مجله شماره 7

سعادت و شادکامي

PDF چاپ نامه الکترونیک

سعادت و شادکامي

نغمه پروان


جستجوي سعادت و شادکامي از جمله حقوق انساني غير قابل انتقال، در کنار حق برخورداري از زندگي و آزادي است. سعادت و شادکامي خير مطلق زندگي، و اعلاترين خواسته انسان و متفاوت از ديگر خواسته‌هاي اوست، چرا که نه غايتي سواي ديگر غايات، بلکه شيوه پي‌گيري فعالانه آنها شمرده مي‌شود.  شادمان و سعادتمندانه زيستن محتاج عمل انساني است و هنگامي طعم آن در زندگي چشيده خواهد شد که اعمال با فضايل اعم از اخلاقي و عقلاني درآميزد، بنابراين “بهره‌مندي از زيستي شادمانه و سعادتمندانه بيش از هر چيز ديگر، به عهده خود انسان است”. گرچه ارسطو مدعي آن است که همگان در اين مسئله که ‘خير غايي انسان سعادت و شادکامي است’ اتفاق نظر دارند، اما اين نکته چندان راه‌گشا نيست، از آن رو که غالبا توافق در تعريف صورت سعادت و شادکامي است و تا کنون درباره چند و چون محتوا و مضمونشان توافقات دقيقي حاصل نشده است.
قبل از ورود به دفتر سعادت و شادکامي شرح خلاصه‌اي از معنا و مضمون اصطلاح Happiness به نظر ضروري مي‌رسد، که اين لزوم و ضرورت به سبب معاني متفاوتي است که فيلسوفان و فرزانگان از عهد باستان تا اکنون و دست اندرکاران حوزه روانشناسي – دانسته و نادانسته– از  اصطلاح  واحد Happiness مراد کرده‌اند. اين واژه، يعني Happiness، که در تقرير فلسفي به (سعادت يا بهروزي) ترجمه مي‌شود، به تعبير فيلسوفان عهد باستان همان زندگي آرماني‌اي است که آن را ائودَيمونيا(eudaimonia beatitude) نام مي‌دهند، و در سياق روانشناختي غالبا از آن معناي (شادکامي يا خوشي) اخذ مي‌گردد. دور از انصاف نيست اگر ادعا شود در طول تاريخ اغلب تمايز شايسته‌اي ميان معاني فوق گذارده نشده و به همين سبب معناي اين واژه همواره در سراسر دوره‌هاي مختلف دچار آشفتگي بوده، به طوري که غالبا به خلط مبحث ميان دو حوزه فلسفه و روانشناسي انجاميده است. در مقابل خوشي و شادکامي روانشناختي (معناي دوم Happiness)که اغلب در زندگي تؤام با لذت يافت مي‌شود، در يک زندگي سعادتمندانه به لحاظ فلسفي يا زندگي همراه با بهروزي (معناي اول Happiness)، هر سه مؤلفه اخلاقي بودن، خوش بودن و ارزشمندي زندگي حائز اهميت است. بنابراين مشخص مي‌شود که معناي روانشناختي اين واژه تنها در بردارنده يک بخش از سه بخش معنايي آن است و همانگونه که حکما و فرزانگان خاطر نشان مي‌کنند براي برخورداري از زندگي آرماني و خيراعلي، دو مولفه حياتي ديگر، يعني اخلاقيات(خوبي) و ارزشمندي زندگي نيز مي‌توانند حائز اهميت قلمداد شوند.
از اين رو وجه تسميه اين دو دفتر به شادکامي و سعادت نيز حاکي از آن است که به مفهوم Happiness از دو منظر فلسفي (سعادت) و روانشناختي (شادکامي) پرداخته مي‌شود. لازم به ذکر است که شادکامي و خوشي مورد نظر در اينجا صرف داشتن احساس خوب، ثروتمند بودن، يا داشتن متعلقات نيست؛ بلکه، شادکامي  به عنوان شيوه‌اي از زيستن محل بحث است. لذت مي‌آيد و مي‌رود، اما شادکامي مورد بحث ما ماندگار است؛ اين شادکامي حتي در گاه آزردگي و نامهرباني زندگي با ماست. مادامي که در جستجوي آن و به سوي آن در حرکتيم، رشد خواهيم کرد، و استعدادهايمان را شکوفا مي‌سازيم، و از اين رو زندگي انساني خوبي خواهيم داشت. بنابراين توجه به اين نکته ضروري  است که ما نه در خصوص شادکامي و خوشي مربوط به احساسات خوبي که مي‌آيند و مي‌روند، بلکه از خوشي يک زندگي انساني کامل و معنادار سخن مي‌گوييم.
آغاز گر دفتر حاضر گفتگوي نيگل واربرتون فيلسوف شهير بريتانيايي و پروفسور ‘تامس هورکا’ فيلسوف کانادايي است که به سبب انتشار اثر جذاب غير آکادميک هورکا با نام "بهترين چيزهاي زندگي" با محوريت معنا و مفهوم لذت و... صورت گرفته است.
در پي آن، در حضور دکتر پرويز عباسي داکاني نظري خواهيم داشت بر ديدگاه‌هاي انديشمندان و متفکران ايراني در خصوص مراتب شادکامي، اقسام و عوامل دخيل بر آن، نقش مرگ در زندگي آدمي، و تأثيري که در شادکام بودن و سعادتمندي او  برجاي مي‌گذارد.
در نوشتار منزلت زندگي، ديويد سونسون که شادکامي را مايه حيات و وظيفه اصلي زندگي مي‌داند، ضمن توصيف شادکامي واقعي و تأکيد بر لزوم عام و فراگير بودن آن، وجود شادکامي را لازمه نيل به آگاهي اخلاقي و در نتيجه توجه انسان به ارزش و کرامت«خود» بيان مي‌کند، و از اين رو از انسان به مثابه تنها موجودي نام مي‌برد که از توان هماهنگ ساختن اراده خويش با اراده الهي برخوردار است.  “خوشبختي و معناي زندگي”  شرحي است بر نظريه فيلسوف معاصر گرت تامسون، برگرفته از کتاب معناي زندگي او، که با بيان نظريات لذت و ميل و.... درصدد پاسخگويي به اين پرسش است که ‘آيا معناي زندگي مي‌تواند عبارت از شادکامي باشد؟’ .
مقاله ‘چرا شادکامي براي ما اهميت دارد’ از مارتين سليگمن، پدر روانشناسي مثبت نگر، با تمرکز بر ساز و کار شادکامي، و بررسي عوامل مؤثر بر آن؛ شيوه نويني براي ارزيابي و سنجش عددي شادکامي عرضه مي‌دارد. سه روز براي ديدن، نوشتاري است به قلم هلن کلر که از ديدگاه فردي نابينا، دنيايي را که هر روزه  چشم‌هاي بينايان به آن خو گرفته است و جز شگفتي‌ها و خوارق عادت آن را نمي بيند به گونه‌اي براي خواننده به کلمه در مي‌آورد، که گويي برخورداري از نعمت بينايي تنها براي سه روز نيز خواهد توانست براي به ارمغان آوردن نوعي شادکامي ماندگار نابينايي را کفايت کند. فصل ختام دفتر حاضر نوشتار ‘سعادت به روايت فلسفه يونان باستان’ جان هر است که با توصيف سعادت مورد نظر فيلسوفان عهد باستان، خصوصا افلاطون و ارسطو انديشه سعادت هر دو را مشترک و نظريه اخلاقي آنها را سعادت گرا مي‌خواند.
کلام آخر اين که در نگاه ارسطو شکوفايي استعدادها را مي‌توان کليدي دانست براي زندگي خوب و خوش و آن چيزي که او سعادت مي نامدش و اين شکوفايي با کمک عقل قابل حصول است. سعادتي که مورد نظر اوست، ائوديمونيا، از واژه دَيمون يونان باستان اخذ مي‌شود. دَيمون انسان چيزي است مانند روح فريد انسان، “خود” دروني يا راستين فردي انسان، يا صورتي از آن چه ما واقعا هستيم. تقدير ما انسان‌ها بر اين قرار گرفته است تا با شکوفا کردن استعدادهاي دَيمون، ميان دَيمون خويش و “خود” واقعي‌مان آشتي برقرار کنيم. مسئوليت ابتدايي هر شخصي نخست يافتن دَيمون در وجود خود و پس از آن زندگي کردن طبق آن است.” انديشه ارسطو مبني بر اين که چيزهاي زنده نياز به تحقق بخشي استعدادهاي خود را دارند، شالوده  روانشناسي انسان گرايانه‌اي را بنيان مي‌نهد که به انسان‌ها مي‌قبولاند “ همه آن چيزي باش که مي‌تواني باشي”. گرچه ارسطو معرفت به استعدادها را براي يک زندگي خوب و سعادتمند ضروري مي‌داند، اما در خصوص نحوه حصول به آن کمتر سخن مي‌گويد. در دوران معاصر روانشناسي در اين حوزه نقش برجسته‌اي ايفاء نموده است، اما به وضوح کارهاي بيشتري براي انجام دادن وجود دارد، زيرا “شناخت خودت” به آن سهولتي که سقراط مد نظر داشت نيست!
منابع
1. سعادت/ دن هيبرون؛ ترجمه حسين عظيمي/ نشر ققنوس.  //  2. مصطفي ملکيان/ روزنامه اعتماد/  20خرداد 93.  //  3. اخلاق و سعادت ارسطو ( فلسفه و معناي زندگي) / ترجمه محمد آزاده/ نشر نگاه معاصر.

 

شادي و درد

PDF چاپ نامه الکترونیک

شادي و درد

گفت و گو با تامس هورکا
ترجمه علي كلاني طهراني


تامس هورکا (1952) فيلسوف کانادايي، يکي از اعضاي برگزيده جامعه سلطنتي کانادا که از سال 2002 کرسي ممتاز مطالعات فلسفي دانشگاه ترنتو را به خود اختصاص داده است و پيش از آن نيز به مدت بيست سال استاد فلسفه در دانشگاه کالگري (Calgary) بوده است تلاش مي‌کند تا به پرسش‌هايي که نيگل واربرتون فيلسوف شهير بريتانيايي درباره معنا و مفهوم لذت، انواع لذت و ارتباط آن با ديگر مفاهيم ارزشمند در زندگي مانند هنر و معرفت مطرح مي‌کند، پاسخ دهد. حوزه اصلي مطالعات و پژوهش‌هاي تامس هورکا فلسفه سياسي و فلسفه اخلاق خصوصا اخلاق هنجاري است. بيشترين آثاري که از وي منتشر شده درباره نظريه‌هاي اخلاقي مطلق گراست. از هورکا همچنين مقالاتي درباره قضاوت اخلاقي، تنبيه، ملي گرايي، دوستي و اخلاق جنگ منتشر شده است. اثر جذاب و غير آکادميک هورکا که شايد علت اصلي دعوت  نيگل واربرتون از اوست با نام "بهترين چيزهاي زندگي" (the best things in life) در سال 2011 منتشر شد در اين کتاب هورکا به بررسي موضوعاتي مانند لذت، معرفت، موفقيت، فضيلت و عشق مي‌پردازد.

ديويد ادموندز: يقينا لذت يكي از چيزهاي خوب زندگي است. اما چگونه لذت را با ديگر خوبي‌هاي انساني، مثل معرفت و هنر مقايسه مي‌كنيم؟ انواع متفاوت لذت را چگونه در برابر هم قرار ‌مي‌دهيم؟ و چه ارتباطي بين لذت و شادكامي وجود دارد؟ فيلسوف آمريكايي،رابرت نوزيك،ماشين تجربه‌اي را به تصوير كشيد كه هرگاه به آن وصل شويم هر احساس لذت‌بخشي را كه ممكن است بخواهيم به ما مي‌دهد، اما براي ما روشن نيست كه اين تجربه‌ها واقعي است يا نه. ممكن است باور كنيم كه در حال خوردن يك نان‌خامه‌اي شكلاتي هستيم درحالي‌كه سيم‌هاي متصل به مغز ما،علت واقعي اين احساس لذيذ هستند. پرسشي كه نوزيك طرح مي‌كند اين است: آيا ماشين را به جاي زندگي واقعي انتخاب مي‌كنيد؟ او فكر مي‌كند چنين انتخابي نخواهيد داشت و اين نشان مي‌دهد لذت آن‌قدر هم كه متفكري چون جرمي بنتام، فايده‌گراي انگليسي اواخر قرن هجدهم، باور داشت، اهميت ندارد. راهنماي ما درباره مفهوم لذت، تامس هوركا،  استاد فلسفه در دانشگاه ترنتو، است.

نيگل واربرتون: موضوعي كه مي‌خواهيم درباره آن گفت‌وگو كنيم لذت است. كاملا آشكار است كه لذت چيز خوشايندي است؛ چنين نيست؟
تامس هوركا: اميدوارم كه چنين باشد. اگر چيز خوبي نباشد اكثر ما در حال وقت تلف كردن هستيم. اما من مي‌پذيرم كه نوعي احساس شهودي نيرومند وجود دارد مبني براينكه لذت چيز خوبي است(منظور من از لذت تمام انواع احساس خوب است. هر حسي، هر احساس دروني كه‌احساس خوبي است و طنيني مثبت دارد). انسان‌ها واژه‌هاي مختلفي را براي انواع متفاوت احساس خوب به كار مي‌برند: لذت، خشنودي، شادي، شادكامي. منظور من همه اينها است و فكر مي‌كنم بله، احساس خوب چيزخوبي است.
نيگل واربرتون: اما احساس خوب را به صورت‌هاي مختلفي تجربه مي‌كنيم،  حتما همه آنها يك چيز نيستند، چنين نيست؟
تامس هوركا: اين همان موضوعي است كه قصد دارم درباره آن صحبت كنم. فكر مي‌كنم فايده‌گراياني چون جرمي بنتام گمان مي‌كردند كه لذت تنها يك چيز است، به تعبيري "گوي‌هاي لذت"(pleasure pellets) اما به گمان من انواع متفاوتي از احساس خوب وجود دارد. وقتي مي‌گويم لذت خوب است منظورم اين نيست كه تنها "لذت" خوب است. بنابراين بهترين زندگي ضرورتا لذت‌بخش‌ترين زندگي نيست. موفقيت يك ارزش انساني است؛ معرفت يك ارزش انساني است؛ به لحاظ اخلاقي شخص خوبي بودن يك ارزش انساني است؛ با اين حال لذت نيز يك ارزش انساني است وگمان نمي‌كنم تصور يك زندگي خوب بدون لذت ممكن باشد. لذت براي زندگي خوب يك عنصر ضروري است. اما همانطور كه گفتيد انواع متفاوتي از لذت وجوددارد. اولين تمايز بين لذت‌هايي كه صرف احساس‌اند و درباره چيزي نيستند و لذت‌هايي كه درباره چيزي هستند(لذت از اينكه)، وجود دارد. بگذاريد فرض كنيم شما در حال خوردن شكلات هستيد، چشم‌ها را بسته‌ايد و بر احساس خود متمركز شده‌ايد، (نوعي احساس خوشايند فوق العاده از خوردن شكلاتي مالامال از خامه) اما لذت شما درباره چيزي نيست.شما "ازاينكه چيزي"، واقع شده است، لذت نمي‌بريد.اين لذت تنها نوعي احساس است كه (براي ما) خوشايند است.

نيگل واربرتون: بنابراين شما مي‌گوييد كه اين لذت‌هاي بسيط حقيقتا احساسات هستند، احساسات خوشايند.
تامس هوركا: هر يك از آنها احساس پيچيده‌اي همراه با وجهي از لذت و خوشايندي خواهد بود،علاوه بر اين عناصر ديگري وجود دارد كه يك احساس لذت‌بخش را از احساس لذت‌بخش ديگر متمايز مي‌كند. بنابراين لذت خوردن شكلاتي كه در بالا به آن اشاره شد تلفيقي است از لذت و مزه شكلات و زياد بودن خامه. لذت برنزه شدن به سبب دراز كشيدن در آفتاب هم وجهي از لذت خواهد داشت و هم شخص ماسه‌هاي داغ را زير بدن خود احساس خواهد كرد. بنابراين هركدام از آنها مجموعه‌هايي كاملا متفاوت هستند، اما داراي وجهي از لذت مي‌باشند.

نيگل واربرتون: درباره مورد ديگر چه مي‌گوييد؟ مورد لذت "از اينكه چيزي".(pleasure that something)
تامس هوركا: خُب، آن زماني است كه شما"از اينكه"چيزي واقع شده است، لذت مي‌بريد. شما مي‌انديشيد كه در جهان اتفاقي رخ داده است( يا خواهد داد) و از اينكه چنين اتفاقي در آينده رخ خواهد داد لذت مي‌بريد. بنابراين مي‌توانيد از اينكه تيم ليورپول پنج دقيقه پيش امتيازي به دست آورده لذت ببريد. مي‌توانيد از اينكه فرزندتان به‌تازگي راه رفتن را شروع كرده است، لذت ببريد. مي‌توانيد از اينكه مستمعين، سخنراني شما را پسنديده‌اند و در پايان آن سولات دقيقي مطرح كرده‌اند، لذت ببريد. بنابراين شما از اينكه چيزي واقع شده‌است لذت مي‌بريد. اين بسيار پيچيده‌تر از نوعي احساس فيزيكي محض است، چرا كه بدون انديشيدن درباره اينكه ليورپول پنج دقيقه قبل امتيازي به دست آورده نمي‌توانيد از اينكه ليورپول پنج دقيقه قبل امتيازي به دست آورده لذت ببريد. براي مثال ممكن است فكر كنيم كه حيوانات مي‌توانند لذت‌هاي فيزيكي محض داشته باشند: مي‌توانند گوشت بخورند و از خوردن آن لذت ببرند اما نمي‌توانند از اينكه ليورپول امتياز كسب كرده است لذت ببرند مگر اينكه واجد اين انديشه باشند كه ليورپول امتياز كسب كرده است و اكثر حيوانات توانايي چنين كاري را ندارند.

