مجله شماره 4

علم يكتا، فلسفة بي همتا

PDF چاپ نامه الکترونیک

علم يكتا، فلسفة بي همتا


زيست‌شناسي همراه با فيزيک و شيمي، سه سنگ‌بناي علم تجربي مدرن را تشکيل مي‌دهند. اما از ميان آن‌ها، اين زيست‌شناسي‌ست که اهميت ويژه‌اي دارد و آن‌هم به اين دليل است که بدن‌هاي ما انسان‌ها قرار است با اين علم توصيف شود. از همين رو فلاسفة علم توجه ويژه‌اي به اين علم دارند. پاسخ به پرسش‌هاي فلسفة زيست‌شناسي به سرعت به نتايج اخلاقي- ديني مي‌انجامد. اين در حالي‌ست که مسائل فلسفي فيزيک و شيمي تا حدود زيادي مستقل از اخلاقيات و ملاحظات اجتماعي‌ هستند. به عنوان نمونه، آيا مي‌توان سيستم‌هاي زيستي را با قوانين فيزيک تبيين کرد؟ اگر آري پس، موجود زنده چيزي نيست جز اجزائي که بر آن‌ها قوانين فيزيک حاکم هستند (اگر چنين است اخلاق را مي‌توان به نحوي معنادار و اصيل تعريف کرد؟) اما اگر خير، پس موجود زنده چه چيز اضافه‌اي دارد که آن‌را غيرفيزيکي مي‌سازد؟ يا اين پرسش که آيا نظرية تکامل داروين با آموزه‌هاي اديان ابراهيمي سازگار است؟ اگر نيست، کدام‌يک بيان‌گر حقايق زيستي هستند؟ آيا مي‌توان آموزه‌هاي ديني را چنان قرائت کرد که با نظرية تکامل داروين سازگار شوند؟ اين‌ها همگي مسائلي هستند که در فلسفة زيست‌شناسي مجال پرسش پيدا مي‌کنند.
اگر چه فلسفة علم در ايران سابقه‌اي چند دهه‌اي دارد، فلسفة زيست‌‌شناسي که زيرشاخه‌اي از آن است، مهجور مانده است. تا جايي‌که نويسندة اين سطور آگاهي دارد هيچ کتابي که به نحو مستقيم با مسائل فلسفة زيست‌شناسي مرتبط باشد، ترجمه نشده است. تنها در گروه فلسفة علم دانشگاه صنعتي شريف است که درسي با عنوان فلسفة زيست‌شناسي چندنيم‌سال يک‌بار ارائه مي‌شود. همچنين پايان‌نامه‌هاي معدودي در اين موضوع به نگارش در مي‌آيند. همة اين‌ها در حالي‌ست که بافت فرهنگي- ديني ما نياز به اين رشته را چند برابر مي‌کند. به نظر مي‌رسد يک دليل اين موضوع نبود افراد متخصص در زيست‌شناسي‌ست. همانند ساير فلسفه‌هاي علوم، شخصي که در فلسفة x کار مي‌کند، بايد ابتدا تخصص لازم در x را داشته باشد. دوباره تا جايي‌که نويسنده اطلاع دارد فيلسوف علمي در ايران نيست که حداقل تحصيلات کارشناسي‌اش در زيست‌شناسي باشد. با اين وجود جاي بسي خوشحالي‌ست که از ميان پزشکان عده‌اي دغدغة اين رشته را حس کرده‌ و به آن مشغول شده‌اند. از ميان آن‌ها دکتر حسن ميانداري است که چندين سال است به تدريس و پژوهش در فلسفة زيست‌شناسي مشغول است. از همين رو مصاحبه‌اي با ايشان ترتيب داده شده است که به نحو مبسوطي خواننده‌ را با طرح اولية فلسفة زيست‌شناسي آشنا مي‌کند. دو مبحث اصلي در فلسفة زيست‌شناسي يعني قانون‌مند بودن و امکان تحويل‌پذيري آن به علوم پايه‌اي‌تر، که در مقاله‌هاي اين شماره مورد بحث و بررسي قرار گرفته‌اند، توسط دکتر ميانداري گشوده مي‌شوند. ايشان همچنين پرسش‌هاي مربوط به نظرية تکامل داروين را پاسخ و اجزاي آن‌را شرح مي‌دهند. ارتباط نظرية تکامل با ملاحظات اخلاقي و ديني آخرين بخش از مصاحبة ايشان است که در جامعة ما مي‌تواند موضوعي جذاب قلمداد شود.  
منازعة خلقت‌‌گرايان با تکامل‌گرايان دارويني از جمله جدي‌ترين مباحث فلسفة زيست‌شناسي‌ست که براي چالش جدي‌ترِ علم و دين نتايج عميقي دارد. بر اساس نظر خلقت‌گرايان، جهان با گونه‌هاي ثابت محصول آفرينش خداوندي‌ست که بدون مداخلة دائم وي، نيست مي‌شود. ظاهراً اين در مقابل آموزة دارويني قرار مي‌گيرد که مبتني بر آن گونه‌ها تکامل مي‌يابند. بر اساس اين نظريه، قانون حاکم بر تکامل گونه‌ها، انتخاب طبيعي‌ست که مبتني بر اختلاف در صفات ژني يا پديداري موجودات زنده، که مي‌تواند «تصادفي» باشد، عمل مي‌کند. مايکل روس از فلاسفة مشهور زيست‌شناسي در مقالة «خلقت‌باوري» سعي مي‌کند با نگاهي تاريخي- اجتماعي اين آموزه و هستة اصلي آن را موشکافي کند تا از اين طريق آن را از ساير آموزه‌ها‌ي نزديک متمايز کند. خواننده‌اي که به رابطة علم و دين علاقه‌ دارد، اين مقاله را مفيد خواهد يافت.
نظرية تکامل داروين اگر چه طرح ساده‌اي دارد، تعمق در آن با مشکلات مفهومي همراه است. به عنوان نمونه و همان‌طور که پيش‌تر خاطرنشان شد، براي اين‌که انتخاب طبيعي عمل کند به وجود وردش يا اختلاف ميان ويژگي‌هاي ژني يا پديداري موجود زنده نياز دارد. حال اين پرسش متافيزيکي مطرح مي‌شود که شانس چه نقشي در پديد آمدن وردش دارد. آيا مي‌توان ادعا کرد حالا که شانس در رخ دادن وردش نقش دارد، پس بستر نظرية تکامل شانس و تصادف است؟ اين پرسش‌ها همراه با مسائل معرفت‌شناختي نظرية تکامل در مقالة اليوت زوبر با عنوان «موضوعات متافيزيکي و معرفت‌شناختي در نظرية دارويني معاصر» مورد بحث و بررسي قرار گرفته‌اند.  امکان تحويل يا تقليل موجودات زنده و قوانين حاکم بر آن‌ها به موجودات و قوانين فيزيکي، موضوع اساسي ديگري است که در مقالة «امکان تقليل تبيين‌هاي زيست‌شناختي به تبيين‌هاي فيزيکي و شيميايي» نوشته‌ي کِلِر مورد کنکاش واقع شده است. بر اساس اين نظريه، تبيين‌هاي زيست‌شناختي را در نهايت مي‌توان با تبيين‌هاي شيميايي و فيزيکي جايگزين کرد و اساساً زيست‌شناسي تبيين جديدي ندارد که در فيزيک و شيمي نباشد. اگر چه کلر در اين مقاله به امکان مذکور مثبت نگاه مي‌کند، جان دوپره در پاسخ وي نظري منفي اتخاذ مي‌کند. خوانندة علاقه‌مند به پاسخ دوپره مي‌تواند به اصل مقالة وي که در همان کتاب به چاپ رسيده است، مراجعه کند. 
يکي از اختلاف‌هاي اساسي ميان فيزيک و زيست‌شناسي، تمايز آن‌ها در قانون‌مند بودن‌شان است. روشن است که فيزيک مبتني بر قوانيني است که تخطي از آن‌ها صورت نمي‌پذيرد. به عنوان نمونه، تمامي گلوله‌ها هنگام پرتاب از قوانين ديناميکي و گرانش نيوتن پيروي مي‌کنند و هيچ نمونه‌اي يافت نمي‌شود که از آن تخطي کند. اما بخش عظيمي از زيست‌شناسي با نام زيست‌شناسي کارکردي به قوانين حاکم بر پديده‌هايي مي‌پردازد که استثناء بردار هستند و ضرورتي ندارند. مارک لنج در مقالة خود با عنوان «قوانين و نظريه‌ها» مي‌کوشد تا بر اساس شرطي‌هاي خلاف واقع نظريه‌اي در مورد قوانين طبيعي ارائه کند که طبق آن زيست‌شناسي نيز قانون‌مند شود.
کيوان الستي در مقالة «طبقه‌بندي، گونه‌هاي زيست‌شناختي، و انواع طبيعي» مسألة متافيزيکي ديگري از زيست‌شناسي را مورد بحث و بررسي قرار مي‌دهد که به رابطة انواع طبيعي و گونه‌هاي زيست‌شناختي مربوط مي‌شود. برخي از فلاسفه باور دارند که موجودات جهان را بر اساس معياري ذاتي يا کارکردي مي‌توان در طبقه‌بندي‌هايي قرار داد. از طرفي ديگر زيست‌شناسان نيز موجودات زنده را در گروه‌هايي قرار مي‌دهند که با نام گونه‌هاي زيست‌شناختي مشهور هستند. آيا اين دو نوع طبقه‌بندي با يکديگر مرتبط‌اند و آيا مي‌توان بر اساس گونه‌هاي زيست‌شناختي، انواع طبيعي متناظر را صورت‌بندي کرد؟ خوانندة علاقه‌مند به اين پرسش‌ها مي‌تواند به اين مقاله مراجعه کند.
انتخاب مقاله‌ها در اين شماه يک هدف را دنبال مي‌کرده است: آشنا شدن با فلسفة زيست‌شناسي از طريق درگير شدن با مسائل مربوط و اصيل. اميد است اين شماره از اطلاعات حکمت و معرفت توجه به اين نوع فلسفه را در جامعة‌ متفکر ايراني افزون کند.   

ابوتراب يغمايي

 

 

فلسفه زيست‌شناسي

PDF چاپ نامه الکترونیک

فلسفه زيست‌شناسي

گفت ‌و‌گو با حسن ميانداري*
كيوان الستي**


 فلسفه زيست‌شناسي يکي از ارکان فلسفه علم است که تعداد زيادي از فلاسفه علم را به خود مشغول کرده است. اما در ايران، اين حوزه از فلسفه علم مهجور مانده است. شايد دليل آن نبود افرادي است که توأمان به زيست‌شناسي و فلسفه مسلط باشند. دکتر حسن ميانداري، پزشک و فلسفه?دان، شايد تنها فردي است که به صورت تخصصي به اين حوزه مي‌پردازد. او ساليان درازي‌ است که در موسسه پژوهشي حکمت و فلسفه ايران فعاليت مي‌کند و در کنار آن فلسفه زيست‌شناسي را در گروه‌هاي ديگر فلسفه علم تدريس مي‌کند. مصاحبه پيش‌رو، مصاحبه‌اي مفصل است که خواننده را با موقعيت زيست‌شناسي در فلسفه علم و ويژگي‌هاي منحصربه‌فرد آن آشنا مي‌کند.
مقدمه و پيشينه
الف: فلسفه زيست‌شناسي
تحصيلات اوليه شما در رشته پزشکي بوده است، به نظر مي‌رسد دانشمندان علوم پزشکي و به همين ترتيب زيست‌شناس‌ها، اعم از گياه‌شناس‌ها، جانورشناس‌ها، دانشمندان ژنتيک و... کار مربوط به خودشان را به‌درستي انجام مي‌دهند و (احتمالا) مستقيما نيز کارشان مورد استفاده قرار مي‌گيرد. در اين ميان فلسفه زيست‌شناسي به چه کار مي‌آيد؟
بسم‌الله‌الرحمان‌الرحيم. من از شما و دوستان ديگر متشکرم. فلسفه زيست‌شناسي نسبتا در جامعه ما رشته‌ جديدي است. در اين زمينه متخصصان و منابع بسياري نداريم. من از اين فرصت استفاده مي‌کنم تا کلي‌تر با هم گفت‌وگو کنيم که هم مخاطبان، دانشمنداني که در رشته‌هاي مختلف پژوهش کرده و هم فلاسفه که در رشته‌هاي گوناگون فلسفي کار مي‌کنند، از اين گفت‌وگو بهره ببرند. از اين‌رو گاهي تلاش مي‌کنم که سوال شما را تغيير بدهم يا تدقيق کنم تا بيشتر براي جامعه ما مفيد باشد و سپس بر اساس آن پاسخ خواهم داد.
من ترديد دارم که اولا دانشمندان در رشته‌هاي زيستي کارشان را بدون اشکال انجام ‌دهند و ثانيا ارتباطشان با مردم بدون اشکال است. اتفاقا در رشته پزشکي اين موضوعي جدي است. يعني کساني هستند ادعا مي‌کنند که پزشکان معمولا قبول نمي‌کنند که آن ادعاها علمي باشد. انواع رشته‌هايي وجود دارد که ادعاي پزشکي بودن دارند اما جامعه پزشکي معمولا قبول نمي‌کند که اين‌ها علم پزشکي هستند. اتفاقا در ميان فلاسفه ما، صاحب‌نظراني هستند که در مورد علم (به طور کلي) ترديدهايي دارند. اتفاقا من در زمينه پزشکي، دوستان زيادي دارم که پزشکي جديد را قبول ندارند و دوست دارند از پزشکي سنتي استفاده کنند و اين به دليل اشکالات فلسفي است که آن‌ها به مباني علم جديد وارد مي‌دانند. بنابراين در مورد مقدمه سوال شما ترديد دارم که اين کار بدون اشکال در حال اتفاق افتادن است.
مساله‌اي که امروز در آمريکا وجود دارد به نحوي در جامعه ما نيز هست. در آنجا بحث خلقت‌گرايان وجود دارد که با بعضي از اجزاي نظريه تکامل مخالفت مي‌کنند و مي‌گويند که اصلا علمي نيست. در اينجا هم همين طور است. کاري که فلسفه زيست‌شناسي مي‌تواند انجام دهد اين است که مثلا در اين مورد اينکه علم چيست وارد بحث شود يا بحث مربوط به فلسفه زيست‌شناسي که مرز ميان علم و غيرعلم چيست. به‌طور کلي فلاسفه در زمينه فلسفه علم و  فلسفه زيست‌شناسي حرف‌هاي خوبي زده‌اند که البته مانند مسائل ديگر در فلسفه علم به حل قطعي نرسيده و اتفاقا بيشتر بر ترديدهاي ما افزوده است تا بر علم ما. يعني پيش از اين به نظر مي‌رسيد که اين مباحث روشن است ولي فلسفه نشان داده که چندان هم روشن نيست. بنابراين کاري که فلسفه زيست‌شناسي مي‌تواند انجام دهد، روشن کردن بسياري از ابهاماتي است که وجود دارد؛ به اين معنا كه بايد بگويد مثلا چنين مسائل و نظرياتي هم وجود دارد و براي مثال من از يك نظريه خاص دفاع مي‌کنم و ديگران از نظريات ديگر دفاع مي‌كنند.  شايد از اين مهم‌تر در فلسفه زيست‌شناسي، که در اين مورد با فلسفه فيزيک کمي متفاوت است، اينکه (كه هم در غرب و هم در جامعه ما اتفاق افتاده يا مي‌تواند بيفتد) فلسفه زيست‌شناسي، به علم زيست‌شناسي کمک مي‌کند.

برخلاف فلسفه فيزيک؟
نه برخلاف فلسفه فيزيک، بلكه کمي متفاوت با آن. من خيلي به فلسفه فيزيک مسلط نيستم اما تا جايي که مي‌دانم ارتباط علمي فلسفه زيست‌شناسي و زيست‌شناسي به نسبت ارتباط فلسفه فيزيک با فيزيک بيشتر است. در غرب اين‌گونه بوده و در جامعه ما هم شواهد اين‌که چنين باشد وجود دارد. در آنجا در بسياري مسائل زيست‌شناختي (که بعدا معلوم شد جوانب فلسفي هم دارد) بين فيلسوفان زيست‌شناسي و زيست‌شناسان ارتباطاتي ايجاد شده است. براي مثال در زمينه تعريف گونه يا واحد انتخاب و همينطور مباحث ديگر، اشتراک‌هاي بسياري وجود داشته است و حتي گاهي با هم نظريه داده‌اند. مي‌توانم کتاب‌هايي را به شما معرفي كنم که دو مولف داشته‌اند، يک فيلسوف و يک زيست‌شناس. تا جايي که من مي‌دانم چنين چيزي در فلسفه فيزيک نيست در صورتي که در زيست‌شناسي از اين موارد کم وجود ندارد.
من مي‌خواهم يک دليل براي ارتباط نزديک ميان فلسفه زيست‌شناسي و زيست‌شناسي  مطرح کنم؛ هرچند دلايل بيشتري براي آن وجود دارد. در فلسفه زيست‌شناسي بحث انسان (از آن جهت که موجودي زيستي است) مطرح است در حالي که در فيزيک چنين نيست. بسياري از مسائل فلسفي نيز به انسان مربوط مي‌شود و اين کمک مي‌کند که ميان فلسفه زيست‌شناسي و زيست‌شناسان ارتباط نزديک‌تري وجود داشته باشد. در مورد همان مثالي که زديم يعني تعريف گونه، اين سوال که"انسان، به عنوان گونه‌اي زيستي، چيست؟" بسيار مهم است و از ابتداي تاريخ فلسفه هميشه مطرح بوده است. باز در بحث واحد انتخاب، بحث انتخاب گروه، به‌خصوص از اين جهت که به بحث اخلاق انسان مربوط مي‌شود، مهم بوده و هست. بنابراين اين امر نيز مي‌تواند دليلي باشد که فلسفه زيست‌شناسي به زيست‌شناسي بسيار نزديک‌تر است تا فلسفه فيزيک به فيزيک. مي‌توانيم بيشتر در اين مورد صحبت کنيم اما بهتر است در ادامه به سوالات خاص‌تر برسيم تا در اين سوالات به مباحثي که عرض کردم بيشتر بپردازيم.

با توجه به ارتباط نزديک ميان زيست‌شناسي و فلسفه زيست‌شناسي، سوالاتي از قبيل "گونه چيست؟"، "ژن چيست؟" را بايد از يک فيلسوف زيست‌شناسي پرسيد يا از يک زيست‌شناس؟
حرفي که زدم در اينجا کاملا مصداق دارد. در مورد هر دو، هم فيلسوفان زيست‌شناسي و هم زيست‌شناسان نظر داده‌اند و در اين مورد بسيار به هم کمک کرده‌اند. براي مثال در حال حاضر اين مورد که گونه چيست ديدگاهي پرطرفداري دارد که مي‌گويد گونه به جاي اين‌که نوعي طبيعي باشد، يک فرد است. اين نظريه را ابتدا يک زيست‌شناس مطرح کرد و بعد يک فيلسوف دنباله آن را گرفت و اکنون طرفداران زيادي دارد. اينطور خلاصه کنيم که اين سوال هم در زيست‌شناسي مطرح است و هم در فلسفه زيست‌شناسي. اگر بخواهيم علم را بر حسب موضوع تقسيم‌بندي کنيم و بگوييم که موضوع علم زيست‌شناسي موجودات زنده است و موضوع فلسفه علم زيست‌شناسي،زيست‌شناسي است، هرچند گويي اين‌ها دو دايره مجزا از هم هستند ولي زماني كه وارد مسائل مي‌شويم، مي‌بينيم که در هر دو مسائل مشترکي وجود دارد. از اين جالب‌تر بحث روش پاسخ به اين سوالات است. در حال حاضر يک پاسخ به اين سوال که علوم طبيعي چيست (که در سوال اول مطرح شد) بر اساس روش داده مي‌شود. علم چيزي است که روش آن تجربي و با تجربه همراه است. در حالي که در فلسفه اينطور نيست. نظريات فلسفي با تجربه تضعيف يا تقويت نمي‌شوند.  اما با اين وجود در علم براي اين‌که ببينيم مثلا آنچه را که"گونه" مي‌ناميم چه خصوصياتي دارد، هم از روش‌هايي که مستقيما تجربي نيستند استفاده مي‌شود (براي مثال از تحليل مفهومي که روشي است که فلاسفه تحليلي انجام مي‌دهند و کاري پيشيني است) و هم از روش‌هاي تجربي. از اين جالب‌تر اينکه در فلسفه زيست‌شناسي نيز از روش‌هاي تجربي براي اين استفاده مي‌شود ‌که نظرياتشان تاييد يا تکذيب شود. يعني ميان زيست‌شناسي و فلسفه زيست‌شناسي مرز قاطعي وجود ندارد، نه از جهت موضوع و نه از جهت روش پاسخ به سوالات.

پس تمايز کجاست؟ آيا تمايز تنها در جامعه علمي و دانشگاه‌هاست؟
تمايز درجه‌اي است و نه نوعي. اين هم جالب است (تا جايي که مي‌دانم) مقالاتي که در مورد فيزيک و فلسفه فيزيک نوشته مي‌شود ظاهرا در يک مجله چاپ نمي‌شود. مقالات فيزيکي در مجله خودشان و مجلات فلسفه فيزيک در مجلات مخصوص خودشان چاپ مي‌شود. اما در زيست‌شناسي آنطور که مي‌دانم مرز قاطعي وجود ندارد که در فيزيک هست. يعني مي‌بينيد که زيست‌شناسان در مجلات مربوط به فلسفه زيست‌شناسي مي‌نويسند و فيلسوفان در مجلات زيست‌شناسي. نمي‌دانم مباحث اجتماعي تا چه حد در اين مورد اهميت داشته است، اما طرفداري زيست‌شناسان درجه يک از فلاسفه زيست‌شناسي بسيار مهم است. شايد اولين کتابي که فلسفه زيست‌شناسي را به عنوان رشته‌اي مستقل مطرح کرد، کتابي است که اليوت سوبر در سال 1984 نوشته (The Nature of Selection). بعد از نگارش اين کتاب، آقاي ارنست ماير (که شايد بتوان او را بزرگ‌ترين زيست‌شناس قرن بيستم دانست) از اين کتاب بسيار تعريف کرد و گفت که از آن بسيار ياد گرفته است؛ بنابراين ميان زيست‌شناسي و فلسفه زيست‌شناسي ـ چه از لحاظ روش و چهاز لحاظ موضوع و چه از لحاظ اجتماعي ـ (که مثلا بگوييم که اين دو دانشگاه يا سمينارهاي متفاوتي دارند) مرز قاطعي وجود ندارد. من سمينارهايي در اينترنت پيدا کردم که هم زيست‌شناسان در آنجا صحبت مي‌کنند و هم فيلسوفان و گفت‌وگوي آن‌ها نيز بسيار جدي و عملي بوده است و هريک مسائلي را مطرح کرده‌اند که به ديگري کمک کرده است. از اين رو اگر شما فلسفه زيست‌شناسي را دايره‌اي تصور کنيد و زيست‌شناسي را دايره‌اي ديگر، قسمتي از اين دو دايره با هم مشترک هستند و قسمتي متفاوت.

از نظر شما چه رابطه‌اي ميان علم و قانون وجود دارد. شما کدام استدلال را مي‌پسنديد: 1- زيست‌شناسي قانون ندارد، علم بايد قانون داشته باشد، پس زيست‌شناسي علم نيست 2- زيست‌شناسي قانون ندارد، زيست‌شناسي قطعا علم است پس هر علمي قانون ندارد. 3- زيست‌شناسي اتفاقا قانون دارد.
يکي از نکاتي که در غرب مورد توجه بوده و در اينجا نيز همينطور است، اين است که فيزيک و علوم فيزيکي مبناي اين قرار گرفته که بدانيم علم چيست. سوال شما نيز از همان‌جا مي‌آيد. اگر شما علوم فيزيکي را محور علم‌شناسي قرار نمي‌داديد، اين سوال را مطرح نمي‌کرديد و اين ادعا در مورد بيشتر مسائل فلسفه علم صادق است. در بيشتر مسائل فلسفه علم، صورت مساله ناشي از اين بوده که علوم فيزيکي مبنا قرار گرفته است. اين هم علت تاريخي دارد. تحولاتي که باعث پيدايش علوم جديد شده ابتدا در علوم فيزيکي (در قرن شانزدهم و هفدهم) و بعدا در علوم زيستي اتفاق افتاده است. بر اساس قرائت غالب در تاريخ علم، در قرن نوزدهم زيست‌شناسي هم مانند فيزيک و مکانيک جديد متولد مي‌شود. بعدها که مسائل فلسفه علمي پديد آمد بيشتر حول‌وحوش مسائل فيزيکي سامان گرفت. به‌خصوص در ميان پوزيتيويست‌هاي منطقي (که تاسيس فلسفه علم به عنوان يک رشته به آن‌ها بازمي‌گردد) رياضيدان و فيزيکدان وجود داشت، اما (تا جايي که من مي‌دانم) کسي که زيست‌شناسي بداند يا به زيست‌شناسي علاقه داشته باشد، نبود. مباحث فلسفه علمي هم بعدا به دنبال پاسخ‌هايي ادامه پيدا کرد که فيلسوفان به اين سوالات مشخص داشتند (که معمولا همان سوال‌هاي پوزيتيويست‌ها بوده و به طور جدي عوض نشده است). در جامعه ما نيز تا حدودي اينطور است. فلسفه علمي که خوشبختانه امروز در جامعه ما راه افتاده است و ما فوق ليسانس و دکتر در اين رشته داريم و کساني  داريم که مي‌توانيم بگوييم کارشان فلسفه علم است، عمدتا حول‌وحوش علوم فيزيکي (و کمتر در علوم زيستي) کار مي‌کنند. زيست‌شناساني که به سمت فلسفه آمده‌اند و کساني که از ابتدا فلسفه خوانده‌اند و بعدا به فلسفه زيست‌شناسي رو آورده‌اند بسيار اندک‌شمار هستند. در غرب اين اصلاح شده است و امروز فلسفه زيست‌شناسي جايگاه شايسته خودش را در فلسفه علم پيدا کرده است. اما در اينجا اينطور نيست. البته همين که شما آمده‌ايد و در اين مورد گفت‌وگو مي‌کنيد و قرار است بخشي از يک مجله به فلسفه زيست‌شناسي اختصاص داده شود نشانه اين است که به سمت اين مي‌رويم که فلسفه زيست‌شناسي در فلسفه علم راه پيدا كرده است، اما با اين حال هنوز خيلي کار داريم. در مورد سوال خاص شما، اين‌که قانون چيست محل اختلاف فلاسفه علم بوده است. حتي با اين رويکرد که ما علوم فيزيکي را محور علم قرار دهيم، باز اين‌که قانون چيست محل اختلاف است.  اين هم جالب است که چرا در ظاهر امر اختلاف ميان فيلسوفان بيشتر از اختلاف ميان دانشمندان است. به عبارت ديگر اختلاف ميان دانشمندان راحت‌تر حل مي‌شود تا اختلاف ميان دانشمندان. در مورد دانشمندان عده زيادي معمولا قبول مي‌کنند که مساله‌اي حل شده است. اين نيز ممکن است در ميان سوالات شما جوابي داده شود. اتفاقا با نظريه تکامل مي‌توانيم پاسخ دهيم که چرا ما در فلسفه کمتر قوي هستيم تا در علم.
بنابراين بر اساس تصور شما از قانون مي‌توان پاسخ‌هاي متفاوتي به اين سوال داد. اولا سوال مي‌تواند تدقيق شود ثانيا جوابش مي‌تواند متفاوت باشد. اگر زيست‌شناسي را مبنا قرار دهيد نحوه گزينه‌هايي که اينجا طرح شده هم ممکن است تغيير کند. ابتدا بايد در اين مورد که قانون چيست صحبت کنيم و بعد ببينيم که آيا فيزيک، قانون دارد و بعد ببينيم که زيست‌شناسي قانون دارد يا نه. بنابراين نمي‌توانم پاسخ قاطعي در اين مورد بدهم. ابتدا بايد در اين مورد که قانون چيست بحث کنيم و بعد برسيم به اين‌که آيا مي‌توان گفت کسي که مي‌گويد علوم فيزيک قانون دارد، حرف درستي مي‌زند يا نه. بعد به زيست‌شناسي برسيم و ببينيم که آيا زيست‌شناسي قانون دارد و به چه معنا. اما اجمالا وقتي از دور به رويکردي که به اين دو رويکرد زيستي و فيزيکي وجود دارد نگاه مي‌کنيم مي‌بينيم که تا حدودي اين تفاوت وجود دارد. در فيزيک، فرمولاسيون رياضي داريد، مي‌گوييد که آن قانون طبيعت است، بعد بر اساس آن پيش‌بيني‌هايي مي‌کنيد و پاسخ‌هايي مي‌دهيد. چنين پديده‌اي در کتاب‌هاي زيستي کمتر ديده مي‌شود. به‌خصوص در بسياري از رشته‌هاي زيستي که بيشتر جنبه تاريخي دارند، مثل ديرينه‌شناسي كه بيشتر جنبه جمعي دارند تا فردي مثل اکولوژي. در اين‌ها کمتر چنين چيزي ديده مي‌شود تا در علومي مثل زيست‌شناسي مولکولي که به بيوشيمي و علوم فيزيکي نزديک‌تر مي‌شود. اما من اجمالا عرض مي‌کنم که تفاوت، تفاوت قاطعي نيست. اين‌که بگوييم در علوم فيزيکي قانون هست و در علوم زيستي قانون نيست. به خصوص از ابتدا نبايد علوم فيزيکي را محور علم قرار دهيم. به نظر من در هر دو قانون داريم. تفاوت‌هايي ميان آن‌ها هست، اما اين تفاوت‌ها آنقدر قاطع نيستند که بخواهيم اين سوال را طرح کنيم. نبايد بگوييم چون آن علم فيزيک قانون دارد پس بدون ترديد علم هست و حالا ببينيم که اين علم زيستي چنين قوانيني دارد و بعد اگر اين را نداشته باشد دست‌و‌پاي ما بلرزد که حالا چه کار بايد بکنيم. اگر علوم زيستي را از ابتدا جزو علومي قرار دهيد که در کار فلسفي بايد به آن‌ها هم نگاه کنيم و خود را منحصر به علوم فيزيکي نکنيم، آنگاه اين سوال به طور جدي مطرح نخواهد بود. جواب آن هم خيلي مشکل‌ساز نيست. نمي‌توانيم بگوييم که مثلا حال که علوم زيستي قانون ندارند چه بايد بکنيم، آيا بايد تعريف علم را به نحوي تغيير دهيم که علوم زيستي را هم دربربگيرد؟ نه، به نظر من هر دو قانون دارند و هرچند تفاوت‌هايي بين آن‌ها وجود دارد اما اين تفاوت‌ها آنقدر نيست که بخواهيم اين سوال را مطرح کنيم.

آيا مي‌توان گفت که در علوم زيستي اگر قانون وجود داشته باشد اين قانون‌ها برخلاف علوم فيزيکي تحت شرايط ثابت صادق هستند؟
بايد در اين سوال هم تدقيق شود ولي تا جايي که مي‌دانم اغلب قوانين علوم فيزيکي نيز اين قيد را دارند. اما اگر قانوني را داشته باشيم که اين قيد را نداشته باشيم در علوم فيزيکي اندك هستند. اما آنچه بيشتر مطرح است اينکه گفته مي‌شود قوانين فيزيک پسيني هستند. ولي در علوم زيستي قوانيني داريم که پيشيني هستند. صدق رياضي دارند يعني درست بودن آن را با استدلالي رياضي مي‌توانيد اثبات کنيد، مثلا قانون هاردي واينبرگ. آنجا اين سوال مطرح مي‌شود که آيا مي‌شود در علم شما قانوني داشته باشيد که قابل اثبات رياضي باشد يا نه؟ که بر اساس آن عرضي که کردم، مي‌توان اين‌گونه جواب داد که بستگي به اين دارد که شما علم را چه بدانيد. اگر شما از ابتدا علم را فيزيک بدانيد و در علوم فيزيک قوانين نداشته باشيم که اين‌گونه اثبات شود اين مشکل‌ساز خواهد شد. اما چرا از اول اين‌گونه طرح سوال کنيم. بهتر است بگوييم که زيست‌شناسي هم علم است. در زيست‌شناسي قوانيني داريم که صدق رياضي دارند. هرچند بايد بحث شود اما بايد نشان داده شود که براي طرح سوال از کجا بايد شروع کرد. آيا بايد علوم فيزيک مبنا قرار گيرد؟ اما دليلي براي اين نداريم که حتما علوم فيزيکي را مبنا تعريف علم قرار دهيم که بعد با آن ديد به زيست‌شناسي نگاه کنيم و ببينيم که زيست‌شناسي علم هست يا نيست. يعني اول ببينيم در فيزيک قانون هست و بعد به علوم زيستي نگاه کنيم و ببينيم که زيست‌شناسي قانون دارد يا نه و آيا شبيه قانون فيزيکي هست يا نه. من فکر مي‌کنم که اين سوال را اينطور مطرح نمي‌کنيم.

سوال ديگري که هم معمولا مطرح مي‌شود که شايد همان مبنايي را داشته باشد که شما قبلا گفته‌ايد اين است که در آينده همه حرف‌هايي که مي‌توان در علم زيست‌شناسي مطرح کرد را مي‌توان در شيمي يا علوم پايه‌اي‌تر مطرح کرد. موافقيد؟
بله. عرايضي که در سوال قبل کردم در اينجا هم صادق است. مساله‌اي که مي‌فرماييد (در تعبير دقيق‌تر) بحث تقليل است. اين‌که علوم غيردقيق را که به نظر مي‌رسد از لحاظ علم بودن نسبت به علوم دقيق‌تر درجه پايين‌تري دارند به علوم دقيق تقليل دهيم. چرا؟ به اين دليل که از لحاظ معرفتي نظريات صادق‌تري به ما مي‌دهد و پيش‌بيني‌هاي دقيق‌تري دارد. بنابراين شايد اگر از اول با آن ديد وارد نمي‌شديد اصلا اين سوال مطرح نمي‌شد. اين سوال جزو اولين سوال‌هايي است (يا شايد اولين سوالي است) که در فلسفه زيست‌شناسي مطرح شده است که آيا نظريات زيست‌شناختي مي‌تواند (يا بايد) به نظريات فيزيکي و شيميايي تقليل پيدا کند. بيشتر کساني که در اين زمينه کار کردند با تقليل زيست‌شناسي مخالف هستند چه از لحاظ وجودشناختي يعني اين‌که بگوييم موجودات زيست‌شناختي چيزي نيستند به جز موجودات فيزيکي يا شيميايي، چه بگوييم که (همانطور که در صورت مساله مطرح شد) نظريات زيست‌شناختي را مي‌توان از نظريات فيزيکي و شيميايي استنتاج کرد (يعني تقليل بين نظريه‌اي) يا اين‌که بحث روشي بکنيم يعني بگوييم روش علمي در زيست‌شناسي آن است که ساختارهاي فيزيکي و شيميايي موجودات را بررسي كنيم تا سوالات زيستي ما جواب داده شود. در هر سه اين زمينه‌ها اکثريت کساني که در اين زمينه کار کردند مخالف تقليل بوده‌اند. يعني با اين مخالف هستند که موجودات زيست‌شناختي چيزي نيستند جز موجودات شيميايي و فيزيکي، نظريات زيست‌شناختي را مي‌توان علي‌الاصول از نظريات فيزيک و شيميايي استنتاج کرد و اين‌که روش علوم زيستي در آينده بايد به سمت اين برود که براي حل مسائل زيست‌شناختي اجزاي فيزيکي و شيميايي آن‌ها را بررسي کند. اما اين‌که چرا اين اکثريت مخالفت کردند دلايل مختلفي دارد که بحث فني و پيچيده‌اي است که از حوصله بحث ما (که قصد داريم مسائل را کلي‌تر مطرح کنيم) بيرون است. بهتر است تا همين اندازه بسنده شود و براي نوبت ديگري گذاشته شود که در اين مورد صحبتي اختصاصي داشته باشيم.

