي صوري معرفي مي‌کند که در پي احياي فهم از طريق شکستن الگوهاي اندود هرزه‌درايي هستند. اين الگوها مسالة حيات و پژوهش را فرومي‌بندند. هايدگر به‌جاي رفع فاصله ميان سوژه و ابژه تلاش مي‏کند تا به مفاهيم عيان و بسيار آشنا استناد کند که اين کار نيز به چنين شکافي منجر نمي‌شود. وجود شکاف ميان سوژه و ابژه از اين پيش‌فرض ناشي مي‌شود که ما سوژه‌هايي هستيم و ابژه‌هايي در برابر ما قرار دارد و همچنين فاصله‌اي که ميان ما و ابژه‌ها قرار دارد بايد مرتفع گردد. هايدگر در پاسخ به کانت که معتقد بود، «ننگ فلسفه» اين است که هنوز هيچ‌کس نتوانسته با قوت وجود اشياي خارج از من را اثبات کند مي‌گويد: «ننگ فلسفه نه در آن است که از ديرباز تا کنون از دستيافت به چنين براهيني کوته بوده است، بل در آن است که چنين براهيني را هر دم از نو چشم دارد و به آن‌ها اهتمام مي‌ورزد.» (هستي و زمان، 205) هايدگر معتقد است، ما در عوض بايد فرض‌هاي هستي‌شناختي‌اي را محل پرسش قرار دهيم که سوژه را با ابژه با چنين فاصلة شناختي‌اي روبه‌رو مي‌کند.
بنابراين مي‌توان گفت، «سوژه»، «ابژه» و همچنين «روانشناسي» و «آگاهي» در زمرة واژگان هايدگر قرار ندارند. هايدگر به جاي سوژه‌ها از هستنده-در-جهان سخن مي‌گويد که به‌منزلة هستومندها در مواجهه با هستومندهاي ديگر قرار مي‌گيرند، به‌گونه‌اي که هستي ما همواره-از-آن-من- است. هايدگر به جاي سخن از ابژه‌ها، از چگونگي فهم ما از چکش سخن مي‌گويد که در کار کردن با آن حاصل مي‌شود و يا کوزه‌اي سفالي که به روش‌هاي ساده‌اي خود را بر ما آشکار مي‌سازد. ما با انسان‌هاي ديگر نه به‌منزلة سوژه‌ها و نه به‌منزلة ابژه‌ها مواجه مي‌شويم  بلکه به‌منزلة هستومندهايي که هستي خويش را در پيش دارند روبه‌رو مي‌گرديم. پرسشي که در مواجهه با ديگران از خود بايد بپرسيم اين است که آيا ما با برعهده گرفتن امکان‌هاي‌شان براي آن‌ها به آن‌ها واکنش نشان مي‌دهيم و يا خير، امکان‌هاي‌شان را به خودشان بازمي‌گردانيم.
هايدگر براين امر اصرار داشت که شيوة هستي ويا  «وجود» علوم که همچون ما فراپيش-خويش قرار دارد نيز شبيه به ما است. هدف مفهوم اگزيستانسيال علم اين بود که نشان دهد بايد به علوم اجازه دهيم که با امکان‌هاي خود به‌روشني و  بلاواسطه روبه‌رو گردند. فلسفه نمي‌تواند جايگزين علوم شود و نمي‌تواند امکان‌هاي علوم را در برگيرد. فلسفه تنها مي‌تواند علوم را متوجه امکان هميشه حاضر بحران کند که دامن‌گير مفاهيم بنيادين آن‌ها مي‌شود. در اين صورت فلسفه مي‌تواند گشودگي علوم نسبت به هستومندهايي که قصد اکتشاف آن‌ها را دارد احيا کند و آن‌ها را نسبت به مسائلي که در انکشاف هستومندها سربرمي‌آورند آگاه سازد. هريک از اين بحران‌ها از دل کنش پيشروندة پژوهش و در مواجهة آن با ميراث فلسفي و فرهنگي خود سربرمي‌آورند. 

آيا روش پديدارشناسي هرمنوتيک هايدگر به معضلي مشابه با فلسفة تحليلي پوزيتيويستي دچار نمي‌شود؟ به اين معنا که او نيز همچون پوزيتيويست‌ها به جاي واکاوي موضوع مورد شناخت به واکاوي زباني واژة معادل آن مي‌پردازد. براي نمونه، به تحليل او از رياضيات، متمتيکا يا تکنولوژي و گشتل و ساير مواردي از اين دست توجه کنيد. ديدگاه شما در مورد اين انتقاد چيست؟
واژة «پوزيتيويسم» گاهي کاربرد محدودي دارد و تنها به فلسفة کنت و ماخ در قرن نوزدهم و يا کارنپ، رايشنباخ و نويرات در قرن بيستم ارجاع مي‌يابد اما گاهي نيز معناي گسترده‌تري از اين واژه استنباط مي‌شود و تمام فرض‌هايي که ميان پوزيتيويست‌ها به معناي محدود کلمه و مخالفانشان مشترک است را در بر مي‌گيرد. من در پاسخ به اين پرسش، شما را به هر دوي اين سنت‌ها ارجاع مي‌دهم و همزمان به معناي محدود قرن بيستمي اين واژه و معناي گسترده‌تر آن در فلسفة آنگلو‌آمريکايي که زبان به جاي ذهن يا انديشه نقطة اتکاي واکاوي به شمار مي‌رفت اشاره مي‌کنم.
من پاسخ خود را با معناي محدود پوزيتيويست آغاز مي‌کنم. کارنپ و هايدگر، هردو با کارهاي يکديگر آشنا بودند. آن‌ها قرابت‌هاي فلسفي ژرفي با يکديگر داشتند اما تفاوت‌هاي مهمي نيز مي‌توان ميان آن يافت. هر دوي آن‌ها مخالف متافيزيک آگاهي استعلايي هوسرل و گرايش او به قطعيت مفروض شهود معقول بودند. هر دوي آن‌ها در عوض، در جستجوي نوعي فلسفة «انتقادي» در معناي گستردة کانتي آن بودند. آن‌ها با يکديگر بر سر اين مساله که اغلب روش‌هاي معمول سخن گفتن به ابهام‌هايي فلسفي منجر و مانع فهم بهتر مي‌شوند توافق نظر داشتند. در نظر کارنپ، اين ابهام‌ها به «شبه‌مساله‌ها» و در نگاه هايدگر به «هرزه‌درايي» منجر مي‌شد. بنابراين فهم زبان در کارهاي فلسفي اين دو از اهميت ويژه‌اي برخوردار بوده و از روش‌هايي که زبان، انحراف انديشه را در پي داشته پيشگيري مي‌کرده است.
اما اختلاف‌نظر آن‌ها بر سر چگونگي فهم زبان تا اندازه‌اي ريشه‌هاي سياسي داشته است. کارنپ سوسياليستي پيشرفت‌خواه و خواستار بهبودي جهان بوده است. او زبان فلسفي سنتي و کلامي را مانعي بر سر راه انديشة شفاف، فهم علمي و اصلاحات سياسي مي‌ديده است. از اين‌رو، او در پي اصلاح زبان فلسفي و علمي برآمد و صورت‌هايي زبان‌شناختي را جايگزين کرد که شفافيت علمي و سياست روشنگري و آزادمنشي را تسهيل سازند. هايدگر چنين تلاش‌هايي را در راستاي اصلاح سياسي و زبان‌شناختي نفي کرد. محافظه‌کاري او در اين جمله که مي‌گويد: «نيروي بنيادين واژه‌ها را حفظ کنيد» و «گشودگي به سوي نعمت جهانِ بامعنا را احيا سازيد» به روشني مشهود است. زوال اين دو مقوله از نگاه هايدگر، خطري قريب‌الوقوع بوده است. من با سياست‌ کارنپ همگرايي بيشتري در مقايسه با هايدگر دارم اما در هر دوي رويکردهاي آن‌ها به زبان فلسفي مشکلاتي مي‌بينم. نظر من همسو با واکنش قاطع دونالد ديويدسون به هر طرحي است که در پي شفافيت ذهن با کمک زبان قانونگذار است. او در اينباره مي‌نويسد:
فرض کنيد که در دفتر من به‌‌عنوان مديرگروه زبان علمي، من از فردي که وارد اتاقم  مي‌شود بخواهم که از کاربرد واژگاني که به حالت‌هاي ذهني ارجاع دارد بپرهيزد و در عوض از حالت‌ها و رويدادهاي زبان‌شناختي سخن بگويد...حال من چطور بايد درخواستم را به او تفهيم کنم؟ زيرا عبارات جديد و شفاف من... ممکن است در دهان او نقش مفاهيم ذهني کهنه و آشفته را بازي کند.»
من موافق نوستالژي هايدگر براي صورت‌هاي پيش‌مدرن گشودگي نسبت به هستي که او در فلسفة يوناني بازمي‌يابد نيستم. نه اصلاح زبان‌شناختي و نه گوش سپردن به نداي اعصار کهن نمي‌توانند از کار سخت نقد و تامل فلسفي، علمي و سياسي احتراز کنند که شامل پالايش و تشريح واژگاني که ما به‌کار مي‌بريم نيز مي‌شود.
به هر روي من فکر نمي‌کنم، اين که بگوييم هايدگر تحليل زبان‌شناختي را جايگزين فهم پديدار به‌خودي خود کرده است، نقدي عادلانه بر مباحث او در زمينة علم و تکنولوژي باشد. هايدگر هيچ‌گاه زبان را به تنهايي در نظر نگرفته است بلکه هميشه زبان را به‌منزلة بيان گفتماني شيوة زندگي در نظر گرفته است که به فهم ما از هستي جسميت مي‌بخشد. حتي اظهارات که به فهم و تفسير پيشيني بستگي دارند، بدون واسطه‌هاي بازنمودي، سلوکي به سوي هستند‌ه‌ها به خودي خود هستند. علوم، طرحي رياضي و نظري از طبيعت معرفي و ارائه مي‌کنند؛ شکلي ديگر و متفاوت از طبيعت که هر روز محل مشغوليت‌هاي عملي ما است. اما آن‌ها اين کار را از دل عمل پژوهشي گسترده‌تري محقق مي‌کنند. افزون ‌بر اين، فلسفة علم متاخر هايدگر، «محصول» علمي گسترده‌تري از نهادها و مشغوليت‌هاي تکنولوژيک است و همچنين مفهوم گسترده‌تري از عمل تجربي و طرح هستي‌شناختي پيشيني دامنة پژوهش را در نظر مي‌گيرد. با اين حال بخشي از نقد هايدگر بر فهم علمي شامل جايگزين کردن طرح‌هاي نظري و ساختارهاي تجربي با هستومندهايي مي‌شود که علم قصد کشف آن‌ها را دارد.

هايدگر آنقدر‌ عمر کرد که تحولات فراواني را در علم فيزيک شاهد بود. او در دوراني زيست که علم فيزيک شکوفا‌ترين عصر خود را تجربه نمود. با اين همه او به‌غير از مکانيک نيوتني چيز چنداني در مورد دو نظرية انقلابي قرن بيستم يعني نسبيت و مکانيک کوانتومي نمي‌گويد. آيا اين ناشي از عدم آگاهي او از اين تحولات بود؟ و اگر بلي، آيا اين نقيصة بزرگي براي فلسفة علم او به‌شمار نمي‌رود؟
هايدگر هم از نسبيت و هم از مکانيک کوانتومي به‌منزلة دو پيشرفت انقلابي در علم فيزيک آگاهي داشت و به‌نظر مي‌رسد که در مقايسه با فلاسفة هم‌عصرش که حتي با علم فيزيک نيز آشنا نبودند به اين دگرگوني‌هاي نظري علاقه‌مند بود. در اوايل کتاب هستي و زمان، او به‌روشني از نظرية نسبيت، به‌منزلة نمونه‌اي از بحران‌هاي مفهومي اخير سخن مي‌گويد  و از اين طريق به تقدم هستي‌شناختي پرسش هستي اشاره مي‌کند. او در سخنراني‌هاي خود از سال 1935 تا 1936 دربارة مکانيک کوانتومي چنين مي‌گويد: «نيلز بور و هايزنبرگ، رهبران حاضر فيزيک اتمي، به‌روشي کاملا فلسفي مي‌انديشند و تنها به اين دليل، روش‌هاي نويني براي طرح پرسش و مهم‌تر از همه پرسش‌هايي جدل‌برانگيز خلق مي‌کنند.»
با اين وجود که هايدگر شخصا هيچ‌گاه از توسل خود به فيزيک نوين به روشني سخن نگفت اما فيزيک نوين مسائلي را مطرح کرد که اثر هايدگر به روشني آن‌ها را مورد خطاب قرار داده است. براي نمونه، اروين شرودينگر، يکي از هم‌عصران او که در رشد و پيشرفت مکانيک کوانتومي بسيار موثر بوده است، خاطرنشان کرد که فيزيک نوين معناي اندازه‌گيري تجربي را محل پرسش قرار داده است. او در اين رابطه مي‌گويد:
به‌طور کلي، متغير پيش از آن‌که اندازه‌گيري شود، هيچ اندازة قطعي و معيني ندارد؛ بنابراين اندازه‌گيري آن به اين معنا نيست که من اندازه‌اي که آن دارد را تعيين مي‌کنم. پس اندازه‌گيري چه معنايي دارد؟ بايد معياري وجود داشته باشد که نشان دهد آيا اندازه‌گيري درست است يا خير، روش خوب است يا بد، صحيح است يا ناصحيح. حال اين‌که آيا اين معيار لياقت عنوان روند اندازه‌گيري را دارد يا خير مهم نيست.
هنگامي که هايدگر مي‌گويد هر علمي، فهمي از هستي هستومندها در قلمروي خودرا  پيش‌فرض مي‌گيرد قصد دارد تا به اين پرسش بپردازد که آن هستومندها چطور نمايان و آشکار مي‌شوند؛ اين امر مي‌تواند شامل مشاهده و اندازه‌گيري هستومندها نيز شود. بحث‌هايي که ميان آينشتاين و بور بر سر کامليت تشريح مکانيکي کوانتوم در گرفته بود، آن‌چه را که هايدگر هستي‌شناسي ناحيه‌اي هستومندهاي فيزيکي مي‌نامد را نيز مورد خطاب قرار مي‌دهد. از ديدگاه آينشتاين، ابژه‌هاي فيزيکي با کمک جدايي‌پذيري زمان‌مکاني‌شان تعريف مي‌شود؛ در حالي‌که از ديدگاه بور، هستومندهاي فيزيکي تنها درون پديدار‌هايي قابل تعريف هستند که الگوهاي تکرارپذيرِ برهمکنش با «دستگاه» بزرگ‌تر به‌شمار مي‌روند.    
هايدگر علي‌رغم علاقه‌اي که به اين پيشرفت‌هاي علمي داشت، اثر فلسفي خود را با برداشتي از مباحث ويژه‌اي در فيزيک نگاشت که منتج از بحران‌هاي مفهومي در الکتروديناميک و يا در فيزيک اتمي بود که به ماتريکس و مکانيک امواج ختم مي‌شدند. آينشتاين بحران‌هاي مفهومي در الکتروديناميک را در سال 1905 در مقاله‌اي که بر روي نسبيت خاص نوشته بود مطرح کرد. اين پيشرفت‌ها در سطح هستي‌شناسي «ناحيه‌اي» به ملاحظات فلسفي اصيلي انجاميدند که فهم فيزيک‌دانان از هستي هستومندهاي فيزيکي را به‌منزلة اموري فيزيکي تدقيق کرد. فيزيک‌داناني که ذهن فلسفي داشتند، اين چالش‌ها را به‌منزلة روش‌هاي آشناي فهم و پژوهش دربارة هستومندهاي فيزيکي به‌کار گرفتند.
هايدگر در عوض بر روي هستي‌شناسي بنيادين تمرکز کرد که مقصود از آن تمايز هستي‌شناختي ميان هستومندها و هستي فهم‌پذير آن‌ها بود. او همچنين در سطح کلي‌تري بر رابطة ميان هستي و صدق متمرکز شد. ما چطور حقيقتا در علم و زندگي روزمره با هستومندهاي ديگر مراوده مي‌کنيم؛ به‌روشي که هستومندها به‌خودي‌خود مي‌توانند صحت و عدم صحت تعاملات ما با آن‌ها را تعيين کنند؟ از ديدگاه هايدگر، سخن گفتن از صدق و کذب فهم هستومندهايي که ما با آن‌ها در تعامل هستيم به فهم ما از هستي بستگي دارد. زيرا اين فهم به‌طور ضمني معيارها و هنجارهايي را فراهم مي‌آورد که به ما مي‌گويند هستومند‌ها چطور و چگونه خود را بر ما آشکار مي‌سازند. محوري‌ترين پرسش او از اين قرار بود که صدق اين فهم‌ها از هستي که تعيين‌کنندة معيارها هستند چطور به‌دست مي‌آيد؟ صدق هستي‌شناختي بر اين امر متمرکز است که چطور فهم هستي که بر تعاملات ما با هستومندها حکمفرماست، به جاي اين‌که آزاد و اختياري باشد، به هستومندهايي که آشکار گشته‌اند محدود و از طريق آن‌ها قابل توضيح هستند. بنابراين پرسش هايدگر در پس‌زمينه تحولاتي قرار گرفت که از فيزيک کلاسيک به نسبيت و مکانيک کوانتومي منجر شد. سال‌هاي مديدي مفهوم کلاسيک زمان، مکان و عليت فهم بشر از هستومند فيزيکي و جهان فيزيکي را شکل مي‌داد اما اين هنجارهاي مقوم علمي با اين نظريه‌ها محل پرسش واقع شدند. چطور چنين چالش‌هاي هستي‌شناختي و نظري دور از دسترسي را مي‌توان از طريق روش‌هايي مورد خطاب قرار داد و يا حل و فصل کرد که نه اختياري و نه ديکتاتورمآبانه است؟ آن پرسش در مورد بحران‌هاي مفهومي در فيزيک کاربرد دارد اما بدون هيچ تفاوتي در مورد بحران‌هاي موجود در سياست، آموزش يا زندگي شخصي اشخاص نيز به‌کار بسته مي‌شود.
اين شيوة پرسش‌گري هايدگر مي‌تواند تعالي برخي بحران‌هاي خاص معاصر در علم فيزيک را به روش‌هاي گوناگون در پي داشته باشد. بحران‌هاي اين علم تنها به چالش مفاهيمي چون الکترومغناطيس، ساختار اتمي يا فضا و زمان و عليت محدود نمي‌شود. بلکه اين بحران آنچه که از معناي فيزيکدان و علم فيزيک استنباط مي‌شود را نيز محل پرسش قرار مي‌دهد و فيزيکدانان را ملزم به پذيرفتن مسئوليت در قبال تعهدات و هنجارهاي علمي‌شان مي‌کند. هايدگر همچنين قصد داشت تا بفهمد چطور بحران‌هاي مفهومي همان بحران‌هاي خويش-فهمي هستند که ما را متوجه مسئوليت‌مان در قبال شيوة زندگي و فهم‌مان مي‌کنند. به‌طور کلي‌تر، او دوست داشت توانايي ما در معناکردن جهانمان‌ و همچنين عدم توانايي ما در پرهيز از معنا کردن چيزها را فهم کند. ما خود را با سنتي موروثي که نه آن را انتخاب کرده‌ايم و نه مي‌توانيم توجيهي براي آن بيابيم در ميان چيزها مي يابيم. در اين صورت مجبوريم خود و زندگي‌مان را در چارچوب مفاهيم آن سنت معنا کنيم. همچنين هميشه در برابر اين امکان نيز قرار داريم که روش‌هاي موروثي معنا کردن ما هيچ معنايي به دست ندهند. ما مي‌توانيم با عزمي راسخ با اين امکان مواجه شويم، در برابر آن مقاومت کنيم يا تلاش کنيم تا آن را ناديده بگيريم اما نمي‌توانيم از گرفتن موضع در برابر آن اجتناب کنيم. اين مرز، معناي بارکردن را بدون هيچ بنياني که بتوان به آن تکيه کرد، در کنش هاي انساني بر دوش ما مي‌گذارد.

