مجله شماره 9

در فضيلتِ «اخلاق فضيلت»

PDF چاپ نامه الکترونیک
سر مقاله

در فضيلتِ  «اخلاق فضيلت»


1ـ مؤلفه‌هاي اصلي نهاداخلاق (morality) عبارتند از: الف) اعمال. كارهايي كه بايد يا نبايد انجام داد و برهمين اساس اعمال اخلاقي به درست و نادرست، متصف مي‌شوند. و البته براي نظام‌مند ساختن اعمال جزئي، به قواعد كلي نياز است (هرچند كه اين موضوع كه قواعد مقدم بر اعمال‌اند يا نه اعمال بر قواعد مقدم‌اند، خود جاي بحث و بررسي دارد). به هرحال يكي از مؤلفه‌هاي اصلي اخلاق كه مي‌توان گفت سهل‌الوصول‌ترين مؤلفه‌ آن نيز هست، همين است. از همين روي وقتي سخن از اخلاق به ميان مي‌آيد، اول از همه «بايدها و نبايدهاي اخلاقي» متبادر به ذهن مي‌شود. ب) ديگر مؤلفه نهاد اخلاق، انگيزه‌ها است. عموماً كساني كه از فطانت اخلاقي بهره دارند، در مورد اعمال افراد، صرفاً حكم به ظاهر نمي‌كنند و در مقام ارزيابي اعمال اخلاقي، انگيزة فاعل‌هاي آنها را نيز در مدّ نظر قرار مي‌دهند. انگيزه‌ها، به انگيزه‌هاي شايسته و ناشايسته متصف مي‌گردند و گاهي فرض براين است كه حتي عمل درست اگر از روي انگيزه پليدي انجام شده باشد، هيچگونه ارزش اخلاقي ندارد.
ج) سومين مؤلفه نهاد اخلاق، احوال اخلاقي دروني افراد است كه عموماً از آنها به فضائل و رذائل تعبير مي‌شود. فضائل عادات و ملكات ستوده (شايسته‌اي) است كه جان افراد به آنها آراسته است و صرف‌نظر از آنكه ظهور و بروز خارجي پيدا كنند يا نه، در آنان وجود دارند. از سوي ديگر رذائل عادات و احوال نكوهيده (ناشايسته‌اي) هستند كه به نوعي جان افراد بدان‌ها آلوده است. فضائل و رذائل، در مورد انسان‌ها علي‌العموم صدق مي‌كنند و هدف تربيت اخلاقي آن است كه آدميان هر چه بيشتر به فضائل آراسته باشند و رذائل از جان آنها دور شود. درحقيقت اخلاق نهادي مطالبه‌گراست، تقاضاي اكيد دارد كه انسان‌ها، همه بدون هيچ استثنايي، اعمال درست انجام دهند، در انجام دادن آن اعمال انگيزه شايسته (نيت خالص) داشته باشند و به فضايلي كه مي‌تواند هم به خلوص نيات آنها كمك كند و هم زمينه‌ساز صدور اعمال درست باشد، آراسته شوند.
ج) و اما اخلاق يك مؤلفه آرماني هم دارد كه در قالب آرمان‌هاي قديسي و قهرماني تعريف مي‌شود. اين مؤلفه، به يك معنا خارج از دايرة مطالبه‌گري اخلاق است. التزام به اين آرمان‌ها و تلاش براي تحقق آنها را فراتر از نداي تكليف اخلاقي (supererogatory) مي‌دانند. در حقيقت اعمال و وظايف و فضائل ديني، ذيل آرمان‌هاي قديسي و عمل به مقتضاي فضيلت جوانمردي و مروّت،‌ ذيل آرمان‌هاي قهرماني قرار مي‌گيرد. در فرهنگ ما ايرانيان اين هر دو آرمان در چيزي كه مي‌توان از آن به «اخلاق فتوت» تعبير كرد، به هم مي‌پيوندند. اينكه پهلوانان حماسه‌هاي ما، يك بعد عرفاني و عارفان ما يك بعد حماسي و پهلواني دارند، تأييدي بر اين معنا است. امام علي(ع) را به عنوان انساني كه در قله ديانت و عرفان قرار دارد، «فتي/ جوانمرد» مي‌دانيم (لافتي إلّا علي و، لاسيف إلّا ذوالفقار». مولانا به همين معنا نظر دارد آنجا كه مي‌سرايد: «زين همرهان سست عناصر دلم گرفت/ شيرخدا و رستم دستانم آرزوست»، زيرا امام علي(ع) در آگاهي ديني  ما ايرانيان و رستم در آگاهي ملّي ما، اسوه‌هاي فتوت‌اند. و اين همان مضموني است كه مي‌توان از آن به «تعالي حماسه پهلواني به حماسه عرفاني» تعبير كرد (اميدوارم در نوشتار ديگري فرصت بحث تفصيلي دربارة اين مضمون را پيدا كنم.)
2ـ دانش فلسفه اخلاق، اخلاق‌شناسي (ethics)، يكي از شاخه‌هاي فلسفه است كه موضوع بحث آن نهاد اخلاق است. بارزترين و برجسته‌ترين شاخه فلسفه اخلاق، چيزي است كه از آن به اخلاق‌ هنجاري (normative ethics) تعبير مي‌شود (شاخه‌هاي ديگر عبارتند از: اخلاق توصيفي، فرا اخلاق و روان‌شناسي اخلاق). اگر اخلاق هنجاري را دانشي ناظر به نهاد اخلاق (با چهار مؤلفه آن) بدانيم، مي‌توان گفت آن بخش از اخلاق هنجاري كه به مؤلفه نخست مي‌پردازد «اخلاق تكليف» (duty ethics) است. بخشي كه دربارة مؤلفه‌هاي دوم و سوم بحث مي‌كند «اخلاق فضيلت» (virtue ethics) است. و از آن بخشي، هم- اگر چنين چيزي به صورت مدوّن مطرح شود ـ‌كه موضوع بحث آن مؤلفه چهارم است، مي‌توان به «اخلاق فتوّت» تعبير كرد. اين سه نوع اخلاق را اگر با توجه به ساحات وجودي انسان‌ها به عنوان فاعل‌هاي اخلاقي در نظر بگيريم، مي‌توان گفت به لحاظ بيروني و دروني بودن آنها، نوعي سلسله مراتب در ميان‌شان وجود دارد. (با استفاده از تعابيري كه در عرفان اسلامي معمول است، مي‌توان گفت «اخلاق تكليف» مقام ظاهر است، «اخلاق فضيلت» مقام باطن و «اخلاق فتوت» مقامِ باطنِ باطن.)
3ـ بايد ميان «اخلاق فضيلت» و «نظريه فضيلت» يا «فلسفه فضيلت» فرق گذاشت. در «اخلاق فضيلت»، امكان چيزي چون فضيلت به عنوان ملكه‌هاي ثابت در نهاد انسان مفروض گرفته مي‌شود. از اين روي موضوع بحث آن، به يك معنا، پرداختن به اين ساحت اخلاقي وجود بشر است. ولي ابتداء بايد به يك پرسش مقدماتي‌تر پاسخ داد و آن اين كه  آيا اساساً ممكن است چيزي چون ملكات ثابت (فضائل) در نهاد افراد راسخ گردد به گونه‌اي كه بتوان انتظار داشت رفتارشان از اين ملكات منبعث شود و مطابق با آنها رفتار كنند. گيلبرت هارمن، مي‌نويسد: «من خودم، تصور مي‌كنم كه بهتر است از هرگونه انديشيدن و سخن گفتن دربارة شخصيت و فضيلت، صرف‌نظر كرد. معتقدم كه تلقي [از انسان] برمبناي منش‌هاي شخصيتي، آثار هولناكي بر فهم انسان‌ها از يكديگر داشته است... تصور مي‌كنم كه بايد كاري كرد كه انسان‌ها از اين رويه دست بكشند. لازم است افراد را متقاعد كنيم تا به عوامل موقعيتي نظر كنند و از تبيين امور برمبناي منش‌هاي شخصيتي چشم بپوشند. بايد از هرگونه سخن گفتن از فضيلت و شخصيت دست كشيد، نه اينكه  از طريق {تفسير و توجيه و} بازخواني آن، راه نجاتي برايش پيدا كرد» (به نقل مقاله «فضايل و رذايل»، در دانشنامه فلسفه اخلاق1، صص 399ـ398).
در اين مجال كوتاه نمي‌توان به دلايل اين معارضه با «فضائل» و نقد آنها پرداخت. اجمالاً متذكر مي‌شود كه در اين معارضه بر چيزي كه مي‌توان از آن به «نيروي موقعيت» تعبير كرد، تأكيد مي‌شود. منظور اين است كه انسان‌هاي به ظاهر با فضيلت، در موقعيت‌هايي ـ چه موقعيت واقعي و چه موقعيت آزمايشي ـ درست برخلاف فضائل‌شان رفتار مي‌كنند. مثلاً انساني كه ظاهراً به فضيلت بي‌آزاري آراسته است، ممكن است در موقعيت‌هاي خاصي آزارگرانه‌ترين و ددمنشانه‌ترين اعمال را انجام دهد. ولي تصور مي‌كنم حتي اگر «نيروي موقعيت» به اين معنا را بپذيريم (كه البته خود آن محلّ بحث است)، ميزان مقاومت افراد در برابر آن يكسان نيست، همين شدت و ضعف در مقاومت افراد در برابر نيروي موقعيت، نشانگر ميزان تخلق آنها به فضائل است. بديهي است كه انساني كه به فضيلت بي‌آزاري آراسته است، بسيار ديرتر و دشوارتر تسليم موقعيتي مي‌شود كه شرايط آزارگري در آن فراهم است.
4ـ و اما، معارضه اصلي در برابر «اخلاق فضيلت»، معارضه‌اي نيست كه در حوزة «نظريه فضيلت» مطرح مي‌شود، معارضه اصلي در برابر آن، اين است كه چگونه مي‌تواند در برابر دو رقيب مقتدر، يعني پيامدگرايي و وظيفه‌گرايي، قد عَلَم كند. در فلسفه اخلاقي مدرن، عمدتاً مباحث اخلاق هنجاري به مؤلفه نخست از چهار مؤلفه‌اي كه به عنوان مؤلفه‌هاي اخلاق ذكر شد، معطوف شده است. گويي اخلاق هنجاري، محدود به آن بخش از اخلاق است كه فقط با ظاهر سر و كار دارد (حكم به ظاهر مي‌كند) و اين ظاهر «اعمال اخلاقي» و قواعد هماهنگ‌كننده اين اعمال و تعيين‌كنندة حسن و قبح آنهاست. اخلاق شبيه به يك نظام حقوقي است و در اين نظام اعمال يا برحسب پيامدهاي‌شان ارزيابي مي‌شوند (پيامدگرايي) و يا برحسب مطابقت‌شان با چيزي چون قانون يا درك شهودي از وظيفه (وظيفه‌گرايي). در دوران مدرن تا به امروز، صحنه اخلاق هنجاري، عمدتاً صحنه رقابت اين دو ديدگاه بوده است. تقريرهايي از پيامدگرايي، عرضه شده است كه به طور كلي مي‌توان آنها را ذيل دو نظريه «خودگرايي» و «فايده‌گرايي» قرار داد و حتي در دوران معاصر نيز تقريرهاي تازه‌اي از آن به ويژه تحت عنوان «مكتب نوهابزي» يا دو نظريه رقيب «فايده‌گرايي قاعده‌محور»‌و «فايده‌گرايي عمل‌محور» مطرح شده است. از وظيفه‌گرايي نيز تقريرهاي مختلفي وجود دارد كه شايد تأثيرگذارترين‌شان از آن ايمانوئل كانت است.
تلاش‌هاي سرديويد راس و مكتب نوكانتي را مي‌توان گواهان معتبري بر استمرار وظيفه‌گرايي و تأثيرگذاري آن تا به امروز دانست.
اخلاق فضيلت براي آنكه بتواند در مقابل اين دو مكتب غالب، حرفي براي گفتن داشته باشد، بايد اولاً ضعف و نقصان‌هاي اين مكاتب را نشان دهد و درثاني توان خويش براي تبيين حيات اخلاقي و هدايت آن را به نمايش بگذارد. وظيفه نخست در چيزي كه مي‌توان از آن به «برنامة انتقادي» اين مكتب تعبير كرد، نمود يافته و وظيفه دوم در قالب «برنامة تأسيسي» آن دنبال شده است. در برنامه انتقادي، مطلب اصلي اين است كه در اخلاق تكليف، به موجب تأكيد بيش از حد بر الگوهاي قاعده‌مدار حيات اخلاقي، تبيين‌هاي بيش از حد عقل‌گرايانه در خصوص فاعليت اخلاقي و غلبه صورت‌گرايان، ظرافت‌هاي موجود در موقعيت‌هاي جزئي عمل اخلاقي از نظر دور مي‌ماند. اخلاق فارغ از احوال دروني و شخصيت انسان‌ها و حتي انگيزه‌ها و نيات آنها تبيين و هدايت مي‌شود و الگوي تأمل اخلاقي به چيزي در حد استدلال و احتجاج منطقي تنزل مي‌يابد.
به طور كلي در اخلاق تكليف، هر چند ظاهراً تلاش‌هاي بسياري براي دقت بخشيدن به حيات اخلاقي صورت مي‌گيرد و سعي مي‌شود كه دخالت ذوق و سليقه‌ورزي در تصميم‌گيري و داوري اخلاقي به كمترين حد برسد و رفتارهاي اخلاقي هر چه بيشتر قاعده‌مند شوند، ولي اين همه به بهاي نوعي «تقليل/ فروكاهش» در حقيقت اخلاق تمام مي‌شود و حتي به انحطاط آن منتهي مي‌گردد. بنابراين بايد تدبيري انديشيد و نظريه‌اي عرضه داشت كه حق وجوه مختلف اخلاق را ادا كند و ضمن تبيين و هدايت رفتار اخلاقي، شخصيت فاعل اخلاقي را از نظر دور ندارد به اين معنا كه براي تربيت و تعالي شخصيت او برنامه داشته باشد و همراه با اصلاح رفتار او، شخصيت او را نيز غنا ببخشد.
اخلاق فضيلت در قالب «برنامه تأسيسي»‌اش براي اين هدف مي‌كوشد. اين برنامه تأسيسي به دو شيوه افراطي و معتدل دنبال شده است. در شيوه افراطي، مدعا اين است كه اخلاق فضيلت بايد جايگزين اخلاق تكليف شود. به عبارت ديگر فرض براين است كه اخلاق تكليف يكسره خطا است و هيچ كمكي به تبيين و هدايت رفتار اخلاقي نمي‌كند. در شيوة معتدل، اما، مدعا اين است كه اخلاق تكليف در حد و مرتبه خود، ناصواب نيست ولي بايد به كمك اخلاق فضيلت تكميل شود (ر.ك.: مقاله «اخلاق فضيلت» در دانشنامه فلسفه اخلاق) از مهمترين نقدها به اخلاق فضيلت موضوع ابهام در اين نظريه است. برخلاف نظريات مربوط به اخلاق تكليف كه هريك معيار مشخصي را براي تعيين درستي يا نادرستي يك فعل ارائه مي‌كنند، در اخلاق فضيلت چنين معيارهايي ارائه نمي‌شود. در اخلاق فضيلت عمدتاً تأسي به نمونه يك شخص كاملاً با فضيلت كه از حكمت عملي (فرزانگي) برخوردار است و قادر است موقعيت را به بهترين وجهي تشخيص دهد و بهترين حكم اخلاقي را درباره‌اش داشته باشد، توصيه مي‌شود. ولي گفتن ندارد كه چنين معياري در قياس با معيار «بهترين نتائج» (در پيامدگرايي) و يا معيار «امر بي‌قيد و شرط» (در وظيفه‌گرايي كانتي)، به لحاظ دقت، بسيار فاصله دارد.
حال پرسش اين است كه چنين ابهامي، ذاتّي اخلاق فضيلت است، به اين معنا كه هرگز نمي‌توان آن را به شكل قاعده يا قواعد عملي روشني عرضه داشت، يا نه اين ابهام معلول آن است كه اخلاق فضيلت هنوز در ابتداء راه است و بنابراين به اندازه كافي شرح و بسط نيافته و به علاوه براي اخلاق‌شناسان همچنان نامأنوس است. تصور مي‌كنم كه اگر با شق دوم موافق باشيم و به علاوه تقرير معتدل اخلاق فضيلت را نيز مبنا قرار دهيم، اين اشكال با مرور زمان و به شرط تحقيق بيشتر دفع شدني است.

پي نوشت
1ـ پل ادواردز و دونالد ام. بورچرت (ويراستار)، دانشنامه فلسفه اخلاق، ترجمه انشاءالله رحمتي (نشر سوفيا؛ 1392).





 

محورهاي اخلاق فضيلت

PDF چاپ نامه الکترونیک

محورهاي اخلاق فضيلت

اخلاق فضيلت در دوره يونان باستان و تاثيراتش بر فلسفه اخلاق اسلامي
منيره پنج تني


گفت و گو با محسن جوادي
براي بررسي مهم ترين محورهاي اخلاق فضيلت نزد دکتر محسن جوادي رفتم. ما در اين گفت و گو پس از تعريف اخلاق فضيلت و بررسي فضايل چهارگانه ارسطويي و فضايل هفت گانه آکوييناسي، به سراغ نخستين بارقه هاي ظهور اخلاق فضيلت مي رويم و پس از بررسي اخلاق فضيلت در يونان باستان و قرون وسطي، استقبال از اخلاق فضيلت را در دوران مدرن واکاوي مي کنيم؛ همچنين اهم مباحث اخلاق فضيلت يعني سعادت گرايي، کمال گرايي و خير اعلي را اندکي شرح مي دهيم. به طور ويژه بر نظريه فضيلت مدارانه ارسطو تمرکز مي کنيم و از معناي عدالت نزد او پرسش مي کنيم. در انتها در عالم اسلام، به معناي فضيلت نزد غزالي و کتاب هاي او مي پردازيم، تهذيب الاخلاق ابن مسکويه، اشارات ابن سينا، اخلاق ناصري خواجه نصيرالدين طوسي، محجه البيضا فيض کاشاني و دو کتاب از معراج السعاده و جامع السعادات را از نظر مي گذرانيم.
***
بهتر است پيش از هر چيز به سراغ تعريف «اخلاق فضيلت» برويم. شما چگونه اخلاق فضيلت را تعريف مي کنيد و به نظر شما کليدي ترين مفاهيم اين نظريه چيست؟ شايد بهتر باشد با تعريف Arte يا «فضيلت» آغاز کنيد و به عبارت ديگر براي ما بگوييد مقصود از «فضيلت» در اخلاق فضيلت محور چيست؟
فيلسوفان يونان که آنها را به عنوان اولين نظريه پردازان اخلاقِ فضيلت مي ناميم شايد چندان از اين اسم راضي نباشند زيرا از نظر آنها اخلاق ، چيزي جز فضيلت نيست و علم  اخلاق که جزء اصلي حکمت عملي است شناخت و تبيين انواع فضيلت است. البته امروزه با مطرح شدن اخلاق هاي بديل که به جاي بحث از فضيلت ( کيفيت نفساني)  از درستي  و نادرستي عمل آدمي ( فعل جوارحي) سخن مي گويند، مي توان رويکرد ارسطو و ديگر فيلسوفان يوناني را به عنوان اخلاق فضيلت نام نهاد. مفهوم کليدي اخلاق فضيلت ، فضيلت است که بنا به تحليلي که ارسطو دارد از جنس کيفيات پايدار نفساني است که متفاوت از استعداد انجام يک چيز يا حتي خود انجام آن است . مي توان گفت فضيلت استعداد تعين يافته براي انجام فعل نيک است که موجب صدور سهل و روان کار نيک از آدمي است.  واژه Arête  که شما به آن اشاره کرديد در عرف يونان قديم به معناي هر نوع  برتري و امتياز در يک چيز بود و خاص انسان نبود و حتي در مورد حيوانات يا موجودات ديگر هم به کار مي رفت . در  آثار هومر نوعي محدوديت در استعمال اين واژه ديده مي شود و مثلا وي وقتي از آرته در يک مرد سخن مي گويد بيشتر به شجاعت اشاره دارد و وقتي از آرته در يک زن سخن مي گويد به  جذابيت وي اشاره دارد .  در آثار فلسفي يوناني اين واژه معمولا به معناي کمال يک فرد از لحاظ داشتن کارويژهِ نوع خود است يعني مثلا سرعت در دوندگي که فصل مميز يک اسب است در اين فرد از اسب وجود داشته باشد. از اين روي شناخت آرته يک چيز، کاملا به شناخت فصل مميز آن مربوط است . در واقع در تفکر يوناني غايت از خلقت هر فردي تحقق بخشيدن به کمال نوعي آن است که بر اساس فصل مميز آن نوع شناخته مي شود . اگر بخواهيم از آرته يک اسب سخن بگوييم بايد درباره سرعت دوندگي آن بحث کنيم و ببينيم اسب مورد نظر تا چه اندازه سريع مي دود . بر همين روال اگر در باره آرته يک انسان سخن مي گوييم بايد اول بدانيم فصل مميز انسان که مشخص کننده کمال وجودي او است، چيست؟ که بنا به گفته ارسطو همان عقل است و بنابر اين آرته انسان به اِعمال عقل و تحقق آن بستگي دارد که در صورت هاي مختلف ظهور مي يابد. از اين روي است که ارسطو از فضائل مختلف مربوط به عقل مانند نظر کردن contemplation  و يا تدبير deliberation که مبناي فضائل اخلاقي است سخن مي گويد.

اما با اين تعريف اين اشکال پيش مي آيد که واژه "فضيلت" در اخلاق امروز بيشتر به معناي نوعي ويژگي نفساني است که موجب اعتدال در عملکرد هر قوه و در مجموع قواي نفس مي شود و از اين روي به قلمروي اميال آدمي مربوط است نه ساحت عقل و نظر او و اين کاربرد بر خلاف آنچيزي است که ارسطو درباره ارتباط فضيلت هاي آدمي  با عقل که فصل  مميز انسان است، مي گويد! درست است؟ 
دليل فضيلت ناميدن اين اميال و عواطف مبناي عقلي اين اميال است و در واقع آنها براي تبعيت از عقل عملي، فضيلت ناميده مي شوند. از اين روي اصل ارتباط فضيلت با عقل در اين موارد که فضائل اخلاقي ناميده مي شوند، وجود دارد.
در ادامه پرسش پيش بايد اين نکته را نيز طرح کنم که نقش فضايل چهارگانه ارسطويي(حکمت-شجاعت-عفت-عدالت) يا فضايل هفت گانه مسيحي آکويناسي (حکمت-شجاعت-عفت-عدالت-ايمان-اميد-احسان) چيست؟ و فيلسوفان فضيلت محور چگونه ميان آن ها تفکيک قائل مي شوند؟
فضائل چهار گانه ارسطوئي در واقع از افلاطون است و بيشتر به تقسيم سه گانه وي از قواي نفس مربوط است. قواي اصلي نفس که موجب حيات و زندگي فرد انساني است عبارت است از قوه شهويه ، غضبيه و ناطقه. اعتدال در  هر قوه موجب به وجود آمدن يک فضيلت مي شود و افراط و تفريط در آن موجب پيدايش دو رذيلت است. البته هر کدام از اين قوا بسته به اينکه در کدام زمينه گرفتار افراط و تفريط شوند يا رويه اعتدالي  داشته باشند به نام هاي مختلف شناخته مي شوند. اما به هر حال عفت نامي است که ارسطو براي اعتدال قوه شهويه در حالت کلي انتخاب مي کند و مي توان آن را بسته به اينکه در زمينه امور جنسي باشد يا در مورد غذا و پول يا چيز ديگر به اسم هاي مختلف ناميد. مي توان گفت عفت فضيلت اصلي قوه شهويه است که البته فضيلت هاي فرعي مختلف و متعددي از آن منشعب مي شود. بيشتر اين فضيلت ها نام هاي خاص دارند اما گاهي هم اسمي براي آن وجود ندارد. همين سخن در مورد شجاعت که فضيلت قوه غضبيه است و همين طور در مورد حکمت ( عملي) که فضيلت قوه ناطقه است، صادق است.

چرا مزيت قوه ناطقه در شمار چهار فضيلت اصلي اخلاقي آمده  است؟
در واقع بايد گفت که آنچه ارسطو از فضيلتِ قوه ناطقه در بحث از فضائل اخلاقي در  نظر دارد به حکم جزئيِ عملي مربوط است که متفاوت از فضيلت هاي قوه ناطقه در شناخت کلي و علم است و بسيار نزديک به عمل است. به هر حال اين فضيلت ها که عناصر سازنده سعادت آدمي به حساب مي آيد در واقع بر اساس يک انسان شناسي فلسفي شکل گرفته است که متفاوت از انسان شناسي ديني مورد نظر مومنان است. اگر چه سعادت در ارسطو به نظر کردن در خدا يا contemplation تفسير شده است اما آن متفاوت از مفهوم ايمان است که مبناي سعادت و رستگاري آدمي در نظر اديان آسماني است . برخي از فيلسوفان مسيحي براي پر کردن اين خلاء در فضيلت شناسي ارسطوئي به افزودن سرفصل هاي جديد بر فهرست فضائل اصلي اخلاقي متناسب با انسان شناسي ديني که تفسير متفاوتي از سعادت آدمي دارد، پرداختند. مثلا آکويناس با افزودن سه فضيلت کليدي ديگر فهرست فضائلي را که سازنده سعادت آدمي اند هفت تا کرد. روشن است که منشاء اين افزايش نگاه متفاوت آکويناس به سعادت آدمي  است که آن را به شکوفائي انسان در حيات اين جهاني محدود نمي داند  بلکه گستره حيات آدمي را بي نهايت مي داند و از اين رو سعادت واقعي را در اتصال به بي نهايت يعني قرب الهي مي داند که از رهگذر ايمان، احسان و رجاء حاصل مي شود. شايد در ميان مسلمانان کساني مثل غزالي هم چنين برداشتي دارند و معتقدند بايد بر تعداد فضيلت هاي اصلي افزود تا متناسب با مقتضيات سعادت حقيقي شود. البته برخي مانند خواجه طوسي نيازي به افزودن تعداد فضائل اصلي نمي بييند و فضيلت هاي مورد نياز سعادت اخروي و حقيقي  انسان را بر اساس همان فضائل چهار گانه تفسير مي کنند مثلا عدالت در واقع بيش از هر چيز مقتضي ايمان و عبادت است  يا ... . روش آکويناس از جهت اينکه ساختار نگرش افلاطوني به ربط هر فضيلت اصلي به يک قوه نفساني را بر هم مي زند کمتر مورد توجه فيلسوفان قرار گرفته است اما روش خواجه طوسي از اين نظر جذاب تر است اگرچه از جهت ديگر کار خواجه طوسي دشوار است زيرا اندراج فضائلي که براي حيات طيبه مورد نظر قرآن که حيات عبادي است در ذيل فضائل چهارگانه ارسطوئي دشواري هاي زيادي دارد.

