مجله شماره 4

تاريخنگاري ضد امپرياليستي علم

PDF چاپ نامه الکترونیک

تاريخنگاري ضد امپرياليستي علم

نقد و بررسي ديدگاههاي سي. کي. راجو در باب تاريخ علم شرقي و غربي*
اميرمحمد گميني**


«مي گويند تاريخ را فاتحان مي نگارند.»1 پروفسور سي. کي. راجو، رياضيدان هندي، مقدمه کتابش را با عنوان آيا علم ريشه در غرب دارد؟ با اين جمله آغاز مي کند و از همان ابتدا نشان مي دهد که تاريخ علم را جنگي تمام عيار مي داند که نه بين دانشمندان بلکه ميان ملل و اقوام روي داده است. وي معتقد است که تقريبا تمامي متخصصان موسسه هاي تاريخ علم در دانشگاه هاي دنيا تحت تأثير توطئه اي امپرياليستي قرار دارند و تاريخ حقيقي علم را وارونه جلوه مي دهند.
اين کتاب که به تازگي از سوي مرکز مطالعات و همکاري هاي علمي بين المللي در تهران ترجمه و منتشر شده است، در بردارنده نکاتي انقلابي و ريشه اي در تاريخ نگاري علم از دوران باستان تا به امروز است. نويسنده در اين کتاب90 صفحه اي قصد دارد روايت رسمي از تاريخ علم يونان، اسلام و انقلاب علمي قرن 17 را به تمام معنا واژگون کند. وي چنان استدلالهاي خود را دندان شکن و قوي مي انگارد که گويي از ديد تمامي مورخان و پژوهشگران اين حوزه شايدبه دليل انگيزه هاي امپرياليستي پنهان مانده اند.امکان دارداين کتاب مانند بسياري از نوشته هاي کم ارزش اين چنيني، از سوي جامعه دانشگاهي رشته تاريخ علم به راحتي کنار گذاشته شود. زيرا اگر پژوهشگران بخواهند براي تک تک اين جزوه ها پاسخ نامه بنويسند، بايد وقت زيادي را بي دليل هدر دهند. اما اين کتاب به دو دليل با ديگر آثار مشابه فرق دارد و همين نکته شايد پرداختن به آن را موجه سازد: اول اينکه نويسنده از فضاي دانشگاهي سربرآورده است. البته نه از رشته هاي علوم انساني يا تاريخ علم بلکه از رشته هاي فيزيک و رياضيات و در آن رشته ها صاحب نام شده است.2 ولي آيا موفقيت در يک رشته دانشگاهي به معناي حجيت در ديگر رشته هاي دانشگاهي نيز خواهد بود؟ آيا يک رياضيدان مي تواند بدون برخورداري از ابزارهاي معرفتي و تخصصي لازم وارد رشته تخصصي ديگري مانند تاريخ علم شود؟ دوم اينکه متأسفانه سخنراني ها و جزوات وي مورد توجه بعضي از اهل علم و دانش در سرزمين ما نيز قرار گرفته و بارها از سوي محافل علمي کشورمان براي ايراد سخنراني دعوت شده است. براي مثال نشست علمي «رياضيات و دين» باسخنراني پروفسور راجو که بامساعدت مرکزهمکاري هاي بين المللي علمي وابسته به وزارت علوم وبه همراه رئيس اين مرکزدردانشگاه اديان و مذاهب حضوريافته بود، در اسفندماه 1389برگزارشد. وي سخنراني هايي در دانشگاه چمران، مرکز تحقيقات نجوم و اخترفيزيک مراغه، نخستين كنگره علوم انساني اسلامي و مؤسسه پژوهشي حکمت و فلسفه ايران داشته است.
به تازگي گروهي از علاقمندان و متخصصان فلسفه و فلسفه علم از ايران به يک کارگاه پنج روزه در باب استعمارزدايي از علم سفر کردند. به نظر مي رسد بعضي از افراد آن گروه چنان مبهوت شخصيت علمي و دقيق او شده اند که با عباراتي اين چنيني او را در وبلاگ خود معرفي کرده اند: «نکته مهم اين بودکه اودقيق خوانده  بودوما طوطي  وارخوانده بوديم. اومنابع اصلي راخوانده بودومامنابع درجه دو را.... لاف نميزد. جزم انديش ودگم نبودامابحث که ميکردجدي حرف ميزد.» در اين مقاله خواهيم ديد که ضعف اصلي راجو در همين عدم رجوع حتي به يک نسخه خطي عربي و اسلامي است. نکته  اي که براي يک مورخ علم که مي خواهد روايتي انقلابي از تاريخ علم ارائه دهد بسيار واجب است و بدون آن سخنان او بي ارزش خواهد بود.
ترجمه کتاب آيا علم ريشه در غرب دارد؟آن هم از سوي يک مرکز پژوهشي، نشان از توجه بيش از اندازه به ديدگاههاي راجو دارد. در مقدمه مترجمان تلاش شده تا عذري براي ترجمه اين اثر تراشيده شود و مسئوليت مطالب آن را از گردن خود بازکنند. ولي آيا از يک مرکز مطالعاتي که بايد الگوي پژوهشگران در رعايت استانداردهاي پژوهشي باشد، توقع نمي رود که متني را که مورد داوري علمي از سوي متخصصان قرار نگرفته، اينچنين بي محابا به چاپ و انتشار بسپارند و از مورخان علم در کشورمان هيچ نظرخواهي نکنند؟
براي بررسي ديدگاههاي راجو درباب تاريخ علم مي توان همين کتاب را در نظر گرفت. ادعاي اصلي نويسنده در اين کتاب چنين است: زماني که بعضي آثار ارزشمند علميِ عربي که ريشه هاي شرقي داشته اند، در دوران جنگهاي صليبي به دست غربي ها افتاد، آنها آن آثار را به يوناني ترجمه کردند و شايع کردند که اين آثار در واقع از سوي نويسندگان يوناني نوشته شده و به عربي ترجمه شده و در نتيجه ريشه غربي دارند. اين کار بدست کشيشها و آباي متعصب کليسا به منظور برتري جويي بر مسلمانان و مشروع جلوه دادن اين علوم از طريق يافتن منشأ غير اسلامي براي آنها انجام گرفت. نويسنده براي اثبات ادعاهاي خود استدلالهاي بسياري دارد که در اينجا بعضي از قوي ترين ادعاها و دلايلشان را مرور مي کنيم:
الف. کتاب مجسطي بطلميوس و کتاب اصول اقليدس در واقع متوني با ريشه هاي مصري هستند.مجسطي نه از يوناني بلکه از پهلوي به عربي ترجمه شده است. «قبل از جنگهاي صليبي، تنها بر اساس منتسب بودن به دوران باستاني بطلميوسي، اين متن به شخصي به نام بطلميوس نسبت داده مي شد. چنين برداشتي با محتمل دانستن ريشه هاي احتمالي مصري اين متن، کارآمدي آن را براي تعظيم غرب خدشه دار مي کند.»3 « اصول4 را مي توان از منشايي غيريوناني در هندسه رازآلود مصر قبل از اسکندريه دانست.»5 بنابراين ريشه تاريخي اين کتب به هيچ عنوان آن چنان که ادعا مي شود يوناني نيست بلکه بايد براي آن ريشه هاي ديگري در تمدنهاي شرقي جست که بعدها در دوره اسلامي مطالبي بدانها افزوده شده است.
پيش از بررسي دلايل راجو براي اين ادعا، نياز است که از همان ابتدا آب پاکي را روي دست او بريزيم. اگر طبق ادعاي او اين متون پس از جنگهاي صليبي «يوناني شده اند» ديگر نبايد هيچ سخني از يوناني بودن آنها در آثار پيش از قرن سيزده يافت شود، آن هم در متون عربي اسلامي. ولي واقعيت اين است که اين آثار علمي به طور گسترده در آثار عربي و فارسي دوره اسلامي به عنوان آثار يوناني معرفي شده اند! تمامي آثار کتابشناسي اسلامي مثل فهرست ابن نديم، تاريخ الحکماي قفطي و ... و آثار علمي نجومي و رياضي، سرشار از گزارشهايي از اين آثار، نويسندگان يوناني شان و ديگر آثار آنها به يوناني است. به دليل وسعت منابع و گستردگي ارجاعاتي که در جهت خلاف فرضيه راجو مي توانم ارائه دهم، من تنها به منابع اصلي و دم دستي که در اختيار هر مورخ علمي وجود دارد ارجاع مي دهم.
ابن نديم، کتابشناس بزرگ قرن چهارم هجري، نام بطلميوس و اقليدس را ميان حکماي يوناني قرار مي دهد و ذيل نام بطلميوس مي نويسد: «صاحب کتاب المجسطي في ايام ادريانوس وانطينوس. وفي زمانهما رصد الکواکب، ولاحدهما علم المجسطي.»6 آيا ادريانوس و انطينوس پادشاهان ايراني يا مصري بودند يا پادشاهان دوران اسکندريه؟ و در ذيل نام اقليدس مي نويسد: «صاحب جومطريا، و معناه الهندسة. وهو اقليدس بن نوقطرس بن برنيقس. المظهر للهندسه، المبرز فيها. اقدم من ارشميدس و غيره و هو من الفلاسفة الرياضيين. ... و حدثني نظيف المتطبب انه رأي المقالة العاشرة من اقليدس، رومي، ... وذکر يوحنا القس انه رأي الشکل الذي ادعا ثابت في المقالة الاولي وزعم انه له في اليوناني.»7
قفطي در قرن ششم هجري در کتاب تاريخ الحکماي خود مي نويسد: «بطلميوس القوذي: صاحب کتاب مجسطي و غير آن در علوم رياضيه. امام و مقتدي و از کُمل فضلاء يونان است. ... از ابرخس به دويست و هشتاد سال متأخر است. ... خلاصه آنکه علم حرکات نجوم و معرفت اسرار فلک به بطلميوس مذکور منتهي گرديد و از اين علوم آنچه در دست يونانيين و روم و غير ايشان از سکان جهت غربي ربع مسکون متفرق بود، نزد او صورت اجتماع گرفت.»8  «اقليدس النجار الصوري المهندس، اومعروف است به صاحب جومطريا و اسم کتابي که او راست در هندسه اسطروشيا است... اصل او از يونان و نشو و نما در بلاد شام کرده ... پيش از وي يونانيان را کتابي جامع در آن فن مانند کتاب او نبوده»9
يعقوبي، مورخ قرن سوم هجري، در تاريخ خود در فصل اليونانيون نام بطلميوس و اقليدس را مي آورد و مي نويسد: «و من حكماء اليونانيين بطلميوس و هو الذي وضع كتاب المجسطي‏»10 «منهم إقليدس صاحب كتاب إقليدس في الحساب»11 و سپس به معرفي فصل به فصل اين کتب اقدام مي کند.در کتاب زيج بتاني، از آثار مهم نجومي در قرن سوم هجري، در ميان ارجاعات متعددي که به آراي بطلميوس و ابرخس از طريق کتاب مجسطي مي دهد، براي توضيح يکي از اشتباهاتي که در متن وارد شده مي نويسد: « وقديمكن ان يكون ماوقع في العمل في كتاب بطليموس من قبل المترجم للفظه اليوناني أوخلل وقع في النسخهالتي منهاترجم.»12
آيا ابن نديم و يعقوبي و بتاني همه مزدوران پاپ چند قرن بعد از خود بوده اند؟!13 آيا روح پاپ پيش از تولدش به چند قرن عقب برگشته و بزرگان علما و مورخان و کتاب شناسان اسلامي را فريفته و آنها چيزي جز بازيچه دستهاي استعمارگر پاپ و کليساي کاتوليک قرن سيزدهم نيستند؟!
اگر نگاهي به فرازهاي ابتدايي نسخ خطي عربي باقي مانده ازمجسطي و اصول بياندازيم مي بينيم که متأسفانه حتي مترجمان و نسخه نويسان خود را به اروپاييان فروخته بودند و منشأ پهلوي اين متون را پنهان کرده اند!!
در ابتداي نسخه ليدن مجسطي ترجمه حجاج بن يوسف مي خوانيم: «هذا الکتاب امر بتفسيره الامام مأمون عند الله اميرالمؤمنين من اللسان الرومي الي اللسان العربي علي يدي الحجاج بن يوسف  الحاسب و سرجون بن هليا الرومي في سنة اثني عشرة ومائتين من سني الهجرة النبي محمد صلي الله عليه وسلم وهو الکتاب الکبير الذي يقال له المجسطي. کتبه بطلميوس القلوذي في علم حساب النجوم»14
در ابتداي نسخه خطي مجسطي ترجمه اسحاق بن حنين و تصحيح ثابت بن قره چنين مي خوانيم: «کتاب بطلميوس المنسوب الي التعاليم وهو الکتاب الکبير المعروب بالمجسطي ترجمه من اللسان اليوناني الي اللسان العربي... اسحق بن حنين من اسحق المتطيب وصححه ثابت بن قرة الحراني.»15
در ابتداي نسخه خطي شرح نيريزي بر اصول اقليدس نيز چنين مي خوانيم: «هذا الکتاب اوقليدس المختصر في علم الاصول ... وهوالکتاب الذي کان [...] خلد بن برمک اُمر بتفسيره من اللسان الرومي الي اللسان العربي في خلافة الرشيد...»16
 علاوه بر اين شواهد قطعي، اينکه راجو در اين نوشته قصد دارد علم شرقي را بزرگ جلوه دهد ولي حتي به يک منبع عربي يا فارسي هم ارجاع نمي دهد، صداقت او را در ارائه يک روايت صحيح و سالم از تاريخ علم، زير سؤال مي برد. چطور ممکن است کسي بخواهد ادعاهايي بدين بزرگي درباره تاريخ علم داشته باشد ولي يک بار به اين متون نگاهي نيندازد و نفهمد که نه تنها تمام فهرستهاي اصلي که در قرون ابتدايي تمدن اسلامي نوشته شده اند اين آثار را يوناني معرفي کرده اند، بلکه در بسياري از آثار مهم نجومي و رياضي اسلامي به يوناني بودن و ترجمه از يوناني به عربي بودن اين آثار به صور گسترده و غيرقابل چشم پوشي اشاره شده است. شايد اگر نبود اين کثرت و فراواني در متون اسلامي، مي توانستيم نويسنده را به دليل کم سوادي در حوزه تاريخ و تمدن اسلامي که از روي غفلت چيزي از دهان پرانده معذور بداريم ولي گستردگي و وفور بي حد و حصر شواهدي که خلاف ديدگاه او در متون و نسخ خطي عربي و فارسي قرون ابتدايي تمدن اسلامي وجود دارد، داستان را از اين فراتر برده و ما را چه بسا با شيد و رياي فريبکارانه اي روبرو مي کند. چه بساراجويا طرفدارانش در پاسخ به مستندات بالا نظريه اي ديگر ارائه کند. وي از قبل در جزوه اش مقدمات اين پاسخ را آماده کرده است. وي مي نويسد: «کتابهاي کتابخانه اسکندريه توسط ديگران نگاشته شده بود و اسکندر آنها را به عنوان بخشي از غنائم جنگي خود به دست آورده بود. ... بر اساس متن زرتشتي کتاب المواليد، به فرمان اسکندر کتابهاي خزانه داريوش ترجمه و اصل آنها سوزانده شد.»17  بنابراين راجو مي تواند اين داستان را بسرايد که اين نسخ همه در زمان اسکندر از پهلوي به يوناني ترجمه شدند و در کتابخانه اسکندريه قرار گرفتند. در واقع اين کتاب سازي نه بعد از جنگهاي صليبي توسط دستگاه کليسا بلکه در قرون چهارم و سوم پيش از ميلاد بدست خود يونانيان انجام شده است و دانشمندان و مورخان اسلامي نيز همه فريب خورده اند.
اين شيوه دفاع که هميشه درباره هر داستان تخيلي اي مي توان سرهم بندي کرد خود با بخشي ديگر از دعاوي نويسنده در تعارض قرار خواهد گرفت. وي بارها تلاش کرده است که نشان دهد يونانيان از نظر علمي بسيار کم سواد و ناتوان بودند: «يونانيان معمولا هرکسي را که جرئت انجام کار علمي هر چند جزئي در نجوم به خود مي داد محکوم به مرگ مي کردند. ... چگونه فرهنگي چنين کم طاقت و خرافاتي مي تواند چنين علمي را توليد کرده باشد؟ ... يونانيان تا زمان اسکندر از علم بي بهره بودند.»18 ولي عجيب است که چگونه يونانيان با اين بضاعت اندک توانسته باشند چنين آثار علمي پيچيده و ارزشمندي را، مثل مجسطي و اصول اقليدس،  به اين خوبي به يوناني ترجمه کنند!!
حال دلايل راجو را براي غير يوناني بودن کتاب مجسطي و اصول ارزيابي کنيم:
1. «ستاره قطبي فعلي در صدر فهرستي قرار دارد که در متن اصلي مجسطي پيدا شده است. با اينحال متن مجسطي به کلاوديوس بطلميوس در قرن دوم نسبت داده مي شود. در حالي که در آن زمان جهت ستاره قطبي فعلي12 درجه دورتر از قطب شمال بود. از قرن دوم تا قرن نهم ستاره همراه آن بتا ـ دب اصغر، که ستاره اي به همان روشني است جهت شمال را بهتر نشان مي داد.»
اين يکي از بهترين دلايل راجو است که مجسطي آنگونه که ادعا مي شود در قرن دوم ميلادي نوشته نشده است. ولي آيا قرار داشتن نام اين ستاره در ابتداي فهرست ستارگان در اين کتاب نشانه اين است که اين ستاره در جهت قطب شمال سماوي قرار گرفته است؟ مطالعه متن مجسطي هيچ نشاني از ملاکي براي ترتيب ستارگان در اين فهرست به دست نمي دهد.19 در واقع همانطور که در کتاب پدرسن، مهمترين منبع در شناخت کتاب مجسطي، مي خوانيم: «درون هر صورت فلکي ستارگان طبق هيچ الگوي مشخصي مرتب نشده اند. در صورت فلکي دب اصغر آنها طبق افزايش طول دايره البروجي قرار گرفته اند، ولي اين معيار در صورت فلکي دب اکبر و بيشتر صور فلکي به هم مي خورد.»20 بنابراين قرار گيري آن ستاره را در ابتداي فهرست نمي توان به معناي اين گرفت که بطلميوس آن را ستاره قطبي مي دانسته است. معيار طول دايرة البروجي که در بعضي از صورفلکي به ظاهر مراعات شده است، ربطي به شمالي يا جنوبي بودن ستارگان ندارد، زيرا جهت اين مختصات در مسير موازي با دايره البروج افزايش مي يابد نه در جهت شمال و جنوب. به راحتي مي توان تصور کرد که بطلميوس از نوک دُم دب اصغر آغاز کرده و به ترتيب درخشندگي ستارگان را به سمت شکم خرس برشمرده است. ترتيبي که هيچ مبنايي در مختصات سماوي ندارد. بنابراين مي بينيم که محکم ترين استدلال راجو که در متن کتاب چندبار تکرار مي شود، به همين راحتي فرومي ريزد. وي همين استدلال را به کار مي گيرد تا نشان دهد منشأ اين جداول پس از اسلام است و اين جداول به کتاب اضافه شده اند: «مجسطي يک متن تلفيقي است. چون ستاره قطبي امروزي که در قرن دوم ستاره قطبي نبوده است، در رأس فهرست ستاره ها در مجسطي قرار دارد، پس اجزاي جديدي بعد از قرن نهم به آن اضافه شده است.»21
نکته جالب آن است که در نسخ خطي عربي به جا مانده از مجسطي و همچنين در کتاب صورالکواکب عبدالرحمن صوفي (منجم قرن دهم ميلادي)، که به تصريح نويسنده اش بر اساس جداول بطلميوسي نوشته شده است،22 همان جدول بطلميوس براي ستارگان دب اصغر آمده است و همان ترتيب حفظ شده است. بنابراين مسيحيان کليسا نمي توانستند اين جداول را دستکاري کرده باشند. مگر اينکه فکر کنيم مسلمانان اين جداول را دستکاري کرده اند!