اصولا اين انتقادها بر هايدگر وارد است که او به نگرشي از علم حمله مي‌کند که بيشتر پوزيتيويستي است. اما همان‌گونه که خود بهتر مي‌دانيد، تفسير پوزيتيويستي از علم تنها تفسير نيست و حتي امروزه چندان رواج ندارد. ديدگاه شما در اين باره چيست؟
هايدگر از واژة «پوزيتيويسم» براي ارجاع به هر فهمي از واقعيات علمي به‌منزلة اموري خود-بسنده استفاده کرد: «پوزيتيويسم گمان مي‌کند مي‌تواند واقعيات يا واقعيات ديگر و نوين را مديريت کند درحالي‌که مفاهيم به اقتضاي موقعيت به‌کار گرفته مي‌شوند و نبايد خود را بيش از اندازه درگير آن‌ها کرد، زيرا مشغوليت با آن‌ها کار فلسفه است.» جاي شگفتي نيست که اين ديدگاه بيشتر شبيه به ويژگي دانشمندان مشتاق و بي‌تاب است تا شبيه به افکار فلاسفه؛ حتي اگر آن فيلسوف خود را يک پوزيتيويست منطقي بداند. انديشمندان به تازگي نشان داده اند که پوزيتيويست‌هاي منطقي نيز براين گمان‌اند که تمام تجربه‌ها، چارچوبي مفهومي را پيش‌فرض مي‌گيرند و آن فلسفة علمي بايد وظيفة تدقيق نظري آن چارچوب‌ها را بر عهده گيرد که در ابتدا تجربه را ارتباط‌پذير و از نظر عيني توجيه‌پذير مي‌کرد. تجربه بايد پيش از آن‌که پژوهش عيني آغاز گردد به زباني که براي عموم قابل فهم است تدقيق گردد. بنابراين تاکيد هايدگر بر طرح‌افکني نظري طبيعت تا به اين‌جا علت مشترکي با رويکرد‌هاي نوظهور پسا‌پوزيتيويست به فلسفة علم و همچنين جهت‌گيري بنيادين پوزتيويست‌هاي منطقي مي‌يابد.
تاکيد هايدگر بر روي عمل تجربي و پيوندهاي باطني علم و تکنولوژي، پوزيتيويسم منطقي و منتقدان اولية پوزيتيويسم منطقي در فلسفة علم را به چالش فراخواند. هرچند که در اين راستا، اثر هايدگر را مي توان همسو با تحولات و پيشرفت‌هاي اخير در فلسفة علم دانست که بر روي خودمختاري علم تجربي و ظرفيت ماهرانة دستکاري چيزها تاکيد دارد و اين ظرفيت را قادر به خلق پديدارهاي نويني مي‌داند که طبيعت را به روش‌هاي بديعي آشکار مي‌سازند.
نقطة جدايي هايدگر از رويکردهاي پوزيتيويست‌ها و پسا‌پوزيتيويست‌ها به فلسفة علم از زماني آغاز شد که او بر روي مفهوم «اگزيستنسيال» علم تاکيد کرد و يا علم را به‌منزلة پژوهش فهم کرد. فهم علم به‌منزلة پژوهش با ادعايي که او در هستي و زمان مطرح کرد و «شناخت» را مشتق از فهم و نسبت به فهم، ثانويه دانست، پيوند داشت. حتي امروزه نيز بسياري از فيلسوفان علم، شناخت علمي را محوري‌ترين عنصر تاملات خود مي‌دانند. هايدگر در هستي و زمان با نفي رويکرد سنتي به شناخت به خود صدمه مي‌زند! و دربارة آن مي‌نويسد: « شناخت نوعي «منطق» است که لنگان از پس علم مي‌آيد، دربارة وضعيت آن علم پژوهش مي‌کند تا بتواند تصادفي روش آن را کشف کند» (هستي و زمان 10). اين در حالي است که فلاسفه از شناختي سخن مي‌گويند که پيش‌تر به‌دست آمده است، اما پژوهش علمي تلاش مي‌کند تا از آن پيشي بگيرد.
من در اين‌جا به چند تفاوت ميان مفهوم «اگزيستانسيال» علم هايدگر و تحليل شناخت‌شناسانة شناخت علمي که هنوز نيز در فلسفة علم غالب است اشاره مي‌کنم. نخستين تفاوت، زماني است. . تحليل فلسفي شناخت، پس‌نگر (retrospective) است؛ به گذشته نظر دارد تا بفهمد پيش‌تر چه چيزهايي به دست آمده‌اند. اما هايدگر به فهمِ آينده‌نگر علمي معتقد است که هميشه به امکان‌هاي پيش‌روي خود نظر داشته باشد؛ امکان‌هايي که هنوز کاملا حاصل و محقق نشده‌اند. دومين تفاوت از اين قرار است که فلسفة شناخت‌شناسانة علم بر روي توجيه برخي گزاره‌هاي خاص متمرکز است درحالي که هايدگر بيشتر دغدغة فهم مفاهيمي که در گزاره‌ها بيان و همچنين عمل‌هايي را دارد که آن گزاره‌ها و مفاهيم را فهم‌پذير مي‌سازند. اين دغدغة هايدگر با ديدگاه او در خصوص امکان بحران علمي پيوند دارد. پرسش از اينکه آيا گزاره‌اي صادق است يا کاذب يک چيز است اما بعد ژرف‌تر قضيه زماني روشن مي‌شود که بپرسيم آيا مفاهيم درستي براي فهم برخي جوانب جهان در دست داريم و آيا عمل‌هاي درستي براي رسيدن به رهيافت‌هاي شناختي به آن به‌کار مي‌بريم يا خير؟ تفاوت ديگر از جهت‌گيري هايدگر نشات مي‌گيرد، هرچند او خود چندان در اين‌باره سخن نمي‌گويد. جهت‌گيري شناخت‌شناسانه ممکن است به سمت‌وسويي باشد که هدف علم را دست‌يابي به فهمي جامع تعريف کند اما معتقد باشد که پژوهش علمي بايد اولويت‌هاي خود را تعيين کند. به اين معنا که تعيين کند چه مسائل و موضوعاتي از نظر علمي اهميت دارند . پژوهش‌گران علمي زمان و تلاش‌هاي بسياري را وقف انتخاب موضوع‌هاي پژوهش‌شان کردند اما فهم بنيان‌هاي مفهومي و عملي چنين انتخاب‌هايي از سوي فلاسفة علم مورد غفلت واقع شده بود. در نهايت هايدگر، تمرکز خود را بر روي معناي اگزيستانسيال کار علمي قرار داد و براين مساله انديشيد که چگونه و چرا پژوهش علمي فراي معناي محدود علمي آن همچنان مقوله‌اي بااهميت تلقي مي‌شود. او در اثر متاخر خود ادعا کرد، علم مدرن بنيان خود براي پاسخ‌گويي به اين پرسش را از دست داده است، در نتيجه علوم گرفتار اشتهايي سيري‌ناپذير و بي‌قرار براي محاسبة همه‌چيز و پيش‌بيني جزئيات بيشتر و در مقياس‌هاي بزرگ‌تر شده‌اند. برخي ممکن است مانند من با تفسير او مخالف باشند اما نکته اين‌جاست که هايدگر پرسش مهمي را مطرح کرد که فلاسفة معاصر او هرگز آن‌را به روشي معنادار مطرح نکرده‌بودند.

فارغ از انتقادهاي مذکور، آيا شما قائل به نوعي فلسفة علم هايدگري هستيد؟ اگر بلي، طرح کلي چنين فلسفه‌اي چيست؟
من هيچ‌گاه به‌ فلسفه به‌منزلة دکترين‌هايي که بايد به آن‌ها باور داشت نگاه نمي‌کنم. چنين روش فهم رشته‌اي چون فلسفه با رويکرد هايدگر نيز در تضاد است. فلسفه روش مواجهه و انديشيدن دربارة جهان است که همزمان شگفتي‌ها و عجايب آن را نيز مي‌پذيرد و به ما اين اجازه را مي‌دهد تا دکترين‌ها و مفاهيم دريافتي‌مان را محل پرسش قرار دهيم.
تا به اين اندازه، خيلي اهميت ندارد که بدانيم هايدگر به چه مي‌انديشد. او به برخي شرايط تاريخي خاص که برخي از آن‌ها روشنگر و برخي از آن‌ها وحشت‌انگيز بود واکنش نشان مي‌داد. برخي از آن شرايط امروز براي ما نيز برقرار است و خواندن هايدگر مي‌تواند برايمان‌ آموزنده باشد. اما پرسش مهم اين نيست که هايدگر چه بايد مي‌گفت، پرسش مهم اين است که ما چطور مي‌توانيم از طريق نوشته‌هاي او بهتر بينديشيم و وراي موقعيتي که داريم در گفت‌وگو با نوشته‌هاي او قرار بگيريم. البته بايد تلاش کنيم ديدگاه‌هاي او را درست بفهميم و به او اجازه دهيم از موضع خود در اين گفت‌وگو حمايت کند. انديشه‌هاي فلسفي هايدگر بسيار جالب‌تر و بينش‌آفرين‌تر از ديدگاه‌هايي است که توسط شارحانش به اشتباه به او نسبت داده مي‌شود.
من در حرفة خود، گفت‌وگوهاي فلسفي زيادي با هايدگر و خوانندگان او داشته‌ام و گاهي او را همچون هم‌سخني مفيد يافته‌ام. البته اين سخن به اين معنا نيست که ديگران لزوما بايد آثار او را مطالعه کنند. من اميدوارم نوشته‌هايم دربارة هايدگر و روشي که موضوعات هايدگري را در آثارم به‌کار مي‌گيرم، به ديگران در اين تصميم‌گيري کمک کند که آيا هايدگر آن فردي هست که آن‌ها بايد آثارش را بخوانند و خود را با آن‌ها درگير کنند يا خير. راه‌هاي بسياري براي فهم فلسفي و هم‌سخن‌هاي ارزشمند زيادي نيز وجود دارند. هريک از ما بايد يادبگيريم که تشخيص دهيم کجا مي‌توانيم بينش‌هاي مولد و چالش‌هاي ارزشمند بيابيم.
طنين برخي موضوعات هايدگري را در انديشة من مي‌توان شنيد. هر دوي ما بر فناپذيري و دنيانگري انديشة فلسفي تاکيد داريم، ما نمي‌توانيم خارج از جهان و مشغوليت‌هاي خود با آن بايستيم و از بيرون به آن نگاه کنيم. البته من نمي‌گويم (هايدگر نيز نمي‌گويد) که ما درون جهان‌بيني در-خود-فروبسته‌اي محصور شده‌ايم؛ حيات بشر نسبت به جهان و ديگران «گشوده» است؛ حتي اگر اين گشودگي، ديدگاهي از جايي باشد. من هم چنان همانند هايدگر به زمان‌مند بودن مشغوليت‌مان با جهان معتقدم. انديشه و حيات بشر (که شامل حيات و انديشة علمي نيز مي‌شود) تنها از صفت تاريخ‌مندي برخوردار نيست بلکه رو به امکان‌هاي آينده نيز دارد. بنابراين من نيز همانند هايدگر، بيش از آن‌که دغدغة اين را داشته باشم که ما چطور برخي احکام علمي خاص را ارزيابي مي‌کنيم، براين مساله متمرکزم که چطور روش علميِ حيات ما، جهان را از نظر مفهومي تدقيق مي‌کند. هريک از ما در قلب آثارمان به اين پرسش مي انديشيم که چه چيزي در امکان‌هايي که توسط عمل‌ها و دستاوردهاي گوناگون ما گشوده مي‌شوند مساله و محل پرسش است. در مورد من، عمل‌هاي علمي در تاملات فلسفي من از اولويت برخوردارند و احتمالا چيزي بيش از اين براي هايدگر.
البته موضوعات هايدگري بسياري نيز وجود دارند که من در برابر آن‌ها مقاومت مي‌کنم. هايدگر گاهي علم را با يک مفهوم خاص و يا تجسمي از علوم درمي‌آميزد؛ در حالي که من گمان مي‌کنم، علوم کثرت‌گرا و عمل‌هايي سراسر تاريخي هستند که اَشکال آتي آن‌ها را نمي‌شود از امروز تعيين کرد.
گاهي در آثار هايدگر لحن خودبيني و تکبر شنيده مي‌شود که من به شدت با آن مخالفم و آن را خلاف انديشه فلسفي مي‌دانم. برخي از پيروان هايدگر (البته نه خود هايدگر) نثرهاي سنگين او را که از اصطلاحات فني بسياري برخوردار است به روشي تفسير مي‌کنند که اساسا هر راهي براي فهم متون را سد مي‌کنند، در عوض من تا زماني که نتوانم آن‌چه را که از هايدگر فهميدم به زباني که براي همگان قابل فهم باشد بيان کنم نمي‌توانم ادعا کنم که هايدگر را فهميدم. من بيشتر دربارة مخالفتم با هرگونه نوستالژي براي جهان و کنش‌هاي پيشامدرن سخن گفتم؛ من قويا با ناسيوناليسم آلماني رمانتيک هايدگر و فعاليت‌هاي سياسي او مخالفم. از همه بيشتر مخالف عدم همدلي او  با جهان مدرن و انتساب صفت جهان نامولد به آن هستم. من ترجيح مي‌دهم ديدگاه خود نسبت به وضعيت کنوني را با ارجاع به مصاحبه‌اي از ميشل فوکو روشن سازم:
من به دنبال جايگزيني نيستم...حرف من اين نيست که همه چيز بد است اما همه چيز خطرناک هست. خطرناکي و بدي دو چيز متفاوت هستند. اگر همه چيز خطرناک باشد، پس ما هميشه کاري براي انجام دادن داريم. موضع من از بي‌احساسي حکايت ندارد بلکه از يک کنش‌باوريِ بدبينانه سخن مي‌گويد. من گمان مي‌کنم گزينة کلامي- سياسي که هر روز مجبور به گزينش آن هستيم تعيين مي‌کند که چه چيزي خطر اصلي به‌شمار مي‌رود.         