مورخان اخلاق بر اين نظرند که نظريه هاي اخلاقي فضيلت محور براي نخستين بار در يونان باستان ظهور کردند. ظهور و پيدايش انديشه هاي مربوط به اخلاق فضيلت به چه زماني باز مي گردد؟ و چرا سقراط را آغازگر اين راه معرفي کرده اند؟
روشن است که اخلاق بسيار پيش تر از سقراط مورد توجه انديشمندان جهان بوده است. به علاوه اخلاق مورد تاکيد  اديان آسماني بوده و نمونه هاي زيادي از آموزه هاي اخلاقي را در اديان مختلف مي توان يافت. ده فرمان  تورات نمونه معروفي از توجه جدي به اخلاق قبل از شکل گيري فلسفه يوناني است. حتي در متون غير ديني در خود يونان يا در ايران باستان مانند کتيبه معروف کوروش  و يا در هند وچين هم آموزه هاي اخلاقي مورد توجه بوده است.  اما آنچه سقراط را ممتاز کرده است توجه او به مسائل اخلاقي در سبک و سياق فلسفي است يعني مثلا به جاي آنکه بپرسد چه چيزي نيک است از ماهيت نيکي سوال مي کند يا درباره ربط و نسبت دين و اخلاق مي پرسد. اين نوع بحث که نقطه عطفي در فلسفه يونان بود و نظر انديشمندان را از توجه به جست و جوي مبادي و اصول نخستين عناصر طبيعي به جست و جوي مبادي حيات انسان معطوف کرد بيشتر کار سقراط بود. البته روشن است که هر گاه سخن از سقراط گفته مي شود در واقع حکايتي است که افلاطون بيان مي کند و نمي توان ميان راي و نظر سقراط و افلاطون مرز بندي دقيق و روشني داشت. با اين همه نظر سقراط و افلاطون در باره امور اخلاقي به رغم دقت و عمقي که دارد از انسجام و نظم خوبي برخوردار نيست. اما در ارسطو آن دقت و عمق با يک نظم چشمگيري ديده مي شود. نوشته هاي اخلاقي ارسطو بر خلاف افلاطون که در لابلاي صدها صفحه مطلب با عناوين پراکنده اي مانند رساله اثيفرون، گرگياس و .. آمده است ، به صورت مشخص در کتاب اخلاق نيکوماخوس گرد آمده است. از اين روي اگرچه سقراط پدر فلسفه اخلاق و اخلاق فضيلت است اما کسي که به آن ميراث نظام داد و بسيار پخته تر کرد ارسطو بود. 

اخلاقي که سقراط مروج آن بود بعدها از سوي گزنفون و افلاطون هم تبليغ و ترويج شد. اين دو فيلسوف چه تعبيري از فضيلت و اخلاق مبتني بر آن داشتند؟
سقراط اخلاق خاصي به معناي آموزه هاي معين را تبليغ و ترويج نمي کرد بلکه بيشتر مي کوشيد افراد را با نحوه درست مواجهه با مسائل اخلاقي و چگونگي تصميم گيري در مورد آنها آشنا کند. خود وي مي گويد که مانند يک خرمگس مي کوشد تا مانع خواب شهروندان شود. من در خصوص انديشه فلسفي گزنفون آشنائي ندارم اما به گمانم وي بيشتر به شرح زندگي واقعي سقراط پرداخته است و شايد از اين جهت تصوير واقعي تري از سقراط تاريخي به ما مي دهد تا افلاطون که سخنان سقراط را با نگرش فلسفي خود عجين کرده و بيان مي کند. در هر صورت اصلا مطمئن نيستم که بتوان مطالب گزنفون در باره سقراط را در حدي دانست که آنها را تعبيري يا تقريري از نظريه فضيلت سقراط شمرد. در مورد افلاطون مشکل به گونه ديگري مطرح است زيرا تفکيک و مرز بندي انديشه مستقل وي از آنچه به نام سقراط نقل مي کند دشوار است و نمي توان گفت بيان افلاطون حکايت دقيق  نظريه سقراط است يا تقرير و تفسيري است که خود وي با توجه به مباني فلسفيهاش ارائه مي کند. 
در قرون وسطي و با توجه به آموزه هاي دين مسيحيت و تأکيد بر فضايل اخلاقي با الگوبرداري از زندگي مسيح، اخلاق فضيلت چه مسيري را طي کرد؟
آشنائي مسيحيت با فلسفه يوناني به حدود چهار صد سال پس از ظهور حضرت عيسي عليه السلام  بر مي گردد در حالي که آشنائي مسلمانان بسيار سريع و در آغاز قرن دوم هجري اتفاق افتاد. فيلسوفان مسيحي به ويژه آکويناس ساختار و روش اخلاقي ارسطو را پسنديدند و آن را مبنائي براي تبيين عقلاني اخلاق مسيحي قرار دادند. آنها هم مانند ارسطو از شناخت نفس و کارويژه آن آغاز کردند و البته با توجه به اختلافي که در حيات انساني و گستره آن داشتند فهرست متفاوتي از فضيلت هاي اخلاقي دادند. روشن است که مسيحيت علاوه بر عقل از سرچشمه جوشان وحي هم براي شناخت زندگي خوب آدمي بهره مي گيرد. کساني مانند آکويناس که مي کوشيدند نوعي انسجام ميان داده هاي وحي و يافته هاي عقل ايجاد کرده، مجموعه آنها را در يک ساختار عام تر تبيين و توجيه کنند الگوي اخلاق فضيلت ارسطو را بيش از نظريات اخلاقي ديگري که در دست داشتند مانند لذت گرائي يا ...پسنديدند. پذيرش چارچوب اخلاق ارسطوئي البته آنها را از اصلاح و تکميل اخلاق فضيلت يوناني  در همسوئي بيشتر با آموزه هاي وحياني باز نداشت. در واقع به نظر اين فيلسوفان آنچه ارسطو با عقل خود کشف کرده مسير اوليه و ابتدائي سعادت است که خداوند نسخه کامل آن را با فرستادن عيسي عليه السلام تکميل کرده است. سخنان ارسطو بخشي از حقيقتي است که صورت کامل آن به وسيله عقلي که از پرتو وحي روشني و قوت گرفته، معلوم مي گردد. 

چرا پس از دوران قرون وسطي و در دوران نوزايي منتقدان بسياري در برابر اخلاق فضيلت صف آرايي کردند و تا جايي در نقدهايشان پيش رفتند که براي نمونه ماکياولي «فضيلت مند نبودن را عامل ترقي و رشد بشريت» قلمداد کرد و يا مندول «رذائل فردي مانند حسادت، عجب و حيله گري را عامل رونق تجارت پرمنفعت و سود فراوان» تلقي کردند؟
رنسانس يا نوزائي در واقع شروعي بر فرايند عرفي شدن انديشه انسان و دنيوي شدن حيات اوست. در اين نهضت کمال آدمي بر حسب مزاياي دنيوي تعريف مي شود و روشن است که لذت و منفعت مادي غايت اصلي حيات آدمي و معين کننده نحوه سلوک او در عمل مي شود. از طرف ديگر فضيلت هاي اخلاقي ارسطو بيش از هر چيز به سلامت روح و روان و تحقق بخشيدن به ذات نهفته انسان مربوط است نه به لذت و نفع مادي و به ويژه اينکه نظريه ارسطوئي رنگ و روي ديني هم گرفته و نشان مسيحيت تلقي مي شود. از اين روي بيشترين مخالفت با اخلاق فضيلت را در واقع مي توان مخالفت با نگرش غايت گرايانه از حيات آدمي دانست که در تفسير فيلسوفان قرون وسطي به حيات اخروي انسان ربط يافته است. حيله گري اگر چه به رونق تجارت مي انجامد اما خسران زيادي براي نفس آدمي دارد و حيات اين جهاني او را  بيشتر حيواني مي کند تا انساني و بدتر اينکه سعادت اخروي او را که در قرب الهي است ويران مي کند. البته فلسفه ستيزي هم يکي از دلائل اين مخالفت مي تواند باشد زيرا تجربه بيش از استدلال فلسفي در رنسانس قرب و ارج مي يابد.

در دوران مدرن استقبال از نظريه اخلاق فضيلت شدت گرفت. شما علل و دلايل اين امر را چه مي دانيد؟ اين حاميان در برابر نقادان اخلاق فضيلت چگونه از آن حمايت مي کردند و البته برجسته ترين انتقادات به نظريه اخلاق فضيلت را چگونه پاسخ دادند؟
در دوران مدرن مقاله معروف خانم آنسکم خاستگاه اصلي احياي نظريه اخلاق فضيلت به شمار مي آيد. در اين خصوص ذکر چند نکته لازم است يکي اينکه در شرق و در انديشه حکيمان مسلمان نظريه اخلاق فضيلت مرگ را تجربه نکرد تا از احياي آن سخن گفته شود و ديگر اينکه برخي از تقرير هاي احياء شده اين نظريه در دنياي جديد با نسخه اصلي آن تفاوت هاي زيادي دارد و به سختي مي توان آنها را احياء اخلاق فضيلت يوناني دانست. اما به هر حال در بيان علل و دلائل اين چرخش از اخلاقِ عمل به اخلاق فضيلت مي توان به ناکامي هاي اخلاقِ عمل اشاره کرد. دو صورت رايج اخلاقِ عمل يعني سودگرائي(از نوع نظريه هاي نتيجه گرا ) و وظيفه گرائي کانتي در تبيين پديدارشناسانه اخلاق توفيق چنداني نيافتند و به علاوه در عمل با اشکالات عديده اي مواجه شدند. نتيجه گرائي با دشواري فراواني در بيان جنبه الزامي و وجه تکليفي اخلاق روبرو شد و همينطور وظيفه گرائي کانتي در مورد انگيزش اخلاقي با دشواري مواجه شد. به علاوه سود گرائي در عمل به ناديده گرفتن ارزش عدالت منتهي شد و از سوي ديگر وظيفه گرائي کانتي اخلاق را در حد يک راهنمائي منطقي و انتزاعي نگه داشت که به سختي مي توان در عمل از آن بهره ملموس گرفت. کساني مانند ديويد راس که براي غلبه بر مشکلات پيش آمده به تعدد وظايف معتقد شدند در عمل با تزاحم آنها مواجه شدند که راه حل قابل قبولي برايش نيافتند. اخلاقِ عمل از جهت تربيت اخلاقي هم مشکل داشت زيرا اولا به نقش نيت و نوع انگيزش به انجام عمل توجه کافي مبذول نمي کرد و حيات اخلاقي آدمي را سطحي مي کرد در حالي که اخلاق فضيلت حيات اخلاقي را بيش از هر چيزي در عمق وجود انسان قرار مي دهد بعلاوه اينکه اخلاق فضيلت با رويکرد اصلاح درون در واقع درستي و صحت عمل را هم تضمين مي کرد و موجب سهولت در الزام عملي به اخلاق مي شد. اما صرف نظر از علل و دلائل اقبال به اخلاق فضيلت، نسخه احيا شده اين رويکرد هم مانند نسخه اصلي آن از نقد مخالفان مصون نماند. شايد يکي از مهم ترين انتقادها به فقدان ضوابط و اصول راهنماي عمل در اخلاق فضيلت مربوط باشد زيرا بر حسب تقرير رايج از آن تصميم گيري اخلاقي در هر مورد بسته به موقعيت آن و بنا به تشخيص حکيم صورت مي گيرد. اما اين اشکال به نظر درست نمي آيد زيرا موضع اخلاق فضيلت با خاص گرايان يکي نيست زيرا همانطور که از قيد حکمت براي اتخاذ تصميم درست اخلاقي در اخلاق فضيلت بر مي آيد،  دانش که چيزي جز معرفت کلي نيست جزء اصلي تصميم گيري حکيمانه است و بدون دانش حکمتي در کار نيست. ولي آنچه که ارسطو مي گويد اين است که بنا به تشخيص عقل عملي  در موارد خاص ممکن است فرد حکيم تعديل و اصلاحي در حکم کلي حکمت عملي داشته باشد، مثلا اگر حکمت مي گويد بايد در خوردن اعتدال رعايت شود ممکن است به تشخيص حکيم (فرونسيز) لازم باشد که آن فرد براي نيل به سلامت غذاي بيشتري از متعارف بخورد. يکي از اشکالات ديگر به کم رنگ شدن نقش اراده آدمي در اخلاق فضيلت مربوط است که کساني مانند کانت مطرح کردند. در واقع از نظر وي ربط دادن اخلاق به سعادت که به گفته ارسطو خير مورد طلب آدميان است امر اخلاقي را امر مشروط مي کند زيرا اگر چه سعادت چيزي است که معمولا هر عاقلي به آن متمايل است  اما با توجه به اين نکته که ميل امري ارادي نيست و به قلمرو فنومن مربوط است ماهيت نومني اخلاق از بين مي رود. به هرحال در اينجا مجال پرداختن به اشکالات و پاسخ آنها از سوي طرفداران اخلاق فضيلت نيست.

در ادامه پرسش قبل بايد بپرسم که آيا در ميان طرفداران اخلاق فضيلت همه يک معنا از فضيلت مراد مي کنند يا اين افراد در اولويت دادن به فضيلت با يکديگر اختلاف دارند؟
به نظر مي رسد معناي مورد نظر آنها از فضيلت يکي است اما در باره مصاديق آن و نيز در ترتيب و اولويت ميان آنها اختلاف است. خود ارسطو در بخش هاي مختلف کتاب اخلاق نيکوماخوس نظر مختلفي در ترتب فضائل دارد . وي در آغاز کتاب نيکوماخوس جايگاه فضائل اخلاقي در نيل به سعادت را بسيار زياد و در کنار فضيلت نوس يعني تامل و نظر کردن مي داند در حالي که در آخر اخلاق نيکوماخوس راي ديگري را بر مي گزيند و تامل و نظر کردن را که همان حيات فلسفي است بر هر چيز ديگري حتي بر فضائل اخلاقي مانند عدالت برتري مي دهد. به هر حال در آثار فيلسوفان ديگر هم اين موضوع ديده مي شود مثلا در ملاصدرا ما مي بينيم او هم علم و معرفت الهي را بر هر فضيلت ديگر از جمله شجاعت و عفت و يا بر هر عمل درست اخلاقي مانند راست گفتن برتري مي دهد.

چرا رويکرد سکولار به اخلاق فضيلت امکان تقرير ديني از اين نظريه را منتفي مي داند؟
شايد نکته مورد نظر آنها اين باشد که مبناي اخلاق فضيلت اعتقاد به وجود قوانين عام براي طبيعت انساني است که مانند قوانين مربوط به اجسام ديگر از راه عقل قابل شناسائي است. در حالي که به گمان آنها اخلاق ديني با اعتقاد به وابستگي امر اخلاقي به امر و نهي الهي اولا ويژگي قانوني آن را منتفي مي کند و دوم اينکه با التزام به داده هاي وحياني مسير متفاوتي از اخلاق فضيلت را مي پيمايد. اما اين نگرش به اخلاق ديني بيشتر نقد و اشکال به الگوي اشاعره از اخلاق ديني مربوط است در حالي که اخلاق ديني بيان و تقرير هاي ديگري دارد. مثلا معتزله که از نوعي نظريه قانون طبيعي در اخلاق دفاع مي کنند و بر نقش اساسي عقل در شناخت اخلاقي تاکيد دارند در معرض اين اشکالات نيستند. به لحاظ تاريخي جالب است که بهترين و بيشترين تقرير هاي اخلاق فضيلت ديني است و جاي تعجب است چطور احياگران اخلاق فضيلت در دنياي جديد در امکان تقرير ديني از آن دچار شک و ترديد هستند.

اهم مباحث اخلاق فضيلت در مفاهيمي مانند سعادت گرايي، کمال گرايي و خير اعلي خلاصه مي شود اگر امکان دارد اندکي آن ها را براي ما توضيح دهيد.
درست است. مبنا و پيش فرض اخلاقِ فضيلت، سعادت آدمي است. سعادت غايت  حيات انسان است و شکوفائيِ بذرهاي وجود اوست. فضيلت ها در واقع جلوه هاي مختلف اين شکوفائيهاند و به همين دليل داراي مطلوبيت و ارزش هستند. بسيار دشوار است که رابطه فضيلت ها با سعادت را رابطه توليدي دانست به اين معنا که آنها با وجود خودشان چيز ديگر و متفاوتي مانند سعادت را ايجاد مي کنند. اين نکته مي تواند ديدگاه اخلاق فضيلت را از نتيجه گرائي متعارف در اخلاق که در ديدگاه سود گرائي مي بينيم متفاوت کند. به هر حال ارزش فضيلت هاي اخلاقي وابسته به سعادت است اما چنانکه ارسطو مي گويد آنها داراي ارزش في نفسه هم هستند زيرا رابطه سعادت و فضيلت رابطه اتحادي است. اين نگرش که به  سعادت باوري eudemonistic  معروف است و ديدگاه اخلاق فضيلت کلاسيک است از آنچه امروز به نظريه خوشبختي يا شادکامي معروف است که غايت حيات انساني را در خوشي و شادکامي مي داند و بيشتر بر عناصر روانشناختي در تعريف خوشبختي تاکيد دارد کاملا متفاوت است. متاسفانه استفاده از واژه happiness در ترجمه eudaimonia يوناني منشاء اين ابهام شده است. سعادت در نظر ارسطو مفهومي عيني است و ريشه در غايت نوع انساني که در متن هستي معين شده است دارد اما خوشي و شادکامي مفهوم روانشناختي مربوط به فرد انساني است. البته معمولا هر فردي از نيل به غايت شاد مي شود اما اينکه شادي غايت حيات انسان باشد مورد قبول نيست. کمال گرائي البته مفهوم وسيع تري دارد و علاوه بر سعادت باوري سنتيِ اخلاق فضيلت برخي از اشکال نتيجه گرائي جديد را هم در بر مي گيرد. تامس هرکا در کتاب مهم خود perfectionism به دقت اين موضوع را توضيح داده است. مفهوم خير اعلا در اخلاق بيشتر در صورتي استفاده مي شود که در ميان غايات آدمي به نوعي ترتيب قائل باشيم. اگر سعادت را مرکب از چند خير در عرض هم بدانيم در آن صورت خير اعلا همان حاصل جمع آنها است اما اگر برخي از خيرات را مقدمه حصول خير برتر بدانيم در آن صورت خير اعلا يا سعادت واقعي آدمي يک چيز بيشتر نخواهد بود و بقيه نقش مقدمي دارند. ارسطو در اوائل کتاب اخلاق نيکوماخوس متمايل به تفسير جامع از سعادت است اما در اواخر کتاب بيشتر متمايل به تفسير يگانه از سعادت است. در آغاز وي از اندراج انواع فضيلت ها در مفهوم سعادت صحبت مي کند ولي در پايان سعادت را فقط در فضيلت نوس يا همان تامل و نظر کردن مي داند که يکي از انواع فضائل عقلي به شمار مي آيد که در کتاب چهارم اخلاق نيکوماخوس به تفصيل مورد بررسي قرار گرفته است.

سعادت يکي از مهم ترين مفاهيم مربوط به اخلاق فضيلت است. ارسطو در چارچوب اين نظريه چه تعريفي از سعادت ارائه مي دهد و به نظر او سعادت چگونه محقق مي شود؟
ارسطو سعادت را فعاليت نفس انسان در انطباق با عقل مي داند . روشن است که مراد وي همانطور که به صراحت گفته است فعاليت مستمر است و نه کوتاه مدت. سعادت در ارسطو از نوع فعاليت است نه دارائي و ظرفيت و از اين روي است که او مي گويد کسي که قدرت برداشتن وزنه سنگين را دارد اما در مسابقه شرکت نمي کند  برنده نيست و بر عکس کسي که در مسابقه شرکت مي کند و ممکن است وزنه کمتري هم بر دارد ، برنده است. نکته دوم اينکه فعاليت نفس در انطباق با عقل مي تواند صورت هاي مختلف داشته باشد زيرا عقل هم جنبه نظري دارد و به کشف و شناخت ابعاد عالم مي پردازد و از اين روي بخش مهمي از سعادت آدمي در دانش و معرفت و به ويژه حکمت ظهور مي يابد و هم جنبه عملي دارد که به توليد و عمل مي پردازد و به همين دليل فضيلت تدبير و حزم که مترجمان مسلمان در برابر فرونسيز يوناني گذاشته اند، جزء ديگر سعادت به شمار مي آيد. فرونسيز که مبناي عمل درست و مناسب است همان فضيلت حکمت عملي است که يکي از چهار فضيلت اساسي اخلاق به شمار مي آيد اما در واقع اصل و اساس همه آنهاست. به هر حال بسته به اينکه در ميان فعاليت هاي مختلف عقلاني که معناي سعادت است ترتبي قائل شويم ممکن است نگرش ما به مولفه يا مولفه هاي سعادت متفاوت گردد.

نظريه فضيلت مدارانه ارسطو داراي چند جنبه است؟
اين نظريه دو وجه اساسي دارد که يکي به فضائل اخلاقي مربوط است که به طور سنتي توسط عالمان اخلاق پي گيري شده و مي شود. وجه ديگر آن که به بحث از فضائل عقلاني مربوط است در طول تاريخ کمتر مورد توجه بوده است. مثلا مراجعه کوتاهي به مکتب هاي فلسفي و اخلاقي مهم مانند جامع الاهيات آکويناس يا شفاي ابن سينا يا اخلاق ابن مسکويه گوياي اين عدم توجه به فضائل عقلي در قياس با فضائل اخلاقي است. اين در حالي است که اتفاقا در دوران جديد توجه فوق العاده اي به اين فضائل شده است. کار کساني مانند خانم زگزبسکي در کتاب فضائل ذهن يا معرفت شناسي فضيلت گرا جزء مهم ترين آنها است.

ارسطو فضايل را بر دو دسته مي داند: فضايل عقلاني و فضايل اخلاقي. اين فضايل چه تفاوتي با هم دارند؟
شايد مهم ترين اين اختلاف ها آنگونه که در بيان کساني مانند ابن سينا آمده است در معطوف بودن فضائل عقلي به شناخت واقع و معطوف بودن فضائل اخلاقي به  کسب خير و سعادت باشد. فضائل عقلاني بيشتر طبيعي اند در حالي که فضائل اخلاقي بيشتر اکتسابي اند. حکمت يا دانش يا تخنه که از نوع فضائل عقلي اند بيشتر از طريق آموزش تکميل يا تحصيل مي شوند در حالي که فضائل اخلاقي مانند شجاعت و عفت بيشتر از طريق تکرار و عادت به دست مي آيند

يکي از جنبه هاي بسيار مهم انديشه ارسطو باور به اين مسأله بود که تنها در يک دولت شهر مي توان به حيات سعادتمندانه دست يافت. به عبارت ديگر به نظر او بدون وجود دولت شهرهاي خوب و تعليم و تربيتي که آن ها در اختيار انسان قرار مي دهند، انسان ها ناتوان از کسب فضايل هستند. دولت شهر در نظر ارسطو چگونه فرد را براي فضيلت مند شدن آماده مي کند؟
من البته در حوزه انديشه سياسي ارسطو مطالعه جدي ندارم ولي اين قدر مي دانم که ارسطو جنس مباحث مدينه فاضله را که غايت آن سعادت جامعه است  از همان جنس مسائل اخلاق فضيلت فردي مي داند. وي در اخلاق نيکوماخوس از اهميت دوست به عنوان يک خير بيروني که جزء مقوم فضيلت فرد نيست ولي بيشترين کمک را در شکل گيري فضيلت فرد دارد بحث مي کند. به نظر من حداقل نقشي که دولت شهر در فضيلت مندي افراد مي تواند داشته باشد همان خير بيروني است که ارسطو براي دوستي قائل است

از ديدگاه ارسطو با نگاهي فضيلت مدارانه «عدالت» چيست و عادل کيست؟
عدالت براي ارسطو دو معنا دارد يکي عدالت به معناي عام که ايجاد توازن در روح  و ميان قواي مختلف آن است. در اين معنا عدالت عبارت است از اولا اعتدال در عملکرد يک قوه، عدم افراط و تفريط در آن و نيز کارکرد به اندازه هر قوه در قياس با قواي ديگر در مجموعه فعاليت هاي نفساني. اين معنا از عدالت بسيار شبيه تعريف خود اخلاق است و از اين روي گفتههاند عدالت مادر فضائل است. اما عدالت در معناي خاص به ايجاد تناسب و توازن يا همان استقامت و استوا در امور خاص مانند توزيع ثروت و قدرت يا مسائل تنبيه و جزاء مي پردازد. ارسطو البته بر خلاف افلاطون درباره مفهوم خاص عدالت هم به تفصيل سخن مي گويد. وي سه حوزه مربوط به فعل انسان را بازشناسي مي کند که عدالت در هر يک از آنها مي تواند موضوع بحث و تامل جدي قرار گيرد. سخن اصلي ارسطو اين است که در عدالت دروني، بدون شخصيت معتدل در درون و بدون آنکه درون آدمي به سهم مساوي راضي باشد که نشانه فضيلت و عدالت درون است، مي توان هنوز در مقام فعل و در نسبت با ديگران عادل بود. اين نکته مهمي است که در انديشه افلاطون وجود نداشت. انواع عدالت که موضوع بحث ارسطو است عبارت است از عدالت تصحيحي corrective  و عدالت کيفري retributive و بالاخره عدالت توزيعي Distributive که  ارسطو در فصل سوم از کتاب پنجم تفسيري مفصل و تا حدي رياضي وار از آن مي دهد. وي طرحي را  در توضيح عدالت توزيعي ارائه مي دهد که به عنوان برابري نسبت ها (Proportional equality)  ناميده مي شود.

تامس نيگل در مقاله بلندش با عنوان «اخلاق شناسي» مي گويد: «فضيلت اخلاقي مانند عملکرد بدني خوب، بخشي از خوبي هر فرد است، و فضايل مشخصي مانند شجاعت، اعتدال، مصلحت انديشي، گشاده دستي، درستکاري و عدالت ويژگي هاي آن است. هر يک از اين فضايل مجموعه اي از گرايش هاي انگيزشي و گرايش هاي معطوف به انتخاب است که به کردار فضيلت مندانه منجر مي شود. ص 46، نگاه معاصر، 1393» نقش «آزادي» و انتخاب در اخلاق فضيلت از منظر فيلسوفان اين حوزه چيست؟
از وقتي که ايمانوئل کانت عواطف و اميال آدمي را به دليل آنکه به گفته وي مربوط به عالم پديداري اند و مشمول جريان عام عليت و جبر، از اخلاق بيرون گذاشت و در عوض کوشيد اخلاقي مبتني بر عقل که باز به گفته وي به حوزه نومن يا وجود في نفسه اشياء مربوط است برسازد ، اين اشکال که اخلاق فضيلت به دليل آنکه بنياد اخلاق را بر ميلِ سعادت گذاشته، آزادي انسان را که مبناي اخلاق واقعي است ناديده مي گيرد، مطرح شد.  در واقع به نظر کانت  ميل به خوشبختي و سعادت هر چند فراگير است اما از جنس تمايلات و بيرون از قلمروي اختيار و آزادي انسان است و نمي تواند مبناي اخلاق قرار گيرد. اين اشکال کانت که بعدها به شکل هاي مختلف تقرير و بازسازي شد مبتني بر پيش فرض هاي فلسفي خاصي است که مورد قبول همگان نيست و در اينجا فرصت پرداختن به آنها نيست. از نظر ارسطو اميال انسان هرچند ممکن است به صورت طبيعي و غير اکتسابي در نفس آدمي باشد اما حفظ و تقويت آنها  يا حذف آنها  کاملا در اختيار و اراده انسان است. از اين روي عادت که نقش تسهيل کننده در صدور فعلِ نيک از نفس انسان را دارد به معناي سلب اختيار نيست و بلکه به معناي کمک به اختيارِ خير به صورت سهل و روان است. از اين روي کسي که بر اساس ملکه عفت به راحتي تصميم نيک مي گيرد به رغم آنکه ميل او در اين فرايند تاثير گذاشته است، مسلوب الاختيار نيست.

