مجله شماره 10

درآمدي بر اصول تربيت از منظر ملا مهدي نراقي

PDF چاپ نامه الکترونیک

درآمدي بر اصول تربيت از منظر ملا مهدي نراقي

رضا علي نوروزي* - کمال نصرتي هشي** -  امين چراغيان رادي*** - رقيه حقيقت****



هدف از نگارش مقاله، بيان ديدگاه ملامهدي نراقي در باب اصول  تربيت مي باشد. پژوهش حاضر با بهره‌گيري از رويکرد کيفي و با روش توصيفي- تحليلي  انجام شده که با استفاده از منابع  موجود و در دسترس، به تحليل و استنباط ديدگاه وي در باب اصول تربيت پرداخته است. اصول استنباط شده از آراي ايشان، نشان مي دهد که ملامهدي نراقي به اصل رعايت اعتدال و پرهيز از افراط و تفريط در روند تربيت فراگيران، تناقض خير و شر، جهل زدايي(جهل مرکب)، اصل ايجاد شرايط و زمينه هاي مناسب، اصل تنظيم برنامه با توجه به مراحل رشد، اصل تغييرپذيري صفات، اصل تقويت قوه عقلي براي تحصيل سعادت، اصل تکميل قواي عملي و نظري نفس به منزله صورت و ماده مکمل همو اصل توجه به تفاوت هاي فردي به عنوان قوانين و يا اصول تربيت توجه داشته است.
***
مقدمه  و پيشينه تحقيق
اصل در لغت به معناي «ريشة درخت» و نيز به معناي «مبنا» است، يعني مبناي چيزي که چيز ديگري بر آن مبتني است. فلاسفه و علماي تعليم و تربيت آن را برابر با معناي«منشأ» و «مصدر» به کار مي برند. پس، به اين اعتبار، اصل منشأ و سرچشمه رفتار يا فعاليت را نشان مي دهد، مانند «اصل رفتار» که منشأ و اساس رفتار را بيان مي کند(تقي پور ظهير؛ 1376، 112و113). وآموزش، درلغت، به معناي انتقال معلومات و مهارت ها به ديگران است، به طوري که اين معلومات ومهارت ها به کارآيند و موجب تحول و دگرگوني در رفتارشوند. پرورش به معناي فراهم آوردن زمينه براي شکوفايي توانايي هاي دروني واستعدادهاي دروني است. آموزش،که به عنوان وسيله يا زمينه ساز پرورش است، همراه با پرورش به صورت دومفهوم مترادف، معادل با واژه تربيت، که آن نيز به معناي پروردن و بارآوردن است، به کاربرده مي شود. نهايت اينکه تربيت، به معناي اعم، کاربردگسترده تري دارد و نه تنها درباره انسان، بلکه درباره حيوانات، مانند اسب، سگ شکاري،کبوتر،کرم ابريشم وگياهان هم به کاربرده مي شود. اما تربيت، به معناي اخص،که معادل يا مترادف با آموزش و پرورش است، تنها درباره انسان به کاربرده مي شود(تقي پورظهير؛ 1376، 28). اصول آموزش و پرورش به مفاهيم بنياديني که درآموزش و پرورش به کار مي روند، اطلاق مي شود. بايد آموزش دهنده يا راهنما توجه کامل به اين اصول مبذول دارد، تا بتواند وظيفه خود را به نحو مطلوب انجام دهد. به بيان ديگر آموزش دهنده يا راهجو بايد در زندگي فردي و جمعي انسان مطالعه کند و هدف هاي تربيتي وي را معين سازد و در ذات او بنگرد تا اصولي را که براي ترقي او يعني وصول به هدف هاي مستخرج از زندگي سالم لازم است، بشناسد. البته بايد متوجه بود که هر يک از اصول آموزش و پرورش وضع کردني نيست بلکه کشف کردني است، به منزله انتظاراتي است که جامعه از دستگاه آموزش و پرورش دارد. درحقيقت علم آموزش و پرورش همانا شناختن مجموعه اصولي است که منشأ فعاليت هاي مشترک راهجو و راهنما به شمار مي رود(اعتمادي وراسخي؛ 1376، 24). «علم آموزش و پرورش، خود عبارت از شناسايي به مجموعه اصولي است که منشأ و مصدر رفتار آموزگار و دانش آموز مي باشد و در ضمن عمل يعني در حين آموختن و فراگرفتن و هدايت کردن و پرورش يافتن، آموزگار و شاگرد هر دو را به کار مي آيد. از اين لحاظ بنابر نظر يکي از دانشمندان اين فن، علم آموزش و پرورش علم به اصول است و بس(هوشيار؛ 1347،11). به اين ترتيب، مي توان نتيجه گرفت که اصول بنياد و مبناي عمل و رفتار مربي و متربي هستند. و اصول تکيه گاه هاي نظري و يا مجموعه قضايا و قضاوت هاي روشن و قطعي مي باشد که تمام فعاليت هاي آن علم بر آنها مبتني هستند( تقي پورظهير؛ 1376، 113). لذا براي کشف اصول بايد منابع و زمينه هايي را مورد مطالعه و مداقه قرار داد. براي کشف اصول آموزش و پرورش، به طور کلي، سه منبع اصلي، يعني انسان، جامعه و نظريات فلاسفه و علما(به ويژه در مورد هستي شناسي، معرفت شناسي و تحقيقات علوم زيستي و روان شناسي)، بايد مورد بررسي قرار گيرد(تقي پورظهير؛1376،114).
همانگونه که از تعريف تربيت معلوم شد، هدف از تربيت را، انتقال معلومات و مهارت ها به ديگران به طوري که اين مهارت و معلومات به کار آيند و همچنين آن را به معناي پروردن و بارآوردن دانستند.بنابراين زماني اين هدف با موفقيت انجام مي گردد که به رعايت اصول تربيت در فرايند آموزشي توجه گردد، چرا که اصول منشأ و اساس رفتار را بيان مي کند و به خاطرِ همين نياز، در مقاله حاضر تلاش شده که به اصول تربيتي برگرفته از آثار محقق نراقي پرداخته شود تا در روند تعليم و تربيت فراگيران با تکيه بر آن، به اهداف تربيتي دست يابند. اما پرسشي که در اينجا مطرح مي شود، اين است که چرا براي کشف اصول تربيت به سراغ آثار محقق نراقي در حوزه انسان شناسي رفته اند؟ بنابراين به اين پرسش چنين مي توان پاسخ داد که چون انديشمندان مسلمان، از فيلسوفان گرفته تا ديگران، در پرتو تعاليم انسان ساز اسلام به موضوع انسان و کمال و سعادت او و راه هاي وصول به کمال بسيار پرداخته اند و نظام هاي فکري را براي پاسخ گويي، به پرسش هاي مربوط به انسان و تربيت او بنا گذارده اند و در بناي اين نظام ها، علاوه بر بهره اي که از آموزه هاي ديني برده اند، از حاصل انديشه هاي فيلسوفان نيز بهره جسته اند. لذا محقق نراقي از جمله اين دانشمندان به شمار مي آيد که به موضوع انسان و کمال و سعادت او و راه هاي وصول به کمال و تربيت او توجه اساسي داشته است، به خاطر همين در مقاله حاضر به دنبال کشف اصول تربيتي از آثار ايشان شده است و لذا اين نياز هم مطرح مي شود که در فرايند تربيت هر کشوري بايد با توجه به نيازهاي فرهنگي آن کشور به تربيت فراگيران پرداخت و اصول تربيتي اي را رعايت کرد که با فرهنگ آن کشور سازگار باشد که اين هم يک دليل ديگر براي کشف اصول تربيت از ديدگاه ايشان در پژوهش حاضر مي باشد.
براي معرفي اجمالي و جايگاه و اهميت اين دانشمند مسلمان مي توان گفت که محمد مهدي بن اباذر نراقي، معروف به محقق نراقي يا نراقي پدر يا نراقي اول، در نراق، قريه اي در ده کيلومتري جنوب غربي کاشان متولد شد. سال تولد وي دقيقا مشخص نيست، ولي با احتساب اينکه وي سي سال شاگرد حکيم مولّااسماعيل خاجويي«محمد اسماعيل مازندراني» بوده و وي در سال 1173 ق وفات يافته است، مي توان گفت در سال 1143 ق شروع به تلمذ در پيش استاد کرده و اگر در 15 سالگي آغاز به تحصيل کرده باشد، به صورت تقريبي در سال 1128 ق تولد يافته است. وي پس از 81 سال عمر در نجف اشرف در شب هشتم شعبان(حسن زاده آملي؛ 1364) سال 1209 وفات يافت و در همان جا به خاک سپرده شد(نراقي؛ بي تا، ج1، ص الف – د). ملا مهدي نراقي تحصيل علوم ديني را در کاشان آغاز کرد و مقدمات و سطح را در آنجا خواند و از بحث و درس ملا محمد جعفر بيدگلي که رئيس و اعلم علماي آن ديار بود و خود نراقي وي را از مشايخ کرام و از کواکب سبعه استادان عظام خود شمرده است، استفاده کرد و پس از آن به اصفهان رفت و در محضر عالماني همچون استاد خاجويي(نراقي؛ 1358، ص7)، شيخ محمد مولا مهدي هرندي و ميرزا نصر(حسن زاده آملي؛ 1364، ص 186)، دروس مختلف را فراگرفت.
نراقي آن قدر به فراگيري علوم علاقه مند بود که درصدد برآمد هر مانعي که ممکن است ذهن وي را مشغول سازد و وي را از علم باز دارد از پيش پاي بردارد؛ به همين دليل نامه هايي را که به دستش مي رسيد نمي خواند و حتي نامه قتل پدرش را نخواند تا آنکه استادش، خاجويي به وي امر کرد که به نراق برود. وي پس از سه روز دوباره از نراق به اصفهان بازگشت و به فراگيري علم ادامه داد(تنکابني؛ بي تا، ص132 و 133 و کشميري؛ بي تا، ص 319). ملا مهدي نراقي پس از حدود سي سال که شاگرد خاجويي بود به منظور کسب علم بيشتر به عراق، نجف و کربلا عزيمت کرد و از محضر دانشمنداني چون وحيد بهبهاني، شيخ يوسف بحراني(ف. 1182) و شيخ مهدي فتوني( ف. 1183) بسيار بهره برد(نعمة؛ 1367، ص510). از جمله فرزندان وي دو پسر بود يکي به نام ملا احمد و ديگري ملامهدي که هم نام پدر است و پس از درگذشت پدر در همان سال وفات وي به دنيا آمد و در سال 1248 ق وفات يافت(حسن زاده آملي؛ 1364، ص 190).ملامهدي نراقي پس از تکميل تحصيلات خود در عراق به کاشان بازگشت و به رسالت ديني و اجتماعي پرداخت و مدرسه اي ساخت، که بعدها مرکزي علمي در اين شهر به حساب آمد، و در آن به تربيت علماي زيادي پرداخت(دواني؛ بي تا، ص 208). وي در کاشان نماز سياسي – عبادي جمعه را نيز اقامه مي کرد و به عنوان يکي از مجتهدان بزرگ عصر خويش به قضا مي پرداخت(آشتياني؛ 1358، ج2، ص315). او پس از چند سال خدمت براي بار دوم و به منظور زيارت، به عراق سفر کرد و در نجف اشرف وفات يافت(نراقي؛ بي تا، ج1، ص د).
به دليل شخصيت برجسته نراقي بسياري از علما در مورد ابعاد علمي و اخلاقي شخصيت وي مطالب فراوان نوشته اند: از جمله سيد محمدحسن زنوزي، از فحول علماي معاصر علامه نراقي و از شاگردان حوزه درس وحيد بهبهاني که محضر نراقي را درک کرده است، در کتاب گرانقدر رياض الجنه(مخطوط) چنين گويد: محمدمهدي بن اباذر کاشاني نراقي، عالمي کامل، فاضل، صالح، جليل و محقق، مدقق، عادل، متضلع، نحرير، متبحر، فقيه، حکيم، متکلم، مهندس و از دانشمندان معاصر و در اکثر فنون و کتب، چه اسلامي و چه غير اسلامي از ملل و اديان ديگر، ماهر بود. او [عالمي] جليل القدر،عظيم الشأن، برخوردار از مکرمت هاي اخلاقي، آداب نيکو و تأليفات فراوان بود نيکو مي نوشت و تعبير مي کرد، مؤلفات او لطيف و فراوان است(نراقي؛ 1358، ص14). و خوانساري، صاحب کتاب معروف «روضات الجنات» درباره اش چنين آورده است:عالم بارع و فاضل جامع، قدوه خيل اهل تحقيق به فهم اشراقي، مولانا مهدي بن اباذر کاشاني نراقي… از ارکان علماي متأخر و از اعيان فضلاي متبحر ما است. در اکثر فنون علم و کمال، صاحب تصنيف و در فقه و حکمت و اصول و اعداد و اشکال[مهارت او] مسلّم [و غير قابل ترديد] است( خوانساري اصفهاني؛ بي تا، ج7، ص200).ميرزا محمدعلي مدرس، صاحب کتاب معروف «ريحانة الادب» درباره محقق نراقي مي نويسد: از فحول علماي اماميه و متبحرين علماي اثني عشريه مي باشد که فقيه اصولي،حکيم متکلم اعدادي اخلاقي، جامع علوم عقليه و نقليه بود و در کلمات بعضي از اجلّه به «خاتم المجتهدين» و «لسان الفقهاء و المتکلمين» و «ترجمان الحکماء والمتألهين» و نظاير اينها موصوف است. در حساب و هندسه و رياضي و هيئت و علوم ادبيه خصوصاً معاني و بيان، يد طولايي داشت(مدرس؛ بي تا، ج6، ص164).
حسن زاده آملي در مقدمه کتاب انيس الموحدين، اثر بسيار سودمند محقق نراقي در اصول دين که به همت محقق عاليقدر، شهيد آيةاللّه قاضي طباطبايي، تصحيح گرديده و پاورقي هاي نافعي بر آن افزوده شده است گويد:طود علم و تحقيق، استاد الکل في الکل، علامه مولي مهدي يا محمدمهدي بن اباذر بن حاج محمد نراقي ـ قدس سره ـ يکي از نوابغ دهر و جامع کليه فنون و علوم، و در هر فن مرد يک فن، و دائرةالمعارفي ناطق و کتابخانه بزرگي حيّ و متحرک بود. بي شک آن جناب در تبحر و تمهّر به جميع علوم عقلي و نقلي حتي در ادبيات و رياضيات عاليه در عداد طراز اول از اکابر علماي اسلام و در اتصاف به فضائل اخلاقي و ملکات ملکوتي از نوادر روزگار است. حضرتش صاحب تصانيف فائقه و تأليفات لائقه در علوم گوناگون است(نراقي؛ بي تا، ص13 و 14).همچنين حسن نراقي از احفاد محقق نراقي در شرح احوال جد امجد خود، در پيش گفتار کتاب اللمعة الالهيه و الکلمات الوجيزه مي نويسد:حاج ملا محمدمهدي بن اباذر نراقي کاشاني «متوفي سال 1209هـ.ق» معروف به محقق نراقي به واسطه جامعيت به کليه علوم و فنون عصري و آراستگي به فضائل اخلاق ملکوتي، خود از جمله نوابغ علمي کم نظير و از مفاخر جهان فضل و دانش، شناخته شده است؛ همچنان که فرزند برومند وي حاج ملا احمد مشهور به فاضل نراقي و متخلص به صفايي نيز از اجله مشاهير دانشمندان مبرز و روشنفکر جامعه تشيع در دو قرن اخير به شمار مي رود و هر يک از آن دو بزرگوار هم در مقام و موقع خاص خود واجد شخصيت علمي ممتاز و حسن شهرت درخور مزاياي خويش مي باشند(نراقي؛ 1358، ص1و2).
لذا درپژوهش حاضر مروري بر تحقيقاتي ممکن شد که به بحث، پيرامون آراي تربيتي از منظرمحقق نراقي پرداخته و با بررسي هاي به عمل آمده در رابطه با آراي تربيتي ايشان به ويژه اصول تربيت، مشخص گرديد که در اين زمينه، تحقيقات چنداني صورت نگرفته و اصول تربيت از نگاه اين دانشمند مسلمان، از ديدِ پژوهش گران به دور مانده و به خاطر اين نياز در مقاله حاضر، نويسندگان به بررسي اصول تربيت از نگاه ايشان پرداختند. لذا يک کار تحقيقي توسط فقيهي(1379)؛ با عنوان شيوه اصلاح مشکلات رفتاري در تربيت اخلاقي‌ از ديدگاه ملا مهدي نراقي انجام شده که خلاصه اي از نتايج تحقيق ايشان بدين قرار است که تربيت اخلاقي به زمينه هاي مناسب و ميزان نقش عوامل بستگي دارد، شناخت موانع و مشکلات رفتاري و رفع آنها نيز در تربيت اخلاقي کارساز است و کارآيي اصول و روش هاي تربيت و موفقيت در مراحل آموزش و پرورش و اصلاح رفتار مرهون آن است. موانع و مشکلات تربيت اخلاقي را رفتارهاي دروني و بيروني مي داند: منظور از رفتارهاي دروني، افعال نفس است که از آنها به صفات نفس نيز تعبير مي شود. مانند خشمگيني و خودپسندي که رفتارهاي جوانحي نفس اند و نه رفتار جوارحي. اما رفتارهاي بيروني گرچه فعل نفس مي باشند، از طريق جوارح و اعضاي بدن صادر مي شوند. مانند استهزاء و غيبت. اين نوع رفتارها از آن جهت مانع و مشکل ناميده شده اند که در مسير رشد و تعالي انسان مشکل ايجاد مي کنند و مانع رسيدن وي به اهداف عالي تربيت و اخلاق مي شوند.
بنابراين اين پژوهش به دنبال پاسخ دادن به اين پرسش اساسي است که: اصول تربيت از ديدگاه ملا مهدي نراقي را با توجه به آراء و استنباط از آثار ايشان به ويژه در حوزه انسان شناسي بيان نمايد تا با الهام گرفتن ازآراي ايشان در فرايند آموزش، از ديدگاه اين دانشمند مسلمان بهره کافي را بگيرد و راهنماي دست اندرکاران آموزشي در فرايند و جريان  آموزشي باشد.لذا در نگارش اين مقاله به کتاب هاي نراقي و آثاري که در رابطه با ايشان به رشته تحرير درآمده رجوع کرده و با روش تحليلي، توصيفي اين کار صورت گرفته  است.

انسان شناسي محقق نراقي
از آنجا که نوع نگرش هر محقق به ماهيت انسان تأثير بسزايي بر ديدگاه هاي تربيتي او دارد، پيش از بررسي ديدگاه هاي مهدي نراقي در باب اصول تربيت نخست، به طور و گذرا اجمالي به ديدگاه هاي وي در زمينه انسان شناسي پرداخته مي شود تا راه را براي استنباط اصول تربيتي ايشان فراهم کند. ويژگي هايي که مهدي نراقي از انسان ارايه کرده به قرار ذيل مي باشد:
1. انسان را به منزله موجودي مرکب از روح و بدن و اصالت روح مجرد و بقاي آن پس از مرگ دانسته و مي گويد: به راستي بدن انسان مادي و فناپذير است، ولي روح انسان جاوداني است؛ به همين خاطر، اگر اين روح با اخلاق خوب آراسته و تربيت شود، در سعادت ابدي از نعمت هاي الهي بهره مند مي گردد و اگر خود را آلوده به پليدي ها نمايد در عذاب هميشگي همچنان غوطه ور خواهد شد(نراقي؛ بي تا، ج1، ص5).
2. خدا طينت انسان را از ظلمت ها و نور تخمير کرد و انگيزه هاي او را از خير و شر مرکب ساخت و از مواد متخالف معجوني واحد پديد آورد و قوا و صفات متناقض را در آن جمع نمود(نراقي؛ بي تا، ج1، ص5 و 8).
3. انسان ها بر حسب جبلّ شان، جدا از عوامل محيطي و اجتماعي و تربيتي داراي صفات ويژه اي هستند و رفتارشان حکايت از آن دارد؛ براي مثال برخي با کوچک ترين عاملي مي ترسند يا محزون مي شوند و با کم ترين عامل تعجب مي خندند و برخي درست برخلاف آنان هستند. عده اي مانند انبيا و ائمه(ع) با فطرت متعادل و غلبه عقل بر قواي غضب و شهوت به دنيا مي آيند و عده اي با توانايي تجاوز از حد اعتدال پا به عرصه وجود مي گذارند(نراقي؛ بي تا، ج1، ص21). معناي ظاهري اين کلام آن است که انسان به هنگام تولد داراي صفات و ويژگي هاي جبلّي و ارثي است. وي در جاي ديگر تصريح مي کند که صفحه وجود انسان در آغاز طفوليت از جميع صفات و ملکات خالي است، مانند صفحه اي که هيچ گونه نقش و نوشته اي ندارد و بر اثر عوامل محيطي و تربيتي صفات و ملکاتش به تدريج و با تکرار و تمرين تحقق مي يابد(نراقي؛ بي تا، ج1، ص15و16). بنابراين، گفته وي مبني بر اينکه در آغاز طفوليت انسان از جميع صفات و ملکات خالي است، بلااشکال خواهد بود؛ زيرا صفات بالفعل و ملکات به هنگام تولد در انسان نيست، بلکه اقتضا و استعداد اين گونه صفات وجود دارد که با عوامل محيطي آن صفات و ملکات تعين يافته، ظهور پيدا مي کند. ممکن است اين صفات و ملکات اوليه که در فرد ايجاد مي شود نيز تغيير يابد و آنچه در رفتار و صفات فرد ظاهر مي شود برخلاف رفتار و صفاتي باشد که جبلّي اوليه فرد اقتضاي آن را داشته است(بهشتي، فقيهي، ابوجعفري؛ 1380، ج4، ص205).
4. انسان را موجودي مشتمل بر دو جنبه نظري و عملي نفس دانسته است. وي کمال جنبه نظري را، «حکمت نظري» ناميده است، عبارت از احاطه بر حقايق موجودات و مراتب آنها و نيل به مطلوب حقيقي و عرفان مقام توحيدي دانسته است و کمال جنبه عملي را، «حکمت عملي» ناميده است، پيراستن نفس از صفات و ويژگي هاي زشت و آراستن به اخلاق مرضي خداوندي تلقي کرده است که يکي را بدونه ديگري ناممکن دانسته است(نراقي؛ بي تا، ج1، ص8 و 9).
5. انسان داراي دو جنبه عقل نظري و عملي است و نقش عقل نظري، ادراک است و نقش عقل عملي، تحريک، با انقياد عقل عملي نسبت به عقل نظري و به اجرا گذاشتن ادراک هاي آن، اعتدال براي تحصيل فضايل پديد مي آيد؛ زيرا تحريک و تصرف عقل عملي در هر کدام از قواي بدني براي انجام دادن کارهاي جزئي و تحريک قواي شهوي و غضبي براي ايجاد برخي از کيفيات و حالاتي است که موجب فعل يا انفعالات براي جذب يا دفع چيزي و مانند آن است و اين امر با راهنمايي و ادراک درست عقل نظري در حد وسط و به دور از هر گونه افراط و تفريط انجام مي پذيرد(نراقي؛ بي تا، ج1، ص50).