البته راجو حتي در اين موضوع مبدع نبوده است. منبع استنادي راجو در اين ادعا کتابي23 است که با نقدهاي شديدي از سوي مورخان علم روبرو شده است.24 اين کتاب با استفاده از بخش کوچکي از داده هاي رصدي موقعيت ستارگان ثابت در مجسطي مي خواهد نشان دهد که اين رصدها در حدود قرن سيزدهم و چهاردهم ميلادي انجام شده اند. ولي اين نتيجه گيري به قطع غلط است، زيرا نسخ خطي عربي مجسطي که شامل همين رصدها است، از قرنها قبل از اين تاريخ در دسترس است. بنابراين حتي راجو مي داند که نمي تواند چنين استفاده اي از اين کتاب بکند. بحث ستاره قطبي در اواخر همين کتاب براي تأييد اين ديدگاه عجيب به کمک طلبيده شده است: «با مقايسه ستونهاي جدول، بايد بپذيريم که از نظر روانشناختي غيرممکن است که اين فهرست در قرن دوم ميلادي تهيه شده باشد.»25 نويسندگان کتاب خود نيز مي دانند که اين يک استدلال نيست بلکه نوعي تقلا براي معقول جلوه دادن ادعايشان است. قيد «از نظر روانشناختي» آن هم در يک کتاب تاريخ علم که بايد بر داده هاي رصدي و محاسباتي استوار باشد، عجيب و در عين حال سرگرم کننده است! اين نتيجه تنها بدين دليل گرفته شده است که نام اين ستاره در ابتداي جدول آمده است. در حالي که مي دانيم شرط شمالي تر بودن در مورد ترتيب ستارگان در جداول ديگر صورفلکي نيز رعايت نشده است.
2. راجو معتقد است که «يوناني ها فاقد مهارت رياضي پايه براي محاسبه بودند. نظام عددي اوليه يونان حتي از اعداد رومي ضعيفتر بود. ... اعداد رومي و يوناني به دو دليل فاقد کارايي هستند. اول اين که اين اعداد از نظر ظاهري نازيبا و عاري از ظرافتند. مثلا عدد کوچک 1788 نيازمند 12 نماد است. ... به کارگيري اين نظام عددي براي اعداد بزرگ مأيوس کننده است. مثلا در مورد عدد 53 10 قبل از آن که کسي بتواند نوشتن آن را با اعداد رومي تمام کند، دنيا ممکن است به پايان برسد. ... بنابراين يوناني ها هرگز با اعداد بزرگ مواجه نشده بودند و هرگز محاسبات پيچيده اي که در مورد ستاره شناسي و علم بود انجام نمي دادند.»26
اشکال کار راجو اين است که هيچ گاه نگاهي به متون نجومي و حسابي دوره اسلامي نينداخته است تا ببيند تماما مملو از اعداد به سبک ابجد است. اعداد ابجد که از حروف براي نوشتن اعداد استفاده مي کند و کاملا مشابه نظام عدد نويسي يوناني است، به طور گسترده در متون علمي عربي استفاده شده است. عدد نويسي يوناني نيز دقيقا از همين روش استفاده مي کند. اگر عدد نويسي يوناني براي کار علمي عقيم است پس چطور دانشمندان مسلمان از نظام کاملا مشابهي استفاده مي کردند؟
از طرف ديگر او به زيرکي به جاي اعداد يوناني از اعداد رومي مثال مي آورد تا مخاطب را فريب دهد. در حالي که عددنويسي يوناني و ابجد از اعداد رومي ساده تر هستند. مثلا عدد 1788 در ابجد به صورت غذفف  و در يوناني به صورت ههههه نوشته مي شود. ولي نکته جالب اين است که آيا راجو گمان مي کند منجمان باستاني در کار محاسباتي خود اعداد در توان 53 را به کار مي گرفتند؟! اين نشان از شدت بي اطلاعي وي نسبت به موضوع مورد بحث دارد.
3. «برمکيان صاحب نام که از تبار ايراني – بودايي و وزراي خلفاي عباسي بودند اين نظام انتقال دانش از ايران و هند را بنيان نهادند. ... تداوم اين امر در متوني همچون تنتره هندي از فارسي پهلوي به همراه برخي کتابهاي فارسي مانند هزار و يک شب و کتابي در نجوم به نام مجسطي به عربي ترجمه شده بودند تجلي مي يابد. کاملا روشن است که مجسطي از ايران به عراق وارد شد نه از بيزانس. اگر اين متن در بيزانس وجود داشت به آساني يافت مي شد. چرا که بيزانس در آن زمان خراج گزار بغداد بود. »
اين ادعاي عجيب راجو بدون هيچ دليل و اشاره اي به وجود متني از مجسطي به زبان پهلوي انجام مي شود. بنابراين تأييد اين ادعاهاي بي دليل راجو که فقط به خاطر اينکه متون پهلوي ديگري به عربي ترجمه شده اند حتما مجسطي هم در آن ميان بوده است، بسيار سخت است. البته ادعاي بي دليل آسان است.
4. راجو درباره منشأ غيريوناني کتاب اصول اقليدس دلايل قوي تري دارد: «درباره اقليدس دقيقا چه مي دانيم؟ مورخان تاريخ علم اصرار دارند که تقريبا هيچ. ... نام اقليدس تنها در نسخه هاي لاتين بعد از جنگهاي صليبي اصول با اين کتاب همراه است. اين همراهي هم ناشي از کلمه عربي Uclides به معناي کليد هندسه است. ... پراکليوس تنها منبعي است که از اقليدس نام مي برد. ... متن پراکليوس تحريف شده و جعلي است.»27
بنابراين، نظر راجو آن است که در اصل شخصي به نام اقليدس وجود خارجي نداشته است و اين متن در واقع يک متن مصري پيش از اسکندريه است که به زبان عربي ترجمه شده است. راجو اشاره اي به زبان مبدأ نمي کند.
هر مورخي مي دانند اينکه از زندگينامه يک نفر در چند قرن پيش از ميلاد مسيح چيز زيادي نمي دانيم بدان معني نيست که چنين کسي اصلا وجود نداشته است. ولي اينکه گمان کنيم نام اقليدس يک کلمه عربي است که بعدها اروپاييان آن را به عنوان يک نام يوناني جا زده اند کمال بي سوادي است. کلمات «اوکلي» و «دس» در زبان عربي هيچ منشايي ندارند و در هيچ قاموسي يافت نمي شوند. اگر هم يافت شوند به عنوان لغات يوناني داخل شده در عربي معرفي مي شوند.
در بالا اشاره کرديم که در تمامي متون عربي اسلامي اعم از کتابشناسي ها و تواريخ و کتب رياضي، کتاب اقليدس به عنوان کتابي  معرفي مي شود که از نويسنده اي به نام اقليدس ترجمه شد، نه اينکه اقليدس يک کلمه عربي براي نامگذاري اين کتاب باشد. اينکه راجو مي گويد: «نام اقليدس تنها در نسخه هاي لاتين بعد از جنگهاي صليبي اصول با اين کتاب همراه است.» نشان از اوج بي اطلاعي او از متون رياضي در دوره اسلامي دارد. که تقريبا تمامي متون هندسي و رياضي مملو از ارجاع به کتاب اقليدس به عنوان نام يک شخص است. مثلا خواجه نصيرالدين طوسي در مقدمه تحرير اقليدس مي نويسد: «فلما فرغت من تحرير المجسطي رأيت ان احرر کتاب اصول الهندسة والحساب المنسوب الي اقليدس الصوري.»28  بنابراين رياضيدانان اسلامي اين کتاب را منسوب به شخصي به نام اقليدس مي دانستند. به نظر مي رسد که اروپاييان مسيحي بعد از جنگ صليبي براي اين يوناني سازي کتب بيشتر از همه تحت تأثير منجمان و رياضيدانان اسلامي بودند که خيانتکارانه همه آثار شرقي را به شيوه اي خاص به يونانيان منسوب کرده بودند! ارجاعات به کتاب اقليدس در متون علمي پس از او به وفور وجود دارد. اين ارجاعات ممکن است نامي از اقليدس نبرد ولي به طور مشخص با همان عبارات او قضيه اي را معرفي مي کنند.
5. ولي در ميان اين دلايل سست گاهي دلايل عجيب و غيرواقعي نيز پيدا مي شوند. مثلا راجو براي اثبات ايراني بودن کتاب مجسطي مي نويسد: «خود اسم متن يعني مجسطي عربي است... ولي نسخه عربي نه از يوناني که از پهلوي ترجمه شده است و از قرار معلوم به اين دليل که در قرن ششم و در ايران نگاشته شده، متن آن با خطاب به پادشاه ناشناخته اي به نام کوروش شروع مي شود.»
اين سخن که به مانند بسياري از افاضات راجو بدون منبع در اين جزوه ثبت شده، داراي هيچ منشأ حقيقي و حقوقي نيست. در نسخ عربي و يوناني و لاتين و ... هيچ چنين خطابي به کوروش پيدا نمي شود.
6. دليل ديگر راجو به تعيين مقدار طول سال شمسي ارتباط پيدا مي کند. طول اين سال در مجسطي بر اساس رصدها محاسبه شده است. اين مقدار کمي کمتر از  365 روز است. ولي مقداري که در تقويم رومي لحاظ شده است، برابر با مقدار نادرست  365 است. راجو اعتراض مي کند که «اشتباه در محاسبه طول مدت سال باعث مي شد که تاريخ عيد پاک در طول يک قرن جابجا شود و اصلاحات بيشتر در تقويم رومي در واقع در طول قرون 5 و 6 آغاز شد. اگر متن ادعايي منسوب به بطلميوس در آن زمان وجود مي داشت، دست کم اصلاحگران اين دوره بايد به محاسبات بازنگري شده بطلميوس مراجعه مي کردند ولي چنين نکردند. اين متن، تاريخ منتسب به بطلميوس و متن کتاب مجسطي همه جعلي هستند.»29 وي سپس منبعي براي اين مباحث اختراع مي کند: «مجسطي شباهتهاي بسياري با متون ستاره شناسي هندي دارد. اين شباهت با توجه به تلفيقي بودن به راحتي قابل فهم است زيرا مي دانيم که متون ستاره شناسي هندي به جندي شاپور و بغداد رفتند و در آنجا اين دانش هندي با مجسطي تلفيق شد.»
بنابراين اين محاسبات و مقادير دقيق تر براي طول سال شمسي در واقع از منشأ هندي است و در بغداد وارد مجسطي شده است. بدين ترتيب از سخن راجو چنين نتيجه مي گيريم که اين تقلب نه بدست اصحاب کليسا بلکه بدست مترجمان عربي مجسطي در متن پهلوي انجام شده است! ولي آيا راجو ما را دچار تناقضي سخت کرده که مجبور مي شويم به چنين توضيح عجيبي روي بياوريم يا اينکه توضيح ساده تر و بهتري براي اين عدم استفاده از مقادير بطلميوسي در امپراطوري روم وجود دارد؟
راجو هميشه فراموشکار است. وي چند صفحه قبل با آب و تاب توضيح مي داد که «در قرن چهارم در اروپا فرمان کتاب سوزي توسط امپراطوران مسيحي رومي به آتش کشيدن کتابخانه بزرگ اسکندريه توسط اوباش مسيحي، و تعطيلي مدارس فلسفي از سوي يوستينيانوس در سال 529 ميلادي، به فقدان دانش غيرمذهبي در دنياي مسيحيت انجاميد. به طوري که ژربرت برجسته ترين رياضيدان آن زمان کتاب قطور مشهوري نگاشت که موضوع آن چرتکه (اسباب بازي مهم کودکان امروزي) بود. پس از انصاف دور نيست که اگر بگوييم که چرتکه نقطه اوج دانش رياضيات در دنياي مسيحيت قبل از جنگهاي صليبي به شمار مي رفت.»30
حال بايد از راجو پرسيد که اگر وضعيت علم و دانش در امپراطوري روم در قرون 5 و 6 بدين وضعيت بوده است، چطور توقع دارد که اصلاحگران تقويم، کتابِ به غايت پيچيده و ثقيل مجسطي را از کتابخانه هاي سوخته بيرون بياورند و بخوانند و بفهمند؟!
کدام توضيح معقول تر است؟ آيا بايد بپذيريم که مترجمان متن مجسطي به عربي دروغگو بوده اند يا فريب خورده اند، فقط به خاطر اينکه در دوران تاريک و جهل امپراطوري روم در قرون 5 و 6 کسي به سراغ مجسطي نرفته است؟ يا اينکه به سادگي مجسطي را همانطور که مترجمان عربي آن مي گويند داراي منشأ يوناني بدانيم و عدم توجه به مجسطي را در قرون وسطاي مسيحي به دليل پس رفت و ناتواني علمي آن دوران قلمداد کنيم؟
مي توانيم براي توضيح اين روش نامعقول راجو، از کلام او که با زيرکي مخصوص خود مخالفانش را به تعصب و بي دقتي متهم مي کند، استفاده کنيم: «هر مشکل جديد با فرضيه حدسي تازه اي رفع مي شود. اين روش جمع آوري فرضيه ها براي دفاع از هر داستاني، هر چند هم که پوچ باشد، مي توان به کار برد. اين دقيقا فرايندي است که در آن از يک دروغ توسط هزاران دروغ ديگر محافظت مي شود.»31 توصيفي دقيق از کاري که راجو خود مشغول آن است.
7. يکي از منابع مورد نظر راجو کتابي است که در دهه 70 ميلادي به تحليل داده هاي رصدي مذکور در کتاب مجسطي پرداخت.32 نويسنده در اين کتاب نشان داده بود که بيشتر اين رصدها جعلي است يعني با محاسبه معکوس بدست آمده اند و نشان دهنده رصدهاي حقيقي نيستند. نيوتن ادعا مي کند که بطلميوس براي آنکه نظريه اش را درست جلوه دهد، اين رصدها را جعل کرده است. راجو به اين کتاب ارجاع مي دهد و نتيجه مي گيرد «از آنجا که مشاهدات ادعايي در مجسطي همه جعلي است و اين متون بعدها وارد کتاب شده اند، استفاده از آنها براي تعيين تاريخ متن مطلقا بي مورد است.»33
علاقه راجو به نفي يوناني بودن مجسطي تا به حدي است که نمي داند اين استدلال چه عواقبي دارد. اين رصدهاي به ظن او جعلي مطمئناً نمي توانسته اند در قرن سيزدهم با محاسبه معکوس در متن مجسطي قرار بگيرند. به اين دليل واضح که نسخ خطي عربي مجسطي امروزه موجود است و مي دانيم که تمام اين رصدها در آن نسخ آمده اند. بنابراين اين رصدهاي جعلي يا بدست مترجمان عربي اين نسخ وارد شده اند يا بدست منجمان ايراني يا هندي که متن پهلوي(!) مجسطي را آماده کرده اند. از طرف ديگر اگر اين رصدها همه جعلي و بي ارزش اند، تمامي نجوم دوره اسلامي که الگوهاي غلط نجوم بطلميوسي را به کار مي گرفتند، همه زير سوال مي رود. و آنگاه ديگر چه ارزشي دارد که بخواهيم در مورد شرقي يا غربي بودن اين چيز بي ارزش صحبت کنيم؟
ولي واقعيت چيز ديگري است. اول اينکه منبع مورد استناد راجو از زمان انتشار با مخالفتهاي بسياري روبرو شده است. مخالفان استدلال مي کنند که «دلايل نيوتن به غايت معيوب اند.»34 و «بر اساس تحليلهاي آماري ناقص و عدم توجه به روشهاي نجوم باستاني استوار است.»35  حتي کساني که با بعضي تحليلهاي نيوتن موافقند آن را به تمامي رصدها تعميم نمي دهند و محتاطانه تر سخن مي گويند.36 بنابراين اگر نتوان از سلامت تمامي گزارشهاي رصدي بطلميوس دفاع کرد، به هيچ عنوان نبايد آن را به تمامي رصدهايش تا حد وسيعي گسترش داد. عبدالرحمن صوفي نيز در مقدمه کتاب مهم صورالکواکب، معتقد است که رصدهاي موقعيت ستارگان ثابت در جداول مجسطي کار خود بطلميوس نيست بلکه وي آنها را از منلائوس که 41 سال پيش از او به رصد پرداخته اخذ کرده و مقدار حرکت تقديمي را  از آن زمان تا زمان خودش بدانها افزوده است.37 اين عمل به هيچ عنوان محاسبه معکوس نيست بلکه وي به دليل اعتبار رصدهاي قبلي موقعيت جديد ستارگان را از روي آن رصدها پيدا کرده است.
ب. در اينجا خوب است به يکي ديگر از ادعاهاي راجو دقت کنيم و آن را در بوته نقد بگذاريم. اين ادعا در ارتباط با نظام خورشيد ـ مرکز کپرنيک در قرن شانزدهم است. در اين قسمت در واقع راجو ادعاي خاص و جديدي ندارد، بلکه تنها با زيرکي مي خواهد از آب گل آلود ماهي بگيرد. مي دانيم که کپرنيک در کتابش از روشهايي مشابه منجمان مکتب مراغه براي حل مشکل معدل المسير استفاده کرده است. اين موضوع در دهه هاي اخير از سوي بعضي مورخان علم مانند صليبه38 و ادوارد کندي39 به بهترين وجه معرفي شده است. اين موضوع هيچ ارتباط مستقيمي با ويژگي اصلي اين کتاب يعني هيئت خورشيد ـ مرکز ندارد. راجو نيز خود از اين نکته مطلع است: «صرف نظر از خورشيد ـ محوري، اثر ديگر کپرنيک مدل رياضي اوست. شگفت است که اين اثر انقلابي، تقليدي است از مدل نجومي قديمي ابن شاطر.»40
اين سخن هم صحيح است و هم نادرست. براي اينکه امروزه شواهد خوبي وجود دارد که احتمالا کپرنيک روشهاي هندسي خود را براي حل مشکل معدل المسير از ابن شاطر گرفته است. ولي ويژگي انقلابي بودن کتاب کپرنيک به هيچ عنوان به اين روشهاي هندسي مربوط نمي شود! در واقع اگر اين الگوها از اين روش ها  استفاده نمي کردند نيز به اندازه کافي انقلابي بودند. کپرنيک مي توانست از روشهاي هندسي ابن شاطر و ديگر منجمان مراغه براي حل اشکال معدل المسير استفاده نکند و همچنان خصلت خورشيد مرکز بودن را به عنوان يک ويژگي انقلابي در الگويش داخل کند. بنابراين ويژگي انقلابي الگوي کپرنيکي به هيچ وجه با اقتباس هاي او از ابن شاطر و ديگر منجمان اسلامي ارتباط مستقيمي ندارد. راجو مي خواهد از يک اقتباس غيرانقلابي، يک انقلاب تقليدي بسازد. اينکه «الگوي قمري کپرنيک به طور کامل با الگوي ابن شاطر يکسان است»41، نشان از انقلابي بودن الگوهاي ابن شاطر و دزدي اين انقلاب نيست. بلکه تنها به دليل اين است که در نظام کپرنيکي هنوز زمين، مانند الگوهاي زمين مرکز ابن شاطر، مرکزِ افلاک ماه محسوب مي شود و در نتيجه اين دو الگو «کاملا» يکسان هستند. ولي اين يکساني هيچ خصلت انقلابي اي به آن نمي دهد. راجو چنان به سرعت مسير حرکت خود را تغيير مي دهد که مخاطب نمي تواند تغيير حرکت او را تشخيص دهد. درست يک صفحه پس از اين سخنان، راجو همين خصلت انقلابي را هم (که گفته بود انقلابي تقليدي است) از کتاب کپرنيک حذف مي کند: «اين امر که کپرنيک هيچ نيت انقلابي نداشت بعدها با مقدمه ملتمسانه کتابش خطاب به پاپ پل سوم به وضوح مشخص شد.... (البته مي توان داستان بزرگ يک انقلاب را با عرضه فرضيههاي درباره اين که شخص ديگري آن مقدمه را نوشته است و غيره نجات داد.)»42
معلوم نمي شود که بالاخره راجو چه در ذهن دارد. اگر مي گويد که کپرنيک ايده هاي انقلابي اش را از ابن شاطر دمشقي دزديده است پس ديگر چرا تلاش مي کند نشان دهد که کپرنيک انقلابي نبوده است. اگر ايده هاي کپرنيک انقلابي نبوده، پس چه چيز مهمي را دزديده است؟ ولي اگر منظور راجو اين است که کپرنيک کار خود را انقلابي نمي دانسته بلکه آنرا تقليدي از الگوهاي ابن شاطر معرفي کرده با متن اين کتاب کاملا مخالف است. زيرا در اين کتاب وي هيچ اشاره اي به ابن شاطر نمي کند. تا اينجا تحليلي از بعضي از مهمترين ادعاهاي مطرح شده در اين جزوه کوچک ارائه شد که اميدوارم بتواند براي روشن شدن بعضي افراط و تفريطهادر فهم تاريخ ارزشمند علم اسلامي کمک کند.
* باتشکر از اساتيد محترم دکتر معصومي همداني، دکتر کرباسي زاده و دکتر شيخ رضايي که دست نويس اوليه اين متن را ملاحظه کردند و نکاتي را گوشزد نمودند. البته مسئوليت اشتباهات احتمالي در اين متن مسلما بر عهده ايشان نيست.
** دانشجوي دکتري تاريخ و فلسفه علم در مؤسسه پژوهشي حکمت و فلسفه ايران
 
