مجله شماره 12

چندگانگي فرهنگي

PDF چاپ نامه الکترونیک
چندگانگي فرهنگي
حميد انديشان


انسان هميشه با «ديگري» مواجه بوده  است. اين ديگري در هيات انساني که درآيد مي شود يک دوست، يک دشمن، يک رقيب، يک همسايه، يک همسر، يک همشهري، يک بيگانه، يک والد، يک فرزند، يک قاتل، يک مقتول، يک جنس اول، يک جنس دوم، يک خدايگان، يک بنده، و در يک کلام يک ديگري!
اين ديگري که در بيرون مرزهاي تن و روح من ايستاده کيست؟ چگونه مي شود با او ارتباط برقرار کرد؟ چگونه مي شود پذيرفت که او هست و هستيش همانقدر اصالت دارد که هستي من؟ من چگونه بايد با او رفت و آمد کنم، يعني بايد تا کجا بگذارم جلو بيايد و هستي من را تحت تاثير قرار دهد و کجا بايد او را متوقف کنم؟ آيا من در «من» بودنم به «ديگري» نياز دارم؟ چگونه مي توانم با او «ما» شويم و بعد تکليف ما با «آنها» چيست؟ همين سئوال ها که به رابطه «من» و «او» مربوط بود در رابطه «ما» و «آنها» نيز مدخليت دارد. در رابطه «ما» و «آنها» مرزهاي تنِ «ما» کجاست؟ «آنها» تا کجا مي توانند «ما» بودنِ ما را دستخوش تحول کنند؟ آيا «ما» در مرزهاي خود حق بيشتري داريم تا «آنها» در مرزهاي ما؟ آيا اينکه ما بيشتريم دليل خوبي است براي اينکه آنها حق کمتري دارند؟
من کيستم؟ من يک ايراني هستم اما ايران تمام هويت من نيست. من همچنين يک مسلمانم اما اسلام هم تمام هويت من نيست. دين من همانقدر برايم مهم است که عقل برايم اهميت دارد. اما عقل هم همه چيز من نيست. رقيب سرسخت و دلفريبِ عقل، حضرت عشق آنطرف تر ايستاده است. دين و عقل من بارها بر باد رفته اند در طوفان عشق. پس من يعني عاشق؟ راستش را بخواهي نه تماماً! اگر بخواهم باز ببينم من کيستم شايد ياد ميل جمهوري خواهي خود بيافتم. اما دمکراسي هم که هدف محدودي است براي من! شايد اينکه به فارسي حرف مي زنم و مست غزلهاي حافظ و سعدي مي شوم به من کمک کند که بگوييم کيستم. اما، آيا مي شود ايراني بود و فارس زبان نبود؟ چرا که نه! آبگوشت و چلوکباب را هم نبايد از نظر دور داشت! اين غذاها تنها در خانه من يافت مي شود پس شايد آنها هم بخشي در چيستي من باشند. شايد! لباسهايم هم اگرچه امروزه خيلي با ديگران فرقي ندارد اما در گذشته مي شد من را از يک هندي و آمريکايي به خوبي متمايز کرد. اما مگر جناب سعدي نگفت «نه همين لباس زباست نشان آدميت»! راستي من از دروغ گفتن هم بدم مي آيد. پدران من در کتيبه هايشان مي نوشته اند که دروغ باعث ويراني است و من که فرزند خلف پدران خود هستم با دروغ ميانه اي ندارم. اما آيا در همين جمله قبلي «دروغي» نهفته نيست؟
پس من در جوابِ «من کيستم» چه بايد بگويم. اول از دينم بگويم يا از مليّتم. اين دعوا هنوز هم ميان «ما» ادامه دارد. چيستي من نه در دينم است و نه در مليّتم و نه در عشقم و نه در مشي سياسيم و نه در زبانم و نه در سليقه غذايي ام و نه لباسم و نه در اخلاقم. چيستي من در همه اينها هست و چيزي بيش. آنها که به اين سئوال کيستي يا چيستي من انديشيده اند گفته اند که مفهوم فرهنگ مي تواند مرا در اين گرداب کمک کند. من برآمده از فرهنگم هستم. من دينم نيستم اما من فرهنگم هستم. به همين خاطر همانطور که «من» تعريف ناپذير است «فرهنگ» هم مفهومي لغزنده است و به درستي حدود و ثغور و پارامترهايش معلوم نيست. فرهنگ مجموعه اي است از پارامترهايي که تعدادشان نامعين است. فرهنگ مانند ابر است، هم هست و مشخص است که با ابرهاي ديگر فرق دارد، هم معلوم نيست که مرزش دقيقاً کجاست و کِي در ديگري ادغام مي شود.
در طول تاريخ «من»ها و «ما»ها به انحاء مختلف با هم رودررو شده اند. گاه مردمي سرزمين جديدي تسخير مي کرده اند، گاه قومي به جاي جديدي کوچ مي کرده اند، گاه کوچشان اجباري بوده است، گاه قراردادي در کار بوده  است. گاه مردم خود جابه جا نمي شده اند بلکه آثار و اعمالشان ديگران را تسخير مي کرده است، گاه دست استعمار مردمان را با هم رودررو مي کرده و گاه مهاجرت چنين مي کرده است.  در چنين شرايطي «ما» با فرهنگمان با «آنها» با فرهنگشان رودررو مي شده ايم. در اين هنگامه مواجه شدن، انسانها به اين مي انديشند که تا کجا بايد فاصله و تمايز ابرها را حفظ کرد و تا کجا مي شود در هم فرو رفت. کدام گروه دست بالا را دارد و کدام گروه مجبور است بيشتر با شرايط کنار بيايد؟ تا چه اندازه اين بده بستان فرهنگي خودخواسته و با طيب خاطر است و تا کجا خارج از اراده طرفين؟ حاصل اين شرايط برخورد فرهنگها دو چيز است: اول پديد آمدن «من»هايي که ديگر «تک فرهنگي» نيستند بلکه «چندفرهنگي» هستند و دوم پديد آمدن ممالکي که ديگر سياست تک فرهنگي ندارند بلکه سياست چندفرهنگي در پيش مي گيرند.
انسان چندفرهنگي کسي است مانند داريوش شايگان. کسي که به گفته خودش يک شرقي است اما بيشتر در هواي غربي تنفس مي کند، هويتي چهل تکه دارد و تفکر سيارش، خلاق و بازيگوشانه «ديدرو- وار» گزيده هاي فرهنگي را کنار هم مي چيند و مرقعي مي سازد معقول و زيبا. هم حافظ مي خواند هم کانت. به همين خاطر او اولين کسي است که باب بحث چندگانگي فرهنگي را براي مخاطبان ايراني گشود.  امروزه با گردش چرخ تاريخ و اقتصاد و اطلاعات ديگر کسي تک فرهنگي نيست و يا اگر هست در شُرُف چندتا شدن است. پس «چندگانگي فرهنگي» در عرصه فردي به اين مي پردازد که انديشه و تفکر و بودنِ «من» چگونه ترکيبي است از فرهنگهاي مختلف.
مملکتي هم که سياست چندفرهنگي دارد مملکتي است مانند انگلستان و کانادا که به خاطر حوادث تاريخي «ما» هايي دارد با فرهنگهاي متفاوت. حال سياسيون اين ممالک بايد بنشينند و فکر کنند که قوانين و دستورات و بخشنامه ها را چگونه تنظيم کنند تا خرده فرهنگها هم استقلال داشته باشند و هم در آغوش دولت مرکزي قرار بگيرند. آيا ايران هم بايد سياست چندفرهنگي در پيش بگيرد؟ چنين است که بحث چندگانگي فرهنگي زيرشاخه اي مي شود براي فلسفه سياسي.
در مجموعه?اي که خدمت خوانندگان اين شماره تقديم مي شود، کوشيديم جوانب مختلف اين دو شاخه از بحث چندگانگي فرهنگي را پوشش دهيم. باشد که در نظر افتد.

 

چندگانگي هاي فرهنگي گوناگون، از کانادا تا هند

PDF چاپ نامه الکترونیک

چندگانگي هاي فرهنگي گوناگون، از کانادا تا هند

گفت و گوي اختصاصي اطلاعات حكمت و معرفت با سونيا سيکا
حميد انديشان



پروفسور سونيا سيکا*(Sonia Sikka) استاد فلسفه در دپارتمان فلسفه دانشگاه اتاوا کانادا و متخصص در حوزه فلسفه فرهنگ و چندگانگي فرهنگي است. آثار ايشان که به موضوع دفتر ماه مربوط است عبارتند از: کتابِ رويکرد هردر به انسانيت و تفاوت فرهنگي** و مقالاتي مانند ليبراليسم، چندگانگي فرهنگي و مسئله دين رسمي*** و مقاله نسبي گرايي اخلاقي و مفهوم فرهنگ.
***
آيا بحث از چندگانگي فرهنگي زيرشاخه‌اي از فلسفه سياسي است؟ به بيان ديگر آيا مي‌توان به چندگانگي فرهنگي نگاه کرد اما جنبه سياسي نداشته نباشد؟ براي مثال هويت فردي اشخاص مي تواند موضوع چندگانگي فرهنگي باشد؟
اصطلاحاتي مانند «چندفرهنگي بودن» يا «اصالت چندگانگي فرهنگي» به طرق مختلفي استفاده مي‌شوند و معناي روشني ندارند. در گام نخست بايد گفت «اصالت چندگانگي فرهنگي» پارادايمي سياسي و متوجه يافتن راهي براي مديريت تفاوت‌هاي فرهنگي است. در اين معنا چندگانگي فرهنگي رويکرد خاصي در حکومتداري است. از اين لحاظ کانادا مهد بحث «اصالت چندگانگي فرهنگي» به شمار مي‌آيد. کانادايي‌ها اولين ملتي بودند که به طور رسمي چندفرهنگي شدند. کانادا اولين کشوري است که دولتش «اصالت چندگانگي فرهنگي» را به عنوان نحوه مملکتداري برگزيده است؛ اما اينکه اين سياست چه نتايجي دارد، هميشه محل بحث و منازعه بوده است. خود اين نوع سياست هم در طول سال‌ها تغيير کرده و کامل‌تر شده است. ذات و هسته اين نوع مملکلتداري، احترام و به رسميت شناختن اختلافات فرهنگي دورن يک ملت است؛ ملت به معناي يک واحد و بدنه سياسي. اين طور نيست که اقليت‌ها بايد از طريق يک رويکرد يکسان سازي در اکثريت هضم شوند؛ بلکه برعکس براي جلوگيري از نابودي فرهنگي بايد ويژگي هاي فرهنگي و متمايزکننده هر اقليت برجسته و روشن شود.
در يک سطح ديگر، شايد بتوان يک ملت را چندفرهنگي قلمداد کرد چون سنت‌هاي فرهنگي متفاوتي را دربر گرفته است. اين سنت‌ها کاملا از يكديگر جدا نيستند بلکه هم‌پوشاني و درهم‌آميختگي دارند. اين قضيه در مورد يک فرد هم صادق است. مطمئنا يک شخص مي‌تواند برآمده از فرهنگ‌هاي مختلف باشد. هويت فرهنگي افراد، يكه و يکدست نيست. گفته شده است که رشد فرهنگي افراد با نوعي از شکل‌گيري حساسيت‌ها و جهانبيني‌ها آميخته است و اين آميختگي بر بستري از تغييرات زباني، ديني، هنري و حتي شکل بدن رخ مي دهد. کسي که فهمي سطحي از فرهنگ دارد به اين نکته واقف نمي‌شود و به آساني فکر مي‌کند که هر کسي امروزه «چندفرهنگي» است. نکته اينجاست که با يوگا کردن و در عين حال در رستوران‌هاي ملل مختلف غذا خوردن، کسي چندفرهنگي نمي‌شود.
براي يک سياست چندفرهنگي حقوق کدام‌يک از اين دو چالش برانگيزتر مي‌تواند باشد: حقوق فردي يا حقوق گروه‌هاي اقليت؟
مايلم کمي با اين نوع سوال مخالفت کنم. اگر گروه‌هاي اقليت مهم هستند ،که هستند، و بنابراين محق به داشتن حق هستند به اين دليل است که عضويت در آنها براي افراد مهم است. اين گروه‌ها هستند که زندگي افرادشان را پرثمر  و از آنها حمايت مي‌کنند. در موردهايي مي‌بينيم که حقوق مورد تقاضاي يک گروه (درون يک کشور چندفرهنگي) با خواسته‌هاي افراد خاصي از همان گروه در تناقض قرار مي‌گيرد. در اينجا حمايت از حقوق فردي در مقابل اراده جمع گروه، که خود ممکن است در مقابل يک گروه ديگر اقليت محسوب شود، کار سختي خواهد بود. زيرا قرار بر اين است که حقوقي به گروه داده شود که به طور دموکراتيک اکثريت اعضاي گروه آن را بخواهند؛ هرچند در بسياري مواقع چنين اتفاقي نمي‌افتد.
شک دارم که در چنين مواردي، که خواسته‌هاي فرد با حقوق گروه اقليت متناظر نيست، بتوان با فرمول خاصي مشکل را حل کرد و گفت که اولويت با فرد يا گروه است. اين امر به ماهيت حقوق فرد و حقوق گروه بستگي دارد که با هم برخورد کرده اند و بايد به شدت آسيب‌هاي احتمالي نيز توجه کرد. در بعضي مواقع با حقوق فردي‌اي مواجهيم که بنيادي هستند و چانه‌زدن درباره آنها معنا ندارد. براي مثال حق امنيت بدني يا آزادي فرد در ترک گروه. دسته‌اي ديگر از حقوق هستند که خيلي هم مقدس نيستند مانند والديني كه حق داشته باشند، فرزندانشان را به زباني تربيت کنند که مي‌خواهند.
در موارد ديگر با حقوق نامعيني مواجهيم مانند حق مالکيت. بيشتر جماعت سرخپوستان کانادا چيزي به نام مالکيت شخصي زمين ندارند. از طرف ديگر چون در کانادا مالکيت نهايي زمين، متعلق به ملکه بريتانياست پس بسياري از جماعت سرخپوست اختياري بر مالکيت زمين ندارند؛ اما مساله اساسي اين است که مالکيت خصوصي زمين به اين معناست که افراد در فروش يا نقل و انتقال مالکيت خود آزاد باشند. حال دادن اين نوع مالکيت به سرخپوستان درواقع سرزمين‌هاي سرخپوستان را به نفع افراد گروه به خطر مي اندازد و باعث مي‌شود افراد گروه از نوع خاص زندگي سرخپوستي فاصله بگيرند؛ البته براي افراد محدوديت‌هايي هم به وجود مي آورد. براي مثال طايفه نيساگا در ايالت بريتيش کلمبيا اخيرا مالکيت خصوصي زمين را مجاز اعلام کرد و يک گسست تاريخي به وجود آورد و باعث نگراني طايفه‌هاي ديگر سرخپوست شد. اين تصميم، آزادي بيشتري به افراد داد تا آنطور که مي‌خواهند زندگي خود را سامان دهند و در نهايت باعث بهبود اوضاع طايفه شوند و البته خطرهايي هم براي طايفه و در نهايت زندگي و رفاه افراد ايجاد مي‌کند.
اگر ممکن است بگوييد كه ميان دو ديدگاه معروف به چندگانگي فرهنگي، يعني ديدگاه ويل کيمليکا و ديدگاه چارلز تيلور، چه تفاوت‌هايي وجود دارد؟
بنيان تئوري‌هاي اين دو کاملا با يكديگر متفاوت است. بحث کيمليکا درباره چندگانگي فرهنگي بر اصل ليبرال و احترام به استقلال فردي شکل گرفته است. ليبرالسيم کلاسيک بر فرد به عنوان هدف عدالت تاکيد مي کند و در شرايطي ممکن است حاضر به سازش سياسي براي شکل‌گيري هويتي فرهنگي نشود. کيمليکا ادعا مي‌کند افراد به يک بستر کاملا امن نياز دارند تا استقلال واقعي خود را تجربه کنند. آنها نياز دارند انتخاب‌هاي معنابخشي داشته باشند و فرهنگ‌ها مي‌توانند اين گزينه‌هاي معنابخش را براي افراد گروه فراهم کنند. اين امر به معناي حمايت از فرهنگ‌ها تحت سايه حمايت از انتخاب فردي افراد است. يعني در تئوري کيمليکا درباره چندگانگي فرهنگي ليبرال، فرهنگ کاملا يک ارزش ابزاري دارد. ارزش اوليه و اساسي همان استقلال شخصي است و فرهنگ‌ها تا زماني خوب هستند که در خدمت استقلال واقعي افراد باشند. چارلز تيلور از جاي ديگري استدلال مي کند. به نظر او فرهنگ جزو اصلي هويت شخصي است و بر اين نکته تاکيد دارد. بايد توجه کنيم که گروه فرهنگي‌اي که به آن تعلق دارم در تعريف اينکه من چه كسي هستم و خود را چگونه مي‌بينم، نقش اساسي دارد. اگر اين گروه فرهنگي من به نحوي، از سوي جامعه‌اي ناديده گرفته يا عمدا تخريب شود که در آن زندگي مي کنم، به شدت آسيب خواهم ديد. اين نظريه تيلور مبناي هگلي دارد: هويت ما در کنش و واکنش با ديگران و از ديدگاه آنها شکل مي‌گيرد. اينکه ما چه کسي هستيم، صرفا از نگاه به خودمان به دست نمي‌آيد، بلکه بايد ديد از زاويه‌ديد ديگران چگونه به نظر مي رسيم، يعني اينکه ديگران ما را  چگونه درمي يابند. اين نوع توجه به گروه‌ها در واقع نوعي به رسميت شناختن محترمانه هويت گروهي است و اين به رسميت شناختن براي رسيدن به برابري واقعي در يک جامعه لازم است. به علاوه نظريه سياسي تيلور که متکي به سنت فلسفه قاره اي است، تاکيد دارد که افراد در دل سنت‌ها و فرهنگ‌ها شکل مي گيرند. او منکر انتخاب شخصي نيست اما تاکيد مي‌کند که انتخاب شخص تا حدي مي‌تواند عليه بستر فرهنگي‌اش عمل کند.

