مجله شماره 11

مغز و ذهن

PDF چاپ نامه الکترونیک

مغز و ذهن

عليرضا  رضايت

ذهن و مغز از حيث ماده و معنا و نيز از جهت ارتباط با محيط پيرامون از ساختاري پيچيده و حيرت انگيز برخوردارند. ناگفته پيداست که يکي از ويژگي هاي متمايز انسان توانايي انديشيدن و تصميم گيري به کمک ذهن است. ذهني که به يک معنا هستي ما را تشکيل داده و هدايت مي کند، نقش و جايگاهمان را در جهان مشخص مي کند، نسبت مان با همنوعان و البته ديگر مخلوقات را معين مي کند، زندگي روزمره ما را تسهيل مي کند، در برابر تهديدات و خطرهاي پيدا و پنهان ما را مصون مي دارد و در مجموع توانايي پيش بيني و آينده نگري را به ما مي دهد. 
در اين ميان، هر چيزي در هستي مي تواند به اين ذهن، ذهنيت بخشد: از آنيميسم و جادو گرفته تا علم و فلسفه و دين. مرادم از ذهنيت دراينجا، نوع نگاهي است که فرد فرد انسان ها مي توانند به کمک ابزارهاي موجود و در دسترشان، نسبت به خود و جهان پيرامون بدست آورند. باري، يکي از معماهاي ذهن، ارتباطش با مغز است. در ابتدا باورش دشوار است که بگوييم تمام آنچه از جهان مي دانيم، مي فهميم، پيش بيني مي کنيم، حدس مي زنيم همگي برخاسته از تکه اي چربي ميان دو گوش مان است. شايد در فيزيولوژي و بيولوژي شواهدي براي ارتباطي علي و معلولي بين مغز و ذهن بيابيم اما اثبات آن به لحاظ فلسفي و عقلي اگر نه غير ممکن اما دست کم بسيار دشوار است.
در اين شماره براي بررسي موضوعات فوق در گفتگو با دکتر آزادگان، در خصوص ادراک و تجربه ديني بحث شده است. اينکه اساساً ادراک چيست؟ باور ناشي از ادراک چگونه تاييد يا تکذيب مي شود؟ چه تفاوتي بين ادراک حسي و ادراک عرفاني و ديني وجود دارد؟ معرفت حاصل از باور ناشي از ادراک چگونه شکل مي گيرد و در کل چه محک ها و استاندارهايي براي اثبات و يا ابطال باور و متعاقبا معرفت ناشي از تجربه ديني و حسي وجود دارد از جمله مباحثي است که به قدر توان در مورد آن بحث شده است. 
گفتگوي ديگر به اين مسئله مي پردازد كه ذهن به معناي فرايند ذهني، يک مقوله ي خام و مونولوگ نيست بلکه با محيط اطراف، به نحوي شبکه اي ارتباط دارد آنچنان که به تدريج توسعه مي يابد و هر عملکردي در ذهن اتفاق بيفتد، در شبکه نيز رخ مي کند. گفتگوي دو انديشمند سرشناس ديويد چالمرز و اندي کلارک با عنوان ذهن توسعه يافته زواياي اين ذهن شبکه اي را تا حدي مي کاود و در عين حال ايده ها و ذهنيات اين دو متفکر و محقق برجسته در اين حوزه را معرفي مي کند.

در بخش دوم مقاله جان بروکمان(که بخش نخست آن در شماره پيشين فلسفه ذهن تقديم گرديد) موضوعات ديگري از جمله ذهن بخش بندي شده، لايه هاي پنهان مغز، انديشه انتزاعي، طراحي مغز، بحث پارادوکس، هوش جمعي و نظريه ي تشخيص سيگنال از منظر و رويکردي جديد مورد بررسي قرار گرفته است. يکي از ويژگي هاي مهم مباحث فوق، بررسي آنها به کمک روش هاي جديد، و مبتني بر علوم و دانش هاي جديد(در حوزه هايي از جمله پزشکي، فيزيک، زيست شناسي، رياضي، نوروساينس، عصب شناسي، دانش شناختي، کامپيوتر، شيمي، اقتصاد و حتي دين شناسي) است. و اين خود نشان از پيچيدگي، توسعه يافتگي، و جامعيت ذهن و فرايندهاي ذهني و البته قدرت زايد الوصف ذهن و مغز انسان به مثابه اشرف مخلوقات است. در اين ميان، بخش لايه هاي پنهان مغز براي من جالب افتاد: "مفهوم علمي لايه پنهان برگرفته از مطالعه شبکه هاي عصبي است. مهندسان سعي مي کنند از اين کار در سيستم ديداري ربوت شان کپي برداري کنند. امروزه چشم روبوت، در مقايسه با چشم استاندارد انسان، بسيار ابتدايي است. هابل و ويزل راهکاري طبيعي براي اينکار يافتند و آن، طراحي لايه هاي پنهان بود. لايه هاي پنهان به شکل فيزيکي و عيني تجسم مي يابند و در عين حال حالتي مبهم و انتزاعي از ظهور را نشان مي دهند. هر لايه عصبي پنهان يک الگو دارد. عصب فعال مي شود، و سيگنال هاي خود را به لايه بعدي مي فرستد، در اين زمان الگوي اطلاعاتي اي که اين عصب از لايه پيشين دريافت مي کند، با آن الگو مطابق مي شود. به عبارتي، مي توان گفت که نورون ها مفهومي جديد از ظهور(پديداري) را تعريف و متعاقباً ايجاد مي کنند. مفهوم کلي لايه هاي پنهان جنبه عميقي از شيوه اي است که ذهن( خواه انسان، حيوان، و خواه غريبه؛ گذشته، حال يا آينده) با آن کار خود را انجام مي دهد. ذهن ها از طريق تجسم بخشيدن به مفاهيم، آنها را ايجاد مي کنند؛ يعني، همان ويژگي هايي که لايه هاي پنهان شناسايي و درک مي کنند".
ميچل معتقد است ذهن انسان اغلب به عنوان نقطه اوج تکامل توصيف مي شود. ذهن يکي از پيچيده ترين اندام هاي انساني است که همانند اندام هاي ديگر، در طي فرايند تکامل و بر مبناي انتخاب طبيعي آنگونه که داورين گفته است، رشد مي کند. بيولوژي و روانشناسي دو حوزه اي هستند که ميچل مي کوشد با ايجاد نوعي همگرايي بين آنها به تحليل و بررسي روند تکاملي ذهن انسان بپردازد. زماني که نظريه تکامل را در پژوهش هاي روانشناختي لحاظ مي کنيم، رشته اي متولد مي شود که آن را روانشناسي تکاملي ناميده اند. بيولوژيست ها در تلاشند تا فرايند تکامل اندام هاي فيزيکي انسان و موجودات را بر مبناي نظريات تکامل داروين توضيح دهند؛ در عين حال روانشناسان تکامل گرا نيز به تبيين مقولاتي همچون احساس، ذهنيت، تفکر، رفتار مي پردازد و ميل انساني را برمبناي تکامل تبيين مي کنند.
انديشه  ماشيني موضوعي است که واعظ شهرستاني مي کوشد آن را بر مبناي آزمون معروف تورينگ پاسخ دهد. آزمون تورينگ در واقع شيوه تست هوش ماشيني است آزمون به اين صورت انجام مي‌گيرد که يک شخص به عنوان داور، با يک ماشين و يک انسان حرف مي زند، و سعي در تشخيص ماشين از انسان دارد. در صورتي که ماشين بتواند داور را به گونه‌اي بفريبد که در قضاوت خود دچار اشتباه شود، توانسته است آزمون را با موفقيت پشت سر بگذارد.  اين آزمون را شخصي به نام آلن تورينگ رياضي دان اختراع کرد. به باور تورينگ نفس اسناد تفکر به ماشين چندان روشن نيست چرا که اين امر منوط به ارائه تعريفي روشن و مشخص از انديشه است. اين آزمون به دو صورت آزمون تقليد و آزمون استاندارد تورينگ انجام مي گيرد.
حافظه از جمله ابعاد مهم ذهن و مغز ماست به طوريکه به لحاظ بيولوژي بخشي از ماده لزج درون جمجمه ما بدان اختصاص يافته است. حافظه به مثابه عنصري معرفت شناختي مي تواند قابل بررسي باشد؛ حافظه تنها مربوط به گذشته نيست، حافظه کل زندگي ماست: آنچه انجام داده ايم، انجام مي دهيم و قصد انجام آن را داريم. راسل، در اين مقاله حافظه را به مثابه شکلي از معرفت، از منظر فلسفي مورد بحث قرار داده است.


 

ذهن توسعه‌يافته

PDF چاپ نامه الکترونیک

ذهن توسعه‌يافته

عليرضا رضايت
گفت و گو با اندي کلارک و ديويد چالمرز


اندي کلارک استاد منطق و متافيزيک دانشگاه ادينبرگ، مدير برنامه فلسفه/نوروساينس/روانشناسي در دانشگاه واشنگتن در سنت‌لوييس است. علاقه اندي علاوه بر فلسفة ذهن، هوش مصنوعي، حيات ربوبتيک و مصنوعي و شناخت تجسم‌يافته است. ديويد چالمرز نيز استاد ممتاز فلسفه و مدير مرکز آگاهي‌شناسي در دانشگاه ملي استراليا است. او همچنين استاد فلسفه و مدير مرکز ذهن، مغز و آگاهي دانشگاه نيويورک نيز هست. ديويد بيشتر به‌خاطر تحقيقات‌اش در مورد آگاهي شهرت دارد اما به فلسفه و معرفت  ‌شناسي و دانش‌شناختي نيز علاقه‌مند است و در اين زمينه‌ها مطالعات قابل‌توجهي انجام داده است. آنچه مي‌خوانيد برگردان گفت‌وگويي است که در خلال نهمين سمپوزيوم بين‌المللي منطق، ارتباطات و شناخت به ميزباني دانشگاه لاتويا با اين دو محقق برجسته انجام شده است.
***
وقتي شما در دانشگاه واشنگتن در اواسط دهه نود همکار بوديد، با هم کتابي با عنوان ذهن توسعه‌يافته (1988) منتشر کرديد که در آن ذهن از دريچه ديگري بررسي شده است و فقط ناظر به آنچه در سر است، نيست». به‌طور دقيق منظور از اين عبارت چيست؟
ديويد چالمرز: ذهن توسعه‌يافته، ناظر به پيوستگي هر چه بيشتر ذهن و محيط است.
اندي کلارک: به گمان من جذابيت ماجراي ذهن توسعه‌يافته آن است که فعاليتي که ما نگران آن هستيم، بيش از آني است که مي‌انديشيم (يعني قضيه فراتر از حوزه ذهن و انديشه است). استفاده ما از ابزارهايي مانند گوشي‌هاي هوشمند و ديگر سازه‌هاي بيروني به‌طور عملي بخشي از فرايند ايجاد شبکه‌اي از فعاليت‌ها و عملکردهاست که در آن ذهن عبارت است از آنچه اتفاق مي‌افتد در زماني‌که آن شبکه اتفاق مي‌افتد (يعني عملکرد ذهن و شبکه به يکديگر مرتبط هستند). اين پژوهش در ذات خود در مورد نقش احتمالي ساختارهاي دروني براي ايجاد چيزي بود که فيلسوفان به آن باور ذاتي مي‌گويند. اين باور چيزي نيست که شما با نوعي تمرين در حيات ذهني خود به آن برسيد. براي نمونه، باور من در مورد اين‌که اکنون ماه مي است مستلزم آن نيست که من تا ابد درباره اين‌که اين ماه، ماه مي است، تمرين و تکرار کنم بلکه اين در واقع باور ذاتي من است.
ديويد چالمرز: ما در واقع دو نمونه محوري داريم؛ دراين پژوهش به بازي تتريس (نوعي بازي رايانه‌اي) و اشياء چرخنده در محيط پرداخته شده و بين آن و خرخش ذهني مقايسه انجام گرفته است. ايده اصلي آن بود که تفاوتي بين چرخه فيزيکي و چرخه ذهني وجود ندارد. اگر امکان داشت که تشخيص بدهيم آيا آجرهاي تتريس سر جاي خود قرار مي‌گيرند يا خير، اين‌که آيا اين قضيه مربوط به بيرون مغز است يا درون آن اهميتي نداشت. حدس من آن است که اين کار يک فعاليت عادي و عيني است تا يک حالت ذاتي.
اندي کلارک: بله. درست است.
ديويد چالمرز: سپس ما مسئله باور را داريم. اينگا باور دارد که موزه در خيابان 53 قرار دارد و بنابراين پياده به آنجا مي‌رود. از سوي ديگر، اُتو آلزايمر دارد و هر جا مي‌رود، دفترچه يادداشتي به همراه دارد. او پيش‌تر يادداشت کرده بود که موزه در خيابان 53 است بنابراين آن را از دفترچه مي‌يابد و به آنجا مي‌رود. ما معتقديم که مورد اتو به‌طور کامل قابل مقايسه با اينگا است. ما مي‌گوييم که اينگا معتقد است موزه در خيابان 53 قرار دارد چون او به‌طور ذاتي و بدون فکر به آنجا مي‌رود. اتو نيز به‌طور دقيق همين کار را انجام مي‌دهد. البته به کمک حافظه دفترچه يادداشت‌اش و نه به اين عنوان که چيزي در بيولوژي مغزش وجود داشته باشد. در واقع دفترچه به‌عنوان بخشي از حافظه اتو عمل مي‌کند و حالت‌هاي شناختي و ذهني او را تشکيل مي‌دهد. همان‌طور که اندي گفت اين يکي از موارد باور ذاتي است؛ زماني‌که او آن را مي‌خواند مطلب وارد خودآگاه‌اش مي‌شود، آن‌گاه بر مغزش نيز تأثير مي‌گذارد. نکته مهم در اينجا آن است که حتي پيش از اين‌که اين قضيه اتفاق بيفتد بخشي از زيرساخت گسترده ذهن او بوده است.

چگونه شما در مورد اين موضوع با يکديگر همکاري کرديد؟
ديويد چالمرز: اين موضوع سال‌ها ذهن اندي را به خود مشغول کرده بود اما براي من در درجه دوم اهميت قرار داشت و چندان در اولويت تحقيقات من قرار نداشت. اندي مقاله‌اي نوشت و به من داد. موضوع مقاله چيزي شبيه اين بود: «نفوذ در مرز شيشه‌اي ذهن و جهان».
اندي کلارک: بله؛ من ابتدا پيش‌نويسي از مسئله تهيه کردم و فکر مي‌کنم که عنوانش همين بود: «مرز شيشه‌اي ذهن و جهان». خب اگر موضوع پژوهش مورد تتريس باشد، خيلي خوب مي‌شود به آن انديشيد و ما هم بسيار ذوق‌زده خواهيم شد. اما فيلسوفان چندان ذوق‌زده نخواهند شد چون مي‌توانند قضيه را از نو در مورد درون‌داد و برون‌داد سيستمي واقعي که مواد ذهني بر آن مبتني است، توصيف کنند و اين همه، در سر جريان دارد. مسئله‌اي که ديويد با اتو و اينگا داشت عبارت بود از ايجاد چيزي که فيلسوفان نمي‌توانند نسبت به آن بي‌توجه و بي‌تفاوت باشند. آنجا که زماني حالت‌هاي ذاتي باور اهميت داشت، اکنون متکي بر ساختاري گسترده‌تر است. البته اين قضيه در آن موقع، هنوز ذهن توسعه‌يافته خوانده نمي‌شد.
ديويد چالمرز: من يکي از طرفداران کتاب ريچارد داوکينز با نام «فنوتايپ توسعه‌يافته» بودم و گمان مي‌کردم که ما هم تااندازه‌اي همان کار را در مورد ذهن مي‌کنيم بنابراين خوب است نامش را «ذهن توسعه‌يافته» بگذاريم! ممکن است گفته شود که مورد تتريس يک فرايند توسعه‌يافته يا به يک معنا، شناخت توسعه‌يافته است. پردازش در بيرون جريان دارد. جستن از حالتي به حالت ديگر، بيروني است اما مواد ذهني، دروني هستند. ما فکر کرديم که بياييم و اين کار را در مورد حالت پارادايمي ذهن، يعني حالت باور انجام دهيم.

شما مي‌گوييد که مفهوم اصلي ذهن توسعه‌يافته از آن زمان تغيير کرده است؟
اندي کلارک: من گمان مي‌کنم که در بحث ذهن توسعه‌يافته از آن زمان به بعد، پرسش‌هاي زيادي مطرح شده است. بيشتر اين پرسش‌ها ناظر بر اين بوده که تا چه ميزان اين ماده متکي به درونيات ذهن است.
ديويد چالمرز: ما نمي‌خواهيم در دام شووينيسم مغزي بيفتيم که در آن مغز ويژگي‌هاي شناخت را تعريف مي‌کند و مواد بايد درست همانند آن ويژگي‌ها باشند تا ذهني محسوب شوند.
اندي کلارک: اين پرسش همچنان باقي است که: آيا ذهن مي‌تواند به‌طور کامل متفاوت از آنچه باشد که در سر وجود دارد؟ در واقع من گمان مي‌کنم که اين پرسش پاسخي ندارد. به‌نظر من آن معنا از ذهن که ما بحث خود را با آن آغاز کرديم، هيچ پاسخي براي اين پرسش ندارد که آيا اين ذهن توسعه‌يافته است که اهميت دارد يا چيز ديگري است.
ديويد چالمرز: من فکر مي‌کنم به لحاظ ديالکتيک بهتر است با ساده‌ترين مسئله آغاز کنيم؛ ما در پژوهش خود کوشيديم مواردي را بررسي کنيم که تااندازه اي امکان مقايسه‌اي داشته باشند و آن مورد اُتو و دفترچه يادداشت‌اش و اينگا بود. ما گفتيم که قصد نداريم شرط‌هاي لازم و کافي براي شناخت توسعه‌يافته پيشنهاد کنيم. از آن زمان به بعد مردم مرتب گفته‌اند که «شاخص و نشانه شناخت چيست؟» و «شرط‌هاي لازم و کافي کدام‌اند؟» و من فکر مي‌کنم که اين مسئله در کل نااميدکننده است.
اندي کلارک: ما چيز زيادي به‌دست نياورديم و من فکر نمي‌کنم که درونيات نيازي به نشانه‌اي از امر شناختي داشته باشد تا با آنها تشخيص دهيم که کدام حالت‌ها، شناختي‌اند بنابراين، نظريه ذهن توسعه‌يافته چه ضرورتي دارد؟
ديويد چالمرز: نِد بلاک، يکي از همکارانم، مايل بود بگويد: وقتي شما مقاله‌اي نوشتيد، تز شما اشتباه است اما از آن زمان به بعد درست مي‌شود! به گمان من شايد منظور او چيزهايي مانند تلفن‌هاي هوشمند يا موتورهاي جست‌وجو بود که مردم مدام از آنها استفاده مي‌کنند. من اکنون به‌طور دقيق نمي‌دانم سخن او ناظر به چيست؛ آيا ناظر به شناخت توسعه‌يافته به‌شمار مي‌رود يا مفهومي از ذهن که به‌طور عملي با ورود فناوري‌هاي مختلف در جهان تغيير يافته است.

وقتي ايرادهاي زيادي در طول 15 سال گذشته به اين تز وارد شده، چگونه مي‌توانيد تصور کنيد که اين تز پيشرفت کرده است؟
ديويد چالمرز: وقتي مقاله را چاپ کرديم من ديدم از آن استقبال شده اما خب ايرادها و ترديدهايي نيز در مورد آن وجود داشت. ما در پي‌نوشتي بيان کرديم که «مؤلفان بر مبناي ميزان اعتقادشان به تز اصلي فهرست شده‌اند». اندي خيلي مطمئن بود اما من بي‌طرف بودم و اظهارنظر نمي‌کردم. شايد اين قضيه درست بود که ترديد من در اين قضيه بيش از اندي بود. اما چيزي که من را در طي اين سال‌ها مطمئن‌تر کرد ايرادهايي بود که افراد ديگر مطرح کردند.
اندي کلارک: موافقم. با اين همه، ايرادي قانع‌کننده نيافتم که از آن حيرت کنم. در واقع گمان مي‌کنم که بيشتر مسائلي که به‌عنوان ايراد مطرح شد را در مقاله پيش‌بيني کرده بوديم. برخي مسائل و نکاتي که ممکن بود در مخاطب ايجاد ترديد کند بيشتر مربوط به نقش ادراک در ذهن توسعه‌يافته بود.
ديويد چالمرز: به نظر من گزافه است اگر بگوييد زير پوست يا جمجمه چيزي وجود دارد. اگر بخواهيد به‌دنبال چيزي قاعده‌مند و مبنايي بگرديد، مي‌توانيد بگوييد که ادراک و عمل مرزهاي ذهن هستند. وقتي اُتو يادداشت را مي‌خواند، او از طريق ادراکش اين کار را انجام مي‌دهد و ذهن چيزي است که در سوي ديگر اتفاق مي‌افتد. از يک منظر، اين ادراک است و از منظر ديگر، بازيابي حافظه.
اندي کلارک: مثالي هست که بسيار مايل‌ام در اين رابطه بيان کنم. در ام‌اي‌تي آزمايش عينک حافظه وجود دارد. اين عينک‌ها با هدف کمک به افراد داراي بيماري آلزايمر يا آگنوزي (ادراک‌پريشي)درست شده‌اند. اين عينک‌ها دوربين کوچکي دارند که درون‌دادها را از محيط مي‌گيرد. در مورد کسي که آلزايمر دارد اين سيستمي که شما به آن مجهز هستيد، ماده را مي‌شناسد و وقتي چهره‌اي را تشخيص مي‌دهد به‌سرعت به شما اطلاعاتي مي‌دهد که براي نمونه آن چهره، همسر، عمو يا سگ شماست. جالب اينجاست که سرعت انتقال اطلاعات بسيار بالاست اما با اين همه به بيماران کمک مي‌کند تا عملکرد بهتري داشته باشند.
ديويد چالمرز: رمان چارلز استراس به‌عنوان Accelerando به‌وسيله عينک‌هايي که انواع اطلاعات را در اختيار شما قرار مي‌دهند، شکلي از ذهن توسعه‌يافته را ترسيم مي‌کند. افراد به‌طور کامل به آنها اعتماد دارند بنابراين وقتي که عينک شخصي دزديده شود او ناتوان مي‌شود آنچنان‌که گويي بخشي از کورتکس پيشاني خود را از دست داده است. حال، نوع جديدي از اين محصول منتشر شده بنابراين شايد ما وارد دوراني شده‌ باشيم که در آن اين نظريه براي همه ما در زندگي روزمره واقعي‌تر شده است.

زماني که همکار بوديد، در کدام قسمت اختلاف نظر داشتيد؟
اندي کلارک: تصور نمي‌کنم که اختلاف نظر زيادي وجود داشته باشد و چه‌بسا در مورد اين يک موضوع هم‌نظر باشيم.
ديويد چالمرز: تااندازه‌اي در همان زمان بود که من روي آگاهي کار مي‌کردم و گمان مي‌کنم که موضوع اصلي مورد مطالعه من همين بود. به‌نظرم، آنچه در کانون توجه اندي قرار داشت، شناخت توسعه‌يافته بود؛ اين‌طور نيست؟
اندي کلارک: بله . شايد.
ديويد چالمرز: گاهي سعي مي‌کردم به اندي بگويم که مطلبي در مورد آگاهي بنويسد. در کل، من به بُعد دکارتي اشياء نزديک‌تر هستم تا اندي. رويکرد من در فلسفه درون‌گرايانه‌تر است. با وجود اين، تصور مي‌کنم براي برون‌گرايي نيز جايي وجود داشته باشد. نکته جالب توجه در مورد اين پروژه آن است که مي‌کوشد در مورد نقش محيط، وجوه برون‌گرايانه را نيز لحاظ کند.