اصول تربيت از ديدگاه ملامهدي نراقي

آموزش و پرورش بايد بر اصول معيني استوار گردد، اصولي که مي تواند مبناي سياست گذاري ها در نظام تعليم و تربيت قرار گيرد. از اين رو بر اساس آراي انسان شناسي نراقي به کشف اصولي پرداخته شده که به قرار ذيل مي باشد:
1. اصل اعتدال «دوري از افراط و تفريط»: اصول ديگري که در تعليم و تربيت بايد رعايت شود، اعتدال است. اعتدال در مقابل افراط و تفريط است. افراط يعني زياده‌روي کردن در چيزي و تفريط يعني کم ديدن و کم آوردن چيزي. هرکدام از اين دو موجب اختلال در بقا، استمرار و سلامت امور مي‌شود. در تعليم و تربيت نيز که با روح و روان انسان ها سروکار دارد، پرهيز از افراط و تفريط از لوازم تعليم و تربيت کارآمد و تأثيرگذار است. افراط، تورم به وجود مي‌آورد و تفريط، خلأ وکاستي.
محقق نراقي در تربيت فراگيران به رعايت اين اصل اساسي توجه داشته، چنانچه مي گويد: هر فضيلتي ضدي دارد که آن رذيلت است. فضيلت حد اعتدال است و رذيلت دو سوي افراط و تفريط و خروج از اعتدال مي باشد که از آن به ظلم و جور تعبير مي شود. هر صفت و رفتار تربيتي و اخلاقي اي داراي حالت وسط و اطراف است. حالت وسط، فضيلت مي باشد و اطراف، چه در طرف افراط و چه در طرف تفريط «رذيلت» ناميده مي شود. محقق نراقي براي فضيلت و رذايل و ترسيم وسط و اطراف مثال آورده که بدين گونه است: مجموعه فضايل و رذايل را در دايره اي ترسيم مي کند که فضايل مرکز آن است و رذايل در نقاط فرضي ميان مرکز و محيط آن قرار دارد؛ بنابراين فضيلت در هر چيزي يکي است، ولي رذيلت ممکن است فراوان و نامحدود باشد(نراقي؛ بي تا، ج1، ص59). پس محقق نراقي اعتدال و وسط را مبناي تربيت مي داند؛ ولي نه تنها اعتدال و وسط حقيقي را بلکه اعتدال و وسط نسبي را نيز معتبر مي داند و از اين رو پس از تقسيم اعتدال به دو قسم حقيقي و نسبي مي گويد: وسط حقيقي عبارت است از آنچه نسبتش با دو طرف مساوي است؛ مانند چهار با دو و شش و وسط نسبي نزديک ترين راه به وسط حقيقي است که تحقيق آن براي نوع يا شخص ممکن باشد و کمال شايسته نوع يا شخص همان است(نراقي؛ بي تا، ج1، ص61).
از اين رو محقق نراقي با توجه به اينکه يافتن اعتدال حقيقي و ثبات بر آن بسيار دشوار و براي اکثريت متعذر است، معتقد است آنچه در تربيت به عنوان فضيلت معتبر است، همان اعتدال نسبي است و فضيلت نسبت به افراد، حالات و زمان هاي مختلف، متفاوت و گوناگون است. ولي همان مرتبه از اعتدال نسبي، نسبت به شخص يا حال و يا وقت ديگر رذيلت به شمار آيد(نراقي؛ بي تا، ج1، ص62). بنابراين هر حركت و فعل تربيتى بايد بر اعتدال استوار باشد و از حد وسط بيرون نرود و به افراط و تفريط كشيده نشود تا حركت و فعلى مطلوب باشد.
2. اصل دوگانگي وجود: درطينت انسان هم انگيزه هاي خير وجود دارد و هم  انگيزه هاي شر. ملامهدي نراقي در مقدمه کتاب جامع السعادات، طبيعت انسان را مرکب از تمايلات خير و شر ذکر کرده و به صراحت گفته است: خداوند طينت انسان را از ظلمت ها و نور تخمير کرد و انگيزه هاي او را از خير و شر مرکب ساخت و از مواد متخالف معجوني واحد پديد آورد و قوا و صفات متناقض را در آن جمع نمود(نراقي؛ بي تا، ج1، ص5). بنابراين از ديدگاه محقق نراقي در ضمير و وجود انسان دو نيروي متضاد وجود دارد و اين امر مي طلبد که دست اندرکاران آموزشي به اين امر توجه داشته باشند و طوري برنامه ريزي نمايند تا نيروي خير پرورش يافته و بالفعل گردند و از رشد و پرورش نيروي شر جلوگيري به عمل آيد.
3. اصل جهل زدايي(جهل مرکب): از اصول ديگر در تعليم و تربيت فراگيران زدودن جهل مرکب است؛ يعني زماني بايد به تربيت کسي اقدام شود که آن شخص بداند که نياز به فراگيري علم دارد. زيرا کسي که به جاهل بودن خود اعتراف نکند، تمايلي هم براي برطرف کردن آن از خود نشان نمي دهد. نراقي مي گويد: متعلم يا متربي بايد بداند که نمي داند، تا به فراگيري علم دل بدهد. ايشان بر اين باور است که نمي توان کسي را که داراي جهل مرکب است و نمي داند که نمي داند، آموزش داد يا تربيت کرد، مگر آنکه جهل از او زدوده شود؛ از اين رو به کلام حضرت عيسي(ع) استناد مي کند که گفته است: « من از معالجه نابينا و جزامي عاجز نيستم، ولي از معالجه احمق عاجزم» و احمق آن کسي است که جاهل به نقصان خود نيست تا بتوان او را تربيت کرد. محقق نراقي ريشه جهل مرکب را سه چيز مي داند و براي زدودن آنها، راه هايي را که در تربيت مؤثر است پيشنهاد مي کند:
الف) کجي سليقه و نفهمي ذهني که راه اصلاح و تربيت چنين فردي اين است که علوم رياضي از هندسه و حساب را به او بياموزند تا استقامت ذهن و فهم دست پيدا کند.
ب) خطا در استدلال که راه اصلاح و تربيت در اين مورد آن است که فرد استدلال هاي خود را با استدلال هاي اهل تحقيق و دانشمنداني که داراي استقامت ذهن هستند، مقايسه و ملاحظه کند تا چه حد قواعد منطقي را در استدلال هايش رعايت نکرده است و به خطاي خود پي ببرد و از جهل مرکب دست بردارد.
ج) موانع موجود در نفس وي که باعث نفهميدن مي شود، مانند تقليد، عصبيت و حسن ظن به شخص خاص که راه اصلاح و تربيت چنين فردي به اين است که در پاک سازي نفس خويش از اين موانع با روش هايي که براي زدودن آنها وجود دارد تلاش کند(نراقي؛ بي تا، ج1، ص116). پس در روند تربيت فراگيران بايد به اين اصل اساسي توجه گردد و به آگاهي فراگيران پرادخته شود که علت آموزش آنها ناداني و احساس نياز است  و نه چيز ديگر، وقتي که فراگيران خود به اين سطح رسيده باشند که علت فراگيري آنان در مدارس چيست در آن زمان بهترين نتيجه به بار مي نشيند؛ چرا که از انگيزه دروني پيروي مي کند يعني خود فراگيران به اين نتيجه رسيده اند که نمي دانند و بايد بدانند و از خود تلاش براي فراگيري علم و دانش نشان مي دهند و با جديت هر چه تمام راه خود را دنبال مي کنند.
4. اصل توجه به شرايط مناسب: زمينه ها و ايجاد شرايط مناسب در تربيت فراگيران تأثير بسيار بالايي دارد که بدون فراهم آوردن آنها نمي توان متعلم و متربي را تربيت کرد. کارآيي در تربيت و اصلاح رفتار و رسيدن به اهداف، مستلزم فراهم ساختن شرايط و زمينه هاي مؤثردر تربيت است؛ همان طور که انحراف و بازماندن از تربيت صحيح نيز به اين گونه شرايط و زمينه ها بستگي دارد.همچنين ريشه برخي از افکار و نيت ها و رفتارهاي آدمي را بايد در شرايطي که او زندگي مي کند جست وجو کرد، پس مي توان اين اصل را بر مبناي تأثيرپذيري انسان از شرايط گوناگون، شامل مکان و زمان و اجتماع ارايه داد(باقري؛ 1386، ص136). از اين رو محقق نراقي در اين زمينه بيان مي کندکه: چون افراد بشر با محيط اطراف خويش در تعامل متقابل است و از آن تأثير مي پذيرد. تأثيرات عوامل اجتماعي ناشايست در فرد باعث پديدار شدن صفات ناشايست در وي مي گردد: مانند تأثير هم نشينان و دوستان بد يا نوع تربيت والدين که اگر شيوه تربيتي نامناسبي را به کار گيرند، باعث بروز صفات و رفتارهاي ناشايست تربيتي در فرزند خود مي شوند.
شناخت اين عوامل به متربي يا مربي در زدودن انحراف ها و اصلاح رفتارها و صفات کمک مي کند؛ زيرا با تشخيص علت هاي جسماني و محيطي مي توان آنها را از بين برد و به صفات اخلاقي و رفتارهاي تربيتي صحيح بازگشت و با تشخيص علت هاي رواني مي توان درصدد اصلاح ريشه هاي طبيعي برآمد يا انتظارات متربي را از خود به انتظارات معقول تبديل کرد. علاوه بر اينها تشخيص اين علت ها به شناسايي شيوه هاي تربيتي در برخورد با افراد مختلف منجر مي شود و مربيان مي توانند به سهولت به هدايت و تربيت متربيان بپردازند، يا از بروز صفات و رفتارهاي نامناسب پيشگيري کنند(بهشتي، فقيهي، ابوجعفري؛ 1380، ج4، ص223). بنابراين بر اساس اين اصل، افزون بر آنکه بايد زمينه‏هاى فراهم‏آورنده و رشددهنده کج‏روى‏ها و انحراف‏ها را از بين برد، بايد شرايط پرورش هر چه بهتر ويژگي هاي مثبت فراگيران را پديد آورد.
5. اصل توجه به مراحل رشد انسان در تربيت:محقق نراقي در رابطه با رعايت ميزان توان مندي فهم متعلم در آموزش و پرهيز از پاسخ بر خلاف واقع و برشمردن آنها از وظايف مشترک اوليا و مربيان، بر اين نکته تأکيد مي کند که آموزش و پرورش کودکان و نوجوانان، بايد طي مراحل ذيل انجام بگيرد(نراقي؛ بي تا، ج1 ، ص108 و 109).
الف) مرحله پيش از تمييز: در اين مرحله تغذيه مناسب از شير مادر يا دايه اي عفيف و شايسته، غذاي حلال، پرستاري و حفاظت از نوزاد و کودک به نحو احسن، بايد مورد توجه باشد؛ زيرا طبيعت و طينت او در اين مرحله سرشته مي شود و اين مرحله در شايسته يا ناشايسته تربيت شدن وي تأثير بسزايي دارد(نراقي؛ بي تا، ج1، ص209).
ب) مرحله تمييز: در اين مرحله کودک به حدي رشد کرده که مي تواند تحت نظارت و سرپرستي والدين رفتار و آداب ساده و شايسته ابتدايي را ياد بگيرد، مانند آداب خوردن، آداب گفتگو و برخورد با ديگران، چگونه لباس پوشيدن و نظيف نگهداشتن آن و انس و الفت با هم بازي هاي مناسب. در اين مرحله روبه رو ساختن کودک با مشکلات و گرفتاري ها در حد توان و بالا بردن تحمل وي در برابر رنج ها و ناراحتي ها و آموزش هاي ديگري مانند طريق راه رفتن، نشستن و برخاستن، خوابيدن، تعظيم ديگران و ديگر آداب نيکوي فردي و اجتماعي بايد مورد توجه  قرار گيرد و براي آموزش صحيح کودک و تربيت در اين زمينه ها، برنامه ريزي و اقدامات لازم صورت پذيرد(نراقي؛ بي تا، ج1، ص 269 و 270).
ج) مرحله آموزش و پرورش رسمي: آموزش و پرورش رسمي در دو مقطع با توجه به ميزان توان يادگيري و کسب مهارت هاي دوران کودکي انجام مي شود: مقطع اول: در اين مرحله کودک از نظر جسمي و رواني به حدي از رشد رسيده است که مي تواند زير نظر فردي ديگر، غير از والدين، آموزش رسمي ابتدايي را آغاز کند و با معلم و مربي، محيط مدرسه و دوستان جديد، ارتباط برقرار نمايد(نراقي؛ بي تا، ج1، ص 168). مقطع دوم: در اين مقطع رشد جسمي و رواني کامل تر و توان کودک در ادراک وتمييز بيشتر مي شود و مي تواند بيش از گذشته خوبي را از بدي و عقايد حق را از عقايد غيره حق تشخيص دهد(نراقي؛ بي تا، ج1، ص 105 و 106).
د) مرحله بلوغ: در اين مرحله پس از آموزش و پرورش عمومي بايد قابليت و استعداد و توانمندي هاي نوجوان در علوم و حرفه هاي مختلف مورد ارزيابي قرار گيرد و آنچه استعداد آن را دارد به وي بياموزند و در انتخاب شغل متناسب با استعدادش، به وي کمک نمايند و از پرداختن او به شغلي که استعداد آن را ندارد و عمر او را ضايع مي سازد، جلوگيري کنند(نراقي؛ بي تا، ج1، ص 273).از اين رو هيچ انسانى جز بر اساس توانايى‏اش و جز با حرکت تدريجى و درست، به کمال دل‏خواه نمى‏رسد. تربيت بايد هماهنگ با طاقت، توان و گنجايش افراد و به صورت تدريجى و آهسته صورت گيرد. منظور از پرورش تدريجى، هماهنگى روند تربيت با رشد تدريجى فرزندان است. بنابراين، والدين و مربيان در تربيت و نگه‏دارى فرزندان و شاگردان بايد به تدريجى بودن ويژگى‏ها و توان‏مندى‏هاى آنها توجه داشته باشند؛ زيرا مراحل رشد انسان کم کم پيش مي رود و گفتار و رفتار به مرور در او اثر مى‏گذارد و در عمق جانش نفوذ مى‏کند. از اين رو، توجه به اصل تنظيم برنامه با توجه به مراحل رشد انساندر امر تربيت و پرورش، مهم و ضرورى است.
6. اصل تغييرپذيري صفات:  محقق نراقي بر اين باور است که صفات طبيعي و جبلّيکه به هنگام تولد وجود دارد، تغييرپذير است و بنابراين، مي توان شرور و صفات بد را با عوامل محيطي و تربيتي از بين برد(نراقي؛ بي تا، ج1، ص24). البته، به نظر ايشان اين قابليت تغيير به اين معنا نيست که تغيير صفات اوليه در همه افراد امکان پذير است بلکه اين امر در اکثر افراد، در بيشترين صفات وجود دارد؛ در حالي که در بعضي از افراد در برخي از صفات اصلا تغييري ايجاد نمي شود و يا ميزان تغيير بسيار کم است؛ مانند صفات متعلق به هوش، حافظه و حسن تعقل و تدبير و همه آنچه مورد تکليف نيست؛ به همين دليل است که ما افرادي را مشاهده مي کنيم که عوامل محيطي و تربيتي نتوانسته ويژگي هاي طبيعي آنها را به ميزان کم يا زياد تغيير دهد.
همچنين در ادامه توضيح مي دهد مراد اين نيست که اصل قواي انساني، مانند غضب و شهوت، از بين برود، بلکه منظور اين است که با علل و عوامل محيطي و تربيتي مي توان افراط و تفريط اين قوا را به حالت تعادل و حد وسط تغيير داد(نراقي؛ بي تا، ج1، ص25). همچنين تغيير قوا از نقص به کمال و از کمال به اکمل به وسيله عوامل تربيتي صورت مي گيرد، در صورتي که از امور اختياري انسان باشد. همان طور که هسته خرما به دليل اقتضا و استعدادش مي تواند با تربيت به نخل تغيير يابد و متکامل گردد، قواي غضبي و شهوي انسان ممکن است تعديل گردد و متکامل شود؛(و تغيير تنازلي و کمالي) را دارد؛ اما اين تغيير و تکامل با رياضت و کوشش اختياري صورت مي پذيرد؛ البته مراتب تغيير و تکامل افراد با توجه به تفاوت شرايط تربيتي و کوشش اختياري آنان متفاوت خواهد بود(نراقي؛ بي تا، ج1، ص25 و 26).
لذا در جاي ديگر تصريح مي کند که صفحه وجود انسان در آغاز طفوليت از جميع صفات و ملکات خالي است، مانند صفحه اي که هيچ گونه نقش و نوشته اي ندارد و بر اثر عوامل محيطي و تربيتي صفات و ملکاتش به تدريج و با تکرار تحقق مي يابد. وي باتوجه به اينکه ملکات بر اثر تکرار و استمرار بخشيدن به فعاليت هاي تربيتي پديد مي آيند مي گويد که چون اين تکرار و استحکام بر اثر استمرار در طفوليت صورت نگرفته است، تعليم و تأديب اطفال آسان تر است و تغيير رفتار در آنان از تغيير در اخلاق و روش هاي بزرگسالان، به ويژه پيران، به مراتب راحت تر است. حتي افراد سالخورده به تدريج تحت تأثير علايق بسياري قرار مي گيرند که باعث غفلت آنان مي شود و به همين دليل، هيچ گونه تغييري در بينش، علم و رفتار آنان بروز نمي کند(نراقي؛ بي تا، ج1، ص15 و 16). بنابراين در اصل تغييرپذيري صفات انسان نتيجه گرفته مي شود که اگر انسان استعداد صفاتي را داشته باشد، با تکرار و استمرار به صورت عادت درمي آيند و براي تغيير آنها نيز بايد به تکرار و استمرار توجه داشت.کودکان، نوجوانان و جوانان براي شکل گيري صفات اخلاقي به علت خالي بودن صحنه روان شان از آمادگي بيشتري برخوردار هستند و مربيان بايد بکوشند در اين دوره بهترين ويژگي ها را در آنان به وجود آورند، اما بعد از اين دوره و در سنين ميان سالي هرچند تغيير در عادات ممکن است، اما به علت ايجاد عادات و تعلق نفساني انسان به ابعاد شناختي، رفتاري و عاطفي، بازسازي تربيتي و تغيير صفات و حالات بسيار دشوار بوده و به معجزه شباهت دارد.
7. اصل تقويت قوه عقلي: در حقيقت، محقق نراقي تقويت قوه عقلي را در تحصيل سعادت و کمال حقيقي مؤثر مي داند و معتقد است تقويت قواي ديگر به گونه اي که هر يک از اين قوا بر فرد حاکميت پيدا کند نه تنها فرد را به سعادت نمي رساند، بلکه او را از انسانيت خارج مي سازد و مانند يکي از بهايم يا درندگان يا شياطين مي گردد و براي هميشه در شقاوت به دور از اصل خويش، براي هميشه به سر خواهد برد(نراقي؛ بي تا، ج1، ص45 و 46).کشف حقايق، بينش صحيح نسبت به نظام هستي و جايگاه هر دسته از موجودات، فهم درست از اهداف تربيت و راهکارهاي تربيتي و اخلاقي، همه و همه با توان مندي عقلي ميسر است. آنچه مسلم است اگر فردي از نظر عقل نقصان داشته باشد و داراي توانايي عقلي و هوش و استعداد طبيعي براي فهم حقايق نباشد يا به دليل عواملي مانند مشغوليات ذهني، اضطراب و عدم احاطه بر مقامات لازم در بحث و استدلال از تعارض ادله نتواند حق را تشخيص دهد، در شک و ترديد به سر مي برد و حقيقت معرفت يقيني پيدا نمي کند و مؤمن و معتقد نمي شود و در عمل و رفتار هم نمي داند چه بايد بکند(نراقي؛ بي تا، ج1، ص116 و 117).
وي براي اينکه فرد به اين سرنوشت مبتلا نشود و به خير و سعادت حقيقي بازگردد، تربيت را مطرح مي کند و آن را براي تقويت قوه عقلي لازم مي شمارد؛ زيرا با تربيت، عقل بر قواي ديگر حاکم مي گردد و نفس به تدريج از صفات پست و ويژگي هاي بهيمي و سبعي و شيطاني پاک و مهذب مي شود و به ملکات زيباي انساني و ملکي آراسته مي گردد. اين امر از نظر محقق نراقي نه تنها وسيله اي است براي رسيدن به سعادت ابدي و کمال حقيقي، بلکه خود مطلوب بالذات است و از اين رو هم ارزش مقدمي دارد و هم ارزش ذاتي(نراقي؛ بي تا، ج1، ص39). از اين رو در تعليم و تربيت فراگيران از مربيان آموزشي انتظار مي رود به اين اصل آموزشي توجه داشته باشند و رشد و تقويت قوه عقلي را در اولويت کار قرار دهند چرا که نقش و تأثير آن در رسيدن انسان به سعادت و هدايت و جهت دهي قواي ديگر بر همگان آشکار است.
8. اصل کمال قواي عملي و نظري نفس:از اصول ديگري که نراقي در تعليم و تربيت فراگيران رعايت آن را مهم دانسته، کمال جنبه نظري و عملي نفس مي باشد. ايشان کمال جنبه نظري را، که «حکمت نظري» ناميده است، عبارت از احاطه بر حقايق موجودات و مراتب آنها و نيل به مطلوب حقيقي و عرفان مقام توحيدي دانسته است و کمال جنبه عملي را، «حکمت عملي» ناميده است، پيراستن نفس از صفات و ويژگي هاي زشت و آراستن به اخلاق مرضي خداوندي تلقي کرده است و اين دو جنبه را به منزله صورت و ماده مکمل يکديگر ذکر نموده و تربيت و کمال انساني را بدون يکي از اين دو ناممکن تلقي کرده است(نراقي؛ بي تا، ج1، ص8 و 9).ايشان عقل نظري و عملي را مبناي تربيت مي داند؛ زيرا عقل نظري عهده دار ادراک و راهنمايي به فضايل و رذايل است و عقل عملي اجرا کننده و مؤيد اشارت ها و هدايت هاي عقل نظري است(نراقي؛ بي تا، ج1، ص57).
بنابراين ايشان سعادت را در دو بعد نظري و عملي مطرح مي کند؛ از اين رو، راه وصول به آن را نيز علم و عمل هر دو ذکر مي کند و صرف عمل بر ظاهر احکام شرع را کافي نمي داند، بلکه تحول دروني را لازم مي شمارد(نراقي؛ بي تا، ج1، ص8 و 9). پس انسان آنگاه به کمال و سعادت حقيقي مي رسد که در اين دو قوه به کمال برسد و کمال هر يک از اين قوا نيز در اين است که به آنچه ذاتش اقتضا مي کند دست يابد وبايد درتعليم وتربيت فراگيران تکميل و رشد اين دو قوه در سرلوحه برنامه هاي تربيتي قرارگرفته شود، چراکه يکي از راه هاي رسيدن به سعادت براي انسان، توجه و رعايت کردن اين اصل تربيتي مي باشد.
9. اصل تفاوت هاي فردي:يکي از پديده هاي طبيعي مشهود در تمام ساختارهاي جوامع انساني وجود تفاوت ها است. يک نظام آموزشي سالم، انساني و کارآمد اين تفاوت ها را به شکل طبيعي از توانايي ها و قابليت ها دريافت و ادراک مي کند. وجود تفاوت هاي فردي در ميان دانش آموزان يکي از مهم ترين مسائلي است که معلمان در کلاس هاي درس خود با آن مواجه اند، چرا که معلمان به تجربه دريافته اند که شيوه برخورد با شاگردان مختلف و نيز پيروي از يک روش تدريس خاص نمي تواند براي همه دانش آموزان به طور يکسان مفيد باشد.
از اين رو محقق نراقي در رابطه با تفاوت هاي فردي بيان مي کند که بعضي از اشخاص به حسب جبلّ شان، جدا از عوامل محيطي و اجتماعي و تربيتي داراي صفات ويژه اي هستند و رفتارشان حکايت از آن دارد؛ براي مثال برخي با کوچک ترين عاملي مي ترسند يا محزون مي شوند و با کم ترين عامل تعجب مي خندند و برخي درست برخلاف آنان هستند. عده اي مانند انبياء و ائمه(ع) با فطرت متعادل و غلبه عقل بر قواي غضب و شهوت به دنيا مي آيند و عده اي با توانايي تجاوز از حد اعتدال پا به عرصه وجود مي گذارند(نراقي؛ بي تا، ج1، ص21).از اين رو مشاهده کودکان در نخستين روزهاي زندگي به ما نشان مي دهد که آنان از همان ابتداي زندگي با هم تفاوت هايي كه دارند، اين تفاوت در تمام جنبه هاي قابل مشاهده وجود دارد و هم زمان با رشد کودکان ظاهر و پايدارتر مي شود. تفاوت هايي در شکل ظاهر بدن، فعاليت، حساسيت و تحريک پذيري، شدت واکنش، دامنه توجه، نظم طبيعي، سازگاري با محيط، قدرت يادگيري و.. بسياري از اين تفاوت ها مي توانند در چگونگي رشد کودک تأثير بگذارند و تحت تأثير محيط نيز قرار بگيرند. دانستن اين نکته که در ميان دانش آموزان مدارس تفاوت هاي، فردي وجود دارد به معلمان و والدين و ساير افرادي که با کودکان ارتباط دارند کمک خواهد نمود تا در مواجهه با خصوصيات و يا اختلالات رشد و شيوه برخورد با دانش آموزان و انتخاب روش تدريس مناسب، به طور عملي تر و عيني تر برخورد نمايند و از اين طريق در تثبيت بيشتر يا تعديل اين گونه رفتارها مؤثر باشند.