 

حاشيه‌اي انتقادي بر يک دفاعيه

PDF چاپ نامه الکترونیک

حاشيه‌اي انتقادي بر يک دفاعيه

نقدي بر مصاحبه‌ جوزف روز در مورد فلسفه‌ علم هايدگر
رضا عليزاده ممقاني*


پروفسور جوزف روز، استاد فلسفه و از مهم‌ترين شارحان فلسفه‌ هايدگر است که گري گاتينگ در کتاب فلسفه‌هاي قاره‌اي علم، بخش هايدگر را به شرح او از فلسفه‌ علم هايدگر اختصاص داده است. مصاحبه‌ انتقادي خانم صادقيه با اين استاد فلسفه و پاسخ‌هاي مبسوط ايشان، من را بر آن داشت که يادداشتي درباره‌ اين گفت‌وگو تنظيم کنم. از اين‌رو مطالب زير را بايد نوعي حاشيه‌نويسي البته از نوع انتقادي بر پاسخ‌هاي جوزف روز تلقي کرد.


از هستي‌شناسي بنيادين شروع مي‌کنم و بحران علوم نوين که موضوع نخستين پاسخ پروفسور روز بوده است. تاريخ علم يکي از بهترين مراجع براي واکاوي مفهوم بحران در مورد علم است. چنانچه بپذيريم موضوع تبيين پديدارها بنيادي‌ترين و ريشه‌اي‌ترين مساله‌ علم است؛ آن‌گاه خواهيم ديد که همواره علوم زماني با بحران مواجه شده‌اند که در انجام اين مهم ناکام گشته‌اند. اينکه بحران تبيين چگونه و چه زمان، تحت چه شرايطي رخ مي‌دهد يکي از اصلي‌ترين نقاط انشقاق بين مکاتب اصلي فلسفه‌ علم اعم از واقع‌گرا، برساخت‌گرا و تجربه‌گرا بوده‌است. با اين همه چنين به نظر مي‌رسد همگي اين مکاتب در اين موضوع اتفاق نظر داشته‌باشند که خود بحران از اساس بحران در تبيين است، اما آيا بحراني که هايدگر از آن سخن مي‌گويد همين است؟ روز در شرح هايدگر از قول او چنين مي‌گويد:
«جنبش «واقعي» علوم زماني رخ مي‌دهد که مفاهيم بنيادين آنها اصلاحي جزئي يا بنيادين را که در نوع خود روشن و شفاف است، تجربه کنند. آنچه سطح پيشرفت يک علم را تعيين مي‌کند اين است که آن علم تا چه اندازه قادر است از پس بحراني که دامنگير مفاهيم بنيادين آن مي‌گردد، برآيد.»
به واقع هايدگر بحران علوم را بحراني در مفاهيم بنيادين آن علم مي‌داند. بايد توجه داشت که به چند دليل اين سخني از بيرون فعاليت علمي است. نخست آنکه همان‌گونه که اشاره شد، تاريخ علم وجود بحران در آن را در ناکارآمدي تبييني نشان مي‌دهد؛ ديگر آنکه دانشمندان چندان نگران مفاهيم برساخته‌ علوم‌شان نيستند. بهترين شاهد براي اين ادعا، مکانيک کوانتومي و مباحثي است که پيرامون مفهوم برخي قوانين و حالات در آن طرح شده است. آيا بيشتر فيزيکدانان نگراني‌اي از بابت مفهوم موج-ذره‌اي بودن نور دارند؟ يا تعابير رايج در مورد اصل عدم قطعيت ذرات بنيادي و طرد مفهوم عليت در اين حوزه، دغدغه‌اي جدي براي دانشمندان فراهم کرده است؟ به نظر مي‌رسد پاسخ غالب در اين موارد منفي است. پس آنچه هايدگر در مورد علوم درک کرده، نگرشي است که نه مبتني بر تاريخ علم و نه با ديدگاه دانشمندان سازگار است. با اين همه هنوز مي‌توان به او حق داد. چرا که پيشرفت‌هاي خيره‌کننده‌ علوم به‌خصوص علم فيزيک در دوران زندگي او، بحران‌هاي مفهومي فراواني در اين علوم را ايجاد کرده است. مفاهيمي چون فضا و زمان مطلق، ساختار فضا و زمان، سرعت، هم‌زماني، عليت، موج، ذره و... همگي در پرتو نظريه‌هاي نوين دچار گسست مفهومي با تلقي پيشينيان شدند.
در مورد اين شکل از بحران چنانچه منظور هايدگر دقيقا همين باشد که البته فلسفه‌ او به گونه‌اي نبوده که بتوان از اين بابت اطمينان خاطر حاصل کرد، مي‌توان به او در زمينه وجود بحران در علوم نوين خاصه فيزيک حق داد، اما شواهد و قرايني است که ما را در مورد چنين تفسيري از او به شک مي‌اندازد. او به جاي اشاره به هستارهاي نظري خاص چون پوزيترون يا نوترينو و... از امر انتيک سخن مي‌گويد. از سوي ديگر هايدگر از فقدان هستي‌شناسي بنياديني سخن مي‌گويد که عاقبت معلوم نمي‌شود راهکار عملي دستيابي به آن چيست؟ به نظر مي‌رسد چنانچه هايدگر در اين فقره با ذکر مثال و شواهد بيشتر و روشن‌تر در واژگاني عمومي‌تر و دورتر از ادبيات خاص خودش به بسط مفهوم مورد نظرش مي‌پرداخت، با قاطعيت بيشتري مي‌شد موضوع بحران علوم نوين از منظر او را به نقد کشيد.
نکته‌ ديگري که پروفسور روز به آن اشاره کرده، مفهوم بحران در آثار متاخر هايدگر است که دو وجه پيدا مي‌کند؛ نخست آنکه هايدگر نسبت به کنار گذاشته‌شدن هر‌گونه درک و دريافتي از مسايل اساسي بشر و عدم پرسش از ميزان کارآمدي و کفايت فهم علمي جهت مواجهه با موقعيت وجودي‌مان منتقد است. او معتقد است چنين موضوعاتي بدل به ارزش محض شده‌اند و اولويتي در روند پژوهش علمي ندارند. ديگر آنکه او از آزاد شدن بالقوگي‌هاي فناورانه و دستاوردهاي نابودگر آن سخن مي‌گويد. بنابراين در اين بخش بحران با دو مفهوم ديگر به علم نسبت داده مي‌شود. يکي بحران در زمينه‌ معناي زندگي و ديگر بحران فناوارنه، اما هايدگر تا چه اندازه در اين دو قسمت محق است؟ ابتدا درباره مورد نخست سخن مي‌گويم يعني بحران فقدان معناي زندگي در علوم نوين. اين ديدگاه در مورد علم تا حدودي درست و تا حدودي نادرست است، اما جنبه‌هاي صادق و کاذب اين ادعا را بايد در شمول و گستردگي آن فهميد. اين ادعا کاملا درست است که آن دسته از مسايل وجودي، خاصه در مورد موقعيت ما به عنوان موجودات هوشمند آگاه و ميرا، و دانا به اين ميرايي با تفسيرها و تلقي‌هاي خاص فلسفه‌هاي پديدارشناختي و اگزيستانسيال در مورد زندگي که در اين فلسفه‌ها گاه صورت بياني عاطفي و ادبي يافته است را در علوم نمي‌توان ديد.
در علوم از هراس‌هاي وجودي خبري نيست و مرگ‌آگاهي و مسايلي از اين دست راهي به مطالعات علمي نمي‌برند. اما اين همه‌ ماجرا نيست. زيست‌شناسي به عنوان يکي از علوم پايه و زيست‌جامعه‌شناسي1 به عنوان يکي از زيرشاخه‌هاي نو پاي آن، پاي علم را به مباحثي باز کرد که به نظر مي‌رسيد هرگز علم را به آن‌ها راهي نباشد. اخلاق که از ديرباز از محوري‌ترين موضوعات مورد مناقشه ميان فلاسفه بوده و همواره مکاتب فلسفي در مورد آن ديدگاه‌ها و نگرش‌هاي متنوع و گاه مغايري داشته‌اند، يکي از اين حوزه‌هاست. فلسفه‌ زيست‌شناسي با طرح موضوع اخلاق زيستي2، با تکيه بر نظريه‌ داروين به نظر مي‌رسد که طي تمام اين سال‌ها موفق به ارايه‌ نظريه‌اي در تبيين امر اخلاقي شده باشد که نه متکي بر دستگاه‌هاي فلسفي بلکه ريشه گرفته از نظريه‌ انتخاب طبيعي است.
از سوي ديگر زيست‌جامعه‌شناسان دست به تعبير، تفسير و تبيين بسياري از رفتارها، روابط و هنجارهاي بشري با تکيه بر الگوهاي مستخرج از نظريه‌ انتخاب طبيعي زدند. دامنه‌ اين تعابير امروزه حتي به فلسفه‌ هنر نيز کشيده شده است. از سوي ديگر پيشرفت علوم مغز و اعصاب و پيدايش شاخه‌ دانشگاهي مستقلي تحت عنوان علوم‌شناختي3 درصدد ورود به دنياي پر رمز و راز احساسات و عواطف و بيم‌ها و هراس‌هاي ماست. بي‌ترديد بخشي از اين بيم‌ها و اميدها از قبيل ترس از مرگ يا نابودي، احساس زمان و ساير موضوعات وجودي بخشي از برنامه‌هاي متخصصان علوم‌شناختي است. بنابراين هايدگر در اين فقره چندان دقيق نگفته است. البته او آن‌قدر زنده نماند که بالندگي و رشد اين شاخه‌ها را ببيند، اما حتي در دهه‌هاي واپسين زندگي او اين علوم و زيرشاخه‌ها در حال توسعه بودند. بدين ترتيب علوم آرام‌آرام به حيطه‌ پرسش‌هاي وجودي و اخلاقي نزديک و نزديک‌تر مي‌شوند اما اين ورود هنوز آن جنبه‌ خاص فلسفه‌هاي وجودي را پيدا نکرده و هنوز اساسي‌ترين پرسش در زمينه‌ بود و نبود ما جنبه‌ علمي، دست‌کم به معناي رسمي آن نيافته است.
در مورد بحران فناورانه‌ علوم نوين ديدگاه‌هاي هايدگر بسيار جدي و اثرگذار هستند. او با طرح مفهوم گشتل نسبت به خاصيت تعرض‌آميز فناوري هشدار داده بود. هايدگر در پرسش از فناوري نسبت به وجود صفات خطرناکي در فناوري نوين اعلام خطر کرده ‌بود. هرچند راه‌حل بحران در همين يادداشت در رويارويي و مواجهه‌ آگاهانه با آن تلقي شده است اما کلبه ديگر يادداشت او، نوعي بازگشت به زندگي روستايي را توصيه مي‌کند. آنچه از منظر فلسفه‌ علم هايدگر و موضوع بحران اهميت دارد، آن است که او با روشي هرمنوتيک ضمن اختلاط مفاهيم علم و فناوري به اين نتايج مي‌رسد و اين همان اشتباهي است که او و بسياري چون او مرتکب مي‌شوند.
بايد متوجه بود آنجا که علم از هست‌هاي جهان سخن مي‌گويد، فناوري درصدد «بايد باشد» هاست. علم در کار شدن نيست بلکه از شدن هستي خبر مي‌دهد اما فناوري خود مي‌خواهد در اين شدن سهيم شود و براي اين منظور نياز به نظامي ارزشي دارد که بايدها و نبايدهاي چنين شدني را به او ديکته کند. ملاحظه مي‌شود که فناوري برخلاف علم امري به شدت ايدئولوژيک است. آرمان علم نمي‌تواند تا به اين اندازه ارزشي باشد. تنها ارزش براي علم عبارت از آن است که راوي صادقي براي رويدادهاي جهان خارج باشد و از روايت‌هاي کاذب فاصله بگيرد و براي حصول اين هنجار بايد تا سرحد امکان اجازه‌ ورود گزاره‌هاي ارزشي را به دستگاه خود ندهد. به طور متقابل فناوري آکنده از ارزش‌هاست. وقتي در علم مي‌پرسيم جهان چگونه است در فناوري پرسش از اين قرار مي‌شود که جهان چگونه بايد باشد يا به عبارت ديگر جهان چگونه مي‌توانست باشد يا جهان چگونه بود بهتر بود يا جهان چگونه شود تا اهداف و منافع‌مان را بيشتر و بهتر پيش ببرد. اين بايدها، چگونگي‌ها و بهترها خود را در بسياري از مصنوعاتي نشان مي‌دهد که حاصل فناوري‌هاست و در علم جايي ندارد. در علم از صادق و صادق‌تر سخن مي‌گوييم و نه بهتر و کاراتر. بنابراين خلاف آنچه هايدگر گفته است به بياني هايدگري، علم و فناوري امر واحدي را نامستور نمي‌سازند.
آنجا که علم درصدد نامستورسازي امر واقع و جهان خارج است، فناوري برخي از توانش‌هاي نظام ارزشي‌مان را نامستور مي‌کند و البته که بين اين دو تفاوت بسيار است. چنانچه معناي اين تفاوت را خوب درک نکينم بسياري از معضلات و مشکلات ناشي از فناوري را به علم نسبت مي‌دهيم و از آن نظام ارزشي که شکل‌دهنده و خالق فناوري خاصي بوده‌ است، غافل مي‌شويم و البته اين همان التقاط نادرستي است که در نگرش هايدگري رخ مي‌دهد و تکنولوژي را از ديگر مظاهر بحران علم نوين معرفي مي‌کند.
پروفسور روز نيز همين نگرش هايدگري را ادامه مي‌دهد
«علوم نيروهاي بالقوه و قابليت‌هاي تکنولوژيکي را آزاد ساخته‌اند؛ به‌طوري که فعليت آنها مي‌تواند به نابودي مواد شکننده و شرايطي اجتماعي بينجامد که زندگي را براي بشر معنادار ساخته‌اند. براي نمونه، امکان جنگ هسته‌اي يا تغييرات کشندة آب‌وهوايي که امروز زندگي بشر را بيشتر از زمان هاي دگر تهديد مي‌کند.»
در اين فقره طوري بحث مي‌شود پنداري مصنوعات تکنولوژيکي چون بمب هسته‌اي حاصل صرف نظريه‌هاي فيزيک هسته‌اي هستند. توجه کنيد بمب هسته‌اي يا نيروگاه هسته‌اي به خودي خود از نظريه‌هاي فيزيک ذرات بنيادي و ساختار ماده استخراج نمي‌شود بلکه هميشه براي ساخت چنين چيزهايي به چيزي بيش از يک نظريه‌ علمي نياز است. نظريه‌ علمي صرف ساختار موجود در جهان را توضيح مي‌دهد. ايده‌ فوران مخرب و نابودگر انرژي از آن يا مهار آن به گونه‌اي که بتوان از آن انرژي الکتريکي استخراج کرد، همگي چيزهايي بيش از نظريه‌ علمي هستند.
اگر علم نوين آن‌قدر خوب موفق به توضيح و تبيين پديدار شده است که مي‌توان با تکيه بر آن چنين مصنوعاتي را ساخت، ايراد و بحران نه در علم نوين بلکه در آن ايده‌اي است که از چنان نظريه‌اي، چنين فناوري‌اي را توليد مي‌کند و اين ايده چيزي بيش از نظريه‌ ناب علمي است. آن نظام ارزشي که بر اساس نظريه‌هاي علمي قصد شکل‌دهي و ايجاد مصنوعات را دارد در خود نظريه‌ علمي موجود نيست. منابع متعدد ديگري در کار ايجاد اين نظام ارزشي هستند. يکي از اين منابع نگرش ديني است که انسان را به عنوان اشرف مخلوقات در مرکز جهان هستي قرار مي‌دهد و او را مترصد تغيير طبيعت پيرامونش مي‌سازد آن‌گونه که بيشترين بهره را از آن ببرد. حال آنکه همين انسان در روزگار‌ باستان و پيرو نگرش يوناني درصدد هماهنگ کردن خود با کيهان و نيروهايي بود که خدايان متعدد بر آن حکم مي‌راندند.
بنابراين علم به خودي خود منجر به فناوري خاصي نمي‌شود، اما نظريه‌هاي علمي در مسير خلق مصنوعات نوين از لوازم مورد نياز هستند، اما کافي نيستند. پس بحران‌هاي حاصل از فناوري، حاصل نظريه‌هاي علمي نيست و اطلاق چنين بحراني به علم از اساس نادرست است، اما اين موضوع را از زاويه‌‌اي معکوس مي‌توان براي علم مطرح کرد. به اين شکل که اگرچه نگرش علمي به خودي خود و به تنهايي منجر به فناوري و بحران‌هاي فناورانه چون جنگ هسته‌اي يا بحران‌هاي زيست‌محيطي نمي‌شود، اما سيطره‌ نگاه فناورانه و تفوق آن بر تمام شئون زندگي، رويکرد ما به علم را نيز تحت تاثير خود قرار مي‌دهد. در اين حالت علوم بيشتر از آن جنبه مورد عنايت قرار مي‌گيرند که کاربردي داشته باشند. به ويژه کاربردهايي چون امور هسته‌اي، انرژي، زيست‌محيطي و غيره.