نيگل واربرتون: پس ما بايد بين لذت‌هاي محض، مانند خوردن شكلات و لذت‌هايي مانند لذت "از اينكه"ليورپول امتياز كسب كرده است، تفاوت بگذاريم. آيا اين تمام انواع مختلف لذت است كه مي‌شناسيم؟
تامس هوركا: نه. به نظر من تمايز ديگري بين آنچه لذت‌هاي صريح مي‌ناميم و لذت‌هاي عام‌تر (وسعت‌يافته) وجود دارد. بنابراين بگذاريد من نوع اول را در كنار لذت‌هاي صرف كه از نوع"لذت از اينكه" نيستند قرار دهم. اگر لذتي فيزيكي را تجربه ‌كنيد، مثل خوردن شكلات يا آفتاب گرفتن، اين لذت معمولا به قسمتي از بدن شما محدود مي‌شود شما لذت آفتاب گرفتن را در پشت خود احساس مي‌كنيد يا لذت خوردن شكلات را در اندام‌هاي چشايي خود احساس مي‌كنيد. به همين نحو احساس درد معمولا به قسمتي از بدن شما محدود مي‌شود: شما درد را در آرنج راست‌تان يا در ران چپ‌تان احساس مي‌كنيد. بنابراين آنها موضعي‌اند و همچنين در ظرف آگاهي  به صورت عناصري مجزا هستند. ممكن است شما در يك زمان احساس‌هاي متعددي داشته باشيد. ممكن است در آرنج راست‌تان درد داشته باشيد و درحالي كه شكلات مي‌خوريد از آفتاب گرفتن لذت ببريد و در ران چپ‌تان احساس سوزش داشته باشيد، همه اين‌ها در يك لحظه اتفاق‌ميافتد. آنها در آگاهي  شما عناصري مجزا هستند.لذت‌هاي بسيط موسع‌تر لذت‌هايي از نوع "بودن در حال خوب" هستند. شما در كل احساس خوبي داريد. در كل به وجد آمده‌ايد. اكنون، لذت‌هايي وجود دارند كه به قسمتي از بدن شما محدود نشده‌اند. شما در آرنج چپ‌تان يا ران راست‌تان روحيه و حال خوبي را احساس نمي‌كنيد. اين نوع لذت نه محدوده‌اي فيزيكي دارد و نه در كنار ديگر عناصر صرفا عنصري مجزا در ظرف آگاهي مي‌باشد. اين نوع لذت بر آگاهي سايه افكنده است. اين احساس كل وضعيت رواني شما را فرا مي‌گيرد. همچنين مي‌تواند شدت و ضعف داشته باشد. ممكن است حالتان اندكي خوب باشد، يا ممكن است به وجد آمده باشيد كه نوعي حال خوب شدت يافته است. حال‌ها چون سرتاسر آگاهي را فرا مي‌گيرند با لذت‌هاي فيزيكي تفاوت دارند. آنها آگاهي را اشباع مي‌كنند، و ‌زمينه‌اي براي ديگر وضعيت‌هاي رواني هستند. مانند لايه نازكي از رنگ آبي در نقاشي كه به سبب آن همه چيز اندكي آبي رنگ است. و البته در مقابل حال بد يا افسردگي قرار دارد جايي‌كه احساس منفي ظرف آگاهي شما را فرا مي‌گيرد.

نيگل واربرتون: بنابراين حال‌ها  بسيار كلي هستند و درباره چيزي نيستند، به خلاف عواطف كه درباره چيزي هستند.
تامس هوركا: بله درست است. بنابراين حال خوب كلي‌تر و موسع‌تر از لذت فيزيكي است، اما ما هنوز در قسمت احساس بسيط قرار داريم و نه" لذت از اينكه". افزون براين، (احساس بسيط) نوع كلي‌تر و موسع‌تري از احساس خوب وجود دارد كه در قسمت"لذت از اينكه" قرار دارد. بيشتر آنچه توصيف كرده‌ام"لذت از اينكه" چيزهاي خاصي رخ داده‌اند بوده است. بنابراين صرفا از اينكه ليورپول امتياز كسب كرده است،  يا فرزندم راه رفتن را ياد گرفته است، يا از اينكه مردم قدردان سخنراني‌ام بوده‌اند، لذت مي‌برم. اما مي‌توان"لذت از اينكه" را در موضوعات بسيار بزرگتري استفاده كرد و يكي از اين موضوعات لذت بردن و احساس رضايت از زندگي‌ام به عنوان يك كل است. تنها نظاره‌گر يكي از ابعاد زندگي‌ام نيستم، زندگي‌ام را به صورت يك ‌پارچه پيش چشم دارم از اولين مراحل آن، تا زمان حال، و براي آينده‌‌اي كه در پيش دارم برنامه‌ريزي مي‌كنم. به زندگي شخصي‌ام، شغلم، سرگر‌مي‌‌ها و فعاليت‌هايم، دوستانم، به همه اين چيزها مي‌نگرم، احساس خوبي به آن دارم . لذت مي‌برم از اينكه زندگي‌ام در اين مسير قرار گرفته است. اين نوعي "لذت از اينكه" است. از اينكه چيزي واقع شده‌است (يا واقع شده بود) لذت مي‌برم. اما اين چيزي بسيار بزرگتر از كسب امتياز ليورپول است: اين زندگي من به صورت يك‌پارچه است.مي‌خواهم  مروري بر خطوط كلي اين تمايز چهار بخشي داشته باشم. بنابراين ما چهار نوع لذت داريم (الف) لذت‌هاي بسيط و موضعي (لذت‌هاي فيزيكي)؛ (ب) لذت‌هاي بسيط و موسع (نوعي حال خوبِ فراگير)؛ (ج) "لذت از اينكه" و خاص ( لذت از اينكه ليورپول امتياز كسب كرده است)؛ (د) "لذت از اينكه" و بيشتر موسع ( احساس رضايت از زندگيم به مثابه يك كل). اينها انحاء احساس خوب هستند، اما با يكديگر تفاوت دارند.

نيگل واربرتون: بنابراين ما اكنون يك طبقه‌بندي علمي داريم. اما چگونه مي‌توانيم اين لذت‌هاي متفاوت را با يكديگر مقايسه كنيم؟
تامس هوركا: من دوباره مي‌خواهم اندكي بنتامي شوم چرا كه به نظرم اين چهارنوع لذت مستلزم احساس خوب هستند، همه آنها شامل نوعي طنين مثبت هستند و اين طنين مثبت كمابيش  پرشور است. در نظرمن، تمام آنچه مهم است مقدار طنين مثبتي است كه به دست مي‌آوريد. اگر صرفا به كلماتي كه در انگليسي به كار مي‌بريم، بيانديشيد واژه "لذت" كمي سبك‌مايه به نظر مي‌رسد.شما با جمله " او زندگي‌اش را تماما وقف لذت كرد" كسي را ستايش نخواهيد كرد. اما شادكامي بيشتر از لذت داراي معاني ضمني مثبت است. من مي‌خواهم شاد باشم، اين بهتر به نظر مي‌آيد. انسان‌ها معمولا واژه شادكامي را براي چيزي بسيار موسع‌تر از آن چهار نوع احساس خوب كه در بالا ذكر شد، به كار مي‌برند. بنابراين فكر مي‌كنم شما احتمالا بيشتر تمايل خواهيد داشت كسي ‌را كه در يك حال خوب  فراگير قرار دارد شاد بناميد، حال ‌آن‌كه، اگر صرفا لذتي خاص از خوردن شكلات به دست آورده باشد، از واژه لذت استفاده خواهيد كرد و نه شادي. به علاوه، اگر كسي "از اينكه"  ليورپول امتيازي كسب كرده است يا دخترش راه رفتن را آموخته است، لذت ببرد، شما نخواهيد گفت كه اين اتفاق او را شاد كرده است. اما اگر كسي احساس خوبي به زندگي‌اش به عنوان يك كل داشته باشد تمايل داريم بگوييم كه او شخص شادي است. بسياري از فلاسفه شادكامي را به رضايت و احساس خوب داشتن نسبت به زندگي به عنوان يك كل، تعريف كرده‌اند. بنابراين اگر اين واژه (شادكامي) را با معاني ضمني مثبتي كه دارد براي اشكال موسع‌تر از احساس خوب استفاده كنيد، به گمان من اين كار شما تلاشي است براي متقاعد كردن ما به اينكه آنها بهتر هستند، اما من با اين كار متقاعد نمي‌شوم. به اين ترانه فكر كنيد "هر عشقي عشق خوبي است"، خُب، هر احساس خوبي احساس خوبي است. تنها شدت آن مهم است.

نيگل واربرتون: بنابراين شما مي‌گوييد لذت به هر نحوي كه به‌دست آيد چيز خوبي است. به نظر مي‌رسد مي‌توان چنين نتيجه گرفت شخصي كه زندگي‌اش را معطوف به لذت‌هاي  ساده و ابتدايي كرده است‌ و تجربه‌هاي شديد بسياري دارد، مي‌تواند به اندازه شخصي كه زندگي‌اش را بيشتر معطوف به پيروي ازعقل و انديشه كرده است، زندگي شاد و لذت بخشي داشته باشد.
تامس هوركا: من نمي‌گويم كه شخص اول زندگي‌اش به همان خوبي شخص دوم است چرا كه فقط لذت خوب نيست. اما اگر بپرسيد چه مقدار لذت (چه مقدار احساس خوب) در يك زندگي وجود دارد، در پاسخ مي‌توان گفت: لذت در اين زندگي به اندازه لذت در زندگي انديشمندانه‌اي است كه توصيف كرديد. بگذاريد چند نمونه را مقايسه كنيم. در يك طرف، شخصي لذت‌جو وجود دارد، كسي كه زندگي‌اش را صرف خوردن غذاهاي دلپذير و ماجراجويي‌هاي شهواني مي‌كند، اما معتقد نيست كه به بهترين نحو زندگي مي‌كند. او به سبب اعمالي كه انجام مي‌دهد از احساس گناه رنج مي‌برد و بنابراين از زندگي‌اش احساس رضايت زيادي ندارد ، احساس خوبي نسبت به زندگي‌اش به عنوان يك كل ندارد. با اين وجود، داراي همه اين لذت‌هاي خاص و شديد است. و در طرفي ديگر راهبي پرهيزكار داريم غذايش نان و آب است التذاذهاي فيزيكي‌اش بسيار كم است اما از سويي ديگر، داراي نوعي احساس خوشنودي پايدار است (نه شديد) نوعي پايداري همه جانبه، حالتي خوب كه آگاهي شخص را فرا گرفته است. او آنچه را كه فكر مي‌كند درست است انجام مي‌دهد. به خدايش خدمت مي‌كند و نسبت به زندگي‌اش احساس رضايت دارد. بالا و پايين نمي‌پرد، اما احساس رضايتمندي كاملي از نحوه گذراندن زندگي‌خود دارد. اين افراد به صورت‌هاي متفاوتي لذت مي‌برند، اما ممكن است پاسخي براي اين سوال كه كداميك بيشتر لذت مي‌برند وجود نداشته باشد. آنها برابرند، يا كمابيش برابرند؛ نمي‌توان گفت زندگي يكي از آنها خوشايندتر و لذت‌بخش‌تر از زندگي ديگري‌است. يك شخص لذت‌جو تمام لذت‌هاي فيريكي افراطي را دارد، اما به ندرت لذت حال خوب  يا "لذت از اينكه" موسع را تجربه مي‌كند. شخص پرهيزكار داراي نوعي حال خوب پايدار، و رضايتمندي از زندگي است، اما لذت‌هاي فيزيكي زيادي را تجربه نمي‌كند. آنچه را كه شخص در شكل خاصي از لذت به دست مي‌آورد شخصي ديگر درشكل ديگري از لذت به دست مي‌آورد. مي‌توان چنين فرض كرد، در پايان يك روز، آنها با روش‌هايي متفاوت به صورتي مساوي زندگي خوشايند و لذت‌بخشي داشتند.

نيگل واربرتون: ما تنها درباره لذت صحبت كرديم بدون توجه به اينكه چگونه پديد مي‌آيد، اما در زندگي واقعي،توجه به چگونگي پديد آمدن لذت مهم است. لذت بردن از شكنجه حيوانات چيز خوبي نيست.
تامس هوركا: نمي‌توانم بيشتر از اين موافقت كنم. ما درباره لذت به عنوان يك چيز خوب در زندگي صحبت كرديم و گفتم: معتقد نيستم كه آن تنها چيز خوب است. عناصر ديگري براي يك زندگي خوب وجود دارد، مثل موفقيت، شناخت و فهم، انواع معيني از ارتباط‌هاي شخصي و همچنين به لحاظ اخلاقي خوب بودن. بنابراين مبتني بر بيان مشهور بنتام اگر مقدار لذت برابر باشد، پوشپين (pushpin) به همان خوبي شعر است.(پوشپين نام نوعي بازي متعلق به قرن هجدهم است كه شباهت بسياري  به پولك بازي دارد). اين مطلب تا جايي‌كه پاي لذت در ميان باشد مي‌تواند درست باشد، هر دوي آنها به صورت مساوي خوب هستند؛ اما شعر مستلزم به كار بستن ظرفيت‌هاي فكري، فهم  و احساس همدلانه است كه بر لذت افزوده مي‌شوند و در مقايسه با نوعي لذت برابر، كه در بازي پوشپين قرار دارد، ارزش بسيار بيشتري به شعر خواندن مي‌بخشند.
شما درباره شخصي كه از شكنجه حيوانات لذت مي‌برد صحبت كرديد. خُب، من گفتم به لحاظ اخلاقي خوب بودن چيز خوبي است و البته به لحاظ اخلاقي بد بودن (شرور بودن) چيز بدي است. اگر از دردِ ديگران‌ــ بياييد بگوييم ديگرآزاري يك انسان يا حيوان ــلذت مي‌بريد، به جهت لذت بخش بودن مي‌تواند ارزش مثبت داشته باشد؛ اما ارزش منفي نيز دارد:به سبب اينكه بدخواهانه است و متضمن نوعي نگاه مثبت به شوق و التذاذ از كاري بد يعني درد كشيدن شخصي ديگر است. بنابراين، اين كار به ميزان لذت‌بخشي‌اش خوب وبه ميزان شرورانه بودنش بد است. اين لذت از لذت‌هاي مشابه كه متعلَق آنها شرورانه نيست بدتر است؛ و بدتر از آن  زماني كه درد ديگران كه فرد ديگرآزار از آن لذت مي‌برد درد بزرگي باشد.بنابراين لذت ديگرآزاري در كل شرورانه است: بدي آن،كه ناشي از شرارت است، بيشتر از خوبي آن است كه از لذت سرچشمه مي‌گيرد.

نيگل واربرتون: از آنچه گفتيد به روشني مي‌توان دريافت كه، گرچه به بحث لذت بسيار علاقمند هستيد و لذت را يكي از چيزهاي خوب در زندگي مي‌دانيد، اما فايده‌گرا نيستيد و اين تصور كه لذت را تنها چيز خوب ممكن براي انسان‌ها مي‌داند، انكار مي‌كنيد.
تامس هوركا:بله، من فايده‌گرا نيستم و (به صورت ‌خاص‌تر)  درباره ارزش‌ها لذت‌گرا نيستم. طبق سنت دو اشكال اساسي نسبت به لذت‌گرايي وجود دارد، اولي درباره لذت‌هاي احمقانه است و دومي درباره لذت‌هاي برخاسته از شرور اخلاقي است. بنابراين لذت‌هاي احمقانه مانند لذت از بازي پوشپين وقتي در برابر شعر قرار مي‌گيرد، لذت‌هاي دلتاها و آپسيلون‌ها در رُمان "دنياي قشنگ نو" (Brave New World) يا آن لذت‌هايي كه ماشين تجربه رابرت نوزيك براي انسان‌ها فراهم مي‌كند. اگر هر آنچه كه ارزشمند است لذت است، پس پوشپين به همان خوبي شعر است. دلتاها و آپسيلو‌ن‌ها كه مي‌گويند "ما در اينجا شاد هستيم" در واقع صاحب بهترين زندگي‌ها هستند، و همه ما بايد به سراغ ماشين تجربه برويم. اما بيشتر ما اينطور فكر نمي‌كنيم. در نظر ما نوعي زندگي كمتر لذت بخش اما شامل فعاليت‌هاي واقعي، موفقيت‌هاي واقعي، معرفت و فهم واقعي از جايگاهي كه در عالم داريم (در نسبت با زندگي خيالي) بهتر است از نوعي زندگي كه شامل لذت‌هاي بيشتري است، اما فاقد اين نوع خوبي‌‌ها است.بنابراين من فايده‌گرايي يا لذت‌گرايي را رد مي‌كنم، اول از هر چيز به سبب اينكه به لذت‌هاي احمقانه و فعاليت‌هايي كه شامل به پرسش گرفتن و به كار بستن مهارت و از اين قبيل امور است به يك اندازه بها مي‌دهند. دومين علت مخالفت من مربوط به لذت‌هاي به لحاظ اخلاقي شرورانه است چرا كه يك لذت‌گراي متعصب گمان مي‌كند لذتي كه يك شكنجه‌گر از درد كشيدن قرباني‌اش مي‌برد وضعيت را بهتر مي‌كند. اگر شكنجه‌گري از درد كشيدن قرباني‌اش لذت ببرد، ما بايد او را تشويق كنيم چرا كه از بي‌تفاوتي شكنجه‌گر نسبت به درد كشيدن قرباني‌اش بهتر است.بر اساس لذت‌گرايي درد و رنج‌هاي خوب وجود ندارند. اما اگر شما از مصيبتي رنج كشيده‌ايد، آيا خوب است كه من از مصيبت و ضايعه‌اي كه بر شما وارد شده است احساس رنج توام با شفقت داشته باشم؟ من به شما خواهم گفت كه اين چيز خوبي است چرا كه رنج توام با شفقت نوعي واكنش متناسب و درخور به مصيبتي است كه بر شما وارد شده است و بر اين اساس چيز خوبي است. اما بر اساس لذت‌گرايي: بهتر است كه از مصيبت ديگران رنج نبريم، اين صرفا رنجي بيهوده است. شما مي‌بايست آن‌را فراموش كنيد يا اگر ممكن است از آن لذت ببريد. اما پذيرفتن اين امر دشوار است، يا لااقل من نمي‌توانم بپذيرم.