آيا مي‌توان تعريفي از حيات ارائه کرد؟
ظاهرا چيزي که باعث تفاوت علوم زيستي با علوم فيزيکي مي‌شود همين حيات است. اگر از لحاظ موضوعي اين‌ها را از هم جدا کنيم، علوم فيزيکي موضوعش موجوداتي هستند که زنده نيستند و علوم زيستي موضوعش موجودات زنده هستند و علي‌القاعده انتظار اين سوال را داريم که اين زندگي چيست که باعث اين تفاوت شده است. شما علوم شيميايي را از علوم فيزيکي آنقدر مجزا نمي‌دانيد که علوم زيستي را از علوم فيزيکي. شما علوم شيميايي را هم به عنوان علوم فيزيکي مي‌شناسيد در حالي که علوم زيستي را متفاوت مي‌دانيد.
با وجود اين کمتر در اين مورد که زندگي چيست (به‌خصوص در فلسفه زيست‌شناسي) صحبت شده است. در فلسفه زيست‌شناسي بيشتر در مورد نظريه تکامل بحث شده است و نظريه تکامل در مورد بعد از حيات نظريه مي‌دهد. اول موجودات زنده ايجاد شده‌اند و بعد تکامل ايجاد شده است. اما اين اواخر به نسبت قبل، بيشتر در مورد اين‌که حيات چيست بحث شده است. هم فلاسفه و هم زيست‌شناسان (همانطور که گفتيم تفکيک قاطع بين آن‌ها نيست) در اين مورد نظريه داده‌اند. اما تا جايي که مي‌دانم فيلسوفان زيست‌شناسي (که زماني که صحبت از فلسفه زيست‌شناسي مي‌شود آن‌ها به ذهن مي‌آيند) کمتر به اين موضوع پرداخته‌اند.
چيزي که جالب است اينکه اتفاقا مرز قاطعي ميان حيات و عدم حيات وجود ندارد. در نحوه‌اي که سوال مطرح شد، به نظر مي‌رسد علوم فيزيکي از علوم زيستي تمايز دارند و گويي چون حيات از غيرحيات مجزاست اين علوم از هم مجزا مي‌شوند. اما در واقع تفاوت قاطعي بين اين دو وجود ندارد. به عبارت ديگر موجوداتي داريم که تکليف مشخصي ندارند که آيا زنده هستند يا زنده نيستند. مثلا ويروس‌ها از جهاتي خصوصيات موجودات زنده و از جهاتي خواص موجودات غيرزنده را دارند. اين در واقع يکي از چيزهايي است که زماني که شما نظريه‌اي در مورد حيات مي‌دهيد بايد در مورد اين شهود اوليه (که هم از لحاظ علمي و هم فلسفي اهميت دارد) جواب بدهيد. همين‌طور موجودات زنده خصوصيات ديگري دارند که بسيار آن‌ها را جالب مي‌کند. اين خصوصيات نسبت به يكديگر هم‌سنخ نيستند و با هم تفاوت دارند. موجودات زنده، موجوداتي هستند که نسبت به تغيير محيط حساس بوده و سعي مي‌کنند ثباتي براي خود نگاه دارند. محيط تغيير مي‌کند و آن‌ها اين تغيير را به نحوي متوجه مي‌شوند و سعي مي‌کنند از خود در برابر اين تغيير محافظت کنند. اين را هميواستاتيس مي‌گويند يعني اين‌که اين موجود مي‌تواند در خودش و صفاتي که دارد تغييراتي دهد که ثباتش را نسبت به تغييراتي حفظ کند که در محيط وجود دارد. از طرف ديگر موجودات زنده اتفاقا تغيير مي‌کنند يعني هم ثباتي دارند و هم تغيير مي‌کنند و اين تغييرات کمک مي‌کند که در شرايط متفاوت محيطي بتوانند زنده بمانند که به آن "سازش" مي‌گوييم. يعني اين‌که موجودات زنده صفاتي دارند که به اين موجودات کمک مي‌کند تا در شرايط بسيار مختلف محيطي زنده بمانند. اين‌ها صفاتي هستند که در موجودات غيرزنده نيست يا در حدي است که تفاوت آن با موجودات زنده قابل توجه است. از خصوصيات ديگر موجودات زنده اين است که توليدمثل مي‌کنند. توليدمثل يعني اين‌که شما موجوداتي را ايجاد مي‌کنيد که (همانطور که از اسم آن"توليدمثل" هم مشخص است) شباهت‌هايي با شما دارند. توليدمثل مي‌تواند کامل يا صددرصد باشد، که به آن"کلون" مي‌گويند. آنچه ايجاد مي‌شود از جهت زيستي عين همان چيزي است که ايجاد شده است يا اين‌که عين آن نيست ولي بسيار شبيه به آن است. براي اين‌که اين اتفاق بيفتد موجود زنده بايد خصوصياتي داشته باشد که آن را نسبت به موجودات غيرزنده فوق‌العاده پيچيده مي‌کند و براي اين‌که اين اتفاقات بيفتد موجود زنده بايد اطلاعات داشته باشد. اين اطلاعات کمک مي‌کند که موجود زنده خودش از مراحل ابتدايي‌تر به مراحل بعدي برساند که اين هم از خصوصيات موجود زنده است. به عبارت ديگر موجود زنده (معمولا) رشد مي‌کند و قادر است اين اطلاعات را به نسل بعد منتقل کند. بنابراين موجود زنده خصوصيات و علايمي دارد که هر نظريه‌اي در مورد اين‌که حيات چيست بايد آن‌ها را توضيح دهد. اين‌که چه نظرياتي داده شده بحثي تخصصي است که بايد بگذاريم در بحث‌هاي خاص‌تر به آن بپردازيم. بعضي گفته‌اند که اصلا نمي‌شود در اين مورد نظريه داد و چون اطلاعات ما کم است و براي کار علمي و فلسفي، نياز نداريم که بيشتر از اين از خصوصيات موجودات زنده در دست داشته باشيم پس تا اين حد کفايت مي‌کند که بدانيم موجودات زنده چنين خصوصياتي دارند. با اين حال نظريات بسيار جالبي در اين مورد ارائه شده که حيات چيست که بهتر است براي نوبت ديگري گذاشته شود که بحثي تخصصي داريم.

ب: نظريه تکامل
?گاهي از افراد غيرمتخصص ميشنويم که ميگويند"نظريه تکامل که پذيرفته نشد." يا اينکه: "تکامل که تنها يک"نظريه" بود." فارغ از اين‌که اين صحبت‌ها تا چه حد درست هستند، سوال من از شما اين است که اگر امروز کسي (با استناد به شواهد طبيعي) بخواهد اين ديدگاه که گونه‌ها در طول تاريخ تحول پيدا کرده‌اند را زير سوال ببرد، تا چه حد مي‌تواند موفق باشد؟ و چه شواهدي عليه او وجود دارد؟
نظريه تکامل نظريه‌اي است که اجزاي گوناگوني دارد. اين‌که نظريه تکامل دقيقا چيست هم ميان فلاسفه و هم ميان فيلسوفان زيست‌شناسي اختلاف‌نظر وجود دارد. اجمالا مي‌گويند که دو عنصر اصلي دارد: يکي بحث نياي مشترک است، يعني اين‌که همه موجودات زنده روي زمين به نياي واحد يا چند موجود زنده محدود بازمي‌گردند. جزء دوم علت اين رخداد است که به انتخاب طبيعي مربوط مي‌شود. پس تنها بحث تحول گونه‌ها نيست. بحث تحول گونه‌ها به همان بحث نياي مشترک بازمي‌گردد. در جامعه ما من کم نديدم (در ميان فلاسفه هم کم نيستند) کساني که مي‌گويند معلوم شد نظريه تکامل باطل است. لااقل شواهدي که عليه آن وجود دارد زياد است و الان چون نظريه بديلي نداريم مجبور هستيم از اين نظريه استفاده کنيم. اما زماني که ما از زيست‌شناسان مي‌پرسيم مي‌گويند که نه، ما اصلا اين ترديدها را نداريم و نظريه تکامل براي ما مبناست و اين ترديدها به کساني متعلق است که زيست‌شناس نيستند.
دوم اين‌که اگر امروز کسي بخواهد بحث نياي مشترک را زير سوال ببرد به نظر من از لحاظ فلسفي لزومي ندارد که حتما از شواهد تجربي استفاده کند. روش فلسفي اصلا از روش‌هاي تجربي استفاده نمي‌کند. اگر کسي بخواهد عليه نياي مشترک اقامه دعوا کند لزومي ندارد که به شواهد طبيعي متوسل شود اما اتفاقا کساني که مخالف نياي مشترک هستند و مي‌گويند که شواهد طبيعي عليه اين نظريه وجود دارد. مي‌توانم با يک نگاه فلسفي اينطور توضيح دهم که نظريات فلسفي متناقضي مي‌توانند باشند که با شواهد تجربي واحدي سازگارند. اين را در فلسفه علم"تعين ناقص" نظريه بر اساس شواهد مي‌گويند. يعني اينکه حتي اگر شواهدي هم عليه نياي مشترک وجود نداشته باشد شما از لحاظ فلسفي مي‌توانيد با آن مخالفت کنيد. من مي‌توانم همه شواهد تجربي را قبول داشته باشم و از اين رو اين نظريه علمي را رد مي‌کنم. ولي کساني که مخالف نياي مشترک هستند به شواهد تجربي هم متوسل مي‌شوند  اما تا جايي که مي‌دانم اين اختلاف بيشتر به غيرزيست‌شناسان متعلق است و نه زيست‌شناسان. تنها جايي که ديده‌ام زيست‌شناساني نيز هستند که با اين نظريه مخالفت مي‌کنند. در آمريکا (تا جايي که من مي‌دانم) زيست‌شناسان درجه يکي مخالف اين نظريه هستند. اما حتي در آنجا هم اين افراد، اندک هستند. به عبارت ديگر اکثر زيست‌شناسان با نياي مشترک به طور خاص و با تکامل به طور عام موافق هستند.

با اين حال يکي از زيست‌شناسان مهم قرن گذشته، (تئودوسيوس دوبژينسکي) عبارت معروفي دارد که"هيچ چيز در زيست‌شناسي معنا ندارد مگر در پرتوي نظريه تکامل". نظر شما چيست؟ (آيا فلاسفه زيست‌شناسي هم اين را مسلم مي‌دانند؟ )
من بر اساس نظريه‌اي که دارم زيست‌شناسي را بسيار عقب‌تر از نظريه تکامل مي‌دانم. فکر مي‌کنم که در آراي ارسطو هم زيست‌شناسي علمي وجود داشته. در حالي که در آن زمان نظريه تکامل نداشته‌ايم. بنابراين اين سخن مقبول من نيست.  يکي از تفاوت‌هايي که فلسفه زيست‌شناسي با زيست‌شناسي دارد تاکيد بر تاريخ است. بيشتر فلاسفه زيست‌شناسي، چه در نظريه‌پردازي چه در نقد، از تاريخ زيست‌شناسي بسيار استفاده مي‌کنند در حالي که اين در زيست‌شناسي بسيار کم است. حداقل در کار علمي زيست‌شناسي، تاريخ زيست‌شناسي خيلي (يا اصلا) دخيل نيست. براي اين‌که نظريه‌اي در زيست‌شناسي داشته باشيد يا نظريه‌اي را در زيست‌شناسي نقد کنيد تاريخ زيست‌شناسي لازم نيست. حداقل اين به طور کلي صادق است.
اما حتي بعد از نظريه تکامل هم، اين سخن دوبژينسکي کاملا درست نيست. فيلسوفاني هستند که حداقل برخي از قسمت‌هاي نظريه تکامل را قبول ندارند و با اين حال چيزهاي معناداري براي آن‌ها وجود دارد و همانطور که عرض کردم زيست‌شناسان درجه يکي نيز هستند که حداقل بخش‌هايي از نظريه تکامل را قبول ندارند و معتقدند که بر اساس ديدگاه ديگري اتفاقا بهتر مي‌توان زيست‌شناسي را فهميد اما با اين حال مي‌توان گفت که اکثرا اين حرف را قبول دارند هم در زيست‌شناسي و هم در فلسفه زيست‌شناسي  نظريه تکامل محوريت دارد. شما اول بايد تکليف خود را با اين مشخص کنيد که آن مقدار مشخص است مثلا عموما نياي مشترک معلوم است که چيست. در مورد علت اين اتفاق نيز عموما اتفاق‌نظر وجود دارد. بعد بر اساس اين مفروضات مي‌رويم به دنبال کار علمي که در شاخه‌هاي مختلف زيست‌شناسي متفاوت است. در بعضي از شاخه‌هاي زيست‌شناسي به نسبت به ديگر شاخه‌ها ابتناي زيادي به نظريه تکامل وجود دارد. به هر حال مي‌توان گفت که عموما اين مبنا را قبول دارند.

اگر خصوصيات ارگانيسمها به ارث برسند (وراثت) و گوناگوني ميان ارگانيسمها وجود داشته باشد (وارياسيون) آنگاه ارگانيسمهايي که (تناسب) بيشتري، مثلا با محيط زيستشان دارند، توليدمثل بيشتري نيز خواهند داشت و به معناي کلي‌تر نسل آن‌ها باقي خواهد ماند... اين همانگويي نيست؟ واقعا کاري که داروين انجام داده کار مهمي در تاريخ علم بوده است؟
اين سوال را بايد اولا به چند سوال شکست و ثانيا بيشتر دقيقش کرد (که مي‌ماند براي بحث‌هاي ديگر). اين يکي از اشکالاتي است که بيشتر فلاسفه در برابر نظريه تکامل مطرح کرده‌اند تا کساني ديگر. من همانند سوالات ديگر اجمالا جواب مي‌دهم. اولا کلمه"تناسب" ميان زيست شناسان بيشتر"شايستگي" گفته مي‌شود.  به نظر من اين همانگويي نيست. نظريه، پيش‌بيني‌هايي مي‌دهد که قابل تست تجربي هستند و بسيار هم تست شده‌اند. نظريه‌اي که اکنون شما طرح کرديد، انتخاب طبيعي است و جالب اين است که از نظر فلسفي انتخاب طبيعي استحکام بيشتري دارد تا بعضي نظريات ابطال‌پذير ديگر. جالب اين است زماني که داروين نظريه انتخاب طبيعي را مطرح کرد همه (حتي دوستانش) نيز آن را رد کردند. انتخاب طبيعي اجزايي داشت، مثل همين وراثت و تغيير که در آن زمان خيلي شناخته شده نبود و آن مقدار نيز که مشخص بود، عليه اين ديدگاه به کار مي‌رفت. حتي بعد از اين‌که ژنتيک مندلي دوباره در اوايل قرن بيستم متولد شد باز به ضرر انتخاب طبيعي بود. دوباره طرح انتخاب طبيعي، به پيدايش نظريه ترکيبي مي‌رسد که با آن نظريه انتخاب طبيعي با ژنتيک ادغام مي‌شود. به خصوص در دهه‌هاي بعدي که انتخاب طبيعي دقيق‌تر و دقيق‌تر مي‌شود. با دقيق‌تر شدن ژنتيک، هم مکانيسم وراثت روشن‌تر مي‌شود هم مکانيسم تغيير مشخص مي‌شود. سپس آن‌ها مورد تست تجربي قرار مي‌گيرند و تاييد مي‌شوند. اما اگر بخواهيم دقيق‌تر سوال را طرح کنيم و بر اساس نظرياتي که فيلسوفان داده‌اند به اين سوال جواب دهيم بايد بگوييم که اولا همانگويي چيست، از کجا ناشي مي‌شود و چگونه مي‌توان به اين‌ها پاسخ داد که مي‌ماند براي صحبت‌هاي بعدي.

پيش از داروين کساني مثل لامارک و اراسموس داروين از تغيير ارگانيسمها در طول زمان صحبت کرده بودند. نظريه داروين با ديدگاه لامارک چه تفاوتي داشت؟
نظريات تکاملي به خيلي قبل از لامارک و پدربزرگ داروين بازمي‌گردد حتي در يونان باستان کسي مثل امپدوکلس وجود داشت که نظرياتي مشابه داده است. اين هم بحثي تاريخي است (و هم جوانب علمي و هم جوانب فلسفي دارد) که اين ديدگاه‌ها چه ارتباطي با هم دارند. اما همانطور که مي‌گوييد لامارک اولين کسي است که نظريه‌اي تکاملي داده است که نظريه داروين شايد بيشتر به آن مرتبط باشد تا ديگر نظريات. چند تفاوت ميان نظريه لامارک و داروين وجود دارد که من دو مورد را مطرح مي‌کنم. اول (موردي است که زيادتر در مورد آن صحبت مي‌شود) انتقال صفات اکتسابي است. داروين مخالف با اين نيست. در عمر داروين کتاب منشاء گونه‌ها شش‌بار تجديد چاپ شد و هرچه از چاپ اول به سمت چاپ ششم رفت داروين از انتقال صفات اکتسابي (براي جواب دادن به اشکالاتي که به آن وارد شده بود) بيشتر استفاده کرد. اما او بيشتر مي‌خواهد از نظريه‌اي دفاع کند که بر اساس توارث صفات اکتسابي نيست، يعني همان انتخاب طبيعي.
اما نکته دوم که مهم‌تر است (که کمتر نيز در جامعه ما مطرح شده) اينکه نظريه انتخاب طبيعي در جمعيت اتفاق مي‌افتد. اما نظريه لامارک در افراد رخ مي‌دهد. در نظريه داروين تفاوت در افراد رخ نمي‌دهد بلکه بين افراد تفاوت وجود دارد و اين رفتار در طول زمان تغيير مي‌کند و بعضي صفات بيشتر يا کمتر مي‌شود در صورتي که (همانطور که گفتيم) در لامارک تفاوت در خود افراد است که به ارث مي‌رسد و به نسل‌هاي بعد مي‌رسد. لامارک از اين بابت (که فرد مبناي تحول است) شبيه به نظريات قبلي خود است، در صورتي که در داروين جمعيتي از افراد هستند که مبناي ثبات يا تحول هستند و اين فوق‌العاده (در مباحث علمي و فلسفي) مهم است. من يکي از توصيه‌هايي که به فلاسفه خودمان دارم اين است که اين نگاه به مسائل زيستي و فلسفي به خصوص نگاه جمعيتي لوازم فلسفي خيلي زيادي دارد. خيلي مهم است فلاسفه‌اي که در رويکردهاي متفاوت در فلسفه کار مي‌کنند حداقل نيم‌نگاهي به نگاه زيستي به مباحث و به‌خصوص نگاه تکاملي به مباحث و بالاخص نگاه جمعيتي به مباحث داشته باشند. اين امر خيلي در طرح سوال و پاسخ  ايجاد تفاوت مي‌کند. اما بهتر است در بحث‌هاي ديگر به اين بپردازيم.

يعني اتفاقي که داروين در آن دوره انجام داد ممکن است روشي باشد که حتي به درد فلسفه بخورد؟
بله به همين عاميت، شما در هر زمينه فلسفي که بخواهيد کار کنيد اگر نگاه جمعيتي به افراد داشته باشيد مي‌تواند در طرح سوالات شما و جواب‌هاي شما تاثير داشته باشد.

آيا تکامل همان انتخاب طبيعي است؟ يا به عبارت ديگر آيا همه زيست‌شناسان تکاملي در اين نظر توافق دارند که تنها مکانيسمي که به تکامل موجودات منجر ميشود، انتخاب طبيعي است؟ چه مکانيسم‌هاي تاييد شده ديگري وجود دارد؟
تکامل اجزاي گوناگوني دارد و آنچه خيلي محل بحث بوده و افراد بيشتر با آن مشکل داشته‌اند بحث نياي مشترک است و نه انتخاب طبيعي. ولي بيشتر دانشمندان اين را پذيرفته‌اند که يکي از علل آنچه باعث تبديل موجودات زنده به اين انواع گوناگون و تحولات ديگر در اين موجودات شده، انتخاب طبيعي است و آن چيزي که در بحث ما مهم است بحث سازش است، اين‌که سازش چيست اجمالا به آن اشاره کرديم ولي تا جايي که مي‌دانم تنها انتخاب طبيعي است که به عنوان علت سازش در ميان زيست‌شناسان و فلاسفه مطرح مي‌شود اما سازش تنها اتفاقي نيست که در تاريخ موجودات زنده اتفاق افتاده است. همين تبديل يک موجود به موجودات بسيار (يعني گونه‌زايي) خيلي مهم بوده است و انتخاب طبيعي تنها علت گونه‌زايي نيست و شايد حتي مهم‌ترين علت گونه‌زايي نيز نباشد. علل گوناگوني براي تحولات زيستي مطرح شده است که مهم‌ترين آن‌ها که سواي انتخاب طبيعي طرح شده، رانش ژنتيکي است. همين مقدار در مورد تفاوت اين دو بگويم که يکي از تفاوت‌هاي رانش ژنتيکي با انتخاب طبيعي بحث تفاوتي است که اين دو در توانايي توليدمثل ايجاد مي‌کنند. در رانش ژنتيکي اين تفاوت وجود ندارد در صورتي که در انتخاب طبيعي اين تفاوت در شايستگي اهميت دارد. بنابراين تغييراتي که در انتخاب طبيعي رخ مي‌دهد سمت‌و‌سوي آن با رانش ژنتيکي فرق مي‌کند. به همين علت است که سازش معلول انتخاب طبيعي است اما معلول رانش ژنتيکي نيست. اين دو مهم‌ترين علت‌ها در تغيير موجودات زنده هستند. علت‌هاي فرعي‌تري هم وجود دارند که به خصوص به عنوان فراهم‌کننده مواد خام براي رانش و انتخاب طبيعي محسوب مي‌شوند به خصوص جهش ژنتيکي.

آيا مي‌شود به باورهاي موجودي که صرفا از فرآيند انتخاب طبيعي به وجود آمده اعتماد کرد؟ به خصوص باور او به خود انتخاب طبيعي تا چه حد مي‌تواند قابل اعتماد باشد؟
فرض شما اين است که اين موجود بتواند باور داشته باشد. يعني علي‌القاعده بيشتر انسان مدنظر است. اين‌که موجودات ديگر بتوانند باور داشته باشند بايد بحث شود. سوال معرفت‌شناختي و بيشتر فلسفي است تا زيستي و بيشتر بر اساس نظريه‌اي در معرفت‌شناسي است که به اعتماد و قابليت اعتماد تکيه مي‌کند. همانطور که در مورد سوالات ديگر گفته شد اين سوال نيز بايد در بحث ديگري تدقيق شود که اعتماد چيست، يا قابليت اعتماد چيست، باور چيست؟ ولي باز مثل سوالات ديگر به اين اکتفا مي‌کنيم که در اين مورد بين فيلسوفان اختلاف‌نظر هست. ولي بيشتر فيلسوفان اين نظر را دارند که بله مي‌توان اعتماد کرد. اين‌که چرا، دلايل متفاوتي وجود دارد. اجمالا قابليت اعتماد اين است بيشتر باورهايي که توسط انتخاب طبيعي به وجود آمده‌اند، نزديک به صدق هستند. به نظر من انتخاب طبيعي اولا خيلي خوب مي‌تواند در طرح اين سوال کمک کند و ثانيا در جواب آن. در طرح اين سوال بايد در باورها تقسيم‌بندي کرد، منظور چه باورهايي است. در مورد باورهاي فلسفي ما از انتخاب طبيعي اين انتظار را نداريم قوانيني به ما بدهد که باورهاي فلسفي ما قابل اعتماد باشند. کما اينكه اختلاف‌نظرهاي فلسفي ما نشان مي‌دهد که بيشتر باورهاي فلسفي ما صادق نيستند. اما انتخاب طبيعي به ما مي‌تواند بگويد که چرا اينطور است. چرا که باورهاي فلسفي ما ربط مستقيمي به شايستگي (يعني ميزان توليدمثل افرادي که اين باورها را دارند) ندارد. در صورتي که باورهاي ديگر، که در مورد دشمن و غذا و محيط زيست هستند، باورهايي هستند که انتظار مي‌رود که براساس انتخاب طبيعي قابل‌اعتماد باشد. يعني به من کمک کند در برابر کساني که اين باورها را ندارند، بيشتر باقي بمانم و توليدمثل کنم. انتخاب طبيعي به ما مي‌گويد که بله اين باورها قابل‌اعتماد هستند وگرنه من باقي نمي‌ماندم که اين باورها را داشته باشم يا کسي باقي مي‌ماند که باورهايش قابل اعتماد باشد.
من به اين اشاره کردم که باورهاي فلسفي زياد قابل اعتماد نيستند و اشکالي هم ندارد و به باورهايي اشاره کردم که قابل اعتماد هستند. اما خود انتخاب طبيعي چي؟ اين را مي‌توان به باورهاي علمي تعميم داد. آيا باورهاي ما در مورد نظريات علمي قابل اعتماد هستند؟ همانطور که در سوال قبلي شما نيز اين مطرح شد گاهي گفته مي‌شود که مثلا نظريه تکامل تنها يک نظريه است. همين عنوان"نظريه"، نشان مي‌دهد که اين‌ها ظاهرا زياد قابل اعتماد نيستند. اين مساله‌اي است که در مورد آن ميان فلاسفه علم اختلاف نظر هست. اختلاف در اين وجود دارد که اصلا بحث صدق و کذب در آنجا مطرح مي‌شود يا نه؟ که آيا بعد ببينيم باورهاي ما در اين زمينه قابل اعتماد هستند يا نه؟ واقع‌گرايان در فلسفه علم به اين گرايش دارند که نظريات علمي ما مي‌توانند صادق يا کاذب باشند يا مخالفان واقع‌گرايي مي‌گويند که نظريات علمي قابليت صدق و کذب ندارند که بعدا بخواهيم ببينيم که صادق هستند يا افرادي مي‌گويند که نظريات قابليت صدق و کذب را دارند اما بيشتر کاذب هستند تا صادق. آن‌ها ادعا مي‌کنند که تاريخ به ما نشان داده بيشتر احتمال دارد که اين نظريات کاذب باشند تا صادق.
اما من در فلسفه علم واقع‌گرا هستم و بيشتر به اين باور دارم که نظريات اصلي علمي، در علوم زيستي و از جمله انتخاب طبيعي، احتمالا صادق است. اما اگر پرسيده شود که آيا اين گفته به واسطه اين درست است که قواي شناختي ما از اين لحاظ قابل اعتماد هستند يا نه، پاسخ من در اين مورد اين است که بايد گفت هم بله و هم نه. به اين معنا که قواي شناختي انسان در زمينه توليد نظريات علمي قابل اعتماد نبود. يعني آن مقدار که انتخاب طبيعي به ما داده بود قابل اعتماد نبود. چرا که اولا به دنبال توليد اين نظريات علمي نبود و ثانيا از زماني که به دنبال اين نظريات افتاد خيلي دير به آن رسيد. ولي اين قابليت اعتماد را (به واسطه کسب نظريات ديگر علمي در زمينه علوم فيزيکي) کسب کرد. يعني اگر شما نظرياتي که در علوم فيزيکي داشتيد را نمي‌داشتيد شايد اين تحولات در علوم زيستي ايجاد نمي‌شد و مهم‌تر از آن‌که تحولاتي که در علوم فلسفي رخ دادند (قبل از تحولات در علوم فيزيکي) در قرن هجدهم، نظرياتي فيزيکي و فلسفي به شما دادند که نزديک‌تر به صدق بودند. در اين بستر بود که نظريات زيستي مطرح شدند و به نظر من احتمالا، به‌واسطه قابليت اعتمادي که کسب شده است و نه آنچه توسط انتخاب طبيعي به ما داده شده است، صادق هستند اما همانطور که گفتم مي‌توان در اين موارد خيلي بحث و تدقيق کرد.

 ج: تکامل و اخلاق
داروين در کتاب منشاء گونه‌ها از عبارت"تنازع بقا (struggle for existence)" استفاده کرده است. ارگانيسم‌هاي امروز نتيجه نبردي در تاريخ حيات براي بقا بوده‌اند. اکثريت گونههايي که به وجود آمده‌اند، منقرض شدهاند. در اين ميان، آيا اخلاقي بودن با اين نبرد براي بقا سازگاري دارد؟ آيا بايد گفت که انسان اشتباهي موجودي اخلاقي شده است؟ يا به عبارت ديگر بهتر نيست که موجوداتي اخلاقي نباشيم تا نسل ما بيشتر باقي بماند؟
در مورد سوال باز بايد بيشتر کار شود. مساله اخلاق با نظريه تکامل به آلتروييسم (از خود گذشتگي) بازمي‌گردد. آلتروييسم به معناي تکاملي، يعني اين‌که موجودات زنده رفتارهايي داشته باشند که از شايستگي خودشان بکاهد و به شايستگي افراد ديگر بيفزايد و اين در موجودات زنده مشاهده مي‌شود. اين موضوع براي داروين مساله‌ساز بوده است.
کتاب منشاء گونه‌ها بيست سال بعد از اين چاپ شد ‌که داروين به نظريه انتخاب طبيعي رسيد. علت‌هاي متفاوتي براي آن گفته شده مثلا يکي از آنها که مشهور است اينکه آقاي والاس مستقلا به نظريه انتخاب طبيعي رسيده بود و آن باعث شد که او دير کتابش را چاپ کند. دليل ديگر اين است که ممکن است چون مشکلي ديني براي داروين ايجاد مي‌کرده کتاب را دير چاپ کرده است. اما گذشته از همه اين‌ها يک علت ديگر که مورخان مطرح کرده‌اند بحث آلتروييسم بوده است. چون به نظر مي‌رسيده که مبطل نظريه است. خود داروين هم در کتاب منشاء گونه‌ها گفته است که در ميان حشرات اجتماعي، حشراتي وجود دارند که عقيم هستند يعني شايستگي آن‌ها صفر است. نسبت به جانداران ديگر که توليدمثل دارند اين‌ها اصلا توليدمثل ندارند با اين حساب نظريه انتخاب طبيعي بايد اين‌ها را حذف کند. ولي هستند. داروين در منشاء گونه‌ها براي حل اين مشکل از چيزي که تحت عنوان"انتخاب گروه" مطرح شد، استفاده کرد. او براي صفات ديگر از انتخاب فرد استفاده کرده بود اما براي بقاي صفت از خودگذشتگي از انتخاب گروه را مورد استفاده قرار داد.
اجمالا اين‌که اين صفت براي فرد مضر است اما براي گروه مفيد است. اگر بين گروه‌هاي زيستي تفاوت وجود داشته باشد و اين تفاوت‌ها باعث مي‌شود که اين گروه‌ها به صورت‌هاي متفاوت توليد گروه‌هاي مشابه بکنند و اين تفاوت‌ها به گروه‌هاي جديد به ارث برسد، انتخاب طبيعي در گروه‌ها هم ممکن است. اين امر در کتاب داروين براي توضيح از خودگذشتگي استفاده شده است. داورين در منشاء گونه‌ها به انسان اصلا نپرداخت و بعدا در سال 1871  کتابي به نام"تبار انسان" در مورد انسان نوشت که در آنجا همين استراتژي را به کار برد که داروين براي حل از خودگذشتگي در مورد اخلاق انسان از زندگي اجتماعي حشرات استفاده کرد. همان سوال در مورد اخلاق انسان مطرح بود، که تقريبا در سوال شما نيز آمده است که آيا آدمياني که اخلاق را رعايت مي‌کنند نسبت به آن‌هايي که رعايت نمي‌کنند شايستگي‌شان کمتر نيست؟ چرا چون معمولا رعايت اخلاق فرد باعث مي‌شود که خودش احتمال بقا و توليدمثلش نسبت به کساني کمتر شود که اخلاق را رعايت نمي‌کنند. از اين رو بايد رفته‌رفته از کساني که اخلاق را رعايت مي‌کنند کاسته شود و به آن‌هايي اضافه شود که رعايت مي‌کنند و كم‌كم از بين برود، ولي مي‌بينيم که اخلاق در انسان هست. داروين همان شيوه‌اي را که داشت در اينجا نيز اختيار کرد. گفت در مجموعه‌اي (که او قبيله مي‌گفت) که اخلاق رعايت مي‌شود نسبت به مجموعه‌اي که اخلاق رعايت نمي‌شود، احتمال بقا و توليدمثل نسبت به گروه‌هاي ديگر افزايش مي‌يابد و اين مکانيسمي مي‌شود براي اين‌که اخلاق در انسان باقي بماند و از بين نرود. اين سوال به طور جدي در ميان فلاسفه (که فلاسفه اخلاق نيز ميان آن‌ها وجود دارند و همچنين در ميان فلاسفه زيست‌شناسي) وجود دارد. انتخاب گروه در دهه 60 مورد انتقاد گرفت، ولي بعدا به اين نقدها توسط فيلسوفاني مثل سوبر پاسخ داده شد. الان انتخاب گروه طرفدار دارد و اخلاق انسان را براي اين‌که با انتخاب طبيعي جمع کنند از انتخاب گروه استفاده مي‌کنند.
همچنين از روش‌هاي ديگري استفاده شده است که انتخاب گروه نيست و انتخاب فرد براي توضيح رفتارهايي است که در نگاه اول به ضرر تکاملي افراد است اما در نگاه بعدي مي‌بينيم که اتفاقا به نفع خود فرد است. مثل بحث از خود گذشتگي متقابل (Reciprocal Altruism) که آقاي تريورز (Trivers) مطرح کرد، خيلي خوب مي‌تواند بر اساس پيدايش و بقاي اخلاق در آدميان را توضيح دهيد. اين‌که کار خوبي را من انجام دهم که به نفع شما باشد و شما متقابلا طوري رفتار کنيد که به نفع من باشد، به طوري که در نهايت هر دوي ما بيشتر از زماني که رفتار غيراخلاقي داشتيم سود ببريم. بنابراين مي‌توان بر اساس انتخاب فرد هم بقاي اخلاق را توضيح داد که البته اين‌ها نياز به بحث‌هاي مجزا دارد.