دو مساله قابل بحث در هر سيستم چندفرهنگي وجود دارد، يکي حفظ تنوع زباني و ديگري حفظ تنوع ديني است. به نظر شما تحقق کدام‌يک از اين دو مساله آسان تر است؟
درواقع چندگانگي فرهنگي غربي زماني به وجود آمد كه خيلي متوجه تنوع ديني نبود؛ بلكه اخيرا تنوع ديني محل بحث و تحقيق شده است. بحث اين است که آيا تنوع ديني مي‌تواند و آيا بايد در سياست چندفرهنگي گنجانده شود يا خير؟ در غرب مساله تنوع ديني در مسيري متفاوت از ديگر جاها شکل گرفته است. مدتي است كه اطمينان درباره آزادي ديني به عنوان حق اوليه وجود دارد. مساله اينجاست که درک سرشت اين حق به درک تاريخ دين، منازعات ديني و رشد سکولاريسم در غرب وابسته است؛ بنابرين ايده مذهب که شالوده آزادي ديني در بندهاي قانون اساسي بسياري از کشورهاي غربي بوده، در نخست از مسيحيت برآمده است. اين بندها طوري تفسير مي‌شوند که  حمايت‌کننده حق افراد در اعتقاد به هر آنچه مي‌خواهند و عبادت به هر طريقي که مي‌خواهند باشد.  اين آزادي تا جايي است که اعتقادات و اعمال ديني خارج از فضاي عمومي محقق مي‌شود. چنين نگاهي فرض مي‌گيرد که دين امري «خصوصي» است و بيانش مي‌تواند خارج از فضاي زندگي عمومي باشد و اينکه دين دسته اي از عقايد است که آزادانه انتخاب شده اند.
چنين برداشتي درباره فرق مسيحي منصفانه به نظر مي رسد. تعجب برانگيز نيست که گرايش به اين گروه‌هاي ديني به طور وسيع انجام شد؛ اما مساله درباره ديگر دين‌ها فرق مي‌کند. در جايي که عضويت در گروه براساس تولد ميان معتقدان به يک دين خاص با يک فرهنگ خاص است يا در جايي که دين در فضاي عمومي نقش محوري دارد، مساله طور ديگري است. اگر کسي معنا يا معناهاي عمامه براي مردان سيک يا حجاب  را براي زنان مسلمان درست بفهمد، ديگر سبکسرانه خواهد بود اگر بگويد آزادي ديني يعني احترام به حق افراد در خلوت يا جلوگيري از نقض حق فردي در عموم. اگر مردان سيک يا زنان مسلمان، عمامه يا حجاب خود را در عموم بردارند آزادي ديني طور ديگري رقم خواهد خورد. درک اين موضوع براي کساني سخت است که تصورشان از دين برپايه مسيحيت شکل گرفته يا در چارچوب قوانيني زندگي مي‌كنند که بر پايه مسيحيت برپا شده؛ بنابراين تقاضا براي اصالت‌بخشي به چندگانگي فرهنگي بر بستري از حفظ تنوع ديني درون يک کشور چندفرهنگي ضروري مي‌شود، نه بر ديگر بسترها.
در مورد تنوع زباني مسائل کاملا متفاوتي مطرح مي شود. برخلاف مورد دين، اصلا براي يک دولت ممکن نيست که نسبت به زبان «بي طرف» بماند. امورات يک کشور، ناگزير بايد با استفاده از يکي، دو زبان انجام شود. بحث‌هاي مجلس هر کشور، اسناد و مدارک دولتي، خدمات موسسات عمومي مانند بيمارستان‌ها و دادگاه‌ها، پخش اخبار از رسانه هاي دولتي و مساله بسيار تفرقه انداز زبان در مدارس و دانشگاه‌ها باعث مي شوند دولت در مورد زبان مجبور به انتخاب شود. تصميم بايد گرفته شود و در عمل نيز بايد تعداد محدودي از زبان‌هاي رايج در يک مملکت انتخاب شوند. دولت‌ها تنظيمات مختلفي در اين باره يافته اند. براي مثال در کانادا، دو زبان انگليسي و فرانسه رسمي هستند. درعوض هند بعد از استقلال از انگلستان داراي تعداد زيادي زبان رسمي شد؛ اگرچه در عمل انگليسي و هندي دو زبان رسمي دولت ملي دهلي هستند اما ايالت‌ها مختارند زبان منتخب خود را داشته باشند. آنهايي که با چشم انداز تنوع زباني هند آشنا نيستند ممکن است فکر کنند اين روش به وحدت ملي آسيب مي زند، اما چاره چيست؟ اگر دولت هند زباني را به منطقه اي تحميل کند که بيشتر مردم آنجا نمي توانند به آن زبان صحبت کنند، حفظ همبستگي ملي سخت تر خواهد بود و اگر به تحميل و اجبار روي آورد نفرت و ناامني بيشتري به وجود خواهد آورد؛ بنابراين دادن اين اختيار به ايالت‌ها بهترين راه براي اداره اوضاع اين کشور است. چيزي که با ذكر اين مثال‌ها مي‌خواهم بگويم، اين است در عين اينکه مي توان براي احترام و سازش بين گروه‌ها در سطح سياسي توجيهات معقول فراهم کرد؛ اما شکل خاص مشکلات و راه‌حل‌ها بسته به شرايط خاص هر کشوري فرق مي کند. همه را نمي توان در يک قالب چارچوب بندي کرد.

آيا واقعا مي توان افراد را درون يک فرهنگ خاص محدود کرد؟
در بعضي مواقع بله و در ديگر شرايط نه. اگر ما فرهنگ را اين‌گونه تعريف کنيم: شکلي از ايده‌ها، عقايد، ارزش‌ها و حساسيت‌هاي درهم تنيده، پس مي توان گفت، بوده اند و هنوز هستند جوامع تک‌فرهنگي که افراد آن هم تک  فرهنگي بزرگ مي شوند و به يک فرهنگ يگانه تعلق دارند؛ اما امروزه ملل زيادي هستند که تک فرهنگي محسوب نمي شوند. ممکن است در يک ملت زبانهاي متعدد، اديان متعدد و بحثهاي متعدد درباره ارزشهاي اساسي وجود داشته باشد. يک ملت، مي تواند شامل اقليت‌هايي باشد که با استفاده از زور اقليت اين جامعه شده اند يا دربرگيرنده مهاجراني باشد که فرهنگ کشور خود را با خود به سرزمين جديد آورده اند. تکه‌هايي که ملل جديد را به وجود آورده اند خود نيز هيچ‌وقت يکدست نبوده اند. آنها محصول اختلاط مردمي بوده اند که خودشان سنت‌ها و روش‌هاي مختلف زندگي داشته اند. افرادي که در چنين جوامعي بزرگ مي شوند در معرض تاثيرات متفاوت هستند و نمي توان در تعريف آنها فقط به يک فرهنگ خاص بسنده کرد.
در عين حال همان‌طور که در جواب به سوال اول گفتم، ممکن است براساس فهم غيرواقعي از اينکه فرهنگ چيست در شدت اينکه فردي چندفرهنگي قلمداد شود، اغراق گردد. همين‌طور ممکن است براساس يک فهم ناموزون و نامتعادل از نظريه پست مدرن که هويت‌هاي فردي هيچ خط‌و‌مرز واضحي ندارند، اختلافات فرهنگي ناديده گرفته شوند. به عنوان کسي که در هند به دنيا آمده و در کانادا بزرگ شده، مي توانم بگويم که اختلافات فرهنگي بين اين دو کشور بسيار واضح و عميق هستند و گذشتن از تفاوت‌ها کار آساني نيست.

آيا مي توان گفت که اصالت چندگانگي فرهنگي، پديده اي غربي است يا کشورهاي شرقي هم مي توانند چنين سياستي داشته باشند؟
همان‌طور که تاکيد کردم، نمي توان حکمي کلي براي همه کشورها صادر کرد بلكه بايد به شرايط خاص و متفاوت هر کشوري توجه كنيم. جداکردن دسته اي از کشورها تحت عنوان کلي «شرقي» راهي به پيش نمي برد و فکر مي کنم نبايد از اين صفت کلي استفاده کرد. اين کشورها بسيار متفاوت هستند و کلي نگاه کردن ناآگاهانه باعث آسيب مي شود، به جاي اينکه خيري به بار آورد. تنها کشور غيرغربي که آنقدر اطلاع از آن دارم که درباره اش حرف بزنم، هند است؛ کشوري هزار رنگ از اديان، زبان‌ها و سنت‌هاي متنوع. در هند سنت‌هايي بومي ديني، فلسفي، اخلاقي يا سياسي وجود دارند که بر احترام به تنوع روش‌هاي زندگي تاکيد مي کنند. آنها حتي به تنوع از درک حقيقت هم احترام مي گذارند؛ بنابراين مي توان براي نسخه سياست مدرن چندگانگي فرهنگي يک صورت اجتماعي از قبل موجود (مورد هند) تصور کرد.
در مواجهه با اين تاريخ سياسي ماقبل مدرن، بعضي از حاکمان هند، از جمله حاکمان مسلمان هند، در مقابل تنوع‌ها مدارا مي‌كردند و البته بسياري از افراد هم چنين نبودند. به هر حال کشوري به متنوعي هند به هيچ وجه نمي تواند هم دموکراتيک و هم از نظر سياسي تک فرهنگي باشد. با اين حال بايد توجه كرد که حالت مديريت سياسي تفاوت‌هاي فرهنگي در هند با چندگانگي فرهنگي غربي متفاوت است. اين تفاوت ريشه در سنت‌ها و امور رايج هند دارد. «سکولاريسم» در هند با آنچه در غرب سکولاريسم ناميده مي شود، فرق دارد. سکولاريسم هندي به معناي جدايي دولت از دين نيست، بلکه به معناي توجه بي طرف، مساوي و منصفانه دولت به دين‌هاي متفاوت است. گاهي‌اوقات اين حالت ايدئال از جانب گروه‌هاي ناسيوناليست راستگراي هندو مورد تهديد قرار گرفته است؛ اما در مقابل، اين نوع سکولاريسم در قانون اساسي هند مندرج شده و از حمايت همگاني برخوردار است. طرفه آنکه بيشتر اين حمايت‌ها از جانب سنت‌هاي تکثرگرايانه بومي و ماقبل مدرن برمي خيزد درحالي‌که ريشه هاي جنبش «هيندوتوا»، جنبش دست‌راستي و ناسيوناليست، به مفهوم رمانتيک و اروپايي «ملت» همچون يک واحد قومي-فرهنگي بازمي گردد.
آيا سياست چندگانگي فرهنگي مناسبتي با پروژه «مدرنيته» دارد؟ سوال من به بيان ديگر اين است که اگر فرض کنيم تنها يک نوع تفکر و استدلال قابل قبول است آنگاه درباره انواع ديگر روش تفکر و استدلال چه بايد گفت؟
قبل از هرچيز بايد پرسيد: «مدرنيته» چيست؟ همان‌طور که مي‌دانيد اين مفهوم بسيار مناقشه برانگيز است. از يک‌طرف اين واژه خيلي ساده به يک دوره خاص از تاريخ بشر اشاره مي کند، اما به طور کل اين واژه براي نشان دادن پروژه هاي اجتماعي، اقتصادي و فکري استفاده مي شود که ريشه هايشان غربي تلقي مي شود. شايد شما با گفتن «پروژه مدرنيته» مي‌خواهيد در مقابل تاکيد دوره روشنگري بر اولويت عقل و استقلال فردي موضع بگيريد و همين‌طور در مقابل صورت‌هاي ليبرال دموکرات مملکتداري که با آن ايده ها مرتبط هستند. اگر اين طور است بله مي توان چندگانگي فرهنگي را به عنوان يک پارادايم سياسي تا حدودي برخاسته از ايده هاي مدرنيته دانست، البته تا آنجايي که چندگانگي فرهنگي را آن نوع دموکراتيک مملکتداري بدانيم که به دنبال راهي براي احترام به هويت همه افراد يک ملت است تا بتوانند آن طور که مي خواهند، البته درون محدوديت‌هاي معين، فکر و زندگي کنند.  البته از همان آغاز راه تنش‌هايي وجود داشته و دارد. شرايط ايدئال اين است که به جهانبيني و مشي گروه‌هاي مختلف احترام گذاشته شود و اين احترام برآمده از اصل ليبرال احترام به آزادي باشد؛ اما سوال اينجاست: درباره گروه‌هاي غيرليبرال هم آيا اين احترام برقرار است؟ ممکن است گروه‌هايي نظم اجتماعي خود را براساس اصول ليبرال دموکراسي بنا نکنند. چگونه مي توان به مشي آنها احترام گذاشت؟ در مرحله ملت‌ها هم سوال اينجاست که آيا چيزي مثل سياست چندگانگي فرهنگي مي تواند برپايه اصول غيرليبرال بنا شود؟ واضح است که سياست چندگانگي فرهنگي با «هر»  نوع سيستم فکري سياسي سازگار نيست. براي مثال اگر دولتي کاملا کمال باور باشد - perfectionist يعني فعالانه در پي رواج نوع خاصي از زندگي اي باشد که بر پايه ديدگاه‌هاي ديني و متافيزيکي مفروض درست قرار دارد - اين دولت با سياست چندگانگي فرهنگي مشکل خواهد داشت. چنين دولتي ممکن است براساس تعهدات کمال باورانه‌اش سازش با جماعت‌هاي مخالف را با آن اصول بنيادي غيرقانوني اعلام کند.
اما همين برخورد هم بستگي به شرايط دارد، مثلاً بسته به اينکه آن اصول ديني و متافيزيکي چه هستند ممکن است اين برخورد به وجود نيايد. ممکن است اصول بنيادين يک ملت مروج مدارا در مقابل تنوع ديني گرو‌ه‌ها باشد و به همه انسان‌ها فارغ از دين، فرهنگ و هويت اجتماعي آنها توجه بکند يا مروج عدم خشونت باشد.
يا ممکن است يک ايالت فقط در سطح عملي چندفرهنگي باشد، چيزي مثل پذيرفتن يک صلح نامه که نگران حفظ اصول اخلاقي، سياسي يا ديني نيست بلکه فقط مي خواهد افراد دو گروه متفاوت بتوانند در عين اختلافات، آزادانه و در صلح کنار يكديگر زندگي مسالمت آميزي داشته باشند. بايد گفت در نهايت همه ما هنوز قبل از هر چيز انسانيم و در روابط شخصي و در دنياي واقعي انسان‌ها بيشتر نگران غم و شادي مشترک هستيم تا چيزهايي که باعث جدايي ما مي شود.

* استاد فلسفه دانشگاه اتاوا کانادا و متخصص در حوزه فلسفه فرهنگ و چندگانگي فرهنگي.
** Herder on Humanity and Cultural Difference: Enlightened Relativism.Cambridge University Press, 2011.
*** "Liberalism, Multiculturalism and the Case for Public Religion," Politics and Religion (Cambridge University Press), 3 (2010), 580-609.
**** "Moral Relativism and the Concept of Culture," Theoria, 59/133 (2012), 50-69.

آخرین به روز رسانی در سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۰۸:۳۱
 

درآمدي بر چندگانگي فرهنگي

PDF چاپ نامه الکترونیک

درآمدي بر چندگانگي فرهنگي

سارا سونگ
ترجمه مريم رحيمي ندوشن، روح‌الله عليزاده


چندگانگي فرهنگي(Multiculturalism) مجموعه‌اي از تفکرات در فلسفه سياسي درباره نحوه صحيح واکنش نسبت به تکثر فرهنگي و ديني است. مداراي صرف با تفاوت‌هاي گروهي به‌ معناي برخورد با اعضاي گروه‌هاي اقليت به عنوان شهروندان برابر نيست و به‌رسميت شناختن و توافق مثبت با تفاوت‌هاي گروهي از طريق «حقوق متمايز گروهي» که واژه ابداعي ويل کيمليکا (1995) بوده، لازم و ضروري است. اعضاي اختصاصي گروه‌هاي اقليت، بعضي از حقوق متمايز گروهي را دريافت مي‌کنند مانند افرادي که به واسطه اعتقادات ديني‌شان از قوانيني معاف مي‌شوند که به طور کلي قابل اجرا هستند يا افرادي که در جست‌وجوي توافق‌هاي زباني در مدارس يا در حال رأي‌گيري ‌هستند. گاهي نيز گروه، بعضي از حقوق متمايز گروهي را نيز به عنوان گروه دريافت مي‌کند به جاي اينکه اعضاي گروه آن را به‌طور جداگانه دريافت کنند و چنين حقوقي را «حقوق گروهي» مي‌نامند و در مورد گروه‌هاي بومي و اقوام اقليت به کار مي‌رود که مدعي حق استقلال فردي هستند و از اين لحاظ چندگانگي فرهنگي، پيوستگي نزديکي با ناسيوناليسم دارد. اگرچه چندگانگي فرهنگي اصطلاحي عام و براي توصيف مدعيات اخلاقي و سياسي حوزه وسيعي از گروه‌هاي محروم از جمله آمريکايي‌هاي آفريقايي، زنان، همجنس‌بازان و معلولان است، اما بيشتر نظريه‌پردازان چندگانگي فرهنگي، تمايل دارند آن را در بحث‌هايشان در مورد مهاجراني به كار برند که اقليت‌ قومي و ديني هستند مانند شهروندان آمريکايي لاتين‌تبار و مسلمانان در اروپاي غربي، اقوام اقليت مانند کاتالان‌ها و باسکي‌ها در اسپانيا، ولزي‌ها در بريتانيا و کبکي‌ها در کانادا و مردم بومي مانند ساکنان اصلي آمريکاي‌شمالي و مائوري‌ها در زلاندنو.
***
1- مدعيات چندگانگي فرهنگي
چندگانگي فرهنگي ارتباط نزديکي با سياست‌هاي مربوط به هويت، تفاوت‌ها و به رسميت شناختن دارد که همه آنها در يک چيز شريک هستند و آن هم تعهد به ارزيابي دوباره هويت‌هاي تحقيرشده و تغيير الگو‌هاي غالب عرضه و ارتباطي است که گروه‌هاي خاص را به حاشيه رانده‌اند.(Young1990,Taylor1992,Gutmann2003) همچنين چندگانگي فرهنگي موضوعي براي منافع اقتصادي و قدرت سياسي و در طلب چاره‌انديشي براي محروميت‌هاي اقتصادي و سياسي است که افراد در نتيجه اقليت‌بودنشان آنها را تحمل مي‌كنند.
طرفداران چندگانگي فرهنگي اين را مسلم و بديهي مي‌دانند که «فرهنگ» و «گروه‌هاي فرهنگي» را بايد به رسميت شناخت و با آنها به توافق رسيد. با اين وجود ادعاهاي چندگانگي فرهنگي شامل حوزه وسيعي از ادعاهاي در مورد دين، زبان، قوميت، مليت و نژاد است. فرهنگ، آشکارا  مفهومي بسيار گسترده است و همه اين مقولات تحت فرهنگ قرار دارند يا مساوي آن هستند.(Song 2008) زبان و دين در قلب بسياري از ادعاهاي مهاجران براي توافق فرهنگي قرار دارند. ادعاي محوري اقوام اقليت مربوط به حقوق خودحاکميتي است. نژاد در مباحث چندگانگي فرهنگي نقش محدودي دارد. ضدنژادگرايي و چندگانگي فرهنگي از يكديگر متمايز اما ايده‌‌هاي مرتبطي هستند: اولي «تعدي و مقاومت» را نشان مي‌دهد در حالي‌که دومي «زندگي فرهنگي، بيان و موفقيت‌هاي فرهنگي و مانند اينها» را روشن مي‌كند. (Blum,1992,14) ادعا‌ها براي به رسميت شناختن در زمينه آموزش چندفرهنگي نه تنها خواسته هايي براي به رسميت شناخته شدن جنبه هايي از فرهنگ واقعي يک گروه (مثلاً هنر و ادبيات آمريکايي آفريقايي)، بلکه همچنين تقاضا براي به رسميت شناختن تاريخ زيردست‌بودن گروه و تجربه همراه آن است(Gooding-Williams 1998).
نمونه‌هايي از توافق‌هاي فرهنگي يا «حقوق متمايز گروهي» شامل معافيت از قوانين به طور کلي قابل اجرا (مانند معافيت‌هاي ديني)، کمک به انجام اموري که اقليت‌ها بدون کمک انجام مي‌دهند مانند انتخابات چندزبانه، تأمين وجه مدارس زبان اقليت‌ها و اتحاديه‌هاي قومي، تبعيض مثبت1، به کار گماردن اقليت‌ها در بدنه حکومت براي مثال، سهميه قومي در ليست‌هاي احزاب يا کرسي‌هاي قانوني، مناطق کنگره‌اي اقليت‌اکثريت، به رسميت شناختن قوانين شرعي سنتي از سوي نظام قانوني حاکم براي مثال اعطاي اختيار قانوني به دادگاه‌هاي ديني براي قوانين خانواده يا حقوق خودحاکميتي محدود براي مثال، به رسميت شناختن محدود حاکميت قبيله‌اي و حقوق نظام فدرالي که استقلال سياسي کبک را به رسميت مي‌شناسد.2
معمولا حق متمايز گروه، حقي براي يک گروه اقليت، يا يک عضو از چنين گروهي، در عمل کردن يا عمل نکردن به نحوي معين مطابق با الزامات ديني يا الزامات فرهنگي‌شان است. در برخي موارد آن حقي است که مستقيم آزادي افراد غيرعضو را محدود مي‌کند تا فرهنگ گروه  اقليت را حفظ کند؛ چيزي که در مورد محدوديت‌ها در استفاده از زبان انگليسي در کبک وجود دارد. زماني که گروه، صاحب حق باشد، اين حق ممکن است حامي قوانيني از گروه باشد که آزادي اعضا را محدود کند؛ چيزي که در مورد قانون عضويت پوئبلو3(Pueblo) وجود دارد که فرزندان زناني را به گروه راه نمي‌دهند که با خارج از گروه ازدواج مي‌کنند.