نيگل واربرتون: اما لذت خوب است. چگونه مي‌توانيم به ارزيابي لذت در مقايسه با ديگر خوبي‌هاي زندگي بپردازيم؟
تامس هوركا: پرسش پاياني شما به غايت دشوار است. پاسخ ساده‌اي براي آن وجود ندارد. ما درباره موضوعات كاملا متمايز ارزش، صحبت كرديم. لذت در يك طرف، معرفت و موفقيت در طرف ديگر. به نظرم لذت خوب است اما فكر مي‌كنم آن چيز‌هاي ديگر غالبا مهم‌تر هستند و يكي از آن چيزها، صورتي از فضيلت است كه متضمن التذاذ از چيزهاي خوب است. بنابراين اگر زندگي شما، همه ديگر ارزش‌ها را در بر داشته باشد (فهم شما از جهان پيرامون خود ، اهداف دشواري را كه دنبال مي‌كنيد و به آنها دست ‌مي‌يابيد، وبه لحاظ اخلاقي فضيلتمند بودن شما) يك جنبه از فضيلت اخلاقي شما اين خواهد بود كه از معرفت و فهم جهان پيرامون و از موفقيت‌هاي خود لذت خواهيد برد و زندگي شما حاوي لذت خواهد بود.بخشي از ارزشمندي اين لذت به دليل لذت بودن آن است، اما به نظر من به سبب اينكه آن لذت، لذت از چيز خوبي است (يعني فهم و موفقيت شما) ارزش بيشتري پيدا خواهد كرد. سوال بسيار دشواري از من پرسيده‌ايد، برخي فلاسفه ممكن است به اينجا بيايند و بگويند: خيلي خوب معرفت و موفقيت خوب هستند اما آنچه اهميت دارد احساس لذت است مادامي كه خيلي شرورانه و كاملا احمقانه نباشد. من به موضع مقابل گرايش دارم. اگر همه ما يك نمونه از ماشين تجربه نوزيك را در خانه داشته باشيم، بعضي از فلاسفه خواهند گفت، اگر لحظه‌اي كه از محل كار به خانه مي‌رسيد بيشتر بعدازظهر خود را درون آن ماشين سپري كنيد، زندگي بهتري خواهيد داشت. من خواهم گفت به همان صورتي كه تماشاي تلويزيون و وب‌گردي كودكان را سهميه‌بندي مي‌كنيد عمل كنيد. استفاده از ماشين تجربه نسبتا ارزشمند است، اما اگر به اندازه قابل توجهي در موفقيت‌ها و روابط شخصي اختلال ايجاد كند به چيزهاي ديگري كه بسيار ارزشمندترند آسيب مي‌رساند.

آخرین به روز رسانی در چهارشنبه ۰۶ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۰۶:۵۴
 

شادکامي و سعادت در تفکر ايراني

PDF چاپ نامه الکترونیک

شادکامي و سعادت در تفکر ايراني

گفت و گو با پرويز  عباسي‌داکاني*



مطلب پيش رو حاصل گفتگويي است که با دکتر ‘پرويز عباسي داکاني’، شاعر، پژوهشگر و مدرس دانشگاه، در باب ديدگاه انديشمندان ايراني از شادکامي و تلقي ايشان از شادماني صورت گرفته است. از جمله آثار بسيار ايشان، اشاره به دو کتاب ‘شمس من خداي من’، پژوهشي درباره  زندگي مولانا و ارتباط عرفاني او با شمس تبريزي، و ديگري، ‘هزار منزل عشق’، درباره زندگي، افکار و آثار خواجه عبدالله انصاري کافيست.

تحريريه

با در نظر گرفتن اين مطلب که اين دفتر، سعادت و شادکامي را کانون توجه قرار داده است لطف سخن را در مفتوح کردن کلام با نظرگاه انديشمندان ايراني در باب شادکامي ديديم. آقاي دکتر داکاني لطفا بفرماييد انديشمندان ايراني شادي و شادماني را چگونه توصيف مي‌کنند؟
بله، البته نکته‌اي که بايد از ابتدا مورد توجه قرار داد، تمايزيست که انديشمندان ما ميان شادماني فيزيکي انسان(تن)، و شادماني روح او قائل شده و زيستن اين دو با يکديگر را ملزم به شرايط خاصي ‌کرده‌اند. انسان داراي دو دسته نياز است که او را به جسم و روحش معطوف مي‎سازند و بين اين‎ها عالم سومي نيز وجود دارد و تعامل اين سه در نهايت به مسئله ايجاد تعادل في ما بين منتج مي‎شود. شايد شادماني در اين تعادل باشد. و از اين روست که گروهي چنين تعريفي از شادکامي ارائه مي‎کنند: “اگر بتوان ميان نيازهاي مادي و معنوي به تعادل رسيد شادکامي حاصل مي‎شود”. بعضي از انديشمندان نيز معتقدند، هرچقدر بيشتر جنبه‎هاي مادي وجود خويش را کاهش دهيم و بر جنبه‌هاي معنوي يا روحاني آن بيفزاييم، بيشتر به سوي شادکامي حقيقي پيش خواهيم رفت. اين دو تفکر عمده‌اي است که در فرهنگ ايراني درباره شادکامي ديده مي‎شود.

البته در کنار اين‎ها حالات ديگري نيز براي شادکامي متصور شده است، مانند آن چه سعدي با مضمون شاد بودن با شادي ديگران در بيت معروفش “درون فروماندگان شادکن....‌” عنوان مي‎کند و يا پيشنهاد مسيحيِ ‘با شادي ديگران شاد بودن’ يعني در واقع خودپرستانه شادي را جستجو نکردن، که تولستوي آن را در رمان ‘مرگ ايوان ايليچ’ در نهايت به اين صورت بيان مي‌کند که چه چيز مي‌تواند زندگي را که سرانجامي جز مرگ ندارد شادکام سازد؟
نظريه زکرياي رازي، فيلسوف بزرگ ما بر اين قرار گرفته است که اساسا اگر شادي مدام باشد ديگر شادي نيست. زبان درک ما در تفاوت بين لحظات است. اگر  همه لحظات به يک شکل باشند چگونه بين آن‎ها تفاوت مي‎گذاريم؟ هر مفهوم با مفهوم مخالف خود درک مي‎شود. من شادي را زماني ادراک مي‌کنم که جز شادي نيز وجود داشته باشد. اگر همه لحظات انسان بر يک منوال بگذرد چگونه مي‎توان ميان آن‎ها تفاوت گذاشت؟ تمايز از ديگرساني و غيريت پديد مي‎آيد. اگر غيريت نباشد چگونه مي‎توان به چيزي گفت شادي؟ بنابراين شادي و هر مفهوم اين چنيني، در مقابل مفهومي غير خود، مفهوم متقابل است که معنا مي‎شود. پس بايد اين مفهوم متقابل را قدر دانست.

از بيانات فوق به اينجا خواهيم رسيد که شادماني مي‎تواند هميشه هم خوب نباشد.
بله، گرچه اغلب با اين امر مواجه مي‎شويم که در ذهن انسان‎ها محرز شده است شادي خوب و غير شادي بد است، اما اين مطلب هنوز اثبات نشده است. بنابراين در عرفان ما پارادوکسي را با عنوان ‘شادي غم’ مطرح کرده‌اند. براي مثال حضرت حافظ در جايي مي‎فرمايند: “از خدا شادي اين غم به دعا خواسته‌ام”. و در بيتي ديگر مي‌گويد:“گفتا در ره ما غم نيز شادمان است”.

آيا عرفان براي شادکامي و سعادت به مراتبي قائل است؟
بله، اساسا هنگام تعريف شادي قهرا ابتدا بين شادي حيواني و انساني تمايز گذاشته مي‎شود. فردوسي در تبيين تفکر حيواني و حيات و شادکامي انساني، نحوه حيات برخي انسان‎ها را اين چنين نشان مي‎دهد:
“خور وخواب و آرام جويد همي   
وزين زندگي کام جويد همي”
ولي آيا انسان اين گونه است؟ فردوسي خود پاسخ مي‌دهد:
“نخستين فطرت، پسين شمار
تويي، خويشتن را به بازي مدار”
اين درکي خاص است و نوع شادکامي آن نيز متفاوت است.
مولوي نيز به گونه اي ديگر مقايسه مي‎کند. برخي را طفل مي‎خواند و شادکامي آنان را طفلانه مي‎داند:
“آن جماع طفل چه بود بازيي               با جماع رستمي و غازيي”

به خاطر مي‎آورم که ‘رودلف اتو’ نيز در مفهوم امر قدسي، حس ديني را به نوعي به نزديکي و جماع تشبيه کرده است. مولانا معتقد است، همانگونه که نمي‎توان نزديکي انسان را براي طفلي نابالغ توصيف کرد و شرح داد، به همين قياس در باب نزديکي روحاني نيز چگونه بايد آن را براي طفلانِ طبيعت به تصوير کشيد که به درکي از آن نائل آيند؟
يکي از عرفاي غير معروف ما به نام ‘ادهم خلخالي’ جوک نامه‌اي عرفاني با عنوان ‘ کدو مطبخ قلندر’ دارد. در آن جا مي‌گويد، بلوغ بر دو گونه است، يکي بلوغي که بدنت را بالغ مي‎کند، که اکثر انسان‎ها به اين بلوغ مي‎رسند؛ دوم، بلوغيست که روح شما به آن مي‌رسد، که بلوغ روحيست:
“بلوغ تن آنست که مني از تو برون آيد
بلوغ روح آنست که تو از مني برون آيي”
اين بيت از معنايي بسيار عميق و زيبا برخوردار است، واقعا چند درصد از ما انسان‌ها توانسته ايم از اين پوسته فرديت بيرون بيآييم و يا حتي به درک اين بلوغ برسيم؟ بنابراين مي‎توان گفت، ميزان شادکامي بسته به اين است که اين روح چقدر رشد دارد، سعادت هم به همين موضوع وابسته است.
غار افلاطوني را به خاطر داريد؟ ما در واقع داخل غار زاده مي‎شويم، در همين غار زندگي مي‎کنيم، و در همين غار مي‎ميريم. اين غار کنايه از اين است که جز تعداد معدودي از ما، مابقي در تنگنا محبوس و توان بيرون رفتن ندارند. عرفاي ما مثال غار را به چاه تبديل کرده‌اند و در قرآن مجيد بدين‌صورت به اين موضوع اشاره مي‌شود: ثُمَ رَدَدناهُ اَسفَلَ السّافِلين، که اين اَسفَلَ السّافِلين، الگوي جهان را الگويي مانند يک چاهسار تجسم مي‌کند: انسان در چاه است اما در نهايت از اين چاه بيرون خواهد آمد.

پس چگونه مي‌توان در اين چاهسار به شادکامي رسيد، يعني اصلا شادکامي مي‎تواند غير از بيرون آمدن از اين چاهسار ميسر شود؟
پيامبر(ص) مي‎فرمايند: ‘الدنيا سجن المؤمن’، شما در اين دنيا حکم زنداني را داريد. شادي اين دنيا يک شادي طفلانه است، اما بيرون آمدن از آن شادي ديگريست. زماني که از اين چاه يا غار بيرون مي‎آييم، در ابتدا احتمالا با سختي مواجهيم، پس از گذشت از تاريکي و حرکت به سمت روشنايي نور چشممان را مي آزارد. البته لازم به ذکر است که حرکت معکوس آن يعني حرکت از نور به سمت تاريکي نيز مشکلاتي در پي دارد و چشم در آنجا هم ابتدا قادر به ديدن چيزي نيست.
عارف ما، ضمن اشاره به آيه وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا.....  مي‌گويد:
“ تو درون چاه رفتستي ز کاخ    
چه گنه دارد جهان‎هاي فراخ؟
مر رسن را نيست جرمي اي عنود  
چون تو را سوداي سر بالا نبود”
بنابراين اين گونه به نظر مي‌رسد که شادکامي به سن روح ما بستگي دارد، و هر سن روح شادکامي خود را دارد. حکايت است که اسکندر به قبرستاني رفته بود که همه قبرهايش افراد کم سن و سالي بودند و پس از پرسش متوجه شد آن چه بر سنگ قبرها ثبت شده نه سن بدن يا تن که سن روح است.

اگر اينگونه باشد عرفا به رابطه‌اي مستقيم بين معناي زندگي و شادکامي قائلند، جالب است چون به تازگي به مقالاتي برخورد کردم که دقيقا برعکس، قائل به اين هستند که شادي يا شادکامي با معناي زندگي رابطه معکوس دارد، يعني به عبارتي يک زندگي معنادار نمي‎تواند خيلي شاد باشد.
بله، اتفاقا عرفاي ما عکس اين قضيه را بيان مي‎کنند، يعني معتقدند هرچه معنا را بهتر درک کنيد شادتر خواهيد شد، و به نظر مي‎رسد اساس کار عرفا نيز همين است و تقريبا در بنيان کار همه عرفاي ما اين يک عقيده مشترک است و ما هرچه در معنا رشد داشته باشيم شاديمان بيشتر مي‎شود. اما نکته‌اي که در اينجا نبايد از آن غفلت کرد همان تقسيم‌بندي تن و روح است، يعني بايد در نظر داشت که شادي روح برابر دشواري تن است. و مي‎توان گفت ما در لحظه‌هاي معنوي خويش، خودبخود از لحظه‌هاي ماديمان فارغ مي‎شويم. ابن سينا مثال جالبي مي‎زند: مثلا شما غذايي را بسيار دوست داريد، به طوري که از خوردن آن متلذذ خواهيد شد. در عين حال از انجام يک بازي فکري(مثل) شطرنج نيز لذت مي‎بريد و آن نيز به شما احساس شادي مي‎دهد. حال براي شما اين موقعيت ايجاد مي‌شود که مجبور به انتخاب بين يکي از اين دو مي‎شويد. در اينجا اگر ارضاي معنوي و فکري شما غالب باشد يعني در مرتبه روح باشيد به بازي ادامه مي‎دهيد و ارضاي جسمي خود را به پس از بازي موکول مي‎کنيد. اما اگر کسي در مرتبه تن باشد آن ديگري را انتخاب مي‎کند. پس اساس کار متفکرين ما اين است که ابتدا مرتبه‌اي که شادي در آن صحبت مي‎شود را مشخص کنند.

تا اينجاي کار به دو تقسيم‌بندي که در حوزه عرفان به آن پرداخته مي‎شود دست يافتيم، يکي تقسيم‌بندي تن و روح وديگر تقسيم‌بندي بر اساس سن تقويم روح، بدين معنا که به لحاظ روحاني در چه مرتبه‌اي قرار گرفته‌ايم. با اينگونه نگريستن به شادکامي، چه شرايطي لازم است تا شادکامي متحقق گردد؟
اولا اگر اين گونه نگاه کنيم، متوجه خواهيم شد که در فرهنگ ايراني بخصوص در فرهنگ عرفاي ما مفهوم شادکامي به دو شکل شادکامي ‘مطلق’ و ‘نسبي’ لحاظ شده است. شادکامي مطلق در واقع امريست که محتمل است. اما در اينجا مفهومي وجود دارد که با شادکامي ارتباط مي‎يابد و آن مفهوم ‘آزادي’ است. اگر مي‎خواهيد شرايط شادکامي متحقق شود بايد با ‘آزادي’ آن را نظاره کنيد، زيرا نبود آزادي امکان شادي را از شما سلب مي‎کند. ابن عربي بخوبي در باب اين مطلب بحث مي‎کند، که در فقدان آزادي، سعادت و شادکامي اصلا معنايي ندارد.
اما ما به عنوان بشر تخته‌بند بدنمان هستيم، آيا اين تخته‌بند بودن شرايط بشري امکان آزادي حقيقي را به ما مي‎دهد؟ حتي به طور نسبي هم اين امکان را به ما نمي‎دهد زيرا ما از فيزيک بدنمان هم صددرصد نمي‎توانيم رهايي يابيم. از قيد مرگ نيز نمي‎توانيم رهايي يابيم. پس فقط مي‎توانيم در محدوده‌اي حرکت کنيم. بنابراين شادکامي ما از آغاز محدود است. اما شادکامي مد نظر عارف در وصالي رباني رخ مي‌دهد، که وصال رباني هم براي اولياء، آن هم اولياء کامل محتمل است. آن‎ها از يک شادکامي مطلق سخن مي‎گويند. اما در مورد انسان‎هاي عادي و حتي اولياء غير کامل، شادي فقط مي‎تواند به صورت نسبي مطرح باشد. عرفا اين آزادي را با مرگ‌انديشي نيز مرتبط مي‎سازند. در ميان معاصرين ما، بخصوص هايدگر بحث را بطور جدي مطرح مي‎کند. اگر مرگ نبود ما ناچار بوديم به اين خود بودن غير اصيلمان ادامه دهيم. ‘خود اصيل’ و ‘خود غير اصيل’ عين کلماتيست که هايدگر در اين بحث از آن استفاده مي‎کند.