آيا همه آنچه به عنوان اخلاق مي‌شناسيم، تکاملي است؟
معمولا کساني که در اين زمينه کار مي‌کنند به يک تکامل فرهنگي معتقدند. يعني سواي تکاملي که مکانيسم وراثت آن، ژني است در اينجا بر اساس انتقال فرهنگي مکانيسم وراثت داده مي‌شود به خصوص انتخاب گروه فرهنگي. يعني انتخاب گروهي که مکانيسم وراثت آن ژني است، ممکن است اشکالاتي داشته باشد که انتقال گروه فرهنگي بتواند به آن پاسخ گويد. اولا به انتقال گروه فرهنگي متوسل مي‌شوند و ثانيا بسياري معتقدند که ريشه‌هاي اخلاق است که تکاملي است. ولي اين‌که اين ريشه‌ها بعدا چطور رشد کرده‌اند و تفاوت‌هايي که ميان جوامع رخ داده آيا علت تکاملي دارد يا نه، معمولا معتقدند که نه. يعني کل اخلاق لزوما به تکامل بازنمي‌گردد. از امور ديگر هم براي توضيح اخلاق انسان استفاده مي‌شود. اما کساني که در اين زمينه کار کردند معتقدند که ريشه‌هاي اخلاق را مي‌شود در تکامل از جمله انتخاب گروه فرهنگي جست و توضيح داد که اين ريشه‌هاي اخلاق علت تکاملي داشته است.

مي شود گفت چه جايگزين‌هايي وجود دارد؟
بسياري در اين زمينه به دين متوسل مي‌شوند. ارتباطي که ميان دين و اخلاق وجود دارد، ارتباطي وثيق است. اگر کسي ديندار باشد، به وحي متوسل مي‌شود يا اگر کسي بي‌دين باشد، مي‌گويد اين داستاني است که کساني آن را طرح کرده‌اند براي اين‌که فايده اخلاقي داشته باشد. اما به هر حال در اين زمينه دين بسيار مهم بوده است و امور ديگر هم براساس نظريه‌اي که شما بر اساس اخلاق داريد، ممکن است داده شود که بسيار محل اختلاف هستند.

د: تکامل و خدا
حالا که صحبت از دين شد، مي‌گويند کساني که زيست‌شناسي مي‌خوانند (و شايد فلسفه زيست‌شناسي) چون نظريه تکامل داروين را بخوبي ميشناسند و اين نظريه محور بحثهاي آن‌هاست، افرادي بي‌دين و ‌خدا هستند، اين موضوع تا چه حد درست است؟
اينکه در برخي موارد زيست‌شناسي يا فلسفه زيست‌شناسي دليلي شده باشد که افرادي بي‌دين يا لاادري شوند بايد گفت که بله اين اتفاق افتاده است. اما اين‌که اين لاجرم اتفاق افتاده باشد، نه اينطور نيست. بسياري از زيست‌شناسان ما ديندار هستند. حداقل من در ميان زيست‌شناسان خودمان کسي را که ديندار نباشد، نمي‌شناسم. در جاهاي ديگر هم اينطور نيست که غلبه با بي‌دينان باشد يا خصوصا دانستن نظريه تکامل باعث شده که اين افراد بي‌دين شده باشند. بنابراين به صورت کلي پاسخ من منفي است. زيست‌شناسي و نظريه تکامل باعث نشده که کسي بي‌دين شوند. قضيه فيلسوفان تا حدي فرق مي‌کند. براي مثال در آمريکا وضعيت متفاوت است. همانطور که در آنجا زيست‌شناسان شرايط خاصي دارند، فلاسفه آن‌ها نيز شرايط خاصي دارند. يعني بسياري از فيلسوفان در آنجا طبيعت‌گرا هستند و طبيعت‌گرايي را به صورت سلبي تعريف مي‌کنند يا حداقل يک جزء اصلي از نظريه آن‌ها اين است که موجودات فوق طبيعي (به خصوص خدا) وجود ندارند و اين قضيه تنها در فيلسوفان زيست‌شناس نيست بلکه در بسياري از رشته‌هاي ديگر هم اينطور است. مثلا در فلسفه اخلاق از اين بابت خيلي تفاوتي با فلسفه زيست‌شناسي وجود ندارد. حتي در فلسفه دين نيز در اين مورد تفاوتي با فلسفه زيست‌شناسي نيست. در فلسفه دين هم بيشتر فيلسوفان اکثرا طبيعت‌گرا هستند. اين‌که چرا در آمريکا غالب فيلسوفان طبيعت‌گرا هستند، به نظر جالب است. اما همانطور که گفتم کسي اول طبيعت‌گراست و بعد وارد فلسفه زيست‌شناسي مي‌شود و نه اين‌که برعکس باشد، يعني اينطور نيست که اول ديندار باشيم و وقتي وارد زيست‌شناسي مي‌شويم به واسطه آنچه در آنجا ياد مي‌گيريم بي‌دين شويم. به نظر من نظريه تکامل يا زيست‌شناسي، در اين زمينه چنين نقشي نداشته است.
اما شايد کسي ادعا کند که شناخت نظريه تکامل باعث شده که نقش خدا در خلقت کمرنگ‌تر شود و به عبارت ديگر باعث شده که بعضي از دلايل مهمي که افراد در اين مورد براي اعتقاد به خدا داشته‌اند ديگر وجود نداشته باشد؟
اين بايد بررسي شود که آيا بيشتر کساني که به خدا اعتقاد داشته‌اند بر اساس دليل معتقد بودند؟ آن هم دلايلي که اگر نظريه تکامل بيايد، اين دلايل تضعيف مي‌شوند؟ من در هر دوي اين مقدمه‌ها ترديد دارم. بيشتر کساني که ديندار هستند بر اساس دليل ديندار نيستند، بلکه بيشتر به اين دليل که در محيطي ديني تربيت شده‌اند، ديندار شده‌اند. اينطور نبوده است که اول بي‌دين بوده‌اند و در بلوغ به آن‌ها دلايلي داده شده باشد که آن‌ها را ديندار کرده باشد و بعد با خواندن زيست‌شناسي و تکامل بخواهند دوباره بي‌دين شوند. دوم اين‌که دلايلي هم که براي خدا مطرح است لزوما از جنس دلايلي نيست که با نظريه تکامل زير سوال برود. بنابراين نه، من موافق اين نيستم که نظريه تکامل چنين نقشي را ايفا کرده باشد. اين درست است که بعضي از بي‌دين‌ها مثل داوکينز چنين ادعايي کرده‌اند. اما من جايي خواندم که اتفاقا نحوه دفاع داوکينز به خصوص در انگلستان باعث رشد دينداران شده و نه بي‌ديني. ولي اين نيز خودش به بحثي جداگانه نياز دارد.

دقيقا از کجا مي‌توان زيست‌شناسي جديد را از ديدگاه‌هايي مثل خلقت‌گرايي جدا کرد؟ آيا مي‌توان به طور دقيق نشان داد که خلقت‌گرايي، علم نيست؟
تا خلقت‌گرايي دقيق معلوم نشود چيست، نمي‌شود اين سوال را جواب داد. بين خلقت‌گرايان نيز  توافق وجود ندارد. کساني که خود را مدعي نظريه طراحي حکيمانه (يا نظم حکيمانه) مي‌دانند اصرار دارند که خلقت‌گرا نيستند. مخالفان آن‌ها را ميان خلقت‌گرايان قرار مي‌دهند. بنابراين تا تعريف خلقت‌گرايي دقيق مشخص نشود، نمي‌توان به اين سوال پاسخ داد. اما اگر به طور اجمالي سوال را قبول کنيم و جواب بگوييم بايد گفت که مشکلي که خلقت‌گرايان با نظريه تکامل دارند بر سر نياي مشترک و انسان است. آن‌ها دوست ندارند انسان (همچنان که اين نظريه مي‌گويد) از طريق تحولاتي که خصوصا با انتخاب طبيعي رخ مي‌دهد از تحولات جانوران ايجاد شده باشد. چنين چيزي با باورهاي آن‌ها سازگاري ندارد. مشکلي که در آمريکا وجود دارد اين است که در قانون اساسي آمريکا در مدارسي که دولتي هستند، نبايد دين تدريس شود. اگر علم تدريس شود اشکال ندارد اما دين، تنها مي‌تواند در مدارس خصوصي تدريس شود. خلقت‌گرايان در مقابل گفته‌اند که اتفاقا ما علم هستيم و نه دين. بر اساس ملاک تفکيک علم از غيرعلم آن‌ها ادعا مي‌کنند که اتفاقا انتخاب طبيعي علمي نيست. بر اساس ابطال‌پذيري آن‌ها ادعا مي‌کنند که نظريه انتخاب طبيعي نمي‌تواند علمي باشد يا شواهد عليه انتخاب طبيعي و نياي مشترک زياد است. بنابراين آن‌ها مي‌گويند که ما يا نظريه تکامل را رد مي‌کنيم يا در صورت پذيرش بايد بپذيريم که خلقت‌گرايي، که شواهد تجربي نيز براي آن داريم، در مدارس دولتي تدريس شود.
نکته جالب اين است که ما چطور با يک نگاه فلسفي بگوييم که آيا نظريه تکامل علمي هست و ديگري نيست. بعضي از فلاسفه مانند مايکل روس ادعا کرده‌اند که ملاک‌هايي دارند که با استفاده از آن‌ها بخوبي مي‌توانند بگويند که تکامل علمي است و بقيه علمي نيست. او همين ابطال‌پذيري را براي نشان دادن اين‌که نظريه تکامل علمي است و خلقت‌گرايي علمي نيست به کار برده است. يا اين‌که مي‌گويند نظريه تکامل قانون طبيعت است در حالي که خلقت‌گرايي قانوني طبيعي ندارد. بعضي از فيلسوفان هم مخالف هستند و مي‌گويند که ما ملاکي فلسفي نداريم که بر اساس آن بگوييم نظريه تکامل علمي است و خلقت‌گرايي علمي نيست. من مثل جواب‌هايي که قبلا (با وجود ابهام‌هايي که وجود داشت) دادم بايد بگويم که به نظر من خلقت‌گرايي (با همه ابهامي که وجود دارد) علمي نيست و تکامل علمي هست. شايد دلايلي که دارم با دلايلي که معمولا در اين زمينه داده مي‌شود، تفاوت داشته باشد. اين موضوعي است که دوست داشتم فرصتي بود که در مورد آن بيشتر صحبت مي‌کرديم. از نظر من، براي تفکيک علم از غيرعلم (ولو اين‌که تفکيک قاطع نخواهد بود) اخلاق نقش مهمي دارد و به خصوص (هرچند تاکنون کمتر در اين زمينه مورد استفاده قرار گرفته) براي تفکيک علم از دين بسيار موثر است. بر اساس اين ملاک مي‌خواهم بگويم که خلقت‌گرايي بيشتر سبقه ديني دارد تا علمي، برخلاف نظريه تکامل که بيشتر سابقه علمي دارد تا ديني. بنابراين ملاک من در اين مورد اخلاق است. ولي اين‌که از اخلاق منظورم چيست و چطور مي‌تواند ملاک تفکيک قرار گيرد، بايد براي بحث‌هاي ديگر گذاشته شود.

آيا اين ملاک مي‌تواند در دادگاهي که قرار است تصميم بگيرد که در مدارس چه چيزي تدريس شود، دلايل يا شواهدي ارائه بکند؟
من اصولا فکر مي‌کنم که اين تفکيک غلط است. يعني آنچه در قانون اساسي آمريکا ملاک قرار گرفته غلط است که فقط علم بايد تدريس شود و دين نبايد تدريس شود. چه اشکالي دارد که شما در مدارس بگوييد که دين‌داران چنين نظريه‌اي دارند ولو اشتباه. در واقع من آن مبنا را نمي‌پذيرم يعني شما تفکيکي را ملاک قرار مي‌دهيد که دليلي براي آن نداريد و دادگاه مجبور است بر اساس آن تفکيک غلط حکمي را نيز صادر کند. ولي اگر مسامحه کنيم مي‌گويم که بله مي‌توان ملاک داد. اگر براساس يک دليل دادگاه بخواهد قضاوت کند، من مي‌گويم که بله دادگاه بر اساس ملاک اخلاقي مي‌تواند دليل محکمه‌پسندي ارائه دهد و بگويد خلقت‌گرايي هم قابل تدريس در مدارس دولتي هست.

معتقدان به وجود اسپاگتي غول پيکر پرنده، هم شانس اين را دارند که با اين ديدگاه خود را در جامعه تثبيت يا تبليغ کنند؟
نه. اگر فرض اين است که اين نظريه را کنار خلقت‌گرايي قرار دهيد و بگوييد که اين دو شبيه هستند، من واقعا فکر نمي‌کنم تا اين حد شبيه باشند. در آمريکا دانشمندان درجه يکي در علوم زيستي هستند که خلقت‌گرا بوده و معتقدند که شواهدي تجربي به نفع آن‌ها وجود دارد. اما در ميان طرفداران اسپاگتي غول پيکر پرنده، دانشمنداني نمي‌شناسم که بتوانم بگويم که دانشمندان درجه يکي هستند و شواهدي ارائه داده‌اند که به نفع آن‌ها باشد. به نظر من اين قياس مع‌الفارغي است.

ه: تکامل و اعتقادات و سنت اسلامي
بعد از نظريه تکامل داروين، بحثي درگرفت که تا امروز نيز ادامه دارد اين‌که اين ديدگاه (نظريه تکامل يا شايد هر ديدگاهي که به تحول گونهها اعتقاد داشته باشد) با آموزههاي مسيحي هماهنگي ندارد، سوال من اين است که آيا تکامل با آموزههاي اسلامي هم به همان اندازه در تضاد است؟
نمي‌شود موارد اختلاف را ذکر نکرد و به اين سوالات پاسخ داد. يکي از اختلافات خلقت انسان است. بسياري از دين‌داران با نياي مشترک مخالف هستند. به اين معنا که انسان از تحولات جانداران از نظريه تکامل پديد آمده‌اند. ولي باز بين دين‌داران يا بين صاحب‌نظران ديني و فيلسوفان و مفسران قرآن اختلاف‌نظر هست که آيا واقعا اين ناسازگاري وجود دارد يا نه. علامه طباطبايي به‌عنوان يکي از مهم‌ترين مفسران قرآن و فيلسوفان اسلامي مي‌گويند که بله ناسازگاري وجود دارد. البته اين متعلق به زماني است که نظريه تکامل حتي در غرب هم خيلي مورد اجماع نبوده است (و در ايران که حتي کمتر مطرح بوده). اما ايشان همچنين مي‌فرمايند که اگر تکامل از نظر علمي اثبات شود در اين زمينه ناسازگار با آيات قرآن نيست. به اين معنا که آيات قرآن نص در اين زمينه نيستند. يعني به اين معنا که نشود (بر اساس داده‌هايي که داريم) معناي ديگري از آن به دست دهيم. ايشان مي‌فرمايند که آيات در مورد خلقت آدم قابل تاويل هستند. ولي همانطور که مثل سوالات پيشين، که پاسخ مسامحه‌آميز به سوال مسامحه‌آميز دادم، بايد بگويم که ميان اسلام و مسيحيت نه تنها در اين مورد بلکه موارد ديگري که بين دين و علم مشکل ايجاد کرده، تفاوت وجود دارد. در مسيحيت محوريت زمين در منظومه شمسي، سکون زمين، گردش خورشيد به دور زمين آن‌قدر محوري بوده است که بسياري از مسيحيان با خورشيد مرکزي و اين‌که زمين حرکت مي‌کند مشکل داشته‌اند. ولي در اسلام چنين مباني نداريد. در همين موضوع، بحث تنها انسان نبوده است بلکه ثبات گونه‌ها نيز بوده که گونه‌ها از همان ابتدا به صورت مستقيم خلق شده‌اند و ثابت باقي مانده‌اند. تحول گونه‌ها، بر اساس برداشتي که معمولا از کتاب مقدس داشته‌اند، مقبول نيست و همين مورد خاص انسان هم که به ثبات انواع بازمي‌گردد و خصوص انسان که مي‌گويد خدا انسان را به صورت خودش خلق کرده است و اين لاجرم خلق خاص انسان، مستقل از تحولات جانداران را به همراه دارد. ثبات انواع هم در مدارک درجه اول اسلامي يا نيست يا اگر هست آن محوريت مسيحيت را نداشته كه باعث مشکل علم و دين ميان دانشمندان و مسيحيان شده است. بنابراين فکر مي‌کنم اگر در کشورهايي که تحولات علمي رخ داد، اسلام به جاي مسيحيت بود مشکلات اصلي ميان علم و دين پديد نمي‌آمد اما اين از حوزه تخصص من خارج است. مورخاني که اطلاعات خوبي از دين دارند بايد در اين مورد با ساختن شرطي‌هاي خلاف واقع بحث کنند که در کشورهايي که تحولات علمي در آنجا اتفاق افتاد، اگر اسلام به جاي مسيحيت بود، آيا تنشي ميان علم و دين رخ مي‌داد يا خير؟ شواهد موجود از زماني که اين علوم به کشورهاي اسلامي آمدند، نشان مي‌دهد که رخ نمي‌داد و واقعا هم رخ نداده است. در کشورهاي اسلامي تنشي در علوم فيزيکي و زيستي به وجود نيامد که در کشور‌هاي غربي اتفاق افتاد. امروز هم تنشي وجود ندارد. اختلافاتي در سطح تخصصي هست (مثلا يک مفسر قرآن بگويد که ناسازگاري وجود دارد) اما هيچ‌گاه در سطح جامعه پراکنده نشد و اين سوال مطرح مي‌شود که آيا ممکن دارد (به جاي اين‌که تنش ايجاد شود) همديگر را تقويت کنند؟ و اگر تنشي وجود داشته باشد ممکن است در جهت ديگري اتفاق بيفتاد براي مثال ممکن است از ديدگاه اسلامي بيشتر بر اخلاق تاکيد شود ولي اين امر به کاري تخصصي نياز دارد.

آيا جامعه اسلامي حال حاضر مي‌تواند براي هماهنگي دين به طور کلي و زيست‌شناسي تکاملي موثر باشد؟
بله. چرا که نه، به نظر من در نگاه اسلامي کمتر از افعال مستقيم خداوند در طبيعت استفاده مي‌کنيد. بر اساس برداشت معمول، خداوند مي‌تواند افعال مستقيم در طبيعت داشته باشد و دارد ولي به معجزات و برخي امور ديگر محدود مي‌شود. بعضي فلاسفه حتي معتقدند که خداوند هرگز فعل مستقيم در طبيعت ندارد و نمي‌تواند داشته باشد. قاعده‌اي در فلسفه اسلامي هست به نام"قاعده الواحد" که مي‌گويد خداوند تنها يک فعل مستقيم و بدون واسطه داشته است و آن هم خلق عقل اول است. بعد همه اعمال خداوند با واسطه عقل اول صورت گرفته است. وقتي به طبيعت مي‌رسيد اين واسطه‌ها افزايش پيدا مي‌کند. به نظر من در مسيحيت اين تفكر از تفاوت‌هايي است که ميان مسيحيت و اسلام وجود داشته است. در آنجا بيشتر مي‌خواهند بگويند که خداوند به صورت مستقيم عمل کرده و اين باعث تنش مي‌شود. چون ما در علم يا اصلا اجازه نمي‌دهيم که تبيين‌هاي فوق طبيعي داشته باشيم (بازمي‌گردد به ملاک تفکيک علم از غيرعلم) با ملاکي که گفتم (يعني اخلاق) و مي‌توان در مورد آن حرف زد که آيا از تبيين‌هاي فوق طبيعي مي‌توانيم در علم استفاده کنيم يا نه يا اين‌که اگر هم بتوانيم مي‌گوييم که خدا نکرده. خدا مي‌توانست به صورت مستقيم در امور زيستي دخالت کند اما اين کار را نکرده است. بنابراين تبيين‌هاي علمي براي تبيين اتفاقات طبيعت کفايت مي‌کند. شما براي تبيين‌هاي فلسفي مي‌توانيد از اين موارد استفاده کنيد. مثلا ابتدا گفته شود که اين اتفاقات طبيعي بر اساس قوانين طبيعت توضيح داده مي‌شود و بعد مي‌توان بحث فلسفي کرد که خود اين قوانين طبيعت به تبيين نياز دارند يا نه و اين‌که آيا فرض وجود خداوند (آنطور که در مسيحيت يا اسلام هست) اين قوانين طبيعت را تبيين مي‌کند يا نه که در اينجا وارد بحث فلسفه دين شده‌ايد ولي در علم شما به تبيين‌هاي فوق طبيعي نيازي نداريد. بر اساس نگاه اسلامي آنطور که مي‌فهمم براي توضيح اتفاقات طبيعي، من ديندار به اين نياز ندارم که به فعل مستقيم خدا متوسل شوم. من بر اساس توحيد افعالي مي‌گويم که اول همه اتفاقات در عالم مستقيم يا غيرمستقيم به خداوند بازمي‌گردد. دوم اين‌که همه اتفاقات طبيعي يا حداقل آن‌هايي که در علم مورد سوال است باواسطه به خدا بازمي‌گردد. اما بسياري از مسيحيان که با علم مشکل داشتند يکي از مباني آن‌ها اين بوده که خداوند به طور مستقيم عمل کرده است پس تبيين‌هاي طبيعي کاذب هستند. اما از نگاه اسلامي ما مي‌توانيم بگوييم که ما خداوند را اولا بيشتر از تصور شما فاعل مي‌دانيم؛ چون شما گويي مي‌گوييد که آنجا که خدا مستقل عمل نمي‌کند، قوانين طبيعي به طور مستقل عمل کرده است. يعني اگر بگوييم که انسان به طور طبيعي به وجود آمده يعني خدا ديگر در اين مورد دخالت نداشته است و خدا بايد مستقل عمل مي‌کرده. من هيچ دليلي براي اين نمي‌بينيم. خدا مي‌توانسته از قوانين طبيعت و وسايل طبيعي استفاده کند و به مقاصد خود برسد حتي اگر بخواهد انسان را به شکل خود خلق کند. دست خدا در همه طبيعت است و نه‌تنها در جاهايي که مستقيم عمل مي‌کند. ديدگاه مقابل به نظر من اشکال دارد. شما دست خدا را تنها در جاهايي مي‌بينيد که مستقيم عمل مي‌کند. در زمينه‌هايي که غيرمستقيم عمل مي‌کند انگار دست خدا در آن دخالت ندارد.

بعضا گفته شده دانشمنداني در دوران اسلامي مثل ابوريحان بيروني يا اخوان‌الصفا ديدگاهي نزديک به چيزي ارائه کردند که ما امروز به عنوان نظريه تکامل مي‌شناسيم. آيا اين موضوع درست است؟ اصولا به نظر شما در دوران اسلامي کسي وجود دارد که آراي او در اين مورد، به ديدگاه داروين شباهت داشته باشد يا مقايسه آن ديدگاه با نظريه تکامل ارزشمند باشد؟
من فکر مي‌کنم که اين سوال نيز به تدقيق نياز دارد که اولا اين‌ها حرفشان دقيقا چه بوده است و ثانيا نظريه تکامل دقيقا چه مي‌گويد و ثالثا اين‌که اين‌ها چه اشتراک و اختلافي با يكديگر دارند. اما به شيوه سوالات و جواب‌هاي قبلي بايد گفت متافيزيکي اين افراد را به‌خصوص در اين بحث دخالت داده است. متافيزيک ابوريحان و اخوان‌الصفا مانع از اين بوده است که گونه‌ها به هم تبديل شوند. بنابراين شايد حرف‌هايي داشته باشند که برخي پنداشته‌اند که شبيه نظريه داروين يا نظريه‌هاي تکاملي ديگر باشد (به خصوص تحول گونه‌ها) كه اين امر تنها ظاهر قضيه است. شما اگر به طور کل‌گرايانه نگاه کنيد يعني آراي ديگر آن‌ها به‌خصوص آراي متافيزيکي‌شان را هم مدنظر بگيريد، خواهيد ديد که مخالف اين نظريه هستند. آن‌ها تحول گونه‌ها را به اين معنا محال مي‌دانند. اين تفاوت مانند تفاوت ميان دو نظريه فلسفي ميان مسلمانان يعني نظريات مشايي و حکمت متعاليه است. نظريات مشايي نه فقط از اين جهت (بحث تبديل گونه‌ها به هم) بلکه از بسياري جهات ديگر نيز مانع از نظريه تکامل است. نظريه تکامل را نمي‌پذيرد و مي‌گويد امکان ندارد اين اتفاق بيفتد که گونه‌ها به هم تبديل شوند. يکي از مسائلي که آنجا وجود دارد اين است که در آنجا هر اتفاقي به ضرورت مي‌افتد. در حالي که در تکامل، احتمال يکي از اجزاي اصلي است و همچنين در نظريه مشايي پنج يا شش مبناي متافيزيکي وجود دارد که مانع از پذيرش نظريه تکامل مي‌شود. افرادي که نام برديد فيلسوف به آن معنا نيستند بلکه بيشتر دانشمند هستند تا فيلسوف. اما در آن زمان ميان حکمت اولي و حکمت سفلي (طبيعيات) تفکيک قاطعي وجود نداشت. افراد در همه زمينه‌ها نظرياتي داشتند که بيشتر ممکن بود در فلسفه اولي يا غيره کار کنند. اما در زمينه‌هاي فلسفي هم اين افراد صاحب‌نظر بودند و مي‌توان گفت که نظريات فلسفه آن‌ها بيشتر مشايي است.
اما حکمت متعاليه با نظريه تکامل سازگار است يا حداقل مانع نيست. مرحوم مطهري از فرد ديگري(ابن‌مسکويه) نام مي‌برد که نظريات مشابهي با نظريه داروين داشته است و ايشان مي‌گويد که حرکت جوهري مي‌تواند مبناي متافيزيکي تحول گونه‌ها باشد. من فرمايش ايشان را تعميم مي‌دهم. حکمت متعاليه (نه فقط حرکت جوهري) مي‌تواند مبناي متافيزيکي نظريه تکامل (ونه فقط تحول انواع) قرار ‌گيريد. آن مورد ديگري (که مانع نظريه تکامل بود) اصلا در حکمت متعاليه نيست به نحوي که مانع از نظريه تکامل شود. اين بحثي است که من دوست دارم کساني که در فلسفه اسلامي کار مي‌کنند با علم جديد (بيشتر از آنچه امروز آشنا هستند) آشنا شوند به‌خصوص با زيست‌شناسي و نظريه تکامل. چون فلسفه اسلامي خيلي به طبيعيات قديم يعني آنچه به ارسطو بازمي‌گردد آميخته است. ارسطو هم در آرائش زيست‌شناسي محوريت داشته است. بسياري از چيزهايي که در زيست‌شناسي جديد گفته مي‌شود مي‌تواند هم آنچه قبلا گفته شده را به زبان جديدتر بگويد و هم مي‌تواند آن‌ها را تغيير دهد. همين بحث احتمالات که طرح کردم اين‌که آيا ما در طبيعت عليت احتمالي داريم يا احتمال ابژكتيو داريم يا نداريم به نظر مي‌رسد که مقبول فيلسوفان اسلامي (آنان که امروز صاحب‌نظران فلسفه اسلامي شناخته مي‌شوند) نيست. آن‌ها هم معتقدند که هرچه در عالم اتفاق مي‌افتد به ضرورت است نه به احتمال. اين در تخصص من نيست، اما از دور فکر مي‌کنم که (در حکمت متعاليه به‌خصوص حرکت جوهري) مي‌شود از اتفاقات احتمالي‌اي دفاع کرد که در طبيعت مي‌افتد. اما اين مي‌ماند براي جلسه‌اي که تخصصي در مورد آن صحبت کنيم.

خيلي متشکرم
من هم از شما متشکرم.

 * عضو هيئت علمي موسسه پژوهشي حکمت و فلسفه ايران
** دانشجوي دکتري فلسفه علم در موسسه پژوهشي حکمت و فلسفه ايران

 

 

خلقت باوري

PDF چاپ نامه الکترونیک

خلقت باوري

مايکل روس
ترجمه اشکان صالحي


خلقت باور، در معناي گسترده، به کسي گفته مي‌شود که خدا را خالق مطلق مي‌داند خالقي که زمين و آسمان را با اراده‌اي آزاد از هيچ آفريده است. به طور کلي تصور بر اين است که اين خدا همواره درگيرِ(«درون‌ماندگارِ2») خلقت و در صورت لزوم آماده مداخله در امور جهان است، و بدون توجه دائم او خلقت متوقف شده يا از بين مي رود. به اين معنا مسيحيان، يهوديان و مسلمانان همگي خلقت‌باور اند و آنان را عموماً به عنوان خداباوران3 مي شناسند که با دادارباوران4 فرق دارد. اين گروه اخير باور دارند که طراحي وجود دارد که ممکن است ماده مورد استفاده‌اش را خلق کرده يا نکرده باشد و از آن زمان که کار طراحي به پايان مي‌رسد در امور جهان دخالتي نمي کند. توجه اين بحث معطوف به معناي محدودتري از خلقت باوري است؛ معنايي که به طور معمول در نوشتجات عاميانه(به ويژه در امريکاي امروز) به چشم مي‌خورد. اينجا خلقت باوري به معناي در نظر گرفتن انجيل، به ويژه فصل هاي نخست سفر پيدايش5، به عنوان راهنماي - به معناي دقيق کلمه- راستين تاريخ جهان و تاريخ حيات، شامل ما انسان هاي روي زمين است(نامبرز 1992).
خلقت باوري به اين معناي محدودتر دربرگيرنده شماري از باورها است؛ از جمله اين که پيش از شروع همه چيز زماني کوتاه بوده است(«خلقت‌باوران زمين جوان6» بر اين باور اند که محاسبه اسقف اعظم آشر7 در قرن شانزدهم مبني بر شش‌هزار‌ساله بودن عمر زمين تخميني معتبر است)؛ اين که شمار روزهاي خلقت شش بوده است(بر سر معناي «روز» در اين بافت بحث هست، عده‌اي بر بيست و چهار ساعت به معني دقيق کلمه تأکيد دارند، و ديگران در اين باره انعطاف بيشتري نشان مي‌دهند)؛ نيز اين که خلقتي معجزه آسا کل حيات و از جمله انسان هاي انديشه ورز8 را پديد آورده است(با در نظر گرفتن بحث‌هايي در اين باره که آيا آدم و حوا با هم به وجود آمده‌اند يا اين‌که حوا پس از آدم و براي همراهي با او به وجود آمده است)؛ اين که مدتي پس از خلقت آغازين سيلابي سراسر جهان را فراگرفت که تنها شمار محدودي از انسان‌ها و حيوان‌ها از آن جان سالم به در بردند؛ و نيز رويدادهاي ديگري چون برج بابل و بدل شدن همسر لوط پيامبر به ستوني از نمک. خلقت باوران(در اين معناي محدود) به عناوين گوناگوني همچون بنياد گرايان يا لفظ‌باورانِ کتابِ ‌مقدس9 شناخته شده‌اند و گاه نيز(به ويژه زماني که براي باورهاي خود دلايلي علمي عرضه مي‌کنند) به عنوان خلقت باوران علمي شناخته مي‌شوند. خلقت باوران امروزي اغلب به واسطه علاقه وافرشان به چيزي شناخته مي‌شوند که به طراحي هوشمندانه10 معروف است. از آنجا که رابطه ميان خلقت باوري در معناي لفظ‌باوري و طراحي هوشمندانه رابطه‌اي نسبتاً پيچيده است، بررسي آن به فرصتي ديگر موکول مي‌شود و بحثي که در ادامه مي‌آيد بر لفظ‌باوران متمرکز خواهد بود، مگر اين که خلاف آن اظهار شود. با توجه به شروطي که در زير به آنها اشاره خواهد شد، خلقت باوران قوياً با فرضيه جهان پديدآمده به وسيله تکامل در تقابل‌اند، خاصه جهاني که چارلز داروين در کتاب منشاء انواع11 وصف کرده است. خلقت باوران(بي‌ترديد خلقت باوران سنتي) با واقعيت تکامل مخالفت مي‌ورزند و منظور از تکامل اين است که تمام ارگانيسم‌هاي زنده و مرده، محصول نهايي يک فرايند تکوين طبيعي‌اند که از چند شکل  يا ماده معدود و احتمالاً غيرارگانيک(«توارث عمومي12») نشأت گرفته است. خلقت‌باوران به‌علاوه با دعاوي ناظر بر کفايت تام نظريه تکامل دارويني مخالفت مي‌ورزند؛ يعني اين که فشارهاي جمعيتي به تنازع بقا منجر شده است؛ اينکه ارگانيسم ها به شيوه‌هاي تصادفي، که معلول خطاهاي موجود در توارث مادي(«جهش‌هاي» صورت‌گرفته در «ژن‌ها») است، با هم تفاوت دارند؛ اينکه تنازع و تنوع منجر به قسمي انتخاب طبيعي مي شود که توأم با بقاي برخي گونه‌ها و توليد مثل ايشان و شکست ديگران است؛ و اينکه نتيجه غايي همه اين امور عبارت است از تکامل، تکاملي معطوف به ارگانيسم هاي واجد تطابق13مطلوب.