2. توجيهاتي براي چندگانگي فرهنگي
2-1 توجيه جمع‌گرايي(Communitarian)

يکي از توجيهات چندگانگي فرهنگي ناشي از نقد جمع‌گرايانه بر ليبراليسم است. ليبرال‌ها، فردگرايان اخلاقي هستند. آنها اصرار دارند که افراد بايد در انتخاب و دنبال‌کردن شيوه‌هاي خودشان براي زندگي خوب آزاد باشند. آنها حقوق و آزادي‌هاي فردي را بر زندگي اجتماعي و خدمات جمعي ترجيح مي‌دهند. برخي از ليبرال‌ها نيز فردگرا هستند. زماني‌که آن به هستي‌شناسي اجتماعي روي مي‌آورد؛ چيزي که برخي آن را فردگرايي روش‌شناختي يا اتميسم مي‌نامند. اتميست‌ها معتقدند که بايد امور و خدمات اجتماعي را برحسب خواص افراد تشکيل‌دهنده يا خدمات فردي توجيه کرد. هدف خاص اين نقد جمع‌گرايانه از ليبراليسم آنقدر که هستي‌شناسي اجتماعي ليبرال است، اخلاق ليبرال نيست. جمع‌گرايان اين ايده را رد مي‌کنند که فرد مقدم بر جمع است و اينکه ارزش خدمات اجتماعي را مي‌توان به کمک آنها به رفاه فردي کاهش داد. آنها در عوض کل‌گرايي هستي‌شناختي را مي‌پذيرند که خدمات اجتماعي را «به طور غيرقابل تحويلي اجتماعي» مي‌داند.(Taylor 1995) اين ديدگاه کل‌گرايانه از هويت‌ها و فرهنگ‌هاي جمعي زمينه‌اي براي نمونه اصولي چارلز تايلور براي يک «سياست به رسميت شناختن» چندفرهنگي است(1992). هويت‌هاي فرهنگي و زبان‌هاي متنوع به طور غيرقابل تقليلي، اجناسي اجتماعي هستند که بايد مسلما ارزش برابر دارند. به رسميت شناختن ارزش برابر براي فرهنگ‌هاي متنوع، مستلزم جابه‌جايي رژيم سنتي ليبرال آزادي‌ها و فرصت‌هاي همسان براي همه شهروندان با يک طرح از حقوق خاص براي گروه‌هاي فرهنگي اقليت است.
2-2 توجيه برابري طلبي ليبرال
دومين توجيه براي چندگانگي فرهنگي از دل ليبراليسم برمي‌آيد. ويل کيمليکا، موثرترين نظريه چندگانگي فرهنگي را بر اساس ارزش‌هاي ليبرالي استقلال فردي و برابري توسعه داده است.   (Kymlicka ,1998 ,1995 2001). فرهنگ به دو دليل براي افراد ابزار ارزشمندي است. اول اينکه فرهنگ وسيله تأمين استقلال فردي است. يکي از شرايط مهم استقلال فردي، داشتن يکسري گزينه ‌هاي مناسب براي انتخاب از بين آنهاست. فرهنگ‌ها فراهم‌كننده زمينه انتخاب هستند، چيزي که اسناد و روايت‌هاي اجتماعي را فراهم و معنادار مي‌کند تا مردم از طريق آنها زندگي‌شان را شکل دهند.(cf.Appiah,2005) دوم اينکه فرهنگ ابزاري براي عزت نفس ارزشمند است. کيمليکا با نزديک شدن به نظريه‌پردازان جمع‌گرايي و ليبراليسم معتقد است که ارتباط عميق و کلي بين عزت نفس فردي و احترام به گروه فرهنگي وجود دارد که او بخشي از آن است. چيزي که بايد حفظ شود و مورد احترام قرار گيرد، صرف عضويت در هر فرهنگي نيست؛ بلکه فرهنگ خود شخص است که ر‌ها‌کردن آن مشکلات زيادي به وجود مي‌آورد.
کيمليکا از اين مقدمات درباره ارزش ابزاري عضويت فرهنگي به سمت اين ادعاي برابري‌طلبي حرکت مي‌کند که به دليل اينکه اعضاي گروه‌هاي اقليت از دسترسي به فرهنگ‌هايشان محروم هستند، بايد از آنها حمايت‌هاي خاصي شود، درست برخلاف اعضاي گروه اکثريت. بايد يادآوري کنيم که استدلال برابري‌طلبي ليبرالي کيمليکا براي توافق‌هاي فرهنگي، منعکس‌کننده  ايده‌اي محوري درباره برنامه وسيع‌تر از چيزي است که منتقدان اين نظريه، آن را «برابري‌طلبي اتفاقي» ناميده‌اند.(Anderson 1999,Scheffler2003)
برابري‌طلبان اتفاقي معتقدند که افراد بايد مسئول نابرابري‌هايي باشند که ناشي از انتخاب‌هاي آنهاست و نه نابرابري‌هايي که ناشي از شرايط انتخاب نشده است. جبران و اصلاح اين نابرابري‌ها مسئوليت جمعي شهروندان است. کيمليکا اشاره مي‌کند که نابرابري ناشي از عضويت در يک فرهنگ اقليت، انتخاب نشده است؛ همان‌طور که نابرابري ناشي از استعداد‌هاي فطري فرد و وضعيت صفر اجتماعي در زندگي انتخاب نشده هستند. تا زماني که نابرابري در دسترسي به عضويت فرهنگي، ناشي از اتفاق است و نه از انتخاب‌هاي خود فرد، اعضاي گروه‌هاي اقليت مي‌توانند به طور معقول بخواهند که اعضاي فرهنگ اکثريت در تحمل هزينه ‌هاي توافق سهيم شوند. همان‌طور که کيمليکا مي‌گويد: «در چارچوب نظريه برابري‌طلبي ليبرال... که اهميت جبران نابرابري‌هاي انتخاب نشده را تاکيد مي‌كند.»(Kymlicka 1995,109) حقوق گروه اقليت مورد تاييد و تصديق قرار مي‌گيرد.
ممکن است اين پرسش مطرح شود که آيا گروه‌هاي اقليت فرهنگي واقعا «محروم» هستند يا از يک نابرابر رنج مي‌برند. چرا تنها قوانين ضد تبعيض نژادي را تقويت و هر نوع توافق مثبت با گروه‌هاي اقليت را ناگهان قطع نکنيم. کيمليکا و ديگر نظريه‌پردازان ليبرال چندگانگي فرهنگي معتقدند که قوانين ضد تبعيض نژادي نمي‌توانند با اعضاي گروه‌هاي اقليت به عنوان افراد برابر با گروه‌هاي اکثريت رفتار کنند؛ به اين دليل که دولت‌ها نمي‌توانند نسبت به فرهنگ خنثي باشند. در جوامعي که از نظر فرهنگي متکثر هستند، مي‌توانيم به‌راحتي نمونه‌هايي بيابيم که دولت از برخي گروه‌هاي فرهنگي در مقابل گروه‌هاي فرهنگي ديگر حمايت مي‌کند؛ اگرچه دولت‌ها ممکن است تبعيض نژادي را منع کرده و از اعلام رسمي دين اجتناب کنند؛ اما نمي‌توانند از اعلام رسمي يک زبان براي مدارس عمومي يا ديگر خدمات دولتي اجتناب کنند (زبان نمونه‌اي از مؤلفه‌هاي فرهنگ است) (Kymlicka 1995,111,Carens 2000,77-78,Patten 2001,693)امتياز فرهنگي يا زباني را مي‌توان به امتياز اقتصادي و سياسي ترجمه کرد چون اعضاي جامعه فرهنگي غالب در مدارس، ادارات و سياست دست دارند. امتياز فرهنگي، شکل نمادين نيز به خود مي‌گيرد. زماني که عمل دولت، تصديق نمادين را در برقراري زبان دولتي و نماد‌هاي عمومي، به برخي گروه‌ها و نه گروه‌هاي ديگر گسترش مي‌دهد اين يک امر طبيعي است که زبان، آداب و رسوم يک گروه نسبت به زبان، آداب و رسوم گروه‌هاي ديگر ارزش بيشتري داشته باشد.
علاوه بر حمايت دولتي از فرهنگ‌هاي خاص در مقابل فرهنگ‌هاي ديگر، قوانين دولتي محدوديت‌هايي را بر برخي گروه‌هاي فرهنگي در مقابل گروه‌هاي ديگر اعمال مي‌کنند. مسأله مقررات پوشش در مدارس و ادارات عمومي را در نظر بگيريد. حکم ممنوعيت پوشش ديني براي افراد مذهبي مزاحمت ايجاد مي‌کند همانند سيمکا گلدمن، مأمور نيروي هوايي آمريکا که يک خاخام رسمي بود و مي‌خواست به دليل احترام به خدايي که همه‌جا حاضر است يارمولک (کلاه کوچک يهوديان) بپوشد.(Goldman Weinberger, 475 us 503(1986)) يا نمونه ديگر مسأله ممنوعيت پوشش مذهبي در مدارس عمومي از سوي دولت فرانسه عليه دختران مسلماني که مي‌خواهند در مدارس روسري بپوشند (Bowen 2007,Laborde 2008)دين ممکن است دستور دهد که مؤمنان لباس خاص بپوشند؛ چيزي که پيتر جونز آن را «مسئوليت دروني» مي‌نامد نه اينکه مؤمنان از دستيابي به مدرسه يا رفتن به کار منع شوند. (jones 1994) با اين وجود، مسئوليت‌هاي مؤمنان تنها ناشي از دستورات دين نيست؛ بلکه ناشي از برخورد خواسته‌هاي دين و خواسته‌‌هاي دولت (مسئوليت بيروني) است؛ اگرچه مسئوليت‌هاي دروني نفع جمعي ندارند، تحمل مسئوليت‌هاي مربوط به دستورات ديني فرد-نماز، عبادت، روزه-يک الزام ايماني است، اما زماني‌که به مسئوليت‌هاي بيروني مي‌رسد، قائلان به چندگانگي فرهنگي ليبرال اشاره مي‌کنند که کمک به اقليت‌هاي فرهنگي از طريق معافيت‌ها و توافق‌ها آن چيزي است که عدالت برابري‌طلب به آن نياز دارد؛ اگرچه قائلان به چندگانگي فرهنگي ليبرال، استدلال اصولي کلي براي گروه‌هاي فرهنگي اقليت ارائه مي‌دهند اما بين انواع متفاوت گروه‌ها تمايز قائل مي‌شوند. براي مثال، نظريه چندگانگي فرهنگي ليبرال کيمليکا قوي‌ترين شکل از حقوق متمايز گروهي- حقوق خودحاکميتي-  را به بوميان و اقليت‌هاي ملي پيشنهاد مي‌کند به اين دليل كه اقليت‌بودن آنها انتخابي نيست. آنها مجبور شده‌اند که درون دولت بزرگ‌تر جا داده شوند. در مقابل به پناهندگان به عنوان مهاجران اقتصادي داوطلب نگاه مي‌شود که دست‌نيافتن به فرهنگ وطني‌شان را به واسطه مهاجرت انتخاب کرده‌اند. چندگانگي فرهنگي مربوط به مهاجران، چيزي که کيمليکا آن را «حقوق چندقوميتي» مي‌نامد، به عنوان خواسته‌اي براي شرايط مناسب‌تر يکپارچگي از طريق معيارهايي است که غالبا موقتي هستند مانند معافيت‌ها، آموزش دوزبانگي، نه رد و انکار يکپارچگي.(Kymlicka 1995,113-115)
2-3 توجيه پسااستعماري
در نهايت، برخي از فلاسفه براي استدلال به نفع چندگانگي فرهنگي به فراتر از ليبراليسم نگاه کرده‌اند. اين مساله به‌ويژه در مورد نظريه‌پردازاني صدق مي‌کند که از ديدگاه پسااستعماري مي‌نويسند. حاکميت قبيله‌اي صرفا مبتني بر مقدماتي درباره ارزش فرهنگ و عضويت قبيله‌اي نيست؛ بلکه مربوط به بي‌عدالتي‌هاي تاريخي در مورد مردم بومي است. پاسخ به تاريخ بسيار سخت است. طرفداران حاکميت بومي بر اهميت فهم ادعا‌هاي بومي عليه پس‌زمينه تاريخي انکار حاکميت برابر براي گروه‌هاي بومي، سلب مالکيت زمين‌هايشان و نابودي اعمال فرهنگيشان تأکيد مي‌کنند.(Ivion 2006, Ivison et al.2000,Moore 2005,simpson2000) اين پس‌زمينه، قانوني‌بودن اقتدار دولت بر بوميان را زير سوال برده و يک مورد بديهي و آشکار را براي حقوق خاص و حمايت‌ها از گروه‌هاي بومي مانند حق حاکميت بر خود فراهم مي‌كند.
همچنين ديدگاه پسااستعماري در جست‌وجوي توسعه مدل‌هايي از گفت‌وگوي قانوني و سياسي است که روش‌هايي از سخن گفتن و عمل کردن را به رسميت بشناسد که از نظر فرهنگي متمايزند. جوامع چندفرهنگي متشکل از ديدگاه‌هاي ديني و اخلاقي متنوع هستند و اگر جوامع ليبرال مي‌خواهند اين تنوع و تکثر را جدي بگيرند بايد بدانند و بپذيرند که ليبراليسم تنها يکي از ديدگاه‌هاي جايگزين بسيار است که مبتني بر يک ديدگاه خاص درباره انسان و جامعه است. ليبراليسم فارغ از فرهنگ نيست بلکه يک فرهنگ متمايز از خودش اظهار مي‌کند. اين ملاحظه نه تنها در مرز‌هاي بين دولت‌هاي ليبرال و غيرليبرال بلکه همچنين درون دولت‌هاي ليبرال و ارتباطاتش با اقليت‌هاي غيرليبرال نيز کاربرد دارد. همان‌طور که بهيکو پارکه (BhikhuParekh) استدلال مي‌کند، نظريه ليبرال نمي‌تواند چارچوب بيطرفي فراهم بياورد که حاکم بر روابط بين جوامع فرهنگي متمايز باشد.(2000) او به جاي اين به يک مدل بازتر از گفت‌وگوي بين‌فرهنگي اعتقاد دارد که در آن ارزش‌هاي شرعي و قانوني جامعه ليبرال به عنوان نقطه شروعي براي گفت‌وگوي فرهنگي متقابل خدمت مي‌کنند؛ اگرچه همچنان در معرض بحث و اعتراض قرار دارند. جيمز تولي(James Tully) زبان قانونگرايي تاريخي و معاصر را با تمرکز بر روابط دول غربي با بوميان بررسي مي‌كند تا شالوده‌‌هاي جامع‌تري براي گفت‌وگوي بين‌فرهنگي روشن کند.(1995)