پس شما مرگ‌انديشي را نيز به نوعي جزء لوازم فعليت بخش شادکامي مي‎دانيد. در حقيقت انديشيدن به مرگ با زندگي چه کاري انجام مي‎دهد؟
در واقع اين انديشه نيست که زندگي را از حالت ‘ازخود بيگانگي’ آن در مي‎آورد و به سوي نوعي ‘باخوديگانگي’ سوق مي‎دهد، و ممکن است ما اين دو وضعيت را وضعيت بنيادي بدانيم: وضعيت ‘غير اصيل’، يعني از ‘خودبيگانه’، وضعيت ‘اصيل’ يعني ‘باخوديگانه’. در واقع تمام عرفان ما پويش و تکاپوييست در سير اين مسير از خودبيگانگي به باخوديگانگي، و حال سؤال اين است که ما به چه ميزاني در اين ميانه موفقيم؟
درباره نقش مرگ و نقش معنايي که انسان از مرگ در زندگي براي خويش ترسيم مي‎کند در چگونگي شادکامي او و نحوه دستيابي او به سعادت چه مي‎توان گفت؟
اگر مرز نهايي را مرگ بدانيم، پس هنگامي که کسي از اين مرز عبور کند، گمان مي‎کنيم همه اين مسائل برايش حل شده است. بقول هايدگر، مشکل اين است که، عدم در هر لحظه مي‎تواند زير پاي زندگي ما را بکشد. از سويي نيز، ما بايد باشيم تا بتوانيم شادمان باشيم، پس مي‎توان نتيجه گرفت بودن مقدم بر شادماني است، و هر لحظه اين بودن مي‎تواند بنياني چون عدم داشته باشد. اما اگر معناي مرگ براي ما تغيير کند، معناي زندگي نيز برايمان تغييرخواهد کرد و به قول سهراب سپهري “اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي‎گشت....”. هايدگر نيز بر اين باور است که “اگر مرگ نبود ناچار بوديم به اين از خود بيگانگي تا ابد ادامه دهيم”. در برابر مرگ است که ما جرأت پرسش از خود(چگونگي خود) را پيدا مي‎کنيم، در نتيجه به نظر مي‎رسد عرفا زندگي و همه اجزاي آن از جمله شادکامي را با مرگ مرتبط مي‎کنند. از اين رو اگر مسئله مرگ براي ما حل شود مسئله زندگي نيز برايمان حل خواهد شد. مثال طوطي و بازرگان مصداقي از وضعيت ما انسان‌ها در اين دنياست. طوطي به خاطر خوشامد ديگراني که به تماشاي او مي‎نشينند در قفس است، همانند خود ما، که به خوشآمد ديگران زيستن سبب از ياد بردن خودمان مي‎شود. به قول فرويد ‘ابتدا بازي را ياد مي‎گيريم، به زودي آن چنان ماهر مي‎شويم که هم خود و هم ديگران از بازي ما راضي مي‎شوند. اما معناي حقيقي آن است که ما کم کم خودِ خود را گم مي‎کنيم’. برخي آن قدر اين بازي برايشان جدي مي‌شود که به فردي تصنعي و ساختگي بدل خواهند شد. در حقيقت پرسش طوطي از طريقه آزادي از قفس، پرسش خود ماست. و پاسخ طوطيان به پرسش او واکنشي است عملي، مرگ، که اشاره به مطلب اصلي عرفا دارد مبني بر اين که “کسي زندگي را درک مي‌کند که مرگ را درک کرده باشد”. صادق هدايت در اينباره چنين گفته است که “تويي که هر لحظه شهپر مرگ بر سر و صورتت نخورده، تو چه مي‌فهمي چه مي‎گويم”. روبروي مرگ ايستادن کار هرکسي نيست و اين ‘شجاعتِ بودن’ را مي‎طلبد، شجاعتي که از دست هرکسي ساخته نيست.
من شخصا در بحث، هگلي فکر مي‌کنم، يعني معتقدم هر بحثي در يک مجموعه و يک طيف معنا مي‎دهد و هيچ عنصري به تنهايي معنا ندارد. اين مجموعه در کل به انسان مربوط است، انسان با جهانش، با روابطش. متأسفانه ما گاهي از روي فراموشي روابط انسان‎ها را صرفا افقي مي‎بينيم و غافل مي‎مانيم از اين که يک رابطه‌اي اصلي خيلي جدي‎تر، يعني رابطه‌اي عمودي در عرفان وجود دارد که عرفا به اين رابطه افقي افزوده‌اند. انسان‎ها اگر اين رابطه کامل را ادراک کنند برايشان سودمندتر از هر چيزي خواهد بود. اگر در نوع نگاه انسان‎ها خداوند در نظر گرفته شود، مسائل بسيار متفاوت خواهد بود. سپهري نوع نگاه چشم را به زيبايي بيان مي کند:
هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود
هيچ کس زاغچه‌اي را سر يک مزرعه جدي نگرفت

در تفکر انديشمندان ايراني بر چه عوامل مختلفي به عنوان عناصري که به نحوي مي‌توانند با شادکامي در ارتباط باشند تکيه شده است؟ 
در اينجا به بحث تنوع شخصيت انسان وارد مي‎شويم. به قول مولانا:
“زين دو هزاران من و ما                           اي عجبا من چه منم”
که ابتدا قضيه نسبت‌ها مطرح مي‎شود. در انسان صورت‌هاي بسيار مختلفي ظهور مي‌کند: انسان، با خودش، با همسرش، با فرزندانش در ميان خانواده، در کشورش، در کشوري ديگر،....و به يکباره متوجه مي‎شويم همواره در حال بروز صور بسيار مختلفي از خود هستيم. و در حالات و لحظات مختلف نيز چنين است، و حتي در جمعيت‌ها: “من به هر جمعيتي نالان شدم” که مي‎خواهد بگويد ما با شرايط‌مان انطباق داريم، اين شرايط مختلف هستند پس ما هم به تبع آن‎ها مختلف مي‌شويم. بنابراين اين که شادکامي در همه اين‎ها يکسان است يا نه جاي بحث دارد. و اما اين که شادکام بودن در چه زماني مد‌نظر است؟ اکنون؟ اينجا؟ آينده؟....براي مثال يک معتاد هنگام مصرف شادکام است، ولي نه مدتي بعد. يا شخصي امروز سختي مي‎کشد براي شادکامي‌اي که در آينده خواهد داشت. تا به اينجا منظور از بيان همه اين موضوعات رساندن اين مطلب است که شادکامي مي‌تواند با عوامل مختلفي در ارتباط باشد. سخن زيبايي از حکيم بزرگمان ملاصدرا به ياد مي‎آورم که مي‎گويد: “نه تنها دو انسان با يکديگر فرق دارند که انسان با خودش نيز فرق دارد.” بنابراين مي‎خواهم بگويم شادکامي مفهومي مطلق نيست، بلکه مفهومي است نسبي و در انسان‎ها، بسته به شرايط، زمان، مکان،...متفاوت است. در شيوه افلاطوني ممکن است با نوعي مطلقيت به آن نگاه شود، اما در شيوه ارسطويي هيچ دو انساني از نظر تعريفشان از شادکامي يکسان نيستند، و به نظرم مي‎رسد که مفهوم شادکامي مفهومي شناور باشد.
از ديگر عوامل مهمي که بر شادکامي تأثير بسزايي دارد ‘درک معناي خود انسان’ است، اين که درک ما از خودمان چيست. حضرت مولانا مي‎فرمايند:
“هرکه او ارزان خرد ارزان دهد
گوهري، طفلي به قرصي نان دهد”

آيا معنا و ارزش خود را درک مي‌کنيم؟ او در جايي ديگر اين بحث را مطرح مي‌کند که درست است رنج بد است اما اگر براي شادکامي بزرگ باشد خود آن رنج هم به نحوي شيرين مي‌شود:
“رنج راحت دان، چو شد مقصد بزرگ 
گرد گله توتياي چشم گرگ”
در انتهاي منطق الطير عطار، داستان شگفت انگيزي وجود دارد مبني بر اين که در زمان سلطنت يوسف، برادرانش بدون اين که بدانند سلطان آن بارگاه برادرشان يوسف است، به بارگاه او آمدند. يوسف نوشته‌اي به زبان عبري، که برادران هنگام افکندن به چاه با او همراه کرده بودند را بدستشان داد و گفت آيا قادريد اين نوشته را برايم بخوانيد؟ با آن که جملگي تأئيد کردند، اما به محض مشاهده نوشته مذکور، آن را شناختند و سکوت کردند، و آن چنين بود: ‘برادرم يوسف را به قيمت ارزاني مي‎فروشم’. مولانا مي‌گويد، ‘مي‌نداني تو گداي هيچ کس      ‌مي‌فروشي يوسفي در هر نفس’.
و آيا بشر معاصر هر لحظه مشغول به انجام اين کار نيست؟  بنابراين برخي از متفکران معاصر، بحث درک ما انسان‎ها از خويشتن و قيمتي را که براي خود تعيين مي‌کنيم را مطرح کرده‌اند... چقدر مي‌ارزيم؟ مولانا چنين مي‌گويد که در روز رستاخيز خداوند به انسان مي‌گويد: اين پرونده‌ات بخوان، هرآن چه حکم کني، قبول. معامله خوبي به نظر خواهد رسيد. اما اين مهم است که انسان چه قيمت حقيقي‌اي به اين پرونده خواهد داد. پس تا اينجا به دو عنصر ‘درک ما از خويشتن’ و ديگري ‘ارزش قائل شدن براي خويشتن’ اشاره شد. باز در جايي مي‌فرمايد:
“ماننده مستوران در وقت آب خوردن
تا عکس خويش ديديم از خويشتن رميديم”
مي‎بينيم که يکي از سخت‎ترين کارها روبرو شدن انسان با خود حقيقي‌اش است.
مسئله بعدي، که در ابتداي بحث نيز اندک اشاره‌اي به آن کرديم، ‘ايجاد تعادل’ است، مقوله‌اي که در عرفان و احاديثمان بسيار به آن سفارش شده است. در تفکر ايراني اعتدال و حفظ آن از مهمات است. در واقع بحث اعتدال در تمامي بحث‌ها جاي دارد، در بحث اين که مرگ را نسبت به زندگي مطرح کنيم، يا درک ما از آزادي و ... . بقول فردوسي:
“به يزدان هرآن کس که شد ناسپاس
به دلش اندر آيد ز هر سو هراس”.
يونگ نيز در کتاب روانشناسي و دين چنين مي‌نويسد: “وجه مشترکي که در تمام هفتاد سالي که به مداواي بيماران رواني مشغول بودم در همه آن‎ها ديدم، فقدان ايمان در آن بيماران بود، و هيچ انساني مادامي که ايمان در او زنده يا احياء نگردد، بهبود نخواهد يافت.” اين  جزء پايه‌هاي تفکر عرفاني ما به حساب مي‌آيد و در قرآن کريم اين‌گونه آمده است که:
‘ وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ از آن کساني نباشيد که خدا را فراموش کردند، فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ و خدا نيز چنان کرد تا خود را فراموش کنند’.
و به نظر مي‌رسد اين خود فراموشي همه آن چيزها را تحت شعاع قرار مي‎دهد. در واقع آن مرگ انديشي، يک نوع ايمان باوري، ايمان درماني و آزادي و عشق، خوديابي، خودکاويست. اين‎ها تماما عناصري هستند که تنها باهم مي‎توانند فرآيند شادکامي را معنا کنند.

اگر در انتها از شما بخواهيم حاصل اين تفکر، که منظور همان شادکامي از نگاه انديشمندان ايراني است را، در سخن کوتاهي به اختصار بيان کنيد، به عنوان سخن برجسته‌اي که بايد تکيه بيشتري بر آن شود چه مطلبي را عنوان خواهيد کرد؟
شادکامي در نظر انديشمندان ايراني معطوف به زندگيست و در حقيقت اين نگاه به زندگي و حيات آبشخورهاي متفاوتي دارد، آبشخورهاي فلسفي، روانشناختي، ديني عرفاني و جامعه‌شناختي. و با جمع‌بندي و توجه به آنچه متفکر ايراني مي‎گويد و فضايي که داشته است به اين نتيجه مي‎رسيم که هيچ جنبه زندگي نبايد فداي جنبه‌اي ديگر از آن شود. هر لحظه از حيات همانقدر مهم است که کل آن. به تعبير حضرت حافظ:
“مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هر دم
جرس فرياد مي دارد که بر بنديد محمل‌ها”
اين در واقع تأکيد بر اهميت ‘آن’ يا لحظه است به تعبير حضرت مولانا گذشته که رفته است و آينده هم که نيامده است، پس تنها اين دم سهم ما از زندگيست. و بايد توجه کرد دمي که ايشان مي‎فرمودند به دو معناست: ‘دم’ به معناي لحظه، ‘دم’ به معناي حيات. يعني در بيرون سر و کارمان با زمان است و در درون با زندگي، که ثانيه به ثانيه‌اش حائز اهميت است چرا که هر دم ممکن است آخرين ثانيه باشد، بايستي هر ثانيه اش را مقدس دانست، قدر دانست. بنابراين بي جهت نيست که مولوي مي‌فرمايد:
“صوفي ابن الوقت باشد اي رفيق
نيست فردا گفتنت شرط طريق”.
مرگ انديشي خط بطلان بر حيات نيست، بلکه تأکيد بر اهميت لحظاتيست که تو را به هستي مي‎پيوندد، در نتيجه مرگ‌انديشي به امري مبدل مي‌گردد که ارزش زندگي را مضاعف مي‌کند، بنابراين در عرفان ايراني مرگ‌انديشي باعث تعطيل کار نمي‎شود، اين لحظه‌ها ابديت را مي‌سازند بنابراين بايد گرامي داشته شوند:
“ هست هشياري ز ياد ما مضي          ماضي و مستقبلت پردة خدا”
يعني گذشته و آينده پرده‎هاي هشياري و آگاهي‌اند. برخي از انسان‎ها در گذشته بيتوته کرده‌اند، برخي هم بيش از حد به مدرنيته دلخوشند. اما زمان عارف اکنون ابديست، يعني دم غنيمتيست اما نه دم غنيمتي دکوري به معني خوشباشي بي‌بنياد. خوشحال بودن به معني ژرفي که حتي هنگامي که عيسي مسيح هم در جايي اشاره مي‌کند که “شاد باشيد” اين نوع شادي را مد نظر دارد، نوعي شادماني جدا از شادي‌هاي سطحي.

* عضو هيات علمي دانشگاه آزاد اسلامي.