پيشينه خلقت‌باوري
خلقت باوران خود را حاملان و نمايندگان راستين مسيحيت صحيح و سنتي معرفي مي کنند اما به لحاظ تاريخي سخن فوق کاملاً نادرست است(روس 1988، 2001، 2003، 2005؛ نامبرز 1992؛ مک‌مالن 1985). کتاب مقدس در زندگي هر فرد مسيحي داراي جايگاهي مهم است اما چنين نيست که کتاب مقدس به معناي واقعي کلمه همواره جايگاه مهمي در زندگي  يا الاهيات مسيحيان داشته است. در واقع کتاب مقدس براي اغلب مسيحيان، واجد چنين جايگاهي نبوده است(ترنر 2002). براي کاتوليک‌ها سنت، تعاليم و اقتدار کليسا همواره واجد بيشترين اهميت بوده است، و دينِ طبيعي14- راه يافتن به خدا از طريق خرد و استدلال - تا مدت‌ها از جايگاهي والا هم براي کاتوليک‌ها و هم نزد پروتستان‌ها برخوردار بوده است. کاتوليک ها، به ويژه از زمان آگوستين قديس يعني حدود سال 400 پس از ميلاد، و حتي از زمان متفکران قديم‌تري چون اوريگن15، همواره اذعان داشته‌اندکه گاهي بايد کتاب مقدس را به صورت استعاري و تمثيلي تفسير کرد. آگوستين به طور اخص حساسيت زيادي به اين نياز نشان مي‌داد، چه او در جواني براي سال‌هاي مديد مانوي16 بود و از اين جهت منکر آن بود که کتاب عهد عتيق براي نيل به رستگاري منبعي واجد اعتبار و مناسب باشد. پس از مسيحي شدن، آگوستين از معضلات سفر پيدايش کاملاً باخبر شد و لذا مشتاقانه سعي داشت هم‌مسلکان ايماني خود را از افتادن به دام لفظ‌باوري نجات دهد.
با فرارسيدن دين‌پيرايي پروتستاني17 و تأکيد اصلاح‌گران بزرگ – به ويژه لوتر و کالوين – بر لزوم پيروي از متن مقدس به‌تنهايي و نه سنت‌هاي بيش از حد سنگين کليساي کاتوليک، کتاب مقدس جايگاه مرکزي و يگانه خود را پيدا کرد. اما حتي آنها نيز نسبت به قرائت‌هاي کاملاً لفظ‌باورانه ترديد داشتند. براي لوتر، آمرزش از راه ايمان18 سنگ بناي الاهيات بود و با اين حال به نظر مي رسد که رساله يعقوب19 تأکيد بيش‌تري بر عمل خير مي گذارد و لوتر از آن به عنوان «اخلاقي‌جات پوشالي20» ياد مي‌کند. کالوين نيز به طور مشابه بر آن بود که خدا مي‌بايست مکتوبات خود را با عموم مردم تعليم‌نديده – به ويژه يهوديان باستان – وفق دهد و لذا خطر تفسير بيش از حد لفظ‌باورانه کتاب مقدس را به معنايي غيرانتقادي يادآور مي‌شود. شاخه راديکال اصلاح‌گري نيز به رهبري تسوينگلي21 همواره بر آن بودند که پيش از هر چيز خدا مستقيماً و از راه قلب با ما سخن مي‌گويد و تا به امروز هم نمايندگان مدرني همچون کويکرها22 را مي‌‌توان مشاهده کرد که رويکرد بيش از حد کتاب‌محور به دين را دشوار مي‌يابند.
به دنبال احياهاي ديني قرن هجده و اوايل قرن نوزده در بريتانيا و آمريکا – جنبش‌هايي که به پيدايي فرقه‌هايي چون فرقه روش‌باوران23  منجر شد– نوعي لفظ‌باوري اصيل‌تر بخش عظيمي از صحنه دين را فراگرفت. در آمريکا به طور اخص لفظ‌باوري شروع به اثرگذاري کرد و خصوصاً پس از جنگ داخلي24، در فرقه هاي پروتستان انجيلي25- به ويژه باپتيست ها26– در جنوب کشور ريشه دواند(نامبرز 1998). اين روال به فرهنگ معرف جنوب بدل شد و به‌ همان اندازه که در الاهيات عميقاً حلاجي‌شده ريشه دارد در شکل‌دهي به ايده‌ها و تأثير بر مخالفان رهبران و سياست‌گذاران شمال نيز نقش‌آفرين بود.(به ويژگي مهم «رهبران و سياست‌گذاران» شمال دقت کنيد. بسياري از کسان – به ويژه افراد طبقه کارگر و طبقه متوسط پايين – که در شهرهاي بزرگ شمال زندگي مي‌کردند از حرکات معطوف به صنعت‌مداري27، تضعيف باورهاي سنتي و سرازير شدن سيل مهاجران از اروپا هراس و واهمه داشتند. اينها مايه‌هاي پرباري براي مبلّغان لفظ‌باور فراهم مي‌کرد.) لفظ‌باوري، به لطف شماري از عوامل، در ابتداي قرن بيستم شروع به رشدي چشم گير کرد. اول اينکه نخستين تلاش‌هاي نظام‌مند براي دستيابي به موضعي که بتواند علم مدرن را نيز علاوه بر قرائت لفظي سفر پيدايش به حساب آورد، صورت گرفت. از اين لحاظ به ويژه ظهورباوران روز هفتم28، به خصوص جورج مکريدي پرايس29  کانادايي‌الاصل، که براي لفظ‌باوري خود دلايل الاهياتي داشت، واجد اهميت‌اند، به ويژه اين باور ايشان که روز هفتم – روز آرامش30– به معناي واقعي کلمه 24 ساعت به طول مي‌انجامد.(نکته مهم ديگر براي ظهورباوران و مقطع‌باوران31، که به در پيش بودن آرماگدون32[آخرين نبرد ميان خير وشر در پايان جهان– م. فارسي] باور دارند، بروز يک پديده پيش‌رس تکميلي و تعادلي در هيأت يک سيلاب جهان‌گستر است.) دوم آنکه، پروتستان‌هاي انجيلي با به ثمر نشستن تلاش‌هاشان براي منع مصرف الکل در ايالات متحده انرژي عظيمي منتشر کردند. هر پيروزي‌ ايشان را به فتح عرصه‌هاي ديگر برمي‌انگيخت. عامل سوم گسترش تحصيل عمومي بود، و اين که روبه رو شدن هرچه بيشتر کودکان با ايده‌هاي مربوط به نظريه تکامل نوعي واکنش خلقت‌باورانه را سبب مي‌شد. چهارم اينکه، جريان‌هاي انجيلي جديدي راه افتاده بودند؛ به ويژه رساله‌هايي تحت عنوان بنيادها33 که جنبش لفظ‌باوري نام خود را مديون آن است. و سرانجام، عامل پنجم همسان‌انگاري تکامل – به طور اخص داروينيسم – با جنبه‌هاي ارتش‌سالارانه34 داروينيسم اجتماعي بود؛ به ويژه آن داروينيسم اجتماعي مفروضي که ژرمن‌ها در جنگ جهاني اول با آغوش باز پذيرفتند (لارسن 1997).
نبرد مزبور ميان تکامل‌باوران و «بنيادگرايان» در اواسط دهه 1920 در ديتون تنسي35 به اوج رسيد؛ جايي که يک معلم مدرسه جوان به نام جان تامس اسکوپس36 به سبب طرح آموزه‌هاي مربوط به نظريه تکامل در کلاس درس و بي‌اعتنايي به قانون ايالتي ممنوعيت اين قبيل آموزش‌ها تحت پيگرد قانوني قرار گرفت. مدعي پيگرد، ويليام جنينگز برايان37 ، نامزد سه دوره انتخابات رياست‌جمهوري، و وکيل مدافع پرونده لاادري‌گر38 سرشناس، کلرنس دَرو39، بود. «محاکمه ميمون اسکوپس40»، به ويژه به لطف گزارش گري تهييج‌کننده41ه. ل. منکن ، خبرنگار روزنامه بالتيمور سان42، توجه جهان را به خود برانگيخت. امور زماني به طنز تنزل يافت که دَرو پس از آنکه اجازه نيافت شواهد علمي خود را مطرح کند، دادستان برايان را به جايگاه شهود فراخواند. در نهايت، اسکوپس مجرم شناخته و به پرداخت100 دلار جريمه محکوم شد. محکوميت مزبور با طرح جزئيات فني در درخواست استيناف برگردانده شد اما ديگر هيچ پيگرد قانوني در اين باره صورت نگرفت؛ گرچه قانون تنسي تا چهل سال بعد به همان منوال در کتاب‌ها باقي ماند.(در دهه 1950، محاکمه اسکوپس پايه و اساس يک بازي مشهور و سپس يک فيلم، به نام باد را به ارث ببر43، قرار گرفت. چهره برايان در اين فيلم به صورت يک فرد متحجر تصوير مي‌شود که سخت به تصور خام و ناقصي از پيشينه حيات پايبند است. در واقع، برايان از برخي جهات چهره عجيبي براي دفاع از قانون تِنِسي به شمار مي‌رفت. وي گمان مي‌کرد که روزهاي خلقت عبارت از دوره‌هاي زماني طولاني‌اند، و او با تصورات فرجام‌شناسانه مربوط به آرماگدون و غيره چندان هم‌داستان نبود.‌)

علم خلقت
پس از محاکمه اسکوپس، توافق عمومي بر اين است که جنبش خلقت‌باوري، اوج‌گيري و افولي کمابيش چشم گير و زودگذر داشته است. با اين حال، اين جنبش تأثيرات ديرپاي خود را نيز بر جا گذاشته است. مؤلفان کتب درسي به نحوي روزافزون نظريه تکامل – به ويژه داروينيسم – را از کتاب‌هاشان بيرون کشيدند، چنان‌که به هر رو بچه‌هاي مدرسه‌رو هر روز کمتر از قبل با ايده‌هاي مزبور روبه رو مي‌شدند. تکامل‌باوران به رغم پيروزي‌هايي که در محکمه رأي عمومي کسب مي‌کردند، در سنگر کلاس‌هاي درس داشتند شکستي سخت را تجربه مي‌کردند. در اواخر دهه 1950 امور بار ديگر رو به تغيير نهاد. پس از اين زمان بود که روس‌ها، به لطف ماهواره اسپوتنيک، به نحوي بسيار مؤثر برتري خود را در صنايع موشکي به نمايش گذاشتند(با احتساب پيامدهاي آن براي رقابت تسليحاتي جنگ سرد)، و آمريکا به خود لرزيد و دريافت که آموزش علمي نيروهاي جوان‌اش تا چه اندازه ناکارآمد است. همان طور که انتظارش مي‌رفت، کشور(آمريکا) به اقدامي بي‌درنگ و مؤثر در اين رابطه دست زد، بدين صورت که براي توليد متون علمي جديد بودجه مالي در نظر گرفت. به اين ترتيب، با انتخاب طبقه، دولت فدرال مي‌توانست واجد تأثيري پرقدرت بوده و در عين حال بر اين معضل که آموزش و پرورش گرايش دارد به اينکه تحت کنترل سفت و سخت ايالت‌هاي منفرد باشد، فائق آيد. بالطبع متون زيست‌شناختي جديد آن قدر که بايد ميدان را يکسره در اختيار نظريه تکامل – در اختيار داروينيسم – نهادند و به اين ترتيب بحث و گفتگو پيرامون خلقت‌باوري بار ديگر بالا گرفت. کودکان داشتند اين آموزه‌هاي وحشتناک را در مدارس ياد مي‌گرفتند، و مي‌بايست اقدامي در اين رابطه صورت مي‌گرفت.
از اقبال خوش لفظ‌باوران، کمک، دمِ دست بود. يک متخصص کتاب مقدس به نام جان ک. ويتکم44 و يک مهندس هيدروليک به نام هنري م. ماريس45 با همکاري يکديگر متني را به وجود آوردند که کتاب مقدس جديد جنبش مزبور به شمار مي‌رفت، سيلپيدايش: پيشينه کتاب مقدس و استلزامات علمي آن(1961)46. دو نويسنده فوق به پيروي از سنت نويسندگان پيش از خود، به ويژه نويسندگان فرقه ظهورباوري روز هفتم، استدلال کردند که هر تکه از داستان کتاب مقدس درباره خلقت که در فصول ابتدايي سفر پيدايش آمده به وسيله متقن‌ترين شواهد علم مدرن قابل توجيه و دفاع است. شش روز بيست‌وچهارساعته، موجودات زنده‌اي که به طرزي معجزه‌آسا به دنيا مي‌آيند، انسان‌ها به عنوان آخرين اين موجودات و نيز چندي بعد جاري شدن يک سيلي عظيم و جهان‌گستر که بيشتر موجودات زنده را از چهره زمين پاک کرد– يا به بيان دقيق‌تر، با فروکش کردن سيل اجساد ايشان در گل و لاي رها و تلنبار شد. در همان زمان، ويتکم و ماريس استدلال کردند که دعوي تکامل به طرز بدي شکست مي‌خورد. ايشان شماري از استدلال‌ها را مطرح(يا احيا) کردند که به اجزاي استاندارد خزانه خلقت‌باوران در مقابله با نظريه تکامل بدل شده‌اند. بگذاريد شما را با شماري از اين استدلال‌ها آشنا کنم و نيز استدلال‌هايي را با شما در ميان بگذارم که تکامل‌باوران متقابلاً و در پاسخ مطرح کرده‌اند:
يکم؛ خلقت‌باوران استدلال مي‌کنند که تکامل در بهترين حالت يک نظريه47‌ است نه يک فاکت؛ و اينکه نظريه‌‌ها هرگز نبايد حقيقت انگاشته شوند(شايد بتوان آنها را نوعي استعاره دانست). ايشان استدلال مي‌کنند که زبان تکامل‌باوران خود نشان‌دهنده آن است که ايده‌هاي ايشان بر پايه‌هايي لرزان استوار است. تکامل‌باوران در پاسخ به اين اتهام مي‌گويند که خلقت‌باوران در اينجا دو معناي کلمه «نظريه» را با هم خلط کرده‌اند. ما کلمه نظريه را گاه به معناي پيکره‌اي از قوانين علمي به کار مي‌بريم، مانند زماني که از «نظريه نسبيت آينشتاين» سخن مي‌گوييم. گاهي ديگر اما آن را براي اشاره به يک «فرضيه نامطمئن» به کار مي‌بريم، مانند زماني که مي‌گوييم «من درباره ترور کندي يک نظريه دارم». اين دو معنا تفاوت بسياري با هم دارند. در مورد نظريه آينشتاين هيچ چيز نامطمئني وجود ندارد. اين نظريه حقيقت دارد. يک فاکت است. تکامل‌‌باوران استدلال مي‌کنند که تکامل نيز چنين است. زماني که درباره نظريه تکامل سخن مي‌گوييم، داريم درباره پيکره‌اي از قوانين حرف مي‌زنيم. به طور اخص، اگر کسي از ايده‌هاي چارلز داروين پيروي کند، او دارد استدلال مي‌کند که فشارهاي جمعيتي به نوعي تنازع بقا مي‌انجامد و اين امر سپس مستلزم نوعي انتخاب طبيعي صورت‌هاي مطلوبيت‌يافته است و اين همه به تکامل منتج مي‌شود. اين پيکره‌اي از گزاره‌هاي کلي درباره حيات است که از دهه 1930 با استفاده از علم رياضيات و به وسيله استنتاج‌هاي قياسي ميان‌مرحله‌اي يک نسخه صوري از آن به دست داده شده است. به عبارت ديگر، ما با پيکره‌اي از قوانين، و لذا با يک نظريه به معناي اول اين کلمه که در بالا مطرح شد، روبه رو هستيم. در اينجا هيچ استلزامي مبني بر اين نامطمئن بودن نظريه، يعني معناي دوم اين کلمه، وجود ندارد. ما لزوماً درباره چيزي که ذاتاً غيرقابل‌اطمينان باشد سخن نمي‌گوييم.
دوم؛ خلقت‌باوراني چون ويتکم و ماريس ادعا مي‌کنند که سازوکار مرکزي انديشه مدرن تکامل، انتخاب طبيعي داروين، سازوکاري دروغي و ساختگي است. ايشان استدلال مي‌کنند که تکامل نه يک ادعاي حقيقي درباره جهان واقع بلکه تنها توضيح واضحات است؛ يعني آنچه فيلسوفان همان‌گويي مي‌نامند – حرفي که به واسطه معناي کلمات آن صادق است مانند جمله «مجردها ازدواج ‌نکرده‌اند.» در مورد انتخاب طبيعي، خلقت‌باوران خاطرنشان مي‌کنند که «جان سالم به در بردن آماده‌ترين‌ها48» نامي بديل براي سازوکار مزبور است. با وجود اين، ايشان مي‌پرسند، آماده‌ترين‌ها کدام اند؟ و پاسخ مي‌دهند: آنهايي که جان سالم به در مي‌برند! بنابراين، انتخاب طبيعي به همان‌گويي تقليل مي‌يابد: آنهايي که جان سالم به در مي‌برند آنهايي هستند که جان سالم به در مي‌برند. اين به هيچ وجه يک ادعاي علمي واقعي نيست. پاسخ تکامل‌باوران اين است که استدلال‌هاي فوق نوعي چشم‌بندي فريبکارانه است و با اين کارشان نشان مي‌دهند که از آنچه حقيقتاً در معرض خطر است بي‌خبر اند. انتخاب طبيعي کاملاً واقعي است؛ چه درباره برخي از ارگانيسم‌هايي سخن مي‌گويد که در تنازع بر سر حيات به‌واقع جان سالم به در برده و توليد مثل مي‌کنند و نيز از آنهايي حرف مي‌زند که در اين کارها شکست مي‌خورند. برخي از گونه‌هايي که بعدها به نياکان ما بدل شدند باقي ماندند، زيستند و بچه‌دار شدند و ديگران نه. نوعي توليد مثل افتراقي در کار بود و اين يک توضيح واضحات صِرف نيست. شايد همه به تعداد مساوي صاحب فرزند مي‌شدند. نيز شايد هيچ تفاوتي در کل ميان موفق‌ها و ناکام‌ها وجود نداشت. اما انتخاب طبيعي اين را نيز پذيرفته نمي‌داند. اينکه بگوييم موجودي آماده‌تر يا آماده‌‌ترين است يعني اينکه بگوييم آن موجود ويژگي‌هاي به خصوصي دارد(آنچه زيست‌شناسان تطابق49 مي‌نامند) که ارگانيسم‌هاي ديگر از آن بي‌بهره‌اند و اينکه به طور ميانگين انتظار مي‌رود که گونه آماده‌تر موفق شود. اما هيچ ضمانتي وجود ندارد که اوضاع بر اين منوال بوده باشد يا اينکه همواره چنين اتفاقي رخ دهد. يک زلزله مي‌تواند همه را، اعم از آماده و ناآماده، محو و نابود کند.
سوم؛ خلقت‌باوران خاطرنشان مي‌کنند که نظريه مدرن تکامل تأکيد دارد که عناصر اصلي خام تکامل، جهش‌هاي ژنتيکي، منشي تصادفي دارند. اما اين بدين معنا است که برخي شانس‌هاي کمينه تکامل وجود دارند که مي‌توانند چيزي توليد کنند که به خوبي و کارآمدي يک ارگانيسم عمل کند؛ به نحوي که همه اجزاي کارکردي سر جاي خود قرار گيرند. ميمون حروف را به طور تصادفي تايپ مي‌کند. او هرگز تا ميليون‌ها سال ديگر(تا ميلياردها ميليارد ميليارد ... سال ديگر) هم نمي‌تواند آثار شکسپير را تايپ کند. خلقت‌باوران مي‌گويند که با توجه به تصادفي بودن جهش، همين نکته در مورد تکامل و ارگانيسم‌ها نيز صادق است. تکامل‌باوران پاسخ مي‌دهند که اين همه ممکن است درباره ميمون صحت داشته باشد اما در مورد تکامل امور، کمابيش متفاوت‌اند. اگر جهش عملي باشد، سپس حفظ مي‌شود و بعد چيزي بر آن بنا مي‌شود تا اينکه جهش مناسب بعدي از راه برسد. اين امر باعث کاهش قابل ‌ملاحظه شانس تکامل براي توليد ارگانيسم‌ها مي‌شود، گرچه جهش ظاهري تصادفي دارد. فرض کنيد تنها يکي از عبارات شکسپير را در اختيار داريد. «دوستان، روميان، روستاييان، به من گوش سپاريد» اگر مجبور بوديد تک‌تک حروف اين عبارت را از بر کنيد، به زمان فوق‌العاده‌اي زيادي احتياج ‌داشتيد. بيست‌وشش50 (تعداد حروف، که با احتساب حروف بزرگ و فاصله‌ها و علائم سجاوندي از عدد فوق تجاوز مي‌کند) به توان تعداد فاصله‌ها. اما اگر اجازه داشته باشيد حرف "د" را به محض آنکه از بر کرديد حفظ کنيد و سپس به سراغ از بر کردن حرف بعدي، يعني "و" برويد. در اين صورت ديگر هر بار به خانه اول برنمي‌گرديد و کار از بر کردن يکباره صورتي قابل‌کنترل‌تر به خود مي‌گيرد.(دوکينز 1986 بحث خوبي درباره اين مسائل انجام داده است.) در ضمن، تکامل‌باوران مي‌افزايند که وقتي مي‌گوييم جهش امري «تصادفي» است بايد اين نکته را در نظر داشته باشيم که اين حرف تلويحاً بدين معنا نيست که جهش، فاقد علت يا چيز کمابيش عجيب و غريب ديگري است. بلکه منظور اين است که جهش‌ها به فراخور نياز روي نمي‌دهند. مي‌توانيد جهش را چيزي در مايه يک بيماري جديد در نظر بگيريد. نظريه تکامل تضمين نمي‌کند که يک جهش جديد و محافظ حيات رخ داده و امور را سامان بخشد.
چهارم؛ در سلسله اعتراضات خلقت‌باورانه، يکي از موارد محبوب هميشگي ايشان بر پايه پارين‌شناسي51 استوار است. خلقت‌باوران استدلال مي‌کنند که اگر تکامل رخ داده است پس آثار فسيلي مي‌بايست پيوسته و لاينقطع باشند، حال آنکه با مشاهده حيات واقعي درمي‌يابيم که ميان صورت‌هاي گوناگون شکاف‌هاي زيادي وجود دارد؛ و اين نکته متضمن خلقت است و نه تکامل. در پاسخ به اين اعتراض گفته مي‌شود که از يک سو وجود شکاف‌ها دور از انتظار نيست. فسيل‌شدگي رويدادي عادي و معمول نيست – بسياري از اجساد بلافاصله خورده و نابود شده و يا همين‌طوري فاسد مي‌شوند – و همين آثاري که به ما رسيده هم خود جاي بسي شگفتي است. از سوي ديگر تکامل‌باوران استدلال مي‌کنند که آثار موجود چندان هم ناپيوسته و منقطع نيست. زنجيره‌هاي مطلوب بسياري قابل شناسايي‌اند، مانند زنجيره‌اي که دوزيستان را به پستانداران متصل مي‌کند و يا(به طور تفصيلي‌تر) تکامل اسب از ائوهيپوس52 پنج‌انگشتي به اسب سم‌دار امروزي. به‌علاوه در ابطال خلقت‌باوري مي‌توان گفت که فسيل‌ها به آن ترتيبي که پس از بروز يک سيل مي‌توان انتظار داشت، يافت نشده‌اند. با وجود اين خلقت‌باوران گاه ادعاي ديگري مطرح مي‌کنند؛ اينکه انسان‌ها هيچ‌وقت با دايناسورها روي زمين ديده نمي‌شوند. آن جانوران پير ديرزماني پيش از به‌صحنه‌آمدن ما انسان‌ها منقرض شدند و آثار فسيلي اين را تأييد مي‌کند.
پنجم؛ خلقت‌باوران استدلال مي‌کنند که علم فيزيک تکامل را رد مي‌کند. بر اساس قانون دوم ترموديناميک فعاليت چيزها به مرور کاهش مي‌يابد؛ به عبارت فني، آنتروپي افزايش مي‌يابد. انرژي مصرف شده و دست‌آخر به گرما تبديل مي‌گردد و آن‌وقت کار ديگري از آن نمي‌توان کشيد. اما واضح است که ارگانيسم‌ها به حرکت خود ادامه مي‌دهند و گويي از اين قانون سرپيچي مي‌کنند. اگر تکاملِ صِرف را در نظر بگيريم اين امر غيرممکن مي‌نمايد. قانون دوم ترموديناميک تکامل کور ارگانيسم‌ها را از ذره‌هاي ساده اوليه به ارگانيسم‌هاي پيچيده‌تر و عالي‌تر نظير انسان‌ها منتفي مي‌کند. بنابراين مي‌بايد مداخله غيرطبيعي و معجزه‌آسايي براي توليد حياتي عملي وجود داشته باشد. پاسخ تکامل‌باوران به استدلال اخير اين است که آنچه قانون دوم مي‌گويد اين است که چيزها دارند از فعاليت باز مي‌ايستند اما اين قانون انکار نمي‌کند که کانون‌هاي مجزاي کيهان ممکن است براي زماني کوتاه و با گرفتن انرژي از جايي ديگر اين جريان را معکوس گردانند؛ و اين همان اتفاقي است که روي سياره زمين مي‌افتد. ما از انرژي خورشيد براي ادامه دادن روند تکامل استفاده مي‌کنيم. در نهايت خورشيد خاموش و حيات منقرض خواهد شد. قانون دوم ترموديناميک در نهايت پيروز خواهد شد اما زمان اين پيروزي هنوز فرا نرسيده است.
ششم؛ و بگذاريد اين مورد را به عنوان آخرين اعتراض خلقت‌باوران مطرح کنيم. ايشان مي‌گويند که نمي‌توان انسان‌ها را به راحتي و به وسيله قانون کور تبيين نمود به ويژه با قوانين کور تکامل. ايشان مي‌بايست خلق شده باشند. پاسخي که مطرح مي‌شود اين است که باور به استثنايي بودن انسان‌ها تا اين حد يک فرض من‌درآوردي صرف است. در واقع امر، امروزه آثار فسيلي مربوط به انسان‌ها داراي سابقه‌اي غني است؛ ما در طي چهار ميليون سال گذشته از جانوران کوچکي که قامتي نصف ما داشتند و مغزي کوچک، و ايستاده راه مي‌رفتند -گرچه نه به خوبي ما- به انسان کنوني تکامل يافته‌ايم. شواهد فسيلي زيادي در مورد اين موجودات وجود دارد(موجوداتي که آسترالوپيتکوسآفارنسيس53 ناميده مي‌شوند). شايد راست باشد که ما انسان‌ها موجوداتي ويژه‌ايم؛ به اين معنا که(چنان‌که مسيحيان ادعا مي‌کنند) ما به طرزي يگانه ارواح ناميرا داريم اما اين يک ادعاي ديني است. علم چنين ادعايي ندارد، و بنابراين نبايد نظريه تکامل را از آن رو که مسأله روح را تبيين نمي‌کند معيوب شمرد. البته درباره تکامل انسان همچنان مطالب ناشناخته بسياري وجود دارد که اين البته سرشت و ماهيت علم است. پرسش واقعي اين است که آيا يک شاخه علمي همچنان پاسخ پرسش‌هاي خود را مي‌گيرد و ادعاي تکامل‌باوران اين است که اين حرف درباره شاخه علمي ايشان بي‌ترديد صادق است.

طراحي هوشمندانه
اکنون بگذاريد از بحث‌هاي فلسفي‌تر عبور کنيم. در تکميل سخن جانسون بايد گفت که امروزه گروهي از مردم هستند که سعي دارند گزينه بديلي براي تکامل مطرح کنند. اين عده شيفتگان ايده معروف «طراحي هوشمندانه»‌ هستند. مدافعان اين موضع گمان مي‌کنند که داروينيسم ايده‌اي ناکارآمد است، دست‌کم تا آنجا که اين نظريه ادعا مي‌کند توسل مستقيم به نوعي طراح را به امري زائد و غيرضروري بدل کرده است. اين گروه مي‌پندارند که درک کامل جهان ارگانيک مستلزم تشبث به يک نيروي وراي طبيعت است؛ نيرويي هدف‌دار يا دست‌کم هدف‌ساز. عجالتاً، من از مسائل مربوط به رابطه ميان نظريه طراحي هوشمندانه و اشکال سنتي‌تر خلقت‌باوري سخني نخواهم گفت.
رويکرد فوق داراي دو بخش است: تجربي و فلسفي. بگذاريد به نوبت به هر يک بپردازيم. از کسي شروع مي‌کنيم که به کامل‌ترين وجه ادله تجربي مرتبط با طراح را به بيان آورده است، يعني مايکل بي‌هي54 زيست‌شيمي‌دان دانشگاه ليهاي55. بي‌هي با تمرکز بر آنچه خود «پيچيدگي تقليل‌ناپذير» مي‌نامد، مي‌نويسد:
«منظور من از پيچيده تقليل‌ناپذير يک سيستم واحد متشکل از اجزاي متعددي است که به خوبي با هم جور بوده و تعامل دارند و همه در انجام يک عمل کرد بنيادي سهيم‌اند که در آن از ميان برداشتن هر يک از اجزا موجب بازايستادن سيستم از عملکرد مؤثرش مي‌شود. يک سيستم پيچيدهتقليل‌ناپذير نمي‌تواند به طور مستقيم(يعني با ارتقاي مدام کارکرد اوليه آن که به کمک همان سازوکار اوليه به کار خود ادامه مي‌دهد) و با اعمال جرح و تعديل‌هاي جزئي و پي‌درپي در سيستم اوليه به وجود آورد، چه هر صورت مقدم بر سيستم پيچيده تقليل‌ناپذير که جزئي از اجزاء سيستم اخير را نداشته باشد بنا به تعريف سيستمي ناکارآمد است.(بي‌هي 1996، 39) 
بي‌هي، البته صادقانه، مي‌افزايد که «هر سيستم زيست‌شناختي پيچيده تقليل‌ناپذير، اگر وجود داشته باشد، چالش نيرومندي براي تکامل دارويني خواهد بود. از آنجا که انتخاب طبيعي تنها مي‌تواند سيستم‌هايي را اختيار کند که از پيش مشغول کار اند. در اين صورت اگر يک سيستم زيست‌شناختي نتواند به تدريج به وجود آيد مي‌بايست همچون واحدي يکپارچه و با يک ضربه پديد آيد، تا به اين ترتيب چيزي وجود داشته باشد که انتخاب طبيعي بتواند روي آن عمل کند.»(ص. 39)
اکنون بازگرديم به دنياي زيست‌شناسي، و به ويژه سطح خُرد سلول و آن دسته از سازوکارها(يا «مکانيسم‌ها») که در آن سطح يافت مي‌شوند. براي مثال باکتري‌ها را در نظر بگيريد که براي حرکت کردن به اطراف از تاژک استفاده مي‌کنند که خود به وسيله نوعي موتور چرخشي هدايت مي‌شود. هر يک از اجزاء بي‌نهايت پيچيده است و نيز چنين است ترکيب اين اجزاء. براي مثال، رشته بيروني تاژک يا همان فيلامان(که «فلاژلين» نام دارد) پروتئين واحدي است که به هنگام شنا کردن باکتري يک سطح پارومانند براي تماس با مايع مي‌سازد. در نزديکي سطح سلول، ماده غليظ‌کننده‌اي درست به ميزان کافي وجود دارد طوري که فيلامان مي‌تواند به نيروي چرخشي تاژک مرتبط شود. اين طبيعتاً نيازمند يک رابط است که «پروتئين هوک يا قلاب» نام دارد. در فيلامان هيچ موتوري وجود ندارد. پس بايد جايي ديگر به دنبال آن گشت. «آزمايش‌ها نشان داده‌اند که اين موتور در پايه تاژک يعني جايي قرار گرفته که در آن با استفاده از ريزنمايي الکتروني مي‌توان ساختارهاي حلقه‌مانند متعددي را مشاهده کرد»(ص. 70). اين همه بسيار پيچيده‌تر از آن است که به شيوه‌اي تدريجي به وجود آمده باشد. اين کار تنها از عهده يک فرايند تک‌مرحله‌اي برمي‌آيد و اين فرايند تک‌مرحله‌اي مي‌بايست متضمن وجود يک نيروي علّي طراح باشد. بي‌هي مواظب است که اين طراح با خداي مسيحي اين‌همان نشود اما معناي ضمني سخن اين است که علت مورد بحث نيرويي بيرون از مسير عادي طبيعت است. پيچيدگي تقليل‌ناپذير متضمن طراحي است.

