مجله شماره 6

بازنگري نقادانه اي بر سرشت پيچيده"مکان"

PDF چاپ نامه الکترونیک

بازنگري نقادانه اي بر سرشت پيچيده"مکان"

ورونيکا  اينگ*
ترجمة ويدا نوروز برازجاني**


دکتر اينگ در بخش نخست اين مقاله به بررسي معناي بي‌مکاني و فقدان مکان در دو بخش "مفهوم بي‌مکاني" و "بي‌مکاني در معماري" پرداخته و سپس مبحث توصيف مکان را در چهار بخش مورد بازبيني قرار داده است که دو بخش آن با عنوان "مکان به عنوان سازه‌اي اجتماعي و فرهنگي" و "دگربودگي مکان" در شماره  پيشين ارائه گرديد.
3-3- مکان چون "تجربه‌اي زيست شده"
براساس نوشته‌هاي مارتين هايدگر، پديدارشناسي رشته‌اي از فلسفه است که به توصيف بي واسطه تجربه اول شخص در دنياي زيست شده مي‌پردازد. اين شيوه مي‌کوشد تا معنا و هويت را از طريق تجربه زيست شده به مکان بازگرداند. اگرچه نوشته‌ها در آغاز بر تصورات شاعرانه  از مکان (Bachelard, 1964)  و بر ريشه‌ها و اصالت مکان (Relph, 1976; Tuan, 1977)، تکيه داشتند، در نوشته‌هاي جديد مکان به عنوان تجربه‌اي زيست شده، بر تحرک جسمي (Seamon & Mugerauer, 1985; Tuan, 1999) و کنش‌هاي متقابل ميان فضا و مکان (Casey, 1996; Sack, 1997) تأکيد دارند. نوشته‌هاي اخير اين امر که مکان‌هاي خاص محصولات اجتماع و فرهنگ هستند را انکار نمي‌کنند، اما مُصرانه مي‌گويند که مکان چيزي بيش از اين‌هاست. 
گاستون باچلار(1964) نخستين فردي بود که مواجهه مجدد با مکان (مکان فيزيکي) از طريق تصورات شاعرانه از مکان را با توجه به چگونگي جايگيري تصاوير شاعرانه در روان انسان، پيشنهاد کرد. اين موضوع براي باچلار حوزه اي پژوهشي به نام "توپوآناليز" (تحليل مکان، topoanalysis) بود که بر ويژگي‌هاي مکاني برخي تصاوير، براي مثال خانه، متمرکز بود: «از هر زاويه‌اي که بنگريم، تصوير خانه جغرافياي تاريخي وجود خودماني ما شده است» (Bachelard، cited in Casey, 1997, p.288). خانه براي باچلار يک دنياست، مکان- دنيا و دنياي مکان است. باوجود آن که از طريق شاعرانگي فيزيکي مکانِ متصور، منظر جديد گشوده شده، اما انديشه ورزان اين حوزه  کمابيش به اين باور رسيده‌اند که رويکرد باچلار برخي از جنبه‌هاي عيني مکان که بايد در نيمه  دوم قرن بيستم به آن ها توجه مي شد را از نظر انداخته است.
آثار دهه هفتاد ميلادي مفهوم مکان را از منظر پديدارشناسانه باز کردند. بررسي‌هاي پديدارشناسانه نيز همچون ادراک مکان از ديدگاه جامعه شناسانه بر مناسبات ميان فضا و مکان تأکيد کردند. التزام فلسفي  به پديدارشناسي در رويکرد ادوراد رلف به مکان آشکارتر بود. رلف در کتاب مکان و بي‌مکاني(1976)، درباب مکان‌هاي روزمره که مفهوم ژرف‌تري از مکان را به آدمي نشان مي‌دهند، نوشت. او استدلال کرد که فضا بي شکل است در حالي که مکان لبريز از احساسات است. رلف با بسط انديشه‌هاي هايدگر مي‌خواست از ايده ساده انگارانه مکان به مثابه يک موقعيت صرف دوري گزيند و از مقام ژرف‌تر مکان، براي هستي و تجربه  بشري  بحث کند. او هويت مکان را چيزي غيرملموس چون جان، حس يا "روح مکان"(genius loci) مي‌خواند که به طبيعت يا شخصيتِ مکاني ويژه و منحصر به فرد اشاره دارد.
يو- فو توان، نيز همانند رلف(1976)، در کتاب‌هاي خود توپوفيليا (مکان دوستي) (Topophilia, 1974) و فضا و مکان( Space and Place, 1977)، ايده‌اي از مکان را براساس دريافت‌ها و تجربيات بشر پرورش داد. توان (1977) مکان را در مقايسه با فضا توصيف کرد: او فضا را چون عرصه‌اي گشوده براي عمل و حرکت مي‌ديد و در مقابل مکان را جايي براي ايستادن، تأمل کردن و درگير شدن. فضا پذيراي تجريد است و مکان پذيراي گفتگو درباره چيزها.
رابرت ديويد ساک يکي از مدافعين اخير اهميت مکان مدعي است که «مهم‌ترين عامل[در جغرافيا] مکان و مناسبات آن با فضاست». او در کتابش نفس جغرافيايي(Sack, The Geographical Self, 1997) بر اين مضمون از طريق "مفهوم فضايي" تأکيد کرده است. او در اين  کتاب به دنبال کشف قدرت مکان با پروراندن چارچوبي مدلل متشکل از چهار عامل داراي وجه اشتراک که عبارتند از نيروها (شامل طبيعت، معنا و ارتباط اجتماعي)، چشم اندازها، مکان و فضا، و نفس؛ و تنظيم روابط پيچيده و پوياي ميان آنان است. ساک مصرانه مي‌گويد که «مکان‌ها تحليل رفته و با فضا آميخته شده‌اند» (1997, p.138). اين وضعيت همان است که به "جهان بومي‌گرايي" (glocalization) (جهاني شدن و بومي‌گرايي) معروف است که در آن هر محلي مي تواند به همه (يا هر) مکان ديگري در فضاي جهاني مرتبط شود (Casey, 2001). مکان تلويحاً فضا را به ذهن متبادر مي‌کند؛ هر خانه مکاني در فضاست؛ فضا متعلق به جهان طبيعت است که مي‌توان آن را تجربه کرد(Sack, 1997). از منظر تجربه، مکان با فضا به خاطر آشنايي و انس آدمي با آن و با زمان تفاوت دارد و با دخالت عامل انساني تعريف مي‌شود.  
افزون بر توصيف مکان در پيوند با فضا، مطالعات پيرامون مکان از ديد پديدارشناسانه بر اهميت حرکات جسماني در يک مکان نيز تأکيد دارند. ديويد سيمُن (Seamon, 1985)، با بکارگيري پديدارشناسي به عنوان روشي کاوشگرانه در پژوهش‌هاي علوم انساني و رفتارهاي محيطي، از مفهوم مکان و محيط بر اساس حرکات تنانه بحث مي‌کند. او از استعاره رقص براي وصف زنجيره‌اي از حرکات پيش آگاهانه که آن‏ها را باله  تن(body-ballet) مي‌نامد، مدد مي‌جويد. استعاره  "باله  مکان" به اين امر اشاره دارد که مکان‌ها از طريق مردمي که زندگي هر روزه  خود را مي‌زيند، ايفاي نقش مي‌کنند. کرس ول(Cresswell, 2004)  بر اين باور است که تنها چيزي که در آثار سيمُن غايب است، هرگونه حس قيد و بند در نقش آفريني مردم است که همگي ما آن‏ها را در مکان‌ها تشخيص مي‌دهيم. دربند بودن و آزادي تبديل به موضوعات مورد نظر جغرافي داناني چون گيدنز و پرد شدند که تحت  تأثير نظريه  ساختاردهي(structuration) قرار داشتند.   
در آستانه  قرن بيست  و يکم اثر توان به نام کيهان و کانون (Cosmos and Hearth, 1999) با تکيه بر فرآيند حرکات تَن‌ها در ميان مکان‌ها نوشته شد. نظر او اين است که فرد جهان - وطن، هرچند در جايي سکني نمي‌گزيند، اما درباره‌دنياي بزرگتر چيزهايي را فرامي‌گيرد و نسبت به تنوع فرهنگ‌ها حساس‌تر مي‌شود تا کسي که هرگز نمي‌خواهد کانون خانه و خانواده  خود را ترک گويد. کانون، طرفدار بومي بودن، محله و قوميت است و کيهان هم پيمان فضا، جامعه يا جهان وطن گرايي(cosmopolitanism) است. «فقط در مرحله  (واکنش) ابتدايي، اين جابجايي باعث حيرت مي‌شود چرا که راه زندگي آدميزاد به‌طور طبيعي از "خانه" به سوي "دنيا" و از "کانون" به سمت "کيهان" است» (Tuan, 1999, p.1).
هر چند ادراک مکان، دانش مرتبط با آن‌را از روش‌هاي گوناگون فزوني مي بخشد، اما پژوهش در باب ادراک مکان در شيوه  توصيف آن نهان است. مفهوم مکان ميان مضامين فضا و مکان، جهاني و بومي و عام و خاص در نوسان است، از اين‌رو وصف و فهم مکان هنوز گيج کننده باقي مانده و وضوح خاصي ندارد. هم چنين مکان با توجه به فهم از آن به عنوان روندي تکراري در تجربيات اجتماعي و فرهنگي، اصطلاحي لغزنده است. افزون بر اينها تأکيد بر گفتمان مکان به شکوفايي گمانه‌زني‌هاي نظريه پردازانه دامن زده است.

3-4- نظريه پردازي پيرامون "مکان" در معماري
معماري نيز چون ساير رشته‌هاي پژوهشي سهمي در بدنه  ادبيات مربوط به گفتمان مکان داشته است.
3-4-1- مکان سازي با زبان الگو
در کنار گرايش رويکردهاي پست مدرن به "دگرگرايي معماري" که در نهايت به مسائل بي‌مکاني  انجاميد، دلمشغولي‌اي در باب طبيعت بنيادين معماري و تلاشي براي تفسير هر فرآيند طراحي به عنوان بياني از کل وجود پيچيده انسان از مسير "زبان الگو"، وجود داشت. در دهه  هفتاد ميلادي گروهي از معماران، برنامه ريزان، استادان دانشگاه و هنرمندان به سرپرستي کريستوفر الکساندر اثري در دو جلد را به چاپ رساندند، جلد اول به نام راه جاودانِ ساختن(The Timeless Way of Building)  و جلد دوم به نام زبان الگو(A Pattern Language) راه‌هاي متفاوتي براي خلق مکان‌ها به دست مي‌دادند. جلد اول پيرامون نظريه و دستورالعمل به کارگيري زبان بود و جلد دوم زباني براي ساخت و برنامه ريزي عرضه مي‌کرد. يکي از پيشنهاد‌هاي اصلي زبان الگو اين بود که مکان‌ها (شهرها، خيابان‌ها و ساختمان‌ها و غيره) به عنوان منظومه‌اي از مناسبات به هم پيوسته چون يک شبکه، تا اشياي نامرتبطي در فضا محسوب شوند. کانسِلر (Kunstler, 1993)، سايم(Sime, 1986) و سيمُن (Seamon, 1998) از جمله کساني بودند که زبان الگو را روشي براي طراحي دُرست مکان‌ها دانسته و مورد بحث قرار داده‌اند. الکساندر(1977) معتقد بود که هر جامعه زنده و کاملي داراي زبان الگوي بي‌مانند خود است و افزون بر آن هر فرد اين اجتماع زبان ويژه  خود را خواهد داشت که تا حدودي با ديگران مشترک است، اما به طور کلي ويژة ذهن خود آن فرد است. «هر راه حل طوري بيان شده تا زمينه  اصلي مناسبات ضروري براي حل مسئله را به‌دست دهد، اما به طريق کلي و انتزاعي، به طوري که مي‌توانيد مسئله را به روش خود، با استفاده از سلايق، ترجيحات و شرايط بومي مکاني که مي‌سازيد حل کنيد» (Alexander, Ishikawa & Silverstein, 1977, p. xiii). اين رويکرد در تلاش است تا فقدان پيوند ميان محل‌ها و تعاملات آدميان در آن‏ها را ترميم کند. اما، اگرچه اين روش طراحي بر پيوندهاي درون جامعه تأکيد دارد، ولي توجه چنداني به شي ء فيزيکي که با اين زبان بيان مي‌شود، ندارد.

3-4-2- مکان به عنوان تجربه‌اي زيست شده: ديدگاهي پديدارشناسانه
دردهه هفتاد ميلادي، شمار زيادي نوشته پيرامون "مکان" شکل گرفت که به طور عمده بر پايه  ديدگاه پديدارشناسانه مارتين هايدگر قرار داشتند. کسي که باور داشت «تنها هنگامي که به باش داشتن(dwelling) توانا باشيم، مي‌توانيم بسازيم»(1971, p. 156). او به سال 1954 در مقاله  خود به نام "ساختن، باشيدن، انديشيدن"، نقد بي‌مکاني را پيش کشيد. هايدگر به جاي مضمون انتزاعي از فضا به عنوان گسترش فضايي، واژه  "رام" (Raum) به معناي جايي براي منزل کردن را جايگزين کرد و بحث ماهيت پديدارشناسانه  مکان که به مرزهاي کاملاً واضح آن بستگي دارد و بنابراين ساختمان را به شکل‌هاي بودن و باشيدن پيوند مي‌زند را مطرح کرد. هم چنين روشن ساخت که در پديدارشناسي مکان، فضاي زيست شده بر مضامين انتزاعي فضاي هندسي اولويت دارد. 
رويکرد پديدارشناسانه در معماري بر اهميت بازسازي "هويت" در فهم از مکان تأکيد دارد. کريستين نوربرگ شولتز (1969, pp. 223-4)  اهميت مکان در معماري را به جستجو در راه "معماري بامعنا" نسبت مي‌دهد: «معماري چون اثر هنري اشياي مهمتر يا "ارزش‌ها" را براي ما تجسم مي‌بخشد ... فضا تنها زماني در نظرمان زنده جلوه مي‌کند که به منظومه‌اي از مکان‌هاي بامعنا بدل شود». در پژوهش‌هاي شولتز پيرامون "روح مکان" (1980)تکيه  او بر انديشه  هايدگر پيرامون هويت مکان در معماري منعکس است. هر مکان پديده اي کيفي و کامل است و نمي‌توان آن را به هيچ يک از ويژگي‌هايش ازجمله مناسبات فضايي تقليل داد، مکان تماميتي از "چيزها"ست (Norberg Schulz, 1980).
جوزف ريکورت(Rykwert, 1981) نيز برطبق همان ايده باشيدن، معتقد به لزوم بازگشت و تفکر مجدد بر نقش اصلي معماري در مکان‌سازي است. او منتقد رويکردي در معماري است که روش‌هاي کمي، که به چگونگي ساخت توجه دارند را بر روش‌هاي کيفي، که متوجه چرايي ساختن هستند، ارجحيت مي بخشند و اين‌را  نشانه  گسست ميان عمل و انديشه، ساختن و باشيدن مي داند (Rykwert, 1981). ريکورت در نوشته هاي اخيرش (2000)  مي گويد که هويت مکان که با معماري "تجربه مي‌شود" بايد بياني ملموس از جامعه  ناملموسي باشد که در آن زندگي مي‌کند.
کارستن هريس (Harries, 1997) نيز بر اين باور است که عملکرد اخلاقي معماري، اساسي براي باشيدن است و نه سرپناهي زينتي و عملي. «زماني که همه مکان‌ها يکسان باشند ديگر مکان خود را نخواهيم شناخت و بي‌مکان خواهيم شد ...» (1997, p. 172) . هريس ادراک فضايي که عمومي، همگن و از لحاظ ارزشي خنثي است را در مقابل مفهوم مکاني که بومي، ناهمگن و سرشار از ارزش هاست، قرار داد.
پرز گُمز (Perez-Gomez, 1998) "روح مکان" را «مضموني ساختگي و تهي از پست مدرنيسم خواند که نمي‌تواند شهرهاي امروزي را برايمان عميقاً روشنگري کند». پروشانسکي، فابين و کامينوف (Proshansky, Fabian & Kaminoff, 1983) معتقدند که حالت ناخودآگاه ديدگاه پديدارشناسانه نشانگر آن است که معناي مکان هرگز به طور کامل نمي‌تواند بيان گردد. نقد رويکردهاي پديدارشناسانه درباب مکان به شيوه‌هاي متفاوت نظريه‌پردازي پيرامون آن  مانند بومي‌گرايي و منطقه‌گرايي انجاميد.

3-4-3- بومي‌گرايي و منطقه‌گرايي
ترديد بر چنين مفاهيم متافيزيکي در تمرين معماري، لزوم ايجاد زمينه‌اي يکپارچه در معماري  مقاوم را پديد آورد. کنت فرامپتون (1985, p. 20) در نقد معماري پست مدرن به عنوان "صحنه آرا" از اين بحث کرد که کناره‌گيري معماري از بهينه‌سازي تکنولوژي و هم چنين از بازگشت به نوستالژي تاريخي، «امکان رشد و بالندگي فرهنگي مقاوم و هويت بخش را فراهم مي‌آورد». آلکس تزونيس و ليليان لُفِور (Tzonis and Lefaivre,1981)اصطلاح "نقد منطقه گرايي" را رواج دادند. منظور آنان ايجاد تدابيري بنيادي جهت مقاومت در برابر اثرات تمدن جهاني با به کارگيري عناصري که مستقيماً از خصوصيات ويژه  مکاني مشخص وام گرفته شده بودند و تجربه  بصري هنجارمند را با بازخواني طيف تجربيات انساني تکميل مي‌کردند، بود(Frampton, 1985). فرامپتون از مکان‌هاي مدرن انتقاد مي‌کرد و به دنبال رابطه هم سوتري با طبيعت چون کيفيت نور محلي، يا تکتونيکي برگرفته از ساختاري خاص، يا وضعيت پستي و بلندي‌هاي سايت تا روش‌هاي مرسوم و انتزاعي معماري بود. او مي‌نويسد: «صاف کردن ناهمواري‌ها با بولدوزر و تبديل سايت به زميني مسطح، حرکتي به وضوح فن سالارانه است که به وضعيت بي‌مکاني کامل مي‌انجامد در حالي که تراس بندي همان زمين براي ساختن بنايي پلکاني، حرکتي است که معناي آن مشارکت در عمل "تکامل" آن سايت است» (1985, p. 26).
درحالي که رويکرد فرامپتون درحد نظريه باقي مي‌ماند، کريس اَبل تضاد دوگانه جهاني و بومي را در سطحي عملي بررسي مي‌کند. اَبل در دهه هشتاد، در نوشته‌ها و مقالات متعدد مضموني را در معماري شناسايي مي‌کند که به روند دوگانه جهاني شدن و بومي شدن مربوط است. با تمرکز بر مدل‌هاي شهرهاي  آسيايي، بحث او بر مفاهيم منطقه‌گرايي معماري و مدل‌هاي توسعه  زيست مدارانه متمرکز است. او در مقاله‌اي به نام "بومي‌گرايي در برابر جهاني شدن"، شهرهاي آسيايي سنگاپور و کوالالامپور را به عنوان بهترين الگوهاي بررسي مثال مي‌زند، و از آميزش ميان بومي و جهاني به عنوان نوعي توصيف مکان، صحبت مي‌کند. اَبل (Abel, 2000, p. 191)  چنين استدلال مي‌کند که شهرهاي آسيايي به تدريج «در معرض لايه لايه هايي از فرهنگ‌هاي وارداتي قرار گرفته‌اند، اما در طول زمان آن‏ها را از آن خود (بومي) کرده‌اند». جهاني بودن برايشان امري عادي و پيش پا افتاده، اما پيچيده است: «شرکت‌هاي چند مليتي براي توسعه  بازار خود در مناطق تازه‌تر، لازم ديده اند تا خود را بيش از پيش با تقاضاهاي خاص خريداران بومي وفق دهند که به معناي تغيير و تعديل فعاليت ها و توليداتشان براي باب طبع فرهنگ‌هاي محلي شدن و نيز ديگر عوامل منطقه‌اي است»(Abel, 2000, p. 191). براي مثال معماري مطرح کشورهاي مالزي و سنگاپور تلفيقي از عناصر وارداتي و بومي است.

3-4-4- مکان/ قدرت
کيم داوي(Dovey, 1985) در مقاله خود؛ "در جستجوي اصالت و بازسازي معناي محيطي" مي‌نويسد کپي کردن و جستجوي اصالت هر دو نشانه‌هايي از بحران عميق مناسبات ميان انسان مدرن و محيطش و حاصل اين باور اشتباه است که با دستکاري در شکل مي‌توان به اصالت دست يافت. تناقض بنيادين و ريشه  ابهام در اين نيست که هر تلاش ما براي احياي معناي مکان‌ها غيراصيل از آب درمي‌آيد، بلکه دليل نابودي سعي ما در اثر همين غيراصيل بودن است. ظهور چيزي غيراصيل در شکلي بدلي، خود نوعي احياي معنا براي يافتن و بازسازي اصالتي گمشده و دنياي گمشده  معنا است. در توسعه سريع شهري نمي‌توان از نوسازي مکان‌هاي بومي جلوگيري کرد.
داوي در مقاله بعدي خود "مکان/ قدرت" و در کتابش به نام قاب‌بندي مکان ها(Framing Places,1999)، رويکردي متفاوت به "مکان" را با پيوند زدن مکان به ايدئولوژي، در پيش مي‌گيرد. او معتقد است که مسئله  اصلي در رويکرد پديدارشناسانه در معماري آن است که مي‌تواند نوعي "آگاهي کاذب" را به دنبال داشته باشد که تأثير آشکاري بر ساختار اجتماعي و ايدئولُژي آن تجربه مي‌گذارد، يعني اين که بازار از ناملموس بودن "حس مکان"، تا حد ممکن سوء استفاده مي‌کند تا پروژه‌هاي طراحي‌اي را قانوني جلوه دهد که براي سرپوش گذاشتن بر نابودي يک مکان تحقق يافته‌اند. جيمسن (cited in Leach, 1996) با توصيف اين امر که مکان، گرايش به افتادن به دست قدرت‌هاي ايدئولوژيک دارد، به موضوعات مشابهي پيرامون بي ثباتي آن اشاره دارد. بدون درک زمينه  ايدئولوژيک، طراحي و پژوهش کاري جز موجه جلوه دادن و بازتوليد ساختارهاي رايج قدرت و خلق دنيايي بي‌معنا انجام نمي‌دهند. داوي(1999) چارچوبي را مطرح مي‌کند که تجربه مکان و نقد ايدئولوژيکي آن را درهم مي‌آميزد و  مفهوم شيء مستقل را در چارچوبي که مکان‌ها در آن شکل مي‌گيرند، انکار مي‌کند. او بر اين باور است که محيط انسان- ساخت مناسبات قدرت را ميانجي‌گري، ساخته و بازتوليد مي‌کند، «معماري و طراحي شهري شامل دگرديسي راه‌هايي است که چارچوب زندگي‏‌مان را تشکيل مي‌دهد، چرا که طراحي تصور و توليد آينده است، حوزه‌اي که نمي‌تواند بدون سياست‌هاي تغيير اجتماعي ادعاي استقلال کند» (1999, p. 1)، جايي که وظيفه معمار مسئوليت‌پذيري در قبال فرآيندهاي مشروعيت بخشي است (1999, p. 194).
4- ادبيات موجود در باب ذات پيچيده"مکان"
پژوهش‌هاي موجود نشان مي‌دهد که مفهوم مکان به دليل آشفتگي و پيچيدگي ذاتي چگونگي استفاده از آن و فقدان وضوح لازم، مشکل آفرين است. اين بخش به بحث و بررسي ديدگاه‌هاي گوناگون پيرامون سرشت پيچيده  مکان مي‌پردازد.

4-1- معاني و کاربردهاي چندگانه از اصطلاح‌"مکان"
برخي بررسي‌ها مکان را به دليل ذات متناقض آن هم به عنوان اشياء و هم معاني يا مناسبات اجتماعي، پيچيده خوانده‌اند(Adams, Hoelscher & Till, 2001; Rapoport, 1994). مکان به‌طور خاص هم براي توجه دادن به بعضي از ابعاد موضعي، فضايي و موقعيت‌ها و هم  روابط عاطفي، روانشناسي، اجتماعي، فرهنگي و رفتاري مردم با محيط کاربرد دارد. اما اصطلاح مکان به طور عام هم به فضا، محيط يا عناصر فيزيکي و هم به ارزشگذاري مردم، به واکنش آن‏ها و به روابط شان با آن‏ها باز مي‌گردد. مسئله مکان چه به عنوان يک محصول (که ملموس است) و چه معنا (که ناملموس است)، درک اصطلاح "مکان" را دشوار کرده است.
سردرگمي‌اي که در کاربرد اصطلاح "مکان"‌وجود دارد، بحث اصلي مقاله ايموس راپوپورت (Rapoport, 1994) به نام "نگاهي انتقادي بر مفهوم مکان" را تشکيل مي‌دهد. راپوپورت در اين مقاله با بررسي ادبيات مرتبط با "مکان" اصطلاح مکان را به دور مي‌افکند و معتقد است که نبايد از آن استفاده کرد. او مي‌گويد توصيف واژه‌هايي چون "مکان"، "فضا" و "بي‌مکاني" پيچيده و پُر از کاستي‌اند، چرا که هر تلاشي براي تمايز قايل شدن ميان اين اصطلاحات به تضاد و آشفتگي بيشتري انجاميده است. استفاده از واژه "مکان" آن چنان مشکل آفرين است که بايد به کلي کنار گذاشته شود. افزون بر آن به اين اصطلاح نيازي نيست، و با تکيه بر مفاهيم و چارچوب‌هاي موجود و مفيدتر، مي‌توان به پژوهش‌هاي لازم (معاصر، تاريخي و بينافرهنگي) دست زد(1994, p. 40). راپوپورت به‌جاي به کاربردن مفهوم ناتمام مکان، چارچوب مفهومي متفاوتي براي درک چشم‌اندازهاي فرهنگي پيشنهاد کرد. او معتقد بود که با توصيف مجموعه‌اي از وضعيت‌ها و گروه (در هر زمان) مي‌توان به بررسي فرايندهاي متقابل و مناسبات منتج از آن پرداخت. بحث راپوپورت مبني بر ناتمام بودن مفهوم مکان با نظر کيسي(Casey, 1997) که بر اين باور بود که مکان دست کم از ديد فلسفي، مفهوم مهمي است، در تضاد قرار مي‌گيرد. هر چند او نيز خاطر نشان مي‌کرد که مکان به دليل فهم آشفته و سردرگُم از آن به عنوان اشياء و مناسبات ميان آن‏ها، امري پيچيده است.
اين ديدگاه را آدامز، هولشر و تيل (Adams, Hoelscher & Till, 2001) بسط و در مجموعه  خودشان به نام بافت‌هاي مکان توضيح دادند. آنان معتقد بودند که "بافتِ" مکان، سرشت متناقض مکان را به دنبال دارد. اين تناقض از فهم مکان به عنوان سطح و عمق حاصل مي‌شود: «سطح به هر صورت جايي است که درون و برون به هم مي‌پيوندند»(2001, p. xiii). هر چند اين بررسي‌ها، دلايل پيچيدگي اصطلاح مکان را نشان داده‌اند، اما کافي به نظر نمي‌رسند چرا که اين مباحث بيشتر مبتني بر بررسي ادبيات موضوع هستند تا بررسي‌هايي انتقادي در باب سرشت پيچيده مکان.
برخلاف راپوپورت(1994)  که معتقد بود کاربردهاي مختلف از واژه  مکان مشکل آفرين است و بايد آن را  کنار گذاشت، هاروي(Harvey, 1993, p. 5)  بر اين باور بود که کلي بودن، ابهام و معاني چندگانه  مکان خود امتيازي محسوب مي‌شود. به عقيده  او مکان طيف معاني فيزيکي، استعاري و روانشناختي دارد: بعد معناي فيزيکي به اشکال مختلف عمومي مکان مانند بناي يادبود، ساختمان، محله، خيابان، شهرستان يا حتي شهر مربوط است، بعد معناي استعاري آن همچون  مکان در کيهان و از نظر روانشناختي به معناي آگاهي و شناخت مکان‌مان است. او بررسي دقيق و موشکافانه‌اي بر معاني استعاري و روانشناختي مکان به منظور درک ساختار اجتماعي آن ارائه کرد که به دو جواب کاملاً متفاوت منتهي مي‌شد (اول مارکسيسم و بعد هايدگري) و سپس با تلفيق اين دو راه، چاره‌اي مفهومي براي اين مسئله عرضه کرد. هر چند اين پژوهش گفتمان مکان را به پيش بُرد، اما بر وجوه غيرملموس مکان تکيه  بيشتري داشت و به اين جهت بر پيوند ميان وجه فيزيکي با ديگر وجوه مکان توجه کامل مبذول نداشت.