نتيجه گيري
با توجه به آنچه گذشت، مي توان نتيجه گرفت که اصول، بنياد و مبناي عمل و رفتار مربي و متربي است و آن تکيه گاه نظري و يا مجموعه قضايا و قضاوت هاي روشن و قطعي مي باشد که تمام فعاليت هاي آن علم بر آنها مبتني است و براي اينکه نظام هاي تربيتي در فرايند عمل با موفقيت همراه گردد و بتواند فراگيران را به هدفي که در تربيت دنبال مي کند، برساند و باعث رشد در تمام ابعاد وجودي آن گردد، بايد به اصول تربيت در فرايند عمل آموزشي توجه نمايد، چرا که غافل شدن و توجه نکردن به آن، باعث رکود و عقب ماندگي نظام تربيتي مي شود، به بيان ديگر آموزش دهنده يا راهنما بايد توجه اساسي به اصول تربيت داشته باشد تا به اهدافي که از تربيت فراگيران دنبال مي شود، دست يابد. از اين رو به خاطر نقش و جايگاه اصول در رساندن انسان به اهداف در پژوهش انجام شده به استنباط اصول تربيتي از آثار نراقي و معرفي آنها پرداخته شد، چرا که دانشمندان مسلمان شناخت کاملي از انسان و سعادت او دارند آن هم به خاطر اينکه در اين باب زياد مطالعه و بررسي داشتند وآرايي را بيان نموده اند و نراقي نيز از جمله اين دانشمندان محسوب مي شود که در باب انسان و کمال و سعادت او قلم فرسايي کرده است.
بنابراين اصول  استنباط شده از آراي ايشان در پژوهش صورت گرفته به قرار زير مي باشد: داشتن اعتدال و دوري از افراط و تفريط، از اولين اصول به دست آمده از آراي ايشان است، يعني اينکه هر حرکت و فعل تربيتي بايد بر اعتدال استوار باشد و از حد وسط بيرون نرود و به افراط و تفريط کشيده نشود تا حرکت و فعلي مطلوب باشد. دومين اصل، تناقض خير و شر مي باشد، که بيان گر آن است که در ضمير و نهان انسان دو نيروي متضاد وجود دارد که اين امر مي طلبد دست اندرکاران آموزش به آن توجه داشته و طوري برنامه ريزي نمايند تا نيروهاي خير پرورش يافته و بالفعل گردد و از رشد نيروهاي شر جلوگيري به عمل آيد. اصل زدودن جهل مرکب، سومين اصل به دست آمده از آثار نراقي مي باشد، يعني زماني بايد به تربيت کسي اقدام شود که آن فرد از روي احساس نياز به فراگيري علم بپردازد و بداند که نمي داند، زيرا کسي که به جاهل بودن خود اعتراف نکند، تمايلي هم براي برطرف کردن آن از خود نشان نمي دهد. چهارمين اصل، ايجاد شرايط مناسب در تربيت فراگيران است، يعني کارآيي در تربيت و اصلاح رفتار و رسيدن به اهداف، مستلزم فراهم ساختن شرايط و زمينه هاي مؤثر در تربيت است، همانطور که انحراف و بازماندن از تربيت صحيح نيز به اين گونه شرايط و زمينه ها بستگي دارد.
تنظيم برنامه باتوجه به مراحل رشد انسان به عنوان پنجمين اصل تربيتي از ديدگاه نراقي شناخته شد، که بيان مي کند در روند تربيت فراگيران بايد ميزان آمادگي و رشد ذهني کودکان لحاظ شود و با توجه به آمادگي فراگيران اقدام به آموزش آنها گردد. اصل ششم به اين مطلب مي پردازد که صفات طبيعي و جبلّي که به هنگام تولد وجود دارد، تغييرپذير است و مي توان شر و صفات بد را با عوامل محيطي و تربيتي از بين برد که اين اصول «اعتدال و دوري از افراط و تفريط و تغييرپذيري صفات» با اصول تربيتي به دست آمده از تحقيق ايماني و بابائي(1387)؛ که در باب ارزش‌شناسي فارابي و دلالت‌هاي آن در تربيت اخلاقي‌(با تأکيد بر اهداف،اصول و روش‌ها) انجام شده مشابهت دارد.تقويت قوه عقلي به عنوان اصل هفتم آشکار مي سازد که تحصيل سعادت و کمال حقيقي با تقويت قوه عقلي حاصل مي شود چرا که کشف حقايق، بينش صحيح نسبت به نظام هستي و جايگاه هر دسته از موجودات، فهم درست از اهداف تربيت و راه کارهاي تربيت و اخلاق، همه و همه با توان مندي عقلي ميسر مي گردد که با اصول تربيتي که از تحقيق عابدي لطف علي(1379) در باب اصول تربيت در اسلام انجام شده مشابه است.هشتمين اصل تکميل قواي عملي و نظري نفس است که نراقي اين دو جنبه را به منزله صورت و ماده مکمل يکديگر ذکر نموده و تربيت و کمال انسان را بدون يکي از اين دو ناممکن مي داند که اولويت قرار دادن يکي بدون در نظر گرفتن ديگري در امر تربيت را معدوم به شکست مي داند. در نهايت آخرين اصل تربيت از ديدگاه ايشان اصل توجه به تفاوت هاي فردي است، دانستن اين نکته که در ميان دانش آموزان مدارس تفاوت هايي وجود دارد به معلمان و والدين و ساير افرادي که با کودکان ارتباط دارند، کمک خواهد نمود تا در مواجهه با خصوصيات و با اختلالات رشد و شيوه برخورد با دانش آموزان و انتخاب روش تدريس مناسب، به طور عملي و عيني تر برخورد نمايند و از اين طريق در تثبيت بيشتر يا تعديل اين گونه رفتارها مؤثر واقع شوند. لذا  اصل تفاوت هاي فردي، ايجاد شرايط مناسب و توجه به مراحل رشد انسان مشابهه اصول تربيتي به دست آمده از تحقيق زيباکلام مفرد و حيدري(1387) که در باب آراي تربيتي ابن سينا صورت گرفته است مي باشد.

* استاديار گروه علوم تربيتي، دانشگاه اصفهان.
** دانشجوي دکتري فلسفه تعليم و تربيت، دانشگاه اصفهان.
*** کارشناسي ارشد برنامه ريزي آموزشي، دانشگاه اصفهان.
**** کارشناسي ارشد تاريخ و فلسفه آموزش و پرورش، دانشگاه تربيت مدرس.

فهرست منابع
آشتياني، جلال(1358)؛ منتخباتي از آثار حکماي الهي ايران، مشهد: دانشگاه مشهد.  //  اعتمادي، ميرزا و راسخي، رحيم(1376)؛ اصول و فنون آموزش و پرورش، تهران: انتشارات آواي نور.  //  ايماني، محسن و بابائي، محمد اسماعيل(1387)؛ ارزش‌شناسي فارابي و دلالت‌هاي آن در تربيت اخلاقي‌ (با تأکيد بر اهداف،اصول و روش‌ها)، نشريه روان‌شناسي و علوم تربيتي تربيت اسلامي (پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، شماره7، ص81 تا 104.  //  باقري،خسرو(1386)؛ نگاهي دوباره به تربيت اسلامي،چاپ پانزدهم، تهران: انتشارات مدرسه.  //  بهشتي، محمد و فقيهي، علي نقي و ابوجعفري، مهدي(1380)؛ آراي دانشمندان مسلمان در تعليم و تربيت و مباني آن، زير نظر عليرضا اعرافي، قم: پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تهران: سازمان مطالعه و تدوين کتب علوم انساني دانشگاهها(سمت)، مرکز تحقيق و توسعه علوم انساني.  //  تقي پورظهير، علي(1376)؛ مباني و اصول آموزش و پرورش، چاپ اول، تهران: دانشگاه پيام نور.  //  تنکابني، محمد(بي تا)؛ قصص العلماء، تهران: انتشارات علميه اسلاميه.  //  حسن زاده آملي، حسن(1364)؛ مجموعه مقالات، قم: سازمان تبليغات اسلامي.  //  خوانساري اصفهاني، ميرزا محمدباقر(بي تا)؛ روضات الجنات، قم: انتشارات اسماعيليان.  //  دواني، علي(بي تا)؛ وحيدبهبهاني، تهران: اميرکبير.  //  زيباکلام مفرد، فاطمه و حيدري، سميرا(1386)؛ بررسي ديدگاه ابن سينا در باب تعليم و تربيت، تهران : مجله روانشناسي و علوم تربيتي، سال38، شماره3،  ص89-113.  //  فقيهي، علي نقي(1379)؛ شيوه اصلاح مشکلات رفتاري در تربيت اخلاقي‌ از ديدگاه ملا مهدي نراقي، نشريه روان‌شناسي و علوم تربيتي«تربيت اسلامي»، شماره 2، ص139 تا 164.  //  عابدي، لطف علي(1379)؛ صول تربيت در اسلام (با تکيه بر قرآن کريم)،نشريه علوم انساني مصباح، شماره 36، ص 41 تا 74.  //  کشميري، محمد(بي تا)؛ نجوم السماء في تراجم العلماء، قم: بصيرتي.  //  مدرس، ميرزا محمدعلي(بي تا)؛ ريحانةالادب، تبريز: چاپخانه شفق.  //  نراقي، مهدي(بي تا)؛  انيس الموحدين, با مقدمه استاد علامه حسن زاده آملي، تصحيح و پاورقي از شهيد آيةاللّه قاضي طباطبايي،  انتشارات الزهراء.  //  نراقي، مهدي(بي تا)؛ جامع السعادات، جلد يک، قم: اسماعيليان.  //  نراقي، مهدي(1358)؛ اللمعه الالهيه و الکلمات الوجيزه؛ تصحيح و تعليق جلال آشتياني، مشهد: انجمن فلسفه دانشگاه.  //  نعمة، عبدالله(1367)؛ فلاسفه شيعه، ترجمه سيد جعفر غضبان، تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي.  //  هوشيار، محمدباقر(1347)؛ اصول آموزش و پرورش، چاپ سوم، تهران: انتشارات امير کبير.



 

اخلاق فرانوع گرايانه

PDF چاپ نامه الکترونیک

اخلاق فرانوع گرايانه

پيتر سينگر
ترجمه حمزه موسوي


رفتار کنوني ما با حيوانات مبتني بر نوع گرايي1 است: يعني تعصب و جانب داري نسبت به اعضاي نوع خودمان و عليه اعضاي ديگر انواع. نوع گرايي شکلي اخلاقاً غيرقابل دفاع از تبعيض عليه موجودات است، بر مبناي عضويت شان در نوعي به جز نوع ما. همه موجودات حساس2 مصالحي دارند و ما بايد، صرف نظر از اينکه آنها عضو نوع ما هستند يا عضو نوعي ديگر، به مصالح آنها توجه برابر معطوف کنيم.  هدف من در اين فصل دفاع از اين ديدگاه و تبيين چرايي اعتقادم به آن است، علي رغم انتقادهايي هم که از جانب کساني که در تکاپوي دفاع از اخلاقي نوع گرايانه هستند و هم از جانب کساني که فکر مي‌کنند که نوع اخلاقي که من به آن معتقدم به اندازه کافي جلو نيامده[و حق مطلب را ادا نمي کند]. خصوصاً در اينجا به انتقاد دوم پرداخته ام.
***
مقدمه
انتخاب ميان اخلاق هاي  غير نوع گرايانه3

اين خلاصه بسيار موجزي از ديدگاهي است که من در موقعيت‌هاي مختلف و در کتابم آزادي حيوانات(نک سينگر1990) به کامل ترين شکل از آن دفاع کرده‌ام.. درحالي که ژرف بوم شناسان4 و معتقدان به آزادي حيوانات5 توافق دارند که اخلاقيات بايد به فراسوي نوع بشر گسترش يابد، در اين امر اختلاف دارند که چطور اين گسترش مي‌تواند به نحو معقولي پيش برود. اگر يک درخت حساس نيست، پس برايش فرق نمي‌کند که ما قطعش کنيم يا نه. البته ممکن است براي موجودات انساني، در حال و آينده، و براي حيواناتي که در درخت زندگي مي‌کنند يا در جنگلي که درخت جزئي از آن است، تفاوت بزرگي داشته باشد. معتقدان به آزادي حيوانات، برحسب تأثير قطع کردن درخت بر ديگر موجودات به خطا بودن آن حکم مي‌کنند، در حالي که ژرف بوم شناسان آن را به مثابه ظلمي نسبت به درخت يا شايد نسبت به جنگل يا زيست بوم بزرگ تر، ملاحظه مي‌کنند. فهم اين نکته برايم سخت است که چطور يک نفر مي‌تواند اخلاقي بر پا کند مبتني بر مظالم انجام شده نسبت به موجوداتي که به هيچ طريق قادر به فهم ظلم روا شده به خود، يا هيچ اثراتي از آن مظالم نيستند. بنابراين، از اين به بعد، من به ديدگاهي مبتني بر توجه به مصالح موجودات حساس منفرد خواهم پرداخت.
از چشم انداز ژرف بوم شناسان، اخلاق غيرنوع گرايانه‌اي که من از آن دفاع مي‌کنم بيش از حد به ديدگاه‌هاي اخلاقي سنتي نزديک به نظر مي‌رسد. اين ديدگاه، براي مثال، با فايده گرايي کلاسيک سازگار است، که درباره درستي يا نادرستي عمل با پرسش از اينکه، نسبت به هر عمل ديگري که براي عامل ممکن است، آيا منجر به مازاد لذت بر درد خواهد شد يا نه، داوري مي‌کند. جرمي بنتام، جان استوارت ميل و پيتر سجويک- به عنوان نويسندگان بزرگ فايده گرايي کلاسيک- همگي اين را روشن کرده‌اند که مرزهاي لذت و رنج محدود به مرزهاي نوع ما نمي‌شود. لذت و رنج حيوانات بايد ارزيابي شود. [البته] نبايد گفت يک اخلاق غيرنوع گرايانه که به حيوانات منفرد مي‌پردازد بايد اخلاقي فايده گرا باشد. اخلاقيات بسيار متفاوتي با اين رويکرد سازگار اند، از جمله اخلاق مبتني بر حقوق6، آن طور که تام ريگان(1983) استادانه نشان داده است. همچنين اخلاق فمنيستي7  مبتني بر ايده گسترش همدردي‌مان به ديگران مي‌تواند به نتيجه‌اي مشابه دست يابد(اي. جي.کهيل،1985)

ديدگاه سنتي
هر چند اخلاقي که شامل همه موجودات حساس به عنوان موضوع مستقيم دل مشغولي اخلاقي ما مي‌گردد، قطعاً مثل بعضي اشکال ژرف بوم شناسي که سعي بر دربرگرفتن همه موجودات زنده دارند، گسستي ريشه‌اي از اخلاق سنتي نيست،[بااين حال،] در بافت سنت اخلاقي رايج غربي، کاملاً انقلابي باقي مي‌ماند. هم? ما متون مهم اين سنت را مي‌شناسيم:
«و خداوند گفت: انسان را شبيه خود بسازيم تا بر ماهيان دريا و پرندگان آسمان و بر زمين، و بر هر خزنده اي که بر زمين مي‌خزد فرمان‌روايي کند. پس خدا انسان را شبيه خود آفريد. او انسان را مرد و زن خلق کرد و ايشان را برکت داده، فرمود: بارور شويد، زمين را پر سازيد، بر آن تسلط يابيد، و بر ماهيان دريا و پرندگان آسمان و بر هر جنبنده‌اي که بر زمين مي‌جنبد فرمانروايي کنيد.»(سفر پيدايش 28-24)
بنابر سنت مسلط غربي، جهان طيبعي براي استفاده انسان وجود دارد. خداوند به انسان سروري بر جهان طبيعي را اعطا کرده است، و خداوند نگران نبوده است که ما چگونه با آن رفتار مي‌کنيم. انسان تنها عضو اخلاقاً مهم اين جهان است. خود طبيعت هم ارزش ذاتي ندارد و نابود کردن گياهان و حيوانات نمي‌تواند گناه آلود باشد، مگر اينکه از طريق اين ويران گري به انسان صدمه بزنيم.
ديدگاه سنتي يهودي- مسيحي از جهان مبتني بر اسطوره آفرينش8 بود که بيش از يک قرن پيش قاطعانه رد شد. لااقل از زمان داورين، فهميديم که جنگل‌ها و حيوانات براي استفاده ما بر روي زمين قرار داده نشده‌اند. آنها در کنار ما تکامل يافتند. با اين حال فرضياتي که از آن اسطوره ناشي مي‌شود، هنوز همراه ما هستند. اگر ما موفق به کنار زدن آن فرضيات شويم، اهميت آن براي شيوه زندگي ما به اندازه هر تغييري خواهد بود که در تاريخ بشر روي داده است.

