مجله شماره 5

ويژه يكصدمين شماره ماهنامه اطلاعات حكمت و معرفت

PDF چاپ نامه الکترونیک

ويژه  يكصدمين شماره ماهنامه  اطلاعات حكمت و معرفت

انشاء الله  رحمتي


خداي را سپاس مي‌گويم كه با عنايت حضرتش و همه سبب‌سازي‌هايش اينك شاهد انتشار صدمين شماره اطلاعات حكمت و معرفت هستيم. اين موفقيت را به همكاران عزيزم در مؤسسه اطلاعات، تحريريه مجله و مديران بخش‌هاي مختلف مجله تبريك مي‌گويم. در همة اين سال‌ها مرهون همه محققان، مؤلفان و مترجماني بوده‌ايم كه دستاورد تلاش‌هاي ارجمندشان را در اختيار مجله براي انتشار قرارداده‌اند و قدردادن همه اين عزيزان و خوانندگان فرهيخته كه سرمايه‌هاي اصلي مجله‌اند، هستيم. و همه سعي مجله بر آن بوده و خواهد بود كه ارتباط شايسته‌اي ميان اين دو گروه برقرار شود و ارتقائي در نحوه و سطح گفتگوهاي فكري معاصر در ايران اسلامي حاصل شود.
به همين مناسبت فرصت را مغتنم مي‌شمارم و كلامي چند دربارة روش و منش فكري اين نشريه بيان مي‌دارم. عموماً هرگونه تعليمي، بايد خويش را به داوري علم منطق بسپارد. زيرا اصولاً تعليم در قالب قواعد كلي جريان مي‌يابد و اين قواعد كلي مبناي استدلال‌هايي قرار مي‌گيرند كه مي‌توان دربارة صحت و سقم‌شان داوري كرد. و بديهي است كه آئين‌نامه‌ لازم براي داوري در اين خصوص، هماني است كه در قالب علم منطق تدوين شده يا بهتر است بگوئيم به عنوان موهبتي ارجمند از جانب خداوند در اختيار بشر قرار گرفته است. اطلاعات حكمت و معرفت نيز با توجه به اينكه به نوعي عهده‌دار تعليم است، طبعاً بايد نسبت خويش را با علم منطق مشخص سازد. بديهي است كه اين داوري بحث دراز دامني است و حق همه مخاطبان مجله است كه در اين سال‌ها هميشه از داوري‌هاي‌شان بهره برده‌ايم و در ‌آينده نيز اميد است كه آن را از ما دريغ نكنند.
در اينجا براي آنكه به نوعي نسبت كار ما با علم منطق مشخص شود و هم خود ما بتوانيم به قوّت و ضعف كارمان واقف شويم و هم ديگران بتوانند آنها را به ما يادآور شوند، به يك مطلب نسبتاً كلي مي‌پردازم. در علم منطق (در تقرير سنتي آن) هم درباره صورت استدلال‌هاي ما داوري مي‌شود (منطق صوري) و هم در مورد مادة آنها (منطق مادي). در منطق مادي (هر چند كه ممكن است امروزه مباحث اين علم در ذيل رشته‌هاي ديگري چون معرفت‌شناسي، فلسفه علوم و... مطرح شود) انواع استدلال‌ها به حسب مواد به كار رفته در‌ آنها به پنج قسم برهان، مغالطه، جدل، خطابه و شعر تقسيم مي‌شود (صناعات خَمس). استدلال مغالطي اساساً مردود است. در حقيقت اين صناعت نه به خاطر فايدة ذاتي‌اش، بلكه به خاطر فايده عارضي‌اش آموخته مي‌شود، به همان سان كه پزشك به تحقيق درباره آفات و امراض مي‌پردازد با اين هدف كه در نهايت راه جلوگيري از آنها را بياموزد. اما چهار صناعت ديگر، داراي فايده ذاتي‌اند و جامعه بشري براي بقاء و بالندگي خويش سخت به آنها نيازمند است. ليكن اين صناعات در صورتي پاسخگوي نياز جامعه‌اند كه هر يك در جاي خود و در حدود تعريف شده خود مورد استفاده قرار بگيرند و البته استفاده نابجا از هر يك و يا استفاده از هريك به جاي ديگري، خود از مصاديق مغالطه است.
در حقيقت اينها صناعات يا مهارت‌هاي علمي‌اي هستند كه هريك در جاي خود بسيار ارجمند است. ليكن بايد از درآميختن آنها سخت برحذر بود، وگرنه درآميختن آنها رنج ما را براي رسيدن به حقيقت يا حتي دستيابي به مصلحت حقيقي را برباد مي‌دهد. اين سه صناعت هم در غايت و هم در موضوع (ماده استدلال) با هم تفاوت دارند.
غايت برهان دستيابي به يقين به معناي "باور صادق مطابق با واقع" يا لااقل «باور صادق موجه» است، در حالي كه جدل به اِسكات (ساكت كردن) خصم (طرف مقابل) و غلبه يافتن بر او مي‌انديشد و خطابه به اقناع مخاطب. به لحاظ ماده نيز، مواد و مقدمات استدلال برهاني فقط از يقينيات تشكيل مي‌شود حال آنكه كه در مقدمات جدل و خطابه از مقدمات غيريقيني مانند مسلّمات و مقبولات، مخيّلات نيز مي‌توان استفاده كرد. و يك تفاوت اساسي كه ميان برهان و دو صناعت ديگر وجود دارد، اين است كه جدل و خطابه همواره ناظر به غير است، به اين معنا كه هدف آنها به تسليم واداشتن ديگري يا اقناع اوست و اما برهان هم ناظر به خود فرد اقامه كننده آن است و هم ناظر به ديگران، و حتي مي‌توان گفت در وهله اول ناظر به خود اوست. زيرا از ميان همه صناعات فقط هدف برهان كشف حقيقت است و آدمي حقيقت را در وهله نخست براي خودش و براي نجات خودش جستجو مي‌كند و پس از آنكه بدان دست يافت، در پي تعليم آن به ديگران برمي‌آيد. به هرحال در تعريف برهان مي‌توان گفت: «قياسي است مركب از مقدمات يقيني و داراي تركيب صوري صحيح كه نتيجه‌اي يقيني از‌ آن حاصل مي‌آيد.» مي‌دانيم كه اقسام استدلال به لحاظ صورت عبارت است از قياس، تمثيل و استقراء. و نزد اهل منطق و فيلسوفان علم اين بحث به طور جدي مطرح است كه تمثيل و استقراء صورت استدلالي‌شان به گونه‌اي است كه مفيد يقين نيستند.
دليل اصلي سوء فهم‌ها و از جمله دلائل سوءرفتارها در شرايط كنوني جهان و جامعه ما، اين است كه صاحبان انديشه به عمد يا غيرعمد، شرايط منطقي (صوري و مادي) تعليم را رعايت نمي‌كنند و بنابراين به انواع مغالطات دچار مي‌شوند. در صورتي از صناعات ديگر، جدل و خطابه و حتي شعر نيز فايده‌اي راستين حاصل مي‌شود كه آنها نيز در نهايت به برهان برگردند و در خدمت برهان باشند. زيرا آن صناعات نيز در نهايت ارزش ابزاري دارند و ارزش ذاتي فقط از آن برهان است. اگر بپذيريم كه هيچ مصلحتي برتر از حقيقت نيست و فقط حقيقت، نجات‌بخش است، بنابر اين آن صناعات نيز بايد در خدمت همين قرار بگيرند و فقط در حكم واسطه‌هايي براي بيان حقيقت مطابق با سطوح مختلف درك باشند و براي درك خود حقيقت زمينه‌سازي كنند. و آيه كريمه‌اي نيز كه همواره بدان استناد مي‌شود، ناظر به همين است: «اُدعُ إلي سبيلِ رَبِّكَ بالحكمة و الموعظة الحسنه و جادِلْهُمْ بالتي هي احسن»، «با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت كن و با آنها به شيوه‌اي كه نيكوتر است، مجادله نماي» (نحل، 125).

 

فلسفه از راز و رمز تا سبزي فروشي ها

PDF چاپ نامه الکترونیک

فلسفه از  راز و  رمز تا سبزي فروشي ها

گفت‌وگو با عبدالحسين آذرنگ*
منيره پنج تني


در سال هايي که در مطبوعات فعاليت مي کنم و در برخي از حوزه هاي تخصصي مورد علاقه ام پژوهش هاي مختصري انجام مي دهم، رابطه ميان فلسفه و ژورناليسم برايم چالش برانگيز بوده است. اين که فلسفه خوانده باشي و روزنامه نگاري کني و اين که بخواهي هم پژوهشي با مخاطب اندک انجام دهي و هم در حوزه عمومي تر بنويسي، اندکي متناقض به نظر مي رسد. طرح اين دغدغه از آن جا نشأت مي گيرد که منتقدان درباره رابطه ميان فلسفه و ژورناليسم موضع گيريههاي متفاوتي دارند. دستههاي آن را سطحي و برخي آن را ضروري مي دانند. براي بررسي اين رابطه دوگانه نزد عبدالحسين آذرنگ رفتم که بارها بارها با او گفت و گو کردههام و مي دانستم صريح و بي پرده، مختصر و مفيد سخن مي گويد.
***
عدههاي بر اين نظرند که آب فلسفه و ژورناليسم با هم در يک جوي نمي رود، فلسفه مي خواهد در اعماق شنا کند و ژورناليسم به سطح مي پردازد و بيشتر شبيه اقيانوسي است به عمق يک سانتي متر. به نظر شما رابطه ميان اين دو چگونه است؟
بنده با احکام کلي جدّاً مخالفم. نمي شود چيزي هم کلّي باشد، هم درست. فلسفه با هيچ چيز در تعارض نيست، مگر با ساده و سطحي نگري. ژورناليسم هم الزاماً نه ساده نگر است، نه سطحي نگر. اگر ژورناليسم در دوره هايي و در جاهايي به ابتذال دچار مي شود، دلايلش را نه در سرشت روزنامه نگاري که در جاهاي ديگري بايد جست، به ويژه در عرصهههاي فرهنگ، سياست و جامعه.

رابطه ميان فلسفه و ژورناليسم در کشورهاي ديگر چگونه است؟ آيا فلسفه به معنايي که در «صفحات انديشه» روزنامه هاي ما حضور دارد، در روزنامه هاي غربي جايگاهي دارد؟
از همه کشورها اطلاع ندارم، اما در چندين کشوري که ديده ام و تا جايي که توانسته ام روزنامه هايشان را بررسي کنم، انواع نشريه ها را در سطوح مختلف مي توان ديد. در هر جامعههاي انواع متخصصان درباره انواع مسائل نظر مي دهند. فيلسوفان و انديشمندان هم درباره هنر، ورزش، فيلم هاي سينمايي، آموزش و پرورش، اداره پارک ها، نظافت شهري، آلودگي هوا، مسائل جوانان و بسياري مسائل ديگر فرهنگي، اجتماعي، عمومي اظهار نظر مي کنند و نظرشان در جرايد چاپ مي شود. پيداست فيلسوفي که درباره مسئله اي عمومي در روزنامه نظر مي دهد، با زباني صحبت مي کند که براي مخاطبان مفهوم باشد، در عين حال که حرف هايش از عمق و تامل برخوردار است. کتاب هستي و نيستي ژان ـ پل سارتر را فقط کساني مي توانند بفهمند که با فلسفه وجودي و فلسفه خوب آشنا باشند، اما گفته هاي فراواني که از سارتر به مناسبت هاي مختلف در روزنامه ها چاپ شده است، براي فرانسوي هاي روزنامه خوان و غير فرانسويان فرانسه دان به خوبي قابل فهم است. خوشا به حال جامعه اي که متفکرانش با جامعه و با زبان و بياني مفهوم در جرايد حرف بزنند. اين، به راستي سعادت است. بي سعادتي آنجاست که ژورناليسم بخواهد با انتشار مطالبي در جرايد، که فقط اهل انديشه و مجهز به مباني لازم، و آن هم در خلوت و با تمرکز کامل مي توانند بخوانند و بفهمند، به طرزي تصنعي خود را عميق، پيشرو، يا سطح بالا نشان دهد. مثلاً يک صفحه را به ديدگاه هاي هابرماس يا ژيژک اختصاص دهد، آن هم با زبان و اصطلاحاتي که فقط در منابع صرفاً فلسفي مي توان ديد. پيداست که سزاي اين ارائه نابجاي انديشه فلسفي پيچيدن سبزي در آن نشريه است، تره و جعفري لاي ژيژک در نشريه اي جهان سومي!