پروفسور روز در ادامه‌ توضيحاتش از ايالات متحده‌ آمريکا به عنوان دارنده‌ بزرگترين زرادخانه هسته‌اي جهان و بزرگ‌ترين توليد‌کننده‌ گازهاي گلخانه‌اي ياد مي‌کند و ضمن يادآوري مسئوليت‌هاي اين کشور در اين موارد، از ايران هم ياد مي‌کند که از بزرگ‌ترين توليد‌کنندگان نفت و در حال گسترش فناوري هسته‌اي‌اش است و بنابراين مسئوليت‌هاي مشابهي را برعهده دارد. اين در حالي است که بايد با توضيحات فوق روشن شده باشد که مسئوليت هيچ کدام از موارد فوق بر عهده‌ نظريه‌هاي علمي نيست. نگرش مبتني بر جهان عاري از سلاح هسته‌اي ديدگاهي علمي نيست بلکه يک جهان‌بيني است که امکان تحقق دارد. همچنين اراده بر استفاده از انرژي‌هاي پاک به جاي سوخت‌هاي فسيلي يا هسته‌اي، خود نظريه‌اي علمي نيست، اما البته متکي بر نظريه‌هاي علمي در مورد انرژي نور خورشيد، باد و غيره مي‌تواند باشد، بنابراين ملاحظه مي‌شود که در اين فقره هم پروفسور روز چون هايدگر مسئوليت را به اشتباه به گردن علم انداخته و به آن بحران‌هايي واقعي را نسبت داده‌اند که علم به تنهايي مولد آنها نبوده است.
مورد ديگر پاسخ‌هايي است که پروفسور روز در دفاع از برخي دعاوي هايدگر همچون مواجهه‌ مستقيم انسان يوناني با هستي مي‌دهد. روز مي‌گويد حيات يونان باستان و شيوه‌ فهم ايشان از جهان پيرامون، اموري هستند که نه جاري‌اند و نه در دسترس که اتفاقا اين نيز خود شاهدي است بر اين ادعا که هايدگر بر اساس چه قرايني اين قبيل دعاوي را مطرح مي‌کند. روز در توضيح اين فقره چنين مي‌گويد که:
«هنگامي که او از مواجهه انسان يوناني با هستي سخن مي‌گويد، منظور او توصيف چيزي نيست که «پيشتر» رخ داده است بلکه او به امکاني در پيش‌روي ما اشاره مي‌کند که طالب تکراري خلاق-پاسخ‌گويانه است. حيات يونان باستان به همان اندازه که پاره‌اي از گذشته ما به‌شمار مي‌رود، همچنان همانند امکاني در پيش روي ما نيز قرار دارد.»
با اين حال از خلال همين قبيل توضيحات هنوز معلوم نمي‌شود که روش عملي دستيابي به اين امکان چيست؟ روز از مطالعه شعر و فلسفه يونان باستان سخن مي‌گويد، اما مجموع اين توضيحات روشن نمي‌دارد که آيا پديدارشناسي هرمنوتيکِ شعر و فلسفه‌ يونان باستان چنين امکاني را نامستور مي‌سازد يا خير؟ البته در اين فقره او مقصر نيست؛ چراکه اين ابهام هميشه در فلسفه‌ هايدگر و حتي استادش هوسرل وجود داشته؛ به هرحال اين استدلال با قبول اين فرض است که برداشت انسان يوناني از هستي را برداشتي منطبق با واقع يا دست‌کم صادق‌تر از جهان‌بيني خود بدانيم؛ فرضي که مشکل بتوان به صدق آن دلخوش بود و فقط مي‌توان با روز در اين مورد همدلي کرد که هايدگر به ما مي‌گويد:
«به متون باستاني اجازه دهيد که سخني تازه بگويند، به نداي واژگان آنها گوش دهيد و تنها آنها را طوطي‌وار تکرار و تفسير‌هايتان را بر آنها تحميل نکنيد.»
البته بايد توجه داشت که در نهايت هايدگر نيز تفسير خود را بر اين متون بار مي‌کند ولي دقت نظر او در تحليل واژگان و همچنين ريشه‌‌يابي الفاظ و اصطلاحات همراه با نگرش فراگير او، بي‌ترديد اين تفسير را متمايز و گران‌قدر مي‌سازد، اما از مجموع اين موارد هنوز معلوم نيست که اين بهترين و صادق‌ترين تفسير باشد و تازه بر فرض هم که چنين باشد، هنوز معلوم نيست که چرا اين طرز تلقي از هستي – منظور انسان يوناني- از نگرش امروزين ما برتر است و به آن بايد به عنوان يک امکان پيش‌رو نگريست. براي مثال نظريه‌ اتمي دموکريتوس را مورد توجه قرار دهيد. آيا نظريه اتمي دموکريتوس به نسبت مکانيک کوانتومي امروزي در مواجهه مستقيم‌تري با هستي و واقعيت عريان جهان خارج قرار دارد؟ براي پاسخ به اين پرسش کافي است نظريه مابعدالطبيعي دموکريتوس را با دستاوردهاي عظيم نظري و کاربردي مکانيک کوانتومي مقايسه کنيد.
‌البته نطفه‌ همين نظريه‌هاي پيشرفته را مي‌توان در ديدگاه‌هاي يوناني–و البته نه فقط يونان بلکه بسياري تمدن‌هاي بزرگ يافت، اما قائل شدن به شأني فراتر از اين براي اين قبيل نگرش‌ها هيچ مبناي محکم و قابل دفاعي ندارد.
از ديگر انتقادهاي وارد بر پروژه هايدگر وجهه روانشناسانه‌گرايانه آن است. پروفسور روز به جاي پاسخ به اين مورد، به تکرار موضع هايدگر در پر کردن شکاف ميان سوژه‌هاي هستنده در جهان و اعيان مي‌پردازد. اين بياني ديگر از همان حذف فاصله‌ ميان سوژه و ابژه در واژگاني هايدگري است و به تبعات روانشناسانه‌گرايانه‌ اين برنامه نمي‌پردازد. روز در ادامه‌ توضيحاتش از چگونگي فهم ما از چکش يا کوزه‌ سفالي سخن مي‌گويد.
اين نکات در قالب اصطلاحات امر دم‌دستي در فلسفه‌ هايدگر نمود مي‌يابند که در نهايت و تحت شرايط خاص مي‌تواند منجر به ادراک امر فرادستي شوند. با همه‌ اين اوصاف چنين به نظر مي‌رسد که از اين مباني هرگز نمي‌توان به توضيح روشني از فهم هستارهاي پيچيده‌اي چون گراويتون، پوزيترون، نوترينو، شکافت هسته‌اي و... دست يافت. به عبارت ديگر شايد تحليل ابزار هايدگر در واکاوي مفهوم وجودي ابزاري چون چکش توفيق داشته باشد، اما همين تحليل راهي به تبيين حضور واژگان نظري و هستارهاي پيچيده‌اي چون نوترينو نمي‌يابد.
در رابطه با نقدي که بر روش پديدارشناسي هرمنوتيک هايدگر وارد است از اين قرار که دست آخر اين روش نيز از آسيبي مشابه روش زبان‌شناختي پوزيتيويستي رنج مي‌برد، موضع پروفسور روز منصفانه‌تر است. او در هر دو رويکرد نسبت به زبان فلسفي مشکلاتي مي‌بيند و براي تثبيت موضع خود به آزمايش فکري ديويدسن ارجاع مي‌دهد. البته در نهايت پروفسور روز اين طرز تلقي که هايدگر تحليل زبان‌شناختي را جايگزين فهم پديدار کرده ‌است را نقد عادلي نمي‌داند چراکه از منظر او:
«هايدگر هيچ‌گاه زبان را به تنهايي در نظر نگرفته است بلکه هميشه زبان را به‌منزله بيان گفتماني شيوه زندگي در نظر گرفته است که به فهم ما از هستي جسميت مي‌بخشد. حتي اظهاراتي که به فهم و تفسير پيشيني بستگي دارند، بدون واسطه‌هاي بازنمودي، سلوکي به سوي هستند‌ه‌ها به خودي خود هستند.»
ولي با همه‌ اين اوصاف هايدگر با اتکا به همين روش پديدارشناسي هرمنوتيک به کشف حجاب از واژگان مي‌پردازد. دقت کنيد در يادداشت‌هايي چون پرسش از فناوري همين روش زباني مبناي اصلي استدلال هايدگر و نتايجي مي‌شود که او در مورد علم، فناوري و هنر اتخاذ مي‌کند. يکي ديگر از ايرادهاي وارد بر فلسفه‌ علم هايدگر عدم اطلاع کافي او از تحولات بزرگ فيزيک در قرن بيستم بوده است. پروفسور روز در رد اين ادعا به بيان برخي از نظرات هايدگر در فيزيک نوين مي‌پردازد که بيشتر در قالب گزاره‌هايي کلي در مورد نظريه‌  نسبيت يا فيزيک ذرات بنيادي و در واژگان فلسفه‌ هايدگر ادا گشته‌اند. در پاسخ به اين فقره بايد به اين نکته اشاره کرد که هر بياني، حاکي از فهم و مداقه‌ نويسنده از موضوع مورد اشاره نيست. گزاره‌ها و احکام کلي فراواني را مي‌توان در مورد فيزيک نوين اظهار کرد بي آنکه بسياري از مفاهيم اصلي و چالش‌برانگيز حاصل از تحولات فيزيک نوين در اين اظهارات نمود يافته، مورد نقد و بررسي قرار گيرند و اين دقيقا همان اتفاقي است که در رويکرد هايدگر به فيزيک نوين رخ مي‌دهد. صرف اظهار و تکرار اين بيان که فيزيک نوين بحران‌هاي مفهومي مهمي را در برخي مفاهيم موجب شده، کمترين چيزي است که در مورد اين نظريه‌ها مي‌توان گفت. اين در حالي است که فلاسفه‌ علم در مورد فيزيک نوين بررسي‌هاي بسيار جدي در همان زمان داشته‌اند. به عنوان مثال مخاطب را به درسگفتارهاي فلسفه فيزيک کارنپ ارجاع مي‌دهم يا آثار کارل پوپر در مورد کوانتوم يا ديدگاه‌هاي رايشنباخ در مورد نسبيت و کوانتوم.
از ديگر فرازهاي انتقاد بر هايدگر، حمله‌ او به تفسيري پوزيتيويستي از علم است که در فلسفه‌ علم رسمي صورت غالب ندارد. پروفسور روز براي پاسخ به اين انتقاد، به تفسير اگزيستانسيال هايدگر از علم اشاره دارد که بنا به اعتقاد او نقطه‌ جدايي فلسفه‌ علم او از رويکردهاي پوزيتيويستي و پساپوزيتيويستي است. روز به پنج تفاوت ميان تفسير اگزيستانسيال علم و تحليل شناخت‌شناسانه‌ علم مي‌پردازد. نخستين تفاوت از منظر روز آن است که: «هايدگر به فهمِ آينده‌نگر علمي معتقد است که هميشه به امکان‌هاي پيش‌روي خود نظر داشته باشد؛ امکان‌هايي که هنوز کاملا حاصل و محقق نشده‌اند.»
حال آنکه به بيان روز تحليل فلسفي شناخت، پس‌نگر است.
در نظر داشته باشيم که منظور روز از تحليل فلسفي شناخت همان رويکرد تحليلي غالب در فلسفه علم است. در نقد اين پاسخ مي‌توان چنين نشان داد که هر دو سوي اين ادعا نادرست است. نخست آنکه فلسفه‌ علم پوزيتيويستي نيز فلسفه‌ علمي هنجاري است. يعني رويکرد آن توصيفي و بنابراين پس‌نگر نيست. ديگر آنکه نه تنها فلسفه‌ علم پوزيتيويستي بلکه رويکردهاي ديگري نيز در فلسفه علم مي‌توان يافت که پس‌نگر نباشند مثل ابطال‌گرايي. از سوي ديگر فلسفه‌هاي علم پس‌نگر و توصيفي عموما فلسفه‌هاي علم پوزيتيويستي نيستند و حتي بيشتر به رويکرد قاره‌اي نزديک مي‌شوند مثل برساخت‌گرايي کوهني يا آنارشيسم معرفتي فايرابندي و ساير گرايش‌هايي از اين دست. از ديگر تفاوت‌هاي رويکرد اگزيستانسيال هايدگر به بيان روز آن است:  «فلسفه شناخت‌شناسانه علم بر روي توجيه برخي گزاره‌هاي خاص متمرکز است درحالي که هايدگر بيشتر دغدغه فهم مفاهيمي را دارد که در گزاره‌ها بيان مي‌شود و همچنين عمل‌هايي که آن گزاره‌ها و مفاهيم را فهم‌پذير مي‌سازند.»
اين ادعا نيز صادق نيست. روز توجيه گزاره‌هاي علمي را ويژگي شناخت‌شناسي علمي يا همان جريان غالب معرفي مي‌کند؛ حال آنکه بيشتر فلسفه‌ پوزيتيويستي علم به دنبال چنين توجيهي است. اتفاقا نفي موجه‌گرايي يکي از اصول نگرش عقلانيت نقاد است که يکي از بديل‌هاي پيشنهادي پوزيتيويسم منطقي محسوب مي‌شود. بنابراين نفي موجه‌گرايي خاص هايدگر نيست. ملاحظه مي‌شود که خود روز نيز در بيان موضوع بيشتر تفسير پوزيتيويستي از علم را مورد نظر قرار داده است. در مورد ديگر تفاوت‌ها بايد ديد در عمل چگونه اين دعاوي محقق مي‌شوند. ادعاي نگارنده آن است که در عمل اين موضوع به همان گرفتاري‌هاي برنامه‌ هستي‌شناسي مبنايي دچار است.
در نهايت و خلاصه کلام آنکه فلسفه‌ علم هايدگر را دچار مشکلات بسياري مي‌دانم که به نظرم توضيحات پروفسور روز موفق به برطرف کردن آنها نمي‌شود، اما در نهايت با آنچه هايدگر از فناوري و خاصيت تعرض‌آميز آن در دوران معاصر در دل دارد، موافق هستم. اين البته چندان ربطي به التقاط مفاهيم علم و فناوري در فلسفه‌ او ندارد. به عبارت ديگر منظور آن است که مي‌توان با برخي صفاتي که او به فناوري نوين و شيوه‌ زيست امروزين ما نسبت مي‌دهد موافق بود، بدون آنکه ديدگاه‌هاي او در مورد علم را دربست بپذيريم. شوربختانه اين همان جايي است که پروفسور روز خود معترض به هايدگر مي‌شود و از همه بيشتر خود را مخالف با ناهمدلي هايدگر با جهان مدرن مي‌خواند.
نکته اينجاست که استيضاح علم، عقلانيت و نگرش علمي يک چيز است و نقد دنياي مدرن، سيطره‌ فناوري، سياست و اقتصاد بر آن و شيوه‌ زيست امروزين ما يک چيز ديگر. نحوه‌ تحقق امروزين علم در جامعه‌ جهاني، تنها امکان و آينده‌ ممکن و ضروري نبوده‌است؛ جامعه‌ علم‌گرا و علم‌محور تنها يک صورت تحقق ندارد که همين شکل امروزين باشد؛ گو اينکه مي‌توان نشان داد جوامع امروزين نيز نه تنها علم‌گرا نيستند بلکه در معرض تهديدات ديگري قرار گرفته‌اند. به عبارت ديگر مي‌توان در شيوه‌ زيست، کنش، توليد و باورهاي خود تغييراتي بنيادين را اعمال کرد و هم‌زمان انسان‌هاي علم‌گرايي نيز بود. جهان امروز بيش از آنکه نيازمند تحولي بنيادين در مفاهيم علوم پايه باشد بايد به بازنگري مباني فکري، ايدئولوژيک و رفتاري خود بپردازد که ريشه در تهديداتي دارد که از سوي سياست‌زدگي، مصرف‌گرايي، سطحي‌نگري، بي‌توجهي به محيط زيست و ايدئولوژي‌هاي خشونت‌بارِ نوظهور تغذيه مي‌شوند.
علم در برابر چنين تهديداتي بي‌دفاع است چراکه فضيلت اساسي برايش آن بوده که صرفا راوي صادقي از جهان خارج باشد و همين آن را از بسياري ايدئولوژي‌ها تهي ساخته ‌که البته اين براي پيشبرد شناخت علمي لازم بوده است اما همين امتياز از سوي ديگر منجر به آن شده که علم ماده‌ خامي براي نگرش‌هاي افراطي و خطرناکي شود که جهان امروز شاهد آن است. فناوري البته به طور مستقيم از علم بيرون نمي‌آيد و حتي گاه لزومي هم ندارد که از علم صادر شود اما آن فناوري مدرني که مبتني بر نظريات علمي نوين و صادق و در ترکيب با ايدئولوژي‌هاي خاصي خلق شود، همواره ممکن است نتايج فاجعه‌باري چون اتاق‌هاي گاز يا هيروشيما را به وجود آورد.
با همه‌ اين اوصاف و انتقادات و با کمال احترام عمق بينش فلسفي و فکري پروفسور روز را در اين نگرش مي‌بينم که از نظر او مهم‌تر از نوشته‌ها و گفته‌هاي هايدگر آن است که چگونه مي‌توان از طريق نوشته‌هاي او بهتر انديشيد وراي موقعيت خود در گفت‌وگو با انديشه‌هاي او قرار گرفت و اين همان بياني ديگر از انديشه والاي فيلسوف شهير آلماني، کانت است که مي‌گفت:
«فلسفه نه آموختن انديشه‌ها بل آموختن انديشيدن است.»