در مورد آگاهي توسعه‌يافته چطور؟
اندي کلارک: من بسيار به آن مشکوک بودم اما در حال حاضر اندکي از ترديدم نسبت به آن کاسته شده است. تنها يک دليل وجود دارد که من را وادار مي‌کند در مورد آن پرسش کنم. فرض کنيد که يک تجربه آگاهانه توسط مجموعه‌اي از حالت‌هاي عصبي ايجاد مي‌شود و تنها به‌خاطر تأثير خاصي که از جهان خارج مي‌پذيرد شما مي‌توانيد آن تجربه را انجام دهيد. اينجا همان جايي است که مي‌توان گفت مواد دروني کفايت نمي‌کنند. اين مسئله ممکن است درست باشد اما من فکر نمي‌کنم که چيزي مانند ذهن توسعه‌يافته به شما بدهد.
ديويد چالمرز: تصور مي‌کنم هر دوِ ما مي‌پذيريم که آگاهي توسعه‌يافته (که از راه تعامل با محيط ايجاد مي‌شود) وجود دارد. من هنوز مطمئن نيستم که ارتباط با محيط مانند يک دفترچه يادداشت يا ماشين‌حساب آگاهي را به اين شکل توسعه مي‌دهد. در عين حال، مواد محيطي بر آگاهي تأثير مي‌گذارند و البته مغز را نيز تحت تأثير قرار مي‌دهند.
اندي کلارک: من گمان مي‌کنم که اگر حالت‌هاي خودآگاه نيز وجود داشته باشند، باز شما هيچ شاهد و دليلي براي آنها نداريد. اگر هم گروهي از افراد حالت مشترکي دارند، به اين دليل است که در يک زمان و مکان ويژه با يکديگر تعامل دارند.
ديويد چالمرز: اين به‌طور مشخص مانند ذهن توسعه‌يافته نيست بلکه فکر مي‌کنم بيشتر شبيه ذهن جمعي باشد. در ذهن توسعه‌يافته، خود شخص با دشواري توسعه مي‌يابد در حالي‌که در ذهن جمعي آيا ما با يک شخص به‌طور کامل جديد مواجه نيستيم؟
اندي کلارک: بله. جديد است.

افراد سعي مي‌کنند ذهن توسعه‌يافته را براي چيزهاي مختلف به‌کار برند، شگفت‌انگيزترين تحول در اين زمينه به‌نظر شما چه مي‌تواند باشد؟
اندي کلارک: من به برخي تحولات باستان‌شناسيِ شناخت علاقه‌مند شدم. برخي باستان‌شناسان معتقد بودند که ذهن توسعه‌يافته چارچوبي فراهم مي‌کند که در آن، مفهوم‌سازي در باستان‌شناسي مستلزم پرداختن به چيزهايي است که بخشي از ذهن افراد هستند که تااندازه‌اي مانند اثر يک فسيل است.
ديويد چالمرز: در فلسفه سنتي، اين سرآغاز راه است. همکاران اندي در ادينبرگ در دپارتمان معرفت‌شناسي، کار روي پروژه دانش يا معرفت توسعه‌يافته را شروع کردند. در اين پروژه معرفت به مثابه فرايندي توسعه‌يافته به‌شمار مي‌رود که مستلزم تعامل با محيط است. من تصور مي‌کنم که اين مسئله نوع فهم و آگاهي ما را نسبت به جهان دوباره شکل مي‌دهد. چند سال پيش، با ژول اندرسون درباره اراده توسعه‌يافته بحث مي‌کردم. بحث درباره نقش چيزهايي مانند سرنخ هاي (عوامل) محيط بود که سبب افزايش قدرت اراده شخص مي‌شوند. وقتي از پشت ميز بلند مي‌شويد نشانه‌اي هست که مي‌گويد به سر کارت بازگرد. اين يکي از مکانيسم‌هاي اراده توسعه‌يافته است و در واقع قدرت اراده شما را شکل مي‌دهد. در اينجا نيز ذهن توسعه‌يافته امري خودسامان است و کاربردي عيني و عملي دارد.
اندي کلارک: به گمان من هم همين‌طور است.

آيا فکر مي‌کنيد که باز هم روي مسئله ديگري با يکديگر همکاري خواهيد کرد؟
اندي کلارک: من اين احتمال را رد نمي‌کنم.
ديويد چالمرز: راستش را بگويم، ما علايق و گرايشات متفاوتي داريم. من چند سال پيش روي موضوعات مختلفي از جمله متافيزيک، معرفت‌شناسي، فلسفه زبان و... کار کردم که اندي چندان علاقه‌مند به آن نبود. او يک فيلسوف است اما به هر مسئله‌اي علاقه ندارد اما من اين‌گونه نيستم. خب، چند تا موضوع در فلسفه ذهن بود که در مورد آن توافق داشتيم و کار کرديم.

ديويد! تو سال گذشته کتابي منتشر کردي با عنوان «ساختن جهان»؛ راجع به اين کتاب برايمان بگو...
ديويد چالمرز: ايده اصلي، ساختن بلوک (مثل بلوک ساختماني) بود. اگر شما بخواهيد مدلي از جهان بسازيد، بلوک‌هاي اصلي يا زيرين چگونه خواهند بود؟ رودلف کارناپ در 1928 کتابي با عنوان ساختار (ساختن) منطقي جهان نوشت. او در اين کتاب گفت که شما از راه چند نکته يا واژه ساده مي‌توانيد هر بياني را در زبان تعريف کنيد و هرمفهومي را که براي توصيف جهان نياز داريد، بسازيد. او اين کار را با هر فرهنگ لغت محدودي انجام مي‌داد و سعي مي‌کرد هر چيزي را بسازد. اگرچه خيلي‌ها اين کار را مي‌پسنديدند اما در نهايت مؤثر نيفتاد که اين يک شکست افتخارآميز بود. آنچه من سعي کردم انجام دهم آن بود که ببينم آيا شما مي‌توانيد نسخه يا روايتي از کار کارناپ را انتخاب کنيد و آن را اندکي بکشيد و ببينيد که مي‌توانيد چيزي از آن استخراج کنيد که کارگر باشد. در نهايت، به يک طرح کلي از جهان رسيديم که بر 5 يا 10 مفهوم اصلي مبتني بود. به اين معنا که تمام حقايق جهان از اين مفاهيم قابليت استخراج داشتند. من سعي کردم بگويم اين مفاهيم براي انديشيدن راجع به بيشتر مسائل و موضوعات نتيجه مي‌دهد، از فلسفه ذهن گرفته تا فلسفه زبان، انديشيدن در باب معنا، معرفت‌شناسي، دانش، متافيزيک و واقعيت.
اندي کلارک: من هنوز به کتاب مسلط نشده‌ام.
ديويد چالمرز: اين کتاب بسيار طولاني است.
اندي کلارک: من مي‌خواهم بدانم که اين مفاهيم اوليه با چه فرايندهايي در ارتباط هستند که به‌طور عملي فضاهايي ذهني در انسان و موجودات ديگر مي‌سازند که سرمنشأ اراده مي‌شوند. من فکر مي‌کنم که اين مفاهيم اوليه که مي‌گوييد، در واقع عناصر از پيش تحقق‌يافته هستند.
ديويد چالمرز: اين قضيه کمک چنداني به روانشناسي شناختي يا نظريه تجربي ذهن نمي‌کند. پرسش‌هاي جالبي وجود دارد که مي‌پرسند چگونه مي‌توان اين قضيه را به مسئله مفاهيم اوليه ذهن پيوند داد. بحث‌هاي فراواني در اين رابطه در روانشناسي و رشته‌هاي مرتبط وجود دارند.

اندي در حال حاضر به کاري مشغول هستي؟
اندي کلارک: در حال حاضر روي چيزي کار مي‌کنم که بسيار دروني است و همزمان صبغه‌اي تجربي و مفهومي دارد. در واقع، روي فرايندهايي کار مي‌کنم که خودم آنها را فرايندهاي پيش‌بيني‌پذير مي‌نامم. ايده اصلي آن است که من سعي مي‌کنم جريان حسي خودمان را با استفاده از ساختاري چندلايه پيش‌بيني کنم.
ديويد چالمرز: اين يک چارچوب فوق‌العاده و در عين حال ابهام‌آميز است و همانند تمام مفاهيم ابهام‌آميز ديگر، نگراني من آن است که در پايان کار، ما همچنان در آغاز راه باشيم. به‌طور معمول طرفداران اين‌گونه مفاهيم مي‌خواهند که کل داستان (يا دست‌کم بخش بزرگي از آن) در اين يک مفهوم خلاصه شده باشد. من ترديد دارم که فرايند پيش‌بيني سيگنال حسيِ بعدي بتواند همه چيز را در مورد ذهن يا شناخت توضيح دهد. در عين حال، تصور مي‌کنم که مکانيسم خوب و مؤثري مي‌تواند باشد. ايجاد و تهيه الگوها و مدل‌هايي از جهان که بر اساس آنها بتوان سيگنال پيش‌بيني بعدي را تعيين کند، کار جالبي خواهد بود.

شما هر دو انتقاداتي بر ديدگاه‌هاي فلسفي يکديگر داريد، چه بسا که اين انتقادها به نوعي مخالفت با ديدگاه ديگري است، درست است؟
اندي کلارک: من گمان مي‌کنم يکي از ديدگاه‌هايي که ديويد دنبال مي‌کند به تجربه آگاهي بسيار نزديک است. او مي‌گويد که حتي وقتي ما داستان را به‌طور عملي تمام مي‌کنيم، کار چنداني براي فهم امکان و احتمال وقوع تجربه آگاهي نکرده‌ايم.
ديويد چالمرز: ما درمورد آگاهي اختلاف نظر داريم. من مايلم اين‌گونه فکر کنم که پارادايم ماشيني مدرن (با اين‌که چيزهاي خارق‌العاده اي را در مورد ذهن توضيح داده‌اند) وقتي مي‌خواهد تجربه آگاهي را توضيح دهد با محدوديت‌هاي چشمگيري مواجه مي‌شود. وقتي از درون ذهن يا سوژه مي‌نگريم، اشياء چگونه به‌نظر مي‌رسند؟ من پيش‌تر گفته‌ام که روش‌هاي معيار در نوروساينس و علم کامپيوتر مي‌تواند تصوير روشن‌تري از آگاهي به ما بدهند. من فکر مي‌کنم که اندي در مقايسه با من در مورد بحث آگاهي انقباضي‌تر عمل مي‌کند. من هميشه او را تشويق مي‌کردم که در اين‌باره بيشتر بنويسد. و به‌نظرم او ديدگاه‌هاي جالب‌تري در اين زمينه دارد و تصور مي‌کنم کتابي که اندي در همين روزها مي‌نويسد درباره آگاهي است. کسي چه مي‌داند؛ شايد آگاهي را به موضوع ذهن توسعه‌يافته پيوند دهد.
اندي کلارک: البته بيشتر مايلم آن را به فرايند پيش‌بيني پيوند بدهم.




 

ذهن و تجربه ديني

PDF چاپ نامه الکترونیک

ذهن و تجربه ديني

گفت و گو با ابراهيم آزادگان
محمد حسين ناظمي


يکي از قواي مهم و اساسي ذهن، قوه ادراک و آگاهي است. اين قوه در حقيقت وجه معرفت شناختي ذهن را تشکيل مي دهد؛ آنچنان که هر چه بر ذهن عرضه مي گردد، در حقيقت در آينه اين ادراک و آگاهي مورد تحليل و پردازش قرار مي گيرد. به بيان ديگر، دريچه  ما به جهان خارج و فهم و شناخت آن، همين قوه است. از سوي ديگر، يکي از موضوعات اصلي و مهم در فلسفه دين، بحث جنجال برانگيز تجربه ديني است؛ به يک معنا، کل بناي نظام اعتقادي و سازوکار باورمندي در اديان، بر اين تجربه و باور ناشي از آن، و صد البته، اعتمادپذيريِ اين باور مبتني است. و طرفه آنکه، فهم و درک اين تجربه پيش از هر چيز به کمک همين قوه ادراک و آگاهي در ذهن ممکن است. از اين رو، تحليل و بررسي تاثير و تاثر، و نوع تعامل ذهن و تجربه در حوزه دين، بستري را فراهم مي کند تا باورمان را عميق تر، گسترده تر و معقول تر در يابيم و گرفتار تعصبات، يک جانبه گري ها و گمراهي ها نشويم.
***
شايد بهتر باشد بحث را با تعريف شما از ذهن آغاز کنيم، تلقي شما از ذهن چيست؟
ذهن از نظر من قوه اي است در انسان که واجد نوعي هوشمندي و به تعبيري يک گرايش گزاره اي(Propositional attitude) است که معطوف به واقعيت هاي عالم خارج است. اين وضعيت، حالات ذهني را ايجاد مي کند از جمله درد، اضطراب، تنفر و ... . اين حالت ها واجد ويژگي ها و خواصي هستند که با ويژگي هاي اشياء عالم خارج متفاوت است. از اين رو، ما با دو نوع خاصيت يا ويژگي در جهان مواجهيم. به طور کلي، جوهري که واجد اين حالت ها باشد، جوهر ذهني ناميده مي شود. البته، اينکه اين جوهر ماهيتاً چيست، در اينجا محل بحث ما نيست. نکته  مهم در اينجا آن ست که گونه اي قوه در ذهن ماوجود دارد که ما آن را ادراک (perception) مي ناميم. اين ادراک همان است که ما دريافت هاي شنيداري و ديداري و ... را به آن نسبت مي دهيم. مثلاً وقتي من به درخت، انسان، آسمان و اشياء ديگر در محيط مي نگرم، در واقع در حال درک کردن آن هستم. اينکه شيء خارجي چگونه بر ذهن من خود را پديدار مي کند و بر من عرضه مي شود، مساله اي است که ذيل مسائل مربوط به فلسفه  ادراک از آن بحث مي شود.

و تجربه  ديني؟
مقوله  ديگري وجود دارد که در ساحت دين اتفاق مي افتد و آن را تجربه  ديني مي ناميم. يکي از فيلسوفان آمريکايي به نام ويليام آلستون در اين دو مقوله يعني فلسفه  ادراک و تجربه ديني کتاب مفصل و ارزشمندي نگاشته است. و در اين کتاب کوشيده است تا بين ادراک و تجربه ديني ارتباط برقرار کند.

بنابراين، تا اينجا شما ذهن را به نحوه ادراک عالم خارج معنا مي کنيد؟
بله، در حقيقت يکي از قواي ذهن من ادراک است. اين قوه در واقع براي منِ انسان، توليد باور مي کند؛ باورهايي که حاصل ديده ها و شنوده هاي من هستند. قوه، به يک معنا يک ورودي و يک خروجي دارد. يکي از زير مجموعه هاي قوه حسي من، قوه ديداري است وقتي من چيزي، مثلاً اين کامپيوتر را مي بينم نوري وارد چشم من مي شود، پس از ورود، ادراک فعال مي شود، و خروجي مي سازد، و آن خروجي در واقع باور به اين است که مثلاً يک کامپيوتر روي ميز من هست. اين قوه در واقع يکي از قواي ذهني من هست.

حال که ذهن را تعريف کرديد، تعريف شما از تجربه ديني چيست؟
ما در طول تاريخ بشري، انسان هاي معمولي، سليم، و متيني را در جامعه مي ديديم؛ آدم هايي که قابل اعتماد بودند، عالم بودند، برخي رياضي دان، فيزيکدان، متاله، مدرس و ... بودند و اين آدم ها بعضاً براي مردم خود از مشاهدات و ديده هاي خود گزارش مي کردند، گزارش هايي و البته مشاهده هايي که بسياري از مردم عادي از داشتن آنها محرومند، گزارش بسياري از اين مشاهدات در کتب و رسالات گوناگون به طور مستقيم و غير مستقيم نقل شده است. اين گزارش ها و اتفاقات در همه جا وجود داشته و محدود به زمان و مکان و تاريخ خاصي هم نبوده است. افرادي مانند بودا، حضرت عيسي، حضرت محمد، عرفايي مانند سنت ترزا، يا در سنت خودمان مولانا، حلاج و بسياي از افرادي از اين دست که مي گويند که ما تجربياتي داشته ايم و موجوداتي مافوق طبيعي با ما ارتباط برقرار کرده اند و الهامي، حرفي، سخني، حکمي به ما شده يا اصلاً نوري بر ما تابيده شده است. بنابراين، اين يک واقعيت است؛ واقعيت مبنايي. ويليام جيمز در کتاب گونه هاي تجربه ديني خود دو فصل مفصل به اين مساله اختصاص داده و مدعيات اين قبيل افراد را مورد بحث و بررسي قرار داده است. آلستون نيز در کتابش گويا در فصل نخست کتاب، به اين مساله پرداخته است. پس، نکته اي که وجود دارد اين است که اين گزارش ها در مجموع حاکي از يک واقعيت انکار ناپذير است. به تعبير ديگر، اين واقعيت انکار ناپذير است که برخي انسان ها داراي تجاربي هستند که مافوق تجارب ادراک حسي معمول است. و خود اين افراد مدعي اند که چيزي به نام خداوند، امر مافوق طبيعي و يا چيزي از غيب با آنها ارتباط برقرار کرده و با آنها سخن گفته است. حال، در اينجا سخني که ما بر آن تاکيد داريم و البته آلستون نيز در کتابش بدان اشاره کرده، آن است که آنچه آنها تجربه مي کنند، از سنخ ادراک به همان معنايي است که گفتيم. اما مي توانيم نام آن را ادراک عرفاني(mystical perception) يا ادراک تجربه ديني بناميم. و اين ادراک نقطه مقابل ادراک حسي است.

وقتي مي گوييم که تجربه آنها از سنخ ادراک است به چه معناست؟ در اين گونه ادراک چه اتفاقي مي افتد؟
در ادراک حسي، ورودي ما، چيزي بود که خودش را بر من ظاهر و عرضه مي کرد، مثل ادراک کامپيوتر که گفتيم. حال، در تجربه ديني، چيزي به نام خدا يا امر غيبي خودش را بر من يعني بر هشياري و آگاهي يا ادراک من عرضه مي کند.

در اين تلقي از ادراک تجربه ديني، در واقع شما مي گوييد که ذهن انسان همانند آينه اي است که تصوير چيزي در آن انعکاس مي يابد، و خود ذهن في نفسه دخل و تصرفي در آن ندارد، يعني ادراک استعدادي پيشيني براي فهم و کشف آن متعلق تجربه ندارد؟ منظورم آن است که از پيش، ذهن و يا ادراک و آگاهي ،هيچ گونه تلقي، فرض، و درکي از متعلق تجربه دارد؟ مرز بين ادراک حسي و ادراک ذهني در حوزه تجربه ديني و خاصه متعلقِ آن چيست؟
ببينيد، قوه ادراک، در هر دو مورد کار تقريباً مشابهي را انجام مي دهد. من وقتي مشاهده مي کنم، يک چيز را مي بينم، و وقتي شما مشاهده مي کنيد چيز ديگري را مي بينيد، پس ادراک مشاهدات بعضاً متفاوت است. اينکه دانش پيشيني شما(background knowledge ) و معلومات قبلي تان بر تجربه تاثير مي گذارد درست است. اما من در اينجا امر منفعلي نيستم. من داراي دانش پيشيني خودم هستم و بر اساس ادراکم، آن را به يک باور تبديل مي کنم. در واقع، حرف من اين بود که در فرايند ادراک، يک شيء خارجي خودش را بر من مي نماياند و از اينجا به بعد، فرايند ادراک آغاز مي گردد. و البته که دانش پيشيني در شکل گيري ادراک نقش دارد و اساساً يکي از دلايل محرز تفاوت تجارب اعم از ديني و غير ديني در شرايط تاريخي و جغرافيايي مختلف نيز همين مساله است. من مسلمان در ادراک تجربه مي گويم مثلاً الله گفت...، و فلان شخص بودايي هم که مواجه مي شود مي گويد که کريشنا گفت... .

بر اين مبنا شما در واقع نوعي تلقي کثرت گرايانه را قائل هستيد همان تلقي اي که امثال استيون کتز در بررسي تجربه ديني دنبال مي کنند.
البته اين سوال مهمي است اما في الحال، نمي خواهم وارد بحث پلوراليسم در تجربه ديني بشوم. به هر حال تجربه در افراد مختلف، متفاوت است . آنچه که جان هيک از تجربه امر رئال(Real) و واقعي مي گويد گرچه در افراد مختلف، تفاوت دارد اما تفاوت اين تجربه به تعداد آدم ها نيست. اگر بخواهيم مرز کلي تري ترسيم کنيم بايد بگوييم که اين طيف تجارب در ميان اديان و سنت هاي ديني و پيروان راستين اديان اتفاق مي افتد، مثلاً آدم هاي بودايي، آدم هاي مسلمان آدم هاي مسيحي و ... .

اين آدم ها شامل آدم هاي معمولي هم مي شود؟
بله، ممکن است.
در اينجا بحث مهم، در واقع، اطمينان پذيري (reliability )است. ببينيد، قدم اول اين بود که تجربه ديني يک واقعيت انکار ناپذير است، به هر حال يک اتفاقي افتاده است به نام تجربه  امر غيبي يا الهام غيبي. نکته دوم اين بود که تجربه ديني از سنخ ادراک است(و ما دو نوع ادراک داريم: ادراک حسي و ادراک عرفاني).

حال، پرسش اين است  که تا چه حد اين تجربه ديني يا عرفاني قابل اعتماد(reliable) است؟ در واقع، باور حاصل از تجربه تا چه ميزان قابل اطمينان است؟
بله، وقتي مي گويم که اينجا يک در هست، به نظر مي آيد که اين باور يا گزاره قابل اعتماد است. اما اگر بگويم که الان يک فيل صورتي اينجاست(من آن را مي بينم) علي الاصول شما مي گوييد که تو دچار توهم(illusion) شده اي. و اين درست نيست يعني اين باور شما قابل اعتماد و اطمينان نيست. حال مي خواهم بگويم که اين قوه ادراک حسي من تا چه حد قابل اعتماد است؟ چگونه مي توان نشان داد اين قوه قابل اطمينان است؟ و با همين روش اثبات اعتماد پذيري قوه ادراک حسي، انتقال بدهم به اعتماد پذيري قوه ادراک عرفاني. آيا اساساً اين قوه قابل اعتماد هست يا نه؟ نکته مهم در معرفت شناسيِ ادراک آن است که ما وقتي تلاش مي کنيم که اثبات کنيم قواي حسي مان قابل اعتماد است به يک دور معرفت شناختي مي رسيم. مثلاً من مي گويم که در اينجا يک کامپيوتر مي بينم. چگونه مي توانم اثبات کنم؟ خب هيچ راهي ندارم جز اينکه مثلاً به دستگاه دست بزنم. و دست زدن يا لمس کردن، في نفسه از سنخ ادراک حسي است. يا اينکه به شما بگويم که شما بگوييد که يک کامپيوتر را مشاهده مي کنيد. و باز اين هم از سنخ ادراک حسي است. پس ما در حلقه ادراک حسي، گير افتاده ايم، چگونه مي توانيم بگوييم که ادراک حسي ما قابل اعتماد است؟ اين يعني همان دور معرفتيِ ادراک حسي. حال بايد چکار کنم؟ به نظر مي رسد که بايد يک فضاي عمليِ توليدِ باور يا يک بازي توليد باور ايجاد کنم؛ که در آن قبول مي کنم که قواي شناختي من قابل اعتماد و اطمينان است. پس از آن بايد يک سري استاندارها و معيارهايي براي اين مساله تدوين  کنيم. مثلاً يکي از اين معيارها اين است که مثلاً اگر من بگويم که يک فيل صورتي مي بينم، و 10 نفر ديگر بگويند که خير، تو فيل صورتي نمي بيني، پس من اشتباه کرده ام. ولي اگر گفتند که بله درست است يک فيل صورتي مي بيني، پس من اشتباه نکرده ام.