فيلتر تبييني
استدلال بي‌هي نيازمند کمک است. اين فرض از بحثي مفهومي فيلسوف-رياضيداني به نام ويليام دمبسکي56 (1998الف و ب) نشأت مي‌گيرد که در دفاع از طراحي هوشمندانه صورت گرفته است. ابتدا بگذاريد نگاهي به استدلال او بيندازيم و سپس ببينيم اين استدلال چگونه به بي‌هي ياري مي‌رساند.
دمبسکي هدفي دوگانه را دنبال مي‌کند. نخست، براي اينکه معيارهايي در اختيار ما بگذارد تا به وسيله آن آنچه را که «طراحي‌شده» مي‌ناميم از غير آن تميز دهيم. دوم، براي آنکه بسترسازي کرده و نشان دهد که ما چگونه طراحي را از آنچه که به طور طبيعي به وسيله قانون يا به وجود آمده يا آن را به حساب شانس مي‌گذاريم، تميز مي‌دهيم. تا جايي که به استنباط طراحي مربوط مي‌شود، سه نکته واجد اهميت است: امکان57، پيچيدگي58 و تعيين59. طراحي نبايد امکاني باشد. مثالي که دمبسکي مي‌زند پيام ارسالي از بيرون زمين در فيلم تماس60 است. مجموعه‌هاي مشتمل بر نقاط و خطوط و صفرها و يک‌هاي اين پيام از قوانين علم فيزيک قابل استنتاج نبودند. اما آيا مي‌شد آنها را گواه نوعي طراحي دانست؟ فرض کنيد مي‌توانيم اين مجموعه‌ها را به شيوه‌اي دوتايي61 تفسير کنيم و نخستين اعداد اين مجموعه گروه 2، 3، 5 را تشکيل مي دهند. جالب است که اين اعداد سرسلسله مجموعه اعداد اول‌اند اما با اين چند عدد اندک خيلي هم نبايد هيجان‌زده شد، چه اين امر ممکن است صرفاً زاييده شانس و اتفاق باشد. پس فرض کنيم که هنوز بر ايده طراحي اصرار بورزيم. اما اين بار فرض کنيد که در اين مجموعه‌ها پيش مي‌رويد و معلوم مي‌شود که مجموعه اعداد اول به ترتيبي دقيق و بي‌کم‌و‌کاست تا عدد 101 پيش روي شما است. اينک به اين فکر خواهيد افتاد که يک خبري هست، چراکه وضعيت خيلي پيچيده‌تر از آن است که بتواند صرفاً ناشي از شانس و اتفاق باشد. اين وضع بسيار نامحتمل است. «پيچيدگي، چنان‌که من دارم آن را در اينجا توصيف مي‌کنم شکلي از احتمال62 است ....»(دمبسکي 2000، 27).
اما گرچه اکنون شما احتمالاً با خرسندي نتيجه خواهيد گرفت(بر پايه توالي اعداد اول) که آن بيرون موجودات برون‌زميني وجود دارند ولي در واقع چيز ديگري نيز لازم است. «اگر من سکه‌اي را 1000 مرتبه بالا بيندازم، وارد رويداد بسيار پيچيده‌اي شده‌ام(که بسيار نامحتمل است).... با اين حال، اين توالي پرتاب‌هاي سکه سبب نخواهد شد که من از آن نوعي طراحي را استنباط کنم. اين توالي به رغم پيچيدگي، الگوي مناسبي به دست ما نمي‌دهد.» اينجا، قضيه با توالي اعداد اول از 2 تا 101 فرق مي‌کند. «توالي اعداد اول نه تنها پيچيده است بلکه مشتمل بر يک الگوي مناسب نيز هست. محقق پروژه ستي63 که در فيلم تماس به توالي فوق پي برد آن را بدين ترتيب مطرح کرد: «اين يک پارازيت نيست. ساختار دارد»»(صص. 8-27) اينجا چه خبر است؟ شما در طراحي چيزي را تشخيص مي‌دهيد که صرفاً من‌درآوردي يا شانسي نيست و نيز چيزي نيست که تنها بعد از آزمايش يا کشف تشخص يابد بلکه در عوض چيزي است که پيش از دست به کار شدن شما، در صورت اصرار، به نحوي تعيين شده يا مي‌توانسته بشود. شما در هر زماني پيش يا پس از برقراري تماس از فضا سلسله اعداد اول را مي‌دانستيد يا مي‌توانستيد آن را به دست آوريد. توالي تصادفي پرتاب‌هاي سکه اما تنها پس از رويداد به‌دست‌آمدني است. «مفهوم کليدي همانا «استقلال» است. تعريف من از تعيين عبارت است از مطابقت ميان رويداد و الگويي که به طور مستقل داده شده است. رويدادهايي که هم بسيار پيچيده و هم بسيار تعيين‌شده‌اند(يعني با الگويي مستقل مطابقت دارند) دال بر وجود طراحي‌اند.»
اکنون دمبسکي مي‌تواند به بخش دوم استدلال خود بپردازد، جايي که در آن ما عملاً به طراحي پي مي‌بريم. اينجا ما به ايده‌اي برمي‌خوريم که او آن را «فيلتر تبييني» مي‌نامد(دمبسکي 1998الف و ب). ما پديده‌اي خاص روبه رو مي‌شويم. پرسش اين است که علت آن چيست؟ آيا با در نظر گرفتن قوانين طبيعت، چيزي هست که شايد رخ نداده باشد؟ آيا امري است امکاني؟ يا ضروري؟ گردش بي‌پايان ماه به دور زمين را در نظر بگيريد. مي‌دانيم که علت اين رفتار ماه قوانين نيوتن است والسلام. اينجا سخن از طراحي در ميان نيست. با اين حال، ما اکنون با پديده‌اي کمابيش جديد و غريب مواجه‌ايم، که منشأ علّي آن يک معما است. فرض کنيد که يک جهش داريم، جايي که گرچه مي‌توانيم در مقياس‌هاي بزرگ دست به اندازه‌گيري بزنيم اما در سطحي منفرد قادر به پيش‌بيني نيستيم. هيچ تابعيت بي‌واسطه‌اي تحت قانون وجود ندارد و بنابراين دليلي ندارد که فکر کنيم در اين سطح پاي ضرورت در ميان بوده است. بگذاريد بگوييم، چنان‌که ظاهراً بر سر خانواده سلطنتي اروپا در کل آمد، جهشي به ژن عامل هموفيلي رخ داد. آيا اين امري پيچيده است؟ بديهي است که نه، چه به فروپاشي مي‌انجامد و نه چيز ديگر. لذا به نظر مي‌رسد که اکنون براي سخن گفتن از شانس زمان مناسبي است. سخن گفتن از طراحي در اين مورد بي‌معنا است. جهش هموفيلي صرفاً يک تصادف بود.
حال تصور کنيد که ما با پيچيدگي سروکار داريم. يک الگوي معدني کمابيش پيچيده موجود در سنگ‌ها ممکن است در اينجا واجد شرايط شود. فرض کنيم که با رگه‌هايي از سنگ‌هاي قيمتي در ساير مواد سروکار داريم که همگي پيچيده و گوناگون هستند بي‌شک از الگويي سخن نمي‌گوييم که بتوان به راحتي آن را از قوانين فيزيک يا شيمي يا زمين‌شناسي يا هر رشته ديگر استنتاج کرد. نيز نمي‌توان آن را به صورت آشفتگي حاصل از يک فروپاشي در نظر گرفت، چنان که در مورد يک جهش بد64 قابل تصور است. آيا اکنون سروکار ما با يک طراحي است؟ تقريباً بي‌شک چنين نيست، چه هيچ طريقي براي تعيين چنين الگويي از پيش وجود ندارد. اين همه تا اندازه‌اي خلق‌الساعه و ارتجالي است و نه چيزي که به عنوان نتيجه نيت آگاهانه پيش آمده باشد. و سرانجام اينکه پديده‌هايي وجود دارد که پيچيده و تعيين‌شده‌اند. مي‌توان چنين پنداشت که دستگاه‌ها و فرايندهاي زيست‌شناختي ميکروسکوپي که بي‌هي در موردشان بحث کرده در اينجا واجد شرايط‌ توانند بود. اينها امکاني‌اند، چراکه به نحوي تقليل‌ناپذير پيچيده‌اند. طراحي‌‌گون هستند زيرا عملکرد آنها در جهت برآوردن نياز ارگانيسم شامل ايشان است و به عبارت ديگر صورتي از پيش‌تعيين‌شده دارند. و به اين ترتيب، با توجه به عبور موفقيت‌آميز دستگاه‌ها و فرايند‌هاي ميکروسکوپي مورد بحث بي‌هياز فيلتر تبييني، مي‌توان آنها را به معناي دقيق کلمه محصول طراحي واقعي قلمداد کرد.
اکنون با ارائه کامل استدلال مفهومي فوق، مي‌توانيم به بحث بي‌هي برگرديم و ببينيم فيلتر تبييني دمبسکي چگونه خواهد توانست خداي بي‌هي را با توجه به مسأله شيطان از مهلکه نجات دهد. با در نظر گرفتن فيلتر تبييني، يک جهش بد مطمئناً در ميانه راه عبور از فيلتر متوقف خواهد شد. جهش بد بي‌شک نخواهد توانست آزمون تعيين را پشت سر بگذارد. اين بدان معنا خواهد بود که در پيدايي يک بيماري ژنتيکي هولناک نمي‌توان طراح را مقصر دانست حال آنکه اعتبار مکانيسم‌هاي پيچيده موفق را بايد به حساب طراح گذاشت. دمبسکي بر اين نکته تأکيد مي‌کند که اين گزينه‌هاي بديل در انحصار متقابل‌اند. «منسوب داشتن يک رويداد به طراحي بدين معنا است که نمي‌توان آن را به نحوي موجه به قانون يا شانس مربوط کرد. در نتيجه توصيف طراحي به عنوان مکمل نظريه‌مجموعه‌‌اي65 قضيه شرطي منفصل قانون-يا- شانس66، مي‌توان تضمين کرد که اين سه وجهِ تبيين انحصاراً متقابل و جامع67 خواهند بود»(دمبسکي 1998ب، 98)

انحصاراً متقابل؟
‌فرض اصلي مطرح‌ شده توسط دمبسکي اين است که طراحي و قانون و شانس در انحصار متقابل‌اند و اين دقيقاً اساس فيلتر تبييني است. اما آيا قبول اين فرض در زندگي واقعي واجد مطلوبيت است؟ امري را تصور کنيد که وقوع آن را وابسته به شانس دانسته‌ايم. آيا در اين مورد بايد نقش‌آفريني قانون را منتفي دانست؟ بي‌شک نه! اگر استدلال شود که يک جهش مندلي68 امري شانسي است، اين حرف بدين معنا است که جهش مزبور با توجه به آن نظريه خاص شانسي است اما ممکن است کاملاً باور داشته باشيم که جهش مورد نظر توسط علل قاعده‌مند متعارف پيش آمده و اينکه اگر اين علل همگي شناخته شده باشند ديگر وقوع جهش مورد نظر به هيچ وجه شانسي نيست بلکه ضرورت است. نکته اينجا است که شانس در اين مورد يک جور اعتراف به ناداني است، گرچه در مورد جهان کوانتوم، شانس منطقاً مي‌تواند ادعايي ناظر بر وضعيت وجودي چيزها باشد. به عبارت ديگر، ادعاهاي مربوط به شانس ادعاهاي هستي‌شناختي نيستند، گرچه ادعاهاي مربوط به طراحان قاعدتاً بايد چنين باشند.
از اين مهم‌تر، منطقاً مي‌توان استدلال کرد که طراح از طريق قانون عمل مي‌کند. اين شايد دادارباوري باشد و لذا به دور از مسيحيت راستين – برخي از مسيحيان اصرار خواهند کرد که به راستي خدا گاهي در خلقت مداخله مي‌کند- اما چه اين ايده‌اي به راستي مسيحي باشد يا نه، داداري که همواره از طريق قانون عمل مي‌کند بي‌‌شک منافاتي با فرضيه طراحي هوشمندانه ندارد. طراح ممکن است ترجيح دهد امور را طوري اداره کند که نيات و مقاصدش در مسير زمان آشکار گردد. نقش‌و‌نگار روي يک تکه پارچه ماشيني به همان اندازه ابژه يا متعلق طراحي است که نقش‌و‌نگار يک پارچه دست‌باف. به عبارت ديگر، و در معنايي مطابق با کاربرد معمولي اصطلاحات مورد بحث، مي‌‌شود گفت اين دانش و نظريه ما است که باعث مي‌شود به وجود آمدن چيزي را وابسته به قانون بدانيم يا آن را شانسي تلقي کنيم و يا آن را در بستر کلي طراحي ناظم يا خالق کبير چيزها در نظر آوريم. خلاصه کلام، فيلتر دمبسکي به نجات يافتن طراح مورد بحث بي‌هي از مهلکه کمکي نمي‌کند.
اگر طراح قادر است چيزهايي بسيار پيچيده و مطلوب به وجود آورد – و اعتبار اين کار را حقاً به حساب خود بگذارد – در اين صورت او مي‌تواند از وقوع چيزهاي خيلي ساده و مهيب نيز جلوگيري کند و در صورت ناکامي به‌درستي ملامت شود. مسائل الاهيات به اندازه مسائل علم سخت و ناگوار اند.(آثار نظريه‌پردازان طراحي هوشمندانه فيلسوفان بسياري را به ابطال نظر ايشان برانگيخته است. پنک 1988 و سوبر 2000 براي شروع متون مناسبي هستند.)

11. طراحي هوشمندانه و خلقت‌باوري سنتي
اکنون مي‌کوشيم، چنان‌که پيش‌تر در اين مقاله گفتيم به مسأله کمابيش پيچيده رابطه ميان طراحي هوشمندانه و خلقت‌باوري سنتي بپردازيم. از جهاتي مهم، روشن است که اين دو ديدگاه يکسان نيستند. بسياري از نظريه‌پردازان ديدگاه طراحي هوشمندانه به تاريخ طولاني زمين باور دارند(حتي به تخمين علمي‌اي که از وجود جهاني با عمر 15 ميليارد سال سخن مي‌گويد) و خيلي از ايشان توارث عمومي کلي را قبول دارند. اين مطلب را مايکل بي‌هي در يکي از کتاب‌هاي اخير خود، لبه تکامل69، به‌خوبي روشن کرده است. با اين حال، تداخل‌هاي مهم ميان دو ديدگاه فوق آن قدر هست که برخي از منتقدان(از جمله خود من) را ترغيب کند که نظريه طراحي هوشمندانه را«خلقت‌باوري ملايم70» نام دهند.
نخست، خلقت‌باوران، به لحاظ سياسي فوق‌العاده علاقه‌مند اند که نظريه‌پردازان ط. ه.71 را سپر بلا کنند. ايشان، با اين باور که بايد قدم به قدم پيش رفت، آشکارا از جريان ط. ه. حمايت مي‌کنند. اگر ط. ه. موفق شود، آن‌گاه شرايط براي مطالبه بيش‌تر مهيا خواهد شد. يکي از حاميان مالي و عاطفي مهم جريان ط. ه. انديشکده‌اي داراي حاميان خصوصي در سياتل به نام مؤسسه ديسکاوري72 است. يکي از اعضاي برجسته اين مؤسسه يک فيلسوف تحصيل کرده دانشگاه شيکاگو به نام پل نلسون73 است که يکي از خلقت‌باوران زمين جوان به شمار مي‌رود و به اهميت فرجام‌شناسانه اسرائيل سخت باور دارد.
دوم، توجه داشته باشيد که هم خلقت‌باوران و هم شيفتگان ط. ه. هر يک به نحوي از انحاء به روايت غيرطبيعت‌گرايانه74 خاستگاه‌ها پايبندند. پيوند‌ها البته از اين هم محکم‌تر اند. شيفتگان ط. ه. ادعا مي‌کنند که نسبت به طراح هوشمند موضعي خنثا دارند اما روشن است که ايشان او را طبيعي نمي‌پندارند. هيچ کس ادعا نمي‌کند که زمين و ساکنان آن آزمايشگاه يک دانشجوي مقطع تحصيلات تکميلي است که در کهکشان آندرومدا زندگي مي‌کند. در واقع، ايشان در مکاتبات خود و متون که براي پيروان خود نوشته‌اند، به‌وضوح نشان مي‌دهند که طراح همان خداي مسيحي انجيل است. آنها هميشه فصل اول انجيل يوحنا را نقل مي‌کنند - «در آغاز کلمه بود، و کلمه با خدا بود، و کلمه خدا بود.» بنابراين در هر دو مورد ما با يک مضمون مکرر مسيحي انجيلي سروکار داريم که مسأله خاستگاه‌ها را در سرلوحه امور قرار مي‌دهد. برخي از شيفتگان ط. ه. لفظ‌باوراني کمابيش سرسخت به شمار مي‌روند. براي مثال به زعم جانسون سخن موجود در فصل ششم سفر آفرينش پيرامون وجود غول‌ها در دوران کهن مي‌تواند صحت داشته باشد؛ مطلبي که در سيل سفر آفرينش بسيار مورد استفاده قرار گرفته است.  سوم، وجود يک عامل اخلاقي است. در نوشته‌‌جات نظريه‌پردازان ط. ه. رگه بسيار نيرومندي از ضديت با پساهزاره‌باوري75 به چشم مي‌خورد. دلمشغولي مشترک ايشان مربوط به ارزش‌هاي اخلاقي خلقت‌باوران است؛ ضديت با سقط جنين، ضديت با همجنس‌گرايي، طرفداري از تعزيرات حکومتي، طرفداري از اسرائيل(به سبب دلايل فرجام‌شناسانه)و غيره. فيليپ جانسون قوياً بر اين گمان است که گرايش به پوشيدن لباس‌هاي جنس مخالف از نشانه‌هاي وضعيت منحط جامعه ما است. خلاصه کلام، با وجود اين‌که بي‌شک تفاوت‌هاي مهمي ميان موضع اغلب لفظ‌باوران و اغلب حاميان ط. ه. وجود دارد اما تداخل پررنگ اين دو ديدگاه را نيز نبايد مغفول گذاشته يا کوچک شمرد.

نتيجه‌گيري  
خلقت‌باوري به معناي به‌کاررفته در بحث جاري کماکان در فرهنگ آمريکايي امروز پديده‌اي بسيار پرجنب‌وجوش است و نيز در ديگر نقاط جهان، مانند غرب کانادا، جايي که خلقت‌باوري بدان صادر شده است. اما محبوبيت يک ديدگاه متضمن صدق آن نيست. خلقت‌باوري به لحاظ علمي فاقد ارزش، به لحاظ فلسفي آشفته و به لحاظ الاهياتي مبتلا به جزم‌انديشي علاج‌ناپذير است. اين گفته‌ها در مورد خلف آن، يعني نظريه طراحي هوشمندانه نيز صادق است. با وجود اين نبايد قدرت و نفوذ اجتماعي و سياسي اين ديدگاه را دست‌کم گرفت. با ورود به هزاره جديد، به لطف جانسون و پيروان او، ما شاهد فشارهاي در حال تکوين براي معرفي ايده‌هاي غيرتکاملي به برنامه آموزشي علمي، به ويژه برنامه آموزشي مدارس دولتي در ايالات متحده آمريکا هستيم. در سال 2004 در دووِر پنسيلوانيا76 تلاشي از سوي شوراي مدارس براي ورود نظريه طراحي هوشمندانه به کلاس‌هاي زيست‌شناسي مدارس دولتي صورت گرفت. اين درخواست البته توسط قاضي فدرال که مسئول رسيدگي به پرونده بود قوياً رد شد - جالب است بدانيم که اين فرد توسط جورج دبليو بوش تعيين شده بود- و بي‌شک هزينه‌هاي اين پرونده ديگران را از تعجيل در تبعيت از اين شورا منصرف خواهد کرد(شورايي که بد نيست بدانيد بعد از آن ماجرا بي‌درنگ توسط رأي‌دهندگان به شورا از کار برکنار شدند.) با وجود اين نبرد هنوز به پايان نرسيده و اوضاع پيش از بهتر شدن مي‌تواند بسيار بدتر از اين شود، البته اگر اصلاً بهتر شدني در کار باشد. تا اينجا، برخي از اعضاي ديوان عالي ايالات متحده به وضوح اعلام داشته‌اند که درخواست‌هاي مبني بر به حاشيه راندن نظريه تکامل از صحنه اصلي آموزش علمي را همدلانه پذيرا خواهند بود و با چرخش اخير اين ديوان به راست احمقانه خواهد بود اگر گمان کنيم که خلقت‌باوري يا نظريه ط. ه. براي استفاده درکلاس درس مدارس دولتي نامناسب قلمداد شده و رد مي‌شوند. در صورت ورود اعضاي جديد، با توجه به انتصاب‌هاي فعلي، مي‌توان دريافت که – تقريباً يک قرن پس از محاکمه اسکوپس، زماني که بنيادگرايان چهره‌هايي مضحک قلمداد شدند – خلقت‌باوري به هر صورت که شده سرانجام جاي خود را در کلاس درس باز خواهد کرد.  متأسفانه در حال حاضر، مخالفان خلقت‌باوري بيش از آنکه با جناح مخالف درگير باشند سرگرم جروبحث‌هاي درون‌گروهي‌اند. گروه تازه‌اي از خداناباوران77 ستيزه‌جو، شامل ريچارد داوکينز(2006)، زيست‌شناس و نويسنده محبوب، دانيل دنت(2005)، فيلسوف که نه تنها با دين بلکه همچنين با کساني – از جمله بي‌دينان78– ضديت دارند که بويي از خصومت ايشان نبرده‌اند. دست‌کم از زمان محاکمه آرکانزاس، بسياري از دشمنان خلقت‌باوري(از جمله گولد 1995) استدلال کرده‌اند که دين راستين و علم منافاتي با هم ندارند. لذا تکامل‌باوران(از جمله بي‌دينان) مي‌بايست با مسيحيان ليبرال که با ايشان در تنفر از بنيادگرايي مسيحي جزمي اشتراک دارند هم‌داستان شوند. از ميان افراد برجسته‌اي که چنين استدلالي دارند يکي نويسنده همين مقاله و ديگري يوجيني اسکات79 از مرکز ملي تربيت علمي80  است. اين استدلال از سوي ستيزه‌جويان مورد تمسخر قرار گرفته است.
داوکينز در کتاب توهم خدا81 با اشاره به روس و اسکات ايشان را به مکتب خلقت‌ستيزي از نوع «نويل چمبرلين82» متعلق مي‌داند و منظور او نخست‌وزير بريتانيايي است که در پي سازش با هيتلر بود. پاسخ روس و اسکات اين است که بهتر است از ايشان تحت عنوان مکتب خلقت‌ستيزي از نوع «وينستون چرچيل»، وارث چمبرلين ياد شود که مهياي عهد بستن با شيطان(در مورد او، ژوزف استالين) براي مبارزه با تهديد نازي‌ها بود. بنا به استدلال روس و اسکات، خصومت‌ورزي خداناباوران با دين از ديدگاه‌هاي خود اين خداناباوران چيزي بيش‌وکم ديني مي‌سازد – ايشان بي‌ترديد استدلال مي‌کنند که داروينيسم با دين سازگاري ندارد – و لذا زمينه براي اين اعتراض خلقت‌باوران مساعد مي‌گردد که اگر خلقت‌باوري نبايد در مدارس تدريس شود(زيرا ناقض قانون ايالات متحده مبني بر جدايي کليسا و دولت است)، پس تدريس نظريه تکامل بدين صورت نيز کاري نادرست است. بايد اميد داشت که آتش اين جروبحث زود فروکش کند. اين نبرد بدون جدل‌هاي سرسري نيز که تنها موجب مغفول ماندن مسائل و دشمن اصلي مي‌شوند، به اندازه کافي طاقت‌فرسا و مهم هست. خداناباوران ستيزه‌جو هيچ که نباشد بايد به اين اتهام که کار ايشان دفاع از تدريس نظريه تکامل را به لحاظ قانون اساسي دشوار مي‌کند، پاسخ دهند. در کل اما، اگر مقاله حاضر توانسته باشد حتي يک نفر را به مبارزه عليه اين پيامد مهيب اخيرالذکر ترغيب نمايد، در اين صورت به هدف خود دست يافته است.

کتابنامه
• Barth, K., [1949] 1959. Dogmatics in Outline. New York: Harper and Row.
• Behe, M., 1996. Darwin's Black Box: The Biochemical Challenge to Evolution. New York: Free Press.  //  • Darwin, C. 1859. On the Origin of Species. London: John Murray.  //  • Dawkins, R., 1986. The Blind Watchmaker. New York, N.Y.: Norton.  //  • –––, 2006.The God Delusion. New York, N.Y.: Houghton-Mifflin.  //  • Dembski, W. A., 1998a. The Design Inference: Eliminating Chance through Small Probabilities. Cambridge: Cambridge University Press.  //  • –––, editor. 1998b. Mere Creation: Science, Faith and Intelligent Design. Downers Grove, Ill.: Intervarsity Press.  //  • –––, 2000. The third mode of explanation: detecting evidence of intelligent design in the sciences. Science and Evidence for Design in the Universe.editors M J Behe, W A Dembski, and S C Meyer, 17-51. San Francisco: Ignatius Press.  //  • Dennett, D., 2006. Breaking the Spell: Religion as a Natural Phenomenon. New York, N.Y.: Viking.  //  • Gilkey, L. B., 1959. Maker of Heaven and Earth. Garden City, N.Y.: Doubleday.  //  • Gish, Duane, 1973. Evolution: The Fossils Say No! San Diego: Creation-Life.  //  • Haught, J. F., 1995. Science and Religion: From Conflict to Conversation. New York: Paulist Press.  //  • Hollum, J. R., 1987. Elements of General and Biological Chemistry. New York: Wiley.  //  • Jacob, F., 1977. Evolution and tinkering. Science 196: 1161-66.  //  • Johnson, P E., 1991. Darwin on Trial. Washington, D.C.: Regnery Gateway.  //  • –––, 1995. Reason in the Balance: The Case Against Naturalism in Science, Law and Education. Downers Grove, Ill: InterVarsity Press.  //  • Larson, E J., 1997. Summer for the Gods: The Scopes Trial and America's Continuing Debate over Science and Religion. New York: Basic Books.  //  • McMullin, E., Editor. 1985. Evolution and Creation. Notre Dame: University of Notre Dame Press.  //  • Meléndez-Hevia, E., T. G. Waddell, and M Cascante, 1996. The puzzle of the Krebs citric acid cycle: assembling the pieces of chemically feasible reactions, and opportunism in the design of metabolic pathways during evolution. Journal of Molecular Evolution 43: 293-303.  //  • Miller, K., 1999. Finding Darwin's God. New York: Harper and Row.  //  • Numbers, R L., 1992. The Creationists: The Evolution of Scientific Creationism. New York: Knopf.  //  • –––, 1998. Darwinism Comes to America. Cambridge, Mass.: Harvard University Press.  //  • Pennock, R., 1998. Tower of Babel: Scientific Evidence and the New Creationism. Cambridge, Mass.: M.I.T. Press.  //  • Popper, K R., 1959. The Logic of Scientific Discovery. London: Hutchinson.  //  • Popper, K R., 1974. Darwinism as a metaphysical research programme.In The Philosophy of Karl Popper. Editor P A Schilpp, 133-43. Vol. 1. LaSalle, Ill.: Open Court.  //  • Ruse, M., Editor. 1988. But is it Scienceه The Philosophical Question in the Creation/Evolution Controversy. Buffalo, N.Y.: Prometheus.  //  • –––, 2001. Can a Darwinian be a Christianه The Relationship between Science and Religion. Cambridge: Cambridge University Press.  //  • –––, 2003. Darwin and Design: Does Evolution have a Purposeه Cambridge, Mass.: Harvard University Press.  //   • –––, 2005.The Evolution-Creation Struggle. Cambridge, Mass.: Harvard University Press.  //  • Sober, E., 2000. Philosophy of Biology, Second Edition. Boulder, Col.: Westview.  //  • Turner, F M., 2002. John Henry Newman: The Challenge to Evangelical Religion. New Haven: Yale University Press.  //  • Whitcomb, John C., and Henry M. Morris. 1961. The Genesis Flood: The Biblical Record and its Scientific Implications. Philadelphia: Presbyterian and Reformed Publishing Company.
پي نوشتها
1.Creationism  //  2. immanent  //  3.theists  //  4.deists  //  5.Genesis  //  6.Young Earth Creationist  //  7.Ussher  //  8.Homo sapiens  //  9.biblical literalists  // 10.Intelligent Design  //  11.Origin of Species  //  12.common descent  //  13.Fitness   //   14.Natural Religion   //  15.Origen  //  16.Manichean  //  17.Protestant Reformation  //  18.justification by faith  //  19.Saint James  //  20.right strawy stuff  //  21.Zwingli  //  22.Quakers  //  23.Methodists  //  24.the Civil War  //  25.evangelical   //  26.Baptists  //  27.industrialism  //  28.Seventh-day Adventists  // 29.George McCready Price  //  30.the day of rest  //  31.dispensationalists  //  32. Armageddon  //  33.Fundamentals  //  34.militaristic  //  35.Dayton Tennessee  //  36.John Thomas Scopes  //  37.William Jennings Bryan  //  38.agnostic  //  39.Clarence Darrow  // 40.Scopes Monkey Trial  //  41.H. L. Menken  //  42.Baltimore Sun  //  43.Inherit the Wind  //  44.John C. Whitcomb  //  45.Henry M. Morris  //  46.Genesis Flood: The Biblical Record and its Scientific Implications  //  47.theory  //  48.the survival of the fittest  //  49.adaptation.
50.منظور تعداد حروف عبارت مزبور در زبان انگليسي است. – م. فارسي
51.paleontology  //  52.Eohippus  //  53.Australopithecus afarensis  //  54.Michael Behe  //  55.Lehigh University  //  56.William Dembski  //  57.contingency  //  58.complexity  //  59.specification  //  60.Contact  //  61.binary  //  62.probability  //  63.SETI  //  64.malmutation  //  65.Set-theoretic complement  //  66.disjunction law-or-chance  //  67.mutually exclusive and exhaustive  //  68.Mendelian mutation  //  69.The Edge of Evolution  //  70.Creationism-lite.
71. از اين به بعد براي سهولت از نشانه اختصاري «ط. ه.» براي اشاره به «طراحي هوشمندانه» استفاده شده است. – م. فارسي
72.Discovery Institute  //  73.Paul Nelson  //  74.non-naturalist  //  75.anti-postmillennialism  //  76.Dover Pennsylvania  //  77.atheists  //  78.non-believers  //  79.Eugenie Scott  //  80.National Center for Science Education  //  81.The God Delusion  //  82.Neville Chamberlain.

 

 

نظريه دارويني معاصر

PDF چاپ نامه الکترونیک

نظريه دارويني معاصر

موضوعات متافيزيکي و معرفت شناختي در نظريه دارويني معاصر
اليوت زوبر ـ ترجمه حميد سعيدي*


اليوت زوبر يکي از سرشناس‌ترين فلاسفه زيست‌شناسي است. وي در مقاله‌ پيش‌رو مي‌کوشد تا مسائل معرفت‌شناسي و هستي‌شناختي زيست‌شناسي را از جمله نقش شانس و انواع طبيعي به بحث گذارد. آيا انتخاب طبيعي مبتني بر شانس عمل مي‌کند؟ آيا گونه‌هاي زيست‌شناختي، نوع طبيعي محسوب مي‌شوند؟ اين پرسش‌ها همچون اکثر پرسش‌هاي فلسفي، از جمله سؤال‌هايي هستند که پاسخ روشن و واضحي ندارند. با مطالعه‌ اين مقاله، احساس نزديکي بيشتري با اين مسائل حاصل مي‌شود. يادداشت پيش‌ رو، ترجمه و تلخيص مقاله‌اي است با عنوان Metaphysical and Epistemological Issues in Modern Darwinian Theory که در The Cambridge Companion to the Philosophy of Bilology در سال 2007  به چاپ رسيده است.  
I. يک نظريه دو قسمتي
همچون نظريه تکامل خود داروين، نظريه تکاملي دارويني هاي مدرن نيز داراي دو مولفه  اصلي است:
 درخت زندگي: تمامي ارگانيسم هاي زنده کنوني بر روي زمين داراي يک نياي مشترک هستند.
 انتخاب طبيعي: انتخاب طبيعي علت مهم شباهت ها و تفاوت هايي بوده است که در زاياگان1 زمين وجود دارد.
قضيه نخست اين مساله را بازگو مي کند که هر يک از دو ارگانيسم موجود بر روي زمين داراي نياي مشترکي هستند. انسان ها به شکل تبار شناختي مرتبط با يکديگر هستند، اما هر انساني نيز داراي نيايي مشترک با شامپانزه ها، سگ ها، حلزون ها، گل هاي نرگس2، باکتري ها و مخمرها است3. دومين قضيه، به آن شکل که من آن را صورت بندي کرده ام، اين ادعا را ندارد که انتخاب طبيعي تنها دليل تکامل است. در واقع بايد اين طور فهميده شود که ممکن است ويژگي هايي وجود داشته باشد که انتخاب طبيعي مرتبط با آن ها نباشد. اين تصوير بزرگي است، و وظيفه زيست شناسي تکاملي پرداختن به جزييات آن است. خلاف سادگي موجود در توصيف داروين‌گرايي، بايد گفت که اين نظريه ساده محدوده  وسيعي از سوالات معرفت شناختي و متافيزيکي را در بر گرفته است. هدف از اين مقاله بررسي برخي از آن ها است. بر طبق ساختار نظريه داروين، من يک مساله معرفت شناختي و يک مساله متافيزيکي را از هر يک از دو نظريه بزرگ مذکور برگزيده ام. در اينجا با مساله اي در متافيزيک انتخاب طبيعي شروع مي کنيم که درباره نقش شانس است و در ادامه نيز با مساله اي در متافيزيک درخت زندگي روبرو خواهيم شد که با ماهيت گونه‌هاي زيست شناختي مرتبط است. پس از آن و در بخش هاي پاياني فصل حاضر با چرخشي از متافيزيک به معرفت شناسي، به بررسي نظريات موجود درباره ارتباط تبارشناختي4 (درخت زندگي) و نظريات سازشي (انتخاب طبيعي) مي پردازيم.
II. ويژگي منطقي نظريه دارويني
پيش از پرداختن به اين چهار موضوع، ضروري است که تاملي بر ويژگي منطقي آن دو قضيه‌ تشکيل دهنده نظريه دارويني داشته باشيم. به واقع هر يک آن ها داراي وجهي تاريخي هستند نه قانوني طبيعي. قوانين طبيعي به شکل سنتي به عنوان تعميم هايي5 تجربي فهميده مي شوند که وابسته به مکان، زمان يا فرد خاصي نيستند.افزون بر اين، اين قوانين نمي توانند به شکل تصادفي صادق باشند؛ اين طور به نظر مي رسد که آن ها از نوعي ضرورت (قانوني6، نه منطقي) برخوردارند. بر خلاف آن، دو قضيه اي که ما در نظر گرفته ايم در ادعاهايي جداگانه بيان شده‌اند و در رابطه با ارگانيسم هايي هستند که به شکل اتفاقي بر روي زمين به وجود آمده‌اند.  در دوراني که فلسفه علم زير سلطه  فلسفه فيزيک قرار گرفته است، اين خصيصه نظريه دارويني اگر موجب خجالت نباشد دغدغه‌اي اصلي به حساب مي‌آيد. با مکانيک نيوتني، نظريه نسبيت و مکانيک کوآنتومي به عنوان مولفه هايي که تعيين کننده  چگونگي نظريات علمي بودند، تجربه گرايان منطقي اغلب علم را با جستجو براي يافتن قوانين يکي دانستند. حال بايد پرسيد از آنجا که قضاياي دارويني در حکم قوانين نيستند، پس به چه معنا مي‌توان آن ها را برسازنده  يک نظريه علمي دانست؟ حال در چنين دوران پسا-اثبات گرايانه‌اي، انگيزه ايجاد زيست شناسي  منطبق بر اين مطلوب فيزيکي  کمتر ضروري به نظر مي‌رسد. به نظر مي رسد طبيعي است که اين علوم را بر دو نوع قانون‌محور  و تاريخي7 تقسيم کنيم. هدف علوم قانون‌محور کشف قوانين است؛ اين علوم از اطلاعات تاريخي درباره موضوعات خاص به عنوان ابزاري براي غايتي خاص بهره مي‌گيرند. اما هدف علوم تاريخي کشف حقايقي درباره تاريخ هاي موضوعات خاص است، آن ها از اطلاعات تاريخي درباره قوانين به عنوان ابزاري براي هدفي خاص استفاده مي کنند.8
 اين تصوير وسيع از آن چيزي که به عنوان علم به حساب مي آيد به مااجازه مي دهد تا فيزيک و زيست‌شناسي تکاملي را حامل اصول هر دو نوع بدانيم. نظريات فيزيکي مذکور در بالا متعلق به اصول قانون‌محور هستند. اما فيزيکدانان همچنان علاقمند به تاريخچه‌ ستارگان و کهکشان ها نيز هستند؛ به اين معنا که ستاره شناسي، علمي تاريخي محسوب مي شود. به واقع، جدايي علوم قانون‌محور از علوم تاريخي آنچنان داراي مرز قاطعي نيست. ستاره شناسان علاقمند به تاريخ  ستارگان خاص هستند و همينطور سعي در توصيف قوانيني دارند که ناظر بر گسترش ستارگان هستند. به همين طريق، زيست شناسان نيز در پي فهم تکامل گروه هاي خاصي از ارگانيسم ها هستند و نيز سعي مي کنند تعريف دقيقي از قوانيني که ناظر بر تغييرات تکاملي هستند ارائه دهند. يک دانشجوي حشره شناسي که بر روي حشرات اجتماعي تحقيق مي کند نيز مي تواند الگوهايي عمومي از تکامل بهر جنسيت9 توسعه دهد.
 خلاف اينکه نظريه پردازان حوزه  زيست شناسي تکاملي در پي صورت بندي تعميم هايي هستند که به شکل تصادفي صادق نيستند (مثل بسياري از ادعاها درباره گرايش هاي تکاملي، همچون عمومي‌تر بودن افزايش اندازه‌ دودمان‌هاي تکاملي روي زمين نسبت به کاهش اندازه‌ي آن ها) ويژگي اي از اين تعميم ها وجود دارد که براي تاييد مفهوم تجربه گرايي منطقي از قانون با شکست مواجه مي شود. درحالي که تجربه گرايان منطقي قوانين را تجربي مي بينند تا رياضياتي، الگوهاي موجود در زيست شناسي تکاملي احکامي ‘اگر... پس’ هستند که حقايقي رياضياتي محسوب مي شوند. براي مثال الگو هاي ابتدايي را در ژنتيک تکاملي در نظر بگيرد. آن ها تطابق‌ها10را به نژادمانه هاي11 مختلف در يک جمعيت نسبت مي دهند، و ادعا مي کنند که اگر آن تطابق?ها داراي اين ارزش ها هستند، پس جمعيت مورد نظر به حالت هاي معيني در آينده تغيير شکل مي‌دهد. از اين جهت حکم ‘اگر ...پس’ که چنين الگو هايي را خلاصه مي کند به شکلي پيشيني صادق است و هيچ مشاهده اي نيز براي ديدن صدق آن لازم نيست؛ در واقع بررسي جبري در اين مورد کفايت مي کند. البته بررسي اين مساله که آيا اين يا آن جمعيت طبيعي مقدمه شرطي مورد نظر را ارضا مي کند يا خير موضوعي تجربي است. اما، اين سوالي تجربي درباره يک حکم جداگانه است – به اين معنا که اين جمعيت نشان‌دهنده‌ ويژگي هاي معيني است.12