در عالم اسلام مي توان از انديشه فيلسوفاني چون فارابي، يحيي بن عدي، ابن مسکويه، غزالي، خواجه نصرالدين طوسي، جلال الدين دواني و مهدي نراقي در زمره فيلسوفان فضيلت مدار نام برد. غزالي فضيلت را چگونه تعريف مي کند و چرا برتري را به اخلاق فضيلت محور مي دهد؟
البته غزالي فيلسوف اخلاق مانند فارابي يا ابن مسکويه نيست بلکه اصلا غرض او هم بحث فلسفي در اخلاق نيست. هر چند جالب است که بدانيم به رغم نگاه منفي که به دستاوردهاي فلسفي در مباحث الاهيات نظري دارد و فيلسوفان را براي اعتقاداتي که در زمينه قدمت عالم يا .. دارند  به کفر متهم مي کند، در خصوص دستاوردهاي فيلسوفان يونان در حوزه اخلاق نگاه مثبتي دارد و ريشه آنها را در آموزه هاي انبياء مي داند.  همين رويکرد مثبت او به اخلاق فلسفي موجب شده است که وي ساختار اخلاق يوناني را در تبيين آموزه هاي اخلاق اسلامي به کار برد. او البته مي کوشد به اقتضاي آموزه هاي اسلامي از محدود کردن اخلاق به بحث فضيلت اجتناب کند و با بهره گيري از قرآن کريم به بيان عناصر نجات و هلاکت آدمي بپردازد اعم از اينکه جزء ملکات نفس باشد و از جنس فضيلت و رذيلت باشد يا از جنس فعل و عمل واجب و حرام باشد. البته به دليل غلبه رويکرد تصوف در نوشته هاي وي معمولا گرايش به دروني کردن اخلاق در آثار او مشهود است و از اين جهت نزديک به اخلاق فضيلت است. اما به هر حال دشوار است وي را فيلسوف اخلاق فضيلت ناميد.

مي توان گفت «تهذيب الاخلاق» ابن مسکويه در فلسفه اخلاق اسلامي انقلابي به پا کرد که  علاوه بر طرح فضائل و رذايل اخلاقي،  راه درمان رذائل را نيز ذکر کرد و کتاب جامع و درسي برجسته اي در اين زمينه تاليف نمود؛ نظرتان در اين مورد چيست؟
بي ترديد اين کتاب يکي از مهم ترين و اثر گذار ترين آثار فلسفي در اخلاق اسلامي است . ابن مسکويه از عناصر فلسفي افلاطوني و ارسطوئي در نوشته خود بهره زيادي برده است و همين موجب شده است برخي از مورخان فلسفه  وي را نوافلاطوني بدانند. وي حتي بر اساس اعتقاد اسلامي خود به معاد کوشيده است برخي نکات اخلاق نيکوماخوس را شاهدي بر اعتقاد ارسطو به معاد آورده و سعادت ارسطوئي را کاملا مطابق با آموزه اصلي اديان يعني حيات جاوداني انسان نشان دهد. به هر حال سبک و سياق درسي اين کتاب موجب شد اين کتاب به حوزه هاي علميه اسلامي به ويژه شيعي راه يابد  و به عنوان متن درسي مورد استفاده قرار گيرد. 

نمط هشتم و نهم اشارات را چگونه به اخلاق پيوند مي زنيد؟
ابن سينا اگر چه اثر مستقلِ در خوري در اخلاق فلسفي ندارد اما در جاي جاي آثار ديگر خود و حتي گاهي در آثار منطقي اش به مباحث فلسفي در اخلاق پرداخته است. نمط هشتم به بحث از سعادت و لذت مي پردازد که کاملا مرتبط با اخلاق فلسفي است. ماهيت لذت، انواع آن و جايگاه آن در سعادت از مهم ترين مباحث اخلاق فلسفي است. نمط نهم را هم مي توان ادامه بحث از سعادت دانست که بيان خاصي از سعادت آدمي دارد. البته مولفه هاي عرفاني اين بيان آن را از تقريرِ معناي  سعادت در اخلاق هاي متعارف فضيلت ممتاز مي کند.

آيا مي توان ادعا کرد که «اخلاق ناصري» خواجه نصرالدين طوسي بازخواني و ترجمه «تهذيب الاخلاق» ابن مسکويه است؟ 
بسياري گمان مي کنند اخلاق ناصري در حد بازخواني و يا حتي ترجمه تهذيب الاخلاق ابن مسکويه است  که البته  منشاء اين تصور بيان فروتنانه خواجه در  مقدمه اخلاق ناصري است. اما مطالعه دقيق کتاب نشان مي دهد که به رغم استفاده فراواني که خواجه در نگارش اين کتاب از تهذيب الاخلاق ابن مسکويه برده است، برخي نکات دقيق فلسفي در آن ديده مي شود که کاملا نوآورانه است. به علاوه اينکه افزوده هائي در باب سياست يا تدبير منزل هم در آن ديده مي شود.

آيا مي توان «کيمياي سعادت»، «احياء علوم الدين»، «المنتقد في الضلال» غزالي را آثاري اخلاقي دانست؟ لطفا توضيح دهيد.
ترديدي نيست که آنها به ويژه دو کتاب اول کاملا مربوط به اخلاق است. البته رويکرد  آنها متفاوت از کتاب هائي مانند اخلاق ناصري يا تهذيب الاخلاق ابن مسکويه است. در اينجا غزالي بيش از آنکه سوداي تبيين فلسفي اخلاق را داشته باشد نگران سلوک اخلاقي است و مي کوشد با ارائه راهنمائي اخلاقي که از آموزه هاي ديني و تجربه عقلاني بشر اخذ شده است ، راه عمل و سلوک اخلاقي را هموار کند. البته براي کسي که مي خواهد در اخلاق فلسفي اسلامي کار کند لازم است اين کتاب ها را دقيق بخواند زيرا در لابلاي آنها نکات خوبي براي تبيين  اخلاق فضيلت اسلامي وجود دارد. 

«محجه البيضاء» فيض کاشاني در علم اخلاق چگونه کتابي است؟
اين کتاب از جهت چارچوب کاملا شبيه احياء العلوم غزالي است ولي هم به لحاظ روايت هاي مورد استناد و هم به لحاظ برخي مطالب و داستان هاي نقل شده در آنها متفاوت است. فيض کاشاني در "المحجه" سعي کرده است روايات شيعي معتبري براي تاييد نکات اخلاقي مورد نظر که عموما همان نکات اخلاقي کتاب  "احياء العلوم" است بيآورد ولي نکته مهم تر اين که وي برخي از داستان ها يا نکات اخلاقي "احياء العلوم"  را متاثر از رويکرد تصوف و زهد غزالي دانسته که با رويکرد اخلاقي اسلام جور نيست و از اين روي آنها را حذف کرده است.

آيا ملا احمد و ملا مهدي نراقي در کتابهاي «معراج السعاده» و «جامع السعادات» در حوزه اخلاق فضيلت نوآروي داشته اند؟
اگر منظور اين است که چارچوب ديگري براي تبيين اخلاقي ارائه کرده اند که مثلا در ابن مسکويه يا اخلاق ناصري نيست، جواب منفي است. اما هم در تقرير مطالب و هم در تلفيق مناسبي که آنها ميان آموزه هاي ديني و اصول اخلاق عقلي دارند نوآوري و خلاقيت ديده مي شود. در اين ميان جامع السعادات حتي بيشتر و بهتر از معراج الساده است و دامنه و نظم مطالب آن بيشتر و بهتر است. جامع السعادات اثري فلسفي در اخلاق اسلامي است ولي براي تبيين عقلاني آموزه هاي اخلاقي از علل و حکمت هاي احکام که در متون اسلامي آمده است بهره مي گيرد. اصولا انسجام و يکدستي عقل و وحي در اخلاق در اين کتاب بيشتر ديده مي شود.

براي آخرين پرسش بگوييد توجه به اخلاق فضيلت به عنوان يک نظريه اخلاقي اکنون در سراسر جهان از سوي انديشمندان اين حوزه چگونه است؟
همانطور که مي دانيد امروز استقبال خوبي از اين نظريه مي شود ولي در روند احياء اين نگرش بايد به چند مطلب توجه جدي کرد. يکي اينکه مولفه هاي متافيزيکي آن که موجب نزديک شدن اخلاق عقلي يوناني به اخلاق ديني اسلامي و مسيحي بود نبايد ناديده گرفته شود. ديگر اينکه تاکيد بر اخلاق فضيلت نبايد به معناي خاص گرائي و بي توجهي به اصول و قوانين اخلاق تلقي شود. پذيرش امکان اصلاح و تعديل يک رويه يا قانون اخلاقي در موردي خاص و بنا به تشخيص عقل عملي بايد در جهت نيل به غايت اصلي يعني سعادت واقعي انسان باشد نه به اقتضاي ميل و پسند کس يا جماعتي خاص. به علاوه اين تعديل بايد به نفي اصل و قانون اولي اخلاق نيانجامد. به هر حال در اصل اينکه فضائل نقش کليدي در اخلاق دارند و بايد در هر بياني از اخلاق جايگاه کليدي آنها حفظ شود ترديدي نيست اما در اين مسير نبايد جنبه هاي ديگر اخلاق ناديده گرفته شود.



 

اخلاق فضيلت

PDF چاپ نامه الکترونیک

اخلاق فضيلت

کاربست و گسترش نوين اخلاق فضيلت
گفت و گو با زهرا خزاعي*
علي بابايي


اخلاق فضيلت نظريه هايي هنجاري در حوزه اخلاق است که به خاطر تمرکز بر منش فاعل از ديگر نظريه هاي هنجاري متمايز مي شود. اخلاق فضيلت به عنوان نظريه ايي فاعل محور، فضيلت را به عنوان معياري براي اخلاقي بودن فاعل ارائه مي کند. براي آشنايي بيشتر با اخلاق فضيلت، آراي برجسته ترين نظريه پردازان اين حوزه و همچنين نقدهايي که به آن شده است، به سراغ خانم دکتر زهرا خزاعي رفتم و پرسش هايم را با ايشان در ميان گذاشتم. در اين گفت گو علاوه بر تعريف «اخلاق فضيلت»، مولفه ها و شاخصه هاي آن و بررسي تقريرهاي مختلف آن، برجسته ترين نقدهايي که به اين نظريه اخلاقي شده و همچنين جايگاه سعادت را در آن واکاوي مي کنيم. در ادامه علاوه بر بررسي جايگاه فعلي اخلاق فضيلت در ميان نظريه هاي رقيبش، رابطه آن را با سودگرايي اخلاقي و وظيفه گرايي اخلاقي بررسي مي کنيم. همچنين بنا به ضرورت به برخي از انديشه هاي اليزابت آنسکوم، فيليپا فوت، برنارد ويليامز، ليندا زاگزبسگي و ... مي پردازيم.
***
از آن جا که اين گفت و گو درباره اخلاق فضيلت است ناگزيريم از تعريف آن آغاز کنيم. بنابراين لطفا ابتدا براي ما «اخلاق فضيلت» را تعريف کنيد.
اخلاق فضيلت نظريه اي هنجاري است که به دليل تمرکز بر منش فاعل تا فعل از ديگر نظريه هاي هنجاري متمايز مي شود .  به دليل همين اختلاف در تمرکز است که اخلاق فضيلت به عنوان نظريه اي فاعل محور ، معياري براي اخلاقي بودن فاعل ارائه مي کند و دو نظريه سودگروي و ظيفه گروي به دليل عمل محوري معياري براي درستي و نادرستي فعل مطرح مي کنند. اخلاق فضيلت، فضيلت را به عنوان معيار  پيشنهاد مي کند و در وظيفه گروي و سودگروي، به ترتيب،  تبعيت از وظيفه اخلاقي و بيشينه سازي سود براي بيشترين افراد به عنوان معيار فعل اخلاقي تعيين شده اند. تقدم فضيلت بر عمل باعث مي شود تا در نظريه فضيلت، درستي فعل بر اساس خوبي منش و انگيزه هاي فاعل معين شود و فضيلت به طور کلي در اخلاق نقش محوري داشته باشد. مراد اين است از نظر اخلاق فضيلتي ها، فضيلت در ارزيابي اخلاقي  فرد و فعل، در فهم  گزاره هاي اخلاقي، در انگيزش اخلاقي، حتي در مباحث معناشناختي نقش اصلي را دارد چنانکه در تعاريفي که امثال هرست هاوس، زگزبسکي و اسلوت  از مفاهيم اصلي اخلاق مثل عمل درست، وظيفه، نتيجه خوب ومشابه اين ارائه کرده اند؛ همچنين در معرفت گزاره هاي اخلاقي و برانگيختگي فاعل، فضيلت پايه و اساس است. از سوي ديگر به دليل تقدم فضيلت بر الزام اخلاقي نظريه فضيلت را نظريههاي ناظر به ارزش و ديگر نظريه هاي هنجاري رانظريه هاي ناظر به الزام مي خوانند.

ماهيت اخلاق فضيلت چيست و به عبارت ديگر ماهيت اخلاق فضيلت را چه ويژگي ها و مولفه هايي تشکيل مي دهند که سبب تمايز آن از ديگر نظريه ها مي شود؟
همانطور که اشاره شد مهمترين ويژگي اخلاق فضيلت اين است که بر شخصيت اخلاقي فاعل تأکيد دارد و در اين رابطه محوريت و اولويت را به فضيلت مي دهد و عمل از اولويت ثانوي برخوردار است. در حالي که در نظريه هاي عمل محور فعل در اولويت قرار دارد و تطابق فعل با معيارهاي ارائه شده از سوي آنها براي درستي فعل کفايت مي کند و فضائل  اگر اهميتي هم داشته باشند نسبت به فعل در اولويت ثانوي قرار داشته و تنها به عنوان ابزاري براي انجام عمل درست (عمل مطابق با معيار خاص آنها) مي تواند ارزشمند باشد. غايت گرايي عنصر مهم ديگري است که در تقرير اکثر فيلسوفان فضيلت به عنوان عنصري تعيين کننده مطرح است. غايت گرايان براي انسان هدف و غايتي را در نظر مي گيرند و بر اين باورند که همه فعاليتهاي انسان بايد در جهت رسيدن به اين غايت باشد. آنها از اين غايت به سعادت يا يودايمونيا تعبير مي کنند. به باور سعادت گرايان اين سعادت بدون فضائل حاصل نمي شود. ويژگي بسيار مهم ديگرنقشي است که اين نظريه به فضائل، به ويژه حکمت عملي در معرفت شناسي اخلاقي مي دهد. به دليل اينکه اخلاق فضيلت بر خلاف نظريه هاي ناظر به الزام از ابتدا به تعيين قواعد و اصول کلي اي نمي پردازد که فرد  به کمک آنها بتواند در شرايط مختلف تصميم گيري کند و به گفته ارسطو اخلاق بر خلاف ديگر علوم، مثلا رياضي، داراي اصول و قواعد مدون و معيني نيست که برا ي همه در همه شرايط يکسان باشد در نتيجه تشخيص فعل درست بر عهده خود فاعل فضيلتمند گذاشته شده است. او بايد بتواند به واسطه فضيلت حکمت عملي در موقعيت هاي مختلف تصميم بگيرد چه فعلي را انجام دهد يا ترک کند. از اين رو در اين نظريه حکمت عملي به عنوان فضيلت عقلاني بسيار اهميت دارد. علاوه بر اين در اخلاق فضيلت الگوهاي اخلاقي به ويژه براي افرادي که هنوز به مرز حکمت نرسيدههاند نقش بسيار مهمي در معرفت شناسي اخلاقي ايفا مي کنند. زيرا افراد با  مشاهده  الگوها و عکس العمل هاي آنها مي تواند فعل درست را درک کنند و يا در مقام تصميم گيري با اين پرسش که اگر اين الگو در شرايط من بود چه تصميمي مي گرفت مي تواند بفهمد  چه فعلي را بايد در انجام دهد. از اين روست که مي بينيم مثلا زاگربسکي وجود الگوها را به عنوان يک عنصر ضروري براي اخلاق فضيلت تلقي مي کند. مؤلفه مهم ديگر انگيزه هاي اخلاقي فاعل است که در نظر برخي فيلسوفان، مثلا اسلوت،  نقش اصلي را در ارزشمندي فاعل و فعل ايفا مي کند. اگر بخواهم همه اين ويژگيها را در يک عنصر خلاصه کنم همان است که براي اخلاق فضيلتي ها خود فاعل يعني شخصيت يا هويت اخلاقي وي بيش از همه چيز اهميت دارد. منش خوب، احساسات و انگيزه هاي خوب، تصميمات درست و عمل خوب که عناصري تفکيک ناپذيرند وقتي بر اساس فضيلت تفسير شوند در واقع معرف ماهيت اخلاق فضيلتند.

تقريرهاي مختلفي از اخلاق فضيلت وجود دارد که عبارتند از: تقرير سعادت گرا، تقرير فاعل- مبنا، تقرير سکولار و ديني، تقرير کثرت گرا و محض، اخلاق مراقبت.  اگر امکان دارد لطفا به اختصار هر يک از اين تقريرها را براي ما تعريف کنيد.
اول اشاره کنم همه تقريرهايي که در اخلاق فضيلت وجود دارد از اين جهت مشترکند که فضيلت را محور و معيار اخلاق مي دانند. اما از جهاتي ديگر با هم اختلاف دارند مثلا در پاسخ به اين سؤال که آيا انسان به طور کلي در زندگي به دنبال رسيدن به هدف و غايتي است يا خير  دو ديدگاه کلي وجود دارد گروهي که به اين سؤال پاسخ مثبت مي دهند به عنوان غايت گرا شناخته مي شوند و غيرغايت گرايان کساني اند که به اين سؤال پاسخ منفي مي دهند. در رويکرد غايت گرايي فضائل به عنوان عناصري ضروري براي رسيدن به اين هدف  که همان سعادت است تلقي مي شوند. معمولا فيلسوفان فضيلت غايت گرا هستند. افلاطون، ارسطو، اکوئيناس، و نوارسطوئياني مثل هرست هاوس، فيليپا فوت، مک اينتاير و بسياري ديگر در اين گروه قرار دارند، گر چه ممکن است در تبيين ماهيت سعادت اختلافاتي با هم داشته باشند. فيلسوفاني که با رويکرد ديني اخلاق ارسطو را تفسير مي کنند عمدتا سعادت گرا هستند. در مقابل افرادي مثل آيريس مرداک و پينکافس رويکردي غيرغايت گرايانه دارند. در تقرير فاعل ـ مبنا انگيزه هاي فاعل، محور و معيارخوبي فاعل و درستي فعلند. يعني اخلاق بر اساس انگيزه هاي فاعل معنا و وجود پيدا مي کند. اين رويکرد را مايکل اسلوت مطرح مي کند و آن را د رمقابل رويکرد ارسطو قرار مي دهد که آن را فاعل ـ محور مي خواند . مهمترين تمايز ارسطو و اسلوت در اين است که ارسطو ضمن اولويتي که  به فضائل مي دهد معتقد است افعال فضيلتمندانه ذاتا ارزشمندند و فارغ از انگيزه هاي فاعل، قابل شناخت. اما از نظر اسلوت همه چيز بستگي به اين دارد که فاعل با چه انگيزه اي فعل را انجام دهد. وي از همدلي و عشق به عنوان بهترين انگيزه اخلاقي نام مي برد. دو رويکرد کثرت گرا و محض از اين جهت تفاوت دارند که در معرفت شناسي اخلاقي علاوه بر فضائل براي اصل و قواعد هم نقش معرفتي قائل باشيم يا نباشيم. به عبارت ديگر آيا تنها فضائل هستند که نقش معرفت شناسانه دارند يا  اينکه در کنار فضائل، قواعد اخلاقي هم وجود دارند و آنها هم در شناخت اخلاقي نقش دارند. کثرت گراها به اين پرسش، پاسخ مثبت مي دهند مثل هرست هاوس، و طرفداران اخلاق فضيلت محض پاسخ منفي، مثل خود ارسطو. در رويکرد ديني سعي مي شود اخلاق فضيلت بر اساس مباني و اعتقادات ديني تفسير شود. به همين دليل است که در اين رويکردها در رابطه با تعريف سعادت، فضيلت، اقسام فضائل و حتي اکتسابي بودن يا نبودن آنها اختلافاتي نسبت به رويکردهاي سکولار مي بينيم که نه در حوزه معناشناختي نه معرفت شناختي و حتي د ربسياري موارد، انگيزشي هيچ نقشي براي دين قائل نيستند. اخلاق مراقبت را د رابتدا فمنيستهايي مثل گيليگان و نودينگز مطرح مي کنند از اين رو تقرير مراقبت در اخلاق فضيلت از اين جهت که به احساساتي مثل عشق و مراقبت و همدلي اهميت خاص مي دهد شبيه ديدگاه فمنيستهاست اما با آن تفاوت بسيار  دارد. در بين اخلاق فضيلتي ها اسلوت به صراحت از اين نوع اخلاق حمايت مي کند.

اخلاق فضيلت چه ويژگي دارد که تقريرهاي مختلفي از آن وجود دارد؟ همان طور که در پرسش پيش هم مطرح کردم از اين نظريه هم تقرير سکولار وجود دارد و هم تقرير ديني، هم کثرت گرا و هم محض! ويژگي اين اخلاق چيست که چنين امکاني را به وجود مي آورد؟
در ابتدا به نظر مي رسد اين تعدد تقريرها ناشي از اختلاف فيلسوفان در تفسير مفاهيم اوليه اين نظريه مثل خود فضيلت و سعادت باشد يا به خاطر موضع گيري هاي مختلفي که نسبت به موارد گوناگون دارند.  اما به نظر من آنچه باعث شده تا در اخلاق فضيلت اين تقريرها شکل بگيرد انعطاف پذيري اين نظريه و سازگاري اش با انديشه ها و تفکرات مختلف و اهميتش براي اديان و غير دينداران است؛ زيرا اين نظريه با تمرکز بر فاعل و انگيزه ها و احساسات وي چيزي را به عنوان معيار خوبي و بدي معرفي مي کند که در هر فرهنگ و مذهبي مورد توجه است. اين مهم به انضمام نکته اي که در ابتدا ذکر کردم طبيعتا باعث شکل گيري تقريرهاي گوناگون خواهد شد.

پيش از اين که بيشتر به طور تخصصي وارد مباحث مربوط به اخلاق فضيلت شويم مناسب است اندکي به سير تحول و تطور اين نظريه در طول تاريخ بپردازيم. اخلاق فضيلت در طول تاريخ چه مراحلي را پشت سر گذاشته و اکنون در چه مرحله ايي از رشد خود به سر مي برد؟
به عنوان يک نظريه اخلاقي سابقه اخلاق فضيلت را بايد به ارسطو برگرداند اما ا ز جهت اهميت دادن به منش اخلاقي بايد اين نظريه را مرهون سقراط و پس از آن افلاطون باشيم. رواقيون هم تقريري ولو از جهاتي متفاوت با ارسطو از اين نظريه دارند. فيلسوفان مسيحي هم د رقرون وسطي با تلفيق نظريه ارسطو با ديدگاهاي مسيحي خود تقريري ديني از اخلاق فضيلت ارائه کردند. پس از مدتي غفلت از اهميت و نقش فاعل و منش اخلاقي او در اخلاق، در دوره مدرن، مجددا با مقاله فلسفه اخلاق مدرن آنسکوم( 1958) با گرايش جديدي نسبت به اين نظريه مواجه مي شويم. از اين به بعد نظريه فضيلت با استقبال بسيار خوبي روبرو مي شود و فيلسوفاني با رويکرد نوارسطويي، نوهيومي و نوافلاطوني به صورتهاي مختلف به  حمايت از اين نظريه پرداختند. فيليپا فوت، هرست هاوس، مک اينتاير، پينکافس، اسلوت، آناس، سوانتن و .... از آن جمله هستند.
اکنون اخلاق فضيلت در حوزه اخلاق کاربردي بسيار مورد توجه است و در اين زمينه رشد خوبي داشته است. در زمينه تعليم و تربيت بيش از گذشته مورد توجه قرار دارد. د رحوزه معرفت شناسي تاثير  به  سزايي گذاشته  است به طوري که معرفت شناسان فضيلت بر اين باورند که با تمرکز بر فضيلت معرفتي مي توانند بر مهمترين مشکلات معرفت شناسي فائق آيند. زگزبسکي در اين رابطه سعي کرده نظريه اي معرفت شناسانه را بر اساس اخلاق فضيلت طراحي کند. نوسبام مي گويد ايدهههاي ارسطو مي توانند يک فلسفه سياسي ليبرال را به وجود آورد. اين ها نشان از وضعيت  رو به رشد اخلاق فضيلت دارد.

برجستههترين نقدهايي که به اخلاق فضيلت شده است از چه منظري است؟
مهمترين نقدها از جنبه معرفت شناسي بر اخلاق فضيلت وارد شده است.  اين نقد ناظر به نقش نظريه هاي هنجاري در رابطه با ارائه راهنماي عملي است. فرض بر اين است که يک نظريه هنجاري بايد بتواند براي همه افراد  راهنماي عملي فراهم کند به طوري که آنها  قادر باشند  در مو قعيت هاي مختلف تصميم گيري هاي صحيح داشته باشند. اما اخلاق فضيلت به دليل عدم ارائه قواعد اخلاقي از  عهده اين مهم برنمي آيد به همين دليل در حوزه اخلاق کاربردي نيز ناکارآمد است. در همين رابطه مشکلاتي مثل ناتواني فاعل در خروج از تعارضات اخلاقي مطرح مي شود. مبهم بودن معنا و ماهيت عمل د راين نظريه از جمله مشکلات معناشناختي است که تاثير آن را د ر نقدهاي معرفت شناسي مي بينيم . دشواري شناخت الگوهاي اخلاقي که باز در معرفت شناسي نقشي اصلي دارند از ديگر جنبه هاي همين مشکل معرفت شناسي اما به گونه ديگري است.

فيلسوفان و طرفداران اخلاق فضيلت چگونه و در قالب چه استدلال ها و ادله ايي اين نقدها را پاسخ داده اند؟
پاسخها معمولا يا نقضي است يا حلي. يا ناظر به اين است که مشکلاتي که بر اخلاق فضيلت وارد شده بر ديگر نظريه ها هم وارد است يا اينکه بر اساس پتانسيل ها ي اين نظريه سعي مي کنند به اين نقدها پاسخ دهند. تأکيد بر نقشي که فضائل به ويژه حکم عملي در حوزه معرفت شناسي دارد و توجه دادن به نقشي که آگاهي و هوشياري فاعل فضيلتمند در تشخيص تمايزات اخلاقي دارد و اشاره به اين مهم که   الزاما نظريه هنجاري موظف به ارائه راهنماي عملي نيست يا اينکه اتفاقا اخلاق فضيلت با توجه به پتانسلهايي که دارد بهتر مي تواند  از عهده اين مهم برآيد  از جمله پاسخها است.

اگر بخواهيم اندکي دقيق تر به تحليل فضيلت بپردازيم؛ ناگزيريم تفاوت ها و شباهت هاي دو واژه "virtue" و "arête" را بررسي کنيم. همچنين بگوييد اين دو واژه به لحاظ تاريخي چه قرابت هايي با يکديگر دارند؟
آريته در يونان باستان به معناي هر نوع مزيت و برتري است که يک موجود مي تواند نسبت به ديگري داشته باشد. اين نوع مزيتها نه اختصاصي به انسان داشته و نه به معناي ارزش اخلاقي د ربين انسانها بوده است. برتري يک حيوان نسبت به ديگري به خاطر توانايي و عمل و استعدا خاصش بوده و در بين انسانها هم براي هرنوع استعداد  و توانايي به کار مي رفته است. گاه اين مزيت در باره عمل به وظايف به کار مي رفته است و فرد داراي آريته کسي بوده که به وظايفش در هر حوزههاي که باشد به خوبي عمل کند. کاربرد اخلاقي آن از قرن 4 و 5 قبل ا زميلاد شروع مي شود که د رآثار فيلسوفان مشهور يونان مثل سقراط و بقيه شاهد آن هستيم. اين واژه به معناي ارزش اخلاقي در  زبان انگليسي به virtue ترجمه مي شود که مراد از آن همان فضيلتي است که د راخلاق فضيلت مطرح است. فضيلت هم که به صورتهاي مختلفي تعريف شده يعني ملکه نفساني يا عقلاني يا انگيزشي يا... به هر حال حکايت از نوعي برتري و امتياز اخلاقي نسبت به ديگران دارد از همين روست که آدامز در کتاب نظريه فضيلت خودش براي اشاره به فضيلت از واژه excellence استفاده مي کند.