اگر عده اي تاييد کردند و عده اي انکار، چطور؟
خب، بايد شک کنيم، چاره اي نداريم. اگر از هر کسي پرسيديد و يک چيز متفاوت گفت، معقول است که شک کنيد.

يعني در اينجا، ذهن معطل مي ماند؟ درمانده مي شود؟
خير، صرفاً شک مي کند، و اشکالي هم ندارد. اگر من در مورد گزاره اي خوب فکر کرده باشم، و ديگران هم در اين باره انديشيده باشند و به نتيجه نرسيم، اين سرآغاز شک و ترديد ماست. 
اين ترديد، چه کمکي مي تواند به ايجاد يک نظام باور و سيستم اعتقادي بکند؟ مگر نه اين است که تمام انبيا و اوليا و بزرگان اديان، نظام باور خود را بر گزاره هاي قابل اعتماد بنيان نهاده اند؟
اثبات اعتماد پذيريِ گزاره هاي برآمده از تجربه ديني کاري بس دشوار و البته مهم است. اما من مي خواهم بگويم که ما در مورد ادراک حسي(که همه باور داريم که براي همگان يقيتني تر و مستحکم تر است) ترديدي نداريم. وقتي من به شما مي گويم که مثلاً اينجا يک کمد است، شما با نگاه کردن تاييد مي کنيد و مي گوييد که بله هست. خب، هر دو قبول داريم، اما آيا مي توانيم اعتمادپذيري اين گزاره را به طور مستقل به يکديگر نشان بدهيم؟ به نظر مي رسد که ما هيچ راهي نداريم که به ادراک حسي اعتماد کنيم. البته مي توانيم مجموعه اي از استاندارها را وضع کنيم. اما اين استاندارها و يا محک ها کجا تعريف مي شوند؟  کساني که وارد گودِ آن تجربه يا بازي اعتمادپذيري شدند، آنها به مرور زمان کم کم محک مي زنند. چندصدهزار سال است که هموساپين ها در زمين هستند و باز چندين هزار سال است که مثلاً پستانداران داراي چشم هستند. اين ها به تدريج و به مرور زمان تجربه کرده اند و اين تجارب را به يکديگر منتقل کردند و متصل کردند تا وقتي که دچار توهم مي شوند به نوعي بفهمند که مثلاً فلان ادراک توسط فلان موجود، توهم آميز است. پس، يک سري محک هايي وجود دارد که بفهميم ادراک حسي، قابل اعتماد است. اما باز تاکيد مي کنم که اعتمادپذيريِ آن، خارج از حوزه ادراک حسي نيست.

حال، اعتماد پذيريِ ادراک عرفاني يا تجربه عرفاني را چگونه مي توان اثبات کرد؟ 
در اينجا ،اعتماد پذيري، به معناي اين است که چه باوري يا گزاره اي بيشتر درست است. بيشتر باورهايي که در اين حوزه توليد مي شوند، باورهاي صادقي هستند. در اينجا الستون حرف مهمي دارد. او مي گويد: در اديان مختلف و در طول زمان تجارب عرفاني مختلفي ارائه  شده است. همه انبياء و اوليا و بزرگاني که تجربه داشته اند، تجربه يکديگر را تصديق مي کنند. حال، در سنت هاي ديني، افرادي هستند که عمر و وقت و دانش خودشان را صرف تهيه و طرح محک هايي کرده اند که براي اثبات اعتمادپذيريِ قابل استفاده است.

اينکه مي گوييد انبياء و اولياء يکديگر را تاييد مي کنند، در واقع چه چيزي را تاييد مي کنند؟ وقوع تجربه را؟ وجود منبع غيبي را؟ باور برخاسته از تجربه را؟
در هر يک از تجاربي که اتفاق افتاده، يک سري محک هايي وجود دارد. مثلاً در مسيحيت يا عرفان مسيحي قطعاً محک هايي براي سنجش اعتمادپذيري تجربه وجود دارد. خب، اين محک ها در اديان و سنت هاي مختلف متفاوت است، درست مثل اينکه محک ادراک حسيِ ديداري با محک ادراکِ حسيِ شنيداري متفاوت است. مثلاً اگر رئيس گروه داعش بگويد که براساس تجربه اي که من داشته ام خداوند به من الهام کرده که مردم را (به هر دليلي )قتل عام کنم، بزرگان اسلام (بر اساس محک هايي که در اختيار دارند) به او خواهند گفت که تو دچار توهم شده اي. چرا اينگونه است؟ چون بزرگان، اين باور را با باورهاي پيشين انبياء و اولياء تطبيق مي دهند و وقتي با آنها سازگاري ندارد، بالطبع،  رد مي شود. خب، اين دقيقاً مثل ديدن فيل صورتي توسط من در تجربه ادراک حسي است. پس، در تجربه  عرفاني هم يک سري محک هايي وجود دارد و ايگونه نيست که هر کس هر تجربه اي داشت، تجربه عرفاني باشد. و اين محک ها نيز توسط اشخاص و بزرگاني که دراين زمينه کار کرده اند مطرح و تدوين شده است.  اما نکته مهم، تجربه خداست، يعني اينکه خدا تجربه شده و باور مبني بر وجود او شکل گرفته است. وقتي خداوند، خود را بر تو عرضه مي کند، باوري در تو پديد مي آيد که خدا وجود دارد. يا اينکه خدا مهربان است يا فلان دستور و حکم را داده است و امثال ذلک.

در اينجا مجال ورود به مباحث کلامي و متالهانه در خصوص تجربه ديني به طور خاص وجود ندارد. حرف يا بهتر بگويم پرسش اصلي من آن است که دقيقاً چه اتفاقي در ذهن يا همان که آن را ادراک خوانديد، مي افتد وقتي که تجربه روي مي دهد؟از طرف ديگر، ذهن به لحاظ روانشناختي، و مغز به لحاظ بيولوژيک به رويداد اين تجربه کمک مي کند؟ بين اين دو مقوله هم از لحاظ فلسفي و هم فيزيولوژيک چه نوع تعاملي برقرار است؟
قبل از اينکه به اين پرسش پاسخ دهم بايد نکته اي را متذکر شوم. اين نکته آن است که آيا همه تجربه هاي ديني درست هستند؟ من به هيچ وجه چنين ادعايي ندارم، من نمي خواهم ادعاي پلوراليستيک بکنم. من مي خواهم بگويم که در داخل هر سنتي، مي توانيم بگوييم که تجربه هايي درست هستند، البته با استفاده از محک هاي موجودي که در اختيار داريم.
خب، اما سوال اينجاست که بين اين تجارب، کداميک را بايد انتخاب کنيم و بپذيريم؟ اينجا به نظرم جايي است که آلستون پاسخ مناسبي برايش ندارد. و شايد بتوانيم از موضع الوين پلانتينگا براي مقصودمان استفاده کنيم. به اين منظور بايد ديد که ميزان عقلانيتي که از اين تجارب حاصل شده، تا چه ميزان بالاتر است. به نظر مي رسد که اگر تجربه ديني اي در مورد وجود خدا در اديان ابراهيمي داشته باشيم، به نظر مي رسد که نشان دادن يا اثبات باور مبني بر وجود خداي اديان ابراهيمي چندان دشوار نيست، چون مي توانم اين را تصور کنم که خداي اديان ابراهيمي اگر وجود داشته باشد، يک قوايي در برخي از ما قرار داده است که ما بتوانيم ازاو تجربه داشته باشيم. و به ديگران از آن تجربه خبر بدهيم. چرا؟ چون او قادر و عادل و داناي مطلق است و به نيازهاي ما آگاه است و مي تواند قوه اي در ما ايجاد کند که اين قوه به نحو درستي هم کار کند و اين باور را در ما پديد بياورد. پس، باور حاصل از قوه اي که آن خدا ايجاد کرده، باور معقولي است. باز تاکيد مي کنم که: اينکه خداي ابراهيمي وجود داشته باشد، (اگر اين باور را بپذيريم) مي توانيم قبول کنيم که باور به وجود او معقول است. اما در مورد خدايان غير ابراهيمي، لزوماً امکان اثبات و نشان دادن معقوليت باورهاي ايشان امکان پذير نيست. بنابراين، عقلانيت، محکي است که مي توانيم بين تجارب عرفاني مختلف دست به گزينش بزنيم و اعتمادپذيريِ آنها را تاييد و اثبات کنيم.

دانش پيشيني(background knowledge) چه تاثيري بر تجربه ديني دارد؟
در فلسفه علم اين بحث وجود دارد که مثلاً وقتي من با تلسکوپ نگاه مي کنم، احتمالاً چند نقطه مي بينم. و وقتي که يک ستاره شناس معروف نگاه مي کند مسلماً چيزهاي بيشتري مي بيند. و وقتي که پاي صحبت او مي نشينيم، اطلاعات بيشتري در خصوص تجربه ديداري مان دريافت مي کنيم. پس اينکه دانش پيشيني من چيست، دقيقاً و يقيقناً بر درک و دريافت من تاثير مي گذارد در اين شکي نيست. و همين جاست که متوجه مي شويم چرا بين مثلاً عرفاي مسيحي(سنت آگوستين) و يا عرفاي مسلمان(حلاج، بايزيد) تفاوت وجود دارد. سوال اينجاست که اين مشابهتي که بين ادراک حسي و ادراک عرفاني برقرار کرديم، مي تواند وجود نداشته باشد، در ادراک حسي، همه آدم ها مشترکند اما در تجربه عرفاني، تنها برخي از آدم ها مشترک اند. در ادراک حسي، اختلاف بسيار کم است اما در ادراک عرفاني، اختلافات بسيار زياد است.

آيا درست است که بگوييم ادراک عرفاني از سنخ ادراک حسي است؟
اينجا دو نکته وجود دارد، نکته اول، در مورد خود ادراک است. گفتيم که ادراک يعني شيء اي خود را بر من عرضه کند.  به نظر مي رسد فرايندي که در هر دو اتفاق مي افتد، مشابه است. از اين جهت مي توان گفت که ادراک عرفاني، از سنخ ادراک حسي است. نکته دوم اينکه، استانداردهاي اين دو با هم تفاوت دارد، نبايد استانداردهايي را که براي سنجش ادراک حسي به کار مي بريم در مورد ادراک عرفاني بکار بريم. چرا؟ چون متعلق تجربه ها با هم متفاوت است.

در هر دوي اين ادراکات و تجارب، ذهن، چه نقشي در شکل گيري معرفتِ ناشي از تجربه ايفا مي کند؟ در واقع، ذهن، چه سهمي در ايجاد و ساخت معرفتِ حاصل از تجربه دارد؟ شکل گيري معرفت، حيثيتي درون ذهني دارد يا برون ذهني؟
در واقع، مساله اين است که ما يک قوه اي داريم که مي تواند در ما باور توليد کند. حال، سوال اين است که اين باور مي تواند تبديل به معرفت شود؟ اين درصورتي محقق مي شود که بپذيريم، که باور حاصلِ اعتمادپذيريِ يک قوه است. مثلاً من در روزنامه مي خوانم که رئيس جمهور به تبريز رفت. اگر باور من اين باشد که اين روزنامه، روزنامه قابل اعتمادي نيست و اخبارش کذب است، اين باور و گزاره، درست نخواهد بود. آنچه مهم است آن است که ما بتوانيم به طريقي هوشمندانه نشان دهيم که قوه ادراک عرفاني ما قوه اي اعتمادپذير است. اگر اينگونه شود، باور حاصل از آن قوه، تبديل به معرفت خواهد شد.

بنابراين، اين اعتماد پذيري، در روند معرفت سازيِ قوه ادراک، يک فرض يا حتي پيش فرض است؟
من فرض نکردم، من مي گويم که ما قوه اي داريم که به همان اندازه که ادراک حسي من قابل اعتماد است، معرفت ناشي از تجربه ديني و متعاقباً ادراک ديني من درست و صادق است. بنابراين، باورهاي حاصل از اين قوه مطمئن و معتمد، معرفت ساز خواهد بود.

بنابراين، بين آدم ها در وضعيت عادي و يکسان، فاصله اي در داشتن تجربه عرفاني وجود ندارد؟
بله، اما در اينکه باور حاصل از اين تجربه تا چه ميزان درست است و تا چه ميزان مي توانيم معرفتي را بر مبناي آن استوار کنيم، بايد محک هايي دراختيار داشته باشيم که در هر سنتي وجود دارد. اينکه هر کسي هر تجربه اي داشته باشد، نمي تواند مبنا باشد، بايد در معرض محک قرار گيرد تا اعتمادپذيري اش اثبات شود. اين محک ها در آموزه هايي که بزرگان و رهبران اصلي و بنيانگذاران هر دين وضع و تدوين کرده اند وجود دارد.

آيا ادراکي که از آن سخن گفتيم، يک فرايند تکاملي است؟ مثلاً در حوزه تجربه ديني، تجربه بودا، با تجربه عيسي و اين دو با تجربه حضرت محمد(ص) به لحاظ شکل تکاملي با هم تفاوت دارد؟ آيا مي توان گفت که تجربه حضرت محمد(ص) بر خلاف امثال بودا در مرحله پيشرفته تري از ادراک اتفاق افتاده است؟ در حوزه ادراک حسي نيز، هموساپين ها يک نوع ادراک حسي داشته اند، و بشر انديشمند امروز نيز گونه  پيشرفته تري از ادارک دارد. نظر شما چيست؟

اولاً بايد گفت که بحث تکامل در دوره هاي زماني بسيار بلند مدت مثل چند صدهزار سال مطرح است. يعني چندصدهزار سال طور مي کشد تا فلان اتفاق تکاملي بيفتد. طول دوران تمدن، ده هزار سال است. تمام انبياء نيز در همين فاصله ظهور داشته اند. بنابراين، اساساً بحث تکامل بيولوژيکي در اين مورد مطرح نيست. در طول ده هزار سال اتفاق خاص بيولوژيکي نيفتاده است. بين بودا، ابراهيم و محمد، تفاوت بيولوژيکي وجود ندارد. اما در مورد بالا رفتن سطح دانش، فرهنگ، و بستر ادراکي طبعاً روز به روز تفاوت بيشتر مي شود. امااينکه اين مساله در تجربه ديني تاثير مي گذارد؟ به نظر من،  خير.
من فکر مي کنم، مجموعه چيزهايي که من مي دانم در محيط و جغرافياي تاريخي و فرهنگي که زندگي مي کنم، ممکن است در برداشت من از امر الهي و قدسي ايجاد تفاوت بکند. اما اينکه آيا اگر من هزار سال پيش زندگي مي کردم، و تجربه ديني داشتم، سبب مي شود که تجربه ديني من پخته تر شود و باور حاصل از آن فربه تر باشد؟ پاسخ گويي به اين مساله دشوار است. اينکه اين عوامل، ميزان خلوص، صدق، و اعتمادپذيريِ باور مربوط به تجربه را تحت تاثير قرار دهد، امر ممکني نيست.

ممکن است در خلوص باور تاثيرگذار نباشد، اما مي توان گفت که در ساختارِ نظام اعتقادي تاثير گذار خواهد بود؟ مي توان گفت که شخصي که با دانش بيشتر، و در جامعه  مدرن تري اين تجربه را دارد، نظام باوري که مي سازد، پيشرفته تر و پوياتر خواهد بود؟ به عنوان مثال، بودا در طرح نظام اعتقادي خود بر اساس تجربه ديني و دانشي که در آن زمان از انسان و جهان و غيب داشته، مي توانسته به برخي پرسش ها پاسخ دهد، حال آنکه براي پرسش هاي ديگري که بعدها مطرح شده، پاسخي نداشته و يا سکوت کرده است و در عين حال، حضرت محمد(ص) شکل پيشرفته تري از نظام اعتقادي را بنا نهاده است؟
جامعه اي که پيامبر(ص) در آن بوده، از بدوي ترين جوامع بوده است. حتي مي توان گفت که جامعه زمان عيسي نسبتاً از جامعه زمان رسول اکرم پيشرفته تر بود. در عربستان تعداد باسوادها بسيار اندک بوده است. رسول خدا در ميان قومي جاهل مي زيست و اساساً به دوران قبل از ايشان دوران جاهلي خطاب مي کنند. بنابراين، خير، وضعيت جامعه لزوماً در صدق و حقانيت، و پويايي گزاره ها تاثيري ندارد، اين تجربه تجربه اي منحصر- به- فرد است. به نظر من مساله مهم در تجربه ديني، شخصي است که تجربه بر او اتفاق مي افتد. آن قوه يا قدرت و ايمان قلبي اي است که شخص در ارتباطش با امر غيبي يا قدسي برقرار مي کند. هر چقدر که قدرت قلبي و وجودي اش بيشتر باشد، مي تواند الهامات متقن تر و مطمئن تري را دريافت کند. ممکن است آگاهي پيشيني، در تفسير تجربه و ادراک تاثير داشته باشد، اما در اطمينان خلوص آن بي تاثير است. بنابراين، گفتيم که قوه ادراک عرفاني و ديني، به همان اندازه  قوه حسي خاصيت اطمينان پذيري دارد. و باورهاي حاصل از آن هم مانند باورهاي حاصل از ادراک حسي، باورهاي قابل اعتماد و معرفت افزايي هستند.
* عضو هيات علمي گروه فلسفه علم دانشگاه صنعتي شريف.

 

رويكردهاي جديد در فلسفه ذهن

PDF چاپ نامه الکترونیک

رويكردهاي جديد در فلسفه ذهن

جان بروکمان
ترجمه ليلا شيخ


مغز بخش سخت افزاري ذهن انسان است در عين حال، شناخت عميق، درست و همه جانبه ي اين ماده لزج واقع در بين دو گوش، کاري بس دشوار است و چه بسا که زواياي مهمي از آن حتي از چشم تيز بين  ليزرها و چشم دقيق و حسابگر دانشمندان پنهان مي ماند. سلسله ي اعصاب، به شکل لابيرنتي پيچيده و پنهان، کارهاي بزرگ و تصميمات کلان زندگي ما را رقم مي زنند. در عين حال، اين مغز که برايندي انتزاعي به نمام دانيشه دارد، همراه با تغييرات زمانه، خود را تطبيق مي دهد. و روز به روز کامل تر مي گردد. شواهدي وجود دارد مبني بر اين‌که قرار گرفتن در معرض فناوري‌هاي ديجيتال سبب مي‌شود مغز نسلِ اينترنت (نوجوانان و جوانان) پا را فراتر از محدوديت‌هاي رايج بگذارد.
***
زير-‌ خودها و ذهن بخش‌بندي‌شده
اگرچه به‌ظاهر بديهي است که يک «توِ» واحد درون سر قرار دارد اما پژوهش‌هايي در زيرشاخه روانشناسي نشان مي‌دهد که اين خيالي بيش نيست. اين «تو» که يک تصميم به‌ظاهر عقلاني و منفعت‌‌جويانه مي‌گيرد (براي نمونه تصميم مي‌گيرد که با دوستي که به تماس شما پاسخ نمي‌دهد، هزار دلار پول شما را پس نمي‌دهد و دُنگ خود را در رستوران حساب نمي‌کند، قطع رابطه کند) همان «تو»يي نيست که حساب و کتاب‌هاي متفاوتي در مورد فرزند، معشوق يا شريک کاري و اقتصادي مي‌کند.
سه دهه قبل يکي از دانشمندان شناخت‌گرا به‌نام کولين مارتيندال ايده‌اي را مطرح کرد مبني بر اين‌که هر يک از ما چند زير- خود (خود فرعي) داريم و اين ايده را با ايده‌ها و مفاهيم تازه‌اش در دانش ‌شناختي پيوند داد. نظريه او چند ايده بسيار ساده دارد که بسيار محوري‌اند: توجه گزينشي، کم‌رويي (خودبازداري) جانبي، حافظه متکي به حالت و گسست شناختي. با توجه به اين‌که همواره ميليون‌ها عصب در مغز ما مي‌سوزند، اگر نتوانيم تااندازه‌اي تمام روند پردازشي موازيِ عظيمي که در پيش‌زمينه مغز در جريان است را ناديده بگيريم، هرگز نمي‌توانيم کاري را با دقت و به‌درستي انجام دهيم. وقتي در خيابان راه مي‌رويد، هزاران محرک وجود دارند که مغزِ تحت فشارِ شما را تحريک مي‌کنند؛ صدها انسان با سنين مختلف، گويش‌هاي متفاوت، رنگ مو و لباس‌هاي متنوع و شيوه راه رفتن متفاوت (زرق و برق‌هاي ديگر را ناديده مي‌گيريم) مراقب هستند که سکندري نخورند و به اتومبيل‌هايي که از چراغ زرد چهارراه عبور مي‌کنند، برخورد نکنند؛ بنابراين اين توجه بسيار گزينشي است. سيستم عصبي با تکيه بر اصل مسلم خودبازداري جانبي (که در آن يک گروه از عصب‌ها فعاليت عصب‌هاي ديگر را محدود مي‌کنند و اجازه نمي‌دهند که آنها پيام مهمي را به سطح ديگري از پردازش برسانند) بخشي از اين گزينش را محقق مي‌کند. در چشم، خودبازداري جانبي به ما کمک مي‌کند تا به‌طور بالقوه مراقب ناهمواري‌هاي زمين باشيم: سلول‌هاي شبکيه نيز که توسط نور بيرون تحريک شده‌اند، پيام‌هايي مي‌فرستند مبني بر جلوگيري از فعاليت عصب‌هاي مجاور و با اين کار يک ناهمواري شناسايي مي‌شود. چندين مکانيسمِ «حاشيه‌ياب» موضعي از اين دست در سطحي بالاتر با يکديگر «شکل‌ياب‌هايي» را تشکيل مي‌دهند که به ما امکان مي‌دهد تا يک «ب» را از يک «الف» و يک «ج» تشخيص دهيم.
در قسمت‌هاي فوقاني سيستم عصبي، ترکيب چند شکل‌ياب به ما کمک مي‌کنند تا واژه‌ها را تشخيص دهيم و در سطحي بالاتر، جملات را در جايگاهي مناسب قرار دهيم (اين‌ها به ما کمک مي‌کنند تا تشخيص دهيم که آيا جمله «سلام، حالت چطوره؟» يک احوال‌پرسي دوستانه است يا پيش‌درآمدي براي خريد کردن از فروشنده).
حافظه متکي به حالت کمک مي‌کند تا تمام اطلاعات جديد را براي استفاده در آينده، بر اساس بافت طبقه‌بندي کنيم: اگر شما نام يک شخص غريبه را پس از نوشيدن يک قهوة اسپرسو در برج ميلاد بشنويد، اگر آن شخص را دوباره در رستوراني ملاقات کنيد، نام‌اش را به‌خاطر خواهيد آورد. چند ماه پس از اين‌که از ايتاليا بازگشتم، شروع کردم به ايتاليايي حرف‌زدن و هر وقت که يک گيلاس نوشيدني تند مي‌خوردم دست‌هايم را باز مي‌کردم.
مارتيندال گفته است که بالاترين سطح تمام فرايندهاي خودبازداري و گسست سبب مي‌شود از اختلال گسستي در زندگي روزانه رنج ببريم. به ديگر سخن، ما همه تعدادي زير- خود اجرايي داريم و تنها راه مديريت انجام امور در زندگي آن است که اجازه دهيم که در هر زمان تنها يک زير- خود زمام امور را به‌دست گيرد.
پيش از آن‌که رويکردهاي تکاملي جديد در روانشناسي اهميت پيدا کنند، مارتيندال مفهوم زير- خود اجرايي را مطرح کرد اما اين مفهوم تنها هنگامي مؤثر خواهد شد که الگوي شناختي او را با ايده بخش‌بندي کارکردي ترکيب کنيد. روان‌شناسان تکامل‌گرا بر پاية اين‌که حيوانات و انسان‌ها از فرايندهاي ذهني متغير براي يادگيري چيزهاي مختلف استفاده مي‌کنند، مي‌گويند که تنها يک عضو پردازشگر اطلاعات در سر ما وجود ندارد بلکه سيستم‌هاي چندگانه‌اي وجود دارند که به حل مسائل مختلف اختصاص دارند. بنابراين، هر يک از ما به‌جاي اين‌که به‌طور جداگانه و تصادفي زير-‌ خود‌هاي درون سرِ خود را تنظيم کند، مجموعه‌اي از زير-خود‌هاي کارکردي دارد که يکي به تعامل با دوستان، يکي به حفاظت از خود (از شر دوستان بد)، يکي به دستيابي پيروزي، ديگري به يافتن زوج (که خود مشکلات ويژه خود را دارد و برخي از ما با آنها آشنا هستيم) و ديگري به مراقبت از فرزندان اختصاص دارد.
اين‌که ذهن را مجموعه‌اي مرکب از زير- خودهاي کارکردي مستقلِ سازگار در نظر بگيريم به ما کمک مي‌کند تا آشفتگي‌ها و اختلالات رفتار انساني بي‌شماري را بهتر درک کنيم؛ براي نمونه اين‌که چرا يک تصميم به‌ظاهر معقول وقتي در مورد فرزند گرفته مي‌شود، معقول مي‌شود اما وقتي در مورد يک دوست يا معشوق اعمال مي‌شود به‌طور کامل نامعقول مي‌نمايد.