4-2- گذار تاريخي و معناي مکان
پيچيدگي ديگر در سرشت مکان، گسست تاريخي و گذار در روشي است که "مکان" توصيف مي‌شود. اصطلاح مکان به دليل نبود پيوستگي تاريخي در ذهنيت غربي، مبهم و "پنهان" شده است. به همين منظور پژوهش‌هايي بر چگونگي معناپذيري مکان در طول تاريخ، انجام يافت.
فوکو(1986) در سخنراني‌اش به نام "از دگر فضاها"( Of Other Spaces)، گفت «فضا خود نيز تاريخي دارد». هرچند فوکو در نوشته هايش در باب "هتروتوپيا"(دگرمکان/پاد- مکان ) مرز مشخص و روشني ميان فضا و مکان قائل نشد، اما «مهم اين است که او مدعي است ايده‌هاي بنيادين فضا و مکان در طول اعصار و در جوامع مختلف، بسيار تغيير کرده‌اند. در اين تاريخ مشترک هيچ عاملي ثابت نيست: "فضا" و "مکان" چون زمان متغيرند، همواره دگرگون مي‌شوند و هرگز يکسان نمي‌مانند». «اگر بگوييم که تبار‌نامه عيني‌اي از فضا و مکان وجود دارد پس ديگر به سادگي نمي‌توان گفت که "مکان" يا "فضا" چيزي است که بايد کشف و يکبار براي هميشه توضيح داده شود» (Casey, 1997, p. 298).
فقدان درک تاريخي از مکان از اواخر قرن هفده هم ميلادي به بعد منجر به انجام چند پژوهش  در باب تبارشناسي مکان شده است(Casey, 1997; Curry, 2002). کتاب ادوراد کيسي به نام سرنوشت مکان: تاريخ  فلسفي به تاريخ "مکان" مي‌پردازد تا دريابد چگونه اصطلاح مکان از منظر فلسفي مفهوم شده است. او با تشريح مکاتب مرتبط با مکان به ترتيب ظهورشان در لحظات حساس شکل‌گيري انديشه‌گي در باب سرشت فضا و مکان، به اين مهم دست مي‌يابد. کيسي داستان ديدگاه‏هاي خاص فيلسوفان به مفهوم يا ايده  مکان را برايمان بازگو مي‌کند.
مسئله مکان برخاسته از استيلاي مضامين "فضا" و "زمان" از اوايل عصر مدرن است. کيسي بر اين باور است که مضمون مکان در حال حاضر به کل بايد با زمان ارسطو متفاوت باشد. «اگر در جهان بيني ارسطو، فضا به عنوان يک مضمون، هنوز از مکان متمايز نبود و اگر مکان به تدريج پس از سقوط عصر کلاسيک در فضا گم نمي‌شد، در قرن بيستم ما شاهد نقطه  عطف سومي نبوديم: جايي که فضا به شکل "فضاها" در مکان حل مي‌شود»(Casey 1997,p. 340). او با بررسي تاريخ فلسفي مکان (1997, p. 339) معتقد شد که تفاوت ميان "فضا" و "مکان" يکي از مهم‌ترين رازهاي سر به مُهر فلسفه است و در درک مدرنيته بايد انکار تفاوت ميان اين دو را درنظر داشت: «فضا دو تاست، حداقل دو تا... فضا شکلي دوگانه، حتي دوقلو با مکان دارد، اين ديگرِ عجيب و ناهماهنگ [فضا]، اکنون به شکل فضاها، در مکان حل شده است...». به طوري که مطلق، بومي مي‌شود. چنين فضاي خاص پست‌مدرني راه‌هاي جديدي براي بازگشت به مفهوم "مکان" فراهم مي‌آورد.
مطالب کيسي با اثبات اين امر که مکان داراي تاريخ است، به اين معنا که ايده‌هاي مربوط به مکان همواره در حال گذارند، موجب پيشرفت پژوهش درباب مکان شد. او هم چنين فقدان پيوستگي تاريخي در ايده‌هاي مربوط به مکان بين قرن‌هاي هفده تا اوايل قرن بيستم را خاطرنشان کرد. اما با وجود تبارنامه مکان که ايده‌هاي نويي را عرضه مي‌کرد، ابهامي که در مفهوم مکان وجود داشت، برطرف نشد. هرچند تلاش‌هايي در جهت تميز ميان فضا و مکان انجام گرفته، اما اين آشفتگي ناشي از آن است که معاني دو اصطلاح از آن جا که يکي شامل ديگري است، درهم تنيده مي‌شوند. اين موضوع با بررسي‌هاي ديگر پيرامون مکان که برپايه  بينابيني بودن فضا و مکان است نيز اثبات مي‌شود (Certeau, 1984; Deleuze & Guattari, 1987; Harvey, 1993; Sack, 1997). اين بحث در ادامه  خود, مناسبات ميان فضا و مکان را به اصطلاحات دوگانه‌اي مانند مدرن و پست‌مدرن (Harvey, 1993), جهاني و بومي (Abel, 2000; Giddens, 1990; Massey, 1997)  و عام و خاص (Entrikin, 1991) مرتبط کرده است. آشفتگي و نبود وجه مشخصه‌اي در مفهوم مکان, فهم اين اصطلاح را دشوار مي‌کند. افزون بر اين رويکرد کيسي متکي بر مکاتب فلسفي است و اين امر مي‌تواند موجب ناديده گرفتن گذار شکل گرفته توسط ديگر رشته‌هاي دخيل در گفتمان مکان شود.
کاربرد تاريخي اصطلاح مکان اساس پژوهش مايکل کاري نيز بود. او در مقاله‌اي به نام "جابجايي گفتماني و ابهام حاکم بر فضا و مکان" (Curry, 2002), نشان مي‌دهد که فقدان اصطلاح مکان در طول تاريخ به اين معنا نيست که مفهوم مکان به کل فراموش شده است: مفهوم مکان در همه جا حاضر است, اما به گذشته  آن توجه چنداني نشده و بنابراين اين اصطلاح بلا استفاده مانده است (Curry, 2002, p. 502-3).کاري مي‌گويد که جابجايي گفتماني مکان از طريق يک رشته فناوري‌هاي نوشتاري، مميزي، نگارش و سپس با نقل و انتقال و ارتباطات، هم مکان و هم فضا را پيش برده است و باعث شده تا با آن دو مانند منطقه (که او آن را کُرُگرافي chorographicمي‌خواند) برخورد شود. او مدعي است که سنت‌هاي توپوگرافيک مکان که کمتر درموردشان نظريه پردازي شده است هنوز به ابتدايي‌ترين شکل خود در سنت‌هاي شفاهي و روايتي مانند آدرس دادن، توصيف سفرها و از اين قبيل، حفظ شده‌اند. در اين حالت نويسنده در مرکز روايت قرار دارد. اين روش مکان را به عنوان "منطقه" توصيف مي‌کند که بيشتر نسبي است تا مطلق. «يا مکان‌هاي توصيف شده نسبي زماني که فضاها از منظري نسبي ديده بشود، به فضاهايي مطلق تبديل مي‌شوند در حالي که در مورد منطقه‌ها هر دو مي‌تواند هم زمان رخ دهد» (Curry, 2002, p. 511). به اين ترتيب بود که کاري چنين مطرح کرد که "فضا" و "مکان" اساساً داراي ابهام هستند و اين که کليد درک گفتمان مکان از طريق فناوري است. او چنين مطرح مي‌کند که مسئله  مفهوم‌سازي مکان زماني پيش مي‌آيد که ما بنابر عادت و بي‌توجه به گفتمان‌هاي پيشين از آن‏ها براي تشخيص و حل مشکلات امروزي استفاده کنيم. جابجايي از يک گفتمان به ديگري، فهم و مفهوم‌سازي مکان را دشوارتر مي‌کند. «اگر در دوره هزيود جهان سرشار از نماد بود، چنان که مثلاً حلزون مي‌توانست نماد نوع کاري که بايد انجام مي‌شد، محسوب شود و مکان خوشه پروين نماد ديگري، امروزه ديگر دشوار بتوان از چنين نمادهايي بي آن که به ورطه  گفتمان تقويم‌ها و جهات اصلي بيفتيم، بحث کرد، و اين همان معضلي است که دانشجوي فناوري نو با آن مواجه است... فناوري‌هايي که مي‌توانند در خدمت بازنمايي و دوباره معنا کردن روابط ميان مکان، منطقه و فضا باشند. جابجايي و رفتن از گفتاري به گفتاري ديگر آن چنان به سادگي انجام مي‌پذيرد که درک اشکال بالقوه آن مطالب را دشوارتر مي‌کند» (Curry, 2002, p. 515).
هرچند کاري بر نوشتن تأکيد داشت، اما پژوهش او نشان داد که مکان تاريخي دارد و ايده‌هاي مکان همواره در حال تغيير است. او هم چنين به نياز بافتدارکردن مفهوم مکان در زمان خودش مُصر بود. باوجود اين رويکرد کاري بر معماري و محيط انسان- ساخت تمرکز نداشت و بيشتر روايت گرانه بود.

5- بحث و گفتگو درباب مسئله مکان
هرچند پژوهش‌هاي پيشين و موجود به گونه‌هاي مختلف به مفهوم سازي "بي‌مکاني" و "مکان" ياري رسانده‌اند، اما مضمون مکان هنوز حوزه‌اي پيچيده براي پژوهش باقي مانده است.

5-1- مکان اصطلاحي هنوز پيچيده و سردرگم
پژوهش بر مکان از دهه هشتاد ميلادي تا به حال مفهوم مکان را به روش‌هاي مختلف ارتقا داده است. مکان چيزي درحال تغيير و غيرثابت مفهوم سازي شده است (Deleuze, & Guattari, 1980; Massey, 1997; Pred, 1984; Seamon & Mugerauer, 1985; Thrift & Crang, 2000). هم‌چنين مضمون مکان تحت تأثير جابجايي و ميانجي‌گري‌هاي مفاهيم فضا و مکان(Casey, 1996; Certeau, 1984; Harvey, 1989; Sack, 1997; Tuan 1999), جهاني و بومي Featherstone, 1993; Giddens, 1990; Massey, 1997; Urry, 1995) و در ميان بودگي مکان(Delueze & Guattari, 1980; Entrikin, 1991; Soja, 1996), مفهوم سازي شده است. هر چند اين پژوهش‌ها موجب پيشرفت دانش درباب موضوع "مکان" شده، نبود وضوح کافي، آن را اصطلاحي پيچيده مي‌سازد. ابهام مفهوم مکان در نوشته رلف چنين نمود يافته است: «فکر مي‌کنم يکي از دلايل واکنش‌هاي به ظاهر متناقض من اين است که مباحثي که برپايه  تضادهايي چون جهاني- بومي يا سوسياليست-کاپيتاليست قرار دارند به راحتي به دنياي پست مدرن منتقل نشده و جا نمي‌افتند. مي‌دانم که مد شده از کلمات جهاني و بومي چنان سخن برانيم که انگار اين دو نيروهايي کاملاً مشخص و متضادند، گويي بوم‌ها مي‌توانند در مقابل نيروهاي جهاني شدن مقاومت کرده تا هويت خود را حفظ کنند، يا اين که جهاني شدن مي‌تواند مکان‌ها را از عقب‌ماندگي رهايي بخشد. اين ديدي ساده انگارانه است... آنها همواره درهم تنيده و اغلب مبهم‌اند» (Relph, 2001, p. 159, 161). مکان به دليل در ميان بودگي و مناسباتش با باقي مفاهيم هم چنان مضموني پيچيده باقي مانده است.
افزون بر اين، مکان هم به دليل معاني متغيرش و هم توصيف تاريخي‌اش اصطلاحي پيچيده است (Casey, 1997; Curry, 2002). اگرچه چنين مباحثي به بحث سرشت پيچيده  مکان ياري مي‌رسانند، اما مکان به دليل مناسبات سيال و متغير ميان مفاهيم فضا و مکان، مضموني سردرگم باقي مانده است. در عين حال سرشت سردرگم مکان در اثر کاربردهاي چندگانه از آن به عنوان محصول و معنا نيز هست (Adams, Hoelscher & Till, 2001; Rapoport, 1994). به‌رغم بحث راپوپورت که اصطلاح مکان را داراي کاستي مي خواند و نظر آدامز، هولشر و تيل درباب سرشت متناقض مکان به عنوان "بافتي" داراي سطح  و ژرفا، اين مباحث کافي نيستند، چرا که اين ادعاها بيشتر بر اساس بررسي ادبيات استوار شده تا پژوهشي نقادانه و همه جانبه بر سرشت پيچيده  مکان. اين مواضع نشان مي دهند که سرشت پيچيده مکان، حوزه‌اي پژوهشي است که هنوز حل نشده باقي مانده است.

5-2- درک درست و حقيقي از بي مکاني و مکان
يکي از موضوعات گفتمان مکان درک متعارف از "بي‌مکاني" و مکان" است که نسبتاً به چالش کشيده نشده است. مضمون بي‌مکاني، با توجه به ادبيات پژوهشي مرتبط با آن، داراي وضعيتي "بحراني" قلمداد شده که مشخصه‌اش حس "فقدان" است (Augé, 1996; Casey, 1997; Jackson, 1970; Kunstler, 1993; Ley, 1989; Norberg-Schulz, 1969; Relph, 1976). در مقابل، مضمون مکان، مفهومي آرماني محسوب مي‌شود که به حل موضوع بي‌مکاني مي‌انجامد. از دهه  هفتاد ميلادي به بعد اين مفهوم عمده شد تا چيزي  را به آنچه فقدان مکانش مي‌خواندند، بازگرداند: اين اصطلاحي بود که چون نقيضي در مقابل بي مکاني شکل گرفت.
در حالي که بررسي‌هاي ياد شده بر مناسبات ميان "مکان" و "فضا" تأکيد مي‌ورزيدند (Casey, 1996; Certeau, 1984; Harvey, 1989; Sack, 1997; Tuan, 1999)، به ندرت در مورد سرشت پيچيده مکان و ارتباطش با بي‌مکاني يعني همان مبناي اساسي که به نظر مي‌رسيد خاستگاه ايده مکان باشد، حرفي به ميان مي‌آمد. درک متعارف از مکان چون مفهومي آرماني در حل وضعيت بي‌مکاني هرگز مورد پرسش قرار نگرفت. اين نشان مي‌دهد که فهم متعارف از بي‌مکاني و مکان پيش پا افتاده و واضح محسوب شده و بنابراين شکافي در دانش لازم براي درک سرشت پيچيده  مکان به‌وجود آمده است. 

5-3- شکاف ميان معنا و صورت در ايده‌هاي مرتبط با مکان
بررسي‌هاي ناهمگون در گفتمان مکان حاکي از آن است که نظريه‌هاي گوناگون در باب مکان و پژوهش‌هاي انجام شده پيرامون سرشت پيچيده مکان، بر گِرد محور مکان به عنوان اصطلاحي مفهومي مي‌چرخد. اين نشان مي‌دهد که در پيوند ميان معنا و صورت در ايده  مکان چيزي نامفهوم وجود دارد.
مضمون بي‌مکاني در متن معماري و محيط انسان- ساخت، با وضعيت‌هاي مختلفي چون "هيچ جايي"(nowhereness) و "دگرجايي"(elsewhereness) توصيف شده است. به رغم فهم متعارف از مکان به عنوان مفهومي که وضعيت‌هاي بي‌مکاني را در محيط انسان- ساخت، از ميان خواهد بُرد، پژوهش درباب "مکان" از دهه  هشتاد ميلادي تا به امروز بيشتر بر نظريه تا ظهور فيزيکي يک مکان، متمرکز بوده است. براي مثال آثار بسياري که در پي مفهوم‌سازي مکان به عنوان فرآيندهاي اجتماعي و فرهنگي و مناسبات آن‏ها (Certeau, 1984; Giddens, 1990; Gupta & Ferguson, 1997; Harvey, 1993; Massey,1997; Pred, 1984; Thrift, 2000)، يا درک مکان به عنوان تجربه‌اي زيست شده (Bachelard, 1964; Casey, 1997; Relph, 1976; Seamon & Mugerauer, 985; Sack, 1997; Tuan, 1977)، و "دگربودگي" مکان(Deleuze & Guattari, 1987; Foucault, 1986; Soja, 1996) بودند.
در ضمن در گفتمان معماري نظريه‌ها و نوشته‌ها در باب مکان اهميت نظريه‌ها را بر ظهور فيزيکي مکان ثابت مي‌کردند. براي مثال نظريه الگوي زبان الکساندر(1977) بر مناسبات اجتماعي، و تصور داوي(1999) از مکان بر اهميت ايدئولوژي تأکيد داشتند و آثار هريس(1997)، نوربرگ شولتز(1980) و ريکورت(1981) مکان را به منزله تجربه‌اي زيست شده مفهوم سازي مي‌کردند. باوجود دورنماهاي جديدي که با بيان هر نظريه متفاوت در مورد مکان گشوده مي‌شود، وجوه عيني معيني هنوز ناديده گرفته شده که بايد به آن‏ها توجه بيشتري مبذول داشت. يعني مظاهر آن ايده‌ها هنوز دچار نقصانند و بنابراين شکافي ميان معنا و صورت ايده‌هاي مربوط به مکان در حوزه معماري و محيط انسان- ساخت مي‌آفرينند.
مشکل مفهومي مکان که در اثر توصيف مکان به عنوان اشياء و معاني اجتماعي به‌وجود آمده نيز در اين بررسي خاطر نشان شده است (Adams, Hoelscher & Till, 2001; Rapoport, 1994). هرچند اين بررسي‌ها به مسئله سردرگمي مکان به عنوان اشياء (ملموس) و معناهاي (ناملموس) مي‌پردازند، اما اطلاعات کافي در مورد پيوند ميان معنا و صورت يک مکان را فراهم نمي‌آورند.
به علاوه بررسي‌هايي درباره سرشت پيچيده مکان براساس چشم اندازهاي فلسفي(Casey, 1997) و فناورانه (Curry, 2002)  موجود است، اما مانند ديگر بررسي‌هاي مربوط به مفهوم مکان، اين آثار بيشتر بر وجوه نظري مکان تکيه دارند. بنابراين شکاف ميان معنا و صورت يک مکان موجب بروز معضلي در درک سرشت پيچيده اصطلاح مکان مي‌شود.
اين مسائل به خوبي نشان مي‌دهند که سرشت پيچيده مکان، حوزه  مهمي براي پژوهش‌هايي محسوب مي‌شود که درپي بازنگري در مفهوم مکان هستند. از اين جنبه مي‌بينيم که جايگاه معماري در درک سرشت مکان به عنوان اصطلاحي مفهومي، حياتي جلوه مي‌کند، چرا که معماري يکي از اشکال ميانجي‌گر ميان معنا و جلوه  فيزيکي(صورت) يک مکان است. از طريق گفتمان معماري است که نظريه‌هاي مربوط به مکان مي‌توانند به‌کار گرفته شده و عينيت يابند.

6- نتيجه گيري
بررسي‌هاي موجود هرچند دانش مربوط به مکان را به پيش برده‌اند، اما اين بررسي نشان داد که فهم ايده مکان با توجه به شرايطي که در زير آمده، پُر چالش است:
1) درک مرسوم از "مکان" آن‌را در موقعيتي بحراني قلمداد مي‌کند. مشخصه  اين درک حس "بي مکاني" است که اغلب به صورت روايت "فقدان" جلوه گر مي‌شود Augé, 1996; Casey, 1997; Jackson, 1970; Kunstler, 1993; Ley, 1989; Norberg-Schulz, 1969; Relph, 1976).
2) دانش کنوني مفاهيم مختلفي از مکان را فراهم آورده که به پيچيدگي و سردرگمي سرشت ايده مکان افزوده است.
3) پژوهش‌ها و بررسي‌هايي که مشخصاً درباره مظاهر و جلوه‌هاي عيني مکان باشد، ناکافي به نظر مي‌رسند(Casey, 1997). درحالي که بررسي‌هاي گوناگوني پيرامون زمينه‌هاي نظري مکان از اواخر دهه  نود ميلادي تاکنون به انجام رسيده، اما هيچ يک با تجربه ساخت مکان در محيط مصنوع منطبق و براي آن کافي نيستند.
4) هرچند سرشت مشکل آفرين اصطلاح مکان طرح شده، اما هنوز راه حلي براي آن يافت نشده است. پژوهش و يافته‌هايي که مشکلات اصطلاح مکان را بررسي مي‌کنند (Casey, 1997, Curry, 2002, Adams, Hoelscher & Till, 2001; Rapoport, 1994) براي روشن ساختن اين ابهامات کافي به نظر نمي‌رسند.
5) پژوهش‌هاي کافي‌اي که مستقيماً به سرشت مشکل آفرين اصطلاح مکان به عنوان ميانجي فهم معنا و صورت ايده مکان بپردازد، انجام نگرفته است. هرچند مشکلات مربوط به مکان از چشم اندازهاي فلسفي(Casey, 1997) و فناورانه(Curry, 2002) مطرح شده‌اند، اما فهم سرشت پيچيده  مکان از چشم انداز معماري و ظهور عيني مکان در محيط انسان- ساخت صريح و روشن نيست.

مسائل کنوني در گفتمان مکان عبارتند از:
اولاً مفهوم مکان هنوز به دليل در ميان بودگي و سياليت توصيفاتش، اصطلاحي پيچيده باقي مانده است؛ ثانياً فهم مرسوم از مکان به عنوان مفهومي آرماني که تلاشي در راهِ زدودن مشکل بي‌مکاني و بحران مکان بود، هنوز به درستي مورد چالش قرار نگرفته است؛ و ثالثاً به پژوهش‌هاي بيشتري در زمينه  پيوند ميان معنا و صورت ايده مکان نيازمنديم. اين مقاله در مقام راهي پيشنهادي براي بازنگري بر ايده مکان، بر لزوم وارسي تبارشناسي مفهوم مکان و مناسبت آن با گفتمان معماري و محيط انسان- ساخت تأکيد مي‌ورزد. 

* دکتر ورونيکا اينگ، استاد دانشگاه و پژوهش‌گر در دانشکده معماري دانشگاه تيلور در مالزي است. او دکتري فلسفه خود را از دانشگاه کورتين استراليا (Curtin University, Australia) دريافت کرده و در نوشته‌هاي پژوهشي‌اش در باب مضاميني چون ساخت مکان، حس مکان و هويت مکان کار کرده است. پژوهش دکتراي او به تبارشناسي مکان و ارتباط منطقي آن با گفتمان معماري مي‌پردازد. در حال حاضر به گردآوري مدارک و  پژوهش در خصوص "روح مکان"(Genius Loci) و درک حس مکان در شهرهاي کوچک و مکان‌هاي مالزي مشغول است. 

** دکتر ويدا نوروز برازجاني، استاديار و عضو هيات علمي گروه معماري، دانشکده هنر و معماري، واحد تهران مرکزي، دانشگاه آزاد اسلامي.

منبع:
اين نوشته برگردان بخش دوم از مقاله زير است:
Ng, Veronica (2012), ‘A Critical Review on the Problematic Nature of Place’, In British Journal of Arts and Social Sciences, ISSN: 2046-9578, Vol. 5, No. 1,pp. 103-122.
كتابنامه:
1- Abel, C. (2000). Architecture and identity: responses to cultural and technological change (2nd edition). Boston: Architectural Press.   //  2- Adams, P. C., Hoelscher, S. D. & Till, K. E. (2001). ‘Place in Context: Rethinking Humanists Geographies’. In P. C. Adams, S. D. Hoelscher & K. E. Till (Eds.), Textures of place: exploring humanist geographies (pp. xiii-xxxiii.). Minneapolis: University of Minnesota Press.  //  3- Alexander, C, Ishikawa, S & Silverstein, M. (1977). A pattern language: towns, buildings, construction. New York: Oxford University Press.  //  4- Augé, M. (1996). Non places: introduction to an anthropology of supermodernity. London: Verso.  //  5- Bachelard, G. (1964). The poetics of space. Boston: Beacon Press.  //  6- Casey, E. (1996). ‘How to get from space to place’. In S. Feld & K. H. Basso (Eds.), Senses of place (1st edition) (pp. 13-53), Santa Fe, N.M. [Seattle]: School of American Research Press.  //  7- Casey, E. (1997). The fate of place: A philosophical history, Berkeley: University of California Press.  //  8- Casey, E. (2001). Between Geography and Philosophy: What does it mean to be in the place-world. Annals of the Association of American Geographers, 91(4), 683-693.   //  9- Certeau, Md. (1984). ‘Spatial Practice’. In The practice of everyday life (pp. 115-130). Berkeley: University of California Press.   //  10- Curry, M. (2002). ‘Discursive displacement and the seminal ambiguity of space and place’. In L. L. Lievrouw, Sonia (Ed.), The Handbook of New Media (pp. 502-517). London: Sage Publications.  //  11- Cresswell, T. (2004). Place: a short introduction. Malden, MA: Blackwell Pub.  //  12- Deleuze, G. & Guattari, F. (1987). A thousand plateaus: capitalism and schizophrenia. Minneapolis: University of Minnesota Press.  //  13- Dovey, K. (1985). ‘The quest for authenticity and the replication of environmental meaning’. In DM Seamon, R. (Ed.), Dwelling, place, and environment: towards a phenomenology of person and world (pp. 33-50). Dordrecht Netherlands: M. Nijhoff.  //  14- Dovey, K. (1999). Framing places, London and New York: Routledge.  //  15- Entrikin, J. N. (1991). The betweenness of place: Towards a geography of modernity. England: Macmillan, Hampshire.  //  16- Featherstone, M. (1993). ‘Global and local cultures’. In J Bird, B Curtis, T Putnam, G Robertson & L Tickner (Eds.), Mapping the futures: local cultures, global change (pp. 169-187). London: Routledge.  //  17- Foucault, Michel (1986). ‘Of Other Spaces’. In Diacritics, Vol.16, No.1 (pp. 22-27). Translated from the Ferench by: Jay miskowiec. USA: John Hopkins University Press,  //  18- Frampton, K. (1985). Towards a critical regionalism: Six points for an architecture of resistance. In H Foster (Ed.), Postmodern culture (p. 159), London: Pluto Press.  //  19- Giddens, A. (1990). The consequences of modernity. Oxford, England: Polity Press.   //  20- Gupta, A. & Ferguson, J. (1997), Culture, Power, Place: Ethnography at the end of an era. In A Gupta, Ferguson, J. (Ed.), Culture, Power, Place (pp. 1-32). United States of America: Duke University Press.  //  21- Harries, K. (1997). The ethical function of architecture. Cambridge, Mass: MIT Press.  //  22- Harvey, D. (1989). The condition of postmodernity: an enquiry into the origins of cultural change. Oxford, England: Blackwell.  //  23- Harvey, D. (1993). ‘From space to place and back again: Reflections on the conditions of postmodernity’. In J Bird, B Curtis, T Putnam, G Robertson & L Tickner (Eds.), Mapping the futures: local cultures, global change (pp. 3-29). London: Routledge.  //  24- Heidegger, M. (1971). Poetry, language, thought. New York: Harper & Row Publishers.  //  25- Jackson, J. B. (1970). ‘Other-directed architecture’. In E. H. Zube (Ed.), Landscapes: Selected Writings of J B Jackson. Massachusetts: University of Massachusetts Press.  //  26- Kunstler, J. H. (1993). The geography of nowhere: the rise and decline of America's man made landscape. New York: Simon & Schuster.  //  27- Ley, D. (1989). ‘Modernism, postmodernism, and the struggle for place’. In J. A. Agnew & J. S. Duncan (Eds.), The Power of place: bringing together geographical and sociological imaginations (pp. 44-65). Boston, Mass: Unwin Hyman.  //  28- Massey, D. (1997). ‘A Global Sense of Place’. In T. Barnes & D. Gregory (Eds.), Reading Human Geography (pp. 315-323). London: Arnold.   //  29- Norberg Schulz, C. (1969). ‘Meaning in Architecture’. In C. Jencks (Ed.), Meaning in Architecture (pp. 215-232). London: The Cresset Press.   //  30- Norberg Schulz, C. (1980). Genius loci: towards a phenomenology of architecture. New York; London: Rizzoli.   //   31- Pred, A. (1984). ‘Place as Historically Contingent Process: Structuration and the Time-Geography of Becoming 32- Proshansky, H, Fabian, A & Kaminoff, R. (1983) Place-Identity: Physical world socialization of the self. Journal of Environmental Psychology, (3), 57-83.   //  33- Rapoport, A. (1994), ‘A critical look at the Concept “Place”’. In Y. F. Tuan & R. P. B. Singh (Eds.), The spirit & power of place: human environment and sacrality, essays dedicated to Yi Fu Tuan (pp. 31-45). Varanasi, India: National Geographical Society of India.  //  34- Relph, E. (1976). Place and placelessness. London: Pion.   //  35- Relph, E. (2001). The Critical Description of Confused Geographies. In P. C. Adams, S. D. Hoelscher & K. E. Till (Eds.), Textures of place: exploring humanist geographies (pp. 150-166). Minneapolis: University of Minnesota Press.   //  36- Rykwert, J. (1981). On Adam's house in paradise: the idea of the primitive hut in architectural history (2nd Edition). Cambridge: The MIT Press.   //  37- Sack, R. D. (1997). Homo geographicus: a framework for action, awareness, and moral concern. Baltimore, Md: Johns Hopkins University Press.  //  38- Seamon, D. (1998). Concretizing Heidegger´s Notion of Dwelling: The Contributions of Thomas Thiis-Evensen and Christopher Alexander. Cloud-Cuckoo-Land: International Journal of Architectural Theory, (2). Retrieved from http://www.arch.ksu.edu/seamon/Heidegger.htm  //  39- Seamon, D. & Mugerauer, R. (Eds.) (1985). Dwelling, place, and environment: towards a phenomenology of person and world. Dordrecht Netherlands: M. Nijhoff.   //  40- Sime, J. (1986). Creating places or designing spaces‌ Journal of Environmental Psychology, (6), 49-63.  //  41- Soja, E. W. (1996). Thirdspace: journeys to Los Angeles and other real and imagined places. Cambridge, Mass: Blackwell.  //  42- Thrift, N. & Crang, M. (Eds.) (2000). Thinking space. London: Routledge.  //  43- Tuan, Y. F. (1977). Space and place: the perspective of experience. Minneapolis: University of Minnesota Press.  //  44- Tuan, Y. F. (1999). Cosmos and Hearth. Minnesota: University of Minnesota Press.  //  45- Zukin, S. (1991). Landscapes of power: from Detroit to Disney World. Berkeley: University of California Press.