* دکتراي فلسفه‌ علم و فناوري.

پي نوشت ها
1. sociobiology.  //  2. bioethic.  //  3. cognetive science.

 

فلسفه قاره‌اي علم آغازين

PDF چاپ نامه الکترونیک

فلسفه قاره‌اي علم آغازين

بابت بابيچ
ترجمة فرناز  رحيم خراساني


بابت بابيچ فيلسوف قاره‌اي معاصر آمريكايي است که به دليل مطالعات ژرفي که بر روي فلاسفة قاره‌اي همچون نيچه و هايدگر انجام داده يکي از شناخته‌شده‌ترين فيلسوفان معاصر قاره‌اي به‌شمار مي‌رود. او کتابي در هشت جلد با عنوان فلسفة آغازين قاره‌اي علم تأليف کرده است که يکي از مهم‌ترين منابع در اين حوزه به‌شمار مي‌رود. بابيچ در مقالة حاضر که در واقع سيري کوتاه بر مطالعات گستردة او در حوزة ريشه‌هاي تفکري است که امروزه با عنوان فلسفة قاره‌اي علم شناخته مي‌شود، تلاش دارد آغاز فلسفة قاره‌اي علم را با انقلاب‌هاي تکنولوژيک و همچنين فلسفي قرن بيستم پيوند دهد و در اين ميان از نقش فلاسفة بزرگي چون باشلار، هوسرل و هايدگر نيز غافل نمي‌ماند. بابت بابيچ که هم‌اکنون استاد فلسفه در دانشگاه فوردهام است، به‌منظور تبارشناسي آن‌چه که ما امروزه به‌منزلة فلسفة قاره‌اي علم مي‌شناسيم از رويکردي تاريخي سود مي‌جويد و تلاش دارد تا از اين دريچه تمام وقايع تاريخي منتج به زايش اين نحلة فکري را برشمرد.


مقدمه
در طول زماني که به سال‌‌هاي 1890 تا 1930 و پس از آن ختم مي‌شد، مفهوم قاره‌اي علم دامنه وسيع‌تري نسبت به معناي امروزي آن در جهان انگليسي زبان داشت. حتي امروز واژه آلماني Wissenschaft يا همان علم نه تنها در برگيرند‌‌ علوم طبيعي، اجتماعي وعلوم اقتصادي است، بلکه تمامي رشته‌هاي علوم انساني را همراه با مطالعه نظري هنر و الهيات نيز دربر ‌مي‌گيرد. لازم به ذکر است که هنر و الهيات در قرن نوزدهم در ميان علوم ديگر از اهميت ويژه‌اي جهت صورت‌‌بندي علوم حيات برخوردار بوده‌اند. خود فلسفه نيز علم محسوب مي‌‌شده و به بياني پديدارشناسانه چيزي کمتر از دانشِ فهم ريشه‌هاي علمي و يا علم اصيل به شمار نمي‌آمده‌است. علم اصيل را مارتين هايدگر در سال 1919 و به دنبال مطالعه عميق کتاب پژوهش‌هاي منطقي هوسرل تعريف کرد.
براي هرگونه بحثي در حوزه فلسفه علم لازم است تأکيد شود که سال‌‌هاي 1890 تا 1930 به گفته وينستون چرچيل "دوره حساسي" بوده‌اند – دوره تغييرات تکنولوژيک و اجتماعي و انقلاب‌هاي علمي و سياسي. در يک تأمل مثبت، هايدگر و هوسرل با عبارت "بحران فلسفه به منزله يک علم" از تغييرات ياد مي‌کنند و در توضيح آن مي‌گويند: "تمام علوم و گروه‌هاي علمي دست خوش انقلابي عظيم و مولد شده‌اند و باب شيوه‌هاي نوين پژوهش را براي علوم گشوده‌اند و آن را با افق‌ها و امکان‌هاي نويني روبه رو ساخته‌اند". در همين سال‌هاي بحراني، ابداعات و اختراعات صنعتي نيز رخ مي‌دهد و تکنولوژي مدرن با دست‌آوردهايي چون ماشين(خودرو و چهار‌چرخ در 1892)، هواپيما(1903)، پله برقي(1893)، سينما(1895) تا پخش همگاني راديو(در سال‌‌1922)1 و پخش برنامه تلويزيوني(1929) به زندگي بشر گام مي‌گذارد. ويلهلم رونتگن2 نخستين عکس اشعه ايکس را در سال1895 گرفت در حالي که توسعه توپخانه مدرن در سال 1897 آغاز شد و رابرت گودارد3 نخستين موشک‌‌هاي سوخت مايع را در سال 1926 پرتاب کرد.
فلسفه قاره‌اي علم نه تنها تأمل بر روي روش پژوهش‌‌هاي علمي را محل تمرکز خود قرار داده، بلکه از دريافت انساني و ملاحظات مربوط به تکنولوژي نيز غافل نبوده است. گاستون باشلار4 در نگارش "مقاله‌‌اي بر دانش تقريبي" از مقاله لويي باسو5 با نام "استنتاج فني و علوم تجربي" که در سال 1925 نگاشته، بهره برده است زيرا که باسو به نکته‌‌اي مهم درباره مهارت‌‌هاي فني اشاره کرده و آنها را ذاتاً تلفيقي از هنر و سازوکار ماشيني تلقي کرده است. هايدگر نيز به بر هم کنش انکشاف نظري جهان و ابزار پژوهش علمي اشاره و بر روي آن تأکيد کرد. اين سنت توسط پاتريک. اي .هيلان6 ادامه پيدا کرد؛ او بر روي فلسفه فيزيک هايزنبرگ تأمل مي‌‌نمود. هيلان همچنين متعاقباً پديدارشناسي ادراک را به پديدارشناسي اکتشاف آزمايشگاهي نيز بسط داد. هم چنين تمرکز مشابهي بر مهارت پژوهشگر، تأملات فلسفي ارنست ماخ7 بر روي علم و نيز فلسفه جامعه شناسي علوم پزشکي لادويک فلک8 را توصيف مي‌‌کند. در نظر ماخ، تأملات انتقادي هايدگر بر علم، بازگشتي به تاريخ علم و در واقع مطالعه اجتماعي و تاريخي تکنولوژي است که مطالعات علمي را به طور فزاينده‌‌اي تقويت مي‌‌کند. نقد متأملان‌‌ هايدگر در مورد رياضيات و علم در کتاب هستي و زمان همراه با پرسشي که او با انديشه بر روي ماهيت تکنولوژي مدرن مطرح مي‌‌کند، زمينه را براي پديدارشناسي هرمنوتيک در نظريه و عمل علمي فراهم مي‌‌سازد. همان‌‌طور که او در اواخر دهه 1930 مي‌‌نويسد آن‌‌چه که به نمونه زمان خود بدل مي‌‌شود از همان فيزيک تجربي گرفته شده که به ساخت بمب اتم در اواسط دهه 1940 کمک مي‌‌کرد: "در بين پيچيدگي‌‌هاي ماشين آلات، شکاف اتم به دغدغه تمام فيزيک بدل شد". نکاتي که هايدگر مطرح کرد در مباحث هيلان در کتاب مکانيک کوانتومي و عيني‌‌گرايي بازتاب يافت. هيلان در کتاب خود با گوش چشمي که به نظريه اندازه‌‌گيري هايزنبرگ9 دارد به وادي مکانيک کوانتومي وارد مي‌‌شود. مقياسي که براي به دست آوردن چنين اندازه‌‌گيري‌‌هايي کاربرد دارد از ديدگاه هيلان همان چيزي است که هايدگر آن را "پيچيدگي ساز و کار ماشيني" مي‌‌نامد، و همراه با ابزار تکنولوژيک، روح علمي جديدي به بدنه فيزيک مي‌‌دمد.
از ديدگاه هايدگر مسأله بسيار مهم برساخت علمي تکنولوژيک و رياضي‌‌وار است(قابليت اندازه‌‌گيري، قابليت محاسبه و مدل گرايي) که هم در معناي پديدارشناسان‌‌ هوسرل و هم در توليد معيار وتکنولوژي نهادي قابل درک باشد. بنابراين، در همين راستا است که هايدگرِ دهه  1930 خط سير تکنولوژي مدرن را به عنوان همان "انسان‌‌گرايي" توصيف مي‌‌کند که فردريک نيچه درکتاب دانش تربناک و دست نوشته‌‌هاي منتشر شد‌‌  پس از مرگش، رياضيات و علم به طور کلي مي‌‌نامد. البته نيچه پيش‌‌تر، اين امور را در فلسفه  کانت به اطوار و يا وجوه "انساني‌‌سازي"10 تعبير کرده بود.