تنظيم کانون توجه

در اواخر دهه 1960 روانشناسي به‌نام والتر مايکل آزمايش ساده‌اي روي کودکان چهار ساله انجام داد. او کودکان را به اتاق کوچکي برد که در آن يک ميز تحرير و يک صندلي قرار داشت و از آنها خواست تا با شيريني‌ها و کلوچه‌ها و بيسکويت‌هايي که داخل سيني بود از خودشان پذيرايي کنند. سپس مايکل به اين کودکان يک پيشنهاد داد: آنها مي‌توانستند در همان لحظه يک شيريني بخورند يا اگر صبر مي‌کردند تا مايکل برود و برگردد، آن‌وقت مي‌توانستند دو شيريني بخورند. تعجبي ندارد که تااندازه‌اي همه بچه‌ها ترجيح دادند صبر کنند.
در آن زمان روانشناسان اين‌گونه فرض کردند که توانايي به تأخير انداختن لذت به‌منظور دستيابي به شيريني دوم به قدرت اراده بستگي دارد. برخي افراد نسبت به بقيه از قدرت اراده بيشتري برخوردارند که به آنها امکان مي‌دهد تا در برابر وسوسه شيريني مقاومت کنند و براي دوران بازنشستگي پول پس‌انداز کنند. اما با مشاهده صدها کودک که در آزمايش شيريني شرکت کردند، مايکل نتيجه گرفت که اين الگوي معيار، نادرست است. او متوجه شد که قدرت اراده به‌طور ذاتي ضعيف است و کودکاني که سعي کردند لذت را به تأخير بيندازند و در برابر وسوسه‌شان طاقت بياورند، خيلي زود به فاصله چند ثانيه مبارزه را باختند.
در عوض، مايکل زماني‌که مشغول مطالعه آن دستة انگشت‌شمار کودکاني بود که صبر کردند، چيز جالبي کشف کرد. اين کودکان بدون استثنا روي يک استراتژي ذهني (فکري) حساب کرده‌اند: آنها راهي پيدا کردند تا ديگر به شيريني‌ها فکر نکنند و آن اين‌که مستقيم به شيريني‌ها خيره نشوند. برخي چشمان‌شان را بستند يا شروع کردند به بازي قايم‌باشک در اطراف ميز، عده‌اي آهنگ‌هاي Sesame Street را مي‌خواندند، يا به‌طور مرتب بند کفش خود را سفت مي‌کردند، يا خود را به خواب مي‌زدند. ميل آنها از بين نرفته بود بلکه فقط فراموش مي‌شد.
مايکل اين مهارت را «تخصيصِ استراتژيکِ (روشمند) توجه» مي‌نامد و استدلال مي‌کند که اين مهارت، زيربناي خويشتنداري است. ما به‌طور معمول فرض مي‌کنيم قدرت اراده ناظر به داشتنِ منش اخلاقيِ والاست در حالي‌که اين فرضيه اشتباه است. در واقع، قدرت اراده ناظر به هدايت درستِ کانون توجه و يادگيري نحوه کنترل فهرست کوتاهي از افکار در حافظه فعال است. قدرت اراده ناظر به فهم اين مسئله است که اگر ما در مورد شيريني‌ها مي‌انديشيم، قصد خوردن آنها را داريم و به همين خاطر از آنها روي برمي‌گردانيم.
نکته جالب توجه آن است که اين مهارت شناختي تنها براي افراد تحت رژيم غذايي مؤثر نيست بلکه به‌نظر مي‌رسد بخش اصلي موفقيت در عالم واقع اتفاق مي‌افتد. براي نمونه، وقتي مايکل سيزده سال پيش اين افراد را بررسي کرد (آنها اکنون دانش‌آموز دبيرستان هستند)، دريافت که عملکرد آنها در ارتباط با شيريني‌ها تااندازه زيادي قابل پيش‌بيني بوده است. کودکاني که در سن چهار سالگي سعي کرده بودند صبر کنند، هم در مدرسه و هم در خانه مشکلات رفتاري پيدا کردند. آنها گرفتار حالت‌هاي استرس‌زا هستند، بيشتر از ديگران در توجه کردن به مسائل دچار مشکل مي‌شوند و به سختي مي‌توانند روابط دوستانه خود را حفظ کنند. شايد عجيب‌ترين اين موارد کودکاني باشند که بعدها وارد دانشگاه شدند: کودکاني که توانستند 15 دقيقه براي شيريني صبر کنند، نمره آزمون ارزيابي آنها به‌طور متوسط 210 امتياز بيشتر از کودکاني بود که تنها چند ثانيه صبر کرده بودند.
اين نسبت‌ها نشانگر اهميت فراگيري روش تمرکز توجه است. وقتي ما به‌خوبي ميزان «توجه» را کنترل کنيم مي‌توانيم در برابر افکار منفي و وسوسه‌هاي خطرناک مقاومت کنيم و از درگيري‌هاي مختلف دوري کنيم. آنچه تصميم‌هاي ما را هدايت مي‌کند، واقعيت‌ها و احساساتي است که اطراف مغزمان در گردش است؛ تخصيص توجه به ما اجازه مي‌دهد تا اين فرايند آشفته و نامنظم را هدايت کنيم و جهت بدهيم به اين صورت که آگاهانه مسائلي را که مايل‌ هستيم به آنها بينديشيم، انتخاب کنيم.
افزون براين، اين مهارت ذهني روزبه‌روز ارزش بيشتري پيدا مي‌کند. ما در عصر اطلاعات زندگي مي‌کنيم که اين امر توان تمرکز و توجه به اطلاعات مهم را بسيار پراهميت مي‌کند (هربرت سايمون اين نکته را به بهترين شکل چنين بيان داشته است: «ثروت اطلاعات، فقر توجه را مي‌سازد»). مغز يک دستگاه محدود است و جهان، مکاني سردرگم، سرشار از داده‌ها و پريشاني و بي‌توجهي. عقل مي‌تواند داده‌ها را تجزيه و ترکيب کند آن‌چنان‌که اندکي معنادار‌تر شوند. اين توانايي، مانند قدرت اراده، مستلزم تخصيص استراتژيک (روشمند) توجه است.
نکته آخر: در دهه‌هاي اخير روانشناسي و دانش عصب‌شناسي به‌شدت مفاهيم کلاسيک مربوط به اراده آزاد را تحت‌الشعاع قرار داده‌اند. مشخص شده که ذهن ناخودآگاه بخش بيشتر ذهن است و در عين حال ما هنوز مي‌توانيم کانون توجه‌مان را کنترل کنيم و بر آن‌دسته از ايده‌هايي تمرکز کنيم که درموفقيت‌مان مؤثرند. در نهايت، اين تنها چيزي است که مي‌توانيم آن را کنترل کنيم. ما بايد به شيريني‌ها توجه نکنيم.

لايه‌هاي پنهان مغز
وقتي براي نخستين‌بار پيانو زدم، براي تک‌تک نوت‌هايي که مي‌زدم شش دانگ حواس‌ام را جمع مي‌کردم. سپس با تمرين بيشتر شروع کردم به زدنِ عبارت‌ها و کوردها. در نهايت با کمترين تلاش خودآگاه توانستم بسيار بهتر موسيقي بنوازم. يک چيز قدرتمندي در مغز من اتفاق افتاده بود.
البته نوع تجربه بسيار متداول است. اتفاق مشابهي در هر زمان که مي‌خواهيم زبان جديدي بياموزيم، بازي جديدي ياد بگيريم يا در محيط جديدي بياساييم، روي مي‌دهد. به احتمال زياد مکانيسم مشترکي مطرح است. به گمان من شناسايي ماهيت اين مکانيسم امکان‌پذير است: ما لايه‌هاي پنهان ايجاد مي‌کنيم.
مفهوم علمي لايه پنهان برگرفته از مطالعه شبکه‌هاي عصبي است. دراينجا، تصوير کوچکي مي‌بينيد که هزاران حرف در بطن خود دارد.
در اين تصوير، جريان اطلاعات از بالا به پايين حرکت مي‌کند. عصب‌هاي حسي (دايره‌هاي چشمي در بالا) درون‌داد را از جهان خارج مي‌گيرند و آن را تبديل به کدهاي آسان‌ياب مي‌کنند (که رشته‌اي از تکانه‌ها يا تپش‌هاي الکتريکي در نورون‌هاي بيولوژيکي هستند). آنها اين اطلاعات کدگذاري شده را به عصب‌هاي ديگر در لايه‌هاي زيرين مي‌رسانند. عصب‌هاي انتقال‌دهنده (ستاره‌هاي پايين) سيگنال‌هاي خود را به دستگاه‌هاي برون‌داد مي‌فرستند ( که ماهيچه‌ها هستند و در عصب‌هاي مصنوعي، ترمينال‌هاي کامپيوتر خوانده مي‌شوند). در ميانه نيز عصب‌هايي قرار دارند که نه جهان خارج را به‌طور مستقيم مي‌بينند و نه در آن عمل مي‌کنند. اين عصب‌هاي دروني تنها با عصب‌هاي ديگر ارتباط دارند. آنها لايه‌هاي پنهان هستند.
نخستين شبکه‌هاي عصبي مصنوعي، فاقد لايه‌هاي پنهان بودند. برون‌داد آنها کارکرد نسبتاً ساده درون‌دادشان بود. آن دو لايه (گيرنده درون‌داد-برون‌داد) محدوديت‌هاي دست‌وپاگير داشتند. براي نمونه، وقتي با مجموعه‌اي از تصاوير مختلف مواجه مي‌شويم که در آنها چند دايره سياه روي يک صفحه سفيد قرار دارند، هيچ راهي براي طراحي ادراکي که بتواند تعداد دايره‌ها را بشمرد وجود ندارد.
تنها در دهه 1980 بود که دانشمندان متوجه شدند که افزودن يک يا چند لايه پنهان مي‌تواند به ميزان قابل‌توجهي قابليت‌هاي شبکه عصبي را افزايش دهد. براي نمونه، امروزه از اين شبکه‌هاي چندلايه براي بيرون‌کشيدن مدل از انفجار ذراتي که ناشي از فعاليتِ شتاب‌دهنده‌هاي بزرگ ذرات هستند، استفاده مي‌شود. آنها اين کار را بسيار سريع‌تر و مطمئن‌تر از انسان‌ها انجام مي‌دهند.
ديويد هابل و تورستن ويزل در 1981 جايزه نوبل را به‌خاطر تشخيص اين‌که عصب‌ها در کورتکس بينايي چه مي‌کنند، به خود اختصاص دادند. آنها نشان دادند که لايه‌هاي پنهان متوالي ابتدا ويژگي‌هايي را که به لحاظ بينايي معنادار هستند، انتخاب مي‌کند (براي نمونه تغييرات سريع در روشني يا رنگ که نشانگر مرزهاي بين اشياء هستند) و سپس آنها را به کل‌هايي معنادار بدل مي‌کنند (اُبژه‌هاي زيرين).
ما در هر لحظه از حيات زنده (هوشيار)مان در بزرگسالي، الگوهاي خام فوتون‌ها را که به شبکيه چشمان‌مان برخورد مي‌کنند، به جهان ديداريِ سه بعدي‌اي ترجمه مي‌کنيم (فوتون‌ها از چندين منبع به‌هم‌ريخته و نامنظم به يک سطح دوبعدي فرافکنده مي‌شوند). از آنجا که اين کار به هيچ وجه مستلزم تلاش آگاهانه نيست، ما آن را معجزه‌اي در نظر مي‌گيريم که هر روز اتفاق مي‌افتد. اما وقتي مهندسان سعي مي‌کنند از اين کار در سيستم ديداري ربات‌‌ها کپي‌برداري کنند، به دردسر مي‌افتند. امروزه چشم روبات در مقايسه با چشم استاندارد انسان بسيار ابتدايي است. هابل و ويزل راهکاري طبيعي براي اين کار يافتند و آن طراحي لايه‌هاي پنهان بود.
لايه‌هاي پنهان به شکل فيزيکي و عيني تجسم مي‌يابند و در عين حال حالتي مبهم و انتزاعي از ظهور را نشان مي‌دهند. هر لايه عصبي پنهان يک الگو دارد. عصب فعال مي‌شود و سيگنال‌هاي خود را به لايه بعدي مي‌فرستد. در اين زمان الگوي اطلاعاتي‌اي که اين عصب از لايه پيشين دريافت مي‌کند با آن الگو مطابق مي‌شود؛ به عبارتي مي‌توان گفت که نورون‌ها مفهومي جديد از ظهور (پديداري) را تعريف و متعاقباً ايجاد مي‌کنند.
در مورد لايه‌هاي پنهان بايد بين کارآمديِ عادي و توان يک شبکه خوب تمايز قائل شد؛ اين تفاوت در تمايز بين نواختن پيانو، راندن دوچرخه يا شنا کردن، زماني‌که آن را ياد مي‌گيريد آسان است و مي‌آموزيد که زماني‌که آن را براي اولين‌بار انجام دهيد با دشواري روبه‌رو خواهيد بود. دانستن اين‌که به‌طور دقيق چگونه لايه‌هاي پنهان جديد در مدار عصبي قرار مي‌گيرند، يکي از بزرگ‌ترين مسائل حل‌نشدني علم است. شايد بتوان گفت که اين مسئله چه‌بسا حل‌نشدني‌ترين مسئله علم است.
لايه‌هاي پنهان (فارغ از اين‌که ريشه در شبکه‌هاي عصبي دارند)، نمادها يا سمبل‌هايي چندمنظوره هستند که توان توضيح واقعيت را دارند. براي نمونه، در کتابي که در زمينه فيزيک نگاشته‌ام بارها به تأثير وضع نام براي اشياء توجه کرده‌ام. وقتي موري گلمان، «کوارک» را ابداع کرد، در واقع نامي به الگويي متناقض از واقعيات داد. زماني‌که اين الگو شناخته شد، فيزيکدانان با اين چالش مواجه شدند که اين الگو را تبديل به چيزي کنند که از لحاظ رياضي دقيق و منسجم باشد اما شناسايي دشوار، گامي اساسي در راستاي حل آن بود! همچنين، وقتي من اصطلاح «anyon» را براي ذراتي که تنها دو بُعد دارند ابداع کردم، مي‌دانستم که مجموعه منسجمي از مفاهيم را نشان کرده‌ام اما نمي‌توانستم پيش‌بيني کنم که چگونه اين مفاهيم محقق مي‌شوند و تجسم مي‌يابند. در مواردي از اين دست، نام‌ها، گره‌هاي جديدي در لايه‌هاي پنهان انديشه ايجاد مي‌کنند.
من متقاعد شدم که مفهوم کلي لايه‌هاي پنهان جنبه عميقي از شيوه‌اي است که ذهن (خواه انسان، حيوان و خواه غريبه؛ گذشته، حال يا آينده) با آن کار خود را انجام مي‌دهد. ذهن‌ها از طريق تجسم‌بخشيدن به مفاهيم، آنها را ايجاد مي‌کنند؛ يعني همان ويژگي‌هايي که لايه‌هاي پنهان را شناسايي و درک مي‌کنند. آيا «لايه‌هاي پنهان» در ذات خود مؤثر‌ترين مفهومي نيست که بتوانيم آن را در هر جا به‌کار ببريم؟

انديشه انسان‌مدارانه
آيا پي‌دي‌اف شامپوي خود را مي‌شناسيد؟ يک پي‌دي‌اف به يکي از ذرات کوچک و ضعيف يک اکوسيستم اشاره دارد و اگر شامپوي شما حاوي روغن پالم باشد که براي نمونه در جنگل بورنئو کشت مي‌شود، ارزش‌اش بسيار زياد خواهد بود. DALY شامپوي‌تان را چطور؟ اين سنجه برگرفته از سلامت عمومي است: معلوليت يا بخشي از زندگي شخص که به‌واسطه نوعي اختلال فيزيکي (براي نمونه، در اثر قرار گرفتن در معرض مواد شيميايي صنعتي) از ميان رفته يا تلف شده است. بنابراين، اگر شامپوي مورد علاقه شما دو عنصر شايع (براي نمونه کارسينوژن، ديوکسان يا BHA، مختل‌کننده غدد درون‌ريز) را داشته باشد، DALY آن بيشتر خواهد بود.
PDF‌ ها و?DALY‌ ها تنها يکي از هزاران سنجه تفکر انسان‌مدارانه هستند که نشان مي‌دهند چگونه سيستم‌هاي انساني بر سيستم‌هاي زمين تأثير مي‌گذارند؛ سيستم‌هايي که سبب حفظ و بقاي حيات مي‌شوند. اين شيوه تعامل بين دنياي طبيعي و دنياي ساخته‌شده برگرفته از علوم زمين‌شناختي است. اگر اين ديدگاه عموميت يابد، به نحوي مؤثر نشان مي‌دهد که چگونه مي‌توانيم راهکارهايي براي مواجهه با تنها خطري که نوع ما را تهديد مي‌کند بيابيم و اين خطر، نابودي محيط زيست ماست.
در سياره ما ابتدا کشاورزي انجام مي‌شد، پس از آن انقلاب صنعتي به‌سرعت آن را درنورديد. کره زمين پس از پشت سر گذاشتن دوره هولوسين (آخرين دوره يا دومين دوره)، وارد مرحله‌اي شد که زمين‌شناسان آن را دوره انسان‌مداري مي‌نامند. در اين مرحله سيستم‌هاي انساني، سيستم‌هاي طبيعي را که پشتوانه حيات هستند، از بين مي‌برند. اثرات شبکه انرژي، حمل‌ونقل، صنعت و تجارت بدون وقفه سيستم‌هاي بيوشيميايي جهان (مانند چرخه آب، فسفر و کربن) را فاسد مي‌کنند. دردناک‌ترين داده‌ها نشان مي‌دهد که از دهه 1950 اقدامات غيرمسئولانه انسان‌ها شتاب عجيب و غريبي به خود گرفته است و در نهايت اين شتاب در طي چند دهه بعد منجر به بروز بحران خواهد شد و سيستم‌هاي مختلف به نقطه‌اي خواهند رسيد که ديگر هيچ راه بازگشتي وجود نخواهد داشت. براي نمونه، حدود نيمي از کل تراکم CO2 در جو در 30 سال اخير اتفاق افتاده است و از تمام سيستم‌هاي پشتيبانِ حيات در سطح جهان، چرخه کربن، تااندازه‌اي بازگشت ندارد. اين واقعيت‌هاي ناراحت‌کننده در مورد چرخه کربن، پوستري است از خودکشيِ آهسته نوعِ ما و اين بخشي از تصوير بزرگ‌تري است با تمام سيستم‌هاي هشت‌گانه پشتيبان حيات در سطح جهان که مورد هجوم عادت‌هاي روزمره ما قرار دارند.
انديشه انسان‌مدارانه به ما مي‌گويد که اين مسئله لزوماً ذاتيِ سيستم‌هايي مانند سيستم‌هاي تجاري و انرژي نيست که طبيعت را فاسد و نابود مي‌کنند؛ اميدواريم که اين‌ها به‌گونه‌اي اصلاح شوند که تبديل به پديده‌هايي خودنگهدارنده، پايا و داراي نوآوري و توان کارسالارانه شوند. ريشه اصلي و واقعي معضلِ انسان‌مداري در معماري و طراحي سيستم عصبي ما نهفته است.
ما تهديد (خطر) انسان‌مداري را با مغزهايي بررسي کرديم که در اثر تکامل رشد يافته‌اند، هدف ما از اين کار نجات دوره پيشين زمين‌شناسي (يعني هولوسين) بود؛ در اين زمان خش‌خش‌ها و غرش‌ها در ميان بوته‌زارها سيگنال‌ها و نشانه‌هاي اين خطرها و تهديدها بود و خود کمک خوبي براي اين به‌شمار مي‌رفت که انسان از مارها و عنکبوت‌ها بيزار شود. سيستم‌هاي عصبيِ هشداردهنده ما مدت‌هاست با اين‌گونه خطرات قديمي و ديرينه خو گرفته‌اند.
حال نقطه کوري که ذاتي ادراک ماست را نيز به اين بي‌توجهي‌مان به اين تهديدات و خطرات بيفزاييد: ما هيچ يک از خطرات خرد و کلان دوره انسان‌مداري را که سازوکار حسي ما را تهديد مي‌کنند، در سيستم عصبي خود ثبت نکرده‌ايم. ما از افزايش تدريجي مواد شيميايي خطرناک و زيان‌آور در بافت بدن‌ خود غافل‌ايم. بي‌ترديد ما روش‌هايي براي ارزيابي افزايش ميزان CO2 يا BHA داريم اما اين اعداد و ارقام براي بيشتر افراد تأثير چنداني ندارند. يافتن راه‌هايي براي مواجهه و مقابله با نيروها و عواملي که تأثير انسان‌مداري را بيشتر مي‌کنند بايد در اولويت فعاليت‌هاي علمي باشد. البته دانشمندان علوم زمين‌شناسي به اين مسئله مي‌پردازند اما به ريشه مسئله (رفتار انسان) توجه نمي‌کنند. علوم زمين‌شناسي باوجود اطلاعات فراواني که در اختيار ما قرار مي‌دهند، کار زيادي در مورد انديشه انسان‌مداري انجام نمي‌دهند.
حوزه‌هايي که مي‌توانند راهکارهاي مناسبي در اين زمينه ارائه دهند عبارت‌اند از اقتصاد، دانش عصب‌شناسي، روانشناسي اجتماعي، دانش‌شناختي و شعبه‌هاي گوناگون آنها. اين حوزه‌ها با تأکيد و تمرکز بر نظريه و عمل انسان‌مداري به راه‌هاي تقويت و بقاء انواع کمک مي‌کنند اما ابتدا بايد خود درگير چنين چالشي شوند که در دستور کار بيشتر آنها نيست.
براي نمونه، چه زماني دانش neuroeconomics به بي‌تفاوتي عجيب و غريب مغز نسبت به اخبار مربوط به نابودي کره زمين خواهد پرداخت؟ حالا بگذريم از اين‌که چگونه مي‌توان اين نقطه کور ادراک ما را ترميم کرد. آيا دانش عصب‌شناسي شناختي روزي خواهد توانست روند تصميم‌گيري مشترک‌مان را تغيير دهد؟ آيا هر يک از علوم کامپيوتر، علوم مربوط به مغز يا رفتارشناسي اطلاعاتي در اختيار ما قرار مي‌دهند که به وسيلة آن جهت‌مان را تغيير دهيم؟
پل کروزِن، شيمي‌دان هلندي که به‌خاطر کار روي شکاف لايه ازن جايزه نوبل دريافت کرد، ده سال پيش اصطلاح انسان‌مداري را وضع کرد. انسان‌مداري به‌مثابه يک عنصر، هنوز از دانش محيط زيست و زمين‌شناسي فراتر نرفته است چه رسد به فرهنگ عامه: وقتي اين اصطلاح را در گوگل جست‌وجو مي‌کنيم، مي‌بينيم که 78700 مرتبه به آن مراجعه شده (که بيشتر در حوزه زمين‌شناسي است) اما در مقابل، وقتي اصطلاح Placebo (دارونما، پلاسيبو) را جست‌وجو مي‌کنيم، مي‌بينيم که عنصري جاافتاده است و بيش از 18 ميليون بار به آن ارجاع شده است (اين رقم در مورد اصطلاح تازه ساخته‌شدة vucuzela حتي به 3650000 نيز مي‌رسد).