 

تجربه "خود" به واسطه تجربه مکان

PDF چاپ نامه الکترونیک

تجربه "خود" به واسطه تجربه مکان

منيره پنچ تني


شايد بتوان گفت آنچه بيش از همه معماري را فلسفي مي‌کند ارتباط انسان با مکان و توصيف او از حس مکان است. وجود انسان به نحو غير قابل انکاري با مکان پيوند خورده است و مي‌توان گفت انسان به واسطه ادارک حسي در مکان و از مکان "خود" را تجربه مي‌کند. «من به واسطه بدنم با شهر مواجه مي‌شوم؛ پاهايم طول گذرگاه‌ها و عرض ميدان‌ها را اندازه مي‌گيرند... من خودم را در شهر تجربه مي‌کنم و شهر از طريق تجربه تجسديافته من هستي خود را باز مي‌يابد. شهر و بدن من همديگر را تعريف مي‌کنند. من در شهر سکني مي‌گزينم و شهر نيز در من.» مواردي از اين دست معماري را به دست مايه‌اي جدي براي انديشه‌هاي فلسفي تبديل مي‌کند؛ يکي از برجسته‌ترين روش‌هاي فلسفي براي بررسي مکان و معماري، پديدارشناسي است. «به بياني بسيار ساده و کوتاه، پديدارشناسي توأمان فلسفه و روشي است که به بررسي ماهيت يا ذات پديده‌ها مي‌پردازد؛ يعني بررسي و کاوش آن چيزي که چيزها را به آنچه هستند، تبديل مي‌کند.»  شماره نخست «فلسفه معماري: پديدارشناسي مکان» که در بخش دفتر ماه شماره 112 مجله اطلاعات حکمت و معرفت منتشر شد مشتمل بر هشت مقاله بود که عبارتند از: «فلسفه معماري» در گفت و گويي با دکتر مهرداد قيومي بيدهندي، «جنبش پديدارشناسي» گفت و گو با خانم دکتر شمس الملوک مصطفوي، «ساختن و سکني گزيدن جزء جدانشدني هستي آدمي» به قلم دکتر محمدجواد صافيان، ترجمه بخش نخست مقاله «بازنگري نقادانه‌اي بر سرشت پيچيده مکان» به قلم دکتر ورونيکا اينگ و ترجمه خانم دکتر ويدا نوروز برازجاني، «معماري وحدت و ضرورت بازتأويل آن در معماري مدرن جهان اسلام» به قلم دکتر محمدرضا شيرازي، «پديدارشناسي معماري» نوشته تيموتي کي.کيسي و با ترجمه علي نجات غلامي، «دشواري‌هاي زيبايي شناسي معماري» فصلي از کتاب «زيبايي شناسي معماري» به قلم راجر اسکروتن و ترجمه محسن اسلامي، و در نهايت ترجمه بخش نخست مقدمه کتاب «پديدارشناسيِ تجربه زيباشناختي» به قلم مايکل دوفرن با عنوان «تجربه زيباشناختي و ابژه زيباشناختي» که حسين کاظمي يزدي ترجمه کرده بود.
مطالب شماره دوم اين مجموعه مکمل شماره نخست است. نخستين مطلب اين دفتر، گفت و گويي است با دکتر يزدان منصوريان که به بررسي جايگاه پديدارشناسي بيرون از مرزهاي فلسفه مي‌پردازد. در شماره پيش، بيشتر به جنبش فلسفي پديدارشناسي و ارتباط آن با معماري پرداختيم، همچنين در سخن دبير اشاره کرديم که پديدارشناسي يکي از ظريف‌ترين، پرنفوذترين و کارآمدترين روش‌هاي پژوهش در معماري است. به همين خاطر به سراغ دکتر يزدان منصوريان، متخصص روش‌هاي پژوهش کيفي، رفتيم تا کاربرد پديدارشناسي را به عنوان يک «روش پژوهش کيفي» در حوزه‌هاي مختلف مانند روان شناسي، علوم تربيتي، علوم اجتماعي، مردم شناسي، علوم پزشکي، پرستاري و در نهايت هنر و معماري بررسيم. آنچه از خلال اين گفت و گو آشکار مي‌شود اين است که پديدارشناسي مرزهاي فلسفه را در نورديده است و اکنون به عنوان يک روش پژوهش از سوي پژوهشگران رشته‌هاي مختلف استفاده مي‌شود. در واقع پرسش اصلي اين است که اگر شخصي بخواهد پژوهشي به شيوه پديدارشناسانه انجام دهد، آيا پس از مطالعه آثار فيلسوفاني چون هوسرل، هايدگر و ... مي‌تواند چارچوبي براي پژوهش در اختيار داشته باشد؟ اگر پديدارشناسي به عنوان يک روش پژوهش در حوزه‌هاي مختلف به کار مي‌رود، آيا افراد با مطالعه آثار فيلسوفانِ پديدارشناس به چارچوب اين روش دست مي‌يابند يا دانشمندان و پژوهشگران ديگري هستند که بر اساس خاستگاه فلسفي پديدارشناسي، چارچوب نظري و پژوهشي آن را استخراج کرده و گام به گام در اختيار پژوهشگر قرار مي‌دهند؟  اين‌ها بخشي از مباحثي است که با دکتر يزدان منصوريان به گفت و گو گذاشته‌ايم.  در گفت و گوي دوم با خانم دکتر زهره تفضلي ابتدا به روش‌هاي اصلي انديشمندان براي مطالعات نظري معماري پرداختيم و علاوه بر بررسي رابطه فلسفه و معماري، نگاهي به مهمترين موضوعات در فلسفه معماري انداختيم. با توجه به تخصص خانم دکتر تفضلي، نقش زبان در شکل‌گيري انديشه معمارانه و جايگاه معماري را در انديشه گادامر بررسي کرديم. دکتر امير مسعود دباغ يکي از مهم‌ترين نيازهاي حوزه مطالعات نظري معماري را روشي جهت خوانش معماري مي‌داند. او در مقاله «خوانش معماري از منظر نشانه‌شناسي»، نشانه‌شناسي را به عنوان روشي براي قرائت، نقد و تحليل و معناسازي کارآمد مي‌داند. در چهارمين مقاله دکتر فاطمه (مائده) صانعي، به رويکرد سنت‌گرايان در معماري مي‌پردازد. او نخست مفاهيم و اصول کلي هنر را در چشم انداز سنت‌گرايان معرفي مي‌کند و سپس مي‌کوشد کاربست اين مفاهيم و اصول را در قلمرو معماري با نمونه نشان دهد. مقاله پنجم با عنوان «بازنگري نقادانه‌اي بر سرشت پيچيده مکان» بخش دوم مقاله خانم دکتر ورونيکا اينگ است که دکتر ويدا نوروز برازجاني ترجمه کرده است. مولف در بخش نخست اين مقاله به بررسي معناي بي‌مکاني و فقدان مکان در دو بخش "مفهوم بي‌مکاني" و "بي‌مکاني در معماري" پرداخته و سپس مبحث توصيف مکان را در چهار بخش مورد بازبيني قرار داده است که دو بخش آن با عنوان "مکان به‌عنوان سازه‌اي اجتماعي و فرهنگي" و "دگربودگي مکان" در شماره پيشين ارائه گرديد. مقاله ششم باعنوان «تجربه زيباشناختي و ابژه زيباشناختي» در واقع ترجمه مقدمه کتاب «پديدارشناسيِ تجربه زيباشناختي» به قلم ميکل دوفرن است که حسين کاظمي از انگليسي برگردانده است. بخش نخست اين مقاله در شماره پيشين منتشر شد. در مقاله هفتم اوا مهدليکوا به نسبت ميان سوژه و فضا مي‌پردازد و بر تجربه فضا به عنوان يکي از ضروري‌ترين و طبيعي‌ترين تجربيات وجود آدمي تأکيد مي‌کند؛ اين مقاله را با عنوان «در جست و جوي تجربيات جديد بدن به واسطه فضا: نسبت ميان سوژه و فضا» مهرداد پارسا ترجمه کرده است. «ژاک دريدا و سياست معماري» به قلم فرانچسکو ويتاله و ترجمه پويا ايماني، هشتمين مطلب دفترماه را تشکيل مي‌دهد. دريدا، معماري را «آخرين دژ متافيزيک» ناميده است و واسازي معماري را ضروري مي‌داند. مولف در اين مقاله مي‌کوشد، ارتباط اين موضوع را با مفهوم امر سياسي نزد دريدا يعني «هستي- مکان- سياست»  تبيين کند. آخرين مطلب دفتر ماه، مقاله‌اي است به قلم ديويد سيمون، با عنوان «پديدارشناسي، مکان، محيط و معماري» که زهرا نجفي آن را ترجمه کرده است. ديويد سيمونِ جغرافيدان و پديدارشناس در اين مقاله مي‌کوشد ابعاد کيفي پديدارشناسي را به ابعاد کمي پژوهش‌هاي پوزيتيويستي رايج بيفزايد. در حوزه فلسفه معماري و پديدارشناسي مکان مباحث بسيار بيشتري مطرح هستند که اميدواريم در شماره‌هاي بعدي بتوانيم به آن‌ها بپردازيم.


 

پديدارشناسي بيرون از مرزهاي فلسفه

PDF چاپ نامه الکترونیک

پديدارشناسي بيرون از مرزهاي فلسفه

گفت و گو با يزدان منصوريان*
منيره پنج تني


پديدارشناسي در وهله نخست يادآور جنبشي فلسفي است، اما واقعيت آن است که پديدارشناسي از مرزهاي فلسفه فراتر رفته است و اکنون در رشته هاي مختلف، از جمله روان‌شناسي، علوم تربيتي، علوم اجتماعي، مردم شناسي، علوم پزشکي به ويژه پرستاري و همچنين هنر و معماري و مطالعات مربوط به مکان  به حيات خود ادامه مي‌دهد. اما به راستي هنگامي که پديدارشناسي به عنوان يک روش پژوهش کيفي به کار مي‌رود چه ويژگي‌هايي دارد؟ براي تعريف پديدارشناسي به عنوان يک روش پژوهش کيفي، تفاوت ميان جنبش پديدارشناسي و پديدارشناسي به مثابه  روش، سابقه  کاربرد روش پديدارشناختي در شاخه هاي مختلف علم و هنر، پديدارشناسي و ادبيات، مراحل پژوهش پديدارشناسانه، ابزارهاي گردآوري داده‌ها در اين پژوهش، اعتبار و تعميم پذيري روش پديدارشناختي، ويژگي هاي پديدارشناس و البته بررسي اين روش نزد چند پديدارشناس- پژوهشگر برجسته، به سراغ دکتر يزدان منصوريان رفتم که متخصص روش‌هاي پژوهش کيفي است. يکي از دغدغه‌هاي اصلي‌ام در اين گفت و گو اين است که هنگامي که بنا است پديدارشناسي را در پژوهش، مثلا در هنر و معماري، به کار ببريم چگونه بايد از آن استفاده کنيم.
جناب دکتر منصوريان در گفت‎و‎گو با شما، به عنوان يک متخصص روش‏هاي کيفي پژوهش، نياز دارم ابتدا تعاريفي مقدماتي از واژه‌هاي اصلي مورد بحث داشته باشيم و سپس به طور ويژه به موضوع اصلي گفت‎و‎گويمان يعني «پديدارشناسي» بپردازيم. پس ابتدا با پرسش از «روش» آغاز مي‎کنم. مفهوم روش، بيشتر با رويکردهاي اثباتي پيوند خورده است و شايد بيشتر به روش‎هاي کمّي و آماري اشاره دارد. تعريف شما از روش چيست؟
براي «روش» مي‌توان سه تعريف لغوي، عمومي و تخصصي در نظر گرفت. از نظر لغوي نيز اين کلمه به سه شکل معنا مي‌شود. نخست به معناي رفتن و خرامش است. دوم به معناي راه، معبر و مسير است؛ و سوم به معناي رسم، آيين، سنت، سبک، باب، روال، رويه، طرز، طريقه، شيوه، قاعده و قانون. معناي عمومي روش بيشتر به شکل سوم آن در زبان مردم رواج دارد. يعني عموماً به معناي شيوه و چگونگي انجام کار يا وظيفه‌اي مشخص است. اما در معناي تخصصي در «روش‌شناسي»،1 «روش»2 به معناي گام‌هاي مشخص و مدوني است که محقق براي پاسخ به پرسش‌هاي پژوهش يا آزمون فرضيه‌ها به کار مي‌گيرد. بنابراين، هر گاه صحبت از روش است، بيشتر منظور روش‏هاي منسجم و مبتني بر رويکرد علمي است.
اگر بخواهيم از منظر روش‌شناسي به اين موضوع بنگريم، مي‌توان گفت روش، جزئي از مجموعه مفاهيمي مرتبط است که انجام تحقيق به شيوه  علمي را ميسر مي‌سازد. در هر پژوهش محقق براي بررسي پديده  مورد مطالعه با چهار سطح يا لايه مواجه است. نخست، سطح «هستي‌شناسي»3در تحقيق است که در آن محقق بايد تعريف خود را از چيستي واقعيتِ مورد مطالعه ارائه کند. سطح دوم «معرفت‌شناسي»4 است که در آن بايد بگويد دانشي که از چيستي پديده‌ها به دست مي‌آورد چه ماهيت و دامنه‌اي دارد. سطح سوم «روش‌شناسي» است که نشان مي‌دهد چگونه بايد به اين معرفت رسيد. در آخرين سطح که «روش» است، محقق بايد بتواند گام‌هاي خود را براي تحقق هدفي که دارد بيان کند. بنابراين، مي‌توان گفت روش به معناي گام‌هاي عملي منظمي براي انجام دقيق يک تحقيق است که در قلمروي معرفت‌شناختي مشخصي به بررسي واقعيت‌ها مي‌پردازد.

از آنجا که بنا است ما در اين گفت‎و‎گو بر پديدارشناسي به عنوان يک روش پژوهش کيفي تمرکز کنيم، من از بحث درباره  روش‎هاي کمّي صرف نظر مي‌کنم و به سراغ روش‎هاي کيفي مي‌روم. پس براي ما بگوييد روش پژوهش کيفي چيست و چه ويژگي‎هايي دارد؟
پژوهش کيفي بيش از آنکه يک «روش» باشد، يک «رويکرد»5 است. به اين معنا که بيانگر يک منظر براي چگونگي مواجهه با موضوع تحقيق است. بين رويکرد و روش رابطه اعم و اخص برقرار است. هر رويکرد مي‌تواند روش‏هاي متعددي را در برگيرد. ما يک «رويکرد کيفي» و چندين «روش کيفي»6 داريم. مثلاً «نظريه داده‌بنياد»،7 «پديدارشناسي»،8 «قوم‌ نگاري»،9و «تحليل گفتمان»10 از روش‏هاي کيفي هستند. هر گاه محقق با نگاهي توصيفي و تفسيري به بررسي پديده‌ها و رخدادهاي فرهنگي و تجربه‌هاي زيسته  افراد در بافت طبيعي آن‎ها بپردازد، پژوهشي کيفي انجام داده است. هدف پژوهش کيفي کشف و تفسير پديده‌ها و رخدادها به شکل طبيعي آن‎هاست. بنابراين مفهوم «بافت»11 در پژوهش کيفي نقشي اساسي دارد. بافت نيز مجموعه‌اي درهم‎تنيده از مولفه‌هاي فرهنگي، اجتماعي، اقليمي، تاريخي و غيره است که پديده مورد مطالعه در آن رخ مي‌دهد. در نتيجه، پژوهش کيفي به اعتبار اينکه تغييري در بافت طبيعي ايجاد نمي‌کند و فقط به گزارش روايت‌ها مي‌پردازد، توصيفي است. آزمايشي نيست. زيرا در آزمايش محقق دست‎کم در يکي از متغيرها دخالت مي‌کند تا تاثير آن را بسنجد. اما در پژوهش کيفي محقق تغييري در محيط طبيعي ايجاد نمي‎کند. از سوي ديگر پژوهش کيفي به اعتبار اينکه به تفسير رخداد مي‌پردازد، تفسيري است و اين تفسير را معمولاً استقرايي انجام مي‌دهد. علاوه بر اين پژوهش کيفي «اکتشافي» است. زيرا محقق در ابتدا فرضيه‌اي براي آزمون ندارد. فقط پرسش دارد و مي‌کوشد با مراجعه به محيط واقعي و با تکيه در «شواهد عيني» پاسخي منطقي به پرسش خود بيابد. او براي يافتن پاسخ به هر منبعي که شواهدي براي اين منظور ارائه مي‌کند، مراجعه خواهد کرد. در نتيجه روش‏هاي گردآوري داده‌ها در پژوهش کيفي متنوعند. محقق مجاز است به اسناد، مدارک، بناها، اشياء و هر شاهد مرتبط با موضوع تحقيق خود مراجعه کند. اما يک چيز در همه  اين شواهد مشترکند. همگي محصول انديشه و ذهنيت آدم‌ها هستند. زيرا پژوهش کيفي در صدد کشف «معناها» است. معنا نيز در ذهن آدم‌ها شکل مي‌گيرد و بازنمود آن در زندگي اجتماعي پديدار مي‌شود. مثلاً آداب و رسوم اقوام مختلف، آيين‌ها و شيوه‌هاي زندگي در هر جامعه بازنمايي معناي مشترک در اهالي آن فرهنگ است. گاه اين معاني در گفتار آنان بازنمود دارد، گاه در آثار مکتوب و گاه در ابزار و بناهايي که مي‌سازند. همينطور آداب شادماني، سوگواري و حماسي در اقوام مختلف نيز هر يک روايت‌گر معناهايي ساخته شده در جوامع مختلفند. بنابراين، در پژوهش کيفي محقق در صدد کشف معاني مشترک در ذهن گروه مورد مطالعه است. به اختصار مي‌توان گفت پژوهش کيفي اکتشافي، روايتي، توصيفي، تفسيري، بافت‌مدار،12 معناگرا، ژرفانگر، داده ‌بنياد،13و استقرايي است.

زمينه‌هاي کاربرد اين روش عمدتا چيست؟
در هر تحقيقي که موضوع آن به آدم‌ها و معاني ذهني آنان مربوط باشد، تحقيق کيفي کاربرد دارد. در نتيجه محققان روانشناسي، علوم تربيتي، مديريت، پرستاري، علوم ارتباطات، معماري، جغرافي، تاريخ، مطالعات فرهنگي و همه گرايش‌هاي هنري مي‌توانند از اين روش بهره‎مند شوند. مثلاً در معماري هر گاه بخواهيم احساس و تجربه آدم‎ها را از حضور و زيستن در يک بنا بررسي کنيم مي‌توانيم از پژوهش کيفي کمک بگيريم. مثلاً تجربه‌اي که ساکنان يک ساختمان از زيستن در يک خانه  سنتي دارند با تجربه آنان که در آپارتمان زندگي مي‌کنند متفاوت است. اين دو تجربهء متفاوت در پژوهش کيفي قابل بررسي است. يا تجربه  مشتريان يک سازمان در زمان مراجعه به آنجا از منظر حسي که حضور در آن ساختمان در آنان ايجاد مي‌کند مثال ديگري است. بعضي ساختمان‏ها حالتي پذيرا و دلپذير دارند و بعضي ديگر حس قفس و زندان را القا مي‌کنند. در مثالي ديگر تاثيري که معماري ايستگاه راه‌آهن يا فرودگاه در حس و حال مسافران ايجاد مي‌کند، نيز مي‌تواند مبناي تحقيق باشد. مثلاً ايستگاه راه‌آهن مشهد با آن معماري زيبا و منحصر به فرد و با ستون‌هاي استوار و سقفي بلند فضاي خاصي ايجاد مي‌کند که مطالعه  تاثيرش بر مسافران و تعريفي که از سفر دارند مي‌تواند نتايج جالبي داشته باشد.

پس از اين مقدمات مي‎خواهم به طور ويژه بر روي «پديدارشناسي» تمرکز کنم. شما چه تعريفي از پديدارشناسي به مثابه يک روش پژوهش کيفي داريد؟
به اختصار مي‌توان گفت پديدارشناسي به مثابه  يک روش به معناي بررسي و شناسايي دقيق تجربه‌هاي زيسته افراد در موقعيت‌هاي مختلف است. مثلاً بررسي حس مادر بودن براي زني که براي نخستين بار فرزند خود را پس از تولد به آغوش مي‌کشد، مي‌تواند يک نمونه از پديدارشناسي باشد. هيجان چتربازي که از هواپيما مي‌پرد، اندوه قهرمان المپيک که مدال طلا را از دست داده و در سکوي دوم ايستاده است، شوق دانش‌آموزي که بهترين نمره کلاس را گرفته است، شادماني آتش نشاني که شجاعانه کودکي گرفتار در شعله‌هاي آتش را نجات داده است، تنهايي مرد سالمندي که همسرش را از دست داده و فرزندانش هر يک در گوشه‌اي از دنيا زندگي مي‌کنند؛ يا تجربه زيسته دختران و زنان قالي‌بافي که در کارگاهي دور افتاده فرش‎هايي نفيسه مي‌بافد که زيبايي آن‎ها هر بيننده‌اي را به تحسين واه مي‌دارد همه  اين تجربه‌ها موضوعي براي پديدارشناسي هستند. در مثالي ديگر مي‌توان تاثير همين ابتکار اخير شهرداري تهران در نمايش آثار هنري در سطح شهر را مبناي يک تحقيق کيفي قرار دارد. طرح خلاقانه‌اي که با عنوان «نگارخانه‌اي به وسعت شهر» در ارديبهشت امسال اجر شد و در آن حدود 1500 اثر هنري معروف در منظر ديد شهروندان قرار گرفت. بازتاب اين اقدام در ذهن شهروندان موضوعي براي يک تحقيق است. هر تجربه ويژه‌اي که هر يک از ما در موقعيت يا موقعيت هاي خاصي از زندگي به دست مي‌آوريم مي‌تواند موضوع پديدارشناسي باشد. اين تجربه‌ها در عين حالي که منحصر به فردند، از جهاتي ميان آدم‌ها مشترکند.

هنگامي که از پديدارشناسي سخن مي‌گوييم در مواردي لازم است پديدارشناسي به مثابه  جنبش فلسفي را از پديدارشناسي به مثابه  روش پژوهش کيفي تفکيک کنيم. در پديدارشناسي فلسفي بيشتر با نام فيلسوفاني چون هوسرل، هايدگر، مرلوپونتي مواجهيم در حالي که در پديدارشناسي به مثابه  روش کيفي پژوهش با نام‌هايي چون اسپيگلبرگ، پاترسون، کولايزي، گيورگي، وان کام و وان مانن سر و کار داريم. به نظر شما چه تفاوتي ميان پديدارشناسي به مثابه روش با پديدارشناسي به مثابه  جنبش وجود دارد؟
براي درک تفاوت ميان «پديدارشناسي به مثابه  جنبش فلسفي» و «پديدارشناسي به مثابه  روش پژوهش کيفي» بايد ابتدا به پيوند و ارتباط ميان اين دو توجه کنيم. اين ارتباط روشن است. پديدارشناسي به عنوان روش، ريشه در پديدارشناسي به عنوان جنبش فلسفي دارد و يکي از دستاوردهاي آن است. در ميان روش‏هاي کيفي، پديدارشناسي بيش از همه ماهيت فلسفي دارد. زيرا برخاسته از همان جنبش است و از مباني نظري آن تغذيه مي‌کند. اما پديدارشناسي در قامت روش مي‌کوشد از رهگذر کشف تجربه‌هاي زيسته به پرسش‌هاي مطالعات علوم انساني و اجتماعي پاسخ گويد. پاسخي که دلالت‎هاي کاربردي داشته باشد. مي‌توان اين روند را به اختصار اين‌گونه ترسيم کرد. جنبش پديدارشناسي الهام‌بخش محققاني بوده که به توانمندي رويکرد کيفي در انجام پژوهش باور داشتند. اما آنان ناگزير بودند مباني فلسفي پديدارشناسي را در گام‌هايي عملي متبلور سازند. گام‌هايي که بتواند راهگشاي محققان باشد. زيرا نمي‌توان انتظار داشت يک دانشجوي کارشناسي ارشد معماري يا جامعه‌شناسي که مي‌خواهد از پديدارشناسي کمک بگيرد برود و تمام آثار هوسرل و هايدگر را بخواند. ما در اينجا به يک پل و يک حلقة ارتباطي نياز داريم که انديشه‌هاي فلسفي را به رهيافت‌هاي کاربردي تبديل کند. افرادي مثل وان‌کام،14کلايزي،15گيورگي،16ماکس ون مانن17 ديکلمن،18 کلارک موستاکاس19 اين کار را انجام داده‌اند. در نتيجه با چهار مفهوم مواجه‌ايم که زنجيروار به هم متصلند: جنبش فلسفي پديدارشناسي، رويکرد کيفي در تحقيق، پديدارشناسي به مثابه روش تحقيق کيفي و رهيافت‌هاي پديدارشناختي. بنابراين، مي‌توان گفت فردي مثل ون مانن يک رهيافت پديدارشناختي براي انجام تحقيق در حوزه‌هاي مختلف ارائه مي‌کند که اين رهيافت خود زير مجموعه‌اي از رويکرد کيفي است و از جنبش فلسفي پديدارشناسي تغذيه مي‌کند.‎ البته ذکر يک نکته نيز در اينجا ضروري است. شما بهتر از من مي‌دانيد، ما انواع متعددي از مکتب‌ها و گرايش‌هاي پديدارشناسي داريم. اما اگر به مدخل پديدارشناسي در دائرة‌المعارف پژوهش‌هاي کيفي از انتشارات سيج20 مراجعه کنيم، در آنجا ون مانن و کاترين آدامز، اين مکاتب را به پنج دسته تقسيم مي‌کنند که عبارتند از: پديدارشناسي استعلايي، وجودي، هرمنوتيکي، زبانشناختي و اخلاقي.21 هر يک از اين گرايش‎ها و نحله‌ها نيز نماينده يا نمايندگاني ويژه دارند. مثلاً پديدارشناسي استعلايي را با هوسرل مي‌شناسيم که آن را توصيفي هم مي‌نامند؛ پديدارشناسي وجودي با نام هايدگر، سارتر و مرلوپونتي گره خورده؛ پديدارشناسي هرمنوتيکي بيش از همه متعلق به گادامر و پس از آن پل ريکور است. نمايندگان اصلي پديدارشناسي زبانشناختي نيز دريدا و فوکو هستند. پديدارشناسي اخلاقي نيز با آثار شيلر و لويناس شناخته مي‌شود. هر يک از محققاني که تلاش کرده‌اند، مباحث انتزاعي پديدارشناسي را به شکل روشي گام به گام درآورند، يکي از اين مکاتب را مبناي کار خود قرار داده‌اند. مثلاً روش ون مانن و همينطور موستاکاس بيشتر بيانگر پديدارشناسي وجودي هايدگر است. روش ون کام، کلايزي، گيورگي ريشه در پديدارشناسي توصيفي هوسرل دارد و ديکلمن نيز نماينده‌اي از پديدارشناسي تفسيري است.