جايگاه سعادت در نظريه اخلاق فضيلت چيست؟ و چه تفسير فلسفي مي توان از «سعادت» ارائه کرد؟
در تفسير غايت گرايانه از اخلاق فضيلت، سعادت غايت زندگي انسان بوده، ذاتا ارزشمند و خود بسنده است. و اما درباره تفسير فلسفي بهتر است آن را مثل ارسطو به زندگي مطابق با همه فضائل يا برترين فضيلت، يا به طور کلي زندگي مطابق با طبيعت عقلاني تعريف کنيم. لازمه  اين نوع زندگي اين است که فرد داراي فضائل باشد و مطابق آنها زندگي کند. ارسطو گاهي سعادت را به معناي زندگي مطابق با همه فضائل اخلاقي و حکمت عملي مي داند که نتيجه آن داشتن يک زندگي اخلاقي است و  گاهي از آن به داشتن زندگي متأملانه و نظري تعبير مي کند که لازمه آن داشتن حکمت نظري است. اين نوع زندگي که در کتاب دهم اخلاق نيکوماخوس تبيين شده نسبت به زندگي نوع اول ارزشمندتر است.

چه تفاوتي ميان تفسير سعادت در تقرير فيلسوفان مسلمان و مسيحي وجود دارد؟
اين دو گروه در تفسير سعادت اشتراکاتي دارند و اختلافاتي. تفسير سعادت بر پايه باورهاي ديني و متون وحياني و تعبير از معرفت خداوند به عنوان سعادت حقيقي که در آثار بسياري از انها آمده است و اعتقاد برخي از آنها به اين که سعادت  در همين دنيا به دست مي آيد و برخي تحقق آن را در آخرت ميسر مي دانند و نقشي که فضائل اخلاقي و عقلاني و به ويژه ديني در تحقق سعادت دارد از جمله مشترکات بين مسلمانان و مسيحيان است. اما اختلافات را بيشتر بايد در عقايد کلامي و تأثير آن در تفسير و  تحقق سعادت، يا نقش فضائل ديني و اقسام آن، که فهم آنها الزاما متوقف بر فهم متون ديني است و مشابه اين دانست.

اگر موافق باشيد در اين بخش از گفت و گويمان به نقد اخلاق فضيلت بپردازيم. نقد معرفت شناسي چه بخش هايي از اخلاق فضيلت را نشانه مي گيرد؟ واکنش و پاسخ طرفداران اخلاق فضيلت به نقد معرفت شناسي چيست؟
نقد معرفت شناسي دو عنصر را نشانه مي گيرد فاعل و فعل را. از سويي مشکلش با تشخيص فاعلهاي اخلاقي به ويژه الگوهاست از سوي ديگر مشکلش با شناخت افعال درست و نادرست است. در سؤال قبلي تا حدودي به اين جواب دادم. اما اگر بخواهم دقيق تر توضيح دهم قضيه از اين قرار است که  اخلاق فضيلت براي شناخت گزاره هاي اخلاقي چه راهي پيشنهاد مي کند؟ در معرفت شناسي اين رويکرد غالب وجود دارد که براي صدور حکم اخلاقي نيازمند اصول و قواعد عامي هستيم که بر پايه آنها به راحتي بتوانيم تشخيص دهيم چه فعلي را  بايد يا نبايد انجام دهيم. و اين مشهور است که اخلاق فضيلت هيچ قاعده و اصل خاصي را پيشنهاد نمي کند. از اين جهت است که رويکرد اخلاق فضيلت را نوعي رويکرد خاص گرايانه مي دانند و دو نظريه ديگر را عام گرايانه. مطابق خاص گرايي فاعل بايد در موقعيت هاي خاص بر اساس شرايط و ويژگي خود فعل تصميم  بگيرد چه کاري را انجام دهد. مشکل فقدان قواعد در زمان تعارضات اخلاقي هم فاعل را با مشکل مواجه مي کند. جنبه دوم مشکل به دشواري فاعل فضيلتمند و الگوهاي اخلاقي برمي گردد. به مشکل اول به چند صورت مي توان پاسخ داد:  يکي اينکه بگوييم نقدهاي  وارد شده اختصاصي به اخلاق فضيلت ندارد و ديگر نظريه ها هم با آن مواجهند مثل کاري که هرست هاوس درکتاب« درباره فضيلت» کرده است. و ديگر اينکه نشان دهيم با وجود اين مشکلات مشترک اتفاقا نظريه فضيلت بهتر از بقيه مي تواند از مشکل رها شود. اين کار را  هم هرست هاوس سعي کرده انجام دهد و ديگراني هم هستند که چنين عقيدههاي دارند. راه ديگر اينکه از ابتدا نشان دهيم اخلاق فضيلت هم عاري از قواعد نيست و سعي کنيم بر اساس همان معيارهاي اوليه اخلاق فضيلت به توجيه اصول و قواعد بپردازيم اين کار را هم اسلوت سعي کرده  انجام دهد هم هرست هاوس. اسلوت درکتاب «اخلاق مراقبت»  بر پايه انگيزه همدلي سعي کرده مشکل معناشناختي و معرفت شناسي را حل کند. راه ديگر هم اين است که اثبات کنيم براي فهم گزاره ها اصلا نيازي به قواعد نداريم و نشان دهيم اتفاقا اخلاق فضيلت لوازم فهم گزاره ها را بهترو بيشتر از بقيه دارد. اين ادعا را هم برخي از نويسندگاه اخلاق فضيلت دارند.

همان طور که مي دانيم و شما نيز در کتاب تان به اين نکته اشاره کرده ايد: «تمرکز اخلاق فضيلت بر ملکات دروني و ارزيابي فاعل و فعل او بر اساس ملکات، اخلاق فضيلت را با اين مشکل مواجه مي کند که اگر اخلاقي بودن فاعل از راه ارزيابي رفتارهاي او ميسر نباشد، چگونه مي توان به ملکات و انگيزهههاي فاعل آگاهي پيدا کرد و بر اساس آن ها مشخص کرد چه کسي خوب است و چه کسي بد؟» (ص 184) اين مسئله در واقع نقد ديگري به اخلاق فضيلت يا همان «دشواري شناخت فاعل فضيلت مند» است. اگر ممکن است اندکي بيشتر اين نقد را شرح دهيد و بگوييد طرفداران اخلاق فضيلت چگونه آن را پاسخ داده اند؟
همانطور که قبلا اشاره کردم فاعل فضيلتمند يا الگوي اخلاقي د ر شناساندن وظايف اخلاقي نقشي بسيار حياتي دارد. اما چون معيار خوب بودن اين افراد وجود همان فضائل و يا داشتن منش اخلاقي  و مطابق نظريه اسلوت داشتن انگيز هاي خوب است، از سوي ديگر  فهم انگيزه ها و منش افراد کار بسيار دشواري است در نتيجه اخلاق فضيلت بايد مشخص کند هر فردي چگونه مي تواند الگوها را بشناسد تا با تقليد از آنها درستها را از نادرستها تشخيص دهيم. الگوي اخلاقي شبيه همان ناظر آرماني است يا به گفته زگزبسکي فاعل آرماني که تشخيصش و عملش براي افراد عادي معيار است.  حال در باره شناخت الگوها راه حلهاي متفاوتي داده شده است. در مجموع مي توان گفت الگوها يا هنوز زنده اند يا  در قيد حيات نيستند. براي شناخت الگوهاي زنده، علاوه بر مشاهده و دقت در نوع عکس العملهاي افراد،  بهترين راه تکيه بر شهرت به خوبي و اعتماد به گفته افرادي است که بيش از بقيه به خوب بودن و صداقت و تشخيص آنها باور داريم. اين  مي تواند تا حدودي به ما در اين رابطه کمک کند. در مورد مردگان داستانهاي روايي که به نقل داستان زندگي الگوها پرداخته است براي آشنايي با روش زندگي و رفتاري آنها خوب است. الگوهايي که اديان به ما معرفي مي کنند بهترينها هستند. به هر حال با مطالعه زندگي و دقت در فهم معيار به کار گرفته شده توسط قديس اخلاقي يا مشاهده آگاهانه و هوشيارانه همان رفتار و عکس العملهاي آنها مي توان به تدريج آنها را شناسايي کرد. علاوه بر اينکه خيلي وقتها ما الگوها و معيارهاي آنها را از بچگي در فضاي خانواده مي شناسيم.

نقد ديگري که به اين نظريه وارد شده اين است که آن را متهم به آرمان گرايي و خيال پردازي کرده اند. اما چرا و به چه دلايلي برخي از منتقدان اخلاق فضيلت را اخلاقي آرمان گرا و خيال پرداز ناميده اند؟ طرفداران اين نظريه چگونه اين نقد را پاسخ داده اند؟
به دو دليل: گروهي حل معضلات اخلاقي موجود در جوامع پيچيده امروزي را بر پايه چند فضيلت ارسطويي بيشتر به رؤيا شبيه مي بينند تا واقعيت. زيرا حل مسائل جديد متعددي که امروزه در اثر پيشرفت تکنولوژي، گسترش روابط بشري به ويژه روابط سياسي حاصل شده به ويژه با توجه به شخصيت پيچيده انسان امروزي،  اقتضاي داشتن مجموعه متکثري از فضائل را دارد. گروهي تحقق ادعاي ارسطو در باره وحدت فضائل را بيشتر به آرزو نزديک مي بينند.  اين نظريه مي گويد فرد يا همه فضائل را دارند يا هيچکدام را،. و لازمه آن اين است که فرد فضيلتمندي وجود نداشته باشد و اگر هم موجود باشد اکثر افراد جامعه غير فضيلتمند باشند. اين دو ايراد باعث مي شود تا نظريه ارسطو ناکافي و ناکارآمد تلقي شود. اخلاق فضيلتي ها در واکنش به ايراد اول مي گويند که لازمه فضائل چهارگانه ارسطو محدود کردن گستره فضائل نيست بلکه از اينها به فضائل کلي تعبير مي کنند و معتقدندکه ذيل هرکدام مي توان مجموعه اي از فضائل قرار داد (اتفاقي که د رکتب فيلسوفان مسلمان افتاده است) و درباره ايراد دوم برخي آن را مي پذيرند و برخي معتقدند اگر محدوده معنايي هر فضيلتي را ضيق ندانيم حق با ارسطوست که فرد غير عفيف غير شجاع هم هست. زيرا شجاعت محدود به جنگاوري در ميدان جنگ نيست و بقيه نيز به همين صورت قابل توجيهند.

خانم دکتر خزاعي همان طور که در چند پرسش پيش اشاره کردم، شما در کتاب «اخلاق فضيلت» در نقد اين نظريه از سه عامل نقد معرف شناسي اخلاق فضيلت، دشواري شناخت فاعل فضيلت مند و اخلاق فضيلت به مثابه اخلاقي آرمان گرا و خيال پردازنه نام برده ايد. براي ما بگوييد علاوه بر اين ها چه نقدهاي ديگري به نظريه وارد شده است؟
نسبي گرايي، خودگرايانه بودن ، ثابت نبودن فضيلت که نتيجه تفسيرهاي روانشناختي اجتماعي از ماهيت فضيلت است (ادعايي که جان دوريس دارد)، تکثر غايات،  عدم تلقي اخلاق فضيلت به عنوان نظريههاي مستقل و ايرادات ديگري که هر کدام يکي از عناصر اين نظريه را هدف گرفته است.

جايگاه فعلي اخلاق فضيلت در ميان نظريه هاي رقيبش  چگونه است؟
آن طور که مطالعات اخلاقي نشان مي دهد اخلاق فضيلت در وضعيت بسيار حساسي قرار دارد از سويي گرايش به اين نظريه در حوزه اخلاق کاربردي و همچنين در حوزه اخلاق اجتماعي افزايش يافته است از سوي ديگر هنوز لازم است فيلسوفان فضيلت با دقت و سرعت بيشتري موانع استفاده از اين نظريه را رفع کنند. اين نظريه به خاطر انعطاف پذيري و تأکيدي که  بر نقش انسان تربيت يافته در حل مشکلات بشري  دارد و به خاطر  تلاشي که در جهت بالا بردن رشد اخلاقي و عقلاني افراد براي يافتن راهي جهت پيش نيامدن مشکلات د رحوزه هاي مختلف سياسي، فرهنگي و اقتصادي دارد  از جايگاه خوبي برخوردار است. به هر حال به نظر مي رسد به رغم همه اهميتي که ديگر نظريه هاي اخلاقي دارند و هنوز هم مورد توجه بسيار از فيلسوفان هستند اخلاق فضيلت به خاطر جذابيتهايي که دارد از موقعيت بهتري برخوردار است. البته رويکرد کثرت گرايانه آن کارآمدتر است. 

در مقام مقايسه اخلاق فضيلت با سود گروي اخلاقي و وظيفه گروي اخلاقي، اخلاق فضيلت چه جايگاهي دارد؟ و نقدهاي اخلاق فضيلت به سود گروي و وظيفه گروي را تقرير فرماييد.
هر کدام از نظريه هاي اخلاقي از جهاتي ارزشمندند و همه آنها با مشکلاتي مواجهند. اما به نظر مي رسد اخلاق فضيلت به دلايل مختلفي بر بقيه ترجيح دارد. فيلسوفان فضيلت در توجيه نظريه خود علاوه بر نقدهاي مشترکي که بر نظريه هاي رقيب وارد مي کنند؛ يعني تا آنجا که ممکن است با سودگرايان همراه مي شوند و وظيفه گروي را نقد مي کنند و با وظيفه گروي براي محکوم کردن سود گروي مي کوشند، ايراداتي را از منظر خود فضيلت  بر دو نظريه ديگر وارد مي کنند. مهمترين آنها بي توجهي به انگيزش اخلاقي و يا ارائه تبيين نادرست از آن،‌  بي توجهي به منش اخلاقي، بي معنا بودن آرمان بي طرفي است. 

اخلاق مراقبت يا (Care Ethics) چگونه با اخلاق فضيلت معاصر پيوند مي خورد؟
بهترين فيلسوفي که توانسته  بين اين دو نظريه پيوند برقرار کند مايکل اسلوت است. وي نظريه فضيلت را بر پايه مراقبت بنا مي نهد و سعي مي کند بر اساس همدلي تقريري از اخلاق فضيلت ارائه کند. همان گونه که اشاره شد اسلوت در نظريه فضيلت فاعل ـ مبنا انگيزه هاي فاعل را معيار خوب و بد بودن فاعل و درستي و نادرستي افعالش مي داند. انگيزه خوب از نظر وي نيکخواهي و همدلي  است. اگر هيوم را هم جزو اخلاق فضيلتي ها بدانيم به خاطر اينکه همدردي را معيار فعل اخلاقي مي داند مي توان گفت چنين رويکردي دارد.  زگزبسکي نظريه انگيزش الهي اش را به خاطر تاکيد بر انگيزه و عشق به عنوان سرآمد انگيزه ها از نوع اخلاق مراقبت مي داند. اگر همين معيار همدلي وعشق ورزيدن به ديگران را به عنوان معيار اخلاقي،عنصر اصلي اخلاق مراقبت بدانيم مرداک هم در نظريه معرفت شناسي اش چنين ديدگاهي دارد اما بر خلاف اسلوت همه ابعاد نظريه اش را بر اسا س همدلي بنا نمي نهد. به هر حال بايد به اين نکته توجه داشت گر چه ممکن است در اثار برخي از فيلسوفان فضيلت به عشق و همدلي به عنوان يک ارزش  اشاره شده باشد  ولي صرف اين باعث نمي شود تا  آنها را به عنوان يک اخلاق مراقبتي بشناسيم؛ مثلا هرست هاوس که در مقاله سقط جنين بر اساس همدلي راه حلهايي پيشنهاد مي کند.
اليزابت آنسکوم چگونه دست به احياء اخلاق فضيلت در دوره معاصر زد؟
انسکوم در مقاله فلسفه اخلاق مدرن علاوه بر نقدهايي که بر هر کدام از نظريه ها وارد مي کند همه نظريه ها را از اين جهت ناکارآمد مي داند که از مفاهيمي مثل الزام و وظيفه استفاده کردههاند. به گفته او اين مفاهيم تنها بر پايه باورهاي ديني يعني باور به خدا قابل توجيهند ولي درعصري که خداوند در بين مردم جايگاهي ندارد اين مفاهيم نيز بي ارزش و بي مبنا شده و ديگر دم زدن از اخلاق معنا ندارد. وي روي آوردن به اخلاق فضيلت را بهترين راهکار مي داند که به دليل محوريت دادن به مفاهيم ارتئيک بهتر از بقيه مي تواند مفيد باشد.

نقش فضائل و رذائل اخلاقي ارسطويي در انديشهههاي فليپا فوت و احياء اخلاق فضيلت را چگونه ارزيابي مي کنيد؟
فوت با اين ادعا که فلسفه اخلاق بايد با فضيلت شروع شود نخستين گام را در جهت حمايت از اخلاق فضيلت برمي دارد. وي  در مقاله «فضائل و رذائل» تبيين خوبي ا زفضيلت ارائه مي کند. ويژگي مهمي که اين تعريف دارد اين است که سعي مي کند بر اساس طبيعت انسان ونيازهاي او ماهيت فضيلت را توضيح دهد. وي همانند ارسطو فضائل را براي خوب زيستن لازم مي بيند و در کتاب «خير طبيعي» خير انسان را متناسب با طبيعت او به تفصيل توضيح مي دهد. تبيين ماهيت فضيلت بر اساس ديدگاه هاي طبيعت گرايانه و رواشناسانه و تفسير خير ديدگاه او را جذاب کرده است.

نظرتان درباره ادله برنارد ويليامز در ابطال نظريه سود گروي و وظيفه گروي و پيشرفت اخلاق فضيلت را چيست؟
ويليامز دلائل متفاوتي در نقد دو نظريه سودگروي و وظيفه گروي ذکر مي کند اما نقدهاي وي درعين حال که اين دو نظريه را به  چالش مي کشد ، با بر شمردن دلائل برتري نظريه فضيلت بر دو نظريه ديگر در پيشرفت اخلاق فضيلت سهم زيادي دارد. هر چند خود ويليامز يک اخلاق فضيلتي نيست. وي هر دو نظريه به ويژه نظريه کانت را به خاطر اين که نمي تواند انگيزش اخلاقي را به خوبي تبيين کند نقد مي کند. ويليامز يک فيلسوف درونگراست که معتقد است ميل و عاطفه دروني مهمترين عنصر انگيزشي است اما کانت صرف باورهاي عقلاني را دليل انجا م فعل مي داند. وي کانت را به دليل ناديده گرفتن احساسات دروني و بي توجهي به شخصيت و انگيزش نقد مي کند و سود گروي را به دلايل مختلفي از جمله به خاطر آرمان بي طرفي به چالش مي کشد. مقايسه اي که وي در اين رابطه به کمک چند مثال بين سودگروي و اخلاق فضيلت انجام مي دهد تا نشان دهد بي طرفي سودگرايان نسبت به اينکه چه کسي فعل خطا را انجام دهد د رجايي که سود زيادي در پي دارد ( در دو مثال جورج و جيم)  و حساسيت اخلاق فضيلتي ها در اين رابطه، با اين پرسش که چرا من بايد اين فعل را انجام دهم، به طور شهودي حکايت از برتري معيار  فضيلت دارد. اين نقدها از سويي بسيار به اخلاق فضيلتي ها کمک کرد تا به کمک اين ادله به دفاع از ديدگاه خود بپردازند از سوي ديگر توانست مزيت و  برتري نظريه فضيلت را، حداقل از جهاتي، نسبت به سود گروي نشان دهد.

خانم دکتر خزاعي لطفا نظريه انگيزش الهي ليندا زاگزبسگي را در اخلاق فضيلت توضيح دهيد؟ و اگر ممکن است اين موضوع را در رابطه الزام و انگيزش فرانکنا در مقاله معروفش تحت اين عنوان مقايسه کنيد.
اجازه دهيد اول درباره رابطه الزام و انگيزش از نظر فرانکنا توضيحاتي بدهم بعد به سراغ زگزبسکي بروم. مقاله فرانکنا ناظر به اين پرسش است که  الزامات اخلاقي تا چه حد انگيزشيهاند؟. در اين رابطه دو ديدگاه مهم وجود دارد: برون گرايان که  معتقدند الزام يا باور به تنهايي براي برانگيختن فاعل کافي نيست و درون گرايان که عمدتا باور يا الزام را براي برانگيختن کافي مي دانند آنچه فرانکنا در اين مقاله مطرح مي کند ناظر به اختلافات اين دو گروه است. اما زگزبسکي وقتي درباره نظريه انگيزش الهي صحبت مي کند سخن او نه ناظر به الزام است نه انگيزش به معنايي که گفته شد. البته اگر در پي فهم اين رابطه از نظر زگزبسکي باشيم بايد اين را در مقاله احساس و حکم اخلاقي جستجو کنيم. وي در آن مقاله حکم اخلاقي که در بردارنده مفاهيم ضخيم يا فربه باشد را براي انگيزش کافي مي داند و از اين جهت درون گراست . اما در اينجا از نظر زگزبسکي فرقي نمي کند فاعلي که چنين حکمي کرده داراي فضيلت باشد يا نباشد. به عبارت ديگر سخن او در اينجا ناظر به ديدگاه او درباره اخلاق فضيلت نيست. اما وقتي وي درباره ماهيت فضيلت  مي گويد انگيزه را مهمترين عنصر سازنده  فضيلت مي داند. در اينجا از نظر او کسي که داراي فضيلت است ضرورتا برانگيخته مي شود تا فعلي را که متناسب با ان فضيلت است انجام دهد و اگر برانگيخته نشود حکايت از اين دارد که وي فاقد فضيلت است. اين يک ديدگاه کلي است که درباره فضيلت و انگيزش دارد. اما در کتاب نظريه انگيزش الهي در صدد است تا نشان دهد که آنچه باعث ارزشمندي فعل او مي شود انگيزه است. اين انگيزه ناشي از فضائل دروني فاعل است. بهترين انگيزه از نظر زگزبسکي انگيزه الهي است حال اگر فاعلي بتواند با انگيزه الهي يعني همان انگيزههاي که خداوند با آن افعالش را انجام مي دهد عمل کند عمل او ارزشمند است. اين انگيزه هم نشانه اين است که فاعل موجود ارزشمندي است هم باعث مي شود تا فعلش ارزشمند باشد. کسي که چنين انگيزههاي داشته باشد، به خاطر عنصر عاطفي که در انگيزه وجود دارد، طبيعتا برانگيخته مي شود و فعل را  انجام مي دهد. در اينجا فرد با الزام برانگيخته نمي شود بلکه با انگيزه که لازمه فضيلت است برانگيخته مي شود. براي زگزبسکي الگوها در اين نظريه بسيار ارزشمندند و الگوي واقعي خداوند است که افعالش ناشي از انگيزههاي است که لازمه فضيلتهاي اوست انسان هم بايد از خداوند در اين رابطه تقليد کند. پس در نظريه فضيلت وقتي درباره انگيزش مي گويد مرادش همين انگيزه الهي داشتن است که برانگيزاننده است .

در بحث رابطه دين و اخلاق که شايد بتوان آن را مهمترين مساله فلسفه اخلاق دانست؛ تقريرات رابرت مري هيو آدامز(که همانند اشاعره در اسلام، منشاء گزاره هاي اخلاقي را خداوند دانسته اند و وصول به حقايق اخلاقي از ناحيه عقل و شهود را نا تمام شمرده اند...) و ريچارد سويين برن(خيريت محض خدا و اينکه اگر خدا امر به فرماني چون قتل فرزندي بي گناه بزند، امر خدا اينجا غير اخلاقي است.... و چون خير محض است چنين کاري نمي کند) را به بحث انگيزش الهي زاگزبسگي پيوند بزنيد و در ادامه بفرماييد تحليل شما از اين سه نظريه چيست؟
از بين چهار رابطه اي که فيلسوفان بين دين و اخلاق متصور شده اند يعني معناشناختي، معرفت شناختي، وجود شناختي و انگيزشي طرفداران نظريه فرمان الهي معمولا اخلاق را از هر چهار جهت وابسته به دين مي دانند (صرف نظر از اختلافات). از سويي فهم گزاره هاي ديني وابسته به فرمان خداست (رابطه معرفت شناختي) از سوي ديگر وجود ارزشها وابسته به اراده خداست (رابطه وجودشناختي). زگزبسکي در کتاب نظريه انگيزش نه ارتباط معرفت شناسي را که  نظريه فرمان الهي مي گويد مي پذيرد و نه ارتباط وجود شناسي که ارادههگرايي مي گويد. با اين حال وي از هر دو جهت اخلاق را وابسته به دين مي داند. مراد وي از دين در اينجا همان انگيزه هاي خداوند است که هم معرفت بخشند هم به ارزشها وجود عيني مي دهند. به نظر او درستي و نادرستي و خوب و بد بودن افعال ناشي از خوب بودن انگيزه است مراد از اين انگيزه خوب همان گونه که اشاره شد انگيزه الهي است يعني انگيزه اي که خداوند با آن افعالش را انجام مي دهد. در واقع انگيزه الهي است که ارزش را ايجاد يا مشخص مي کند. در نظريه انگيزش انکيزه خدا همان کاري را مي کند که خواست و اراده خداوند در نظريه فرمان الهي مي کنند. مراد زگزبسکي از انگيزه الهي عشق خداوند است به ديگران. اين انگيزه ذاتا خوب است چون ذات خدا مطلقا خوب است و ذات خداوند اقتضاي انگيزه هاي خوب را دارد. به همين دليل است که زگزبسکي معتقد است خداوند انگيزه شر ندارد چون ذاتش اقتضاي شر ندارد از اين رو نه حکم به شر مي کند و نه افعال او شرند. همانطور که سوين برن خيريت محض را دليل اخلاقي بودن فرمان خداوند مي داند. در نظريه انگيزش الهي الگوها نقش بسيار حياتي دارند که ديگر از آن صرف نظر مي کنم.

در پايان مي خواهم از شما بپرسم؛ از آنجا که در احياء و کاربست اخلاق فضيلت در دوره معاصر فيلسوفان زن چون آنسکوم، فليپا فوت و ليندا زاگزبسگي نقش موثر داشته اند، اين اخلاق تا چه حد به اخلاق فمنيسم نزديک است و همچنين اين سير تاريخي فيلسوفان زن در تاريخ فلسفه اخلاق را چگونه تحليل و ارزيابي رواني مي کنيد؟
کلا اخلاق فضيلت و اخلاق فمنيستي در رويکرد متفاوتند و من هيچ ارتباط اوليه اي بين گرايش فيلسوفاني که نام برديد به اخلاق فضيلت و گرايشات يا ديدگاه هاي احيانا فمنيستي آنها نمي بينم. اگر بپرسيد چرا برخي فمنيستها به اين اخلاق گرايش دارند مطلب ديگري است. طبيعتا عناصري در اين نظريه وجود دارد که برا ي فمنيستها جذاب است مثل دوستي و محبت که از فضايل مهم اخلاق فضيلتند. توجه کردن به ديگران و تاکيد بر برقراري روابط دوستانه است که فمنيستها را به سوي اين نظريه جذب مي کند. تاکيد بر کمک به ديگران و فضيلت نيکوکاري است که شاخه اخلاق مراقبت را که تقريري از اخلاق فمنيستي است در اخلاق فضيلت شکل مي دهد. ما هم فيلسوفان فضيلت زني داريم که فمنيست نيستند (مثل زگزبسکي، آنسکوم و ...) و هم زنان فمنيستي که اخلاق فضيلتي نيستند مثل گيگليگان و نودينگز ( هر چند ديدگاه هاي انها براي اسلوت کارگشا بوده است). اما فارغ از اين نکته، اينکه چه عوامل رواني ممکن است باعث گرايش فيلسوفان زن به اخلاق فضيلت شود قابل تأمل است. در واقع پاسخ دقيق را بايد از زبان خود آنها شنيد ولي مي توانم به ويژگيهايي اشاره کنم که شايد باعث جذابيت اخلاق فضيلت براي آنها  شده باشد؛ از جمله توجه به انسان و منش او، تأکيد بر زيبايي و آرامش دروني، اهميت دادن به عواطف و عقلانيت، به زندگي خوب، تأکيد بر دوست داشتن ديگران و بسياري عناصر ديگر که د راخلاق فضيلت وجود دارد.