1. مرزهاي فاهمه، روش و چالش‌‌هاي عمل‌‌گرايي فرانسوي
ديويد هيلبرت11 در کنگره جهاني رياضي‌‌دانان در پاريس1900 طرح معروف عمل‌‌گراي خود را در رياضيات نشان داد و نظر خود را در اين زمينه بيان کرد:‌‌"اگر چه اين مسائل در نظر ما قابل حل نيستند و در برابر آنها درمانده‌‌ايم، با اين حال بر اين باور‌‌ايم که راه حل آنها به پيروي از شمارش محدودي از فرآيندهاي کاملا منطقي به دست مي‌‌آيند." در سال‌‌1930 کرت گودل12 نتيجه تحقيقات خود را اعلام و طرح هيلبرت که در کنگره پديدارشناسي علوم دقيق در کنيگز برگ13 برگزار مي‌‌شد را رد کرد؛ آنچه که هيلبرت در آن بزرگترين سخنراني عمومي عمرش ارايه کرده بود سخنراني‌‌اي که حتي در راديو در سطح عمومي پخش مي‌‌شد و در فراز آخر آن چنين اعلام کرده بود که‌‌"بايد بدانيم و خواهيم دانست". کسي نبايد براي گودل صبر مي‌‌کرد. بحران در برنامه بنيادين پروژه هيلبرت نزديک بود. بحراني که در واقع در همه جا حضور داشت؛ در فلسفه نوکانتي که بر تفکر قاره‌اي تسلط داشت، بر تمام وجوه علم و رياضي، از تجربه‌‌گرايي انتقادي يا پوزيتيويسم زيست محيطي ريچارد اورناريوس14 و ماخ در پوزيتيويسم منطقي حلقه وين که از اين سنت بيرون آمده بودند، تا هنري پوانکاره15و هنري برگسون، هوسرل و هايدگر.
در اين راستا پرسش از روش نيز بايد به پرسش از بنياد اضافه مي‌‌شد. هاينريش ريکرت16 در کتاب حدود شکل‌‌گيري مفهوم در علوم‌‌طبيعي براي برخي سنت‌‌هاي متفاوت از علم تمايز قائل شده، ويلهلم ديلتاي17 اين تأملات را به علوم انساني بسط مي‌‌دهد. ديلتاي با آغاز چيزي که آن را فلسفه زندگي مي‌‌ناميد و در زمان خود با نفوذ ‌‌بود، بر تجربيات زندگي به عنوان مسأله‌‌اي اساسي در تضاد بين تبيين و تفهيم تأکيد کرد. همين تمرکز بر روش، در تأملات دانشمندان علوم اجتماعي مانند مکس وبر18 و همچنين فلسفه اگزيستانس فيزيکداني که بعدها فيلسوف شد يعني کارل ياسپرس19 نيز ديده مي‌‌شود. حتي نيچه نيز براين تأکيد مي‌‌کرد که "روح علمي بر بينش در روش قرار مي‌‌گيرد". ادعايي که دانش زبان20 و تاريخ و همچنين علم فيزيک را دربر مي‌‌گرفت. نيچه هم چنين استدلال کرد که "توفيق علم  کمتر از توفيق روش علمي بر علم، ما را در قرن نوزدهم متمايز مي‌‌کند". اگر چه تفاوت‌‌هاي آشکاري ميان آن دو وجود داشت اما با اين حال نيچه تأکيد ماخ بر نقش خطا را در عقلانيت علمي به همراه مخالفت ماخ بر ذره‌‌گرايي ابلاغ کرد. ارزيابي مقدماتي صاحب‌‌نظران به واکنش‌‌هاي عمومي به ماخ در اين زمينه را بايد در تطبيق با پاسخ‌‌هاي مشترک نيچه و پيوستگي او با علم قرارداد. "نقطه نظرات ماخ پايه‌‌اي را تنها براي انتقاد مخرب فراهم مي‌‌کند و گرايش به جلوگيري از پيشرفت فرضياتي را دارد که مي‌‌توانند مؤثر باشند". تفکرات انتقادي نيچه بر منطق و رياضيات تأثيرش را بر برخي دانشمندان و رياضي‌‌دانان گذاشته و يکي از نمونه‌‌هاي نخستين فلسفه قاره‌اي علم را تشکيل مي‌‌دهد. در طول دوراني که در اينجا بحث مي‌‌شود، روحيه انتقادي فلسفه نيچه همراه با نظريه‌‌ بازگشت ابدي‌‌اش نه تنها بر سنت‌‌هاي ادبي و هنري تأثير مي‌‌گذارد، بلکه بر مباحث فلسفي داروينيسم، بحث بر آنتروپي و ترموديناميک و سنت نسبيت دوران ويکتورياي پيش از اينشتين21 تأثير گذاشت، حتي اگر در حال حاضر تأثير او بر عقايد نخستين هايدگر در فلسفه  علم را در نظر نگيريم.
با پررنگ کردن تأکيدات کاربردي نيچه و فلسفه شک‌‌گرايي‌‌اش، فيلسوف بلژيکي رنه برتلو22 در سال 1911 فلسفه عمل‌‌گرايي آمريکايي را با فلسفه قاره‌اي علم هماهنگ کرده و نيچه را نه تنها با عمل‌‌گرايي چارلز سندرز پيرز23و ويليام جيمز، بلکه با فلسفه پوانکاره مقايسه مي‌‌کند. اين‌‌گونه پيوند دادن عمل‌‌گرايي آمريکايي با کار دانشمندان اتفاقي نيست. در واقع، مجزا کردن فلاسفه فرانسوي علم اين دوره بدون اشاره کردن به پيرز و جيمز که با برگسون آشنا بودند و علاقه‌‌هاي مشترکي که داشتند، کار آساني نيست.
برگسون زندگي روشن فکري خود را با مقاله ممتازي در رياضيات آغاز کرد و در کنار تأملاتش بر نظريه تکامل به اندازه‌‌اي به فلسفه رياضي پرداخت که در آغاز قرن بيستم به گامي مهم در اين علم تبديل شد؛ "قرن بازخواني فلسفه کانت و رياضيات ريمان"24 و براي واژه  "شهود" در استدلال‌‌هايش جايگاهي اساسي قائل شد.

2. پايه‌‌هاي قرون وسطايي علم مدرن: تاريخ علم و ايدئولوژي
فلسفه تحليلي علم معاصر به طور وضوح و همچنين ضمني بر پايه انديشه "انقلاب علمي" متکي است. در همين راستاي سنت فلسفه  علم، بر همه آشکار است که عدم تعين نظري آينشتاين و کواين تا چه ميزان اثر گذار بوده‌‌اند. آنچه کمتر شناخته شده است، آنکه دوئم25 يک سري گزارش‌‌هاي کليدي از علوم ديني کاتوليک، اسلام و يهودي در دوره قرون وسطا نوشته است _کتاب ده جلدي نظام دنيا _ که براي مفهوم علم مدرن(بر خلاف دنياي قرون وسطا و باستاني) نسبت به نظريه انقلابي علمي، تهديد کمتري به حساب مي‌‌آيد. اغلب تاريخ‌‌دانان و فلاسفه علم بسيار سعي کرده‌‌اند تا سنت‌‌هاي مفهومي علوم قرون وسطايي را در سنت‌‌هاي پيشرفت‌‌ علوم مدرن بگنجانند وانجام اين امر در علوم باستاني دشوارتر است. 
در خصوص علوم باستاني و در افتادن با پيش فرض‌‌هاي مداومي که ارسطو را در مشاهداتش ناتوان مي‌‌انگارد، پاول فايرابند26 گرايش‌‌هاي سرسختان‌‌ بي‌‌مفهوم حلقه وين را به ما يادآوري مي‌‌کند. در راستاي هدف دنبال‌‌گراي27 دوئم در مقابل انقلاب علمي، فايرابند چنين استدلال مي‌‌کند که: "حلقه وين و جريانات روشنفکري همراه ايشان، باورهاي اغراق‌‌آميزي در قدرت عقل دارند و کاملا از دستاوردهاي گذشته غافل‌‌اند". بيش‌‌تر از نيچه، فايرابند به دنبال حساسيت‌‌هاي تاريخي است؛ توجهي هرمنوتيک به متني که سختي تاريخ نگاري علمي را بيشتر مي‌‌کند. کشف مضمون‌‌هايي در 1903 از يادداشت‌‌هاي لئوناردو در نسخه‌‌اي خطي از قرون وسطا اين نکته را نشان مي‌‌دهد. همان‌‌طور که يکي از محققين مي‌‌نويسد، تا بدين‌‌جا "دوئم براي در نظر گرفتن لئو ناردو به عنوان پيشرو علم مدرن، او را در ضمره  افکار ناشناخت‌‌  مدرسي اواخر قرون وسطا گنجاند."
رويکرد دوئم تبديل به پايه مهمي در تفسير تاريخ علم شد. همان‌‌طور که جين پيفر28 توضيح مي‌‌دهد، "دوئم از منابعي که براي مدتي طولاني مورد غفلت واقع شده بودند استفاده کرد و بدنه دانشي که به رياضيات و فلسفه مدرسي مربوط بود را به تفصيل شرح داد. او از اين فرضيه دفاع کرد که از طريق جريان بي‌‌وقفه پيشرفت‌‌هاي جزئي قابل درک، علم مدرن از آموزه‌‌هايي برخاسته است که در مدارس قرون وسطي آموزش داده مي‌‌شده‌‌اند".
به اضافه، با تمرکزي بر تفسير و محتوا، هرمنوتيک و فلسفه پديدارشناسي علم همچنين در انتظار نوعي تاريخ محض و دورنما است که توسط هربرت باترفيلد تأکيد شده، همان‌‌طور که نيچه و سپس فوکو و جرج کنگيلهم29 بر آن تأکيد داشتند. در مقابل، جريان اصلي تاريخ علم‌‌گرايش به "رها کردن" دارد. ديدگاهي که شايد به سود کم کردن پيچيدگي‌‌هايي باشد که دليل بر ارجحيت "اکنون گراها" به قول باتر فيلد است.30
اما زبان "اکنون‌‌گرايي"31 مشکلات اکنون‌‌گرايي را نشان مي‌‌دهد. بنابر اين باتر فيلد بحث مي‌‌کند که: در پس تفسير "ويگ" نظريه‌‌اي که ما در گذشته به خاطر زمان حال مطالعه مي‌‌کرديم- چيزي است که در واقع به منظور آسان‌‌سازي خلاصه‌‌ تاريخ معرفي شده و اين تأثير را براي ما داشته که بتوانيم تشخيص دهيم که چه چيزي در گذشته مهم بوده: صرفا به اين علت ساده که "از منظر ما" اين گونه است.

3. فراتر از فيزيک: نمونه‌‌هاي علم
الف. پايه‌‌گذاري علم فيزيک: زمين‌‌شناسي و زمان ديرين
زمين‌شناسي علمي است که در قرن نوزدهم گسترش پيدا کرد؛ دانشي که در جريان فلسفه علم مورد غفلت واقع شده است. مانند نظريه تکامل، زمين‌‌شناسي نيز در نظرويليام هيول32 علم ديرينه‌‌ شناسي محسوب مي‌‌شود. فيزيکدان اسکاتلندي ويليام تامسون33 که بعدها به لرد کلوين34 معروف شد، نظريه زمين‌‌شناسي هم‌ريختي هيتون ليل35 را در دهه 1860 به چالش کشيد. اگرچه چالش اين نظريه براي مشخص کردن سن زمين خوب پايه‌‌گذاري شده بود، اما نمونه ساده رياضي لرد کلوين براي نشان دادن مجموعه حرکتي نظريه تکامل و در واقع، تخمين سن زمين، اشتباه بود. چالش تامسون به خودي خود در زمينه زمين‌‌شناسي سودمند نبود، اما در مفهوم آنتروپي(که يکي از عميق‌‌ترين نظريه‌‌هاي علمي-‌‌فلسفي قرن نوزدهم است)، بسيار تأثيرگذار بود که در قانون دوم ترموديناميک توسط رودلف کلاوسيوس36 جا گرفت. در عوض، اين ديدگاه قضيه بازگشتي پوانکاره را به دنبال داشت که اذعان دارد در يک سيستم بسته و محدود تمام رويدادها به تکرار و به‌‌طور نامحدود به جايگاه نخستين خود بازمي‌‌گردند–‌‌چيزي شبيه به بازگشت جاودانه همان در تفکر فلسفي نيچه.37 نظرات پوانکاره و نيچه در يک ويژگي مشترک "قدمت‌‌زمان" هردو به گذشته سپري شده اشاره دارند.
زمين‌‌شناسي، فراتر از آغازش در قرن نوزدهم و در کنار ترموديناميک و نظريه تکامل، ابداعات تازه‌‌تر و مهم‌‌تري را به‌‌خصوص در نظريه انشقاق قاره‌‌هاي آلفرد لوتار وگنر38 به خود ديد. کشف وگنر ناگزير منجر به مشکلات تغيير پارادايم مي‌‌شد، به همين دليل حدود 50 سال به سخره گرفته شد تا آنکه امروزه در تطابق و ارتباط با دانش بومه شناسي، نظريه تکامل و تغييرات جوي است و مورد قبول واقع شده است. بنابراين، وگنر نمونه معياري براي موانعي است که نظريات انقلابي و نو با آن مواجه مي‌‌شوند. به دلايل نظري و هرمنوتيک محتوايي، زمين‌‌شناسي تا به امروز رابطه خود را با فلسفه قاره‌اي علم حفظ کرده و اين استمرار موجب دخول بحث هايي حول توسعه سلاح‌‌هاي هسته‌‌اي و هم چنين رويکردهايي جهت پرورش فلسفه ‌‌زيست محيطي در فلسفه قاره‌‌اي علم امروز شده است.39
ب. شيمي در مقابل فيزيک:
همانند گرايش‌‌هاي تقليل‌‌گرايي که فلسفه علم را به فلسفه تحليلي تعبير40 مي‌‌کنند، تمام علوم ديگر نيز دست‌کم به صورت نظري تمايل به تعبيري41 "فيزيکي" دارند. اين پيش‌‌فرض به طور ذاتي در شيمي مشکل‌‌ساز است هرچند که شيمي برخلاف زيست‌‌شناسي يا زمين‌‌شناسي در علوم طبيعي غيرفيزيکي به علم فيزيک بسيار شبيه است. اين نکته در نوشته‌‌هاي فردريک آدولف پنت42 آمده است که به فلسفه شيمي امروزه بسيار مربوط است. پنت به عنوان يک دانشمند توسط تحقيقش بر روي ماده ايزوتوپ43 يا همسان شناخته شده است که همراه با جرج حوسي44 شيمي‌‌دان مجاري بر سودمندي راديوم D45 به عنوان يک ردياب همکاري مي‌‌کرد. پنت همچنين به خاطر نظريه پردازي در مرز فاهمه علمي عناصر طبيعي شيميايي از اين قبيل نيز، معروف است. پنت به خطرات سنت تقليل‌‌گرايي که شيمي را نمونه‌‌اي از فيزيک نشان مي دهد، اشاره مي‌‌کند. در نظر او: "شيمي به صورت يک قاعده توسط فيلسوفان علمي معرفي مي‌‌شود که مشکلي در تبديل‌‌اش به فيزيک نيست، از اين ‌رو چنين برداشت‌‌هايي از آن مي‌‌شود". همان‌‌طور که جاپ ون برکل46 توضيح مي‌‌دهد، آنجا که پنت سعي دارد از منظر فلسفه‌‌ شيمي به اين موارد اشاره کند، بازخورد بسيار ناچيزي از جريان فلسفه علم مي‌‌گيرد. در واقع همان‌‌طورکه يواخيم شومر47 اشاره دارد: "تصوير يک طرفه علم براي فيزيک ساخته شده" و به اين معنا است که فلاسفه تحليلي علم از فلسفه شيمي بي‌‌خبر‌‌اند، همان طور که از تفاوت‌‌هاي ميان شيمي و فيزيک و يا از فلسفه زيست شناسي و اقتصاد، علي‌رغم تلاش‌‌هاي فراوان فيلسوفان و نظريه پردازاني همچون فردريک ون هاين48 4و مايکل پولاني49 ناآگاه‌‌اند. دوئم، که خود شيمي‌فيزيک‌‌دان است، بر استثنايي بودن شيمي تأکيد کرده، به اين گفته کانت اشاره دارد که:‌‌"نظريه پيکرها تنها زماني مي‌‌تواند به علوم طبيعي تبديل شود که رياضي در آن به کاررود". هدف از همسو کردن فيزيک با شيمي تأکيد بر اين واقعيت بوده است که فيلسوفان تحليلي علم، شيمي و فلسفه شيمي را ناديده گرفته‌‌اند، درست به همان اندازه که به فلسفه قاره‌اي علم آن طور که بايد و شايد توجهي نشده است.
اين موازات بسيار به طول مي‌‌انجامد. کار پنت نيز در سراشيبي سنت‌‌هاي فلسفه قاره‌اي علم افتاده است. بنابراين، تأملات نظري پنت بر طبيعت عنصر شيميايي نمي‌‌تواند جدا از تأملات معرفت‌‌شناختي حدود فاهمه ريکرت50 خوانش شود.
در مقاله "در باب معرفت شناختي مفهوم شيميايي عنصر" پنت تقليل شيمي به فيزيک را به دلايل پديدارشناختي و شاخصي رد کرده، زيرا که هدف فيزيک در اصل کاستن "کيفيت‌‌هاي حسي در جهت تعيين کميت است". پنت نيز مانند دوئم، احکام رياضي کانت را براي توجيه خروج شيمي از علم  فيزيک ذکر مي‌‌کند. به ‌طور متقابل، پنت بر اين باور است که "هر چقدر که شيمي در رياضيات نمي گنجد، اين شيمي‌‌دانان بودند که فارغ از هر رياضي يا نظريه‌‌اي، اغلب عناصر شيميايي را بر اساس مفاهيم بسيار ابتدايي عنصر کشف کردند". پايه  تغيير نيافته  شيمي که همان نمودار پايه جدول تناوبي است، خود، نظريه کوانتوم و نسبيت را تأييد مي‌‌کند. به گفته  پنت: "در دهه هفتاد قرن گذشته، عناصر توسط شيمي‌‌دانان در يک جدول قرارداده شده‌‌اند که تحت "سيستم طبيعي عناصر" نام گذاري شده‌‌اند؛ سيستمي که توسط ابتکارات فرضيه اتمي قرن بيستم در مشخصات‌‌شان تغييري پيدا نشده است."
پنت عنصر را چه به عنوان امري بنيادين(غيرقابل رويت، نظري يا برساخته شده) و چه در حالت مشاهده‌پذير آن، اين گونه تعريف مي‌کند: "بدنة کلي نظريه شيمي بر اين فرض استوار است که جوهرهايي که مولد پديدار «جوهرهاي ساده» هستند، در قلمرو واقعي و مشاهده‌پذير طبيعت به‌منزلة «جوهرهاي بنيادين» عمل مي‌کنند.» جاي آن‌‌که به سمت شيمي رياضي شده به روش فيزيک پيش برويم، بهتر است به مفهوم ريشه‌‌اي و فلسفي‌‌"عنصر" روي‌‌آوريم تا از خطرات ابهام‌‌آميز هنگامي که از ماده سخن مي‌‌گوييم، جلوگيري کنيم تا بدانيم از ماده  شيميايي بحث مي‌‌کنيم تا اينکه از ماده‌‌اي که با علم کيمياگري به آن رسيده باشيم(که خلق ماده‌‌اي است از آميختن دو ماده‌‌ شناخته شده)".
به بيان ديگر، کنش و واکنش شيميايي، ترکيب‌‌هاي جديدي را به‌‌وجود مي‌‌آورند؛ در اين حال آنچه را که ما از مفهوم جوهر فهم مي‌‌کنيم براي فهم پديدارشناختي چنين ترکيبات نويني اهميت دارد. بنسو ونسان51يادآور مي‌‌شود که "چالش شيمي آن است که امر غيرمعقول در ماده سهيم شود:52آنها همه جا هستند. در يک ليوان آب شيرين شده و يا در نمکي که هر روز در آشپزخانه از آن استفاده مي‌‌کنيم".