 

منزلت زندگي انساني

PDF چاپ نامه الکترونیک

منزلت زندگي انساني

ديويد اف. سونسون
ترجمة نغمه پروان


ديويد سونسون در نوشتار منزلت زندگي، پس از اينکه براي برخورداري زندگي انسان از معنا و منزلت و ارزش، بر وجوب و ضرورت داشتن نگرش به زندگي انسان تأکيد مي‌ورزد، مبحث شادکامي انسان را مي‌گشايد از آن‌رو که زندگي عاري از شادکامي را جز مرگ چيزي نمي‌داند. سونسون در جست‌وجوي الگويي براي شادکامي، اين ميلي که خداوند در همگان به وديعه گذاشته، ويژگي اصيل شادکامي را در عام و فراگير بودن آن مي‌بيند و در نهايت به اين نتيجه مي‌رسد که گوهر زندگي و شادکامي را تنها بايد در آگاهي اخلاقي جست‌وجو کرد و  انسان از طريق اين آگاهي اخلاقي است که مي‌تواند حقيقتا حضور خداوند را احساس کند. نکته مهمي که او به آن اشاره مي‌کند، آن است که اين آگاهي را با «خود» فرد داراي ارتباط مستقيم مي‌يابد و «خود» انساني فرد را داراي ارزشي بي‌کران مي‌داند که قادر است اراده خويش را با اراده الهي هماهنگ کند استقلالش، شکوهش و کمالش و تمايزش را با ديگر موجودات هستي به منصه ظهور رساند.
***
انسان در آينده زندگي مي‌کند، اما به گذشته مي‌انديشد. به عنوان موجودي فعال، وظيفه‌اش تلاش براي دستيابي به مقصودي متعالي است، اما به عنوان موجود فعال و متفکر، سير رو به جلو زندگي نگاه او را نسبت به گذشته مشروط مي‌گرداند. اگر گذشته‌اي براي انسان وجود نداشت، آينده‌اي هم برايش متصور نبود و اگر گذشته و آينده‌اي وجود نداشته باشد، بلکه فقط غرق شدن در لحظه حال در ميان باشد، که ويژگي موجود فاقد شعورِ رو به فناست، در اين صورت چيزي فناناپذير در زندگي انساني وجود نخواهد داشت و هر چيز به طور مشخص و اساسا انساني از حيات او محو خواهد شد.
جوانان يک ملت، به جهت مهيا شدن براي زندگي در عصر حاضر، با مهارت‌هاي مختلف و در راستاي راه‌هايي پرپيچ و خم مطابق با ظرفيت‌ها و محيط‌شان براي نقش‌هايي که قرار است در زندگي به عهده بگيرند پرورش مي‌يابند؛ استعدادهاي طبيعي‌شان رشد مي‌يابد، برخي با دوره‌هاي ممتد تعاليم عقلاني، برخي ديگر با مشارکت در صور مختلف تجارت يا آموزش فني؛ اما غايت نهايي آموزش هرچه باشد، مقصود از آن تکامل بخشيدن به آن دسته از نيروهاي نهفته‌اي است که اين جوانان از آنها برخوردارند تا نهايتا براي خود يا ديگران مفيد فايده باشند. اما علاوه بر اين، که مي‌توانيم آن را آمادگي براي زندگي بيروني بناميم، به فوريت ديگري نياز است، چيزي به لحاظ بنيادي چنان مهم که در غياب آن، صور ديگر آمادگي به عنوان صوري غير کامل و ناقص، حتي غير مؤثر و بيهوده جلوه مي‌کنند.
اين امر مشخصا ضروري، نگرش به زندگي است و نگرش به زندگي به صورت نتيجه‌اي مستقيم و فوري دوره‌اي از مطالعه، خواندن کتاب، يا انتقال نتايج حاصل نمي‌شود. اين نتيجه کاملا محصول معرفت خود فرد به خودش به مثابه يک فرد، معرفت به ظرفيت‌ها و آرمان‌هاي فرديَ خودش است. نگرش به زندگي اصل زندگي کردن است، يعني روحيه و حالتي که قادر است يکپارچگي فرد و يکي بودن با خودش را در همه پيچيدگي‌ها و فرازونشيب‌هاي مختلف زندگي حفظ کند. بدون اين آمادگي، زندگي فرد به کشتي بدون سکان و تکه‌پاره‌اي شناور با جريان آب مي‌ماند که جريان آب به سوي تقديري نامشخص مي‌راند. نگرش به زندگي نه معرفتي عيني که اعتقادي ذهني است. اين نگرش بخشي از«خود» خويشتن انسان است، سرچشمه‌اي است که رود زندگي او از آن مي‌جوشد. اين نگرش غالب روحي است که به زندگي جهت و مقصود مي‌بخشد. به اين سبب است که نمي‌تواند مانند مقاله‌اي تجاري، مستقيما از شخصي به شخص ديگر منتقل يا واگذار شود. اگر نگرشي به زندگي مجموعه‌اي از معارف در باب زندگي يا پيامد مستقيم و بي‌واسطه چنين معرفتي باشد، در معرض انتقال عيني و آموزش منظم خواهد بود، اما اين امر بيشتر تعبيري شخصي در باب آن چيزي است که انسان ذاتا در دروني‌ترين بخش «خود» خويشتن است و اين امر نمي‌تواند طوطي‌وار به کسي آموزش داده شود يا توسط قدرتي بيروني به او قبولانده شود. معرفت پاسخ يا پاسخ‌هايي است که چيزها در جواب پرسش‌هايي که از آنها مي‌کنيم مي‌دهند؛ نگرش به زندگي پاسخي است که شخص به پرسشي که زندگي از او مي‌پرسد مي‌دهد. ما زندگي را با بررسي محيط پيرامون‌مان آغاز مي‌کنيم و خودمان نقش پرسشگران و بررسي‌کنندگان و منتقدان را ايفا مي‌کنيم اما در لحظه بعدي، آن هنگام که نفس بالغ مي‌شود و تقريبا به کبر سن مي‌رسد، مي‌آموزد که نقش‌ها معکوس گشته و ورق‌ها برگشته‌اند و از آن لحظه با پرسشي مواجه مي‌شود؛ پرسشي موشکافانه و گريزناپذير که در ارتباط با آن هيچ گريز و تجاهلي مفيد واقع نمي‌شود و در ارتباط با آن هيچ تغيير مسئوليتي امکان‌پذير نيست.
من در بحث از مسئله نگرش به زندگي که مي‌تواند به زندگي معنا و منزلت و ارزش بخشد، بخوبي واقفم که هيچ‌کس نمي‌تواند با گوش دادن به يک سخنراني نوعي نگرش درباره زندگي به دست آورد. با اين همه، يک سخنراني مي‌تواند با هدف متواضعانه‌تر برانگيختن يک جست‌وجو و شايد جست‌وجويي صادقانه‌تر به کار آيد و احتمالا مي‌تواند به اعتقادات آن دسته از کساني که قبلا به چنين تصوري دست يافته‌اند و با انتخابي صادقانه و خودجوش آن را از آن خود ساخته‌اند، وضوح بيشتري بخشد.
طبيعت در همه انسان‌ها ميل به شادکامي را به وديعه گذاشته است؛ اصلي که وضوحش به قدري است که به ندرت محتاج تبيين است و مسلما نيازمند هيچ دفاعي نيست. زندگي انسان بدون شادکامي يا اميد به شادکامي زندگي نيست، بلکه مرگي در زندگي است. شادکامي مايه حياتي زندگي و همان نَفَس زندگي است. شادکامي و زندگي چنان با هم يکي‌اند که هر زندگي که به طور عميق‌تري شادکامي را دريابد، زندگي معنادارتر و غني‌تري است. همچنين در دين مسيحي نيز شادماني وظيفه اصلي زندگي به حساب مي‌آيد؛ زيرا [مگر] پولس رسول نمي‌گويد :«شادمان باش... همواره: بازهم خواهم گفت، شادمان باش» از اين‌رو نياز به شادکامي چنان عميق در سرشت انساني ريشه دارد که ميل به آن نه فقط عام و غريزي است، بلکه ريشه‌کن‌نشدني و ضروري است. انسان به شادکامي تمايل دارد؛ انساني ذاتا ناشادمان مقصود خويشتن را از دست داده و نمي‌تواند انسانيت خويشتن را تحقق بخشد.
اما در نظر انساني متفکر- و خداوند هر انساني را متفکر آفريد- صرف نظر از اينکه ممکن است برداشت ما از آن چيزي که انسان‌ها از خود مي‌سازند چه باشد، شادکامي نمي‌تواند ارضاي انگيزه گذرا، احساس کور، رابطه‌اي جسماني عاري از احساس و عاطفه باشد. غوطه خوردن مطبوع در زمان حال، بي‌اعتنا به آينده يا گذشته، بي‌توجه به مناسبات وسيع‌تر يا حقيقت ژرف‌تر زندگي، فقط بر اساس سبک‌مغزي و بي‌فکري ممکن است شادکامي نام گيرد. درست همان‌گونه که زندگي، زندگي نيست مگر آنکه توأم با شادي باشد، شادکامي نيز شادکامي نيست مگر اينکه بتواند توجيه شود. شادکامي براي آنکه واقعا شادکامي باشد، مستلزم آن است که با احساسي از معنا، عقل و ارزش آميخته شود.
زيرا جست‌وجو براي يافتن شادکامي، مانند هر جست‌وجوي انساني ديگري، با خطر روبه‌روست؛ خطري که در کمين آن است احتمال خطاست: خطاي مجاز دانستن خود در افتادن به راه‌هاي نويدبخشي که به هيچ مقصودي نمي‌انجامند و خطاي متوقف شدن در رضامندي‌هاي پوچ لذايذ خالي از معنا. شايد شادمان بودن خود را باور داشته باشيم و در باور خود و ديگران شادمان به نظر آييم، اما در واقع ممکن است در عميق‌ترين مصيبت‌ها غرق باشيم و از سوي ديگر ممکن است صاحب بزرگ‌ترين گنج‌ها باشيم و در عين حال، از روي بي‌فکري خود را مستمند تصور کنيم و به واسطه همان بي‌فکري نه تنها آنها را انکار کنيم و ناديده بگيريم بلکه خود را از آنچه تا به حال داشته‌ايم محروم سازيم. بنابراين مسئله اساسي زندگي، يعني پرسشي که نگرش به زندگي درصدد ارائه پاسخ به آن برمي‌آيد مي‌تواند به صورت زير بيان شود: آن شادکامي که خواسته‌اي است اصيل و ماندگار چيست؟ شادکامي عبارت از چيست و چگونه مي‌توان آن را به دست آورد؟
دستنامه‌اي باستاني، در باب فن بلاغت و خطابه(Art of Rhetoric)، اثر يکي از بزرگ‌ترين فيلسوفان يوناني، که به منظور راهنمايي و آگاهي خطيبان و ديگر سخنوران عمومي تأليف شده و هم‌اکنون نيز موجود است. در اين دستنامه مؤلف برداشت‌هاي متداول شادکامي را در ميان چيزهايي که براي سخنوران عمومي دانستن آنها مفيد است، بيان مي‌کند. اين دستنامه حدود 2500 سال قدمت دارد و از اين‌رو انتظار مي‌رود نظرات ارائه‌شده از سوي او در باب اين موضوعات در پرتو بينش برجسته‌تر و پيشرفت شگفت‌آور و فوق‌العاده در همه چيزها، کودکانه به نظر بيايند. با همه اين احوال، اجازه دهيد به طور گذرا نظري به آنها بيفکنيم، حتي اگر فقط براي درک اين موضوع که چقدر بايد از آنها فراتر رفت.
شادکامي معمولا به گونه‌اي مستقل از زندگي تعريف مي‌شود، به صورت بهروزي توأم با فضيلت، به عنوان شرايط اميدبخش همراه با امنيت، يا به عنوان برخورداري از رضايت خاطر همراه با قدرت نگهداري و دفاع از آنها. عناصر مقوم شادکامي تولد در خانواده‌اي اصيل، ثروت و دوستان بسيار خوب متنفذ، سلامت جسماني و زيبايي، استعدادها و قابليت‌ها، خوشبختي، افتخارات و در آخر فضيلت است. ما بي‌درنگ درک مي‌کنيم که اين تصورات عجيب و قديمي، چقدر با تمامي مفاهيم جديد و روشن‌بينانه ما بيگانه هستند. بنابراين نکته امروزي‌تري را به همين موضوع اضافه خواهم کرد که حاصل انديشه مؤلف معاصري است که در نشريه‌اي در عصر حاضر قلم مي‌زند. اين مؤلف ابتدا پرسشي مطرح مي‌کند درباره اينکه چه محيط‌ها و شرايطي از اين قدرت برخوردارند که در او احساس زنده بودن واقعي را پديد مي‌آورند؟ اين احساس را که از سرزندگي و غريزه آکنده از لذت در پوست خود نگنجد و سپس ليست بلندبالايي ارائه مي‌کند که شامل چيزهاي مختلفي‌اند که رئوس آنها عبارتند از: احساس سلامتي، کار خلاقانه موفقيت‌آميز، مانند نوشتن کتاب، غذا و نوشيدني خوب، محيط‌هاي لذت‌بخش، تحسين، نه مبالغه بيش از حد، دوستان و مجالست‌شان، چيزهاي زيبا، کتاب‌ها، موسيقي، فعاليت‌ها و مسابقات ورزشي، خيال‌پردازي، نبردي درست در راه هدفي آرماني از روي رواداري، حس جان به در بردن از خطري جسماني، آگاهي از چند گامي بالاتر بودن از خطر فقر. جامعه آرماني اجتماعي اين مؤلف جامعه‌اي است سرشار از زيبايي، آنجا که ترس از فقر غايب است، انسان مي‌تواند چيزي را بپوشد که خوشايند اوست، کاري را انجام دهد که بيش از هر کاري مناسب اوست؛ جامعه‌اي که در آن هنر و ادبيات شکوفا مي‌شوند، اوقات فراغت فراوان آهنگ بي‌امان کار بي‌وقفه را تغيير مي‌دهد و سرانجام براي کساني که به دين ارج مي‌نهند، کليسايي، با شبستاني عظيم و ارگي بزرگ و صداي دعاي شبانگاه نيايش‌کنندگان شامگاهان تدارک ديده مي‌شود. نويسنده مدرن ما اين‌گونه سخن مي‌گويد و اکنون با کنار هم نهادن اين دو تقرير، بايد به اين احساس عجيب اعتراف کنم که با وجود فاصله زماني بيش از دو هزارسال بين‌شان، به طور غير منتظره‌اي، حتي با منظور داشتن جايگاهي براي اخلاق و دين در ارتقا بخشيدن به زندگي خير و شادمان به جاي عاملي کاملا قابل چشم‌پوشي، بازهم شبيه به نظر مي‌رسند. يافتن چنين مشابهتي چقدر عجيب است! آيا مي‌توان تصور کرد با اين تغييرات انقلابي و بنيادين که علم مدرن، نوآوري مدرن و صنعت مدرن در زندگي معمول ساخته، تأثير ماشين بخار و ماشين چاپ، تلگراف و راديو، اتومبيل و هواپيما به همراه اکتشافات کاملا تکان‌دهنده فضانوردان گفته و نوشته شده و با وجود همه اينها آيا مي‌توان گفت که تصورات رايج درباره زندگي و معناي آن اساسا بدون تغيير باقي مانده؟ آيا برخلاف همه اين تغييرات در صورت و شرايط، که نسل‌هاي بي‌شمار انسان‌ها، هم با خردمندي و هم با نابخردي خويش به نمايش گذاشته‌اند، شاهدي قابل توجه براي تشابه دروني ژرف اين دو با يکديگر نيست؟
ولي به هر صورت، گمان نمي‌کنم هيچ‌کس بخواهد انکار کند نگرش‌هايي مانند اينها مورد اعتقاد عموم افراد باشد و اکثريت انسان‌ها به زندگي چنين نگرشي داشته باشند. اميدوارم منظورم اشتباه فهميده نشود. مؤلف اين عصر، براي اينکه همه اين اهداف يا اکثريت آنها را نه فقط طبيعي بلکه وسوسه‌انگيز بيابد، به اندازه کافي از ويژگي‌هاي انساني برخوردار است. او اين اهداف را مطلوب مي‌يابد و در هيچ مکتب حماسي يا رواقي تعليمي نيافته است که نسبت به خواسته‌هايي که به حق ظاهري نام گرفته‌اند بي‌تفاوت عمل نمايد، اما در شيوه پرداختن به نگرش در باب زندگي از منظر چنين ملاحظاتي دشواري‌هايي وجود دارد.
مؤلفه‌هاي شادکامي در هر دو مورد چيزهاي بسياري‌اند. به گونه‌اي که ارسطو صراحتا مي‌گويد، فضيلت به‌تنهايي نخواهد توانست انسان را شادکام کند، بلکه او به دوستان و خواسته‌ها نيز نيازمند است، اما شخصي که به خواسته‌هاي ظاهري بسياري دل مي‌بندد و در آنها، با آنها و براي آنها زندگي مي‌کند، به خاطر تنها شادکامي‌اي که مي‌شناسد به آنها وابسته است- چنين شخصي در چنگال جهان متنوع اميالش اسير است. اين شادکامي به جهان تعلق دارد نه به خود شخص. در ژرف‌ترين معنا نمي‌توان نام شخص را بر او نهاد، زيرا نه آزاد است و نه کليتي است يکپارچه. شرايط چندگانه شادکامي او شخص را چند پاره مي‌سازد؛ هيچ شورمندي غالبي بر حياتش حاکم نيست؛ هيچ تمرکزي به شخصيتش وحدت و به اراده‌اش قطعيت نمي‌بخشد. نام آن کثير و سرشت آن تزلزل است و اگر چيزي مانند ثروت يا قدرت، هدف واحد يک زندگي فوق‌العاده شود، هنوز اين حقيقت باقي است که چنين چيزهايي فقط به ظاهر واحد هستند؛ در واقع آنها مختلف و متعددند. نفسي که در آنها مي‌زيد با انگيزه‌هاي گوناگون از هم گسسته مي‌شود، در يک زمان به جهت‌هاي متفاوتي کشيده مي‌شود و نمي‌تواند به آرامشي دست يابد که فقط از دلبستگي قاطع و از جست‌وجوي غايتي که ذاتا و اصالتا واحد است، حاصل مي‌آيد.
تفکر، ديگر دشواري مرتبط با چنين نگرش‌هايي درباره زندگي را روشن مي‌سازد. کسي که شادکامي خود را در شرايط بيروني، از هر قسمي جست‌وجو کند، شادکامي را در چيزي مي‌جويد که سرشت بنيادي آن ناپايدار است. او تحقق شرايطي که ذاتي او نيستند، يا قادر به ضبط و مهارشان نيست را مسلم مي‌انگارد. شادکامي بيروني، تابع قانون عدم قطعيت و قيد يک شايد انعطاف‌ناپذير و محکم و رازآميز است. امکان يأس و نوميدي اينجا در کمين نشسته است. اگر به شخصي رضايت کامل از آرزوها و بلندپروازي‌هايش را عطا کند، او خود را شادمان مي‌پندارد. اگر لبخند لطف خوشبختي را از او بازپس‌گيرد و اميد و آرزويش نقش بر آب شود، در ژرفاي نوميدي غوطه خواهد خورد. تغيير از شادکامي به ناشادکامي با اين‌گونه از زندگي هر لحظه قريب‌الوقوع است و از اين‌رو حتي در شادکامي او، نوميدي‌اش نهفته است و ناهمخوانيِ در شرف وقوع در کمين زيباترين موسيقي روان است؛ فقط با رضايت از خود نابخردانه، خصلت بي‌فکري، شتاب نفسگير مشغوليت‌هاي پيش پا افتاده و تاريکي در عميق‌ترين ناحيه جان، که در واقع هريک و همه دفاع‌هاي رقت‌انگيز عليه دشمن درون اين دروازه‌ها هستند پوشانيده مي‌شود.