* دانشيار فلسفه دانشگاه قم.


 

اخلاق فضيلت محور

PDF چاپ نامه الکترونیک

اخلاق فضيلت محور

جان گرت
ترجمة حسين کاظمي يزدي


اخلاق فضيلت محور اصطلاح بسيار گسترده‌اي است که به آن دسته از نظريه‌هايي اطلاق مي‌شود که بيش از آنکه بر انجام وظيفه و عمل در جهت رسيدن به نتايجي مطلوب تمرکز کنند، بر نقش شخصيت و فضيلت در فلسفه‌ اخلاق تأکيد دارند. طرفداران اخلاق فضيلت محور چنين توصيه‌هاي اخلاقي اي را مطرح مي كنند: «طوري عمل کن که افراد بافضيلت عمل مي‌کنند.»
ارسطو ادعا مي‌کرد شخص بافضيلت کسي است که از ويژگي‌هاي شخصيتي ايده‌آل برخوردار است، وي الهام‌بخش بيشتر نظريه‌هاي اخلاق فضيلت محور بوده است.
***
ويژگي‌هاي شخصيتي ايده?آل از گرايش‌هاي دروني ذاتي اخذ مي‌شوند؛ ولي بايد پرورش يابند؛ و وقتي پرورش مي‌يابند تا ابد پايدار خواهند ماند. براي مثال، انسان بافضيلت کسي است که در بسياري از موقعيت‌هاي زندگيش مهربان است، زيرا شخصيتش اينگونه است، نه به اين دليل که مي‌خواهد منفعتش را به حداکثر رسانده، يا توجه کسب کند و يا صرفاً وظيفه‌اش را انجام دهد. نظريه‌هاي اخلاق فضيلت محور، خلاف نظريه‌هاي پيامدگرا و وظيفه‌گرا، قصد ندارند تا اصولي کلي تعريف کنند تا در موقعيت‌هاي اخلاقي از آن‌ها استفاده شود. نظريه‌هاي اخلاق فضيلت محور با پرسش‌هاي گسترده‌تري از اين دست سر و کار دارد: «چطور بايد زندگي کنم؟»، «زندگي خوب چه زندگي‌اي است؟» و «ارزش‌هاي اجتماعي و خانوادگي مناسب کدامند؟»
اخلاق فضيلت محور که در سده‌ بيستم احياء شد، در سه جهت اصلي بسط يافت: يودايمونيزم،1 نظريه‌هاي عامل‌محور و اخلاق مراقبت2 . يودايمونيزم اساس فضيلت را در شکوفايي انساني مي‌داند و شکوفايي را با اجراي خوب عملکرد متمايز فرد يکي مي‌پندارد. ارسطو ادعا مي‌کند که در مورد انسان‌ها، عملکرد متمايزْ تعقل است؛ بنابراين، زندگي‌اي که «ارزش زيستن» داشته باشد، زندگي اي است که در آن به‌خوبي تعقل کنيم. نظريه‌ عامل‌محور تأکيد دارد که فضيلت با اشراق عقل عرفي تعيين مي‌شود؛ يعني ما در مقام ناظر ويژگي‌هاي ستودني ديگر افراد را قضاوت مي‌کنيم. سومين شاخه از اخلاق فضيلت محورْ اخلاق مراقبت است که متفکران فمينيست آن را بسط داده اند. اخلاق مراقبت اين ايده که اخلاق بايد صرفاً بر عدالت و خودمختاري تمرکز کند را به چالش مي‌کشد و مدعي است که ويژگي‌هاي زنانه‌تري مثل مراقبت و شير دادن نيز بايد مورد توجه قرار گيرد. در اينجا ايرادات رايجي بر اخلاق فضيلت محور وارد مي‌شود. نظريه‌هاي اخلاق فضيلت محورْ مفهوم خودمحوري از اخلاق عرضه مي‌کنند؛ زيرا شکوفايي انساني في‌نفسه غايت تصور مي‌شود و به بستري که در آن اعمال ما بر ديگران تأثير مي‌گذارد، به اندازه‌ کافي توجه نمي‌کند. همچنين، اخلاق فضيلت محور خط مشي‌اي براي چگونه عمل کردن ارائه نمي‌دهد؛ زيرا هيچ اصل روشني براي هدايت اعمال وجود ندارد، جز اينکه «طوري عمل کن که افراد بافضيلت عمل مي‌کنند». و آخرين نکته اينکه، توانايي پرورش فضيلت‌هاي نيک، متأثر از عوامل متعددي است که وراي کنترل شخص بوده و معلول آموزش، اجتماع، دوستان و خانواده‌اند. اگر شخصيت اخلاقي تا اين اندازه به شانس متکي است، آنگاه نقش تحسين يا سرزنش ديگران چه مي‌شود؟
اين مقاله به اين مسئله مي‌پردازد که اخلاق فضيلت محور اساساً چگونه با متمايز کردن خود از اخلاق‌هاي وظيفه‌گرا و پيامدگرا، تعريفي از خود به دست داده است. همچنين در اين مقاله برخي از ايرادات رايج به اخلاق فضيلت محور و تفسيرهاي بسط يافته و پاسخ‌هاي اخلاق فضيلت محور به اين ايرادات بررسي خواهد شد.
1. تغيير فلسفه‌ اخلاقي مدرن
الف) آنسکومب

در 1958 اليزابت آنسکومب مقاله‌اي با عنوان «فلسفه‌ اخلاق مدرن» نوشت که شيوه‌ تفکر  ما در مورد نظريه‌هاي هنجاري را تغيير داد. او تسخير فلسفه‌ اخلاقي مدرن با مفهوم حقوقي اخلاق را مورد انتقاد قرار مي‌دهد. مفهوم حقوقي اخلاق منحصراً با تعهد و وظيفه در ارتباط است. نظريه‌هايي که آنسکومب آن‌ها را به دليل اتکايشان به اصول عموماً کاربردپذير نقد کرد، نظريه‌ منفعت‌گرايي جان استوارت ميل و اخلاق وظيفه‌گراي کانت بود. اين نظريه‌ها بر اصول اخلاقي‌اي تکيه مي‌کنند که ادعا مي‌شود که اين اصول در هر موقعيت اخلاقي‌اي قابل اجراست (يعني اصل کمال رضايت جان استوارت ميل و امر مطلق کانت). اين رويکرد به اخلاق به اصول و نتايج کلي در يک قانون اخلاقي انعطاف‌ناپذير تکيه دارند. افزون بر اين، قواعد انعطاف‌ناپذير بر مفهوم تعهد استوار هستند، مفهومي که در جامعه‌ سکولارِ مدرن چيزي بي‌معنا است؛ زيرا اين مفهوم بدون فرض يک شارع بي‌معنا خواهد بود؛ و شارع نيز چيزي است که ما ديگر وجودش را فرض نمي‌کنيم.
آنسکومب اعتقاد داشت بايد به شکلي متفاوت از تفکر فلسفي بازگشت. او با الهام از ارسطو بازگشت به مفاهيمي چون شخصيت، فضيلت و شکوفايي را ملزم دانست. او همچنين بر اهميت عواطف و فهم روانشناسي اخلاقي تأکيد کرد. تعدادي از فلاسفه توصيه‌هاي آنسکومب در مورد مرکزيت دادن به فضيلت در فهم اخلاقيات را برگزيدند، البته آن‌ها تأکيد بر روانشناسي اخلاقي را مورد تاييد قرار ندادند. بدنه‌ اين نظريه‌ها و ايده‌هاي به‌دست آمده به اخلاق فضيلت محور معروف شد. 
رويکرد انتقادي و مواجهه‌اي آنسکومب به نحوه‌ بسط يافتن اخلاق فضيلت محور در سال‌هاي اوليه‌ شکل‌گيري اش معنا  دار است.فلاسفه‌اي که به نداي آنسکومب براي بازگشت به فضيلت پاسخ دادند، وظيفه‌ خود مي‌دانستند که اخلاق فضيلت محور را برحسب آنچه نيست تعريف کنند؛ يعني نحوه‌ جدا شدن و اجتناب اين اخلاق از اشتباهاتي که با نظريه‌هاي هنجاري ايجاد شده بودند. پيش از آنکه به جزئيات اين مسئله بپردازيم، لازم است تا نگاهي مختصر به دو فيلسوف ديگر، برنارد ويليامز و آلاسدير مک‌اينتاير داشته باشيم. اين دو فيلسوف نظريه‌هاي اخلاق فضيلت محور را براي تغيير درکمان از فلسفه‌ اخلاق سودمند مي‌دانستند.
ب) ويليامز
کار فلسفي برنارد ويليامز هميشه با توانايي کارهاي او در معطوف کردن توجه ما به مسئله‌اي که در ابتدا مورد توجه قرار نگرفته و حالا حوزه‌اي کاملاً مفيد براي بحث فلسفي است، مشخص مي‌شود. ويليامز نحوه‌ بسط فلسفه‌ اخلاقي را نقد مي‌کند. او تمايزي ميان اخلاق3 و اخلاقيات4 ايجاد مي‌کند. اخلاقيات اساساً با کار کانت و مفاهيم وظيفه و تعهد تعريف مي‌شوند. مفهومي که پيوندي سخت با مفهوم تعهد دارد، سرزنش است. سرزنش مفهوم مناسبي است؛ زيرا ما مجبوريم که به گونه‌اي خاص رفتار کنيم؛ و اگر ما توانايي انجام چنين رفتاري را داشته باشيم و از آن سر باز زنيم، از وظيفه‌ خود تخلف کرده ايم.
ويليامز همچنين مي‌گويد که چنين ادراکي از اخلاقيات امکان شانس را رد مي‌کند. اگر اخلاقيات درباره‌ کاري است که مجبور به انجام آن هستيم، پس هيچ جايي براي چيزي که خارج از کنترل ماست وجود ندارد. اما گاهي اوقات رسيدن به زندگي مطلوب به چيزهايي خارج از کنترل ما وابسته است.  در واکنش به اين مشکل، ويليامز مفهوم وسيع‌ترِ اخلاق را برگزيد و مفهوم انحصاري اخلاقيات را رد کرد. اخلاق، احساسات و عواطف بسياري را در بر مي‌گيرد که اخلاقيات به عنوان چيزهايي نامربوط تکذيبشان مي‌کند. نگراني‌هاي اخلاقي گسترده‌تر هستند و دوستان، خانواده و جامعه را در بر مي‌گيرند و جايي براي ايده‌هايي مثل عدالت اجتماعي باز مي‌کنند. اين نگاه به اخلاق با تفسير يونانيان باستان از زندگي مطلوب که در آثار افلاطون و ارسطو به چشم مي‌خورد، قابل مقايسه است.
پ) مک‌اينتاير
در نهايت، افکار آلاسداير مک‌اينتاير محرکي براي علاقه به فضيلت شد. پروژه‌ مک‌اينتاير هم مانند پروژه‌هاي آنسکومب و ويليامز اين بود که مفاهيم بسياري همچون بايد و نبايد را عميقاً مورد انتقاد قرار دهد. البته او سعي کرد تا تفسيري از فضيلت به دست دهد. مک‌اينتاير تعداد زيادي از تفسيرهاي تاريخي در مورد فضيلت را مورد بررسي قرار داد که در فهرست فضيلت‌ها با هم اختلاف داشتند و نظريه‌هاي فضيلت‌شان ناسازگار بود. او به اين نتيجه رسيد که اين تفاوت‌ها را مي‌توان به تفاوت در شيوه‌هايي که مفاهيم متفاوتي از فضيلت را ايجاد مي‌کنند، منسوب کرد. هر تفسيري از فضيلت براي فهميده شدن نيازمند تفسير اوليه‌ کيفيات اجتماعي و اخلاقي است. بنابراين، براي فهم فضيلت مورد نظر هومر بايد نقش اجتماعي او را در جامعه‌ يونان در نظر داشت. بنابراين، فضيلت‌ها به شيوه‌هايي اعمال مي‌شوند که هم منسجم‌اند و هم شکلي اجتماعي از فعاليت‌اند و در پي فهم خيرهاي ذاتي اين فعاليت هستند. فضيلت ما را قادر مي‌سازد تا به اين خيرها دست يابيم. اين غايتي است که از همه‌ شيوه‌هاي عملي والاتر است و خير کل زندگي بشري را در پي دارد. اين غايتْ فضيلت يکپارچگي و ثبات است.
اين سه نويسنده مدعي تغييري اساسي در نحوه‌ انديشيدن ما به اخلاقيات هستند. آن‌ها خواه در پي برداشتن تأکيد از روي تعهد و خواستار بازگشت به درک گسترده‌ اخلاق باشند، خواه به دنبال سنتي وحدت‌بخش از شيوه‌هايي که فضيلت را ايجاد مي‌کنند، نارضايتيشان از وضعيت فلسفه‌ اخلاق مدرنْ مبنايي براي تغيير بود.
2. رقيبي براي اخلاق وظيفه‌گرا و منفعت‌گرايي
تفاسير متعددي از اخلاق فضيلت محور وجود دارد. اين مفهوم که در حال پديدار شدن است، در ابتدا به‌واسطه‌ آنچه نيست تعريف شده بود، نه به‌واسطه‌ آنچه هست. در اين بخش اين ادعا را مورد بررسي قرار مي‌دهيم که اخلاق فضيلت محور در ابتدا خود را به‌عنوان نظريه‌اي رقيب براي اخلاق وظيفه‌گرا و پيامدگرايي معرفي کرد.
الف) چطور بايد زندگي کرد؟
نظريه‌هاي اخلاقي با رفتار درست و غلط سر و کار دارند. اين حوزه از فلسفه با دغدغه‌ عملي در مورد رفتار درست پيوند اجتناب ناپذيري دارد. البته اخلاق فضيلت محور نوع پرسشي که ما از اخلاق مي‌پرسيم را تغيير مي‌دهد. در حالي که پيامدگرايي و اخلاق وظيفه‌گرا خود را با عمل درست سرگرم کرده اند، اخلاق فضيلت محور با زندگي مطلوب (خوب) و شخصيتي که بايد داشته باشيم سر و کار دارد. «عمل درست چيست؟» اساساً با پرسش «چطور بايد زندگي کنيم؟ چه نوع شخصي بايد باشيم؟» در ارتباط است. در حالي که پرسش‌هاي نوع اول با مسئله‌ خاصي در ارتباط است، دومين پرسش درباره‌ کل زندگي است. اخلاق فضيلت محور به جاي اينکه بپرسد عمل درست در اينجا و اکنون چيست، مي‌پرسد بايد چه شخصيتي داشته باشيم که براي کل زندگي‌مان خوب باشد.
در حالي که اخلاق وظيفه‌گرا و پيامدگرايي مبتني بر اصولي هستند که سعي مي‌کنند عملي درست را به ما عرضه کنند، اخلاق فضيلت محور مبتني بر شخصيت است. پاسخ به پرسش «چطور بايد زندگي کرد؟» اين است که بايد با فضيلت زندگي کرد، يعني بايد شخصيتي با فضيلت داشت.
ب) شخصيت و فضيلت 
اخلاق فضيلت محور مدرن از درک ارسطو از شخصيت و فضيلت الهام گرفته است. شخصيت از نظر ارسطو، به‌شکلي قابل توجه، با حالت بودن سر و کار دارد و درباره‌ داشتن حالت دروني مناسب است. براي مثال فضيلت مهربانيْ يعني داشتن احساسات و حالات دروني خوبي نسبت به ديگران. شخصيت با انجام دادن در ارتباط است. نظريه‌ ارسطو نظريه‌اي درباره‌ عمل کردن است؛ زيرا داشتن حالت‌هاي دروني بافضيلت در بردارنده‌ تحريک شدن براي عمل کردن مطابق با آن‌ها است. فهم اين مسئله که مهرباني واکنشي مناسب به موقعيت و احساسي است که به‌طور مهربانانه آشکار شده است، به تلاشي متناظر براي مهربانانه عمل کردن منتهي مي‌شود.
ديگر جنبه‌ متمايز اخلاق فضيلت محور اين است که ويژگي‌هاي شخصيتيْ موقعيت‌هايي پايا، استوار و ثابت هستند. اگر عاملي از ويژگي شخصيتي مهرباني برخوردار باشد، از او انتظار داريم که در هر موقعيتي، نسبت به ديگران و در همه‌ زمان‌ها مهربانانه عمل کند، حتي وقتي که انجام اين کار برايش سخت باشد. اگر شخصيْ شخصيتي ثابت داشته باشد، مي‌توان مطمئن بود که هميشه مطابق با آن شخصيتش عمل مي‌کند.
تشخيص اين مسئله بسيار مهم است که شخصيت اخلاقي در دوره‌ زماني بلندمدتي پرورش مي‌يابد. مردم با مجموعه‌هايي از گرايش‌ها طبيعي به دنيا مي‌آيند. برخي از اين گرايش‌هاي طبيعي مثبت‌اند، مثل دوستي و آرامش و برخي ديگر منفي‌اند، مثل خشم و حسادت. اين گرايش‌ها با تأثيراتي که فرد در موقع رشد کردن مي‌پذيرد، مي‌توانند تقويت شده يا عقيم بمانند. عوامل متعددي وجود دارد که مي‌تواند پرورش شخصيت فرد را تحت تأثير قرار دهد؛ ازجمله والدين، معلمان، دوستان و الگوهاي فرد؛ و ميزان تشويق و توجهي که فرد دريافت مي‌کند و قرار گرفتن در موقعيت‌هاي مختلف. گرايش‌هاي طبيعي ما مواد اوليه‌ خامي هستند که با تولدمان به وجود مي‌آيند و در طول روند طولاني و تدريجي آموزش و خوگيري شکل مي‌گيرند.
آموزش و پرورش اخلاقي بخش مهمي از اخلاق فضيلت محور است. پرورش اخلاقي، دست کم در مراحل اوليه‌اش متکي به در دسترس بودن الگوهاي رفتاري خوب است. عامل با فضيلت مانند الگويش عمل مي‌کند و طالب فضيلت از الگويش تقليد مي‌کند. اين آغاز روند خوگرفتن فرد به عملي درست است. ارسطو به ما توصيه مي‌کند تا اعمال يک فرد عادل را انجام دهيم، چون از اين طريق خود نيز عادل مي‌شويم. طالب فضيلت بايد عادت‌هاي درست را بسط دهد؛ از همين رو، تمايل دارد تا اعمال بافضيلت را اجرا کند. فضيلت خودش عادت نيست. خوگيري يا عادت کردن، صرفاً به پرورش فضيلت کمک مي‌کند، اما فضيلت واقعي نيازمند انتخاب، فهم و شناخت است. عامل بافضيلتي که عملي عادلانه انجام مي‌دهد، اين کار را صرفاً همچون واکنشي بدون فکر انجام نمي‌دهد، بلکه نسبت به ارزش فضيلت و اينکه چرا چنين واکنشي مناسب است، شناخت مي‌يابد. فضيلت به‌طور آگاهانه و به‌خاطر خودش انتخاب مي‌شود.
پرورش شخصيت اخلاقي ممکن است به اندازه‌ کل زندگي فرد طول بکشد. ولي وقتي شکل گرفت، فرد همواره و در موقعيت‌هاي مختلف مطابق با آن رفتار مي‌کند.
ارسطو در کتاب دوم اخلاق نيکوماخوس فضيلت را اينگونه تعريف مي‌کند: حالتي غايت‌گرا که در حد وسط قرار گرفته و با تعقل درستْ مشخص مي‌شود. همان‌طور که در بالا هم مشخص شده است، فضيلت يک حالت معين و همچنين حالتي غايت‌گراست. فاعل بافضيلت از سر دانايي و به‌خاطر خود عمل بافضيلت، آن را انتخاب مي‌کند. مهربانانه عمل کردن، از سر تصادف، بدون فکر و يا صرفاً به اين دليل که ديگران چنين مي‌کنند، کافي نيست. شما بايد به اين دليل مهربانانه عمل کنيد که تشخيص داده‌ايد که اين راه درستِ رفتار کردن است. توجه داشته باشيد که هرچند خوگيري ابزاري براي پرورش شخصيت است، با فضيلت برابر نيست. فضيلت نيازمند انتخاب و تصديق آگاهانه است.
فضيلت «در حد وسط قرار گرفته است» زيرا واکنش درست به هر موقعيتي نه خيلي شديد و نه خيلي خفيف است. فضيلت واکنشي مناسب به موقعيت‌ها و عامل‌هاي مختلف است. فضيلت‌ها با احساسات در ارتباطند. براي مثال، شجاعت با ترس در ارتباط است، عفت با احساس شرم و دوستي با احساساتي درباره‌ رفتار اجتماعي. فضيلت در حد وسط قرار گرفته است زيرا حد وسط و حد تعادل عواطف را نشان مي‌دهد، چرا که حد وسط يعني تناسب. (اين مسئله به اين معنا نيست که اندازه‌ درست يعني اندازه‌ متوسط. گاهي اندازه‌ مناسب براي نمايش عواطف، اندازه‌‌ زياد است، مثل مورد نيکوکاري.) اندازه‌ متوسط نه زياد است، نه کم؛ و نسبت به الزامات شخص و موقعيت متغير است.
آخرين نکته اينکه، فضيلت با تعقل درست تشخيص داده مي‌شود. فضيلت مستلزم ميل و تعقل درست است. عملي که ناشي از تعقل نادرست باشد، عملي فاسد است. از ديگر سو، عاملي که مطابق با تعقل درستش رفتار مي‌کند، اگر ميلي نادرست داشته باشد، شکست خواهد خورد. عامل بافضيلت به‌راحتي عمل مي‌کند، به‌درستي تعقل مي‌کند، ميل‌اش درست و هماهنگ است و همچنين حالت دروني بافضيلتي دارد که به آرامي به عمل تبديل مي‌شود. عامل بافضيلت همچون سرمشق فضيلت براي ديگران عمل مي‌کند.
بايد توجه داشته باشيم که اين شرحي سرسري از ايده‌هايي است که ارسطو با جزئيات آن‌ها را بسط داده است و در اينجا اشاره‌اي مختصر به آن‌ها شد؛ چرا که براي ادعاي اخلاق فضيلت محور و براي ارائه‌ تفسيري منحصر به فرد که در رقابت با نظريه‌هاي هنجاري است، اين ايده‌ها نقشي مهم دارند. طرفداران اخلاق فضيلت محور که نظريه‌شان را حول نقش مرکزي شخصيت و فضيلت گسترش داده، ادعا مي‌کنند اين مسئله فهمي منحصر به فرد از اخلاقيات به آن‌ها مي‌دهد. تأکيد بر پرورش شخصيت و نقش عواطف به اخلاق فضيلت محور اجازه مي‌دهد تا تفسيري باورپذير از فلسفه‌ اخلاق داشته باشد؛ در حالي که چنين امکاني براي اخلاق وظيفه‌گرا و پيامدگرايي وجود ندارد. اخلاق فضيلت محور، به‌لطف مفهوم غني فضيلت مي‌تواند از مفاهيم گيج کنند‌ه وظيفه و تعهد اجتناب کند. قضاوت‌ِ فضيلت، قضاوتِ کل زندگي است، نه قضاوتِ عملي مجزا.
پ) ضد نظريه و نامدون بودن اخلاق
ارسطو در کتاب اول اخلاق نيکوماخوس به ما هشدار مي‌دهد که مطالعه‌ اخلاق، مطالعه‌اي مبهم است. طرفداران اخلاق فضيلت محور نظريه‌هاي پيامدگرا و وظيفه‌گرا را براي انطباق نداشتن با اين بينش به چالش مي‌کشند. هم نظريه‌هاي پيامدگرا و هم نظريه‌هاي وظيفه‌گرا متکلي به اصل يا قاعده‌اي هستند که انتظار مي‌رود در هر موقعيتي کارايي داشته باشند. از آنجا که اصول آن‌ها انعطاف‌ناپذيرند، نمي‌توانند با پيچيدگي‌ همه‌ موقعيت‌هاي اخلاقي‌اي که ما با آن‌ها رو برو مي‌شويم، انطباق يابند.
ما همواره با مسائل اخلاقي روبرو هستيم. براي مثال: آيا بايد به دوستم بگويم که با نامزدش در ارتباط هستم؟ آيا بايد در امتحان تقلب کنم؟ آيا بايد سقط جنين کنم؟ آيا بايد بچه‌اي که در حال غرق شدن است را نجات دهم؟ آيا دوقلوهاي به هم چسبيده را بايد از هم جدا کنيم؟ آيا بايد به اعتراضات مربوط به مواد سوختي ملحق شوم؟ اين مسائل همگي با هم متفاوتند و به‌نظر مي‌آيد نمي‌توانيم با استفاده از يک قاعده راه‌حلي براي همه‌ آن‌ها بيابيم. اگر مسائل گوناگونند، نبايد انتظار داشته باشيم که راه‌حل آن‌ها را در يک قاعده‌ انعطاف‌ناپذير که استثنايي نمي‌پذيرد پيدا کنيم. اگر ماهيت چيزهايي که مطالعه مي‌کنيم گوناگون و در حال تغيير است، بنابراين اگر پاسخ‌مان انعطاف‌ناپذير باشد، نمي‌تواند پاسخ خوبي باشد. پاسخ به سئوال «چطور بايد زندگي کرد؟» را نمي‌توان در يک قاعده يافت. از نظر اخلاق فضيلت محور، قواعد در بهترين حالت اکثراً درست هستند، ولي ممکن است هميشه پاسخ مناسبي نداشته باشند.
دکترين حد وسط دقيقاً همين ايده را در بر مي‌گيرد. پاسخ بافضيلت نمي‌تواند توسط يک قاعده يا اصل تصرف شود؛ قاعده يا اصلي که عامل بتواند آن را فراگيرد و بعد بافضيلت عمل کند. شناخت فضيلت به‌واسطه‌ تجربه، حساسيت، توانايي درک، توانايي براي تعقل عملي و... حاصل مي‌شود و پرورش‌اش به زماني طولاني نياز دارد. اين ايده که اخلاق نمي‌تواند به تصرف يک قاعده يا اصل در بيايد «نا مدون بودن قضيه‌ اخلاقي» نام دارد. اخلاق آنقدر‌ متنوع و مبهم است که نمي‌تواند توسط قانوني انعطاف‌ناپذير ضبط شود؛ بنابراين، رويکردمان به اخلاقيات بايد به‌واسطه‌ نظريه‌اي باشد که به اندازه‌ خود موضوع انعطاف‌پذير و در موقعيت‌هاي مختلف پاسخگو باشد. در نتيجه، بسياري از طرفداران اخلاق فضيلت محور، مخالف با نظريه‌پردازي بودند و نظريه‌هايي را که به‌طور نظام‌مند در پي ضبط کردن همه‌ي اعتبارهاي اخلاقي و عملي بودند، رد مي‌کردند.
ت) نتيجه‌گيري
اخلاق فضيلت محور در ابتدا به‌عنوان تفسيري مخالف با پيامدگرايي و اخلاق وظيفه‌گرا مطرح شد. منشأ گسترش اين نظريه‌، نارضايتي از مفاهيم وظيفه و تعهد و همچنين نقش مرکزي آن‌ها در فهم اخلاقيات بود. اين اخلاق، همچنين از اعتراض به استفاده از قواعد و اصول انعطاف‌ناپذير و به کار بردن آن‌ها در موقعيت‌هاي مختلف و متنوع اخلاقي ناشي شده است. اخلاق فضيلت محور، به‌طور مشخص، ادعا مي‌کند که فضيلت و شخصيت در درک زندگي اخلاقي نقشي مرکزي دارد و براي پاسخ به اين پرسش‌ها از آن استفاده مي‌کند: «چطور بايد زندگي کنم؟ چه شخصي بايد باشم؟» نظريه‌هاي پيامد‌گرا مبتني بر نتيجه اند و نظريه‌هاي کانتي مبتني بر عامل. ولي اخلاق فضيلت محور مبتني بر شخصيت است.
3. نظريه‌هاي اخلاقي فضيلت محور
اعتراض به نظريه‌هاي هنجاري ديگر و مخالفت با ادعاهاي ديگران، اولين مرحله‌ گسترش اخلاق فضيلت محور بود. طرفداران اخلاق فضيلت محور بعد از آن، به بسط تفاسير تکامل يافته‌اي پرداختند که شايستگي‌هاي اين اخلاق را نشان مي‌داد و صرفاً نقدي بر پيامدگرايي و اخلاق وظيفه‌گرا نبود. اين تفسيرها به‌نحو قابل توجهي تحت تأثير درک ارسطو از فضيلت بودند. هرچند که برخي از انواع اخلاق فضيلت محور از تفسيرهاي افلاطون، سقراط، آکوييناس، هيوم و نيچه از فضيلت و اخلاق الهام گرفته بودند، مفاهيم ارسطويي اخلاق فضيلت محور در اين حوزه، همچنان در اکثريت بودند. اخلاق فضيلت محور در سه شاخه‌ اصلي گسترش يافت: يودايمونيزم، نظريه‌هاي عامل‌محور و اخلاف مراقبت.
الف) يودايمونيا
«يودايمونيا» اصطلاحي ارسطويي است که شادي ترجمه شده ‌است؛ که البته ترجمه‌اي نامناسب و ناکافي است. براي فهم نقش اين اصطلاح در اخلاق فضيلت محور، نگاهي به برهان عملکرد ارسطو مي اندازيم. ارسطو تصديق مي‌کند که اعمال بي‌هدف نيستند چون غايتي دارند. هر عملي خير را غايت خود قرار داده است. براي مثال، واکسن زدن نوزادان معطوف به غايت سلامت نوزادان است؛ تنيس‌باز انگليسي، تيم هنمن روي سرويس‌هايش کار مي‌کند تا جام ويمبلدون را ببرد، و ... . افزون بر اين ، چيزهايي هم هستند که به‌خاطر خودشان اجرا مي‌شوند (آن‌ها في‌نفسه غايت هستند) و چيزهايي هم هستند که به‌خاطر ديگران انجام مي‌شوند (وسايلي براي ديگر غايت‌ها). ارسطو ادعا مي‌کند چيزهايي که في‌نفسه غايت‌اند، در غايتي وسيع‌تر مشارکت دارند؛ غايتي که بالاترين خيرهاست. اين خير اعلي يودايمونيا است. يودايمونيا شادي، رضايت و کمال؛ و نام بهترين نوع زندگي است که في‌نفسه غايت و ابزاري براي زندگي است.
ارسطو اعتقاد دارد، وقتي چيزي عملکردي دارد، خير آن چيز زماني است که عملکردش را به خوبي انجام دهد. براي مثال چاقو عملکردي دارد و آن بريدن است؛ و زماني عملکردش را به‌خوبي انجامي مي‌دهد که بتواند به‌خوبي ببرد. اين برهان براي انسان‌ها هم به‌کار مي‌رود: انسان عملکردي دارد و انسان خوب کسي است که عملکردش را به خوبي انجام دهد. عملکرد انسان که مخصوص اوست و او را از ديگر موجودات متمايز مي‌کند تعقل کردن يا عقل است. بنابراين، عملکرد انسان تعقل است و زندگي‌اي که باعث متمايز شدن انسان‌ها مي‌شود، زندگي مطابق عقل است. اگر عملکرد انسان تعقل است، انسان خوب انساني است که به‌خوبي تعقل مي‌کند. اين نوع زندگي، زندگي عالي يا زندگي يودايمونيا است. يودايمونيا يعني زندگي بر اساس فضيلت؛ بالاترين عملکرد انسان زندگي مطابق با عقل است.
اهميت اخلاق فضيلت محور يودايمونيايي اين است که رابطه‌ ميان فضيلت و خوبي را معکوس مي‌کند. منفعت‌گرا مي‌تواند ارزش فضيلت مهرباني را بپذيرد؛ اما تنها به اين دليل چنين چيزي را مي‌پذيرد که کسي که چنين گرايشي (يعني مهرباني) دارد نتايجي را فراهم مي‌کند که سود را به حداکثر مي‌رساند. پس فضيلت تنها به‌واسطه‌ نتايجي که در پي دارد توجيه مي‌شود. در اخلاق فضيلت محور يودامونيايي، فضيلت‌ها به‌خاطر مؤلفه‌هاي ساختاري يودامونيا (تندرستي و شکوفايي انساني) که في‌نفسه خير است توجيه مي‌شوند. 
روزاليند هورست‌هاوس تفسيري مفصل از اخلاق فضيلت محور يودامونيايي ارائه مي‌دهد. هورست‌هاوس استدلال مي‌کند که فضيلت‌ها از صاحبانشان انسان‌هايي خوب مي‌سازند. همه‌ چيزها مي‌توانند نمونه‌هاي شايسته‌ نوع طبيعي خودشان را ارزيابي کنند. هورست‌هاوس، مانند ارسطو، ادعا مي‌کند که روش ويژه‌ انسان براي زندگي کردن، روش عقلاني است: انسان‌ها به‌طور ذاتي و طبيعي عقلاني عمل مي‌کنند؛ همين ويژگي است که به ما اجازه‌ مي‌دهد تا تصميم بگيريم و شخصيت‌مان را تغيير دهيم و به ديگران هم اجازه مي‌دهد تا ما را مسئول انتخاب‌هايمان بدانند. بافضيلت عمل کردن –يعني عمل مطابق عقل- عمل مطابق شيوه‌ خاص ماهيت انساني است و به يودامونيا منتهي مي‌شود. اين مسئله به اين معنا است که فضيلت‌ها به صاحبانشان سود مي‌رسانند. ممکن است تصور شود که درخواست‌هاي اخلاقي در تعارض با نفع شخصي است که البته در ديگر خوانش‌ها از اخلاقيات چنين چيزي صادق است؛ اما اخلاق فضيلت‌ محور يودامونيايي تصويري متفاوت عرضه مي‌کند. ذات انساني به‌گونه‌اي است که فضيلت نه‌تنها در نقطه‌ مقابل نفع شخصي قرار ندارد بلکه بخشي جوهري در شکوفايي انساني نيز هست. زندگي خوب براي انسان‌ها، زندگي با فضيلت است و بنابراين بافضيلت بودن موجب نفع بردن خودمان خواهد شد. فضيلت‌ها نه‌تنها ما را به‌سمت زندگي خوب هدايت مي‌کنند (مثلاً اگر خوب باشيد پاداش مي‌گيريد) بلکه يک زندگي بافضيلت، زندگي خوبي است؛ زيرا اجراي ظرفيت‌هاي عقلي و اجراي فضيلتْ خود نوعي پاداش به حساب مي‌آيد.
البته لازم به ذکر است که ممکن است راه‌هاي متفاوتي براي گسترش زندگي خوب و فضيلت در اخلاق فضيلت محور وجود داشته باشد. براي مثال فيليپ فوت فضيلت‌ها را مبتني بر چيزي مي‌داند که براي انسان خوب است. فضيلت‌ها براي صاحبان‌شان و همچنين براي جامعه سودمند هستند (توجه داشته باشيد که اين نظر با نظر مک‌اينتاير مبني بر اينکه فضيلت‌ها ما را قادر مي‌سازند تا در عمل انساني به خير يا خوبي دست يابيم، شباهت دارد). فضيلت‌ها نه تنها به اين دليل که سازنده‌ زندگي خوب هستند، بلکه به اين دليل که سهمي در آن دارند، ارزشمند هستند.
تفسيري ديگر را کمال‌گراياني چون تامس هورکا ارائه مي‌دهند. هورکا فضيلت‌ها را از ويژگي هايي اخذ مي‌کند که به‌طور کامل خواص ضروري ما را ‌به عنوان انسان  پرورش مي‌دهند. افراد در برابر معيار کمال که سطحي نادر يا ايده آل از دستاورد انساني را بازتاب مي‌دهد، قضاوت مي‌شوند. فضيلت‌ها ظرفيت ما براي عقلانيت را درک کرده و بنابراين در رفاه و کمال ما به اين معنا، مشارکت مي‌کنند.
ب) تفسيرهاي عامل‌محور از اخلاق فضيلت محور
همه‌ تفسيرهاي اخلاق فضيلت محور يودايمونيايي نيستند. مايکل اسلات بر اساس شهود عقل عرفي ما درباره‌ ويژگي‌هاي شخصيتي قابل تحسين، تفسيري از فضيلت ارائه مي‌دهد. اسلات ميان نظريه‌هاي عامل‌محور و نظريه‌هايي که بر عامل تمرکز دارند، تمايزي قائل مي‌شود. نظريه‌هايي که بر عامل تمرکز مي‌کنند، زندگي اخلاقي را بر حسب چيزي درک مي‌کنند که شخصي بافضيلت است؛ در حالي که فضيلت‌ها حالاتي دروني‌اند. نظريه‌ ارسطو نمونه‌اي از نظريه‌اي است که بر عامل تمرکز مي‌کند. برعکس، نظريه‌هاي عامل‌محور راديکال‌ترند؛ زيرا ارزيابي‌شان از اعمال، مبتني بر قضاوت‌هاي اخلاقي درباره‌ زندگي دروني عواملي است که آن اعمال را انجام مي‌دهند. ويژگي‌هاي انساني زيادي وجود دارد که ما آن‌ها را تحسين مي‌کنيم؛ ويژگي‌هايي مثل خيرخواهي، مهرباني، دلسوزي و... و ما با نگاه کردن به افرادي که تحسين‌شان مي‌کنيم، يعني با نگاه کردن به نمونه‌هاي اخلاقي مي‌توانيم اين ويژگي‌ها را شناسايي کنيم.
پ) اخلاق مراقبت
در نهايت، اخلاق مراقبت نسخه‌ تأثيرگذار ديگري از اخلاق فضيلت محور است. محرک اين تفسير از اخلاق فضيلت محور که اساساً با نويسندگان فمينيستي مثل آنت باير بسط يافت، اين انديشه بود که مردان با اصطلاحاتي مردانه چون عدالت و خودمختاري فکر مي‌کنند، در حالي که زنان با اصطلاحات زنانه‌اي چون مراقبت فکر مي‌کنند. اين نظريه‌ها تغييري در نگاه ما به اخلاقيات و فضيلت ايجاد کرده، به سمت فضيلت‌هايي که توسط زنان درک مي‌شود حرکت کردند؛ فضيلت‌هايي مثل مراقبت کردن از ديگران، شکيبايي، توانايي شير دادن، ايثار و... . اين فضيلت‌ها در حاشيه قرار گرفته اند؛ زيرا جامعه ارزشي براي مشارکت زنان قائل نبوده است. نوشتن در اين فضا، هميشه ارتباط آشکاري با اخلاق فضيلت محور نداشته است. بلکه بحث‌هاي آن‌ها درباره‌ فضيلت‌هاي خاص و ارتباط اين فضيلت‌ها با عمل اجتماعي، آموزش اخلاقي و... است که براي اخلاق فضيلت محور اهميت دارد.
ت) نتيجه‌گيري
تفسيرهاي متفاوتي از اخلاق فضيلت محور وجود دارد. سه دسته از اين تفسيرها که در بالا مطرح شد، نمايندگان اين حوزه هستند. البته اين حوزه بسيار وسيع است و نويسندگان گوناگوني وجود دارند که تفسيرهاي ديگري از فضيلت ارائه داده اند. براي مثال، کريستين سوانتون با ارتباط دادن اخلاق فضيلت محور با افکار نيچه، تفسيري پلوراليستي از آن ارائه داده است. نظريه‌ نيچه بر خود دروني تأکيد دارد و پاسخي ممکن براي فهم بهتر روانشناسي‌ اخلاقي ارائه مي‌دهد. سوانتون تفسيري از حب-نفس ارائه مي‌دهد که به او اجازه مي‌دهد تا فضيلت واقعي را از مفاسدي که ارتباط نزديکي با آن دارند، متمايز کند؛ مثلاً اعتماد به نفس را از غرور و تظاهر، و اشکال خوب کمال‌گرايي را از اشکال بد آن متمايز کند. او همچنين از ايده‌ خلاقيت و ظهور نيچه استفاده کرد تا نشان دهد که اشکال مختلفي از تصديق با فضيلت‌ها تناسب دارند.
از لحاظ تاريخي، تفسيرها درباره‌ فضيلت بسيار گسترده و متنوع هستند. فضيلت از نظر هومر بايد در جامعه‌ هومر درک شود. معيار برتري از درون جامعه‌اي خاص مشخص مي‌شود و پاسخگويي با نقش فرد در جامعه مشخص مي‌شود. همچنين، ارزش يکي با ارزش ديگري قابل مقايسه است و رقابت در تعيين ارزش يکي از آن‌ها کاري سخت است.
ديگر تفسيرها درباره‌ اخلاق فضيلت محور از نويسندگان مسيحي‌اي چون آکوييناس و آگوستين الهام گرفته اند (نگاه کنيد به کتاب ديويد اودربرگ). تفسير آکوييناس از فضيلت متمايز است؛ زيرا او نقشي به اراده مي‌دهد. فضيلت مي‌تواند اراده‌ فرد را هدايت کند و ما مطيع قانون طبيعي هستيم؛ زيرا اين توانايي را داريم که حقيقت قضاوت‌هاي عملي را درک کنيم. داشتن فضيلت يعني داشتن اراده براي اجراي آن و همچنين داشتن شناخت از انجام چنين کاري. انسان‌ها در معرض شر هستند و پذيرش اين مسئله به ما اجازه مي‌دهد تا پذيراي فضيلت‌هاي ايمان، آرزو و نيکوکاري باشيم – اين‌ها همان فضيلت‌هاي عشق هستند که تفاوتي اساسي با فضيلت‌هاي ارسطويي دارند.
اين سه نوع از نظريه که در بالا مطرح شد، در طول ساليان گسترش يافتند، به بسياري از پرسش‌ها پاسخ دادند و اغلب در واکنش به انتقادات تغيير کردند. براي مثال مايکل اسلات از اخلاق فضيلت محورِ عامل‌محور به تفسير احساسي هيومي‌تري از اخلاق فضيلت محور روي آورد. تفسيرهاي هيوم درباره‌ اخلاق فضيلت محور مبتني بر انگيزه‌ خيرخواهي و اين ايده است که اعمال بايد با احساساتي که بروز مي‌دهند ارزيابي شوند. احساسات ستودني آن‌هايي هستند که نگراني براي انسانيت را نمايش مي‌دهند. خواننده‌ علاقمند بايد آثار اصلي اين نويسندگان را بخواند تا بتواند عمق و تفصيل نظريه‌هاي آن‌ها را درک کند.