اخلاق فراسوي مرزهاي نوع
در هر پژوهش جدي ارزش‌هاي زيست محيطي، مسأله‌ مرکزي اين خواهد بود که آيا هيچ ارزش ذاتي فراسوي بشر وجود دارد؟ براي کاويدن اين مسأله لازم است که نخست مفهوم ارزش ذاتي را فهم کنيم. چيزي داراي ارزش ذاتي است اگر في نفسه خوب يا خواستني باشند، در مقابل آن ارزش ابزاري است،[يعني] ارزش به مثابه وسيله‌اي براي هدف يا غايتي ديگر. مثلاً شادي‌، لااقل براي اکثر ما، ارزش ذاتي دارد از اين جهت که شادي را به خاطر خودش خواهانيم. از سوي ديگر پول تنها ارزشي ابزاري براي ما دارد، ما پول را چون با آن مي‌توانيم چيزهايي بخريم خواهانيم اما اگر يکه و تنها در جزيره‌اي متروک بوديم آن را نمي‌خواستيم.(در حالي که شادي براي ما در جزيره‌اي متروک درست همان قدر مهم است که در هر جاي ديگر.)
اکنون مواردي را که در آن مصالح انسان با مصالح حيوانات تضاد دارد، در نظر بگيريد. نظر به اين که ما در اينجا خصوصاً به مسائل زيست محيطي پرداخته‌ايم، صنعت کانگوروي استراليايي را مثال مي‌زنم ،[صنعتي] که مبتني است بر کشتار کانگوروهاي پراکنده به منظور سود بردن از فروش گوشت و پوست آنها. استراليايي‌ها به عنوان يک جامعه بايد تصميم بگيرند که آيا اجازه مي‌دهند اين صنعت وجود داشته باشد. آيا اين تصميم تنها بايد بر مبناي مصالح انسان گرفته شود؟ براي آسان شدن کار مي‌خواهم فرض کنم که هيچ يک از انواع کانگوروهايي که شکار مي‌شوند در[معرض] خطر انقراض نيستند. بنابراين موضوع تنها راجع به اين است که آيا، و تا چه اندازه، مصالح فردي حيوانات غيرانسان9 را در نظر مي‌گيريم. بدين سان بلافاصله به يک اختلاف نظر اخلاقي بنيادي مي‌رسيم- اختلاف نظري درباره اين که چه انواعي از موجودات در تأملات اخلاقي ما بايد لحاظ شوند. بسياري از افراد فکر مي‌کنند زماني که به اختلاف نظري از اين نوع مي‌رسيم، [فرايند] استدلال بايد متوقف شود.[اما] من درباره امکانات استدلال عقلاني در اخلاقيات خوشبين‌تر ام. در اخلاقيات، حتي در سطحي بنيادي، استدلال‌هايي هست که بايد هر فرد عاقلي را متقاعد کنند.
بياييد مثالي مشابه را در نظر بگيريم. اين اولين بار در تاريخ بشر نيست که اعضاي يک گروه خودشان را درون حلقه‌اي از موجودات که سزاوار توجه اخلاقي هستند قرار داده‌اند، در حالي که ديگر موجودات را، که از بسياري جهات شبيه خودشان هستند، از اين حلقه مقدس طرد کرده‌اند. در يونان باستان، کساني که يونانيان آنان را بربر مي‌ناميدند همچون وسايل زندگي به حساب مي‌آمدند؛ يعني انسان‌هايي که ارزش ذاتي نداشتند بلکه صرفاً به منظور خدمت به هدفي والاتر وجود داشتند. آن هدف رفاه اسير کنندگان يا مالکان يوناني شان بود. غلبه به اين ديدگاه نيازمند دگرگوني دراخلاقيات مان بود که با دگرگوني که ما را از ديدگاه نوع‌گرايانه کنوني‌مان نسبت به حيوانات به ديدگاهي غيرنوع‌گرايانه سوق خواهد داد شباهت‌هاي مهمي دارد. درست به مانند بحث درباره توجه برابر به حيوانات، در بحث توجه برابر به غيريوناني‌ها هم، شخص مي‌تواند افرادي را تصور کند که مي‌گويند استدلال عقلي با وجود چنين تفاوت‌هاي بنيادي در بين ديدگاه هاي اخلاقي ممکن نيست. با اين حال اکنون، با امتياز بازانديشي، مي‌توانيم تشخيص دهيم که نهاد برده داري در يونان باستان، درست نبوده است.
يکي از بزرگ‌ترين فيلسوفان يونان، آشکارا، اين ديدگاه را که برده‌ها وسايل زندگي اند توجيه کرده است، با اين استدلال که بربرها از يوناني‌ها کمتر عاقل اند. ارسطو در سلسله مراتب طبيعت مي‌گويد: غايت کم عقل ترخدمت به عاقل‌تر است. بنابراين، اين نتيجه به دست مي‌آيد که غير يوناني‌ها به منظور خدمت به يوناني‌ها وجود دارند. در زمانه حاضر هيچ کس دفاع ارسطو را از برده داري نمي‌پذيرد. ما آن را به دلايل مختلف رد مي‌کنيم ما فرض ارسطو را رد مي‌کنيم که غيريوناني‌ها کمتر از يوناني‌ها عاقل اند، اگرچه با درنظر گرفتن دستاوردهاي فرهنگي گروهاي مختلف در آن زمان فرضي گزاف نبود. لکن مهم‌تر از آن، ما از ديدگاه اخلاقي اين ايده را که[افراد] کمتر عاقل به منظور خدمت به افراد عاقل‌تر وجود دارند رد مي‌کنيم. به جاي آن معتقديم که همه انسان‌ها برابر اند. ما نژادپرستي و برده داري مبتني بر نژادپرستي را نادرست مي‌انگاريم زيرا آنها عطف توجه برابر به مصالح همه انسان‌ها را ناديده مي‌گيرند. اين صرف نظر از سطح عقلانيت يا تمدن بردگان صادق است، و بنابراين قضاوت ارسطو درباره عقلاني‌تر بودن يونانيان، حتي اگر درست باشد، به بردگي گرفتن غيريونانيان را توجيه نمي‌کند. اعضاي قبيله بربرها مي‌توانند درد بکشند، همان طور که يوناني‌ها مي‌توانند، آنها مي‌توانند شاد يا غمگين باشند، همان طور که يوناني‌ها مي‌توانند، آنها مي‌توانند از جدايي‌شان از خانواده و دوستان‌شان ناراحت شوند، همان طور که يوناني‌ها مي‌شوند. ناديده انگاشتن اين نيازها براي اينکه يوناني‌ها بتوانند نيازهاي کم اهميت تر‌شان را ارضا کنند، ظلمي بزرگ و لکه ننگي بر تمدن يوناني بود. اين چيزي است که ما انتظار داريم همه افراد معقول بپذيرند، به شرط اين که، آنها بتوانند مسأله را از چشم اندازي بي‌طرفانه مشاهده کنند و به صورت ناشايستي متأثر از مصالح شخصي شان در ادامه برده‌داري نباشند.
حال اجازه دهيد به مسأله شأن اخلاقي حيوانات غيرانسان بازگرديم. مطابق با سنت مسلط غربي، اکثر افراد هنوز معتقد اند که همه جهان طبيعي غيرانسان تنها يا عمدتاً تا جايي ارزش دارد که به انسان سود برساند. اعتراضي نيرومند به سنت رايج غربي، روايتي بسط يافته از اعتراضي را که درست عليه توجيه ارسطو از برده داري به عمل آمد، متوجه اين سنت مي‌نمايد. حيوانات نيز قادر به درک رنج اند، همان طور که انسان‌ها هستند، مطمئناً آنها مي‌توانند ناراحت شوند و شايد در بعضي موارد زندگي‌شان بتواند شاد توصيف شود. و اعضاي بسياري از گونه‌هاي پستان داران مي‌توانند از جدايي از گروه خانواده‌شان ناراحت شوند. آيا بنابراين، اين لکه ننگي بر تمدن بشري نيست که ما اين نيازهاي حيوانات را براي اين که نيازهاي کم اهميت‌مان ارضا شود ناديده مي‌انگاريم.
ممکن است گفته شود که تفاوت اخلاقاً مطرح بين انسان‌ها و ديگر انواع، بزرگ‌تر از تفاوت‌هاي بين نژادهاي متفاوت انسان است. در اينجا، از تفاوت‌هاي اخلاقاً مطرح، افراد چيزهايي از قبيل توانايي استدلال، خودآگاه بودن، باخودآئيني عمل کردن، برنامه ريزي براي آينده، و از اين دست را، در ذهن خواهند داشت. بدون شک درست است که روي هم رفته تفاوت‌هاي مشخصي بين نوع ما و ديگر انواع در مورد اين ظرفيت‌ها وجود دارد. امّا اين در همه موارد قابل دفاع نيست. سگ‌ها، اسب‌ها، خوک‌ها و ديگر پستان‌داران بهتر از نوزادان تازه به دنيا آمده انسان يا از انسان‌هايي که به لحاظ عقلاني کلا معلول اند، قادر به استدلال اند. با وجود اين، ما حقوق اساسي انسان را به همه انسان‌ها اعطا مي‌کنيم و آن را در مورد همه حيوانات غيرانسان انکار مي‌کنيم. در مورد انسان مي‌توانيم دريابيم که درد، درد است، و مقياس اين که درد ذاتاً بد است بستگي به عواملي همچون شدت و مدتش دارد نه به توانايي‌هاي عقلي موجودي که آن را تجربه مي‌کند. ما بايد قادر به درک اين باشيم که حتي اگر موجودي که متحمل رنج مي‌شود از نوع ما نباشد، اين امر باز هم صادق است.
مبناي توجيه پذيري براي کشيدن مرزي از ارزش ذاتي به دور گونه خودمان وجود ندارد. اگر ما آماده دفاع از اعمالِ مبتني بر ناديده گرفتن مصالح اعضاي ديگر گونه‌ها هستيم، با اين توجيه که آنها اعضاي گروه ما نيستند، چگونه مي‌توانيم به کساني اعتراض کنيم که مايل به ناديده گرفتن مصالح اعضاي نژادهاي ديگر اند با اين توجيه که آنها نيز اعضاي گروه ما نيستند.
استدلالي که من پيشنهاد مي‌کنم نشان دادن اين است که: در حالي که سنت رايج غربي در موضوع اساسي اين که چگونه ما بايد حيوانات را مورد توجه قرار دهيم بر خطا است، درون همين سنت امکاناتي هست -در شناخت‌اش از نقش عقل و استدلال- براي طرح ريزي اخلاقي گسترده که به فراسوي حدود نوع دست مي‌يازد و به روابط انساني-حيواني مي‌پردازد. اعتراضي به اصل اين گسترش[مرزهاي اخلاق] وجود ندارد. اصلي که بايد به اجرا درآيد توجه برابر به مصالح است. مشکلات باقي مانده درباره اين است که دقيقاً چگونه اين اصل درباره موجوداتي به کار رود که هم از نظر زندگي جسمي و هم از نظر زندگي رواني بسيار متفاوت از ما هستند.
آيا اخلاقي غيرنوع گرايانه با انسان گرايي ناسازگار است؟
من استدلال کردم که اخلاقي غيرنوع گرايانه قاطعانه در چارچوب ساختار گسترده سنت اخلاقي غرب قرار مي‌گيرد حتي اگر محتواي آن سنت را فراسوي همه مرزهاي پيشين بگستراند. بعضي منتقدان، از جمله فيلسوف فرانسوي لوک فري(1992)، مدعي اند که هم اخلاق آزادي حيوانات و هم اخلاق ژرف بوم شناسي با عالي ترين عناصر اخلاقيات غربي و به خصوص با ايده‌آل‌هاي انسان گراي روشنگري ناسازگار اند. اين نقد، ارزش بررسي کردن را دارد. هم به خاطر خودش، و هم به خاطر کمکي که به ما براي ترسيم کردن تمايز بين انسان گرايي، آزادي حيوانات و ژرف بوم شناسي مي‌کند.
فري کارش را با يک تمايز سه بخشي آشنا در شيوه‌اي که افراد طبيعت را نظاره مي‌کنند، آغاز مي‌کند. نخست انسان محوري[يعني] انکار ارزش ذاتي هر چيزي بيرون از نوع خودمان، دوم، که فري به درستي به عنوان ديدگاه من تشخيص داده است، همه موجودات جاندار را شايسته توجه برابر به مصالح ملاحظه مي‌کند. سوم، موضع ژرف بوم شناسان که براي همه طبيعت، شامل نظام بوم شناختي به مثابه يک کل، جايگاهي اخلاقي قائل مي‌شود.
در چارچوبي گسترده اين طبقه بندي قابل قبول است. اما فري را به درنظر گرفتن جنبش آزادسازي حيوانات و جنبش ژرف بوم شناسي همچون زنجيره تفکري يکسان گمراه مي‌کند. البته، همچنان که پيشتر متذکر شديم هم جنبش آزادي حيوانات و هم ژرف بوم ‌شناسان اين ايده را که تنها انسان اهميت اخلاقي دارد به چالش مي‌کشند. اما براي فري جنبش ژرف‌ بوم‌ شناسي معرف چيزي بيش از اين است. فري در آن پيوندي با جنبش رمانتيک آلماني و حتي با ديدگاه هاي نازي‌ها درباره رابطه ما با طبيعت مي‌يابد. فري چنين ديدگاه‌هايي را غيرقابل دفاع و همچنين خطرناک درنظر مي‌گيرد، زيرا آنها انحرافي ريشه‌اي از سنت‌هاي تمدن انسان گرا هستند، که فري نمود آن را در اعلاميه‌هاي بزرگ حقوق بشر مي‌بيند.
صرف نظر از هر برداشتي که افراد از نقد فري بر جنبش ژرف بوم شناسي داشته باشند -جنبشي که يقيناً در معرض نقد‌هاي جدي است- فري در معرفي جنبش آزادي حيوانات به عنوان[جنبشي] نزديک‌تر به ژرف بوم شناسي تا به سنت روشنگري، که خود فري حامي آن است، بر خطا است. همان طور که ملاحظه کرديم، جنبش آزادي حيوانات در واقع گسترش و نقطه اوج بسياري از ايده‌هاي برابري روشنگري است که فري قوياً از آن حمايت مي‌کند. ملاحظه کنيد که خود فري درباره سنت روشنگري چه مي‌گويد؛ او مي‌گويد اعلاميه حقوق 1789 فرانسه نشان گر گسستي از مفهوم قديمي‌تر قانون است که يا در نظم طبيعي ريشه داشت، مثل يونان و روم باستان، يا در جهان بيني کلامي، مثل اروپاي دوره ميانه. فري انسان گرايي کلي و انتزاعي[اعلاميه حقوق] 1789 را با سنت رمانتيک ضدانقلابي در تقابل قرار مي‌دهد که تعهدات اخلاقي ما به ديگران را منوط به عضويت شان در يک اجتماع محلي، ملي، فرهنگي يا ديني خاص مي‌داند.
با اين حال، اين دقيقاً کلي گرايي انتزاعي روشنگري، نه سنت رمانتيک، است که مبناي جنبش آزادي حيوانات است. در واقع، از همه متن‌هاي تاريخي نقل شده توسط طرفداران مدرن آزادي حيوانات، از جمله خود من، متني که در بيشترين موارد به آن ارجاع داده‌اند، پانويس معروفي از[کتاب] مقدمه به اصول اخلاقيات و قانون گذاري اثر متفکر بزرگ روشنگري، جرمي بنتام است، که در آن بنتام مخصوصاً به اين واقعيت اشاره مي‌کند که فرانسويان روشن کرده‌اند که سياهي پوست پاسخ قانع کننده‌اي به اين سؤال نيست که چرا انساني بايد بدون جبران بوالهوسي يک شکنجه‌گر رها شود، و مشتاقانه منتظر روزي است که تعداد پاها يا تفاوت‌هاي کالبدشناختي مشابه بين انسان‌ها و ديگر حيوانات به مثابه دلايلي به يک اندازه ناکافي براي رها کردن موجودي حساس در همان فرجام تلخ شناخته شوند. اينجا در اصل ما فلسفه آزادي حيوانات را داريم، و اين آشکارا يک ايده کلي روشنگري است.
نظريه‌هاي متفکران اخلاقي قرن بيستم اغلب به همان جهت اشاره دارد. ر. م. هير(1981) استدلال کرده است که اگر بخواهيم قضاوت هاي مان اخلاقي به شمار آيند، بايد صورتي قابل تعميم داشته باشند. منظور او اين است که نبايد حاوي اسامي خاص و ضماير شخصي يا دلالت هاي فردي مشابه باشند. محکي براي اين که آيا براي تعميم دادن داوري‌هاي مان آماده‌ايم اين پرسش است که آيا آنها را مي‌پذيريم اگر مجبور باشيم زندگي همه کساني را که از آنها متأثر اند زندگي کنيم؛ هم آنهايي که ضرر مي‌کنند و هم آنهايي که سود مي‌برند. اين ايده، روايتي از قاعده طلائي است. در حق ديگران همان کن که دوست داري ديگران در حق تو کنند؛[قاعده‌اي] که جايگاه محترمي در فرهنگ غربي و بسياري فرهنگ‌هاي ديگر دارد. خود هير پذيرفته است که تصورش از قابليت تعميم پذيري بر همه موجودات حساس اعمال مي‌شود. به نظر نمي‌رسد مشکلات قراردادن خودتان در موقعيت يک حيوانِ غيرانسان که متأثر از اعمال شما است، از مشکلات قراردادن خودتان در موقعيت نوزاد انسان، يا ديگر انسان‌هايي که به شيوه‌هايي بسيار متفاوت از ما زندگي، فکر و احساس مي‌کنند، بيشتر باشد. بدين سان يک اخلاق غيرنوع گرايانه، بسطي از اخلاق انسان گرا است، تا چيزي که از جهتي يکسره متفاوت بسط يافته باشد.

حقوق و سودمندي

در يکي دو صفحه پيش، بيش از يک بار به اعلاميه‌هاي حقوق بشر، يا به اين واقعيت که ما حقوق اساسي را به انسان‌ها و نه حيوانات اعطا مي‌کنيم اشاره کردم. به نظر مي‌رسد پذيرفتن ايده حقوق بشر، همراه با رد کردن نوع گرايي، مستقيماً به ايده حقوق حيوانات منجر مي‌شود. بدين سان، به چه شيوه‌اي، ديدگاه من از کساني همچون تام ريگان، که از حقوق حيوانات دفاع مي‌کنند متمايز مي‌شود؟
فايده‌ گرايان حقوق را امري اساسي در اخلاقيات نمي‌دانند امّا آنها مي‌توانند از اعلاميه‌هاي حقوق براي انسان‌ها يا حيوانات دفاع کنند. آنها مي‌توانند خود اين اعلاميه‌ها يا مطالبات حقوق را مبتني بر ملاحظات فايده گرايانه‌ در نظر بگيرند. براي مثال، اين باور، موجه است که دولت‌ها اغلب در دريافت‌شان از آنچه خير عمومي اقتضاء مي‌کند مغرض اند، و نتيجه مي‌گيرند که اعمالي که به مصلحت خودشان است به مصلحت عمومي نيز هست. بنابراين ممکن است با ادعاي اين که خير عمومي کارهاي آنها را توجيه مي‌کند، کارهاي وحشتناکي عليه افراد انجام دهند، در حالي که در واقع[آن کارها] تنها مصالح دولت يا مردمي است که دولت مصالح شان را تأمين مي‌کند.
به اين دليل، جامعه‌اي که حقوق اساسي معيني را تخطي ناپذير مي‌داند، محتملاً بهتر با مصالح همه اعضايش برخورد مي‌کند تا جامعه‌اي که دولت‌ها در آن قادر به انجام دادن هر کاري که فکر مي‌کنند مصالح کل جامعه را به بهترين نحو تأمين مي‌کند، هستند. در اينجا توجيهي براي حقوق اساسي داريم امّا درست مبتني بر ملاحظات فايده گرايانه. استدلالي مشابه ممکن است منجر به بازشناسي حقوق حيوانات شود، زيرا در اينجا انسان‌ها به مثابه يک کل، ممکن است در معرض فريفتن خود باشند با اين تصور که روند[کنوني شامل] بهترين مصالح همه موجودات حساس است در حالي که در واقع تنها[شامل] مصالح انسان ها است. امّا اين که دقيقاً اعطاي کدام حقوق را به حيوانات اين استدلال توجيه مي‌کند سؤال بزرگي است، بسيار بزرگ تر از آنکه اينجا بتوان به آن پاسخ داد.