جملات آخر شما تصويري را جلوي چشمم آورد که تقريبا هيچ گاه فراموش نمي کنم. سال 87 ستون ثابتي با عنوان تنديس واره هاي خرد در روزنامه همشهري داشتم که متناسب با زادروز و روز مرگ فيلسوفان، يادداشت کوتاهي درباره زندگي و آرايشان مي نوشتم. يک روز که رفته بودم سبزي بخرم، فروشنده سبزي ها را در يادداشتم که درباره مالبرانش بود بسته بندي کرد. حال عجيبي داشتم و با خودم گفتم واقعا شايد ارزشش بيشتر از اين هم نباشد! چند روز بعد هم در هواي باراني ديدم که نگهبان يکي از روزنامه ها روي صفحه اي ايستاده که در آن درباره ديلتاي نوشته بودم. شايد نوشته هاي من هم به سزاي شان رسيدند. بيش از اين افشاگري نکنم استاد! بگذريم. گاه برخي از استادان فلسفه به برخي ديگر خرده مي گيرند که چرا وارد حوزه روزنامه نگاري شده اند و با ورودشان، به مباحث سطحي دامن مي زنند يا شأن و جايگاه فلسفه را پايين مي آورند. دسته ديگر هم به گروه مقابل مي گويند که چرا حضور مفيد را فقط حضور در دانشگاه ها و تأليف کتاب و ترجمه مي دانند و از بدنه اصلي جامعه و مسائل ملموس آن غافل اند. گروه دوم بر اين نظرند که براي داشتن انديشه اي انضمامي و عيني بايد از مسائل واقعي مردم مطلع شد و از تريبون هاي عمومي با مردم سخن گفت. شما حق را به جانب کدام گروه مي دهيد؟
اين حرف ها در همه جوامع هست، فقط خاص ما نيست، و فقط خاص اهل فلسفه هم نيست. در همه رشته ها متخصصاني را مي توان يافت که فقط با زبان تخصصي و خطاب به کساني که اين زبان و آن رشته را خوب بشناسند، حرف مي زنند،درس مي دهند يا مي نويسند. در ميانشان کساني هستند که حتي ساده گويي و ساده نويسي و آسان فهمي را تحقير مي کنند. تخصص در هر رشته اي زماني به سود جامعه است و به جامعه کمک مي کند که از قلمرو خودش بيرون بيايد و بر قلمروهاي ديگر تاثير بگذارد. تصور بفرماييد منطق از قلمرو خود بيرون نمي آمد و وارد زندگي عملي نمي شد و آن را ترويج نمي کردند. جامعه نا آشنا با منطق و استدلال چه جامعه اي خواهد بود؟ يا مثلاً خون شناسان دستاوردهاي رشته خون شناسي را وارد زندگي عملي نکنند، اين دانش را در اختيار پزشکان عمومي و داروسازان قرار ندهند و بگذارند مردم از ابتلا به بيماري هاي خوني بميرند. پيداست که تا دانش ها و معارف بشري به هم گره نخورند، رشد و پيشرفت به بار نمي آيد. هرچه حوزه ها به هم نزديک تر و پل هاي ارتباطي ميان آنها بيشتر و بهتر زده شود، داد و گرفت ها افزايش مي يابد و محتواي زندگي غني تر مي شود. اينها نکته هايي بديهي است که انحصارطلبان مخالف آن هستند، زيرا انحصار طلبي، برتري خواهي و برتري جويي، متمايز بودن و دگر نمودن و خيلي چيزهاي ديگر با افزايش سطح فکر و دانش جامعه از بين مي رود و دکان عده اي تخته مي شود. عده اي هم از اين راه به نام و نان مي رسند که حرف هايشان را ديگران نفهمند و چون نمي فهمند، جايگاهشان را در جامعه بالا ببرند و آنها را متمايز کنند.

مي دانيم که برخي از فيلسوفان جديد رابطه بسيار خوبي با ژورناليسم دارند. از بسياري مي توان نام برد که علاوه بر تدريس در دانشگاه، تاليف کتاب و مقاله، در روزنامه ها هم مي نويسند. در اين زمينه مي توان از هابرماس ياد کرد. اين در حالي است که در کشور ما برخي از انديشمندان رابطه خوبي با مطبوعات ندارند و به زعم آن ها بايد به فعاليت هاي تخصصي مشغول بود و اين حوزه را به ديگران واگذار کرد. به نظر شما چرا هنوز برخي از انديشمندان چنين مرزهايي ميان فلسفه و ژورناليسم مي کشند؟
در اين باب حتماً بايد موضوع را دو سويه ديد. ظاهراً شما و من موافق حضور در مطبوعات و روند مفاهمه هستيم، و با کساني مخالفيم که طرفدار حصر و انحصار و نرده کشي و امتيازدهي و امتياز ستاني هستند. اما مطبوعات هم يکسان و يکدست نيست. روند توليد مطبوعاتي هم هميشه سالم نيست. وقتي شما و من با مطبوعاتي رو به رو مي شويم که براي بقا و تداوم به هر چيزي متوسل مي شوند، صفحه پر مي کنند و مطالب بي فکر و ذکر انتشار مي دهند و فقط به دو عامل زمان و صفحات پر نظر دارند، به آن متخصص بايد حق بدهيم که خود را آلوده نکند. همکاران پژوهشگرم از دست بعضي نشريات آبکي و همکاران  کتاب نخوانده و کتاب نخوان، تندکار و پرکار، اما بي دقت آنها، گله هاي فراوان دارند. شادروان استاد ايرج افشار، که خودش عمري در ژورناليسم فرهنگي تجربه اندوخته بود و سردبير چندين نشريه بود، واژه«روزنامه نگاران» را در گفت و گوهاي خصوصي در معناي تحقير آميز و براي آن دسته از کارکنان مطبوعاتي به کار مي برد که مدام به او تلفن مي زدند، نظرش را درباره مباحث مختلف جويا مي شدند، و بعد هم متني پر از غلط و غير دقيق چاپ مي کردند. اين هم هست. شما و من که طرفدار مفاهمه هستيم، بايد از پل ارتباطي دفاع کنيم، اما پايه هاي پل بايد با هم تناسب داشته باشد و تعادل و توازن در هر دو سوي پل عامل پايداري مفاهمه باشد. آن چيزي که مد نظر شماست، از دو سو بايد حرکت کند و به هم برسد: دور کردن ابتذال، منفعت جويي، ابن الوقتي از مطبوعات، روي آوردن اهل انديشه به دانش گستري، انديشه برانگيزي و ايجاد تامل و دقت در جامعه. اگر هر دوسو با تفاهم و توافق به سمت هم آمدند، پل زده مي شود.

برجسته ترين تعاريف "نقد" چيست؟ شما نقد را چگونه تعريف مي کنيد؟
نمي توانم بگويم برجسته ترين تعريف چيست. اين تعريف را از صاحب نظران در زمينه نقد بايد خواست. اما اگر از من بپرسيد چه نوع نقدي را دوست داري، مي توانم جواب بدهم: نقدي که در وهله نخست از آن بوي عدالت و انصاف استشمام کنم، با حقيقت مطلب رو به رو شوم، و آن نقد مرا به بازنگري و بازانديشي، يا حتي به بازخواني اثر وادارد. براي مثال، وقتي نقد آلبر کامو را بر نان و شراب سيلونه خواندم، ناگزير شدم اين داستان را بار ديگر بخوانم و بر پايه اشاره هاي کامو، به نکته هايي پي بردم که خودم در بار اول خواندن پي نبرده بودم. اگر هرکسي شمار زيادي نقد خوب بخواند و به ياري نقدها در خوانده هايش بازنگري و بازانديشي کند، حتماً تحول چشمگيري در ديدگاه و تحليل او رخ خواهد داد.

هر چند به نوعي پاسخم را گرفتم اما مايلم براي ما بگوييد نقاد کيست و نقادي چه آدابي دارد؟
مثل همان مورد پيش است. منتقدي را مي پسندم که نقدش مرا وادار کند در برداشت هايم از اثر بازنگري و بازانديشي کنم. منتقد عادل و منصف مي کوشد با حقيقت اثر رو به رو شود، ارزش ها و ضد ارزش هاي احتمالي آن را بازبشناسد و با خواننده در ميان بگذارد. نکته هاي مثبت و منفي را بنماياند، دستاورد نويسنده را به خواننده معرفي کند، راه و بن بستي که اثر با آن رو به روست، به گونه اي معرفي شود که ديگران به تفاوت هاي ميان راه و بن بست پي ببرند. نقدهاي درخشان بدون استثنا چشم اندازهاي تازه اي را فراروي خوانندگان مي گشايند. به من اجازه بدهيد از اين فرصت استفاده کنم و  به جوانان علاقه مند به مبحث نقد پيشنهاد کنم که نشريه هاي فارسي نقد و بررسي دهه 1340ش را حتماً با دقت ببينند تا معلوم شود که سير نقد در جامعه ما چگونه افول کرده است. بسياري از نقد هاي درخشاني که در آن دهه در نشريه هاي نقد و بررسي چاپ مي شد، اکنون نظيرشان خيلي کمتر پيدا مي شود. متاسفانه افول نقد نشانه خوبي نيست.

با اين که کار چندان ساده اي نيست اما از شما مي خواهم به اختصار مجله ما و بخش هاي مختلف آن را نقد کنيد؟
اجازه بدهيد برداشتم را با شما در ميان بگذارم. اطلاعات حکمت و معرفت از جمله مجله هايي است که تا به دستم مي رسد آن را با علاقه ورق مي زنم و مقاله هايي را  که به کارم بخورد، نشان مي کنم که در اولين فرصت بخوانم. به اصطلاح تماتيک(موضوعي) بودن و تاکيد بر مبحث خاصي در هر شماره، از محاسن اين مجله است. طبيعتاً مخاطبان نشريه در همه شماره ها نمي توانند ثابت باشند، جز مخاطبان بخش هاي غير موضوعي. اطلاعات حکمت و معرفت اصول و آداب را مراعات مي کند، از غوغا و جنجال پرهيز دارد و از تلاشش پيداست که در حوزه انديشه در پي مبحث هاي تازه اي  است که در زبان فارسي طرح آن تازگي داشته باشد، يا مطلب درباره آنها کم باشد، يا به دلايلي اهميت يافته باشد. زبان نشريه خوب و سالم است. در جنبه هاي صوري ايراد خاصي نمي بينم، اما با توجه به مخاطبان اصلي آن، گمان مي کنم قلم حروف قدري ريز است. پس از مدتي خواندن چشمم خسته مي شود و نمي توانم مدت زيادي به خواندن ادامه بدهم. بنا به برآوردي که دارم، گمان مي کنم عده اي قابل توجه مثل من باشند.
معرفي کتاب هاي فارسي از بهترين معرفي هاي کتاب در نشريه هاي زبان فارسي است و  بخش کتاب شناسي منابع خارجي خوب است. گفت و گو ها هم از بخش هاي موفق و پرسش ها مرتبط است. نشان مي دهد که پرسش گر نشريه پيش از گفت و گو مطالعه مي کند، يادداشت بر مي دارد و مي داند بر چه نکته هايي تاکيد کند؛ جداً مثل نشريه هاي ديگر نيست که پرسش هاي کلي شان بند را به آب مي دهد و معلوم است پرسش گر با نگاهي سطحي به چند صفحه خواسته است شماري پرسش استخراج کند و سر و ته موضوع را به هم بياورد.
اطلاعات حکمت و معرفت از معدود نشريه هايي است که شماره هاي زيادي از آن را نگه مي دارم و شماره هايي که به کارم نمي آيد به کتابخانه هاي مناسب مي دهم. اگر اين نشريه، مقاله هاي نامربوط با حوزه اصلي کارش را چاپ نکند، هماهنگي مطالبش بهتر مراعات خواهد شد. بخش گزارش ها جنبه هاي قابل توجهي دارد، اما تا جايي که من پرس و جو کرده ام، خوانندگان زيادي ندارد. شايد يک علتش تفصيل گزارش ها و استفاده نکردن از فنون عنوان گذاري و جلب توجه باشد. به ويژه در گزارش ها ضرورت دارد که توجه خواننده به نکته هاي اصلي و مهم جلب شود. در گزارش ها عکس اهميت زيادي دارد و منطق انتخاب عکس با منطق بخش هاي ديگر متفاوت است. نشست ها گاه به منزله حادثه است، حادثه اي که من خواننده نتوانسته ام در آن حاضر باشم، اما گزارش خوب مي تواند مرا به صحنه ببرد، به گونه اي که جنبه هاي زنده را زنده حس کنم.  نظم و وقت شناسي در انتشار و توزيع اطلاعات حکمت و معرفت خوب است. همين امتيازها خواننده را وامي دارد که براي همه همکاران اين نشريه باارزش موفقيت آرزو کند و اعتلاي نشريه را خواستار باشد. با سپاس از شما.

سپاسگزارم از نکاتي که گفتيد. اميدوارم نکات مثبت مجله شماره به شماره بهتر شود و جنبه هاي منفي به کمترين حدش برسد. به نظر شما براي بهبود کيفيت مجلات تخصصي در حوزه هاي مختلف چه مي توان کرد؟
راهي بهتر از همکاري متخصصان و افراد صاحب اهليت نيست. کار را به کاردانان بسپريم. البته در نظر داشته باشيم که اطلاعات حکمت و معرفت نه نشريه اي صرفاً تخصصي و نه نشريه اي صرفاً عمومي است، راهي است ميان اين دو و به همين علت ايجاد توازن و هماهنگي در آن ساده نيست. از قضا انتشار نشريه هاي کاملاً تخصصي کم مسئله تر از نشريه هاي نيمه تخصصي و عمومي است. اميدوارم اين گونه نشريه ها به آينده نظر داشته باشند و در نظر بگيرند که آينده از آنِ جوانان است. شناختن و درک کردن جوانان و پي بردن به علاقه ها و نيازهاي آنان کار آساني نيست. از اين دشوارتر، ايجاد راه هايي است که جوانان امروز را به عرصه هاي انديشه فردا سوق دهد. اين کار به گمانم کارستان است.
* نويسنده، پژوهش گر، عضو شوراي علمي دانشنامه ايران.