پي نوشت ها
1. سي. کي. راجو، آيا علم ريشه در غرب دارد؟ ترجمه سيدعبدالحميد ميرحسيني و رويا کيان فر، مرکز مطالعات و همکاريهاي علمي بين المللي و انتشارات اميرکبير، تهران، 1391، ص 15  //  2. پروفسور راجو به دليل يک تصحيح بحث انگيز در نظريه نسبيت اينشتين موفق به دريافت جايزهTelesio-Galileiدر سال 2012 شده است.  //  3. ص. 49 و 50  //  4. از جلوه هاي مفرح ترجمه فارسي اين کتاب آن است که همه جا کتاب اصول اقليدس به کتاب عناصر اقليدس ترجمه شده است. يا کلمه epicycle که هر کسي کوچکترين آشنايي با تاريخ نجوم اسلامي داشته باشد مي داند که معادل يوناني «فلک تدوير» است به همان صورت «اپيسايکل» باقي مانده است! اين خود نشان از آشنايي مترجمان با موضوعي دارد که در آن دست به ترجمه زده اند.  //  5. ص. 49  //  6. ابن نديم، تصحيح رضا تجدد، ص. 327  //  7. ابن نديم، ص 325  //  8. ترجمه تاريخ الحکماي قفطي، به کوشش بهين دارايي، دانشگاه تهران، صص 135 - 137  //  9. قفطي، ص 86  //  10. تاريخ اليعقوبى، (م بعد 292)، بيروت ، دار صادر، بى تا.ج‏1،ص:133  //  11. تاريخ يعقوبي، ص 120  //  12. کتاب الزيج الصابي، للبتاني، تصحيح کرلو نالينو، طبع في مدينة رومية، ص 100  //  13. يکي از نکات حاشيه اي در اين کتاب که مي تواند موجب سرگرمي باشد اين است که نويسنده بارها از جنگهاي صليبي در تولدو و اسپانيا نام مي برد. در حالي که اصطلاح جنگهاي صليبي به جنگهايي اطلاق مي شود که در فاصله قرن يازدهم تا سيزدهم در اروپاي شرقي بين نيروهاي کليساي کاتوليک و ارتدکس با ارتش مسلمانان سلجوقي و فاطمي به وقوع پيوست. اين جنگها هيچ ربطي به جنگهاي بين مسلمانان با نيروهاي اسپانيايي در غرب درياي مديترانه در قرن 15 ميلادي ندارد.
14. Uni.Biblio.Leiden-OR 0680., f. 1a  //  15. Tunis-0478, f. 1a  //  16. Codex Leidensis (MS OR 399.1)
17. ص. 41  //  18. صص. 39 - 40
19. G.J. Toomer, Ptolemy’s Almagest (London: Gerald Duckworth & Co., 1984), p. 341.  //  20. O. Pedersen, A survey of the Almagest (Odense, 1974), p. 250.
21.ص. 50  //  22. ترجمه صورالکواکب عبدالحمن صوفي رازي، خواجه نصيرالدين طوسي، تصحيح سيد معزالدين مهدوي، بنياد فرهنگ ايران، 1351، ص 27
23. V. V. Kalashnikov, G. V. Nosovsky, and A. T. Fomenko, Geometric and statistical methods ofanalysis of star configurations: Dating Ptolemy's Almagest (Boca Raton, Florida, 1993).  //  24. A. K. Dambis and Yu. N. Efremov, “Dating Ptolemy's Star Catalogue Through Proper Motions: The Hipparchan Epoch”,JHA, xxxi (2000) p. 134.
اين منبع نشان مي دهد که داده هاي مورد استفاده در Geometric and statistical methods… بسيار معدود است و اين به دليل نبود کامپيوترهاي پيشرفته در زمان نگارش آن بوده است. اين منبع با استفاده از داده هاي رصدي بسيار بيشتر در مجسطيبا کامپيوترهاي امروزي و مقايسه معقولتر آنها با هم، همان تاريخ منطقي حدود قرن دوم ميلادي را براي مجسطي بدست آورده است.
25. V. V. Kalashnikov, G. V. Nosovsky, and A. T. Fomenko, Geometric and statistical methods ofanalysis of star configurations: Dating Ptolemy's Almagest (Boca Raton, Florida, 1993)., p. 268
26. ص. 31  //  27. صص. 45، 46 و 47  //  28. نسخه کتابخانه مجلس، 6128، برگ 1  //  29. ص 54  //  30. ص. 24  //  31. ص. 55
32. Robert R. Newton, The Crime of ClaudiusPtolemy (Baltimore and London: The Johns Hopkins University Press, 1977)
33. ص. 52
34. Bernard R. Goldstein of the University of Pittsburgh in Science, February24, 1978, p. 872  //  35. Noel M. Swerdlow of the University of Chicago, Victor E. Thoren of Indiana University, andOwen J. Gingerich of Harvard University, in Scientific American, March 1979, p. 93, American edition
ديگراني که به شيوه مشابه سخن گفته اند عبارتند از:
Noel M. Swerdlow, ”Ptolemy on Trial, ” in The American Scholar, Autumn 1979, pp. 523-531; Julia Neuffer,”´Ptolemy’s Canon´ Debunkedه” in Andrews University Seminary Studies, Vol. XVII, No. 1, 1979, pp. 39-46; OwenJ. Gingerich in the Quarterly Journal of the Royal Astronomical Society, Vol. 21, 1980,pp. 253-266, 388-399, Gingerich in ibid, Vol. 22, 1981, pp. 40-44.  //  36. K.P. Moesgaard, ”Ptolemy’s Failings,” Journal for the History of Astronomy, Vol. XI, 1980, pp. 133-135
ولي همين محقق در نقدي که بر کتاب نيوتن نوشته است، (JHA, xi (1980))به وضوح با تعميم هاي او مخالفت کرده. وي در همان سال طي مقاله اي سعي مي کند سخنان نيوتن را تصحيح کند:
K. P. Moesgaard, "The Full Moon serpent: A foundation stone of Ancient astronomy",Centaurus, xxiv (1980), 51-96.
37. ترجمه صورالکواکب عبدالحمن صوفي رازي، خواجه نصيرالدين طوسي، تصحيح سيد معزالدين مهدوي، بنياد فرهنگ ايران، 1351، ص 22
38. George Saliba, "Arabic Astronomy and Copernicus," Zeitschrift fur Geschichte der Arabisch-IslamischenWissenschaften, Vol. 1 (1984), pp. 73-87.  //  39. Kennedy, Edward S. and Ghanem, Imad. The Life and Work of Ibn al-Shatir, an Arab Astronomer of the Fourteenth Century. Aleppo: History of Arabic Science Institute, University of Aleppo, 1976.
40. ص 62  //  41. ص 63، به نقل از
Swerdlow, N.M., O. Neugebauer: Mathematical astronomy in Copernicus' De revolutionibus. New York : Springer, 1984 , p. 47
42. ص 64.

 

 

حكمتِ طبيعت

PDF چاپ نامه الکترونیک

حكمتِ طبيعت

امتيازات و ارزش‌هاي «فن سماع طبيعي»
سيد مسعود رضوي ـ بخش اول

 