III شانس
مفهوم ويژگي هاي شانسي در نظريه تکامل در دو سياق وجود دارد. نخست، وردشي13 که بر روي آن انتخاب طبيعي کار مي کند که گفته مي شود ‘با شانس’ نمود مي‌يابد. دوم، احتمالاتي که بيشتر از دو بار در توصيف ويژگي هاي يک فرايند انتخابي ظاهر مي شود – مفهوم تطابق به شکل احتمالي تعريف مي شود و تطابق اندازه جمعيت معرف يک عنصر تصادفي14 در داخل خط سير هاي تکاملي است.
 با شروع نخستين اين کاربرد ها، مي‌توانيم يکي از معاني آن را با رويکردي دارويني تبيين کنيم: سابق بر اين گاهي گفته ام وردش‌ها ... معلول شانس هستند. البته چنين اظهاري به طور کامل نادرست به نظر مي رسد، اما اين مساله اعترافي صريح به ناداني ما از دليل هر يک از وردش‌ها به نظر مي رسد. در اينجا داروين به ستاره شناس فرانسوي پير- سيمون لاپلاس15 ارجاع مي دهد. به ادعاي او يک اهريمن با دانشي کامل از قوانين مربوط و شرايط اوليه، و همينطور داراي محدوديتي در نيروهاي محاسبه اي، هرگز نيازي ندارد درباره اينکه چه چيز احتمالا رخ مي دهد صحبت کند. بلکه براي چنين هستي اي، هيچ چيز نامعلومي وجود نخواهد داشت، و آينده و گذشته همواره در چشم او حاضر خواهد بود. 
 دومين معنايي که زيست شناسان جديد به اين نظريه که وردش‌ها به واسطه شانس پديدار مي‌شوند، منسوب کردند تنها بعد از دوران داروين به پيش گذاشته شد. بر اساس آموزه‌ي آگوست وايزمان، وردش‌هاي سودمند سبب بوجود آمدنشان نمي‌شود. نتيجه‌ اين آموزه رد نظريه لامارکي بود که به ويژگي هاي کسب شده وراثتي اشاره مي‌کرد. با ارجاع به تمايز ميان نژادمانه16 و رخ مانه17، لامارک گرايان استدلال مي کنند که يک رخ مانه کسب شده توسط والدين بايد موجب تغييراتي در ژن هايي شود که توسط اين والدين به فرزندانشان انتقال داده  مي شود. اگرچه آهنگر داراي عضلات بزرگتري مي شود به اين علت و تنها به اين علت که در آهنگري کار مي کند، پسر او چه اين عضلات را تمرين دهد يا ندهد، داراي عضلاتي بزرگتر مي شود و اين ويژگي کسب شده تبديل به يکي از ويژگي ها ذاتي18 او مي‌گردد. وقتي زيست شناسان مي گويند که جهش ها به شکل اتفاقي رخ مي دهند، نکته اي که مد نظر آنها است  اين است که چنين خط سير علّي  لامارکي اي نمي تواند وجود داشته باشد.
 حال به اين سوال برمي گردم که آيا عنصر شانس مي‌تواند در فرايند انتخاب طبيعي تاثير داشته باشد. زيست شناسان جديد انتخاب طبيعي را از طريق مفهوم تطابق تعريف مي کنند. به ادعاي آن ها يک فرايند انتخابي دقيقاً زماني رخ مي دهد که وردشي مرتبط با تطابق وجود داشته باشد. تطابق يک ارگانيسم چيزي به جز قابليت آن براي بقا و توليد مثل نيست. اين قابليت به شکلي احتمالاتي ارائه مي شود، و بر حسب احتمال باروري تخمک به بلوغ رسيده و عدد چشم‌داشتي زاد و ولد مربوط به ارگانيسم بالغ بيان مي‌شود.
مي توان از اين جا شروع کرد که تطابق يک خصيصه جالب‌توجه به لحاظ نظري  است، زيرا خصيصه اي است مربوط به صفات19. اين صفات از طريق فرايند هاي انتخابي چند نسلي20 مود مي يابد، درحالي که ارگانيسم هاي جداگانه21 امروز وجود دارند و فردا از ميان رفته‌اند. بايد به اين موضوع توجه کرد که زيست شناسان بيشتر تطابق باله‌هاي پشتي22 را مورد دقت قرار مي‌دهند تا ماهي‌هاي عظيم‌الجثه‌ گرم‌سيري23 جدا را. به اين معنا که نظريه تکامل صفات را تحقق24  نمي بخشد؛ تطابق يک ويژگي، از تطابق افرادي که داراي آن ويژگي هستند، جدانيست. اين دو موضوع بوسيله يک فرمول ساده به يکديگر پيوند مي خورند: تطابق يک ويژگي تنها ميانگيني از تطابق ارگانيسم هاي جداگانه اي است که داراي آن ويژگي هستند.
بگذاريد اين چارچوب را در يک مثال انضمامي به کار گيريم. فرض کنيد سرعت دويدن در يکي از جمعيت هاي گورخرها رشد مي کند. برخي گورخرها سريع تر از ديگر هم‌نوعانشان مي‌دوند. اگر بسامد  اين ويژگي ها بواسطه وجود انتخاب طبيعي تغيير کند، هر دو اين ويژگي ها، يعني سريع دويدن و آهسته دويدن، بايد در تطابق متفاوت باشند. به اين معنا که گورخرهاي سريع نسبت به گورخرهاي کند، به طور متوسط، داراي ارزش تطابق متفاوتي هستند. بگذاريد فرض کنيم اين امر به واسطه گورخرهاي سريع است که به طور متوسط، قابليت بهتري براي در امان بودن از چنگال شکارچيان پيدا کرده  است.  گورخرهاي سريع داراي تفاوت هاي بي شماري در ميان خودشان هستند، از اين جهت اشتباه است که فکر کنيم که فقط يک ارزش تطابقي جداگانه وجود دارد که آن ها در آن مشترک هستند. ممکن است بقاي گورخرهاي سريع تا مرحله بزرگسالي در گرو احتمالات متفاوت بسياري باشد. يا اين احتمال وجود داشته باشد که طول عمر هر يک از گورخرها فرايندي موجبيتي باشد که در آن ارگانيسم مورد بحث پيش از رسيدن به مرحله بزرگسالي محکوم به مرگ باشد. در واقع اين انتخاب اهميت چنداني ندارد، زيرا ما چه ميانگين صدها احتمال متفاوت را در نظر بگيريم، چه ميانگين صدها الف و ب متفاوت را، نتيجه يکسان خواهد بود – ما تطابق ويژگي سريع دويدن را جايي ميان الف و ب نشان مي دهيم.
وقتي ارزش هاي تطابقي به اين دو صفات تخصيص يافتند، اين پرسش بنيادين که چه انتخاب طبيعي‌اي مولد خواهد بود به پرسشي مقايسه‌اي، که کدام صفت منطبق‌تر است، وابسته خواهد شد. بايد توجه داشت که در اينجا ارزش  مطلق تطابق ها اهميت ندارد. حال اگر سريع دويدن سازگارتر از کند دويدن باشد، پس احتمال بيشتري وجود دارد که کند دويدن به طور متناوب افزايش نيابد (فرض کنيد که اين ويژگي ها ارثي باشند). اما چطور ممکن است که چنين نتيجه اي حاصل شود؟
اينجا جايي است که اندازه جمعيت با موضوع مورد بحث ما مرتبط مي‌شود. هر اندازه که اندازه جمعيت بزرگتر باشد، احتمال بيشتري وجود دارد که صفات منطبق‌تر به شکل بسامدي افزايش يابند. بياييد اين قياس را در نظر بگيريد. دو سکه داريم که داراي دو سطح مختلف هستند. وقتي اولي را بالا مي اندازيم احتمالي 0.8 وجود دارد که خط بيايد، درحالي که احتمال خط آمدن دومي 0.6 است. حال اگر هر يک از اين سکه ها را چند بار بالا اندازيم، انتظار مي رود که احتمال خط آمدن سکه اول از دومي بيشتر باشد. اما قدرت اين انتظار بستگي به تعداد بالا انداختن هاي سکه ها دارد. اگر هر يک از اين دو سکه را دو بار بالا اندازيم احتمال قابل ملاحظه اي وجود دارد که از سکه اول مقدار بيشتري خط حاصل نشود.اما اگر هر يک از سکه ها را يکصد بار بالا اندازيم اين احتمال کوچک‌تر مي‌شود. قانون اعداد بزرگ نشان مي‌دهد همانطور که اندازه‌ نمونه افزايش مي يابد، اين احتمال هم بيشتر مي شود که بسامد خط هايي که توسط يک سکه ايجاد مي شود به احتمال خط آمدن آن نزديک شود. به طور محدود، احتمال نزديک به واحد (که يقيناً) اين هست که سکه اول 80%± مواقع خط مي آيد و دومي با تناوبي معادل ?60%± خط مي آيد. اين موضوع به مقدار کوچکي  وابسته نيست.
در بالا انداختن سکه ها، اندازه نمونه کوچک شانس بيشتري براي نشان دادن خود به وجود مي آورد. در تکامل، اين اندازه جمعيت کوچک است که داراي چنين اثري است. اين نظريه اي است که موتو کيمورا در "نظريه خنثي تکامل مولکولي25" مورد استفاده قرار داده است. اگر صفات تنها کمي در تطابق متفاوت باشند، و اندازه جمعيت نيز به اندازه کافي کوچک باشد، ويژگي ها به شکل تصادفي26 تکامل مي يابند. دارويني هاي جديد يا نظريه‌ي خنثي را رد مي کنند و يا داروين گرايي خود را به تغييراتي در سطوح بالاتر ارگانيسمي محدود مي کنند؛ پس حرکت تصادفي، تکامل بوسيله انتخاب طبيعي محسوب نمي‌شود. اميدوارم اين بحث کوتاه خواننده را از اين حقيقت آگاه کرده باشد که نظريه تکاملي جديد با مفاهيم مربوط به احتمال اشباع شده است. به واقع احتمالات براي توضيح جهش  هاي زيست شناختي و تعيين ارزش‌هاي تطابق صفات به کار گرفته مي‌شوند ضمن اين‌که آن ها را در الگو هايي به کار مي‌گيرند که اجازه محاسبه نتايج شرايط اوليه را به ما مي‌دهد. گفته مي شود که برخي از اين الگو ها موجبيتي27 هستند؛ و به واقع فقط در ارتباط با جمعيت هايي به کار گرفته مي شوند که به شکل نامحدودي بزرگ هستند. چنين الگو هايي در زماني که جمعيت هاي محدود مورد مطالعه به اندازه کافي بزرگ هستند مي توانند مطلوبي سودمند به حساب بيايند، اما اين الگو هاي موجبيتي موردي خاص هستند. بدنه اين نظريه، که به عنوان يک کل در نظر گرفته مي شود، داراي موقعيت احتمالي نسبت به هسته‌ مرکزي خود است.
اين مفاهيم احتمالي چه معنايي دارند؟ براي شروع به نظر نمي رسد که آن ها متضمن نادرست بودن موجبيت باشند. اين مشکلي نيست که زيست شناسي نتواند در مقابل آن مقاومت کند. زماني که يک الگوي زيست شناختي احتمالي به يک رخداد معين تخصيص داده مي‌شود، ممکن است عواملي در کار باشند که در فرايندي که منجر به آن رخداد مي شود داراي نفوذ باشند و در اين الگو زيست شناختي نيز در نظر گرفته نشده باشند. اين متغيرهاي پنهان ممکن است در ويژگي هايشان زيست شناسانه محسوب شوند (و از اين جهت يک الگو زيست شناختي پيچيده تري مي تواند براي بدست آوردن آن ها ساخته شود)، يا مي توانند در رخدادهايي درگير شوند که با زبان زيست شناسانه قابل توضيح نباشند. به هر صورت، اين طور گفته مي‌شود که اين نظريه از جهت علّي ناکامل است. در اين نقطه است که فيزيک مي تواند گوزن فراري را به چنگ آورد. جالب است که اين گوزن هيچگاه در جهت مخالف نمي گريزد – در واقع وقتي فيزيک دانان فکر مي کنند که يک الگوي فيزيکي ناکامل است، هرگز براي کمک به سراغ زيست شناسان نمي روند. در اينجا شاهد بوجود آمدن عدم تقارن هستيم زيرا دلايل کافي براي فکر کردن به اين مساله که زيست شناسي به لحاظ علّي کامل است موجود نيست، اما اين نظريه که فيزيک به لحاظ علي کامل است در واقع مباحثي جدي را موجب شده است.
براي بررسي چگونگي تفسير مفهوم احتمالات به کار گرفته شده در زيست شناسي تکاملي، بگذاريد فرض  مان را بر درست بودن موجبيت بگذاريم. تفسير لاپلاسي28 (که با نظريه داروين مطابقت دارد) اين است که مفاهيم مربوط احتمالات از اين جهت بايد جاهاي خالي‌اي باشند که متوجه جهل‌مان هستند. موجبيت چه صادق باشد يا کاذب، احتمالات بايد توضيح دهنده‌ درجات سوبژکتيو باور باشد.
در اينجا احتمال سومي وجود دارد. نخست اين واقعيت را در نظر بگيريد که صورت بندي رياضياتي اصول موضوعه‌ احتمال مي تواند بر حسب بسامدهاي واقعي29 تفسير شوند. بر طبق اين تفسير احتمال اينکه در بالا انداختن بعدي سکه خط حاصل شود 1 به 2 است، به اين معنا است که در بالا انداختن هاي سکه به لحاظ زماني  (گذشته، حال و آينده) 50 درصد خط حاصل شده است. من مدعي نيستم که چنين تفسيري حقيقت را درباره آنچه ما مي خواهيم به زبان احتمال بگوييم بيان مي‌کند. با اين حال، يک سکه  خوب مي تواند بارها و به توالي اعداد فرد بالا انداخته شود. در نتيجه، عبارات احتمالي حتي در صورت صادق بودن موجبيت، قادر به توصيف ويژگي هاي عيني جهان هستند.
در اينجا بايد ميان اين سوال درباره صدق عيني عبارات احتمالي در جهاني موجبيتي و سوالات عمل‌گرايانه در اين باره که کدام عبارات بايد براي ايجاد يک پيش‌بيني مورد استفاده قرار گيرند تمايز ايجاد کرد. اگر سکه اي را بالا اندازيم و موجبيت نيز صادق باشد، اطلاعات کامل به ما اجازه پيش‌بيني يقيني درباره خط بودن سکه بالا انداخته شده را خواهد داد. اگر چنين اطلاعات کاملي را در دست داشتيم، از اين واقعيت استفاده نمي کرديم که سکه مورد نظر در نيمي از زمان ها و در بالا انداختن هاي قبلي خط مي آيد و احتمال خط آمدن در بالاانداختن بعدي نيز 1 به 2 است. اما اين موضوعي عمل گرايانه است تا موردي معنا شناختي. اين واقعيت که ما از عبارات احتمالي در جهت پيش بيني هايمان استفاده نمي کنيم به اين معنا نيست که اين موضوع به شکلي عيني نادرست است.
دانشمندان الگو هاي احتمالي را براي توضيح فرايند هاي تکرارپذيري معرفي مي کنند که نشان دهنده  نتايج متفاوتي با بسامدهاي مختلف است. احتمال يک نتيجه به مانند بسامد مشاهده شده نيست، بلکه کميتي نظري است که براي توضيح و پيش بيني اين بسامد معرفي شده است. مثل تمامي نظريات، نظريات احتمالي نيز به شکلي استنتاجي مرتبط با مشاهدات هستند. تعيين ارزش‌ براي احتمالات از طريق بسامدهاي مشاهده شده ارزيابي مي شود، و احتمالات اصل موضوعي شده، پيش بيني هايي را درباره اينکه کدام يک از مشاهدات (احتمالاً) رخ خواهد داد موجب مي‌شوند. حال وقتي اين سوال مطرح مي شود که آيا اصول موضوعه نظري غير احتمالي به شکل عيني صادق هستند، تمامي کاري که مي توانيم انجام دهيم اشاره به تاييدي است که اين نظريات دريافت کرده‌اند. از اين جهت است که ملزم به فکر کردن درباره وجود عيني الکترون ها هستيم و اينکه آن ها برساخته هاي تخيل ما نيستند. دقيقاً بايد همين استاندارد را درباره عيني بودن مفاهيم متنوع احتمال نيز به کار گرفت. ما مي دانيم که اورانيوم داراي نيم عمر تشعشعي30 معيني است؛ اين خصيصه اي عيني براي ماده مورد نظر ما محسوب مي شود. به واقع همين الگو در احتمالات مربوط به جهش و ارز ش هاي تطابق در زيست شناسي تکاملي نيز مورد بحث قرار گرفته است.
تفسير مفاهيم احتمال در جهاني موجبيتي متضمن نتايجي است که يکي از آن ها چگونگي فهم احتمالات در صورت نادرست بودن موجبيت است. فرض کنيد که يک نظريه فيزيکي کامل خصيصه x را به يک رخداد معين (در جايي که (0 <x <1 نسبت داده است. اين امر به چه چيزي درباره احتمال که برخي ديگر از نظريات (احتمالاً نظريات زيست شناختي) بايد به آن رخداد نسبت دهند دلالت مي کند ؟آيا نظريات ديگر نيز بايد ارزشي از x را تخصيص دهند، حتي اگر منجر به امري فقط ذهني (يا کاملاً نادرست) شود؟ پاسخ منفي است. نظريه فيزيکي ارزشي از x را بوسيله مشروط کردن بر مجموعه اي از گزاره هاي (صادق) p تخصيص مي دهد. يک نظريه متفاوت مي تواند بر مجموعه اي متفاوت از گزاره هاي (صادق) Q شرطي‌سازي کند و در نتيجه ارزشي از y را تخصيص دهد. عبارات احتمالي متعارض نيستند، از اين جهت بر روي گزاره هاي متفاوتي شرطي‌سازي مي‌کنند. فرض لاپلاس بر صادق بودن موجبيت است.او نتيجه مي گيرد که تمامي عبارات احتمالي تنها اعترافاتي به جهل است. اما موضع ژرف تري که او مدافع آن است از فرض موجبيتي فراتر مي‌رود. به زعم او تنها احتمالات عيني، احتمالاتي هستند که بوسيله نظريه اي حاصل مي شوند که به شکلي علّي کامل است. در اينجا نظريه اي تقليل گرايانه وجود دارد که بايد رد شود.

IV. ذات‌گرايي31 و مفهوم گونه ها
زمان هاي بسياري است که فلاسفه وقتي درباره انواع طبيعي بحث مي کنند مصداق محبوبشان گونه هاي زيست‌شناختي است. براي مثال،جان استوارت ميل ادعا مي کند که انسان از انواع طبيعي است،اما طبقه انسان‌هاي دماغ اسنابي32 از انواع طبيعي نيستند. در همين رابطه اينکه "سقراط انسان است" اجازه مي دهد که بسياري از ديگر مشخصه ها را که سقراط داراي آن ها است پيش‌بيني کنيم. اما وقتي مي گوييم سقراط جز انسان‌هاي دماغ اسنابي است اين امر محقق نمي شود. ذات‌گرايي ارسطويي مفهوم انواع طبيعي را با توصيف سخت‌تري همراه کرده است. انواع طبيعي نه تنها داراي غناي پيشگويانه  اند؛ بلکه داراي ذات نيز هستند. ذات يک نوع طبيعي شرط لازم و کافي اي است که ارضا کننده‌ آن تنها اعضاي اين نوع است. در واقع، صدق ضروري است که اعضاي اين نوع و همه آن ها به تنهايي داراي اين خصيصه ذاتي هستند. علاوه بر اين، اين ذات تبيين‌کننده است؛ يعني اين حقيقت که عضوي از يک نوع داراي اين ذات گونه اي – نوعي است تبيين‌کننده‌ بسياري از ديگر ويژگي هايي است که اين عضو داراي آن ها است.
فلاسفه اغلب در کنار صحبت از گونه هاي زيست شناختي، براي مثال از عناصر شيميايي به عنوان مولفه هايي براي انواع طبيعي نام مي برند. طلا يک نوع ماده است؛ گفته مي شود ذات آن داراي عدد اتمي 79 است. اين عدد اتمي آن چيزي است که تکه اي از ماده را به نمونه اي از طلا بدل مي‌کند. مطابق با آراي سول کريپکي و هيلاري پاتنَم، کار علم به شکل تجربي کشف ذوات انواع طبيعي است. ذات‌گرايي با چنين نظام بندي اي، بوسيله وجود صدق‌هاي ضروري جزيي بنا نمي شود. اين صدقي ضروري است که تمامي انسان ها انسان هستند، اما چنين تعريفي متضمن وجود ذاتي نيست که انسان ها از آن بهره مند باشند. همينطور مهم است که اين ادعا را که انواع داراي ذواتي هستند از اين ادعا که اعضاي اين انواع داراي خصيصه هايي ذاتي هستند جدا کرد. اين حقيقت که عناصر مختلف داراي اعداد اتمي متفاوت هستند اين احتمال را ممکن مي‌کند که يک عضو مي تواند با تغيير در طول زمان، دربرابر ساخته شدن از يک عنصر تا ساخته شدن از عنصر ديگر نيز مقاومت  کند. ضرورت گرايي امکان واپاشي راديو اکتيوي را رد نمي کند. مثال عناصر شيميايي خصيصه  ديگري را مشخص مي کند که تصور مي شود ذات اين نوع داراي آن مي باشند. توجه کنيد که عدد اتمي 79 به هيچ مکان، زمان يا عضوي ارجاع نمي دهد. آنچه که دو چيز را عضو نوع طبيعي يکساني مي کند اين است که آن ها در نسبتي اساسي مشابه يکديگر هستند. الزامي نيست که آن ها به شکلي علّي به يکديگر مرتبط شوند. در واقع اين ذات دروني33 است نه رابطه اي.
خلاف اينکه برخي از فلاسفه تصوير ذات‌گرايانه را از عناصر شيميايي مي پذيرند و معمولاً تصور مي کنند که شيمي پيش از اين ذواتي را کشف کرده است که در انواع شيميايي متنوعي وجود دارد، اين موضوع را نيز بايد تاييد کنند که زيست شناسي تاکنون اين امر را براي گونه هاي زيست شناختي تحقق نبخشيده‌ است. آيا وجود چنين موضوعي در اساس به واسطه عدم کامل بودن کار زيست‌شناسي نيست؟ پاسخ منفي است – دلايل محکمي وجود دارد که نظريه دارويني اين تصوير ذات‌گرا از گونه هاي زيست شناختي را تحليل مي‌برد. گونه ها را نبايد جز انواع طبيعي محسوب کرد،دست کم نه به آن شکلي که ذات‌گرا از آنچه که نوع طبيعي است ترسيم مي کند.
دلايل مطرح شده براي چنين نتيجه گيري اي بايد با دقت بيان شود. حقيقت تکاملي گونه ها،در ذات خود ادعايي قطعي دربرابر ذات‌گرايي نيست. به همان شکل که ذات‌گرايان مي توانند بر اين موضوع توافق داشته باشند که عناصر شيميايي دستخوش استحاله مي شوند، مي توانند با تکامل تبار ها، به همراه نيا و اولاد متعلق به گونه هاي مختلف نيز موافق باشند.اين يک حقيقت است که مرز هاي مبهم ميان گونه ها به تنهايي دليلي بر رد ذات‌گرايي نيست. وقتي اتمي از اورانيوم – 235 به برم34 و لانتان35 تبديل مي‌شود، ممکن است مراحل مياني اي از اين فرايند وجود داشته باشد که در آن آنچه که ماده انواع طبيعي متعلق به آن است نا متعين باشد. 
متاسفانه تا امروز توافقي در زيست شناسي تکاملي درباره چگونگي فهم طبقه بندي گونه ها حاصل نشده است. عاميانه ترين تعريف در اين باره را مي توان در مفهوم گونه هاي زيست شناختي ارنست ماير36 يافت. نتايج ضد ذات‌گرايانه‌ي آن بسيار وسيع است و در واقع ساير مفاهيم مربوط به گونه ها را نيز در بر گرفته است، پس مي توانيم آن را به عنوان يک نمونه گويا مورد بررسي قرار دهيم. به زعم ماير يک گونه‌ي زيست شناختي مجموعه اي از جمعيت هاي محلي است که توسط شارش ژني37 به يکديگر متصل شده اند. اعضاي داخل جمعيت هاي محلي با يکديگر تکثير مي‌شوند. همينطور مهاجرت در ميان جمعيت هاي محلي نيز به معناي وجود توليد مثل ميان اعضا در جمعيت هاي مختلف است. اين سيستم جمعيت ها به شکلي تناسلي از سيستم هاي ديگري از اين نوع جدا افتاده است.  جدا افتادگي توليدمثلي يا مي‌تواند نتيجه ساده‌ موانع جغرافيايي باشد، يا به اين معنا باشد که ارگانيسم‌ها داراي خصيصه‌هايي رفتاري يا فيزيولوژيکي هستند که مانع زاد و ولد بارور موثر آن ها مي‌شود، حتي در زماني که در کنار هم قرار مي‌گيرند. جدا افتادگي توليد‌مثلي به دو گونه اجازه مي دهد که خصيصه هاي متفاوتي را تکامل دهند. اين عمل در پاسخ به فشارهاي انتخاب است که از طرف محيط هاي متفاوت آن ها تحميل مي شود. اما اين رخ مانه هاي مختلفي که تکامل مي يابند دليل متفاوت بودن اين دو گونه از يکديگر نيستند؛ اين جدا افتادگي توليد مثلي است، نه عدم شباهت فيزيکي که قطعي به نظر مي رسد.
ماير در ابتدا اين موضوع را مي پذيرد که در صورت وجود توليدمثل ميان-گونه اي ، چه به شکل بالفعل و چه بالقوه، در ميان دو گونه مختلف، دو جمعيت متفاوت مي توانند به گونه اي مشابه تعلق گيرند، اما پس از مدتي اين تعريف را نيز تغيير مي دهد و به اين نتيجه مي رسد آن چه که مورد نياز است توليدمثل ميان-گونه اي بالفعل است. در ادامه اما اين سوال بوجود مي آيد که مقياس زماني اي که توليدمثل ميان-گونه?اي38 بايد در آن رخ دهد چيست. هر چند وقت يک بار اعضاي جمعيت هاي محلي متفاوت براي دو جمعيتي که به يک گونه مشابه متعلق هستند بايد با يکديگر توليدمثل کنند؟ در واقع همين سوال براي اعضايي که در جمعيت محلي مشابهي زندگي مي کنند نيز مطرح است. جزئيات ديگري که نياز است مورد اشاره قرار گيرد مربوط به اعضايي است که در زمان هاي مختلف وجود دارند. در واقع انسان هايي که در زمان حاضر زندگي  مي کنند نمي توانند با انسان هاي هزاران سال پيش جفتگيري کنند. چه چيزي انسان هاي حال و گذشته را در يک گونه ي مشابه جاي مي دهد؟ يک شرط لازم اين است که انسان امروزي و انسان آينده به لحاظ تبار شناختي به يکديگر مرتبط باشند. اما آشکار است که اين امر شرط کافي‌اي در اين باره نيست؛ در غير اين صورت ما نمي توانستيم تمايزي ميان گونه هاي حال حاضر و يک گونه نيايي متفاوت ايجاد کنيم. در انتها بايد به اين نکته اشاره کنم که تعريف ماير امکان گونه هاي غير جنسي را در نظر نمي گيرد؛ از اين جهت اين ويژگي ديگري است که اين موضوع را مناقشه برانگيز مي کند.
مساله مهم درباره تعريف ماير اين است که شباهت براي همنوع بودگي39 نه شرط لازم است نه کافي. اعضاي يک گونه ممکن است داراي بسياري از ويژگي هاي متفاوت باشند. و اگر جانواراني مثل ببرها به شکل مستقل در کهکشاني ديگر تکامل مي يافتند، نمي‌توانستيم مدعي شويم آن ها از همان گونه اي هستند که ببرهاي زميني به آن تعلق دارند. همنوع بودگي بوسيله ارتباطاتي اتفاقي – تاريخي تعريف مي شود که معلول برهمکنش هايي تناسلي است. در اين ملاحظه گونه هاي زيست شناختي و عناصر شيميايي بسيار از يکديگر متمايز هستند.
زيست شناسان تکاملي به همان روشي درباره گونه ها صحبت مي کنند که درباره ارگانيسم هاي جداگانه به خدمت مي‌گيرند. درست مثل ارگانيسم هاي منفرد که داراي روابطي تبارشناختي نسبت به يکدگير هستند، گونه ها نيز به شکلي تبارشناختي به يکدگير مرتبط اند. درست به همان شکل که ارگانيسم ها به دنيا مي آيند، رشد مي کنند و مي ميرند، گونه ها نيز به همين نحو بوجود مي آيند، تکامل پيدا مي کنند، و منقرض مي شوند. اين ملاحظات مايکل گيزلين40 و ديويد هال41 را بر آن داشت تا بر اين مساله تاکيد کنند که گونه ها متشکل از اعضاء هستند نه انواع طبيعي. اما در اينجا شکي وجود دارد بر اين مبنا که گونه ها نيز به مانند ارگانيسم هاي منفرد به شکل کارکردي يکپارچه هستند. اعضاي يک ببر براي باقي ماندن وابسته به يکديگر هستند؛ 30 درصد از اعضاي بدن يک ببر را به شکل اختياري حذف کنيد، ببر خواهد مرد. اما انقراض 30 درصد از يک گونه به ندرت باعث انقراض تمامي آن گونه مي شود. اين موضوع نشان مي‌دهد که فرديت (به معناي همبستگي کارکردي اعضاء) به شکل تدريجي بروز مي‌کند، و اينکه معمولاً فرديت گونه‌ها کمتر از فرديت ارگانيسم‌ها است. اما هنوز نظر اصلي هال و گيزلين به قوت خود باقي است؛ در واقع مي توان آن را به اين شکل بيان کرد که گونه ها موجوداتي تاريخي42 هستند.
موضوعات مشابه در طبقه بندي هاي گروهي وسيع تري نيز به کار گرفته مي شوند، که طبقات43 برتر هستند. برخلاف اينکه عموماً ممکن است اين طور گفته شود که همه گوشتخواران گوشت مي خورند، در نظر زيست شناسان گوشت خواران اين طور فهميده نمي شوند. طبقات به شکلي تبار شناختي فهميده مي شوند؛ آن ها گروه هاي متحد الاصل44 هستند، به اين معنا که ترکيبي از گونه هاي نيايي و تمامي اولاد هاي شان هستند. پانداها به گوشت خواران تعلق دارند زيرا آن ها از ديگر گونه هاي گوشت خوار منشعب شده اند؛ پس به واقع اين حقيقت که پانداها گياه خوار هستند موضوع بحث نيست. طبقات فوق  خاص، مانند خود گونه ها به عنوان اشياء بزرگ فيزيکي در نظر گرفته مي شوند؛ آن ها قطعاتي از سلسله تبار شناختي45 هستند. و درست همانطور که گونه ها چندان منفرد نيستند، طبقات فوق خاص کمتر منفرد هستند.  انواع شيميايي شامل فهرست خاصي نمي شوند، بلکه نظريه اي وجود دارد که در جدول عناصر تناوبي به رمز درآورده شده است. اين جدول به ما مي گويد که چطور اين عناصر را به فهرست درآوريم و چگونه آن ها به شکل منظم به يکديگر مرتبط مي شوند. براي گفتن اينکه انواع شيميايي چه هستند، مي توانيم به سادگي به اين نظريه ارجاع دهيم؛افزون بر اين نيازي به کار ميداني46 نيز وجود ندارد. در واقع چنين نظريه اي در مورد گونه ها و تگزان هاي برتر در زيست شناسي وجود ندارد. کارميداني تنها روشي است که زيست شناسي براي گردآوري فهرست طبقات‌اش از آن استفاده مي کند. اصطلاحات "مطالعه گياهان47" و "جمع آوري سوسک48" هر دو به اين ويژگي زيست شناسي نظام مند اشاره دارند. گونه ها و طبقات برتر چيز هايي هستند که متعلق به رويداد هاي مرتبط با شاخه هاي درخت زندگي هستند. از اين نمي‌توان نتيجه گرفت که انواع طبيعي در زيست شناسي تکاملي وجود ندارند.از اين رو ممکن است توليد مثل جنسي يا يک شکارچي بودن يکي از انواع طبيعي باشند. شباهت دو ارگانيسم به يکديگر باعث توليد مثل جنسي ميان آن ها مي‌شود. ضمن اينکه همين شباهت است که شکارچي بودن آن ها را نتيجه مي‌دهد. در نتيجه الزامي بر ارتباط تاريخي ميان آن ها نيست. گونه هاي جنسي نه قادر به تشکيل يک گروه متحد الاصل هستند و نه مي توانند شکارچي  باشند. اين واژگان معطوف به انواع طبيعي در الگو هايِ فرايندهاي مختلف تکاملي پديدار مي‌شوند؛ اين  الگو ها اين موضوع را که چرا جنسيت مي تواند الگو شده و تکامل يابد توضيح مي دهند. ضمناً الگو‌هايي وجود دارند که برهم‌کنشِ49 ديناميک هاي شکارچي/شکار را توصيف مي‌کنند. خلاف اينکه نظريه تکامل داروين تفسير هاي ذات‌گرايانه از گونه ها و طبقات برتر را به شکل ناقص متعين مي‌کند، اينکه ذات‌گرايي شيوه‌ درست فهم مقوله‌هاي نظري و غير طبقاتي است نيز موضوع ديگري است.
نتيجه گيري
امروزه سوالات فلسفي مربوط به معنا و روش شناسي، مورد توجه زيست شناسان تکاملي قرار گرفته است. به مانند آقاي جوردن مولير، که متن را بدون اينکه فهمي از آن داشته باشد مي خواند، زيست شناسان نيز هميشه نمي توانند تحقيقات خود را به عنوان موضوعاتي فلسفي توضيح دهند، اما اين واقعيت به جاي خود باقي است که اين موضوع بخشي از کاري است که آن ها انجام مي دهند. اينجا موردي وجود دارد که در آن فلسفه در امتداد علمي که موضع مطالعه اش است قرار مي‌گيرد. اما اشتباه است که از اين واقعيت نتيجه گيري کنيم که سوالات فلسفي موضوعات زنده اي در اين علم هستند که گاهي نيز نادرست مي‌نمايند. اين بررسي با مفاهيم واضح و روش هاي به خوبي توجيه شده اي که همگي در آغاز مرتب شده اند پيش نمي رود. بلکه، روش هاي علم و نتايج علم هر دو از طريق اطلاع‌رساني به يکديگر توسعه مي يابند.   در بخش هاي پيشين، که در مورد فرضيات تبار شناختي بود، سعي کردم برخي از سوالات روش شناختي را که اين نظريه دو قسمتي بوجود آورده بود تشريح کنم. در واقع، يکي از اتفاقات خوب در کارهاي علم جديد نزديک شدن اين دو جزء – درخت زندگي و انتخاب طبيعي – به يکديگر بوده است. فرضيات مربوط به روابط تکامل نژادي50 نمي تواند جداي از الگو هاي فرايند هايي که ناظر بر تکامل ويژگي ها هستند مورد آزمايش قرار گيرند. داروين‌گرايي يک نظريه  دو قسمتي است، اما اين دو قسمت به شکلي روش شناختي به يکديگر متصل هستند. تصوير متافيزيکي اين است که زندگي بر روي زمين شيء  فيزيکي بزرگي است که سرتاسر فضا و زمان گسترده شده است. طبقات زيست شناختي تکه هاي اين درخت شاخه شاخه شده هستند، با خصوصياتي که بر روي اين شاخه ها و مطابق با قواعدي که بايد با زبان احتمالات توضيح داده شوند تکامل مي يابند. پس داستان از اين قرار است که اين چارچوب که براي توضيح طبيعتي که علم تا کنون روش هايي را براي آزمايش کردن فرضيات موجود در آن توسعه مي دهد جزئياتي را از تصوير جهاني تکاملي مورد نظر قرار مي دهد.
 *  دانشجوي کارشناسي ارشد فلسفه هنر

پي نوشت ها
1.Biota  //  2.Daffodil
3. نظريه درخت زندگي از اين موضوع که اشکال حيات يک درخت تکامل نژادي در معناي محدود اين اصطلاح است دفاع نمي کند. در واقع وقتي از ريشه به سمت شاخه هاي اين درخت حرکت مي کنيم، متوجه مي شويم که گونه ها همواره در حال جدا شدن از يکديگر هستند تا پيوستن به يکديگر. براي مثال گونه هاي گياهي‌اي که بوسيله پيوند شکل گرفته اند يک درخت را شکل نمي دهند، و مشابه آن نيز در زماني که انتقال افقي فراگيري وجود دارد صادق است که مي توان اين مورد را در باکتري ها نيز يافت.
4.Genealogical relatedness  //  5.Generalization   //  6.Nomological   //  7.Nomothetic  //  8.See Sober 1993.  //  9.Sex ratio  //  10.Fitnesses  //  11.Genotypes   //  12.See also Beatty 1987; Lloyd 1988; and Thompson 1988.  //  13.Variation  //  14.stochastic  //  15.Pierre-Simon Laplace   //  16.Genotype  //  17.Phenotype  //  18.Innate   //  19.Traits   //  20.Multi-generational   //  21.Individual organisms   //  22.Dorsal fin  //  23.Tunas  //  24.Reify  //  25.Neutral theory of molecular evolution  //  26.Random   //  27.Deterministic   //  28.Laplacean   //  29.Actual frequencies   //  30.Half life  //  31.Essentialism.
32. snub-nosed individuals (نخستين گونه‌‌اي از ميمون‌ها)
33.Intrinsic   //   34.Bromine    //  35.Lanthanum  //  36.Ernst Mayr   //  37.Gene flow
38.Interbreeding   //  39.Conspecificity  //   40.Michael Ghiselin  //  41.David Hull  //  42.Historical entities   //  43.Taxa  //  44.Monophyletic  //  45.Genealogical nexus  //  46.Fieldwork   //  47.Botanising  //  48.Beetle collecting   //  49.Interactions   //  50.Phylogenetic relationships.