4. ايرادات وارده به اخلاق فضيلت محور
بسياري از چيزهايي که در مورد اخلاق فضيلت محور نوشته شده است، در پاسخ به انتقادات وارده به اين نظريه بوده است. در اين بخش سه ايراد و پاسخ‌هاي متناظر آن را مي‌آوريم. اين پاسخ‌ها مبتني بر ايده‌هاي گسترده‌اي هستند که بيشتر تفسيرهاي اخلاق فضيلت محور درباره‌ آن‌ها اتفاق نظر دارند.
الف) خودمحور بودن
فرض بر اين است که اخلاقيات درباره‌ ديگر افراد است و با اعمال ما تا آن اندازه که روي ديگران تأثير دارد، در ارتباط است. تحسين و سرزنش اخلاقي به مبناي ارزيابي از رفتارمان نسبت به ديگران و روش‌هايي که درآن‌ها نگراني‌مان براي خوشي ديگران را نشان مي‌دهيم يا نمي‌دهيم، منسوب است. با توجه به اين ايراد، اخلاق فضيلت محورْ خودمحور است؛ زيرا دغدغه‌ اوليه‌اش شخصيت خود عامل است. ظاهراً تحصيل فضيلت به عنوان بخشي از خوشي و شکوفايي عامل، امري ضروري براي اخلاق فضيلت محور است. اخلاقياتْ ما را ملزم مي‌کند که به ديگران به‌خاطر خودشان توجه کنيم، نه به‌خاطر منافعي که ممکن است براي ما داشته باشند. اين‌که صرفاً براي شادتر بودن خودمان دلسوزي، مهرباني و راستگويي کنيم، نادرست به‌نظر مي‌رسد.
در ارتباط با همين ايراد، ايرادي کلي‌تر در برابر اين ايده وجود دارد که خوشي را ارزش اصلي تلقي مي‌کند و ديگر چيزها را صرفاً به‌خاطر مشارکتي که در اين ارزش اصلي دارند، ارزشمند مي‌داند. اين دسته از حملات که در نوشته‌هاي تيم اسکانلون وجود دارد، درک خوشي به‌عنوان مفهومي اخلاقي را نقد مي‌کند و آن را به منفعت شخصي شبيه‌تر مي‌داند. علاوه بر اين، خوشي اجازه ندارد تا با ديگر اشخاص مقايسه شود. بنابراين، خوشي نمي‌تواند نقشي را که طرفداران يودايمونيا برايش فرض کرده اند، ايفا کند.
اين ايرادْ نقش فضيلت را در اين نظريه درک نکرده است. فضيلت‌ها معطوف به ديگران هستند. براي مثال، مهرباني درباره‌ نحوه‌ پاسخ ما به نياز ديگران است. دغدغه‌ عامل بافضيلت اين است که شخصيتي درست را پرورش دهد تا بتواند به‌نحوي مناسب به نيازهاي ديگران پاسخ دهد. فضيلت مهرباني يعني توانايي درک موقعيت‌هايي که بايد در آن مهربان بود، داشتن حالتي براي دادن پاسخي مهربانانه به‌شيوه‌اي ممتد و پايدار و توانايي براي نشان دادن شخصيتي مهربان مطابق با نيازهاي فرد به مهرباني. تفسير يودايمونيايي از اخلاق فضيلت محور مدعي است که خير عامل و خير ديگران دو غايت جدا از هم نيستند؛ و هر دو نتيجه‌ اجراي فضيلت‌اند. اخلاق فضيلت محور نه تنها خود محور نيست، بلکه آنچه براي اخلاقيات ضروري است را با آنچه براي نفع شخصي ضرورريست، متحد کرده است.
ب) راهنماي عمل
فلسفه‌ اخلاق با مسائل عملي سر و کار دارد و اساساً در اينباره است که بايد چکار کنيم. اخلاق فضيلت محور نظريه‌هاي پيامدگرا و وظيفه‌گرا را به‌خاطر انعطاف ناپذير بودنشان نقد مي‌کند؛ زيرا اين نظريه‌ها بر يک قاعده يا اصل تکيه دارند. يکي از پاسخ‌هايي که به اين انتقادها مي‌توان داد اين است که اين نظريه‌ها راهنماي عمل هستند. وجود قواعد «انعطاف‌ناپذير» قوت است نه ضعف؛ زيرا دستورالعملي آشکار براي انجام فعل ارائه مي‌دهد. وقتي اين اصول را بشناسيم مي‌توانيم در موقعيت‌هاي عملي از آن‌ها استفاده کرده، با آن‌ها راهنمايي شويم. اين ايراد مطرح شده است که اخلاق فضيلت محور با تأکيدش بر ماهيت مبهم اخلاق نمي‌تواند هيچ کمک عملي‌ براي چگونه رفتار کردن، ارائه دهد. نظريه‌اي که نتواند راهنمايي براي عمل باشد، نمي‌تواند نظريه‌ اخلاقي مناسبي باشد. 
پاسخ اصلي به اين انتقاد تأکيد بر نقش عامل بافضيلت در مقام يک سرمشق است. اخلاق فضيلت محور، با انعطاف‌پذير بودن و موقعيت‌پذير بودن، ماهيت مبهم اخلاق را منعکس مي‌کند، ولي همچنين مي‌تواند با نشان دادن نمونه‌اي از عامل بافضيلت، راهنماي عمل هم باشد. عامل بافضيلت کسي است که شخصيت اخلاقي را به‌طور کامل پرورش داده، فضيلت‌هايي دارد و مطابق با آن‌ها عمل مي‌کند؛ وي همچنين مي‌داند که به‌عنوان يک سرمشق چطور رفتار کند. علاوه بر اين، اخلاق فضيلت محور تأکيد قابل توجهي بر پيشرفت قضاوت اخلاقي مي‌کند. دانستن اينکه چه کاري بايد انجام شود، نهادينه شدن يک اصل نيست؛ بلکه روند يادگيري اخلاقي‌اي است که يک عمر طول مي‌کشد و تنها زماني پاسخي روشن ارائه مي‌شود که فرد به بلوغ اخلاقي برسد. اخلاق فضيلت محور نمي‌تواند پاسخي ساده و فوري به ما دهد. زيرا چنين پاسخ‌هايي وجود ندارند. با اين حال، اگر بتوانيم نقش عامل اخلاقي و اهميت آموزش و پرورش اخلاقي را درک کنيم، اخلاق فضيلت محور هم مي‌تواند راهنماي عمل باشد. اگر فضيلت دربردارنده‌ تعقل و ميل درست باشد، وقتي بتوانيم تعقل درست را ادراک کنيم و اميال‌مان را به تصديق فرمان‌هاي آن عادت دهيم، اخلاق فضيلت محور مي‌تواند راهنماي عمل باشد.
پ) شانس اخلاقي
آخرين نکته اينکه، اين دغدغه وجود دارد که اخلاق فضيلت محور ما را در گروي شانس قرار مي‌دهد. اخلاقيات درباره‌ مسئوليت و تناسب تحسين و سرزنش است. بنابراين، ما عامل را تنها براي اعمالي که ناشي از انتخاب آگاهانه‌اش بوده است، سرزنش يا تحسين مي‌کنيم. رسيدن به فضيلت دشوار است و ممکن است مسائلي که تحت کنترل ما نيستند، اشتباه پيش روند. همان‌طور که آمورش، عادت، تأثير و نمونه‌ درست مي‌تواند باعث پيشرفت فضيلت شود، عوامل تأثيرگذار نادرست مي‌توانند عکس اين مسئله را ايجاد کنند. برخي افراد ممکن است شانس اين را داشته باشند که کمک و تشويقي را که براي رسيدن به بلوغ اخلاقي نياز دارند، به‌‌دست بياورند؛ ولي ديگراني هستند که چنين شانسي ندارند. اگر پرورش فضيلت (يا عکس آن) به شانس بستگي دارد، تحسين فرد بافضيلت (و سرزنش فرد بي‌فضيلت) براي چيزي که در کنترل او نبوده است، کاري منصفانه خواهد بود؟ افزون بر اين، برخي از تفسيرها در مورد فضيلت، مبتني بر در دسترس بودن خيرهاي خارجي است. دوستي با شخص بافضيلت در فضيلت ارسطويي آنقدر‌ مهم است که فقدان چنين دوستي بافضيلتي يعني فقدان يودايمونيا. هرچند که ما هيچ کنترلي روي در دسترس بودن دوستان خوب نداريم. اگر پرورش فضيلت يا عدم آن تحت کنترل ما نباشد، چطور مي‌توانيم فرد با فضيلت را تحسين کرده، بي‌فضيلت را سرزنش کنيم؟
برخي از نظريه‌ها (مثل اخلاق وظيفه‌گرا) سعي دارند تا تأثير شانس را در اخلاقيات از ميان ببرند. اما اخلاق فضيلت محور با پذيرش شانس اخلاقي به اين ايراد پاسخ مي‌دهد. اخلاق فضيلت محور بيش از آنکه سعي کند تا اخلاقيات را از مسائلي که خارج از کنترل آن هستند مصون دارد، به شکنندگي زندگي خوب اشاره مي‌کند و آن را جزئي از ويژگي‌هاي اخلاقيات بر مي‌شمارد. ارزش زندگي خوب در شکنندگي و آسيب‌پذير بودنش است. ممکن است در راه رسيدن به فضيلت اتفاقات نادرستي مثل گم شدن فضيلت رخ دهد، اما اين آسيب‌پذيري جنبه‌اي ضروري در شرايط انساني است که رسيدن به زندگي خوب را بيش از پيش باارزش مي‌کند.

5. فضيلت در پيامدگرايي و اخلاق وظيفه‌گرا
اخلاق فضيلت محور تفسيرهايي کاملاً متفاوت از اخلاق وظيفه‌گرا و پيامدگرايي ارائه مي‌دهد. البته اخلاق فضيلت محور نه تنها به‌واسطه‌ شرحي تکامل يافته از فضيلت بلکه با وادار کردن پيامدگرايان و وظيفه‌گرايان به تجديد نظر در ديدگاه‌هايشان و استفاده از فضيلت در آن‌ها، فلسفه‌ اخلاق مدرن را تحت تأثير قرار داده است.
وظيفه‌گرايان سال‌ها براي بحث‌هايشان در مورد نظريه‌ اخلاقي کانت به اساس متافيزيک اخلاق استناد مي‌کردند. ظهور اخلاق فضيلت محور بسياري از نويسندگان را بر آن داشت تا ديگر آثار کانت را بررسي کنند. متافيزيک اخلاق، انسان‌شناسي ديدگاهي عملگرايانه را شکل مي‌دهد و تا حد کمتري دين در حوزه‌ عقل محض به منابعي تبديل شدند که نقش فضيلت در اخلاق وظيفه‌گرا از آن‌ها الهام گرفته است. فضيلت کانتي از بسياري جهات به فضيلت ارسطويي شباهت دارد. کانت در متافيزيک اخلاق بر اهميت آموزش، خوگيري و پيشرفت تدريجي تأکيد مي‌کند – وظيفه‌گرايان مدرن از همه‌ اين ايده‌ها براي اثبات امکانِ عقل عرفيِ اين نظريه استفاده کردند. از نظر کانتيان، نقش اصلي فضيلت و پرورش مناسب شخصيت اين است که يک شخصيت بافضيلت به آزمايشِ فرمول يک قاعده‌ اخلاقي کمک مي‌کند. از ديگر جنبه‌ها، فضيلت کانتي با ديگر مفاهيم فضيلت متفاوت است. اين تفاوت‌ها دست‌کم مبتني بر سه ايده است: اولي اينکه، فضيلت کانتي با عواطف و احساسات سر جنگ دارد. خواه تصور شود که عواطف بايد مقيد شده يا از بين بروند، از نظر کانت، ارزش اخلاقي تنها از وظيفه‌ انگيزه سر بر مي‌آورد، انگيزه‌اي که با ميل سرِ جنگ دارد. اين مسئله با تصوير ارسطويي از هماهنگي ميان عقل و ميل تضاد کامل دارد. دوم اينکه، از نظر کانت چيزي به‌نام ضعف اراده وجود ندارد، حال آنکه اين همان معنايي است که ارسطو براي تمايز ميان پرهيزگاري و ناپرهيزگاري استفاده کرده بود. سومين و آخرين مورد اينکه، کانتيان بايد رابطه‌ ميان فضيلت به‌عنوان چيزي که در جهان تجربي رخ مي‌دهد و ملاحظات کانت درباره‌ ارزش اخلاقي در جهان غير مادي را تفسير کنند (ملاحظاتي مي‌تواند اينگونه تعبير شود که ميان ايده‌هاي کتاب اساس متافيزيک اخلاق و ديگر آثار کانت تناقضي ايجاد کرده است).
نقشي که پيامدگرايان براي فضيلت در نظر گرفتند اين بود که آن را محرکي براي نتايج خوب تلقي کردند. فضيلت في‌نفسه باارزش نيست؛ ولي براي نتايج خوبي که به بار مي‌آورد ارزشمند است. ما بايد گرايش‌هاي بافضيلت را پرورش دهيم، زيرا چنين گرايش‌هايي در صدد به حداکثر رساندن منفعت هستند. برخي از پيامدگرايان، مانند درايور، فراتر مي‌روند و ادعا مي‌کنند که شناخت براي فضيلت ضروري نيست.
تفسيرهاي طرف مقابل سعي کرده‌اند تا مزاياي اخلاق فضيلت محور را در خود جا داده و به شيوه‌هايي گسترش يابند که به آن‌ها اجازه دهد تا به چالش‌هايي مطرح شده از سوي اخلاق فضيلت محور پاسخ دهند. اين مسئله باعث شده است که کارهاي جالب و مؤثري در اين حوزه از فلسفه انجام شود.
منبع
Virtue Ethics, a basic introduction Essay, No.2005, by Dr. Jan Garrett.
پي نوشت ها
1. Eudaimonism.   //  2 . Ethics of care.   //  3. Ethics.   //  4. Morality.