ولي جناب دکتر منصوريان پديدارشناسي بيش از آن که نام روش را به ذهن متبادر کند يک جنبش فلسفي را در ذهن زنده مي‌کند. به نظر شما روش‌هاي پژوهش پديدارشناسي تا چه اندازه وامدار جنبش فلسفي هستند؟
بله حق با شماست. همانطور که عرض کردم پديدارشناسي به مثابه  روش پژوهش ريشه در همان جنبش فلسفي دارد. فلسفي‌ترين روش پژوهش کيفي نيز پديدارشناسي است. هر چند همه  روش‎هاي کيفي وامدار فلسفه به طور عام و هرمنوتيک به طور خاص هستند، اما سهم فلسفي و هرمنوتيکي پديدارشناسي از همه بيشتر است. ضمن آنکه من معتقدم ردپاي پديدارشناسي در همه  روش‏هاي کيفي کم و بيش وجود دارد. مثلاً در گراندد تئوري ما داده‌هاي کيفي را عملاً با رويکردي پديدارشناختي تحليل و تفسير مي‌کنيم.آنچه در کدگذاري انجام مي‌شود در واقع نوعي معنابخشي و مفهوم‌پردازي پديدارشناختي است، هر چند به اين نام معرفي نمي‌شود.

سابقه  کاربرد روش پديدارشناختي در شاخه هاي مختلف علم و هنر به طور مستقل از جنبش فلسفي، به چه زماني باز مي‌گردد؟
از زماني که محققان علوم انساني دريافتند روش‏هاي پوزيتويستي پاسخگوي بسياري از پرسش‎هاي آنان نيست، روش‏هاي کيفي رونق يافت. بسياري از پرسش‏هاي بنيادين به گونه‌اي است که روش‏هاي کمّي امکان پاسخ به آن‏ها را ندارند. زيرا در اين پرسش‏ها مفاهيمي يافت مي‌شوند که نمي‌توان آن‏ها را به سادگي اندازه‌پذير ساخت. مفاهيمي که ذهني، انتزاعي و مبتني بر تجربه  زيسته هستند. مثال‏هاي آن در علوم تربيتي و روان‌شناسي فراوانند، اما با توجه به تم مصاحبه شما اگر بخواهم مثالي از هنر مطرح کنم مي‌توان گفت مثلاً در معماري اگر محققي بخواهد تاثير حضور نور را در تجربه  زيسته  ساکنان يک خانه در يابد، ناگزير است از رويکرد کيفي استفاده کند. زيرا در چنين تحقيقي نه مي‌توان از قبل متغيرهاي مشخصي برگزيد و نه مي‌توان فرضيه‌اي قابل آزمون تدوين کرد. مگر آنکه قبلاً به کمک مطالعه‌اي کيفي متغييرهايي شناخته شده و فرضيه‌اي مطرح شده باشد. در نتيجه باز هم شروع کار نيازمند رويکرد کيفي است.
به نظر شما آيا روش پديدارشناسي مي‌تواند کاملا مستقل از نام فيلسوفان باشد؟
بله مي‌تواند باشد، اما بديهي است که نمي‌توان پيشينه و تاريخ اين روش و آن جنبش فلسفي را ناديده گرفت. بله من به عنوان محقق مي‌توانم بي‌نياز از نام فيلسوفاني که بنيانگذار اين جنبشند تحقيقي پديدارشناسي انجام دهم، اما ترديدي نيست که آنچه من انجام داده‌ام ريشه در انديشه و نگرش آنان دارد. حتي اگر نامي از آنان نبرم يا آنان را نشناسم. در نتيجه سايه جنبش فلسفي پديدارشناسي و نام فيلسوفاني که در اين زمينه پيشرو هستند در کار من وجود دارد، اما چه بسا من اين سايه را نبينم، ولي وجود دارد، به کار من جهت و معنا مي‌بخشد و آن را ميسر مي‌سازد.

پرسش ديگري که بايد آن را طرح کنم، پديدارشناسي در ادبيات است. براي مثال برخي از منتقدان شاهکار ادبي «در جست و جوي زمان از دست رفته» اثر مارسل پروست را نوعي پديدارشناسي مي دانند که با فلسفه‌هاي زندگي مرتبط است. ولي جالب اين جاست هنگامي که مثلا روايت پروست در جلد نخست اين اثر با نام «طرف خانه  سوان» را با روايت يک معمار، فيلسوف پديدارشناسي چون کريستيان نوربرگ- شولتز در کتاب معماري:حضور، زبان و مکان درباره  معماري قبه  الصخره مقايسه مي‌کنيم مرز ميان ادبيات و پژوهش برداشته مي‌شود و گويي مشخص نيست کجا پرواز سيال خيال است و کجا پژوهشي پديدارشناختي.
اتفاقاً زيبايي «جريان سيال ذهن» در ادبيات در همين پيوند نامرئي ولي عميقي است که با رويکرد پديدارشناختي دارد. آثاري که از جريان سيال ذهن بهره مي‌برند در عمل بازتابي از پديدارشناسي در ادبيات را به نمايش مي‌گذارند. اين آثار جلوه  ادبي آن جنبش فلسفي‌اند. اما اگر بخواهيم مرز ميان اين دو را مشخص کنيم شايد بتوان گفت مرزي که ميان «تخيل» و «واقعيت عيني» قائليم اينجا نيز کاربرد دارد. در ادبيات، نويسنده مي‌تواند در قلمرو خيال قدم بردارد. اما در پديدارشناسي محقق بايد به داده‌هاي عيني تکيه کند. با اين حال، وجه مشترک هر دو اثر در همان تلاشي نهفته است که نويسنده براي نزديک شدن به ذات و جوهر پديده  مبناي کار خود قرار مي‌دهد. هر دو مي‌کوشند حقيقتي پنهان را آشکار سازند.  بنابراين، پديدارشناسي به مثابه  روش کيفي در صدد بازنمايي و تبيين تجربه  زيسته  افراد در محيط طبيعي زندگي آنان است و بايد مبتني بر داده‌هاي واقعي باشد. يعني بايد پشتوانه  تجربي و شواهد عيني داشته باشد. اما در متن ادبي اين محدوديت وجود ندارد و نويسنده ذهن خود را در عرصه  خيال به پرواز در مي‌آورد. هر چه توصيف او از جزئيات اين سفر خيالي بيشتر باشد، محصول آن شباهت بيشتري به آنچه در پديدارشناسي نياز داريم خواهد داشت، اما با پديدارشناسي به عنوان روش تحقيق متفاوت است. بنابراين، دو تفاوت عمده وجود دارد. يکي اينکه مصالحي که براي توصيف و تبيين يک تجربه در پديدارشناسي به مثابه  روش تحقيق به کار محقق مي‌آيد متفاوت است و دوم آنکه هدفي که در جستجوي آن هستيم يکسان نيست.

از ميان کليد واژه‌هاي اساسي پديدارشناسي از شما مي‌خواهم فقط «تجربه  زيسته» را براي ما تعريف کنيد که در ديگر روش‌هاي کيفي هم جايگاه ويژه‌اي دارد.
«تجربة زيسته»22 تجربه‌اي است که بي‌واسطه و مستقيم است. مثلاً من مي‌توانم هيجان يک چترباز را هنگام پريدن از هواپيما و معلق شدن در آسمان ببينم و شاهد آن باشم. مي‌توانم حدس بزنم کاري پرهيجان است. حتي مي‌توانم به کمک دوربين تلويزيون در اين پرش با او همراه باشم. با او زمين را از آن ارتفاع ببينم. اما تا زماني  که خودم با چتر از هواپيما بيرون نپرم و در آن ارتفاع معلق نباشم، نمي‌توانم بگويم تجربه  زيسته  چتربازي دارم. بنابراين، بايد خودم آن را بي‌واسطه تجربه کنم تا بتوان آن را تجربه زيسته ناميد. اين تجربه زيسته در هنر از يک سو براي هنرمندي معنا مي‌يابد که يک اثر هنري مي‌آفريند و از سوي ديگر براي مخاطبي که از آن اثري هنري تاثير مي‌پذيرد. مثلاً يک نقاشي بازتابي از تجربه  زيسته خود را در تابلويي زيبا منعکس مي‌سازد و بيننده  اين تابلو در يک گالري هنري در جستجوي معنا بخشي به آن است و او نيز اين معنا بخشي را با تکيه در تجربه  زيسته خود انجام مي‌دهد. در نتيجه تجربه  زيسته هم در خلق اثر نقش دارد و هم در معنابخشي به آن. قبلاً در يادداشتي با عنوان «بازتاب «تجربه‌هاي زيسته» در پژوهش»23 به اين موضوع پرداخته‌ام. در آنجا با استناد به «ون مانن» عرض کرده‌ام که ايشان به مفهومي با عنوان «دنياي زندگي»24 اشاره مي‌کند که به معناي «دنيايي از تجربه‌هاي زيسته» است. دنيايي که براي هر يک از ما زندگي روزمره را مي‌سازد. زندگي طبيعي که ما را احاطه کرده و بي‌آنکه بخواهيم آن را مفهوم‌پردازي کنيم، در ارتباطي پيوسته با آنيم. به باور مانن اين قلمرو چهار وجه دارد که کليتي در هم تنيده مي‌سازند و عبارتند از: «بدن زيسته»25يا «پيکره  زيسته»، «زمان زيسته»، 26 «فضاي زيسته»27 و «روابط انساني زيسته».28 بدن زيسته دلالت بر وجه فيزيکي حيات ما دارد. زيرا اين کالبد زميني جايگاهي براي تجربه  ما از جهان است. آنچه مي‌بينيم، مي‌شنويم، لمس مي‌کنيم، مي‌بوييم و مي‌چشيم محصول درک اندام‏هاي حسي ما از جهان است. در نتيجه تجربه  زيسته  ما متاثر از توان و ناتواني آن است. زمان زيسته مبتني بر تجربه  ذهني ما از زمان است، که با زماني که ساعت مي‌سنجد متفاوت است. منظور از فضا يا مکان زيسته نيز موقعيتي است که تجربه‌هاي زيسته  ما در آنجا شکل مي‌گيرد، اما متفاوت با معناي جغرافيايي مکان است. زيرا آنچه اين وجه را مي‌سازد تاثير متقابلي است که يک مکان مشخص بر احساس ما از بودن در آنجا مي‌گذارد و دوم تاثير احساس ما از بودن در آنجاست که به آن مکان معنا مي‌بخشد.

با آنکه انديشمندان حوزه  پديدارشناسي که از آن‏ها نام بردم هريک روش ويژه‌اي را براي پديدارشناسي پيشنهاد مي‌دهند اما مي‏توان وجوه اشتراک آشکاري ميان اين روش‏ها يافت. پس لطفا براي ما درباره  مراحل مختلف پژوهش پديدارشناسانه بگوييد.
يکي از مشکلات دانشجوياني که مي‌خواهند از روش پديدارشناسي استفاده کنند، اين است که متون موجود راهکاري گام به گام براي اجراي پديدارشناسي ارائه نمي‌کنند. آنچه در اين آثار آمده معمولاً انتزاعي و همراه با واژگان تخصصي است. در نتيجه نمي‌توان پلي ميان مباحث نظري با راهکارهاي عملي برقرار ساخت. براي حل اين مشکل در چند دهه  گذشته محققاني که پديدارشناسي را به مثابه  يکي از روش‏هاي تحقيق در علوم انساني و اجتماعي پذيرفته‌اند، با ارائه راهکارهايي عملي کوشيده‌اند، پديدارشناسي را به شکل فرايندي گام به گام در تحقيق معرفي کنند. همانطور که پيشتر عرض کردم از آن جمله مي‌توان به ون کام، ون مانن، گيورگي، کلايزي، و موستاکاس اشاره کرد. مقايسه روش‏هاي پيشنهادي آنان نشان مي‌دهد که در نهايت همگي کوشيده‌اند به زعم خود به فرايند تحقيق «روح پديدارشناختي» ببخشند. اما هر يک شيوه  نسبتاً متفاوتي را به کار بسته‌اند. هرچند تفاوت چشمگيري بين اين مسيرهاي پيشنهادي نمي‌بينم. زيرا به نظرم شباهتي که بين آن‏ها وجود دارد، بيش از تفاوتي است که بخواهد دليلي بر برتري يا امتياز ويژة يکي بر ديگري باشد. البته هر يک از اين روش‏ها در يکي از حوزه‌هاي علمي با استقبال بيشتري مواجه شده است. مثلاً روش ون مانن در مطالعات علوم تربيتي و پرستاري کاربرد بيشتري داشته است، اما نمي‌توان گفت در حوزه‌هاي ديگر کاربرد ندارد. فارغ از اينکه ما از کداميک از اين روش‏ها مي‌خواهيم استفاده کنيم، نخستين گام در يک پژوهش پديدارشناسانه شناخت دقيق مسئله و معرفي روشن موضوع مطالعه است. يعني محقق دقيقا بداند قرار است به بررسي چه مفهوم و چه تجربه  زيسته  مشخصي بپردازد. گام دوم انتخاب نمونه‌اي هدفمند است. نمونه‌اي که هم سالمند هستند و هم تجربه زيسته  تنهايي دارند. براي نمونه‌گيري نيز روش‏هاي مختلف وجود دارد. نمونه مي‌تواند به روش در دسترس، گلوله برفي، حداکثر تنوع، و مبتني بر معيار انتخاب شود. انتخاب هر يک از اين روش‏ها به هدف تحقيق و شرايط آن بستگي دارد. گام بعدي گردآوري داده‌هاي مورد نياز است. معمولاً مصاحبه‌هاي عميق و نيمه ساختار متداول‌ترين ابزار گردآوري داده‌هاست. اين مرحله در هر يک از روش‏هاي پيشنهادي به نامي متفاوت مطرح شده است. در اين مرحله محقق تلاش مي‌کند دقيق‌ترين توصيف را از آنچه گروه مورد مطالعه برايش روايت کرده‌اند گردآوري کند. گام بعدي که همزمان با گردآوري داده‌ها صورت مي‌گيرد تحليل است. شبيه آنچه در گراندد تئوري از آن با عنوان «کدگذاري» ياد مي‌شود. يعني اختصاص نزديک‌ترين مفاهيم به کوچک‌ترين واحد تحليل و سپس يافتن پيوند ميان آن‏ها. محقق تلاش مي‌کند با مقايسه شباهت‌ها و تفاوت‌ها ميان مفاهيم استخراج شده در مرحله نخست مقوله‌هاي تحقيق را شناسايي و سازماندهي کند. اين سازماندهي با فرمول‌بندي يک يا چند قضيه از توصيف مشارکت‌کنندگان در تحقيق ادامه مي‌يابد. نقش محقق و توانايي نگارشي او در اين مرحله کليدي است. زيرا او بايد بتواند بر اساس آنچه در مراحل قبلي از تجربه  زيسته  گروه مورد مطالعه آموخته به نحوي سازماندهي کند که پيوند ميان مفاهيم استخراج شده را نشان دهد. در ادامه  تحليل محقق بايد بتواند به استخراج مفاهيم هسته بپردازد. مفاهيمي که ساير مولفه‌هاي کشف شده حول محور آن‏ها قرار مي‌گيرد و نقش محوري در بيان تجربه زيسته  بيان شده در تحقيق دارد. سرانجام قادر خواهد بود از کنار هم قرار دادن، يافته‌هاي حاصل از گام‏هاي قبلي نخست تصويري دقيق و روشن از پديده يا رخداد مورد مطالعه ترسيم کند و به پرسش‌هاي پژوهش پاسخ گويد. کلايزي اين مراحل را در هشت گام پيشنهاد مي‌کند: توصيف و تشريح پديده  مورد نظر؛ گردآوري توصيف‌هاي شرکت‌کنندگان از طريق مصاحبه؛ مطالعه  دقيق تمام توصيف‌ها؛ استخراج گزاره‌هاي کليدي و مهم؛ ارائه  معاني فرموله شده؛ شناسايي تم‌ها و مضمون‌هاي اصلي حاصل از ادغام مفاهيم اوليه؛ ارائه  توصيفي جامع و کامل از يافته‌ها و سرانجام شناسايي ساختار و ماهيت اصلي پديده  مورد بررسي. کلايزي تاکيد مي‌کند که در خلال تحقيق بايد با مراجعه به نمونه از درستي تفسير خود از داده‌ها نيز اطمينان يابيم.

به نظر شما پژوهشگر مي‏تواند به طور کلي به مجموعه‏اي از مراحل پژوهش پديدارشناختي دست يابد بدون اينکه آن را به متفکر مشخصي منسوب کند. به عبارت ديگر پژوهش را با قدر مشترکي از روش‏هاي پديدارشناسي معرفي شده انجام دهد بي‌آنکه مثلا آن را به گيورگي يا ون مانن منسوب کند؟
بله ممکن است، اما توصيه نمي‌شود. زيرا استفاده از الگوهاي موجود به تحقيق ما جهت مي‌بخشد و برايش پشتوانه‏هايي فراهم مي‌کند که مي‌تواند شاهدي براي اعتبار کار ما باشد. حداقل محقق مي‌تواند با استناد به يکي از اين الگوها نشان دهد آنچه انجام مي‌دهد در شبکه‌اي از مطالعات مشابه قرار دارد. از سوي ديگر نبايد فراموش کنيم که هر يک از اين محققان به خوبي با مباني فلسفي جنبش پديدارشناسي آشنا هستند و بر اساس همان مباني روش خود را بنا‌نهاده‌اند. آنان با اين کار مسير را براي ساير پژوهشگران هموار ساخته‌اند.

ابزارهاي گردآوري داده ها در پژوهش پديدارشناسانه چگونه است؟
مهم‏ترين ابزار، مصاحبه بدون ساختار يا نيمه ساختار يافته  حضوري است. مصاحبه‌اي مفصل و صميمانه که نمونه مورد مطالعه بتواند آزادانه سخن بگويد و آنچه در ذهن دارد بيان کند. مصاحبه با پرسش‏هاي باز و بدون جهت‌گيري که بتواند بيانگر ذهنيت و تجربه آنان باشد. البته مشاهده، استناد به اسناد، و يادداشت‌هاي ميداني محقق نيز در جاي خود مفيدند.

اگر موافق باشيد کمي بيشتر به روش‏هاي گردآوري اطلاعات بپردازيم. براي مثال مصاحبه! هنگامي که مصاحبه در تحقيقي پديدارشناختي به کار مي‌رود چه ويژگي‌هاي متمايزي دارد از زماني که در مثلا تحقيق مردم‌نگارانه به کار مي‌رود؟
عمق يک مصاحبه  پديدارشناختي بيش از مصاحبه در روش‏هاي ديگر است. زيرا محقق مي‌کوشد به ذات پديده  مورد بررسي نزديک شود. قبلاً در يادداشت مستقلي با عنوان « مهارت‌ در مصاحبه‌هاي پژوهشي: نکته‌ها و اشاره‌ها» به اين موضوع پرداخته‌ام که در مجلة الکترونيکي عطف29منتشر شده است.

پژوهشگر پديدارشناس بايد چه ويژگي‌هايي داشته باشد؟
بايد مجموعه‌اي از مهارت‌هاي روش‌شناختي، نگارشي و زبان‌شناختي داشته باشد. در کنار اين مهارت‌ها نيز بايد توانايي تفکر انتقادي و توانايي تحليل و تفسير داده‌هاي کيفي را داشته باشد. زيرا بايد بتواند از دل داده‌هاي گردآوري شده مفاهيم لازم را استخراج کند. ضمناً داشتن مهارت‌هاي ادبي و زيبايي شناختي نيز ارزشي افزوده محسوب مي‌شود. پژوهشگري که رمان مي‌خواند، با ادبيات آشناست، شعر مي‌فهمد و توانايي تحليل زيبايي شناختي پديده‌ها را دارد، موفق‌تر خواهد بود. ضمناً بايد صبور و شکيبا باشد. زيرا پژوهش کيفي نيازمند زمان است.

بپردازيم به روش نمونه‌گيري در اين پژوهش! آقاي دکتر احمد محمدپور در کتاب ضد روش (جامعه شناسان: 1389) درباره ‌ رويه‌هاي نمونه‌گيري در روش پژوهش پديدارشناختي نوشته‌اند: «در تحقيق پديدارشناختي از راهبرد نمونه‌گيري هدفمند يا معيارمحور جهت گزينش نمونه‌ها و واحدهاي مورد نظر (تجربه زيسته) استفاده مي شود. اين راهبرد افراد را بر حسب دانش خاص آن‌ها در مورد پديده‌هاي تحت بررسي براي مشارکت در تحقيق انتخاب مي‌کند. ص‌284» آيا نمي‏توان از نمونه‏هاي تصادفي استفاده کرد؟
اساساً در پژوهش کيفي نمونه‌گيري هميشه به نوعي هدفمند است. زيرا محقق بايد نمونه‌‌اي را برگزيند که تجربه  زيسته‌اي در زمينه  موضوع مورد مطالعه داشته باشند. اگر اين تجربه نباشد، گردآوري داده‌ها از چنين نمونه‌اي بي‌معنا خواهد بود. از سوي ديگر ما در پژوهش کيفي به طور عام و پديدارشناسي به طور خاص به نمونه‌اي نياز داريم که بتواند داده‌هاي دقيق و عميقي در اختيار محقق قرار دهد. تحقق اين هدف در يک نمونه  تصادفي ميسر نيست. بنابراين، شما اگر شانزده روش متداول در نمونه‌گيري کيفي را مرور کنيد، خواهيد ديد هر يک به دليلي در راستاي تحقق همين هدف هستند. مثلاً در «نمونه‌گيري با حداکثر تنوع»30 که تلاش مي‌کنيم بيشترين تنوع را در نمونه ايجاد کنيم، هدف اين است به بيشترين داده‌هاي ممکن برسيم. يا در «نمونه‌گيري گلوله‌برفي»31 از گروه هدف براي يافتن نمونه‌هاي بيشتر کمک مي‌گيريم. در «نمونه‌گيري مبتني بر معيار»32 با مشخص کردن معيارهايي که بايد هر عضو نمونه داشته باشند در همين مسير حرکت مي‌کنيم. نمونه‌گيري تصادفي زماني لازم است که ما قصد تعميم‌بخشي به نتايج تحقيق را داشته باشيم. در حالي که در پژوهش کيفي ما در جستجوي کشف و تبيين پديده‌ها هستيم و تعميم‌بخشي را شرط ضروري تحقيق نمي‌دانيم. توضيحات بيشتر را در اين زمينه قبلاً در يادداشتي با عنوان «تمايل به تعميم در تحقيق»33 نوشته‌ام و از تکرار آن در اينجا پرهيز مي‌کنم.

نکته  بسيار مهمي که خانم دکتر پرتوي در کتاب «پديدارشناسي مکان» در خصوص روش نمونه‌گيري در پديدارشناسي نگاشته‌اند که به نحوي گفته  دکتر محمدپور را تأييد مي کند چنين است: «روش نمونه‌گيري در رويکرد پديدارشناسي با روش نمونه‌گيري در علوم و روش هاي اثباتي متفاوت است. در رويکرد اثباتي، نمونه‌هاي تصادفي از ميان افراد مورد مطالعه که نماينده  جامعه  اصلي هستند به نحوي انتخاب مي‌شوند که بتوان نتايج به دست آمده را به کل جامعه تعميم داد؛ در حالي که در رويکرد پديدارشناسانه، نمونه‌هاي مورد بررسي با توجه به دارا بودن شرايط مناسب‏تر يا موقعيت خاص آن ها در رابطه با پديده  مورد نظر انتخاب مي‏شوند. در اين روش، پاسخگوياني که از نظر محقق ژرف بين‏تر از ديگران باشند و بهتر بتوانند تجارب خود را بيان‌کنند، از بقيه مناسب‌تر هستند. ص 171» اما آيا هميشه چنين نمونه‌هايي در دسترس است؟ آيا نمونه‏گيري تصادفي بر روند پژوهش پديدارشناسانه تأثير نمي‌گذارد؟ و نوعي سوگيري بافتاري و زمينه‌اي را به همراه نمي‌آورد؟ اگر پژوهشگر دقيقا از قبل مشخص کند که چه کساني را انتخاب کند آيا اين امر سبب نمي‌شود که از قبل نتيجه  پژوهش – که قرار بود اکتشافي باشد- مشخص باشد؟
انتخاب افراد در نمونه بر اين اساس است که محقق مطمئن باشد آنان تجربه  زيسته‌اي در زمينه موضوع مورد مطالعه دارند. مثلاً اگر من بخواهم تجربه  زيبايي شناختي فردي را از معماري ايراني بررسي کنم، او بايد تجربه  زيسته‌اي از معماري ايراني داشته باشد. اگر جز اين باشد، چه شواهدي در اختيار من قرار خواهدداد؟ بنابراين، ما بر اساس اين معيار انتخاب افراد را براي نمونه انتخاب مي‌کنيم. اما بديهي است که پاسخ آنان به پرسش‌هاي ما در اختيار ما نيست و نبايد هم باشد. ضمناً در مطالعات کيفي ما به افرادي که در تحقيق شرکت مي‌کنند، «نمونه مورد مطالعه» نمي‌گوييم. آنان «مصاحبه‌شونده، اطلاع‌رسان، مشارکت‌کننده و همکار»34 هستند. ديدگاه‌هاي آنان است که داده‌هاي تحقيق را مي‌سازد. آنان همکار محقق محسوب مي‌شوند.