نکته سوم. ثروت و قدرت و مانند اينها، حتي سلامتي بدني و زيبايي شخص، به دقيق‌ترين معنا نه ارزش‌هاي ذاتي، بلکه نماياننده و نسبي، مشروط و فرضي‌اند. پول مطلوب است اگر آموخته باشم که چگونه از آن استفاده کنم و نيز همين‌گونه‌اند قدرت و نفوذ، سلامت و قدرت. اما اين چيزها به خودي خود انتزاعي و خنثي‌اند و هيچ انساني نمي‌تواند صادقانه بگويد که آيا کسب آنها در مورد هر فردي بيشتر سبب خير خواهد شد يا زيانبار خواهد بود. اين نکته‌اي است که تقريبا به هر موردي که آن را پيشرفت نام دهيم اطلاق مي‌شود. اکتشاف يا ابداعي جديد، مانند ماشين چاپ، با فراهم آوردن شادکامي و رفاهي که تاکنون غيرقابل تصور بود، نويدبخش بهبود اساسي زندگاني است. ما با شور و اشتياق با اين تصور که عصر نويني آغاز مي‌شود آن را خوشامد مي‌گوييم و در دوردست ظهور اعصار طلايي را مشاهده مي‌کنيم. يک قرن يا بيشتر مي‌گذرد. پس از آن چه مي‌شود؟ چرا مشاهده مي‌شود که همه مشکلات و مسائل گذشته، همه نارضايتي‌ها و شکوه‌هاي قديمي، همان مشکلات و مسائلي که قرار بود با ابداع نوين برطرف شوند، هنوز فقط با اندک تغييري در صورت ظاهري و زيستگاه‌شان همراه‌مان هستند؟ به علاوه مشاهده مي‌شود پيشرفت جديدي که مقدر بود اين هزاره آغاز مي‌کند، مبداء بسياري از سوءاستفاده‌هاي آن‌چنان جدي شد (سوءاستفاده از دستگاه چاپ را در نظر بگيريد) که بهترين اذهان نوع بشر مجبور شد توجه خود را بر مسئله يافتن چاره‌اي براي آنها متمرکز کنند و به نوعي آنها را تحت ضبط و مهار درآورند. به علاوه در زندگي فردي نيز وضعيت به همين منوال است. هرگونه دستيابي به قدرت و رفاه، و کسب آسايش بيروني، مصائب و خطرات خاص خود را به همراه دارد. هر پيشرفتي از اين دست همان‌گونه که به طور بالقوه خير است، به طور بالقوه شر نيز است. پيشرفت صرفا کميتي است که معناي کيفي آن نامعين و چشم به راه تأييد چيز ديگري است، چيزي از درون خود روان آدمي که معناي نهايي آن را براي سعادت يا شقاوت، براي شادکامي يا ناشادکامي تعيين مي‌کند.
سرانجام بايد خاطرنشان کرد که شرايط شادکامي آن‌گونه که در تمامي چنين نگرش‌هايي نسبت به زندگي تصور مي‌شود، قطعا از موقعيتي ممتاز براي افراد شادمان حکايت مي‌کند. اين شرايط به ظرفيت‌هاي متفاوت و محيط‌هاي فوق‌العاده شادمان وابسته‌اند. برگزيدن آنها به عنوان غايت و آماج زندگي توهين به توده عظيم انسان‌هايي است که تا اين درجه ممتاز نيستند. اين تصور به تنهايي از چنان کيفيت جذابي برخوردار است که به هر انساني که داراي حداقل نشاني از همدردي انساني و احساسات انساني باشد ژرف‌ترين دغدغه خاطر را مي‌بخشد. اميدوارم داراي طبيعتي باشم که کاملا بيگانه با تحسين شادکامي نباشد. احساس مي‌کنم بايد به احترام در مقابل استعداد و عملکرد سر تعظيم فرود آورم و مشتاقم که بزرگي و نبوغ را هرکجا که موهبتي براي فهم آن داشته باشم گرامي بدارم. به علاوه تا آن حد از احساس به دور نيستم که ستايش لذت همدلانه را با کساني که از الطاف خوشبختي بهره‌مندند و از برکات توفيقات بيروني برخوردارند دريغ کنم. اما به عنوان مبدع بنيادي آمال و آرزوي زندگي‌ام، نيازمند چيزي هستم که نه تنها انحصاري و حاکي از تبعيض نباشد، بلکه فراگير و عام باشد. لازم است از چشمه‌اي بنوشم که همه انسان‌ها بتوانند از آن نيرويي تازه بگيرند؛ به آماجي نيازمندم که مرا با بالا و پايين، ثروتمند و فقير، با فرهنگ و بي‌فرهنگ، خردمند و عامي با نسل‌هاي بي‌شمار گذشته و نيز همچنين مردان و زنان آينده آشتي دهد. نيازمند پيوندي معنوي هستم که براي فهم مشترک آن چيزي که براي زندگي انسان بنيادي و ضروري است مرا با همه انسان‌ها پيوند دهد. برخورداري‌ام از زندگي و شادکامي در آن چيزي که براي عده بسياري يا قليلي قابل دستيابي باشد، عملي خيانت‌آميز به انسانيت به نظرم مي‌آيد، يورشي از روي ترس و بزدلانه به اخوت انسان؛ زيرا بدون پيوند دروني معنوي با آماجي بنيادي که همه بتوانند به آن دست يابند و همه بتوانند آن را بفهمند، مفهوم نوع انسان به عنوان واحد معنوي نابود مي‌شود و از انسانيت جز گونه‌اي زيستي، که فقط اندکي بهتر از ديگر حيوانات براي دست و پنجه نرم کردن با وضع کنوني محيط زيست طبيعي‌شان آماده‌اند، چيزي باقي نمي‌ماند. تفاوت‌ بين انسان و انسان در واقع از اين وجود موقتي ناقص ما جدايي‌ناپذيرند؛ اما نمي‌توانم باور داشته باشم و باور نخواهم داشت که شکل‌گيري اين تفاوت‌ها مقوم کمال خود زندگي است. بلکه بايد اين را در کشف و انتظار براي چيزي يافت که بنيادين و مطلق است، چيزي که هرکس که با جديت به دنبال آن باشد بايد بتواند آن را بيابد، چيزي که زندگاني‌هاي ما مي‌تواند آن را بيان کند، کثرت نامحدود غايات را تابع اصل متحدکننده خود مي‌کند، آنها را به اندازه و ميزان نسبي خود تقليل مي‌دهد و از مجاز شمردن اينکه امر غير مهم به مهم، امر نسبي به مطلق مبدل گردد امتناع مي‌کند. بنابراين به نظرم مي‌رسد، امکان‌پذير ساختن اين کشف و بيان کردن آن معناي بنيادي زندگي و مبدع عظمت و ارزش است. شادماني‌اي که از اين کشف حاصل مي‌آيد ناخوشايند و تفرقه‌انگيز نيست، بلکه وحدت‌بخش و مايه آشتي است؛ اين شادماني اختلاف‌ها را از ميان برنمي‌دارد، بلکه قدرت آسيب رساندن و صدمه زدن‌شان را از بين مي‌برد، زيرا هيچ انساني اين شادکامي را انکار نمي‌کند، مهم نيست که چقدر ناچيز و معمولي باشد.  
نقدمان ما را تا آستانه نگرشي اخلاقي به زندگي آورده است. اين موضوع که گوهر زندگي و شادکامي‌اش بايد تنها در آگاهي اخلاقي جست‌وجو شود اعتقادي است که به اين خطابه جان مي‌بخشد و علت وجودي‌اش را براي بودنش به آن عطا مي‌کند. اين نگرش معتقد است که « «خود» انساني فرد از ارزشي بيکران برخوردار است، شخصيت اعتباري ازلي دارد و تحقق بخشيدن به اين اعتبار در ارتباطات و پيچيدگي‌هاي متعدد زندگي کار حقيقي «خود» است، اين کار به تکامل تاريخي فرد معنايي بي‌حد و حصر مي‌بخشد، زيرا فرآيندي است که از طريق آن ارزش شخصيت در حقيقت و عمقش دانسته مي‌شود. آگاهي اخلاقي مي‌گويد: « «خود» را درياب در تماميتش و از غرق شدن بي‌ارزش آن در غايات نسبي بازيابش، جرأت تفکر درباره عدم، پوچي، نسبيت، بي‌ثباتي، فقدان معناي دروني آن چيزي که قلمروي حوزه کامل بيروني و چندگانه را تشکيل مي‌دهد به خود بده. خود را از اسارت غايات محدود برهان. شهامت داشته باش که چيزي لازم را جانشين بسياري از چيزهايي کني که آرزومندش هستي يا شايد دلخواهت است. چيزهاي لازم را مقدم بدار و ديگر چيزها را در درجه دوم اهميت قرار بده و درخواهي يافت که اين چيزهاي ديگر تا حدي که خواهان آنها هستي به  تو افزوده خواهند شد و مي‌تواني از آنها به عنوان خادمان و کارگزاران عالي‌ترين خير خود مدد گيري.»
چيزي با ما در درون‌مان سخن مي‌گويد، ندايي آرام و ضعيف، نجوايي است ملايم که جار و جنجال ازدحام زندگي به سهولت آن را در خود محو مي‌کند، اما، در عين حال نيز ندايي است که هيچ کس نمي‌تواند خاموشش کند مگر به بهاي به دست آوردن بيقراري به جاي آرامش، اضطراب به جاي اعتماد و اطمينان روحي پريشان به جاي سازگاري با «خود» فرد. روح اخلاقي معناي زندگي را در انتخاب مي‌يابد. اين روح معناي زندگي را در آن چيزي مي‌يابد که از انسان شروع مي‌شود و به جاي پيشامدهاي محيط و چرخش‌هاي سرنوشت بيروني مانند گوهر دروني فرد با او مي‌ماند. فرد غايتش را در خودش دارد. او صرف ابزاري در خدمت چيزي بيروني نيست و نيز برده اربابي قدرتمند محسوب نمي‌شود؛ نه يک طبقه، گروه، يا حزب؛ نه يک کشور يا ملت؛ يا حتي خود بشريت، به عنوان انتزاعي تنها بيرون از فرد. او به طور ذاتي و مطلقا يک غايت است؛ فقط به طور عرضي و نسبي وسيله است و اين برده مزد بگير، به اصطلاح، در دستگاه صنعتي فاقد هويت بشري صادق است دقيقا همان قدر در مورد او صادق است که درباره بزرگ‌ترين نابغه يا قدرتمندترين حاکم.
انسان از طريق آگاهي اخلاقي مي‌تواند حقيقتا حضور خداوند را احساس کند و درهر ديني که اين آگاهي اخلاقي از قلم بيفتد نوعي بدفهمي از دين در آن رخ خواهد داد که دين را به اسطوره و شعر تقليل خواهد داد؛ بدان معنا که دين فقط براي تخيل حائز اهميت خواهد شد، نه براي کليت سرشت انسان به مثابه واقعيتي ملموس. آگاهي اخلاقي به مثابه چراغي است، چراغي شگفت‌انگيز؛ اما نه همچون چراغ مشهور علاءالدين، که نيرويي براي فراخواندن روح را داشته باشد و با دست کشيدن و لمس آن، خدمتکار مشتاقي حاضر و آماده شود که هر آرزويي را برآورده سازد. اما هرکجا انسان بر چراغ آگاهي اخلاقي‌اش با شورمندي اخلاقي دست کشد، روحي ظاهر مي‌شود. اين روح خداست و اين روح سرور و فرمانرواست و انسان خدمتگزار او مي‌گردد. اما اين خدمت آزادي حقيقي انسان است، زيرا روحي برگرفته از ذاتي مانند انسان، که يقينا خود را نساخته است، يا نيروهاي خودش را به خود نسبت مي‌دهد، در حقيقت نمي‌تواند قانون وجود خاص خود را براي خودش وضع کند. [آن در «تو بايد» خداوند و «من مي‌توانم» انسان است که تصوير الهي خداوند در زندگي انسان جاي دارد، که کتابي باستاني هنگامي که اظهار مي‌کند خداوند انسان را به صورت خويش ساخت به آن اشاره دارد.] اين شکوه دروني است، با جامه معنوي انسان که از جامه شگفت‌انگيزي که آفريننده عالم به تن سوسن‌هاي کشتزار پوشاننده، فراتر است، جامه‌اي که به نوبه خود، جامه شاهانه سليمان(ع)را از جلوه مي‌اندازد. سوسن‌هاي کشتزار قادر نيستند نداي وظيفه را بشنوند يا پيام آن را اطاعت کنند؛ از اين رو قادر نيستند اراده خويش را با اراده الهي هماهنگ کنند. در توانايي براي انجام اين کار، تمايز يگانه انسان در ميان همه مخلوقات نهفته است؛ يعني در اينجا «خود» او، استقلالش، شکوهش و کمالش به منصه ظهور مي‌رسد.
مي‌دانم که همه انسان‌ها در اين عقيده با من سهيم نيستند. جوان اغلب بي‌اندازه به آينده‌اش مطمئن است. تخيل روياي موفقيت و خوشبختي را با خوشبينانه‌ترين رنگ - سايه‌ها ترسيم مي‌کند؛ رنج‌ها و نااميدي‌هايي که انسان درباره آنها مي‌شنود براي جوان چيزي نيست جز استثنائاتي که قانون را اثبات مي‌کند؛ ايمان غريزي و کور جوان به شادکامي نسبي مربوط به صورتي از موفقيت بيروني است. از سوي ديگر، بلوغ اغلب آموخته است به تکه‌ها و پاره‌ها، يعني خرده‌هاي محقري که از فجايعي جان سالم به در بردند که در آن اميدهاي نخستينش متحمل تباهي شدند، قانع باشد. جواني آرماني را پيگيري مي‌کند که واهي است؛ جوان آموخته است که بگويد، اوه، حکمت لعنتي! بدون يک آرمان هم مي‌توان زندگي کرد. اما آرمان همواره وجود دارد و آفريننده انسان آن را در قلب و روح او مي‌نشاند و هيچ سراب شادکامي يا ابرهاي نااميدي، نه رخوت عادت يا سبکسري بي‌فکري، نمي‌تواند کاملا احساس آن را از عمق روح محو کند. نسل کنوني انسان‌ها خصوصا در محافل بافرهنگ و فرهيخته، کساني که اغلب «روشنفکران» خوانده مي‌شوند و شايد خود را جز طبقه‌اي خاص تصور کنند که همچنين با وقوفي به خصوص عميق به زندگي مشخص مي‌شود. نسل حاضر تا حد چشمگيري فقدان ايمان و شور و شوق را به نمايش مي‌گذارد که مايل است آن را «توهم‌زدايي» نام نهد و شايد هم توهم‌زدايي باشد. اين اشخاص متجدد، خود را در محاصره يأس و نااميدي مي‌بينند، ارزش‌هايي که قبلا به نظر مسلم مي‌آمد به نحوي منسوخ شده و بسياري از آنها چيزي نمي‌يابند که با آن قادر باشند که زندگي را به گونه‌اي شکوهمند و جدي ببينند. به طور کلي، اين نااميدي نااميدي زيباشناختي و نااميدي ناقص است که يا هنوز به نااميدي اخلاقي نرسيده يا معناي نامتناهي قلمرو اخلاق را در حقيقت آن درک نکرده است. اخلاقي زيستن براي آنها يک خودانگيختگي نامتناهي، يک زندگي دروني، يک رهايي و وارستگي از «خود» نيست؛ اخلاقي زيستن براي آنها عمدتا نظامي از قراردادها و قوانين سنتي است، مسئوليت مستبدانه‌اي که از خارج از سوي نيروهاي اجتماعي که عمر طولاني داشته‌اند بر آنها تحميل شده است يا صرفا وسيله‌اي است براي رسيدن به غاياتي محدود که ارزش آن مبهم است. تا آنجا که اين نااميدي، نااميدي زيبايي‌شناختي است، سراسر خير است؛ زيرا طريقي است که روح انسان براي اينکه خود را بيابد بايد از آن بگذرد. اما بياييد تنها اين را درک کنيم که نه استعداد متفاوت، نه جايگاه ممتاز، نه امکان خوشبختي، حتي به عنوان يک نقطه کمال، نمي‌تواند اساسا ارزشمند باشد؛ همه چنين چيزهايي از عظمت بخشيدن به زندگي کاملا عاجزند و هنگامي که بدفهمي‌ها در رابطه با سرشت آگاهي اخلاقي از ميان مي‌رود، اين راه براي کشف انسان به عنوان انسان گشوده خواهد شد. دل مشغولي به انديشه‌هاي فرعي و علائق زندگي همواره فرسوده‌کننده، پيش پا افتاده و در نهايت گيج‌کننده است. نشاط و سرزندگي حقيقي ما با برگشت به نخستين و ساده‌ترين افکار، يعني علائق ابتدايي و اجتناب‌ناپذير از خطر خواهد جست. همه ما، مدت‌هاي طولاني خود را در امور نگران کننده‌اي، چيزهايي که ممکن است به يک کفاش يا يک فيلسوف، يک شاعر يا يک ميليونر مربوط باشد، غرق کرده‌ايم؛ براي يافتن خود لازم است انرژي‌هايمان را بر مسائل بي‌نهايت مهمي درباره اينکه اين مسائل صرفا براي انسان بودن چه معنايي دارند متمرکز کنيم، بدون اينکه اوصافي را که به صورت ناپايدار توصيف‌کننده هستند کانون توجه قرار دهيم. هنگامي که فردريک کبير از خطيب دربار پرسيد که آيا او از حيات آينده چيزي مي‌داند، خطيب پاسخ داد، «بله اعلي‌حضرت، قطعي و مسلم است که در حيات آينده والاحضرت پادشاه پروس نخواهيد بود.» و وضعيت به اين‌گونه است؛ ما پيش از آنکه به هر ارزش نسبي که در زندگي به آن مبدل مي‌شويم بدل گرديم انسان بوديم، و بي‌شک مدت‌ها پس از اينکه آنچه ما بدين‌سان به آن مبدل گشتيم يا کسب کرديم اهميتش را برايمان از دست داد، انسان خواهيم بود. در روي صحنه برخي بازيگران داراي نقش‌هايي هستند که در آن نقش‌ها آنها شخصيت‌هاي شاهانه و مهم هستند؛ ديگران مردماني ساده، گدايان، کارگران و مانند اينها هستند. اما هنگامي که نمايش پايان مي‌يابد و پرده فرو‌مي‌افتد، بازيگران ماسک‌ها را از چهره برمي‌دارند، تفاوت‌ها ناپديد مي‌شوند و همه بار ديگر صرفا بازيگر هستند. بنابراين، هنگامي که بازي زندگي به پايان مي‌رسد و پرده روي صحنه فرومي‌افتد، تفاوت‌ها و نسبيت‌هايي را که در اين نمايش شرکت کرده‌ و چهره مردان و زنان را تغيير داده از ميان خواهد برد و همه صرفا انسان خواهند بود. اما بين بازيگران صحنه نمايش و زندگي اين تفاوت وجود دارد. در صحنه نمايش ضروري است که توهم تا بالاترين درجه ممکن ادامه يابد؛ بازيگري که نقش پادشاه را چنان بازي مي‌کند که گويي بازيگر است، يا همچنين کسي که اغلب به ما يادآور مي‌شود که وانمود مي‌کند پادشاه است، دقيقا بازيگري ضعيف است. اما در صحنه زندگي، موضوع برعکس است. درآنجا وظيفه رها شدن از آن نقش است درحالي که انسان هنوز ماسک بر چهره دارد؛ يعني، نه افشا کردن بلکه حفظ نقش توهم است. جامه مبدل بايد به طور آزادانه‌اي در اطراف ما به اين سو و آن سو برود، آنقدر آزادانه که کمترين وزش احساس انساني بتواند جامه شاهانه انسانيت پنهان را آشکار سازد. اين آشکارسازي وظيفه‌اي اخلاقي است؛ آگاهي اخلاقي آگاهي از عظمتي است که هنگامي که انسان شخصيت خود را کشف مي‌کند، و با اراده خود شادمان مي‌شود به زندگي انساني اعطا مي‌شود.
چنين است نگرش به زندگي که نويسنده مقاله حاضر به آن ملتزم است. او کوشيده است که به نظر رسد زندگي يک دعوت است، اما براي يک لحظه نخواسته است انکار کند که اين دعوت وظيفه دشواري را براي کسي تعيين مي‌کند که آن را در مراوده روزمره زندگي بيان مي‌کند. شايد اين موضوع از مدت‌ها قبل تخيلاتمان را تسخير کرده باشد؛ زيرا اين به هيچ وجه مرام جديدي نيست که براي ارضاء التزامات تخيلي جديدترين سبک‌ها در ميل و احساس انساني کشف شده است؛ برعکس، اين نگرشي بسيار قديمي است. فقط تمايل عميق قلب، تعهد قاطع اراده، ‌مي‌تواند چيزي را بسازد که حقيقت عام و نيز حقيقت براي من را خلق کند. 