 

دين، ژورناليسم، فلسفه

PDF چاپ نامه الکترونیک

دين، ژورناليسم، فلسفه

گفت و گو با دکتر همايون همتي
علي بابايي


وقتي بناست که با دکتر همايون همتي درباره «فلسفه و ژورناليسم» گفت و گو کنم ناگزير بايد از تحول و تطور مفهوم فلسفه در طول تاريخ آغاز کنم، تا پس از روشن کردن اين سير بتوانم بپرسم فلسفه و ژورناليسم چه رابطه اي با هم دارند و چگونه با يکديگر تعامل مي کنند. البته در اين گفت و گو علاوه بر اين از رابطه دين و ژورناليسم ورابطه دين پژوهان با ژورناليسم هم پرسش مي کنم و نظر ايشان را درباره جايگاه مجلات تخصصي جويا مي شوم و در آخر از ايشان مي خواهم که نظرشان را درباره مجله «اطلاعات حکمت و معرفت» و عملکرد آن در طي اين صد شماره براي ما بگويند.
***
جناب دکتر برخي بر اين نظرند که ميان فلسفه و ژورناليسم رابطه تباين برقرار است و اساسا وارد کردن فلسفه به حوزه مطبوعات کاري نادرست است. پيش از اين که نظر شما را در اين باره جويا شوم، بايد بپرسم با توجه به تغيير تعريف فلسفه در طول زمان، خواه به عنوان يک حوزه  معرفتي و خواه به عنوان  رشته اي که با رشته هاي متعدد تعاملي مداوم دارد، آن را چگونه تعريف مي کنيد؟
روشن است که همه ابعاد بحث را نمي توان در يک مصاحبه کوتاه مطرح ساخت و بديهي است که بسياري از مسائل ناگفته باقي خواهد ماند که اميدوارم در فرصت هاي ديگري به آنها نيز بپردازم. فلسفه اي که در جهان اسلام پديد آمد در آغاز امتداد فلسفه يونان بود که نوعي مابعد الطبيعه يا متافيزيک محسوب مي شد  و از هستي موجودات بحث مي کرد. موضوع آن " موجود بما هو موجود" بود و هستي عريان و بي تعيّن کليه موجودات را مورد بحث قرار مي داد يعني هستي نامشروط و نامقيّد. به ديگر سخن، خواص عام هستي داشتن را تبيين مي کرد که وجود داشتن يعني چه و چه خصوصياتي دارد. بعدها در آثار فيلسوفان مسلمان همين نکات را مشاهده مي کنيم. در کتاب هاي معروف فلسفه اسلامي مثل آثار فارابي، غزالي، ابن سينا، سهروردي، ملاصدرا، حکيم سبزواري، علامه طباطبايي و استاد مطهري، استاد جوادي آملي و استاد مصباح يزدي و ديگر اقران و همگنان فلسفه را بحث از وجود، درجات و مراتب وجود، علل و نحوه وجود اشيا معرّفي کرده اند. البته مرحوم مطهري و استاد مصباح يزدي در آثار خود به برخي معرفت هاي درجه دوم و "فلسفه هاي مُضاف" (Philosophy of) هم توجّه کرده اند که بسيار مُغتنم است. متأسفانه تأکيد افراطي و انحصاري فيلسوفان مسلمان بر بحث وجود، اين گمان را تقويت کرده است که گويا فلسفه منحصر در مابعد الطبيعه و مباحث وجود است و بنابراين در عمل فلسفه در ميان مسلمانان به "هستي شناسي" تقليل يافته است که امروز به آن "اُنتولوژي" (Ontology) نيز گفته مي شود. اين يک خطاي رايج و جاافتاده است که فلسفه به هستي شناسي، فرو کاسته شده و به ديگر شاخه ها و شُعبه هاي فلسفه هيچ توجهي نشده است. اين خطا و غفلت، منجر به زيان هاي بسياري شده است. فلسفه چندين بخش دارد که در همه متون درسي رسمي فلسفه در دانشگاه هاي معتبر غرب نيز ذکر شده اند. بخش هايي مثل دين شناسي، معرفت شناسي، هنر و زيباشناسي، منطق، متافيزيک و گاهي از 6 تا 9 بخش اصلي براي فلسفه ذکر کرده اند در حالي که ميان ما منحصر و محدود به مابعدالطبيعه شده که جزئي از فلسفه است نه کلّ آن و در اينجا در واقع نوعي " مغالطه جزء و کل" رخ داده است که هوشمندانه بايد از آن حذر کرد. در تاريخ فلسفه، معنا و تعريف و تلقي فلسفه نزد افلاطون و ارسطو همان " بحث از وجود اشياء" است. گفتيم که نزد فيلسوفان مسلمان نيز عمدتاً همين تلقي از فلسفه وجود دارد. تنها سقراط بود که به نقد افکار و نيز تحليل مفاهيم توجه داشت که به "روش سقراطي" معروف گشته است. او به حوزه " فلسفه اخلاق" نيز پرداخته است. به طور کلي مباحثي مثل وجود و عدم، جوهر و عَرَض، احکام ماهيت، علت و معلول، حُدوث و قِدم، حرکت و زمان، انواع سَبَق و لُحوق، بخش عمده مباحث فلسفي را مي سازند که به "امور عامه" يا "الهيات بالمعني الاعم" معروف است و بخش ديگر فلسفه مباحث مربوط به وجود واجب (يعني خدا)، صفات و افعال او، مسأله ارتباط او با جهان و مخلوقات، پيدايش شرّ، مسأله عدل الهي، معاد و رجوع موجودات به خداوند را در بر مي گيرد که نام اصطلاحي آن " الهيات بالمعني الأخص" است. بعضي فيلسوفان مسلمان به طرح پاره اي مباحث اعتقادي مثل نبوت و امامت نيز در آثار خود پرداخته اند يا بخشي کوتاه در باب اخلاق نيز به آن افزوده اند مثل کتاب "شرح منظومه" حکيم سبزواري. در سراسر قرون وسطا نيز همين تلقي از فلسفه سيطره داشت و فيلسوفان مسيحي و يهودي به طرح همين مباحث آمده از يونان مي پرداختند. اُکام و به تبع او لوتر، نقدهايي بر فلسفه يوناني و ارسطويي وارد ساختند.

پس از اين دوران هم که دوران تجديد حيات علمي رخ داد و مي توان گفت از رُنسانس به بعد با ظهور دکارت " فلسفه جديد" پديد آمد.
بله. دکارت به مسايلي مثل شک، يقين، معرفت، ذهن، ارتباط تصورات ما با جهان خارج توجّه کرد و پس از او فيلسوفاني مانند لاک، برکلي، هيوم و کانت همين راه را ادامه دادند البته با تفاوت هايي در نگاه و رويکرد. و از اينجا بود که گفته شد فلسفه متضمن نوعي روانشناسي است، روانشناسي فلسفي (که نزد فلاسفه مسلمان به آن "علم النفس" گفته مي شد). هگل، فلسفه را به عنوان " علم مطالعه شيوه هاي انديشيدن" قلمداد نمود و از اينکه فلسفه را علم مطالعه ذَوات و حقايق جزئي و معيّن يا فعاليت هاي شخصي دروني بداند حذر کرد. بنابر اين با هگل، فلسفه به منطق تحويل يافت. در آغاز قرن بيستم، مخالفان هگل بر او حمله كردند به خصوص در بريتانيا، برتراند راسل و جي.اي.مور عليه هگل گروي شوريدند آنها وظيفه اصلي فلسفه را تحليل مي دانستند. ويتگنشتاين نيز در "رساله منطقي- فلسفي" به نقد فلسفه سنتي پرداخت. او در "“تراکتاتوس”" استدلال کرد که فلاسفه بايد هر گونه ادّعاي فتوادهي درباره چيستي واقعيت را کنار بگذارند يعني بايد فلسفه مابعدالطبيعه را رها کنند. او معتقد بود تنها راهمان براي شناخت چگونگي اشيا از طريق علوم طبيعي است. در واقع تنها گزاره هاي علوم طبيعي دقيقاً از چيزي سخن مي گويند. به نظر ويتگنشتاين، فلسفه يک نوع کوشش و فعاليت است که کارش ايضاح مفاهيم (Clarification) مي باشد. اين وضوح بخشيدن به مفاهيم، تحليل يا تحليل فلسفي ناميده مي شود. در واقع ويتگنشتاين اظهار کرد که تمام فلسفه، نقد و سنجش زبان است. اين ديدگاه در فلسفه معاصر بسيار مؤثر واقع شده است. نبايد نهضتي را ناديده بگيريم که تأثيري عظيم در فرانسه و آلمان و ايالات متحده به جا گذاشت. يعني نهضتي که به پديدار شناسي معروف است و اسم و شهرت خود را مديون اِدموند هوسرل مي باشد. هوسرل بر اين عقيده بود که کار فيلسوف، بررسي پديدارها به معناي افعال ذهن و واقعيت هاي بي واسطه آن مي باشد. چنين پديدارهايي قابل شناخت مي باشند و بدون خطا شناخته مي شوند. پديدارشناسي تأثيري ترديدناپذير بر فيلسوفان اگزيستانسياليست گذاشت و منتقداني نيز ايرادهايي بر آن وارد ساختند که اکنون جاي طرح اين مبحث نيست. گفتيم که با ويتگنشتاين، فلسفه به تحليل زبان، فروکاسته شد اما درباره اينکه ماهيت تحليل، دقيقاً چيست ديدگاه هاي مختلفي وجود دارد. پوزيتيويست هاي منطقي که خودشان را "حلقه وين" ناميدند معتقد بودند که نظر ايشان درباره ماهيت فلسفه با آنچه که در "“تراکتاتوس”" آمده، تفاوت عمده اي ندارد. آنها در اين نظر موافق ويتگنشتاين بودند که فلسفه مابعدالطبيعه به عنوان مُهملات (None sense)، کنار گذاشته شود و در اين نکته نيز با ويتگنشتاين هم رأي بودند که کار فيلسوف، روشنگري يا تحليل است.