ما غرق در تفکر هستيم
من توجه شما را به مدت 60 ثانيه به چيزي از جمله تصوير اين نوشته، حس تنفس يا احساس اين‌که بدن‌تان به صندلي تکيه داده است، جلب مي‌کنم بدون آن‌که هيچ فکر آشفته‌اي آن را منحرف کند. به‌نظر مي‌رسد که فقط کافي است توجه کنيد اما حقيقت آن است که اين کار برايتان غيرممکن خواهد بود. اگر پاي زندگي کودکان‌تان در ميان باشد، نمي‌توانيد بيش از چند ثانيه روي چيزي تمرکز کنيد حتي اگر چاقو زير گلويتان بگذارند، چون بلافاصله بعد از آن دوباره به فکر فرو خواهيد رفت. اين فرورفتن در امري غيرواقعي، خود يک مشکل است. در واقع، اين مشکلي است که سبب ايجاد مشکل ديگري در زندگي انسان مي‌شود.
من به هيچ‌وجه منکر اهميت انديشيدن نيستم. تفکر زباني امري اجتناب‌ناپذير است. اين تفکر اساس برنامه‌ريزي، يادگيري، استدلال اخلاقي و بسياري از توانايي‌هايي است که انسانيت ما را تشکيل مي‌دهد. تفکر جوهر هر رابطه اجتماعي و نهاد فرهنگي است. افزون بر اين، انديشه اساس و بنياد علم و دانش است اما اين‌که ما از روي عادت با جريان تفکر يکي شده و به‌اصطلاح غرق در انديشيدن مي‌شويم (يعني نمي‌توانيم انديشه‌هاي درست و منطقي را تشخيص دهيم) منبع اصلي و اوليه گرفتاري و آشفتگي ماست.
ارتباط ما با تفکر خودمان تا سرحد تناقض، ارتباطي بيگانه است. وقتي شخصي را مي‌بينيم که در خيابان راه مي‌رود و با خود حرف مي‌زند، مي‌گوييم که طرف ديوانه است. اما ما همه به‌طور مرتب با خود حرف مي‌زنيم و فقط دهان‌مان بسته است. ما در حال حاضر به‌سختي مي‌توانيم به زندگي‌مان از دريچه استدلال و برهان بنگريم. ما به خود مي‌گوييم که به‌طور دقيق چه اتفاقي افتاده است، چه اتفاقي بايد مي‌افتاد و چه اتفاقي شايد خواهد افتاد. ما بي‌وقفه به خود اميد مي‌دهيم و به‌طور مرتب نگران آينده‌ايم. ما به‌جاي اين‌که با خودمان زندگي کنيم، فکر مي‌کنيم که با ديگران هستيم و گويي که با يک دوست خيالي حرف مي‌زنيم که صبر ايوب دارد. ما با چه کسي حرف مي‌زنيم؟
بيشتر ما با اين حس زندگي مي‌کنيم که ما متفکرِ تفکرات‌مان و تجربه‌کننده تجربه هايمان هستيم در حالي‌که از منظر علم، ما مي‌دانيم که اين ديدگاهي نادرست است. هيچ خود يا نفس مجزايي وجود ندارد که مانند گاو-آدم (مينوتور) در لابيرنت مغز ما پنهان شده باشد. هيچ ناحيه‌اي در کورتکس يا مسير پردازش عصبي وجود ندارد که «شخصيت» ما (خود ما) در آن جايي ويژه داشته باشد. به قول دانيل دنت، هيچ مرکز ثقل ثابتي وجود ندارد اما از لحاظ ذهني گويا هميشه در درون ما چيزي هست.
اديان (از جمله هندو، بودا، مسيحيت، اسلام، يهود و...) نيز کم‌و‌بيش مي‌گويند که ما به‌اصطلاح در چنگال يک پندارشناختي (توهم) زندگي مي‌کنيم و اين امر را از دريچه آموزه‌هاي ديني مي‌توانيم مشاهده کنيم. يک مسيحي در روزهاي آخر هفته در حالي‌که مدام به تکرار آيات پروردگار مي‌پردازد، احساس آرامش و روشني دارد و فکر مي‌کند که اين حالت ذهني مؤيد آموزه مسيحيت است؛ يک هندو هر روز غروب نيايش‌هاي ويژه کريشنا را مي‌خواند و احساس مي‌کند از بند نفس رها شده است و نتيجه مي‌گيرد که معبودش بر او باران رحمت فروريخته است؛ يک صوفي ساعت‌ها سماع مي‌کند و لحظه‌اي حجاب عقل را افکنده مي‌بيند و به اين باور مي‌رسد که رب خويش را ملاقات کرده است.
عموميت اين پديده‌ها ادعاهاي فرقه‌اي هر دين را ابطال مي‌کند و نظر به اين‌که تأمل‌کننده‌ها عموماً تجربيات خوداستعلاييِ خود را جزئي جدانشدني از الهيات، اسطوره‌شناسي و متافيزيک خود مي‌دانند، تعجبي ندارد که دانشمندان و غيرمؤمنان گزارش‌هاي آنان را محصول ذهن‌هاي آشفته‌شان يا رواياتي اغراق‌آميز (مثل حيرت علمي، لذت‌بردن از امري زيبا ،الهام هنري و...) بدانند که از ذهن عادي فاصله دارد.
اديان به‌طور مشخص گمراه‌کننده‌اند، حتي اگر برخي تجربه‌هاي ديني، ارزشمند باشند. اگر بخواهيم به‌طور واقعي ذهن را بشناسيم و بر پرخطرترين منابع دشمني و درگيري در جهان چيره شويم، بايد به طيف کاملي از تجارب انساني در بافت علم بينديشيم. اما ابتدا بايد بدانيم که ما در درياي تفکر غرق هستيم.

انديشيدن در زمان در برابر انديشيدن خارج از زمان
يکي از عادت‌هاي قديمي و فراگير تفکر عبارت است از اين‌که تصور کنيم پاسخ درست به هر پرسشي که ما را به فکر وامي‌دارد در قلمروِ ابدي «حقايق جاودان» نهفته است. هدف پژوهش حاضر عبارت است از «يافتن» پاسخ يا راهکار در آن قلمروِ جاودانِ (از پيش موجود). براي نمونه، فيزيکدانان بيشتر به شيوه‌اي صحبت مي‌کنند که گويي نظريه نهايي در مورد همه چيز در فضاي افلاطوني بي‌کران به شکل رياضي وجود دارد.
وقتي مي‌گوييم تفکر در زمان، منظور‌مان اين است که وظيفه ما ابداع ايده‌هاي جديد براي توصيف پديده‌هاي جديد و نيز ابداع ساختارهاي رياضي جديد براي بيان آنهاست. اگر ما خارج از زمان بينديشيم، در واقع اعتقاد داريم که اين ايده‌ها پيش از آن‌که ما آنها را ابداع کنيم، وجود داشته‌اند. اگر در زمان بينديشيم، هيچ دليلي ندارد که اين‌گونه فکر کنيم.
تقابل بين انديشيدن در زمان و خارج از زمان را مي‌توان در بسياري از حوزه‌هاي انديشه و عمل انساني مشاهده کرد. ما زماني خارج از زمان مي‌انديشيم که فرض کنيم رويکردهاي ممکن و احتمالي پيش‌تر توسط مجموعه‌اي از مقولات پيشينيِ مطلق و محض تعيين شده‌اند. همچنين زماني در زمان مي‌انديشيم که دريابيم که پيشرفت فناوري، اجتماعي و علمي از گذر ابداع ايده‌ها، استراتژي‌ها، روش‌ها و اشکال جديد سازماندهي اجتماعي اتفاق مي‌افتد.
اين‌که حقيقت جاودان است و خارج از عالم قرار دارد، جوهر فلسفه افلاطون را تشکيل مي‌دهد که در تمثيل و قالب زنداني تصوير شده است؛ مراد از اين تمثيل آن است که کشف، تنها يادآوري است. اين در فلسفه رياضيات که پلاتونيسم ناميده مي‌شود، انعکاس يافته است. در اين مکتب باور بر اين است که دو نحوه «وجود» داريم: اشياء فيزيکي (مادي) عادي که در عالم وجود دارند و در معرض زمان و تغيير قرار گرفته‌اند و اشياء رياضي که در ساحتي بي‌زمان و جاودان قرار دارند. تقسيم جهان به قلمروي زميني و زمانيِ حيات، مرگ، تغيير و فساد که ساحتي ملکوتي و واجد حقيقتي ازلي و ابدي آن را احاطه کرده، مشخصه علم و دين مسيحي در دوران باستان بود.
اگر فکر کنيم که وظيفه فيزيک کشف شيء رياضيِ جاوداني است که هم‌شکلِ تاريخ جهان است، در اين‌صورت طبيعي است که فکر کنيم حقيقت عالم در خارج از عالم قرار دارد. اين جزء عادات ذهني ماست که نمي‌توانيم ابهام آن را ببينيم: اگر عالم همه همين است که وجود دارد، پس چگونه چيزي مي‌تواند خارج از آن وجود داشته باشد که هم‌شکل آن باشد؟
از سوي ديگر، اگر واقعيت زمان را بديهي در نظر بگيريم، در اين‌صورت هيچ شيء رياضي‌اي وجود ندارد که به‌طور کامل هم‌شکل اين عالم باشد چون يکي از ويژگي‌هاي عالم واقع که هيچ شباهتي با شيء رياضي ندارد آن است که هميشه يک لحظه است. در واقع، همان‌گونه که چارلز ساندرز پيرس، نخستين‌بار مطرح کرد، اگر قرار باشد که درکي عقلاني از اين مسئله داشته باشيم که چرا يک مجموعه قوانين خاص به‌جاي مجموعه‌اي ديگر وجود دارد، پس بايد روندِ شکل‌گيري تاريخي قوانين فيزيک را بپذيريم.
انديشيدن خارج از زمان بيشتر به اين معناست که يک ساحت خيالي خارج از عالم وجود دارد که حقيقت در آن نهفته است. اين يک ايده ديني است چون به اين معناست که تبيين‌ها و توجيه‌ها در نهايت به چيزي خارج از عالمي که ما خود بخشي از آن هستيم، اشاره دارند. اگر ما تأکيد کنيم که هيچ چيزي خارج از عالم وجود ندارد (حتي مفاهيم انتزاعي يا اشياء رياضي) در اين‌صورت مجبور هستيم علت‌هاي پديده‌هاي عالمِ خود را بيابيم. بنابراين انديشيدن در زمان نيز انديشيدن درون عالمي از پديده‌هايي است که در آن زندگي کنيم.
در ميان جهان‌شناسان و فيزيکدانان معاصر، طرفداران فيض ازلي و هستي‌شناسيِ کوانتوميِ جاودان، خارج از زمان مي‌انديشند. طرفداران سناريوهاي هستي‌شناسي چرخه‌اي و تکاملي، در زمان مي‌انديشند. اگر در زمان فکر مي‌کنيد، نگران پايان زمان در نوعي يگانگيِ زمان-مکان خواهيد بود. اگر خارج از زمان فکر مي‌کنيد، اين يک مشکل قابل‌چشم‌پوشي است، چون اعتقاد داريد که واقعيت، عبارت است از کل تاريخ جهان در يک زمان.
بيولوژي تکاملي داروين، سرنمونِ انديشيدن در زمان است چون در بطن قضيه واقعيتي است که فرايندهاي طبيعي که در زمان ايجاد مي‌شوند مي‌توانند در نهايت به‌طور کامل به ايجاد ساختارهاي جديد تبديل شوند. وقتي اين ساختارها به‌کار گرفته شوند، قوانين جديد نيز به‌وجود مي‌آيند. تکامل نيازي به فضاهاي انتزاعي و وسيع مانند تمام حيوانات نامي، رشته (زنجيره) DNA، مجموعه پروتئين‌ها يا قوانين بيولوژيکي ندارد. تغييرات ناشي از تکامل آن‌چنان غيرقابل‌پيش‌بيني و مبتني بر کل موجودات زنده هستند که تحليل و کدگذاري آنها دشوار است. همان‌طور که يکي از بيولوژيست‌هاي نظري به‌نام استوارت کافمن گفته است، بهتر آن‌که تغييرات تکاملي را کاوش و جست‌وجويِ در زمانِ عناصرِ بسيار نزديک به هم در نظر بگيريم که زيست کرة ما انجام مي‌دهد.
همين مسئله در مورد تکامل فناوري‌ها، اقتصاد و جوامع صادق است. اين‌که نمي‌توانيم درک کنيم که بازارهاي اقتصادي (جدا از تاريخ‌شان) رو به سوي نوعي تعادل و توازن خاص گذاشته‌اند، خود نشانگر خطر تفکر خارج از زمان است. در اين ميان، تبعيت از جريان، که اقتصادداني به نام برايان آرتور مطرح مي‌کند، براي شناخت بازارهاي واقعي ضروري است. اين مسئله اطلاعاتي را در اختيار ما مي‌گذارد که به‌خوبي نشانگر تفکر در زمان هستند.
انديشيدن در زمان، نسبي‌گرايي نيست بلکه شکلي از نسبت‌باوري است. حقيقت، هم در محدوده زمان و هم عيني است، البته وقتي که ناظر به اشيائي باشد که تنها به هنگام ابداع (از طريق تکامل يا انديشه انسان) به‌وجود مي‌آيند. وقتي ما در زمان فکر مي‌کنيم، به توانايي‌هاي انسان جهت ايجاد و ابداع ساختارها و راهکارهاي براي حل مسائل پي مي‌بريم.
وقتي در مورد سازمان‌ها و جوامعي که در آن‌ها زندگي و کار مي‌کنيم، در خارج از زمان مي‌انديشيم، انتقادها، ايرادها و محدوديت‌هاي آنها را بي‌چون و چرا مي‌پذيريم و در پي دست‌وپاکردن اهرم‌ها و ابزارهاي بروکراتيک مي‌رويم، گويي که استدلال آنها به‌طور کامل متقن و محکم بوده است. وقتي در زمان به سازمان‌ها مي‌انديشيم، درمي‌يابيم که هر يک از ويژگي‌هاي آنها نتيجه تاريخ‌شان است و لوازم آنها قابل بحث بوده و مي‌توان از طريق ابداع راه‌ها و شيوه‌هاي جديد، آنها را بهبود بخشيد.

انديشه انتزاعي
باربارا مک‌کلينتاک تا 32 سال پيش از آن‌که جايزه نوبل (در زمينه فيزيولوژي يا پزشکي) را در 1983 به‌خاطر کشف «ژن‌هاي جهنده» دريافت کند، از سوي جامعه علمي مورد بي‌توجهي و حتي تمسخر قرار داشت. مک‌کلينتاک طي سال‌هايي که هم‌قطاران‌اش با او دشمني داشتند نوشته‌اي را منتشر نکرد و ترجيح مي‌داد از جامعه علمي دور باشد (به تعبيري، چون مي‌خواست از مخالفت جامعه علمي دوري بگزيند، مطلبي منتشر نکرد). استنلي پريسينر تا زماني که نظريه پِريون‌اش تاييد نشد، مورد انتقاد شديد همکاران‌اش قرار داشت. او نيز به کار خود ادامه داد تا زماني که در 1997 جايزه نوبل را دريافت کرد.
بري مارشال اين واقعيت پزشکي را به چالش کشيد که مي‌گويد، علت زخم‌معده اسيد و استرس است و شاهدي آورد مبني بر اين‌که علت زخم‌معده عفونت باکتريايي است که اچ.پيلوري آن را کشف کرده است. مارشال در 1998 در مصاحبه‌اي گفت که «همه با من مخالف بودند» و در آن زمان بود که نام‌اش بر سر زبان‌ها افتاد. پيشرفت دانش پزشکي با تأخير همراه بوده و در عين حال، انديشه انتزاعي ادامه داشته است، گرچه با روندي آهسته و به‌تنهايي.
انديشه انتزاعي اصطلاحي است که ادوارد دِ بونو وضع کرد تا انديشه مولد (و نه واکنشي) را توصيف کند. مک‌کلينتاک، پريسينر و مارشال انديشه انتزاعي را مطرح کردند و بي‌اعتقادي خود نسبت به ديدگاه‌هاي علمي پذيرفته‌شده در آن زمان را به‌طور موقتي تعليق کردند.
افراد باهوش مي‌توانند به نحوي ماهرانه موردي متقاعدکننده بسازند و تااندازه‌اي درباره هر ديدگاهي استدلال کنند. اين‌گونه کاربرد واکنشي و انتقاديِ هوش ديدگاه ما را محدود مي‌کند. در مقابل، انديشه انتزاعي، گران، آزاد و نامحدود و مخاطره‌آميز است و مستلزم آن است که متفکر، بافت، مفاهيم و اهداف را ايجاد و مشخص کند.
بيست و دو سال مطالعه ذرات بافتي را پديد آورد که در آن مک‌کلينتاک توانست بينديشد. او با دانش گسترده و توان مشاهداتي و تحقيقاتي‌اش معناي الگوهاي تغيير رنگ در دانه ذرت را دريافت. اين امر سبب شد او مفهوم تنظيم ژني را مطرح کند که نظريه ژنوم را به‌مثابه مجموعه‌اي ثابت از دستورات که از نسلي به نسل ديگر منتقل مي‌شوند، به چالش بکشد. اثر مک‌کلينتاک که نخستين‌بار در 1950 گزارش شد (نتيجه انديشه انتزاعي، پژوهش گسترده، تداوم و تمايل به تعليق ناباوري) تا سال‌ها بعد شناخته يا پذيرفته نشد.
هر چه ما مي‌دانيم (باورهاي راسخ‌مان) و در برخي موارد، حتي آنچه که گمان مي‌کنيم «واقعيت» دارد، دريچه‌هايي ايجاد مي‌کند که از طريق آن جهان را مي‌بينيم و تجربه مي‌کنيم و مي‌توانيم به جهت‌گيري واکنشي و انتقادي کمک کنيم. اين امر کمک مؤثري به ما مي‌کند ( آتش داغ است؛ اگر به آن دست بزنيد مي‌سوزاند). افزون بر اين، اين مسئله مي‌تواند توانايي ما را براي مشاهده و تفکر به‌نحوي گسترده و مولد افزايش دهد.
وقتي ما محکم به ساختارهايمان مي‌چسبيم (همان‌گونه که هم‌قطاران مک‌کلينتاک اين کار را کردند) آنچه را که درست است و جلوِ چشم‌مان است را نمي‌توانيم ببينيم. آيا ما مي‌توانيم نظم و انسجام علمي‌اي را که انديشه مولد و تعليق ناباوري را مي‌پذيرد، تأييد کنيم؟ گاهي اوقات داستان‌هاي علمي‌-تخيلي تبديل به کشف علمي نمي‌شوند.