* اين مقاله ترجمه‌اي است از:
David F. Swenson. The Dignity of Human Life (The Meaning of Life: A Reader Paperback –October 11,2007 by E. D. Klemke (Editor), Steven M. Cahn). 

 

خوشبختي و معناي زندگي

PDF چاپ نامه الکترونیک

خوشبختي و معناي زندگي

از ديدگاه گرت تامسون
غزاله حجتي*

در فلسفة باستان، بحث از معناي زندگي غالباً به صورت بحث از خوشبختي(happiness) يا سعادت(wellbeing) مطرح بوده است. از آن زمان تا روزگار کنوني، فيلسوفان مختلف، در پاسخ به پرسش از خوشبختي، نظرياتي متفاوت ارائه کرده‌اند. گرت تامسون در کتاب معناي زندگي نظريه‌هاي عرضه‌شده در مورد خوشبختي را در قالب دو نظريه‌ي «لذت» و «مِيل» توضيح مي‌دهد و سپس، استدلال مي‌کند که هيچ‌يک از اين دو نظريه نمي‌توانند معناداري زندگي را به‌خوبي توضيح دهند. بنابراين، نمي‌توان معناي زندگي را در خوشبختي، به روايت اين دو نظريه، جست‌وجو کرد. کتاب معناي زندگي تامسون به فارسي ترجمه شده و بزودي در دسترس علاقه‌مندان قرار مي‌گيرد.

مقدمه
در اين مقالة کوتاه، نگارنده مي‌کوشد تا رابطة خوشبختي را با معناداري زندگي از ديدگاه گرت تامسون، فيلسوف معاصر، نشان دهد. يکي از مهم‌ترين پرسش‌هايي که در خصوص خوشبختي مي‌تواند مطرح شود اين است که آيا خوشي همان معناي زندگي است؟ آيا اگر کسي زندگي توأم با لذت و ارضاي همه نوع اميال و خواسته‌هايش را داشته باشد، مي‌توان گفت که او زندگي معناداري دارد؟ تامسون، در بحث خود از خوشبختي، ابتدا به دو نظرية اصلي، «لذت» و «ارضاي اميال»، مي‌پردازد که پاسخ‌هايي سنتي به پرسش از خوشبختي محسوب مي‌شوند، و سپس، نشان مي‌دهد که معناداري زندگي امري است که با خوشبختي رابطة يک‌به‌يک ندارد و خوشبختي همان معناداري نيست.

نظرية لذت (Pleasure Theory)
نظرية لذت مي‌تواند اصطلاحاً به هر ديدگاهي اطلاق شود که اين باور در آن محوريت داشته باشد: زندگي همراه با لذت بيشتر و رنج کمتر زندگي خوش‌تر و در نتيجه، بهتري است. فايده‌باوراني مثل بنتام و جان استوارت ميل را مي‌توان از شاخص‌ترين متفکراني برشمرد که به اين ديدگاه ملتزم بوده‌اند. ميل مي‌نويسد: «... لذت و نجات از الم تنها اموري‌اند که به عنوان غايات مطلوب‌اند و مطلوب بودن همة امور مطلوب يا به دليل لذتي است که في‌نفسه ضروري است و يا به اين دليل است که وسيله‌اي براي ايجاد لذت و جلوگيري از الم است» (کاپلستون، 1376، ج8، 142).
در زمانة ما، رابرت نوزيک متفکري است که براي تشريح اين نگرش تمثيلي طرح مي‌کند. او دستگاه تجربه‌اي را مجسّم مي‌کند که مي‌تواند لذت‌بخش‌ترين و خوش‌ترين تجربيات را براي ما ايجاد کند (Nozick, 1974). نحوة کار اين دستگاه به شيوه‌اي است که تا زماني که فرد به آن وصل است متوجه نمي‌شود که تجربياتي که از سر مي‌گذراند تجربياتي حقيقي و عيني نيستند. دستگاه براي اين هدف طراحي شده است که همه نوع لذتي را با بالاترين کيفيت ممکن نصيب فرد متصل به آن کند و در اين مسير، اگر رنج اندکي هم مقدمة لذتي بزرگ باشد، آن را نيز تجربه خواهد کرد. افزون بر اين، طراحي اين دستگاه به اين صورت است که اگر کسي به آن وصل شود، ديگر هرگز نمي‌تواند از آن رهايي يابد.
ممکن است کسي که اين تمثيل را مي‌شنود اين سؤال را مطرح کند: «آيا من ضرورتاً بايد به اين دستگاه وصل شوم؟» و «آيا ممکن است که من با وصل شدن به اين دستگاه چيزي را از دست بدهم؟» نوزيک به اين پرسش‌ پاسخ مثبت مي‌دهد. او معتقد است که فرد، با وصل شدن به دستگاه، ارزش‌هاي ذاتي را از دست خواهد داد و فقط به ارزش‌هايي دسترسي خواهد داشت که تصور مي‌کند از آنها واقعاً لذت مي‌برد. او، با وصل شدن به دستگاه، وارد دنياي توهمي شاد و خوش و لذت‌بخشي مي‌شود اما اين همان دنياي واقعي نيست. نوزيک معتقد است که زندگي را از منظر نظرية لذت ديدن، ارزش‌هاي موجود در زندگي را به ارزش‌هاي ابزاري تبديل مي‌کند که همگي ارزش محسوب مي‌شوند چون مقدمة کسب لذت‌اند. تمثيل دستگاه لذت به خوبي فروکاسته شدن ارزش‌هاي ذاتي را به ارزش‌هاي ابزاري نشان مي‌دهد. در نظرية لذت، ذهن انساني تبديل به دستگاه کسب لذت و خود زندگي ابزار کسب آن مي‌شود. درحالي که ارزش زندگي چيزي بيش از ابزار کسب لذت است. براساس اين تحليل، نوزيک نتيجه مي‌گيرد که زندگي فقط حالات ذهني صرف و درک احساس دروني لذت نيست. زندگي را به حالات ذهني صرف تحويل کردن از ارزش ذاتي آن مي‌کاهد. بنابراين، نوزيک نظرية لذت را کاذب مي‌داند.
احساس شادي و خوشي و لذت از مقومات زندگي خوب محسوب مي‌شوند اما يکي دانستن زندگي خوب با اين قبيل احساسات فروکاستن زندگي است. تامسون، ضمن طرح ديدگاه نوزيک، به مغالطة يکي انگاشتن خوشي با احساس خوشي اشاره مي‌کند. او معتقد است برخلاف باور متداول، خوشي همان احساس خوشي نيست بلکه خوشي و خوشبختي نشانه‌اي است از چگونگي زندگي انسان. در واقع خوشي و خوشبختي، هم زندگي انسان را ارزيابي مي‌کنند و هم در زندگي انسان سهيم‌اند و جزئي از آن را شکل مي‌دهند. مثلاً، احساس افسردگي يا شادي هم عياري براي سنجيدن کيفيت زندگي من است و نشان مي‌دهد که زندگي من خوب يا بد است و هم خودِ اين عواطف بخشي از زندگي مرا مي‌سازند. در نتيجه، همان‌طور که نمي‌توان گفت به صرف تسکين يافتن درد، بيماري درمان شده است، به صرف داشتن احساس لذت و شادي يا غم نيز نمي‌توان گفت زندگي انسان خوب يا بد است.
نکتة ديگري که در رد تلقي لذت‌انگارانه بايد به آن اشاره کرد اين است که کيفيت زندگي انسان را فقط لذاتي نمي‌سازد که او تجربه مي‌کند بلکه چگونگي فرايند زندگي يک فرد کيفيت زندگي يک انسان را به وجود مي‌آورد. در نظرية لذت، وجوه عيني و واقعي زندگي، که در عالم واقع در جريان است، از حالات ذهني انسان مستقل تصور مي‌شود درحالي‌که حالات ذهني جدا از فعاليت‌هايي نيستند که از انسان در زندگي‌اش سر مي‌زند و اين دو با هم و در کنار هم فرايند زندگي انسان را مي‌سازند. در نظرية لذت، برخلاف آنچه رخ مي‌دهد، حالات ذهني از زمينة اصلي خود خارج و جدا از فعاليت‌هاي روزمرة انسان در نظر گرفته مي‌شوند. از تبعاتي اين رويکرد، مي‌توان به دو مورد اشاره کرد: اولاً، در اين رويکرد فعاليت‌هاي انسان کم‌اهميت و بي‌ارزش جلوه داده و تا حد ابزار محضي براي کسب لذتِ بيشتر پايين آورده مي‌شوند درحالي‌که نحوة انجام فعاليت‌هاي ما در زندگي اهميت بسيار دارد. ثانياً، لذت امري مستقل از فعاليت‌هاي ما نيست. اين انتزاع جداگانة حالت ذهني لذت از انجام امور لذت‌بخش فقط جنبة ذهني دارد و در عالم واقع ممکن نيست. ما هرگز نمي‌توانيم احساس شادي را از عملي جدا کنيم که با انجام آن شاد مي‌شويم (Thomson, 2003, 69-71). 

نظرية مِيل (Desire Theory)
بسياري از افراد کيفيت زندگي را به دست يابي به چيزي وابسته مي‌دانند که انسان به آن مِيل دارد. تامسون معتقد است که اين تلقي از زندگي خوب نيز مردود است و چنين زندگي‌اي نمي‌تواند ناظر به ارزش‌هاي ذاتي و معناداري باشد. از نظر او، زندگي خوب را به زندگي‌اي توأم با ارضاي اميال تعريف کردن، تعريف بسيار ناقصي از زندگي خوب است. «زندگي خوب نمي‌تواند به زندگي‌اي تعريف شود که در آن هر آنچه تمناي اميال ما است به دست مي‌آيد»(Thomson, 2003, 71). نظرية مِيل، در اصل، به دست فيلسوفان فايده‌باور متأخر مطرح شده است. اين متفکران درصدد بودند تا نواقصي را که در نظرية لذت وجود داشت برطرف سازند و از اين‌رو، در پاسخ به پرسش «خوشبختي چيست؟» نظرية مِيل يا ترجيح را مطرح کردند.
از نظر اين افراد کسي خوشبخت است که در زندگي‌اش قادر باشد به ترجيحات و اميالش دست يابد. تامسون انتقاداتي را که به نظرية لذت وارد مي‌کند، به طور کلي، بر اين ديدگاه نيز وارد مي‌داند. او معتقد است که فرايند زندگي را به ابزاري محض براي ارضا شدن اميال دانستن خطا است. براي تحليل بيشتر اين خطا مي‌توان از محاورة اوثيفرون افلاطون کمک گرفت. «آيا امري خوب است چون ما آن را مي‌خواهيم يا چون خوب است، ما آن را مي‌خواهيم؟» افلاطون از زبان سقراط مي‌پرسد: «عملي که موافق پارسامنشي است، بدان جهت محبوب خدايان است که موافق پارسامنشي است، يا چون محبوب خدايان است موافق پارسامنشي شمرده مي‌شود؟» (افلاطون، 1380، ج1، 231). پرسشي که در اين محاوره از زبان سقراط خطاب به اوثيفرون مطرح مي‌شود موقعيتي شبيه به وضعيتي فراهم مي‌آورد که نظرية مِيل آن را ترسيم مي‌کند: «آيا زندگي به ‌خودي خود خوب است و ارزش دارد يا اينکه چون امکان تحقق اميال ما را فراهم مي‌کند، خوب است؟» بنابراين، اکنون بايد اين پرسش را مطرح کنيم که آيا ارزش زندگي را بايد از طريق ارضاي اميال تبيين کرد يا از طريق ارزش زندگي، که ارضاي اميال را نيز شامل مي‌شود، آن را توضيح داد.
سقراط در محاورة اوثيفرون، در ادامة پرسش‌هايي که از اوثيفرون مي‌کند، در نهايت، به اين نتيجه مي‌رسد که خوبي امري مستقل از خواسته‌ها و ترجيحات ما است. خوبي امري است که فارغ از مِيل ما به چيزي، هم‌چنان ارزشمند است. هنگامي که اوثيفرون در ابتداي محاوره پاسخ داد که «خوبيِ يک امر فقط به اين دليل است که من به آن مِيل دارم»، در حقيقت، تلويحاً اذعان مي‌کرد که آنچه مهم است صرف دست‌يابي من به خواسته‌هايم است و در اين مسير، ارزش آن امر هيچ اهميتي مستقل از خواستة من ندارد. اين نکته زماني روشن‌تر مي‌شود که فرد مورد نظر اکنون به امر الف و ديگر بار به امر ب مِيل داشته باشد و هيچ ارزش خاصي در هيچ‌يک از اين دو انتخاب مدنظر وي نبوده است. تامسون از تحليل محاورة اوثيفرون اين نتيجه را به دست مي‌دهد که مِيل و ترجيح انسان در يافتن ارزش‌هاي ذاتي و غيرابزاري زندگي هيچ کمکي نمي‌تواند بکند.
البته ممکن است که فرد به امري مِيل داشته باشد که اساساً داراي ارزش ذاتي باشد. در اين حالت چيزي که فرد به آن مِيل دارد ارزشمند است اما نه به دليل اينکه داراي ارزش ذاتي است، بلکه به اين دليل که فرد آن را مي‌خواهد. تامسون معتقد است اميال ما و متعلق‌هاي آنها در خوشبختي زندگي انسان نقشي مهم دارند اما يگانه عامل در خوشبختي زندگي نيستند. چنانچه در بالا نيز گذشت، مِيل مي‌تواند شامل امور ارزشمند يا غير ارزشمند شود؛ پس مِيل نمي‌تواند شرط لازم و کافي معناداري باشد. مِيل تعيين‌کنندة امر ارزشمند نيست اما گاه مي‌تواند ما را به سوي امر ارزشمند هدايت کند. در شرايطي که فرد باورهاي ناظر به اميالش را اصلاح کند، مِيل دقيقاً مي‌تواند راهنماي خوبي به سوي دستيابي به ارزش‌ها نيز محسوب شود. طرفداران نظرية مِيل بر اين باور‌اند که در چنين شرايطي، حتي مي‌توان ارزش را در قالب دست يابي به متعلق مِيل نيز تعريف کرد. قائلان به نظرية مِيل، نظرية اصلاح شدة «ترجيح آگاهانه» (Informed-Preference Theory) را در خصوص خوشبختي استنتاج مي‌کنند. آنها، بر اساس اين تلقي، خوشبختي را به ارضاي اميال يا ترجيحات آگاهانه تعريف مي‌کنند(Thomson, 2003, 73). 
تامسون اين تلقي جديد از نظرية مِيل را نيز دچار اشکال‌هايي عمده مي‌داند:
1) اين نظريه به خطا تصور مي‌کند که اميال فقط اگر مبتني بر باورهاي کاذب باشند، گمراه کننده‌اند. حتي اگر مِيل باورهاي صادقي را در خود داشته باشد، باز هم راهنماي ارزش خواهد بود و نه تعريف آن. مثلاً، موقعيت‌هاي زيادي را مي‌توان فرض کرد که اميال ما باورهاي صادقي را نيز در بر دارند اما آنچه ترجيح مي‌دهند داراي ارزش ذاتي نيست يا اينکه براي من بهترين نيست.
2) اشکالي که در ذيل محاورة اوثيفرون در خصوص تبيين از مِيل به ارزش يا برعکس، از ارزش به مِيل آورديم، در اينجا نيز طرح‌شدني است. آگاهانه شدن ترجيحات سبب نمي‌شود که اکنون داوري ما اين باشد که تبيين ارزش‌ها را براساس اميال و ترجيحات آگاهانه درست بدانيم. انتقادات ما دقيقاً همان‌قدر متوجه تبيين ارزش‌ها براساس اميال آگاهانه است که متوجه تبيين ارزش‌ها براساس اميال غيرآگاهانه بود. در اين رويکرد نيز باز اميال سازندة ارزش‌ها معرفي مي‌شوند.
3) نظرية مِيل اشکال ديگري هم دارد. گاه آنچه ما براي خوشبختي به آن نياز داريم تغيير مِيل است نه دست يابي به خواسته‌ها. گاه تغيير دادن اميال معمولمان، باعث بالاتر رفتن کيفيت زندگي مي‌شود. براي بالاتر رفتن کيفيت زندگي لازم است تا فرد به فراتر از امکان‌هاي ارزشي موجود چشم داشته باشد و بکوشد تا به آنها دست يابد. در نظرية مِيل به ارضاي خواسته‌هاي مشخص توجه مي‌شود و اين فراروي از موقعيت‌هاي ممکن موجود را بسيار محدود مي‌سازد. به همين دليل اين نظريه تلقي بسيار محدودي از خوشبختي را مطرح مي‌کند.