3- نقد چندگانگي فرهنگي
3-1 ديدگاه جهان‌وطني فرهنگ

برخي از منتقدان معتقدند که استدلال چندفرهنگي براي حفظ فرهنگ‌ها مبتني بر يک ديدگاه مساله‌دار در مورد فرهنگ و روابط افراد با فرهنگ است. فرهنگ‌ها، کل‌هاي جدا و مستقل نيستند. آنها به مدت مديدي با هم ارتباط داشته و از طريق جنگ، امپرياليسم، تجارت و مهاجرت بر يکديگر تاثير گذاشته‌اند. مردم در بسياري از بخش‌هاي جهان درون فرهنگ‌هايي زندگي مي‌کنند که اکنون جهان‌وطن هستند و ويژگي آن دورگي فرهنگي است. همان‌طور که جرمي والدرن(100و1995) مي‌گويد: «ما در جهاني زندگي مي‌کنيم که به وسيله تکنولوژي و تجارت شکل گرفته است. به وسيله امپرياليسم اقتصادي، ديني و سياسي و اولادشان. به وسيله مهاجرت توده‌ها و پراکندگي تاثيرات فرهنگي. در اين زمينه، براي مثال غوطه‌ور كردن خود در تجربيات سنتي يک فرهنگ بومي مي‌تواند تجربه مردم‌شناختي جذاب باشد؛ اما مستلزم جابه‌جايي مصنوعي چيزي است که در جهان استمرار دارد.» هدف‌گيري در جهت حفظ يا حمايت از يک فرهنگ در معرض خطر غالب كردن يک قرائت صرف از آن است که به اين وسيله توانايي‌اش براي سازگاري با تغييرات در شرايط مختلف از بين مي‌رود.(see also Benhabib 2002 and Scheffler 2007 Waldorn 1995,110) والدرون نيز اين مقدمه را رد مي‌کند که انتخاب‌هاي قابل دسترس براي يک فرد بايد از يک فرهنگ خاص بيايند. انتخاب‌هاي معنادار مي‌تواند از منابع فرهنگي مختلف بيايد. آنچه مردم نياز دارند، مواد فرهنگي هستند نه دسترسي به يک ساختار فرهنگي خاص.
نظريه‌پردازان چندگانگي فرهنگي در جواب موافقند که فرهنگ‌ها همپوشاني و رابطه متقابل دارند اما با اين وجود معتقدند که افراد به فرهنگ‌هاي اجتماعي خاص متعلقند و مي‌خواهند اين فرهنگ‌ها را حفظ کنند.(Kymlicka, 1995,100) توجيهات براي حمايت‌هاي خاص از گروه‌هاي فرهنگي اقليت که در بالا ذکر شد هنوز باقي هستند حتي در صورت وجود يک ديدگاه جهان‌وطني‌تر از فرهنگ‌ها، زيرا هدف از حقوق متمايز گروهي، تقويت اعضاي گروه‌هاي اقليت در جهت استمرار اعمال و تجربيات خاصشان است البته اگر خود آنها بخواهند.
3-2 تساهل  مستلزم بي‌طرفي است نه توافق
دومين انتقاد مهم از چندگانگي فرهنگي بر اساس ايده‌‌هاي «تساهل ليبرال» و «آزادي شرکت و وجدان» است. اگر اين ايده ‌ها را جدي بگيريم و فردگرايي هستي‌شناختي و اخلاقي را آنطور بپذيريم که قبلا بيان شد، در اين‌صورت بايد از حق فرد براي تشکيل انجمن‌ها يا ترک آنها دفاع کنيم نه از هر حمايت خاصي از گروه‌ها. همان‌گونه که چاندران کوکاتاس (2003و1995) مطرح مي‌کند، حقوق گروهي وجود ندارد بلکه تنها حقوق فردي وجود دارد. دولت با اعطاي حقوق و حمايت‌هاي خاص از گروه‌هاي فرهنگي، از نقش خودش که تامين مدنيت است تجاوز کرده و حقوق اصلي فردي درباره تشکيل و شرکت در انجمن‌ها را به خطر مي‌اندازد. دولت‌ها نبايد به دنبال «يکپارچگي فرهنگي» يا «مهندسي فرهنگي» باشند بلکه به جاي آن بايد به دنبال سياست بيطرفي نسبت به گروه‌هاي اقليت باشند.(15،2003) محدوديت اصلي اين رويکرد عدم مداخله(Laissez faire) اين است گروه‌هايي که خودشان به تساهل و آزادي شرکت از جمله حق عدم شرکت در يک گروه يا خارج شدن از آن بهايي نمي‌دهند، مي‌توانند تبعيض دروني عليه اعضاي گروه اعمال کنند و دولت نيز قدرت کمي براي مداخله در چنين جمع‌هايي خواهد داشت. اين رويکرد ناديده‌گيري ‌ملايم، با مدارا کردن با «جمع‌هايي که بچه‌‌ها را مدرسه نرفته و بي‌سواد پرورش مي‌دهند، جمع‌هايي که ازدواج‌هاي از قبل چيده شده را اجرا مي‌کنند، جمع‌هايي که مراقبت پزشکي معمول را از اعضايشان، مخصوصا از بچه‌ها،  دريغ و انکار مي‌کنند و جمع‌هايي که تنبيه ظالمانه و غيرمعمول را اجرا مي‌کنند، سوءاستفاده از اعضاي آسيب‌پذير گروه‌ها را مجاز خواهد کرد. (مشکل اقليت‌هاي درون اقليت که قبلا مورد بحث قرار گرفت). (Kukathas,2003,134)
3-3 انحراف از «سياست توزيع مجدد»
سومين گروه از منتقدان معتقدند که چندگانگي فرهنگي که يک سياست به رسميت شناختن است توجه را از «سياست توزيع مجدد» منحرف مي‌کند.(Barry 2001, Fraser and Honneth 2003) به طور تحليلي مي‌توانيم بين اين دو سياست تمايز قائل شويم: سياست به رسميت شناختن، نابرابري وضعيت موجود را مورد چالش قرار مي‌دهد و علاج آن تغيير فرهنگي و نمادين است در حالي‌که سياست توزيع مجدد، نابرابري و بهره‌کشي اقتصادي را مورد چالش قرار داده و علاج آن بازسازي اقتصادي است. بسيج طبقه کارگر به سمت منتهي‌اليه توزيع مجدد طيف منحرف مي‌شود و جنبش LGBT به سمت منتهي‌اليه به رسميت شناختن طيف گرايش پيدا مي‌کند. منتقدان نگرانند که تمرکز چندگانگي فرهنگي بر فرهنگ و هويت، توجه را از عدالت اقتصادي منحرف کند يا حتي به طور فعال تلاش براي عدالت اقتصادي را از اساس خراب کند که بخشي از آن به دليل سياست‌هاي مبتني بر هويت است که مي‌توانند انسجام بالقوه طبقه چندنژادي و چند قومي را کاهش دهند و بخشي از آن به اين علت است که برخي از قائلان به چند فرهنگي متمايل به تمرکز بر بي‌عدالتي فرهنگي بدون توجه درست به بي‌عدالتي اقتصادي هستند.
قائلان به چندگانگي فرهنگي در جواب تاکيد مي‌کنند که هم توزيع مجدد و هم به رسميت شناختن، ابعاد مهم جست‌وجوي عدالت براي گروه‌هاي اقليت هستند. در عمل، هر دوي اين سياست‌ها- با مورد خطاب قرار دادن محروميت‌هاي مادي و هويت‌هاي به حاشيه رانده شده- در رسيدن به عدالت بيشتر در مورد نژاد، قوميت، مليت، دين، جنسيت و طبقه موردنياز هستند به ويژه به دليل اينكه بسياري از افراد در چهارراه اين مقولات متفاوت مي‌ايستند و از انواع مختلف حاشيه‌نشيني رنج مي‌برند. بيشتر برابري‌طلبان بر توزيع مجدد متمرکز مي‌شوند، اما به رسميت شناختن نيز نه تنها به دليل تأثيراتش در وضع اقتصادي- اجتماعي و شرکت سياسي بلکه همچنين به دليل ترويج گنجاندن نمادين گروه‌هاي به حاشيه رانده شده، مهم است.
3-4 ايراد برابري‌طلبي
چهارمين ايراد، مخالف فهم قائلان به چندگانگي فرهنگي ليبرال از ملزومات عدالت است. برايان بري(Brian Barry) معتقد است که اقليت‌هاي ديني و فرهنگي بايد مسئول عواقب باور‌ها و اعمال ديني‌شان باشند. او وابستگي‌هاي ديني و فرهنگي را در مقابل ناتواني‌هاي جسمي قرار داده و مي‌گويد که اولي برخلاف دومي، افراد را تحت فشار قرار نمي‌دهد. ناتواني جسمي تقويت‌کننده ادعاي کاملا روشن براي غرامت است به دليل آنكه فرصت‌هاي فرد  براي داخل شدن در فعاليت‌هايي را محدود مي‌کند که ديگران قادر به انجام آنها هستند. در مقابل، دين و فرهنگ مي‌توانند خواست فرد براي گرفتن يک فرصت را شکل دهند، اما آنها در اينکه آيا فرد فرصتي دارد، تأثيري ندارند. بري مطرح مي‌کند که عدالت تنها مربوط به تضمين سلسله فرصت‌هاي برابر معقول است و ارتباطي با تضمين دسترسي برابر به هر انتخاب يا نتيجه خاص ندارد.(37و2001) وابستگي‌هاي فرهنگي و ديني اين حيطه فرصت‌هايي را محدود نمي‌کند که فرد از آنها بهره مند مي‌شود؛ بلکه برعکس انتخاب‌هايي که فرد مي‌تواند درون يک مجموعه از فرصت‌ها انجام دهد، براي همه قابل دسترس هستند. در مقابل مي‌توان گفت که فرصت‌ها در معناي کاملا  فيزيک‌نگرانه که بري مطرح مي‌کند عيني و واقعي نيستند. فرصت براي انجام کار x دقيقا همان امکان داشتن انجام کار x بدون روبه‌رو شدن با موانع فيزيکي نيست؛ همچنين فرصت براي انجام کار x بدون متحمل‌شدن هزينه‌هاي زياد يا خطر چنين هزينه‌هايي است.(Miller, 2002,51) قانون دولتي و الزامات فرهنگي مي‌توانند با هم تعارض داشته باشند به قدري که هزينه‌ها براي اقليت‌هاي فرهنگي و  استفاده از اين فرصت به طور جلوگيري‌کننده‌اي بالاست. در مقابل بري، قائلان به چندگانگي فرهنگي ليبرال اشاره مي‌کنند که در بسياري از موارد که يک قانون يا سياست به طور نابرابري با يک عمل ديني يا فرهنگي برخورد مي‌کند، بي‌عدالتي به وجود مي‌آيد. براي مثال، کيمليکا به مورد گلدمن و موارد ديني ديگر که قبلاً ذکر شد و ادعا‌ها براي حقوق زباني به عنوان نمونه‌هايي اشاره مي‌کند که در آنها حقوق متمايز گروهي در پرتو برخورد متفاوت عمل دولتي لازمند.(115-108و1995) اين‌گونه استدلال مي‌شود که چون دولت نمي‌تواند به طور کامل فرهنگ را از کنترل خود خارج کند يا نسبت به آن بي تفاوت باشد، بايد با شهرونداني صلح کند که حاملان باور‌هاي ديني اقليت و سخنگويان بومي زبان‌هاي ديگر هستند. چون بيطرفي کامل دولت ممکن نيست، يک راه براي تضمين شرايط زمينه مناسب، فراهم آوردن اشکال تقريبا قابل مقايسه توافق يا به رسميت شناختن براي هر کدام از زبان‌هاي مختلف و اديان شهروندان است. انجام ندادن چنين کاري به بي‌عدالتي منجر مي‌شود.
3-5 مشکل «درون اقليت‌هاي» آسيب‌پذير
آخرين اشکال (که اشکالي است که در مباحث تحقيقي اخير درباره چندگانگي فرهنگي، بيشترين توجه را به خودش جلب کرده است) اشاره مي‌کند که گسترش حمايت‌ها از گروه‌هاي اقليت ممکن است به قيمت تقويت ظلم بر اعضاي آسيب‌پذير آن گروه‌ها- که برخي آن را مشکل «درون اقليت‌ها» يا «اقليت‌هاي درون اقليت‌ها» مي‌نامند- تمام شود.(Green1994,Eisenberg and Spinner-Halev 2005) نظريه‌پردازان چندگانگي فرهنگي بر بي‌عدالتي‌ها بين گروه‌ها متمرکز شده‌اند و خواستار حمايت‌هاي ويژه از گروه‌هاي اقليت هستند؛ اما حمايت‌هاي خاص از اين گروه‌ها مي‌تواند بي‌عدالتي درون اين گروه‌هاي اقليت را تشديد کند. به اين دليل كه برخي از شيوه‌هاي حمايت از گروه‌هاي اقليت در مقابل گروه‌هاي اکثريت ممکن است به احتمال زياد به اين منجر شود که اعضاي قدرتمند آن گروه‌ها بتوانند آزادي‌هاي اساسي و فرصت‌هاي اعضاي آسيب‌پذير را از بين ببرند. زيرگروه‌هاي آسيب‌پذير درون اقليت شامل مخالفان ديني، اقليت‌هاي جنسيتي، زنان و بچه‌ها هستند. رهبران يک گروه ممکن است در مورد درجه اجماع و انسجام درون گروهشان براي معرفي يک جبهه متحد به جامعه  بزرگ‌تر و تقويت آنها براي توافق مبالغه کنند.
بعضي از ظالمانه‌ترين هنجار‌ها و اعمال گروهي حول موضوعاتي مانند جنس و جنسيت مي‌چرخد و بسياري از منتقدان فمينيست تنش‌هاي بين چندگانگي فرهنگي و فمينيسم را مورد تاکيد قرار داده‌اند.(Okin1999,Shachar 2000) اين يک وضعيت واقعا دشوار است که اگر بپذيريم حقوق متمايز گروهي براي گروه‌هاي فرهنگي اقليت قابل توجيه هستند؛ همان‌طور که نظريه‌پردازان چندگانگي فرهنگي به آن قائلند، بايد بپذيريم که برابري جنسيتي نيز يک ارزش مهم است، همان‌طور که فمينيست‌ها بر آن تاکيد کرده‌اند. گسترش حمايت‌هاي خاص و توافق‌ها با گروه‌هاي فرهنگي پدرسالار ممکن است به تقويت نابرابري جنسيتي درون اين گروه‌ها کمک کند. نمونه‌هايي از جمله منازعات عليه تعدد زوجات، ازدواج‌هاي چيده شده، حکم ممنوعيت روسري در فرانسه، «دفاعيه ‌هاي فرهنگي» در حقوق جنايي، موافقت با قانون ديني يا قانون عرفي درون نظام قانوني حاکم و حقوق خودحاکميتي براي گروه‌هاي بومي که منکر برابري براي زنان از جهات خاص هستند. (Deveaux 2006, Philips 2007, Schachar 2001,Song 2007) اشکال «درون اقليت‌ها» به ويژه براي مدافعان برابري‌طلب ليبرال چندگانگي فرهنگي دردسرساز  بوده که هدفشان بالا بردن سطح برابري بين گروه‌ها و همچنين به چالش کشيدن نابرابري درون گروهي از جمله نابرابري جنسيتي است. در جواب، کيمليکا( 1999) تاکيد مي‌کند که چندگانگي فرهنگي همانند فمينيسم، مفهومي وسيع‌تر از عدالت را در نظر دارد؛ هر دو اين پيش‌فرض سنتي ليبرال را به چالش مي‌کشند که برابري مستلزم رفتار همسان است. کيمليکا براي خطاب قرار دادن نگراني درباره درون اقليت‌ها، بين دو نوع حقوق گروهي تمايز قائل مي‌شود: «حمايت‌هاي بيروني» حقوقي هستند که يک گروه اقليت عليه افراد غير عضو ادعا مي‌کند تا آسيب‌پذيري‌اش را به قدرت اقتصادي و سياسي جامعه بزرگ‌تر تقليل دهد، در حالي‌که «محدوديت‌هاي دروني» حقوقي هستند که يک گروه اقليت عليه اعضاي خودش ادعا مي‌کند. او معتقد است که نظريه ليبرال حقوق گروه اقليت نمي‌تواند حقوق دوم يعني محدوديت‌هاي دروني را بپذيرد(1995,35-44;1999,31).
اما گاهي اعطاي «حمايت‌هاي بيروني» به گروه‌هاي اقليت ممکن است به قيمت «محدوديت‌هاي دروني» تمام شود مثلا زماني که حق خودحاکميتي به گروهي داده مي‌شود که حقوق اعضاي خودش را با محدود کردن آزادي وجدان يا حمايت از قوانين عضويتي نقض مي‌کند که از نظر جنسيتي تبعيض نژادي هستند. اينکه آيا چندگانگي فرهنگي و فمينيسم مي‌توانند درون نظريه ليبرال با هم آشتي کنند تا حدودي وابسته به اين مقدمه تجربي است که گروه‌هاي فرهنگي که در جست‌وجوي حقوق متمايز گروهي هستند از هنجار‌ها و اعمال پدرسالارانه حمايت نکنند. اگر آنها چنين کاري انجام دهند، قائلان به چندگانگي فرهنگي ليبرال اصولا مجبورند عليه گسترش حق گروهي يا گسترش آن با ويژگي‌هاي خاص از قبيل مشروط كردن گسترش حقوق خودحاکميتي  به گروه‌هاي بومي در پذيرش يک اعلاميه قانوني از حقوق استدلال کنند. جواب ديگر به مشکل اقليت‌هاي دروني به جاي اينکه يک جواب ليبرال باشد، جوابي دموکرات است. نظريه‌پردازان ليبرال مايلند با اين پرسش شروع کنند که آيا و چطور اعمال فرهنگي اقليت بايد مورد تساهل قرار گرفته يا در تطابق با اصول ليبرال قرار گيرد، در حالي‌که نظريه‌پردازان دموکرات نقش شوراي دموکراتيک را پيش کشيده و مي‌پرسند که گروه‌هاي تحت تاثير قرار گرفته، عمل مورد اعتراض را چگونه مي‌فهمند. با نزديک شدن به صدا‌هاي گروه‌هاي تحت‌ تاثير قرار گرفته و دادن ارزش خاص به صداي زنان در مرکز تعارضات فرهنگي جنسيتي، شورا مي‌تواند نگراني‌هاي نامعلوم را روشن كرده و قانوني‌بودن جواب‌ها به تعارضات فرهنگي را تقويت کند.(Benhabib 2002, Deveaux 2006) شورا همچنين مي‌تواند فرصت‌هايي را براي اعضاي گروه اقليت فراهم آورد تا نمونه‌هايي از دورويي بين فرهنگي را نمايش داده و بدانند که آيا و چطور هنجار‌ها و نهاد‌هاي جامعه بزرگ‌تر که تلاش‌هايشان براي برابري جنسيتي ناقص و در حال پيشرفت هستند، ممکن است به جاي به چالش کشيدن اعمال جنسيتي درون گروه‌هاي اقليت آنها را تقويت کنند.(Song 2007) اينکه چه چيزي ايجادکننده انقياد(Subordination) جنسيتي است و چطور آن را مورد خطاب قرار دهيم به طور مستقيم روشن نيست و نفوذ به گروه‌هاي فرهنگي اقليت بدون نزديک شدن به صدا‌هاي زنان اقليت، ممکن نيست به علائق آنها به نحو بهتري خدمت کند.

4. عکس العمل سياسي عليه چندگانگي فرهنگي
بزرگ‌ترين چالش مقابل چندگانگي فرهنگي ممکن نيست فلسفي باشد، بلکه سياسي است. در آغاز قرن بيست‌ويکم صحبت از عقب‌نشيني از چندگانگي فرهنگي به عنوان يک آرمان اصولي و مجموعه‌اي از سياست‌ها در غرب است. عقب‌نشيني کمي از به رسميت شناختن حقوق ملل اقليت و بوميان وجود دارد. اين عقب‌نشيني محدود به چندگانگي فرهنگي مهاجران است. بخشي از عکس‌العمل عليه چندگانگي فرهنگي مهاجران بر اساس ترس و اضطراب درباره «ديگران» خارجي و نوستالژي براي يک گذشته خيالي است که در آن، همه علقه‌‌هاي ضخيمي از هويت مشترک و انسجام داشتند. قدمت بومي‌گرايي به اندازه خود مهاجرت است، اما جوامع مقابل مهاجرت آسيب‌پذيرند به‌ويژه زماني که شرايط اقتصادي بد است يا امنيت تهديد مي‌شود. در آمريکا «ديگرانِ» فرهنگي، مهاجران لاتين‌تبارند مخصوصاً مهاجران غيرمجاز. از يازدهم سپتامبر اقليت‌هاي مسلمان نيز در آمريکا تحت نظر قرار گرفته و نگراني‌ها عليه امنيت و تروريسم باعث شده است تا کنترل وسيع و شديد توجيه شود. تعداد مهاجران مسلمان در آمريکاي‌شمالي در قياس با اروپاي‌غربي تقريبا کمتر است در حالي‌که مسلمانان محور بحث‌هاي دانشگاهي و عمومي درباره چندگانگي فرهنگي شده‌اند. اين نگراني تنها درباره امنيت نيست بلکه همچنين درباره شکست سياست‌هاي چندگانگي فرهنگي در يکپارچه‌کردن و ارائه فرصت‌هاي اقتصادي واقعي براي خارجي‌ها و فرزندان آنهاست. عکس‌العمل سياسي عليه چندگانگي فرهنگي چالش‌هاي جديدي را براي مدافعان چندگانگي فرهنگي ايجاد مي‌کند. رابطه بين چندگانگي فرهنگي و يکپارچه کردن مهاجران چيست؟ آيا چندگانگي فرهنگي ليبرال مطلوب‌ترين چارچوب براي يکپارچه‌کردن مهاجرين است؟ آيا يکپارچگي حاکم به وسيله شهروندي چندفرهنگي هدف راستين دول دموکراتيک ليبرال است؟ چرا يک شهروندي مشترک بر اساس مجموعه همساني از حقوق و فرصت‌ها براي همه افراد وجود نداشته باشد؟ چرا فرامليت‌گرايي نباشد که علايق چندگانه افراد را تصديق مي‌کند يا يک نظام جهان وطني اخلاقي يکپارچه نباشد که هدف آن ارتقاي پيوستگي‌هاي گروهي است؟

منبع
Song,Sara, Multiculturalism, Stanford Encyclopedia(Winter 2010 Edition).
پي‌نوشت‌ها
1- Affirmative action يا Positive Descrimination: عنايت خاص به اقليت‌ها يا زناني که قبلاً مورد ستم قرار گرفته‌اند.
2- For a helpful classification of cultural rights, see levy 1997.
3- Pueblo به معناي دهکده سرخپوستان است.

 