طراحي مغز
نظر به تحقيقات اخير در مورد شکل‌پذيري مغز و خطرات بارِ شناختي، قوي‌ترين ابزار در ضرادخانه شناختي ما، طراحي است. ما به‌طور ويژه مي‌توانيم از نظام و اصول طراحي براي شکل‌دادن به ذهن‌مان استفاده کنيم. اين البته با کسب علم و دانش متفاوت است. در واقع ناظر به طراحيِ اين مسئله است که هر يک از ما چگونه مي‌انديشد، به‌خاطر مي‌آورد و در عصر ديجيتال چگونه به نحوي مؤثر و مناسب ارتباط برقرار مي‌کند.
مطالبي که امروزه در مورد تأثيرات عصر ديجيتال بر شناخت منتشر مي‌شود، ارزشمند هستند. اما ما به‌جاي پيش‌بيني آينده‌اي هولناک بايد سعي کنيم آينده جديدي به‌دست آوريم. کشفيات جديد در حوزه دانش عصب‌شناسي ما را اميدوار کرده است. ما مي‌دانيم که مغز ما شکل‌پذير است و مي‌تواند بسته به اين‌که چگونه از آن استفاده مي‌کنيم، تغيير کند. يکي از مطالعات مشهوري که روي رانندگان تاکسي لندن انجام شده نشان مي‌دهد که ناحيه ويژه‌اي از مغز آنها که به حافظه اختصاص دارد، بسي بزرگ‌تر از افراد غيرراننده در همان سن و سال است. اين مسئله در مورد رانندگان اتوبوس لندن صدق نمي‌کند. اين امر، اين نتيجه را تأييد مي‌کند که الزام رانندگان تاکسي براي به‌خاطر سپردن خيابان‌هاي متعدد لندن تغيير در ساختار هيپوکامپ مغز را هدايت مي‌کند.
نتايج اين پژوهش‌ها، اين نکته را نشان مي‌دهد که حتي ميان بزرگسالان، استفاده مدام و متمرکز از يک قسمت از مغز به‌طور عملي مي‌تواند اندازه و البته ظرفيت آن را افزايش دهد. استفاده فشرده و مکرر از مغز نه‌تنها سبب مي‌شود ساختار و کارکرد مغز تغيير کند بلکه آموزش موقت و حتي تمرين ذهني صرف نيز بر آن (مغز) تأثير مي‌گذارد. مجموعه‌اي از مطالعات نشان مي‌دهد که شما مي‌توانيد تشخيص لمسيِ (حروف بريل) خود را در ميان افراد بينا بهبود بخشيد. اسکن‌هاي مغز نشان مي‌دهد که پاسخ کورتکس ديداري مشارکت‌کنندگان تا اندازه شنيداري بالا مي‌رود و پس از 5 روز از اين‌که چشمان‌شان را بستند، به درون‌داد لمسي تبديل مي‌شود.
در وجود شکل‌پذيري عصبي طولاني ترديدي نيست. مغز بر مبناي شعار (ضرب المثل) «استفاده نکني از دست مي‌رود» کار مي‌کند بنابراين ما مي‌توانيم از آن استفاده کنيم تا آن را درست کنيم. چرا ما از فناوري ديجيتاليِ چندمنظوره سريعِ چندمحرکه مملو از اطلاعات و داده‌هايمان استفاده نمي‌کنيم تا به کمک آن بتوانيم ظرفيت شناختي خود را افزايش دهيم؟ روانپزشکي به نام دکتر استان کوچر (متخصص اعصاب) تأثير فناوري ديجيتال را بر رشد مغز مطالعه کرده است. او مي‌گويد: «شواهدي وجود دارد مبني بر اين‌که قرار گرفتن در معرض فناوري‌هاي ديجيتال سبب مي‌شود مغز نسلِ اينترنت (نوجوانان و جوانان) پا را فراتر از محدوديت‌هاي رايج بگذارد.»
وقتي که يک دانش‌آموزِ رتبه‌اولي تکاليف‌اش را انجام مي‌دهد آن هم زماني که پنج وسيلة ديجيتالي ديگر آنلاين هستند، او در واقع چندکاره نيست (يعني چند کار را انجام نمي‌دهد). در عوض، او يک حافظه فعال قوي‌تري دارد و امکان بيشتري براي مانور ذهني دارد. من نمي‌توانم همزمان ايميل خود را چک کنم و به i-Tune نيز گوش دهم اما او مي‌تواند. مغز او مي‌تواند به نيازهاي عصر ديجيتال پاسخ دهد.
چگونه ما مي‌توانيم انديشه خود را طراحي کنيم تا شيوه انديشيدن‌مان تغيير کند؟ طراحي خوب به‌طور معمول با برخي اصول و اهداف کارکردي آغاز مي‌شود. شايد بخواهيد اطلاعات را به‌گونه‌اي مؤثر و کارآمد جذب و درک کنيد، تمرکز کنيد، به‌خاطر آوريد، معنايي را بفهميد، خلاق باشيد، بنويسيد، صحبت کرده و ارتباط برقرار کنيد و از همکاري‌ها و روابط انساني لذت ببريد. چگونه مي‌توانيد از رسانه‌ها براي دستيابي به اين اهداف استفاده کنيد؟
يک شيوه تندخواني که قدمت آن به اندازه مدرسه است مي‌تواند ظرفيت درون‌داد شما را افزايش دهد بدون آن‌که درک مطلب را ضعيف کند. اگر اين شيوه در روزگاري که شيوه Evelyn Wood رايج بود، مؤثر بود، پس امروزه اهميت‌اش دوچندان است و ما از اين پس مي‌توانيم چيزهاي زيادي در مورد شيوه‌هاي مؤثر و کارآمد براي خواندن بياموزيم.
تعجب کرديد؟ شيوه ساده‌خواندن چند مقاله به‌طور کامل به‌طور روزانه به‌جاي خواندن عنوان‌ها و خلاصه‌ها به‌تنهايي مي‌تواند توجه و دقت شما را افزايش دهد.
آيا مي‌خواهيد يک جراح شويد؟ مي‌خواهيد يک قمارباز شويد؟ بايد وقتي در مترو هستيد، تمرين کنيد. تمرين مي‌تواند تغييراتي در کورتکس ايجاد کند که به بزرگيِ تغييراتي است که در اثر حرکات جسمي ايجاد مي‌شود. در يک پژوهش، از يک گروه خواسته شد تا يک تمرين پنج انگشتي را با پيانو بنوازد و در مقابل، از گروه ديگر نيز خواسته شد تا در مورد همان تون در سر خود بااستفاده از حرکات پنج انگشت (يک نوت در يک زمان) بينديشند. تغييراتي در کورتکس هر دو گروه اتفاق افتاد اما تفاوت‌هاي گروهي که تون‌ها را با ذهن خود تمرين کرده بود، به اندازه تفاوت‌هاي رخ داده در کورتکس گروهي که با دست تمرين کرده بود، چشمگير بود.
مطالب را فراموش مي‌کنيد؟ تصميم بگيريد که تا کجا مي‌خواهيد قانون حافظه آلبرت انيشتن را به‌کار بگيريد. وقتي از او پرسيده شد که چرا سراغ دفتر تلفن‌اش مي‌رود تا شماره‌اش را پيدا کند، پاسخ داد که او تنها چيزهايي را که نمي‌تواند پيدا کند به‌خاطر مي‌سپارد. امروزه چيزهاي زيادي براي به‌خاطر آوردن (سپردن) وجود دارند. بين آغاز تمدن و سال 2003، پنج اِگزابايت داده جمع‌آوري شده است (يک اگزابايت برابر است با يک کوينتيليون- يک ميليارد ضرب‌در يک ميليارد). اکنون، هر دو روز، پنج اگزابايت داده جمع‌آوري مي‌شود و به‌زودي، در هر دقيقه، پنج اگزابايت داده جمع‌آوري خواهد شد. ظرفيت حافظه انسان‌ها محدود است. آيا مي‌خواهيد حافظه فعال خود را قوي کنيد و چند کار را (همزمان) انجام دهيد؟ آموزش معکوس را امتحان کنيد، با نوجوان خود (چيزي) بياموزيد. اين نخستين‌بار در تاريخ است که کودکان، مرجعِ يک چيز مهم و کودکان موفق، پيشگامان پارادايم جديد تفکر مي‌شوند. مطالعات نشان مي‌دهد که افراد مي‌توانند از طريق تغييرات ساده در سبک زندگي (مثل وارد کردن تمرينات حافظه به امور روزمره) کارکرد شناختي و عملکرد مغز خود را بهبود بخشند.
چرا مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها طراحي انديشيدن را تدريس نمي‌کنند؟ ما نحوه دستيابي به تناسب فيزيکي و جسماني را تدريس مي‌کنيم اما به‌جاي آموزش چگونگي دستيابي به تناسب مغزي، مغز جوانان‌مان را از اطلاعات پر کرده و ميزان يادآوري‌شان را تست مي‌کنيم. چرا درس‌هايي وجود ندارند که طراحي مغز را به بچه‌ها ياد بدهد؟ آيا اين طرح ساده ايده «ذهن‌هاي طراح» را پيش نمي‌کشد؟ گمان نمي‌کنم. صنعت طراحي چيزي است که براي ما ايجاد شده است. حرف من آن است که ما هر يک براي خود يک طراح هستيم.

هوش جمعي
افراد باهوش (انسان‌شناس، روانشناس يا اقتصاددان) فرض‌شان اين است که هوش کليد دستاوردهاي انساني است. آنها به باهوش‌ترين افراد رأي مي‌دهند تا بر سر قدرت (حکومت) بيايند، آنها از باهوش‌ترين متخصص‌ها مي‌خواهند تا طرح‌هاي اقتصادي ارائه دهند، به کشفيات باهوش‌ترين دانشمندان بها مي‌دهند و فکرشان اين است که چگونه هوش انسان در وهله نخست رشد مي‌کند.
آنها همه در اشتباه‌اند. کليد دستاورهاي انسان به هيچ‌وجه هوش فردي نيست. اين‌که انسان‌ها بر اين سياره خاکي تسلط يافته‌اند به اين دليل نيست که آنها مغزهاي بزرگي دارند: نئاندرتال‌ها مغزهاي بزرگي داشتند اما تنها نوع ديگري از شانپانزه شکارگر بودند. وجود حدود 1200 سانتي‌متر مکعب مغز و تعداد زيادي نرم‌افزار (مثل زبان) گرچه ضرورت دارد اما براي ايجاد تمدن به‌هيچ‌وجه کفايت نمي‌کند. علت اين‌که برخي اقتصاددان‌ها بهتر از بقيه کار مي‌کنند اين نيست که آنها باهوش‌ترند و علت اين‌که در برخي جاها کشفيات بزرگي انجام مي‌گيرد، آن نيست که مردم آنجا باهوش‌ترند.
دستاوردهاي انساني به‌طور کلي يک پديده شبکه‌اي است. از طريق کنارهم‌گذاشتن مغزها و تقسيم کار (از گذرِ تجارت و تخصصي‌سازي) است که جامعه انساني به‌طور اتفاقي راهي براي ارتقاي استانداردهاي زندگي، ظرفيت انتقال، مهارت در فناوري و مبناي دانش انواع مي‌يابد. ما مي‌توانيم اين مسئله را در تمام پديده‌ها مشاهده کنيم: ارتباط بين فناوري و ميزان جمعيت در جزاير اقيانوس آرام؛ رکود فناوري در افرادي که ايزوله (منزوي) مي‌شوند (مثل بوميان تاسماني)؛ موفقيت دولت‌شهرها در يونان باستان، ايتاليا، هلند و آسياي جنوب‌شرقي؛ نتايج و پيامدهاي خلاقانه تجارت.
دستاوردهاي انساني مبتني بر هوش جمعي است؛ بندها و گره‌هاي شبکه عصبيِ انساني، خودِ افراد هستند. هر يک از افراد با انجام يک کار و حرفه‌اي‌شدن در آن و سپس تقسيم، به اشتراک‌گذاري و تبادل نتايج و پيامدهاي آن با ديگران، مي‌توانند کارهايي انجام دهند که حتي فکرش را هم نمي‌شود کرد. همان‌گونه که يکي از اقتصاددانان مشهور به‌نام لئونارد ريد در مقاله‌اش با عنوان «من، مداد» (که خواندن آن را به همه توصيه مي‌کنم) گفته، هيچ شخص واحدي نمي‌داند که چگونه يک مداد درست کند؛ دانش در جامعه و در ميان هزاران کارگر معدنِ سرب سياه، چوب‌بر، طراح و کارگر کارخانه تقسيم شده است.
فردريش هايک مي‌گويد: «به همين دليل است که طراحي متمرکز هيچ‌گاه نتيجه نمي‌دهد: باهوش‌ترين شخص، بدون اين‌که با هوش و عقل جمعي همراه شود به‌هيچ‌وجه نمي‌تواند بفهمد که چگونه مي‌توان کالايي مصرفي را توزيع کرد.» ايده هوش جمعيِ از پايين به بالا که آدام اسميت دريافت و چارلز داروين آن را تکرار کرد و هاياک در مقاله معروف‌اش با عنوان «کاربرد دانش در جامعه» آن را گسترش داد، ايده‌اي است که من آرزو دارم همه در سازوکار شناختي‌شان آن را داشته باشند.

پارادوکس
پارادوکس‌ها زماني پديد مي‌آيند که يک يا چند حقيقت، رودرروي يکديگر قرار مي‌گيرند، با حقايق ديگر در تضاد مي‌افتند يا باورهاي راسخ را نقض مي‌کنند. اينها نااميدکننده و در عين حال اغواکننده‌اند. بسياري ترجيح مي‌دهند که از آنها چشم بپوشند، اجتناب يا فراموش کنند. در عوض ما مي‌خواهيم آنها را پيدا کنيم. اگر پارادوکسي بيابيم، آن را تشديدکرده، بيش از اندازه آن را بزرگ مي‌کنيم و اميدواريم که راهکار خود را نشان دهد چون اين راهکار همواره آبستن حقيقت است.
تاريخ مملو از نمونه مثال‌ها و فرصت‌هاي از دست رفته است. يکي از پارادوکس‌هاي مورد علاقه من، پارادوکس اُلبر است. فرض کنيد که جهان پر از ستاره‌هاي درخشاني است که به‌طور دقيق و يک‌دست پخش شده و تا ابد نورافشاني مي‌کنند. ستاره‌هاي دوردست کم‌نور به‌نظر مي‌رسند چون جاي کوچکي را در آسمان گرفته‌اند اما آنها در همان زاويه به‌اندازه سطح خورشيد، نور و روشني دارند. با وجود اين، در فضاي نامحدود و بي‌کران (يا فضاي محدود اما بدون مرز)، هر جهت در درون زاويه‌اي پنهان است و ستاره‌اي در آن قرار گرفته است. آسمان همانند صفحه خورشيد درخشان است. بنابراين نگاهي ساده به آسمان سياه و تاريک شب نشان مي‌دهد که جهان بايد پويا باشد: جهان به‌طور مرتب در حال گسترش است. اخترشناسان قرن‌هاست که با اين پارادوکس‌ها دست‌به‌گريبان‌اند و راهکارهايي نيز براي حل‌وفصل آنها ارائه کرده‌اند که متأسفانه راه به جايي نبرده‌اند. در عين حال، با وجود يک ديدگاه درست (که ادگار الن‌پو آن را مطرح کرده)، هيچ ديدگاه ديگري نتوانسته به ذهن مردمي که به ساختار بنيادين جهان مي‌انديشند، راه يابد. آلبرت انيشتن نيز وقتي مي‌خواست نظريه جديدش را در مورد جهان به‌کار برد (الگويي ايستا و هميشگي که به‌طور کامل بي‌معنا بود)، اصطلاحي را وارد معادله‌اش کرد که بعدها آن را بزرگ‌ترين اشتباه خود ناميد و نتوانست نظريه مهبانگي براي هستي‌شناسي ابداع کند.
طبيعت در نهاد خود کمترين تناقض را با خود دارد بنابراين يک پارادوکس مي‌تواند فرصتي در اختيار ما قرار دهد تا پرده از نقاب فرضيات مطلوب‌مان برگيريم و بفهميم که کدام فرضيه بايد کنار رود. اما يک پارادوکس خوب چيزي بيش از اين براي ما دارد و آن اين است که نشان مي‌دهد نه‌تنها فرضيات بلکه هر نوع شيوه تفکري که ما در ايجاد پارادوکس به‌کار مي‌گيريم بايد جايگزين شود. ذرات و امواج؟ نه حقيقت، بلکه مدل‌ها و الگوهاي مناسب و راهگشا.
مورد بعدي چيست؟ من چند مورد قابل‌توجه دارم که با آنها دست‌وپنجه نرم مي‌کنم. چگونه قانون دوم ترموديناميک پديد مي‌آيد، بدون آن‌که شرايط کيهاني به گونه‌اي تنظيم شود که ما هرگز ديگر هيچ نظريه يا تبييني را در مورد اشياء نپذيريم؟ اگر جهان بي‌کران و نامتناهي باشد و نتيجه هر تجربه و آزمايشي بارها و بارها به‌طور نامحدود اتفاق بيفتد، چگونه مي‌توانيم کار علمي انجام دهيم؟ چه غيرممکني شما را آزار مي‌دهد؟

راهکاري براي تفکر زوال‌يافته: نظريه تشخيص سيگنال
ما دنيا را از دريچه حواس‌مان درک مي‌کنيم. داده‌هاي مغزي‌اي که به اين شکل درک مي‌کنيم، مبناي شناخت ما از جهان را تشکيل مي‌دهد. از اين طريق، فعاليت‌هاي عادي ذهن ما از جمله توجه، ادراک، يادآوري، احساس و تعقل (استدلال) ميسر مي‌شود. ما از طريق اين فرايندهاي ذهني، مي‌فهميم و در دنياي مادي و فضاي اجتماعي عمل مي‌کنيم.
در شهر پانديچري در جنوب هند که من نشسته‌ام و اين سطور را مي‌نويسم، خيلي‌ها هستند که با اين‌گونه ارزيابي موافق نيستند. در اطراف من افرادي هستند که معتقدند راه‌هاي خارق‌العاده‌اي براي شناخت جهان وجود دارند که فراتر از حواس پنج‌گانه است، همچنين روش‌هاي ناشناخته «طبيعي»‌اي براي دريافت اطلاعات و کسب آگاهي از جهان وجود دارند که بسيار بهتر و برتر از روش‌هاي مبتني بر شاهد و دليل‌اند. براي نمونه، من در اين سفر آموختم که آنها بر اين باورند که انسان مي‌تواند ماه‌ها بدون مصرف کالري زنده بماند. پانديچري يکي از مناطق هند است که به مدت سيصد سال تحت کنترل فرانسوي‌ها بود (و در طي نبردي که درست روبه‌روي پنجره اتاق من اتفاق افتاد توانستند براي مدتي مانع ورود انگليسي‌ها به اين منطقه شوند) و فرانسوي‌ها حتي تا چند سال پس از استقلال هند نيز در آنجا حضور داشتند. اينجا افزون بر جذابيت‌هاي بي‌شماري که دارد، مرکز تجمع افرادي است که دنبال تجربه معنوي هستند؛ اينجا کعبه بسياري از افرادي (از جمله سفيد و سياه) است که زندگي مادي و دنيوي را رها مي‌کنند و سراغ تعالي روح مي‌روند، بيماري‌هاي جسمي‌شان را مداوا مي‌کنند و به نيابت از جامعه به کارهاي خير مي‌پردازند.
ديروز مرد جوان باهوشي را ديدم که هشت سال وکيل بود و اکنون در يک اَشرام (جايي شبيه خانقاه دراويش) زندگي و در غرفه کتاب‌فروشي آنجا کار مي‌کند. شما با عصبانيت مي‌گوييد که «بي‌ترديد کار دولتي، هر شخص خوبي را به سوي معنويت سوق مي‌دهد» اما من به شما اطمينان مي‌دهم که مردم اينجا ثروت و مشاغل زيادي را رها کرده‌اند تا اين‌گونه زندگي کنند. نکته اينجاست که افراد به‌ظاهر عاقل اشتياق ويژه‌اي به شيوه‌هاي غيرعقلاني تفکر دارند.
من نمي‌خواهم به‌طور ويژه بر يک شهر تأکيد کنم و بي‌ترديد اين چيز عجيب و غريبي نيست که در يک شهر کارهاي زيادي در راستاي هنر و فرهنگ و بهبود وضعيت اجتماعي صورت مي‌گيرد. اما اين شهر جذابيت خاصي براي اروپايي‌ها، آمريکايي‌ها و هندوها و افرادي دارد که فکر مي‌کنند (يعني در واقع باور دارند) که گياهان سرطان را درمان مي‌کند و نيازي به مراقبت‌هاي پزشکي معمول و رايج (از جمله شيمي‌درماني) نيست. آنها معتقدند که سه‌شنبه‌ها براي شروع کار جديد شگون ندارد، نقاط خاصي در انگشت بزرگ پا سيستم هاضمه را کنترل مي‌کند، آنها بر اين باورند که وقتي متولد شدند، به سبب وضعيت کواکب و ستاره‌ها، از طريق اشاره يک قدرت برتر که همانا تجليِ الهه «مادر» است، به پانديچري آمده‌اند؛ اين مادر، در واقع زني فرانسوي است که مرده و روح‌اش بر اشرام و نقاط اطراف آن تسلط دارد و اساساً از تمام سياستمدارهايي که در آن زمان بر سر کار آمده‌اند، داناتر و مدبرتر بوده است.
اين‌گونه باورها، افراطي و اغراق‌آميز است اما در همه جاي جهان به اين شيوه به اين باورها نگريسته نمي‌شود. محتواي مسئله را تغيير دهيد؛ مي‌بينيد که يک شيوه اساساً اشتباه فکري تااندازه‌اي در همه جاي جهان رايج است. دانه 22 اينچي برفي که تازه در ايالات متحده (محل زندگي من) باريده بدون شک باورهايي را به‌وجود مي‌آورد مبني بر اين‌که يک خدا از دست يک مشت دانشمند ابله که در مورد گرم‌شدن کره زمين نظريه مي‌دهند، ناراحت شده و برف نازل کرده است.
ابزاري که از نظر من قدرتمندترين ابزار براي سازوکار شناختي ماست، مفهوم ساده «شناسايي يا تشخيص سيگنال» است. در واقع، پرسش امسالِ Edge پرسشي است که من چندي است به آن مي‌انديشم. من اصطلاح ديويد گرين و جان سوييتز (نظريه شناسايي سيگنال و روان‌تناني‌شناسي) را استفاده مي‌کنم، هر چند که اين ايده ريشه در آثار دانشمنداني دارد که پيش‌تر به تأثير نوسانات نور بر تشخيص بصري و (تأثير) امواج صدا بر شنوايي مي‌پرداختند.
مبناي نظريه تشخيص سيگنال ساده است: داده‌هايي که جهان در اختيار ما قرار مي‌دهد درهم‌ريخته و ناخالص است. براي نمونه، داده‌هاي شنيداري از بسياري جهت‌ها با ويژگي‌ها و شاخصه‌هاي فيزيکي انتقال صدا ارتباط دارند. ارگانيسم مشاهده‌گر ويژگي‌هايي دارد که بر نحوه تجربه و تفسير داده‌ها (از جمله شدت صوت) تأثير مي‌گذارد؛ شرايطي که در آن اطلاعات پردازش مي‌شوند (براي نمونه در يک طوفان) و بحث‌برانگيز (براي نمونه بي‌علاقگي). نظريه تشخيص سيگنال به ما امکان مي‌دهد تا ابعاد و جوانب محرک و پاسخ را به‌صورت همزمان براي شناخت و فهم کيفيت تصميم نهايي در نظر بگيريم؛ تصميمي که در شرايطي نامطمئن گرفته مي‌شود و در آن داده‌ها به دو صورت فيزيکي و رواني منتقل مي‌شوند. براي فهم اصل نظريه تشخيص سيگنال، هر رويدادي (با هر نوع اطلاعاتي که دارد) که بر دريافت‌کننده (انسان يا موجود ديگر) تأثير مي‌گذارد به چهار صورت کدگذاري مي‌شود و هر صورت نيز زبان ويژه خود را دارد. يک جنبه بيانگر آن است که آيا رويدادي اتفاق افتاده يا نه (براي نمونه نوري تابيده شده يا خير)؛ جنبه ديگر ناظر بر اين است که آيا دريافت‌کننده انساني آن را تشخيص داده يا نه (نور ديده شده يا خير). جدول زير را ببينيد. اين مسئله را مي‌توان براي نشان‌دادن انواع مختلف تصميمات به‌کار برد. براي نمونه، آيا قرص‌هاي هوميوپاتي را بايد مصرف کرد يا نه؟ آيا اين بيماري بهبود خواهد يافت يا خير؟

ضربه: يک سيگنال وجود دارد و سيگنال تشخيص داده شده است. (پاسخ درست)
هشدار نادرست: هيچ سيگنالي وجود ندارد اما سيگنال تشخيص داده شده است. (پاسخ نادرست)
از دست دادن: يک سيگنال وجود دارد اما هيچ سيگنالي تشخيص داده نشده است. (پاسخ نادرست)
انکار درست: هيچ سيگنالي وجود ندارد و هيچ سيگنالي تشخيص داده نشده است. (پاسخ درست)
اگر سيگنال مشخص باشد (مانند يک نور روشن که به زمينه تاريک تابيده مي‌شود و تصميم‌گيرنده تيزبين است و مراقب و متوجه سيگنال است)، ما بايد تعداد زيادي ضربه و انکار درست و تعداد اندکي هشدار نادرست و (موارد) ازدست‌داده ببينيم. وقتي اين ويژگي‌ها تغيير مي‌کنند، به‌طور طبيعي، نوع تصميم نيز تغيير مي‌کند. در شرايط بي‌ثباتي عادي، نظريه تشخيص سيگنال شيوه مؤثري براي ارزيابي محرک و پاسخ (از جمله معيارهاي فرديِ شخصي پاسخگو براي تصميم‌گيري) است.
نظريه تشخيص سيگنال در موارد متعددي کاربرد دارد، از جمله: يادآوري، درک و فهم زبان، ادراک بصري، بازار مصرف، تصميم و حکم هيئت‌منصفه، پيش‌بيني قيمت‌ها در بازارهاي مالي و معاينه‌هاي پزشکي. وجود نظريه تشخيص سيگنال در سازوکار شناختي دانشمندان از اين جهت ضروري است که اين نظريه چارچوبي رياضي و دقيق براي شناخت ماهيت فرايندهاي تصميم‌گيري در اختيار ما مي‌گذارد و دليل اين‌که چرا اين نظريه بايد در سازوکار فکري شخص باشد آن است که وقتي مي‌خواهيم يک جمله (براي نمونه «پست‌هاي مديريتي خوب، اين هفته از آنِ متولدين ماهِ قوس است») را ارزيابي کنيم، مي‌تواند آن چهار جاي خالي ما (نک. جدول) را پر کند.