سپاس از تذکر مفيدتان. پرسش ديگري که باز در اين جا مطرح مي‌شود و به همان مسئله  نمونه‌گيري هدفمند مربوط است. اگر ما نمونه‏ها را دقيقا و متناسب با اهداف پژوهش انتخاب کنيم آيا اين سوگيري بافتاري و زمينه‌اي، معضلِ چگونگي تعميم را به همراه نمي‌آورد؟ چگونه مي‌توانيم نتيجه  پژوهش را به جامع‌ آماري بزرگ‏تر تعميم دهيم؟
ما اصلاٌ در يک تحقيق کيفي قصد تعميم‌بخشيدن به نتايج نداريم. بلکه هدف کشف و تبيين يک پديده يا رخداد است، به همان شکل که در بافت طبيعي خود وجود دارد و رخ مي‌دهد.
بهتر است همين جا براي ما بگوييد قابليت تعميم و ملاک اعتبار پژوهش پديدارشناسانه از کجا ناشي مي شود؟
بين «اعتبار»35 و «تعميم‌پذيري»36 در تحقيق تفاوت وجود دارد. يکي از شاخص‌هاي اعتبار «روايي»37 است که نشان مي‌دهد ابزار و مسير تحقيق به گونه‌اي که آنچه را ادعا مي‌کند مي‌سنجد و سنجشي درست عرضه مي‌کند. در نتيجه روايي مستقل از تعميم است. ممکن است تحقيقي معتبر باشد و با تکيه بر پشتوانه‌هاي عيني از صحت يافته‌ها دفاع کند، اما نتايجش تعميم‌پذير نباشد. تعميم‌پذيري شرط لازم تحقيق نيست، بلکه ارزشي افزوده به آن محسوب مي‌شود. بويژه در رويکرد کيفي به دليل ماهيت موضوعات مورد مطالعه و تاثيري که بافت در بروز رخدادها دارد، تعميم‌پذيري در بسياري از موارد ممکن نيست. اما در پاسخ به اينکه يک تحقيق پديدارشناختي اعتبارش را از کجا مي‌گيرد، بايد عرض کنم اعتبار هر تحقيق کيفي برخاسته از «شواهدي» است که با تکيه بر آن شواهد يافته‌ها را عرضه مي‌کند. منظور از شواهد متن مصاحبه‌ها، فيلم‌ها، تصاوير، يادداشت‌هاي ميداني محقق و تحليلي است که از داده‌ها به عمل آورده است.

مهم‏ترين مواردي که پژوهشگر پديدارشناس را تهديد مي‌کند چيست؟ و برجسته‏ترين موانع پيش روي او چيست؟
شتابزدگي نخستين تهديد است. به اين معنا که محقق تصور کند به سرعت مي‌تواند به پرسش‏هاي پديدارشناختي پاسخ گويد. تهديد بعدي عميق نبودن داده‌هاي گردآمده و تحليل سطحي است. تهديد ديگر ريشه در ناکامي محقق در کنار گذاشتن فرض‌هاي اوليه خود در هنگام مواجه با پديده مورد مطالعه دارد. بديهي است که هرگز نمي‌توان انتظار داشت محقق «ذهني خالي»38داشته باشد، اما مي‌توان اميدوار بود بتواند با «ذهني آزاد».39 ذهن خالي نه ممکن است و  نه مطلوب. اما ذهن آزاد به اين معناست که محقق بتواند عالمانه، منصفانه و بي‌طرفانه با پديده‌هاي مورد مطالعه مواجه شود.

روش پديدارشناسي چقدر با روش‏هاي ديگري مانند روش مردم نگارانه يا روش نظريه داده بنياد هم پوشاني دارد؟ به عبارت ديگر مي‏خواهم از وجوه افتراق و اشتراک اين روش با روش‏هاي کيفي ديگر، به ويژه دو روش پيش گفته باخبر شوم.
پژوهش‏هاي کيفي بيش از آنکه با هم متفاوت باشند به هم شبيه‌اند. زيرا همه در جستجوي ارائه تفسيري از رخدادها و کشف معاني هستند. اما دو چيز باعث تفاوت ميان آن‏ها مي‌شود. يکي اينکه پژوهش‏هاي کيفي خاستگاه‏هاي متفاوت دارند و ديگر آنکه اهداف متفاوتي دنبال مي‌کنند. مثلاً پديدارشناسي ريشه در فلسفه دارد. در حالي که قوم‌نگاري ريشه در مردم‌شناسي و گراندد تئوري ريشه در مطالعات پرستاري و تحليل گفتمان بيشتر ماهيتي زبانشناختي دارد. هر يک بخشي از سنت‏هاي پژوهشي رشته‌هاي مختلف هستند. هر يک نيز اهدافي متفاوت را دنبال مي‌کنند. پديدارشناسي درصدد بازنمايي تجربه زيسته است، گراندد تئوري قصد نظريه سازي دارد و قوم‌نگاري مي‌خواهد تصويري از يک فرهنگ بومي را ترسيم کند.

اگر موافق باشيد در اين بخش از گفت‎و‎گو اندکي به تحليل و مقايسه  برخي از روش‌هاي پديدارشناسي بپردازيم. به نظر مي‌رسد يکي از محبوب‌ترين روش‏هاي پديدارشناسي متعلق به ون مانن باشد. آيا شما موافقيد يا خير و در هر صورت دليل‌تان براي اين موضوع چيست؟
بله موافقم. روش ون مانن به دليل شفافيت و انسجامي که دارد، با استقبال محققان بسياري از رشته‌ها مواجه شده است. ون مانن استاد بازنشسته  علوم تربيتي در دانشگاه آلبرتا کاناداست و آثار متعددي در زمينه  پديدارشناسي در تعليم و تربيت دارد. اما قلمرو تاثير انديشه  او فراتر از علوم تربيتي است و محققان ساير رشته‌ها از جمله پرستاري از روش او استفاده کرده‌اند.

روش پژوهش ون مانن از چه مراحلي تشکيل شده است؟
ون مانن کتابي با عنوان «پژوهش درباره  تجربه  زيسته»40 دارد که مبناي راهکارهاي پيشنهادي او براي اجراي يک پژوهش پديدارشناختي است. او شش گام اصلي توصيه مي‌کند که هر گام در فصل مستقلي از اين اثر تبيين شده است. گام نخست را با عنوان «روي آوردن به ماهيت تجربه  زيسته»41 معرفي مي‌کند. در اين گام محقق بايد تجربه  مورد نظر را در بافتي که آن را احاطه کرده شناسايي کند و پيش‌فرض‌ها و پرسش‌هاي خود را تدوين کند و بر آنچه قرار است تحقيق کند متمرکز شود. در گام دوم با عنوان «بررسي تجربه به همان شکل که زيسته شده»42 محقق بايد بکوشد خود را در بافتي که پديده  مورد نظر قرار دارد غوطه‌ور سازد و داده‌هاي مورد نياز را آن بافت طبيعي به همان شکل که هست گردآوري کند. با افراد مورد مطالعه مصاحبه کند و به نظاره  تجربه  زيسته  آنان بنشيند تا از اين رهگذر بتواند به فهمي همدلانه با آنان برسد. شبيه آنچه در يک قوم‌نگاري مشارکتي رخ مي‌دهد. گام سوم تحليل داده‌ها به کمک «تاملات پديدارشناختي هرمونيکي»43 است. در اين گام محقق بايد واحد تحليل را مشخص سازد و مفاهيم، مضمون‌ها و مقوله‌ها44 را شناسايي کند. شبيه آنچه در «تحليل محتواي کيفي»، «تحليل مضمون»45 و «کدگذاري» در روش‏هاي ديگر کيفي نظير گراندد تئوري انجام مي‌شود. چهارمين گام «نگارش پديدارشناختي هرمنوتيکي»46 است. در اين مرحله محقق بايد برداشت‌هاي خود را از تحليل داده‌ها مکتوب کند. اين مرحله نيز شبيه «يادداشت برداري» در گراندد تئوري است و نيازمند تعامل طولاني با داده‌هاست. گام پنجم «حفظ ارتباط مستمر و قوي با پديده»47 است. اهميت اين گام در حفظ انسجام تحقيق است زيرا به اين ترتيب محقق بايد تا پايان پژوهش به پرسش‌ها و اهداف اوليه پايبند بماند. وان مانن آخرين توصيه را با عنوان «برقراري تعادلي در بافت با در نظر گرفتن همزمان کليت و اجزا آن»48 مطرح مي‌کند. به اين معنا که محقق هرچند به جزئيات توجه دارد، اما کليت بافت را فراموش نمي‌کند.

روش او به طور ويژه در چه حوزه‌هايي به کار رفته است؟
همانطور که عرض کردم ون مانن استاد علوم تربيتي است و آثارش بيشتر در حوزه  تعليم و تربيت بوده است. با اين حال، ساير رشته‌ها نيز از رهيافت پيشنهادي او استقبال کرده‌اند. بويژه محققان حوزه  پرستاري بيشتر از ساير رشته‌ها به آثار وان مانن توجه نشان داده‌اند. تا آنجا که مي‌دانم ده‌ها مطالعه  کيفي در حوزه بهداشت و پرستاري با اين روش انجام شده است.

آيا تا‌کنون اين روش در هنر به کار رفته است؟
در ميان آثار فارسي نمونه‌اي از حوزه هنر نديده‌ام و چه بسا انجام شده و من بي‌اطلاعم. اما حتي اگر از روش ون مانن در هنر استفاده نشده باشد، دليلي ندارد که اين رهيافت در هنر کاربردي نداشته باشد. زيرا نه ون مانن و نه هيچ يک از محققاني که رهيافت‌هاي پديدارشناختي را معرفي کرده‌اند، ديدگاه خود را منحصر به يک رشته نمي‌دانند. زيرا روش پژوهش ابزاري در اختيار محقق است که به کمک آن به پرسش‌هاي خود پاسخ گويد و به دليل وجوه مشترکي که در علوم انساني وجود دارد، معمولاً از يک روش مي‌توان در رشته‌هاي مختلف استفاده کرد. همانطور که «پيمايش» همزمان در بسياري از رشته‌ها کاربرد دارد، پديدارشناختي ون مانن نيز مي‌تواند در عرصه‌هاي مختلف به کار آيد. اتفاقاً يکي از دلايل اصالت يک پژوهش «اصالت روش‌شناختي» است. به اين معنا که محققي براي نخستين بار از يک روش تحقيق در حوزه موضوعي مشخصي استفاده کند. قبلاً در يادداشتي با عنوان «اثبات اصالت در پژوهش»49 به اين موضوع پرداخته‌ام.

تفاوت روش پديدارشناختي ون مانن با گيورگي چيست؟
تفاوت‌هاي اين دو رهيافت بيش از آنکه در اصول يا ماهيت باشد، در گام‌هاي پيشنهادي براي اجراي يک پژوهش پديدارشناختي است. مثلاً خلاف فرآيند شش مرحله‌اي ون مانن، گيورگي چهار مرحله را پيشنهاد مي‌کند. ضمن آنکه فراموش نکنيم سنت‌هاي پژوهشي اين دو محقق با هم متفاوت است. ون مانن استاد علوم تربيتي است و حوزه کار گيورگي روانشناسي است. هر چند اين دو عرصه چندان از هم دور نيستند، اما سنت‌هاي پژوهشي متفاوتي دارد. منظورم از سنت پژوهشي آن اصول نانوشته ولي جاري و ساري در يک رشته است که خواسته و ناخواسته بر چگونگي مواجه محققان با موضوع مورد مطالعه تاثير مي‌گذارد. گيورگي روش خود را با عنوان «پديدارشناسي توصيفي در روانشناسي»50 معرفي مي‌کند و در قلمرو «روانشناسي انسان‌گرايانه»51 از آن بهره مي‌گيرد. اخيراً در سايتي52 مصاحبه‌اي از گيورگي مي‌خواندم. ايشان در آن مصاحبه داستان آشنايي خود را با پديدارشناسي روايت مي‌کند و مي‌گويد براي نخستين بار اين مفهوم را از وان کام مي‌شنوند. بعد به آن علاقه‌مند مي‌شود و در تمام پنجاه سال گذشته که در اين مسير حرکت مي‌کند هميشه کوشيده دستاوردي از پديدارشناسي براي روانشناسي که رشته اصلي اوست به ارمغان بياورد. بنابراين، دغدغه  او هميشه وجه کاربردي پديدارشناسي در حرفه‌اش بوده است.

همچنين براي ما از تفاوت‌هاي روش ون کام با ون مانن بگوييد.
ون کام در 1966 و سال‌ها قبل از ون مانن روش خود را ارائه کرده است. حوزه موضوعي او روانشناسي بوده از پيشگامان پديدارشناسي53  تجربي در اين رشته است و روش او را «روانشناسي پديدارشناختي» مي‌گويند. حوزه  کار ون مانن علوم تربيتي است، هر چند روش او در بسياري از رشته‌ها به کار گرفته شده است. ون کام روشي شش مرحله‌اي پيشنهاد مي‌کند که با شناخت دقيق مسئله و تدوين پرسش‌ها شروع مي‌شود و با گردآوري داده‌ها و توصيف‌هاي مرتبط؛ تحليل داده‌ها؛ فرموله‏کردن و ارائه نتايج ادامه مي‌يابد. البته شيوه او بعدها توسط متخصصان ديگري در روانشناسي بازنويسي شد و ويرايش‌هاي تازه‌اي از آن ارائه گرديد. شبيه اتفاقي که در حدود نيم قرن گذشته براي گراندد تئوري رخ داده و ما اکنون چند شکل متفاوت از آن داريم. اخيراً در رساله‌اي که در سال 2013 در دانشگاه ولونگونگ استراليا درباره  تجربه  زيسته  بيماران اسکيزوفرني انجام شده بود، ديدم که با استناد به منبع ديگري اين شش گام پيشنهادي وان کام به چهار مرحله تبديل شده بود، اما مرحله نخست خود شامل هشت بخش بود. شيوهء وان مانن هم که به اختصار حضورتان عرض کردم.
گفت‎و‎گويمان را با دو پرسش جمع بندي مي‌کنم. مي‌خواهم بدانم آيا روش پديدارشناسي هنوز هم روش پژوهش محبوبي محسوب مي‌شود يا روش‌هاي کيفي ديگر از پديدارشناسي پيشي گرفته‌اند؟ اگر بله آن روش‌ها کدام‌اند؟
پديدارشناسي به عنوان فلسفي‌ترين روش پژوهشي کيفي نقشي محوري در رويکرد کيفي دارد و رد پاي آن در ساير روش‏ها نيز ديده مي‌شود. به سخني ديگر، مي‌توان گفت نگاه پديدارشناختي در همه  روش‏هاي کيفي حضور دارد. مثلاً محققي که از گراندد تئوري استفاده مي‌کند در فرايند تحليل داده‌ها نگاهي پديدارشناختي به معاني و مفاهيم مستخرج از داده‌ها دارد. ضمن آنکه فراموش نکنيم روش‏هاي کيفي بيش از آنکه با هم متفاوت باشند، به هم شبيه‌اند. همگي زير يک چتر قرار دارند. در نتيجه روح پديدارشناختي در اين روش‏ها ديده مي‌شود.

در نهايت اين که به نظر مي‌رسد ما در حوزه  روش‏هاي تحقيق کيفي و براي نمونه پديدارشناسي با کمبود منابع مواجهيم. شايد بهتر است روش هر يک از متخصصان روش کيفي پديدارشناسي در قالب يک اثر معرفي و تشريح شود. در بيشتر منابعي که مرور کردم، همه به توضيحات مختصر اکتفا کرده اند و ديد دقيقي به خواننده نمي‌دهند. به نظر شما خاستگاه اين کمبود چيست؟
خاستگاه اين کمبود ناشي از اين واقعيت است که بسياري از نويسندگان و مترجمان اين آثار خود «تجربهء زيسته» انجام يک پژوهش کيفي ندارد! يعني خودشان تحقيق کيفي مستقل و مفصلي انجام نداده‌اند. در نتيجه با مسائل و دشواري‌هاي انجام آن آشنا نيستند. پژوهش کيفي مهارت و هنري است که يادگيري آن نيازمند کار عملي در اين زمينه است.

* دانشيار دانشگاه خوارزمي.
پي نوشتها
1. Methodology  //  2. Method  //  3. Ontology  //  4. Epistemology  //  5. Approach  //  6. Qualitative Methods  //  7. Grounded Theory  //  8. Phenomenology   //  9. Ethnography  //  10. Discourse Analysis  //  11. Context  //  12. Contextual  //  13. Evidence-based  //  14. Van Kaam  //  15. Colaizzi  //  16. Giorgi  //  17. Van Mannen  //  18. Diekelmann  //  19. Clark Moustakas  //  20. Encyclopedia of   //  ualitative Research Method  //  21. Transcendental, Existential, Hermeneutic, Linguistic, and Ethical Phenomenology  //  22. Lived Experience.
23. منصوريان، يزدان. (1393) بازتاب «تجربه‌هاي زيسته» در پژوهش. سخن هفته ليزنا، شماره192. http://www.lisna.ir
24. Lifeworld  //  25. Lived Body  //  26. Lived Time  //  27. Lived Space  //  28. Lived Human Relations  //  29. http://www2.atfmag.info/  //  30. Maximum Variation Sampling //  31. Snowballing Sampling  //  32. Criteria-Based Sampling.
33. منصوريان، يزدان (1391) «تمايل به تعميم در تحقيق».32. پايگاه تحليلي خبري ليزنا. سخن هفته شماره 94. http://www.lisna.ir
34. Interviewee, Informer, Participant and Colleague   //  35. Trustworthiness  //  36. Generalizeability  //  37. Validity  //  38. Blank Mind  //  39. Free Mind  //  40. Researching Lived Experience  //  41. Turning to the Nature of Lived Experience  //  42. Investigating Experience as We Live It  //  43. Hermeneutic Phenomenological Reflection  //  44. Concepts, Themes and Categories  //  45. Thematic Analysis  //  46. Hermeneutic Phenomenological Writing  //  47. Maintaining a Strong and Oriented Relation  //  48. Balancing the Research Context by Considering Parts and Whole.
49. منصوريان، يزدان (1391) «اثبات اصالت در پژوهش. پايگاه تحليلي خبري ليزنا. سخن هفته شماره 86. 
50. Descriptive phenomenological method in psychology  //  51. Humanistic Psychology  //  52. http://phenomenologyblog.com/‌p=485  //  53. Psychophenomenological Method.


 

انديشه، زبان و معماري

PDF چاپ نامه الکترونیک

انديشه، زبان و معماري

گفت و گو با زهره تفضلي*
علي بابايي


در گفت و گو با خانم دکتر تفضلي به روش‌هاي مورد استفاده انديشمندان در مطالعات نظري معماري، رابطه ميان فلسفه و معماري، اهم مسائل در فلسفه معماري، جايگاه تفکر و انديشه در معماري، شباهت‌ها و تفاوت‌هاي ميان انديشه فلسفي و انديشه معمارانه، نقش زبان در شکل‌گيري انديشه معمارانه، جايگاه معماري در انديشه گادامر، هرمنوتيک و معماري پرداختيم.
سرکار خانم دکتر تفضلي اگر موافق باشيد با چند پرسش کلي و البته اصلي درباره مطالعات نظري معماري گفت و گويمان را آغاز کنيم. در مطالعات نظريِ معماري چه روش‌هايي وجود دارد؟ به عبارت دقيق‌تر انديشمندان در مطالعات نظري معماري از چه روش‌هايي بهره مي‌برند؟ و کدام روش‌ها از مقبوليت بيشتري برخوردارند؟
معماري امر پيچيده‌اي است؛ چندلايه، درهم تنيده و چند وجهي؛ و امر پيچيده و مبهم طبيعتاً امري است پرسش‌برانگيز. و هر جان بيداري که متوجه امر پرسش‌برانگيز شود، مي‌خواهد نقاب از رخ آن بگشايد. اينکه شما مي‌فرماييد روش‌هاي مطالعه نظري معماري، من به ملاحظاتي ترجيح مي‌دهم بگويم راه‌هايي که انديشوران با اين امر پيچيده مواجه مي‌شوند. که البته اين راه‌ها بسته به فهمي که اين دانشوران به طور مقدماتي از معماري دارند، بسيار متفاوت است. در يک نگاه بسيار کلي، اين راه‌ها و روندگان در آنها را مي‌توان به دو دسته بزرگ تقسيم کرد: دسته اول اين امر پيچيده را ابژه‌اي براي شناخت مي‌داند. و براي شناخت اين امر ذو وجوه و پيچيده، آن را ساده مي‌کند، تجزيه و تحليل مي‌کند؛ لايه‌ها و جنبه‌هاي آن را از هم باز مي‌کند تا آن را بشناسد. مسير حرکت او در اين راه به سوي هر چه ساده‌تر کردن موضوع و باز کردن چين و شکن‌هاي آن است. دانشمنداني که معماري و معمار را چونان موضوع شناخت مي‌فهمند، اين راه را در پيش مي‌گيرند. بنياد دسته‌اي از اين مطالعات بر دانش تجربي استوار است. و البته جريان غالب مطالعات در رشته معماري نيز بر اساس همين فهم علمي و تجربي است. به طور مثال مطالعات طراحي بيشتر به دانش روانشناسي و به خصوص روانشناسي ذهن معمار تکيه دارد؛  تحقيقات درباره کيفيت فضا بيشتر بر اساس دانش روانشناسي رفتاري انجام مي‌شود، و گرايش‌هاي اخير در طراحي نيز بيشتر مباني خود را از حوزه دانش اکولوژي اخذ مي‌کند. دسته‌اي از متفکران نيز براي کشف قواعد و نظام و الگوهاي پنهان اين حوزه، فلسفه‌ورزي مي‌کنند. مطالعات وسيع و پردامنه زيبايي‌شناسانه (استتيکي) از جمله اين تلاش‌هاست. اما دسته دوم خود را محيط بر اين امر پيچيده نمي‌داند که بتوان آن را ابژه شناخت کرد. در ايشان فهمي پيشيني وجود دارد از اينکه ما خود در درون اين امر پيچيده و چند لايه و چند وجهي هستيم، و آشکار کردن اين امر پيچيده، با تجزيه کردن و ساده کردن آن کاملاً محقق نمي‌شود. بلکه بايد اين امر پيچيده را در همين وحدت و يکپارچگي و زندگي و ضربانش فهميد. در اين نگاه، به جاي ساده کردن و حذف وجوه متعدد و درهم تنيده امر پيچيده، از قضا بايد براي هر چه بيشتر آشکار کردن روابط و معنا و نسبت‌هاي آن امر در وضعيتي که هست، تلاش کنيم. از جمله، رويکرد پديدارشناسانه مدعي چنين کوششي است.

چه رابطه‌اي ميان فلسفه و معماري وجود دارد؟ بيشتر متفکران از تأثيرگذاري انديشه‌هاي فلسفي بر معماري سخن مي‌گويند، اما به نظر شما آيا معماري هم مي‌تواند بر فلسفه تأثير بگذارد؟
اين سؤال را به دو معنا مي‌توان فهميد: اول اينکه رابطه و نسبت محقق شده ميان فلسفه و معماري چگونه است؟ و ديگر اينکه رابطه و نسبت اصيل ميان فلسفه و معماري چيست؟ در پاسخ سؤال نخست بايد بگويم بخصوص در دهه‌‌هاي اخير، با بسط يافتن دامنه موضوعاتي که فلسفه به آنها مي‌پردازد، معماري نيز به طور خاص مورد توجه تعدادي از فيلسوفان قرار گرفته است. چنان‌که فيلسوفان متأخر درباره ادبيات، ورزش، عکاسي و سينما نيز فلسفه‌ورزي مي‌کنند. البته فلسفه‌ورزي در باب هنر داراي سابقه طولاني است، اما توجه خاص بعضي فيلسوفان به معماري مربوط به دوره اخير است.  بيان اين اقوال در دوره اخير، و هم‌چنين جذابيت و کشش فلسفه سبب شده است که عده‌اي از معماران و نظريه‌پردازان حوزه معماري نيز به برخي موضوعات فلسفي توجه کنند و درباره آن سخن بگويند؛ و حتي گاهي درصدد ترجمه اقوال فلسفي به معماري برآيند. مثال بسيار مشخص آن تلاش تعدادي از معماران براي ترجمه مستقيم نظريات دريدا در باب واسازي به فرم‌هاي معماري است؛ ترجمه‌اي که غالباً چندان معنادار نيست. البته ناگفته نماند که تعدادي از معماران نيز کوشش‌هاي بسيار پرثمري براي فهم انديشه‌هاي فلسفي به نحو عميق انجام داده‌اند. اما به پرسش دوم در رابطه با نسبت اصيل معماري و فلسفه به راحتي نمي‌توان پاسخ گفت. اين پرسش در واقع خود يک پرسش فلسفي است، و پرسش بسيار مهمي است، چون ميداني را براي تفکر مي‌گشايد. حرکت براي يافتن پاسخ اين پرسش مستلزم تلاش براي فهم معناي فلسفه و معناي معماري؛ و کشف نسبت‌هاي اصيل اين دو مفهوم در بنيادهاي آنهاست. واژه فلسفه يا فيلوسوفيا در سرآغاز خود به معناي دوست داشتن دانايي بوده است. و اين فقط معناي تحت‌اللفظي آن نيست، بلکه در عمق معناي فلسفه نيز همين خواست و طلب دانايي حضور دارد. چنان‌که مي‌دانيد فکر را نوعي حرکت تعريف کرده‌اند. همين خواست و طلب به واسطه نيروي پرسش، حرکت فکر را موجب مي‌شود. تفکري که در کوشش مداوم براي فهم عالم و نظام آن است. در تعريف مشهور ديگري هم داريم که فلسفه‌ يعني اينکه انسان يک عالم عقلي شود مشابه عالم عيني. تفکر براي فهم نظام عالم، تفکري اصيل است که جايگاه و منظر ما از عالم را تعيين مي‌کند. معمار هم اگر به نحو اصيل بينديشد، بايد جايگاه خود و کارش در نظام عالم را بفهمد، چون معماري او بايد جايگاه درست خود در عالم را پيدا کند. معمار تا آنجا که از نظام عالم مي‌پرسد نيازمند فلسفه است.اما درباره تأثير و تأثر ميان معماري و انديشه‌هاي فلسفي سؤال فرموديد. به گمان من «امکان» تأثير انديشه‌هاي فلسفي بر معماري بديهي است. چون به هر ترتيب انديشه‌هاي فلسفي ميدان انديشه (به معناي عام) را وسيع‌تر  مي‌کند و خود به خود بر فرهنگ تأثير مي‌گذارد، و معماري نيز از وجه مهمي محصول فرهنگ است. البته اين يک تأثير عمومي و غير مستقيم است؛ بسته به اهميت تفکر فلسفي در ميان يک قوم و در يک دوره، اين تأثير ممکن است بيش يا کم باشد. اما حالت ديگري نيز هست: اين تأثير ممکن است به‌طور مستقيم بر فکر و فعل معماران باشد؛ به خصوص در دوره جديد اين تاثير به وضوح قابل مشاهده است. به ميزاني که معمار با انديشه‌هاي فلسفي آشنايي داشته باشد، ممکن است که در کارش اثر داشته باشد، اما در اينجا مسأله اصلي بحث در کيفيت اين تأثير است. انديشه‌هاي فلسفي بسيار متنوع و متعدد هستند، و هر کدام از منظر و وجهي و در سطحي به عالم مي‌انديشند، بسته به اينکه معمار در چه سطحي بتواند معناي آن را دريابد، آن انديشه‌ها را بينديشد و در آنها تعمق کند، سطح تأثير آن نيز متفاوت است. همان‌طور که عرض کردم، ممکن است تنها شايعه‌اي از فلسفه به گوش معمار رسيده باشد، و در يک تمثيل بي‌جا و بي‌تناسب، اقوال فلسفي را به فرم‌هاي معماري ترجمه کند. اما در عين حال ممکن است که يک انديشه عميق فلسفي، نگاه معمار به عالم، و به کارش را عمق و وسعت ببخشد. درباره تأثير معماري بر فلسفه نيز شايد تجربه‌هاي عميق شهودي مکان، در معماري تا آنجا که بتواند نوعي شعر باشد، ميدان‌هاي جديدي از امکان را فتح مي‌کند. که پس از آن ممکن است فلسفه به اين امکان‌هاي جديد به نحو نظام‌مند بينديشد.