 

فضايل عقلي واخلاقي

PDF چاپ نامه الکترونیک

فضايل عقلي واخلاقي

ليندا ترينكائوس زاگزِبسكي
ترجمه مريم زائري


به استدلال من تفکيکي که ارسطو بين فضيلت و ديگرحالات نفس، مانند مهارت ها وتوانايي هاي فطري قائل مي شود، تفکيک مهمي ست. حال بر آنم که اثبات کنم تقسيم ارسطويي، تفکيک بين دو نوع فضيلت عقلي و اخلاقي نيست. مشخصاتي که ادعا مي شود بين دو نوع فضيلت ايجاد تمايز مي کند، بازه فضايل را نزديک به روش مطلوب ما تقسيم نمي کند و فضائل عقلي در معني ارسطويي خود بايد به عنوان  زير مجموعه فضائل اخلاقي تلقي شوند. در اينجا من استدلال مي کنم که تمايز يک فضيلت عقلي  از برخي فضايل اخلاقي بيش از تفاوت فضيلتي اخلاقي با فضيلتي ديگر نيست، چرا که فرآيندهاي مرتبط با اين دو نوع فضيلت، مستقل عمل نمي کنند و تلاش براي تجزيه اين دو به رشته هاي مستقلي در فلسفه، به طور قابل ملاحظه اي ماهيت فضيلت را تحريف مي کند. چرا که در واقع اين فضايل عقلي اند که به عنوان بهترين تصاوير از فضائل اخلاقي در نظر مي آيند.
***
تمايز ارسطو ميان فضائل اخلاقي و عقلي
معمول فلسفه غرب اين است که فرآيندهاي احساسي و معرفتي بشر را متمايز و نسبتا مستقل از هم تلقي مي کند. معمولا اين گونه تصور مي شود که فرآيندهاي معرفتي قابليت مستقل عمل کردن از فرايندهاي احساسي را دارد و در شخص عاقل بايد اين چنين باشد، خواه فرآيندهاي احساسي از معرفتي مستقل باشد خواه نباشد. اين بخش از ميراث فلسفي ما به حدي نيرومند است که فلاسفه آن چه را مايکل استاکر" بينش منزه عقل "مي نامد، تا مدتها پس از اينکه به وسيله روان شناسان ذهن رد شد، مورد حمايت قرار دادند و اين در حالي است که تعداد کمي از فلاسفه همچون هيوم و جيمز توجه ديگران را به رابطه تنگاتنگ باور و احساس جلب کردند. ادعاي استقلال فرآيندهاي ذهني از احساسي با تمايز ادعايي فضائل اخلاقي از عقلي در ارتباط است موضوعي که ما آن را مرهون ارسطو هستيم. هر چند تمايز قائل شدن دقيقا به شيوه ارسطو ديگر متداول نيست، تعداد کمي از فلاسفه ژرفا و اهميت اين تقسيم را مورد ترديد قرار داده اند. در هر حال برخي از فلاسفه با اين ادعاي ارسطو که فضائلي همچون شجاعت و اعتدال، ذاتا با صفاتي چون حکمت و فهم تفاوت دارند مخالفت کرده اند. در اين ميان اسپينوزا استثنا است. وي هم انفعاليات و هم فضائل را با تصوراتي مستوفي از ذات خداوند مرتبط و درک يک فضيلت را کليدي براي فهم تمامي فضائل مي داند. شايد هيچ فيلسوف ديگري به اندازه اسپينوزا در يکي دانستن فضائل اخلاقي و عقلي راسخ نبوده است، شرح ذيل درباره ادراک از اوست:
از آنجا که اين کوشش، که نفس از اين حيث که به استدلال مي پردازد، به موجب آن مي کوشد تا وجودش را حفظ کند، جز براي فهميدن نيست. .. اين کوشش براي فهميدن اساس يگانه و نخستين فضيلت است و... ما به خاطر هيچ غايتي براي فهم امور نمي کوشيم، بلکه برعکس نفس از اين حيث که استدلال مي کند نمي تواند چيزي را براي خود خير تصور کند مگر آنچه را موجب فهم مي شود...
ديگر استثناء مشهور ديويد هيوم است. هيوم اصراردارد که تمايز بين فضايل اخلاقي وعقلي صرفا لفظي است و اين قبيل ويژگيهاي عقلي، همچون خرد، حافظه قوي، تيزفهمي، فصاحت، دور انديشي، فراست، بصيرت و قدرت تشخيص بايد در زمره فضايل اخلاقي شخص به حساب آيند چرا که اين ويژگيها به اندازه صداقت و شجاعت شخص مورد تحسين و ستايش قرار مي گيرند. اما از آنجا که هيوم مي گويد اين تمايز صرفا "لفظي است، خواه گروه فضايل، تمامي استعداد انساني و گروه رذايل، جملگي معايب انساني را در برگيرد، خواه اين گونه نباشد، مفهومي که وي از فضيلت در نظر دارد به وضوح  وسيع تر از مفهومي است که بر فلسفه پيش و پس از او حاکم بود. از نظر هيوم فضائل عقلي در زمره فضايل اخلاقي است ازاين رو بسياري از جذابيت هايش را از کف مي دهد. 
فضائلي که افلاطون درجمهوري نام مي برد، خرد، درکنار خويشتن داري، شجاعت و عدالت است وي علاقه اي به جدا کردن فضائل عقلي از اخلاقي ندارد. جوليس موراويسک اخيرا استدلال کرده است که در حقيقت افلاطون تمايز آشکاري چه از لحاظ سرچشمه فضيلت و چه از لحاظ کارکردهاي آن ميان فضائل اخلاقي و نااخلاقي قائل نمي شود. اما ارسطوکاري شبيه به يک طبقه بندي انجام مي دهد. افزون براين، تقسيم ديگري براي فضائل عقلي دارد، بين آنهايي که هدفشان رسيدن به بينش فکري يا معرفت نظري است و آنهايي که مربوط به تفکر عملي در جهت توليد مصنوعات و يا انجام اعمال اند. اين فضائل  به ترتيب حکمت عملي و فن نام دارند. روشن است که ميان حالاتي همچون تفکر، ترديد، ادراک، قضاوت، تصديق، تکذيب و يا استنباط، از يک سو و اميد، ترس، شوق، عشق، دلسوزي، عصبانيت، هيجان، شادي و غم، از سوي ديگر، تفاوت هايي وجود دارد. ما معمولا" گروه اول را صفات فکري و يا صفات عقلي مي ناميم. حال آنکه دسته دوم صفات احساسي يا هيجاني تلقي مي شوند. اغلب تصورمي شود دسته اول فعال تر و دسته دوم منفعل تر باشند. و به همين دليل مقوله کلي احساس و تمايل برطبق سنت، مقوله انفعالات ناميده مي شود. بنابر اين اگر فضائلي هستند که همانطور که به صفات عقلي مربوط اند با صفات احساسي نيز در ارتباطند، خود به خود چيزي وجود دارد که متفاوت از دو گروه است. ممکن است بپرسيم و يا بيانديشيم از چه روي اين تفاوت ريشه دارو داراي اهميت است؟
وقتي در نظر مي گيريم که تمايز بين فضائل اخلاقي و عقلي در فلسفه غرب تا چه حد متقن است، توجه مان  به اين نکته جلب مي شود که اصول نخستين ارسطو براي تمايز اين دو از هم بسيار نامتقاعد کننده است. همه آن چه در نهايت از نظريه او به دست مي آيد اين است که دو نوع فضيلت ناظر بر دو بخش متفاوت نفس اند. ارسطو در اخلاق نيکوماخوس و اخلاق سعادت، به بخش عقلي و غير عقلي يا نسبتا" عقلي نفس به عنوان مبناي دو گروه فضائلي که در متن زير معرفي مي کند، اشاره دارد. او در اخلاق سعادت مي گويد:
از آنجا که اين فضيلت انساني است که موضوع تحقيق ماست، بياييد فرض کنيم که نفس دو بخش دارد که هر دو درعقل سهيم اند اما نه به طريق يکسان، ماهيت يکي فرمان دادن و ديگري فرمان بردن وگوش سپردن است، در اين ميان اگر چيزي هست، که به طريقي غير ازاين، غير عقلي است، آن بخش را ناديده مي گيريم. وقتي استعدادهاي متمايزي، شامل آن چه که نام بردند قطعا وجود دارد، ديگر تفاوتي نمي کند که روح دارا يا فاقد اجزاء باشد. درست مانند تقعر و تحدب که دريک منحني تفکيک ناپذيرند و يا مانند سفيدي و استقامت که شايد جدايي ناپذير باشند، با وجود اين استقامت همان سفيدي نيست واين دو ضرورتاً يکي نيستند مگر به صورت اتفاقي.
دراين نقل قول به ما هشدار داده مي شود که فرضيه اجزاء نفس را يک ادعاي هستي شناسي قوي که خودش مي گويد با دل مشغولي هاي او در ارتباط نيست، در نظر نگيريم. با وجود اين، تقسيم روح توسط ارسطو به بخش فکري(عقلي) و احساسي (غير عقلي يا نسبتا" عقلي)، بيش از يک مشاهده محض است، چرا که فکر يک مقوله است و احساس مقوله اي ديگر. در واقع همان طور که خواهيم ديد، تمايزات متعدد ارسطو ميان تفکر و احساس، بيانگر اين است که به اعتقاد وي تفکر واحساس از نظر ساختار بسيار متفاوت اند و اين تفاوت مي تواند، فرق ميان فضائل اخلاقي و عقلي را توجيه کند.
ارسطو در نقل قولي که بدون واسطه در ذيل آمده تفاوت ميان فضائل اخلاقي و عقلي را به تفاوت اجزاء مختلف نفس گره مي زند: فضيلت به دو صورت است، فضيلت منشي و فضيلت عقلي، چرا که ما نه تنها فرد عادل بلکه فرد باهوش و عاقل را نيز ستايش مي کنيم. ما پذيرفته ايم که فضيلت يا کارکردهاي آن  به جز آنچه فعليت ندارد، اگرچه به نوعي داراي فعليت باشد، ستودني است. همان طور که معمول است فضائل عقلي داراي يک اصل عقلاني اند و به بخشي که شعور دارد و به نفس فرمان مي دهد، تعلق دارند. با اين که فضائل منش به بخش غير عقلي تعلق دارند، اما طبيعت آن ها اين گونه است که از بخش عقلي پيروي کنند، به همين خاطر است که وقتي مي گوييم، مرد عاقل يا باهوش است، درباره اين که شخصيت او چگونه است صحبت نمي کنيم. بلکه وقتي مي گوييم او نجيب يا محبوب است صحبت از شخصيت اوست.
بنابراين تمايز بين فضائل عقلي و اخلاقي با تفاوت دو بخش از نفس رابطه دارد ومبتني بر يک تفاوت کارکردي است. بخش فکري فرمان مي دهد و بخش احساسي فرمان مي برد. اين ادعا در نقل قولي که اندکي پيش از اخلاق سعادت نقل شد، صرفا" بدون دليل بيان شد. اما در اخلاق نيکوماخوس، ارسطو به واسطه تجربه دروني تعارض اخلاقي نشان مي دهد که عقل ما با ديگر عناصر نفس در نزاع است، ازاين تقسيم دفاع مي کند. اما تعارض قطعاً براي نشان دادن تمايز اجزاء، کافي نيست. هرچند يک تمايل مي تواند با تمايل ديگر در تضاد باشد، با اين همه ارسطو آن را به عنوان شاهدي بر اين مدعا که تمايلات متعارض در اجزاء مختلف نفس مستقرند، نمي پذيرد.
در اخلاق سعادت، ارسطو تفاوت ديگري ميان اجزاء نفس را به کار مي گيرد تا براي تمايز ميان دو نوع فضيلت دليل موجه اقامه کند. در اين جا او مقوله کلي عواطف را برحسب لذت و الم تعريف مي کند: "مقصودم از انفعالات، حالاتي همچون؛ عصبانيت، ترس، شرم، رغبت و به طور کلي هر چيزي است که في نفسه و به طور معمول علت لذت و الم ادراکي مي شود."  نقل قولي شبيه به اين در اخلاق نيکوماخوس ديده مي شود:" احساسات؛ اشتياق، عصبانيت، ترس، اعتماد، حسد، شادي، عشق، تنفر، هوس، رقابت، ترحم و به طور کلي اموري است که با لذت و الم همراه است."
اين خصيصه مي تواند براي تمايز فضائل اين بخش نفس از فضائل عقلي به کار گرفته شود، او مي گويد: بديهي است که"فضيلت منش با امورخوشايند و ناخوشايند در ارتباط است." در نقل قول اخير، وي دليل ديگري ارائه مي دهد که فضائل بخش احساسي نفس، مستلزم کنترل مناسبي از لذت و الم است: قابليت ها وحالات به کمک انفعالات تعريف و انفعالات به واسطه لذت و الم تفکيک مي شوند. بنابر اين از اين تاملات و آن چه پيش از اين بيان شد نتيجه مي شود که هرفضيلت منش با رنج و لذت در ارتباط است. از اين رو طبيعت حالت نفس با آن چه طبيعتش اين است که آن حالت را بدتر يا بهتر کند رابطه دارد و به آن وابسته است. به اعتبار لذات و الام است که ما افراد را بدکار مي ناميم، چرا که به دنبال لذات اند و از الم دوري مي کنند، هنگامي که نبايد اين چنين کنند و يا عکس اين را عمل مي کنند و باز هم در زماني که نبايد اين گونه باشند. به همين علت است که هر کس فضائل را درحقيقت بدون تامل و استعداد لازم و بدون هيچ تعرضي در حدود لذات و الام، همچنين رذائل را نيز با کمک واژگان مقابل فضيلت تعريف مي کند.
درحال حاضر دليل دومي داريم براي اينکه فضائل عقلي را متفاوت از فضائل اخلاقي بدانيم. اما آيا مي توانيم فضائل را به دو دسته، يعني  آنهايي که با لذات و الام در ارتباطند و آنهايي که فاقد اين ارتباطند تقسيم کنيم؟ و اگر چنين است، دسته اول شبيه به گروه فضائل اخلاقي در مفهوم ارسطويي اند يا به مفهوم ما شباهت دارند؟ اين مسئله تا حد زيادي قابل ترديد است. هر چند ما بيشتر احساسات را لذت بخش يا رنج آور مي يابيم، اما بديهي نيست که همه احساسات اينگونه باشند، به عنوان نمونه، شايد حس کنجکاوي يکي از اين احساسات باشد. مهمتر از اين، فضائلي که احساسات لذت بخش يا رنج آور را هدايت مي کنند، اغلب با خود آن لذت يا رنج به معني واقعي ارتباط ندارند. به نظر مي رسد ارسطو، احساسات را به خاطر خوشايندي يا درد ناکي آنها نيازمند اين مي داند که به واسطه فضائل منضبط شوند، اما وقتي اين احساسات براي مثال مستلزم سخاوت يا مهرباني است، که شايد داراي جنبه هايي از رنج يا لذت ملايم باشند، احتمالا" بر اين منوال نيست که نفس لذت يا رنج، به نظم حاصل از فضائل نيازمند باشد و همچنين مورد ترديد است که آيا رابطه ميان سخاوت يا مهرباني با لذت يا رنج، نقش مهمي را در ايجاد تمايز ميان اين فضايل و فضائلي که حالات عقلي را هدايت مي کنند، ايفا کند يا خير؟ شايد ارسطو ادعاي ضعيفتري دارد، اگر ميان حالات احساسي و حالات معرفتي، بر اين مبنا که لذت و الم با حالات احساسي و نه معرفتي همراهند، تمايز قائل شويم مي توانيم فضائل منش را به واسطه رابطه غير مستقيم آنها با لذت و الم تعريف کنيم، درحالي که فضائل عقلي فاقد چنين رابطه اي هستند. اما حتي اگر اين ادعا درست باشد، حالات عقلي مانند ادراک، پريشاني، وجد حاصل از اثبات يک فرضيه وحالت مخالف آن، حيرت عقلي را نيز مي توان به ميزان حالات احساسي و تمايلات، همراه با لذت يا رنج  تجربه کرد. بنابراين فضائلي که با يکي از اين حالات رابطه دارند، ضرورتا بيش از فضائلي که به حالات ديگر مربوطند، با لذت و رنج در رابطه نيستند.  درواقع، برخي حالات عقلي حتي مي توانند با احساس لذت قوي تري نسبت به حس حق شناسي يا احترام، همراه باشند. علاوه براين ارسطو نيز نسبت به اين مسئله آگاهي داشت زيرا در کتاب اخلاق نيکوماخوس مي گويد:"هر فعاليتي با لذت مناسب کامل مي شود، و اين مسئله  بحث بر انگيز است که آيا فعاليت همان لذت نيست؟... و اين که حتي لذات فکر برترند." بنابراين هر چند اين امر صادق است که بسياري از حالات حسي  با احساسات قوي از الم و لذت همراه اند، در حالي که معمولا در مورد حالات عقلي اينگونه نيست، اين امر براي تصديق تمايز ميان دو نوع فضيلت بر اساس رابطه آنها با لذت والم کافي نيست.
امکان ديگري نيز وجود دارد. شايد مقصود ارسطو از اين که مي گويد لذت و الم با عواطف همراهند، اين است که آنها در تعريف عواطف ذکر مي شوند. ازاين رو وي در"فن خطابه "، خشم را ميلي همراه درد، و ترس را درد يا اختلالي ناشي از تصوير ذهني از يک شر آتي و مانند آن معرفي مي کند. اگر منظور ارسطو اين است و اگر حق با او باشد، يعني تعريفات حالات احساسي عطف به لذت يا رنج شوند، با در نظر گرفتن اين که تعريفات حالات عقلي اينگونه نيستند، همه دست آورد نظر ارسطو راهي است براي تمايز ميان حالات فکري وحالات حسي، که البته من هم ادعا نکرده ام چنين تفاوتي وجود ندارد. به رغم همه آن چه بيان کرديم، تفاوت شهودي آشکاري ميان حالات فکري و حالات حسي وجود دارد، از اين رو اگر مشکلاتي که در ادعاهاي ارسطو درباره اجزا نفس و رابطه آنها با لذت والم  وجود دارد را ناديده بگيريم، شايد بتوانيم به سادگي فضائل اخلاقي را از فضائل عقلي متمايز کنيم. بر اين اساس که فضائل اخلاقي  و نه فضائل عقلي مستلزم هدايت صحيح احساسات است، حال آن که فضائل عقلي و نه فضائل اخلاقي مستلزم هدايت شايسته فعاليت هاي معرفتي اند. ولي حتي اين ادعا هم راه به جايي نمي برد، درست است که بسياري از فضائل اخلاقي همچون، اعتدال، شجاعت و فضائلي که با غبطه، حسد، کينه و بد خواهي مقابله مي کنند، درمقايسه با فضائل عقلي رابطه مستقيم تري با هدايت احساسات قوي دارند، اما اين قضيه نمي تواند گروه فضائل را به دو مقوله مجزا تقسيم کند. عدالت،  فضيلت اخلاقي که بسياري از نظريه پردازان آن را محور مي دانند، فقط يک رابطه جنبي با احساسات دارد، همين طور است درباره فضائلي همچون درستکاري، صدق، خلوص و امانت داري. از سوي ديگر، فضائل عقلي مستلزم آنند که هيجان در مسير حق که دست کم در بسياري از افراد مي تواند به راستي بسيار نيرومند باشد، به طور صحيح مورد استفاده قرار گيرد. جالب است اگر درحالي که احساسات مايلند به حد افراط قوي باشند و اغلب منجر به آسيب به خود شخص و يا ديگران مي شوند، ما فضائل را وابسته به آنها و يا تمايلات بدانيم. اگر چه قطعا تمايل به حقيقت وجود دارد که گاهي اوقات نيز مي تواند آن قدر قوي باشد که به اشتياقي شديد سرزند، اما ما آن را بر خلاف ميل جنسي يا ترس در هنگام خطر دقيقاً نيازمند مهار کردن، نمي دانيم. انسانها بيش از انحراف به سمت افراط بيشتر دچار خطاي تفريط مي شوند. البته همين مسئله مي تواند در مورد بسياري از احساساتي که توسط فضائل اخلاقي هدايت مي شوند، صدق کند. دلسوزي فضيلتي است که احساسي با همين نام را هدايت مي کند و اين احساس از آن نوعي است که معمولا" به جاي مهار شدن نيازمند تقويت است و نيز همين گونه اند بيشتر احساساتي که مستلزم خير خواهي، شفقت، گذشت، اعتماد و اميدند. از اين رو به فکر انسان خطور مي کند که مديريت ميل به حقيقت با مديريت اغراض بسيار قوي متفاوت است و در عوض بيشتر به مديريت ميل به خوبي شباهت دارد که بيش از مهار نيازمند پرورش است. با اين حال، احساسات و تمايلاتي وجود دارد که نياز دارند به وسيله فضائل عقلي مهار شوند.
تمايل به تصديق اعتقادي خاص، از قوي ترين احساساتي است که انسان ها بايد در تلاششان براي کسب معرفت در هر زمينه اي برآن چيره شوند. احساساتي که باتعصب همراه اند، ميل به حفظ باورهاي قديمي و تمايل به اصرار بر درستي آرايي که در گذشته انتشار يافته، همگي مي توانند بسيار قوي باشند. در همه موارد ياد شده، تمايلات و احساساتي وجود دارد که نياز است مهار و يا مجددا هدايت شوند. پاسکال اشتياق به حبّ ذات را کاهنده عشق به حقيقت، محرک خود فريبي، فريب ديگران و رياکاري مي دانست، نقايصي که دست کم تا حدي عقلاني اند.
بي شک، هر بدي سرشار از قصور وکاستي است، اما شر بزرگتري نيز وجود دارد که سرشار از قصوري است که تمايلي براي به رسميت شناختن آن وجود ندارد. از اين رو اين امر خود موجب شري ديگر، يعني خود فريبي عمدي مي شود. ما نمي خواهيم ديگران ما را فريب دهند و اين را نيز حق ديگران نمي دانيم که از ما بخواهند آنها را بيش از لياقت شان محترم شماريم، بنابر اين اين هم شايسته نيست که ما آنها را فريب دهيم و از ايشان بخواهيم ما را بيش از استحقاقمان ارج نهند ......
بيزاري از حقيقت از آنجايي که از حبّ ذات جدايي ناپذير است در درجات مختلف، بلکه شايد در هر فرد تا اندازه اي وجود دارد. سستي و ضعف نا به جا انسان ها را وادار مي کند تا ديگران را در راستاي انتخاب مسيرهاي منحرف و شرايط نابسامان قرار دهند و اين به خاطر احتراز از رنجش آنها است. آنها بايد قصورات ما را ناديده بگيرند، وانمود کنند از آنها گذشته اند و اين را به ستايش و نشانه هايي از مهرباني و تکريم پيوند دهند. حتي پس از اين هم، چنين دارويي هنوز براي حب ذات طعم تلخي دارد و با آن که تا آنجا که ممکن است مقدار کمي از آن را مي خورد، هميشه با بيزاري و اغلب با رنجش مخفي از آنهايي که آن را تجويز کرده اند همراه است.
نتيجه اين است که هرکس که به جلب محبت ما علاقه دارد از ارائه هر خدمتي که مي داند براي ما ناخوشايند است اجتناب مي کند. با ما همان گونه رفتار مي شود که خواهان آنيم، ما از حقيقت تنفر داريم و از ما دريغ مي شود. تمايل داريم مورد تملق قرار گيريم و قرار مي گيريم؛ دوست داريم اغفال شويم و مي شويم. 
افلاطون نياز به احساس طبيعي و درستکاري اخلاقي را براي درک حقيقت، به ويژه در موضوعات اخلاقي بازشناخت و بحث مهيجي را براي اقتدارشان در نامه هفتم خويش ارائه کرد:
نتيجه اي که از اين سخن به دست مي آيد اين است که هوش ذاتي و حافظه قوي به يک ميزان در ياري انساني که قرابت جبلي با حقيقت ندارد، ناتوانند. البته براي کسي که از اين موهبات محروم است نيز احتمال کمي براي توانايي وجود دارد. از اين رو کساني که استعداد طبيعي و همچنين قرابتي با حقيقت و ديگر آرمانهاي اصيل ندارند - ولو شايد در مطالعه موضوعات ديگر هوشمند و داراي حافظه اي قوي باشند - و آنان که داراي قرابت اما فاقد هوش وحافظه قوي اند، هيچ يک به فهم بيشتر حقيقت تام درباب مفاهيم اخلاقي نائل نمي شوند. شناخت فضيلت و رذيليت  بايد با تحقيق درباره حقيقت هستي و آن چه به ظاهرحقيقت مي نمايد همراه شود و همانطور که در آغاز سخن گفتيم؛ بايد آن را با کوشش و تمرين مستمر در طول دوره اي مديد، پي گرفت.
بعد از ممارست در تطبيق تفضيلي اسامي، تعاريف، ادراکات بصري و قواي حسي، و پس از بررسي دقيق آنها در مناظره اي خيرخواهانه به واسطه سوال و جواب در کمال بي نظري، سرانجام درک روشني از هريک فروزان مي شود و ذهن زماني که تمام توانش را درحدود ظرفيت انساني به کار برد، سرشار از نور مي شود.
مشکل نهايي تفکيک فضايل اخلاقي از فضائل عقلي براين اساس که فضائل اخلاقي، حالات احساسي را و فضائل عقلي حالات فکري را هدايت مي کند، وجود حالاتي است که قطعا" ترکيبي از احساس و تفکراند. کنجکاوي، ترديد، تعجب وحيرت حالاتي ازاين نوعند که هريک از آنها مي تواند حامي و يا مانع ميل به حقيقت باشد. براي نمونه کنجکاوي جالب توجه است، زيرا هم اگوستين و هم اکوئيناس هر دو آن را بولفوضولي  مي نامند حال آن که امروزه معمول تر اين است که آن را چيزي ارزشمند مي دانند.
احساسات مستلزم فضائل عقلي و فضائل عقلي مستلزم هدايت احساسات اند. اما عملکرد آنها نشان مي دهد که واقعا" تا چه حد تمايز ميان فضائل عقلي و اخلاقي مخدوش است. براي مثال،  تعصب عقلي يک نقص عقلاني است و فضيلت مقابل آن آزادگي مشرب است. اما واضح است که ما تعصب را ضعفي اخلاقي و آزادگي مشرب را يک صفت پسنديده اخلاقي مي دانيم. اين امکان وجود دارد که وجه عقلاني تعصب و وجه اخلاقي آن، هر دو، يک نقص باشند،  و اين موضوع مي تواند درباره موارد ديگري همچون تواضع، استقلال، راستي، پشتکار، شجاعت و قابليت اعتماد که در آنها ويژگي عقلي همنام ويژگي اخلاقي است نيز صادق باشد.
ويليام جميز در"احساس عقلانيت"،  مي گويد که ايمان در حوزه عقلي همان فضيلت شجاعت در حوزه اخلاق است: "ايمان، آماگي براي عمل کردن در شرايطي است که برون شد موفقيت آميز از آن پيشاپيش براي ما قطعي نيست. اين در واقع همان صفت اخلاقي است که ما آن را درامور عملي، شجاعت مي ناميم؛ و در انسانهاي قوي سرشت، تمايل شايعي به لذت بردن از ميزان معيني ابهام در عقيده فلسفي وجود دارد، درست مانند خطر کردن که لذت را عطف به فعاليتهاي دنيوي مي کند. "              