 بازخواني

تاريخ نوين ايران، بي‌شك با مشروطيت و عصر موسوم به رستاخيز در ارتباط است. روزگاري كه شعاعِ نخستين طليعه‌هاي آن در جنگ‌هاي ايران و روس، مقارن سلطنت فتحعليشاه قاجار به چشم آمد و در امنيت دراز مدتِ حكومت ناصرالدين‌شاه به درخواستهاي انقلابي مشروطيت و قانون‌خواهي پيوند خورد. علل و اسبابي كه موجب پديد آمدن اين دگرگوني عظيم و تاريخي شد، بسيار است و تاكنون مطالعات و پژوهش‌هاي فراواني در اين زمينه انجام و منتشر شده است. آنچه امروزه بر سرِ آن اجماع داريم، مقدمات فرهنگي اين تحوّل عظيم و تغيير چشم‌اندازهاي فكري و باورهاي عمومي مردم ايران در جهت يك انقلاب تمام عيار و دگرگوني‌ بنيادهاي نظم كهن بوده است. در حقيقت، نخست يك انقلاب فرهنگي و فكري رخ داد كه نگاه و تصور و آرمان‌ها و عقايد ملّت را نسبت به خود و جهان و حقوق انسان و مباني قانون و سياست و فرهنگ تغيير داد، و سپس عقبه‌هاي سياسي و اجتماعي بزرگ پديدار شد. اين تحول فرهنگي، از عرصه‌هاي زباني و فكري مايه مي‌گرفت. به درستي گفته‌اند كه انتشار روزنامه‌ها و تحوّل در نثر پارسي، مقدمه نهضت فكري مشروطه و رستاخيز فرهنگي ايران بوده است. اگر از حيث سياسي به مشروطه بنگريم، چالش بزرگ و نابساماني‌ها و آسيب‌هايي كه قبل، حين و پس از آن رخ داد، تيره و تار به نظر مي‌آيد و حتي برخي محققان را به نگاهي انتقادي و سلبي متمايل ساخته است. در حالي كه اگر منظر فرهنگي و زباني و فكري را مقدّم و بنياد پژوهش‌هاي مربوط به مشروطيت قلمداد كنيم، به جهان روشن و سرشار از تحوّل و پيشرفتي مي‌رسيم كه بزرگترين نتيجه آن، پديدار شدن يك ملت با مباني مشترك هويتي و افق روشن منافع ملي و جهت‌گيري به سوي توسعه و تجدّد و پيشرفت‌هاي متناسب با وضع نوين جهان خواهد بود.
بجز روزنامه‌ها، نهضت يا تحرك بزرگ ديگري نيز قابل ذكر است كه با دو جنبه زباني و فكري تحولات مشروطه ارتباط وثيق دارد. آن تحول، به نهضت ترجمه موسوم است كه از برگردان‌هاي سهل و ساده نوول‌هاي رمانتيكِ بازاري و تاريخي غربي، تا ترجمه‌هاي خوب و دقيق از آثار علمي و فلسفي و ادبي غرب را شامل مي‌شود. برخي از مترجمان بزرگ عصر مشروطه، در زمره پيشوايان فكري نهضت بوده‌اند و آثارشان نقش مهمي در تغيير ذائقه و رويكرد و انديشه ملي داشته است. استاد دكتر محمدرضا شفيعي كدكني در سراسر كتاب مفصّل «با چراغ و آينه»، وجه ادبي اين تحوّل و تأثير را از دوران ماقبل مشروطه تا دهه پنجاه خورشيدي مورد بررسي قرار داده‌اند و افق گشايي ادبيات و شعر نوين ايران را مستقيماً محصول همين ترجمه‌ها و تجارب برآمده از آن دانسته‌اند. با اين حال، نبايد دامنه ترجمه و پارسي‌نويسي را، تنها در رابطه با برگردان متون فرنگي ـ فرانسه، انگليسي و آلماني ـ دانست. يك وجه ديگر آن، ترجمه مواريث كهن و آثار كلاسيك ايراني و ذخاير تمدن اسلامي است. امري كه به تدريج موجب روي آوردن بسياري از عالمان و فضلاي بزرگ ديني به نگارش و نثر پارسي شده و نهايتاً آثاري عامتر، براي مخاطبان ايراني و داراي نثر معيار و قابل فهم براي معاصران پديد آورد. برخي از استادان فلسفه كلاسيك و حكمت اسلامي در مدرسه‌هاي مروي و سپهسالار و ديگر مراكز و مدارس و محافل علمي، نقش مهمي در اين زمينه ايفا كردند و همين گروه از حكما كه به حكيمان مكتب تهران اشتهار دارند، تقرير مجدّد و مبتكرانه‌اي از فلسفه اسلامي ارائه دادند كه راهگشاي توافق و علاقه نسل‌هاي بعدي به سه شاخه بزرگ و تناور حكمت كلاسيك اسلامي شد: حكمت مشاء، حكمت اشراق و حكمت متعاليه.
ورود برخي از اعاظم و اساتيد اين جريان به نهادهاي نوين آموزشي، نظير دانشسراي عالي و دانشكده‌هاي ادبيات و معقول و منقول نيز تركيب و تلفيقي موفقيت‌آميز از دو شيوه تدريس و تحصيل و پژوهش ايجاد كرد كه سلسله پرباري از دانشوران و آثار مفيد فلسفي و كلامي و ديني را در عصر ما پديد آورد. چهره برجسته و درخشاني كه در عرصه ترجمه و ديگر عرصه‌هاي تحول فكري در اين دوران قابل ذكر است، محمدعلي فروغي، ملقب به ذكاءالملك دوم است كه به همراه پدر و برادر و فرزندانش، سه نسل از افراد اثرگذار و فرهنگ‌آفرين معاصر بوده‌اند كه در عوالم مختلفي همچون سياست و مسائل اجتماعي و فرهنگ و ادب و معماري و ... اثر نهاده‌اند. داوري‌هاي مختلفي درباره اين مرد و رفتار سياسي و زندگي فرهنگي و عقايد و انگيزه‌هايش ارائه شده است، به نحوي كه برخي او را خائن و وابسته و فراماسوني عالي‌رتبه براي خدمت به بيگانگان قلمداد كرده و گروهي او را از برجسته‌ترين نخبگان و نوابغ خدمتگزار مملكت و فرهنگ معرفي نموده‌اند. صرف‌نظر از همه اين مناقشات و داوري‌ها، در يك نكته نمي‌توان ترديد كرد و آن، تأثير مثبت وي در ايجاد زبان نوين فلسفي و اصطلاح‌يابي و اصطلاح‌سازي گسترده براي نوسازي و تجديد حيات فلسفه در زبان پارسي روزگار نوين است. اثر مهم و مشهور فروغي به نام «سير حكمت در اروپا» كه ترجمه‌اي آزاد و شيرين و بسيار عالي از يك اثر فرانسوي است، امروزه از اصل آن اثر شهرت و اهميت بيشتري دارد. همچنين ترجمه برخي متون يوناني و رساله دكارت و برخي خطابه‌ها و مقالات وي كه امروزه از مراجع مهم و كلاسيك فلسفه در ايران و زبان فلسفي معاصر پارسي محسوب مي‌شود. اينها گوشه‌اي از دستاوردهاي فروغي است.
وجه ديگر كار فروغي در عرصه فرهنگ، تمايل او به بازيابي و تصحيح انتقادي و احياي متون كلاسيك و مواريث كهن ايراني و اسلامي است. نخستين تصحيح‌ها و كتب‌ درسي، با استفاده از شاهنامه و رباعيات خيام و آثار شيخ مصلح‌الدين سعدي و ارائه مقالات و كتب و خطابه‌هايي در ترغيب جوانان به فرهنگ نياكان، نشان‌دهنده گرايش خاص فروغي و اهتمام او به ميراث تمدن اسلامي و ايراني است. اما اين امر، تنها به ادبيات و شعر پارسي محدود نبود، بلكه وي بنيان‌گذار ترجمه نوين آثار كهن فلسفي، از عربي به پارسيِ همروزگار و امروزين نيز محسوب مي‌شود. شاهد اين مدعا، كتاب مستطاب «فنون سماع طبيعي» (آسمان و جهان/ كون و فساد)، اثر شيخ‌الرئيس ابوعلي‌سيناست كه در نوع خود نماد و نمونه‌اي بي‌مانند و سرآغاز اين نوع كارهاي فرهنگي در دوران ماست.
فروغي، جداي از علاقه فراواني كه به آثار قديم و فرهنگ نياكان داشت، هدفي ملّي و آموزشي را نيز جستجو مي‌كرد. به نظر او «... تكليف ايرانيان دانش دوست اين است كه وسايل بهره‌مندي از آن كتاب‌ها را براي همگان فراهم سازند، يعني اصل آنها را پاكيزه و درست به چاپ برسانند و هم به فارسي روان درآورند و اگر مشكلاتي دارند توضيح كنند تا كساني كه در زبان عرب تسلّط ندارند از آنها بي‌بهره نمانند يا مجبور نشوند همه را نزد استاد بياموزند زيرا از اين پس معلوماتي كه دانش‌طلبان بايد تحصيل كنند به اندازه‌اي فراوان است كه مجال نمي‌دهد مانند زمان‌هاي پيش، اوقات خويش را به فرا گرفتن زبان و حلّ مشكلات آن كتابها در نزد استاد مصروف سازند...» (فن سماع طبيعي، مقدمه، ص2)
نياز به تذّكر نيست كه پيش‌بيني فروغي يكسره درست و كاملاً دقيق است و امروزه به وضوح مي‌‌بينيم كه اين نيازها به همان صورت كه او گفته وجود دارد و دايره و عناوين علوم ضروري و دانش‌هاي مقدماتي چنان گسترش يافته كه امكان تمركز بر روي يك يا دو متن طي سنوات طولاني وجود ندارد يا لااقل براي عده بسيار اندكي از مردم ممكن و ميسّر است. در اين زمينه، بهترين گزينه از سوي فروغي عرضه شده و يكي از آثار سرسلسله و نماد خرد ايرانيان و برجسته‌ترين دانشور جهان اسلام، ابوعلي سينا برگزيده شده تا به زبان پارسي فاضلانه، اما نوين و دقيقي ترجمه شود. بخش طبيعيات از «شفاي» بوعلي كه هم معرفي انگاره‌هاي علم طبيعي از نظرگاه سنّتي حكماي ايران در دوره اسلامي است و هم مقارنه‌اي با علم جديد كه مبنا و منظري عقلي و تجربي دارد ايجاد مي‌كند. فروغي در اين باره توضيح داده است و اين توضيح نشان مي‌دهد كه او در اين زمينه تا چه اندازه خردمندانه و محتاط و محيط عمل كرده است:
«اينجانب كه همه عمر گرفتار مشاغل دولتي بودم، از آنجا كه به علم و معرفت عشق داشتم و نيز اشتياق به اين كه بتوانم كار تحصيل علم را بر دانش‌پژوهان آسان كنم، تفنن و تفريح خود را در تأليف و ترجمه كتب يافتم و از جمله هوس‌ها كه در دل پروردم اين بود كه حكمت قديم و جديد را به دسترس طالبان علم بگذارم، و چون در حكمت مشا كتابي معتبرتر از شفا نيست با بال شكسته انديشة بلندپروازي به سرم زد و بر آن شدم كه هر اندازه از آن كتاب گرانبها را بتوانم به فارسي درآورم. اما  البته به تنهايي جرأت اقدام به چنين امري نمي‌كردم و اگر دوستان دانشمندم تشجيع نمي‌فرمودند اين جسارت نداشتم. مخصوصاً استاد ارجمند جامع معقول و منقول، آقاي آقا شيخ محمدحسين معروف به فاضل توني استاد دانشگاه تهران مرا به اين كار تشويق بليغ فرمود و از همه جهت، چه در تصحيح اصل كتاب و چه در ترجمه و توضيح مشكلات، از هيچ گونه مساعدت دريغ ننمود، چنان كه من سپاسگزاري نتوانم كرد، جز اينكه آن دانشمند از راه عشق به معرفت و خدمت به علم و حكمت آنچه كرد بي‌مضايقه و منّت بود و از اين رو من دل پيدا كردم و دست به كار بردم. چون مقداري از آن ترجمه صورت پذيرفت جناب آقاي علي‌اصغر حكمت وزير فرهنگ از اين امر آگاه شده اينجانب را بر شتاب به انجام ترجمه ترغيب نمودند و چاپ آن را تعهد فرمودند.» (ص3)
پس از چاپ اين ترجمه كه مشتمل بر بخشي از طبيعيات شفا بود، و استقبال اهل فرهنگ و دانايان از اين اثر، فروغي مصمم شد كه مابقي طبيعيات را هم بر آن بيفزايد و ضمناً برخي نقايص بخش نخست را نيز اصلاح كند. «... از خوانندگان تمنّا كرده بودم كه اگر عيب و نقصي در كتاب مشاهده فرمايند اينجانب را آگاه سازند. بعضي از دوستان تذكراتي دارند و مخصوصاً دانشمند معظم‌ جامع معقول و منقول آقاي ميرزامهدي آشتياني، مستشار محترم ديوان كشور و استاد دانشگاه تهران، از روي كمال محبت و نظر به فرط دلبستگي كه به علم دارند، دامن همّت بر كمر زده، كتاب را از آغاز تا انجام مطالعه و با اصل تصنيف شيخ الرئيس ابوعلي‌سينا مقابله نموده، برخوردند به اينكه چون اين مقابله در موقع نگارش و چاپ كتاب به عمل نيامده بود اغلاطي روي داده و در بعضي جاها كلمات و عباراتي از قلم افتاده... و با اهتمام كاملي كه در اين باب به كار بردند آن موارد را يادداشت نموده و مرا از آن آگاه ساخته و بر من و همه دانش پژوهان منت گذاشتند و بعضي اصلاحات و بهبودي‌ها هم به نظر خود اينجانب رسيد كه فايدة كتاب را افزون مي‌ساخت بنا بر اين مناسب دانستم كه در اين هنگام كه ترجمة دو فن ديگر از كتاب شفا ينز آماده شده و بايد به چاپ برسد، چاپ فن‌ اول را هم تجديد كنم تا آن فوايد نيز حاصل شود... و اينك ترجمة سه فن از فنون طبيعي كتاب شفا به نيكوتر وجهي به نظر دانش طلبان مي‌رسد و اينجانب خود را مكلف مي‌دانم كه باز از آقاي فاضل توني كه در ترجمة بقيه كتاب نيز با اينجانب بي‌دريغ همراهي فرمودند سپاسگزاري نمايم. آقاي آشتياني هم از مقابلة آنها با اصل و تذكرات سودمند مضايقه نفرمودند و بر امتنان اينجانب افزودند...»(صص9و10)
باري اين اثر مهم، به قلم محمدعلي فروغي، به مشورت و راهنمايي محمدحسين فاضل توني و با ويرايش و اشراف ميرزا مهدي آشتياني، طي چندين سال آماده شد و دو نوبت توسط دو تن از وزراي معارف‌پرور، يعني علي‌اصغر حكمت و اسماعيل مرآت از سوي وزارت فرهنگ به چاپ رسيد. پس مي‌توان ترجمة «فنون سماع طبيعي» را از مهم‌ترين متون پارسي فلسفي قلمداد كرد و در عداد ترجمه‌هاي بزرگي نظير برگردان تفسير طبري به فارسي كهن‌در عهد سامانيان، يا ترجمة رسالة قشيريه و كتاب التعرّف از مترجمي ناشناخته در سدة هفتم يا بازنويسي پارسي آثار مسكويه رازي در اخلاق توسط خواجه نصير‌الدين توسي و ديگران قلمداد كرد. ذكاء‌الملك، به شهادت يادداشت‌هاي روزانه‌اش كه مربوط به دوران جواني اوست و در سالهاي اخير يافته و توسط استاد فقيد ايرج افشار تصحيح و منتشر شد، همواره به ديدار و مباحثه و مشورت با علماي راستين و عقلاي روحاني اشتياق و رغبتي فراوان داشته و به تجليل و تكريم نام‌ ايشان را مي‌برده است.
او خود را شاگرد ايشان در عرصه‌هاي حكمت و علوم عقلي مي‌دانست و در مراكز مهم تدريس فلسفه و كلام و علوم اسلامي، به ويژه مدرسة سپهسالار، از درس ايشان بهره مي‌گرفت. به همين جهت، كارش اصالتي درخور داشته و بي‌اغراقي سرمشق نثر فلسفي پارسي در روزگار ما انگاشته مي‌شود. هم نثر پارسي فلسفي در ترجمة «فلسفة غرب» و هم نثر پارسي در تقرير و بيان مجدد «حكمت اسلامي».
نثر فروغي ، البته سهل و ممتنع است اما قدري اطناب دارد. او در بيان مفاهيم، پي‌درپي از واو عطف استفاده مي‌كرد و عبارت را به فعل‌هاي پايان جمله نمي‌شكست و كوتاه نمي‌كرد. گاهي تمام يك جستار يا پاراگراف را مي‌بايد يك نفس خواند تا به آخر عبارت رسيد. اما قدرت و وضوحي كه در بيان مفاهيم و مسائل دارد، حس ناخوشايند يا تعقيد نامطلوبي به ذهن متبادر نمي‌كند. البته «فنون سماع طبيعي» كتابي فني و تخصصي است و اهل اصطلاح و طلّاب و دانشجويان فلسفه اسلامي كه مقدمات و اصطلاحات را مي‌شناسند به اين نوع كتب و منابع رجوع مي‌كنند، حتي «سير حكمت در اروپا» هم‌كتابي فني و تخصصي است، اما انصاف بايد داد كه نثر فروغي مثل آب روان است و اگرچه برخي ادباي معاصر خرده‌هايي بدان گرفته‌اند (نظير دكتر سيروس شميسا در «سبك شناسي نثر»)، بازهم از سرچشمه‌هاي نثر مرسل علمي و فلسفي و حتي سياسي روزگار ماست.  فروغي در ترجمة اصطلاحات حكمت اسلامي، روشي متعادل و تركيبي را پيش گرفته و اصلاً مقيّد و پاي‌بند به كيفيت يگانه و ويژه‌اي در اين عرصه نيست. هرجا كه لازم بوده، از اصطلاح قديم و مألوف، و هركجا كه شايسته ديده است با اصطلاحي نو و حتي بر ساختن واژه‌‌اي فنّي، به بيان مطلب مي‌پردازد. در حقيقت اوج هنر او را بايد در همين زمينه دانست، چه آن كه افادة معنا، به وضوح و به گونه‌اي كه رافع نياز معاصران باشد، فلسفة كارها و ترجمه‌هاي او را سامان بخشيده است. تعادلي كه بيانگر احاطة او به موضوع، و نيز تسلطش به زبان‌هاي مقصد و مرجع است، به همراه مساعدت و مشورت استادان بزرگ حكمت اسلامي، به «فن سماع طبيعي» اعتلايي در خور مي‌بخشد تا ضمن نو بودن و معاصر بودن، بخش مهمي از اصطلاحات اصيل و متعارف در سنت حكمت كلاسيك را نيز حفظ و بازتوليد نمايد. همين احاطه و احالة به فرهنگ كهن، به‌ويژه تسلط بر ادب پارسي و متون سنتي، در ترجمة فلسفة غرب هم به كار او آمده و برابر نهادهاي متعادلي در آن حوزه را نيز در اختيارش قرار داده است. فروغي اگرچه باوري عميق به اصالت و اعتبار و قدرت زبان مادري دارد، اما از در افتادن به دام سره‌نويسي و باستان‌گرايي حذر مي‌كند و بايد اين نكته را گفت كه وجود او در دوره‌اي كه نوعي تفكر افراط‌ گرايانه و باستان گرايانه و ناسيوناليستي در سياست رواج يافت و سلطة خود را به فرهنگ و هنر و انديشه نيز تحميل مي‌كرد نعمتي بزرگ بود. نعمتي كه در مقابل انديشه‌هاي معيوبي كه در پي تغيير خط و جعل تاريخ و تحميل واژگان عجيب و غريب، شبيه دساتير بودند، مقاومت كرد و از صدمات آن كاست. اين فكر و اسلوب معتدل، البته در عرصه و جانب نثر تازي‌گرا و عربي‌پسندي كه نزد برخي حوزويان و حاملان علوم سنتي مطلوب بود نيز تأثيري مثبت بر جاي نهاد و از شدت عصبيت ايشان كاست تا آشتي و آشنايي مطلوبي ميان نسل‌هاي جديد و علوم قديم به وجود آيد و تسلسل فرهنگي در تاريخ ايران دچار گسست نشود. در ميان اين گروه، علاقه به عربي‌نويسي چنان است كه نگارندگان علوم دينيه به زبان پارسي را تحقير كرده و آن را نشان كم‌سوادي و بلكه عين بي‌سوادي معرفي مي‌كردند. تنها در شعر و غزل و برخي مكاتيب يا برخي رسائل عامه‌پسند به زبان مادري مي‌نوشتند و حتي در مكاتيب و منشآت نيز چنان واژگان عربي و علمايي را به كار گرفته و رنگ بلاغت سنتي و تعقيدهاي معطوف به اين نوع شيوه‌ها در آن ديده مي‌شود. فروغي در تأليفات خود، اعم از مقالات و ترجمه‌ها و نامه‌ها، و نيز در خطابه‌هاي خود و حتي درسنامه‌هاي علمي، به نوعي از اعتدال و همپوشاني لطيف ميان همة شيوه‌ها و گرايش‌ها دست يافته كه گاهي انسان را دچار حيرت مي‌كند. نثر او، البته زيبايي‌هاي نثر قائم‌مقام را ندارد، سادگي و جمال ادبي نثر دهخدا و ميرزاحبيب اصفهاني را نيز فاقد است، اما در مقايسه با نثرهاي خوبي نظير آخوندزاده، ناظم‌الاسلام كرماني، زين‌العابدين مراغه‌اي، وثوق‌الدوله، فاضل جمي و ... به آرايه‌هاي ادبي رغبتي ندارد، اما در عوض وضوح و صراحت و سادگي بيشتري دارد كه خواننده را از زحمت و ابهام در تفهيم و ادراك رها مي‌سازد. نمونه زير از مقدمة «فن سماع طبيعي» در اين زمينه گوياست: «شيخ‌الرئيس و همچنين ارسطو، گاهي از اوقات لفظ حركت را چنان به كار برده‌اند كه كون و فساد را هم شامل مي‌شود وليكن اين بر سبيل مسامحه است و هر وقت به صراحت خواسته‌اند سخن بگويند حركت را در امر تدريجي گفته‌اند چنان كه خواهيد ديد. خلاصه چون در احوال موجودات جهان نظر كردند، به زودي و آساني توجه شد به اين‌كه اجسام فلكي حركاتشان مستدير است يعني چرخي است و جمعاً در گرد مركز جهان، يعني مركز كرة زمين در گردش‌اند و اين حركت دائمي است و هيچ وقت از اين حركت بازنمي‌ايستند به خلاف اجسام سفلي و عنصري كه گاه متحرك‌اند و گاه ساكن و هر وقت متحرك مي‌شوند حركتشان مستقيم است و آنها دو قسم‌اند بعضي جان دارند بعضي ندارند. آنها كه جان دارند مانند گياه و حيوان، جان آنها را حركت مي‌دهد و انسان و جانوران ديگر حركت ارادي هم دارند اما آنها كه جان ندارند حركت‌هايي دارند كه مانند حركت جاندارها به سبب جان يا اراده نيست كسي هم آنها را به حركت نياورده است چنان كه خاك و آب يعني هر چيز خاكي مانند سنگ و آهن، و هر چيز آبي يعني مايع را چون رها كنند برحسب طبع سرازير يعني به سوي مركز حركت مي‌كند، و هر چيزي كه از جنس هوا يا آتش است اگر رها كنند بطبع بالا يعني به سوي فلك مي‌رود. پس چنين پنداشته بودند كه هر يك از اين عناصر مكاني دارد كه چون در آن مكان باشد ساكن است و به خودي خود حركت نمي‌كند و چون در آن مكان نباشد به خودي خود به سوي مكانش مي‌رود. و مركز را مكان خاك پنداشته بودند و مكان آب را روي خاك و مكان هوا را روي آب و مكان آتش را روي هوا به جانب فلك. پس معتقد شدند كه در عناصر قوه‌اي هست كه چون در مكان خود باشد آن را ساكن مي‌كند و چون در مكان خود نباشد آن را به سوي آن مكان حركت مي‌دهد و آن قوه را طبيعت خواندند، و مكان هر عنصر را مكان طبيعي، و حركت به سوي مكان طبيعي را حركت طبيعي خواندند...» (صص 17 و 18)
انتخاب طبيعيات شفا براي ترجمة پارسي، به جز علاقه‌اي كه استاد فروغي به شيخ‌الرئيس ابوعلي‌سينا داشته است، از هوشمندي‌هاي ويژة او نيز حكايت مي‌كند. چه آن‌كه اولاً در زمان او، توجه به علوم تجربي و طبيعي كه مايه و اصل قدرت غربيان پنداشته مي‌شد رو به فروني داشت و فروغي مي‌خواست به هم ميهنان بياموزد كه «راست است كه در چهارصدسال گذشته اروپائيان علم و حكمت را بسيار ترقي داده و بلكه ديگرگون ساخته‌اند و ليكن معارف قديم هم يكسره دورانداختني نشده و به چندين جهت ما را به كتاب‌هاي پيشين نياز است. نخست اين‌كه آثار پدران ماست. دوم اين‌كه تاريخ علم و حكمت از آنها برمي‌آيد. سوم اين‌كه گذشته از سير تاريخي علم كه شناختنش هميشه محل حاجت است، بسياري از آن كتاب‌ها به خودي خود مورد استفاده است و منسوخ نمي‌شود...» (ص2)
دوم اين‌كه ابوعلي سينا و آثارش سرچشمه و نماد خرد و دانايي، و ماية مباهات و اعتبار فرهنگ و دانش و تمدن ماست.
سوم اين‌كه آثار بوعلي به صورت قابل اعتمادي در دسترس و هنوز به مثابه متون آموزشي و درسي در حوزه‌هاي علمي و حكمي محل توجه بوده و استادان و متخصصان برجسته‌اي همچون فاضل توني و ميرزاي آشتياني بر مطالب و مصطلحات و شروح آن وقوف استادانه و دقيقي دارند و به اعتبار دوستي و ملازمت فروغي با ايشان، از هرگونه مشورت و مساعدت ايشان بهره‌ها تواند اندوخت.
چهارم اين كه، شرف‌الملك و شيخ‌الرئيس ابوعلي سينا، آثار حكمي خود را تنها به عربي تحرير و تأليف نفرموده و آثار مهمي همچون دانشنامة علايي نيز در دسترس است. مجموعة مصطلحات غني و برگردان‌هاي بي‌مانند پارسي كه در دانشنامه علايي ديده مي‌شود، ذخيره بي‌همتاي ترجمه حكمت مشاء و فلسفه سينوي محسوب مي‌شود، لذا بهره‌گيري از اين ذخيره اصطلاحي و زباني، به همراه آثار ديگري چون « درة‌التاج» قطب‌الدين شيرازي و «مصنفّات» افضل الدين مرقي كاشاني و برخي آثار و شروح خواجه‌نصير‌الدين توسي و... امكان درجه اولي براي مترجم شفا و ديگر آثار ابن‌سينا در اختيار مي‌گذارد. بالاخره اين نكته نيز شايان ذكر است كه فروغي در بحبوحة جريان افراطي سره‌گرايي كه از مرد دانشمندي چون كسروي تا وابستگان فرهنگستان رضا شاه را مجذوب خود ساخته بود، اين پيام را به همگان عرضه داشت كه نبايد از ميراث يگانه و بي‌مانند كهن و زبان معيار و معتدلي كه مي‌تواند آن را نمايندگي و تجديد نمايد غفلت كرد و به راه‌هاي بي‌سرانجام و آزمون‌هاي ويرانگر تن داد. بدين‌ترتيب اين ترجمه درخشان از «... درخشنده‌ترين ستاره معارف شرق و نادرة روزگار، شرف‌الملك شيخ الرئيس ابوعلي حسين بن عبدالله بن‌سينا كه بي شبهه بزرگترين حكما و اطباي ايران و بلكه سراسر مشرق زمين است...»(ص3) وجهة همت فروغي قرار گرفت و با مشورت و ويرايش دو استاد بلامنازع حكمت از مكتب فلسفي تهران به فرجامي نيكو رسيد. فرجامي كه مي‌بايد سرآغاز نهضت ترجمه متون كلاسيك در تمدن اسلامي به زبان پاكيزه و معتدل و استوار امروزين پارسي مي‌شد. اما دريغ كه گويا فرمايش استاد ابوالفضل بيهقي دربارة ما، در اين زمان بيشتر صادق است كه: « در همه كاري ناتمام» هستيم.