ديالوگ ميان فرهنگ ها

PDF چاپ نامه الکترونیک

ديالوگ ميان فرهنگ ها

بيخو پارخ
ترجمه حجت مهدوي


در اين بخش، به اين نکته خواهيم پرداخت که مجموعه امور درون يک جامعه چندفرهنگي به وسيله آنچه دموکراسي مبتني بر ديالوگ مي ناميم، به بهترين نحو اداره و رهبري مي شود. من پژوهش خود را با بحث کوتاهي درباره جوامع چندفرهنگي معاصر آغاز مي کنم و ماهيت و منطق چندفرهنگ گرايي را به مثابه جنبشي فلسفي_ سياسي بررسي خواهم کرد. سپس  ماهيت و محدوديت هاي ديالوگ چندفرهنگي را تحليل خواهم کرد و مقاله را با خصلت نمايي و تبيين خصوصيت هاي دموکراسي مبتني بر ديالوگ به پايان خواهم برد.
***
جامعه چندفرهنگي
جامعه به نظامي موروثي از معاني و دلالت ها اشاره دارد که در چارچوب آن، گروهي از مردم يکديگر را مي فهمند و زندگي فردي و جمعي خود را براساس آن سامان مي دهند. جامعه معناي فعاليت هاي انساني، روابط اجتماعي و زندگي بشر را در کليت آن تعريف مي کند و نوع، ارزش و اهميت هر يک را روشن مي کند. نظام معاني و ارزش‌هاي يک فرهنگ در ساختار عقايد و رفتارهاي هر جامعه اي حل و جذب شده است که در مجموع معنا و محتواي جامعه را مي سازند. خصوصيت يک جامعه چندفرهنگي کثرت فرهنگ هاي آن است. اعضاي آن به  نظام هاي معنايي و ارزشي متفاوتي وابسته اند و زندگي خود را به انحاي مختلفي سامان مي دهند؛ هرچند برخي از ارزش هاي آنها با يکديگر همپوشاني دارند، بسياري ديگر اين‌گونه نيستند و درجات اهميت مختلفي براي ايشان دارد. برخلاف جوامع همگون، افراد در جوامع چندفرهنگي منظر واحدي به زندگي ندارند و درباره ارزش فعاليت هاي گوناگون بشري نظرات متفاوتي دارند.
بي شک همه جوامع امروز بشري کم‌و‌بيش چندفرهنگي هستند. مهاجراني که به شغل آنها نياز هست و از فرهنگ هاي ديگري آمده اند، يکي از سرچشمه هاي اين تنوع هستند. گروه ديگر پناهندگان هستند. جهاني سازي جوامع را به نحو اجتناب ناپذيري در معرض افکار و احساسات جديدي قرار داده است و حل و جذب آگاهانه يا ناآگاهانه اين افکار يا بخشي از آنها سرچشمه ديگر اين تنوع فرهنگي است. فروپاشي اجماع سنتي درباره اصول زندگي، فضا و نياز به آزمودن امور جديد فرهنگي را فراهم کرده است و راه را براي فهم تازه مسائل و سامان دادن زندگي بشر باز مي کند. تغييرات تکنولوژيکي، مردم نگاري و اقتصادي نيز از عوامل ديگر اين تغيير بوده است. از آنجايي که افراد و گروه هاي مختلف واکنش هاي متفاوتي به اين تغييرات دارند و از اين تفاوت ها به آساني در يک فرهنگ سازگار و همخوان نمي شوند، همواره شيوه هاي نويني از زندگي ظهور مي کنند. چون تنوع فرهنگي ريشه هاي دروني و بيروني دارد، جوامع مدرن حتي اگر مهاجرت به آنها متوقف شود همچنان چندفرهنگي باقي خواهند ماند.
گاهي گفته مي شود که جوامع چندفرهنگي مقطعي گذرا در تاريخ بشر هستند و شايسته توجهي نيستند که در مباحثات مدرن به آنها مي شود. مهاجران و پناهندگان به مرور زمان در جوامع حل و جذب مي شوند و ديگر منشأ تنوع فرهنگي نخواهند بود. عواملي از جمله اقتصاد سرمايه داري، دولت هاي مبتني بر بروکراسي، تشديد رقابت جهاني و نياز به مشروعيت بخشي به اقتدار سياسي وغيره نيازمند همگون سازي فرهنگي است که به خودي‌خود تنوع فرهنگي را از ميان مي برد. اين نکته که افراد به  ظاهر در انتخاب شيوه زندگي خود آزاد هستند، کاملا سطحي باقي مي ماند و به تنوع فرهنگي عميقي نخواهد انجاميد. به اين دليل و دلايل ديگر، بسياري معتقدند که تمام جوامع مدرن در نهايت جوامع همگوني خواهند شد که فرهنگ هايي مبتني بر ارزش هاي فردي، مصرفي، تکنولوژيکي و بورژوازي دارند.    
شواهد محدودي براي تأييد اين نظر وجود دارد؛ هرچند برخي از مهاجران در فرهنگ ميزبان حل و جذب مي شوند اما بسياري ديگر اينگونه نيستند و حتي گاهي فرزندان و نوادگان گروه اول نيز به جست‌وجوي ريشه ها و جوانبي از فرهنگ آبا و اجدادي خود برمي آيند. علاوه  بر اين، با فرض وجود گرايش هاي مردم نگارانه در جوامع غربي، مهاجرت در آينده ادامه خواهد داشت و کماکان منبع تمايزهاي فرهنگي خواهد بود. دولت ملت ها باوجود سه سده تلاش در همگون سازي فرهنگي نتوانسته اند تمايزهاي فرهنگي، بومي و قومي را از ميان بردارند. در واقع اين تمايزها در پاسخ به روند جهاني سازي، به  نحوي احيا و بازسازي شده اند. با وجود اينکه اقتصاد سرمايه داري گرايش چشمگيري به همگون سازي پديد آورده است، در جوامع مختلف به يک شکل بروز نمي يابد؛ چنانکه کشورهاي شرق آسيا اين نکته را تاييد مي کنند؛ حتي همگون سازي در غرب واکنشي پديد آورده است که خود را به صورت هايي همچون خواست رشد پايدار و تجديدنظر در جايگاه فعاليت اقتصادي در زندگي بشر و ديدگاه هاي جديد درباره زندگي مطلوب نشان داده است. بسياري پيش بيني مي کردند که مدرنيسم، دين را از صحنه بيرون خواهد كرد؛ ولي اين اتفاق رخ نداد. در واقع در بسياري از جوامع از جمله ايالات متحده آمريکا خلاف اين روي داد و هم اکنون خود دين تغييرات بسياري را از سر مي گذراند و صورت ها و اشکال جديدي از دل خود پديد مي‌آورد. اجمالا بايد گفت که تمايز فرهنگي نه تنها از بين نرفته است بلکه شاهد افزايش دامنه و عمق آن هستيم.
هرچند تمايز فرهنگي در طول تاريخ جوامع را متشخص مي کرده و شايد بسياري از فرهنگ ها را براي ما حفظ کرده است و بنابراين تنها مختص زمانه ما نيست، چارچوب ايدئولوژيک و تاريخي آن کاملاً متفاوت است. پيش تر جوامع مختلف فرهنگي، کم وبيش زندگي هايي مستقل و خودبسنده داشتند و تعداد کمي از جوامع تابع فضاي فرهنگي و قانوني جوامع مسلط ديگري بودند. به علت وجود چهار فرآيند تاريخي، ديگر چنين چيزي ممکن نيست. به لطف منطق صنعتي سازي، جوامع مختلف همه با يکديگر در يک سيستم مشترک اقتصادي حل و جذب مي شوند و با يکديگر رقابت مي کنند و در فعاليت هايي مشترک سهيم  هستند و صنعت هاي مشترکي پديد مي آورند و اتحاديه هايي تشکيل مي دهند که مرزهاي مذهبي و بومي و غيره را درمي نوردد. آنها به لطف منطق دموکراسي در انجمن هاي مشترک سياسي شرکت مي کنند و هم پيمان مي شوند و بيشتر در چارچوب هاي سياسي بيشتر سهيم  هستند تا در ساختارهاي بومي و فرهنگي، طالب حقوق برابر هستند و از حقوق و قدرت رأي دادن خود در آن مجامع به منظور ارتقاي منافع جمعي خود استفاده مي کنند. اعضاي اجتماعات فرهنگي به لطف منطق ليبراليسم، فرديت خود را ارج مي نهند و حق خود را براي انتخاب کردن اعمال مي کنند و از محدوديت ها و موانع گروهي و فرقه اي بيزارند و درنتيجه، انسجام و همگوني جوامعشان را تضعيف مي کنند و در نهايت به لطف منطق جهاني سازي، امروزه هيچ جامعه اي نيست که بتواند سيل بي امان ايده ها، افکار نوين، جنبش هاي فرهنگي، توريست ها و محصولات هنري را در اختيار آورد و از تاثير عظيم آنها در فهم جوامعشان از خود و نيز شيوه زندگي آنها چشم پوشي کند.   
منحصر به فرد بودن تاريخي جوامع فرهنگي امروزي، نتيجه  تاثير فزاينده اين عوامل و عوامل ديگر است. گروه ها و اجتماعاتي که برسازنده  اين جوامع هستند، ديگر نمي توانند زندگي خود بسنده اي داشته باشند. آنها مجبورند در حوزه هاي مختلف زندگي با يکديگر تعامل داشته باشند و خود را عضو جامعه  سياسي منفردي بدانند. در جوامع چندفرهنگي پيشين، تنوع فرهنگي زندگي اجتماعي اهميت اخلاقي و سياسي ناچيزي داشت. از لحاظ اخلاقي بي‌اهميت بود زيرا تاثيري بر ارزش ها و نگرش جامعه  نداشت که حيات جامعه  فعلي را ممکن مي‌كرد. اهميت سياسي اش از اين منظر ناچيز بود كه نقش اندکي در راهبري و اداره  کوشش هاي جمعي اين جوامع داشت؛ اما در زندگي مدرن اهميت اخلاقي و سياسي عمده‌اي دارد زيرا بر همه  حوزه هاي زندگي تاثير مي گذارد و مسائلي مطرح مي کند که نيازمند پاسخ هاي آني و ناآزموده  هستند.   
تنوع فرهنگي در زندگي مدرن نه‌تنها حقيقتي زوال‌ناپذير است بلكه به ارجمندي نيز پاس داشته مي شود. اين تنوع، سبب تنوع شيوه هاي زيستن مي شود، ارزش زيبا‌شناختي دارد، بر مجموعه گزينه هاي انتخابي ما مي‌افزايد و حوزه  آزاديمان را بسط مي دهد تا آنجايي که به ما اين حقيقت را گوشزد مي کند که زندگي مطلوب مي تواند به چندين شيوه  مختلف محقق شود. تنوع فرهنگي اين امکان ياد شده و قابليت تغييرپذيري باورها و اعمال و رفتارهاي مان را نمايان تر مي کند. از آنجا که هيچ فرهنگي کامل نيست و هر فرهنگي فقط منظري خاص از زندگي مطلوب را عرضه مي‌کند؛ بنا بر اين نياز مند فرهنگ هاي مکمل ديگري است تا بر غناي خويش بيفزايد. بدين سان تنوع فرهنگي بخش مهمي از زندگي انساني است. فرهنگ هاي ديگر به ما ديدگاه‌هايي مي دهند که در پرتو آنها به ارزيابي از خودمان مي پردازيم و به اين ترتيب اين امکان را فراهم مي آورند تا قابليت ها و محدوديت هايشان را به‌خوبي درک کنيم و توانايي هايمان را براي خودآگاهي، خود انتقادي و خود احيايي افزايش دهيم. تنوع فرهنگ ها به هر يک از فرهنگ ها، تنوع موجود در آنها را گوشزد مي کند و از آنها در مقابل خطرات ذات پنداري و همگون سازي محافظت مي کند و آنها را ترغيب مي کند تا به خوشايندترين وجه ممکن به مناظره اي دروني ميان بخش هاي مختلفشان بپردازند. تنوع فرهنگي و ديالوگ ميان بخش هاي مختلف يک فرهنگ و همچنين ديالوگ ميان فرهنگ ها، با برجسته کردن فرض هاي خود آگاه و نا خود آگاه فرهنگي ما، توانايي هاي عقلاني ما را بسط و پرورش داده و به آنها ژرفا مي بخشد و بدين‌سان به ما مجال و توان به چالش کشيدن آنها را مي دهد.    
اگرچه تنوع فرهنگ ها شرط ضروري ديالوگ ميان فرهنگ هاست اما شرط کافي نيست. به دو دليل هيچ فرهنگ غالبي حاضر نيست خطر ديالوگ کردن را بپذيرد؛ اول اينکه نتيجه  اين ديالوگ قابل پيش بيني نيست و دوم آنکه اين ديالوگ او را بر  آن مي دارد تا فرض هايي را توجيه کند که مدت مديدي مسلم مي پنداشته است و هيچ تضميني وجود ندارد که اعتبار اين فرض ها به اثبات رسد. اين ديالوگ تنها مي تواند با مد نظر قرار دادن شرايطي خاص به انجام رسد که دو  مورد آن به بحث کنوني ما ارتباط دارد. نخست، فرهنگ غالب بايد از درون با انتقاد يا دست کم سوالي جدي مواجه شود و اين چنين، عرصه اي براي مباحثه اي دروني بگشايد. بدين سان ديگر خود را در همه  زمينه ها محق نمي پندارد و يکپارچه و انعطاف ناپذير نخواهد بود و چه‌بسا برخي از اعضاي آن براي يافتن منابع نوين فکري به خارج از فرهنگ خود مراجعه کنند. ديگر آنکه، فرهنگ هاي غير غالب بايد اين اعتماد به‌نفس و شجاعت را داشته باشند تا سلطه  فرهنگ غالب را به چالش کشند و خواستار محترم شمردن ارزش هاي زندگي مطلوب شوند. بنابراين آنها ارزش هاي اخلاقي و پيش‌فرض هاي فرهنگ غالب را مورد ترديد قرار مي دهند و از آنها مي خواهند تا اين دو را توجيه  کنند و سبب تحقق ديالوگ و تسريع روند آن شوند.  امروزه اين هر دو شرط مهياست و به همين دليل تمايلي چشمگير براي ديالوگ ميان فرهنگ ها، تمدن ها و مذاهب وجود دارد. به لطف دو جنگ جهاني، فاشيست، نازي، حکومت هاي ستمگر کمونيستي، تهديد بوم‌شناختي برآمده از صنعتي‌شدن عنان‌گسيخته، بحران اخلاقي پديد آمده از فردگرايي و مصرف‌گرايي مهارنشده، هرج و مرج اجتماعي ناشي شده از نظام سرمايه‌داري جهاني شده، فرهنگ غربي غالب امروز در معرض انتقاد هاي دروني فراواني قرار مي گيرد و سبب ظهور مراتب مختلف ترديد نسبت به خود مي شود. به لطف استعمارزدايي، مقتضيات برابري دموکراتيک، رشد اعتماد‌به‌نفس و افزايش رفاه برخي از فرهنگ هايي که سابق بر اين، کم اهميت و دست‌دوم پنداشته مي شدند، اين فرهنگ ها دست به کار شدند تا به دفاع از خويش بپردازند و خودي نشان بدهند. پس دعاوي جهانشمول فرهنگ غالب را به چالش کشيدند و به دنبال ديالوگي از جنس برابري بودند.