معناي انسان گرايي
پيش از آنکه موضوع انسان گرايي را پشت سر گذاريم، لازم است گفته شود که انسان‌گرايي اصطلاحي است با معاني بسيار. در حالي که فري علي الظاهر مرا به خاطر رد کردن انسان‌گرايي نقد مي‌کند، من اغلب توسط مخالفان مسيحي- محافظه کارِ سقط جنين و قتل ترحمي10 به عنوان انسان گرايي سکولار مورد حمله واقع شده‌ام. در نظر چنين افرادي، انسان گرايي سکولار فلسفه‌اي است معتقد به اينکه اصول يا قواعد اخلاقي ما از انسان برمي‌آيند، و بنابراين انکارمي‌کند که آنها از خدا برآمده‌اند. من از اين که به اين معني انسان گراي سکولار خوانده شوم خرسندم. من فکر نمي‌کنم همه اخلاقيات ضرورتاً در اصل انساني است، زيرا بعضي حيوانات مستعد چيزي شبيه رفتار اخلاقي اند. بدين سان اخلاق ممکن است مولود پستان داران اجتماعي باشد، به جاي اين که صرفاً مربوط به انسان باشد. با اين حال من بي درنگ تصديق مي‌کنم که نظام اخلاقي ما مفاهيم انساني هستند يا محصول استدلال بشري. هستند کساني که سعي مي‌کنند از اين گزاره صحيح که نظام اخلاقي ما[مشتمل بر] مفاهيمي انساني هستند به اين نتيجه خيز بردارند که براي چنين اخلاقياتي محال يا بي معنا است که بر دوش ما تعهداتي در قبال حيوانات ايجاد کند. اما اين مغالطه‌اي آشکار است. کسي هم ممکن است استدلال کند، از آنجا که نظام اخلاقيات ما محصول انسان‌هايي است که بيش از دو سال سن دارند، براي چنين اخلاقي ناممکن يا بي معني است که موجب تعهدات ما در قبال نوزادان گردد. اين واقعيت که نظام اخلاقيات ما مفاهيمي انساني با ظرفيت‌هاي مابعد نوزادي هستند هيچ چيزي درباره اين که چه کسي يا چه چيزي مي‌تواند موضوع اخلاق ما باشد نمي‌گويد.
يک صورت ديگر انسان گرايي نياز به يادآوري دارد. به لحاظ تاريخي انسان گرايي را نزد متفکران رنسانس مي‌توان رديابي کرد -کساني که تعليمات مسيحيت درباره ضعف و شرارت انسان را رد مي‌کردند. در عوض آنها انسان را مقياس همه چيز و مرکز زنجيره بزرگ هستي که از فروسوي حيوانات تا فراسوي فرشتگان کشيده شده استقرار دادند. ما مي‌توانيم اين را انسان گرايي انسان محور11 بناميم.
انسان گرايي انسان محور به طرقي که انسان‌ها از حيوانات متمايز مي‌شوند، تأکيد مي‌کند. بنابراين اگرچه اين شيوه تفکر در مقابل مسيحيت دوره ميانه شکل گرفته است، لکن در معنايي اساسي‌تر ادامه ديدگاه مسيحي است که انسان[موجودي] ويژه است زيرا تنها ما به شکل خداوند ساخته شده‌ايم و روح ناميرا داريم. اين هم گرايي انسان گرايي انسان محور و مسيحيت به وضوح در تفکر دکارت نمايان مي‌شود، که استدلال مي‌کرد حيوانات صرفاً ماشين و ارگاني ناتوان از رنج کشيدن‌اند. ديدگاه دکارت به طور گسترده مقبول نيفتاد زيرا با اين عقيده که حيوانات صرفاً ماشين هستند و فرياد‌ها و گريه هاشان هنگامي که آشکار است رنج مي‌کشند در واقع بيشتر شبيه تيک تاک ساعت است تا ابراز دردهاي خود ما، عقل سليم را به چالش مي‌کشيد. دفاع فلسفي کانت از انسان گرايي انسان محور کمتر افراطي بود و به همين دليل در بلند مدت مؤثرتر واقع شد. کانت مفهوم ارزش اخلاقي را با دارا بودن عقل و خودمختاري پيوند داد، ويژگي هايي که حيوانات نداشتند. بدين ترتيب کانت انسان را همچون غايت در خود تلقي مي‌کند، اما حيوانات غيرانسان را صرفاً وسايلي براي غايات انساني مي‌انگارد. به معناي دقيق کلمه، در ديدگاه او، ما وظيفه مستقيمي در قبال حيوانات نداريم.
انسان گرايي انسان محور هم از لحاظ اخلاقي و هم از لحاظ علمي بي اساس است. زمان آن رسيده است که به فراسوي انسان گرايي انسان محور به اخلاقي مبتني بر دلواپسي گسترده و شفقت آميز براي رنج کشيدن ديگران و رد همه تعصبات مذهبي و ايدئولوژيکي حرکت کنيم.(بله من قبول دارم که افراد متعصبي در بين طرف داران آزادي حيوانات وجود دارند، همان طور که در هر جنبش بزرگي وجود دارد، و بهره زياده از حدي از توجه رسانه‌هاي گروهي مي‌برند. با اين حال، آنها اقليت کوچکي از جنبش اند، و تصوير اصيلي از فلسفه آن نيستند.)

* دانش آموخته کارشناسي ارشد فلسفه اخلاق دانشگاه قم.

اين مقاله ترجمه‌هاي است از:
PETER SINGER:Animal Liberation (1975), Ethics Across the Species Boundary .    
پي نوشت ها
1. Speciesism.  //  2. All sentient.  //  3. Non-speciesist ethics.  //  4. Deep ecologist.  //  5. Animalliberationists.  //  6. Ethic based on rights.  //  7. Feminist ethic.  //  8. Creation myth.  //  9. Non-human animals.  //  10. Euthanasia.  //  11. Anthropocentric humanism.

 

شيخ عبدالغني نابلسي

PDF چاپ نامه الکترونیک

شيخ عبدالغني نابلسي

بحثي دربارة خواب و كتاب «تعطيرالانام في تعبيرالمنام» اثر نابلسي
سيد مسعود رضوي
قسمت سوم
بازخواني



در بخش هاي پيشين از اين نوشتار به بيان مسائلي دربارة مفهوم و محيط تحليل خواب در تاريخ و فرهنگ اسلامي اشاره کرديم که مقدمه اي براي معرفي يکي از بهترين کتاب ها و محققان مسلمان دربارة تعبير خواب محسوب مي شود. در اين بخش با زندگي نويسنده و عالم بزرگ مسلمان در بلاد شام، يعني شيخ عبدالغني نابلسي و مسقط الرأس وي آشنا مي شويم و در عين حال جنبه هاي ديگري از گزارش ها و گرايش هاي پژوهندگان جهان اسلام را مورد توجه و بازبيني قرار داده ايم.
***

با توجه به مطالب مقدماتي، مي توان گفت که محتوا و صورت آنچه در خواب ديده مي‌شود نيز داراي اهميّت است. خواب ديدن، مي‌تواند پريشان ديدن باشد و بي‌اهميت، يا واقعه و نشانه و صدقي كه از طُرُق يا از  عوالمي ديگر باز مي‌آيد و حقايقي را در بردارد. همين خواب‌‌ها از نظر نكته سنجان و صاحب‌نظران، نيازمند تأويل و توضيح و نشانه‌شناسي، يا به اصطلاح «تعبير» است. اين امر سابقه و تاريخچه‌اي به قدمت اديان و فرهنگ‌هاي باستاني دارد. براساس آنچه در تورات آمده، علم تعبير، «ظاهركردن معناي حقيقي رؤياهاي فوق‌الطبيعه» است.30 حاجي خليفه در اين‌باره نوشته: «علم تعبير رؤيا، علمي است كه از آن مناسبت بين تخيّلات نفساني و امور غيبي شناخته شود تا از نخستين به دومين انتقال يابند و بدان بر احوال نفساني در خارج يا بر احوال خارجي در آفاق و منفعت بشري و انزار استدلال كنند به سبب آنچه در خواب ديده شده است.»31 حكيم فردوسي نيز از قدمت اين علم در ايران باستان ياد فرموده است:
ببينيد گفتا كه تعبير چيست            چه سازيم او را و تدبير چيست
بيهقي نيز در موارد متعدد از خواب سلاطين (محمود مسعود غزنوي) و برخي از وزرا و بزرگان ذكر كرده و سخن از تعبير آن توسط معبّران به ميان آورده است و مثلاً اين خواب سلطان: «به خواب ديدمي كه من به زمين غور بودمي... و ايشان [طاووس و فردوس] در زير قباي من همي پريدندي ... و تو هرچيز بداني. تعبير اين چيست؟»32
شاعران برجسته ايران، بسيار از تعبير خواب، براي بيان نكته‌‌ها و ظرائف بهره برده‌اند  و اين نيز نشانه‌اي بر اهميت تعبير خواب نزد مردم ايران و قدمت آن در تاريخ و زبان و فرهنگ ايران است. از جمله: 
در خواب شوم، روي تو تصوير كنم
بيــدار شـوم، وصـل تـو تعبيـر كنـم
و:
پريشان مي‌شوي حال دل عاشق چه مي‌پرسي
نمي‌داند اجل تعبير يك خواب پريشانش
(خاقاني)
ديدم به خواب خوش كه به دستم پياله بود
تعبير رفت و كار به دولت حواله بود (حافظ)
تعبيرِ خواب بركه زنم هر شبي زتو
خوابي دروغ راست كنم بهرجانِ خويش
(ناصرخسرو)
خيال دولت تو هر كه بيند اندر خواب
معبّرش همه نيـك‌ اختـري كند تعبيـر
(امير معزي)
هركه سرِ زلف تو در خواب ديد      كــافريش زلفِ تو تعـبير كـرد
(عطار)
با دلِ بــي‌خبـر اظـهار نـدامـت ز گــناه
همچو خوابي است كه در خواب كني تعبيرش
(صائب)33
و بالاخره اين نمونه بسيار زيبا از شاعري به نام «منير» كه كمتر شناخته شده است:
من يكي خواب پريشانم ولي ناگفتني
جز خموشي كس نمي يابم كه تعبيرم كنم34
آن كه علم تعبير خواب مي‌دانسته است را خوابگزار و معبّر خوانده‌اند و افزون بر آن گزارشگر و گزارش كن و تعبيرگو35 نيز ناميده مي‌شود. كتب مربوطه را عمدتاً: تعبير خواب،‌خوابنامه، تعبيرنامه (و تعبير نامج)، گزارش‌نامه، گزارنامه، خوابگزاري، رؤيانامه و ... خوانده‌اند. اين نوع آثار، اساساً يك «نوع علمي» در تمدن اسلامي و فرهنگ ايران، و يك نوع يا ژانر ادبي است كه به تدريج گسترش يافته واساس نگارش برخي قصص و زمان‌هاي خيالي يا انتقادي شده است. در اين‌جا اشاراتي كلّي به اين نوع آثار خواهيم داشت تا مقدمه‌اي بر اين موضوع فراهم آيد.
نابلس
نابلس شهر مشهور و آباداني در فلسطين است. برخي آن را نابُلْس (بر ضم باء و سكون لام) و برخي نابُلُس (به ضم باء و لام) خوانده‌اند. در معجم‌البلدان، وجه تسمية اين شهر چنين توصيف شده است: «پير دانايي از اهل نابلس را پرسيدند كه وجه تسميه نابلس چيست؟ گفت: در آن وادي مار عظيمي به سر مي‌برد كه مردمِ آن ديار آن را به لغتِ خويش «لُس» ناميده بودند. مردم دفع سرّ ِ ما را به چاره‌گري برخاستند و آن را كشتند و نيش (دندان) او را جدا كردند و آوردند و بر دروازه شهر آويختند و گفتند: هذا ناب لس، يعني دندان مار، و كم‌كم بر اثر كثرت استعمال و متصل نوشتن آن به صورت امروزين (نابلس) در آمد و بر آن شهر اطلاق شد. 36
اين شهر در قديم از توابع فلسطين و نامش سجم بوده، تا بعد از استيلاي سامري‌ها مركز ايشان بوده و در عهد طوائف الملوك ماكدوني تعمير و توسعه يافته و به نام «نئاپوليس» يعني «تازه شهر» مرسوم شده و نابلس امروزين محرّف‌ همان  است.37 در تواريخ آمده كه كوهي در آن شهر هست كه گويند آدم در آنجا خداي را سجده كرده  است و كوه كزيرم كه سخت مورد اعتقاد يهودان است نيز در آنجا واقع شده و يهود معتقدند كه اين كوه قربانگاه اسحاق است و نامش هم در تورات آمده است. و سامري‌ها (فرقه‌اي از يهود) در آنجا نماز مي‌گذارند، در آن كوه، از دل غاري، چشمه‌اي جاري است كه سامريون سخت به تعظيم و زيارت آن معتقدند و به همين مناسبت عده سامري‌ها در اين شهر زياد است.38 نابلس مسكن طايفه‌اي سمره نام از يهود نيز هست. در آن شهر مسجدي بزرگ و صاحب قدمت ديده مي‌شود كه ايشان آن را همان قدس و بيت المقدس معروف دانسته و مسجد كنوني را بي‌اصل و معلون مي‌خوانند و حتي بر اين باورند كه هرگاه از جوار آن عبور كنند سنگي بر آن پرتاب نمايند. در حال حاضر شهري مسلمان‌نشين است كه البته نفوس مسيحي و تعدادي از يهوديان نيز در آن سكونت دارند.39
با اين جغرافياي اساطيري و تنوع قومي، مي‌توان تا حدودي به دلايل و منابع متنوع علم خوابگزاري و احتجاجات و گزارشاتي نظير آنچه عبدالغني نابلسي بدان پرداخته است پي برد. نابلس سرزمين اديان و عقايد، اساطير و تواريخ، دانش‌ها و خرافات، برخوردها و جدل‌ها، و جنگ‌ها و كينه‌هاي بي‌پايان بوده است. يك هزاره پس از ظهور اسلام، دانشور برجسته و نويسنده‌اي يگانه از ميان مسلمانان اين شهر، به خلق آثاري مهم پرداخت. درباره او و آثارش به اختصار سخن مي‌گوييم و سپس به معرفي كتاب «تعطير الانام في تعبير المنام» مي‌پردازيم.
بد نيست پيش از شرح احوال شيخ عبدالغني نابلسي، عباراتي درباره آغاز وحي و رؤياي پيامبر اكرم(ص) داشته باشيم تا يادآور اهميت موضوع خواب و رؤيا، به مثابه يكي از طرق مهم ارتباط ميان زمين با آسمان و انسان با الهامات و مراجع عالم غيب بوده باشد.

بعثت و رؤياي محمد(ص)
رينولد نيكلسون، اديب، اسلام‌شناس، عربي‌دان و تصوف پژوه نامدار انگليسي در كتاب كلاسيك خود به نام «تاريخ ادبيات عرب» روايتي از آغاز اسلام، كه نقطه عطف تاريخ اعراب و ظهور دوره تازه‌اي در تاريخ بشر بود، چنين نوشته است:
«گفته مي‌شود محمد(ص) در چهلمين سال زندگي، خواب‌ها و رؤياهايي مي‌ديد. وي تنهايي و خلوت را بيش از هر چيز دوست مي‌داشت. در غاري به نام «حراء» نزديك مكه اعتكاف مي‌كرد و به رياضت مذهبي (تحنث) مي‌پرداخت. شبي در ماه رمضان فرشته‌ بر او ظاهر گشت و گفت: بخوان ـ اقراء. محمد(ص) جواب داد: من خواندن نمي‌توانم ـ ما انا بقاري. فرشته او را محكم به خود فشرد و گفت: بخوان! ـ اقراء. هنوز محمد(ص) امتناع مي‌كرد. بار دگر او را به سختي فشرد و گفت: اقراء باسم ربك الذي خلق. خلق الانسان من علق. اقراءِ و ربك الاكرم. الذي علّم بالقلم. علم الانسان مالم يعلم.40
با شنيدن اين كلمات، محمد(ص) در حالي كه مي‌لرزيد، نزد خديجه رفت و گفت: مرا بپوشان! مرا بپوشان! تا وقتي كه هراس او برطرف گرديد، به همان حال باقي بود. در حديث ديگري در اشاره به اين واقعه اين طور بيان مي‌شود كه وحي در رؤيا بر او نازل شده است. پيامبر(ص) مي‌گفت: از خواب كه بيدار شدم، احساس كردم اين جملات در قلبم نوشته شده  است.»41
ابن عباس مي‌گويد: ‌«فرشته مقرب او را در خواب گفتي كه محمد، بشارت باد تو را كه حق تعالي از جمله انبياء تو را برگزيد و تو را اخبار نمود و خاتم انبياء گردانيد». ايشان پس از شب معراج، خوابي ديگر ديدند كه خداي تعالي مي‌فرمايد: «لقد صدق‌الله رسول الرؤيا».42

عبدالغني نابلسي
شيخ عبدالغني بن اسماعيل بن عبدالغني بن اسماعيل بن احمد بن ابراهيم، معروف به نابلسي، يكي از نويسندگان نامدار و پركار جهان عرب و اسلام است. وي در سال 1050 هجري متولد و در 1143 درگذشت. او از مردم سوريه و زادگاهش شهر دمشق بود. «در دوازده سالگي پدرش درگذشت. پس از تحصيل فقه و اصول و حديث و معاني و بيان، به كار تدريس و تأليف پرداخت و در مباحثي از قبيل تصوّف، سفرنامه، علوم ادبي، لغت، شعر و منطق آثاري از خود به جاي گذاشت. وي حنفي مذهب بود و به دلالت سيد عبدالرزاق گيلاني، به طريقت نقشبندي قادري درآمد و در كتب محي‌الدين عربي و ديگر كتب صوفيه به تحقيق و مطالعه پرداخت.»43
در معجم‌المطبوعات، نام برخي استادان او آمده است. از جمله شيخ احمد القلعي، ملا محمود كردي و شيخ عبدالباقي خليلي44نابلسي «مردي كثيرالسفر بود. سفري به بغداد كرد و روزگاري را در آنجا گذرانيد و از آن پس در لبنان و قدس و خليل و مصر و حجاز و طرابلس سير و سياحتي كرد و سرانجام به دمشق باز آمد و در صالحيه دمشق مقام كرد و در همانجا درگذشت.»45مرگ او در عصر روز يكشنبه بيست و چهارم شعبان 1143، در سن نود و سه سالگي رخ داده است.46
استاد آذرنوش دربارة نابلسي چنين نوشته است: «عبدالغني نابُلْسي (در گذشته 1144ق) از مردم سوريه، مدت نسبتاً زيادي در تنهايي به مطالعه مشغول بود. به چندين مجمع مذهبي پيوست و در عراق و عربستان سفرهاي بسيار كرد. عاقبت به دمشق بازگشت و همان‌جا وفات يافت. وي نويسنده‌اي پر اثر بود. سفرنامه‌هاي او حتي از نظر نقشه‌شناسي و تاريخ، خالي از فايده نيست. نوشته‌هاي عرفاني او (رسائل تك موضوعي يا شروح و تفاسير) از ارزش ادبي بهره‌مند است و هم شامل دفاع از فرق اسلامي و طرق متصوفه است و هم اطلاعاتي دربارة نحوة مباحث مذهبي در زمان او دارد. مجموعه‌اي شعر به عربي فصيح و عربي عاميانه، از او در دست است كه مورد توجه مجامع عرفاني قرار دارد.»47
نابلسي يكي از نويسندگان صاحب اهميت و شاعران مطرح دوران خود بود كه نامش در كنار ابن معقوق و سراج‌الدين وراق و تلعفري و شبراوي ذكر مي‌شود.48 آثارش در عرصة ادب و تصوف داراي اعتبار فراوان است و از جمله شرح وي بر ديوان ابن فارض است كه همواره مورد نزاع و مجادله ميان ظاهريون و متصوفه بوده است.
حناالفاخوري در اين باره مي‌گويد: «مشهورترين كسي كه با تكيه بر معاني ظاهري، ديوان او را [ابن فارض را] شرح كرده، شيخ حسن البوريني متوفي به سال 1024 هـ، و مشهورترين شرح صوفيانة آن شرح شيخ عبدالغني النابلسي متوفي به سال 1143 هـ است. رشيدبن غالب، ميان اين دو شرح جمع كرده و كتاب او بارها به چاپ رسيده است.»49
پدر شيخ عبدالغني نابلسي نيز از علما و ادباي روزگار خود و صاحب تأليفات بوده است.50 زركلي در «الاعلام» ذكري از احوال و فهرستي از آثار وي را نوشته، كه اجمالاً به دين قرار است: «اسماعيل بن عبدالغني بن اسماعيل بن احمد (1017ـ1062هـ .ق) فقيه و اديب بوده است. اصلش از نابلس فلسطين است و در دمشق ولادت وفات يافته است. كتاب «الاحكام در شرح دُرر» در 12 جلد از تأليفات اوست.51