 

 

ضرورت تعامل ميان شاخه هاي دانش

PDF چاپ نامه الکترونیک

ضرورت تعامل ميان شاخه هاي دانش

گفت و گو با ناصر فکوهي
منيره پنج تني


ناصر فکوهي انديشمندي است که بي پرده، دقيق و البته دلسوزانه سخن مي گويد. هر گاه به سراغش مي روم مي دانم بسياري از پاسخ هايم را خواهم گرفت و بحث هاي جديدي هم طرح خواهد شد. در گفت و گو با او کمتر سخن مي گويم اما با اين حال هر پاسخ او، آبستن پرسش بعدي است، پرسش هايي که مي توانند بي وقفه ادامه داشته باشند. مقدمه ايشان بر کتاب «انسان شناسي تصويري سينما» (نشر شورآفرين) سبب شد تا به بهانة معرفي و بررسي اين اثر، موضوع مهم تعامل ميان رشته هاي مختلف دانش و البته حوزه انسان شناسي تصويري را براي گفت و گو برگزينم.
جناب دکتر فکوهي شما يکي از برجسته ترين افرادي هستيد که دغدغه تعامل ميان رشته هاي مختلف را داريد، و حتي خودم نيز بارها به بهانه ارتباط بسياري از موضوعات فلسفي با انسان شناسي، جامعه شناسي، فرهنگ و غيره، براي گفتگو نزد شما آمده ام، مي خواهم دقيق تر براي ما بگوييد که چرا تعامل ميان شاخه هاي مختلف دانش مهم است؟
به دليل  آنکه، امروزه روند تحول شناخت انساني و رابطه آن با حوزه هاي سياسي و اقتصادي و به طور کلي حوزه روابط اجتماعي به نحوي است که ديگر نمي توان شناخت را به شناخت علمي محدود کرد و درون شناخت علمي نيز ديوارهاي محکم و نفوذ ناپذير  تخصصي کشيد و از همه بدتر علم را همچون قرن نوزدهم و قرن بيستم به موجوديت صرفا انساني و انسان محور، محدود کرد.نظام هاي آکادميک عملا در حال فاصله گرفتن از اين روند هستند اما هر کجا موفق به اين کار نشده اند، يا اعتبارشان در برابر ساير نظام هاي شناخت به زير سئوال رفته و يا درون پيله خود فرو رفته و به نظام هاي سياسي وابسته تر شده اند.اين وضعيت به بحراني عمومي و گسترده در سطح جهان کشيده است که در صورت عدم پاسخ دادن به آن  مشکلات بسيار زيادي را پيش رو خواهيم داشت.  تفکر بين رشته اي  از يک سو و  ايجاد فضا در آکادمي براي ساير اشکال شناخت و برعکس، و در نهايت تغيير اساسي و راديکال در نگاه به جهان، طبيعت و ساير موجودات، راه هايي هستند که به گمان ما مي توانند در اين زمينه موثر باشند.  

از نظر شما مهم ترين شاخه هاي علمي که نياز به گفت و گو با يکديگر دارند کدام شاخه?ها هستند؟
اين گفتگو ابتدا بايد ميان شاخه هاي مختلف علوم اجتماعي انجام بگيرد که اين امر امروز تا حد بسيار زيادي در کشورهاي اصلي  توليد دانش اجتماعي اتفاق افتاده است. مهم ترين تعامل بايد ميان دو علم اصلي در اين حوزه يعني انسان شناسي و جامعه شناسي صورت بگيرد و آنها را از لحاظ روش و موضوع به يکديگر نزديک کند. همانگونه که گفتم امروز با حرکت گسترده جامعه شناسي به سوي  روش شناسي هاي کيفي و ورودش در حوزه هايي که قبلا تابويي مي پنداشت، نظير عواطف و حس ها و با حرکت انسان شناسي به سوي موضوعات مطرح در جوامع مدرن و شهري اتفاق افتاده است.  اما در درجه بعدي  تعامل ميان رشته هاي مختلف علوم انساني به ويژه ميان تاريخ، جغرافيا، فلسفه، زبان شناسي و اقتصاد و روان شناسي با علوم اجتماعي لازم است . و سرانجام تعامل ميان علوم انساني و علوم  طبيعي و پايه نظير فيزيک  شيمي،  علوم پزشکي و... در بعضي از شاخه ها به دليل دور بودن روش شناسي يا موضوع و به خصوص تفاوت هاي روش شناختي، تعامل ضعيف تر بوده است مثلا ميان فيزيک و جامعه شناسي. در برخي از شاخه ها نيز ضعف به دليل رقابتي بر سر تعريف مسئله بوده است مثل  روان شناسي و جامعه شناسي. اما بهر تقدير اين اختلافات بايد  براي تعامل و تفکر مشترک کنار گذاشته شود تا بتوانيم به  نظريه پردازي و رسيدن به نتايج عملي براي تغيير در جهت بهبود  موفق شويم.

چه تفاوتي در نحوه تعامل ميان رشته هاي فني و تجربي با رشته هاي علوم انساني و هنر وجود دارد؟ به عبارت ديگر روش ها و هدف هاي رشته هاي فني و تجربي در ارتباط با يکديگر چيست؟ و اين روش ها و هدف ها چه تفاوت هايي با متودولوژي هنر و علوم انساني در ارتباطشان با شاخه هاي ديگر دانش دارند؟
موانع براي تعامل ميان رشته هاي علوم انساني با يکديگر که مطالعات هنر را نيز من جزو آنها قرار مي دهم، بيشتر از جنس رقابت درون ميدان پژوهش است. بدين معني که هر کس مي خواهد به موضوع پژوهشي خود اولويت بيشتري بدهد و بودجه بيشتري را جذب آن کند و اهميت آن را براي  پيشرفت انسان ها در زمينه فکري بيشتر بداند. اما ميان علوم تجربي – طبيعي و علوم انساني رقابت  افزون بر يک رقابت در ميدان آکادميک عام، موانع بيشتري وجود دارد. رشته هاي انساني رشته هاي کل نگر تري هستند بنابراين کمتر با جزئيات سروکار دارند و حتي اگر همچون انسان شناسي جزئي نگر هم باشند باز روش هايشان قادر است با انعطاف بسيار بيشتري به ثبت و تحليل جزئيات بپردازد. در حالي که علوم تجربي و طبيعي  عمدتا بر سر جزئيات به وجود آمده اند و روش شناسي هايشان نيز  بيش از هر چيز بر «دقت» و «عينيت» در ثبت و تحليل تاکيد دارند. از اين نقطه نظر دانش پديد آمده در  مطالعات تجربي – طبيعي در بخش بزرگي از خود هنجارمند شده و صوري شده است و  آموختن و درک آن براي کساني که بيرون از اين دانش قرار گرفته اند کاري بسيار سخت است. اما تمام اشکال نيز در همين است زيرا تا زماني که دانش طرف مقابل تا حد بالايي آموخته نشود، امکان کار مشترک و رسيدن به زبان مشترک وجود ندارد. در دانشکده هاي ما امروز جاي خالي هر يک از اين علوم در گروه ديگر مشخص است مثلا جاي خالي  واحد هاي جامعه شناسي در  در دانشکده هاي تجربي و برعکس. براي آنکه  تفکر بين رشته اي اتفاق بيافتد نياز به جسارت آکادميک بالايي وجود دارد که در ايران ما از آن برخوردار نيستيم.

به مسأله بسيار مهمي اشاره کرديد، با توجه به نکاتي که تا کنون برشمرديد به نظر شما در کشور ما تعامل ميان رشته هاي فني چگونه است؟ آيا اين رشته ها از نتايج و دستاوردهاي يکديگر خبر دارند و آيا در اين باره با يکديگر به ديالوگ مي پردازند؟
به نظر من، البته به عنوان يک ناظر بيروني تعامل ميان رشته هاي فني در کشور ما بسيار بهتر  از  علوم انساني است.  اغلب کساني که در حوزه هاي علمي هستند داراي اطلاعات زيادي نسبت به کارهاي  رشته هاي ديگر فني هستند. اين در حالي است که در رشته هاي علوم انساني چنين نيست. از اين گذشته به نظر مي رسد که  کنشگران حرفه اي نيز در علوم  تجربي دفاع و پشتيباني بسيار بيشتري از همکاران خود مي کنند تا  کنشگران علوم انساني از يکديگر.

در ادامه پرسش پيش مي خواهم از شما بپرسم دانشمندان علوم تجربي (مثلا زيست شناسي، زمين شناسي، فيزيک، شيمي) تا چه اندازه با هم در ارتباط اند؟ اين ارتباط ناگزير و طبيعي صورت مي گيرد يا اين دانشمندان بر اساس برنامه مشخصي براي بهبود نتايج علمي خود با هم روبرو مي شوند؟ اين امر در کشور ما چگونه است؟
اين ها پرسش هايي است که بهتر است از کنشگران و اهالي آن آکادمي ها سئوال کنيد. من به عنوان کسي که در عين حال که در علوم انساني  تخصص دارد به دلايل کاري با علوم مهندسي و تجربي  نيز بسيار آشنا بوده ام،  تعامل ميان آنها را بسيار بيشتر از تعامل ميان  کنشگران در رشته هاي انساني ميبينم. دليلش هم به نظر من روشن است: موافقت و همراهي وقتي صحبت از مباحث مادي و اغلب خرد است کاري بسيار ساده تر از آن است که درباره يک مبحث اجتماعي پيچيده و آن هم با مواضع اخلاقي، ديني و اجتماعي بسيار متفاوت به نتيجه واحدي رسيد.

با اين پرسش ها مي خواستم به ارتباط ميان دانشمندان علوم انساني برسم. آيا عالمان علوم انساني در کشور ما، از آخرين نظريات حوزه?هاي تخصصي خود مطلع مي شوند؟ آيا واکنشي پويا دارند؟ مثلا آيا از آثار منتشر شده همکاران خود مطلع اند و آن ها را مطالعه و نقد مي کنند؟ اگر خير چرا؟
گمان نمي کنم چنين باشد. البته در اين مورد تحقيقات زياد و مورد اجماعي که بتوان به آنها استناد کرد، وجود ندارد. بنابراين من بايد نکاتي را بگويم که صرفا حاصل تجربه ام است؛ تجربه اي که به عنوان يک کنشگر با فعاليت نسبتا زياد در حوزه آکادميک و عمومي در سطوح ملي و محلي داشته ام و به خصوص به عنوان سردبير و عضو هيأت تحريريه بسياري از نشريه هاي علمي کشور داشته ام. برآوردي که از اين تجربيات و همچنين  پژوهش گسترده اي که بر تاريخ فرهنگ ايران مدرن از چند سال پيش آغاز کرده ام، اين است (که تکرار مي کنم شامل گروهي از اين کنشگران مي شود که درباره گستره اين گروه فعلا نمي خواهم صحبتي بکنم): اعتماد و باور کنشگران اين حوزه نسبت به يکديگر بسيار پايين است و حمايت آنها از يکديگر بر خلاف کنشگران علوم تجربي بسيار اندک است. مثلا در بحث ارتقا عموما تلاش چنداني براي دفاع از يکديگر دربرابر فشارِ کنشگران آکادميک تجربي از همکاران خود نمي کنند و به سادگي آنها را متهم به عدم صداقت علمي کرده و يا از پيشرفت و ارتقا آنها به هر بهانه اي از جمله همکاري با مطبوعات و يا «علمي نبودن» و ديگر مسائل جلوگيري مي کنند و برعکس  هر کاري مي کنند که تعداد ارتقا ها و ميزان و سرعت آنها را به حداقل ممکن برسانند.  آنها همچنين در نوشته هاي علمي خود براي مثال مقالات علمي حتي با موضوع ايران کمترين تعداد استنادها را به همکاران خود مي دهند و ترجيح مي دهند بيشترين ارجاعات را به نوشته هاي نويسندگان اروپايي و امريکايي بدهند؛ معمولا از ترجمه ها در برابر تاليف ها دفاع مي کنند و تاليف ها را بيشتر نوعي «ترجمه بزک شده» مي دانند در نتيجه باز هم همکاران خود را زير سئوال مي برند و نويسندگان خارجي را داراي ارزش بالاتري مي دانند. در سخنراني هاي خود به ندرت اسمي از ساير کنشگران و همکاران خود مي آورند و به جز دوستانشان، کتاب و نوشته  کنشگران علمي  ديگر را نقد (و در واقع ستايش) نمي کنند مگر قصد تخريب داشته باشند. همچنين در داوري هايشان بر کارهاي ديگر (با هم جز در مورد دوستان به شدت سخت گير هستند و بي جهت هر مقاله يا طرحي را رد مي کنند) معمولا در هيچ کار مشترک و جمعي شرکت نمي کنند  به خصوص اگر  در اين کار ببينند که يک کنشگر علمي  ديگري را تقويت مي کنند و ممکن است زير سايه او قرار بگيرند و در نهايت به شدت کار مشترک با دانشجويان را تحقير کرده و مطبوعات را با واژه ژورناليسم تحقير کرده و به شدت نسبت به همکاري با رسانه ها حساس و مخالف آن هستند.