چند فرهنگ گرايي
در اين بستر تاريخي است که آنچه نابجا چند فرهنگ گرايي ناميده شده به منزله  يک جنبش فرهنگي متمايز ظهور کرده است. چندفرهنگ‌گرايي در حقيقت نظريه اي در باب آزادي انساني و نيک بختي اوست که بر مفهومي روشن از زندگي مطلوب مبتني است. اين نظريه بر پايه  پنداشتي سه گانه صورت بندي شده است؛ نخست اينکه انسان ها از لحاظ فرهنگي محاط هستند؛ ديگر آنکه هر فرهنگ نماينده  ديدگاهي محدود از زندگي مطلوب است و از ديالوگ با فرهنگ هاي ديگر بهره مي برد و سرانجام، يک جامعه  مطلوب بايد شرايط گفت‌وگوي ميان فرهنگي را فراهم آورد و به طور ايدئال بر مبناي ديالوگ شکل گيرد؛ گرچه چند فرهنگ گرايي اين مطلب را ارج مي نهد که انسان ها از لحاظ فرهنگي محاط هستند و به موطن فرهنگي ثابتي نيازمند، اما بر اهميت تعاملي فعال با فرهنگ هاي ديگر نيز تاکيد مي کند. براي نيل به اين هدف، انسان ها نيازمند به ثبات و گشودگي  و همچنين نيازمند به فرهنگ خاص خود و دسترسي داشتن به فرهنگ هاي ديگر  هستند.  چند فرهنگ گرايي، ديالوگ ميان فرهنگي را شيوه اي براي مقابله با تنوع فرهنگي نمي داند بلکه قدر اين تنوع فرهنگي را مي داند و از منافع وجود‌شناسانه، معرفت شناسانه، اخلاقي و ديگر منافع آن سود مي جويد.
از اين حقيقت که چند فرهنگ گرايي، گشودگي فرهنگي و ديالوگ ميان فرهنگي را ارج مي نهد اين مطلب بر نمي آيد که «زندگي از لحاظ فرهنگي در خود فروبسته» هيچ چيزي براي عرضه کردن ندارد؛ اگرچه اين زندگي عاري از اعتبار و قوت، زندگي اي است که تعامل فرهنگي دارد؛ اما شرايط لازم را براي زيست مطلوب فراهم مي آورد و از اين‌رو شايسته  احترام است. گذشته از اين، درباره  يک شيوه  زندگي نمي توان به نحو انتزاعي نظر داد و بايد سنت ها، اوضاع و احوال تاريخي و ديگر امور مرتبط با جامعه‌اي را مد‌نظر قرار دهيم که در قضاوت ما دخيل هستند. جامعه  همگون فرهنگي که راه و رسم انتخاب فردي متفکرانه را در خود نهادينه نکرده است براي اهداف تنوع فرهنگي فايده  اندکي دارد، زيرا نه تنوع فرهنگي دارد و نه مي داند با آن چه کند؛ بنابراين اگر براي داشتن فرهنگي متکثر دست به دامان بوميان استراليا و آمازون شويم، کاري بي معنا و حتي مصيبت بار انجام داده ايم. چند فرهنگ گرايي مي پذيرد که جامعه  تک فرهنگي نيز مي تواند به‌خوبي بر مبناي معيار هاي زندگي مطلوب ادامه حيات دهد و به اين دليل جامعه  چند فرهنگي را تنها شکل معقول و مبتني بر ارزش هاي انساني نمي داند، زيرا در غير اين صورت خود در دام تک ‌فرهنگ گرايي افتاده و اصل الهام بخش خاص خودش را زير پا گذاشته است. چند فرهنگ  گرايي بر اين باور هم نيست که جامعه  چند فرهنگي همواره بر جامعه  تک‌فرهنگي مقدم است و به آن ترجيح داده مي شود، زيرا اين امر به بستر فرهنگي و تاريخي جامعه  مورد بحث بستگي دارد. چند فرهنگ گرايي در مجموع بيان مي دارد که همه  جوامع امروزين با روندي رو‌به‌رشد و گريز ناپذير در حال چند فرهنگي‌شدن هستند و از اين رو خود را بهترين شيوه  سروسامان‌دادن به آنها مي داند. چند فرهنگي گرايي همچون همه  بصيرت هاي اخلاقي تنها در پرتو شرايط اخلاقي و فرهنگي خاص مبتني بر تاريخ وغيره معنا مي يابد و معتبر مي‌شود.از آنجايي که چند فرهنگ گرايي اغلب بد فهميده مي شود و موافقان و مخالفانش هر چيزي را به آن نسبت مي دهند، برشمردن وجوه سلبي اش که در پي مي آيد بي فايده نخواهد بود: 1) چند فرهنگ گرايي بدين معنا نيست که فرهنگ، ما را متعين يا زنداني خود مي‌كند. تاکيد کردن بر ارزش و تاثير سازنده  فرهنگ به اين معنا نيست که نمي توان آن را نقد کرد يا بر آن فائق آمد. افزون بر اين، اگر فرهنگ، ما را متعين کرده است، به‌سادگي نخواهيم توانست از تعامل سازنده با ديگر فرهنگ ها بهره بريم و بنابراين ديگر جايي براي تنوع فرهنگي يا چند فرهنگ گرايي باقي نمي ماند.   
2) چند فرهنگ گرايي متضمن اين معنا نيست که هر جامعه به فرهنگ هاي يکدست در خود فرو بسته تقسيم شده است يا بايد چنين شود و اينکه هر يک از اين فرهنگ ها طبق موازين اخلاقي خود بسنده است و همه  لوازم ضروري را براي زيست مطلوب در خود دارد. چند فرهنگ گرايي موضع مخالفي اتخاذ مي‌کند که همين امر دليل تاکيد بر ارزشمندي تنوع فرهنگي و ديالوگ ميان‌فرهنگي است.   
3) چند فرهنگ گرايي متضمن اين معنا نيست که همه  باور ها و رفتار هاي فرهنگي شايسته  احترام هستند. اين واقعيت که يک فرهنگ نزد اعضايش بسيار ارزش دارد، منشأ ثبات، هويت آنها و شايسته  احترام است، به اين معنا نيست که تمام باورها و رفتارهايش بر اساس معيار هاي اخلاقي ارزشمند است و ديگر مورد انتقاد واقع نخواهد بود؛ هرچند موظفيم تا به درکي همدلانه از فرهنگ هاي ديگر نائل آييم و درمورد آنها عجولانه قضاوت نکنيم اما نمي‌توانيم از خود سلب مسئوليت کنيم و به ارزيابي آنها نپردازيم. درست به همين دليل است که چند فرهنگ گرايي از محدوديت هاي هر فرهنگ و ضرورت خود انتقادي آن، براي برقراري ديالوگ ميان فرهنگي آگاه است.   
4) گرچه چند فرهنگ گرايي تنوع فرهنگي را پاس مي دارد اما ملزم نيست تا صور موجود ش را حفظ کند. ديالوگ ميان‌فرهنگي عهده دار انجام دادن آزمايش هاي فرهنگي و ايجاد صور متنوع و جديد فرهنگي است. يک چند فرهنگ گرا، فرهنگ ها را اشياي عتيقه اي نمي داند که بايد در موزه ها نگهداري شوند بلکه آنها را سيستم هاي زنده  معنايي مي‌داند. به معناي دقيق کلمه اين فرهنگ ها تنها تا زماني دوام مي آورند که بتوانند وفاداري اعضايشان را همچون پشتوانه اي در اختيار داشته باشند، زيرا آنها نمي توانند به صورت مجازي ادامه  حيات دهند.  5) چند فرهنگ گرايي متضمن اين معنا نيست که فرهنگ ها جهان هايي هستند به تمامه مختلف و بسته که هيچ وجه مشترکي با يکديگر ندارند. اگر چنين بود آنها هيچ چيزي در دست نداشتند تا با توسل به آن يکديگر را بفهمند، با هم تعامل داشته باشند و به بحث بنشينند.
6) چند فرهنگ گرايي نسبي انگار نيست؛ يعني نمي پذيرد که هر فرهنگ ارزش هاي اخلاقي خاص خود را دارد و بدين ترتيب خارج از چارچوب اين ارزش ها نمي توان آن را نقد كرد؛ گر چه چند فرهنگ گرايي بر اين امر تاکيد مي کند که فرهنگ هاي مختلف ديدگاه هاي متفاوتي در باب زندگي مطلوب و سيستم هاي ارزشي عرضه مي کنند اما بر اين باور نيز هست که اين ديدگاه ها و ارزش ها  ضرورتا محدود هستند و از ديالوگي انتقادي با ديگر فرهنگ ها سود مي جويند و نيز از آنجا که فرهنگ ها مخلوقات آدمي هستند انسانيت ما در کالبدي نحيف به وسعت جهان حلول کرده است که با اين وجود در خود ارزش هاي با اهميتي دارد.   
7) چند فرهنگ گرايي بر اين باور نيست که همه  فرهنگ ها به يک اندازه شرايط زندگي مطلوب را فراهم مي آورند. چنين ديدگاهي بيان‌کننده  اين باور است که ما شاخصي فرا فرهنگي در دست داريم و مي توانيم بر مبناي آن به‌گونه اي يکسان تمام فرهنگ ها را بسنجيم. چند فرهنگ گرايي در عين حال که مي پذيرد ارزش هاي جهان‌شمول مشخصي وجود دارد به اين دو مطلب نيز اذعان دارد که اين ارزش ها را مي توان به انحاي مختلف تفسير و تلفيق کرد و اينکه هر فرهنگي ارزش هاي خاص خود را نيز داراست؛ بنا بر اين چند فرهنگ گرايي امکان تحقق شاخصي جهانشمول، انتزاعي و به نحو کاربردي مکانيکي را منتفي مي داند؛ شاخصي که بر مبناي آن بتوان تمام فرهنگ ها را ارزيابي کرد و چنين نتيجه گرفت که همه به يک اندازه مطلوب هستند. چند فرهنگ‌گرايي در مجموع معتقد است که تمامي فرهنگ ها شايسته  احترام هستند، بخشي به اين دليل كه به اعضايشان اعتبار فراواني مي بخشند و بخشي ديگر به جهت ديدگاهي که درباره  زندگي مطلوب و همچنين چيزهايي که در چنته دارند و مي توانند به فرهنگ هاي ديگر عرضه کنند.   
8) چند فرهنگ گرايي بيان نمي کند که دولت حق دخالت کردن در امور داخلي يک جامعه  فرهنگي را ندارد و نمي تواند مانع برخي اعمال نامعقول آنها شود. اغلب به دو دليل از نظريه  عدم مداخله حمايت مي‌شود:
الف) به دلايل نسبي انگارانه: مبني بر اينکه دولت ابزار لازم را براي اين کار ندارد.
ب) به دلايل باور داشتن به خود گرداني يا خود فرماني: مبني بر اينکه هر جامعه  فرهنگي حق دارد و مي‌تواند به اداره  خويش بپردازد. همان‌طور که مي دانيم هر دو نظريه غير قابل دفاع هستند. هنگامي که رفتار هاي يک جامعه با توسل به اعمالي نظير تحريک احساسات نژادي يا مذهبي، ايجاد دشمني هاي قومي و شورش عليه دولت مانعي بر سر راه زندگي مسالمت آميز با فرهنگ هاي ديگر است، يا هنگامي که آنها تهديدي براي بهداشت عمومي هستند يا هنجار هاي عمومي را مي شکنند، بايد مطابق قانون با آنها برخورد شود و اين همان کاري است که در کل از جانب جوامع چند فرهنگي و البته با نظر مساعد اقشار مختلف آن به انجام مي رسد.   
در سال هاي اخير برخي از نويسندگان فمينيست در ميان سر سخت ترين منتقدان چند فرهنگ گرايي قرار گرفته اند. از ديدگاه آنها اين نظريه مجبور است همه  نوع رفتار  فرهنگي را محترم بشمارد يا دست کم با آنها مدارا کند، رفتار هايي از قبيل برخورد هاي ناعادلانه اي که در بسياري از فرهنگ هاي غيرغربي با زنان بومي مي‌شود. اين انتقاد فمينيستي بي وجه است؛ زيرا همان‌طور که ديديم چند فرهنگ گرايي نه چنين رفتارهايي را مي پسندد و نه چنين ادعايي دارد. تمام حرف چند فرهنگ گرايي اين است که پيش از آنکه در مورد هر فرهنگي داوري کنيم بايد آن را در چارچوب خودش و از درون بفهميم و همچنين معياري که مبناي داوري ماست بايد اعتباري جهاني داشته باشد. اين انتقاد فمينيستي مرتکب اين اشتباه هم مي شود که مناسبات جنسيتي را از ديگر مناسبات اجتماعي جدا کرده و آنها را به تنهايي مورد قضاوت قرار مي دهد. يک فرهنگ ممکن است درباره مسائل مدني و سياسي با زنان ناعادلانه رفتار کند اما به آنها شأن اجتماعي و مذهبي بالاتري مي دهد، يا ممکن است تا زماني که جوان هستند يا هنوز ازدواج نکرده اند شأنيت آنها را پايين تر بداند اما هنگامي که به سن پيري مي رسند يا مادر بزرگ مي شوند آنها را عزيز  مي دارد. از آنجايي که با زنان در مراحل مختلف زندگي يا در مناسبات مختلف به‌گونه اي متفاوت رفتار مي شود و در جوامع مختلف به آنها حقوق متفاوتي تعلق مي گيرد، «زن» مقوله  انتزاعي بسيار ساده اي براي انجام مقايسه هاي درون فرهنگي درباره  مساوات جنسيتي است.   
مساله  ديگري نيز وجود دارد مبني بر اينکه زنان چگونه خودشان موقعيتشان را درک مي کنند. اگر برخي از آنها فمينيستي فکر نمي کنند، اشتباه است بگوييم که آنها قربانيان آگاهي نادرستي هستند که از لحاظ فرهنگي شکل گرفته است و از اين‌رو بايد به کمک بيگانگان خير خواه از اين بند رهايي يابند. اين ياري در ظاهر بزرگوارانه و در واقع بي شرمانه است و درست همان مساواتي را كه مي‌خواهيم به آنها اعطا کنيم، از آنها مضايقه مي کند. آنچه گفته شد بدين معنا نيست که آنها شستشوي مغزي داده نمي شوند، زيرا گاهي اين اتفاق مي افتد، بلکه بدين معناست که ما بايد از اين نتيجه گيري اشتباه بر حذر باشيم؛ يعني فکر نکنيم آنها که با ما درباره  داشتن زندگي اي مطلوب هم‌عقيده نيستند همه قربانيان گمراه اين شستشوي مغزي هستند.در چند سال اخير در بريتانيا چندين زن بسيار فرهيخته و همچنين چندين زن سفيد پوست آزادي خواه به اسلام گرويدند، يا به برخي از وجوه يهوديت سنتي روي آوردند زيرا آنها اين ديدگاه هاي سنتي را درباره  روابط بين جنسيتي در ميان چيزهاي ديگري از اين دست قانع کننده تر يا از لحاظ احساسي راضي کننده تر از بديل ليبرال آن يافته‌اند.   
چندين دختر مسلمان در فرانسه و هلند آزادانه حجاب را بر گزيدند، به دو دليل؛ اول اينکه به والدين سنتي انديش شان اطمينان دهند فرهنگ ليبرال مدارس آنها را از راه به در نخواهد کرد و دوم آنکه اين نوع فرهنگ مدارس را شکلي دوباره بخشند و اين کار را اين گونه انجام مي دادند: به پسر هاي مسلمان و سفيد پوست  فهماندند که آنها علاقه اي به فرهنگ رايج جنسي مربوط به نوجوانان ندارند. برگزيدن حجاب از سوي آنها عملي خودخواسته و بسيار پيچيده بود. اين خواست آنها دو وجه داشت: هم به سنتشان وفادار مي ماندند و هم آن را به چالش مي کشيدند؛ يعني نابرابري فرهنگي اش را مي پذيرفتند و سعي در بر اندازي آن نيز داشتند. اگر اين رفتار آنها را تنها نماد فرمانبرداريشان بدانيم، آنچنان که بسياري از فمينيست هاي فرانسوي دانستند، امکان ديالکتيکي هوشمندانه درباره  بحث و جدل فرهنگي را از دست داده ايم.   
فمينيست ها تصميم عاقلانه اي نگرفتند که براي پايان دادن به برخورد هاي ناعادلانه با زنان، بي درنگ دولت را مورد حمله قرار دادند؛ گرچه مي توان به رفتار دولت در قبال اين مساله خرده گرفت؛ اما بايد دانست که دولت نيز محدوديت هاي خاص خود را دارد. از آنجايي که اين بي عدالتي در برخورد با زنان ريشه هاي عميقي در فرهنگ آن جامعه دارد؛ يعني ساختار پيچيده  آداب و رسوم پدر سالارانه، مذهب و ايدئولوژي اجتماعي حاکم بر آن جامعه، بنابراين دولت نمي تواند بدون به چالش کشيدن اين مسائل به مقابله با اين بي عدالتي برخيزد. اگر باور عمومي متخاصم و ديگر مخالفان بدطينت، هوشمندانه و نظام مند اين معضلات را از ميان بر دارند دولتي که در اين زمينه حسن نيت دارد براي پيشبرد اهدافش چندان به زحمت نخواهد افتاد؛ بنابراين قبل از انجام هر کاري بايد به کمک فعاليت هاي آموزشي و فرهنگي پايدار و همچنين بسيج امکانات اصلاح جويانه  خاص آن جامعه، اين معضلات را ريشه کن کرد. مداخله  نسنجيده و عجولانه  يک دولت مي تواند جامعه را به وحشت اندازد و به اين ترتيب سبب شود جامعه در مقابل آن جبهه گيري کند و حتي زنان را بر انگيزاند تا از نظام پدر سالار موجود حمايت کنند. يک فمينيسمي که بر پايه  مباني چند فرهنگ گرايي به بلوغ رسيده است مي تواند به‌سادگي و حتي نا آگاهانه از اين دعاوي خويش دست بر دارد و اين وصلت شوم را بي‌سرانجام بگذارد.

ديالوگ ميان‌فرهنگي و بنياد گرايي
از آنجايي که يک جامعه  چند فرهنگي، فرهنگ هاي متعددي دارد و هم از آن‌رو که داراي نظام هاي متفاوت ارزشي و بصيرت هاي گوناگون درباره  زندگي مطلوب است که برخي از آنها با معيار هاي اخلاقي سر ناسازگاري دارند، بنابراين ناچار است اصول عامي را بپذيرد تا به کمک آنها بتواند دامنه  مجاز و موجه اين تنوع را مشخص کند. اين اصول نمي تواند ارزش هاي هيچ يک از اين جوامع باشد يا از آن برآيد حتي اگر اين ارزش ها حائز اکثريت باشند زيرا اکثريت در مسائل اخلاقي هيچ مرجعيتي ندارد و ديگر آنکه تحميل ارزش هاي اخلاقي به افراد يک جامعه نقض آشکار شرافت و تماميت اخلاقي آنهاست و امكان دارد آنها را با اجباري اخلاقي و قانوني مواجه کند که پذيرفتني و معقول نباشد. تصور مي کنم ديالوگ دموکراتيک ميان جوامع مختلف، تنها راه به دست آوردن اين اصول خواهد بود.   
اين ديالوگ در يک خلاء تاريخي و فرهنگي به انجام نمي رسد. بر خلاف رويه اي که نويسندگان قراردادگرا از هابز تا رآلز  اتخاذ کرده اند ما هرگز افتخار هدايت و کنترل جامعه اي را نداريم که از عدم سر بر آورده است تا پس از آن مباني سياسي و اخلاقي اش را پي‌ريزي کنيم. با جامعه اي حي و حاضر و نظامي از  ارزش ها سروکار داريم که آن جامعه بر مبناي آنها خود را شکل مي دهد و سروسامان مي يابد و ديالوگ دموکراتيک اين ارزش ها را موضوع کار خود قرار مي دهد. گروهي به دلايل مختلف اين ارزش ها را به نقد مي کشند، دلايلي از قبيل اينکه برخي از آنها با شيوه هاي مشروع زيستن ناسازگارند، موجب رفاه جوامعي خاص هستند و بر گرده  جوامع ديگر سنگيني مي کنند وغيره. ممکن است گروهي ديگر نداي مخالفت سر دهند يا از ارزش هاي موجود دفاع کنند يا خواستار تجديدنظر در آنها شوند. به دليل وجود گروه هاي ذي نفع، لختي مباحث اخلاقي، غرض ورزي ها و رفتار هاي غيرهمدلانه که به ناچار بر کيفيت مذاکرات تاثير منفي مي گذارد و سبب تحريف آن مي شود، ديالوگ هرگز بدون مشکل و به سهولت پيش نمي رود. اگر ديالوگ موردپسند واقع نشود، به بازي تبليغاتي يا ابزاري براي فريفتن و اخاذي از طرف مقابل تبديل مي‌شود. کساني که چنين رفتار مي کنند احتمالا هيچ گزينه اي جز اعتراض کردن و حتي تهديد به ايجاد بي نظمي نداشته اند. اين رفتار ها مشروط بر آنکه نخواهند جاي ديالوگ را بگيرند و ديدگاه ها و ارزش هايشان را به ديگران تحميل کنند به تمامه مشروع هستند؛ البته اين تحميل آنجايي که در مخالفت با لختي و سر سختي موجود در بحث باشد روا خواهد بود. تاکيد بر اينکه ديالوگ همواره بايد به اجماعي عقلاني بينجامد و هيچ ارزشي نبايد پذيرفته شود مگر آنکه همه با آن موافق باشند موجب يأس و ناکامي خواهد شد. با اين حال تاکيد بر اينکه ديالوگ هرگز به اجماع نخواهد انجاميد و گفت‌وگو درباره  هر مسئله اي در نهايت بايد با سازش و توافق ختم به خير شود حاکي از عدم درک ارزش قابليت هاي خلاقانه  ديالوگ است. در عرصه  سياسي مي توان درباره  اصول اخلاقي مشخصي به اجماعي گسترده رسيد و به‌حق مي توان از اين اصول پيروي کرد. وقتي کماکان نزاع بر سر چنين اجماعي ادامه دارد و اين امر ميسر نخواهد شد ما بايد براي پذيرش سازش هاي عملي آماده باشيم.   
ديالوگ براي عرصه  عمومي آشکارا امري حياتي است اما تنها مختص به آن نيست، هم از اين رو در حوزه هاي ديگر زندگي نيز اختلاف‌نظر هاي عميقي به وجود آمده است و هم از آن‌رو که اين اختلاف‌نظر ها پيش از آنکه به عرصه  عمومي وارد شوند به شفاف سازي، پالايش و تحت کنترل در آوردن نياز دارند؛ بنابراين جامعه  چند فرهنگي بايد ديالوگ را در همه  حوزه هاي عمده و مهم زندگي نهادينه کند و به يک دموکراسي  مبتني بر ديالوگ دست يابد. هدف ديالوگ، رفع يا به حداقل رساندن اختلاف ‌نظرها و دستيابي به ديدگاهي است که مقبول طبع همه يا دست کم بيشتر دو طرف آن شود. اين امر مستلزم آن است که دو طرف يکديگر را محترم داشته و به اندازه‌اي جدي بگيرند تا به‌اين ترتيب بتوانند ديدگاه هايشان را براي ديگري توجيه کنند، آماده  ورود به دنياي انديشه هاي يکديگر شوند، ديدگاه هايشان را در پرتو نقادي هاي ديگران جرح و تعديل کنند، اجازه ندهند اختلاف نظر هاي کوچک، مانعي بر سر راه توافق ايجاد کند و مهم تر از همه خود را در اختيار ديالوگ قرار دهند چرا که آن تنها راه معقولي است که مي تواند به کوشش هايشان سمت و سو داده و آن را به پيش برد.   
هنگامي  که ديالوگي آشکارا و منصفانه پيش مي رود و از مشارکت يکسان همه  اعضا برخوردار است احتمالا منجر به اجماعي گسترده روي اصولي اخلاقي مي شود که دلايل قابل قبولي از آن حمايت مي کند. اين اصول عبارتند از محترم شمردن شرافت انساني، ارزش يکسان قائل شدن براي همه  انسان ها، مساوات جنسيتي و نژادي، پرهيز از ستمگري و حفظ حريم حداقلي انتخاب ها و تصميمات شخصي؛ هرچند نمي توانيم اين اصول را «اثبات کنيم» يا «استدلالي بر آنها اقامه كنيم» اما مي توانيم دلايلي بياوريم که چرا اين اصول قبول عام يافتند و اصول ضد آنها مطرود شدند. من در جايي ديگر نشان داده ام که چنين دلايلي چيست و بحث درباره  آنها چگونه بايد ادامه يابد.1 توافق روي اصول اخلاقيْ اختلاف‌نظر ها درباره  چگونگي تفسير، کاربست و اولويت دادن به آنها را منتفي نمي کند، بلکه گستره و ژرفايش را مشخص مي کند.   
به نا چار در هر جامعه اي به ويژه جوامع چند فرهنگي انسان‌هايي وجود دارند که واجد اخلاق و روحيه  بايسته  براي ديالوگ نيستند. آنها مي توانند ليبرال هاي حق‌به‌جانبي باشند که از نظر شان هرکسي به اصول بنيادين آنها باور ندارد، کوردل، جاهل يا مرتجع است و ارزش آن را ندارد که جدي گرفته شود يا آنها مي توانند  مارکسيست‌ها، بنيادگراهاي مذهبي و برخي از گروه هاي ديگري باشند که انديشه  بسته و محدودي دارند. از آنجايي که ليبرال ها، مارکسيست ها و ديگر گروه ها حاضرند تا دلايلي براي باورهايشان اقامه کنند يا دست کم به طور کلي آماده  مباحثه هستند آنها را به يک‌سو نهاده و روي مشکلات راهبري يک ديالوگ با بنيادگرا هاي مذهبي تمرکز مي کنم که در نظر آنها متون مقدسشان ذاتي مطلق، اخلاقي- معنوي، مصون از خطا و نقد ناشدني است.1   
گاهي اوقات گفته مي شود از آنجايي که چنين افرادي اهل ديالوگ نيستند و تهديدي جدي براي دموکراسي ليبرال به حساب مي آيند، به آنها اميدي نيست و تنها راه مقابله با آنها «دستگير کردن» و «از بين بردن » آنهاست؛ هرچند چنين واکنشي گاهي اجتناب‌ناپذير است اما بايد به منزله آخرين راه‌حل به آن نگريست. گرچه ممکن است بنيادگرايان مذهبي گمراهي وجود داشته باشند اما انسان ها از اين حيث شايسته احترام هستند، همچنين شهروندان ما محسوب مي شوند و ناچاريم با يکديگر زندگي کنيم و بدون هيچ تبعيض مذهبي در هم‌آميزيم؛ بنابراين نبايد يکسره از آنها قطع اميد کنيم، بايد به آنها گوش بسپاريم، دركشان و نظر مساعدشان را نسبت به قوانين دموکراسي مبتني بر ديالوگ جلب کنيم. بايد به ارزش  هاي خودمان اعتقاد داشته باشيم و نه به ارزش هاي آنها، و همچنين بايد به ديالوگي تن دهيم که ما را به طرد کردن هيچ عقيده يا فردي وا ندارد.   
راهبرد اعلان يک جنگ عملي عليه بنيادگرا هاي مذهبي تنها وقتي موثر واقع مي شود که آنها در اقليت ناچيزي قرار داشته باشند. اما وقتي آنها گروه نسبتا بزرگي را تشکيل مي دهند، همان‌طور که عموما چنين مي کنند، اين امر عاقلانه و مثمرثمر نخواهد بود، زيرا مقاومت عظيمي بر مي انگيزد که به بي ثباتي اجتماعي منجر مي شود و اين جنگ همچنين مستلزم در دست داشتن انبوهي از امکانات است که آزادي هاي مدني شهروندان عادي را تهديد مي کند. وانگهي اين راهبرد به اشتباه مي پندارد بنيادگرا هاي مذهبي يک گروه يکپارچه و همگون  هستند و گاهي آنها را در نهايت ذيل يک گروه مي گنجاند؛ هرچند برخي از بنيادگرايان مذهبي متعصب و «وحشي» هستند، عموماً بيشتر آنها با عقايد بنيادگرايانه همراهي مي کنند زيرا متحير و سردرگم شده اند، نه از آن رو که در اين باره به حقايق مطلقي دست مي يابند بلکه درباره  عواقب احتمالي رفتار هايشان اطلاعات نادرستي دريافت مي کنند و ديگر آنکه نارضايتي هاي به‌حقي دارند که رهبرانشان آنها را به نفع خود مصادره مي کنند؛ بنابراين بايد در برابر بنيادگرايان مذهبي واکنشي هوشمندانه از خود نشان دهيم؛ يعني به شيوه اي حکيمانه شکيبايي و ناشکيبايي، احساس درک و همدلي و خشم و نفرت، مکانيسم اقناع و فشار را تلفيقي به کار بريم. در عين حال که بايد هميشه آماده  باشيم تا خواسته ها و فعاليت هاي نا معقول آنها را تحت‌فشار قرار دهيم و به بحث و گفتگو با ايشان ادامه دهيم و تناقضات و خطرات ديدگاه ها شان را هويدا کنيم. اين شيوه  برخورد مزيتي سه گانه دارد:
1) شکافي در ميان صفوف آنها ايجاد مي کند 2) روحيه  بيشتر متعصبان را تضعيف مي کند 3) ما را آسوده‌خاطر مي کند.   
شايد بنيادگرايان مذهبي تمايلي براي مذاکره با ما نداشته باشند؛ اما دليل قابل قبولي براي مذاکره نکردن آنها وجود ندارد. بايد به آنها نشان دهيم که چرا امتناعشان از مذاکره توجيه ناپذير و رويکرد شان نسبت به اداره زندگي جمعي نامعقول است؛ گر چه آنها به‌طور مستقيم و رودررو با ما وارد مذاکره نمي شوند، کمتر اتفاق مي‌افتد دلايل و گفت‌وگو هاي ما نتيجه اي به همراه نداشته باشد. بنيادگرايان مذهبي، باوجود خطابه هاي همه‌جايي شان، به آنچه ديگران درباره  آنها مي گويند و بر زبان مي آورند اهميت مي دهند. بخشي به اين دليل که سخت در پي آن هستند تا خود را از مجرمان معمولي جدا بدانند و بخشي ديگر به علت اينکه نگران اثر گذاشتن استدلال ها و مباحثات ما روي حاميان فعال و به ويژه منفعلشان هستند؛ بنابراين آنها نسبت به استدلال هاي ما بي توجه نيستند و در جلسات درون‌گروهي خود آنها را مدنظر قرار مي دهند. پس ديالوگ ما با آنها غيرمستقيم اما واقعي است. گاهي قوت و فشار استدلال هاي ما آنها را مجبور مي کند تا پاسخي عمومي دهند و بدين ترتيب به سمت ديالوگي عمومي سوق داده مي شوند که از آن اجتناب مي کردند.   
گاهي يک بنيادگرا تاکيد مي کند که به مباحثه  عقلاني اعتقاد ندارد و تمام آنچه براي او اهميت دارد ايمان خلل‌ناپذيرش به متون مقدس است. اتخاذ اين نوع مواضع غير قابل دفاع است. متون مقدس ممکن است مصون از خطا باشند اما بايد تفسير شوند و چگونگي انجام دادن اين کار دليل مي خواهد. افراد ذي‌صلاح اين متون را به انحاي مختلف تفسير مي کنند که اين امر به توجيه و مستدل‌شدن نياز دارد و به ناچار بحث هاي عقلاني فراواني را در پي مي آورد. در يک جامعه  چند فرهنگي فرد يا بايد با باورهاي ديگر زندگي کند يا با هيچ يک؛ بنابراين بنيادگرا بايد دلايل قانع‌کننده اي بياورد مبني بر اينکه چرا بايد به او اجازه داده شود به شيوه اي خاص زندگي کند و چنين هزينه هاي اخلاقي و... که مستلزم اين شيوه  زيستن است را به بار آورد. کوتاه سخن آنکه، يک بنيادگرا نمي تواند به عقل متوسل نشود و شيوه  ديالوگ محوري را نپذيرد.  مي توانيم ديالوگ مستقيم يا غير مستقيم با بنيادگرايان مذهبي را در چندين سطح اداره کنيم. مي توانيم چنين استدلال کنيم: درست همان موقعي که آنها به حقايق مشخصي باور دارند که مصون از خطا هستند افراد ديگري نيز وجود دارند و اينکه آنها نمي‌توانند  انتظار داشته باشند ديگران در جامعه بر مبناي اصول آنها زندگي کنند. ديگران ممکن است در تاريکي جهل فرورفته و در دام شيطان گرفتار آمده باشند، اما آنها اينطور فکر نمي کنند و به تبع مي خواهند براي آزادي  خود بجنگند درست با همان شور و حرارتي که بنيادگرايان در اين کار به خرج مي دهند. بنيادگرايان يا بايد آنها را با اقامه  دليل قانع کنند يا راهي براي زيستني مسالمت آميز در کنار يکديگر بيابند. اگر آنها هيچ يک را انجام ندهند عليه همشهريان خود اعلان جنگ کرده اند و دولت هيچ چاره اي ندارد جز اينکه با همه  امکانات موجود از خود دفاع کند.   
علاوه بر اين استدلال سياسي مي توانيم براي يک بنيادگرا بر مبناي اصول خودش نيز استدلال بياوريم و تحت اين شرايط اين استدلال مي تواند اشکال متعددي به خود بگيرد. مي توانيم استدلال کنيم بسياري از مذهبيان هم کيش او اين متون مقدس را به‌گونه اي متفاوت مي خوانند و به نتايجي مخالف يا دست کم متفاوت با نتايج او دست مي يابند. آنها ممکن است همه در اشتباه باشند درست همان طور که مي تواند در اشتباه باشد يا او بايد آنها را قانع يا اعتراف کند، خوانش او از اين متون مقدس يکي از چندين خوانش ممکن است و هيچ مزيتي نسبت به ديگر خوانش ها ندارد. همچنين بايد با ادله  همه پسند و معتبر ثابت کند که چگونه اين صلاحيت را به دست آورده تا از جانب آنها سخن گويد.   
همچنين مي توانيم استدلال کنيم که يک بنيادگرا ماهيت و محتواي اين متون مقدس را تحريف کرده و حتي رويکردش نسبت به آنها فريبکارانه است. تمام متون مقدس، درست به دليل ماهيتشان، دستوراتي عام و کلي دارند و بايد در پرتو و همساز با اوضاع و احوال تغيير پذير تفسير شوند و از آنجايي که آنها نه تنها متون مکتوب  بلکه داستان زندگي و گفته هاي آن ميانجي الهي (پيامبر) را هم در بر دارند محتوايشان همه در يک راستا و خالي از ابهام نيست. آنها مي توانند به شيوه هاي متعدد و مختلف خوانده شوند؛ شيوه هايي که شايد برخي معتبر تر از شيوه هاي ديگر باشد اما هيچ يک قطعي و نهايي نيست و تنها به مدد ديالوگي توأم با صبوري ميان اين تفاسير مي توان به تفسيري قابل قبول تر دست يافت. اين حقيقت که هر ديني در تمام طول تاريخ به نا چار در تفاسير اوليه اش نسبت به آموزه هاي بنيادين خود تجديدنظر کرده است نشان مي دهد ادعاي بنيادگرايان مبني بر اينکه اينها مصون از خطا هستند نا درست و حتي کفرآميز است و از آنجايي که در گذشته و ساليان اخير بسياري از بنيادگرايان به دليل لغزش هاي اخلاقي، رفتار هاي مجرمانه و تقلب هاي مالي رسوا شده اند ما حتي دلايل کمتري داريم تا به داوري هاي آنها اعتماد کنيم.   
از سويي ديگر متون مقدس به امور بسياري امر کرده اند و اگر يک بنيادگرا مي خواهد ثابت‌قدم باشد بايد از همه  آنها اطاعت کند. اما او اين گونه نيست و نمي تواند باشد بلکه همواره گزينشي عمل مي کند. براي نمونه يک بنيادگراي مسيحي نمي تواند هم سقط جنين را محکوم کند و هم به توجيه جنگ هايي بپردازد که در آنها تعداد زيادي افراد بي گناه به انضمام جنين به قتل رسيدند يا نمي تواند مدعي شود مؤمني صادق است و در عين حال حق قيصر را انکار کند، يا از عشق بي‌حد و حصر خداوند به نوع بشر سخن بگويد و از انسان هاي بسياري که هم‌نوعش هستند بيزار باشد. بنيادگرايان مسلمان و مذهبي ديگر، با تناقض هاي مشابهي رو‌به‌رو هستند. يک بنيادگرا بي شک اينچنين فريبکار است. وقتي با رويکرد من عندي اش به اين متون مقدس هيچ‌يك از انتخاب ها کنار گذاشته نمي شود بر برخي از اصول کتاب مقدس تأکيد مي کند و تنها اصولي را برمي گزيند که به کار برنامه هاي ايدئولوژيک و سياسي اش مي آيد. بنابراين يک بنيادگرا آنچنان که خود گاهي اوقات مي پندارد آسيب  نا پذير نيست. در واقع او مجموعه اي از تضادها، تناقض ها و حتي دروغ هاست و همين امر يکي از دلايل اصلي براي تن ندادن او به يک ديالوگ جدي به بهانه هاي واهي است. مي توان او را در تنگنا نهاد و با توضيح و تفهيم و ابطال تناقض هايش، از او خواست تا در ازاي آزادي اش براي پيشبرد طريق دلخواهش در زندگي  به هنجار هاي جامعه سياسي پايبند باشد.2