حال که داريم سير تحول و تطور معناي فلسفه را در تاريخ فلسفه بررسي مي کنيم؛ لطفا اندکي درباره معناي تحليل نزد آن ها برايمان بگوييد.
در واقع بايد بگويم که آنها همچنين در اين مطلب با ويتگنشتاين هم‌عقيده بودند که منظور از اين تحليل، عبارت است از ترجمه جملات زبان متعارف به زبان منطقاً رسا و ساخت اين زبان، اگر به طور عام سخن بگوييم از طريق منطق جديد ميسر مي شود و اما در حالي که ويتگنشتاين درباره موضوع محتواي اين زبان منطقاً رسا توضيحي نداد، پوزيتيويست هاي منطقي گفتند که زبان بايد مشتمل بر جملاتي باشد که بيانگر مشاهدات بالفعل و شدني باشد. آنها مي گفتند که قضيه وقتي معناي واقعي دارد که تنها و تنها از طريق حواس، قابل اثبات باشد. در واقع اين سلاح اصلي آنها عليه فلسفه مابعد الطبيعي بود. ويتگنشتاين در کتاب "“تحقيقات فلسفي”" که در 1953 و پس از مرگش منتشر شد، ديدگاهش را تغيير داد و به نقد آرايي پرداخت که خودش آنها را در “تراکتاتوس” مطرح کرده بود. نظريه جديد او درباره ماهيت فلسفه با يک تئوري نوين در باب چيستي معناداري مرتبط مي شد. او در “تراکتاتوس” گفته بود که معناي يک واژه کليدي مثلاً به اصطلاح او "اسم"، آن شيء عيني است که آن واژه براي آن وضع شده است ولي در کتاب “تحقيقات فلسفي”، اين نظر رد مي شود. سؤال از معناداري يک کلمه به معناي سؤال کردن از برخي حقايق خارجي نيست. بلکه سؤال کردن از قواعدي است که بر اساس آن کلمه استعمال مي شود. او معتقد شد که معناي کلمه، کاربرد (Usage) آن در زبان است. نگرش جديد ويتگنشتاين به فلسفه، بسياري از فلاسفه را تحت تأثير قرار داده است. فيلسوفان معاصر، هنوز هم معتقدند که کار فلسفه، تحليل است. اما ديدگاه آنها با پوزيتيويست هاي منطقي و همين طور با ديدگاه ويتگنشتاين در “تراکتاتوس” متفاوت است. فيلسوفان تحليلي ديگر در صدد روشنگري ساختار منطقي که در زبان معمولي نهفته است نيستند بلکه تلاش آنها در اين است تا تصويري روشن از قواعد حاکم بر کاربرد زبان به دست آورند. به اعتقاد آنها مسايل فيلسوفان "خود زاييده اند" (self-generated). آنها مي‌گويند ابتدا هوا را گردآلود مي کنيم و بعد مي ناليم که قادر به ديدن نيستيم. آنها به آشفتگي هاي زباني که ديگر فلاسفه ايجاد کرده اند حساس اند و معتقدند همه ما مسئول فلسفيدن کج و ناراستيم.
انديشه هاي ويتگنشتاين با چه انتقاداتي روبرو شد؟
نظرات ويتگنشتاين در مورد زبان و فلسفه از سوي مدافعان " فلسفه زبان متعارف" (Ordinary Language) که رهبرشان فيلسوف آکسفورد آوستين بود مورد حمله قرار گرفت. او در اين فکر با ويتگنشتاين هم رأي بود که بسياري از لغزش هاي فيلسوفان، "خودانگيخته اند" (self- Induced). اما برخلاف ويتگنشتاين که با هر نوع نظام سازي مخالف بود او اذعان داشت که يک نوع نظام سازي به شکل دسته بندي برخي شيوه هاي مهم جمله بندي، هم ممکن است و هم پر ثمر. فلسفه زبان متعارف پس از مرگ آستين در 1960 زياد دوام نياورد. اما ديگر منتقدان ويتگنشتاين بودند که آرايشان هنوز هم مؤثر مي باشد. مثل تئوري کاربرد معناداري که توسط تئوري " شرط صدق" (Truth-Condition) فرگه احيا شد. که ويتگنشتاين در “تراکتاتوس” از آن حمايت مي کرد ولي در کتاب “تحقيقات فلسفي” به ردّ آن پرداخت. اين تئوري به شکل جديدش مورد قبول فيلسوف آمريکايي- دونالد ديويدسون- واقع شد. تلاش هاي مربوط به پيدا کردن شرايط صدق تمام جملات معنادار، فني ترين بخش فلسفه جديد را تشکيل مي دهد که از شيوه هاي منطق صوري استفاده مي کند و اصطلاح معناشناسي (semantics)به آن داده شده است. برخي فيلسوفان غير از مسأله معناداري، وظيفه فلسفه را تحقيق در مورد "توجيه پذيري" (Justifiability) دانسته اند. در سال هاي اخير توجّه زيادي به فلسفه سياسي، فلسفه اخلاق و فلسفه دين شده است. در کنار آن به فلسفه علم، معرفت شناسي و فلسفه دين نيز عنايت ويژه اي مبذول گشته است و اکنون صدها فيلسوف در اروپا و آمريکا به اين شاخه هاي فلسفه مشغول هستند. چنانکه درآغاز گفتم، فلسفه مساوي و مترادف با مابعدالطبيعه نيست. امروز معرفت هايي که " فلسفه مُضاف" ناميده مي شوند کاملاً مورد اعتناي فيلسوفان قرار گرفته اند. مثلاً فلسفه ذهن، فلسفه حقوق، فلسفه دين، فلسفه اخلاق، فلسفه سياسي، فلسفه عمل يا کُنش، فلسفه زبان و نيز شاخه هايي مثل فلسفه زيست شناسي، فلسفه فيزيک، فلسفه ادبيات، فلسفه رياضيات، فلسفه روانشناسي و فلسفه هنر پديد آمده اند. امروز، فلسفه با مسايل عملي زندگي بشر پيوند يافته است که به آن " فلسفه کاربردي" (Applied Philosophy)مي گويند. در فلسفه کاربردي، غير از اخلاق زيستي، اخلاق حرفه اي و اخلاق کاربردي، به مسائلي مثل تعليم و تربيت، حقوق بشر، محيط زيست، خانواده و جوانان مي پردازند. اکنون در جهان صدها ژورنال، انجمن، مرکز و انستيتوبه فلسفه کاربردي اشتغال دارند. غير از فلسفه هاي مُضاف و معرفت هاي درجه دوم مثل متافلسفه، فلسفه منطق، فلسفه عرفان، دانش فلسفه را براي تحليل مقولاتي مثل معماري، تکنولوژي و معناي زندگي به کار مي گيرند و از فلسفه زندگي، فلسفه انسان و فلسفه آزادي سخن مي گويند. پس ملاحظه مي شود که فلسفه يک نوع نيست، فلسفه ها وجود دارند. ما با انواعي از نظام ها و مکتب هاي فلسفي رو به رو هستيم که فلسفه مابعدالطبيعه تنها يکي از آنهاست. غير از فلسفه‌هاي نقادي، تحليلي، فنومنولوژي، اگزيستانس، پوزيتيويسم، لينگوئيستيک، اتميسم منطقي، هرمنوتيکي، پويش، پراگماتيسم، توميسم، حکمت خالده، انواعي از فلسفه هاي تجربي، رئاليسم، ايده آليسم (پراگماتيسم)، ماترياليسم و فلسفه هاي نيهيليستي و الحادي و سکولار وجود دارند. و امروز نيز از فلسفه هاي مدرن و پُست مدرن سخن مي رود که خود داستان مفصلي دارد. متأسفانه در محيط ما به سبب فقر علمي و بي ارتباطي با مراکز علمي معتبر جهان چنين گمان مي رود که فلسفه تنها يک نوع است و آن نيز همان مابعد الطبيعه ارسطويي است که گاه نيز جاهلانه به آن حمله مي برند و خواهان تفکيک آن از دين و يا الغاء و اِمحاي آن مي شوند.

اکنون با توجّه به نکات مهمي که تا کنون طرح کرديد يکبار ديگر پرسشم را طرح مي کنم که رابطه فلسفه و ژورناليسم چگونه است و وارد کردن فلسفه به حوزه مطبوعات چه حُکمي دارد؟
رابطه فلسفه و ژورنالسيم قطعاً تباين نيست ولي تساوي و ترادف هم نيست. نه مي توان مطبوعات را يکسره از کار فلسفي و محتواي فلسفي تُهي ساخت که اساساً غير ممکن و نشدني است و نه مي توان کل فلسفه و همه انواع فلسفه و مباحث دقيق آن را به مطبوعات کشاند که آن مظروف فراتر از مجال اين ظرف است. تشريح اين نکات نياز به پاسخ مبسوط و تفصيلي دارد که جاي آن در اين مصاحبه نيست.

بر اساس اين تعريف رابطه آن ها را چگونه ارزيابي مي کنيد؟
حضور بحث هاي فلسفي در ژورنال ها ضروري است هم به لحاظ فرهنگي و هم اجتماعي. زيرا متضمّن نوعي آموزش به جامعه است و نيز بستري سودمند براي طرح آراي متفکران است و خود موجب تعامل اجتماعي بيشتر و برقراري ارتباط با قشرهاي مختلف و نيز تضارب آرا و تعاطي افکار و نقد سالم عقايد و نظرات مي شود که بسيار برکت خيز است. ولي بايد هوشيار و مراقب بود که در اين تعامل نه فلسفه عوامزده وسطحي شود و نه مسايل فني و دشوار فلسفي بي کم و کاست مثل درس هاي دانشگاهي نشريات را پُر سازد. وجود نشريات تخصصي از همين روست و آن گونه بحث هاي تخصصي فلسفه را در آنجا بايد مطرح ساخت ولي آموزش جامعه لازم است و نمي توان کل جامعه را از مواهب فلسفه و آموزش هاي آن محروم ساخت. ظرافت ها و ريزه کاري هاي اين اقدام را در سؤال هاي بعدي، قدري توضيح خواهم داد.

به نظر شما دين و ژورناليسم چگونه با يکديگر تعامل مي کنند؟
در مورد رابطه دين و ژورناليسم نيز وضع به همين مِنوال است. نه ژورناليسم را مي توان از اعتقادات ديني تهي ساخت يا پاکسازي کرد و نه شايسته است که نظرات و ديدگاه هاي آکادميک دين پژوهي را به ژورنال ها کشاند. اينجا نيز محتاج نشريات کاملاً تخصصي هستيم تا هم دين پژوهان، آراي خود را در آنها نشر دهند و هم زمينه و امکان نقد آرا و تبادل نظر ميان دانشمندان فراهم آيد. البته اين يک اقدام سترگ و خطرخيز است و نياز به رعايت اصول و آدابي دارد که در سؤال هاي بعدي به پاره اي از آنها اشاراتي خواهم داشت.

آيا متفکران حوز? انديشه ديني و دين پژوهان، صرفا از ژورناليسم به مثابه وسيله اي براي تبليغ و يا ترويج دين استفاده مي کنند و رابطه ميان آن ها را رابطه اي يک سويه قلمداد مي کنند يا قائل به رابطه اي دو سويه هستند به اين معنا که ژورناليسم هم مي تواند بر پژوهش هاي ديني تأثير بگذارد و حتي به آن جهت دهد؟
به طور قطع اين يک رابطه دوسويه است که هم ژورناليست ها بايد فعالانه در آن مشارکت کنند و هم فيلسوفان و انديشمندان بايد نقش و همکاري داشته باشند و البته محتاج دقت، انصاف، آزادگي، روحيه همکاري، تواضع، خير انديشي و سِعه صدر از هر دو طرف است. بسياري از متفکران ما در اثر همين بي اعتنايي يا احساس استغناء از ژورنال ها و بي توجهي و نخواندن آنها، در جريان افکار جديد، مسايل جديد، پرسش هاي نوين، حتي جريان هاي فلسفي نوين قرار نمي گيرند و مشکلات فلسفي جامعه و جوانان را نمي شناسند و کاري هم در اين مورد نمي کنند. اين عيب بزرگي است که متأسفانه بسيار مشاهده مي‌شود. بي ارتباطي بعضي متفکران ما با ژورناليسم، نقطه ضعف بزرگي است. روحيه تک روي، انزوا طلبي، بدبيني به ديگران ... و نيز بعضي رويدادها و جريان هاي سياسي به اين ضعف دامن زده است.

جناب دکتر همتي آيا بايد انديشه هاي فلسفي را همگاني و ساده سازي کرد به نحوي که همه بتوانند به سطحي از آن دست يابند يا بهتر است فلسفه به عنوان رشته اي دانشگاهي و بالاتر از آن يک حوزه معرفتي باقي بمانند و فقط عده اي متخصص به آن مشغول باشند؟
بله، ساده سازي فلسفه کاملاً ضروري است و در همه جهان هم امري پذيرفته و جا افتاده است. کتاب هاي زيادي در جهان با عنوان " فلسفه آسان" يا " فلسفه به زبان ساده" (philosophy made simple)وجود دارند. حتي کتاب هاي فلسفه در چند سطح نگاشته و منتشر مي شوند. مثل فلسفه براي کودکان، نوجوانان، بانوان، براي غير متخصص ها و ... که اين رسم بسيار خوبي است و مناسب است که ما نيز در جامعه خودمان از آن پيروي کنيم و فلسفه را در چند سطح آموزش دهيم. ما به هر دو نياز داريم هم به فلسفه تخصصي و هم به فلسفه همگاني و در چند سطح هم بايد کار کنيم. تجديد نظر گسترده در زبان آموزش فلسفه و نحوه طرح و ارائه مطالب و نيز تغيير متون آموزشي فلسفه از کارهاي فوري جامعه ما است. زبان ثقيل و هضم ناپذيري که تاکنون در طرح افکار فلسفي و آموزش فلسفه به کار رفته است بايد تغيير اساسي يابد: مسايل فلسفه نيز روزآمد شود و به جاي تکرار برخي مسايل کهن و بي فايده به پرسش هاي جديد فلسفي انديشيده شود. دلايل و استدلال ها نيز کمّاً و کيفاً بايد عوض شود. توجه به فلسفه هاي مُضاف، فلسفه هاي جديد، فلسفه تطبيقي از ضرورت هاي انکارناپذير است. خواندن دو يا سه متن در حوزه هاي علميه و حفظ کردن چند جزوه نامفهوم و پُر غلط در بعضي دانشگاه ها، آموزش فلسفه نيست. غفلت از تاريخ فلسفه، فلسفه هاي مُضاف و فلسفه تطبيقي از کمبودهاي ملموس نظام آموزشي ماست. همين طور بي توجهي به معرفت شناسي و فلسفه علم نيز آسيب هايي را پديد آورده است. فلسفه کاربردي بايد به گستردگي در جامعه ما تأسيس و ترويج يابد. همين طور بي توجهي به معرفت شناسي و فلسفه علم نيز آسيب هايي را پديد آورده است. کل نظام آموزشي ما در زمينه فلسفه، محتاج بازنگري و تغيير اساسي است، چه در حوزه ها و چه در دانشگاه ها. عهد دشوارگرايي و دشوارنويسي سرآمده است. دوران وضوح و شفاف گويي و شفاف نويسي است. امروز دشوار فهم بودن مباحث، يک عيب و يک رذيلت است. مطالب را بايد دسترس پذير، آسان فهم و زودياب نوشت و آموزش داد. ژورنال ها قطعاً فرهنگ سازي مي کنند و در هر جامعه اي از عوامل و ارکان اصلي فرهنگ سازي هستند و نبايد از جايگاه و اهميت آنها غافل بود. نقش آنها در روان سازي و قابل فهم ساختن مباحث فلسفي ترديدناپذير است. فلسفه نبايد محدود به عده اي متخصص باشد به ويژه در جامعه اي که در حال گذار است و يا عزم نوسازي و پيشرفت و توسعه دارد.

به نظر شما مجلات تخصصي در حوزه هاي مختلف از چه منظري مهم و قابل اعتنا هستند؟
من در اينجا فقط به ژورنال هاي تخصصي در حوزه دين و فلسفه نظر دارم. اهميت اين نوع ژورنال ها چنانکه در بالا گفتم هم به دليل فرهنگ سازي است و هم ميدان دادن به طرح آراي مختلف و فراهم آوردن عرصه اي براي بحث و نقد و تبادل نظر ميان انديشمندان. ضرورت و فايده عمده اين نشريه ها آگاهي بخشي به افراد جامعه، ارتقاي سطح درک و فهم مردم، حل مشکلات علمي و عملي جامعه در همه ابعاد، کمک به تحقق دموکراسي، تصحيح برخي خطاهاي فرهنگي، هشدار به مديران اجرايي جامعه و آموزش آنان، برقراري ديالوگ سالم و مستمر علمي بين دانشمندان داخل و خارج، معرفي فرهنگ و ميراث ارزشمند فرهنگي خودمان و بسياري فوايد ديگر است.