جاي بسي تأسف و نگراني است! و حال اين افراد آيا از آخرين يافته ها و نظريات علمي حوزه تخصصي خود، مطلع هستند؟
اين پرسش در واقع قسمت دوم پرسش قبلي شما نيز هست، بايد بگويم اين گروه از لحاظ ارتباط با جهان، مشارکت در انديشه ها و تفکر جهاني علوم اجتماعي، شرکت در همايش هاي علمي و ژورنال هاي واقعي (و نه تقلبي)، برخورداري از روابط بين المللي و همچنين قدرت برقراري چنين روابطي مثلا توانايي به سخنراني و نوشتن به زبان هاي بين المللي در سطح بسيار پاييني قرار دارند. اين گروه به شدت نسبت به خود، تاثير اجتماعي و کارهايشان متوهم هستند و توهم آنها کاملا در تقارن با توهم گروه مشابهي است که با عنوان روشنفکر در خارج دانشگاه قرار دارند و اين امر را به خودي خود داراي نوعي فضيلت دانشمندانه مي شمارند.  البته، اين ها واقعياتي است که اکثريت کنشگران اعم از اساتيد و دانشجويان اين حوزه مي دانند اما کمتر جسارت بر زبان آوردن آن را دارند چون از پي آمدهايش وحشت دارند، اما من ناچارم به حکم وجدان آنها را بر زبان بياورم و فکر هم نمي کنم پي آمدهاي چندان مهمي در بر داشته باشد اما براي پيش رفتن در واقعيت و تصحيح اشتباهات لازم است. اما دلايل، بسيار زياد هستند و فکر نمي کنم در اين مصاحبه کوتاه بتوان آنها را باز کرد ولي همين جا اعلام مي کنم که اگر من در حوزه هاي ديگر دست به آسيب شناسي هاي جدي زده ام در اين حوزه نيز آمادگي دارم يک آسيب شناسي جدي را مطرح و دلايل به تفصيل بيان کنم. تنها به گفتن اين اتکا مي کنم که يکي از دلايل اصلي اين مسئله، ضعف هاي ساختاري در تاسيس و تحول  علم در کشور ما بوده است.       

از شهامت، نگاه دلسوزانه و نقادانه شما عميقا سپاسگزارم. اميدوارم بتوانم به زودي و البته به طور مفصل و مشروح درباره اين موضوع با شما گفت و گو کنم. به نظر شما در کشور ما چه چيزهايي مانع زمينه سازي براي ارتباط و همکاري ميان رشته هاي مختلف علمي مي شود؟
گفتم دلايل بسياري وجود دارد و وقت زيادي مورد نياز است که موضوع را بشکافيم اما به نظر من بخش بزرگي از اين دلايل ساختاري هستند يعني به چگونگي شکل گيري  مفهوم علم در ايران بر مي گردند که نوعي الگوبرداري تقريبا مضحک از مدل اروپايي و پس از آن به شکلي باز هم مضحک تر از الگوي امريکايي بود. نتيجه اين الگوبرداري هاي مکانيک را امروز داريم مشاهده مي کنيم. نگاه کنيد به وضعيتي که مقاله هاي کذايي «آي اس آي» در کشور ما پيدا کرده اند و در اين باره ما سال ها پيش هشدار داده بوديم.  و يا وضعيت اسف بار برخي از انجمن هاي علمي در حوزه علوم اجتماعي که متاسفانه نمي توانم از آنها نام ببرم . يا نگاه کنيد به  برخورد اساتيد  با يکديگر و با دانشجويانشان  و بي ارزش شدن رابطه بسيار مهم استاد – دانشجويي و ارزش کار تحقيق و نياز و ارزش في ذاته علم که ما آن را در بسيار مواقع  تقليل داده ايم به «قابليت کسب امتيازات دانشگاهي از طريق تن دادن به بازي اغلب غير علمي آنها، بهر قيمت و هر شکل ممکن». فکر مي کنم به مصداق مشت نمونه خروار، همين چند مثال کافي باشد.

باز هم بپردازيم به علوم انساني به نظرتان مهم ترين موانع تعامل ميان عالمان علوم انساني چيست؟
مهم ترين عامل همان است که «عالم» بودن  نه در معناي سنتي و کلاسيک و حتي  امروزين و غربي آن بلکه در معنايي انتسابي، خود محوربينانه، جدا از سيستم اجتماعي، نهادينه و رسمي که خود نوعي تصور باطل از الگوي ساختاري غربي بوده، تعريف و تبيين شده است و بنابراين روابطي که کنشگران علمي بايد با يکديگر و با دانشجويانشان داشته باشند بر اساس همين الگوي مخرب شکل گرفته است و نتيجه اينکه روابط بي اعتمادي بين اساتيد از يک سو و بين اساتيد و دانشجويان از سوي ديگر شکل گرفته است. و در اين موقعيت هاي بي اعتمادي و عدم همدلي و  همياري و انسجام و دوستي،  بيهوده است که انتظار همکاري و  رشد مشترک علمي داشته باشيم و حتي انتظار رشد فردي علمي را.  

اگر موافق باشيد به طور ويژه به سراغ رابطه علوم انساني با هنر به معناي تئوري و عملي آن برويم. به نظر شما مرزهاي هنر و علوم انساني در چه جاهايي به هم نزيک مي شوند و چگونه با هم ارتباط مي يابند؟
مرزها در آنجا که به مفهوم روش مي رسيم گاه بسيار سختند ولي در آنجا که از خلاقيت سخن مي گوئيم بسيار سستند. علم را بايد يکي از اشکال شناخت دانست که به ويژه با دولت ملي در قرن نوزده  برجستگي مي يابد چون قدرت سياسي مي خواهد بخشي از مشروعيت خود را در برابر کليسا از آن اخذ کند. اما در کنار علم ما همواره اشکال ديگري از شناخت از جمله شناخت شهودي و شناخت  مردمي را داشته ايم که در بسياري موارد رابطه بسيار نزديکتري با خلاقيت و با هنر داشته اند و نيز به همين دليل است که وقتي از علم پوزيتويستي فاصله مي گيريم و به علم انساني و از آنجا به فلسفه و نقد ادبي و نشانه شناسي مي رسيم چنين مرزهاي ميان هنر و علم را  کم رنگ مي بينيم. زيرا  در اين گونه علوم اشکال ديگر شناخت، به صورت هاي مختلف به رسميت شناخته شده و به آنها بها داده مي شود. در چنين حالتي ديگر ارزش يک رمان، يک  قصه يا يک فيلم در  فرايند علمي نفي نمي شود، آن هم صرفا به اين دليل که پايه آن  تخيل بوده است و نه تجربه. هم از اين رو نظر من آن است که مي توان و بايد مرزها را در بسياري موارد انعطاف پذير کرد؛ هر چند بر اين نکته نيز پاي مي فشارم که مسئله روش در علم مسئله اي اساسي است. علم  ادعاي حقيقت مطلق بودن را به هيچ وجه ندارد به همين دليل بايد روش مند باشد و  سخنان خود را بر پايه  روش هاي مشخص و مستدل بيان کند در غير اين صورت بهتر آن است که کنشگر به سوي هنر برود که ارزش زيباشناسانه  آن گاه بسيار بالاتر از علم است اما به اين دليل نيست که ما براي آن ارزش بالاتري در حوزه تجربه يا کنش قائل شويم. 

به طور خاص و مشخص مي خواهم بدانم انسان شناسي چگونه با برخي از شاخه هاي هنري مثل هنرهاي تجسمي و هنرهاي ديگر مثل سينما و ادبيات تأمل مي کند؟
مسئله انسان شناسي عمدتا در اين رويکرد، بررسي بازنمايي ها است، يعني اينکه چگونه واقعيت هاي بيروني به  بازنمودهاي  تصويري، روايي، تجسمي و غيره تبديل مي شوند؛ که منطق و سازوکارهاي اين تبديل شدن چيست و اثراتي که از آنها پديد مي آيند کدام است؟ يعني  يک چرخه کامل مورد بررسي قرار بگيرد. از واقعيت بيروني تا نظام شناختي و از آنجا باز تا نظام کنش بيروني. اين امر هم در انسان شناسي هنر انجام مي شود، هم در انسان شناسي تصويري و هم در انسان شناسي شناختي.

به سراغ موضوع "انسان شناسي تصويري سينما" مي روم، ابتدا بفرماييد "انسان شناسي تصويري" دقيقا به چه معناست و چه حوزه هايي را شامل مي شود؟
انسان شناسي تصويري به شاخه اي از انسان شناسي فرهنگي  اطلاق مي شود که موضوعش بررسي بازنمايي هاي «تصويري» در معناي عام آن از واقعيت هاي موجوديت انساني هم زمان (امروزي) يا در زمان (تاريخي) باشد. مهم ترين اشکال بازنمود و رسانه که در انسان شناسي تصويري مورد توجه هستند،  تصاوير(و البته متن) تلويزيوني، عکس، فيلم مستند و فيلم داستاني است. البته تداخل هايي هم امروزه ميان انسان شناسي تصويري با انسان شناسي ارتباطات براي مثال در حوزه  اينترنت به وجود آمده است که کاملا طبيعي است زيرا موقعيت فرهنگي امروز انسان موقعيتي عمدتا  ديداري – شنيداري يعني مبتني بر دو حس  است که نسبت به حس هاي ديگر  فناوري ها بهتر توانسته اند بر آنها اشراف داشته باشند.
انسان شناسي تصويري از چه شاخه هايي کمک مي گيرد و به چه شاخه هايي از دانش سود مي رساند و روند پژوهشي آن ها را چگونه تسريع مي کند؟
انسان شناسي تصويري در رابطه اي بسيار نزديک با شاخه هايي مثل انسان شناسي شناختي، انسان شناسي هنر، انسان شناسي ارتباطات،  انسان شناسي سيبرنتيک و فضاي مجازي، و همچنين در رابطه اي نزديک با  حوزه هايي مثل مطالعات فرهنگي، نشانه شناسي و نقد ادبي،  نقد فيلم، فيلم مستند و ... قرار مي گيرد. همکاري ميان اين بخش ها در قالب هاي بي شمار در طول سال هاي اخير تاثيراتي بسيار مهم بر جاي گداشته اند اما درباره  سازوکارها باز هم در اينجا فرصت و حجم لازم براي تشريح وجود ندارد و اجازه بدهيد در فرصتي ديگر به اين مسئله بپردازيم چون موضوع بسيار گسترده است.

وضعيت اين شاخه درايران چگونه است و دستاوردهاي آن براي ما از چه جهاتي مي تواند مهم باشد؟
در ايران وضعيت مناسبي از اين لحاظ وجود ندارد. معمولا فيلم سازان مستند کار خود را مي کنند و  انسان شناسان کار خود را. در دوره اي مرحوم نادر افشار نادري به کمک فيلم ساز ارجمند فرهاد ورهرام تلاش کرد، اين حوزه را عمدتا بر روي الگوي ژان روش، در ايران راه اندازي کند. اما فرصت کافي براي اين کار نيافت و درگذشت. در سال هاي بعد خود فيلم سازان مستند، تلاش کردند که به سوي فيلم اجتماعي  شهري بروند و در اين زمينه گاه بسيار هم موفق بودند اما اتصال با سيستم دانشگاهي اتفاق نيافتاد. در کنار اين، فيلم سازان - منتقدان و برخي از فيلم سازان پژوهشگر به ويژه محمد تهامي نژاد، محمد رضا اصلاني و حميد نفيسي هر يک به نحوي تلاش کرده اند پژوهش انساني را با فيلم رابطه دهند. اصلاني و تهامي نژاد از پيشکسوتان فيلم مستند و برنامه هاي تلويزيوني در اين زمينه هستند که تاثير بخشي بسيار بالايي داشته اند در کنار فيلم سازان بسيار ارزشمند ديگري نظير شيردل، طياب، تقوايي، مقدسيان، گلستان و... از نسل جوان تر اسکويي و... نقش بسيار مهمي داشته اند. نفيسي نيز استاد دانشگاه و محققي است که به سوي فيلمسازي نرفت بلکه کارش را بر حوزه تحقيق متمرکز کرد و از جمله آثار بسيار مهم او تاريخ چهار جلدي بررسي اجتماعي سينماي ايران است که در يکي دوسال اخير در امريکا منتشر شده است، بايد ياد کرد که باز هم در کنار پژوهش هاي تهامي نژاد، امامي و... تلاش کردند با نوشتن و ترجمه کردن  زمينه هاي ايجاد رابطه را ميان اين دو حوزه ايجاد کنند. ما نيز در وبگاه «انسان شناسي و فرهنگ» گروه فيلم مستند را تاسيس کرديم که مديريت آن ابتدا بر عهده آقاي  مهرداد اسکويي و هم اکنون در اختيار آقاي تهامي نژاد است و تلاش مي کند در فضاي مجازي و همچنين با به نمايش در آوردن  فيلم هاي مستند در فضاي دانشگاهي زمينه هاي بهتر و بيشتري براي اين همکاري که هنوز در قدم هاي اوليه خود است برداريم. در اين زمينه البته جاي آن هست که از پژوهش هاي ارزشمند دوستان نشانه شناس و نقد ادبي و روانکاوي و جامعه شناسي و مطالعات فرهنگي نظير اباذري، احمدي، پاينده، شعيري، سجودي، صنعتي، ضيمران، عباسي، نجوميان، نامور مطلق، و... نيز قدرداني خاصي بکنيم زيرا تاثير اجتماعي بسيار تعيين کننده اي داشته اند.   
نظر شما راجع به کتاب «انسان شناسي تصويري سينما» چيست؟ اين کتاب را چگونه ارزيابي مي کنيد؟ کتابي که بر آن مقدمه?اي فکورانه نگاشته ايد؟
فکر مي کنم اين يکي از کتاب هاي بسيار مفيدي است که در زمينه انسان شناسي  تصويري منتشر شده اند  و ادبيات نه چندان قدرتمندي را که در حال حاضر در اين حوزه داريم تقويت مي کند. البته دقت  داشته باشيد که از نظر من بهترين رفرنس ها در اين حوزه (به خصوص در زمينه فيلم مستند) کتاب هايدر و نوشته ژان روش است که آنها نيز هر دو به فارسي منتشر شده اند.

در مقدمه اين اثر پرسش مهمي را طرح کرده ايد که نه تنها به گفت و گوي ما بسيار مربوط است بلکه مي تواند بستر انديشيدن بيشتر و دقيق تر را نيز فراهم آورد، شما در آن جا چنين آورده ايد: «پرسش اساسي که از صد سال پيش تا کنون اغلب ناشناخته مانده اين است که تجربه مدرنيته براي ما چگونه، به چه دلايل و با چه نتايج کوتاه و درازمدتي اتفاق افتاد. اين کتاب و کتاب هاي مشابه در زمينه سينما و ساير بازنمودهاي اجتماعي ذهنيت انساني، مي توانند راه هايي اساسي براي پاسخ دادن به اين پرسش باشند که نبايد از آن ها غافل ماند. اين اثر چگونه مي تواند به پرسش چگونگي رخ دادن مدرنيته و بررسي نتايج آن پاسخ دهد؟
از اين طريق که سينما و به ويژه سينماي داستاني که در اين کتاب به خصوص بر آن تاکيد شده است و آن را در قالب هايي از روانکاوي و ادبيات گرفته تا جامعه شناسي، مورد بررسي قرار داده است؛ خود به گونه اي شگفت انگيز مدرنيته را درون  تجربه اي نمادين در عالم خيال مي برد. انسان ها در طول صد سال اخير توانسته اند از طريق تجربه سينمايي داستاني بسيار فراتر از ادبيات و به ويژه ادبيات قرن نوزدهمي و حتي قرن بيستمي، به تجربه اي از تداوم و  نتايج احساسات و عواطف خود در مدرنيته و  درک و واکاوي آن  در گذشته اي که تصور مي کردند مي شناختند برسند. از اين لحاظ به نظر تجربه سينماي داستاني تجربه اي  بي نظير است که امکان داده است انسان ها دست به نوعي خود روانکاوي جدي زده و بسياري از باورهاي بي پايه خود را نسبت به آنچه رومانتيسم ادبي قرن نوزده و  تجربه ايدئولوژيک قرن بيستم در ذهن آنها جاي داده بود، با يک تجربه تخيلي از دست بدهند و بتوانند از اين راه  دست به اصلاحاتي اساسي و بازبيني و باز تعريف و باز تجربه مدرنيته بزنند. ما نتوانسته ايم اين کار را بکنيم حتي با کتاب هايي که لااقل دست به کار مشابهي بزنند. شايد يکي از معدودترين  کارها در اين زمينه کار نفيسي و همچنين برخي از کارهاي پرويز اجلالي باشد. اما نياز در اين زمينه بسيار بالا است  يعني ما نياز داريم که با استفاده از سينما که ابزاري بي نظير براي  مشاهده و تحليل «چگونگي ديدن و تجربه جهان » است، تجربه مدرنيته خود و يا تصوري را که از آن داشته ايم را مورد  بازبيني مجدد قرار بدهيم. اميد من بيشتر نسل جوان هستند که برخي از آنها از همکاران خود ما هستند و در حال حاضر  مشغول  کار  بسار دقيق و نظام مندي بر  فيلم مستند و فيلم داستاني هستند  تا  نظام هاي بازنمايي، نشانه شناختي، انسان شناختي و غيره را در آنها  يافته و تحليل کنند. 

براي آخرين پرسش بفرماييد که کتاب "انسان شناسي تصويري سينما" را براي چه افراد و گروه هايي بيشتر سودمند مي دانيد؟
فکر مي کنم اين کتاب  را مي توان در قشر بزرگي از مخاطبان به ويژه علاقمندان به انسان شناسي و جامعه شناسي سينما و فيلم مستند،  دانشجويان و اساتيد هنر و  فيلمسازان  مورد توجه قرار داد و از آن بهره هاي زيادي گرفت. هر چند که اين به هيچ وجه به معناي کافي بودن  مطالعه در اين زمينه و يا بي نيازي نسبت به زمينه هاي ديگر نيست واقعيت آن است که ما در جهاني زندگي مي کنيم که بدون شناخت نسبتا کاملي  از پيچيدگيش و  تو در توي نظام هاي شناختي آن اصولا نمي توان کنش مناسبي در آن نسبت به خود يا ديگري داشت تا چه برسد به اينکه توان در آن خلاق بود و از انديشه اي پويا  برخوردار گرديد.  کتاب «انسان شناسي» تصويري سينما به قلم «گوردون گري» (Gordon Gray) و با ترجمه «مازيار عطاريه» را انتشارات شورآفرين در سال 1392 و در 312 چاپ و منتشر کرده است. دکتر ناصر فکوهي بر اين اثر مقدمه نگاشته و طيف وسيعي از افراد و گروه ها همچون دانشجويان، اساتيد فيلم سازي داستاني و مستند و متخصصان و علاقمندان ساير حوزه هايي که با فرهنگ و نظام هاي شناختي جامعه سر و کار دارند از جامعه شناسان  انسان شناسان تا روان شناسان و اقتصاددانان را به مطالعه اين اثر دعوت کرده است. درباره اين اثر گپ کوتاهي هم با مازيار عطاريه مترجم کتاب داشتم.