جامعه مطلوب
نشان دادم نظر به اينکه جامعه  مطلوب از منظري چندفرهنگي تعريف مي شود، جامعه اي است که اعتبار عام فرهنگ را به رسميت مي شناسد، تنوع فرهنگي را ارج مي نهد و مبتني بر ديالوگ است. گاهي اين طور پرسيده مي شود که آيا اين جامعه مشخصا ليبرال است؟ اين سوال غرض ورزانه و سردرگمي هاي فراواني به بار آورده است.  فرض مي کنم که يک جامعه  ليبرال به ضرورت مطلوب است و برعکس هر جامعه  مطلوبي بايد ليبرال باشد. به‌اين ترتيب تنها ليبراليسم مطلوبيت مي يابد، تصورات اخلاقي و سياسي ما به‌شدت محدود مي شود، به نحوي خام‌انديشانه همه  جوامع به ليبرال و غير ليبرال تقسيم مي شوند و جوامعي که شکلي از هر دو هستند يا هيچ‌کدام نيستند، نا ديده گرفته مي شوند. علاوه بر اين مشکل ديگري براي تعريف جامعه  ليبرال وجود دارد. در عين حال که مي توانيم در مجموع توافق کنيم چنين جامعه اي بايد اهل مدارا باشد، به اختلاف عقيده ها و اختلاف نظر ها احترام بگذارد، آزادي بيان و باور هاي مذهبي در آن روا باشد، اما به شدت درباره  اينکه آيا بايد فرد باور باشد، حقوق جمعي را محترم بشمرد، برخورد هاي متفاوت با افراد را بر پايه  دلايل فرهنگي بپذيرد، با يکديگر اختلاف‌نظر داريم. کوتاه سخن آنکه ليبراليسم هيچ ذاتي ندارد و هر تلاشي براي به دست آوردنش نه تنها آن را به يک ايدئولوژي اصول گرايانه  صلب تبديل مي کند بلکه در نهايت به يک منازعه  شبه‌کلامي پايان ‌ناپذير و بيهوده درباره  معناي راستينش دامن مي زند.   
جامعه  مطلوب آنچنان  که از منظري چند فرهنگي تعريف شد، مشخصه هاي بسياري دارد که تنها بخشي از آنها و نه همه  آنها به لحاظ سنتي با جامعه  ليبرال پيوند دارند. اين جامعه فرد را گرامي مي دارد، تساهل و مدارا را ارج مي نهد، تنوع شيوه هاي زيستن و ديدگاه ها را محترم مي شمرد، آزادي بيان را نهادينه مي کند، از مذاکره  جدي و پر شور حمايت مي کند وغيره که بدون هريک از آنها امکان ندارد هيچ ديالوگي شکل بگيرد. با اين حال مشخصه هاي بسيار ديگري نيز وجود دارد که نويسندگان ليبرال به طور کلي به آنها اهميت نمي دهند. اين مشخصه ها از اين قرار هستند:
1) چنين جامعه اي افراد را موجوداتي فرهنگ نشانده مي داند و خواسته هاي مبتني بر هويت هاي فرهنگي شان را محترم مي دارد، در اعمال قوانين، سر و سامان دادن به نهاد هاي آموزشي و تعيين خط‌مشي هاي عمومي اش از آنها سود مي جويد و از دولت انتظار دارد که در اين باره نقش فرهنگي و مهمي بازي کند.
2)  چنين جامعه اي قدر اين را مي داند که شهروندان اغلب در چار چوب سنت هاي فرهنگي خودشان سخن مي گويند و به انحاي مختلف در باب موضوعات عمومي تأمل مي کنند؛ بنابراين درباره  خردجمعي ديدگاه همگني اتخاذ نمي کند و انتظار دارد گفتمان عمومي بر مبناي زباني يگانه با لهجه اي استاندارد اداره شود.
3)  چنين جامعه اي سواد و درک ميان‌فرهنگي را يکي از پيش‌شرط هاي اصلي براي بدل شدن به شهروندي خوب مي داند و مبتني بر تعليم و تربيتي چند فرهنگي است تا مطمئن شود که شهروندان آتي اش زبان فرهنگي يکديگر را مي فهمند و مي توانند از آن سوي مرز هاي فرهنگي با يکديگر ارتباط برقرار و ابراز همدردي کنند.
4)  از آنجايي که جامعه  مطلوب مبتني بر چند فرهنگ  گرايي تصديق مي کند که شهروندانش فرهنگ نشانده اند، هم افراد و هم جماعت ها را توأمان به منزله  دو نهاد مهمش مي پذيرد و خودش را جامعه اي متشکل از افراد و جماعت ها مي داند؛ بنابراين برخي از کارکرد هايش را به اين جماعت ها تفويض مي کند و دولت را وا مي دارد تا با آنها مشارکت کند، در همان حال که مطمئن مي شود هيچ يک از آنها ذاتاً مستبد نيستند، اعضايش را در برابر اراده  آنها قرار مي دهد، يا قدرت تحکمي بر آنها اعمال مي کند.
5) گرچه چنين جامعه اي شيوه  چند فرهنگي زيستن را ارج مي نهد و به گشودگي فرهنگي پر و بال مي‌دهد، تصديق مي کند که در چارچوب يک جماعت همگن فرهنگي نيز مي توان به‌خوبي زيست و اينکه جوامعي نظير آميش، يهوديت بي اندازه مؤمن، کولي ها و راهب ها که مي خواهند چنين زندگاني اي را در پيش گيرند، نه تنها آزادند تا چنين کنند بلکه از برابري جايگاه و مدعيات خود با ديگر همشهريانشان لذت مي برند و سرانجام اگرچه  برخي از فضايل مدني و سياسي که جامعه  چند فرهنگي آنها را پاس مي دارد، همان هايي هستند که ليبرال ها نيز بيان کرده اند برخي ديگر متفاوت  هستند. اين فضايل مختلف مشتمل اند بر پندار همدلانه، کنجکاوي براي وارد شدن به عوالم نامأنوس فکري و توانايي انجام دادن اين کار، عشق به تنوع، توان به سر بردن با اختلافات حل‌نشده، همدلي بسيار گسترده، فقدان جزم انديشي اخلاقي و پرورش خودي گشوده و خواهان توسعه که مساعداتي براي حمايت از يک جامعه  گشوده و مبتني بر تعامل هستند. جامعه  مطلوب و هم بسته  آن يعني فرد نيک، بايد آشکارا مبين بسياري از ارزش ها و فضايل ليبرال مبتني بر گفت و گو باشند اما اينها کافي نيست. گستره و ژرفاي مطلوبيتي که زندگاني انساني به تشخيص آن تواناست چندان عظيم و متنوع است که نمي توان آن را به بينشي يگانه نظير بينشي ليبرال فروکاست.          

منبع:     
Parech, Bhikhu. “Dialouge between Cultures.” In Democracy, Nationalism and Multiculturalism, ed. Ramon Maiz and Ferran Requejo, 13-24. London: Frank Cass, 2005.
پي نوشت‌ها
1. براي آگاهي از بحثي بيشتر بنگريد به مقاله‌ام تحت عنوان «مفهوم بنياد گرايي» در:
Alexandras Shtromas (ed.), The End of ‘Isms’ه (Oxford: Blackwell, 1994).
2. براي آگاهي از پژوهشي عملي در باب اينکه چگونه ممکن است چنين ديالوگي در پي رويدادهاي 11 سپتامبر 2011 دربگيرد، بنگريد به مقاله‌ام تحت عنوان «تروريسم يا ديالوگ ميان‌فرهنگي» در:
Ken Booth and Tim Dunne (eds), Worlds in Collision: Terror and the Future of GlobalOrder (London: Palgrave Macmillan, 2002).


 