 

 

نسبت تبيين هاي زيست شناختي با تبيين هاي فيزيكي و شيميايي

PDF چاپ نامه الکترونیک

نسبت تبيين هاي زيست شناختي با تبيين هاي فيزيكي و شيميايي

آيا مي‌توان تبيين‌هاي زيست‌شناختي را به تبيين‌هاي فيزيکي و شيميايي فروکاست؟
فرانسيسکو آيالا و رابرت آرپ ـ ترجمه علي پيرحياتي


از نظر بسياري از پژوهشگران، امکان تقليل پديده‌هاي زيست‌شناختي به پديده‌هاي شيميايي و فيزيکي اصولاً زماني به يک مسئله تبديل شد که مقالة جيمز واتسون و فرانسيس کريک دربارة تبيين ساختار مولکولي DNA در سال 1953 در مجلة نيچر منتشر شد. واتسون و کريک در آن مقاله و مقالة بعديِ خود توجه دانشمندان و فيلسوفان علم را به اين مسئله معطوف کردند که در واقع چه عناصر، فرايندها يا اصولي در توارث نقش دارند. آيا مي‌توان همانطور که حرارت به حرکت جنبشي و صاعقه به تخلية الکتريکي تقليل يافت، ژنتيک مندلي را به ژنتيک مولکولي فروکاست؟ با توجه به آنکه شيمي و فيزيک، پيشرفت‌هاي باورنکردني در کشف تعامل عناصر سازندة جهان پديد آورده بودند- و به اين ترتيب پديده‌هاي بسياري به پديده‌هاي شيميايي و سپس پديده‌هاي فيزيکي تقليل يافته بود- امکان تقليل دادن موجودات جاندار به پديده‌هاي فيزيکي و شيميايي هم معني‌دار به نظر مي‌رسيد. بنابراين، امکان تقليل دادن زيست‌شناسي به فيزيک و شيمي، به مسئله‌اي جدي در فلسفة زيست‌شناسي تبديل شد و چندين مقاله در اين زمينه منتشر گرديد.
انسان هنگام طبقه‌بندي و تبيين واقعيت، در پي سادگي و يکنواختي است و اين مسئله به خصوص دربارة علم صادق است. در اين صورت، مي‌توانيم به قول دکارت «طبيعت را تملک کنيم و فرمانبردار سازيم» (گفتار در روش، بخش ششم). قانون جاذبه، نظرية جنبشي يا اصل انتخاب طبيعي را در نظر بگيريد که چگونه مبنايي يکپارچه، ساده و نيرومند براي تبيين بسياري از رويدادهاي جهان پديد آورده‌اند. با توجه به اين واقعيت، پژوهشگران مي‌کوشند اجزا، فرايندها و اصول متعدد و پيچيده را در صورت امکان، به عناصر پايه يا «کوچک‌ترين مخرج مشترک» (به تعبير نگارندة مقالة اول) تقليل دهند.
«تقليل‌گرايي» اصطلاحي پيچيده با معاني، کاربردها و تعاريف متعدد است. مي‌توان چنين استدلال کرد که مي‌شود کل‌ها را به اجزا، سطوح بالاتر را به سطوح پايين‌تر و پديده‌هاي پيچيده را به پديده‌هاي ساده و نظريه‌هاي قبلي را به نظريه‌هاي جديد فروکاست- البته شکل‌هاي ديگري از تقليل نيز وجود دارد. با توجه به بحث ما درباره فلسفة زيست‌شناسي و به پيروي از اثر ماندگار مايکل سيلبرستين (2002)، مي‌توان (به طور کلي) بين تقليل‌گرايي متافيزيکي و تقليل‌گرايي معرفت‌شناختي تمايز قائل شد. البته هر يک از اين دو نوع تقليل‌گرايي، تعريف‌هاي مختلفي دارند و خود به چند نوع ديگر تقسيم مي‌شوند.  متافيزيک به آنچه در واقعيت وجود دارد، مي‌پردازد. از نظر تقليل‌گرايان متافيزيکي، در واقع هيچ پديده، ويژگي يا جوهر جديدي نمي‌تواند از پديده‌ها، ويژگي‌ها يا جوهرهاي بنيادي‌تر فيزيکي يا شيميايي به وجود آيد، زيرا با توصيف عناصر بنيادي‌تر، چيز ديگري باقي نمي‌ماند که بخواهد واقعيت يک پديده، ويژگي يا جوهر را تشکيل دهد. به اين ترتيب، مثلاً زماني که مردم از آب سخن مي‌گويند، شايد گمان کنند آب يک جوهر مستقل است، اما از ديدگاه تقليل‌گرايان متافيزيکي، آب فقط هيدروژن و اکسيژن است- هيچ چيز جديدي هنگام ترکيب دو مولکول هيدروژن و يک مولکول اکسيژن پديد نمي‌آيد. همين مسئله دربارة پديده‌هاي زيست‌شناختي نيز صادق است، مثلاً سلول همان اجزا، فرايندها و اصول فيزيکي-شيميايي‌اي است که آن را شکل داده‌اند. آنجا که نگارندة مقالة اول (اِوِلين فاکس کلر) ادعا مي‌کند «متعهد به ديدگاهي هستم که همة پديده‌هاي زيست‌شناختي از جمله تکامل را چيزي بيش از تعامل فيزيک و شيمي نمي‌داند»، در ظاهر همين ديدگاه را بيان مي‌کند.
از سوي ديگر، کسي که به تقليل‌گرايي متافيزيکي معتقد نيست، اعتقاد دارد که چيزي در آب هست- مثل ميعان يا ويژگي مايع بودن- که از مولکول‌هاي هيدروژن و اکسيژن برمي‌خيزد يا شکل مي‌گيرد، به طوري که اين ميعان نسبت به مولکول‌هايي که آن را شکل داده‌اند، در ساحت متافيزيکي ديگري قرار دارد. اين مسئله دربارة سلول، برجسته‌تر است، زيرا سلول يک سيستم سلسله‌مراتبي سازمان‌يافته و پيچيده از تعامل‌هاست. به هر حال، از نظر کسي که به تقليل‌گرايي متافيزيکي معتقد نيست، خودِ ميعان يا نظام سلولي چيزي مستقل از هيدروژن، اکسيژن و مولکول‌هاي دي‌ان‌اي، پيوندهاي شيميايي و ساير اجزا، فرايندها و اصول فيزيکي-شيميايي است.
در کنار متافيزيک که به آنچه هست مي‌پردازد، معرفت‌شناسي درگيرِ پاسخ به اين سؤال است که چگونه و بر پاية کدام توجيه، به فهم، توصيف، الگوبندي و تبيين واقعيت مي‌پردازيم. طبق يکي از تعاريف تقليل‌گرايي معرفت‌شناختي- که تقليل نظري نيز گفته مي‌شود- مي‌توان نظرية الف را با نظرية ب که قدرت تبيين بيشتري دارد، جايگزين کرد؛ و به اين ترتيب، به شکل بينانظري، الف را به ب فروکاست. مثلاً «نظرية فلوژيستون» دربارة احتراق (که طبق آن، يک مادة ناشناخته به نام فلوژيستون طي احتراق آزاد مي‌شود)، با معرفي نظرية اکسايش کنار گذاشته شد و نظرية جنبشي دربارة حرارت جايگزين «نظرية کالريک» شد (که طبق آن مايعي به نام کالريک علت حرارت شمرده مي‌شد). کيچردر مقالة خود به نام «1953 و پيامدهاي آن» به يک ادعاي رايج و تقليل‌گرايانة معرفت‌شناختي پاسخ مي‌دهد و آن اينکه ژنتيک سنتي را مي‌توان به صورت بينانظري به زيست‌شناسي مولکولي تقليل داد، به خصوص حالا که مي‌دانيم در سطح مولکولي، توارث چگونه رخ مي‌دهد. کيچر با استفاده از اين استدلال عام که علوم زيست‌شناختي متناظر با سطوح مختلف ساختار پيچيدة طبيعت هستند، مي‌خواهد نشان دهد که «با وجود ارزش فوق‌العادة زيست‌شناسي مولکولي که واتسون و کريک در سال 1953 پايه‌گذاري کردند، مطالعات مولکولي نمي‌توانند ساير بخش‌هاي زيست‌شناسي را اوراق کنند.»
جان دوپره (نگارندة مقالة دوم) در مقالة خود، استدلالي معرفت‌شناختي مبني بر عدم پذيرش تقليل‌گرايي در زيست‌شناسي ارائه مي‌دهد- و احتمالاً با کيچر موافق است- زيرا استدلال مي‌کند که «ويژگي‌هاي خودِ عناصر تشکيل‌دهنده را نمي‌توان بدون در نظر گرفتن نظام بزرگ‌تري که شکل مي‌دهند، درک کرد» و بنابراين، «اين تصور که سيستم‌هاي پيچيده مثل سيستم‌هاي زيست‌شناختي را مي‌توان با شناختِ دقيق عناصر آن ها درک کرد، صحيح نيست» اِوِلين فاکس کِلِر (نگارندة مقالة اول) از اين ديدگاه دفاع مي‌کند که شيمي و فيزيک خواهند توانست زيست‌شناسي را به طور کامل تبيين کنند. او دو نمونه ارائه مي‌دهد (1. کموتاکسي باکتريايي و 2. تنظيم سطوح اکسيژن و دي‌اکسيد کربن در لانة موريانه‌ها) و معتقد است اين دو نمونه، شواهد موفقيت نسبي تلاش براي «فروکاستن تبيين‌هاي زيست‌شناختي به تبيين‌هاي شيميايي يا فيزيکي» به شمار مي‌روند.
به هر حال، بهترين راهبرد براي پژوهشگران زيست‌شناسي احتمالاً آن است که يکي از صورت‌هاي عامِ تقليل روش‌شناختي را دنبال کنند تا به اجزا، فرايندها يا اصولي برسند که نتوان آن ها را تقليل داد. اگر از نظر معرفت‌شناختي يا متافيزيکي به اين نقطه برسيم، آنگاه شايد به قول کِلِر، لازم باشد به «تغييرات اساسي در رويکردهاي سنتي فيزيک و شيمي» دست بزنيم.

امکان تقليل تبيين‌هاي زيست‌شناختي به تبيين‌هاي فيزيکي و شيميايي
اِوِلين فاکس کِلِر
با وجود همة موفقيت‌هاي شگرفي که در کشف واقعيت‌هاي فيزيکي و شيميايي در پس پديده‌هاي زيست‌شناختي در سال‌هاي اخير به دست آمده‌است، هنوز راه درازي در پيش است. اين پرسش بسيار اساسي که تفاوت ميان موجود زنده و غيرزنده در چيست، همچنان بي‌پاسخ است. خلاف بسياري از نظام‌هاي فيزيکي و شيميايي، نظام‌هاي زنده بايد- دست کم- «کارکرد» داشته باشند، مفهومي که تا امروز در زيست‌شناسي، بسيار پراهميت بوده و با وجود اين، جاي آن در دايرة کلمات فيزيک و شيمي خالي‌ است. بنابراين، نيازمند توجيه چگونگي نشأت گرفتن کارکرد از تعامل فيزيک و شيمي هستيم و هنوز به آن دست نيافته‌ايم. با اين حال، در مقالة حاضر، اين خوش‌بيني محتاطانه وجود دارد که به گمان من، در حال نزديک‌تر شدن به پاسخ اين پرسش اساسي هستيم. ليکن چنانکه بحث خواهم کرد، براي رسيدن به اين پاسخ، نياز به تغييرات اساسي در رويکردهاي سنتي به فيزيک و شيمي داريم.

مقدمه
هدف من در مقالة حاضر، پاسخ به اين سؤال است که «آيا مي‌توان تبيين‌هاي زيست‌شناختي را به تبيين‌هاي فيزيکي و شيميايي تقليل داد؟». از آنجا که پاسخ اين سؤال، فقط دو گزينة بله يا خير است، پاسخ من مثبت است. البته به راحتي مي‌توان پاسخ منفي را هم انتخاب کرد. در واقع، گمان مي‌کنم طرح سؤال به اين شکل، چندان مناسب نيست. از آنجا که پاسخ منفي بدين معني‌ست که معتقدم چيزي بيش از فرايندهاي فيزيکي و شيميايي در شکل‌گيري موجودات زنده دخيل است، بايد پاسخ مثبت بدهم. در واقع، خود را ماترياليستي راسخ مي‌دانم و اين اعتقادم را پنهان نمي‌کنم. اما اگر طرح چنين سؤالي بدين معناست که تبيين‌هاي زيست‌شناختي را مي‌توان به نظريه‌هاي ماده که هم‌اکنون بر فيزيک و شيمي حاکم هستند، تقليل داد، آنگاه پاسخم منفي خواهد بود؛ البته نه به اين دليل که طبق استدلال نيلز بور (1932/1958) مطالعة زيست‌شناسي مي‌تواند به کشف قوانين جديد بينجامد، بلکه به اين علت که طبق استدلال نانسي کارترايت (1983) قوانين فيزيک، بنا به تعريف، با در نظر گرفتنِ طيف محدودي از پديده‌هاي فيزيکي و شيمياييِ امکان‌پذير تدوين شده‌اند. البته اين مسئله به ضرورت پيش آمده‌است، زيرا قوانين براي توصيف (يا تبيين) کوچک‌ترين مخرج مشترک فرايندهاي فيزيکي و شيميايي يا آنچه زيربناي تنوع ظاهري اين فرايندهاست، تدوين مي‌شوند.
کوچک‌ترين مخرج مشترک چگونه مشخص مي‌شود؟ علوم فيزيکي و شيميايي، اين مخرج مشترک را در عمل (و به دلايل کاربردي مناسب) عموماً مترادف «ساده» مي‌دانند. بنابراين، به عنوان نمونه بسيار ساده‌سازي‌شده که به دليل فقدان واقع‌گرايي، مورد انتقاد قرار مي‌گيرند، اغلب با اين پيش‌فرض توجيه مي‌شوند که با وجود عدم واقع‌گرايي (که احتمالاً دليلش، سادگي آنهاست)،شامل ويژگي‌هاي بسيار مهمي هستند (نگاه کنيد به کلر 2002، فصل 3). به اين ترتيب، سنتي پديد آمده‌است که در آن، مفاهيم «زيربنايي»، «پايه‌اي»، «اساسي» و «ساده» همگي يک حوزة معنايي واحد را تشکيل مي‌دهند.
چنين پيش‌فرضي، تأثيراتي شگرف در فيزيک داشته‌است، اما در زيست‌شناسي چنين نيست. چنانکه اغلب گفته مي‌شود، زيست‌شناسي با اين پيش‌فرض‌ها و انتظارات سازگار نيست. معني «اساسي» در زيست‌شناسي، هر چه که باشد، نمي‌تواند مترادف «ساده» شمرده شود و معلوم نيست که يک مفهوم اساسي در اصل در همة نهادهاي زيست‌شناختي حضور داشته باشد يا خير. به طور مثال شايد دي.ان.اي در نظام‌هاي زيستي، اساسي به شمار آيد، اما دي.ان.اي يک مولکول بسيار پيچيده است. حتي همان اوايل که زيست‌شناسان مولکولي معتقد بودند که کارکرد اصلي آن، کدگذاري پروتئين‌هاست، هيچ‌کس دي.ان.اي را ساده نمي‌دانست. امروز زيست‌شناسان به اين نتيجه رسيده‌اند که اين مولکول از توانايي‌هاي بسيار بيشتري نسبت به آنچه تصور مي‌شد، برخوردار است و هر روز ابعاد جديدي از اين توانايي‌ها کشف مي‌شود. همچنين زيست‌شناسان اکنون مي‌دانند که دي.ان.اي بر همة نظام‌هاي زيستي حاکم نيست: برخي ارگانيسم‌ها مبتني بر آر.ان.اي هستند و برخي ديگر (مثل پريون) بدون دي.ان.اي و آر.ان.اي به تکثير و ادامة حيات مي‌پردازند. علاوه بر اين، نه تنها زيست‌شناسي، يکپارچه کردن مفاهيم «اساسي»، «مخرج مشترک» و «ساده» را برنمي‌تابد، بلکه چند فيلسوف (اولين بار جک اسمارت در 1963) از اين واقعيت نتيجه گرفتند که زيست‌شناسي قوانين مخصوص به خود ندارد، دست کم به آن معني که فيزيک داراي قانون است. چنانکه ارنست ماير (1982) در جمله‌اي معروف مي‌گويد، قانون کلي در زيست‌شناسي آن است که «همة قوانين زيست‌شناختي استثناپذيرند» (ص 38؛ همچنين نگاه کنيد به بيتي، 1995؛ ميشل، 2000؛ اسمارت، 1963).
البته اين بدان معني نيست که زيست‌شناسي علم به شمار نمي‌آيد (اگرچه به نظر مي‌رسد اسمارت همين منظور را داشت)، بلکه علمي ا‌ست که در آن جستجوي «قانون»، دست کم تا کنون، نقش چنداني نداشته‌است. درست است که اين کلمه براي اشاره به بسياري از کشفيات زيست‌شناختي مهم به کار مي‌رود: قانون تفکيک مندل، قانون نيرو (مربوط به توزيع گره‌ها در شبکه‌هاي زيست‌شناختي) و «دگم مرکزي زيست‌شناسي مولکولي» (که گاهي قانون ناميده مي‌شود). اما در اساس اين موارد را بايد «تعميم» ناميد، نه قانون. آن ها در شرايط متنوعي جاري هستند، اما هيچ ضرورتي در آن ها وجود ندارد (زيرا امکان وضعيت‌هاي ديگر وجود دارد)، و علاوه بر اين، از موارد استثنا هم مبري نيستند. همچنين آنجا که اين تعميم‌ها حاکم هستند، ممکن است اساسي يا ساده نباشند. آن ها فقط گزاره‌هاي تجربي دربارة آنچه به شکل عمومي صحيح است، به حساب مي‌آيند. به اين ترتيب، آن ها ممکن است (دست کم در برخي موارد) تبيين معلول‌ها را بر عهده داشته باشند، اما وقتي هيچ توجيهي دربارة نحوة نشأت گرفتن آن ها از فراز و نشيب‌هاي مراحل تکامل که به چنين ويژگي‌هايي ختم شده، وجود ندارد، خود تعميم‌ها بدون تبيين باقي مي‌مانند.
پس نقش فيزيک و شيمي در ساخت تبيين‌هاي زيستي کجاست؟ به عنوان يک ماترياليست، متعهد به ديدگاهي هستم که همة پديده‌هاي زيست‌شناختي از جمله تکامل را چيزي بيش از تعامل فيزيک و شيمي نمي‌داند. اما اين ديدگاه نه مستلزم اعتقاد به کارامدي درک کنوني ما از فيزيک و شيمي‌ست و نه مستلزم اين انتظار که زيست‌شناسي ما را به سمت کشف قوانين جديد ببرد. البته به طور قطع «پديده‌ها»ي جديدي پيش رو خواهند بود، اما دربارة «قوانين» جديد، با ژان-باتيست لامارک (1809/1984) هم‌داستانم که: «طبيعت نيازي به قوانين خاص ندارد» (ص 132). به اعتقاد من، تحليل پديده‌هاي خاص فيزيکي و شيميايي موجود در فرايندهاي زيستي در اصل بايد براي درک نحوة ظهور ويژگي‌هاي حياتي در نظام‌هاي زيستي کافي باشد. کلمة « در اصل» را به اين دليل به کار بردم که هنوز مشخص نيست در عمل، پيچيدگي اين سيستم‌ها چقدر نسبت به توانايي‌هاي تحليلي ما، دست‌نيافتني باشد. اما به هر حال، مسئله اينجاست که «در اساس چه نوع تحليلي مورد نياز است؟»

زيست‌شناسي سيستم‌ها
طي قرن بيستم، بارها شاهد تلاش براي ارائة تبيين‌هاي زيستي بر مبناي ويژگي‌هاي فيزيکي و شيمياييِ نظام‌هاي زيستي به طور کامل آرماني بوديم، اما اين تلاش‌ها نتوانستند زيست‌شناسان را نسبت به ارزش چنين تحليل‌هايي آگاه کنند (نگاه کنيد به کلر، 2002). اريک پاندر (مدير مؤسسه کلد اسپرينگ هاربور از 1936 تا 1941)، در پاسخ به تلاش‌هاي اوليه از سوي نيکلاس راشوسکي (1934)، در واقع صداي جامعة زيست‌شناسي را منعکس مي‌کند:
«تلاش براي تصور نظامي از معادلات ديفرانسيل با هدف توجيه واقعيت‌هايي که نه تنها پيچيده، بلکه به طور عمده ناشناخته هستند، بي‌ثمر است. ... گفته مي‌شود اگر پرسشي بجا از «طبيعت» بپرسيد، هميشه پاسخ مي‌دهد، اما اگر پرسش‌تان به اندازة لازم، خاص نباشد، به ندرت مي‌توانيد انتظار داشته باشيد که توجه کند. ... امروز بيشتر نيازمند سنجش هستيم تا نظريه.» (به نقل از ويلسون 1934، ص 201)
بايد گفت که راشوسکي طبق روال عادي دانشمندان فيزيک رياضي عمل مي‌کرد و با توجه به فنون تحليلي موجود در آن زمان، چاره‌اي جز شروع کردن کارش با يک الگوي کاملاً آرماني (و بنابراين، ساده‌شده) نداشت. همچنين، نگاه تحقيرآميز زيست‌شناسان به چنين الگويي و دعوت آن ها به سنجش بيشتر هم مبتني بر واقعيت‌هاي رشتة آن ها بود؛ به خصوص که از پيچيدگي‌هاي نظام‌هاي زيستي و تکامل‌محور بودن آن ها به خوبي آگاه بودند.
به هر حال، در سراسر قرن بيستم، زيست‌شناسان به طورعمده در پي دستيابي به داده‌هاي بيشتر بودند. اما در پايان قرن، موفقيت چشمگير برنامة تقليل‌گراي زيست‌شناسي مولکولي و به خصوص ظهور فناوري‌هاي جديد (به عنوان مثال زنجيره نوکلئوتيد، برچسب‌زني مولکولي و رديابي ديداري) باعث شکل‌گيري سيل عظيم داده‌هايي شد که توانايي زيست‌شناسان تجربي در تبيين يافته‌ها با استفاده از روش‌هاي سنتي تحليل را زير سؤال مي‌برد. در علوم فيزيکي و رياضياتي هم به طور عمده به دليل اختراع رايانه‌هاي قدرتمند و پرسرعت، شرايط در حال تغيير بود و اين تحولات به شکل متفاوت، شرايطي براي ايجاد نقطة مشترک ميان علوم رياضي و زيستي فراهم کرد. همکاري‌هاي بينارشته‌اي به گونه‌اي بي‌سابقه مورد حمايت قرار گرفت و در اولين سال‌هاي قرن بيست و يکم، مؤسسات، برنامه‌ها و گروه‌هاي آموزشي جديد با عنوان «زيست‌شناسي سيستم‌ها» سربرآوردند.
زيست‌شناسي سيستم‌ها به هيچ وجه، حوزه‌اي يکپارچه نيست و طيف وسيعي از رويکردهاي رياضياتي، محاسباتي و فيزيکي را در مسائل زيست‌شناختي به کار مي‌گيرد. توافق نظر چنداني دربارة اينکه تحليل محاسباتي چقدر ما را براي کار از پايين به بالا (يعني از آنچه دربارة عناصر مولکولي مربوط و تعاملات آن ها شناخته‌شده است) توانمند مي‌کند و چقدر لازم است از ويژگي‌هاي سيستمي شناخته‌شده به سمت تشخيص عاملان مربوط، به سمت پايين برويم، وجود ندارد. با وجود اين، تقريباً همه دربارة اهميت استوار کردن تحليل بر داده‌هاي موجود و نياز به تدوين تکنيک‌هاي تحليلي که بتواند ما را به فراتر از فهرست اجزا (يعني ژن‌ها، پروتئين‌ها و غيره) ببرد، توافق دارند. همچنين توافق گسترده‌اي دربارة اهميت کشف ويژگي‌هايي که با تحليل سيستم‌هاي متشکل از مؤلفه‌هاي فراوان به دست مي‌آيند و امکان پيش‌بيني آن ها از روي رفتار خودِ مؤلفه‌ها وجود ندارد، به چشم مي‌خورد. به‌رسميت‌شناختن ويژگي‌هاي زيستي کليدي مثل استحکام، تکامل‌پذيري و حدنصاب حس گري به عنوان ويژگي‌هايي که فقط در سطح سيستم‌ها ظاهر مي‌شوند، بسيار اهميت دارد. در واقع، در کمتر از يک دهه، کار در حوزة زيست‌شناسي سيستم‌ها، سرحدات پژوهش زيست‌شناسي را دگرگون کرده و مسائلي را پيش رو قرار داده که پيش از اين به هيچ روي  به آن ها توجه نمي‌شد.
تا کنون، نقطة قوت اصلي چنين تحليل‌هايي، نه کاربرد الگو‌هاي ساده و کاملاً آرماني، بلکه توجه دقيق به انواع داده‌هاي آزمايشگاهي که پژوهش زيستي متأخر فراهم آورده، بوده‌است. با کارآمدسازي هوشمندانة شيوه‌هاي نظري و محاسباتيِ علوم فيزيک، رياضيات و رايانه و کاربرد روش‌ها و رويکردهاي علوم مهندسي و همچنين به‌کارگيري فناوري‌هاي پيچيدة طراحي‌شده در حوزة فيزيک آزمايشگاهي براي دستيابي به داده‌هاي ميکرومولکولي که تحليل زيربناي فيزيکي فرايندهاي مولکولي نيازمند آن هاست، رفته رفته به سطوحي از درک مي‌رسيم که ارائة تبيين‌هاي زيستي با توسل به فرايندهاي فيزيکي و شيميايي امکان‌پذير مي‌شود. اما به تدريج مشخص شده‌است که اين تبيين‌ها شبيه انواعي از تبيين در فيزيک و شيمي که با آن ها آشنا هستيم، نخواهند بود.
از جمله تفاوت‌هاي ميان اين دو نوع تبيين، مي‌توان به اين موارد اشاره کرد: (1) تعامل متراکم و تعداد زياد اجزا؛ (2) سازمان‌دهي سلسله‌مراتبي (و چندمقياسي) سيستم‌هاي زيستي؛ (3) وابستگي هويت اجزا و تعاملات ميان آن ها به تأثيراتِ سطوح بالاتر؛ و (4) استحکام و تطبيق‌پذيري ساختارهاي زيستي. به وضوح مي‌دانيم که سيستم‌هاي زيستي بسيار پيچيده‌تر از سيستم‌هاي فيزيکي هستند و به تازگي اين پرسش مطرح شده‌است که چرا آن ها اينقدر پيچيده هستند. چنانکه آرتور لندر (2004) مي‌نويسد «اين همه پيچيدگي چه هدفي دارد؟» (ص713). کنيهيکو کانکو (2006) با توجه به اين نکته که «اگر تنها واکنش به محيط بيروني مطرح است، واکنشي ساده‌تر که تنها شامل يک سطح است، کفايت مي‌کند» ديدگاه مشابهي را مطرح مي‌کند. پاسخ کانکو باز هم به تکامل اشاره دارد. او مي‌نويسد «تنوع يا پيچيدگي شگرفي که شاهد آن هستيم، معلول سرگذشت ارگانيسم‌هايي‌ست که شرايط بسيار متنوعي را تجربه کرده‌اند... همة تجارب گذشته در ساختار و کارکرد ارگانيسم‌ها نمودار شده‌است» (ص9) و اين نتيجه‌گيري به نظر صحيح مي‌رسد.
 کارکرد: مفهومي تقليل‌گرايانه
البته تفاوت‌هاي کيفي و نيز کمّي ميان سيستم‌هاي فيزيکي و زيستي وجود دارد و احتمال مي رود برجسته‌ترين تفاوت آن است که سيستم‌هاي زيستي «کارکرد» دارند، مفهومي که تا امروز در زيست‌شناسي، بسيار پراهميت بوده و با وجود اين، جاي آن در دايرة کلمات فيزيک و شيمي خالي‌ست. براي جلوگيري از ابهام، بايد خاطرنشان کنم که منظور من از کلمة «کارکرد»، آن معنايي نيست که فيلسوفان علم در سال‌هاي اخير در نظر گرفته‌اند و طبق آن، کارکرد از نظر انتخاب طبيعي تعريف مي‌شود. کارکرد در معناي عام- چنانکه اولين بار از سوي روت ميليکان (1984) معرفي شد و اکنون عموماً به کار مي‌رود- بايد تنها در بافت انتخاب طبيعي فهم شود: کارکرد X آن کارکردي است که «باعث شده ژنوتيپي که X نمود فنوتيپي آن است، با انتخاب طبيعي انتخاب شود» (نئاندر 1998، ص319). منظور من از اين اصطلاح، چنين نيست. در واقع، مفهوم کارکرد از ديدگاه من، هم از نظر منطقي و هم از نظر تاريخي، بايد بر انتخاب طبيعي مقدم باشد. طبق معناي عمومي انتخاب طبيعي-دست کم از زمان سنتز نودارويني و احتمالاً از زمان خود داروين-نهادهاي باثبات، مستقل و قادر به توليد مثل بايد پيش از انتخاب طبيعي وجود داشته باشند. انتخاب طبيعي دست کم مستلزم وجود ارگانيسم‌هاي تک‌سلولي يا نهادهاي زيرسلولي باثبات، مستقل و قادر به توليد مثل است. اما اين سلول‌هاي اوليه به ضرورت شامل واحدهاي زيرسلولي متعدد بوده‌اند که امکان وجود کارکردهاي حداقلي در سلول براي حفظ حيات و توليد مثل را فراهم مي‌کرده‌اند. به عبارت ديگر، حتي اگر اولين سلول‌ها فاقد بسياري از ويژگي‌هاي سلول‌هاي جديد باشند، بايد از مکانيسم‌هاي ابتدايي براي پشتيباني متابوليسم، تقسيم سلولي و غيرهبرخوردار بوده باشند و بنابراين بايد نمودهاي اولية کارکرد که تضمين‌کنندة ادامة حيات سلول و محافظت از آن باشد، پيشاپيش به وجود آيد.
براي تدقيق منظورم از کارکرد، به استدلال مايکل روز (2003) عليه استفاده از اين اصطلاح براي سيستم‌هاي بي‌جان و به طور خاص، عليه کارامدي عليت چرخه‌اي در درک کارکرد زيستي اشاره مي‌کنم. روز نمونة آشناي فرايند چرخه‌اي را مثال مي‌زند که طي آن، باران بر دشت‌ها و کوه‌ها مي‌بارد، از طريق رودها به دريا مي‌ريزد، با گرماي خورشيد تبخير مي‌شود و ابرهايي به وجود مي‌آورد که دوباره به شکل باران به زمين باز مي‌گردند. به اين ترتيب، رود آب را به گونه‌اي هدايت مي‌کند که ابر تشکيل شود. ابرها نتيجة وجود رود هستند. اما روز استدلال مي‌کند که به هر حال نمي‌گوييم کارکرد رود، توليد ابر است و البته حق با اوست. او ادعا مي‌کند که آنچه در دست نيست، معياري است که طبق آن «بتوان کارآمدي يا سودمندي چيزها را مورد قضاوت قرار داد.»
نمي‌خواهم از مفاهيم انطباق‌گرا و اراده‌گراي مايکل روز مثل «ارزش» و «خواست» استفاده کنم، بلکه مي‌خواهم ديدگاه او را تعديل کنم، به اين شکل که آنچه را او «قضاوت» مي‌نامد، به صورت سنجش يک متغير خاص، يا بهتر بگويم ارزشيابي انجام‌شده توسط يک حس‌گر مکانيکي تعريف کنم که هنگام تجاوز از يک حد ازپيش‌تعيين‌شده، در اختيار کنترل‌کننده‌اي قرار مي‌گيرد که دامنة مناسب آن متغير را به شکل پايدار نگه مي‌دارد. به عبارت ديگر، با بازگشت به سنت فلسفي ديگري، از کلمة «کارکرد» به معني يک ساز و کار سادة بازخورد (مثل يک ترموستات) استفاده مي‌کنم. چنانکه ويليام ويمسات (2002) مي‌گويد، «اينکه بگوييم يک نهاد خاص کارکرد دارد، بدان معني‌ست که حضور آن به تنظيم خودکار نهاد بزرگ‌تري که آن را دربرمي‌گيرد، کمک مي‌کند.» (ص177) وقتي چنين ساز و کاري به چرخة باران-ابر-رود اضافه شود (به طور مثال ساز و کاري که وقتي سطح آب خيلي پايين مي‌آيد، باعث تغيير در ميزان تبخير مي‌شود)، آنگاه مي‌توان منطقاً از کارکرد سخن گفت و به عنوان نمونه کارکرد چنين ساز و کاري را حفظ سطح آب در دامنة خاصي از پارامترها دانست. استدلال من آن است که مي‌توانيم به همين شکل، به ساز و کار‌هاي سلولي متفاوت و متنوع (خطايابي و تعمير، چاپرون‌ها، تنظيم چرخة سلول) اشاره کنيم که جنبه‌هاي مختلف فرايندهاي سلولي را پايدار نگه مي‌دارند.
براي توضيح بيشتر معني تقليل‌گرايانه‌اي که «کارکرد» در مقالة حاضر دارد، مي‌خواهم بر معلول‌هايي متمرکز شوم که به پايداري آن دسته از ويژگي‌ها که براي ادامة حيات سيستم ضروري هستند، کمک مي‌کنند: سطح آب يا احتمالاً يکپارچگي فيزيکي آن. «پايداري» اندکي فراتر از «ثبات» به معني ثابت ماندن يک ويژگي خاص در شرايط داخلي يا خارجي است، اما بايد توجه داشت که حفظ يک ويژگي در يک دامنة خاص لزوماً به ادامة حيات کل سيستم کمک نمي‌کند. به عنوان نمونه حفظ سطح آب در برخي از مراحل به پايداري چرخة باران-ابر-رود کمک مي‌کند، در حالي که حفظ دماي ثابت سيستم به پايداري چنين سيستمي ارتباط ندارد. براي تمايز قائل شدن ميان پايداري يا ثبات يک جنبة خاص از سيستم و پايداري سيستم به عنوان يک کل، از اصطلاح «قوام» براي دومي استفاده مي‌کنم. نکتة مهم آن است که وقتي پايداري يک ويژگي به قوام کل سيستم کمک مي‌کند، نوعي انتخاب – يعني انتخاب باثبات‌ترين (يا باقوام‌ترين)-به طور خودکار انجام مي‌شود. در اين مورد، با انتخاب بدون توليد مثل سروکار داريم. همچون انتخاب طبيعي، اين نوع انتخاب هم هيچ ربطي به نيروهايي که پايداري سيستم را به خطر مي‌اندازند، ندارد؛ بلکه فقط به قوام مي‌پردازد.
در واقع، اگر توليد مثل را فقط يکي از راهبردهاي تضمين قوام به شمار آوريم- چنانکه فردريک بوچارد (2004)، روزنبرگ و کاپلان (2005) و ديگران معتقدند- مي‌توانيم انتخاب طبيعي را زيرمجموعه‌اي از مقولة عام «انتخاب براي قوام» بدانيم. به اين ترتيب، دقيقاً مثل انتخاب طبيعي، اين فرايند انتخاب عام‌تر که با پايداري/قوام متغير وارد صحنه مي‌شود، علت رايج بودن نهادهاي متشکل از وسيله-سيستم را توجيه مي‌کند. همچنين شايد توجيهي براي بهسازي‌هاي تدريجي نحوة سازمان‌دهي به منظور افزايش پايداري باشد. با اين حال، درک ما را از نحوة پيدايش اولية چنين سازمان‌دهي‌اي روشن‌تر نمي‌سازد- سازمان‌دهي‌اي که در آن، يک جزء تأثيري دارد که پايداري سيستم بزرگ‌تري را که شامل آن مي‌شود، بهبود مي‌بخشد.
به اين ترتيب، سؤال اصلي آن است که چنين مکانيسمي چگونه پديد آمده‌ است. جاي تعجب است که با وجود همة تلاش‌هاي متأخر براي پرداختن به نظام‌هاي زيست‌شناختي به مثابه نمونه‌ايي از سيستم‌هاي ديناميک غيرخطي که در فيزيک آماري وجود دارد و همچنين با وجود همة قدرت ديناميک غيرخطي در توليد الگوهاي پيدايشي، هنوز کارکرد زيست‌شناختي- آنچنانکه منظور من است- هنوز در افق‌ها پديدار نيست.در ظاهر پيدايش کارکرد نيازمند چيزي بيش از تعاملات غيرخطي‌ست و سؤال اينجاست که اين چيز بيشتر چيست.  والتر فنتانا و لئوباس (1996) در پاسخ به همين سؤال، چنين نتيجه‌گيري مي‌کنند که «نظرية سنتي نظام‌هاي ديناميک براي پرداختن به فرايندهاي ساختي مناسب نيست. در واقع، خودِ معناي «ساخت» نيازمند توصيفي‌ست که شامل ساختار چيزهاست، اما اصولاً آنچه نظام ‌هاي ديناميکي را اينقدر موفق ساخته‌است، همان حذف چيزها از توصيف‌هاست.» (ص59). آن ها استدلال مي‌کنند که مشکل اصلي آنجاست که اگرچه نظرية سنتي نظام‌هاي ديناميک «براي پرداختن به تغيير در ماهيت ويژگي‌هاي کيفي چيزهاي ثابت موفق است»، اما «در پرداختن به تعاملاتي که خود چيزها را تغيير مي‌دهند، چندان کارامد نيست» (ص63). و اين دقيقاً ويژگي مؤلفه‌هاي سيستم‌هاي زيست‌شناختي است که لزوماً تحت تأثير تغيير در ديناميک دروني سيستم و نه فقط تأثيرات خارجي هستند. به قول اين پژوهشگران، «نسبت جهش با ساخت همان نسبت حرکت به ديناميک است» (ص63). فونتانا و باس تلاش خود براي تعميم نظرية سنتي براي دربرگرفتن چيزها، ويژگي‌هاي دروني، ساخت و ديناميک‌شان را «نظام‌هاي ديناميک ساختي» ناميده‌اند.