نويسنده در مقدمه کتاب ادعا کرده که اين اثر مي تواند درک ما را از رابطه انسان شناسي و سينما تغيير دهد، گوردون گري چگونه و با استفاده از چه ابزاري براي تحقق اين هدف تلاش مي کند؟
 انسان‌شناسي از راه‌هاي مختلفي مي‌تواند به درک سينما کمک کند. از مهم‌ترين آن‌ها مي‌توان به بررسي بافت اجتماعي و فرهنگي توليد فيلم‌ها و همين‌طور بافت مخاطبان اشاره کرد. به خصوص در مورد بافت مخاطبان، رويکرد پيشنهادي بر مبناي انسان‌شناسي تفاوت خاصي با رويکردهاي قديمي‌تر مانند روان‌کاوي دارد. يعني انسان‌شناسي به جاي پرداختن به مخاطب مدل، به دنبال مشاهده و بررسي مخاطبان واقعي است و از اين نظر به رويکردهاي بررسي مخاطبان در مطالعات ارتباطات و مطالعات فرهنگي شباهت دارد. بزگ‌ترين مزيت يک رويکرد انسان‌شناسانه در اين مورد، سروکار داشتن انسان‌شناسي با افراد و گروه‌هاي خارج از فرهنگ غرب و تجربه آن در بررسي ايدئولوژي‌ها و فرهنگ‌هاي بومي است. مزيت ديگر، پرداختن به «بافت» است که هم در مورد سينماهاي غيرغربي و هم در مورد سينمايي مانند هاليوود به کار مي‌آيد. اين مساله هم براي درک بهتر از سينما مهم است و هم مي‌تواند براي انسان‌شناسي مفيد باشد. در اين کتاب نيز با اشاره به مشکلات ناشي از امتناع انسان‌شناسان از پرداختن به سينما (و رسانه به طور کل) و همين‌طور مزاياي پرداختن به بافت‌هاي ذکر شده، به انسان‌شناسان پيشنهاد مي‌شود تا توجه بيشتري به سينما داشته باشند و با آن بيشتر آشنا شوند.
کتاب از چهار فصل با نام هاي تاريخ سينما، نظريه فيلم، بافت توليد، توزيع و نمايش، بافت در بافت تشکيل شده است، به اختصار بگوييد هر فصل کتاب به چه مسائلي مي پردازد؟
 در فصل اول به تاريخچه فيلم داستاني در نقاط مختلف دنيا از جمله آمريکا، هند، ژاپن و ... و نيز تغييرات و پيشرفت‌هاي مهم و تاثيرگذار در اين عرصه اشاره مي‌شود. نويسنده در فصل دوم به پيشرفت تاريخي نظريه فيلم و همين‌طور نظريه‌هاي عمده در رابطه با اين پديده اشاره مي‌کند که بسياري از اين نظريات تاثيرات ملموسي روي سينما داشته‌اند، براي نمونه آراي سرگئي آيزنشتاين. فصل سوم به مساله بافت توليد، توزيع و نمايش مي‌پردازد؛ به ويژه در مورد فيلم‌ها و جريانات سينماي بومي که عمدتاً داراي وجه ايدئولوژيک هستند. فصل چهارم کتاب راجع به بافت مخاطب و رويکردهايي است که به اين بافت پرداخته‌اند؛ يعني اين که فيلم‌ها چه تأثيري روي مخاطبان مي‌گذارند. در اين ميان به تمايلات رويکردهاي مطالعات ارتباطات و مطالعات فرهنگي در مورد اين مساله اشاره و پيشنهادهايي براي امکانات انسان‌شناسي براي پرداختن به آن طرح مي‌شود.

مولف براي روشن شدن مقاصدش بيشتر از چه فيلم هايي مدد مي گيرد؟
در اين‌جا بيشتر از اين که به فيلم‌هاي خاصي اشاره شود، در قالب نمونه‌پژوهي‌هاي متعدد، به کارگردان‌هاي مهمي مانند گريفيت، آيزنشتاين، کوروساوا، ساتياجيت راي و هيچکاک پرداخته شده است. البته در طول کتاب، به خصوص در بررسي بافت توليد، به فيلم‌هايي مانند «خالا»، «آتانارجوآت» و «رمز موفقيت من» و چندين فيلم ديگر مفصل تر پرداخته مي شود.

جايگاه سينماي مستند در اين اثر چيست؟
تمرکز اين کتاب بر روي فيلم داستاني است و در آن اشاره‌اي به سينماي مستند و به طور خاص فيلم اتنوگرافيک نمي‌شود. اما در آن به نوعي از فيلم‌هاي داستاني بومي اشاره مي‌شود که داراي قرابت با فيلم اتنوگرافيک هستند، مانند «آتارناجوآت». نمونه نزديک به اين گونه فيلم‌ها که در بين مخاطبان سينما آشناتر است، «رنگ انار» سرگئي پاراجانف است که البته کمي با اين گونه از فيلم‌ها متفاوت بوده و در اين کتاب اشاره‌اي به آن نشده است.

تا کنون دو اثر ديگر با عناوين «دفاع از ديوانگي» و «گفت و گو با وودي آلن» از مازيار عطاريه و انتشارات «شورآفرين» در اختيار علاقمندان قرار گرفته است، کمي درباره آن ها توضيح دهيد.
 کتاب «دفاع از ديوانگي»، مجموعه طنزهاي مکتوب وودي آلن است که پيش از آن در نشريات مختلف از جمله نيويورکر و نيويورک تايمز و همين‌طور در قالب سه کتاب ديگر منتشر شده بودند. اين طنزهاي مکتوب در قالب‌هاي مختلفي از جمله داستان، نقد، سخنراني، زندگي‌نامه و غيره هستند و ارتباطي با يکديگر ندارند. کتاب «گفتگو با وودي آلن» زندگي‌نامه وودي آلن در گفتگو با خود او است. اين کتاب مجموعه‌اي از مصاحبه‌هاي اريک لاکس با وودي آلن در طول بيش از سي سال است که تمام اين مصاحبه‌ها در بخش‌هاي مختلف از جمله کارگرداني، انتخاب بازيگران، تدوين و غيره تقسيم شده‌اند و سپس به ترتيب زمان در اختيار خواننده قرار گرفته‌اند. اين کتاب را نمي‌توان صرفاً کتابي حاوي مصاحبه‌ها دانست، چون از طرفي مانند يک برش عرضي، تغييرات وودي آلن را زمينه‌هاي مختلف در طول چند دهه نشان مي‌دهد و از طرف ديگر اريک لاکس در قسمت‌هاي مختلف به بيان توضيحات نسبتاً طولاني در مورد وودي آلن يا فيلم‌هاي او و يا حتي به بيان مشاهداتش هنگام مراحل مختلف ساخته شدن اين فيلم‌ها مي‌پردازد.

 

 

معرفي كتاب

PDF چاپ نامه الکترونیک

معرفي كتاب

منيره پنج تني


درآمدي به فلسفة اخلاق
آر. اف. اتکينسون
سهراب علوي نيا
هرمس
چاپ اول: 1391، 164 صفحه
«فلسفه اخلاق، همان طور که از اسمش پيداست، پژوهشي فلسفي در علم اخلاق است. ص 3»، «فلسفه اخلاق، علم نيست و حتي پژوهش علمي يا تاريخي در نحوه تکامل نظريات اخلاقي افراد و جوامع نيز به شمار نمي آيد. ص 6» اين ها جملات آر. اف. اتکينسون در «سرآغاز» کتاب «درآمدي به فلسفه اخلاق» هستند. او در اين فصل مي کوشد علاوه بر تعريف فلسفه،  اخلاق و فلسفه اخلاق، دامنه فعاليت هاي فيلسوف اخلاق را نيز تعريف و تبيين کند. کتاب از هفت فصل با نام هاي سرآغاز، تعارض تکاليف، خود و ديگران، حسن و قبح: ستايش و نکوهش، پايگاه احکام اخلاقي 1، پايگاه احکام اخلاقي 2، اخلاق، علم و دين تشکيل شده که هر کدام مشتمل بر بخش هاي متعددي هستند که از آن ميان مي توان به تعارض اخلاقي، تکاليف اوليه، وظيفه ما نسبت به خود، معني اخلاق، اخلاق اجتماعي، فراروي از حدِ تکليف، جبر روان شناختي، پوزيتيويسم اخلاقي، مدل احکام اخلاقي، خردگرايي اخلاقي، نظريه عاطفي، آينده شناخت ناگرايي، اخلاق علمي، اخلاق و دين اشاره کرد. مولف اخلاق را به عنوان يک علم مرتبه اول، از فلسفه اخلاق که تحقيقي در مرتبه دوم و درباره آن است متمايز مي کند. «اين کتاب شرحي است منطقي و واقع بينانه از مضمون و قلمرو فلسفه اخلاق و براستي براي خواننده علاقمندي که بخواهد مطالعاتش را در اين زمينه ادامه دهد پايه محکمي است. ص 1» آر. اف. اتکينسون در اين اثر به شرح اجمالي مهم ترين نظريات اخلاقي معاصر مي پردازد و در فصل آخر از يافته هاي فصول قبل براي تعيين رابطه اخلاق با علم و دين استفاده مي کند. از نکات مثبت اين اثر مي توان به خلاصه مطالب ارائه شده در پايان هر فصل و فهرستي از مآخذ براي مطالعه بيشتر اشاره کرد. کتاب همچنين دربردارنده يک کتابشناسي جامع و شرح اصطلاحات ضميمه شده است.

حيات ذهن
هانا آرنت
مسعود عليا
ققنوس
چاپ اول: 1391، 324 صفحه
بسياري از منتقدان و صاحب نظران کتاب «حيات ذهن» را واپسين اثر فلسفي برجسته هانا آرنت مي دانند. او طرح مفصل و مبسوطي براي نگارش سه جلد کتاب با عناوين «تفکر»، «اراده» و «داوري»، به عنوان سه جلوه مهم حيات ذهن، ريخت، اما متأسفانه مرگ او در 1975 مانع از اتمام اين پروژه شد. آرنت تا پيش از مرگش دو جلد نخست را به رشته تحرير در آورده بود ولي از جلد سوم چيزي جز يادداشت هايي در کار نبود که البته اين يادداشت ها به انتهاي جلد دوم ضميمه شده است. «گفته اند درست پس از مرگ آرنت، نخستين صفحه جلد سوم در ماشين تحرير او يافت شد که فقط حاوي عنوان نوشته و دو سر لوحه از سيسرون و گوته بود. ص 7» طبق گفته مترجم در جلدهاي اول و دوم کتاب اشاراتي به داوري شده که مي توان تا حدي از مفهوم آن نزد آرنت مطلع شد، همچنين مسعود عليا ادامه مي دهد که «در عين حال، چنان که اشاره کرده اند، کتاب ديگري از آرنت به نام درسگفتارهايي درباره فلسفه سياسي کانت به اعتباري و تا حدودي در حکم جلد سوم حيات ذهن است. ص 8» هانا آرنت در جلد نخست اين مجموعه به سراغ تفکر رفته است و درباره چيستي و چگونگي آن، خاستگاه و موجبات آن و همچنين جا و مکان متفکر مي انديشد. کتاب از چهار فصل با نام هاي نمود، فعاليت هاي ذهني در جهاني از نمودها، چه چيزي ما را به تفکر وا مي دارد؟ هنگامي که تفکر مي کنيم، کجا هستيم؟ تشکيل شده که هر کدام از اين فصول مشتمل بر بخش هاي متعددي هستند. «حيات ذهن» و «وضع بشر» بيشتر با وجهي از مسئله نظر و عمل سر و کار دارند. آرنت در کتاب وضع بشر بر «عمل»  و در حيات ذهن بر «نظر و قواي ذهن» متمرکز است.

شفاء الامة
ترجمه احمد بن ملا سليمان بن صوفي جراح
مير هاشم محدّث
اطلاعات
چاپ اول: 1392، 152 صفحه

کتاب «شفاء الامة» ترجمه‌اي از کتاب «الرحمة في الطب و الحکمة» رساله اي در زمينه پزشکي و متعلق به اواخر قرن هشتم و اوايل قرن نهم هجري قمري است. اين اثر را مهدي بن علي بن ابراهيم بن صبيري يمني (وفات 815) در پنج فصل نگاشته و ميرهاشم محدّث آن را تصحيح کرده است. پنج فصل اين اثر عبارتند از: «باب اول در علم طبيعت  يعني سرشت و مزاج و آنچه خداي تعالي به امانت نهاده در آن از علم و حکمت، باب دوم در بيان ِ دانستن ِ علم طبيعت طعام ها و دوايها و منافع ايشان، باب سوم در بيان آن چه نيکو باشد از براي بدن در حالت صحت، باب چهارم در علاج نمودن بيماري هايي که عام باشد در بدن، و از جاي خود به جاي ديگر تردد نمايد. باب پنجم در بيان بيماري هايي که انتقال مي نمايند در بدن از جايي به جاي ديگر». متن عربي اين اثر تا کنون دو بار در مصر چاپ شده اما تا پيش از اين ترجمه اي به فارسي از اين اثر به زبان فارسي منتشر نشده بود. در اين اثر بارها از حضرت محمد (ص)، دو بار از حضرت علي (ع) در مداوا ذکر رفته است. مولف اين اثر عشق را هم نوعي بيماري مي داند و با نسخه ي خودش آن را درمان مي کند. ميرهاشم محدّث، مصحح اين اثر سال ها رياست کتابخانه موسسه لغت نامه دهخدا را به عهده داشت، او متخصص تصحيح متون خطي تاريخي ايران (بعد از اسلام) و تصحيح متون طبي و طبيعي است و تا کنون بيش از پنجاه و هفت جلد کتاب تصحيح و چاپ کرده است که مي توان به مطرح الانظار في تراجم اطباء الاعصار و فلاسفه الامصار، طبيب و بايسته هاي اخلاقي، در الصحة، خواص الحيوان اشاره کرد. اين اثر يکي از متون مهم قرن نهم محسوب مي شود.

آنارکوسنديکاليسم
رودولف راکر
محمودرضا عبداللهي
نقد افکار
چاپ اول: 1391، 208 صفحه
کتاب «آنارکوسنديکاليسم» کتابي به قلم رودلف راکر و با مقدمه اي از نوام چامسکي است. «اي. اچ. کار» اين اثر را از يک سو بازگويي آموزه هاي اساسي آزادي خواهي با بياني نوين و از ديگر سو واکنشي در برابر شکلي که اکنون جنبش سوسياليستي به خود گرفته است معرفي مي کند. «نوام چامسکي» درباره اين اثر مي گويد: «چاپ آنارکوسنديکاليسم اثر رودلف راکر، براي آنان که دلمشغول مسائلي چون آزادي و عدالت اند، رويدادي بسيار مهم محسوب مي شود. ص 13» چامسکي اين اثر را الهام بخش خود توصيف مي کند و بر اين نظر است که راکر راهي را به سوي دنيايي بسيار بهتر به ما نشان داده است «دنيايي که دست يابي به آن ممکن است و شايد تنها آلترناتيو فاجعه اي جهاني باشد. ص 13» چامسکي همچنين ديدگاه راکر را در برابر گرايش هاي غالب در انديشه مدرن اجتماعي و سياسي مي داند و آن را انگيزه اي استوار براي انديشه و عمل سازنده ما بر مي شمارد. راکر آثاري زيادي نگاشته اما اين اثر مهمترين کتاب اوست که نخستين بار در لندن در 1938 منتشر شد و سپس ويرايش جديدي از آن در 1947 انتشار يافت. «اين کتاب که در طول جنگ داخلي اسپانيا به نگارش درآمد و هدفش آشنايي خوانندگان با ايدئولوژي الهام بخش انقلاب اجتماعي اسپانيا بود، همچون اثري بي همتا در معرفي انديشه آنارشيسم و گزارشي معتبر از تاريخ اوليه آنارشيسم بين المللي به حساب مي آيد. ص 10» کتاب از شش فصل با نام هاي آنارشيسم: اهداف و مقاصد، پرولتاريا و آغاز جنبش نوين کارگري، پيشگامان سنديکاليسم، اهداف آنارکوسنديکاليسم، شيوه هاي آنارکوسنديکاليسم، تحول آنارکوسنديکاليسم و يک پي گفتار تشکيل شده است. در 1953 به مناسبت هشتاد سالگي رودولف راکر بزرگداشتي در لندن برگزار شد که در آن پيام هاي ستايش آميزي از چهرهاي برجسته اي چون توماس مان، آلبرت آينشتاين، هربرت ريد و برتراند راسل خوانده شد.