جايگاه ژورنال هاي تخصصي در کشورهاي اروپايي و آمريکايي چيست؟ سطح کيفي آن ها چگونه است و مخاطبان آن ها عمدتا چه کساني  هستند؟ به نظر شما چه تفاوت هاي عمده اي ميان ژورنال هاي تخصصي کشور ما با ژورنال هاي تخصصي کشورهاي غربي وجود دارد؟
تفاوت ها بسيار است. داشتن هيأت تحريريه و هيأت علمي و مشاوران توانا، دانشمند، پُرکار، مبتکر و تمام وقت، توجّه به آداب علمي نگارش و ويرايش، نحوه چاپ، توجه دقيق به متدولوژي، ضوابط دقيق براي انتخاب مشاوران و اعضاي هيئت تحريريه و .... تأمين مالي اعضا، اعطاي امتيازات به همکاران، دانشمندان و اهل قلم مثل بورسيه ها، کمک هاي مالي، انجام سفرهاي علمي و تفريحي، ايجاد امکان ملاقات با همتايان و دانشمندان براي آنها، وجود جامعه مدني حقيقي و قوي و حمايت هاي مادي و معنوي از اهل قلم و همکاران اين نشريه ها، برنامه ريزي و سياست گذاري واقع بينانه، منظم و دقيق، رعايت اصول تحقيق و نيز اصول حرفه اي در کار، چيزي که در جامعه ما کمتر مي توان مشاهده کرد، آموزش مستمر ژورناليست ها و به روز کردن دانسته هاي آنها، وجود آزادي هاي بيشتر در آن جوامع که گاه البته به افراط و ابتذال کشيده مي شود ولي در اينجا نظر ما فقط معطوف به ژورنال هاي علمي و تخصصي است نه نشريات عمومي يا مبتذل. در آن ديارها نظام توبيخ و تشويق نيز وجود دارد و کاملاً اجرا مي شود. نويسندگان به طور مستمر ارزيابي مي شوند. خودِ خوانندگان و نهادهاي مختلف بر کار ژورناليست ها نظارت دائمي دارند. سنّت نقد، نهادينه شده است و سخنان سست، به سرعت مورد نقد علمي قرار مي‌گيرد.
اينها که گفتم متأسفانه در جامعه ما يا اصلاً وجود ندارد يا بسيار اندک و با کيفيت نازل و شعارآلود. خط قرمزها در جامعه ما چنان فراوان است که بسا اوقات متفکران را به احتياط، محافظه کاري و خودسانسوري مي کشاند و جرأت نوآوري، نوگويي و نوانديشي را از آنان مي ستاند. تنگ نظري ها و توجيهات بي جا، سليقه اي عمل کردن ها نيز از ديگر موانع محدود کننده تحقيق و انديشه است. البته خود اهل قلم نيز گاه غيرمسئولانه مي نويسند يا دنبال سياسي کاري و باندبازي و ... مي روند و از اين حيث مقصرند. حرمت فرهنگ در درجه نخست با خودِ اهل فرهنگ است. حفظ بهداشت فرهنگي جامعه و پاس داشتن حرمت قلم و انديشه قبل از همه به عهده خود اهل انديشه است.

به طور ويژه مي خواهم بدانم مجلات تخصصي حوزه دين و فلسفه را در ايران چگونه ارزيابي مي کنيد و مهم ترين نقاط ضعف و قوت آن ها از نظر شما چيست؟
متأسفانه اکثر نشريات جامعه ما سياست زده اند. قبيله اي و جناحي عمل مي کنند. نگاه علمي ندارند. انديشمندان را با نگاه حزبي مي نگرند. اگر از قبيله آنها نباشي تو را به بازي نمي گيرند ولو علامه دهر هم باشي. براي اين ادعا، مثال ها و نمونه هاي عيني فراواني دارم و خاطره هاي تلخ و دل آزاري در ذهنم انباشت شده است که شايد روزي آنها را بنگارم. مطبوعاتي هاي ما اغلب اصول علمي ژورناليسم را يا بلد نيستند يا رعايت نمي کنند. با متفکران طلبکارانه، کاسبکارانه و بازاري مآب، مواجه مي‌شوند. حقوق مالي مؤلفان را نمي دهند، به چشم کارمند اداري به آنان نگاه مي کنند. در موارد بسياري صداقت، پارسايي، انصاف، امانتداري و سلامت فرهنگي جامعه را مراعات نمي کنند. فريب ندادن مردم و داشتن سعه صدر، در عرصه نشريات در هر سطحي از ضروريات است. همچنين پرهيز از عوامزدگي، حقيقت را فداي مصلحت نکردن، دوري از خرافه انديشي، تنش زدايي، افراط گري، سياسي بازي، تلقي تجاري از فرهنگ و انديشه، بيگانه پرستي، غربزدگي از ديگر مواردي است كه بايد رعايت شود. ژورناليسم مبتذل، فريبکار، سياست زده، غربزده، تقليدگرا، بيمار و منحرف زيان هاي فراواني به بار مي‌آورد که جبران آنها به سادگي امکان پذير نخواهد بود. رعايت اخلاق ژورناليسم، اخلاق انديشه و اخلاق فرهنگي از اقتضائات اين حرفه است که دريغا در جامعه ما کمتر به چشم مي خورد. سطح پايين تحصيلات و سواد ژورناليست ها، فقر مطالعه و ناآشنايي با ميراث فرهنگي خودمان مثل ادبيات غني، شعر، عرفان، فلسفه و الهيات در بسياري از نشريات ما کاملاً چشمگير است. بايد ژورنالسيم حرفه اي و آکادميک را در جامعه احيا کنيم. در جامعه ما متأسفانه براي برخي کسان تعبير ژورناليسم با نوعي تحقير همراه است. ما بايد نگرشمان را در اين خصوص تصحيح کنيم نه تحقير ژورنالسيم و نه تحسين و تکريم صِرف. کاستي ها را بايد ديد و خدمات را بايد سپاسگزار بود. در عين حال از ضرورت آموزش ژورناليست ها نبايد غفلت کرد. انصاف بايد داد گام هاي خوبي پس از پيروزي انقلاب برداشته شده و ژورناليست هاي مؤمن، انديشمند و توانايي ظهور کرده اند ولي دريغا اينها پُر شمار نيستند. ژورناليست هاي متعهّد و انديشمند بايد از نزاع هاي جناحي و جنجال آفريني پرهيز کنند. مبلّغ فرنگي ها شدن و بي توجهي به هويت ايراني و فرهنگ بومي و ميراث گرانقدر اسلامي اين مرز و بوم، زيبنده ژورناليست هاي فرزانه و ميهن دوست و مؤمن نيست. فرهنگ ايراني- اسلامي ما سرشار از جاذبه هاي معنوي و فکري است. بايد اين سرمايه هاي عظيم فرهنگي را با زبان روز و قابل فهم و زيبا به دنيا معرّفي کرد.

به عنوان آخرين پرسش مي خواهم به سراغ مجله اطلاعات حکمت و معرفت بروم. اين شماره صدمين شماره پياپي اين مجله است، کارکرد اين مجله را در طي اين نه سال چگونه ارزيابي مي کنيد؟
خوشبختانه بنده به لحاظ سياسي، جناحي يا تشکيلاتي هيچ گونه وابستگي ندارم و فقط به عنوان يک معلّم دانشگاه که اهل کتاب و انديشه است اظهار نظر مي کنم. بنابراين هيچ گونه شائبه اي در مورد قضاوت و ارزيابي بنده نمي رود. بنده همه شماره هاي اين مجله را نديده و مطالعه نکرده ام. چند سالي نيز به علت مأموريت خارج از کشور، دور از وطن بودم و مجله نيز به دستم نمي رسيد. در ايران نيز سابقاً مجله را به طور منظم دريافت و مطالعه نمي کردم ولي بي خبر هم نبودم. پس از بازگشت از مأموريتم به لطف آقاي دکتر رحمتي- سردبير فاضل و محترم مجله- تقريباً هر شماره را ديده ام، پس قضاوتم محدود و معطوف به چند سال اخير است. به نظرم با توجّه به شماره هاي منتشر شده در چند سال اخير، يکي از وزين ترين، فرهنگي ترين و غني ترين نشريات ادواري کشور در حوزه فلسفه، دين پژوهي، الهيات و حوزه هاي مرتبط است. بخش معرّفي تازه هاي نشر و گزارش هاي فرهنگي، اطلاع رساني خوبي براي پژوهشگران دارد. تنوّع مقالات و موضوعات بسيار ارزشمند و مفيد است. بايد به آقاي دکتر رحمتي و تيم همکارانشان تبريک و دست مريزاد گفت. مصاحبه هاي مفيدي در مجله انجام مي شود. مشاوران علمي اين مجله نيز از استادان نامدار و انديشمندان برجسته کشورند.فقط در مورد حروف چيني فشرده و ريز و صفحه بندي بسيار فشرده و نوع کاغذ و پشت جلد شايد تجديد نظر و بهينه سازي نياز باشد که حضوراً هم اين موارد را خدمت آقاي دکتر پيشنهاد داده ام. لازم است در حوزه عرفان پژوهي،به خصوص فلسفه عرفان و معرفت شناسي عرفان، همين طور فلسفه دين، کلام جديد و الهيات مدرن و پست مدرن به نشر مقاله هاي بيشتري بپردازيد. در مورد نحوه توزيع و نيز ارتباط با متفکران، شايد نياز به هماهنگي ها و فعاليت هاي بيشتري باشد به خصوص مراعات نظم و خُلف وعده نکردن با اين قِشر حسّاس و پر مشغله.
از زحمات همه عزيزان به سهم خود تشکّر مي کنم و براي همه از خداي بزرگ، توفيق خدمت به فرهنگ اين ديار را خواستارم.توجه به فلسفه هاي تحليلي و فلسفه هاي اگزيستانس نيز بايد تقويت شود. ويژه نامه ها و مصاحبه ها با متفکران بسيار سودمند است و از نقاط قوّت مجله است. توصيه اکيد من به عنوان يک معلم ناچيز مراعات اصول و آداب و روحيه علمي، دقت و انصاف، رعايت سلامت فکري جامعه، پرهيز از سياست بازي و سياسي کاري است که آفت فرهنگ و انديشه است.

 