به نظر شما فلسفه معماري به چه چيزهايي مي‌پردازد و چه چيزهايي را مورد بررسي قرار مي‌دهد؟
چنان‌که مي‌دانيم، فهم عميق معناي فلسفه خواست مهم بسياري از متفکران و فيلسوفان بوده است و بسياري نيز به آن پرداخته‌اند. معمولاً قدما در تعريف فلسفه تلاش کرده‌اند که موضوع اين علم يا روش آن را مشخص کنند، عده‌اي گفته‌اند فلسفه به وجود مي‌پردازد يا به موجود، و عده‌اي ديگر موضوع فلسفه را معرفت مي‌دانند. روش‌هاي فلسفي نيز بسيار متعددند. اما به گمانم پاسخ تعدادي از متفکران که در باب فلسفه‌هاي مضاف مثل فلسفه علم يا فلسفه اخلاق مي‌انديشند،  بيشتر به کار ما مي‌آيد. ايشان فلسفه را نه با موضوع و نه با روش بلکه با نوع مسائلي که با آن سروکار دارد تعريف مي‌کنند. ايشان معتقدند فلسفه به پرسش‌هاي باز مي‌پردازد. پرسش‌هايي که در مواجهه با آنها نمي‌دانيم از چه روشي بايد استفاده کرد يا يافتن آن را از کجا بايد آغاز کرد.به نظر مي‌رسد اين تعريف براي روشن کردن فلسفه معماري نيز راهگشاست. مطابق اين تعريف فلسفه معماري جستجويي براي تأمل عقلي در باب پرسش‌هاي باز در حوزه معماري است. با توجه به پيچيده بودن معماري، دامنه اين پرسش‌ها نيز بسيار وسيع است. پرسش‌هايي درباره ماهيت معماري، کيفيت معرفت معماري؛ درباره ساختن و برپاداشتن، درباره ماهيت ماده و صورت‌بخشي به آن، درباره نسبت معماري و شعر، نسبت معماري و زبان؛ درباره تفکر معمارانه. درباره قضاوت و تفسير و نقد در معماري؛ مثال‌هايي از پرسش‌هاي باز در حوزه معماري است.

خانم دکتر تفضلي با توجه به مطالعات شما در حوزه مباحث مربوط به تفکر و معماري، مي‌خواهم از شما بپرسم هنگامي که از تفکر و انديشه در معماري صحبت مي‌کنيم اين به چه معناست؟
در رشته معماري، بيشتر مطالعات درباره انديشيدن و تفکر به بررسي انديشيدن طراحانه يا تفکر خلاقانه معطوف شده است: نوع خاصي که معماران مي‌انديشند تا اثري را خلق کنند. اين مطالعات با تکيه به شاخه‌هاي مختلف دانش روانشناسي، به تبيين روندهاي انديشه در ذهن معمار در حين تفکر طراحانه مي‌پردازد. تعدادي از اين مطالعات نيز بر اين باورند که طراحي خود راه خاصي براي تفکر است که با انواع ديگر انديشيدن متفاوت است. مشخص است که پيش‌فرض چنين مطالعاتي، تعريف تفکر به عنوان يک فعاليت ذهني انسان است. اما شايد بهتر باشد که تأمل کنيم و باز بپرسيم که انديشيدن به چه معناست؟ اهميت اين ايستادن و تأمل کردن را زماني بيشتر درمي‌يابيم که با جمله تکان‌ دهنده‌اي از هايدگر مواجه مي‌شويم که: انديشه برانگيزترين امر در زمانه انديشه برانگيز ما اين است  که ما هنوز فکر نمي‌کنيم. در روزگار ما که دانشْ جهان را به تسخير خود درآورده است، چنين ادعايي بسيار تأمل‌برانگيز است. روشن است که منظور هايدگر از انديشه، معنايي غير از معناي انديشه علمي است. پس منظور او از انديشيدن و تفکر چيست؟ بايد درباره تفکر، عميقاً فکر کرد. هايدگر منشأ اينکه ما هنوز فکر نمي‌کنيم را در اين مي‌داند که خود آن امري که بايد مورد تفکر قرار گيرد، از ما روي مي‌گرداند، و البته ما نيز هنوز متوجه آن نشده‌ايم و به آن رو نکرده‌ايم. معناي اين ادعاي هايدگر چيست؟ نخستين چيزي که از اين ادعا درمي‌يابيم اين است که انديشه صرف فعاليت ذهني انسان نيست.از قديم انديشيدن را نوعي حرکت دانسته‌اند، اما هايدگر فکر کردن و انديشيدن اصيل را حرکتي از مبدأ به مقصد نمي‌داند. او تفکر را مانند حرکت در راههاي جنگلي مي‌داند، جايي تاريک و جايي روشن؛ گاهي لازم است راه رفته را بازگرديد. اما درضمن اين حرکت جستجوگرانه و نگران، در جستجوي آن امري هستيد که گاهي آشکار و گاهي نهان است. در راه‌هاي جنگلي مي‌رويد به اميد قرار گيري در گشودگي وجود، جايي که حقيقت خود را آشکار مي‌کند. پيش ازين به اهميت پرسش براي تفکر اشاره کردم، باز مي‌خواهم به اهميت پرسش بازگردم. هايدگر در رساله پرسش از تکنولوژي تصريح مي‌کند که «پرسيدن راهي را باز مي‌کند؛ اين راه، راه تفکر است.» در واقع پرسش است که تفکر را به خطاب مي‌خواند و آن را حاضر مي‌کند تا حرکت کند. نوعي عزم و طلب براي فهم ، مترصد بودن و دريافتن امر انديشه‌برانگيز، و پرسيدن درست پرسش اصيل گام‌هاي نخستين در تفکر است. در واقع شجاعت پرسش مقدمه هر نوع تفکر اصيل براي ماست: پرسش از بنيان‌هاي بسيار متصلب و محکم‌ شده ذهني و فکري خود.انسان به معني اعم آن (از معمار و غيرمعمار) در فهمي از عالم زندگي مي‌کند. او عالم را به نحوي مي‌فهمد و نسبتي خاص و منحصربفرد با جهان دارد و درون ان فهم است که زندگي و عمل مي‌کند. در دوره جديد (مقصودم بعد از غلبه نگاه جديد و جدا شدن انسان از عالم است) اين فهم همه‌جانبه عالم به انفصال از عالم و شناخت علمي آن تبديل شده است. به گفته هايدگر عصر ما عصري است که جهان همچون تصوير براي انسان درک مي‌شود. نه به مثابه جهاني که ممزوج با انسان و در وحدتي اصيل با انسان است. ما در اين دوره سربرآورده‌ايم، به نحو ناانديشيده‌اي از جهان فاصله گرفته‌ايم. ما معماراني که معماري را در مدارس جديد معماري آموختهايم، نيز جهان را همچون تصوير درک مي‌کنيم. جهان را به مثابه فضاي ممتد و بي‌انتها، زمين را به مثابه سايت، و بنا را به مثابه محصول تکنولوژيک يا شيء هنري مي‌فهميم. اين فهم ما از عالم است، اين فهم خاص ماست که شيارهايي که در آن فکر مي‌کنيم را شکل مي‌دهد، و ما در اين فهمْ به‌اصطلاح معمارانه مي‌انديشيم و مي‌سازيم. و البته ما هنوز نمي‌انديشيم که آيا اين تنها نسبت ما با عالم است؟  ما در اين نوع از انديشهْ ‌ما دغدغه حقيقت نداريم، چون باور داريم که حقيقت در چنگ ماست. باز بينديشيم: انديشيدنْ حرکتي نيست براي اينکه حقيقت را به چنگ آوريم تا آرام بگيريم و از حرکت باز ايستيم. حقيقت مغلوب ما نمي‌شود و به چنگ ما نمي‌آيد. اگر بخت‌يار باشيم و اين حقيقت مهم درباره نسبت خود با حقيقت را بفهميم و باور کنيم، پس از آن يکسره به نحو ديگري خواهيم زيست. ما پيوسته در راه هستيم. پيوسته در حال پرسيدن و طلب آشکاري حقيقت. بهترين حال ما در انديشيدنْ دائماً پرسيدن و رفتن در راه‌هاي جنگلي به اميد يافتن روشني‌گاه‌هاست.

حال که بحث ما به اين جا رسيد بي‌مناسبت نيست اگر از شما بپرسم چه شباهت‌ها و تفاوت‌هايي ميان انديشه فلسفي و انديشه معمارانه وجود دارد؟
معناي اصيل انديشه آن‌قدر وسيع و عميق است که من حتي گمان مي‌کنم بهتر است انديشه در حوزه معماري را به اين عنوان اختصاصي انديشه معمارانه مورد لحاظ قرار ندهيم، چون سبب مي‌شود از بسياري از وجوه انديشه اصيل غافل شويم. در پاسخ پرسش قبلي درباره حرکت در راه‌هاي جنگلي سخن گفتيم، به گمان من انديشه معمار نيز مانند حرکت در راه‌هاي جنگلي و در ميان تاريک و روشناي اين راه‌هاست، و ازين وجه بسيار به انديشه عميق فلسفي نزديک است.  اما باز اگر بخواهيم از انديشه در حوزه معماري به نحو خاص سخن بگوييم، شايد بتوانيم آن را به دو نوع انديشيدن به معماري و انديشيدن درباره معماري تقسيم کنيم. انديشيدن درباره معماري، مختص معمار نيست. و متفکران بسياري درباره معماري انديشيده‌اند، البته معماران وقتي در اين مقام درباره معماري مي‌انديشند، در مقام معمار نيستند. اين نوع انديشه بسيار به انديشه فلسفي نزديک است. انديشيدن به معماري در مقام خلق نيز با وجود تفاوت‌هايي، به انديشه فلسفي نزديک است. چون تفکر معماري لحظه‌اي از فهم و تفسير خالي نيست، و خلق معماري ممزوج با فهم اوست و دائماً در يک دور هرمنوتيکي محقق مي‌شود.

با توجه به تخصص شما، مي‌خواهم بپرسم نقش زبان در شکل‌گيري انديشه معمارانه چيست؟ به عبارت ديگر چه رابطه‌اي ميان زبان و انديشه و معماري وجود دارد؟
از نسبت ميان معماري و زبان آغاز مي‌کنم: شباهت‌هاي بسياري ميان معماري و زبان وجود دارد. به نحوي که در دوره جديد بسياري از دانشوران رشته معماري از مقايسه و شباهت ميان معماري با زبان به مثابه يک نظام ساختارمند معنادار سود برده‌اند. و در رويکردهاي ديگري، ملاحظه معماري به مثابه متنْ باب جديدي در قرائت و فهم معماري گشوده است. البته توجه به اين نسبت سابقه بسيار طولاني‌ دارد؛ مثلاً شما در نوشته‌هاي کهن درباره معماري ملاحظه مي‌کنيد که اصطلاحات بلاغي براي توضيح معماري به کار مي‌رفته است. همچنين در متون بسيار کهن در باب بلاغت و دستور نيز مي‌توانيد تمثيل‌هايي از معماري را بيابيد.اما آيا تنها نسبت ميان معماري و زبان، شباهت ساختاري آنهاست؟ در اينجا من مي‌خواهم با استفاده از تحقيقات فيلسوف و حکيم آلماني هانس گئورک گادامر در باب نسبت زبان و انديشه، قدري بيشتر اين نسبت را باز کنم: گادامر به ما مي‌گويد اصولاُ فهم در زبان رخ مي‌دهد؛ هيچ انديشه‌اي بدون زبان محقق نمي‌شود و زبان نقش مقوم يا قوام دهنده در انديشه دارد. به عبارتي، فهم ما در واسطه و مديوم زبان شکل مي‌گيرد؛ و زبان ما از پيش شيارها يا ريل‌هايي ايجاد کرده است که انديشه ما در آن شيارها و ريل‌ها حرکت مي‌کند.حالا ما مي‌توانيم از موضع معمار بپرسيم که آيا اين قول گادامر شامل هر نوع انديشه‌اي مي‌شود؟ ما معماران که گاهي فارغ از زبان و فقط با تصاوير به موضوعات خود مي‌انديشيم. از زبان گادامر مي‌توان به پرسش ايشان پاسخ داد که اين حکم شامل هر انديشه‌اي است، او به ما مي‌آموزد که هر نوع انديشه‌اي در زبان اتفاق مي‌افتد. چون زبان تنها به معناي الفاظ نيست، بلکه زبان به معناي عام آن شامل هر امر معناداري است. چون اصولاً معنا براي ما امر زباني است، معنا امري است که به فهم در مي‌آيد و به تصريح گادامر: «هر آنچه به فهم درآيد زبان است.» ما معماران با تصاوير مي‌انديشيم، اما در حين ديدن تصاوير يا خلق صورت‌ها پيشاپيش آن را به مثابه چيزي فهميده‌ايم. ما هر آنچه ترسيم مي‌کنيم و مي‌سازيم، آن را به مثابه خانه و باغ و در و ديوار و اتاق و سقف و حياط و ... ترسيم مي‌کنيم و مي‌سازيم. خطوط و تصاوير ما بي‌معنا نيستند و همين معناست که نشان مي‌دهد زبان پيشاپيش در انديشه ما حضور دارد، و شکل‌دهنده و قوام‌دهنده به انديشه ما نيز هست. با توجه به نقش مقوم و جهت‌دهنده زبان در معماري، به نظر مي‌رسد که بايد عميقاً به اين بينديشيم که ما معماران به چه زباني مي‌انديشيم؟ آيا زبان انديشه ما حقيقتاً معنادار است يا بي‌بنياد و آشفته است.

گادامر چگونه به معماري مي‌انديشد؟
گادامر فيلسوف و حکيم آلماني قرن بيستم، به نسبت ساير فيلسوفان، در ايران کمتر شناخته شده است. او فيلولوگ بوده و بيشتر تحقيقات و تأملات او نيز در حوزه فيلولوژي، هرمنوتيک و مطالعات فهم است. کوشش‌هاي او براي فهم فيلسوفان يونان باستان، پيش سقراطيان، افلاطون و ارسطو بسيار مهم و اساسي است. او از شاگردان مهم هايدگر بوده است، اما در مطالعات مهم او در باب فهم و هرمنوتيک مي‌توان تأثير انديشه‌هاي متفکران بزرگ پيش از او را به نحوي تأليف شده دريافت: از جمله انديشه‌هاي هگل، فهم تاريخي ديلتاي، تآملات وجودي هايدگر و پديدارشناسي هوسرل. همان‌طور که عرض کردم، بصيرت‌هاي گادامر درباره فهم، انديشه و زبان، در فهم و انديشه معماري بسيار راهگشا و مؤثر است. و شايد براي انديشه معماري اين بازانديشي بسيار اساسي‌تر باشد ازين که ببينيم گادامر مستقيماً درباره معماري چه گفته است. اما با اين حال با مسرت بايد بگويم که گادامر فيلسوفي است که مختصري درباره معماري نيز سخن گفته است. او در ابتداي کتاب مهم حقيقت و روش، در جستجوي تجربه‌هايي از زندگي است که در آنها تجربه مواجهه با حقيقت محقق مي‌شود؛ اما لزوماً اين تجربه از طريق روش به دست نمي‌آيد. در نخستين گام او به سراغ تجربه هنر مي‌رود و تجربه هنر را با تجربه استتيکي يا زيبايي‌شناسانه مقايسه مي‌کند. او نشان مي‌دهد که تجربه هنر يک تجربه سوبژکتيو يا ابژکتيو صرف نيست؛ بلکه نوعي تجربه مواجهه با حقيقت است. او مي‌خواهد نشان دهد که تعريف امروزين هنر به کلي با حقيقت بيگانه است. و از مهم‌ترين شواهد او براي نشان دادن حقيقت هنر؛ و پيوند هنر با زندگي، توجه او به هنر معماري است. او مي‌گويد هر هنري که بر امري فراتر از خودش دلالت کند بايد مورد توجه خاص قرار بگيرد. و مهم‌ترين و شناخته‌شده‌ترين اين هنرها معماري است. در واقع پيوند معماري با زندگي، يعني همان وجهي از معماري که سبب شده است که تعاريف امروزين معماري از هنر فاصله بگيرد، از نظر گادامر شاهدي است که نشان مي‌دهد تلقي استتيکي از هنر، با حقيقت هنر فاصله دارد. معماري جايي است که به خوبي نشان مي‌دهد هنر تنها يک تجربه زيبايي شناسانه صرف نيست. يک اثر معماري هنرمندانه و خوب  بايد يک پاسخ خوب به پرسش يا تکليف معماري باشد.مي‌بينيم که گادامر از منظري ديگر به همين سؤال متداول پاسخ داده است که آيا معماري هنر است يا نه؟ گادامر مي‌گويد شما دايره هنر را تنگ مي‌بينيد؛ معماري هنر است. اما هنر به چه معنا؟ به معنايي که با حقيقت نسبت دارد. و اتفاقاً چون در معماري چيزي غير از زيبايي‌شناسي صرف اهميت دارد، نشان مي‌دهد که معماري صرفاً تجربه استتيکي نيست. در واقع بنا فقط کالبد فيزيکي آن نيست، بلکه تمام نسبت‌هايي که آن را به زندگي مربوط مي‌کند نيز در اثر هنري بودن آن دخيل است. مقصود و غايت بنا در معماري بسيار اهميت دارد؛ چون بنا از آن طريق به زندگي گره مي‌خورد و از آن جدا نمي‌شود. و پاسخ خوب دادن به اين پرسش است که هنر است. يک مجسمه بزرگ به قامت يک بنا اگر به غايت آن معماري پاسخ نداده باشد، يعني اگر خانه خوبي نباشد، اگر مدرسه خوبي نباشد... يک بناي موفق نيست؛ نامفهوم است، هنر نيست. هنر بودن معماري به چيزي غير از ويژگي‌هاي استتيکي آن وابسته است؛ و اثر هنري معماري تنها يک ابژه استتيکي نيست. البته گادامر براي طرح بحث خود به وجوه ديگري از معماري نيز اشاره کرده است که توضيح آن مجال بيشتري مي‌طلبد. در واقع گادامر در اين چند پاراگراف از منظر يک فيلسوف، درباره تجربه معماري انديشيده است؛ اما به گمان من، بازانديشي اين نکات از منظر معمار، مي‌تواند به عميق‌تر شدن فهم ما از معماري بسيار کمک کند.

هرمنوتيک چه نقشي در مباحث فلسفي مربوط به معماري دارد و چگونه باعث تغيير گفتمان معماري مي‌شود؟
هرمنوتيک را در طول تاريخ نه چندان طولاني علم هرمنوتيک (Hermeneutics) به معناهاي گوناگون تعبير کرده‌اند، از جمله: هنر تفسير؛ هنر فهميدن؛ علم به قواعدي که به کمک آن معناي متون درک مي‌شود؛ و آموزه فهم. هرمنوتيک را در فارسي و عربي نيز به تأويل و تفسير ترجمه کرده‌اند. نکته کليدي مشترک در همه اين تعابير اين است که هرمنوتيک به فهم و تفسير مربوط است. و طبيعي است که هر جا سخن از تفسير در معماري به ميان بيايد، مطالعات هرمنوتيک در آن زمينه مطرح خواهد شد. اما قدري تأمل بيشتر در معناي هرمنوتيک و هم‌چنين تفسير در معماري، مي‌تواند افق‌هاي ديگري در انديشه معماري را بر ما بگشايد. چنان‌که مي‌دانيم، مطالعات هرمنوتيک در آغاز به فهم و تفسير متون، و به طور خاص به متون مقدس اختصاص داشت، و بعدها  به علم فهم زبان تعبير شد؛ و پس از آن نيز ديلتاي آن را از معناي محدودش آزاد کرد و به ميدان فهم در تمامي علوم انساني گسترش داد. او بر اين باور بود که متدولوژي علوم طبيعي لزوماً به کار علوم انساني نمي‌آيد. بصيرت مهم ديلتاي در فهم زندگي انساني به مثابه متن، اين امکان را ايجاد کرد که هرمنوتيک را به مثابه مبناي متدولوژيک علوم انساني معرفي کند. اما متفکران پس از او يعني هايدگر و گادامر، نشان دادند که هرمنوتيک با متدولوژي متفاوت است. هايدگر براي فهم حقيقي معناي هرمنوتيک بابي را گشود و گادامر  مهم‌ترين کتاب خود را به همين موضوع اختصاص داد: يعني فهم هرمنوتيک، يا فهم فهم. به عبارتي گادامر به خود فهم مي‌پردازد و تأمل مي‌کند در اينکه وقتي ما چيزي را مي‌فهميم، چه رخ مي‌دهد؟ هر يک از اين تأملات در باب هرمنوتيک، وقتي از منظر معماري باز انديشيده شود، باب مهمي را باز مي‌کند. به طور مثال ديلتاي مشخصاً معماري را از علوم انساني مي‌داند، و روش‌هاي علوم طبيعي را براي آن نامناسب و ناکافي مي‌داند. ممکن است اين به نظر شما بديهي برسد، اما متأسفانه آنچه در رشته معماري محقق شده است، غير ازين است و همچنان روش‌ّهاي علوم طبيعي در معماري سيطره و غلبه دارند. توجه به «زندگي انساني» به عنوان امري که نمي‌تواند ابژه «شناخت» علمي قرار گيرد، باب تلاش براي «فهم» زندگي انساني و فهم نسبت آن با معماري را باز مي‌کند. اين افق با طريق پديدارشناسي هرمنوتيک به معنايي که هايدگر مي‌گويد وسيع‌تر مي‌شود. هايدگر حقيقت هرمنوتيک را آشکار شدن آن چيزي مي‌داند که پنهان است. او هرمنوتيک به اين معنا را در ريشه‌هايش با پديدارشناسي هم‌پيوند مي‌داند. معناي علم هرمنوتيک نزد هايدگر، به تأمل در خصوص چگونگي رخ دادن و به ظهور رسيدن فهم در وجود انسان گسترش مي‌يابد. فهم از نظر او يکي از انواع متنوع رفتارهاي ممکن ذهن يا سوژه نيست، بلکه او فهم را به مثابه بنياد و نحوه بودن آدمي در جهان مي‌فهمد ، امري که شناخت مشتق از آن است. فهم امري است که صرفاً فاعلانه نيست، بلکه رخداد آشکاري حقيقت است؛ که سبب مي‌شود فهم «رخ دهد». با چنين فهمي از وجود انسان در جهان است که انسان از دست‌کاري فاعلانه و بدون تأمل در جهان دست مي‌کشد. جان انسان براي فهم خود و جهان گشوده مي‌گردد، و آماده شنيدن نداي وجود خواهد بود: ندايي که در «زبان» به گوش مي‌رسد. و اين آمادگي براي شنيدن، براي معمار حياتي است. پيش از اين درباره بصيرت مهم گادامر درباره نسبت زبان و فهم سخن گفتيم. توجه به نقش مقوم زبان در فهم و انديشه معمار، ما را متوجه نيروي بسيار عظيم تراديسيون (سنت) مي‌کند که ناخودآگاه به انديشه‌هاي ما شکل و جهت مي‌دهد. اين که به چه زباني مي‌انديشيم، مستقيماً به اين معناست که چه سنتي منتقل مي‌شود. آن چيزي که زبان مي‌گويد تاريخ استمرار يک مفهوم است. به عنوان مثال انديشه معمار هنگامي که به زبان استتيک مي‌انديشد، از بنياد متفاوت است با تفکر معماري که به زبان زندگي معمول مي‌انديشده است. اولي معماري را به مثابه اجزاء، اشکال و صورت‌ها مي‌فهمد و ديگري معماري را به مثابه جاي زندگي انسان. محصول اين دو انديشه علي‌رغم شباهت در صورت‌ها، معناي متفاوتي خواهد داشت. ترديدي نيست که خلق معماري ممزوج با فهم است، و هرمنوتيک درباره اين فهم سخن مي‌گويد. فهم اين فهمْ پيش‌فرض‌هاي متداول ما را، که مبتني بر فاصله سوژه هنري يا سوژه شناختي از عالم و از اثر است، کنار مي‌گذارد. شاکله انفصال سوژه/ابژه در تجربه معماري ناکافي است، چون بخش مهمي از نسبت‌هايي که در معماري بسيار مهم هستند را ناديده مي‌گيرد، و در واقع اين الگو تمام تجربه معمار و همچنين تجربه کساني که در معماري زندگي مي‌کنند را در بر نمي‌گيرد. هرمنوتيک روش جديدي براي معماري يا نظر کردن به معماري را پيشنهاد نمي‌کند، بلکه شايد چراغي را روشن مي‌کند يا افقي را مي‌گشايد که طور ديگري ببينيم، و ندايي ديگر را بشنويم.
خانم دکتر تفضلي در بخش پاياني گفت و گو مي‌خواهم علاوه بر طرح يك سوال موردي و خيلي مهم، اندکي هم با شما درباره معماري معاصر ايران در جايگاه يک معمار گفت و گو کنم. نمونه‌اي که مي‌خواهم درباره آن پرسش کنم مربوط به معماري شهر اصفهان است. ميدان نقش جهان يكي از توفيق‌هاي معماري ايران محسوب مي‌شود كه آميزه‌اي از بازار، مذهب، هنر و تفريح است. اين معماري پس از گذشت اين همه زمان موفق است. شما دلايل توفيق آن را چه مي‌دانيد؟
به اين پرسش پاسخ‌هاي متعددي مي‌توان داد که هر کدام هم از وجهي درست هستند. مثلاً فرم‌ و تناسبات مناسب؛ زيبايي و کمال در کل و در اجزاء، ايجاد يک فضاي خوب شهري و ... تمام اين پاسخ‌ها از وجهي درست است، اما به گمان من، پاسخ اصلي و جامع در ريشه همان واژه‌ موفق است که خودتان فرموديد. موفق از ريشه وفق است. و وفق به معناي سازگاري و مناسبت است. ميدان نقش‌جهان خوب است، چون يک تأليف خوب است: در ميدان نقش‌جهان همه چيز در مناسبت و سازگاري است. اجزاء با هم و با کل، و با سياق. اگر ميدان نقش جهان خوب است، چون پاسخ خوب و مناسبي است به پرسش اصيل معماري. پاسخ خوب مستلزم فهم عميق پرسش است و البته مهارتي استادانه در پاسخ.  فهم معماري همچون پرسش و پاسخ، پيوندهاي اصيل معماري با زمينه و زمانه خود را به ميدان انديشه مي‌آورد. البته توجه به اين نکته ضروري است که پاسخ لزوماً محصول ذهن يک فرد نيست. پاسخ ممکن است پاسخ يک دوره يا يک قوم به يک پرسش باشد.