4. اشياء في‌‌نفسه: فلسفه پديدارشناختي علم هوسرل
پيش‌‌تر چنين اشاره شد که فلسفه علم هوسرل بايد در حوزه وسيع‌‌تري از برنامه بنيادي هيلبرت واقع شود. در نظر هوسرل، دغدغه فلسفه به عنوان علمي دقيق تمرکز بر روي صدق است. در واقع، هوسرل با تمامي رياضي‌‌دانان مطرح زمان خود معاشرت داشت. از جرج کانتر53 دوست و همکار هوسرل در دانشگاه هيل54 در سال‌‌هاي 1890 تا 1910 و گوتلوب فرگه55 گرفته تا هيلبرت، ويل،56 براور57 و گودل. به همين علت، فلسفه "حساب" هوسرل که در سال 1891 براي نخستين‌‌بار منتشر شد، بدل به يکي از محوري‌‌ترين کتب مطرح در فلسفه قاره‌اي علم مي‌شود. هيلان از تأملات هوسرل و هايدگر به خصوص در تفاسير نظريه‌هاي58 بور و هايزنبرگ براي پيش برد فلسفه‌‌اي  عيني گرا استفاده مي‌‌کند. از همين رو معتقد است، پديدارشناسي نقشي حياتي در تشريح مکانيک کوانتومي دارد. برخي بر نقش آينشتاين در فلسفه علم هوسرل تأکيد کرده‌‌اند، در حالي که برخي ديگر بر همکاري مؤثر پوانکاره با هوسرل درنقد منطقه گرايي و فرماليسم انگشت گذاشته‌‌اند. آنجا که ريکمن59 و کليرهيل60 به دهه‌‌اي اشاره مي‌‌کنند که هوسرل در هيل سپري مي‌‌کرد، هيلان و عده‌‌اي ديگر بر اهميت تدريس هوسرل در دانشگاه61 گوتينگن در طول سال‌‌هاي پوياي طرح بنيادي هيلبرت در رياضيات تأکيد مي کنند. آينشتاين نيز همانند رنه دکارت معتقد بود آنچه دانشمندان انجام مي‌‌دهند از آن‌‌چه که مي‌‌گويند مهم‌‌تر است. ريچارد تيزن62 ارزش فلسفه رياضيات هوسرل را مي‌‌ستايد زيرا در عمل و نظريه شاهد رويکرد منصفانه هوسرل به رياضيات بوده است. همان‌‌طور که در مورد نيچه مشاهده شد، چنين ارجاعي به تاريخ و عمل علم، دو رويکرد پديدارشناختي و هرمنوتيک را به فلسفه علم نشان مي‌‌دهند. در اين شکل است که ريکمن به ادعاي هوسرل که مي‌‌تواند يک پوزيتيويست واقعي باشد، ارجاع مي‌‌دهد و اين ادعا به فلاسفه ديگر نيز سرايت پيدا مي‌‌کند. از نظر دکارت و از ديدگاه تمام فيلسوفان روشنگري که بر روي شناخت و دريافت تأمل کرده‌‌اند، آنچه که ذهن مي‌‌شناسد(مي‌‌داند) همان ذهن است. انديشه براي دست‌‌يابي به هر نوع شناخت مطمئني که فاصله ميان ذهن و جهان، انديشه و ابژه را درمي‌‌نوردد بايد تسليم واکاوي منطقي شود. آنچه که يوجين ويگنر63 در يادآوري اوائل اين دوره با اشاره‌‌اي روشن به هيلبرت و گودل به عنوان "تأثير غيرمنطقي" رياضيات در علوم طبيعي توصيف مي‌‌کند، به لحاظ نظري بر تعدادي از شکاف‌‌هاي غيرقابل عبور بازتاب دارد.
در حالي که براي هوسرل و هايدگر اين سنت عبارت از منطق عيني در مقابل منطق ذهني است، هوسرل در تلقي خود از حيث التفاتي، تا آنجا که ممکن است از اين جدايي اجتناب مي‌‌کند و ابژه‌اي را که در آگاهي نمود مي‌يابد با خود واقعي آن ابژه يکي مي‌داند. به عبارت ديگر آنچه که از هر کنش التفاتي فهم مي‌‌شود، ابژه التفاتي يا همان امر نوئماتيک64 است: به گفته خود هوسرل مسير رهنمود فهم اشياء در ذات خود. فارغ از اشتباه هوسرل در ترويج عبارت علم گاليله‌‌اي و اشتباه ريکرت در ترويج عبارت علم پوزتيويستي، جهان‌‌بيني علم مدرن با آغاز شکل‌‌گيري عمل‌‌گرايي و واقع‌‌گرايي که همچنان يکي از مشکلات فلسفه علم امروز است متولد گشت. علم مدرن واقعيت را به خواصي تقليل داد و محدود کرد که از نظر علمي قابل اندازه‌‌گيري، محاسبه و سنجش بودند. همان‌‌طور که هوسرل خاطر نشان ساخت، طرح‌‌هاي تکنولوژيک، عملي و رياضي نظري که ماهيت علم مدرن را بيان مي‌‌کنند، تفاوت‌‌هاي بنياديني با يکديگر دارند و به اين صورت، همان‌‌طور که هوسرل شرح مي‌‌دهد، علم گاليله‌‌اي خود در جايگاه جهاني قرار مي‌‌گيرد که توسط ادراک به دست مي‌‌آيد که همان زندگي هر روزمان است. تمايز گاليله‌‌اي ميان کيفيات اوليه و ثانويه، قابليت اندازه‌‌گيري را ارجح مي‌‌دارد که سرنخي ساده براي تمايز دکارتي تجربه ذهني65(ذهن) و جهان عيني66(بدن) شد و در آخر، تنها جهان‌‌عيني و قابل اندازه‌‌گيري به‌منزلة جهان واقعي تلقي شد و جهان‌هاي‌‌ذهني و باقي جهان‌ها به جهان "معنا"، "ارزش"، "ذهن"، و يا "روح" تبديل و به پديدارهاي صرف و غيرواقعي تقليل يافته و يا با اتهام‌‌هاي ديگر حذف گشته‌اند.
همان‌‌طور که هوسرل در بحران علوم اروپايي و پديدارشناسي استعلايي مي‌‌نويسد، در جهان بيني علمي در عمل اين پرسش حذف شده است که مهم‌‌ترين پرسش‌‌ها در مورد معنادار و يا بي معنا بودن کل هستي انسان در زمان مشکلات و در بدترين تحولات او است که معنا پيدا مي‌‌کنند". بنابر اين، بزرگ‌‌ترين تهديد براي هوسرل کاهش ارزش آگاهي و عدم معنا است.