جايگاه فلسفه: دانشگاه يا مطبوعات؟

PDF چاپ نامه الکترونیک

جايگاه فلسفه: دانشگاه يا مطبوعات؟

گفت و گو با ناصر فکوهي
منيره پنج تني


براي گفت و گويي با موضوع «فلسفه و ژورناليسم» که به مناسبت صدمين شماره مجله اطلاعات حکمت و معرفت تهيه شده است، به سراغ ناصر فکوهي رفتم، استادي که علاوه بر تدريس در دانشگاه و نگارش کتاب و مقاله در رشته تخصصي خود، در حوزه مطبوعات هم فعال است. صريح و شيرين و دقيق سخن مي گويد و تعارف هم ندارد. در اين گفت و گو علاوه بر تعريف «فلسفه»، «ژورناليسم»، «نقد»، «نقاد»، «آداب نقادي»، درباره جايگاه مجلات تخصصي و همچنين صفحات انديشه در روزنامه هاي کشور با ايشان گفت و گو کردم.
***
در اين گفت و گو مي خواهيم به رابطه فلسفه و ژورناليسم بپردازيم و به تبع آن مقوله نقد را مورد توجه قرار دهيم و البته مجله اطلاعات حکمت و معرفت را به عنوان يک نمونه عيني مورد نقد و بررسي قرار دهيم. بنابراين بهتر است از تعريف ژورناليسم آغاز کنيم. شما ژورناليسم را چگونه تعريف مي کنيد؟
واژه «ژورناليسم» از زبان فرانسه آمده و ريشه آن در  واژه diurna به معني روزانه است. از لحاظ تبارشناختي، اين واژه از  يک شيوه  انتشار اطلاعات رسمي و دولتي و مهم در جامعه ريشه مي گيرد که از سده دوم پيش از ميلاد در دولت رم وجود داشت و در آن بر روي نوعي روزنامه هاي دست نوشته که به آنها وقايع روزانه يا وقايع روانه عمومي (acta diurna /  acta publica) مي گفتند اخبار مهم شهر به اطلاع مردم مي رسيد. بنابراين در ساده ترين تعريف مي توان «ژورناليسم» را روش فناورانه تعريف کرد که اطلاعات عمومي را بر اساس سازوکارهاي يک نظام فرهنگي – اجتماعي به اطلاع کنشگران آن فرهنگ مي رساند تا بدين ترتيب آنها را در قالب هاي مادي و غير مادي در آن فرهنگ  و از اين طريق خود آن فرهنگ را بازتوليد کند. البته اين تعريف مثل هر تعريف ديگري ناقص است و بايد کوشيد با تفسيرها و مباحثي که در آن مي شود در زمينه هاي مختلف آن را باز و تکميل کرد. از لحاظ علوم اجتماعي مهم ترين مساله در ژورناليسم شناخت و احتمالا تلاش براي  تغيير و اصلاح سازوکارهاي توليد، انباشت و توزيع اجتماعي در اين کنش است. بنابراين ما ژورناليسم را از زماني مي توانيم داراي اهميتي اجتماعي به حساب بياوريم که به حد  مشخصي از «عمومي شدن»، در معناي جمهوريت آن، در مهارت هايي چون سواد و آزادي بيان و آماده شدنِ زمينه هايِ  ظهورِ سوژة مدرن رسيده باشيم. از اين نقطه نظر عجيب به نظر نمي آيد که رشد ژورناليسم در معنايي که ما امروز مي شناسيم،  با چند واقعه بزرگ در تاريخ بشر پيوند خورده است: ترويج کاغذ پس از رنسانس در اروپا، انقلاب بريتانيا در، انقلاب صنعتي  در قرن هجدهم و به ويژه انقلاب فرانسه در 1789 که در مجموع چهره جهان را تغيير داده و «وقايع» و «زندگي روزمره» و حتي «تاريخ» را بدل به «امري عمومي» (Res Publica) کردند که از لحاظ جامعه شناسي با  واقعيت اجتماعي  دورکيمي نزديکي دارد. اين امر در قرن نوزده با تلاش براي ايجاد باور به مفهوم «ملت» و يک دست سازي انديشه ها در اين زمينه ، «ساختن»  گذشته و آينده به مثابه واقعيت هاي تک روايتي  از خلال رومانتيسم اروپايي و سرانجام با ظهور عکاسي و سينما، راديو و تلويزيون و اينترنت، منطقي يکسان را دنبال کردند که  بودريار شايد بهتر  از هر کسي در  مفهوم «بازنموده»  و جايگزيني آن  به جاي واقعيت واقعي،  آن را  نظريه پردازي کرده است. در يک کلام همانطور که بارت البته بيشتر با تاکيد بر پديده زبان  عنوان مي کند، مساله بر سر آن بوده است که واقعيتها به شکل و گونه اي که جهان مدرن به آنها نياز داشته است، بازسازي و  تثبيت و «مستند» شوند و در اين زمينه مفهوم «مکتوب» بودن، «مستند» بودن، «تثبيت شدن» و مفاهيمي از اين دست که  ريشه آنها به  تفکر دائرةالمعارفي باز مي گردد تا امروز باقي مانده اند.  هنوز اکثريت قريب به اتفاق  کنشگران اجتماعي به دنبال يافتن راه حل هاي ساده ، تعريف شده، مکتوب و مستند  از فرايندهايي بسيار پيچيده و غير قابل دسترس هستند که در کنش ها و ميان کنش هاي انسان ها و انسان ها با محيط اطرافشان وجود دارد. روشن است که انسان شناسان،جامعه شناسان و فيلسوفان برجسته اي نظير الياس، وبر، فوکو، دريدا، هابرماس،  باومن، بورديو، مورن و... بيش از يک قرن است تلاش مي کنند نشان دهند که اين ساختارهاي  تقليل دهنده انديشه،  در نهايت انسان را درون بن بست هاي فکري مي کشد که خروج از آنها بسيار سخت تر از ورود به آنها  خواهد بود. اما منطق صرفه جويي در کنش  بدان امکان نداده است که ما از نوعي انديشه ژورناليستي در معناي اخير آن که  بورديو در کتاب  «درباره تلويزيون و سلطه ژورناليسم» آن را شکافته و بدان نام «انديشه فوري» و «روشنفکر فوري» (به معناي  «فست فود» يعني غذاي  حاضري مک دونالدي)داده، رهايي يابيم. انديشيدن عميق و نوعي «کندي» و «تامل» در انديشه محکوم به فنا بوده اند و اين را فرايند فناورانه نيز تشديد کرده است.  اکنون نيز من در تحليل خود بر آن نيستم که ما چاره اي براي خروج از اين وضعيت داريم زيرا سبک هاي زندگي در يک صد سال اخير به طور کامل بر اين پايه تنظيم شده اند، مساله در آن است که چگونه مي توان  اين موقعيت را براي  بهبود نسبي آن درک و سپس مديريت کرد.       

کاملا درست مي فرماييد استاد! هنگامي که من از وظايف ژورناليست پرسش کردم، در واقع مقصود من وظايف اخلاقي او بود. دقيق تر مي پرسم ژورناليست چه وظايف اخلاقي دارد؟
در اين مورد  ما سندي داريم که داراي ارزش زيادي است و آن «منشور وظايف حرفه اي روزنامه نگاران فرانسه» در نمونه هاي 1918، 1938 و به خصوص 2011 آن است که در آن، به صورت هاي دقيقي مشخص شده است که کدام روشها بايد از لحاظ اخلاقي مد نظر روزنامه نگاران باشند (مثلا  وارسي و روشن بودن منشاء خبر، حفظ محرمانه بودن آن، پرهيز از فساد براي پخش يا عدم پخش يک خبر، همدستي با قدرت  در کنش روزنامه نگارانه و...). البته در قرن بيستم با ظهور  اشکال جديد ژورناليسم، از جمله  مجلات  علمي – ترويجي و مجلات علمي- پژوهشي هر کدام از آنها نيز براي خود تعاريف و  چارچوب هاي  اخلاقي و حرفه اي مشخصي را تعريف کردند که بايد به آنها پايبند باشند.از نيمه قرن بيستم البته ما با رشد نوعي از ژورناليسم روبرو هستم که ريشه اش به قرن  نوزده برمي گردد و عموما از آن با عنوان «روزنامه و مجلات زرد» نام برده مي شود: روزنامه هاي جنجالي که امروز به  نشريات الکترونيک و شبکه هاي اجتماعي جنجالي تبديل شده اند و هدف آنها ايجاد  احساسات و هيجان هاي کاذب براي فروش  کالاهاي خودشان است: کالاهايي که بر آنها نام «خبر» يا «اطلاعات» گذاشته اند اما در واقع چيزي جز حرف ها و باورهاي پيش پا افتاده و بي ارزش نيستند. از چهره سازي هاي هنري و عکس هاي هيجان انگيز از آنها تا چهره سازي هاي روشنفکرانه و  ارائه نظريات جنجالي و پرسر و صدا از آنها،  طيف گسترده اي از اين کالاهاي بي ارزش را مي سازند که ارزش آنها  براي  علوم اجتماعي  و  بنا بر رويکردي که در  مکتب بيرمنگام آغاز شد( مطالعات فرهنگي) نشان دادن موقعيت هاي اجتماعي مختلف در  پيچيده ترين شکل آنها است و در نتيجه بهره برداري شدن به مثابه مواد خام تحقيقات اجتماعي.    

با اين که در زمان ما معناي فلسفه بسيار تغيير کرده است اما هنوز مي توان فلسفه را دوست داشتنِ يادگيري و دوري از جمود فکري تعريف کرد. اما فلسفه در ذهن عموم مردم معنايي تقريبا ثابت دارد و با مفاهيم سخت و پيچيده پيوند خورده است؛ صرف نظر از معايبِ تعاريفِ غلطِ نهادينه شده از فلسفه و ژورناليسم، به نظر شما چه رابطه اي ميان اين دو وجود دارد و آيا اساسا آن ها قابل جمع اند؟
فلسفه همانگونه که از نام و ريشه آن بر مي آيد يعني از philosophia به گونه اي يعني عشق به دانستن و  تفکر که در معناي انسان شناختي آن جزئي ذاتي از انديشه  شناختي – زبان شناختي انسان است (دست کم بنا بر نظريه چامسکي که هنوز به صورت جدي نقدي بر آن مطرح نشده است)زبان، تا حدي، خلاف نظريه بسيار منفي بارت که آن را بيشتر (به جز در ادبيات) ابزار سرکوب انديشه مي داند تا آزادي انديشه، ابزاري شگفت انگيز بوده است که امکان داده است که انديشه انساني رشدي خارق العاده بکند و هر چند شايد به باور فوکو زبان انساني يک تخيل يا يک توهم بيش نيست، اما در عين حال توهمي است که در چارچوب انسانيت به گروه بزرگي از معاني دامن زده است و همين فلسفه زندگي انساني را تشکيل داده است که بر پايه آن مي توان از رويکردي  ديونوسيوسي و «لذت جويانه» يا اپيکوري يا شادمندانه در برابر  غرايز مرگ و نيستي و درد  در حيات انساني دفاع کرد. ارزش هايي که انسان خلق کرده است در چارجوب معناي انساني به همين  جستجو براي زيبايي و زندگي (همچون جاودانگي در برابر مرگ) بر مي گردند و از درون اين انديشه ها  فلسفه و  به نوعي ترويج آن  از خلال گسترش  نظام هاي سواد و خواندن و نوشتن و بيان و  شبکه هاي اجتماعي و غيره ايجاد  شده است که شايد بتوان در معنايي  عام و البته مثبت به آنها ژورناليسم  نام داد.  

در گذشته بسياري از حکما و فلاسفه بر اين نظر بودند که فلسفه زبان خواص است و به همين خاطر بايد با زبان رمز و راز بيان شود و بهتر است فلاسفه به گونه اي سخن بگويند و بنويسند که براي عوام قابل درک نباشد. از ديگر سو برخي مي گويند اساس ژورناليسم بر همگاني کردن معرفت البته در سطح عمومي است. به نظر شما اين دو چگونه مي توانند با هم يک جا جمع شوند؟
شکي نيست که چه در  نظام هاي کاستي هندواروپايي و چه بعدها در نظام هاي پيش سقراطي و در يونان عصر طلايي، اولا جايگاه «نوشتن» و «خواندن» با يکديگر انطباق نداشته اند و در حالي که فيلسوفان مي نوشته اند  و مي گفته اند ،  ديگران و حتي  شاگردانشان بايد  مي خواندند يا گوش مي داده اند و اکثريت ديگران حتي در اين شنيدن و خواندن هم شريک نبوده اند. اين امر البته از  قرن نوزدهم و ابداع مفهوم «ملت» که بايد  پايگاه قدرت سياسي را از بالا (اشرافيت و کليسا) به پايين (مردم) منتقل مي کرد، تغيير کرد. ولي پيش از آن حاکمان تمايلي بدان نداشتند که مردم پايين دست،  بتوانند به  انديشه و شعور دسترسي داشته باشند و اصولا باوري هم نداشتند که چنين چيزي ممکن باشد؛ فيلسوفان نيز در اکثر قريب به اتفاق  موارد در خدمت آنها بودند و البته چاره اي نيز جز اين نداشتند  زيرا جز در موارد استثنايي که عارفان و شورشيان و غيره را شامل مي شد،  تنها روش زندگي براي آنها(همچون براي هنرمندان) تبعيت از قدرت  بود. بنابراين  نمي توانيم تصور کنيم که فيلسوف يا هنرمند مي توانستند چندان کارکردي جز خدمت رساندن به  نظم حاکم داشته باشند.  اما  گسترش  قدرت ويرانگري انديشه (و نه طبعا ريشه آن) به انقلاب فرانسه و به وجود آمدن  واقعي حوزه عمومي در انديشه بر مي گردد که براي نخستين بار بديلي (آلترناتيوي) در برابر انديشه حاکم مطرح مي کند: انديشه تخريب و شورش انقلابي به مثابه يک روش که در سطح نظريه انتقادي،  در اشکال گوناگونش از مارکسيسم و شاخه هايش تا انواع آنارشيسم و سرانجام انديشه هاي انتقادي پسامدرن، نظريه پردازي مي شوند و اشکال  ترويج يافته خود را در مطبوعات و رسانه ها مي يابند.  

ديداري با يکي از صاحب نظران داشتم و درباره فلسفه و علاقه عمومي مردم به آن گفت و گو مي کرديم، ايشان تأکيد مي کرد تصور مردم از فلسفه غير دقيق است و آن چه مردم از فلسفه مي دانند و توقع دارند در واقع فلسفه به معناي درست کلمه نيست و بر اين نظر بود که روزنامه ها و روزنامه نگاران به اين تصورات غلط دامن مي زنند و مقصران اصلي هستند زيرا با راه انداختن صفحات انديشه در روزنامه ها، فلسفه را با روايتي سطحي و غير دقيق در اختيار همه قرار مي دهند. نظر شما چيست؟
من فکر مي کنم، فلسفه يعني انديشيدن نظام مند، در انحصار هيچ گروه اجتماعي از جمله فيلسوفان نيست، همانگونه که جامعه شناسي يعني شناخت جامعه  در اختيار جامعه شناسان نيست. اما اين يک واقعيت است که چه در حوزه فلسفه و چه در حوزه جامعه شناسي يا انسان شناسي، براي نظام مند کردن تفكر و به ويژه نظر دادن و  نتيجه گيري هاي علمي و منطقي و متفاوت با شناخت شهودي به ابزارهايي نياز هست که  براي کسب آنها بايد تلاش کرد و آموخت. از اين نقطه نظر  هر وقت  ما با نوعي  عاميانه کردن انديشه، فلسفه يا جامعه شناسي روبرو باشيم به گمانم خدمتي به آنها نکرده ايم و به آنها ضربه زده ايم. اما برعکس ترويج يعني بردن اين رويکردها به ميان ساير متخصصان و نخبگان فکري و به طور کلي به ميان همه مردم به نظر من  ابدا  کاري در جهت  ضديت با آنها نيست.  متاسفانه  ژورناليسم بد که در ايران ، همچون اروپا غالب است، همان ژورناليسمي که بورديو در کتابش «درباره تلويزيون» به آن حمله مي کند، در بسياري از موارد تقليل گرايي فکري و  تبديل انديشه و تفکر اجتماعي را به شيوه هاي مبتذل و عام پسند در برنامه کار خود قرار داده است. اينکه چنين کاري در صفحات «انديشه» روزنامه ها انجام بگيرد، فکر نمي کنم چون اغلب اين صفحات بيشتر خبر از نوعي اسنوبيسم و مد پرستي روشنفکرانه و البته توخالي مي دهند تا  تلاش براي ترويج دادن و تفهيم آن. البته شايد بتوان اين را هم در  چارچوب نتايجش  نوعي ضربه زدن به تفکر و فلسفه نام داد.  اما ضربه اصلي جايي وارد مي شود که ما از در عام گرايي و پوپوليسم وارد شويم و آنچه من گفتم يعني انحصاري نبودن تفکر و  انديشه فلسفي و اجتماعي را به معناي آن بگيريم که پس هر کسي مي تواند درباره هر چيزي و در هر کجايي اظهار نظر کند.  اين اصلا مقصود من نيست و دقيقا به ابتذال كشيدن انديشه است.  افراد بايد در انديشيدن و در  تمايل به اين يا آن  فکر آزاد باشند، ولي وظيفه سيستم اجتماعي آن است که  روش هاي  نظام مند انديشيدن و  درک سازوکارهاي اجتماعي و  ساير نظام هاي  جامعه را  به مردم بياموزد  و آنها را در اين کار توانمند کند هر چند لازمه چنين کاري وجود يک نظام دموکراتيک دروني شده و جا افتاده، فضاي باز، اسطوره زدايي شدن از  سنت هاي  انديشه و زبان بسته و استبداد است که تا تحقق نيابند امکان ترويج  بدون ابتذال از ميان نمي رود و هميشه اين خطر وجود دارد. با وجود اين،  به نظر من نبايد دست از ترويج کشيد و اين تنها راهي است که مي تواند آن را در ميان يا دراز مدت به موقعيت قابل دفاعي برساند.    