منزلت متون خوابگزاري در تاريخ و ادب
متون تاريخ كهن، مالامال است از خواب‌هاي پادشاهان و انبياء و اولياء و بزرگان و صوفيان و حتي مردماني عادي كه الهامي در منائم مي‌يافته و به تعبيري عالمانه بر صدق خواب تأكيد مي‌كرده‌اند. خصوصيت خواب در نمايشي و نمادين بودن آن است و همين امر موجب تأويلات و يافته‌هاي تفسيري موسعي در اين عرصه تواند شد. در واقع خواب،‌تصويري است كه نيازمند تعبير (به عبارت كشيدن و در قالب عبارت در آوردن) است، اما اصطلاح مورد بحث ما، بيان معاني خواب و تأويل ايماژها و نشانه‌هاي آن، و سرانجام گزارش كردن در باب كيفيت و حقيقت و نتايج آن در عالم واقع است. آن كه دست به اين كار بزند، متخصصي به نام «خوابگزار» يا «مُعَبِّرْ» نام دارد كه به جزئيات و كيفيات اين علم واقف و در آن متبحر است. خوابگزار در مرز ميان نشانه‌ها، تصاوير، تخيلات و الهامات وارده از عوالم غيبي‌تر از بيان مي‌نهد و به صاحب خواب گزارش مي‌دهد.
در منابع و كتب قدما، اعم از تواريخ، قصص و ادبيات، و قدسيات و آثار ديني، به وسعت با اين پديده، يعني گزارش خواب‌ها، تعبير و تأويل خواب‌ها، خصوصيات علم تعبير و شرايط خوابگزار، آثار خاصي در اين علم و بحث و نقد در آن رو به رو مي‌شويم، و اين وسعت منابع و طرق بيان و تنوع آثار و گزارشات، هيچ ترديدي براي محققان باقي نمي‌گذارد جز آن‌كه اين گزارشات، كتب و علوم را در زمرة دانش‌هاي مسلم و مهم در گذشته قلمداد كنيم. همواره معبران معتبر و علم تعبير داراي اعتبار بوده است. در روزگار جديد، چنان‌كه گفته شد، اين ارزش محفوظ ماند و اين اعتبار تداوم يافت، اما بنيان‌ها و روش‌هاي روانكاوي نوين بر اساس انگاره‌هاي فرويد، يونگ و برخي ديگر از دانشوران معاصر بر آن غلبه يافت.
مسلمانان از قرن سوم به بعد، شروع به تأليف كتب و بيان دانش‌هاي مرسوم به صورت رشته‌هاي تخصصي در علوم و فنون و صنايع نمودند. برخي علوم، نظير تفسير و علوم قرآني، تازه و خاص مسلمانان بود، اما دانش‌هايي همچون تعبير خواب، سابقه‌اي بسيار طولاني داشته و در ميان ملل و فرهنگ‌هاي مختلف رايج بوده است. طبعاً خوابگزاران نيز طبقه‌اي محترم و در زمرة علما و رجال صاحب علم و غالباً محشور با پادشاهان و مشغول در دربارها و محافل ايشان بودند. بسياري از آثار ايشان نيز غالباً به نحوي مرتبط با خواب‌هاي شاهان و بزرگان و رفع حوائج و اهداف آنان تأليف و تدوين مي‌شده، اما به تدريج از اين قيودِ اشرافي و اختصاصات رهايي يافته و به علمي عام و پاسخگوي نياز عامه بدل شده است. چنان كه امروزه، اغلب خوانندگان و مخاطبان اين نوع كتب، عموم و عامة مردمان هستند.
«درخوابگزاري، كتب و رسالات بسيار به زبان‌هاي سرياني، عبري، عربي و فارسي نوشته شده است. در زبان فارسي، از جمله كتابي قديمي و بسيار معروف ... اينك محض نمونه مختصري از باب «رؤية القرع» از كهنه كتاب خوابگزاري فارسي به نقل مي‌آيد: «اندر ديدن كدو، درخت كدو فاضل‌ترين درخت‌هاست كه بدان ماند. اگر در جايگاه مجهول بود، بزرگي و فوت خواب زيادت باشد، اگر بيند كه كدو همي خورد او نيكي بيابد... اگر از نعمت خداي تعالي چيزي گم كرده باشد بازيابد.
اگر به كسي جنگ كند پيروز شود. هر كه بيند كه كدوي بيافت نيكي بيابد. برشته و خام و پخته جمله نيك باشد. اگر بيند كه درخت آن از بن و بيخ بركند بيم مرگ او باشد...»
بدين سان، صورت انشايي غالب خوابگزاري‌ها همين عبارت شرطي «اگر بيند» و جزاهاي آنها «چنان شود»، و اساس تأليف آنها طبقه‌بندي اشياء خارجي است در رؤياها و يا رده‌بندي افعال مرئي، و هم اشخاص مرده يا زنده و جانوران و جز اينها...»52
بهاءالدين خرمشاهي ذيل «تعبير خواب» نوشته است كه اين فن: «در حوزة همة اديان و فرهنگ‌هاي كهن بشري اعم از يوناني، مصري، هندي، چيني، مسيحي و اسلامي سابقه دارد. در «اوديسه» اثر هومر، خواب‌ها به دو دستة دروغ و راست تقسيم شده است. يكي از كهن‌ترين رؤياهاي صادقة عصر باستان كه به‌درستي تعبير شده و داستان آن در «كتاب مقدس» و «قرآن مجيد» آمده است، داستان رؤياي فرعون است كه به خواب ديد هفت گاو لاغر، هفت گاو فربه را خوردند. همچنين هفت خوشة سبز را در جنب هفت خوشة خشك ديد و حضرت يوسف(ع) براي او تعبير كرد كه پس از هفت سال فراواني نعمت، هفت سال قحطي در پيش خواهد بود و تعبيرش درست از آب درآمد.53

پي نوشت‌ها:
30- سفر پيدايش، 41، كتاب دانيال 3:2). توضيح بيشتر در: قاموس كتاب مقدس، ترجمه و تاليف مستر هاكس امريكايي، بيروت 1928، ص 357.  //  31-كشف الظنون عن اسامي الكتب و الفنون، حاجي خليفه، دارالفكر، بيروت 1409 هـ . ذيل تعبير خواب. همچنين بنگر به: كشّاف اصطلاحات الفنون، تهانوي.  //  32-تاريخ بيهقي، تصحيح اديب نيشابوري، بي‌تا، ص 108.  //  33- نمونه‌ها از لغتنامه‌ دهخدا و فرهنگ آنندراج.  //  34-اين نمونه را آنندراج، ذيل مدخل «تعبير كردن» آورده  است.  //  35-فرهنگ ناظم‌الاطباء، مدخل «تعبيرگو».  //  36- معجم‌البلدان، به نقل از دهخدا.  //  37-ريحانة‌الادب، از قاموس الاعلام، همان.  //  38-معجم البلدان، ج 8، ص 232، همان.  //  39- تاريخ و جغرافياي فلسطين، انتشارات اسلامي، 1351، ص 109.  //  40-آيات يكم تا پنجم سورة علق، بدين معنا: بخوان به نام پروردگارت كه آفريد (جهان را)، آدمي را از خون بسته بيافريد. بخوان و خدايت از همه بزرگ‌تر است. آن كه آموخت به قلم، آموخت به انسان آنچه را نمي‌دانست.  //  41- تاريخ ادبيات عرب، رينولد نيكلسون، ترجمه كيوان دخت‌كيواني، نشر ويستار 1380، صص 170 و 171.  //  42- فرهنگنامه ادبي فارسي، زير نظر حسن انوشه، ارشاد 1376، ص 555.  //  43-لغتنامه دهخدا، سال مرگ نابلسي را 1143 نوشته است. بعضي منابع 1144 نوشته‌اند. البته در هنگام پژوهش درباره عبدالغني نابلسي بايد توجه داشت كه يكي از محدثان و حُفّاظ به همين نام (541ـ600 هـ ق) نيز بوده كه البته نياكانش متفاوت‌اند. مشخصات كامل وي چنين است: عبدالغني بن عبد الواحد بن علي سرور المقدسي الجماعيلي الدمشقي النابلسي، معروف به عبدالغني نابلسي كه البته متولد قرية جماعيل در جوار نابلس بوده و در مصر در گذشته است. آثاري در حديث و علم رجال تاليف كرده است. از ديگر نابلسي‌هاي مشهور مي‌توان از ادريس بن يزيد، ابوسليمان النابلسي، ساكن عراق كه شاعر مسلك بود و از سال تولد و مرگش خبري نرسيده نيز نام برد.  //  44-دهخدا، همان.  //  45- معجم‌المطبوعات، ص 1832، همان.  //  46- دهخدا، همان.  //  47-اين مطالب در ريحانة‌الادب، ج 4، ص 139 آمده است. برخي ديگر از منابع تحقيق در زندگي و آثار نابلسي به نوشته نابلسي چنين است: «دائرة‌المعارف اسلام، سلك الدرر» ج3، ص 30، تاريخ الجبرتي ج 1 ص 154، معجم المطبوعات ص 1832 و قاموس الاعلام ج 5، ص 3080.  //  48-تاريخ زبان و فرهنگ عربي، آذرتاش آذرنوش، سمت 1377، ص 154.  //  49-تاريخ ادبيات زبان عربي از عصر جاهلي تا قرن معاصر، حنّا الفاخوري، ترجمه عبدالمحمد آيتي، انتشارات توس 1374،  ص626.  //  50ـ همان، ص 517.  //  51- الاعلام، زركلي، جلد 1، ص 107؛ نقل از دهخدا.  //  52-مقاله خوابگزاري، نوشته پرويز اذكايي، دائرة‌المعارف تشيع، جلد 7، ص 288.  //  53-سوره يوسف، آيات 45 تا 49.

 

پاسداري از زبان و ادب فارسي

PDF چاپ نامه الکترونیک

پاسداري از زبان و ادب فارسي

گفت و گو با محمدرضا نصيري*
منيره پنج تني



فرهنگستان زبان و ادب فارسي به عنوان يکي از برجسته ترين نهادهاي کشور عهده دار حفظ، تقويت و گسترش زبان فارسي است و با ده گروه فعال اين وظايف را اجرا مي کند. محمدرضا نصيري دبير فرهنگستان زبان و ادب فارسي و مدير گروه شبه قاره هند است. گفت و گويي با ايشان ترتيب دادم تا علاوه بر معرفي دو اثر جديد از ايشان، اهم فعاليت هاي فرهنگستان، بخش ها و وظايف مختلف آن را نيز بررسي کنيم.
***
جناب آقاي دكتر نصيري در ابتداي اين گفت‌وگو مي‌خواهم به فعاليت‌هاي فرهنگستان زبان و ادب فارسي به عنوان يكي از بزرگ‌ترين نهاد فرهنگي كشور بپردازم. مهم‌ترين فعاليت‌هاي فرهنگستان زبان و ادب فارسي چيست؟
بنا به اصل پانزدهم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران، زبان فارسي زبان رسمي و مشترك ملت ايران است از اين‌رو وظيفة حفظ و تقويت و گسترش زبان و برآوردن نيازهاي روزافزون فرهنگي بر عهدة اين فرهنگستان است و فرهنگستان زبان و ادب فارسي براساس اهداف مشخص‌شده‌اي چون پروردن زباني رسا، ايجاد بالندگي در زبان فارسي و گسترش قلمرو آن در داخل و خارج از كشور گروه‌هايي را تأسيس نموده است كه به طور خلاصه مي‌توان بدان‌ها اشاره كرد:

1. گروه واژه‌گزيني
اصولاً انتظار عموم مردم از فرهنگستان زبان و ادب فارسي در اولويت، توجه به معادل‌سازي يا معادل‌گزيني براي واژه‌هاي بيگانه است كه چون سيل خروشان وارد زبان فارسي شده و يا مي‌شود. از اين رو چه در زمان فرهنگستان اول (1314-1323ش) و چه در زمان فرهنگستان دوم (1349-1358) به موضوع پالايش زبان از واژه‌هاي بيگانه توجه مي‌شد و فرهنگستان كنوني نيز از بدو تأسيس گروه واژه‌گزيني نسبت به تشكيل گروه‌هاي تخصصي اقدام نموده است و در حال حاضر با حضور بيش از 300 استاد در گروه‌هاي تخصصي و كارگروه‌ها و شوراهاي هماهنگي در زمينة معادل‌يابي براي واژه‌هاي بيگانه فعاليت مي‌كند و البته به اين نكته بايد توجه داشته باشيم كه معادل‌گزيني يا معادل‌يابي براي هر واژة بيگانه مسير طولاني را طي مي‌كند كه در اين مسير براي هر واژه پرونده‌اي تشكيل مي‌شود كه در آن پرونده تعريف واژه، ريشه‌شناختي واژه، مشتقات و يا تركيبات آن، مقولة دستوري و هر اطلاعي كه به آن واژه مربوط است جمع‌آوري مي‌شود و در كارگروه‌هاي تخصصي مورد بررسي قرار مي‌گيرد. حاصل اين نشست‌ها تاكنون بالغ بر چهل و پنج هزار واژه است كه در يازده مجلد به چاپ رسيده است اين واژه‌ها را مي‌توان در رشته‌هاي زير تقسيم‌بندي نمود:
1. هزارواژة حمل و نقل // 2. هزارواژة نظامي // 3. هزارواژة علوم زمين // 4. هزارواژة شيمي // 5. هزارواژة پزشكي // 6. هزارواژة كشاورزي // 7. واژه‌هاي عمومي
چنان‌كه مي‌دانيد واژه‌هاي پيشنهادي، در گروه‌هاي تخصصي و شوراهاي علمي و فرهنگي بررسي مي‌شود و پس از تصويب، مورد قضاوت عموم مردم قرار مي‌گيرد، كاري است سخت و پر هزينه، كه حوصله‌اي مضاعف را مي‌طلبد و به نظر مي‌رسد با توجه به محدوديت‌هايي كه وجود دارد عملكرد گروه موفقيت‌آميز بوده است. شايد عده‌اي مدعي باشند كه همة اين فعاليت‌ها، وقت صرف كردن‌ها و هزينه نمودن‌ها براي چيست؟ آيا اين واژه‌ها به دل مي‌نشيند و يا كاربردي پيدا مي‌كند؟ اين سؤالي است كه روزگاري نه چندان دور در دورة فرهنگستان اول هم مطرح بود اما امروزه واژه‌هاي تصويب‌شدة فرهنگستان اول جا افتاده و خوش نشسته است ديگر كسي به آتش‌نشاني «اطفائيه»، به دانشكده «فاكولته»، به دانشگاه «يونيورسته»، به دادگستري «عدليه»، به هواپيما «طياره»، به شهرداري «بلديه» و به باشگاه «كلوب» نمي‌گويد. هم‌چنان‌كه از مصوبات فرهنگستان حاضر براي مثال، ماهواره به جاي «سته‌لات»، يارانه به جاي «سوبسيد» مورد قبول قرار گرفته است. اين گروه براي تربيت پژوهشگران متخصص در زمينة واژه‌گزيني اقدام به راه‌اندازي پژوهشكدة مطالعات واژه‌گزيني كرده است كه در سال آينده نيز دانشجوي كارشناسي ارشد در اين رشته خواهد پذيرفت. اين گروه همواره به مديريت رئيس فرهنگستان اداره مي‌شود.

2. گروه فرهنگ‌نويسي
در كنار گروه واژه‌گزيني، گروه فرهنگ‌نويسي از گروه‌هاي فعّال فرهنگستان است كه مديريت فرهنگستان از بدو تأسيس به اين امر توجه ويژه‌اي داشت. با ايجاد امكانات نه در حد مطلوب اما وجود شوق و اراده گروه فرهنگ‌نويسي راه‌اندازي شد. البته شايد اين پرسش پيش آيد كه آيا با وجود فرهنگ‌هايي چون فرهنگ‌ نفيسي، ناظم‌الأطبا، فرهنگ فارسي استاد دكتر معين، فرهنگ سخن استاد دكتر انوري و خاصه لغت‌نامه علي‌اكبر دهخدا و فرهنگ‌هايي ديگر، چه لزومي بر فرهنگ جامع زبان فارسي است. اما يادمان باشد كه پويايي زبان فارسي و تحولاتي كه در عرصة فرهنگ و ادب به وجود آمده، ضرورت تأليف و تدوين فرهنگي را بر مبناي اصول علمي و دانش فرهنگ‌نويسي و زبان‌شناسي ايجاد مي‌كند. چه، امروزه مي‌دانيم كه در بخش فرهنگ‌نويسي به مدخل‌گزيني و تعريف‌نگاري و ريشه‌شناسي و بيان هويت دستوري و معناي واژه‌ها و آوردن شاهد به صورت تاريخي توجه ويژه‌اي مي‌شود، بنابراين ملاحظه مي‌فرماييد كه جاي فرهنگي كه بتواند بر مبناي اصول علمي و منطقي كه عرض شد، تدوين شود خالي است. از اين‌رو رياست وقت فرهنگستان زنده‌ياد مرحوم دكتر حسن حبيبي موضوع تدوين فرهنگ جامع زبان فارسي را در دستور كار قرار داد در ابتدا  استاد دكتر علي رواقي سرپرستي گروه فرهنگ‌نويسي را بر عهده گرفتند. اما به دليل فراهم نشدن امكانات كاري صورت نگرفت. پس از مدتي شوراي علمي فرهنگستان استاد دكتر علي‌اشرف صادقي را براي مديريت گروه انتخاب نمودند. حضور دكتر علي‌اشرف صادقي در رأس گروه فرهنگ‌نويسي كه از تبحّر و تجربة كافي بهره‌مند بودند زمينه را براي تدوين فرهنگ‌ فارسي فراهم كرد. بديهي است اين گروه با توجّه به امكانات موجود، فعاليت خود را شروع كرد و البته راه طولاني را طي نمود و با كمبودها مثل ساير گروه‌ها ساخت اما از پا نيفتاد و اينك ما شاهد انتشار جلد اول (آ) فرهنگ جامع زبان فارسي هستيم كه به صورت علمي تدوين شده و يك افتخار ملي محسوب مي‌شود. اميد مي‌رود در سال‌هاي آتي با گشايشي كه در امور مالي فرهنگستان ايجاد خواهد شد روند كار تدوين فرهنگ سريع‌تر گردد، گروه‌فرهنگ‌نويسي مجلة علمي ـ پژوهشي فرهنگ‌نويسي را راه‌اندازي نموده است كه تاكنون 8 شمارة آن به چاپ رسيده است.

3. گروه ادبيات معاصر
يكي ديگر از گروه‌هاي فعال فرهنگستان گروه ادبيات معاصر است كه به مديريت استاد احمد سميعي گيلاني اداره مي‌شود. هدف اين گروه ارزيابي دستاوردهاي محققان و اثرآفرينان معاصر در حوزة ادبيات معاصر است، اين گروه با همكاري محققان و نويسندگان و شاعران معاصر سعي مي‌كند به معرفي آثار ادبي معاصر زبان فارسي بپردازد. مجلة بازخوان از جمله نشرية داخلي اين گروه است كه با انتخاب برخي مقالات از نشريات، در صفحات محدود منتشر مي‌شود. از «بازخوان» تاكنون 4 شماره منتشر شده است. تاريخ ادبيات‌نگاري در آلمان، تاريخ‌نگاري ادبيات معاصر، كتاب‌شناسي نقد و بررسي ادبيات داستاني، بررسي و معرفي آثار داستاني و نمايشي (1310-1320)، سير تحول ادبيات داستاني و نمايشي از جمله آثاري است كه گروه ادبيات معاصر منتشر كرده است.

4. گروه زبان‌ها و گويش‌هاي ايراني

دستيابي به شناخت بهتر از هر يك از زبان‌هاي ايراني كنوني و نيز جمع‌آوري گويش‌هاي محلي كه در معرض نابودي قرار دارند. از جمله اهداف اساسي اين گروه است. اين گروه را كه دكتر حسن رضايي باغ‌بيدي مديريت مي‌كنند با اجراي طرح واژه‌نامة موضوعي زبان‌هاي باستاني ايران توانسته‌اند تاكنون 2 جلد از اين طرح را منتشر سازند. انتشار نشريه‌اي با عنوان زبان‌ها و گويش‌هاي ايراني كه تاكنون 8 شمارة آن به چاپ رسيده است. همچنين بيش از 15 عنوان كتاب در زمينة گويش‌هاي مناطق مختلف ايران از فعاليت‌هاي اين گروه است.
5. گروه ادبيات تطبيقي
از ديگر گروه‌هاي پژوهشي فرهنگستان، گروه ادبيات تطبيقي است كه به مديريت استاد ابوالحسن نجفي اداره مي‌شود. هدف اين گروه، شناساندن رشتة ادبيات تطبيقي و تبيين قلمرو پژوهشي در ادبيات تطبيقي است كه در اين راستا اقدام به نشر ويژه‌نامة ادبيات تطبيقي نموده است و از اين ويژه‌نامه نيز تاكنون 9 شماره منتشر شده است.

6. گروه دستور زبان و رسم‌الخط زبان فارسي
و اما گروه دستور زبان و رسم‌الخط زبان فارسي كه از قديمي‌ترين گروه‌هاي فرهنگستان به شمار مي‌رود و تقريباً همزمان با گروه واژه‌گزيني فعاليت خود را آغاز كرده است توانسته پس از برگزاري جلسات متعدد در طي سال‌هاي متمادي به تدوين شيوه‌نامه‌اي براي معيارسازي و يكدست كردن خط زبان‌فارسي اقدام كند. حاصل اين مطالعات تحت عنوان دستور خط فارسي به چاپ رسيده است. اين اثر در كنار فرهنگ املايي خط فارسي در ميان اهل ادب از اقبال خوبي برخوردار بوده است. مديريت اين گروه را آقاي دكتر محمد دبيرمقدم بر عهده دارند. اين گروه صاحب ويژه‌نامة دستور زبان است كه تاكنون 10 شمارة آن منتشر شده است.

7. گروه آموزش زبان و ادب فارسي

از جمله گروه‌هايي كه در چند سال گذشته ايجاد شده است، گروه آموزش زبان و ادب فارسي است اين گروه با هدف ارتقاي سطح آموزش زبان و ادبيات فارسي در كشور و اصلاح ساختار آموزش زبان فارسي تأسيس شده است، از جمله وظايف اين گروه، نظارت بر اجراي مصوبات فرهنگستان در كتاب‌هاي درسي است.

8. گروه تصحيح متون
اين گروه نيز با هدف ‌شناسايي و معرفي متون كهن فارسي، و تدوين راهنماي تصحيح متون به فعاليت خود ادامه مي‌دهد تصحيح ديوان قطران تبريزي و تصحيح حدائق‌السير از جمله طرح‌هايي است كه در دست اجرا دارد.

9. گروه ادبيات انقلاب اسلامي
با توجه به اين نكته كه بيش از سي و چهار سال از پيروزي انقلاب اسلامي مي‌گذرد ضرورت تأسيس گروهي كه بتواند به موضوعات ادبي و ادبيات مقاومت مربوط به دوران بعد از پيروزي انقلاب بپردازد، احساس مي‌شد از اين‌رو فرهنگستان در سال 1391 اقدام به تشكيل گروه مزبور نمود و آقاي دكتر محمدرضا تركي مديريت اين گروه را بر عهده دارند. اين گروه از بدو تشكيل «طرح جامع تدوين تاريخ ادبيات انقلاب اسلامي» را مدّ نظر قرار داده است و همچنين طرح «تدوين درسنامة دانشگاهي ادبيات انقلاب اسلامي» را به اجرا درآورد و به پايان رسانده است. اين گروه اخيراً شمارة اول ويژه‌نامة ادبيات انقلاب اسلامي را نيز منتشر كرده است.