کانت و هدف پنداري
کارکرد، نه تنها سيستم‌هاي زنده و غيرزنده را از يکديگر متمايز مي‌کند، بلکه دقيقاً موضوع اصلي اين سؤال است که علم حيات، چگونه علمي بايد باشد.به طور قطع همين مسئله،دغدغة ايمانوئل کانت دربارة آيندة علم حيات است. او در بخش دوم «نقد قوة حکم» مي‌نويسد: «ارگانيسم‌ها پديده‌هايي هستند که به مفهومِ غايت که غايتِ طبيعت و نه غايت عملي است، عينيت مي‌بخشند. آن ها مبنايي غايت‌شناختي به علوم طبيعي مي‌بخشند ... که امکان وجود آن بدون ارگانيسم‌ها فراهم نمي‌شود، زيرا در اصل نمي‌توانيم به شکل پيشين، ممکن بودن اين نوع عليت را دريابيم.» از نظر کانت، دقيقاًٌ اينجاست که دشواري اساسي در رويکرد علمي به حيات پيش رو قرار مي‌گيرد: در اين واقعيت که ارگانيسم‌ها سيستم‌هايي هستند که به گونه‌اي رفتار مي‌کنند که پنداري مقصد، اهداف و غايات (يا کارکردهاي) خاص خود را دارند. (البته اصطلاحي که کانت به کار برد، نه کارکرد بلکه کلمة آلماني Naturzwecke بود که آن را «غايت طبيعت» يا «غايت طبيعي» ترجمه مي‌کنند، اما از نظر من همة اين اصطلاحات در درک دغدغة اصلي او به يک اندازه کارامد هستند.)
کانت معتقد نبود که ارگانيسم‌ها در واقع غايت‌مند هستند، بلکه گمان مي‌کرد ما راهي براي درک آن ها نداريم، مگر آنکه آن ها را موجودات غايت‌مند بدانيم. شايد بايد مي‌نوشت «آن ها مبناي غايت‌شناسي پنداري به علوم طبيعي مي‌بخشند»- يعني همان چيزي که در آن زمان، علوم طبيعي (يعني مکانيک نيوتني) فاقد آن بود. در واقع، به همين دليل بود که نتيجه گرفت «هيچ‌گاه نيوتني براي يک ساقه علف نخواهد آمد.» نحوة سازمان‌دهي ارگانيسم‌ها را، نه با خود قوانين نيوتني و نه با هيچ قانون اين‌چنيني نمي‌توان تبيين کرد. کانت مي‌نويسد «اين خلاف عقل است که مادة محض به خودي خود وبا قوانين مکانيکي، خود را به گونه‌اي شکل دهد که حيات از طبيعتِ آنچه بي‌جان است، برخيزد يا خود به خود شکلي غايت‌مند و خودپا پيدا کند.» به اين ترتيب، اگر قرار است زيست‌شناسي علم باشد، بايد ماهيت متفاوتي داشته باشد.
طبق نظر کانت، تفاوت ميان حيات و علوم فيزيکي، دقيقاً در سازمان‌دهي خاص موجودات زنده به شکل جزء-کل يا به قول خودش «خودسامان» (که در واقع اولين کاربرد اين اصطلاح به شمار مي‌آيد) نهفته است: «در چنين موجود طبيعي‌اي، مي‌توان چنين پنداشت که هر جزء وجودش را مديون سازمان‌دهي همة اجزاي ديگر است و از طرف ديگر همچون يک وسيله يا عضو، وجودش براي ديگران و براي کل است... جزء بايد وسيله‌اي براي موجوديت اجزاي ديگر باشد که هر يک به نوبة خود و به شکل متقابل، ديگر اجزا را موجوديت مي‌بخشند... فقط تحت اين شرايط و با اين چشم‌انداز است که چنين موجودي مي‌تواند موجودي سامان‌مند و خودسامان باشد و به اين ترتيب، مي‌توان آن را غايت فيزيکي دانست.» (کانت، 1987، ص557)
مختصر آنکه ارگانيسم «يک موجود طبيعي سامان‌مند است که هر جزء آن همزمان، هم وسيله و هم هدف است. در چنين موجودي، هيچ‌چيز بيهوده، بي‌هدف نيست و نمي‌توان هيچ جزئي را پيامد ساز و کار کور طبيعت دانست» (ص558). در واقع، کانت اين احتمال را رد نمي‌کند که چنين موجوداتي در ذات مکانيکي باشند، بلکه با توجه به محدوديت‌هاي قوة حکم ما، اين امکان را ممتنع مي‌داند که بتوانيم آن ها را با ساز وکارهاي کور، به طور کامل تبيين کنيم. اين بدان معني نيست که نبايد تلاش کنيم، بلکه نشان مي‌دهد بايد محدوديت‌هاي شناختي خود را بپذيريم. چنانکه آليکس کوهن (2007) توضيح مي‌دهد: «قابل قبول و حتي پسنديده است تا وقتي احتمال موفقيت هست، تلاش کنيم موجودات طبيعي را با مکانيسم‌هاي طبيعي تبيين کنيم. در واقع، اگر هم تسليم شويم، دليلش محدوديت‌هاي بشري ماست، نه اينکه يافتن غايتمندي طبيعي با پيشروي در اين مسير، ناممکن است.» (ص115)
در حقيقت، استدلال کانت آن است که دقيقاً به دليل محدوديت‌هاي ماست که از مفهوم غايت‌مندي در بررسي سيستم‌هاي زيستي استفاده مي‌کنيم. کتاب «نقد قوة حکم» که در سال 1790 نوشته شد، شايد اولين رساله فلسفي دربارة زيست‌شناسي نظام ‌ها باشد، اگرچه اين اصطلاح،نه در آن زمان و نه طي نيم‌قرن بعد در پژوهش‌هايي که به خصوص در آلمان از بحث کانت الهام گرفتند، به کار نرفت. اين پژوهش‌ها همگي به يافتن راهي براي يکپارچه‌سازي غايت‌مندي و مکانيسم در تحليل نظام هاي زيستي مي‌پرداختند و سنتي پژوهشي بر آنها حاکم بود که تيم لنوار (1982) آن را «غايت-مکانيک‌گرا» مي‌نامد. به هر حال اين سنت صرفنظر از موفقيتش، به زودي جاذبة خود را از دست داد و دليل اين امر، جبهه‌گيري و تفکيک فزاينده بين علم مکانيکي از يک سو و معماري الهي هدفمند از سوي ديگر و همچنين موفقيت چشمگير داروين بود. در حقيقت، حتي نوشته‌هاي کانت دربارة حکم غايتمندي يعني بخش دوم «نقد قوة حکم» به فراموشي سپرده شد. اما با ظهور زيست‌شناسي سيستم‌ها در چند سال اخير، شايد دشوار بتوان به آن سنت پژوهشي و به خصوص دغدغه‌هاي کانت بازنگشت.

سايبرنتيک و ماشين‌هاي برنارد
تفاوت عمده ميان عصر ما و عصر کانت، يعني ميان نااميدي ابدي کانت از ارائة تبييني مکانيکي از غايت‌هاي طبيعي و خوش‌بيني روزگار ما، در ظهور ساز و کارهايي است که کارکرد خودسامان را در ميانة قرن بيستم امکان‌پذير کردند. به نوشتة وارن ويور (1948، ص540) در مقاله‌اي که مدت کوتاهي پس از پايان جنگ جهاني دوم منتشر شد، «از ميان بدبختي جنگ» نه تنها يک ماشين جديد سربرآورد، بلکه ديدگاه جديدي نسبت به علم موجودات بي‌جان پديد آمد: علمي بر پاية اصول بازخورد و عليت چرخه‌اي و با هدفِ اجراي مکانيکيِ دقيقاً همان رفتار غايت‌مندانه‌اي که دغدغة کانت بود. سايبرنتيک علمي است که تمايز ميان ارگانيسم و ماشين را از ميان مي‌برد، همان تمايزي که مفهوم خودساماني کانت بر آن استوار است.  به قطع بينش اوليه‌اي که سايبرنتيک بر آن استوار بود، پتانسيل بسيار بيشتري از آنچه پديدار شد، داشت. اين علم نتوانست خلأ ميان هواپيماي بدون سرنشين و ارگانيسم‌هاي زنده را پر کند. با اين حال، از آن زمان به بعد، به رسميت شناختن نقش مهم بازخورد در طراحي (يا سازمان‌دهيِ) واحدهاي کارکردي هرگز از بين نرفته و در سال‌هاي اخير اين مفهوم نقش عمده‌اي در تحليل سيستم‌هاي تنظيم‌کننده در زيست‌شناسي داشته‌است. به نظر مي‌رسد روش‌هاي معاصر تحليل بازخورد در سايبرنتيک مي‌توانند اين خلأ مهم را پر کنند و تبييني مکانيکي (يعني فيزيکي و شيميايي) دست کم براي برخي از موارد کارکرد زيست‌شناختي ارائه دهند.
اسکات ترنر (2007)، با وام گرفتن اصطلاحي مناسب از همکارش (کاسما شاليزي)آن را در حوزه‌اي که در ظاهر منظور من از کارکرد را تبيين مي‌کند، به کار گرفته‌است. ترنر به «عوامل (يا اعضاي) هم‌ايستايي» علاقمند است و با اشاره به کلود برنارد، اندام شناس معروفي که بيشترين آثار را در اينباره دارد، اين عوامل را «ماشين‌هاي برنارد» مي‌نامد. ماشين‌هاي برنارد، وسيله‌اي براي ايجاد (و حفظ) شرايط ثابت در داخل ارگانيسم يا پيرامون آن هستند؛ آن ها يکي از مهم‌ترين مسائل اندام شناسي يا بهتر بگوييم نماد واقعي آن هستند.  با توجه به بحث راجع به کارکرد، ماشين برنارد دقيقاً همان چيزي است که براي تبديل چرخة باران-ابر-رود به يک نظام داراي کارکرد لازم است؛ ماشين برنارد، ساز و کاري است که کارکرد را وارد چنين نظامي مي‌کند. چنين وسيله‌اي در نظام‌هاي زيستي به وفور داز ويده مي‌شود و با وجود اين، از نظر تکاملي، بسيار پيچيده است (حتي اگر از نظر مهندسي ساده به نظر رسد). علاوه بر اين، آنچه قدرت زيست‌شناسي نظام‌ها در دورة معاصر را نشان مي‌دهد (به خصوص تلاش‌هايي که همزمان، رويکردهاي بالا به پايين و پايين به بالا را دنبال مي‌کنند)، نمونه‌هايي است که در آن ها، تبيين طبيعت‌گرايانة چنين نظام‌هايي موجود يا در آستانة کشف قرار دارد. دو مورد را براي نمونه ذکر مي‌کنم.
مورد اول، کموتاکسي باکتريايي است، يعني توانايي باکتري‌ها در تشخيص و حرکت به سمت يک جاذب (مثلاً مادة مغذي) يا دور شدن از يک دافع (مثلاً سم). در چند سال اخير، زيست‌شناسان تقريباً تمام ساختار اين نظام را کشف کرده‌اند- در واقع، کموتاکسي باکتريايي را مي‌توان فرزند زيست‌شناسي نظام‌ها دانست. ساختاري که امکان کموتاکسي را فراهم کرده‌است، خودش از عناصر و سازه‌هاي به نسبت پيچيده و از پيش‌ موجودي ساخته شده که مؤلفة اصلي آن ها، تاژک (سيستم حرکتي) و گيرندة شيميايي (حس‌گر) است. نمونة مناسب آن، اي‌کولاي است. هر باکتري داراي چند تاژک است که مي‌توانند ساعت‌گرد يا پادساعت‌گرد حرکت کنند. با توجه به ساختار مارپيچي تاژک‌ها، حرکت پادساعت‌گرد باعث ايجاد يک تودة چرخشي واحد و حرکت در مسير مستقيم مي‌شود؛ از سوي ديگر، حرکت ساعت‌گرد توده را بر هم مي‌زند و باعث مي‌شود باکتري در جاي خود غلت بخورد. پيامد نهايي، حرکت تصادفي و زنجيرة حرکت مستقيم و غلت است، اما اضافه کردن يک بازخورد ساده بين گيرنده‌ها و تاژک‌ها که جهت حرکت را طبق غلظت شيميايي تنظيم مي‌کند، به حرکت هدفمند منجر مي‌شود.  نظام واقعي بازخورد که اي‌کولاي از آن بهره مي‌برد، يک گام فراتر از ساده‌ترين نظام ممکن است. اين باکتري از ساز و کاري که امکان مقايسة فيزيکي غلظت‌ها را فراهم مي‌کند، همراه با نظام حرکتي به شکلي استفاده مي‌کند که زمان بين علت‌ها در صورتي که باکتري در حال حرکت در مسير «مناسب» باشد، کاهش يابد و به اين ترتيب، واکنش کموتاکسيک مستقيم‌تري نسبت به آنچه در حالت عادي انتظار مي‌رود، به وجود آيد. طي تکامل، حلقه‌هاي بازخورد بيشتري اضافه شده و باعث ايجاد وسيله‌اي مستحکم و فوق‌العاده کارامد جهت حفظ محيطي مطلوب براي باکتري شده‌است – محيطي عاري از سم (کموتاکسي منفي) يا سرشار از مواد مغذي (کموتاکسي مثبت).
اين نمونة اعلاي ماشين برنارد است، با اين توضيح که محيطِ پيرامونِ باکتري را با جابجا کردن ارگانيسم تا هنگام بهبود محيط محلي تنظيم مي‌کند، نه با تغيير مستقيم محيط (مثل ترموستات). اين ماشين با سلسله‌مراتب حلقه‌هاي بازخورد بين سيستم حس‌گر و سيستم حرکتي کار مي‌کندکه اکنون به خوبي مطالعه شده و به طور کارامد با استفاده از فرايندهاي شيميايي و فيزيکي تبيين شده‌اند. البته اينکه چنين ماشيني چگونه ساخته مي‌شود، مسئلة ديگري است و اين فرايند چندان روشن نيست. با اين حال، مي‌توان محتاطانه چنين گفت که شکل‌گيري اين ماشين هم بر پاية بازخورد و به طور خاص، بازخورد بين تنوع در فرايندهاي شيميايي، تغيير در محيط فيزيکي مادي که اين تنوع به آن منجر مي‌شود و همچنين تغيير در فشار گزينشي اعمال‌شده بر پيامدهاي شيميايي ايجادشده به وسيلة تغيير محيط فيزيکي قرار دارد. در اينجا، کارکرد با نوعي انتقال تکاملي تعاملات بين واکنش‌هاي شيميايي و ديناميک فيزيکي رسانة مکاني-فيزيکي-مادي که در آن واکنش‌ها رخ مي‌دهند، ايجاد مي‌شود. نمونة دوم از ماشين برنارد، مثال خود ترنر است: تپه موريانه‌اي که مثل تونل باد عمل مي‌کند و سطح دي‌اکسيد کربن (و اکسيژن) در لانة موريانه‌ها را تنظيم مي‌کند. در اينجا، محيط لانه در سطح مطلوب حفظ مي‌شود، اما نه با جابجا کردن لانه، بلکه با فعاليت موريانه‌ها در ساختن يک وسيلة فيزيکي که جريان باد را تنظيم مي‌کند و دما و غلظت گازها در لانه را به شکل ثابت حفظ مي‌کند. در واقع، اين يک مؤلفه (يک مؤلفة ضروري) در بدنة لانه است که بدون آن لانه دوام نمي‌آورد. مشکلي را که موريانه‌ها با آن روبرو هستند، مي‌توان چنين شرح داد: اجتماع موريانه‌ها با ملکه و شاه آغاز مي‌شود که زير سطح خاک مستقر هستند و نيروي توليد مثل شگرفي دارند. در يک دورة زماني کوتاه، جمعيت لانه به يک ميليون موريانه مي‌رسد که نياز تنفسي‌شان تقريباً به اندازة يک خرگوش است. با وجود اين، به موازات رشد انفجاري جمعيت، فضاي لانه يعني ميزان دما، غلظت اکسيژن و دي‌اکسيد کربن کاملاً ثابت مي‌ماند. سؤال اينجاست که «اين ثبات چگونه امکان‌پذير است؟»
ترنر سؤال را به اين شکل پاسخ مي‌دهد: دستگاه رفتاري هر موريانه شامل دو نوع فعاليت است: برداشتن دانه‌هاي خاک و چسباندن آن ها به بدنة لانه. اينکه کدام فعاليت انجام شود، بستگي به ميزان دي‌اکسيد کربن دارد و احتمال برداشتن دانة خاک هنگام بالا بودن غلظت دي‌اکسيد کربن و چسباندن آن هنگام پايين بودن اين غلظت، بسيار زياد است. به عبارت ديگر، مثل باکتري‌هايي که درگير کموتاکسي هستند، هر موريانه داراي يک حس‌گر است که رابطة مستقيمي با نوع فعاليتي که انجام مي‌دهد، دارد. رابطة ميان فعاليت موريانه و سطح دي‌اکسيد کربن که حس‌گر گزارش مي‌دهد، ساخت تپه را به شکلي پيش مي‌برد که سرعت جريان هوا به طور کارامد با نيازهاي متابوليک جمعيت موريانه‌ها هماهنگ باشد. مي‌توان گفت تپه داراي کارکرد است، يعني همان حفظ ثبات فضاي لانه در سطح مطلوب. مي‌توان اين کارکرد را «اتمسفروستات» ناميدکه البته هيچ تعمدي در ظهور آن نقش ندارد و شکل‌گيري آن فقط وابسته به موريانه‌هاي بي‌فکري است که فقط مي‌دانند با سرعتي بر حسب ميزان غلظت دي‌اکسيد کربن، دانه‌هاي خاک را بردارند و بچسبانند. اما اين پيوند سادة حس‌گر-رفتار در يک موريانه که پيچيده‌تر از سيستم فعاليت باکتري نيست، به تنظيم مداوم و در ظاهر تعمديِ فضا در سطح لانه مي‌انجامد. در واقع، پيامد نهايي، ساخت تپه به گونه‌اي است که در هر لحظة خاص، به مثابه يک تونل باد کارامد و سازگار با نيازهاي تنفسي جمعيت موريانه‌ها عمل مي‌کند.  باز هم وجود حلقه‌هاي بازخورد بسيار حائز اهميت است. ساختار فيزيکي تپه، جريان هوا را (که شامل دي‌اکسيد کربن است) در فضاي لانه تعيين مي‌کند (بازخورد اول)؛ نحوة توزيع دي‌اکسيد کربن، فعاليت موريانه‌ها و در واقع نحوة ساخت لانه را تعيين مي‌کند (بازخورد دوم) و فعاليت موريانه‌ها باعث بالا رفتن سطح دي‌اکسيد کربن مي‌شود. پيامد نهايي اين بازخوردها، تشکيل دستگاه تنظيم‌کننده هوا-تپه-موريانه‌ها است که در واقع با همان منطق ترموستات کار مي‌کند؛ تنها تفاوت شگرف آن است که هيچ مهندسي براي طراحي، ساخت يا نصب تپة موريانه‌اي لازم نيست.
درک ما از کارکرد اين ماشين برنارد، کمتر از کموتاکسي باکتريايي است، اما نماي کلي روشن است. در اينجا هم، چيزي راجع به منشأ (يا نحوة تکامل) چنين ماشيني نگفتيم. با وجود اين، مي‌توانيم محتاطانه، عملکرد همان نوع بازخوردي را که در تکامل ساز و کار کموتاکسي باکتريايي نقش داشت، در نظر بگيريم يعني بين: تنوع فرايندهاي شيميايي (تکامل ژنتيک)؛ تغيير در محيط فيزيکي مادي که اين تنوع به آن منجر مي‌شود؛ تغيير در فشار انتخابي اعمال شده بر پيامدهاي شيمايي ناشي از تغيير محيط فيزيکي. در اينجا هم معتقدم پيوند ميان حس‌گر و رفتار که براي ايجاد کارکرد لازم است، با انتقال تکاملي تعاملات ميان واکنش‌هاي شيميايي و ديناميک فيزيکي رسانة مکاني-فيزيکي-مادي که در آن واکنش‌ها رخ مي‌دهند، پديد آمده‌است.

خوش‌بيني محتاطانه
البته هنوز به نتيجه‌اي قطعي نرسيده‌ايم. در بهترين حالت، نمونه‌هايي که ارائه دادم، شاهدي مبني بر موفقيت نسبي در تلاش براي «فروکاستن تبيين‌هاي زيستي به تبيين‌هاي فيزيکي و شيميايي» است. در واقع، اين نمونه‌ها، ابهام در خود مسئله را روشن مي‌سازند. اينکه چگونگي کموتاکسي يا توانايي موريانه‌ها در ساخت تونل‌هاي باد جهت تنظيم محيط خود را با فرايندهاي فيزيکي و شيميايي تبيين کنيم، يک مسئله است و اينکه چنين سيستم‌هاي پيچيده و شگفت‌انگيزي چگونه شکل گرفته‌اند، مسئله‌اي ديگر. همانطور که از کانت نقل کرديم، مسئله آن است که «مادة محض به خودي خود و با قوانين مکانيکي، خود را به گونه‌اي شکل مي‌دهد که حيات از طبيعتِ آنچه بي‌جان است، برخيزد يا خود به خود شکلي غايتمند و خودپا پيدا مي‌کند.» در مقالة حاضر ديدگاه‌هاي بسيار کلي را بيان کردم، اما ساخت الگو‌هاي عيني که نحوة ايجاد چنين نظام‌هايي را تبيين کنند، بسيار دشوار است. چنين پژوهش‌هايي در مراحل آغازين خود هستند و بايد فرايندهاي خودتنظيم و خودسازمان را در سيستم‌هاي چندسطحي مد نظر قرار دهند که در مقياس‌هاي چندگانة مکاني و فيزيکي عمل مي‌کنند و بر پاية آن ها (چنانکه فونتانا و باس تأکيد کرده‌اند) ساختار دروني و ويژگي‌هاي عناصر مؤلفه‌اي خودشان در برابر ديناميک سيستم واکنش نشان مي‌دهند.  در هر حال، به نظر مي‌رسد وضعيت چنين پژوهش‌هايي اکنون به حدي روشن است که خوش‌بيني نسبي را مي‌توان از آن ها برداشت کرد. مسائلي مثل اينکه چنين الگو‌هايي چه نوع تبييني ارائه مي‌دهند و آيا چنين تببيني در محدودة توانايي‌هاي شناختي انسان است يا نيازمند تکيه بر رايانه‌هايي است که بسيار بهتر از ما توانايي پرداختن به چنين پيچيدگي‌هايي را دارند، همچنان پيش روي ما قرار دارند. به هر حال، ممکن است در نهايت، اگر در تقليل تبيين‌هاي زيستي به تبيين‌هاي فيزيکي و شيميايي موفق شويم، باز هم مشخص شود که نظر کانت دربارة رابطة بين اين تبيين‌ها و قوة حکم انسان صحيح بوده‌است.

دربارة مقالة جان دوپره
چنانکه انتظار داشتم، چندان تفاوتي بين ديدگاه جان دوپره و ديدگاه من وجود ندارد، اما چند نکته وجود دارد که اختلاف نظر را نشان مي‌دهد. نخست آنکه برداشت او از بحث دربارة شکل‌گيري ضعيف را نمي‌پذيرم؛ بلکه معتقدم اين تعاملات ميان اجزا- و نه رفتار آنها- است که (صرف نظر از ورودي تصادفي) رفتار کل را تعيين مي‌کند. در پاراگراف بعد، او به «ويژگي‌هاي اجزا» اشاره مي‌کند، اما از نظر من، لازم است ميان تعاملات، رفتار و ويژگي‌ها به خصوص در ساخت مدل سيستم‌هاي پيچيده تمايز قائل شويم.  دوم اينکه، اصطلاح «عليت از بالا به پايين» که مورد استفادة هر دوي ماست، احتمالاً نيازمند توضيح است. من از اين اصطلاح براي اشاره به طيف وسيعي از تأثيراتي که ويژگي‌هاي عام و جهاني بر اجزا دارند، استفاده مي‌کنم و اين مسئله نه تنها شامل فعاليت‌شان (در مورد ژن‌ها) بلکه خودِ هويت‌شان هم مي‌شود. مثلاً ويژگي‌هاي سلولي دست کم تا حدي با رونويسي دي‌ان‌اي تعيين مي‌شود، اما ويژگي‌هاي سلولي هم به نوبة خود زنجيره‌هايي را که قرار است رونويسي شوند و همچنين ترکيب و ترتيب آن ها را تعيين مي‌کنند. در واقع، خودِ تعريفِ اينکه ژن چيست، به ويژگي‌هاي سلولي که دي‌ان‌اي در آن مستقر است، بستگي دارد.  بالأخره اينکه- و اين احتمالاً مهم‌ترين اختلاف نظر ماست- گمان مي‌کنم تمايزي که دوپره ميان «بافت» و «تعاملات» قائل مي‌شود، چندان موجه نيست يا بهتر است بگويم ساختگي است. مثلاً موافقم که مي‌توان استدلال کرد چاپرون‌ها شامل نوع ديگري از تعامل ميان پروتئين‌ها هستند و اين استدلال مشکلي ندارد. در واقع، به اعتقاد من، آنچه دوپره «بافت» مي‌نامد، در واقع همة عوامل/مولکول‌هاي ديگري هستند که تعامل آن ها با شيء يا نظام مورد نظر هنوز روشن نيست و بنابراين، در توصيف گنجانده نشده‌اند.

منابع
Beatty, J. (1995).The evolutionary contingency thesis. In J. Lennox & G. Wolters (Eds.), Concepts,theories and rationality in the biological sciences (pp. 45–81). Pittsburgh, PA: University ofPittsburgh Press.  //  Bohr, N. (1932/1958).Light and life.In Atomic physics and human knowledge (pp. 3–12). NewYork: John Wiley & Sons, Inc.  //  Bouchard, F. (2004).Evolution, fitness and the struggle for persistence.Ph.D. dissertation, DukeUniversity, Durham, NC.   //  Cartwright, N. (1983). How the laws of physics lie. New York: Oxford University Press.  //  Cohen, A. (2007). A Kantian stance on teleology in biology.South African Journal ofPhilosophy, 26, 109–121.  //  Fontana, W., & Buss, L. (1996). The barrier of objects: From dynamical systems to boundedorganizations. In J. Casti& A. Karlqvist (Eds.), Boundaries and barriers (pp. 56–116). Reading,MA: Addison-Wesley.  //  Kaneko, K. (2006). Life: An introduction to complex systems biology. Berlin: Springer.  //  Kant, I. (1790/1993). Critique of judgment.In Encyclopedia Britannica (Eds.), Great Books,Vol. 42. Chicago: Encyclopedia Britannica.  //  Kant, I. (1987). Critique of judgment (W. Pluhar, Trans.). Indianapolis, IN: Hackett Publishing.  //  Keller, E. (2002). Making sense of life: Explaining biological development with models,metaphors, and machines. Cambridge, MA: Harvard University Press.  //  Lamarck, J. (1809/1984). Philosophical zoology: An exposition with regard to the natural historyof animals. Chicago: University of Chicago Press.  //  Lander, A. (2004).A calculus of purpose.Plos Biology, 2, 712–714.  //  Lenoir, T. (1982).The strategy of life: Teleology and mechanics in nineteenth-century Germanbiology. Chicago: University of Chicago Press.  //  Mayr, E. (1982). The growth of biological thought. Cambridge, MA: Harvard University Press.  //   Millikan, R. (1984). Language, thought, and other biological categories: New foundations forrealism. Cambridge, MA: MIT Press.  //  Mitchell, S. (2000). Dimensions of scientific law.Philosophy of Science, 67, 242–265.  //  Nature Editorial (2005).Nature, 435, 1.  //  Neander, K. (1998). Functions as selected effects. In C. Allen, M. Bekoff, & G. Lauder (Eds.),Nature’s purposes: Analyses of function and design in biology (pp. 313–333). Cambridge,MA: MIT Press.  //  Rashevsky, N. (1934). Physico-mathematical aspects of cellular multiplication and development.Cold Spring Harbor Symposium for Quantitative Biology, 2, 188–198.  //  Rosenberg, A., & Kaplan, D. (2005).How to reconcile physicalism and antireductionism aboutbiology.Philosophy of Science, 72, 43–68.  //  Ruse, M. (2003).Darwin and design: Does evolution have a purpose? Cambridge, MA: HarvardUniversity Press.  //  Smart, J. (1963). Philosophy and scientific realism. London: Routledge.  //  Turner, S. (2007). The tinkerer’s accomplice: How design emerges from life itself. Cambridge,MA: Harvard University Press.  //  Weaver, W. (1948).Science and complexity.American Scientist, 36, 536–544.  //  Wilson, E.B. (1934). Mathematics of growth.Cold Spring Harbor Symposium for QuantitativeBiology, 2, 199–202.  //  Wimsatt, W. (2002).Functional organization, functional inference, and functional analogy.In R. Cummins, A. Ariew, & M. Perlman (Eds.), Functions: New essays in the philosophy ofpsychology and biology (pp. 174–221). Oxford, UK: Oxford University Press.

 

 


صفحه 1 از 4