جالب است اين انديشمند تأکيد داشت که صفحات انديشه در روزنامه ها بسيار عجيب و بي هويت است؛ زيرا نويسنده گمان مي کند مثلا در هزار واژه، فلسفه هگل را شرح مي دهد و خواننده هم با خواندن آن متن گمان مي کند هگل را شناخته است و بدتر فرد سومي است که اصلا متن را نمي خواند و فقط روايت ناقص فرد دوم را گوش مي کند. در نهايت اين افراد، که کم هم نيستند، فلسفه را به صورت شفاهي و افواهي، آن هم به صورت غير دقيق مي آموزند  و اين نقصي است که روزنامه ها مسبب آن هستند. شما هم با اين روايت موافقيد؟ آيا اين معضل فقط گريبان گير ماست؟ اگر خير وضع در کشورهاي ديگر چگونه است؟
آنچه در اين مورد  دوست  انديشمندتان گفته است  چندان به دور از واقعيت نيست.  اما اين را من  نتيجه عمل  صفحات انديشه نمي دانم بلکه برعکس صفحات انديشه را نتيجه نبود تفکر عميق و دروني نشدن انديشه و عقل در جامعه مي دانم. متاسفانه در اين صفحات و در روزنامه هاي به اصطلاح روشنفکرانه ما بسياري از افراد (اغلب جوان) وجود دارند که با قهرمان سازي از اين و آن و يا برعکس با حمله به اين و آن مي خواهند براي خودشان هم يک چهره درست کنند. متاسفانه اغلب شاهديم که يک جوان به جاي آنکه  چندين و چند سال از عمر خود را صرف آموحتن  روش مند يک رشته و به کارگيري عاقلانه آن بکند، ابتدا چند ترجمه  دست و پا شکسته از کار اين يا آن متفکر  مد روز عرضه مي کند و بعد  از خلال کلاس هاي پاراآکادميک تبديل مي شود به «متخصص» آن  فردي که  کارهايش به غلط و اغلب از زباني به جز زبان اصلي به فارسي برگردانده و  اگر بتواند به اين بازي خوب ادامه بدهد، پس از  چند سال براي خودش يک «صاحب انديشه» و «متفکر بزرگ» مي شود که مريدان و طرفدارني هم پيدا مي کند که هر کسي جرات کند به ساحت «استاد»  اهانتي بکند، جوانان ديگري  به او حمله ور مي شوند. اين وضعيت  کاريکاتور مانند آنقدر در ايران تکرار شده و مثال دارد که  لازم به ذکر نام نيست و همه، همه موارد را مي شناسند. هر روز شاهد ظهور  بزرگان علم و انديشه و فلسفه هستيم که هر چند مردم اين ديار را  فاقد  انديشه و توانايي تفکر مي دانند، به همين جا چسبيده اند و حاضر نيستند به جهان انديشه  بزرگ بروند و آنها را از نظرات خود بهره مند کنند. در اين طنز نکات زيادي هست که با کمي آگاهي از وضعيت کشورهاي  اروپايي و آمريکا مي توان به آن پي برد. در اين کشورها نه تنها ترويج عملي نيست که  متفکران از آن ابايي داشته باشند بلکه عموما مطرح ترين متفکران و دانشمندان  از لحاظ علمي دقيقا همان هايي هستند که در عرصه عمومي نيز صاحب نامند و  براي مردم عادي و  ساير متخصصان  مسائل و کارهاي خود را به زباني قابل دسترس توضيح مي دهند و البته خبري از اين همه اسنوبيسم و فخر فروشي  و مدپرستي که  حداقل به  نيم قرن پيش تعلق دارد نيست. در اين کشورها  روزنامه ها ، مجلات،  و ساير رسانه ها اغلب در کنار  کارهاي علمي و تخصصي که براي  کنشگران خاص آن رشته در  حد محدود توزيع مي شود، ابزارهايي را ايجاد کرده اند که اين کارها در ابعاد گسترده براي تمام مردم جامعه قابل دسترس باشد.  البته اين کار پيش از هر چيز با اسطوره زدايي و  از ميان برداشتن روش هاي اسنوبيسم و  مريد و مرادي که در کشور ما چنين علاقه زيادي به آن وجود دارد شروع شده است.

يکي ديگر از استادان فلسفه کاملا موضع متفاوتي داشت و معتقد به همگاني کردن فلسفه بود و مي گفت  بايد فلسفه را از کاخ عاجش پايين بياوريم و در دسترس همگان قرار دهيم تا آشکار شود فلسفه اصلا مختص به عده اي مشخص نيست. شما در اين باره چه فکر مي کنيد؟ به نظر شما اين امر اصلا شدني است و چه تبعاتي دارد؟
ابتدا بايد ثابت کرد که فلسفه در  برج عاج قرار دارد من چنين گماني ندارم،  نوشته هاي اساسي فلسفي نظير آثار ارسطو و افلاطون با زباني نوشته شده اند که کاملا قابل دسترس هستند  و حتي نوشته هاي جديد فلسفي نيز لزوما  با مشخصه غير قابل دسترس بودنشان مشخص نمي شوند. اما  مساله روشني وجود دارد و آن اين است که در جامعه مدرن تعداد تخصص ها و علوم بسيار بسيار زياد است و هيچ کسي نمي تواند انتظار داشته باشد که مثلا يک  مهندس يا يک پزشک، تمام کتاب هاي هگل را بخواند تا بفهمد هگل چه گفته و اين گفته ها در طول زمان به چه انديشه هايي منجر شده اند. اينجا است که اهميت ترويج را مي فهميم؛ ترويج لزوما و بر خلاف  تصور رايج صرفا براي افراد عامه انجام نمي گيرد بلکه براي متخصصان و نخبگان فکري در خارج از حوزه اصلي شان انجام مي گيرد و اين کاري بسيار مهم و بسيار لازم است. به نظر من همه افراد جامعه بايد فرهنگ عمومي  هر چه بالاتري داشته باشند؛ اما طبيعي است که همه نمي توانند  چنان فرصتي داشته باشند که تمام نوشته هاي تخصصي را در همه زمينه ها بخوانند و ترويج بايد اين خلا را پر کند و اتفاقا کساني مي تواند بهترين نوشته هاي فلسفي را بنويسند که  صاحب نام ترين و مهم ترين چهره هاي آن رشته هستند و در  مجموعه بزرگ معروف و تاريخي فرانسه يعني مجموعه  دائره المعارفي «چه مي دانم؟» که بيش از نيم قرن است که منتشر مي شود،  نوشتن يک کتاب افتخار بزرگي است که  در اغلب موارد  تنها نصيب کساني مي شود که در يک حوزه داراي بيشترين اقتدار علمي هستند اما  شرط نوشتن در اين  مجموعه آن است که فرد موضوعي هر چند پيچيده را با زباني قابل فهم و در حدود 120 صفحه توضيح بدهد.  به نظر من تجربه ديگران مي تواند براي ما همواره آموزنده باشد و بايد از آن بهره بگيريم. مثال ديگر ژورناليسم موسوم به علمي است که در  ده بيست سال اخير به ويژه در اروپا ولي پيش از آن در آمريکا وجود دارد که  امروز به انتشار مجلات تخصصي مثلا در زمينه علوم انساني و  روان شناسي و فلسفه  و....  رسيده است، مجلاتي که تيراژهاي بالايي دارند و بسياري از افراد جامعه آنها را مي خرند و استفاده مي کنند،  مجموعه هاي کتاب هايي نيز در اين زمينه  منتشر شده اند، از جمله مجموعه معروف کتاب هاي موسوم به «.... بر اي احمق ها!» (… for  dummies ! / … pour les nuls ! ) که همواره در بخش اول خود نام يک رشته علمي يا يک موضوع بغرنج را دارند، مثلا "جامعه شناسي براي احمق ها!" يا " ادبيات غرب براي احمق ها!" و نويسندگان آنها افرادي توانا و اساتيد دانشگاهي هستند. اين نمونه ها آنقدر زياد و اين بحث ها آنقدر در  غرب انجام شده است که ديگر بايد واقعا يک فرد خشک مغز را پيدا کرد که اهميت ترويج را نداند.  تشکيل دانشگاه هاي مردمي (Université populaire) از جمله در فرانسه به وسيله فيلسوف جوان و مطرحي مثل  ميشل اونفره(Michel Onfray)که از دنباله روان  و طرفداران سرسخت نظري بورديو و کامو است نيز  از اين لحاظ تجربه بسيار شايان توجهي است . دانشگاه  اونفره که در شهر کان (در شمال فرانسه) قرار دارد،  امروز يکي از مطرح ترين دانشگاه هاي فرانسه است که مدلش را از کلژ دوفرانس مي گيرد و در عين ارائه بالاترين  کيفيت در  دانش  علمي از هيچ يک از قوانين دانشگاهي مثل  شرايط ورودي، امتحان و حضور و غياب و  کنترل هاي پي در پي استفاده نمي کند.  دانشگاه هاي مشابهي  نيز در اين زمينه  در فرانسه و ساير کشورها به وجود آمده اند. خود ميشل اونفره از کساني است که بيشترين تلاش را براي عمومي کردن  فلسفه  و مفاهيم فلسفي برداشته است و البته دشمني هايي را هم براي خودش ايجاد کرده است اما نه به شکل مسخره و جهان سومي  کشوري مثل کشور ما که همه چيز از جمله دانش و فلسفه، ابزارهايي براي خود نمايي و فخر فروشي عقب افتاده نوکيسه گان  اقتصادي و فرهنگي به ديگران است. 
پس از اين مقدمات بسيار مفيد مي توانيم وارد بحث نقد شويم، اما پيش از اين مي خواهم بدانم که به نظر شما جايگاه مجلات تخصصي فلسفه، جامعه شناسي، علوم سياسي و هنر چيست؟ اين مجلات که حد فاصل کتاب و روزنامه هستند چه نقش و جايگاهي در ارتقا يک حوزه دانشي مشخص دارند؟
اگر منظورتان از مجلات تخصصي مجلات علمي – پژوهشي است بهتر است در اين مورد سکوت کنم و شما را استناد بدهم به  بحث هاي بسيار انتقادي که در اين زمينه در حال حاضر در  سطح کشور جريان دارد و نشان مي دهد که اغلب اين مجلات متاسفانه ابزارهاي ارتقا و نه محل  ارائه دانش و علم هستند. هم از اين رو به نظر من، مجلات ترويجي مثل مجله خود شما اگر بتوانند  خود را با دانش روز  هماهنگ کنند يعني به صورت  ديجيتالي عرضه شوند اهميت بسيار بيشتري از آن گونه مجلات  دارند که متعلق به قرن  نوزدهم و بيستم هستند و هر چند امروز هنوز در غرب منتشر مي شوند اما نه با چنين محتواهاي سخيف و چنين شکلي از بده بستان هاي علمي که  خجالت آور است.

از "نقد" تعاريف مختلفي وجود دارد و اغلب افراد بر سر آن توافقي ندارند. شما نقد را چگونه تعريف مي کنيد و از نظر شما نقاد کيست و چه ويژگي هايي دارد؟
نقاد به نظر من کسي است که بتواند موضوعي را که از آن شناخت کامل دارد در  چارچوبي که واقعا نقد در آن  معنا و ارزش دارد مطرح کند.  متاسفانه در کشور ما  نقد اصلا نتوانسته است جا بيافتد . اغلب  کساني که نقد مي نويسند يا براي آن است که کسي را خراب کنند  يا براي آنکه از او تقدير کنند.  شيوه نقد نگاري اين است که عموما  چند غلط  چاپي و  غيره در اينجا و آنجاي يک کتاب چند صد صفحه اي پيدا کنند و با برجسته کردن آنها نويسنده را بکوبند و خود را «صاحب نظر» نشان دهند. يک بار درباره يکي از کتاب هاي خود من،  ناقد محترم که اتفاقا خودم براي جلسه نقد دعوتش کرده بودم چنان تحت تاثير نظرات خويش قرار گرفته بود که گفت من درباره کتاب شما صد صفحه مطلب نوشته ام که من هم به او پيشنهاد کردم به جاي آنقدر وقتي که صرف اين کتاب  لزوما نه چندان ارزشمند  کرده است بهتر بود خودش يک کتاب ارزشمند مي نوشت.  اما او چنان از  پيدا کردن غلط هايي در اين جا و آنجاي  کتاب در تايپ به شعف و وجد آمده بود که فراموش کرده بود  بگويد من خودم در مقدمه اين کتاب، مثل همه کتاب هاي ديگرم،  تذکر داده ام که اين گونه غلط ها را که متاسفانه  به دليل ناشي بودن ناشران اين کشور مثل بقيه حرفه  ها اتفاق مي افتد،  براي نويسنده ارسال کنند.   ناقد فراموش مي کرد که  بايد به اصل مطالب کتاب بپردازد و تز آن را مورد بحث قرار دهد و دلش واقعا به اين خوش بود که با حمله به اين کتاب اسمش  اينجا و آنجا مطرح شود، که البته بسيار مطرح شد، اما  اين کار  در يک سيستم فکري آسيب هايي ايجاد مي کند که در آن  در نهايت خود آن آدم ضربه مي خورد  و نه من.