هنر معاصر
جوليان استالابراس
احمدرضا تقاء
نشر ماهي
چاپ اول: 1392، 208 صفحه
جوليان استالابراس کتاب «هنر معاصر» را در شش فصل نگاشته است. فصل نخست «منطقه آزاد» نام دارد. او در آغاز اين فصل درباره مواد و مصالحي که هنرمند استفاده مي کند و در رابطه با کارهاي گسترده و متنوعي که انجام مي دهد چنين مي گويد: «هنرمند موها را به شکل حروف چيني پوش مي دهد، يا به صورت قاليچه مي بافد، يا از بدن خودش مي کند و در نمونه مومي کوچکي از جنازه پدرش مي کارد، بدنش را زخم مي زند و خونش را بر روي بوم مي چکاند يا با آن سرديسي از خود مي سازد. ص 7» مولف با اين اوصاف مي خواهد بگويد هنرمند معاصر در منطقه اي آزاد به سر مي برد. سپس به دغدغه هاي هنرمند و رابطه ي آن با اقتصاد مي پردازد. «نظام نوين جهاني» عنوان فصل دوم کتاب است که استالابراس آن را به نوعي دغدغه اصلي کتاب مي شمارد. او در اين فصل چنين جمع بندي مي کند که اين همه جار و جنجال درباره تنوع در عالم هنر ِ جهاني شده ممکن است يکدستي هاي ديگر و جديدتر را از نظر پنهان دارد. فصل سوم را مولف «فرهنگ مصرفي» ناميده و در آن به موضوعاتي چون تفکيک هنر از فرهنگِ کالايي، هنر و صنعتِ مد، رابطه هنر با فرهنگ توده اشاره مي کند. فصل چهارم با نام «استفاده و قيمت هاي هنر» عمدتا بر رابطه اقتصاد و هنر و نتايج آن متمرکز است. عناوين فصول پنج و شش به ترتيب عبارتند از «قواعد امروز هنر» و «تناقض ها». نويسنده در آغاز فصل ششم به اختلاف نظرهاي فراوان، حتي درون محافل روشنفکري، درباره هنر اشاره مي کند و در طول فصل علاوه بر اين تناقضات به آزادي، استقلال، کاربردهاي هنر و موضوعاتي از اين دست مي پردازد. کتاب «هنر معاصر» متعلق به مجموعه «مختصر و مفيد» است که سرپرستي آن را احمدرضا تقاء به عهده دارد.

يادداشت ها و گفتاره هاي خارج از نوبت
رضا بابايي
نگاه معاصر
چاپ اول: 1391، 264 صفحه
يادداشت ها و گفتاره هاي خارج از نوبت گزيده اي از کوته نوشت هاي رضا بابايي در پنج سال گذشته است. اين نوشته ها موضوعات بسيار متنوعي دارند. کتاب از دو بخش تشکيل شده است، مي توان گفت بخش نخست «يادداشت ها» است که بيشتر گويي نکته گويي و گاهي از جنس فکر کردن با صداي بلند است. بخش دوم «گفتاره ها» يا همان کلمات قصار و گزين گويه است. در بين اين نوشته ها که موضوعات مختلفي دارد جملات بسياري براي انديشيدن و نگاهي متفاوت به مسائل وجود دارد.

پيدايش کلينيک
ميشل فوکو
يحيي امامي
انتشارات نقش و نگار
چاپ سوم، 336 صفحه
کتاب «پيدايش کلينيک: ديرينه شناسي ادارک پزشکي» به قلم ميشل فوکو، با ديدگاهي انتقادي به رخدادهاي تاريخي مي نگرد تا بتواند لايه‌هاي جديدي از دلالت را کشف کند. فوکو در اين اثر نه تنها پيش فرض هاي ما درباره تاريخ بلکه داشته هاي ها درباره ي سرشت زبان، خود و حتي حقيقت را به پرسش مي کشد. کتاب از ده فصل و يک نتيجه گيري تشکيل شده که برخي از اين فصول عبارت از فضاها و طبقات، عرصه آزاد، درس بيمارستان، تشريح اجساد، بحران در تب ها هستند.

 

 

معرفي كتاب خارجي

PDF چاپ نامه الکترونیک

معرفي كتاب خارجي

کيان رضوي


Philosophy of Biology
A Contemporary lntroduction
Alex Rosenberg
Pub:Routledge
ديباچه‌اي مدرن بر فلسفه‌ زيست شناسي
الكس روزنبرگ، پروفسور فلسفه در دپارتمان زيست شناسي دانشگاه دوك و استاد مهمان فلسفه‌ي علم در دانشگاه‌هاي مينسوتا، سانتاكروز، كاليفرنيا، آكسفورد و مدرسه‌ي پژوهش‌‌هاي علوم اجتماعي دانشگاه ملي استراليا بوده است. او تا به حال از مراكز پژوهشي بزرگ همچون بنياد دانش‌ملي (آمريكا) و بنياد علمي گاگنهايم بورس تحقيقي دريافت كرده و در سال 1993 موفق به دريافت جايزه‌ي لاكاتوس در فلسفه‌ي علم شده است. روزنبرگ تاكنون آثار مهم و پرباري را تأليف و منتشر كرده است كه از ميان آن‌ها مي‌توان به «ساختار دانش زيست شناسي (كمبريج، 1985)»، «فلسفه‌ي علوم اجتماعي (وست ويو، 2012)»، «داروينيسم در فلسفة علوم اجتماعي و سياست (كمبريج، 2000)»، «روش مدرن در فلسفه‌ علم (راتلج، 2011)» و آثاري ديگر، از جمله كتاب پيش‌رو، اشاره كرد.
«ديباچه‌اي مدرن بر فلسفه زيست شناسي»، همان‌طور كه از عنوان آن پيدا است، درآمدي است بر فلسفه‌ي دانش زيست‌شناسي، از مجموعه‌ي «ديباچه‌اي مدرن بر فلسفه»ي انتشارات راتلج و مشتمل بر گفتارهايي درباره‌ي چيستي طبيعت بشر، اين كه آيا زندگي صرفاً فرآيندي فيزيكي است؟ يا اين‌كه كدام يك از خصلت‌هاي ما، برآمده از ذات ما است؟ الكس روزنبرگ و دنيل مك ‌شي، در اين اثر راهي تازه به مطالعه‌ي فلسفه‌ي زيست ‌شناسي گشوده و مرجعي پربار و كارآمد را به زيست شناسان و پژوهندگان فلسفه و به طور كلي علاقه‌مندان اين حوزه ارائه داده‌اند. كتاب در هفت فصل تأليف شده است. عنوان فصول كتاب به شرح ذيل است: پيش‌گفتار: فلسفه‌ي زيست‌شناسي چيست؟ 1ـ داروين علم مي‌سازد، 2ـ قوانين و نظريات زيست‌شناختي، 3 ـ ممانعت از حركت، 4ـ تجزيه گرايي در حوزة زيست‌شناسي، 5 ـ پيچيدگي، خط سير و جريان تكامل، 6 ـ غايت گروه‌هاي ژني و تحولات بنيادين، 7 ـ زيست شناسي، رفتار انسان، علوم اجتماعي و فلسفه‌ي اخلاق. «ديباچه‌اي مدرن...» در 256 صفحه، در سال 2007 توسط انتشارات مشهور و معتبر راتلج به زبان انگليسي به چاپ رسيده است.

Philosophy of Biology
Michael Ruse
Pub:Prometheus Books
فلسفه زيست‌ شناسي
زيست شناسان، عموماً با بُعد مادي زندگي و طبيعت سروكار دارند، در حالي كه فلاسفه، در پي يافتن پاسخ سوالاتي درباره‌ي غايت طبيعت و مقصود حيات هستند. پاسخي براي سوالاتي نظير اين كه چه چيز ما را وا مي‌دارد تا ميان مردگان و زندگان تفكيك قايل شويم در حالي كه هر دو از يك مجموعه مواد تشكيل شده‌اند؟
آيا ساختار پيچيده‌ي ارگانيسم‌هاي زنده برهاني بر وجود يك آفريننده در جهان استيا حاصل جهش‌هاي تصادفي و فرآيند تكامل؟ آيا داروينيسم منادي مرگ خدا است؟ و پرسش‌هاي بسياري از اين قبيل كه بسياري از فلاسفه‌ي جديد و قديم، از يونان باستان  تا عصر حاضر، كوشيده‌اند تا پاسخي براي آن بيابند. اين پرسش‌هاي اساسي، صرفاً راهنماهايي هستند براي كشف غايت و مبدأ جهان و هستي؛ پرسش‌هايي اين چنين، از اقليدس و افلاطون، تا داروين و ماركس و ريچارد داوكينز را به تأمل و تحقيق واداشته است. كتاب «فلسفه‌ي زيست‌شناسي»، در تلاش براي روشن كردن راه و ارائه پاسخ به پرسش‌هاي فوق نگاشته شده است. كتاب مذكور مشتمل بر مباحثي مهم و جالب از جمله ماده در انتخاب طبيعي، خواست‌هاي تكاملي، تازه‌هاي زيست فناوري، ارتباطات كليدي موجود در محيط‌زيست، غذاهاي اصلاح شده (ژنتيكي) و مباحثي از اين دست كه بي‌ترديد براي پژوهندگان فلسفه و زيست‌شناسي بسيار جالب و كارآمد خواهد بود. مايكل ريوز، نويسنده‌ كتاب مذكور، پروفسور فلسفه در دانشگاه ايالتي فلوريدا و نويسنده‌ آثار مهم و مشهوري است: «شبيه‌سازي: دانش ضروري يا جنون فناوري؟»، «فراگيري جدي داروينيسم» و آثاري ديگر كه هركدام توسط ناشر يا موسسه‌اي معتبر به چاپ رسيده و وارد بازار شده است. فهرست مطالب «فلسفه‌ي زيست‌شناسي» از اين قرار است: تعريف زيست‌شناسي، زندگي و خاستگاهش، چينش تعاريف، داروينيسم، تكامل عظيم، طبقه‌بندي انواع، طبيعت بشر، استعارات زيست‌شناختي، اخلاق زيست محيطي، خدا و زيست‌شناسي.

Processes of life
Essays in the Philosophy of Biology
John Dupre
Pub: Oxford University
فرآيندهاي زندگي
رسالاتي در فلسفه زيست‌شناسي
جان دوپر، پروفسور فلسفه‌ علم در دانشگاه اكستر كه در سال 2006 كرسي اسپينوزا را از دانشگاه آمستردام دريافت كرد، نويسنده‌ كتاب مورد نظر ماست. او همچنين رئيسِ دوره‌اي انجمن بريتانيايي فلسفه علم و عضو شوراي بين‌المللي فلسفه، تاريخ و مطالعات اجتماعي زيست‌شناسي است. آثار دوپر، در بردارنده‌ پژوهش‌هايي در زمينه‌ فلسفه‌ زيست‌شناسي همچون طبيعت انواع، اندامگان‌هاي موجودات، ژن‌ها، مفهوم نظريه‌ي تكامل، و اخيراً درباره‌ي زيست مولكولي و ميكروبيولوژي است.
در كتاب «فرآيندهاي زندگي...»، «جان دوپر پيشرفت‌هاي انقلابي دانش زيست‌شناسي را مي‌كاود، و ارتباط  بين طبيعت انسان و اجتماعات انساني را مورد تأمل قرار مي‌دهد. او در اين اثر، نظريه‌ي نظام‌هاي پيش رونده را كه تئوري تكامل را به سوي اثبات سوق مي‌دهد، مطرح كرده، اهميت زيست‌شناسي مولكولي  در دنياي زنده را يادآور مي‌شود و چگونگي رد شدنِ فرضيه‌هاي بنيادين زيست‌شناسي توسط اين دانش را بررسي مي‌كند. در اين كتاب، موضوعات مورد نظر در چارچوب دانش واقع‌گرايانه و عيني در نظام طبيعي و در عين حال با ديدگاهي متسامح نسبت به نظريات مخالف يا متضاد بررسي شده است. اين كتاب در بردارنده‌ بخشي پيرامون نظريات عمومي نويسندگان و انديشه‌ورانِ مهم در زمينه علم است، بخشي از آن درباره طيفي از موضوعات مربوط به زيست‌شناسي و انتخاب طبيعي و تكامل است، و بخشي ديگر به نظرياتِ جديد فلسفه‌ زيست‌شناسي، همچون تصنع طبيعت بشري مي‌پردازد. كتاب مذكور كه در سال 2012 توسط انتشارات آكسفورد و به زبان انگليسي به چاپ رسيده است، اثري است بسيار كارآمد براي دانشجويان و پژوهندگان فلسفه‌ علم و زيست‌شناسي.

The Philosophy of Biology
An Episodic History
(The Evolution of Modern Philosophy)
Marjorie Grene, David Depew
Pub: Cambridge University Press
تاريخ پراكند? فلسفه‌ زيست‌شناسي
آيا زندگي با زنده نبودن تفاوتي دارد؟ در اين صورت، چه تفاوتي؟ و در اين مورد، زيست‌شناسي به عنوان دانشِ جان‌داران چه تفاوتي با ساير دانش‌ها دارد؟ اين پرسش‌ها و پرسش‌هايي ديگر از همين دست، در كتاب «تاريخ پراكند? فلسفه‌ زيست‌شناسي» مورد تعمق و بررسي قرار مي‌گيرد. اين كتاب حاوي مشاهداتي دقيق و بازتابي از بحران‌هايي است كه به شفاف‌سازي مسائل فلسفه‌ي اجتماع و زيست‌شناسي تجربي كمك شاياني مي‌كند.
بديهي است كه نويسندگان اين كتاب، پاسخي قطعي و مطمئن به سوالاتي كه در پيرامون موضوع كتاب مطرح است نمي‌دهند و هر پاسخ، جاي نقد و بررسي بسيار دارد. مؤلفان در اين اثر كوشيده‌اند تا به خوانندگان يادآور شوند كه اگر به دستاوردهاي زيست شناختي توجه عيني و عملي نشان ندهيم، بسياري از آثار ارزشمند را از دست خواهيم داد و اين امر مي‌تواند باعث تكرار اشتباهات گذشته و حال انسان در مورد زيست طبيعي و يا حتّي عملكرد او درباره‌ي محيط زيست شود. ماريوري گرن و ديو دپيو، در اين كتاب كوشيده‌اند تا تاريخچه‌اي مختصر و كارآمد از فلسفه‌ زيست‌شناسي، از روزگار ارسطو، تا دوره‌ مدرن و نظريات مطرح شده در اين زمان را مورد كنكاش و بررسي قرار دهند. اين كتاب مشتمل بر دوازده فصل به شرح ذيل است: 1ـ ارسطو و پس از او، 2ـ دكارت، هَرِوي و ضرورت عملكرد مدرن، 3ـ قرن هجدهم (1): بوفُن، 4ـ قرن هجدهم (2): كانت به مثابه‌ ترقي زيست‌شناسيِ آلماني، 5ـ پيشاداروينيسم (1)‌: جدالي اقليمي، 6ـ پيشاداروينيسم (2)  : مباحثاتي بريتانيايي درباره‌ زمين‌شناسي و الاهيات طبيعي، 7ـ داروين،  8ـ تكامل و توارث از داروين تا طلوع دانش ژنتيك، 9ـ تلفيق تكامل مدرن و نارضايتي‌هاي حاصل از آن، 10 ـ بارقه‌هايي از فلسفه‌هاي زيست‌شناسي مدرن: مسائل انواع، تقليل‌پذيري، تبعيت و غايت‌شناسي، 11ـ زيست‌شناسي و طبيعت بشري، 12ـ فلسفه‌ زيست‌شناسي و فلسفه‌ي علم.
كتاب ياد شده، در 440 صفحه به زبان انگليسي توسط انتشارات دانشگاه كمبريج چاپ و منتشر شده است.

Philosophy of Biology: An Anthology (Blackwell Philosophy Anthologies)
 Alex Rosenberg, Robert Arp
 Pub: Wiley – Blackwell
گلچيني از فلسفه‌ زيست‌شناسي
اين كتاب، با تلفيق گزيده‌هايي از متون تاريخي كليدي و نظريات زيست‌شناختي، گلچيني قابل فهم، ملموس و به روز از فلسفه‌ي زيست‌شناسي و تاريخ آن به دست مي‌دهد. اين كتاب با طرح پرسش‌هايي پيرامون چيستي زندگي و چگونگي آغاز حيات شروع شده و با مباحث و براهيني» درباره‌ي تكامل و زيست‌شناسيِ تكاملي ادامه مي‌يابد.
نويسندگان مي‌كوشند مسائل? پيش گفته را مورد واكاوي قرار دهند و پاسخي براي پرسش‌هاي ياد شده بيابند يا دست كم، راهي به سوي يافتن پاسخ آن پيدا كنند. اين كتاب مشتمل بر موضوعاتي منحصر به فرد است و مباحثي بحث برانگيز را پيش روي خواننده قرار مي‌دهد؛ از ميان اين موضوعات مي‌توان به روانشناسي تكاملي و زيست‌شناسي تكاملي جديد اشاره كرد كه در اين زمينه‌ها، نويسندگان اين اثر كوشيده‌اند برخي مفاهيم را روشن كنند، توضيح دهند، نقد كنند يا ارزيابي نمايند. اين كتاب، گزيده‌اي است كه تدريس و تفهيم نظريه‌ي تكامل را بسيار آسان مي‌نمايد و شمار فراواني از پرسش‌هاي فلسفي دانشجويان و پژوهندگان در زمينه‌ زيست‌شناسي را ساده و توجيه پذير مي‌كند.
 اين مجموعه، دستاوردهاي مهم و اثرگذار تاريخ فلسفه زيست شناسي را در خود گرد آورده و در دوازده فصل به بررسي و كنكاش متون مهم در اين حوزه مي‌پردازد. فصول كتاب، هر يك شامل بخش‌هايي جداگانه و مستقل است كه مقالاتي از نويسندگان و انديشمندان فلسفه‌ي علم را در بر دارد. عناوين دوازده فصل كتاب بدين شرح است:
 1- اصول و برهان‌هاي بنيادين داروينيسم، 2- تكامل و تصادف، 3- مسئله‌ توضيح واضحات، 4- تطبيق‌گرايي، 5- عملكرد زيست ‌شناسي و تقديرگرايي، 6- تكامل زيست‌شناختي تكاملي، 7- تجزيه‌گرايي و علم زيست‌شناسي، 8- مسائل انواع و طبقه‌بندي، 9- وحدت مباحث درباب انتخاب طبيعي، 10- زيست‌شناسي جمعي و اخلاق، 11- روان‌شناسي تكاملي، 12- طراحي و خلاقيت.
«گزيده‌اي در پيرامون فلسفه‌ زيست‌شناسي»، در 464 صفحه به زبان انگليسي در سال 2009 ميلادي به وسيله‌ انتشارات ويلي بلك‌ول، توسط الكس روزنبرگ و روبرت آرپ گردآوري و چاپ شده  است.

 

 
مطالب بیشتر...


صفحه 3 از 4