10. گروه زبان و رايانه
گروه زبان و رايانه با هدفِ تهية نرم‌افزاري با به‌كارگيري دستور خط فارسي مصوب فرهنگستان و فرهنگ املايي خط فارسي، تشكيل شده است. اين گروه قصد دارد امكاناتي ايجاد نمايد كه بتوان از اين نرم‌افزار در اصلاح و تنظيم فاصله‌ها، و نيم‌فاصله‌ها بهره‌برد. مديريت اين گروه بر عهده سركار خانم دكتر شمس‌فر است. گروه زبان و رايانه در تهية نرم‌افزار مورد نظر گام‌هاي اساسي برداشته است.

جناب دكتر اگر امكان دارد اندكي درباره اركان فرهنگستان براي ما توضيح دهيد و بگوييد اين افراد چگونه انتخاب مي‌شوند؟
اركان فرهنگستان طبق مصوبة اساسنامة فرهنگستان به شرح زير است:
– رئيس جمهور در مقام رياست عالية فرهنگستان؛  // – هيئت امناي فرهنگستان‌ها؛ // – شوراي فرهنگستان؛ // – رئيس فرهنگستان؛ // – دبير فرهنگستان؛
تمامي فرهنگستان‌ها يك هيئت امنا دارند و تركيب آن به شرح زير است:
– معاون اول رئيس‌جمهور به عنوان رئيس هيئت امناء. // – وزير علوم، تحقيقات و فناوري // – وزير بهداشت و درمان // – وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي //  – رؤساي فرهنگستان‌ها // – دو نفر از دانشمندان و صاحبنظران به پيشنهاد هر فرهنگستان
رئيس فرهنگستان از طرف شوراي فرهنگستان انتخاب و به رئيس‌جمهور پيشنهاد مي‌شود و حكم رياست فرهنگستان از طرف رئيس‌جمهور صادر مي‌شود. همچنين براساس آيين‌نامة داخلي فرهنگستان‌ها، رؤساي فرهنگستان‌ها مي‌توانند براي ادارة امور پژوهشي، معاون و يا معاوناني انتخاب كنند.

يكي از پرسش‌هاي رايج دربارة فعاليت‌هاي فرهنگستان زبان و ادب فارسي اين است كه چگونه سرنوشت نگارش يك حرف يا كلمه تعيين مي‌شود؟ به عبارت دقيق‌تر گروه واژه‌گزيني فرهنگستان زبان و ادب فارسي چه قوانيني براي اين امر دارد؟
اگر منظورتان املاي واژه‌ها يا كلمه‌هاست، در جزوة دستور خط‌ براي تمامي موارد رسم‌الخط زبان فارسي قوانيني وضع شده است از جمله در صفحه‌هاي 21 تا 24 جزوة دستور خط، چسبيده يا جدانويسي «اين، به، بي، ها، تر، ترين و...» آمده است. و در بخش‌هاي ديگر به موارد ديگر اشاره شده است. براي چسبيده يا جدانويسي كلمات مركب نيز فرهنگ املايي خط فارسي را داريم كه راهنماي خوبي است. به طور كلي، كار گروه واژه‌گزيني، رصد كردن واژه‌هاي غيرفارسي است كه وارد زبان فارسي مي‌شود (با مطالعة روزنامه‌ها و نشريات عمومي و تخصصي و وبگاه‌ها) و پس از شناسايي واژه‌هاي بيگانه در اسرع وقت براي آنها معادل‌هايي انتخاب مي‌شود. واژه‌هاي مصوب فرهنگستان از طريق وبگاه فرهنگستان يا خبرگزاري‌ها و نشريات تخصصي، به اطلاع كارشناسان و علاقه‌مندان مي‌رسد و تا 3 سال، در صورت دريافت پيشنهادهاي بهتر، قابل تغييرند.

جناب آقاي دكتر نصيري چرا برخي از حروف و يا واژگان سرنوشت مشخص و روشني در فرهنگستان ندارند؟ مثلاً نگارش همزه «ء» كه گاه مي‌گويند با «ي» بنويسيد و گاه با «ء»! من براي مجلات، روزنامه ها و ناشران مختلفي مي نويسم، هر کدام قانون خودشان را دارند، يکي مي گويد با همزه بنويسد، ديگري مي گويد با ي، جاي ديگري مي گويد اصلا هيچکدام را نگذاريد! خود من هر وقت مي خواهم شروع به نوشتن کنم به خودم يادآوري مي کنم که مثلا اکنون در حال نوشتن براي فلان مجله هستم و يادم نرود که با همزه يا با ي بنويسم! دليل اين همه تشتت چيست؟ آيا اين مسئله به فرهنگستان بر مي گردد؟ اگر بله چرا فرهنگستان تصميم مشخصي در اين باره نمي گيرد؟
اتفاقاً فرهنگستان تكليف آن را به روشني مشخص كرده است. در صفحة 28 جزوة دستور خط‌فارسي فرهنگستان، قاعدة مربوط به كسرة اضافه در كلمات مختوم به «ها»ي غيرملفوظ در حالت اضافه داده شده است. صورت مصوب آن ياي كوتاه‌شده (شبيه به همزه) «ء» است.

اگر امكان دارد اندكي از روند تأليف دانشنامة زبان و ادب فارسي كه سرپرستي آن را استاد اسماعيل سعادت به عهده دارند برايمان بگوييد. از هنگامي كه نخستين جلد دانشنامه منتشر شده بود و گفت‌وگويي با استاد سعادت داشتم سال‌ها مي‌گذرد.
تأليف دانشنامة زبان و ادب فارسي يكي از افتخارات فرهنگستان زبان و ادب فارسي است. از اين اثر كه تحت سرپرستي و اشراف استاد اسماعيل سعادت كه خود نيز از مفاخر و چهره‌هاي ماندگار ايران است منتشر مي‌شود، تاكنون 4 جلد انتشار يافته و جلد پنجم نيز به زودي منتشر خواهد شد و در مجموع در 6 جلد به پايان خواهد رسيد و محتملاً ذيلي بر آن افزوده خواهد شد. همچنين اين گروه به مناسبت جشن هزارة فردوسي «فردوسي و شاهنامه‌سرايي» را منتشر كرد كه از جمله آثار ماندگار در اين حوزه است.

به عنوان آخرين پرسش اين بخش، از شما به عنوان دبير فرهنگستان مي‌پرسم كه مهم‌ترين چالش فعلي اين نهاد چيست؟
يكي از دغدغه‌هاي مهم فرهنگستان كه از سال 1390 با آن روبه‌رو شد، عدم تخصيص بودجة كافي به اين نهاد علمي است، فرهنگستان تنها نهاد رسمي در ايران است كه مسئوليت تقويت زبان فارسي را برعهده دارد. زبان فارسي حلقة واسط ميان تمام مردم ايران اسلامي است. اگر كسي تركي، كردي، لري و بلوچي بلد نباشد با زبان فارسي ارتباط ايجاد مي‌كند. اين زبان، زبان روح است زبان مليت و اتحاد است. زباني است كه در اقصا نقاط دنيا ريشه دوانده است. تاريخ را مطالعه فرمائيد هر قومي كه به ايران رو آورده و مدتي جا خوش كرده مقهور فرهنگ پر بار اين سرزمين شده است اگر به ظاهر، خاك اين سرزمين را به تصرف خود درآورده‌اند اما عملاً فاتح اصلي، فرهنگِ والاي اين سرزمين بوده است. سلجوقيان، خوارزمشاهيان، مغولان و ايلخانيان آمدند و رفتند اما فرهنگ و زبان اين كهن سرزمين پا برجا ماند و همواره موجب يكدلي و اتحاد شد، حال وظيفة كدام ارگان يا نهادي است كه از اين فرهنگ والاي نياكان پاسداري كند. ضرورت حمايت از زبان فارسي نه امروز بلكه از روزگاران گذشته نيز مورد توجه بوده است. چرا قائم‌مقام‌ها و اميركبيرها در ساده‌نويسي تلاش مي‌كردند؟ چرا فرهنگستان اول و دوم و سوم تأسيس شد؟ چرا تلاش شد كه معادل‌يابي و معادل‌سازي كنند؟ در يك نگاه مي‌توان به اين نتيجه رسيد كه فرهنگ ايران‌زمين فرهنگي است غني، اگر چنين نبود جهان را درنمي‌نورديد، چين و ماچين و بنگاله و كشمير و سند و پنجاب و لاهور و... را بستر خود نمي‌كرد. ميليون‌ها نسخة خطي، گزارش و اسناد به جا نمي‌گذاشت. امروزه با گسترش علم با انبوهي از واژه‌هاي بيگانه روبه‌رو هستيم و مي‌خواهيم از يك سو ارتباطات فرهنگي خود را با دنياي امروز گسترده‌تر كنيم و از سوي ديگر با ورود لغات بيگانه در حد ممكن مقابله كنيم، مي‌خواهيم آنچه كه داريم را حفظ كنيم و نشان دهيم كه ملت ايران سرمايه‌اي دارد بس غني و به آن بباليم. پس لازمة حفظ و نگهداري از اين ميراث فرهنگي وظيفة همگاني است. حفظ اين ميراث و تلاش در غني ساختن و پالايش زبان فارسي بدون پشتوانة مالي غير ممكن است و اين دغدغة فعلي اين نهاد است كه كارها را به سامان رساند و البته اميد داريم به زودي اين مشكل حل شود تا گردش كار به روال سابق برگردد. اما يادمان نرود كه زبان فارسي رمز هويت ايرانيان است و بس.
يكي از مهم‌ترين آثار فرهنگستان كه زير نظر شما به عنوان مدير گروه، ويراستار و مؤلف منتشر شده است، «دانشنامة زبان و ادب فارسي در شبه‌قارة» (فرهنگستان زبان ادب فارسي، 1392) است. لطفاً براي ما بگوييد كه اهميت اين دانشنامه كه به شبه‌قارة مي‌پردازد چيست؟
مي‌دانيد كه ايجاد گروه شبه‌قاره به سال 1373 برمي‌گردد. هدف از تشكيل اين گروه از يك سو آشنا ساختن فارسي‌زبانان به غنا و قدرت و قوت و نفوذ زبان و ادب فارسي در شبه‌قاره و از سوي ديگر دلگرم ساختن استادان زبان فارسي به تداوم تعليم و تعلم زبان فارسي در شبه‌قاره بوده و با اين انگيزه كه نشان داده شود سهم فرهنگ ايراني ـ اسلامي و تأثير آن در آن سوي مرزها تا چه حد بوده است گروه شبه‌قاره تشكيل گرديد و مبناي كار بر تأليف دانشنامة زبان و ادب فارسي در شبه‌قاره گذاشته شد. و اعضاي گروه نيز در بخش‌هاي مختلف تأليف، ويرايش، كنترل منابع، ارجاعات و... فعاليت مي‌كنند.به دليل پيچيدگي كار و عدم دسترسي به منابع و مآخذ در اوايل، تأليف مقالات به استادان فاضل شبه‌قاره سپرده شد و دو شوراي علمي در هند و پاكستان تشكيل گرديد تا زير نظر اين شوراها مدخل‌ها توزيع و مقالات تأليف شوند. امّا اين سياست هر چند نافع بود اما كافي نبود. بعد از انتشار جلدهاي اول و دوم و با تجربه‌اي كه همكاران گروه به دست آورده بودند به اين نتيجه رسيديم كه بايد چارة كار را در داخل گروه بجوييم، از اين نظر در تشكيلات سازماني درون‌گروهي تجديدنظر كرديم و ساختار جديدي را تعريف كرديم كه در كار تأليف و سفارش و بازنگري مدخل‌ها بسيار مؤثر افتاد و از سوي ديگر براي اينكه اغلب مدخل‌ها نياز به نسخه‌هاي خطي داشت و اين نسخه‌ها در دسترس نبود، اقدام به تشكيل بانك ديجيتالي نسخه‌هاي خطي نموديم كه امروزه حاصل اين تلاش بيش از سي هزار نسخة خطي است كه در گروه موجود است. علاوه بر اين، با ارتباط خوبي كه با كتابخانه‌هاي ملك، ملي، مجلس، آيت‌الله مرعشي و... برقرار شده است از نسخ خطي اين كتابخانه‌ها نيز به سهولت بهره‌مند مي‌شويم. البته از ذكر اين نكته نيز نبايد غافل شد كه مركز بين‌المللي نور به مديريت دكتر خواجه پيري در دهلي نيز همواره در تهية نسخه‌هاي مورد نياز كه در گنجينة آن مركز است ما را ياري كرده است و از اين لحاظ ممنون ايشان هستيم. از سوي ديگر مي‌بايست پلي مي‌زديم بين گروه شبه‌قاره، استادان و پژوهشگران داخل و خارج از كشور و از اين منظر نشرية ويژه‌نامة شبه‌قاره را راه‌اندازي كرديم كه بسيار موفق بود و از استقبال خوبي برخوردار گرديد. اگر چه قبلاً در نظر بود كه به صورت سالانه انتشار يابد اما توجه علاقه‌مندان به اين نشريه و دريافت مقالات متعدد ما را ناگزير ساخت كه شماره‌هاي بعدي را به صورت دو فصلنامه عرضه كنيم.
با بررسي‌هايي كه كرديم به اين نتيجه رسيديم كه گروه شبه‌قاره از تحقيقات بزرگان ادب فارسي در شبه‌قاره اطلاع چنداني ندارد و اين امر يكي از مشكلات گروه به شمار مي‌رفت از اين رو تصميم گرفته شد كه فهرست مقالات منتشرشده به زبان فارسي، اردو و انگليسي در مجلات علمي و پژوهشي شبه‌قاره از سال 1950 به بعد تدوين شود تا بدانيم چه موضوعاتي مورد توجه بوده است، با اجراي طرح متوجه شديم كه به موضوعاتي در عرصة علم و ادب و هنر و فرهنگ در شبه‌قاره پرداخته شده است كه ما از آنها بي‌خبريم و اين امر سبب شد كه ما در غني‌سازي مدخل‌ها و منابع خود بكوشيم. حاصل طرح، تحت عنوان فهرست مقالات فارسي، اردو و انگليسي به چاپ رسيده است دفتر دوم فهرست مقالات فارسي، اردو، و انگليسي نيز در حال آماده‌سازي است. علاوه بر اين، براي اينكه علاقه‌مندان را با فعاليت‌هاي علمي گروه آشنا كنيم با همكاري بخش فرهنگي سفارت هند سخنراني‌هاي ماهانه‌اي را برگزار كرديم كه بسيار موفق بود و از اين طريق توانستيم ضمن معرفي فعاليت‌هاي گروه، عده‌اي از فرهيختگان را نسبت به همكاري با گروه شبه‌قاره علاقه‌مند سازيم. در همايش هزارة فردوسي كه در سال 1390 در فرهنگستان برگزار شد گروه شبه‌قاره با انتشار «مجموعة مقالات شاهنامه در شبه‌قاره» نشان داد كه فردوسي و شاهنامه چقدر در شبه‌قاره مورد توجه و استقبال قرار گرفته است. علاوه بر اين، از اين موضوع نيز غافل نبوديم كه گنجينه‌اي كه در مورد فرهنگ‌نويسي و دستورنويسي در شبه‌قاره وجود دارد بايد مورد توجه قرار گيرد، از اين‌رو دو طرح فرهنگ‌نويسي و دستورنويسي را به اجرا گذاشتيم كه اميدواريم در سال آينده هر دو طرح به صورت كتاب چاپ شود. با توجه به كمبود منابع در زمينة تأليف مدخل‌ها، نياز به احياي متون تاريخي و ادبي است از اين‌رو طرحي را در نظر گرفتيم كه برخي از متون را كه مستقيماً با مدخل‌هاي شبه‌قاره در ارتباط است احيا و به چاپ رسانيم از اين‌رو تاريخ و جغرافياي پنجاب را كه از نظر اسامي و مسائل تاريخي و اجتماعي از اهميت ويژه‌اي برخوردار است و اطلاعات دست اولي را در اختيار ما مي‌گذارد تصحيح و به چاپ رسانديم. تصحيح آيين اكبري و تاريخ فيروزشاهي نيز در همين راستاست. طرح شناسايي نسخه‌هاي خطي از جمله طرح‌هايي بود كه به اجرا درآمده است. بخشي از آن مربوط به نسخه‌هاي خطي دارالمصنفين اعظم‌گره بود كه به چاپ رسيده است. از اين دست فهرست نسخه‌هاي خطي كتابخانة بنارس است كه در حال آماده‌سازي است.

تا كنون سه جلد از دانشنامه زبان و ادب فارسي در شبه‌قاره منتشر شده است، اين دانشنامه چند جلد دارد و تا چه زماني قرار است تأليف آن پايان پذيرد؟
فعاليت گروه شبه‌قاره بر روي آماده‌سازي و انتشار جلد چهارم دانشنامه متمركز شده است. در اين جلد دو مدخل اساسي و به نسبت مفصل وجود دارد كه زمان‌بر است يكي مدخل «شبه‌قاره» و ديگر «شاهنامه در شبه‌قاره». افزون بر اينها كه مدخل‌هايي چون سعدي، سهروردي و صائب و اسماعيله از زمره مدخل‌هاي تقريباً مفصل است كه براي تأليف نياز به زمان داريم و علاقه‌مند نيستيم كه دقت و صحت را فداي سرعت كنيم هر چند متعهديم كه زمان را نبايد از دست دهيم چون كارهاي مهمي در پيش رو داريم. اين‌ها كه گفته شد بخشي از فعاليت‌هاي گروه شبه‌قاره بود، اين گروه نيز همانند ساير گروه‌هاي پژوهشي با كمبود بودجه مواجه است. بديهي است اين كمبود در دريافت مقاله‌ها از استادان تأثير گذاشته است. گروه اميدوار است با رفع اين مشكل بتواند بيش از پيش در شناساندن سهم فرهنگ ايراني اسلامي در شبه‌قاره گام‌هاي مؤثري بردارد. اگرچه در اين زمينه قبلاً توضيح داده شد باز مجدداً عرض مي‌كنم كه اهميت دانشنامة زبان و ادب فارسي در شبه‌قاره در اين است كه اولاً‌چنين اثري كانون علاقه‌مندان را به خود جلب ‌كند چنانكه در اين دو دهه مشاهده مي‌كنيم كه حتي سازمان‌هاي فرهنگي و دانشگاه‌ها نيز در ايجاد رشته‌هاي مربوط به شبه‌قاره پيش‌قدم شده‌اند، دانشجويان تاريخ و ادبيات براي انتخاب پايان‌نامه‌هاي خود به حوزه شبه‌قاره بيشتر علاقه‌مند هستند كه اين امري است بسيار مبارك، اين دانشنامه پلي شده است بين استادان، پژوهشگران و محققان زبان فارسي در ساير نقاط دنيا خاصه شبه‌قاره. اين دانشنامه به جوانان برومند، متعهد و باايمان نشان مي‌دهد كه چگونه روزگاري فرهنگ و زبانشان نام و نشاني از خود داشت و چگونه زباني كه به آن تكلم مي‌كنند و مي‌نويسند زبان رسمي دولت‌ها بوده است و چگونه اين زبان حامل پيام دوستي بود و اين‌گونه است كه با كمي توجه مي‌توان به عظمت زبان فارسي پي برد و به خودباوري رسيد. از دانشنامة زبان و ادب فارسي در شبه‌قاره تا كنون 3 جلد منتشر شده است. دانشنامه با يك محاسبة اوليه در مدخل‌هاي تعريف‌شده علي‌القاعده بايد در 6 جلد بايد به پايان رسد. اما بررسي‌هاي انجام‌يافته نشان مي‌دهد كه موضوعاتي هستند كه مدخل نشده‌ و مغفول مانده‌اند. چنين به نظر مي‌رسد با افزودن مدخل‌هايي در جلدهاي باقي‌مانده، دانشنامه با 8 جلد بسته شود. البته اين نظر اولية گروه است، بايد امكانات را هم سنجيد، بايد بودجه‌اي باشد، مؤلفي پيدا شود. منابع مورد نياز آماده شود. يعني تمهيدات اوليه انجام گيرد تا تصميم‌گيري جدي صورت پذيرد. اين يك روي سكه است، آن روي سكه هم آن است كه با برنامه‌ريزي دقيق با كوتاه كردن فاصلة زماني بين مجلدات، دانشنامه در 6 جلد بسته شود و پس از اتمام كار به بازنگري جلدهاي منتشرشده و مدخل‌هاي مغفول‌مانده بپردازيم البته همة اين امور بستگي به رفع تنگناي مالي‌اي است كه در پيش رو داريم.

جناب استاد شما آثار متعددي داريد و متأسفانه بررسي همة آنها در اين مقال نمي‌گنجد! از اين‌رو من مجبورم به سراغ آثاري كه اخيراً انتشار يافته‌اند بروند. اثر بعدي كه باز هم به شبه‌قاره هند مربوط مي‌شود كتاب «تاريخ و جغرافياي پنجاب» (فرهنگستان زبان و ادب فارسي، 1392) تأليف سيد حسين شيرازي و با تصحيح شماست. اين اثر كه مربوط به دورة ناصري است در عين اختصار بسيار مهم و پر محتوا است. مهم‌ترين ويژگي‌ها اين اثر از نظر شما چيست؟
مهم‌ترين نسخه‌اي كه در تصحيح «تاريخ و جغرافياي پنجاب» وجود دارد نسخة مربوط به كتابخانة صارم‌الدوله اصفهان است كه با نسخه كتابخانة مجلس مطابقت داده شده است. مشخصات نسخه‌ها در مقدمه كتاب آمده است.فعلاً تمام تلاش خود را بر روي چند اثر مربوط به شبه‌قاره متمركز كرده‌ام كه از جملة آنها مي‌توان به جلد چهارم تاريخ فرشته اشاره كرد. مي‌دانيد كه تاريخ فرشته يكي از مهم‌ترين آثاري است كه دربارة تاريخ شبه‌قاره نوشته شده است آن هم از طرف يك ايراني به نام محمدقاسم هندوشاه استرآبادي در قرن دهم و اوايل قرن يازدهم. اين كتاب تاريخي است عمومي از قديم‌ترين زمان تا اوايل قرن يازدهم. سه جلد از اين اثر تاكنون از طرف انجمن آثار و مفاخر فرهنگي به چاپ رسيده است و جلد چهارم نيز اگر توفيقي باشد، در بهمن ماه همين سال منتشر خواهد شد.
و ديگر تذكرة‌الواقعات جوهر آفتاچي است كه در حقيقت سفرنامة همايون پسر بابرشاه است كه پس از شكست از شيرشاه افغان به ايران پناهنده شد و با حمايت شاه طهماسب صفوي مجدداً به تاج و تخت دست يافت اين اثر نيز به چاپ مي‌رسد. چند نسخة خطي مربوط به شبه‌قاره در دست اقدام دارم كه لزومي به طرح موضوع نمي‌بينم.