رابطه روشنفکر و ژورناليسم چگونه است؟ برخي تصور مي کنند روشنفکرها ژورناليست و ژورناليست ها روشنفکرند.
به نظر من يک روشنفکر يعني کسي که کار اصلي اش  انديشيدن و ارائه راه است و يا به هر حال به  اين کار بسيار نزديک است، يا کسي که  به هر دليلي اين توانايي و قابليت را دارد که ساز و کارهاي اجتماعي، اقتصادي، سياسي و فرهنگي را به نقد کشيده،  و مشکلات آنها را نشان دهد ولو اينکه راه حلي هم ارائه ندهد اما  به هر حال ايجاد انگيزش براي تفکر بکند. چنين انساني در مطبوعات و ژورناليسم يکي از وسايل کار خود را مي يابد که بايد از آن به موقع استفاده لازم را بکند. معناي اين  حرف آن نيست که فقط در روزنامه بنويسد اما اينکه به هر بهانه اي بخواهد از عرصه عمومي دور بماند  بيشتر يک محافظه کاري و در نهايت عقب ماندگي فکري را نصيبش خواهد کرد و نه احترام حتي اهل علم را. حضور در عرصه عمومي يعني به  قضاوت عمومي گذاشتن انديشه ها خود و جسارت داشتن براي  امضا کردن  نظريات خود.  از اين لحاظ روشنفکران به نظر من در بهترين موقعيت براي نقد قرار دارند و بايد اين کار را هر جا مي توانند انجام بدهند. فکر مي کنم وظيفه اصلي روشنفکر نقد است و نه  اينکه  مسائلي را که  به جا هستند  توضيح دهد.

باز گرديم به موضوع نقد و نقادي. با توجه به تعريفي که شما از نقد ارائه کرديد مي خواهم بدانم  نقادي چه آدابي دارد؟ مي دانم که پرسش پيچيده اي است زيرا حتي اگر آداب نقد را هم تعريف کنيم مي توانم بپرسم پس چرا آداب نقادي در اغلب موارد رعايت نمي شود؟ و باز هم بپرسم چگونه بايد مرز ميان نظر و عمل را در حوزه نقادي برداشت؟
آداب نقادي يعني شناخت درست موضوع، شرايطي که نقد در آن انجام مي گيرد،  توجه به پيامدهاي يک نقد،  داشتن دانش  گسترده نسبت به  نويسنده اي که او را نقد مي کنيم و به نظر من حتي  ارزش داشتن کار يک نفر. نقد کردن چيزهايي که بي ارزش مي دانيم به نظرم کار درستي نيست زيرا به نوعي به آن چيزها ارزش و اعتبار مي دهد. بي طرفي که بسيار بر آن تاکيد مي شود، به صورت مطلق ممکن نيست ، اما عقلانيت در  نقادي چرا.  کسي که به جاي پرداختن به ايده هاي اصلي يک کتاب به سراغ چند غلط تايپي و ويرايشي مي رود در واقع هم خودش را مضحکه کرده و هم خواننده را.

تفاوت نقد با آسيب شناسي چيست؟
آسيب شناسي، چه در علوم اجتماعي و چه در علوم طبيعي يک حوزه علمي است که با روش شناسي  نظريه و ساختارهاي خاصي بايد انجام بگيرد به عبارت ديگر يک علم کامل است، در حالي که نقد يک روش در ميان روش هاي ديگر است مگر آنکه سطح آن بسيار بالا رفته و براي خودش به  نوعي مشروعيت علمي و اجتماعي برسد مثل آنچه ما در مفهوم «نقد ادبي» ، يعني کارهايي نظير کار بارت يا کريستوا،  مي بينيم. 

به عنوان يک نمونه و همچنين براي آخرين پرسش به سراغ  مجله «اطلاعات حکمت و معرفت» برويم. من به عنوان يکي از اعضاي اين مجله از شما مي خواهم مجله ما را نقد کنيد و جايگاه و نقش آن را در حوزه  خودش براي ما ترسيم کنيد.
براي درست نقد کردن يک مجله نياز به اطلاعات زيادي هست که من از آنها برخوردار نيستم. مثلا تيراژ دقيق، شيوه توزيع،  بازخورد مقالات، ترکيب نويسندگان ثابت و غير ثابت،  مجموعه کاملي از  دوره هاي مجله و غيره. بنابراين  قضاوت کردن بر اساس چند شماره را کار درستي نمي دانم  مگر آنکه به عنوان نوعي اظهار نظر صرفا جزئي و اولين رويکرد به حساب بيايد. با اين  شرايط مي توانم  بگويم بررسي اي که  روي چندين شماره اخير اين مجله کردم آن را  بسيار مفيد  و در حدي  ميان يک مجله ترويجي و تخصصي ديدم که تنها اشکال را در آن  نبود شيوه  توزيع آنلاين و از طريق  شبکه است که سبب از ميان رفتن مقالات مي شود. البته شايد اين نقد نسبي به دليل نبود اطلاعات را هم بتوان اضافه کرد که منطق حاکم بر انتخاب موضوع ها و اشخاصي که درباره آنها  مي نويسند يا با آنها گفتگو مي شود براي من روشن نيست.


 

معناي زندگي

PDF چاپ نامه الکترونیک

معناي زندگي

نغمه پروان


روزگار ما روزگاري است که فاجعه اي بزرگ در آن روي داده است. فاجعه اي که آن را از دست رفتن معنا ناميده اند. فقدان معنايي براي ادامة زيستن که اضطرابي شديد، تنشي فرسايش گر، و از دست دادن يکپارچگي، کليت و هدف را براي بشر امروز به ارمغان آورده است. ترديدي نيست که بشر امروزي، براي دست و پنجه نرم کردن با اين بي معنايي، علاوه بر آماده ساختن زندگي بيروني خويش، بيش از پيش، نيازمند برخوردار بودن از چيزي خاص است که آن را “نگرش به زندگي” مي نامند. نگرشي که تنها از عهدة خود فرد برخواهد آمد و حاصل اين است که او چه ميزان به خود، ظرفيت ها و آرمان هاي خويش معرفت دارد. ريشة بسياري از بي معنايي هايي که در زندگي بروز مي کند، در نوع نگرش افراد به زندگي جستجو مي شود و بي سبب نيست که براي يافتن “معناي زندگي” بايد زندگي را شناخت و از اين رو، به يقين مي توان گفت اصل زندگي کردن “نگرش به زندگي” است. اين نوع نگرش ما به زندگي است که مي تواند به آن معنا و عظمت و ارزش بخشد.
در دو دفتر پيشين معناي زندگي تلاش شد تا خاستگاه هاي شکل گيري بي معنايي در زندگي انسان و  عواملي که سبب شد پرسش از معناي زندگي براي انسان مبدل به پرسشي غامض گردد، مورد بررسي قرار گيرد. در دفتر حاضر، که سومين دفتر معناي زندگي به شمار مي آيد، به برخي از عناصري پرداخته شده است که فرآيند مواجهه و انديشيدن به آنها در مسير زندگي، ساختار “نگرش به زندگي” فرد را بنا مي کند. شايد به گونه اي بتوان ادعا کرد که کليت مجموعة پيش رو تا اندازه اي ملموس تر از بحث هاي صرفا انتزاعي است و در آن علاوه بر نگاهي از بعد روانشناسي به مسئلة بي معناشدن انسان، به مسائل جزئي تر زندگي انساني، همچون، نقش کاميابي، رنج در  معنادار کردن زندگي و وقفه هاي ناگهاني زندگي در اثر اين بي معنايي نيز نگريسته شده است.
به جهت رابطة تنگاتنگ فلسفه و روانشناسي، خصوصا در بحث از معناي زندگي، گفتگوي اين دفتر معناي زندگي را به بررسي معناي زندگي از ديدگاه روانشناسي، با حضور دکتر عليرضا شيري اختصاص داده ايم. مدرسي يونگ شناس، که علاوه بر داشتن مطالعاتي در زمينة عرفان و فلسفه، مواجهه هاي زيادي را با درمانجوهايي داشته است که هريک به نحوي درد بي معنايي را بواقع در زندگي خويش لمس کرده اند.
معناي زندگي به قلم سوزان ولف، به مسائلي همچون جاودانگي، پوچي، و رابطة معنا و مرگ در زندگي مي پردازد و معناداري را از دو جنبة عيني و ذهني مورد ملاحظه قرار مي دهد. لورنس جيمز در کاميابي و غايتمندي زندگي در پي اثبات اين ادعاست که زندگي اي که توام با برخي کاميابي ها باشد در بطن خود بسيار معنادارتر از زندگي بدون هيچ گونه کاميابي است و بيان مي کند که چرا کاميابي ها در معنا بخشي به زندگي دخيل مي باشند. دين به زندگي معنا مي بخشد مقاله ايست از لوئيس پل پويمن که نويسنده در آن قصد دارد نشان دهد يک زندگي مبتني بر خداباوري هشت اصل حياتي را در خود جاي مي دهد که سبب معنادار شدن اين نوع زندگي خواهد شد. در مقاله اي از جان ککس بي معنايي زندگي انسان هايي بررسي مي شود که برنامة زندگي آنها نه برنامه اي بي حاصل، نه مخرب و نه پيش پا افتاده است، اما با اين حال آنان نيز طعم تلخ بي معنايي را در زندگي چشيده و از پي گيري برنامه هاي خويش باز مي مانند. ککس در اين مقاله که تنها بخشي از آن در اين دفتر به چاپ رسيده است پاسخي را که دو رهبرد ديني و اخلاقي به اين نوع بي معنايي مي دهند توصيف مي کند. مسئله رنج انسان در کتاب ايوب، به قلم مهدي ابوطالبي يزدي، برگرفته از کتاب سه فلسفة زندگي پيتر کريفت (Peter Kreeft)، با مد نظر قرار دادن کتاب ايوب و بررسي مسئلة رنج، بدون پاسخگويي به مسئلة رنج، ديدگاه و احساس درست و نادرست در مورد مسئله رنج و مفهوم زندگي را مورد کنکاش قرار مي دهد.  بررسي مسئله تعارض اشتياق به مرگ با معناي زيستن در مثنوي معنوي، نوشته اي است از  سيده زهرا حسيني که در آن نوع نگاه به مرگ را از نوع نگرش به زندگي، و نگرش به زندگي را برخاسته از نظام جهان بيني و الهياتي فرد توصيف مي کند و روش کشف اين عوامل را توجه به کاربردهاي زباني و دايره واژگان هر شخص مي داند و از اين رو وارد زبان مولوي در رابطه با مرگ خواهي او مي شود.
در انتهاي کلام لازم به ذکر است که بي ترديد، نمي توان انکار کرد عناصري که بر معناداري يک زندگي مؤثرند، داراي آن چنان طيف گسترده اي هستند که شايد انسان هيچگاه نتواند تمامي معادلات آکنده از مجهول آن را بواقع حل کند و بحث و انديشه ورزي پيرامون اين موضوع تا زندگي هست بقوت خود باقيست. اما در اين ميان ذکر اين نکته ارزشمند است که:
هرگاه اعتماد به امر نهايي متعالي و اخلاقي زيستن با آگاهي پيوند خورده است، ارزش هايي بي بديل به زندگي بخشيده است. آگاهي توان ارزشمند ساختن و معنادار کردن زندگي را دارد. با آگاهي مي توان به رخدادها، اشخاص، اشياء و دستاوردها ارزش اعطاء کرد و اين آگاهي از تفاوت هاي فردي ما نشأت مي گيرد. تفاوت هايي که مي تواند در برنامه هاي معنابخشي که قصد پي گيري آنها را داريم نقش اساسي را ايفاء کنند. بنابراين با توجه به منش ها و شرايط مختلف، حتي در چارچوب اراده ي خداوند و اصول اخلاقي، معناي زندگي نمي تواند براي همة افراد يکسان باشد. هر فرد موظف است زندگي خود را در هماهنگي کامل با برنامه هايش که برحسب ظرفيت ها، علائق و ترجيحاتش است معنادار سازد تا بتواند به خودشکوفايي (self-actualization) و شادکامي(happiness) که هدف غايي نيل به يک زندگي معنوي است دست يابد. به ياري خداوند در نظر داريم در امتداد بحث معناي زندگي با اختصاص دفتري به بحث شادکامي اين امر خطير و بسيار تأثيرگذار در زندگي انسان را هرچه بيشتر مورد بررسي قرار دهيم.

 


صفحه 1 از 5