5. هايدگر: فلسفه  علم پديدارشناسي هرمنوتيک
همان‌‌طور که تئودور کيسيل67 بحث مي‌‌کند، رويکردي هوسرلي بر علم در صفحات نخستين هستي و زمان هايدگر به صورت قابل توجهي مشهود است"، ژورف ککلمن68 تأکيد مي‌‌کند که هايدگر در اغلب کارهايش به وضوح با مسائلي سرو کار دارد که به قلمرو فلسفه  علم مربوط است. هايدگر مانند نيچه بحث مي‌‌کند که ماوراي تأملات نظري و تحليل علمي، به خصوص در فلسفه علم و تکنولوژي مدرن، فلسفه دائما در حال پرسش است. بر حسب اهميت تأملات در فلسفه است که هايدگر مي‌‌انگارد: "شايد تمام علوم در پيش روي فلسفه تنها يک خدمتکار باشند". روح انتقادي اين شرح از تفاوت خاص در تأملات فلسفي و نظريه‌‌پردازي علمي، مهم‌‌ترين بيان هايدگر را در اصطلاح بعدي او مي‌‌سازد که "علم نمي‌‌انديشد". ادعايي که در هستي و زمان نيز شنيده مي‌‌شد: "پرسش از هستي‌‌شناسي اساسي‌‌تر و يا اصيل‌‌تر از پرسش موجود بر علم محصل69 است". هايدگر در ادامه در تضاد با تأملات حس‌‌گرايي تفکر غربي از حيث تکنولوژي و پيشبرد علم، مباحث نخستين خود را در زمينه رابطه بين فلسفه و علم در هستي و زمان عوض کرده اما تغيير نمي‌‌دهد. او مي‌‌نويسد، "تمام تفکرات علمي تنها شکلي مشتق شده از تفکرات فلسفي است". با اين کلام، هايدگر با نگه داشتن حرمت علم ادعا مي‌‌کند که: "فلسفه از علم ‌‌برتر‌‌است". در کتاب هستي و زمان اين اولويت به عنوان "منطق مولد" مشخص شده که "در يک سري از زمينه‌‌هاي" هستي براي نخستين بار گام برمي‌‌دارد و در تشکيل هستي‌‌اش و پس از آن براي رسيدن به ساختار دروني‌‌اش آنها را براي علوم محصل و در جهت شفاف‌‌سازي پاسخ به پرسش‌‌هاي آنها قابل دسترس قرار مي‌‌دهد". 
بنابر اين هايدگر به صورت خلاقانه با فعاليت‌‌هاي بنيادي تأملات فلسفي و با بيانات مرسوم بررسي‌‌هاي معرفت‌‌شناختي در علوم زمان خود به اين جهت مخالفت کرده که نوعي منطق به دنبال علم وجود دارد که سعي دارد با بررسي شرايط علم پيش رو بخت خود را بيازمايد تا روش خود را پيدا کند.  آنچه در نظر هايدگر در گسترش فيزيک رياضي "قطعي" است، "برنامه رياضياتي طبيعت در ذات خود است". اين طرح چيزي را که دائما عيني(پيش دست) است يعني ماده را پيشاپيش کشف مي‌‌کند و افقي را براي نگرش علمي بر لحظاتي که تعين علمي مي‌‌پذيرند،(حرکت، نيرو، مکان و زمان) باز مي‌‌کند.  "پي‌‌ريزي علم علوم"، تنها از آن رو ممکن گشت که پژوهشگران پي بردند که "هيچ امر واقع محضي" وجود ندارد. به بيان ديگر، طرح مادي از حقيقت بايد ازقبل آورده شود- يعني ماتقدم. پس تنها در اين صورت است که هر علمي "قابليت بحران را در مفاهيم بنيادين پيدا مي‌‌کند".  هايدگر که زندگي خود را وقف پديدارشناسي کرد، تأکيد مي‌‌کند که زندگي فراي هر نداي سطحي از "اشياء در ذات خود"، پديدارشناسي را "پيش‌‌فرض" قرار داده است. براي فهميدن هايدگر در اينجا نياز به توجهي خاص و هرمنوتيک در تحول بيولوژيکي‌اي است که آن زمان در راه بود. با قراردادن و فراتر رفتن از "هم ايستايي"70 کلود برنارد71 به عنوان تکاملي ماوراي مکانيک دکارتي اشاره‌‌ هايدگر شديدا بوم شناختي و اساسا زيست محيطي است: "زندگي آن نوع از واقعيت است که در جهان وجود دارد و به راستي به طريقي که جهاني را دارا است. هر موجود زنده‌‌اي محيط جهان پيرامون خود را دارد، نه به صورت چيزي زنده درکنارش بلکه به صورت چيزي در حالتي آشکار و بي حجاب".
در سال 1925 هايدگر تأکيد کرد که: "براي يک حيوان نخستين، جهان مي‌‌تواند بسيار ساده باشد" و چنين توضيح داد که در اين ميان خطر از دست رفتن اين موضوع حياتي وجود دارد  که شايد ما در نظر نگيريم که اين حيوان نيز براي خود جهاني دارد". مباحث پيچيدگي و يا سادگي از منظر هايدگر را نيز بايد به خوانش‌‌هاي معاصر او در مباحث فقر جهاني حيوان در واژگان تهيدستي اضافه نمود. در جريان سخنراني 1920تا 1930 هايدگر در "مفاهيم بنيادين متافيزيک" به اثر هانس دريش72 اشاره کرد که نظريه‌‌پرداز اندازه‌‌هاي شيميايي در توسعه‌‌ جنين‌‌شناسي بود. در همين راستا، هايدگر براي تأکيد بر جدايي بين انسان و حيوان، به زيست‌‌شناسان ديگر اشاره مي‌‌کند و همچنين تقابلي بيولوژيستي با گرايش‌‌هاي دکارتي زيست‌‌شناسي علم مدرن دارد تا حيوانات و انسان را در معناي مکانيکي تعريف کند. اين گرايش در زيست‌‌شناسي تجربي مدرن به جا مانده است و وابستگي‌‌اش را از مدل‌‌هاي به خصوص در آزمايش‌‌هاي حيوانات گرفته است. هايدگر در اينجا دوباره از مورد پديدارشناسي هرمنوتيکي براي تفسير هستي‌‌شناختي انسان سود مي‌جويد و از انسان به‌منزلة حيواني ابداع‌کننده و يا آنچه که او حيواني جهان ساز مي‌‌نامد ياد مي‌کند. 
پيش‌تر هايدگر به تقليد از نيچه انسان را حيواني خوانده بود که همچنان بايد مسير تکامل را طي کند، در واقع، هايدگر با بيان اين‌‌که انسان مسير کمال را طي کرده اما بايد آن را به انتها برساند قصد دارد تا قرابت انسان با جهان خارج را نشان دهد. اما همين جهاني که تا اين اندازه به انسان نزديک است، يکي از نگراني‌هاي عملي هايدگر به‌شمار مي‌رود. زيرا جهان پيرامون و اشياي موجود در آن، در فضا وجود دارند اما فضاي جهان، آن فضايي نيست که در هندسه مطرح است.
تمرکز هايدگر بر مقوله‌‌ حيات بار ديگر در ارجاع او به علم شيمي در سال 1929 تکرار مي‌‌شود  تا او از اين منظور براي سخن گفتن درباره علوم زيست شناختي و ارگانيک بهره ببرد. او با تحقق اين هدف نشان مي‌‌دهد که چقدر سخن گفتن در مورد "موجودات زنده" مورد غفلت واقع شده است؛ به ويژه زماني که اين عبارت در چارچوب تضاد ميان دو مفهوم ارگانيک و غيرارگانيک تعريف مي‌‌شود. او به ما يادآوري مي‌‌کند تا مثال شيمي آلي و معدني را دقيقا به اندازه‌‌اي در نظر بگيريم که "شيمي آلي هرچيزي است غير از علم آلي در معناي موجود زنده در همين شکل. از اين جهت شيمي آلي نام گرفته زيرا آلي در معناي موجود زنده در اساس غيرقابل دسترس باقي مي‌‌ماند.
هايدگر هستي و زمان را با ارجاعي به بحران در علم آغاز کرد و بر اهميت تأملات فلسفي تأکيد کرد. هر علمي مبناي زمينه هستي شناسي خود را در بنياد قوام خود شرح مي‌‌دهد که با نمونه‌‌ مباحثات بنيادين رياضيات در زمان هايدگر(و همچنين امروزه روز) "ميان فرماليست‌‌ها و شهودگرايان" آغاز مي‌‌شود. سپس هايدگر اضافه مي‌‌کند که چيزي که در اين مباحث نامشخص است، به جريان انداختن تحصيل و تأمين نخستين راه دسترسي به آن چيزي است که به طور فرضي هدف علم رياضي محسوب مي‌‌شود. هايدگر در فيزيک نيز چنين انقلاب بنياديني را از طريق نظريه نسبيت بر پا مي‌‌کند. اين بدان معنا است که علم همراه با مفاهيم بنيادي‌‌اش آغاز مي‌‌شود و پرسش از اين مباحث بنيادين، مسأله تحقيقات علمي نيست زيرا که چنين تحقيقي تنها بر مبناي چنين مفاهيمي ممکن است. بنابراين، پرسش فلسفي يا آنچه که هايدگر "پرسش از هستي‌‌شناسي" مي‌‌نامد، مي‌‌تواند سر آغازي باشد چنان که در مقابل پرسش اٌّنتيک73 علومِ محصل قرار گرفته است".
به عقيده هايدگر، در اصطلاح هوسرلي، فلسفه علمِ خود علم است و مي‌‌تواند باشد، نه به خاطر سنتي ارجمند تا فلسفه را اين گونه در نظر بگيرد، بلکه به اين علت که تحقيقات فلسفي بايد بتواند و مي‌‌تواند از علوم محصل به ادعاي هايدگر، پيشي بگيرد. بنابراين، همان‌‌طور که هايدگر اين نکته را روشن مي‌‌کند، سهم کانت در سنجش خرد ناب" در آن نهفته است که در حل کردن فهم تعلق هر شيئ به هر طبيعتي کمک کرده است". به جاي معرفت شناسي، "منطق استعلايي" کانت، براي مضمون آن بخش از هستي، منطق "پيش‌‌اندري" است که "طبيعت" نام دارد". 
در اين مفهومِ فرآوري شده و گشوده، که هايدگر آن را امکان اساسي حقيقت نامستور يا همان "کشف حجاب"، مي نامد، دانشمندان حقيقت طبيعت را مي‌‌شکافند. در اين بستر نامستوري که چنين گشايش علمي صورت گرفته، مي‌‌توان گفت که "قبل از آنکه قانون نيوتن کشف شود، اين قوانين "درست نبوده‌اند". از طريق دازاين74  "هستي در حقيقت" قوانين فيزيک نيوتن واقع افتاد. قوانين نيوتن، اصل امتناع تناقض و يا هر حقيقت ديگري، تا زماني صحت دارد که دازاين وجود دارد. لازم به ذکر است که "قوانين توسط نيوتن به حقيقت تبديل و به دازاين قابل دسترسي شدند. هنگامي که هستنده‌‌ها فاش شدند، خود را آن گونه نشان مي‌‌دهند که قبلا بوده‌اند. چنين "کشف حجابي" آن نوع از هستي است که به حقيقت تعلق دارد.
6. گودل: رياضي، زمان و فروپاشي گفت وگو (ديالوگ)
در ابتداي مقاله به اهميت برنامه هيلبرت در سال 1900 اشاره شد. او سعي داشت رياضيات را در مسير کامل علوم قرار دهد و به گفته  خود هيلبرت هر مسأله رياضي شناخته شده‌‌اي الزاما بايد قابليت راه حلي دقيقي داشته باشد. سي سال پس از آن رياضي داني جوان به نام گودل، که قصد داشت مسأله هيلبرت را حل کند، ادعاهاي هيلبرت را رد کرد. همان‌‌طور که در عنوان قضيه نخست ناتماميت گودل مشخص است: "در باب گزاره‌‌هاي تصميم ناپذير اصول رياضي و دستگاه‌‌هاي مربوطه" تمام فرمول بندي‌‌هاي چنين دستگاه‌‌هاي صوري در نظريه‌‌ اعداد، شامل عبارت‌‌هاي تصميم‌‌پذير مي‌‌شود و به همين نحو، گودل توسط قضيه‌‌ ناتماميت، انجام اصول موضوعي ايده آل هيلبرت را در هم مي‌‌شکند. دومين قضيه ناتماميت گودل بر آن است که سازگاري حساب نمي‌‌تواند در خود علم حساب اثبات شود، يا حداقل در زبان خودش به وسيله اصل نخست گزاره‌‌هاي حساب ديفرانسيل و انتگرال ثابت شود. همان‌‌طور که ژان کويس75 در مورد قضيه ناتماميت گودل اظهار مي‌‌دارد: "عدم تناقض در يک نظريه تنها در يک نظريه قوي‌‌تر مي‌‌تواند نشان داده شود". اين بدان معنا است که تماميت تنها در صورتي مي‌‌تواند اثبات شود که دستگاه صوري ناسازگار باشد که در اين صورت نياز به دستگاه فراتري خواهد بود تا سازگاري اثبات شود. اهميت کار گودل در رياضيات و منطق به‌‌طور گسترده‌‌اي شناخته شده است. همان طور که کويس اظهار مي‌‌دارد، نتيجه‌‌ کار گودل معروف است: هر نظريه‌‌اي مشتمل بر حساب اعداد ناگزير نظريه‌‌اي ناتمام است. يک گزاره در حالي مي‌‌تواند در نظريه‌‌ اعداد بگنجد که برآورد اصول موضوعه نبوده و همچنين در تناقض با آنها قرار نداشته باشد". به بيان ديگر، هيچ دستگاه صوري نمي‌‌تواند هم سازگار و هم کامل باشد. فراتر از پرداختن به رياضيات و مسأله هيلبرت، مسأله ديگري قضيه ناتماميت گودل را به مکانيک کوانتومي هايزنبرگ و نظريه جان ون نيومن76 مربوط مي‌‌کند. در حالي که پرداختن گودل به چنين مباحثي بسيار تقدير شده، مبحث مهمي در ادبيات در باب دستاوردهاي فلسفه گودل در زمينه علم منطق نيز باز شده است و بسياري از دانشمندان قصد دارند که ادعا کنند، در نتايج به دست آمده از قضيه ناتماميت، به سادگي اغراق شده است.
اين مسأله ازآن رو قابل توجه است که گودل فراي تلاشش در منطق رياضي، ديدگاه‌‌هايي فلسفي نيز داشت. از آنجا که گودل براي ژيان کارلو روتا،77 رياضي‌‌داني با گرايش‌‌هاي پديدارشناختي چنين مي‌‌نويسد: "فلسفه‌‌استعلايي... در شکل تکامل يافته‌‌اش...، چيزي بيشتر يا کمتر از سنجش خرد ناب کانت نمي‌‌تواند باشد، که به علم دقيق تبديل شده است". علاقه گودل در خصوص زمان نيز در روح کانتي بيان شد، همان‌‌گونه که به باور گودل: "تلاش براي کشف آنکه چه چيزي در فکر ما نسبت به زمان مهم است، مي‌‌تواند بدون کمک گرفتن از فيزيک، با ترکيب کردن مفاهيم بدون تحليل کردن شان، صورت پذيرد". کاري که در عوض بايد انجام شود، "بازسازي ماهيت اصلي طرز فکرمان است".
گودل با اين تصور که تمايز قائل شدن ميان شيوة آنگلو- آمريکايي و قاره‌اي فلسفيدن، تأسف بار و در عين حال امري کم اهميت است، در تمام دوران زندگي حرفه‌اي‌اش از جريان بحث‌ها و تأملات فلسفي‌اي که بر روي مسائل فيزيک و منطق رياضي در جريان بود و همچنين فلسفة زمان دوره ماند. يورگرو78 اين مورد را با ارجاع به سهم گودل در کتاب پاول شيلپ79 با عنوان آلبرت اينشتين: دانشمند فيلسوف به تفصيل شرح مي‌دهد و معتقد است که پيش‌فرض گودل خطا بوده است. يورگرو مي‌‌نويسد: "پرداختن گودل به کتاب شيلپ هيچ تأثيري بر جامعه  فيلسوفان نداشت". در نظر او، گودل تحصيلات دانشگاهي لازم را براي آن که فيلسوف به حساب بيايد را نداشت و در نتيجه تلاش‌‌هاي انديشمندانه اش با استقبال خوبي مواجه نشد.
چنين برخوردي در زمينه تحصيلات آکادمي، مرسوم و بسيار سياست مدارانه است؛ گرايش‌‌هاي دانشگاهي که سعي بر نفي آنچه دارد که در زمينه "تخصص" بر آن تأکيد شده است. همان‌‌طور که گودل نتوانست سبک نگارش مرسوم فلسفه تحليلي آن زمان را به کار ببرد و اسامي صحيح فلاسفه آمريکايي را درست ارجاع نداد، همين امور باعث شد که تلاش گودل در فلسفه نتواند به گفتماني عمومي راه يابد. در اين راستا، گودل مثالي در ميان بسياري ديگر از اين نوع افرادي قرار دارد که در فضاهاي بسته تخصصي، جايي در ميان گفتمان‌‌هاي دانشگاهي ندارند و راه را براي مخالفان و ديگر کساني که از زمينه تخصص‌هاي ديگر مي‌‌خواهند وارد شوند، بسته است. متأسفانه اين يک واقعيت در مورد فلسفه علم است؛ زيرا در فضايي آشکارا سياسي و در متن گفتمان‌‌هاي فلسفه اجتماعي، اخلاقي و سياسي قرار دارد.

منبع
Early Continental Philosophy of Science, Babette Babich, THE HISTORY OF CONTINENTAL PHILOSOPHY,General Editor: Alan D. Schrift pp. 263-286.

پي نوشت‌‌ها
1. اگر چه نخستين بار مارکني سيگنالي راديويي را در 1895 مخابره کرد.  
2.Wilhelm Rontgen  //  3.Robert Goddard  //  4.Gaston Bachelard  //  5.Louis Basso  //  6.Patrick A. Heelan  //  7.Ernst Mach  //  8.Ludwik Fleck  //  9.Werner Heisenberg  //  10. So many modalities of humanization  //  11.David Hilbert  //  12.kurt Godel  //  13.Konigsberg  //  14.Avenarius  //  15.Poincaré  //  16.Heinrich Rickert  //  17.Wilhelm Dilthey  //  18.Max Weber  //  19.Karl Jaspers  //  20. philology  //  21. The tradition of Victorian relativity antedating Einstein  //  22.Rene Berthelot  //  23.Charles Sanders Peirce  //  24.Reimann  //  25.Pierre Duhem  //  26.Paul Feyerabend  //  27. Continuationist  //  28.Jeanne Peiffer  //  29.George Canguilhem  //  30.Herbert Butterfield  //  31.Presentism  //  32.William Whewell  //  33.William Thomson  //  34.Lord Kelvin  //  35.Hyton Lyell  //  36.Rudolf Clausius.
37. يکي از بنيادي‌‌ترين انديشه‌‌هاي فلسفي نيچه، ر ک به حکمت و فلسفه، شماره دوم، تابستان 1390، صص 37-52
38.Alfred Lothar Wegener.
39. ديدگاه مولف مقاله آن است که دانش زمين‌‌شناسي براي رديابي آزمايش‌‌هاي پنهان هسته‌‌اي ضروري است.
40. translate  //  41. translation  //  42.Feredrich Adolf Paneth  //  43.Isotopes  //  44.George Hevesey  //  45.Radium D  //  46.Jaap Van Brecke  //  47.Joachim Schummer  //  48.Feredrick Von Hayen  //  49.Michael Polany  //  50.Ricket  //  51.Bensaud Vincent.
52. به احتمال منظور مولف آن است که نظريه فرضي و ذهني با ماده عيني و ملموس در تطابق قرار مي‌‌گيرد.
53.Canter  //  54.Halle  //  55.Gottlob Frege  //  56.Weyl  //  57.Brower  //  58.Bohr  //  59.Ryckman  //  60.Clair Ortiz Hill  //  61.Gottingen  //  62.Richard  Tieszen  //  63.Eugene Wigner  //  64.Noematic   //  65. subjective experience  //  66. objective world  //  67.Theodore Kisiel  //  68.Joseph Kockelman  //  69.Positive science  //  70.Milieu Intérieur  //  71.Claude Bernard  //  72.Hans Dreisch  //  73.Ontical  //  74.Dasein  //  75.Jean Cavaillès  //  76.John Von Neumann  //  77.Gian Carlo Rota    //  78.Yourgrau  //  79.Paul Schilpp.


 


صفحه 1 از 4