نظري‌ جايگزين تامسون
اکنون که به بررسي و نقد دو نظرية رايج در خصوص خوشبختي پرداختيم، تامسون نظرية جايگزين سومي را پيشنهاد مي‌کند. تامسون دو نظرية مِيل و لذت را نه‌تنها غلط بلکه مخرّب و از بين برندة خوشبختي نيز مي‌داند. در ذيل اين دو نظريه، اولاً، زندگي به فرايندي ابزاري براي کسب لذت و ارضاي اميال تبديل مي‌شود و به همين دليل، ارزش غيرابزاري خود فعاليت‌هايي که ما در زندگي‌مان انجام مي‌دهيم نفي مي‌شود. ثانياً، در تبيين مبتني بر مِيل، صرفاً به دليل تعلّق کار و فعاليتي به مِيل يا ترجيح، حتي آگاهانه، مطلوبيتي پيشيني براي فعاليت‌هاي ما پيش‌فرض گرفته مي‌شود. اين مسأله باعث مي‌شود ارزش واقعي اميال را ناديده بگيريم، خوشبختي را براساس اميال تعريف کنيم و در مسير کسب آن، به ارزش‌هاي وراي اميالمان هيچ توجهي نداشته باشيم(Thomson, 2003, 75).
براي ترسيم نظرية بديل بايد به چند نکته توجه کرد: 1) فعاليت‌هاي ما ارزش دارند زيرا مطلوب‌اند. در سنجش ارزش هر کاري، نبايد هرگز ويژگي‌هاي مطلوب خود آن کار را ناديده بگيريم. مثلاً، وقتي کاري را با عباراتي نظير «هيجان‌انگيز»، «آرام‌بخش» يا «دلنشين» توصيف مي‌کنيم، در واقع، علل مطلوبيت آن را بيان مي‌کنيم و نشان مي‌دهيم که چه ويژگي‌هايي ارزش آن کار را به وجود مي‌آورد.
براي تحليل نسبتي که بين ويژگي‌هاي مطلوب يک عمل با اميال و ترجيحات ما وجود دارد، دو موضع افراطي وجود دارد. موضع نخست نظرية مِيل است که شرح و نقد آن گذشت و براساس آن، مطلوبيت ويژگي خواسته‌هاي ما شمرده مي‌شد. موضع دوم متعلق به کساني است که ناقد ديدگاه اول‌اند و مطلوبيت را ويژگي خواسته‌هاي ما نمي‌دانند. اين افراد مي‌کوشند مطلوبيت را اين‌گونه تبيين کنند که ما اساساً به چيزي مِيل پيدا مي‌کنيم که در آن، نوعي مطلوبيت را تشخيص مي‌‌دهيم.
آنچه از آن با عنوان نظرية بديل در بالا ياد کرديم، ترکيبي است از اين دو موضع افراطي.‌ آنچه مطلوب فرد الف است ممکن است مطلوب فرد ب نباشد. بنابراين، مطلوبيت مستقل از اميال افراد نيست. مطلوبيت امور مي‌تواند براي افراد دلايلي مختلف داشته باشد: داشتن اميال متفاوت و وجود تفاوت‌هاي روان‌شناختي در بين افراد. تامسون بين اين‌که «فرد الف به امر X مِيل دارد» با اينکه «امر‌X براي فرد الف مطلوبيت دارد» تمايز قائل مي شود. مِيل فرد الف به امرX بسيار خاص و جزئي است درحالي‌که مطلوبيت ويژگي عام اميال ما است و به خواستة آگاهانة خاصي بستگي ندارد.
خوشبختي حاصل دو دسته مؤلفة تجربي و انگيزشي است که بايد با هم متناسب باشند. مراد از مؤلفة تجربي درک ارزش فعاليت‌هاي واجد ارزش غيرابزاري است؛ چنانچه دست‌يابي به لذت را مؤلفة تجربي شادکامي بدانيم گمراه شده‌ايم. منظور از مؤلفة انگيزشي نيز يافتن کارهايي است که چنين ارزشي دارند. براساس مؤلفة انگيزشي، بايد تعيين کنيم که چرا افراد چيزي را مي‌خواهند که مي‌خواهند. ساختار انگيزشي را نبايد بي‌ربط به احساس خوشبختي تفسير کرد. در حقيقت، مي‌توان براساس آن دسته از اموري که فرد در زندگي‌اش مي‌خواهد، زندگي او را زندگي شاد، خوب، بد، رنج‌آور يا سعادت‌مندانه‌اي دانست. فرويد متفکري بود که دريافت حتي عميق‌ترين اميال ما نيز خاستگاهي انگيزشي وراي خود دارند که از آن آگاه نيستند. او مي‌نويسد: «اميال مختلف ما مي‌توانند منشأ انگيزشي مشابهي داشته باشند. آنچه، در واقع، خواسته‌هاي ما را به وجود مي‌آورد همين منشأ انگيزشي اميال است» (Freud, Vol. 14, p.111). البته فرويد اين خاستگاه انگيزشي را مِيل ناآگاهانة ديگري مي‌دانست. فارغ از جزئياتي که مورد اعتقاد فرويد بود، تامسون وجود اين خاستگاه انگيزشي ناآگاهانه وراي اميال عادي ما را مي‌پذيرد و معتقد است که مِيل به چيزهاي مختلف مي‌تواند خاستگاه انگيزشي يکساني داشته باشد و اميال و خواسته‌هاي ما را همين خاستگاهِ مشترک انگيزشي شکل داده است. بنابراين، خاستگاه انگيزشي ما در تعيين خوشبختي ما دخيل است و دست يافتن به خواسته‌هايمان تنها چيزي نيست که در ارزش‌ها نهفته است. تامسون تأکيد مي‌کند که در نظر نداشتن تمايز بين «من بايد خواسته‌ام را به دست آورم» و اين انديشه که «زندگي فرد بايد با ماهيت شخصي او متناسب باشد» سبب مي‌شود که متعلق مِيل از خاستگاه اصلي‌اش جدا شود. از اين طريق است که ما مي‌توانيم از اميالمان تلقي درستي در جهت خوشبختي داشته باشيم نه اينکه اميالمان را فقط در راستاي دست يابي دقيق به متعلق آنها در نظر بگيريم (Thomson, 2003, 76).
نبايد اهميت الگوهاي انگيزشي را در تعيين آنچه که داراي ارزش غيرابزاري است ناديده گرفت. دقيقاً از اين جهت است که گفته مي‌شود ارضاي اميال در بهبود کيفيت زندگي مؤثر است هرچند که بهبود يافتن کيفيت زندگي و خوشبختي فقط به معناي ارضاي اميال نيست. اميال مي‌توانند کاملاً گمراه کننده و برخلاف روند اصلاح زندگي نيز عمل کنند. آنچه مسلم است اين است که خاستگاه مشترک اميال، مي‌تواند به خوبي علائق عميق ما و آن چيزي را نشان دهد که براي ما ارزش غيرابزاري دارد. به طور خلاصه: 1) اميال از هر دو نوع ابزاري و غيرابزاري همگي داراي خاستگاهي انگيزشي هستند. مي‌توان از خاستگاه انگيزشي اميال غير ابزاري با تعبير «علاقه» ياد کرد. علاقة فرد به چيزي امري کاملاً متمايز از خود آن متعلقي است که فرد به آن مِيل دارد. بايد توجه داشت که علايق ما مبتني بر باورها و انتخاب‌هاي آگاهانه‌اي نيستند بلکه صرفاً مِيل داشتن را مستقل از متعلقي که مورد خواستة ما است نشان مي‌دهند. 2) علايق افراد، جدا از موردي که در بالا ذکر شد، مي‌توانند الگو و ساختاري از اميال فرد ترسيم کنند. علايق افراد چارچوبي براي اميال به وجود مي‌آورند. دليل اينکه اميال مي‌توانند چنين ساختاري را فراهم کنند اين است که خاستگاه انگيزشي مشترکي در پس اميال مختلف ما وجود دارد. علايق، ضمن تمايز قابل توجهي که از اميال دارند، وجهي از ترجيحات و اميال ما محسوب مي‌شوند. علايق خاستگاه مشترک اميال مختلف را نشان مي‌دهند و خود نيز تا حدي نشان‌دهندة خواسته‌هاي ما هستند. تامسون، همچنين، به نکتة ديگري نيز اشاره مي‌کند. او بر آن است که علايق مشترک در پس کثرت اميال مختلف، تنوع خوشبختي و معناداري زندگي را تبيين مي‌کند. او تصريح مي‌کند که قطعاً آنچه براي يک کشيش خوب است براي يک هنرمند مناسب نيست، درحالي‌که با استفاده از نظرية مِيل، نمي‌شد تبيين درخوري از اين تفاوت خوشبختي براي اين دو نوع زندگي ارائه کرد. تامسون مي‌گويد علايق مي‌توانند اين تفاوت را به‌خوبي تبيين کنند. 3) نکتة ديگري که بايد به آن توجه کرد اين است ارضاي اميال را نبايد به معناي دست يابي صرف به متعلق اميال فهميد. ارضاي اميال وضعيتي است که به طور هم‌زمان، شامل دست يافتن به متعلق مِيل و نيز برآورده شدن علايق در پس اميال مي‌شود. مثلاً، در خصوص کسي که حرص پول را مي‌زند، دقيقاً به دست آوردن پول بيشتر نيست که او را ارضا مي‌کند زيرا هر مقدار پول نيز که به دست آورد، باز هم اين مِيل او ارضا نخواهد شد. علاقة اين فرد به کسب پول بيشتر چيزي است که بايد در کنار به دست آوردن پول بيشتر در وي ارضا شود. 4) گاه ممکن است که نتوان به‌راحتي علاقة موجود در پس برخي اميال را تشخيص داد. مثلاً، ممکن است که من به خواب احتياج داشته باشم اما اين مِيل خودش را به صورت مِيل به چيزي ديگر نشان دهد.

خوشبختي و معناي زندگي
از نظر گرت تامسون، معناي زندگي، وجوهي از زندگي محسوب مي‌شود که داراي ارزش غيرابزاري‌اند. از نظر او، فرايند زندگي اهميت بسيار زيادي دارد و هر تلقي‌اي که از اهميت اين فرايند بکاهد يا آن را به امر ارزشمندي ابزاري تبديل کند، معناي زندگي را از بين مي‌برد. در دو نظرية لذت و مِيل، که به صورت سنتي در پاسخ به پرسش از خوشبختي مطرح مي‌شوند، زندگي فرايندي بي‌اهميت تلقي مي‌شود که ارزش ذاتي ندارد و به آن فقط از آن جهت توجه مي‌شود که ابزار کسب لذت يا ارضاي اميال است. تامسون در تحليل خود از خوشبختي مي‌کوشد تا نشان دهد معناي زندگي همان خوشبختي، البته بنابراين دو نظريه، نيست.
از نظر تامسون، هر تحليلي از ارزش بايد سه مؤلفه داشته باشد:
1) اين تحليل بايد به وجوه روان‌شناختي انسان توجه کند چرا که امور ارزشمند در نظر هر فردي ممکن است چيزي متمايز از امور ارزشمند در نزد ديگري باشد. ارزش‌ها و زندگي خوب از فردي به فرد ديگر کاملاً متفاوت است و هر تحليلي که از ارزش ارائه مي‌شود بايد بتواند اين تنوع تلقي‌ها را در خودش جاي دهد. تامسون، علاوه بر انتقاداتي که تا اينجا مطرح شدند، نظرية مِيل را به اين دليل نيز مردود مي‌داند که در اين نظريه تنوع ارزش‌ها به يک ارزش که آن هم دست‌يافتن به خواسته‌ها و ارضاي اميال است تحويل شده است. افزون‌بر اين، در اين نظريه، مراد از مِيل، منحصراً آن اميالي است که متعلق مشخص و معين دارند.
2) هر تبييني از ارزش بايد بتواند مطلوبيت برخي کارها و فعاليت‌ها و تجربيات را توضيح دهد. اينکه ديدگاهي، مثل نظرية مِيل، نتواند ويژگي‌هايي که سبب شده‌اند کار يا تجربه‌اي را مطلوب بدانيم، توضيح و تبيين کند و مطلوبيت را فقط در اين بداند که ما به آن مِيل داريم، براي تبيين ارزش‌ها نظرية مفيد و کارايي نيست.
3) سومين شاخصة يک نظرية مناسب براي تبيين ارزش‌ها از نظر تامسون اين است که براساس آن نظريه، فردي که کاري را انجام مي‌دهد يا تجربه‌اي را از سر مي‌گذراند بايد بتواند ارزش آن فعاليت يا تجربة خودش را درک کند. اگر فرد نتواند فرايند زندگي خود را، که از کارها و تجاربش فراهم مي‌آيد، ارزشمند درک کند، زندگي معناداري نخواهد داشت. تامسون تصريح مي‌کند که براي داشتن يک زندگي خوب و معنادار، علاوه‌بر اين‌که اين سه شرط بايد وجود داشته باشند، نياز است که اين سه مؤلفه با هم تناسب نيز داشته باشند (Thomson, 2003, 78).

* دانشجوي دکتري فلسفة دين، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي.

منابع
1. افلاطون (1380). دورة آثار، مترجم محمد حسن لطفي و رضا کاوياني، تهران، خوارزمي.  //  2. کاپلستون، فردريک (1376). تاريخ فلسفه، جلد هشتم، ترجمة بهاء‌الدين خرمشاهي، تهران، سروش.
3. Freud, Raymond (1980). Interests and Rights, Clarendon Press.  //  4. Nozick, Robert (1974). Anarchy, State and Utopia, Blackwell.  //  5. Thomson, Garrett (2003). On the Meaning of Life, Wadsworth.

 


صفحه 1 از 4