در كارنامه علمي شما دو حوزة فعاليت شما توجهم را جلب كرد يكي همكاري با بنياد ايرانشناسي و ديگري انجمن آثار و مفاخر فرهنگي. لطفاً در اين مورد نيز توضيحي بفرمائيد.
بنياد ايران‌شناسي به دست رادمردي چون زنده‌ياد حسن حبيبي ايران‌دوستِ ايران‌شناس، مرد علم و عمل پايه‌گذاري شد. از همان آغاز با توجه به افتخار آشنايي كه با ايشان داشتم براي همكاري به عنوان مشاور علمي بنياد ايرانشناسي دعوت شدم، رفتار ويژة انساني او را كه در غير نتوان يافت، چنان بود كه گاه و بيگاه به خدمت مي‌رسيدم و در يكي از ديدارها طرح شهرهاي ايران‌شهر را مطرح كردند و دستور اجراي آن را دادند. پس از مرور طرح اعلام آمادگي كردم و از سال 1385 با سه نفر طرح را شروع كرديم. در طول اجراي طرح از راهنمايي‌هاي ايشان بهره‌مند بوديم. اولين جلد اين طرح در سال 1389 به چاپ رسيد و تاكنون 6 جلد آن يعني تا حرف «ش» به چاپ رسيده است. جلدهاي هفتم تا دهم نيز آماده چاپ است كه اميدواريم مسئولان محترم بنياد ايران‌شناسي توجه ويژه‌اي نسبت به چاپ بقية مجلدات داشته باشند. با انتشار اين دانشنامة 10 جلدي، هر فردي مي‌تواند زادگاه خود را از منظر موقعيت شهر، طبيعت، تاريخ كهن، مسائل مردم‌شناختي و جامعه‌شناسي، فرهنگ مردم و آداب و رسوم، اقتصاد و مشاغل، تعليم و تربيت و فرهنگ، بهداشت و درمان، ارتباطات، مراكز آئيني، مساجد، امامزاده‌ها و آثار تاريخي و دانشمندان، شاعران و نام‌آوران مورد مطالعه قرار دهد. در اين دانشنامه نظر به اختصار بود و به گفتة زنده‌ياد دكتر حسن حبيبي كه در مقدمة طرح بيان فرموده‌اند اين اثر از جمله آثاري است كه بارها بايد به آن حاشيه نوشت. يكي از آرزوهاي دكتر حبيبي اين بود كه طرح‌هايي كه در دست اجرا بود را به پايان رساند، افسوس كه چنين نشد. انجمن آثار ملي كه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، به انجمن آثار و مفاخر فرهنگي تغيير نام داد در سال 1301ش تأسيس شده است. هدف از تأسيس اين انجمن، حمايت از بزرگان علم و ادب و چاپ آثار محققان بود كه در اين زمينه موفق بوده است.

همکاري شما با اين انجمن به چه زماني باز مي گردد؟
و اما همكاري من با انجمن آثار و مفاخر فرهنگي به سال‌هاي 1379 برمي‌گردد. در آن زمان كه من از سفر مطالعاتي ژاپن برگشته بودم و استاد ديرينه‌ام جناب آقاي دكتر مهدي محقق رئيس انجمن آثار و مفاخر فرهنگي بودند مرا به همكاري دعوت كردند. بنده نيز اجابت كردم و به عنوان قائم‌مقام ايشان با انجمن همكاري نمودم. دورة پر محصول و موفقي بود اصولاً استاد محقق مدير طراحي است، از هيچ، همه چيز مي‌سازد. همايش از «قرطبه تا اصفهان» را بدون داشتن بودجه‌اي در اصفهان با حضور 20 محقق خارجي برگزار كردند كه از همايش‌هاي به ياد ماندني است و حاصل اين همايش بيش از 45 اثر است كه به چاپ رسيده است. و اما انجمن در دوره اول مديريت استاد دكتر محقق با برگزاري بزرگداشت‌هايي براي بزرگان و خادمان علم و ادب و برگزاري نشست‌هاي تخصصي و با انتشار نشرية نامه انجمن و چاپ آثار فخيم و ماندگار بالغ بر 300 عنوان توانست اعتباري كسب كند، هر چند كه حضور استاد محقق در رأس انجمن مفاخر خود به تنهايي براي اعتبار بخشيدن به اين انجمن كافي بود. از سال 1388 در يك دورة چهار ساله به دليل كناره‌گيري استاد دكتر محقق از انجمن اين‌جانب نيز از انجمن منفك شدم. با برگشت استاد محقق در اسفندماه 1392 به انجمن مجدداً همكاري خود را با انجمن شروع نمودم. در اين دوره نيز فعاليت‌هاي علمي كه مدتي به فراموشي سپرده شده بود مجدداً رونق خود را بازيافت، مراسم بزرگداشت‌ها، به اجرا درآمد، سخنراني‌هاي تخصصي راه‌اندازي شد، برخي كتاب‌هايي كه در دورة قبل به تصويب رسيده بود براي چاپ آماده كرده‌ايم كه برخي از آنها به چاپ رسيده است. نامة انجمن نيز فعاليت خود را آغاز نمود، بنده نيز در كنار استاد دكتر محقق رئيس محترم انجمن آثار و مفاخر فرهنگي بخشي از امور انجمن را بر عهده دارم. از اينكه انجمن مجدداً به نام استاد محقق زينت يافته و با همكاري همكاران صديق در امور علمي سروسامان گرفته خوشحالم.
* دبير فرهنگستان زبان و ادب فارسي.

 

معرفي كتاب

PDF چاپ نامه الکترونیک

معرفي كتاب

منيره پنج تني



معماي زمان و حدوث جهان
غلامحسين ابراهيمي ديناني
موسسه پژوهشي حکمت و فلسفه ايران
چاپ اول: 1393، 656 صفحه


زمان جزء آن دست واژگان و مفاهيمي است که بسياري از انسان ها تعريفي از آن دارند و مي توان در هنگام استفاده از اين واژه نگران بدفهمي معناي آن بود. به عبارت ديگر کمتر فردي در درک مفهوم زمان با مشکل روبرو مي شود؛ اما همين مفهوم به ظاهر ساده و زودياب، به تعبير غلامحسين ابراهيمي ديناني نخستين خشت تفکر فلسفي است:
«زمان چيزي است که مي توان آن را نخستين خشت تفکر فلسفي به شمار آورد. رابطه زمان با دين و مذهب نيز به هيچ وجه کمتر از رابطه آن با فلسفه نيست. زمان چيزي است که همه امور زمانمند را به يکديگر  مرتبط مي سازد و البته هر آنچه در اين جهان تحقق مي پذيرد زمانمند شناخته مي شود. زمانمند بودن هر آنچه در اين جهان موجود است جز حادث بودن آن ها معني ديگري ندارد. ص 7» با اين جملات است که ابراهيمي ديناني در مقدمه کتاب «معماي زمان و حدوث جهان» طرح مسئله زمان را مستلزم طرح حادث بودن جهان بر مي شمرد. او در ادامه حدوث و حرکت را در هم آميخته و از هم جدايي ناپذير مي داند: «حدوث و حرکت در هم آميخته اند و از يکديگر جدايي نمي پذيرند. حرکت به همان اندازه که با حدوث در آميختگي دارد و از آن جدايي نمي پذيرد با زمان نيز بستگي دارد و انفکاک آن از زمان امکان پذير نيست. ص 9»
ابراهيمي ديناني تغيير و تحول يا ناپديدي و پديداري را خصلت ذاتي زمان مي شمرد و بر اين اساس مي گويد که به حکم ذاتي بودن اين خصلت، زمان نمي تواند تحول نپذيرد و البته چيزي که به حسب ذات تحول و دگرگوني است هم پديدار است و هم ناپديد، هم آمدن است و هم رفتن. البته مولف در ادامه اين مسئله را تناقض نمي داند.
ديناني در بخش ديگري مقدمه نسبتا مفصلش بر اين کتاب، از در هم تنيدگي زمان و مکان سخن مي گويد و اين که برخي اين دو را به هم وصل کرده و واژه «زمکان» را به کار مي بردند که به خوبي نشانگر اين است که «زمان از مکان جدا نيست و بعد ديگري از ابعاد سه گانه به شمار مي رود. ص 21» اما در اين جا پرسش هاي مهمي طرح مي شوند از جمله اين که آيا زمان که بعد چهارم است همراه با ابعاد سه گانه ديگر فقط در ذهن تحقق مي پذيرند و مثالي شناخته مي شوند يا که اين خارج از ذهن بوده و در زمره امور موضوعي به شمار مي آيند؟ اين پرسش به همراه چندين پرسش ديگر از "زمکان" استخراج مي شوند.
در انتهاي مقدمه مولف با نقل چند بيت چنين نتيجه گيري مي کند که «قضاي الهي در قَدَر زمان صورت مي پذيرد و در نتيجه زمان صورت قضاي الهي به شمار مي آيد. ص 30» ديناني علاوه بر مهم شدن بحث زمان در اين طرز فکر به اين نکته اشاره مي کند که «غفلت نداشتن از زمان به معني اين است که فرصت هاي پيش آمده مغتنم شمرده شوند تا اين که بر اساس آگاهي انسان، زمان نيز که صورت آگاهي است خود را ظاهر و آشکار سازد.»
ديناني در آخرين سطور مقدمه اشاره مي کند که آنچه را در کتاب «معماي زمان و حدوث جهان» نگاشته نشانگر دغدغه هايش نسبت به هويت زمان است. او همچنين تأکيد مي کند که ادعايي براي حل اين مسئله بغرنج ندارد و ابزار اميدواري مي کند خوانندگاني که با اين اثر مواجه مي شوند بتوانند گامي فراتر در حل اين معضل بر دارند. اين اثر موضوعات مختلفي را بررسي مي کند که برخي از آن ها عبارتند از:
بودن در زمان و بودن با زمان، حرکت و زمان يا زمان و حرکت؟ در ماهيت متصل  و در وجود منفصل است؟ رشته اي باريک که پيوسته بر لب تيغ تيز کشيده مي شود، مقدار حرکت يا مقدار متحرک؟ حادث بودن عالم مستلزم حادث بودن امکان نيست، نقش مشکل زمان در مسئله اراده، ابطال حادث بودن زماني عالم به واسطه زمان، اوج انديشه اشعري در سخن غيلاني، متکلمان از زمان موهوم سخن مي گويند، آنِ سيال يا نفس اتصال؟ مقوله متي در مورد زمان مطرح نيست، زمان و زمين، موضع بحث انگيز ابوالعلا معري در مورد زمان، زمان اندازه حرکت جوهري است، حرکت جز تجدد متجدد چيز ديگري نيست، زمان و زبان.

تئوري ادبي
جاناتان کالر
حسين شيخ الاسلامي
افق
چاپ اول: 1392، 208 صفحه


کتاب تئوري ادبي به قلم جاناتان کالر و با ترجمه حسين شيخ الاسلامي متعلق به مجموعه «جانِ کلام» از انتشارات افق است. کالر براي آن که بتواند پاسخ روشني به چيستي تئوري ادبي بدهد، با زباني رسا و ساده از چيستي تئوري آغاز مي کند. او در فصل نخست کتاب براي يافتن پاسخ اين پرسش اصطلاح تئوري را بررسي مي کند و به تئوري به مثابه ژانر و تأثيرات تئوري مي پردازد. ديگر مباحث فصل نخست عبارتند از فوکو و جنسيت، حرکت هاي تئوري، دريدا و نگارش. «ادبيات چيست و چه اهميتي دارد؟» عنوان فصل دوم کتاب است. در بخشي از اين فصل آمده است: « پرسش "ادبيات چيست" ممکن است پرسشي درباره ويژگي هايي متمايز کننده باشد که باعث مي شود آثاري به عنوان ادبيات شناخته شوند: چه چيزي اين آثار را از آثار غير ادبي جدا مي کند؟ مردم ممکن است سوال را بپرسند، چون در اين که چه کتاب هايي ادبي اند و چه کتاب هايي نيستند، سردرگم اند. ص 40» کالر فصل سوم را «ادبيات و مطالعات فرهنگي» ناميده است و در اين فصل مي کوشد رابطه ميان مطالعات ادبي و مطالعات فرهنگي را بررسي کند. فصل چهارم اين کتاب «زبان، معنا و تأويل» نام دارد و به مباحثي چون تئوري زبان سوسور، زبان و انديشه، تحليل زبان شناختي، بوطيقا در برابر هرمنوتيک، خوانندگان و معنا و تأويل مي پردازد. عنوان فصل ششم «فن بلاغت، بوطيقا و شعر» است. کالر بوطيقا را تلاش براي شرح تأثيرات ادبي، به واسطه توضيح سنت ها و عملياتي خوانشي تعريف کرده که اين تأثيرات را ممکن مي کند. او در اين فصل به وجوه بلاغي، ژانرها،  شعر به مثابه کلمه و کنش، افراط تغزل و ... مي پردازد. سه فصل پاياني کتاب عبارتند از: روايت، زبان کنشي يا اجرايي، هويت، هويت يابي و سوژه. کتاب همچنين مشتمل بر ضميمه اي سودمند است که به معرفي مکاتب و جنبش هاي تئوريک مي پردازد.

رويکردها و نظريه هاي نوين در جامعه شناسي فوتبال

رضا شجيع
افکار
چاپ اول:1392، 210 صفحه


«مفهوم ورزش را نبايد به تحقق بخشيدن اهداف صرفا رقابتي محدود کرد، بلکه ورزش از لحاظ اجتماعي و فرهنگي، داراي مفهومي غني و گسترده تر است. ورزش داراي يک وجه ارتباطي است که در تعامل ميان انسان ها تأثير مي گذارد. ص 26» در مقايسه با عمر جامعه شناسي محض، مطالعات مربوط به جامعه شناسي ورزش با تأخير آغاز شده است که از دلايل آن «مي توان به برداشت ها و تصورات مربيان، معلمان و حتي جامعه شناسان در طول سال هاي متمادي اشاره کرد. آنان معتقد بودند پژوهش هاي اجتماعي ورزش عملا کاري بي نتيجه است و بر بهبود عملکرد ورزشکاران تأثيري ندارد. ص 25» اما انجمن جامعه شناسي آمريکا براي نخستين بار در سال 1971 به بررسي موضوع ورزش پرداخت و با وجود پيشرفت تحقيقات در زمينه مسائل عامِ اجتماعي ورزش، جامعه شناسي ورزش را در کانون توجه خود قرار داد. رضا شجيع در خانواده اي فوتبال دوست متولد شده، پدرش اسماعيل شجيع مربي و مدرس فوتبال است و شايد همين امر سبب شده تا در دوران دکتريش نگاهي انتقادي به فوتبال داشته باشد و ماحصل آن را در قالب کتابي ارائه کند. اين اثر حاوي رويکردها و نظريه هاي نوين مرتبط با جامعه شناسي فوتبال است. مولف در اين اثر کوشيده تا گوشه اي از چهره واقعي فوتبال را بنا بر آن چه پژوهشگران و صاحب نظران پيشين به رشته در آورده اند به شکل يکپارچه تدوين کند. کتاب «رويکردها  و نظريه هاي نوين در جامعه شناسي فوتبال» از فصل هاي مختلفي تشکيل شده است که عبارتند از: مباني جامعه شناسي ورزش، مفهوم اجتماعي ورزش، فلسفه اجتماعي فوتبال، تحولات سياسي اجتماعي فوتبال در ايران، فوتبال و سياست، فوتبال و فرهنگ، فوتبال و مذهب، فوتبال و رسانه، فوتبال و جنسيت، اخلاق در فوتبال ايران. اسماعيل شجيع نيز مقدمه اي بر کتاب نگاشته و انتقاداتش را نسبت به فوتبال ايران از منظر يک مربي و مدرس بيان کرده است.

زندگي و زمانه عباس اقبال آشتياني
ليدا انديشه
جلال الدين افضل
نشر نامک
چاپ اول: 1393، 272 صفحه


منابع درباره انديشمندان معاصر ايران بسيار اندک است و عباس اقبال آشتياني از اين قاعده مستثني نيست. «تاريخ روشنفکري ايران معاصر هنوز نوشته نشده و نقش روشنفکران مدرن ايراني در رشد و پيشرفت فرايندهاي مختلف تفکر، به خصوص در آخر قرن نوزدهم و آغاز قرن بيستم ميلادي، اصلا مورد تحقيق و بررسي قرار نگرفته است.» عباس اقبال آشتياني(1334- 1275) يکي از مشهورترين روشنفکران ايراني نيمه اول قرن بيستم بود که تأثير به سزايي بر نظام مدرن دانشگاهي داشت. اين اثر که متعلق به مجموعه «نقش آفرينان ايران معاصر» (نشر نامک) به قلم ليدا انديشه و ترجمه جلال الدين افضل است، به عباس اقبال آشتياني اختصاص دارد. «هدف اين مطالعه پر کردن شکاف کوچکي در موضوع گسترده تاريخ روشنفکري ايران معاصر است. ص 11» کتاب «زندگي و زمانه عباس اقبال آشتياني» از چهار فصل تشکيل شده است. فصل نخست «ايران در نيمه نخست قرن بيستم ميلادي» نام دارد. مولف در اين فصل به موضوعاتي چون، وقايعي که منجر به انقلاب مشروطه در 1285 شد، از مشروطيت تا جنگ جهاني اول، دوران رضا شاه و سال هاي آغازين حکومت محمدرضا پهلوي مي پردازد. فصل دوم با عنوان «زندگي عباس اقبال» از دوران کودکي و تحصيل اين انديشمند آغاز به شغل روزنامه نگاري او و دوستان و همکارانش مي رسد. فصل سوم «آثار اقبال» نام دارد. مولف در اين فصل به نقش اقبال در پيشرفت تاريخ نگاري جديد ايران، آثار تاريخي و ادبي، تأليفات اقبال، کتاب هاي درسي نوشته شده توسط اقبال، تصحيحات متون اقبال، متون تاريخي، متون ديني، ترجمه هاي اقبال، انتشارات او و در نهايت اشعار و آثار منتشر نشده او مي پردازد. عنوان آخرين فصل کتاب «اقبال و يادگار» است. مولف در اين فصل علاوه بر بررسي ديدگاه اقبال درباره آزادي، نسبت او را با مفاهيمي چون آزادي، وحدت ملي، غرب، آموزش، کتاب ها، مطبوعات، زبان فارسي و زبان عربي بررسي مي کند.

قرآن و زن
بازخواني متن مقدس از منظر يک زن

آمنه ودود
ترجمه اعظم پويا و معصومه آگاهي
انتشارات حکمت
چاپ اول: 1393، 195 صفحه


آمنه ودود در کتاب «قرآن و زن» مي کوشد «از نگاه يك زن به فهم قرآن بپردازد و جهان بيني قرآن درباره زن را به دست دهد. گر چه او را مي توان در زمره فمينيست هاي مسلمان قرار داد، نظراتش در اين باب راديکال نيست.  ص 14» کتاب قرآن و زن علاوه بر مقدمه از چهار فصل و يک نتيجه گيري تشکيل شده است که به ترتيب عبارتند از: چگونه تلقي هاي مختلف از زن بر تفسير قرآن اثر مي گذارد؟ در آغاز مرد و زن برابر بودند: آفرينش انسان در قرآن، ديدگاه قرآن درباره زن در دنيا، برابري جزا: آخرت در قرآن، حقوق و نقش هاي زن: برخي مشاجرات. ودود در بخش نتيجه گيري کتاب مي گويد:
«اگر مردسالاري را زير سوال مي برم، براي آن نيست که به جايش زن سالاري را بنشانم.» استاد آمنه ودود، فضل الرحمان بوده است و او متأثر از انديشه هاي روش شناسانه فضل الرحمان الگويي هرمنوتيکي براي فهم قرآن ارائه مي دهد يعني هرمنوتيک توحيدي. مطابق اين روش «جهان بيني واحدي بر قرآن حاکم است که هر مسئلههاي را در قرآن بايد در قالب اين جهان بيني فهميد. به نظر او، روش شناسي فهم قرآن بايد با سه جنبه از متن سر و کار داشته باشد: الف) فضايي که متن در آن نوشته مي شود ب) ساختار نحوي متن ج) جهان بيني متن». مولف کتاب، وظيفه اش را تأکيد بر اين مطلب مي داند که چگونه هرمنوتيک قرآني که تجربه ها و صداي زنانه را هم در بردارد، مي تواند عدالت جنسيتي بيشتري را براي انديشه اسلامي فراهم آورد و به تحقق اين عدالت به شيوه اسلامي کمک کند. ودود يکي از اهداف پژوهش خود را ارائه معياري مشخص براي ارزيابي اين امر مي داند که وضعيت موجود زنان در فرهنگ مسلمانان تا چه حد بيانگر جايگاه زن در جامعه از نگاه اسلام است.

 


صفحه 3 از 4