منبع
This Will make you smarter, ed. John Broockman, Perenniall, 2012.



 

تأثيرتکامل بر کارکرد ذهن

PDF چاپ نامه الکترونیک

تأثيرتکامل بر  کارکرد ذهن

ملاني ميچل
ترجمه ميترا سرحدي


ذهن انسان اغلب به عنوان نقطه اوج تکامل توصيف مي شود. ذهن پيچيده ترين ارگاني است که از طريق انتخاب طبيعي شکل مي گيرد. خود داروين معتقد بود که روزي اصولش نه فقط عالم زيست شناسي بلکه عالم روان شناسي را نيز تبيين مي کند؛ زيرا بر طبق نظريه او، روان شناسي بر مبناي جديدي قرار خواهد گرفت. بعد از دوره اي طولاني که در آن اين دو موضوع کاملاً از هم جدا بودند، نظريه تکامل اخيراً شروع به ايفاي نقش مهمي در تحقيقات روان شناسانه، و به طور برجسته در محدوده اي به نام "روان شناسي تکاملي" کرده است. درست همان طور که زيست شناسان تکاملي سعي دارند مورفولوژي و ساير اشکال فيزيکي مشخص موجودات زنده را با استفاده از مباحث مربوط به تکامل شرح دهند، روان شناسان تکاملي مي خواهند تفکرات، احساسات، و رفتارها را با طرح سؤالاتي درباره اهميت سازگارشدگي آنها در طول زمان تکامل شان تبيين کنند. 
روان شناسي تکاملي به زبان ساده روان شناسي اي است که توسط دانش بيشتري که زيست شناسي تکاملي در اختيار مي گذارد هدايت مي شود، با اين انتظار که درک مراحلي که ذهن انسان را طراحي کرده کشف ساختار آن را به دست خواهد داد."
چنين بررسي اي به طور مشخص منطقي به نظر مي رسد، اين طور نيست؟ انتظار اين است که بيشتر افراد(به جز آفرينش گراهاي انجيلي و ساير ضدتکامل ها) برنامه تحقيقي روان شناسي تکاملي را بي مناقشه و قابل تحسين مي يابند.
اما عاقبت اين طور شد که روان شناسي تکاملي بحث هاي عميق، احساسي و کينه توزانه اي در جامعه علمي ايجاد کرد، نه تنها در سمينارها و مجلات علمي بي روح بلکه در صفحات بي قيد(و لجن پراکن) " مرور کتاب هاي نيويورک" و ساير مجلات دوره اي. چرا؟
در اين مقاله که از کتاب جالب "استيون پينکر" به نام " ذهن چگونه عمل مي کند " و ساير تفسيرهاي روان شناسي تکاملي، و توسط حملات صورت گرفته به چنين کارهايي، الهام گرفته شده، من از ديد يک فرد آگاه که از بيرون به موضوع نگاه مي کند، بررسي خواهم کرد که موضوع روان شناسي تکاملي چيست، از کجا آمده و آينده اش در پرتو بحث هاي اخيري که پيرامون متدولوژي و ادعاهاي مناقشه برانگيزش وجود دارد، کدام است.
***
ماهيت روان شناسي تکاملي
آنچه امروزه "روان شناسي تکاملي" ناميده مي شود - که، تلاش هاي اخير در آميختن نظريه هاي تکاملي و روان شناسانه کنوني است- در مقاله اي طولاني توسط جانورشناس "جان توبي" و روان شناس "لدا کازمايدز"، با نام "مباني روان شناختي فرهنگ" به ميزان زيادي مورد حمايت قرار گرفته است. توبي و کازمايدز ادعا مي کنند که نظريه تکامل تا امروز بر مبناي سيطره علومي که آنها "مدل استاندارد دانش اجتماعي"(SSSM) مي نامند، تا حد زيادي فاقد روان شناسي و ساير قوانين رفتاري است. بر اساس نظر توبي و کازمايدز، SSSM تأکيد دارد که تا جايي که به انسان مربوط مي شود، آنچه تکامل به وجود آورد يک ذهن "همه کاره" بود با مقدار کمي زمينه يا دانش ذاتي. به عبارت ديگر، ذهن " لوح ساده"اي است بدون چيزي به نام "طبيعت ذاتي بشر"، و روان شناسي انسان تقريباً به تمامي توسط فرهنگ و جامعه اي که او در آن رشد مي کند شکل مي گيرد نه چيزي "معين به لحاظ زيست شناختي" .
بر طبق طبيعت منسوب به اصطلاحاتي مانند "تعيّن گرايي زيست شناختي" يا "طبيعت ذاتي بشر"، احتمالاً تعجب آور نيست که بخشي ازسيطره SSSM از "اصلاح سياسي" که تحميل مي کند منشأ گرفت: حمايت از SSSM مخالفت با نژادپرستي و جنسيت گرايي و چالش با آن، خواسته يا ناخواسته، حمايت از نژادپرستي، جنسيت گرايي و به طور کلي تر "تعيّن گرايي زيست شناختي" بود... [SSSM تأکيد مي کند بر] شکل پذيري انسان و اميدي که، به همين دليل، به اصلاح اجتماعي يا انقلاب اجتماعي دارد.
روان شناسي تکاملي، همان طور که توسط توبي و کازمايدز مورد پشتيباني قرار گرفت، SSSM را به اين صورت مورد چالش قرار مي دهد: روان شناسي انسان ابتدائاً نه توسط جوامع و فرهنگ هاي کنوني بلکه در عوض توسط قواي انتخاب گر که در طول دوره تکامل رخ مي دهند، شکل گرفته تا ساز و کاري ذهني براي حل مشکلاتي که در نهايت بر موفقيت در توليدمثل اثر مي گذارد، ايجاد کند. توبي و کازمايدز خاطرنشان مي کنند که روان شناسي مدرن مفهوم " لوح ساده" ذهن را مورد ترديد قرار داده، و هم روان شناسي و هم زيست شناسي مدرن نشان داده اند که رويارويي سنتي(با حمايت SSSM) بين مفاهيمي مانند "ذاتي، زيست شناختي، و معين به لحاظ ژنتيکي" و "آموخته، فرهنگي، و ساخته و پرداخته توسط جامعه" در پرتو آنچه ما امروز به عنوان ارتباطات جدايي ناپذير بين ژن ها، تکامل، محيط و فرهنگ مي شناسيم، هيچ معنايي ندارند. توبي و کازمايدز به درستي پيشنهاد مي کنند که چنين مخالفت هايي "بايد همراه با جستجو براي يک دانش اجتماعي بدون زيست شناسي به زباله داني تاريخ فرستاده شود". گرايش به رهايي از تأکيدات کهنه SSSM انگيزه اي اساسي براي روان شناسي تکاملي بوده است.
روان شناسي تکاملي اغلب با زيست شناسي اجتماعي، جرياني مربوط به چند دهه پيش که بيشتر توسط کتابي به همين نام نوشته اي. او. ويلسون مشهور شد، مقايسه مي شود. کتاب ويلسون کارهاي خودش و ساير کردارشناسان(مانند کنراد لورنز) درباره توضيحات تکاملي ممکن براي رفتار اجتماعي حيوان و انسان را مورد بحث قرار مي داد که حداقل توصيف برايش اين بود که بسيار مناقشه برانگيز بود. بسياري از منتقدين آن را چشم پوشي کردن يا حداقل توجيه رفتارهايي مثل تجاوز، خشونت خانگي و ديگر اشکال خشونت دانستند. توبي و کازمايدز، همراه با پينکر و ساير نويسندگان، سعي دارند تا زيست شناسي تکاملي را از همتاي قديمي تر و بسيار نامشابهش تشخيص دهند؛ آنها روشن ساختند که روان شناسي تکاملي مانند زيست شناسي اجتماعي درباره توضيحات تکاملي رفتار اجتماعي نيست بلکه درباره توضيحات تکاملي ذهنيت است. در حالي که بعضي از خوانندگان ممکن است اين تمايز را کمي ضعيف بدانند، روان شناسان تکاملي عقيده دارند که تفاوت بزرگي بين استفاده از تکامل براي تبيين امر ذهني- ساختارهاي ذهن و مغز که در انسان ها تکامل يافته- و استفاده از آن براي تبيين امر رفتاري، که به گونه هاي اغلب غيرمستقيم به امر ذهني مرتبط است، وجود دارد. همان طور که کازمايدز، توبي و "بارکو"(به دقت) بيان مي کنند:
فرهنگ بي دليل و مرموز نيست بلکه از طرقي پيچيده و غني و به وسيله وضع مکانيسم هاي پردازش اطلاعات در ذهن  انسان ها به وجود مي آيد. در عوض اين مکانيسم ها محصول جزء به جزء تجسم يافته جريان تکاملي هستند. به همين دليل براي درک ارتباط بين زيست شناسي و فرهنگ ابتدا بايد ساختار روان شناسي تکامل يافته مان را بشناسيم. تلاش هاي قبلي براي پريدن از روي امر روان شناسانه -به منظور اعمال مستقيم زيست شناسي به زندگي اجتماعي انسان- به همين دليل هميشه موفق نبوده است. روان شناسي تکاملي حلقه گمشده عليتيِ مورد نياز براي آشتي بين اين ديدگاه هاي اغلب متضاد را مي سازد.

مفروضات خاص روان شناسي تکاملي

عبارت "روان شناسي تکاملي" به طور کاملاً کلي براي اشاره به مطالعه فعاليت هاي ذهني انسان با تأثير از تکامل به کار رفته است، اما غالباً بيشتر براي اشاره به متدولوژي تحقيقي اختصاصي تر مقاله توبي و کازمايدز که توسط بسياري از افرادي هم که در اين زمينه کار مي کنند به اشتراک درآمده، مورد استفاده قرار گرفته است. اين متدولوژي مجموعه مشخصي از مفروضات را درباره روان شناسي و درباره تکامل انسان مي سازد. اين مفروضات توسط پينکر به عنوان "ايده اصلي" کتابش خلاصه شد:
ذهن سيستمي از ارگان هاي محاسبه است که توسط انتخاب طبيعي طراحي شده تا انواع مشکلاتي که نياکان ما در روش زندگي خود -گشتن به دنبال غذا-  با آنها روبه رو بودند، به خصوص، درک و برتري يافتن از اشيا، حيوانات، گياهان و ساير مردم را حل کند.
منظور او از "ارگان هاي محاسبه" و "نياکان ما" اين است:
ذهن به صورت واحدها يا ارگان هاي ذهني سامان دهي شده، که هر کدام داراي طراحي خاصي هستند که آن را به يک حوزه از واکنش هايش با جهان اختصاص مي دهد. منطق اوليه واحد، توسط برنامه ژنتيکي ما مشخص مي شود. عمل آنها به وسيله انتخاب طبيعي شکل گرفت تا مشکلات زندگي نياکان ما که با روش شکار و گردآوري غذا بود، را در بيشتر مدت تاريخ تکاملي مان حل کند.
اينجا، فرض بزرگي که درباره روان شناسي وجود دارد اين است که ذهن از "ارگان هاي ذهني" با منظور خاص درست شده است. مفروضات بزرگي که درباره تکامل ايجاد شده اين است که 1. هريک از اين ارگان هاي ذهني يک "سازگاري" هستند - يعني مسيري که مستقيم يا غيرمستقيم به بهبود قابليت موجود زنده براي ايجاد خلف مناسب منجر مي شد؛ 2. انتخاب طبيعي نيروي پيش برنده در شکل دهي به اين ارگان هاي ذهني بود؛ و 3. اين عمل در طي دوره تکامل که در آن نياکان ما شکارچي هايي بودند ساکن دشت هاي آفريقا که به دنبال غذا مي گشتند،[تلاشي براي کشاورزي يا اهلي کردن حيوانات نمي کردند] رخ داد.
دلايل اين مفروضات به تفصيل توسط توبي و کازمايدز بيان شده و به زبان غيرتکنيکي در کتاب پينکر شرح داده شده است.
فرض "ارگان ذهني اختصاص يافته" با يک ديدگاه جاي گزين در روان شناسي که مي گويد ساز و کارهاي ذهن نسبتاً غيراختصاصي هستند، منافات دارد. در اين ديدگاه، ذهن شبيه يک کامپيوترعمومي يا "ماشيني فرضي با اطلاعات نامحدود"[ Turing Machine] است با تنها تعداد کمي "واحد" اختصاص يافته(مانند منطقه خاص مغز براي زبان). اين ديدگاهي است که توبي و کازمايدز به SSSM نسبت مي دهند و آن جايگاه برجسته اي بود که به عنوان مثال، توسط دانشمندان شناخت گرا "آلن نول" و "رهبرت سيمون" در 1970 اتخاذ شد.
ديدگاه "ارگان ذهني اختصاص يافته" در عوض مي گويد که ذهن(و، تلويحاً، مغز) شامل تعداد زيادي "متخصص" کاملاً غيروابسته است - تخميناً، برنامه هاي کامپيوتري که فقط يک چيز مشخص را درباره جهان بررسي مي کنند. براي مثال يک واحد فرضي تخصص يافته براي تشخيص "تقلب". به زودي به اين موضوع برخواهيم گشت.
فرض "انتخاب طبيعي" اين است که اين ارگان هاي ذهني از طريق انباشته شدن(از قرار معلوم آهسته) تغييرات مختلف ژنتيک که هر کدام در موفقيت توليد مثلي فرد سهيم است، شکل گرفتند. بعيد به نظر مي رسد، اما انتخاب در روندهاي تصادفي تغييرات ژنتيکي، ظاهراً سازگاري هاي پيچيده اي در موجودات زنده ايجاد کرده است. بسياري از تکامل گراها(از جمله روان شناسان تکاملي) فرض مي کنند که توضيح ديگري براي خلق سازگاري هاي پيچيده وجود ندارد. "تکامل با انتخاب طبيعي در حال حاضر تنها توضيح در دسترس براي انباشته شدن اشکال طرح عمل کردي در طول نسل ها است."
فرض سوم اين است که مراحلي که ارگان هاي ذهني اختصاص يافته ما را شکل داد در طي دوران پلئيستوسن رخ داد – دوره اي در يک تا دو ميليون سال قبل که در آن نياکان ما در دشت هاي آفريقا شکارچي هايي گردآورنده بودند و در آن توسعه عظيم مغز اتفاق افتاد. پس روان شناسي انسان ممکن است در جامعه و فرهنگ کنوني ما معنايي نداشته و حتي ممکن است براي ما زيان آور باشد، اما قبلاً در دوران پلئيستوسن سازگارکننده بود. اين، همان طور که پينکر تأکيد مي کند، مي تواند بعضي از تناقضات روان شناسي مدرن را توضيح دهد:
مردم باورهاي زيادي دارند که با تجارب شان اختلاف دارد اما در محيطي که ما در آن تکامل يافتيم، صدق مي کردند. آنها به دنبال اهدافي هستند که سلامت شان را برهم مي زنند، اما با آن محيط سازگار شده بودند.

روش شناسي روان شناسي تکاملي
اين سه فرض توبي و کازمايدز را راهنمايي کرد تا يک روش شاسي براي کار در روان شناسي تکاملي مشخص کنند. هدف درک و تبيين ساختار پديده هاي ذهني خاص است.  براي به تصوير کشيدن آن بياييد مثال مشهوري از تحقيق روان شناسي تکاملي بزنيم: مفهوم "متقلب ياب".
بخشي از اين مفهوم که انسان ها داراي يک آشکار کننده خاص براي تقلب هستند، از تفسير کازمايدز از يک نتيجه تعجب انگيز در روان شناسي آمد. "پيتر ويسن" روان شناس در امتحان قابليت هاي انسان ها  در رد فرض ها، چهار کارت ايجاد کرد. هر کارت داراي يک حرف روي يک طرف و يک عدد روي طرف ديگر است. به انسان هاي سوژه تحقيق يک طرف از هر کارت نشان داده شد:
کارت1: D
کارت2: F
کارت 3: 3
کارت 4: 7
سپس از آنها پرسيده شد که به برگرداندن کدام کارت يا کارت ها احتياج دارند تا فرض زير را  تأييد يا رد کنند "اگر يک طرف يک کارت D باشد، طرف ديگرش 3 است."
پاسخ درست اين است که لازم است شما کارت هاي 1 و 4 را برگردانيد. اگر طرف ديگر کارت F، 3 باشد، اين هيچ اطلاعي درباره فرض، که نمي گويد که فقط کارت هاي  D طرف ديگرشان  3 است، به شما نمي دهد. به همين صورت، چه طرف ديگر کارت 3، D باشد يا نه اهميتي ندارد، زيرا فرض نمي گويد که کارت هايي که يک طرف شان 3 است، بايد طرف ديگرشان D باشد. اما آشکارا براي درست بودن فرض، کارت D بايد يک 3 در طرف ديگرش داشته باشد، و کارت 7 نمي تواند يک D در طرف ديگرش داشته باشد.
با وجود اينکه اين منطق قانع کننده است، وقتي بر روي سوژه هاي انساني انجام شد، سوژه ها بيشتر پاسخ دادند که لازم است آنها يا فقط کارت 1، يا کارت 1 و 3 را برگردانند. اين براي روان شناسان تعجب انگيز بود. همان طور که پينکر بازگويي کرد: "استلزامات وحشتناکي ديده شد. "جان کيو پابليک" غيرمنطقي، غيرعلمي، و متمايل به تأييد پيش داوري هاي خود بود تا يافتن دليلي که بتواند آنها رد کند".
اما آزمايش هاي بعدي نشان داد که وقتي اشياء و وقايع دنياي واقعي به جاي حروف و اعداد انتزاعي استفاده شوند، مردم پاسخ درست را پيدا خواهند کرد. به عنوان مثال، به سوژه ها گفته شد: "شما يک مسئول بار هستيد، و بايد قانون را اعمال کنيد: اگر شخصي نوشيدني مضر مي نوشد، بايد 18 ساله يا بيشتر باشد". سپس به آنها کارت هايي داده شد که يک دستور سفارش نوشيدني در يک طرف و يک سن در طرف ديگرش ليست شده بود:
کارت 1: نوشيدني مضر
کارت 2: کوکا
کارت 3: سن 25
کارت 4: سن 16
بعد از سوژه ها پرسيده شد: "شما بايد کدام کارت را برگردانيد تا مطمئن شويد که قانون سن نوشيدن اعمال مي شود"؟ جالب بود که در حالي که اين آزمايش از نظر منطقي با آزمايش حروف و اعداد که در بالا توصيف شد، يک شکل بود، بيشتر سوژه ها اين آزمايش را کاملاً درست انجام دادند، درحالي که بيشترشان در نوع انتزاعي شکست خوردند.
پس اينجا پديده اي ذهني وجود دارد که بايد توضيح داده شود. آزمايش هاي بعدي نشان داد که موضوع فقط داشتن موجوديت دنياي واقعي در برابر انتزاعي بر روي کارت ها نيست. کازمايدز گفت که هسته اصلي پديده اين است که مردم هر وقت که آزمايش شامل تعيين متقلبين باشد(به عنوان مثال نوشندگان نوشيدني مضر زير سن قانوني) درک درستي دارند. کارهاي قبلي در روان شناسي تکاملي چنين استدلال کرده بود که يک گونه، مانند ما، که در آن ايثار دو طرفه رخ مي دهد بايد به طريقي به ياد داشته باشد که چه کسي الطاف را دريافت کرد و چه کسي آنها را برگرداند، زيرا در غير اين صورت ايثار دو طرفه قادر به تکامل نخواهد بود - فقط در معرض متقلبين قرار خواهد گرفت. بنابراين، استدلال چنين پيش مي رود که دلايل مبتني بر تکامل، امکان قوي وجود ارگاني ذهني براي تشخيص تقلب در اعضا يک گونه را نشان مي دهند. کازمايدز اعتقاد داشت که نتايج آزمايش کارت ها دقيقاً شاهدي بر چنين ارگان ذهني است.
اين استدلال نمونه برجسته اي از روش شاسي روان شناسي تکاملي است: وقتي با پديده اي روان شناختي روبه رو هستيم که فرض مي شود که نتيجه نوعي سازگاري است، در نظر بگيريد که همين امر چه خوبي هايي براي نياکان شکارچي - گردآورنده ما داشته(نه لزوماً خوبي که امروز براي ما دارد)، و آن را به لحاظ اجبار انتخابي بر آن نياکان تجزيه و تحليل نماييد. توبي و کازمايدز با خوش بيني شرح مي دهند که اين امر چگونه به صورت فرمي از "مهندسي معکوس" انجام مي شود:
زيست شناسي تکاملي و مطالعات شکارچي -گردآورنده، تعاريفي از مشکلات مکرري که انسان ها در طي تکامل شان با آنها روبه رو بودند را فراهم، و روان شناسي شناختي سازوکارهاي پردازش اطلاعات را، که به منظور حل آنها تکامل يافت توصيف مي نمايد. با ترکيب دريافت هاي اين دو حوزه، نظام کارکردي ذهن مي تواند داراي برجستگي خاصي شود.
پينکر اين رويکرد را تأييد مي کند و آن را کاملاً فراگير مي يابد: "دليلي ندارد که مهندسي معکوس تحت هدايت نظريه تکاملي، شناختي درباره بقيه ذهن ايجاد نکند"
پينکر در کتابش، ذهن چگونه عمل مي کند، مثال هاي متعددي از فرضيات تکاملي خود و ساير افراد درباره پديده هاي ذهني ارائه مي دهد. به عنوان مثال، او درباره منشأ فوبياهاي اين روزگار فرضياتي مي سازد:
ساير ترس هاي رايج ترس از ارتفاع، توفان، جانوران خيلي بزرگ، تاريکي... است. وجه مشترک آشکار است. اينها وضعيت هايي هستند که نياکان تکاملي ما را در معرض خطر قرار مي دادند. عنکبوت ها و مارها اغلب و مخصوصاً در آفريقا نفرت انگيز اند و بقيه شان براي سلامتي يک گردآورنده خطرات آشکاري دارند. . . ترس احساسي است که نياکان ما را برمي انگيخت تا از پس خطراتي که احتمال روبه رو شدن با آنها را داشتند، بر آيند... . وقتي از بچه مدرسه اي هاي شيکاگو پرسيده شد که بيشتر از چه مي ترسند، آنها شير، ببر و مار را نام بردند، خطراتي که در "ويندي سيتي" بعيد است.
پينکر همچنين تمثيل خوبي براي توضيح بعضي جنبه هاي احساسات از لحاظ مفهوم "ماشين قيامت" دارد. اين تصوير از فيلم "دکتر استرنجلاو" مي آيد، که در آن دکتر استرنجلاو با بازي "پيتر سلرز"، موضوع داشتن يک ماشين قيامت را شرح داد(شبکه آغازگر اسلحه خانه هسته اي يک ملت) که همه از جمله سازندگان دستگاه را نابود مي کند، و به محض اينکه شروع به کار کرد، قابل توقف نيست. بي ترديد، ماشين به محض به کار افتادن بي فايده است، اما اگر وجود آن تبليغ شود، مي تواند به عنوان يک بازدارنده قوي عمل کند. پينکر چنين فرض مي کند که يک مفهوم تمثيلي ممکن است بتواند تفکيکي را که در  ظاهر بين احساس و عقل وجود دارد توضيح دهد:
هوش به اين منظور طراحي شده که کنترل را به احساسات واگذار کند تا آنها بتوانند به عنوان نگهبان خواسته ها، انتظارها، و تهديدهايش در برابر بدگماني هايي مانند اينکه آنها پيش پا افتاده، حقّه، و لاف هستند، عمل کنند. ديوار محافظ صوري  بين احساس و عقل، بخشي اجتناب ناپذير از ساختار مغز نيست، بلکه به قصد برنامه ريزي شده تا تنها اگر احساسات در کنترل باشند، بتوانند به عنوان نگهبانان قابل اعتماد عمل کنند.
در مثال ديگري، پينکر "مسأله والد- مولود" را تجزيه و تحليل مي کند - نه نوع آشنايي که همه والدين آگاهانه متحمل مي شوند، بلکه نوع ناخودآگاه که ادعا مي شود بازمانده اي است از روزهاي پيشين. پينکر خاطرنشان مي کند که از آنجايي که يک والد 50% ژن هايش را با هر مولودي شريک است، بر اساس تکامل، سرمايه گذاري در هريک بايد مساوي باشد(همه چيزهاي ديگر مساوي باشد). اما اگر من يکي از آن مولودها باشم، تنها 50% از ژن هايم با هر يک از خواهر و برادرهايم و اما 100% از ژن هايم با خودم مشترک است، پس به نفع من است که سرمايه گذاري والدين در خواهر و برادرهايم را متوقف و سرمايه گذاري والدين در خودم را افزايش دهم. پينکر چنين فرض مي کند که اين مي تواند به رفتاري در کودک منجر شود که به طور غيرمستقيم به پيش گيري يا تأخير در اينکه والدين بچه ديگري داشته باشند، کمک کند: در همه فرهنگ ها، کودکان گاهي نسبت به مادران شان احساس مالکيت دارند و نسبت به پدران شان سرد هستند. مسأله والد - مولود يک توضيح آسان ارائه مي دهد. علاقه بابا به مامان توجه او را از من مي گيرد و حتي بدتر، تهديدي براي ايجاد يک خواهر يا برادر است. ممکن است بچه ها به خوبي تاکتيک به تأخيرانداختن آن روز غمگين را با کاهش علاقه مادر به رابطه جنسي و دور نگه داشتن پدر از او، تکامل بخشيده باشند. اين مي تواند به آساني به  مسأله از شير گرفتن هم تعميم يابد.
البته ادعا اين نيست که کودکان اين کار را آگاهانه انجام مي دهند، بلکه تکامل، واحدهاي ذهني را ايجاد کرده که رفتار ناآگاهانه اي با اثرات دلخواه به وجود مي آورند.