از سياست چندفرهنگي تا اگزيستانس چند فرهنگي

PDF چاپ نامه الکترونیک

از سياست چندفرهنگي تا اگزيستانس چند فرهنگي

حميد انديشان


در اين مقاله من مفهومي برساخته ام به نام «اگزيستانس چندفرهنگي» در مقابل «سياست چندفرهنگي». درتعريف اولي کوشيده ام بگويم چگونه افراد در حوزه هاي فردي و هويت فردي خود مي توانند متاثر از چندين فرهنگ باشند. در مقابل سياست چندفرهنگي يعني چگونه يک جامعه مي تواند خرده فرهنگهاي مختلف درون خود را حفظ کند، تا کجا آنها را محدود و تا کجا آزادشان بگذارد. کوشيده ام نشان دهم «اگزيستانس چندفرهنگي» شرط ضروري در تحقق سياست چندفرهنگي است و بدون آن پروژه سياست چندفرهنگي به سختي پيش خواهد رفت.
***
دانشنامه فلسفي استنفورد چندگانگي فرهنگي را يکي از شاخه ها و بحثهاي فلسفه سياسي معرفي مي کند. اين نگاهِ رايج و استاندارد به چندگانگي فرهنگي است، يعني چندگانگي فرهنگي (multiculturalism) نظريه اي است مطرح بر بستر فلسفه سياسي.1 موضوع اصلي اين بحث نحوه برخورد يک دولت فراگير با خرده فرهنگهاي موجود در چهارچوب يک نظام سياسي است به طوري که از يک طرف حقوق آن خرده فرهنگها آسيبي نبيند و حتي تقويت نيز بشود و از طرف ديگر يكپارچگي و کليت آن نظام سياسي حفظ شده و از هم نپاشد. به بيان ديگر نظريه چندگانگي فرهنگي در پي يافتن يک سازش فراگير در بين خرده فرهنگهاي متعدد موجود در يک محدوده سياسي (کشور) است، به طوري که اين سازش بتواند در مسائل مختلف هم خرده فرهنگها را محدود کند هم مجال خودمختاري به آنها بدهد.  حال اينکه مصداق مفهوم خرده فرهنگ چه گروههايي هستند و حقوق مورد نياز آنها چه مي تواند باشد طيف وسيعي از نظرها را شامل مي شود. گروههايي مانند زنان، اقليتهاي فرهنگي زباني و ديني، مهاجرين، همجنس گرايان و ... همه مصاديق يک خرده فرهنگ هستند که در بحث چندگانگي فرهنگي به حقوق آنها توجه شده است. سياست چندفرهنگي خواهان برقراري نظامي سياسي است که اين حقوق را براي خرده فرهنگ ها محترم شمارد: حق برابري فرصتهاي کاري و تحصيلي، برابري در مقابل قانون، حق پرداختن به آداب و مناسک ديني و فرهنگي خاص بدون مزاحمت فرهنگ کلان محاط، حق حفظ و ترويج زبان خاص، حق معافيت از قوانيني کلي که با يک خرده فرهنگ سازگار نيست و دهها موارد ديگر. براي درک بهتر اين نظريه مي توان به وضعيت کشوري مثل کانادا اشاره کرد که در يک محدوده سياسي سعي مي کند بين استانهاي مختلف با گرايشات سياسي و فرهنگي مختلف سازش و اتحادي يکپارچه ايجاد کند و مثلا به استان کبک خودمختاري هاي مشخصي مي دهد که اين استان هم در اتحاد ملي باقي بماند و هم ارزشها و آرمانهاي مشخص و منحصربه فرد خود را از دست ندهد.
وقتي به آثار نويسندگان مطرح در اين حوزه مانند چارلز تيلور2، ويل کيمليکا3، طارق مدود4، بيخوپارخ5 و ديگران نگاه مي کنيم همه بربستر فلسفه سياسي نوشته شده اند. همه به دنبال اين هستند که در يک جامعه که داراي اقليتهاي فرهنگي است چگونه مي توان بين حقوق گروهي و قانون حاکم بر جامعه تعادلي برقرار کرد که به اصطلاح، نه سيخ بسوزد و نه کباب.  در ايران يکي از اولين کساني که نامي از چندگانگي فرهنگي آورد داريوش شايگان بود. آثار شايگان اما در بستر فلسفه سياسي نوشته نشده اند. شايگان چندگانگي فرهنگي را در فضايي وراي مرزهاي سياسي تعريف مي کند. هرچه آثار کيمليکا درون مرزي است و دغدغه حل اختلافات فرهنگي در يک واحد سياسي را دارد. آثار شايگان فرا مرزي و بين کشوري و بين قاره اي است، آنهم نه قاره هاي جغرافيايي و سياسي بلکه قاره هاي فکري و فرهنگي. در نظر کيمليکا چندگانگي فرهنگي سياستي است که يک دولت در پيش مي گيرد تا آرامش و تعادل دروني خود را حفظ کند در حالي که از نظر شايگان چندگانگي فرهنگي هم فردي است، هم گروهي، هم دولتي است، هم منطقه ايست و هم جهاني. براي شايگان فضاي جولان اين مفهوم از شرق تا غرب است و کسي مثل شايگان خود را چندگانه فرهنگي مي داند زيرا دريافتي شرقي غربي از شخصيت و هويت خود دارد.
حال سئوال اينجاست که به راستي حد و مرز بحث چندگانگي فرهنگي کجاست؟ چگونه مي توان اين دو قطب بحث را به هم مربوط کرد؟ آيا صحبت درباره چندگانگي فرهنگي صرفا در فضاي فلسفه سياسي معنا دارد يا از جوانب ديگر چندفرهنگي بودن هم مي توان سخن گفت؟ به بيان ديگر نگاه آفاقي و انفسي به چندگانگي فرهنگي چگونه به هم مربوط مي شوند. من به نوبه خود دوست داشتم وقتي به سراغ بحث چندگانگي فرهنگي مي رويم حرفهايي بشنويم از سنخ ديوان شرقي-غربي گوته، از سنخ آميزش افقهاي6 شايگان اما هر چه بيشتر جلو رفتم کمتر يافتم. هر چه بود بحثهاي سياسي و حقوقي بود مبني بر اينکه مثلاً اقليت مسلمان در جوامع غربي چگونه مي تواند آداب و مناسک خود را داشته باشد، بدون اينکه درگيري اي بين آن و فرهنگ غالب غربي ايجاد شود (بحثهاي طارق مدود).اين دغدغه به جاي خود محترم، مهم، درخور توجه و از همه مهمتر موردنيازتر است (به خصوص براي کشورهايي که به طور عملي با اين مسئله مواجهند مثل کانادا و انگلستان) اما تعريف چندگانگي فرهنگي صرفا به عنوان يک سياست مملکت داري آيا محدود کردن اين مفهوم نيست و آيا رويکرد سياسي به مسئله چندگانگي فرهنگي براي رسيدن به حقوق خرده فرهنگ ها کافي است؟
براي اينکه بحث روشنتر شود رويکرد ويل کيمليکا را اندکي تشريح مي کنم. رويکرد ليبرال کيمليکااقتضاء مي کند که شخصيت و اصالت فرد بر اصالت جمع ارجحيت يابد، در نتيجه وقتي يک مسلمان زاده مي خواهد شخصيت خود را بسازد نياز دارد که از منابع فرهنگي قابل دسترس خود بهرهمند شود تا شخصيتي راضي کننده براي خود بسازد. حال اويي که در يک کشور غربي زندگي مي کند بايد آزادي داشته باشد تا با شرکت در مجامع و مراسم اسلامي شخصيت فردي خود را بسازد و يک دولت غربي ليبرال هم چون به اصالت فرد معتقد است بايد اين امکان را براي او فراهم کند. در واقع با تصور فرد به عنوان واحد اجتماع، بايد مواظب بود که حق فردي چه از طرف خرده فرهنگ ها و چه از طرف فرهنگ حاکم آسيب نبيند.
اين راه حل براي من کمي ناکافي به نظر مي رسد. من مي پرسم چه عقيده اي مي تواند به قانونگذار غربي بقبولاند که به اقليت مسلمان چنين حقي بدهد؟ کيمليکا مي گويد اعتقاد آن دولت به ليبراليسم. من براي باز شدن مسئله مثالي مي زنم. فرض کنيم شوراي شهر لندن با اعضايش جلسه گذاشته تا درباره حجاب دختران مسلمانان در مدارس تصميم بگيرد. آنها طبق اصول ليبرال دمکراسي و طبق راي کيمليکا چاره اي نمي بينند جز اينکه حق را به مسلمانان بدهند. زيرا اگر حق ندهند مخالف اصول ليبرال خود رفتار کرده اند. يک دختر مسلمان به عنوان عضوي از يک جامعه ليبرال حق دارد در تعيين هويت فردي خود بين داشتن و نداشتن حجاب مختار باشد و اين ميسّر نمي شود مگر با آزادي حجاب او در همه جا ازجمله مدرسه .به نظر شما آيا احتمال دارد که قانون گذار غربي در اعطاي اين حق،با خود نجوا کند که لعنت به اين شرايط! ما به دست خود گورمان را مي کنيم. ليبراليسمي که خود ساخته ايم شده است بلاي جان خودمان! آن روزي که از اصالت و آزادي فرد صحبت مي کرديم، نمي دانستيم روزي بر اساس همين اصل فلسفه سياسي غربي مجبوريم با مسلمانها در دل جامعه خودمان کنار بياييم تا هرطور که مي خواهند بروند و بياييند و هر کس هم که اعتراضي کرد فريادها به سرعت بلند شود که ما بر اساس ليبراليسم حق داريم چنين کنيم و چنان کنيم. اگر فرض کنيم که چنين ديالوگ دروني در دل يک قانونگذار غربي احتمال وقوع دارد، سئوال اينجاست که چگونه مي شود دل و زبان او (و هر قانونگذار ديگر) را به هم نزديک کرد؟ چگونه مي توان اعطاي يک حق فرهنگي به يک خرده فرهنگ را نه ضرورتي سياسي بلکه ضرورتي انساني تلقي کرد؟
به نظر من اين نکته مهم است که اگر قرار باشد در دل يک جامعه اقليتي فرهنگي حق خاصي داشته باشد و به او اجازه داده شود که بر بستر قانون کلي جامعه تا آنجا که ممکن است نحوه زندگي خود را داشته باشد، بايد اين اجازه نه به اجبار نظام حاکم (تو بگو ليبراليسم) بلکه به رضايت عقل باشد. منظور از رضايت عقل چيست؟ يعني آن قانونگذار هنگام تصويب قانوني در جهت استقلال فرهنگي اقليتها دليلي عقلاني مجابش کند نه ضرورتي ليبراليستي. اين گفته من بدين معنا نيست که عقلانيت و ليبراليسم دو دايره ناهم پوشان هستند. نبايد تصور کرد که اگر مي گوييم دليلي عقلاني بايد مجابش کند يعني دليل ليبرال غير عقلاني است بلکه منظور من اين است که دليل مستقيم و اوليه او براي مجاب شدن بايد عقل فردي او باشد نه ضرورتي بيروني. حال چگونه عقل او مجابش خواهد کرد يا چگونه دست و زبان او در اعطاي اين حق يکي خواهد شد؟ اينجاست که بايد درباره بنيادهاي اگزيستانسي نظريه چندگانگي فرهنگي بيانديشيم. من از آن جهت از کلمه اگزيستانس استفاده مي کنم چون هنوز هيچ معادل قانع کننده اي براي آن ندارم و براي وضع معادل جديد هم اصراري نمي ورزم. منظورم هم از اين اصطلاح هماني است که در فلسفه هاي اگزيستانس از آن ياد مي کنند يعني آن نوع از بودني که خاص انسان است. بر اين بستر، اگزيستانس چندفرهنگي بيانگر تواناييِ چندفرهنگي  بودنِ انسان است. وقتي مي گوييم اگزيستانس چندفرهنگي يعني آن نوع از بودني که خاص انسان است و به او امکان مي دهد که مطابق با فرهنگ هاي مختلف رشد و نمو کند.حال با بازگشت به مثال مطرح بايد بگوييم وقتي من قانونگذار غربي در شهري غربي به اقليتي شرقي حق مي دهم که رفتاري شرقي بکند،بايد اين حق دهي کاملا بر بستر يک فهم دروني از نحوه بودن (اگزيستانس) خودم باشد نه به خاطر ضرورتي سياسي؛ اما چگونه:
1- نخست آنکه بايد بفهمم اين فعاليت خاص تو (مثلا داشتن حجاب) معنايش چيست. به بيان ديگر بايد بفهمم که آداب و رسوم تو بي معنا و پوچ نيست، نشان توحش نيست بلکه معنايي در پشت آن نهفته است. اين معنا مي تواند سمبوليک، برآمده از تاريخ يا متکي بر يک سري پيش فرضهاي پنهان ديگر باشد.
2- وقتي فهميدم که معنايش چيست و از کجاي تاريخ و فرهنگت ريشه مي گيرد و بر اساس چه پيش فرضي توجيه مي شود بايد بفهمم که تو و اجدادت چگونه آنرا موجه دانسته ايد و در طول زمان زنده نگه داشته ايد. به تعبير ديگر شما اين راي و سنت را بي دليل و توجيه قبول نکرده ايد.
3- حال که فهميدم اين آداب و رسوم توجيه تاريخي و فرهنگي داردبايد بتوانم آن توجيه را براي خود قابل تجربه و تعقل کنم،يعني به نوعي آن را براي خود ترجمه عقلاني کنم. اين ترجمه عقلاني يک نکته کليدي است و با مفهوم «فهميدن» پيوند دارد. من در ادامه به شرح کارکرد مفهوم «فهميدن» در اين «ترجمه عقلاني» خواهم پرداخت.
4- اگر توانستم با فهم آداب و رسوم تو را درک کنم، خواهم توانست به تو حق بدهم، زيرا الف- ديگر به مانند نقطه شروع با تو و آدابت غريبه هفتاد پشت نيستم، يعني پيش خود مي گويم «عجب، اين هم براي خود مسئله قابل توجهي است» و بدانم اگر ما فرضهايي را بپذيريم آنگاه فلان نتيجه مطابق با فرهنگ تو خيلي هم پر بيراه نيست؛ ب- فايده حضور تو در جامعه خود را مي فهمم و مي دانم که جامعه اي با دو امکان فرهنگي غني تر است از جامعه اي با يک امکان فرهنگي.
گذر از مرحله «غريبه گي عقلاني» تا «آشنايي عقلاني» به اين معني نيست که در اول راه دو عقل کاملا با هم مخالف بودند و حالا يکي مجبور است در ديگري حل شود و يا اعلام شکست کند. برعکس در انتهاي آشنايي عقلاني هر عقل مي تواند دليل عقل ديگر را «بفهمد» اما همچنان در تفاوت و تکثر باقي بماند، زيرا «فهميدن» با «قبول کردن» فرق دارد. آن قانونگذاري که حق حجاب را تصويب مي کند و در دل از حجاب نفرت دارد، در واقع حق را «قبول کرده» اما «نفهميده». دليل اين همه کش مکش کشورهاي غربي با مسائلي مانند حجاب و توهين به مقدسات مسلمانان اين است که جامعه غربي به عنوان بستري براي اين نزاعهاي فرهنگي در بين دو قطب «فهميدن» و «قبول کردن» در کش و قوس است. گاه از سر حسنِ فهم راه مي دهد و اختلافات فرهنگي را محترم مي شمارد و گاه از سرِ مقاومت راه مي بندد و قرآن مي سوزاند و فيلم موهن مي سازد. من اين کش و قوس عقلاني را دو دلي بين «سياست چندفرهنگي» و «اگزيستانس چندفرهنگي» تصور مي کنم. در برخورد دو فرد از دو فرهنگ متفاوت «قبول کردن بدون فهميدن» به سازشي شکننده مي انجامد اما «فهميدن و قبول نکردن» به همزيستي سازنده. وقتي مي گوييم «فهميدن و قبول نکردن» بدان معنا نيست که سر خصومت و ناسازگاري در ميان است. وقتي مي فهميم اما همچنان متفاوت باقي مي مانيم و يکي نمي شويم يعني گامي در جهت احترام و سازش برداشته ايم اما ترجيح مي دهيم عقايد خودمان را داشته باشيم و همچنان اختلاف را حفظ کنيم. اين نوع ديالوگ عقلاني بسيار نو و غريب است. چگونه مي توان در يک ديالوگ و بحث عقلاني شرکت کرد و استدلال آوري کرد اما در نهايت منتظر شکست و تحليل يکي در ديگري نبود؟ اگر تمايز «فهميدن» و «قبول کردن» را در نظر داشته باشيم مسئله قابل فهم تر مي شود.
راه ديگر براي فهم اين تمايز اين سئوال است که آيا مفهوم «چندگانگي فرهنگي» صرفا مفهومي سياسي است يا اينکه مي توان آن را در بستري بزرگتر نيز به کار برد. مثلا آيا مي توان از اگزيستانس چندفرهنگي ياد کرد يا خير؟ از هويت چندفرهنگي چطور؟ وقتي از جامعه چندفرهنگي صحبت مي کنيم لزوما در عرصه سياسي هستيم، يعني داريم به جامعه اي اشاره مي کنيم که مي کوشد در قوانين خود حق همه فرهنگ هاي درون خود را رعايت کند. اما وقتي از انسان چندفرهنگي صحبت مي کنيم معنايش چيست؟
به نظر مي رسد که ما ايراني ها با مفاهيم «انسان چندفرهنگي»، «هويت چندفرهنگي» يا آن طور که من مي گويم «اگزيستانس چندفرهنگي» بيگانه نيستيم. تو گويي اين سرنوشت تاريخي ما بوده که در طول تاريخ اين نوع بودن را تجربه کنيم. فيلسوفان ما هم مسلمان بوده اند، هم پنهاني شراب مي خورده اند، هم يوناني مي انديشيده اند. شاعران ما هم فارسي مي نوشته اند، هم در بلاد ترک زندگي مي کرده اند. دانشمندان ما هم دل در گرو ناسا دارند و هم دل در گرو آبگوشت مادربزرگ. سياسيون ما هم تحصيل کرده غربند و هم مدافع نظريه ولايت فقيه و از اين همه بسيار است اگر بخواهيم بشماريم. بي آنکه بخواهم زبان در قبول يا رد اين نوع بودن انساني (اگزيستانس) باز کنم فقط مي خواهم بگويم که تاريخ بيش از هر فرهنگ ديگري ما را در اين چندفرهنگي بودن مجرّب کرده و از اين روست که در چهره ما از هر قومي خط و نشاني است.
پس اگر سخن گفتن از چندگانگي فرهنگي محصور به امر سياسي نيست و مي توان از «اگزيستانس چندفرهنگي» ياد کرد پس شايد اين نوع از چندگانگي فرهنگي بتواند دست و زبان هر قانونگذاري را هنگام اهداي حق تفاوت به خرده فرهنگ ها يکي کند. دانستن اينکه هيچ هويت و بودن انساني اي محض و يک دست نيست و هريک از ما موزاييکي از عناصر فرهنگي مختلف هستيم به ما کمک مي کند تا تفاوت فرهنگي ديگري را آسانتر احترام کنيم. اگر قانونگذار غربي بفهمد که اين سياه پوست فقط يک موجود عقلا عجيب نيست بلکه يکي از پايه هاي مدرنيته و مدنيت آمريکايي است، خواهد فهميد که او (قانونگذار) خودش هم به نوعي سياه است اگرچه پوستش سياه نيست. اگر هريک از ما به عنوان اعضاي فرهنگ حاکم بفهميم که چقدر در هويت خود به خرده فرهنگ ها وابسته ايم رفتارمان با افراد آن فرهنگ فرق خواهد کرد. اگر ما ايراني هاي فارس زبان که به ادبيات فارسي خود غره هستيم بفهميم که يک افغاني چقدر زيباتر از ما فارسي صحبت مي کند و دمي همدمي با او چه دريچه هاي زيباي زباني رفته ازيادي که بر ما نخواهد گشود، ديگر اين رفتارهاي زشت معاصر را در مقابل اين اقليت نخواهيم داشت. اگزيستانس چندفرهنگي شبيه آن چيزي است که شايگان تفکر سيار مي نامد. اگرچه اين اصطلاح او فقط به آگاهي سيار بين لايه هاي مختلف آگاهي اشاره مي کند اگزيستانس چندفرهنگي دايره بزرگتري دارد. شايگان در کتاب افسون زدگي جديد، هويت چهل تکه و تفکر سيار در فصل - چندگانگي فرهنگي- به وضعيت چندگانه بودن انسان معاصر مي پردازد. او در اين فصل  بيشتر رويکردي توصيفي از انديشه هاي مختلف مطرح در اين حوزه دارد اما در فصل سه - هويت چهل تکه- به دفاع از نوعي تفکر مي پردازد که ديگر متعلق به يک نظام معرفتي خاص (مثلا تفکر ديني يا تفکر مدرن) نيست و سيار و متغير است و عصاره اي از همه تفکرات مختلف است. شايگان با ارجاع به ديدرو -آن مرقع کار بازيگوش- تفکري را به تصوير مي کشد که بازيگوشانه و بدون تقيّد به نظامها و ساختارهاي معرفت شناسانه از هر نظامي تکه زيبايي را برمي دارد و با کنارهم گذاشتن آنها نه يک آش درهم جوش بلکه ظرف سالادي درست مي کند. او اجزاء را در هم نمي آميزد تا ترکيب جديدي درست کند، بلکه فقط تکه ها را موزاييک وار در کنار هم مي گذارد تا در عين اينکه تصوير يگانه اي درست مي کنند، از هم مستقل هم باشند.7 حال اگزيستانس چندفرهنگي نيز بر شانه هاي نظريه هويت چهل تکه شايگان مي ايستد. وقتي ما ديگر نمي توانيم در چهارچوب معين يک نظام انديشه و جهان بيني باقي بمانيم و هر نظام انديشه اي برايمان ناکافي است مجبوريم به قول شايگان گاه در سپهر فکري حافظ گام برداريم و گاه چون کانت عقلگرا باشيم، گاه سنت گرايي کنيم و گاه خردگرايي. اين سيار بودن در بين نظام هاي آگاهي متفاوت ناگزير به نوعي بودن چندگانه نيز مي انجامد. به بيان ديگر آگاهي چندفرهنگي به اگزيستانس چندفرهنگي خواهد انجاميد و آگاهي به اگزيستانس چندفرهنگي مي تواند پايه محکمي براي سياست چندفرهنگي باشد.

پي نوشت ها:
1- براي مطالعه مدخل چندگانگي فرهنگي در دانشنامه فلسفي استنفورد رجوع کنيد به اين آدرس اينترنتي:
http://plato.stanford.edu/entries/multiculturalism.  //  2- Taylor, Charles, and Amy Gutmann. Multiculturalism: examining the politics of recognition. Princeton: Princeton University Press, 1994.
3- ويل کيمليکا فيلسوف مشهور کانادايي کتابهاي بسياري در دفاع از پيوند چندگانگي فرهنگي و ليبراليسم دارد. از آن جمله مي توان به شهروندي چندفرهنگي(multicultural citizenship) و اديسه هاي چندفرهنگي(multicultural Odysseys) اشاره کرد.
4- Tariq Modood.  //  5- Bhikhu Parekh.
6- شايگان، داريوش، آميزش افقها منتخباتي از آثار داريوش شايگان، گزينش و تدوين محمد منصور هاشمي، فرزان روز، 1389. شايگان همچنين در فصل دوم و سوم کتاب افسون زدگي جديد به طرح انديشه چندگانگي فرهنگي و هويت چهل تکه پرداخته است. مشخصات کتابخانه اي اين کتاب چنين است: - شايگان، داريوش، افسون زدگي جديد، هويت چهل تکه و تفکر سيار، ترجمه فاطمه ولياني، فرزان روز، چاپ اول 1380. همچنين بنگريد به: - شايگان، داريوش، چندگانگي فرهنگي، مجله گفتگو، شماره 2، 1372، ص 40. شايگان اصطلاح آميزش افقها(fusion of horizons) را از هانس گئورگ گادامر فيلسوف معاصر آلماني و شاگرد هايدگر گرفته است. براي مطالعه بيشتر درباره نظريه آميزش افقهاي گادامر بنگريد به اين مقاله خواندني:
Vessey, David. “Gadamer and the Fusion of Horizons” in International Journal of Philosophical Studies Vol. 17(4), 531–542.
7- اين تشبيه هايي که آوردم (ديگ آش درهم جوش، ظرف سالاد و موزاييک) همه مثالهاي رايج بر زبان مفسران نظريه چندگانگي فرهنگي است.

 


صفحه 1 از 4