من در اينجا موضع گيري نمي کنم که آيا  يک فضيلت اخلاقي ويک فضيلت عقلي مي توانند دقيقا يک فضيلت باشند يا نه؟. در هر حال اگر تمايزي هم ميان فضيلت يا رذيلت اخلاقي و عقلي وجود داشته باشد، اين که فضائل اخلاقي احساسات را هدايت مي کند و فضائل عقلي چنين نيستند، نمي تواند مبناي اين تمايز باشد. نه تنها هدايت مناسب احساسات مستلزم فضائل عقلي و علاوه بر آن فضائل اخلاقي است؛ بلکه تقريبا تمامي فضائل اخلاقي شامل جنبه اي از فعاليتهاي معرفتي و اداراکي مناسب اند. به استدلال من فضيلت، تصوري کلي از کاميابي است. کسي نمي تواند فضيلت انصاف، شجاعت، شفقت و يا سخاوت را کسب کند مگر اين که به طور کلي باجنبه اي از واقعيت که به واسطه فضيلت مربوط هدايت مي شود، رابطه شناختي داشته باشد. چرا که در غير اين صورت اطميناني به کاميابي او نيست. ممکن است ما در آراستگي به يک فضيلت اخلاقي برخي خطايا در باورها يا ادراکات را مجاز بدانيم، اما درباره فردي که مرتبا" درک اشتباهي از موقعيت دارد، يا درباره بايد ها و نبايد هاي چنين وضعيت هايي باور غلط دارد، نمي توان گفت وي داراي فضيلت اخلاقي است که هدايت کننده مواردي از آن قسم است. براي مثال مردي که مرتبا به شيوه اي عمل مي کند که باعث رنجيدن ديگران مي شود، قطع نظر از نيت و انگيزه او، به سختي مي توان گفت وي داراي فضيلت شفقت است. به همين نحو، فردي که سياستهايي را در رتبه بندي اتخاذ مي کند که در آن آشکارا دانش آموزان مذکر برمونث و يا برعکس ارجحيت دارند، نمي توان گفت وي داراي فضيلت انصاف است، صرف نظر از اين که اين سياست ها از نقطه نظر وي چگونه به نظر آيند. اين که ما در عرصه اي معين از زندگي، به طوري معقول هوشمند باشيم، بخشي از داشتن تقريبا همه فضائل اخلاقي است. در نيکوماخوس، ارسطو دليل متفاوتي براي تمايز قائل شدن ميان فضائل عقل و اخلاقي ارائه مي دهد. او ادعا مي کند که اين دو، به روش هاي متفاوتي آموخته و يا اکتساب مي شوند. فضائل عقلي کيفياتي هستند که مي توانند تعليم داده شوند، حال آن که فضائل اخلاقي، عادات و رفتارهايي هستند که به وسيله تمرين وتعليم حاصل مي شوند. والاس اين تمايز را مي پذيرد و آن را به تمايز ميان مهارتها و فضائل مرتبط مي کند.
من پيش از اين توضيح دادم از چه روي تصور مي کنم که تعريف فضائل عقلي به واسطه مهارتها اشتباه است. به نظر من تمايز ارسطو ميان کيفياتي که تعليم داده مي شوند و آنهايي که به واسطه تقليد و تمرين حاصل مي شوند بيش از تمايز ميان فضائل عقلي و اخلاقي به تمايز ميان مهارتها و فضائل نزديک است. به روشني مي دانيم، که هم مهارتهاي اخلاقي و عقلي داريم و هم فضائل اخلاقي وعقلي. مهارتها شامل آنهايي مي شوند که قابل تعليم اند، همچون بخش مدون منطق. مهارت هاي اخلاقي که اثر مطلوب دارند نيز مي توانند قابل تعليم باشند، همچون روش هاي رتبه بندي منصفانه يا فرآيند کمک به کشورهاي قحطي زده. آن چه نمي توان آن را تعليم داد، يا دست کم به سادگي قابل آموزش نيست فضائل عقلي است همچون؛ وسعت مشرب، توانايي ارائه تبييني مناسب براي مجموعه پيچيده اي از داده ها و يا توانايي تشخيص مرجع معتبر. اين صفات بيش از سخاوت يا شجاعت تعليم پذير نيستند.
به نظر من مراحل ياد گيري فضائل عقلي همانطور که توسط ارسطو تشريح شد، دقيقا همگام با مراحل يادگيري فضائل اخلاقي است. يادگيري با تقليد از افراد پرهيزگار آغاز مي شود و نياز به ممارستي دارد که عادات احساسي و رفتاري دائمي را ايجاد کند، و معمولا در اين ميان شامل مرحله خويشتنداري عقلي (غلبه بر ضعف اراده عقلي)مي شود که به موازات مرحله خويشتنداري اخلاقي در يادگيري فضيلت اخلاقي است.
در هر دو مورد تقليد از فردي است که داراي حکمت عملي است. اگر رفتار اخلاقي، تحت کنترل يک قانون نباشد ديگر مجموعه اي از دستور العمل ها وجود ندارد که براي هدايت فرد به سمت رفتار اخلاقي در هر موقعيت کفايت کند. با اين حال، رفتار عقلي بيش از رفتار اخلاقي تحت کنترل قاعده نيست. هيچ مجموعه اي از قواعد کافي نيست براي اين که به ما بگويد، چه وقت زمان اعتماد عقلي به اعتبار ديگري است، يا شخصي داراي شجاعت، استقامت يا بصيرت عقلي چگونه عمل خواهد کرد و غيره از اين دست. از اين رو تقليد از فردي پرهيزگار براي يادگيري فضائل اخلاقي و عقلي داراي اهميت است.
شجاعت اغلب در نقش الگوي فضائل به کار مي رود. فرد با تقليد از شخص شجاع، شجاعت را کسب مي کند. چنين تقليدي مستلزم پرورش احساسات و ياد گيري تشخيص موقعيت هايي است که در آن شجاعت از نظر اخلاقي ارزشمند و شايد حتي در هنگام مواجهه با خطر الزامي است. به طور معمول، فرد به مرحله اي مي رسد که مي داند چه بايد کرد اما توانايي انجام آن را ندارد. ارسطو مي گويد چنين فردي از (akrasia)، يا ضعف اراده رنج مي برد. به تدريج او مي آموزد که برضعفش غلبه کند و مي تواند در بيشتر رويدادها شجاعانه عمل کند، حتي زماني که وسوسه ترس بسيار قوي باشد. در اين مرحله وي فردي اخلاقا" خويشتندار است. اين تنها زماني است که شجاعت نسبتاً براي او آسان شود و ضرورتي در نبرد با وسوسه هاي قوي مخالف نباشد، تا آنجا که به درستي بتوان گفت، او داراي فضيلت شجاعت است. وقتي او براي مدتي طولاني شجاعانه عمل کرده است حتي ديگر ممکن نيست مجبور شود با وسوسه هاي مخالف روبرو شود و عاقبت لذت تعامل شجاعانه را مي چشد.
فرد، درست به موازات يادگيري عمل کردن به شيوه اي که بايد به جاي شيوه اي که مي خواهد، باور داشتن به روشي که بايد به جاي روشي که مي خواهد را مي آموزد، و سرانجام ياد مي گيرد که خواهان باور به شيوه اي که بايد به آن عمل کند باشد. او فضائلي همچون وسعت مشرب، توانايي تشخيص مرجع معتبر، و توانايي ارائه تبييني مناسب براي مجموعه پيچيده اي از اطلاعات را به واسطه تقليد از اشخاصي که داراي اين صفات در حد يک سرمشق اند، فرا مي گيرد. دربسياري از موارد او برتمايلات مخالف و يا آن چه مي تواند ضعف اراده عقلاني ناميد، غلبه مي کند و ناچار است مرحله خويشتن داري عقلي را که در حال پيشرفت است، پيش از آنکه فضيلت را کاملا بياموزد، پشت سر گذارد. اکثر اوقات فراگيري يک فضيلت اخلاقي مستلزم پرورش احساسات است. براي مثال تشخيص مرجع معتبر، تا حدي مستلزم احساسات پرورش يافته است که به فرد امکان مي دهد داور معتبري در خصوص توثيق فکري شخص ديگر باشد. چرا که واکنش هاي عاطفي که مستلزم قضاوت درباره معتمد و يا معتبر بودن افرادي معين اند، انگيزه اي غير منصفانه و علتي جانبدارانه براي قضاوت درباره قابليت اعتماد آنها است. بعد از اين مراحل، سرانجام او خود را خواهان اعتماد به شخصي که بايد به او اعتماد کند و نه فردي غير قابل اعتماد يا نامطئمن مي يابد.
فردي جوان داراي هيچ يک از فضائل و رذائل عقلي نيست. او با فضيلت آغاز نمي کند بلکه به تدريج به فضيلت مي رسد. اما از آنجا که در بسياري از موارد يادگيري فضيلت، مستلزم غلبه بر وسوسه هايي است که نشانگر رذيلت مقابل اند، تذکر برخي رذايل عقلاني، براي آغاز سير کسب فضائل عقلي مي تواند مثمر ثمر باشد. افزون  بر اين اگر با رذائل شروع کنيم مي توانيم به دامنه اختلافات در منش عقلي و چگونگي ارتباط آنها با گسترة اختلافات در منش اخلاقي دست يابيم.
برخي نمونه هاي رذائل اخلاقي به شرح ذيل اند: تکبرعقلاني، غفلت، کاهلي، ترسويي، عوام زدگي، بي مبالاتي، انعطاف ناپذيري، تعصب، تفکر آرزومندانه، تنگ نظري، بي توجهي به جزئيات، کند ذهني و فقدان کمال. احتمالا رذيلتي نيز در مقابل ثبات عقلي وجود دارد که انصراف سريع و شايد نوعي تنبلي عقلي يا تمايل به دلسردي و ياس را در بر مي گيرد. شايد برخي از اشکال خود فريبي نوعي رذيلت باشند، اما ممکن است برخي ديگر از اشکال آن  نيز جايگزين نوعي ضعف اراده عقلاني باشند.
ممکن است شخصي که داراي رذائل عقلي است، آگاه نباشد که اين رذائل در برخي موقعيتها از او سر مي زند، حتي شايد رذيلتي را بايک فضيلت اشتباه بگيرد. همانطور که در مورد رذيلت اخلاقي هم اين امکان وجود دارد. در انديشه ارسطو،  بخشي از فرآيند تحصيل فضيلت، فراگيري جايگاه اعتدال ميان دو حد افراط است. ممکن است برخي از رذائل عقلي مذکور در فوق، داراي رذائل متضاد نيز باشند به گونه اي که يکي افراط، ديگري تفريط و فضيلت، اعتدال ميان اين دو است. به عنوان نمونه محتمل است  چيزي همچون بي مبالاتي عقلي در مقابل ترسويي وجود داشته باشد، افزون بر اين شايد کمال گرايي بيش از حد، حساسيت بسيار به جزئيات، احتياط مفرط و غيره از اين دست نيز بروز کنند. لورين کود اينگونه بيان مي کند:" انسان مردد است که فضيلت عقلي را به گرد آورنده حريص وقايع، همچون، مرد خود آموز سارتر، و يا گرد آورنده اطلاعات ذهن جامع، نسبت دهد ". هرچند اين موارد افراط عقلاني شديدي را نشان مي دهند، اما احتمالا به اندازه مثلا اتلاف نيروي عقلي که بايد براي کاربرد بهتري استفاده شود، رذيلت نيستند.
دو حد فزوني که ما بين آنها يک فضيلت عقلي، حد وسط است،  لزوماً نيازي نيست رذيلت باشد، اما ممکن است حالتي بيمار گونه باشد. ويليام جيمز در"اصول روانشناسي" جلد دو، شرح مي دهد که فضيلت حاکم برتحقيق و ترديد و حالت مخالف آن يعني تمايل به باور کردن بدون تحقيق چگونه مي تواند به صورت بيمارگونه اي دچار افراط شود. او ضعف اول را "شيدايي پرسيدن" مي نامد. اين ويژگي "ناتواني در اعتماد  به هر تصور و ادراک و نياز به تشريح و تاييد براي آن است" همانند مثالي که جميز از مقالات باليني درباره بيماري هاي رواني از تي. اس کلاستون نقل مي کند:
براي شخصي که ذهن او سالم است افکار بدون توجه مي آيند و مي روند، خلاف من، تفکر تقريبا به روشي عجيب، افکار بايد  مورد مواجه قرار گيرند، وسپس در پايان رها شوند و اين اغلب زماني است که من کاملاً خسته ام و به آرامش رسيده ام. اين قضيه تا بازماندگي تمامي اعمال طبيعي ادامه مي يابد. اگر به من گفته شود که پلکان در آتش است و من تنها يک دقيقه براي فرار فرصت دارم و آن لشکر افکار– "آيا کسي به دنبال ماشين آتشنشاني فرستاده است؟ آيا احتمال دارد مردي که کليد دارد براي کمک نزديک باشد؟ آيا مرد، فرد با احتياطي ست ؟ آيا کليد به ميخ آويزان شده است؟ آيا من درست فکر مي کنم؟ شايد آنها انبار را قفل نمي کنند" پاهايم براي پايين رفتن بالا برده مي شوند؛ هر چند بايد نسبت به اين تهيج که دارم فرصت را از دست مي دهم، هوشيار باشم؛ اما علي القاعده تا زماني که نتوانم همه اين  چرنديات را در نظر گرفته و از آنها بگذرم، قادر به حرکت نيستم.من در بحراني ترين لحظات زندگي ام، زماني که بايد مشغله ام اين بود که هيچ جايي را براي افکار جانبي باقي نگذارم، به خاطر ناتواني درحفظ آرامش، گرفتار شده ام و البته در بيشتر پيش آمدهاي متداول نيز همين گونه است.  جميز مي گويد  درحالت رواني مقابل، يعني حالت آسايش ذهني نيز مي توان به صورت بيمار گونه افراط کرد:"مسلما يکي از جذابيت هاي مستي، قرار گرفتن درعمق معناي واقعيت و حقيقتي است که در مستي به دست مي آيد. پس از آن ممکن است اشيا نوراني به هر ميزان براي ما پديدار شوند. آنها کاملاً بيشتر و عالي تر از زماني که ما هوشياريم به نظر مي آيند. اين قضيه در مستي با گاز خنده به طور کاملا زائدالوصفي از حد مي گذرد و در اين نوع  مستي، همين نفس انساني با اعتقاد راسخ مشقت خواهد کشيد و هيچ وقت نمي تواند آنچه را که با آن متقاعد مي شود بيان کند.
از مثالهاي جيمز نتيجه مي شود که ميزان مناسبي از ترديد وتمايل به تحقيق بيشتر، طبيعي است. قبل از دستيابي به موضع باور جزم، فرد، نبايد به اعتقادات راسخ ديگري بيش از حد، خوش بين و در ميل به تحقيق بيشتر وسواس داشته باشد. به طور خلاصه، شخص بايد بداند چه وقت از تحقيق باز ايستد، همچنين چه زمان آغاز کند و کي ادامه دهد. فضيلتي که حد اعتدال ميان شيدايي پرسيدن و اعتقاد راسخ ناحق است، تا آنجا که من مي دانم، نام ساده اي ندارد و چيزي شبيه به تحقيق شايسته توام با ترديد به هنگام است. فراگيري اين فضيلت تا حدودي عبارت است از ياد گيري حدود شک صحيح و تحقيق شايسته.
فرد به يک باره از داشتن رذيلتي آگاه مي شود و اين توانايي را به دست مي آورد که تشخيص دهد چگونه بايد در موقعيت مناسب، عاقلانه عمل کند. علاوه بر اين به پرهيز کاري عاقلانه تمايل پيدا مي کند البته بدون اين که اينگونه عمل کند، او در حالت ضعف اراده عقلي و حالتي بالاتر از رذيلت است. موارد ضعف اراده، متضمن انواع باورها است به آن چه تمايل به باور بدان دارند، اما مي دانند که نبايد اين چنين باشد. اين موارد اشکالي از خود فريبي اند که درمورد عمل کردن دقيقا بدين معنا است که بگوييم" من مي دانم اين اشتباه است، اما نمي توانم آن را ترک کنم."و در باور داشتن به اين معنا که بگوييم، " من مي دانم اين باور قانع کننده نيست، اما نمي توانم اعتقادم را تغيير دهم." ضعف اراده عقلي بيش از نوع اخلاقي آن گرفتار خود فريبي است. چرا که احتمالا"پيوند ميان باور داشتن و باور موجه، قوي تراز رابطه ميان عمل کردن و باور صحيح است. البته، غالب اوقات وقتي شخص باور مي کند، به يک شيوه يا بيش  از آن اعتقاد ندارد، خواه باور موجه باشد وخواه نباشد. به همين نحو، بسياري از اوقات، هنگامي که يک فرد عمل مي کند، به يک شيوه يا بيش از آن اعتقاد ندارد، خواه عمل او صحيح باشد و خواه نباشد. اين ضعف اراده نيست، اگرچه مي تواند يک نقص باشد.
اميلي رارتي يک مورد از ضعف اراده عقلي را ذکر مي کند که در آن فرد به راه هاي تفکر و يا گفتگويي که براي سهل انگاري عقلي مي شناسد، منحرف مي شود به همين نحو، ممکن است فرد، دچار انحراف به سمت گرايش هاي عقلي شود که از نظر وي مردودند، همچون بي انصافي در مورد انديشه هاي ديگران. نمونه ديگر ضعف اراده عقلي، باور به اعتبار شخصي معين، در حين علم به عدم اعتبار سخن وي است، تنها به اين دليل که اين باور جايگاه شخصي شما را تثبيت مي کند. مکرر مي بينيم، مردم مقالاتي را که حامي موقعيت سياسي آنها است از روزنامه مي خوانند، اما مقالات افرادي را ناديده مي گيرند که مي دانند و يا اگر توجه مي کردند، مي دانستند که آنها بيشتر مورد اعتماد اند.
خويشتن داري عقلي، مرحله بعد از ضعف اراده است. در اين وهله فرد بايد خويشتن را از پذيرش شواهد نابسنده، تصديق ضعيف و انحراف به سمت مسيرگفت و گو يا استدلال براي آن چه خود او تأييد نمي کند، حفظ کند. اما خلاف مرحله پيش، او اين امر را با موفقيت به انجام مي رساند. با اين حال او هنوز هم داراي فضيلت نيست، چرا که سنجش صحيح شواهد، داوري درباره ميزان اعتبار به گونه اي مطمئن و يا استدلال با توجه به قواعد و بر طبق قوانين براي او مشکل است. شايد رفتار او صحيح باشد اما بر پايه "شخصيتي استوار و تغيير ناپذير" نيست، آن گونه که ارسطو فردي را که حقيقتاً داراي فضيلت است توصيف مي کند.
مرحله نهايي فضيلت عقلي است. نمونه هاي آن، دقت، پشتکار، تواضع، قدرت، انعطاف پذيري، شجاعت و کمال عقلي، همراه با وسعت مشرب، انعطاف، بصيرت و فضائلي که با تفکر آرزومندانه، کودني و عوام زدگي مقابله مي کنند را در بر مي گيرد. به اعتقاد من يکي از مهمترين فضائل کمال عقلي است.
آيا چيزي وجود دارد که با افراط در تلاش، جهت کسب معرفت قابل قياس باشد؟ لورين کود، به دانشمند جماهير شوروي اشاره مي کند، که از طريق پشتکار استثنايي خويش توانست شغلي را که عموما" در کشور وي غير قابل دسترس است براي آزمودن نظريه هاي خود به دست آورد. چنين فردي فضائل عقلي را در مرتبه اي وراي آن چه در شرايط محيط وي انتظار مي رود به منصه ظهور در مي آورد. ما نيز از فضيلت اصالت قدرداني ويژه اي مي کنيم. درست همانطور که يک اثر هنري اصيل را بسيار بيش تر از يک کپي خوب ارج مي نهيم، اصالت عقلي و قوه ابتکار را نيز بيش از دانشي که از ديگران آموخته مي شود، قدر مي دانيم. از آنجا که اصالت عقلي ماوراي آني ست که از فردي داراي فضائل عقلاني انتظار مي رود، ممکن است مانند ويژگيهاي اخلاقي اعمالي افراطيت وصيف شود.
بيش از به پايان رساندن گفتارم مي خواهم استدلالي ديگر را در اينجا ذکر کنم که در بحث طبقه بندي فضائل عقلي و اخلاقي به انواع مجزا، با آن روبرو شدم. اين استدلال مبتني بر اين مشاهده است که؛ به نظر مي آيد دارا بودن فضائل عقلي مستقل از آراستگي به فضائل اخلاقي است. پيدا کردن افرادي که فضائل عقلي بي شماري دارند اما اساسا" بي اخلاق اند، مشکل نيست. به همين نحو، يافتن اشخاصي  که اخلاقا" با فضيلت اند اما درفضائل عقلي کمبود دارند نيز، کار سختي نيست. در نتيجه، گواه تجربي تصديق مي کند که فضائل اخلاقي و عقلي انواع مختلفي از فضيلت هستند.
از آنجا که اکثراً فضائل عقلي بيش از فضائل اخلاقي با مهارت ها مغشوش مي شوند، به سادگي، واضح است که ما وجود و يا فقدان فضيلت اخلاقي را با فضيلت عقلي و نه با مهارتهاي عقلي، مقايسه کنيم. با اين  قيد مي توانيم بپرسيم آيا اغلب اين گونه است که فضائل اخلاقي و عقلي مستقل از هم حاصل مي شوند؟ و اگر اين چنين است، آيا اين نشانگر تفاوت درذات اين دو گروه فضيلت است؟ وحدت فضائل مسئله غامضي است و مشکل است که بخواهيم صريحا بدانيم چه چيز شاهد اين مدعا است که فردي داراي يک فضيلت است و فاقد ديگري ست. ابتدا بياييد فرض کنيم، معيارهاي ما براي دارندگي فضيلت، چندان سخت گيرانه نيست. اين بدين معني است که اصرار نداريم فردي که داراي فضيلت الف است، در هر پيشامدي رفتارالف را که مناسب آن پيشامد است از خود نشان دهد. همانطور که مايکل دوئل مي گويد، براي داشتن يک فضيلت ضرورتي ندارد که فرد، انسان کامل باشد، اگر فرد به طور قابل اعتمادي در ميزان حساسيت و رفتارش پرهيز کار باشد، کفايت مي کند. از آنجا که فراهم کردن شاهدي تجربي بر اين مدعي که شخصي به طوري قابل اعتماد مهربان باشد اما به همين گونه شجاع نباشد، يا عادل باشد اما ميانه رو نباشد، به نظر مشکل نمي آيد، لحاظ کردن فضائلي که نيازمند کمال نيستند، به همراه گواه عيني، اين ادعا را تقويت مي کند که فرد مي تواند داراي يک فضيلت اخلاقي و فاقد ديگري باشد. همين طور تعجب آور نيست اگر براي فردي که داراي يک فضيلت عقلاني همچون درستکاري، توجه و يا پشتکار عقلي است اما فاقد فضيلت اخلاقي همچون شفقت و يا سخاوت است نيز، گواه عيني وجود داشته باشد. معيارهاي دارندگي فضيلت، که مؤيد وجود ميزاني از استقلال ميان دارندگي فضائل عقلي و دارندگي فضائل اخلاقي اند، استقلال ميان دارندگي يک فضيلت اخلاقي و ديگر فضيلت اخلاقي را نيز تصديق مي کند. درحقيقت ما مي توانيم براي هر شخص مفروض، فضايل اخلاقي را به آن دسته که فرد داراي آنها است و دسته اي که فاقد آنها است تقسيم کنيم. اما وقتي اين چنين مي کنيم، آيا هرکس مي تواند اين تقسيم را دليل موجهي بداند براي اين که تصور کند، دسته اي از فضائل اخلاقي به بخش متفاوتي از نفس او تعلق دارد يا اساسا در نوع خود از ديگري متفاوت است؟ يقينا اين طور نيست و بر اساس قياس استدلال، حتي اگر شخصي داراي همه فضائل عقلاني و نه اخلاقي است، يا برعکس، ما نبايد گمان کنيم، اين دوگروه فضيلت ماهيت متفاوت دارند و يا در بخش هاي متفاوتي از نفس مستقرند. هر چند، اگر امکان ارائه ميزان بسيار بالاتري از استقلال ميان دارندگي فضائل عقلاني و دارندگي فضائل اخلاقي نسبت به دارندگي يک فضيلت و فضيلتي ديگر وجود داشت، مي توانست تفاوت جالبي ميان دو گروه فضيلت را نمايان سازد. اما تا آنجا که من مي دانم چنين گواهي وجود ندارد.
از سوي ديگر فرض کنيد، ضوابط ما براي دارندگي کامل يک فضيلت به اندازه ارسطو سخت گيرانه باشد. ارسطو مي انديشيد، هيچ کس، بدون داشتن همه فضائل، داراي يک فضيلت اخلاقي به طور کامل نيست، و چنين نظريه اي مستلزم اين است که ما درباره گواه تجربي که حاکي از اثبات استقلال دارندگي يک فضيلت اخلاقي از ديگري است، تا حدي مشکوک باشيم. تاييد اين ادعاي معترض، که افرادي وجود دارند که کاملا داراي فضائل عقلي و نه فضائل اخلاقي هستند، به وسيله معيارهاي ارسطو بسيار دشوار تر است. حتي ممکن است وقتي تاملاتي که ارسطو را به حمايت از يگانگي فضائل اخلاقي سوق داد، فضائل عقلي را هم در برگيرند، قضيه بر عکس شود.علاوه بر اين، براي من قابل درک نيست که چرا ما بايد براي مسئله اتحاد فضائل اخلاقي و فضائل عقلي و مسئله يکي بودن صرف فضائل اخلاقي، انتظار پاسخ هاي متفاوتي را داشته باشيم.
نتيجه اين است؛ فضائل عقلي از نظر روشي که در آن تحصيل مي شوند با فضائل اخلاقي تفاوتي ندارند. هر دو نيازمند آموزش به واسطه تقليد از شخص بافضيلت، و ممارست در رفتار فضيلت مندانه، است. همچنين هر دو مستلزم هدايت احساسات معين وکسب شايستگي براي تمايل به رفتار فضيلت مندانه اند. افزون بر اين هر دو شامل مراحلي ميان نقصان و فضيلت، مرکب از ضعف اراده و خويشتن داري اند. برخي از فضائل اخلاقي سنتي نسبت به بسياري از فضائل عقلي سنتي کارکردهاي سودمند بيشتري دارند و همين موضوع شايد روشنگر اين قضيه باشد، که چرا ضعف اراده اخلاقي در فرهنگ  لغات شخصيت،  کاملتر از ضعف اراده عقلي پديدار مي شود. با وجود اين هنوز هم هيچ دليلي براي تقسيم فضائل عقلي و اخلاقي به دو نوع مجزا نداريم.

* اين مقاله ترجمه اي است از کتاب:
Linda Trinkaus, virtue of the mind Part 2: A theory of virtue & vice .3: Intellectual & moral virtue.

 


صفحه 1 از 4