آيا مي‌توان از معماري گذشته (براي مثال ميدان نقش جهان) در معماري جديد الگوبرداري كرد؟ البته مقصودم اين نيست که از طرح‌ها و الگوهاي مدرن چشم پوشي کنيم.
اين پرسش از پرسش‌هاي مهمي است که مدتهاست در معماري امروز ما مطرح است. سال‌هاست عده زيادي از صاحبنظران درباره کيفيت اين رجوع و الگوبرداري بحث مي‌کنند و عده ديگري از اصحاب حرفه معماري نيز براي يافتن اين کيفيت به نحوي مشغول تجربه هستند. اين تجربه‌ها عمدتاً در طيفي متنوع قرار دارند که دو سر آن دو رويکرد متفاوت است: در يک سر طيف بر اين باورند که الگوبرداري از معماري گذشته به معناي اخذ صورت‌هاي آن معماري است؛ و عده‌اي ديگر بر اين باورند که بايد جوهر و روح معماري گذشته را دريافت، مفاهيم اصلي و اساسي آن را استخراج کرد، و بعد آنها را در معماري امروز به صورتي جديد بيان کرد. اما پيش از هر چيز من مي‌خواهم دوباره در خود پرسش تامل کنم و بپرسم که الگوبرداري به چه معناست؟ الگو را معمولاً به دو معناي نزديک به هم اما متفاوت مي‌شناسيم.  الگو را هم به معناي شکلي که از روي چيزي ترسيم مي‌کنيم تا بعداً از روي آن بسازيم، به معناي قالب و يا پترن به کار مي‌بريم، و هم گاهي آن را در معنايي اخلاقي به معناي مثال و اسوه به کار مي‌بريم. در ترکيب «الگوبرداشتن» به نظر مي‌رسد که معناي اول مورد نظر است. يعني چيزي (شکل، مفهوم و يا قاعده‌اي) وجود دارد که مي‌توان آن را از شيء اخذ و انتزاع کرد و بعد به چيز ديگري اطلاق کرد و يا در جاي ديگري به کار برد. الگوبرداري به اين معنا، همان چيزي است که بسياري از اهل حرفه معماري به آن مشغولند. اما اگر الگو را به معناي اخلاقي آن مورد لحاظ قرار دهيم، با معناي اول تفاوت‌هايي دارد. از فردي که الگو و اسوه اخلاقي است، بايد آموخت؛ اما اين آموختن لزوماً با تقليد افعال او حاصل نمي‌شود. با اين شخص بايد همراه و همنشين شد، بايد او را عميقاً فهميد. به گمانم اين معنا از الگو و مثال در فهم معماري گذشته ما مغفول مانده است. الگوبرداري در معناي اول به اين معناست که صورت‌ها، قواعد و تناسباتي را از ميدان نقش جهان اخذ و استخراج کنيم و بعد از آنها در طراحي امروز خود استفاده کنيم. اين بسيار فرق دارد با اينکه تلاش کنيم ميدان نقش جهان را بفهميم. يعني به جاي اينکه ميدان نقش‌جهان را آبستره کنيم و اصول انتزاعي را از آن بيرون بکشيم، اتفاقا سعي کنيم بازتر و بيشتر ببينيم، اين ميدان را با تمام معناها و در تمام روابط و نسبت‌هايش بفهميم. اينکه ميدان نقش‌جهان را بفهميم، يعني بفهميم اين ميدان پاسخ به چه پرسش يا پرسش‌هايي بوده است؟ محصول چه نسبت‌ها و روابطي بوده و در چه نسبت‌ها و روابط و جريان‌ها و ماجراهايي حضور داشته و مشارکت کرده است. بفهميم که اين پاسخ خوب و بجا و هنرمندانه، در برابر چه پرسشي و در چه جايگاهي است که پاسخي بجاست؟ ممکن است اين سؤال پيش بيايد که فهم اين پرسش و پاسخ به نحو جزئي، چه فايده‌اي دارد وقتي که پرسش ما آن پرسش نيست و افق ما آن افق نيست؟ آيا مي‌توان چيزي آموخت؟ اما از قضا ما به همين نحو از «ميدان نقش‌جهان» به مثابه يک مثال خوب بيشتر مي‌آموزيم. اين آموختن بسيار شبيه آموختن از يک الگو يا اسوه اخلاقي است. اتفاقاً شما سؤال را به نحو متفاوت و خوبي طرح کرديد، يعني به نحو جزئي به يک مثال خوب از معماري گذشته اشاره کرديد. اتفاقاً ما از طريق فهم مثال‌هاي خوب در کليت و تماميتشان است که مي‌آموزيم. با فهم يک مثال خوب، مي‌فهميم که در چنان شرايط و چنان مسأله‌اي چه پاسخ‌هايي بجا، بديع و هنرمندانه بوده است، و از اين رهگذر علاوه بر مهارت‌هاي معمول، موقعيت‌شناسي و چگونگي تناسب پاسخ با پرسش را مي‌آموزيم. اگر ما با بناهاي گذشته‌مان مأنوس شويم، و آنها را عميقاً بفهميم، آن آهنگ گفتگو و پرسش و پاسخ را بفهميم، ممکن است دانش‌مان بيشتر نشود اما خبرگي و مهارتي کسب مي‌کنيم که بهره‌اي بسيار بزرگ براي معماري امروز است. با چنين فهمي، تأليف و وحدت بخشي در جان و فکر و انديشه معمار انجام مي‌شود، و محصول او نيز محصولي وحدت‌يافته خواهد بود.

در نهايت مي‌خواهم بدانم شما مهم‌ترين نياز معماري ايران امروز را چه مي‌دانيد؟
مهمترين نياز معماري امروز را رجوع به عقلانيت، انديشيدن، تأمل کردن و پرسش اصيل مي‌دانم. مهم‌ترين نياز معماري امروز ما تلاش براي حل مهمترين آفت معماري ماست، يعني آشفتگي و اغتشاش و بي‌بنيادي فکر و زبان معماران ما. چون اين معماري آشفته محصول ناگزير آن ذهن و زبان آشفته است. مي‌دانيد که من معمارم؛ و عمر معاشرت من با مقوله معماري، بيشتر در تجربه واقعي کار و حرفه معماري سپري شده است؛ به همين خاطر با گفتگوهاي معماران با يکديگر، حين کار  يا در بحث‌هاي نظري به خوبي آشنا هستم. وقتي من از زبان آشفته و بي‌معنا به عنوان مهمترين آفت معماري امروزمان سخن مي‌گويم، خطر آن را عميقاً لمس کرده‌ام. معمار امروز ما براي وسعت بخشيدن به تجارب فرمال خود، ناخودآگاه فرم‌ها را از معني تهي مي‌کند. اين کار از طريق به کار بردن واژه‌هاي بسيار مبهم و وسيع و به عبارتي بي در و پيکر اتفاق مي‌افتد. ما به همه چيز مي‌گوييم «فضاي سيال و تو در تو». به چيزي که هيچ معنايي ندارد، چون به طور طبيعي نمي‌توانيم آن را بناميم يا خطابش کنيم، مي‌گوييم «المان»، و از اين طريق بي‌معنايي را مشروع جلوه مي‌دهيم و به ميدان فکر خود وارد مي‌کنيم. و از آن مهلک‌تر خطر وهم و جهل ماست: وهم اينکه داريم عميقاً مي‌انديشيم و اينکه نمي‌دانيم که اين جريان زيرزميني در زير اقيانوس انديشه ما، با آن چه مي‌کند.
* عضو هيأت علمي دانشگاه شهيد بهشتي.

 

خوانش معماري از منظر نشانه شناسي

PDF چاپ نامه الکترونیک

خوانش معماري از منظر نشانه شناسي

اميرمسعود دباغ*


در دهه‌هاي اخير مفاهيم و انديشه‌هاي علوم انساني ارتباط تنگاتنگي با هنر و معماري پيداکرده‌اند به طوري‌که اين ارتباط منجر به توليد فرم‌ها، فضاها و برداشت‌ها و خوانش‌هاي جديدي از معماري شده است. امروزه ردپاي فلسفه، زبان‌شناسي، حقوق، روان شناسي، انسان‌شناسي، جامعه‌شناسي و... در شکل‌دهي و خوانش و نقد معماري مشهود است. اين ارتباط هم به صورت فصل مشترک بين معماري و علوم انساني و هم به عنوان رويکرد و ديدگاهي جديد در ادبيات پژوهشي معماري رخ مي‌نمايد. مقاله حاضر تلاشي است در راستاي ارتباط نشانه‌شناسي و معماري. تحقيق حاضر به دنبال تبيين و ايجاد روشي براي خوانش معماري و براساس يافته‌هاي نظريات نشانه‌شناسي است. اين دانش کل يک متن يا پديده را مورد خوانش قرار مي‌دهد، و تمامي‌خوانش‌هاي بر‌آمده از رمزگشايي پديده‌ها را در‌بر مي‌گيرد. بدين منظور درابتدا مفاهيم دانش نشانه شناسي بازخواني شده و از منظر معماري و به منظور خوانش آن مورد استفاده و ارزيابي قرار مي‌گيرد و در نهايت چند مصداق که به دنبال توليد نشانه‌هاي معماري و الفت بين  مفاهيم بومي و محلي بوده از منظر نشانه‌شناسي خوانش مي‌گردد.
مقدمه
امروزه تئوري‌هاي متعددي در زمينه شکل‌گيري محصول و خوانش معماري وجود دارند. در سه دهه اخير علوم انساني مبناي شکل‌دهي اين تئوري‌ها بوده‌اند. به طور مثال، ردپاي انديشه دريدا در ايده ها و طرح‌هاي آيزنمن مشاهده مي‌شود و يا فلسفه هايدگر در نظريات نوربرگ شولتز ظهور مي‌يابند و يا معماران و نظريه پردازان متأخري چون آلبرتو پرز گومز و نادر ال-‌بيرزي به دنبال تحقيقات پديدارشناسيک در معماري هستند. در دهه هفتاد ميلادي مطالعات زبان‌شناسيک در حوزه هنر جاي خود را پيدا کرده و در پي آن «نشانه‌شناسي» به عنوان شاخه‌اي از زبان‌شناسي، در نقد و خوانش «متن هنري» مورد استفاده قرار گرفت. در دهه هشتاد و نود ميلادي چند تز دکتري و کتاب، مبتني بر نشانه‌شناسي معماري نگاشته شد. اين تأليفات بيشتر به مرور ادبيات نشانه‌شناسي مي‌پردازند و درنهايت سعي بر ايجاد ارتباط بين اين مضامين و مباني نظري معماري دارند و به طور مشخص، روشي را براي خوانش معماري و مبتني بر انديشه‌هاي نشانه‌شناسي ارائه نمي‌دهند. باتوجه به اين نکات اين مقاله به دنبال تبيين و ايجاد روشي براي خوانش معماري و براساس يافته‌هاي نظريات نشانه‌شناسي است.اين دانش، تمامي‌خوانش‌هاي بر‌آمده از رمزگشايي پديده‌ها را در‌بر مي‌گيرد.(Johansen & Larsen, 2002, 3).به بيان ديگر نشانه‌شناسي، کاربرد علم نشانه‌ها است که براي تمامي‌جلوه‌هاي فرهنگي مانند زبان، هنر، موسيقي، فيلم، مُد و معماري، لايه‌هايي فراتر از نشانه‌هاي ملموس و محسوس در نظر گرفته و به دنبال دلالت‌هاي ضمني و کشف ساحت غيابي متن هاي ياد شده‌است.  اين دانش در سه ساحت اصلي فعاليت دارد:
1.مطالعه مجرد بر‌روي نشانه‌ها(syntax)، جنبه زبان‌شناسيک / 2.مطالعه بر‌روي روابط بين نشانه‌ها و مصاديق خارجي‌شان(semantics)، جنبه معناشناسيک / 3.‌مطالعه بر روي روابط مخاطب با يک ساختار نشانه‌شناسي(pragmatics)، جنبه متن شناسيک(تأويل متن)
در‌نتيجه نشانه‌شناسي در سه گستره بالا و بر‌روي تمامي‌نظام‌هاي دلالت‌گر(زبان کلامي، ايما و اشاره، تصاوير بصري، مواضع بدن، صداهاي موسيقايي، مُدهاي لباس، فُرم هاي معماري) به بررسي و خوانش محصولات هر‌يک مي‌پردازد.
پيشينه تحقيق
در دهة پنجاه ميلادي با كم‌رنگ شدن انديشه‌هاي مدرنيسم در معماري و فاصله گرفتن معماران از طراحي كاركرد‌محورِ(Functionalism)مفهوم ادراك و دريافت طرح معماري جايگاهي ويژه يافت. در سال 1955 «مدرسه عالي اولم» (Hochschule fur Gestaltung) به عنوان يك باهاس جديد شروع به كار كرد و در برنامه درسي خود مباحث پژوهش هنر كه منجر به مفهوم‌گرايي در معماري و فرآيند معنا و ادراك و دريافت طرح معماري بوده از يك سو، و مباحث مربوط به ارتباطات و كُنش‌هاي ارتباطي شامل ارتباطات بصري، فيلم، مطبوعات، تلويزيون و تبليغات را از سوي ديگري در سرفصل دروس معماري خود گنجاند. مُدرسان اين مدرسه پژوهش و نظريه‌هاي ارتباطي مربوط به ادراك و دريافت را مانند دو بال، در توليد و هدايت فرم معماري مؤثر مي‌دانستند.افرادي چون«توماس مالدونادو»، «ماكس بنسه»، «كنت فراميتون» اين تفكر را در مدرسه اولم پياده كردند. فرد ديگري به نام «جوزف ريكورت» با سخنراني‌هاي خود در سال 1958 به مقولة «معنا در معماري» پرداخت و معماران را به جاي پرداختن به معيارهاي عقلي و توجه صرف به كاركرد به سمت پژوهش در محتوا سوق مي‌داد. «ريكورت» زيباشناسي انتزاعي مدرنيسم را به نقد كشيده و با عنايت به رابطه «دال» و «مدلول» نشانه‌شناسي معماري را آغاز نمود. به عقيده او رابطه ميان دال و مدلول در معماري، ريشه در مردم‌شناسي و جامعه‌شناسي دارد. انديشه‌هاي او در ايتاليا، فرانسه، انگليس، گسترش يافت .

معماري وسيله ارتباط جمعي دلالت‌گر
معماري به عنوان يك فرآيند دلالتي در بستر فرهنگي‌اش قابل ادراك و واجد معنا است. معماري يك وسيله ارتباطي در بستر فرهنگِ عمومي‌جامعه معرفي مي‌شود که از زبانِ مشتركِ پيام‌هاي ارتباط گروهي در رسانه‌ها، تبليغات، فيلم بهره مي‌گيرد اين نقاط مشترك را مي‌توان چنين برشمرد:  
1. معماري مانند تمامي‌رسانه‌هاي گروهي، با «گفتمان» و «اقناع مخاطب» به ظهور مي‌رسد. / 2. معماري مانند ساير رسانه‌هاي جمعي، به دليل پاسخ به نيازهاي مصرف‌كننده شكل مي‌گيرد. / 3.معماريبه بين گفتماني كه ديكته مي‌كند و برداشت مخاطب(بازتوليد گفتمان) در نوسان است. / 4. معماري مانند موسيقي پاپ و مُدهاي لباس مربوط به عامه مردم و متعلق به قلمرو زندگي روزمره است. / 5. معماري تحت شرايط اقتصادي حاكم بر فرهنگ و توده جامعه توليد شده و متأثر از آن است.
معماري همواره به عنوان يك محصول ارتباطي-كاركردي، عمل نموده به طوري‌كه دلالت اوليه معماري عملكردي و دلالت ثانويه آن، از معماري يك محصول نمادين مي‌سازد. ساختار معماري براي دلالت اوليه(عملكرد) متغير و براي دلالت ثانويه(نمادين) به صورت باز، طراحي مي‌شود. حتي در زماني كه كاركردي بودن را تصديق مي‌نماييم، معماري را به عنوان يك پديدار ارتباطي تجربه مي‌كنيم. معماري از ابتدا كه به عنوان سرپناه براي انسان بدوي محسوب مي‌شد نيز، داراي مَنِشي ارتباطي بود. چرا كه انسان بدوي زماني كه به طور غريزي در غار سكني مي‌گزيد، براي انتقال مفهوم سرپناه به ساير افراد از كشيدن شكل آن استفاده مي‌كرد. پس تصوير سرپناه به عنوان مُدلي جهت انتقال پيام بدل مي‌شد. يعني معماري از ابتدا ضمن دارا بودن كاركرد وسيله‌اي ارتباطي و دلالتي بوده است. فُرم به عنوان عنصري نشانه‌گر عمل مي‌كند و بر‌اساس رمزگاني كه با خود حمل مي‌نمايد قابل تفسير و معناسازي است. اشارات نشانه‌هاي فُرمي ‌مي‌تواند به صورت صريح و يا ضمني باشند. معناي صريح در معماري، اولين اشاره‌اي است كه از سوي نشانه‌هاي فُرم به مخاطب منتقل مي‌گردد و چيزي جز كاركرد آن بنا نيست فرم معماري علاوه بر دلالت صريح(كاركرد ساختمان) داراي دلالت‌هاي ضمني است. غارِ مورد استفاده انسان بدوي به صورت صريح به پناهگاه اشاره مي‌نمايد امّا به طور ضمني مي‌تواند به مفاهيمي‌چون«خانواده»، «گروه»، «امنيت»، «محيط آشنا» اشاره نمايد، معابد يوناني با نظم و هماهنگي و ريتم خاصي به طور ضمني اشاره به اعتلاي روح به سمت خدايان دارند و يا در معماري گوتيك تأكيد عمودي بنا اشاره به اعتلاي روح به سمت خدا دارد و تابش نور از شيشه‌هاي رنگين، فضايي عرفاني را ايجاد نموده كه به طور ضمني حاكي از حضور خداوند در محيط است. و عملاً معماري گوتيك به نماد معماري ديندار بدل مي‌شود. كليساهاي نئوگوتيك در ميان آسمان خراش هاي نيويورك با آنكه كاريكاتوري از عظمت كليسا را نشان مي‌دهند، باز هم براساس قراردادهاي اجتماعي، به طور ضمني اشاره به معنويت و روحانيت دارند.

نگاه متن‌گون به فضا، نشانه‌شناسي فضا
نشانه‌شناسي، فضا را باتوجه به روابط اجتماعي و فرهنگي و به عنوان يك متن برساخته انسان مورد خوانش قرار مي‌دهد. مخاطب در مواجه با فضاي معماري آن‌را به مكان هاي قابل تشخيص تبديل كرده و با توجه به تصاوير ذهني خود مورد بازتوليد قرار مي‌دهد. بنابراين معناي فضا و يا مكان معماري بار ديگر بازسازي شده و هويتي جديد مي‌يابد. كاربر فضا(مخاطب) آن‌را به عنوان يك متن نشان دار مورد خوانش و يا بازتوليد قرار مي‌دهد و با توجه به حواس خود(حواس پنج گانه و حواس روان شناسيک) به فضا شخصيت ذهني خود را هديه مي‌دهد. نشانه‌شناسي معماري شاخه‌اي از نشانه‌شناسي فضا است. شايد نقطه آغاز بحث فضا توجه به وسعت و پيوستگي آن باشد. در برخورد با هر فضا ذهن انسان با قرار دادن عنصري شاخص در آن، وسعت و گستردگي فضا محدود و قابل ادراك مي‌گرداند يعني ذهن انسان با ايجاد و توليد«مكان» كه يك مفهوم ذهني و انساني است پيوستگي و گستردگي فضا را محدود مي‌نمايد. به طوري كه هستي به عنوان يك فضاي پيوسته و تمايز نيافته و وسيع و نامعين به صورت مكان‌هايي(دريا، زمين، شهر، دهكده، مزرعه، چراگاه، محله، ساختمان) معين سازماندهي مي‌شود. فضا گستره‌اي است ذهني كه درهرزمان، حال و هوايي خاص و ارزش‌هايي متفاوت را به مكان مي‌بخشد. مي‌توانيم مفاهيم پيرامون فضا را در سه زمينه زير دسته بندي نمائيم:
الف) فضاي اساطيري-‌روايي، ذهني: مفاهيم استعاري، نمادين و يا صريح و در طول زمان فضايي روايي را در مخاطب برانگيخته مي‌نمايند. ب) فضاي علمي-‌ذهني: مفاهيم تحليلي، پديدارشناسيک، تناسبات رياضي درباب فضا. ج)فضاي تجربي و عيني: مفاهيم تجربي، كيفي و ملموس، شاخصه‌هاي كمّي، زيست محيطي و تحديد شده در فضاي زيستي و محيطي به وسيلة انسان.
فضا در هرتقسيم‌بندي و با هر نگرشي بر ماهيتي تحديد‌پذير استوار بوده، قابل اندازه‌گيري و اندازه‌گذاري بوده و از طريق مكان قابل دريافت است. فضا، مكان و زمان مفاهيمي‌متكي بر يكديگر بوده و درك هر يك بدون دو ديگر ميسّر نيست پس مي‌توان فهم فضا را متكي به دريافت نشانه‌هاي فضا دانست.
نشانه‌شناسي معماري
در دهه هفتاد ميلادي مطالعات زبانشناسيک در حوزه هنر جاي خود را پيدا کرده و در پي آن «نشانه‌شناسي» به عنوان شاخه‌اي از زبانشناسي، در نقد و خوانش «متن هنري» مورد استفاده قرار گرفت. در دهه هشتاد و نود ميلادي چند تز دکتري و کتاب، مبتني بر نشانه‌شناسي معماري نگاشته شد. اين تأليفات بيشتر به مرور ادبيات نشانه‌شناسي مي‌پردازند و درنهايت سعي بر ايجاد ارتباط بين اين مضامين و مباني نظري معماري دارند و به طور مشخص، روشي را براي خوانش معماري و مبتني بر انديشه‌هاي نشانه‌شناسي ارائه نمي‌دهند.رولان بارت در دهه هفتادمعتقد بود، اولين كسي كه معماري را مانند يك متن و يك دست نوشته به عنوان كنده‌كاري انسان در فضا مطرح مي‌كند«ويكتورهوگو»است. او در كتاب«نتردام پاريس» فصلي را به اين مضمون اختصاص مي‌دهد البته اين نگرش نسبت به پديده‌ها در آثار«ژاك دريدا» و خود «بارت» متداول است و همين نگرش را «كوين لينچ» در خوانش شهر به كار مي‌برد و با نگرش متن‌گونه و به دنبال كشف تصوير شهر در ذهن مخاطبان آن است. از نظر لينچ، مسير، لبه، ناحيه، گره، علائم راهنما، نشانه‌هايي هستند كه به معناسازي و ايجاد تصوير ذهني مخاطب كمك مي‌كنند. به طور كلي شهر داراي زباني است كه با ساكنانش در حال گفتمان است. تخصيص واژه «زبان» به شهر، به صورت استعاري اين لفظ يعني«زبان شهر» (مانند زبان سينما) نيست. بلكه شهر مانند يك متن از واحد‌هاي كوچكي به نام نشانه تشكيل شده است كه به صورت نحوي با يكديگر در ارتباط بوده و متني را مبتني بر همين نشانه‌ها شكل مي‌دهد. كريستوفر الكساندر در رويكردي ساختارگرانه «زبان الگو» را در نظام معماري مطرح مي‌نمايد. به اعتقاد او هر بنا از مجموعه‌اي از عناصر، نمادها و قواعد حاكم بر تركيب نمادها شكل گرفته است. معماري از مجموعة شبكه‌اي(شبكه‌مند) از الگو‌ها شكل مي‌گيرد و الگو‌ها محصول رابطه‌اي نسبي ميان عناصر هستند. هر الگو در مركز شبكة ارتباطي قرار مي‌گيرد و آن‌را به الگو‌هاي كوچك‌تر و يا بزرگ‌تر پيوند مي‌دهد معماري به دنبال سامان دهي محيط و فضا است و از طريق يك ساختار نظام‌مند عناصر ذيل فضاي معماري،(مكان، زمان و روابط بينا‌انساني) را نظم مي‌دهد و محيط به صورت روابط بين مكان‌هاي معماري، رابطة انسان با مكان و رابطه بيناانساني تعريف مي‌شود. اين روابط واجد الگو و ساختار هستند. نگرش‌هاي مذكور با نشانه‌شناسي ساختارگرا و نشانه‌شناسي فرهنگي مناسبت دارند. منظور از نشانه‌شناسي معماري دست‌يابي و شناخت معاني فراتر از دلالت كاركردي معماري است و عملاً به منشِ ارتباطي معماري كه ريشه در روابط اجتماعي- فرهنگي داشته، توجه مي‌شود. نشانه‌شناسي فرهنگي، مجموعة كنش‌ها و روابط درون يك فرهنگ را نشانه مي‌پندارد و به دنبال بررسي قوانين و مقرراتي است كه اعضاي آن جامعة فرهنگي به طور خودآگاه و يا ناخودآگاه به پديده‌ها معنا مي‌بخشند. به طور كلي در تبيين نشانه‌شناسي معماري موارد ذيل مطرح است:
1) معماري به منظور انتقال فعاليت‌هاي كاركردي و ارتباطي بر رمزگان خود استوار است.
2) رمزگان معماري امكانات عملياتي نسبتاً محدودي را معين مي‌كنند و براساس پيام هاي از قبل توليد شده شكل گرفته‌اند.
3) معماري براساس رمزگان، مفهومي را كه از آن انتظار مي‌رود خلق مي‌نمايد.
4) معماري به سمت نوآوري و محتواگرايي حركت كرده و لزوماً در راستاي انتظارات ايدئولوژي جامعه پيش نمي‌رود.
5) معماري حتي اگر در راستاي توليد زباني نو گام بردارد باز هم بر رمزگان ‌از پيش تعيين شده، حركت مي‌نمايد.
6) در معماري سه سري(سه دسته سيستم) با يكديگر گره مي‌خورند: دسته سيستم مبتني بر مقتضيات اجتماعي، دسته سيستم مبتني بر مقتضيات كاركردي، دسته سيستم مبتني بر فُرم معماري و مسائل پيرامون آن دسته اول رويكردي فرامعماري داشته و پيرامون مسائل جامعه‌شناسي، فرهنگ، انسان‌شناسي، لايه ارتباطي معماري را تشكيل داده و دو سيستم ديگر از جنس معماري و فضاي آن مي‌باشند. معناسازي معماري از بر‌هم‌كنش اين سه حادث مي شود.
7) نشانه‌شناسي معماري با دو مفهوم نشانه‌شناسي فضا و نشانه‌شناسي فرم عجين است. در ادامه اين مفاهيم تشريح مي‌شود:

رمزگان معماري
كليه رمز‌گذاري‌ها و رمزگشايي‌ها براي هر كنش دلالتي در بستر فرهنگي آن قابل ظهوراند. دلالت‌هاي مستقيم و ضمني در معماري در اثر گذر زمان مي‌توانند تفاسير مختلفي داشته باشند چرا كه رمزگان موجود در فُرم، و فضاي معماري براساس مسائل محيطي و زمان خوانش، رمزگشايي مي‌شوند. امبرتواكو سه دسته رمزگان در كالبد معماري متصور است:
• رمزگان تكنيكي(رمزگان فنيTechnical Codes): رمزگاني است كه به دانش مهندسي معماري اشاره دارد.(تيرها، ستون‌ها، سيستم‌هاي سقف، صفحه‌ها، عايق‌كاري،....) در اين رمزگان هيچ محتواي ارتباطي وجود ندارد.
• رمزگان نحويSyntactic Codes: اين رمزگان از جنس رمزگان فضا بوده و به قرارگيري و نحوة ارتباط اجزاء شكل دهنده يك فضاي معماري اشاره دارند. قراردادهاي اجتماعي و فرهنگي در شكل‌دهي اين رمزگان دخيل هستند. مثل رابطه راه پله با حياط.
• رمزگان معنايي: Semantic Codes اين رمزگان بر دلالت ثانويه معماري(كنش ارتباطي معماري) تأكيد دارند و خود به چهار دسته تقسيم مي‌شوند:
الف:رمزگاني كه به عنوان عنصري ارتباطي، اشاره به كاركردهاي اوليه معماري دارند مانند بام، پلكان، پنجره. ب: رمزگاني كه اشاره به كاركردهاي ضمني و دلالت‌هاي ثانوي معماري دارند. مانند طاق نصرت، طاق نئوگوتيك، ساباط، بادگير. ج: رمزگاني كه به طور ضمني به ايدئولوژي‌هاي اجتماعي و مفاهيم معماري دلالت دارند. مانند حوض خانه، اتاق‌غذا‌خوري، مهمان خانه، شاه‌نشين. اين مفاهيم و فضاها، تعاريفي است كه با توجه به ايدئولوژي اجتماعي و محيطي جامعه شكل گرفته است. د: رمزگاني كه در يك تقسيم‌بندي كلان در سطح جامعه به گونه‌هاي مختلف كاركردهاي معماري اشاره دارند مانند ويلا، آپارتمان، بيمارستان، كلينيك، كاخ، ايستگاه راه آهن.
رمزگان معماري به عنوان سيستم‌هاي ارتباطي بوده و راه‌حل‌هاي قبلاً يافته شده و پيام هاي استاندارد شده را ارائه مي‌دهند. به تعبير اکو به عنوان زبان‌شناس(ونه معمار)؛ رمزگان معماري، برخلاف رمزگان زبان‌شناسي، يك سيستم از روابط ممكن را با پيام هاي كاملاً متفاوت عرضه نمي‌دارند، بلكه به دليل خاصيت كاركردي بودن معماري و استانداردهاي موجود در معماري، توان ارائه بي‌نهايت فُرم متفاوت و متضّاد را ندارد. البته با توجه به نگاهِ خود اكو در نشانه‌شناسي عمومي‌و فرهنگي، مي‌توان دسته‌بندي متفاوتي نسبت به رمزگان معماري ارائه داد. در ضمن با توجه به تكنولوژي‌هاي ابزاري نوين از 1990 تا به امروز رمزگان ارتباطي معماري دامنه وسيع‌تري دارند به طوري‌كه در دو دهه اخير فرآيند توليد فُرم در معماري بسيار وسيع است. درادامه به منظور بازشناسي نشانه‌شناسي معماري، نشانه‌شناسي فضا و فرم مورد بررسي قرار مي‌گيرد.
نشانه‌شناسي فرم در معماري
«اكو» براساس انديشه سوسور و يلمزوف مفهومي‌به نام نقش نشانگي را مطرح كرد. به طوري‌كه هر نشانه از دو ساحت دال(signifier) و مدلول(signified)تشكيل شده كه دال با سطح بياني(expression) و مدلول با سطح محتوايي(content) آن نشانه در ارتباط بوده و هر كدام از اين دو ساحت نشانة خود را از دو سطح فُرم و جوهر(Form & substance)تشكيل مي‌دهند. اكو رابطه ميان فُرم بياني و فُرم محتوايي را نقش نشانگي ناميد. اين رابطه به سه صورت نگاره‌اي، نمايه‌اي و نمادين(Icon, Index, Symbol) بر‌قرار شده و هر كدام به جوهر خود،جوهرِبياني(ساختارنشانه‌شناس) و جوهر محتوا(ريشه‌هاي فرهنگي) اشاره دارند.