نقدهاي روان شناسان تکاملي
روان شناسي تکاملي هم مانند زيست شناسي اجتماعي قبل از آن، نقدهايي از بسياري بخش هاي گستره دانشگاهي، بعضاً مقداري پرشور و عصبي به وجود آورده است. در بعضي از نقدهاي شديدتر، روان شناسي تکاملي به طرق مختلف به صورت "جزم گرايي ساده انگارانه" ، "مسئول به خدمت گرفتن تخيلات نظرپردازانه"، "زيست شناسي به صورت ايدئولوژي"، و به عنوان داشتن "علاقه به نظريه پردازي محدود و اغلب بي حاصل" توصيف شده است. بسياري از شديدترين نيش هاي نقد از مقالاتي از تکامل گراي نامي "استفن جي گولد" در مرور کتاب هاي نيويورک(يک مجله دوره اي سرگرم کننده که محتوايش اغلب به صورت گونه اي کُشتي رقابتي براي تحصيل کردگان توصيف مي شود) وارد مي آيد. حملات در جهت ديگر هم عمل کرده اند؛ براي مثال گولد توسط تکامل گراي نامي ديگري به اين صورت توصيف شده است "مردي که عقايدش چنان گيج کننده اند که ارزش به زحمت افتادن ندارند".
اين افراد دقيقاً با چه چيز مي جنگند؟ در خوانش من از اين بحث، هر يک از طرفين، بيشتر به قيمت درک عموم از مسائل علمي پيچيده و مهم، ويژگي هاي غلطي به ادعاها و باورهاي طرف ديگر نسبت داده اند. در اينجا من سعي خواهم کرد که آنچه را احساس مي کنم نقدهاي محکم تري از روان شناسي تکاملي است خلاصه کنم، و نشان دهم آنها براي تعريف سؤالات باز، هم در تکامل و هم در روان شناسي به کجا مي رسند.
مهم ترين نقدها به روان شناسي تکاملي حول محور سه فرض اصلي آن مي گردد: اينکه ذهن مجموعه اي از واحدهاي اختصاص يافته است؛ اينکه اين واحدهاي ذهني سازگاري هايي هستند که از طريق انتخاب طبيعي شکل گرفته اند؛ و اينکه دوران پلئيستوسن دوره اي بود که اين واحدها در آن تکامل پيدا کرد.
اين ادعا که ذهن شامل واحدهاي مستقل اختصاص يافته است، توسط بعضي شواهد، هم روان شناختي و هم عصب شناختي، حمايت شده اما اين با اينکه به طور کلي در علمِ مربوط به شناخت مورد قبول واقع شود، متفاوت است. در اينجا اين بحث را توصيف نخواهم کرد اما در عوض بر مسائل تکاملي در فرض هاي دوم و سوم تمرکز خواهم نمود.
چگونه ما يک ويژگي سازگارکننده پيچيده را مشخص مي کنيم؟
تعيين اينکه چه ويژگي هاي پيچيده اي(جسمي يا ذهني) سازگارکننده هستند، آسان نيست. تکامل گراها "ويژگي سازگاري دهنده" را به صورت ويژگي که به طور مستقيم يا غيرمستقيم به توليدمثل کمک مي کنند(يا حداقل وقتي به وجود آمد، اين طور بود) تعريف مي کنند. بسياري بر اين عقيده اند که انتخاب طبيعي سازوکاري براي "طراحي" ويژگي هاي سازگاري دهنده است.
اما همه تکامل گراها موافق اند که همه ويژگي ها سازگارشده نيستند. بعضي از ويژگي ها قاعدتاً تصادفي هستند - محصول جهش هاي اتفاقي که هيچ نفع انتخابي نمي رسانند- و بعضي محصول ساير سازوکارهايي مي باشند که به موجودات زنده شکل مي دهد، مانند فشارهاي فيزيکي در جريان تکامل، اثرات جانبي سازگاري ها و مانند آن.
اگرچه انتخاب طبيعي آشکارا رخ مي دهد(اين موضوع در آزمايش هاي بي شماري با بسياري از گونه هاي موجودات زنده نشان داده شده است)، هيچ نظريه دقيق کلي وجود ندارد تا مشخص کند که چه نوع از سازگاري هاي پيچيده را مي تواند ايجاد کند و چگونه آنها را از ويژگي هاي غيرسازگار شده مي توان تشخيص داد. به خصوص اگر تنها در تعداد کمي از گونه هاي وابسته(مثلاً پستان داران نخستين) ظاهر شوند. چشم -مثال برجسته در تکامل که به خاطر اينکه بسيار خوب طراحي شده داروين را نگران کرد- به نظر مي رسد به طرز آشکاري نمايانگر سازگاري است. زيرا ما ساختار و عملکردش را در بسياري از گونه هاي مختلف به خوبي مي شناسيم(اگرچه امکان دارد که بعضي از اجزاء ساختمان و عملکردش از طريق جريان هاي غيرانتخابي که در بالا به آنها اشاره شد، يا از طريق جريان هاي انتخابي به نفع ويژگي هاي سازگار شده اي به جز ديدن ايجاد شده باشند). اما وقتي درباره ويژگي هاي ذهني کمتر شناخته شده اي که موضوع روان شناسي تکاملي هستند(مثل احساسات انساني) حرف مي زنيم، اطمينان سخت تر مي شود. اين مشکل هسته اصلي اين محکوميت رايج است که روان شناسان تکاملي وقت شان را صرف گفتن "داستان هاي خيلي مرتب" مي کنند.
عبارت "داستان هاي خيلي مرتب" که از کتاب "روديارد کيپلينگ" به همين نام گرفته شده(شامل داستان هايي درباره "چگونه پلنگ نقطه نقطه شد" و مانند آن) در اينجا اشاره به توضيحات مفروض درباره عمل کرد سازگاري ظاهري يک ويژگي خاص است که ممکن است درست باشد يا نه، اما آزمايشش غيرممکن است. فرضيات پينکر درباره عملکرد سازگار شده احساس، مسأله ناخودآگاه والد - مولود، و ساير ويژگي هاي روان شناختي، در عين منطقي و حتي دقيق بودن، آزمايش شان مشکل است زيرا ما نمي دانيم کدام ساختارهاي مغز اين ويژگي ها را اعمال مي کنند و حتي اگر مي دانستيم، نمي دانيم انتخاب با چه وسعتي مي تواند چنين ساختارهاي مغزي را شکل دهد، يا دقيقاً ساختارهاي مغزي شکل گرفته توسط انتخاب بايد چگونه به نظر برسند. آنها ممکن است سازگاري باشند، اما توضيحات منطقي ديگري هم وجود دارد، و هرچه ويژگي کمتر شناخته شده باشد، تدبير آزمايش هاي قطعي براي تمايز بين فرضيات رقيب مشکل تر است.
پينکر در اين مورد دليل مي آورد و مي گويد که ارگان هاي پيچيده و "نامحتمل" بايد سازگار شده ها باشند. به عنوان مثال، پينکر تأکيد مي کند که:
يک انسان عاقل مي تواند باور داشته باشد که يک ارگان پيچيده يک سازگاري و محصول انتخاب طبيعي است، در حالي که همچنين باور دارد که اشکالي از يک موجود زنده که ارگان هاي پيچيده اي نيستند محصولي بي هدف يا  محصول جانبي ساير سازگاري ها هستند. و انتخاب براي تبيين منفعت بيشتر به کمک فرا خوانده نمي شود؛ براي تبيين منفعت نامحتمل به آن استناد مي شود.
يک مشکل در اينجا اين است که "ارگان پيچيده" هنوز به خوبي تعريف نشده است - چگونه وقتي آن را مي بينيم، مي شناسيم؟ آيا "شيوه بيان" يک ارگان پيچيده و بنابراين يک سازگاري است؟ پينکر مي گويد بله(و کتابي در بحث درباره اين عقيده نوشت)اما بعد، در چگونه ذهن کار مي کند، قائل است که ساير ويژگي هاي ذهني مانند ذائقه موسيقايي ما و هنر(قاعدتاً نتايج ارگان هاي ذهني پيچيده)، مي توانند محصولات جانبي سازگاري باشند تا خود سازگاري ها: "بعضي فعاليت ها که ما بسيار پرمحتوا در نظر مي گيريم محصولات جانبي غيرسازگارشده هستند".
مشکل ديگر اين است که ما هنوز درباره اينکه انتخاب چه کاري مي تواند انجام دهد به حد کافي نمي دانيم(و اينکه چگونه با ساير سازوکارهايي که موجودات زنده را شکل مي دهد در تعامل است) تا بگوييم چه چيز، منفعت نامحتمل را مي سازد، به خصوص وقتي درباره ويژگي هاي ذهني حرف مي زنيم که خود به خوبي شناخته نشده اند.
چگونه مي فهميم که يک ويژگي ذهني چه زماني تکامل پيدا کرد؟
سؤال وابسته به اين که چگونه يک سازگاري را تشخيص دهيم اين پرسش است که چقدر طول مي کشد که يک سازگاري خاص از طريق انتخاب طبيعي تکامل يابد. يک فرض اساسي روان شناسي تکاملي اين است که ويژگي هاي ذهني منفعت در طي پلئيستوسن، دوراني يک تا دو ميليون سال قبل که در طي آن توسعه عظيم مغز انسان رخ داد، تکامل يافت.
نياکان ما دو ميليون سال قبل را به عنوان شکارچي -گردآورندگان پلئيستوسن گذراندند، و البه چند صد سال قبل از آن به عنوان انواع گردآورنده غذا. اين دو دوره وابسته مهم هستند زيرا آنها محقق مي کنند که کدام مجموعه از محيط ها و شرايط، مشکلات مربوط به سازگاري، که ذهن براي انطباق با آنها شکل داده شد، را تعيين کردند: شرايط پلئيستوسن، نه شرايط جديد.
تقريباً به طور قطع اينکه تاريخ متأخر(براي مثال، چند صد هزار سال گذشته) زمان کافي براي تکامل ارگان هاي ذهني پيچيده نبود و بسياري از تغييرات جالب در مغز در حين توسعه اش در طي دوران پلئيستوسن اتفاق افتاد، درست است. اما درست همان طور که ما هنوز يک نظريه خوب درباره اينکه چطور بگوييم که کلاً آيا يک ويژگي مفروض يک سازگاري است يا نه نداريم، نظريه کلي خوبي هم درباره اينکه انتخاب طبيعي چه ويژگي هايي را مي تواند ايجاد کند، با چه سرعتي مي تواند آنها را ايجاد کند، و يک محيط بايد چقدر پايدار يا ناپايدار باشد تا اين اتفاق بيفتد، نداريم. اين امر به خصوص درباره ويژگي هاي پيچيده تر مانند ويژگي هاي روان شناختي که توبي و کازمايدز، پينکر و سايرين درباره اش بحث کرده اند، صادق است. پينکر تأکيد مي کند که "بيشتر تکامل ما" در دشت هاي آفريقا اتفاق افتاد. منظور او از "تکامل ما"، نياکان ما که شباهت بيشتري به انسان داشتند، است آنهايي که مغزهايي مشابه ما داشتند. اما همان گونه که "اهاوس" و "برويک" خاطر نشان مي کنند، اين که بگوييم بيشتر از 99% تاريخ تکاملي ما(و به وجود آمدن بيشتر ژن هاي ما) در يک درياي گرم و شور سپري شده است، هم به همان اندازه حقيقت دارد. نياکان دريايي ما هم سيستمي عصبي که سلف سيستم عصبي خود ما بود، داشتند. آيا منطقي نخواهد بود که فکر کنيم که بعضي از ساختارهاي مهم در روان شناسي انسان، حداقل بخشي از آنها، طي آن زمان به وجود آمدند و ابتدائاً براي آن شرايط سازگاري پيدا کرده بودند؟ و آيا اين مي تواند با گذشت زمان در پلئيستوسن بيشترين تأثير را بر ساختار و عمل کرد نهايي آنها داشته باشد؟ سخت است که در اين باره با اطمينان حرف بزنيم.
فرض شکارچي - گردآورندگان دشت هاي پلئيستوسن بر اساس فسيل ها و رگه هاي باستان شناسي است، که به راستي به معنا بخشيدن به مقياس زمان و مراحل تکامل بشر کمک مي کند، از جمله اين که انواع مشخص ويژگي هاي ذهني به احتمال قوي ابتدا در چه زماني، حداقل در اشکال جديدشان ظاهر شدند. اما فسيل و گزارش هاي باستان شناسي به نحو بارزي اجمالي هستند، هيچ يک از ويژگي هاي ذهني که روان شناسان تکاملي مورد مطالعه قرار مي دهند به طور مستقيم در فسيل ها به دست نيامده، و تفسير شواهد باستان شناسي به خصوص در ايجاد فرضياتي درباره منشأ زبان، احساسات، و ساير ويژگي هاي ذهني اغلب دشوار است. انتخاب طبيعي به طرزي کاملاً محتمل در اين مورد قوياً نقش دارد، اما براي اينکه اين فرضيات به جاي گمانه زني تبديل به نظريه هايي قانع کننده شوند، بايد درباره جزئيات ساختارهاي ذهني و مراحل تکاملي بيشتر دانسته شود.
ديدگاه من با همه تکامل گراها مشترک نيست؛ براي مثال، توبي و کازمايدز ديدگاه بسيار فراگيرتري از آنچه حوزه زيست شناسي تکاملي در حالت کنوني اش مي تواند به ما بگويد، دارند:
درست همان طور که مهندسي هاي برق و مکانيک، دانش ما از اصول حاکم بر طراحي ماشين هاي ساخته دست انسان را جمع بندي مي کنند، حوزه زيست شناسي تکاملي، دانش ما از اصول مهندسي حاکم بر طراحي موجودات زنده، که مي توان آنها را به عنوان ماشين هايي که توسط جريانات تکاملي ساخته شده در نظر گرفت، را جمع بندي مي نمايد... زيست شناسي تکاملي مدرن در واقع يک "نظريه طراحي موجود زنده" را بنا مي نهد.
من اين ديدگاه را بسيار فراگير تشخيص مي دهم، که همه ناشناخته ها درباره اينکه چگونه ژن ها تغيير مي کنند، چگونه بر ويژگي هاي جسمي و ذهني منطبق مي شوند، و کل مراحل تکامل که در طي آن بدن ها و ذهن ها شکل مي گيرند را در اختيار مي گذارد. به طور خلاصه، زيست شناسي تکاملي امروزي با يک نظريه طراحي خوب از کار در آمده فاصله دارد.
چه مکانيسم هاي تکاملي در تبيين ويژگي ها مطرح اند؟
هر زيست شناس جدي اعتقاد دارد که انتخاب طبيعي مکانيسم اصلي تغيير تکاملي بوده است: داروين و بسياري بعد از او تبيين هايي قانع کننده و آزمودني براي بسياري از ويژگي ها از منظر انتخاب طبيعي به دست داده اند.
اما اين تنها مکانيسم نيست؛ گزارش هايي که فقط بر انتخاب طبيعي تمرکز دارند تنها بخشي از داستان هستند. خود داروين گفت: "من قانع شده ام که انتخاب طبيعي راه اصلي اما نه انحصاري تعادل است." بسياري از تکامل گراها امروزه با اين جمله موافق اند. استيون جي گولد، نايلز اِلدرج، ريچارد لِونتين، استوارت کافمن، و برايان گودوين نام هايي هستند که اغلب به عنوان قوي ترين پشتيبانان در نظر گرفتن علل مختلف تغيير تکاملي آورده مي شوند. اين افراد و ديگران(از جمله خود داروين) نامزدهايي به جز انتخاب طبيعي براي مکانيسم هاي مهم پيشنهاد کرده اند که منتج به تعادل در موجودات زنده مي شوند. بعضي نامزدها که پيشنهاد شده اند، تکامل خنثي(که در آن موجودات زنده به روشي خنثي و غيرسازگار شده تغيير مي کنند)، فشارها و اثرات تکامل، اتفاقات تاريخي، انحراف ژنتيکي، تنظيم ژنتيکي و به طور کلي تر(و روشن تر) "خودتنظيمي" مي باشند.
علي رغم نام گذاري گمراه کننده جنبه هاي مختلف مباحث روان شناسي تکاملي(روان شناسان تکاملي به نام هاي "فوق دارويني ها" خوانده و به شايع کردن "سازگارگرايي پيش پاافتاده" محکوم، و به مخالفان شان برچسب "ضد انتخاب گرا" و "ناباوران به داروين"  زده شده)، همه دست اندرکاران(و تقريباً همه تکامل گراها) اتفاق نظر دارند که هر کدام از اين مکانيسم ها به نسبتي دخيل هستند و براي درک کامل اين که ويژگي ها از کجا آمده و چگونه سامان يافته اند، نياز به در نظر گرفتن همه آنها است. به عنوان مثال، اگر بعضي از آن مکانيسم ها متفاوت يا بعضي اتفاقات تاريخي طور ديگري بودند، ممکن بود زبان انسان ساختار متفاوتي داشته باشد. صحبت کردن در اين مورد سخت است زيرا ما فقط يک نمونه از زبان بشري تکامل يافته داريم. مناقشات اصلي درباره اهميت نسبي هريک از اين مکانيسم ها در شکل دادن ويژگي هاي خاص است و اينکه ما چگونه تشخيص مي دهيم که کدام مکانيسم ها کدام نقش ها را داشته اند. مثلاً در حالي که پينکر و توبي و کازمايدز استدلال مي کنند که واحدهاي پيچيده ذهني فقط مي توانسته اند از طريق انتخاب طبيعي شکل گرفته باشند، نظر گولد اين است که انتخاب طبيعي باعث بزرگ شدن مغز انسان شد، اما بيشتر خصوصيات و قابليت هاي ذهني ما مي توانند spandrel يعني عوارض جانبي غيرسازگار شده ساختن يک وسيله با چنين پيچيدگي ساختاري باشند.
کافمن چنين استدلال مي کند که همان طور که مواردي که مورد تکامل قرار مي گيرند پچيده تر مي شوند(و ويژگي هاي ذهني مطمئناً در ميان پيچيده ترين آنها هستند)، همچنين اصول خود تنظيمي به طور فزاينده اي نقش ممانعت کننده بازي مي کنند.
پينکر اين مناقشات را قانع کننده نمي بيند: "اينکه يک شکل، محصول خوش شانس انحراف يا حرکتي ناآزمودني، و نتيجه اي است که موقتاً معلول يک مقدمه است و بد فهم شده، ادعاي بي دليل است.
به يک معنا گفتن اين حرف کاملاً درست است. گولد و لونتين از مفهوم "محصول جانبي غيرسازگار شده" براي توضيح جنبه هاي مورفولوژي يک گونه از حلزون ها به طرز قانع کننده اي استفاده کردند، اما اين با توضيح همه چيز درباره مغز انسان با آن مفاهيم خيلي فاصله دارد، و گولد براي فرضياتش در اين زمينه دليلي ندارد. به همين صورت، کافمن نشان داده است که انواع خاصي از شبکه هاي به هم پيوسته، بعضي فرم هاي خود تنظيمي را به نمايش مي گذارند، اما دوباره اين با يک نظريه که توضيح مي دهد چگونه خود تنظيمي مي تواند ويژگي هاي خاص ذهني را شکل دهد، بسيار فاصله دارد. به طور خلاصه، در حالي که اين نامزدها براي مکانيسم هاي تکاملي جاي گزين، به عنوان منشأ اصلي تغيير پيشنهاد شده اند، هيچ يک از مدافعان شان هنوز توضيحاتي درباره پديده هاي روان شناختي خاص يا ساير ويژگي هاي پيچيده مشابه بر اساس هيچ کدام از آنها پيشنهاد نداده اند.
اما طرف ديگر مي تواند به خوبي و به طور يکسان چنين استدلال کند که وقتي شناخت ما از شالوده چنين ويژگي هايي به عنوان ساختارهاي مغزي يا ژن ها، و همچنين چگونگي عمل کرد انتخاب طبيعي بر روي چنين ويژگي هاي پيچيده اين قدر کم است، تأکيد صرف بر اينکه ارگان ذهني پيچيده اي مانند زبان، يا پديده روان شناختي يا فرهنگي کمي شناخته شده اي مثل تمايل به رفتن به جنگ، محصولات انتخاب طبيعي هستند، فقط يک "ادعاي بي دليل" است. به عبارت ديگر، هنوز هيچ يک از طرفين، نظريه هاي مکانيسم هاي تکاملي که بتواند پديده هاي روان شناختي را به طرزي اقناع کننده توضيح دهد را به خوبي از کار درنياورده است.

منبع
Melanie Mitchell,COMPLEXITY,no 3, year.1999, pp. 17-22.

* پي نوشت ها در دفتر مجله موجود است.


 


صفحه 1 از 4