نشانه و نقش نشانگي، رابطه بيان محتواي نشانه
خوانش فرم معماري

از واژه «فرم» برداشت‌هاي مختلفي مي‌شود :براي دريافت اشاره‌ها و دلالت‌هاي يك طرح معماري از صورت بيان يا فُرم بياني طرح(The form of the expression)  شروع به خوانش طرح كرده و جوهر و معنا و محتواي آن را درمي‌يابيم. در نشانه‌شناسي منظور از فُرم بيان(The Form of expression)، ساختار و يا الگويي است كه توسط آن جوهره طرح معماري شناسايي مي‌گيرد. فُرم از منظر نشانه‌شناسي يك مفهوم انتزاعي است كه به شبكه‌هاي روابط ميان وجوه بصري و ساير وجوه ساختمان اشاره دارد. در واقع هر نشانه را با شبكه‌اي از معاني مرتبط مي‌سازد. بُعد پلاستيكي فُرم معماري(The plastic dimension) در‌برگيرنده ماديت دال هاي نشانه طرح است كه ساختار فضايي معماري طرح را به وجود مي‌آورند. به طور كلي بُعد بياني فُرم خود داراي دو مجموعه مجزا است: آناليز شكلي(topologic) ، آناليز سطح و پلاستيك فُرم (plastic):
• مجموعه نخست به طور ظاهري(non-constitutive) به مطالعه خطوط اصلي و هندسي فُرم مي‌پردازد (topological) و در آن دو عنصر موقعيت(position) اجزا نسبت به يكديگر و جهت‌گيري و تما‌يلات ظاهري آنها نسبت به هم(orientation) مورد بررسي قرار مي‌گيرد.
• مجموعه دوم به صورت ماهوي(constitutive) به دنبال يافتن شخصيت بيان فُرم مي‌گردد و از طريق دو خصوصيت كلي شدت و ضعف رنگ و بافت سطوح(chromatic) و واحدهاي بنيادين اشكال و
• رابطه انتزاعي آنها با يكديگر(eidetic) فُرم بياني را مورد سنجش قرار مي‌دهد.

ترکيب متن معماري از نشانه‌ها و روابط درون فرمي هر دال يک نشانه
فُرم از نظر بياني از جنس پلاستيك معماري است امّا از نظر محتوايي از جنس ذهنيت و انديشه و ديدگاه مخاطب است. از نظر محتوا، مي‌توان در سه سطح به فُرم نگريست: سطح ساختارهاي گفتماني فُرم، سطح روئين فُرم و سطح عميق فُرم.گفتمان و سخن معماري از دو منظر قابل بررسي است: نحو گفتمان، معنا‌شناسي گفتمان. منظور از نحو گفتمان در سطح گفتماني فُرم، مسائل نحوي و اجزاء تشكيل‌دهنده آن و روابط حاكم بين آنها از نظر محتوايي و غير‌فيزيكي است. در پس يك فُرم معماري مسائلي چون عوامل انساني و عوامل محيطي ايجادکنند‌ فرم، زمان فُرم(نگاه در‌زماني و هم زماني) مكان و مسائل مكاني و مورد اشاره در فُرم، نحوة بيان و چگونگي نمايش و نمود فُرم مشهود هستند.
هر فُرم در سطح ساختاري گفتمان از نظر محتوا، به دو دنياي متمايز اشاره دارد؛ نخست اشاره به دنياي آشنا و موجود در تصاوير ذهني مخاطب(حافظه گفتماني مخاطب) دوم دنياي مفاهيم ضمني. دنياي اول شكل‌گرايي و شكل سازي(Figurativization)و دنياي دوم مضمون گرايي و مضمون سازي(Thematization) است. فُرم معماري به دنبال ايجاد رابطه و حتي همسان‌سازي ميان اين دو دنيا است.(Figurative & thematic Isotopies)
در شكل‌سازي و شكل‌گرايي فُرم(Figurativization) مفاهيم زير به چشم مي‌خورد:
• اشاره به دنياي آشناي مخاطب(توجه به حافظه گفتماني(discursive memory)
• اشاره به مكان هاي آشنا
• اشاره به قوميت‌ها و فرهنگ آشنا و يا حتي تداعي طرح‌هاي آشنا
• اشاره به اشياء و عناصر آشنا در فضاي معماري
در مضمون‌سازي و مضمون‌گرايي فُرم(thematization) مفاهيم زير به چشم مي‌خورد:
• بازتاب ارزش هاي در طراحي فُرم چيست؟
• زاويه ديد خاص معمار به شكل و مفاهيم مربوط به شكل معماري چيست؟
• آيا هماهنگي ميان گفتمان ساختمان و خود معماري ساختمان وجود دارد؟(آيا ساختمان داراي شخصيتي واحد در نحوه بيان و ذات خويش است و يا از دوگانگي و چندگانگي شخصيت رنج مي‌برد؟)
• آيا فُرم معماري به دنبال آناليز فضاي معماري با توجه به زاويه ديد و قاب نشانه‌شناختي طرح است؟
• آيا كاربري طراحي شده در پيكره طرح با كاربري مورد استفاده سازگار است؟
در نهايت از نظر معناشناسي، گفتمان و سخن فُرم و فضاي معماري به دنبال ايجاد سازگاري و هماهنگي ميان دو قطب كليدي است: الف) فرم و فضايي است كه ظهور كرده و بيان شده‌اند ب) مضاميني كه فُرم سعي دارد آنها را به مخاطب انتقال دهد.
سطح رويين از مبحث فُرم محتوايي از دو مؤلفه تشكيل شده است: مؤلفه نحوي، مؤلفه معناشناختي. فُرم، فضا را به صورت فضاي بيروني و فضاي دروني سامان دهي مي‌كند. تقسيم فضا با استفاده از المان ها، اشياء، مفاهيم مجازي(نور، بازي با نور، سايه و..) صورت مي‌پذيرد. سازمان دهي فضا با شخصيت‌بخشي و نقش‌پذيري فضا همراه است. درنتيجه فضا به وسيله‌اي ارتباطي بدل مي‌شود و فرستندة پيام و يا دربرگيرندة پيام است. اين پيام‌ها مي‌توانند مَنِشي كنترلي داشته باشند و به دنبال كنترل فضا و نظم‌دهي به آن باشند. مي‌توانند به نهادي عملكردي تبديل شوند و با توجه به تعريف فضايي خاص به فضا شخصيتي ويژه داده و فضا را نقش‌پذير نمايند. مي‌توانند روابط اجتماعي خاصي را تعريف نمايند و يا بازتابنده روابط اجتماعي و فرهنگي باشند به طور كلي مي‌توان چرخه زير را بين اركان معماري و اشارات آنها متصور شد.

چرخه موجود در روابط ميان ارکان معماري و اشارات سيال ميان آنها
سطح فُرم محتوايي رابطه‌اي تنگاتنگ با فضا دارد. تئوريسين‌هاي نحو فضا(space syntax) در دهه‌هاي اخير باب تازه‌اي در ريخت‌شناسي معماري متصور شدند. هدف اصلي آنها آناليز فُرم و فضا به منظور پي‌بردن به روابط اجتماعي در فضا مانند حريم، درجه خصوصي و عمومي‌فضا بود.  افرادي چون «بيل هيلير و جوليان هانس»(Bill Hiller& Julian Hasnson) روش و نگرش خود به فُرم و فضا را در سه  مرحله گسترش دادند:
• مرحله اول: يافتن عوامل مُولد و الگوهاي زيستس پنهان(Genotype)كه وراي اشكال و يا فُرم هاي فضايي مي‌باشند.  
• مرحله دوم: ترسيم نمودارهاي توجيهي(Justified Graph) به منظور شبيه‌سازي الگوهاي مختلف فضايي.
• مرحله سوم: بسط جهاني اين ديدگاه توسط سمينارها و محافل دانشگاهي.
با نگاه نحوي به فضا و ارتباطات فضايي، مي‌توان روابط اجتماعي افراد مصرف كننده را بازشناخت. اين تفكر ريشه در نشانه‌شناسي اجتماعي(ديدگاه اكو و بارت) دارد و به معماري به عنوان يك وسيله ارتباط اجتماعي مي نگرد. هيلير و هانس به منظور تحليل روابط فضايي الگوي زيستي پنهان(Genotype) و گونه كالبدي(phenotype) را تعريف مي‌كنند.(معماريان، 1384،405)الگوهاي زيستيِ پنهان(Genotype)چون محصول روابط اجتماعي و فرهنگي است در يك محيط مفروض(مثلاً شهر كوچك حاشيه كوير، كاشان) تقريباً ثابت است امّا اين الگوي زيستي پنهان مي‌تواند به گونه‌هاي كالبدي متفاوتي متبلور شوند.(به همين دليل در كاشان گونه‌هاي كالبدي متفاوتي وجود دارند امّا همگي پيرو يك الگوي زيستي واحد بوده و آن الگو تمامي‌گونه‌هاي كالبدي را كنترل مي‌نمايد.در نحو فضا، گونه كالبدي خاص مورد خوانش قرار مي‌گيرد. كارورزان اين روش از طريق ترسيم نمودارهاي توجيهي به دنبال الگوي زيستي پنهان، در طراحي فُرم و فضاي زيستي مورد نظر بوده و معتقد‌اند كه از طريق آنها مي‌توان به سلسله مراتب اجتماعي(Social Hierarchy) و عملكردهاي اجتماعي(Social Function) دست يافت.
سطح عميق لايه فُرم محتوايي، با توجه به ريشه‌هاي فرهنگي به اشارات مربوط به معناسازي طرح تمركز دارد. اين اشارات منوط بر ديدگاه و زاويه ديد مخاطب، دامنه اطلاعات، قوه‌تخيل و توانايي معناسازي او بوده و از طريق اشارات ضمني طرح به صورت استعاره، مجاز و كنايه و با دانستن نوع و زمينه شكل‌گيري طرح(محاكات، تداعي، تمثيلي،...) ارزش‌هاي فرهنگي و پيوندهاي محيطي و تلميحات طرح به مسائل اجتماعي و جامعه‌شناسيک، مخاطب را به لايه‌هاي زيرين و متشكل در پوست بيروني طرح سوق مي‌دهد.به طور كلي فُرم و فضاي هر طرح در لحظه ظهور، دو دسته نشانه‌ها را در اختيار مخاطب قرار مي‌دهند: نشانه‌هاي بياني، نشانه‌هاي محتوايي. هر كدام از اين دسته‌ها در سه مرتبه سطح گفتماني، سطح ظاهري(روئين) و سطح عميق مخاطب را به معناسازي و بازي با نشانه‌ها وادار مي‌نمايند. نشانه‌هاي بياني از جنس گفتمان و پلاستيك معماري بوده و ماهيتي ساختاري، عيني زيباشناختي داشته و با حواس انسان در ارتباط هستند.

بسط فرم بياني و فرم محتوايي در نشانه
بايد توجه داشت كه سطوح بالا يك زنجيرة هم‌بسته از فُرم و محتوا را تشكيل داده و لزوماً  در تناظر يك به يك با هم نيستند. بدين ترتيب فُرم و فضاي معماري به عنوان يك فرآيند ارتباطي عمل كرده و مخاطب را به كُنِش ارتباطي خود دعوت مي‌نمايند. مخاطب در مواجه با معماري درسطح ظهور،«Manifestation» فُرم و فضاي معماري را در ذهن خود به طور تصادفي و نامنظم دسته‌بندي كرده و با توجه به آموزه‌هاي ذهني خود و حافظه تصويري كه نسبت به فضاي محيط دارد به معناسازي براي پديده‌ها اقدام ‌مي‌نمايد.

نشانه‌شناسي فرم معماري
نشانه‌شناسي معماري متأخر ايران، تدوين زباني ايراني-‌جهاني در دنياي امروز

معماري امروز ما از برآيند دو نيروي اصلي شکل مي‌گيرد و يا به عبارتي معطوف به دو زمينه اصلي است. اول گرايشي و توجهي است که به معماري پيشين خود داشته و با قداست و نگاهي نوستالژيک به آن مي‌نگرد و دوم به دليل ايجاد دهکده جهاني و کم شدن فاصله‌ها از طريق دنياي مجازي و امکان دستيابي وسيع به اطلاعات، معماران و طراحان معاصر ايران بيش از پيش نگاه به دنياي غرب داشته و عملاً خود را عضوي از دهکده جهاني تلقي مي‌کنند. پس معماري امروز ايران به دنبال کسب و تثبيت جايگاه خود در جهان است. به نظر مي‌رسد اين امر تنها مبتلابِهِ کشور ما نيست و بسياري از کشورهايي که از طريق توجه به ريشه‌هاي خود به دنبال گفتمان و بياني جهاني هستند، مشمول اين روش نگاه به هنر، معماري و مسائل اجتماعي مي‌باشند. معماران معاصر ژاپن، هند و چين با عنايت به فرهنگ و معماري با اقتدار گذشته خويش از يک‌سو و و دنياي پسامُدرن و نيازها و مقتضيات جامعه فرامُدرن از سوي ديگر، نوعي معماري ائتلافي را ايجاد کرده‌اند. به طور مثال منش تفکر اصيل چيني و ژاپني به علت برداشت تصويري که از ملموسات و مشهودات و جستجو در ساحت مرموز پديده‌ها داشته، در معماري معاصر کشورشان رخنه کرده به طوري‌که آثار ايسوزاکي، آندو، ايتو ضمن داشتن زباني نوين و قابل ارائه در سطح بين المللي، مضامين فرهنگ ملي خود را حفظ نموده و فضايي شاعرانه، مبهم و عاطفي را خلق مي‌کند. و يا ريشه تفکر انتزاعي، منظم و منطقي و سير در آفاق و انفس مذاهب هندي، با رويکرد و زباني نوين در آثار چارلزکورآ و شيگرو بان متبلور شده و الگويي هندي- جهاني را در عرصه بين المللي مطرح مي‌نمايد. در ورطه فعليِ تقدير تاريخيمان، ما حق سکوت نداريم شايد ژاپني‌ها جزء معدود مللي از آسيا باشند که هم زمان با گزيدن دنياي مُدرن غرب، به تفکر غرب به عنوان مؤلف نيز راه يافتند و در مواجهه با ديوار بلند غرب نه خود را در بن‌بست يافتند تا مجبور به عقب نشستن در انديشه‌هاي گذشته باشند و نه به يکباره از ديوار پريدند تا سدي ميان گذشته و آينده خود ايجاد نمايند. بلکه با گمانه‌زني و تحقيق شگرف دريچه خود در ديوار را يافتند و راهي پيوسته از گذشته به آينده احداث نمودند. اين مسير يک حرکت خطي در راستاي تاريخ است و به طور پويا در حال بازتوليد گذشته و تأليف آينده است. آينده‌اي که ريشه در گذشته دارد. گذشته صرف نيست، با آن نيز بيگانه نيست آوانگارد و بي‌ريشه نيست. بلکه بياني نوين است که با غور در آن مي‌توان هويتي تاريخي در آن ديد داراي پيوست فرهنگي است. با توجه به شرايط حاکم بر جوامع امروز و به دليل گستردگي ارتباطات بين جوامع بشري در‌مي‌يابيم که فرهنگ مستقل و منسجم و قائم به ذات وجود خارجي ندارند، بلکه سطوح آگاهي و اقليم‌هاي مستقل فرهنگي در درون يک فرهنگ جهاني مي‌زيند. فرهنگ‌هاي سنتي در برابر معضلات مهم و روزمره انسان امروز حرفي براي گفتن نداشته و جهاني‌شدن تکنولوژي و دنياي مجازي آنها به سمت ديگري رانده است. به عبارت ديگر مُدرنيته مستقل از همه تعلقات و وابستگي‌ها جزء لاينفک وجود ما شده و بعد جديدي به هويت تازه ما داده است. درست است که مُدرنيته با لايه‌هاي قديمي‌ترِ فرهنگ ما به سختي کنار مي‌آيد اما حضورش اجتناب ناپذير و مطلق است. در واقع ما(و فرهنگ‌هاي مشابه با ما) به رغم خواسته خود مدرنيته را پذيرفته و فرآيند غربي‌شدن ناخودآگاه(OccidentalisationInconsciente) را طي کرده‌اند. دنياي امروز از ارتباطات متقابل و تلاقي فرهنگ ها شکل گرفته، هم پوشاني فرهنگ غني گذشته با دنيا و منطق مُدرن مي‌تواند هويتي متفاوت و بياني جديد و دوباره از فرهنگي مسکوت پيشين باشد. لايه مدرن فرهنگ صاحب قوه نقد است. چرا که مُدرنيته داراي دو دسته خرد است، خرد ابزاري و خرد انتقادي. خرد انتقادي از لايه مُدرنِ فرهنگ، همه چيز را به بوته نقد مي‌کشد و به «کهنه‌ترين» سطوح آگاهي ارزشي نو مي‌بخشد. سطوح فرهنگي پيشين را مورد سنجش قرار داده و با ارتباطي همه جانبه، سطوح موجود در زمان هاي مختلف را به يکديگر پيوند مي‌دهد. بدون اين«هويت و لايه جديد» فرهنگ ما از ميزان رشدي خاص، فراتر نخواهد رفت چرا که دنياي بسته‌شان اجازه حرکت به پيش رو را نمي‌دهد. کشورهاي عرب همسايه تماشاچي صرف در دنياي امروز هستند. درصد دخالت فرهنگ آنها در ظهور نشانه‌هاي معماري و معاصرشان بسيار ناچيز است و بيشتر شاکله معماري معاصر غربي را حفظ کرده مگر در پوسته بيروني و برخي از بناها عناصر و موتيف‌هاي عربي-‌اسلامي که صرفاً به صورت نگاره‌اي(Icon) استفاده شده است.البته منظور از «ارائه متني با توجه به زمينه فرهنگ خويش به دهکده جهاني»، بياني جديد و مطابق با انديشه معاصر و با عنايت به ريشه‌هاي فرهنگي است و البته نه تکرار تاريخ. تأکيد بيش از حدّ بر تاريخ و هويت‌هاي قومي، به جمود و تحجر هويت منجر شده و با گفتمان جهاني بيگانه بوده و ساده‌لوحانه ما را در لاک خود به انزوا مي‌کشاند. تماشاگر بودن مطلق، نيز از ما هويتي مسخ شده و مصرف گرا مي‌سازد. نه مي‌توانيم از ترس دنياي فرامِدرن در سردابه‌ها و پس کوچه‌هاي هويت خويش پناه گيريم و نه بايد با افسوس از عقب‌ماندگي خويش دست بر دست گذاشته و پيشرفت‌هاي اعجاب انگيز غرب را نظاره‌گر باشيم. هر انسان در خود جمعيتي نهان دارد و حامل تصاوير متعددي از تاريخ، افسانه‌ها و رؤياهاي جمعي است. اين تصاوير لباسي چهل تکه بر هويت فرد مي‌نهد و چندگانگي فرهنگي، آميزش اقوام، اختلاط افکار و دورگگي‌هاي فرهنگي، يک هويت مرکّب را بر تن انسان امروزي مي‌دوزد. پس فضاهايي که در آن زندگي مي‌کنيم، متنوع و ناهمگون بوده چرا که از ريشه‌اي واحد تک و تنها و رشد يافته در سرزميني خاص، شکل نگرفته‌اند. و به تعبير«دولوز» فرهنگ امروزي به جاي ريشه درختي به طور«ريزومي» گسترده شده است. هويت ريزوم‌وار، ريشه‌اي است که به استقبال ديگر ريشه‌ها مي‌رود. در اين شرايط مطلق و مستقل بودن يک ريشه مهم نيست، بلکه شيوه نزديک شدن آن ريشه به ساير ريشه‌ها واجد اهميت است. پس مطلق نگري نسبت به ريشه درختي خويش بسان سر‌فرو‌بردن کبک در برف براي پنهان کردن خويش وجستن ريشه خويش است. در حالي‌که در دنياي امروز ارتباط ميان ريشه‌ها و تفکرِ سيّار، جاي مطلق‌نگري را گرفته است. چندآوايي معناي متن، تکثر معنايي، بازي دال‌ها، ماحصل نگاه بينافرهنگي و تفکر سيّار است. بدين ترتيب پديده‌اي «جهاني-محلي»(glocal) به وجود مي‌آيد. معماري «جهاني-محلي» داراي ويژگي خاصي است که توجه به مکان را به اندازه تمرکز بر مسائل زماني مهم مي‌شمارد. در دنياي امروز توليد يک متن(Text) ايراني با توجه به زمينه(Context) بسيار مشکل است. ايجاد تعادل ميان مفاهيم محلي(Locality) و انديشه‌هاي مطرح زمان‌ ما(Globality) مطلبي است که ذهن معماران معاصر ما را به خود معطوف کرده ‌است. در دنياي متکثر امروز، فهم هويت خويشتن و بازتاب آن در معماري، عملي در خور تأمل است. اينکه «واقعاً هويت اصيل معماري در چيست» نکته‌اي پُر مناقشه بوده چرا که هر‌کس از موضع خود به آن نگاه مي‌کند در ميان تئوري‌هاي مطرح درباره ويژگي‌هاي معماري ايراني دسته‌بندي‌هاي متضادي وجود دارد. هر کدام از اين دسته‌بندي‌ها از منظري خاص سعي به تصويرسازي براي معماري سنتي ايراني دارد و در مجموع گوشه‌اي از ذهنيت معماران معاصر ايران را، به منظور توجه به معماري سنتي و محلي خويش پر مي‌کند. از سوي ديگر گرايشه ها و انديشه‌هاي جهاني، صورت‌هايي متنوع در معماري امروز دنيا به خود مي‌گيرند، که براي معماران ما دل ربايي مي‌نمايند.
نتيجه گيري
با اين تفاسير معماري امروز ما به منظور ارائه بياني جهاني- محلي انديشه‌هاي زير را پيش رو دارد:
1. گسستي که تاريخ معماري ما بعد از دوره قاجار درگير آن شده، از کشاکش مابين سنت و مُدرنيسم حاصل شده و همچنان به عنوان ريشه اصلي بيان جهاني- محلي مورد توجه معماران است.
2. قداست ميراث فرهنگي، بسترهاي محلي، جامعه‌شناسي و فلسفه ايراني- اسلامي طرح‌هاي معاصر را مي‌توانند جهت‌دهي نمايند.
3. امروزه نگاه شکل‌گرا و نگاره‌اي(Iconic)، از طريق اشاره‌هاي مستقيم به موتيف‌ها، عناصر، فضاها، و شکل‌ها و حجم‌هاي معماري سنتي به عنوان زباني جديد محسوب نمي‌شود. اين روش در دهه‌هاي چهل و پنجاه شمسي به بهترين شکل ارائه شده و امروزه بايد به دنبال زباني جديد باشيم.
4. ذات معماري ايراني با توجه به تئوري‌هاي مطرح شده داراي ارزش هاي جاويدان است که مي‌توانند در دنياي امروز مورد بازخواني قرار گرفته و با کالبدي امروزي متولد شوند. اين ارزش‌ها را مي‌توان چنين بيان کرد: الف) معماري  ايراني، داراي صفت نماياني در ارزش ها، مفهوم‌ها، نمادها و کارکرد‌ها است. ب) توجه به عناصر زيباشناسيک رُکن اصلي معماري ايراني را شکل مي‌دهند.(آهنگ يا وزن، ريتم، تناسبات، هماهنگي در رنگ و بافت در حجم، شکل، فُرم، سطح و پلان معماري ايراني ديده مي‌شود.) ج) مفاهيم پس پرده در معماري ايراني به انتزاعي‌ترين شکل بيان مي‌شود. د) (تقارن، تضاد، کثرت، وحدت، سلسله مراتب) در معماري ايراني حس‌هاي آرامش، وقار، خلوص، آزادگي از فضا به انسان منتقل مي‌گردند. ه) سازگاري با محيط يکي از ارکان معماري ايراني است. معماري ايراني در برابر پديده‌هاي طبيعي و محيط زيست در ارتباط با پيوند‌هاي اجتماعي-فرهنگي و محيطي و در زمينه مشخصات فني داراي کالبدي سازگار است. و) معماري ايراني هم‌راستا با ادبيات و فرهنگ اين سرزمين همواره در وراي بيان خود داراي حرف‌هايي نگفته و پنهان است که در بين سطور آن به شکل نانوشته مي‌زيسته و مخاطب را به دنبال کشف کاسه‌اي در زير نيم کاسه خود مي‌کشاند. (ساحت پنهان، معناي غايب، مدلول ضمني، بازي با معنا مفاهيمي عجين با فرهنگ و معماري ايراني هستند.)
ارزش‌هاي مطرح در بالا، مي‌توانند مبناي شکل‌گيري زبان جديد معماري معاصر ما باشند. چرا‌که مفاهيم فوق به صورت در‌زماني و در طول تاريخ در معماري ما وجود داشته و مربوط به دوره خاص و يا منطقه‌اي خاص از ايران نبوده، اين ارزش‌ها مي‌توانند به طور سيّال در ايده‌هاي معاصر ما نقش بسته و در هر قالبي، عيان شوند و رنگ و بوي ايراني را به کالبد معماري روز تزريق نمايند و عملاًً زمينة نگاه محلي را در هويت چهل تکه ما فراهم مي‌سازند.
5. انديشه‌هاي پيشرو و جهاني در ذهن و ديدگان معماران اين سرزمين از طريق ادوات دهکده جهاني منتشر مي‌شوند و با ديدگاه‌هاي متعصبانه نمي‌توان از آنها صرف نظر کرد.
6. ((جهان- وطن» به معناي واقعي، حرکتي خطي و متناوب ميان انديشه حاکم بر دنياي امروز و انديشه‌هاي حاکم بر هويت فرهنگي ما بوده و خالي از هر گونه تعصب و گرايشي نسبت به هر‌کدام(تعصب جهاني يا غربزدگي و تعصب محلي يا تحَجُر) مي‌باشد. ((جهان- وطن» يا نگاه «جهاني- محلي» محصول برقراري عميق ميان مکان و زمان است.

*دکتراي معماري، مدرس دانشگاه.
* پي نوشته ها در دفتر مجله موجود است.

 


صفحه 1 از 4